پاسخ به چند سوال
آقای بنی صدر عزیز
این پرسش را که جوابش برایم بسیار حیاتی می باشد قبلا از شما پرسیده ام . کتابی را که ارجاع فرمودید نیز خواندم اما به پاسخ نرسیدم . از شما خواهش دارم چنانچه برایتان مقدور باشد پاسخ را که فکر می کنم یکی از نیازهای جامعه کنونی ایران می باشد ، بیان کنید . پیشاپیش از زحمت شما بسیار سپاس گذارم .
همانگونه که خود نیک می دانید "رهبر" در روند تحول ساختارهای بنیادین یک نظام استبدادی ساخت یافته، نقشی اساسی و غیر قابل انکار دارد و آن رهبری است، که همه را در کانون "وحدت" جمع می کند و بدین وحدت را ابزار ساختن است که جامعه را در مسیر تحقق اهداف وضع شده ، پیش می راند و هر چه اهداف متعالی تر باشند نیاز به این رهبر را مبرم تر می نماید . بدان حد که گاه بدون وجود رهبری شایسته ،تداوم روند نیل به اهداف ، غیر ممکن می شود وتا جایی پیش می رود که جریان انقلاب گاهی در جهت عکس برای رسیدن به خواسته های اساسی ، در حرکت قرار داده می شود که در تمامی این مراحل رهبری خردمند ، به ایفای نقشی درخور ، لازم می آید. اما همانگونه که تجربه به ما می آموزد ،در روند انقلابها ، رهبران ، چه روحانی ، و چه غیر روحانی ، خواسته یا ناخواسته، نقشی کاریزماتیک می یابند و قول و فعلشان ،چه درروند انقلاب و چه در دوران استقرار نظام تحول یافته مطلوب، سند رفتاراکثریت جامعه می شود. با وجود محاسن اندکی که می تواند در این شرایط حاصل آید ، آفاتی بس بزرگ نیز در آن نهفته است بدان صورت که رهبر خود "می تواند" در بدترین شرایط، پوششی شود که بر گستره حق و حقیقت گسترده می شود و براستی که خرق این پوشش هم کاری بس دشوار و پر هزینه است . کار بدان حد امکان تداوم دارد ،که رهبر خود ،موجبات تغییر روند انقلاب و بازتولید نظامی استبدادی را فراهم کند و حال آنکه تجارب بیشتری در حفظ این نظام استبدادی نسبت به نمونه پیشین خود دارد.
آقای بنی صدر!
پرسش بنده در اینجا اینست که چگونه و به چه ابزاری می توان تمهیداتی اندیشید که راه را بر این "توانستن" نا صواب ببندد.به دیگر سخن ابزارسنجش این رهبر چیست و چگونه می توان این ابزار را در کل جامعه و در بین کل احاد یک ملت گسترش داد؟و جامعه تا کجا بایستی در روند یک انقلاب به این رهبر اقتدا کند و شرایطی را که در آن گسست از رهبر لازم می آید چیست؟از مجاهدت علی وار در راه حق ملول مشوید که گر چه بسیارند نادانان حیلت ساز اما یارانی دردمند این ظلم ناروا را که بر شما میرود شهادت خواهند داد.
ر. ب.
پاسخ :
با سلام به هموطن گرامی
1 – همانطور که در مقدمه پرسش شما ﺁمده است، این هدف است که نوع رهبری را معین می کند . لذا،
1/1 – هرگاه هدف قدرت شود، رهبر باید کسی باشد که قدرت بتواند در او متمرکز شود . پس وقتی قدرت هدف می شود، فرهی که رهبر پیدامی کند، صوری است و واقعیت ندارد . ﺁنچه واقعیت دارد اینست که الف – چون قدرت بدون تمرکز ، وجود پیدا نمی کند، عمله قدرت از شخصی که قدرت در او متمرکز می شود، بت می سازند و، بضرب سرکوب ، ترس از او را در دلها می اندازند و جامعه فعل پذیر ، قدرتی را که رهبر ﺁلت و پوشش ﺁنست نمی بیند . به سخن دقیق تر، قدرت و رهبر را یکی و رهبر می بیند و برایش فره قائل می شود . چنانکه رضا خان بهنگام شاهی و به وقت تبعید ، یک ﺁدم است . اولی را مردم دارای فره گمان می بردند و دومی را ﺁدمی بیچاره . باز صدام حسین بهنگام ریاست جمهوری و صدام حسین در قفس متهم ، هر دو یک کس هستند . مردم عراق صدام « رئیس » را صاحب فره می پنداشتند و برای این صدام ، احساس حقارت و ترحم می کنند .
