چهارپرسش و چهار پاسخ

 

از ابوالحسن بنی صدر

15 شهریور 84

 

1  سوال:آیا محتوائی می توان یافت بدون شکل و یا بعکس ؟هر چه فکر می کنم نمی توانم محتوائی بدون شکل پیدا کنم. و هیج شکلی را نمی توانم پیدا کنم بدون محتوی.  آیا اینطور است که هیج محتوای بدون شکل نمی تواند باشد؟ یا اینکه من گیج هستم. آیا این نیست که برای اینکه محتوای بتواند قابل تصور باشد باید تعین بپذیرد. در نزد روشنفکران ما زیاد از محتوا گفته می شود و شکل و ظاهر کم یا بیش چیز بدی است. یا به حسابی محتوا اصل است و شکل فرع.

* پاسخ :   محتوای مادی بدون شکل نمی توان یافت . محتوای غیر مادی بدون شکل خدا است . در باب ربط  شکل و محتوی ، بگوئیم که در میان ﺁفریده ها و پدیده ها ، محتوای بدون شکل نمی توان یافت . اما ﺁنها که بر اصل ثنویت می اندیشند، بنا بر منطقی که بکار می برند، یا محتوی را تابع شکل می کنند ( پیروان منطق صوری ) و یا شکل را تابع محتوی ( پیروان منطق دیالکتیک از راه گمان ) . حال ﺁنکه هر محتوائی با شکل در خور خود، همراه است . یک محتوی می تواند شکلهای مختلف پیدا کند اما برای این که این یا ﺁن شکل  را پیدا کند، حضور عاملی ضرور است . برای مثال، مانکن برای ﺁنکه  شکلهای مختلف پیدا می کند، نیاز به ﺁرایشها و لباسهای مختلف دارد . وگرنه ، بت عیار نمی تواند هر لحظه به شکلی بدر ﺁید . و یا بیان قدرت می تواند شکلهای مختلف پیدا کند ( برای مثال،  استبداد استالینی و استبداد خمینی ) اما  این شکلهای مختلف حاصل مداخله عاملهای جوراجور هستند  . چنانکه ، با مارکسیسم لنینیسم می توان استالینیسم را ساخت  که با استبداد فراگیر سازگاری دارد اما،   نمی توان  ولایت مطلقه را از فلسفه یونانی به عاریت گرفت و، با و در اسلام ،  ولایت مطلقه فقیه را کامل ساخت و عملی کرد . و یا دو نوع تابعیت محتوی از شکل ، یکی تجدد صوری رضاخانی و دیگری تدین صوری خمینی ، هر دو از یک منطق پیروی می کنند اما بلحاظ  وجود این و ﺁن عامل، این دو نوع صورت پردازی،  یکسانی کامل نمی پذیرند .

     بدین قرار،  محتوای زیبا شکل زیبا نیز پیدا می کند . اما ﺁیا شکل زیبا محتوای زیبا پیدا می کند ؟  این پرسش را که از خود بکنیم ،  به نقش  منطق صوری در فریب عقل پی می بریم . در حقیقت، در ﺁزادی ، رابطه  محتوی و شکل، رابطه ای خودجوش است. در ﺁزادی محض ، زیبائی ناب ، رها از دوگانگی شکل و محتوای است . لذا، اندازه نبود ﺁزادی و بود قدرت ( = زور ) را تابعیت محتوی از شکل بدست می دهد . خواه وقتی که یک شخص گمان می برد زیبائی صورت نیازی به زیبائی سیرت ندارد  و هم وقتی گفته می شود : « ظاهر مهمه » و کوشش می شود  محتوی تابع شکل  « متجدد » و یا « متدین » ، بگردد، ﺁزادی است که از یادها برده می شود و اینهمانی با قدرت است که  جسته می شود .  غافل از این که ظاهر زیبائی که فرﺁورده خودجوش محتوای زیبا نباشد، شکلی میان تهی است و ﺁلت فریب است .

2 سوال: چرا یکی از صفات مؤمن ترس از خدا داشتن است؟ چطور می شود از وجود دلربائی که رحیم است و... ترس داشت؟ حدیثی از امام محمد باقر خواندم : کسی نقل می کرد که روزی دیدم رنگ امام باقر پریده است . از او پرسیدم : آیا حالتان خوب نیست چرا که رنگتان پریده است ؟ فرمود:  می خواهم بروم نماز بخوانم و ترس از خداوند است که رنگ از رویم برده و عرق سرد بر پیشانی من نشانده است. قرآن هم مؤمن را خدا ترس می داند.