2/1 – هرگاه قدرت هدف باشد و جامعه نیز از پیش بداند که هدف رهبری قدرت است ، انقلابی که مردم در ﺁن شرکت کنند، روی نمی دهد . پس پرسش مهم اینست : ﺁیا اگر هدف مردم ﺁزادی و استقلال و ولایت جمهور مردم بود اما هدف رهبری قدرت بود، چنین رهبری پیشاپیش شناختنی است ؟ پاسخ اینست : ﺁری شناختنی است . پس چرا ما ﺁقای خمینی و روحانیان قدرت طلب را نشناختیم ؟ زیرا خود را سانسور کردیم و نخواستیم بشناسیم .
بدین قرار، پرسش شما از دیرگاه تاریخ تا امروز و از امروز تا ﺁینده های دور، مطرح است و مطرح می ماند . افلاطون در جمهوریت بدان پرداخته است . راه حلی که او پیدا کرد ( ولایت فیلسوف فیلسوفان ) بر اصل ثنویت تک محوری بود . توضیح این که او برای مردم عقل و شعور و رأی قائل نبود . و چون تغییر را هم مساوی با فساد می دانست ، تغییرهایی که در مردم می باید پدید ﺁیند تا رهبر نتواند از خود بیگانه شود، را ندید . بعداز این ، بنا بر تجربه ای که خود کرد، راه حل او، مسئله را حل نکرد . از ﺁن پس تا امروز، راه حل او - که ارسطو کوشید نقدش کند و ولایت قانونگزار عادل را بساخت – هربار تجربه شده ، شکست خورده است : ولایت مطلقه پاپ که دوران تفتیش عقاید حاصل ﺁن شد ، ... ولایت مطلقه پیشوا در نازیسم و فاشیسم ، ولایت مطلقه حزب پیشآهنگ طبقه کارگر ، بنا بر لنینیسم - استالینیسم ، ... و ولایت مطلقه فقیه . دلایل شکست تجربه اینها هستند :
الف – انسان عادل و متقی و عالم و... ، و معصوم ، تن به مرکز شدن برای تمرکز قدرت نمی دهد . هرگاه چنین کرد، نه عادل می ماند نه متقی و نه عالم و نه عاقل و غرق گناههای بزرگ، جنایتها و خیانتها و فسادها نیز می شود . بنا بر این ، فیلسوف از درک رابطه انسان و قدرت ناتوان شده و گمان برده است قدرت چون موم در دست رهبر است . حال ﺁنکه رهبری که با قدرت انطباق می جوید، در دست قدرت ، چون موم می شود . و قدرت او را به عکس هدفی که می جوید، می رساند .
ب – غفلت دوم اینست که قدرت خوب وجود ندارد . در حقیقت، تا انسان از حقوق و ﺁزادی خویش غافل نشود و برای انسانها ﺁزادی و حقوق قائل نشود، برده قدرت نمی شود . از این رو، لحظه انتخاب زود می رسد: هدفهای انقلاب ، یا تحول ، روشهای سازگار با خود را می طلبند . روش قدرت مداری با روشهای سازگار با هدفهای انقلاب، ضد است . بنا بر این، در جریان انقلاب ، رهبری که بخواهد نماد مردم در حرکت و هدفهای حرکت باشد، نمی تواند روش ضد ﺁن هدفها را در پیش بگیرد و اگر در پیش گرفت، دیگر نماد مردم و هدفهاشان نمی ماند . از این رو، هرگاه روش ابتلاء در پیش گرفته شود، رهبر قدرت مدار و قدرت طلب ، پیشاپیش شناخته می شود .
با ﺁقای خمینی دیر وارد ابتلا شدیم اما شدیم و حاصل ابتلاء این شد که او ناگزیر گشت بگوید : 35 میلیون بگویند بله ، من می گویم نه . از ﺁن پس تا امروز، روش ابتلاء را بدون وقفه و با موفقیت بکار برده ایم . چنانکه امروز ، ناشناخته ای نمانده است و نسل جوان کشور دارد وجدان پیدا می کند به این مهم که به ناشناخته اعتماد نکند .
ج - غفلت سوم و بس مهم تقسیم مردم است به « عوام » - که بنا بر قول ارسطو ملحق به حیوانات هستند و مصلحتشان در اطاعت کردن از نخبه ها است – و نخبه ها . اولی ها برای اطاعت کردن خلق شده اند و دومی ها برای رهبری کردن . اما رهبری اکثریت عوام توسط اقلیت نخبه، قدرت ( = زور ) این اقلیت بر اکثریت می شود . با ﺁنکه هر دو فیلسوف می دانستند قدرت فاسد می کند و قدرت مطلق، مطلقا فاسد می کند، اما گمان می بردند رهبری با منش و صفاتی که ﺁنها برایش قائل می شدند، در برابر قدرت فساد ناپذیر است .
در این جا، نسبت به دو خطر هشدار می دهم :
- قدرت را اصیل شمردن و جعل روایت و تاریخ کردن و پیامبر را قدرتمدار گرداندن و برای او عصمت قائل شدن ، بقصد تجویز زورمداری « رهبر» یا رهبران ، دروغ بزرگ است . زیرا : الف - قدرت وجودی از خود ندارد، از روابط قوا پدید می ﺁید . پس اصالت ندارد . ب - به ترتیبی که در زیر توضیح می دهم، معصوم قدرتمدار نمی شود و قدرتمدار معصوم نمی شود . ج – زندگی پیامبر در قرﺁن است و قرﺁن تصریح می کند که لااکراه رشد و اکراه غی ( زورمداری) است . پس پیامبر انسان توانائی بوده و زور نمی گفته است.
- بتازگی ، گروهی پنداشته اند باید برای پیامبر گناه بتراشند . اینان گمان می کنند هرگاه بگویند او معصوم نبوده است، « نه » بزرگی گفته اند و مشکل را حل کرده اند . حال ﺁنکه از قدرت غافل شده اند . بسا به قدرت اصالت داده اند و نادانسته بنا را بر این گذاشته اند که در برابر قدرت احدی مصون نیست . هشدار! که این نه قلابی ، ﺁری بزرگی به خدائی قدرت است . زیرا قائل به این قول می پذیرد که در برابر قدرت، نه پیامبر و نه هیچکس دیگر، مقاومت نمی تواند کرد . چون چنین است ، بندگی قدرت چرا نه ؟ حال ﺁنکه انسانی که موازنه عدمی را اصل راهنما و به حقوق خویش عمل می کند ، چون تن به بندگی قدرت نمی دهد، اشتباههایی هم که می کند بر ارزش او می افزایند . زیرا اشتباه ها و تصحیح ﺁنها گویای این واقعیت هستند که او ﺁزادی را هدف و روش کرده است، در راه رشد است و تجربه را روش رشد کرده است .
بدین قرار ، معصوم شمردن رهبری ، تصوری ذهنی با غفلت از این واقعیت است که قدرت بر دیگری جستن ، ضعف و ناتوانی است و در کسی که حقوق خویش را می شناسد و به این حقوق عمل می کند ، در کسی که عالم و عادل و متقی است ، در کسی که معصوم است ، این ضعف وجود ندارد و او مجری اوامر و نواهی قدرت ( = زور ) نمی شود . پس به صفاتی که رهبر باید داشته باشد ، بسنده نباید کرد بلکه به حقوقی که انسانها می باید پیدا کنند ، به فرهنگ ﺁزادی و دوستی که می باید خلق کنند ، به استعدادهاشان که باید فعال شوند و به مسئولیت و نقشی که در رهبری جامعه خود می باید داشته باشند، بیشترین توجه را باید کرد .
2 – هر گاه ﺁزادی هدف باشد ، از ﺁنجا که بنا بر قاعده ، «همانطور که هستیم بر ما حکومت می کنند »، توجه را تنها به رهبری معطوف نمی کنیم . زیرا می دانیم می باید ﺁزاد شویم و فرهنگ ﺁزادی بیابیم تا بر ما به استبداد حکومت نکنند . بدین قرار، چون نقش مردم تعیین کننده تر است ، بیشترین توجه را به تحولی معطوف می کنیم که می باید در مردم پدید ﺁید . در نتیجه، چند نه و ﺁری بجا و بزرگ ، از ﺁغاز ، معیار می شوند :
1/2 - نه به ولایت بمعنی «اختیار بر» بمعنای قدرت ( = زور ) یکی بر دیگران . این ولایت را خداوند نیز ندارد چرا که قائل شدن به قدرت ( = زور ) برای خدا، نفی خدائی او است . توضیح این که زور حاصل رابطه قوا میان دو است . هرگاه یکی از دو ، خدا باشد، وجود نیست موجود است . زیرا در هستی ، تنها زور محدود کننده است و بکار برنده زور، نخست خود و ﺁنگاه طرف زورﺁزمائی خود را در زورﺁزمائی محدود می کند.