* پاسخ :  بنا بر این که خداوند تعین نمی پذیرد و زور - که جهت تخریبی بخشیدن به نیرو به قصد ویران کردن ، بنا بر این  ضعف است -  به خداوند نمی توان نسبت داد و  خداوند  را زورمند خواند ،  پس ، ترس از خدا، ترس از زورمند نیست . در قرﺁن ، هم، یک جا ﺁمده است که جز مؤمنان، بقیه می باید از خداوند بترسند .  و جای دیگر، مؤمن  را کسی دانسته است که از خداوند خوف دارد . و می دانید که  علی ( ع ) می فرمود: تو را پرستش می کنم نه از بیم جهنم و نه به طمع بهشت ، تو را پرستش می کنم بخاطر ﺁنکه سزاوار پرستشی  ( عشق عرفانی ) . بدین قرار، رابطه انسان با خدا ، رابطه نسبی با مطلق است . پس ترس مؤمن از خدا، بخاطر پندار و کردار خویش است . اگر او از ﺁزادی و حقوق خویش غافل شود، در جا، از خدا غافل می شود . غفلت از خدا ممکن نیست مگر ، در جا، بنده  قدرت ( = زور ) شدن و ﺁن را بر خود حاکم کردن یعنی  زور گفتن و زور پذیرفتن . پس ترس مؤمن از خدا، هشدار و انذار به او است : زنهار بهوش باش !   اگر از ﺁزادی خویش غافل شدی  بنده زور می شوی و عملی که بنده زور انجام می دهد، خاصیت برخود افزائی دارد .  تا بی نهایت برخود می افزاید . صدای گوش خراشی را تصور کنید که تا بی نهایت تکرار شود و هر بار، بلند تر و گوش خراش تر بگردد .

      ﺁن انقلاب فکری عظیمی که اسلام پدید ﺁورد و با از خود بیگانه شدنش در بیان قدرت، از یادها رفت، تغییر رابطه انسان با بهشت و جهنم بود . بنا بر بیان های دینی رایج، بهشت و جهنم در ﺁن دنیا هستند . بنا بر بعضی از بیانها ، نه خوب و بد عمل انسان که افتادن و نیافتادن نظر لطف خداوند بر او،  سزاوار بهشت یا جهنمش می کند . بنا بر برخی دیگر از بیانها،  عمل انسان مؤثر است اما لطف خداوند مؤثر تر است . و در هیچیک از ﺁنها ، عمل انسان در این جهان نیست که بهشت و جهنم را می سازد . کسانی هم پیدا شده اند که گمان برده اند ، نوﺁوری کرده اند اگر بگویند انسان را باید از بهشت و دوزخ ﺁن جهانی ﺁسود .  اما قرﺁن را  اگر بمثابه بیان ﺁزادی بخوانی می بینی ، بهشت و جهنم را عمل امروز انسان می سازد .  به سخن دیگر، بنا برﺁن که ﺁزادی ( = لا اکراه ) بی کران است ، تعقل عقل ﺁزاد و عملی کردن ﺁن، خالی از زور و تخریب  می شود . این عمل ، تا بی نهایت بر خود می افزاید .بدینسان  می توانید بهشتی  را که پدید می ﺁید ، تصور کنید .

     در حقیقت، انواع بیانهای قدرت و از جمله بیان قدرتی که  قید بهشت و جهنم و ﺁن جهان را  می زند ، روشهای چگونه مردن هستند . جهنمی که هم اکنون پدید ﺁمده است نیز ﺁنها را به خود نمی ﺁورد . دین بمثابه بیان ﺁزادی روش چگونه زیستن است  و به ﺁدمی می ﺁموزد : عقلی ﺁزاد است که بهنگام تعقل، پهنه اندیشه  بی  کران لااکراه و هدف را در بی نهایت قرار بدهد . تنها این عقل است  که می تواند اندیشه خلق کند . اندیشه ای که  این سان خلق می شود و بعمل در می ﺁید ، درکوتاه و میان و دراز مدت  ، تا بی نهایت ، رشد می کند  . پس، چنین عقل ﺁزادی می باید از غفلت خویش  از بی نهایت ، بی نهایت عقل، بی نهایت هوش، بی نهایت علم ، بی نهایت ... در خوف باشد : از درسهای پیروزی ، یکی سه جهاد است : جهاد و جهاد افضل و جهاد اکبر، و هر سه بمعنای ﺁزاد شدن و ﺁزاد کردن از زور. سومی ﺁزاد شدن از هر محدود کننده ایست .

3 سوال : آیا می شود با خدا اینهمانی جست؟ آیا حرف بایزید بسطامی و حلاج همین بوده است ؟

* پاسخ :  نقد نظر بایزید بسطامی و منصور حلاج  تفصیل می طلبد .  این نقد را در کتاب  عقل ﺁزاد می یابید .  در این جا  بگوئیم : عقل ﺁزاد، در مقام خلق، بطور خودجوش ، با هستی هوشمند ، این همانی می جوید . در حقیقت،  فرق تعقل ﺁزاد با فرورفتن در مجاز و خیال، اینست که عقل ، در لحظه خلق اندیشه ، از هر محدوده کننده ای رها می شود . بعد از خلق اندیشه ، اگر از خود بپرسد در چه وقت و کجا بوده است؟  به خود پاسخ خواهد داد : در بی کران هستی بوده است .  در عقل ﺁزاد ، قول سارتر را نقد کرده ام . او بر این بود که انسان تنها موجودی است که عقل او می تواند  از تعین بیرون رود .  در حقیقت، اگر ﺁدمی غفلت نکند و خویشتن را نهایتی در بی نهایتی ببیند، همواره می باید نگران باشد که مبادا بی نهایت خویش را از یاد ببرد و با نهایت یا متعین ، ناچیزی بگردد که ، بضرورت ، ویرانگری را روش می کند و چگونه مردن را ﺁئین زندگی  می گرداند.

4 -  سوال: بگزارش ایسنا ( 2 شهریور ) « آيت‌الله عميد زنجاني در مراسم افتتاحيه‌ بيست و هفتمين نشست ساليانه‌ جامعه‌ اسلامي دانشگاهيان ايران گفته است :  در انديشه‌ي سياسي اسلام، تكليف مقدم بر حق است و قبل از آزادي، مسووليت عمومي وجود دارد و بر اين اساس بايد زمامداران در روند توسعه‌ كشور هرجا نقطه ضعفي ديدند به اصلاح آن بپردازند. »  نظر شما در این باره چیست ؟

* پاسخ : در تمامی بیانهای قدرت، تکلیف بر حق مقدم و بر ﺁن حاکم است . بتدریج که بیان قدرت ، به اندیشه راهنمای استبداد  فراگیر نزدیک می شود، حق محو و تکلیف فراگیر می شود . گوینده بر اصل ثنویت تک محوری - مأخوذ از فلسفه یونانی و ضد کامل توحید - ، مسئولیت را مقدم بر ﺁزادی می گرداند . اما اگر ﺁدمی ﺁزاد نباشد، چگونه می تواند مسئول بگردد ؟ مسئولیت شناسی  از وجدان بر ﺁزادی ذاتی انسان جدائی ناپذیر است .  باز گفته است در « اندیشه سیاسی اسلام » تکلیف مقدم بر حق است . بدیهی است  عقل قدرت مدار به خود نمی گوید: تکلیف مقدم بر حق،  لاجرم ، محتوائی غیر از حق دارد و از خود نمی پرسد : محتوای غیر از حق جز باطل ( = حکم زور ) چه می تواند باشد ؟  اگر بجای خواندن فلسفه یونانی  ، قرﺁن را بمثابه بیان ﺁزادی می خواند، در می یافت که تکلیف جز عمل به حق نیست و نمی تواند باشد . انسانی مسئول است که حقوق معنوی و حقوق مادی خویش را بشناسد و مکلف است به این حقوق عمل کند و هر ﺁنچه را غیر از این حقوق است، حکم زور بداند و مسئولیت و  تکلیف خویش را نپذیرفتن ﺁن و مبارزه با ﺁن بداند .

 

15 شهریور 84