بهوش باید بود : هرگاه برای خداوند ولایت بمعنای «قدرت بر» قائل شویم ، دیگر نمی توان گفت این ولایت تنها خدا را است . زیرا ما خدا را از خدائی انداخته و قدرت را جانشین او کرده ایم . در نتیجه، هرکس مرکز تمرکز قدرت شد، دم از ولایت مطلقه فقیه خواهد زد . بدتر، خود را قدرت ( = زور ) مطلق و برای خود ، به نمایندگی او، ولایت مطلقه ( = قدرت مطلق بر ) قائل خواهد شد .
2/2 – نه به ولایت جمهور مردم بمعنای قدرت ( = زور ) افراد مردم بر یکدیگر . چرا که هرج و مرجی سخت فساد و جنایت گستر پدید می ﺁورد . هابس و همه ﺁنها که بر این گمانند که انسان ، بنا بر سرشت، زورگو و خشونت طلب است ، علت رجوع مردم به یک کس و دادن ولایت مطلقه به او را همین زورگوئی انسانها به یکدیگر می انگارند .
3/2 – ﺁری به رهائی انسانها از ولایت یکدیگر بمعنای « هرکس خود خویشتن را رهبری می کند » . اما تا رسیدن به به این ﺁرمان ، کدام رهبری الف – به این ﺁرمان نزدیک است و ب – راه و روش رسیدن به این ﺁرمان است ؟
3/2 – ﺁری به ولایت جمهور مردم بر داد و وداد . برای استقرار این ولایت ،
4/2 - ﺁری به رهبرانی که نماد ولایت جمهور مردم بر داد و وداد می شوند و ﺁزادی و استقلا و رشد را هدف و روش می کنند : از ﺁنجا که روش ﺁزادی ، ﺁزادی است ، پس، ﺁری به رهبرانی که ﺁزادی و استقلال و رشد را روش زندگی می کنند و، بدین روش ، نماد ولایت جمهور مردم بر داد و وداد می شوند . اما این ﺁری ، نباید در ستایش گری ناچیز شود . می باید به محک سنجیدن مرد به حق ، از رهگذر ابتلاء ، دائم نقد شود .
بدین قرار، ابتلاء می باید روش اصلی بگردد . بطور مشخص،
5/2 - روش کنونی که در غرب معمول است و نامزدهای رهبری برای جلب مردم ، برنامه ای را پیشنهاد می کنند و پس از رسیدن به قدرت ﺁن را از یاد می برند ، روش غلطی است . در انقلاب ایران ، همین روش بکار رفت و نتیجه ای را ببار ﺁورد که شما را به طرح این پرسش مهم برانگیخته است . حق با شما است . پرسش شما، پرسش همه انسانهائی است که می خواهند ﺁزاد و مستقل زندگی کنند و بر میزان داد و وداد، رشد کنند .
در جریان انتخابات ریاست جمهوری ، روش دیگری را بکار بردم : میان انتخاب کننده و انتخاب شونده، بر سر اصول راهنما و برنامه عمل، عهدی بمیان ﺁید و دو طرف بدان متعهد بگردند . بدین ترتیب که انتخاب شونده ﺁن اصول را به جامعه پیشنهاد کند و رأی به خود، را پی ﺁمد پیوستن مردم به ﺁن اصول و تعهد بر عمل بدان اصول قرار دهد . بنا بر این روش،
6/2 – نه تنها اصول را مردم خود می باید به عمل درﺁورند و، بدین کار ، فرهنگ ﺁزادی و استقلال و رشد ، فرهنگ داد و وداد را بسازند، بلکه هر برنامه نیز می باید از راه مردم و با مشارکت مردم به عمل در ﺁیند . بدین قرار، ضامن فرهنگ ﺁزادی و دوستی است و این فرهنگ را مردم خود می توانند بسازند و در ساختن ﺁن، هیچکس نمی تواند جانشین مردم شود . بنا بر این ،
7/2 - بنیادهای ( نهادهای ) جامعه که بر محور قدرت ساخت گرفته اند ، بر اصل موازنه عدمی تجدید ساخت یابند به ترتیبی که رابطه کنونی که انسان در اختیار بنیاد است ، جای خود را به رابطه ای بسپارد که بنا بر ﺁن، بنیاد در اختیار انسان قرار بگیرد . این تضمین ، از تضمین های اصلی و بسا اصلی ترین تضمین است برای ﺁنکه رهبری از طبیعت خویش بیگانه نشود . توضیح این که
الف – بنیادهای سیاسی ، از جمله دولت و احزاب ، ساخت مردم سالار بجویند و حقوق مدار شوند . در دوران تصدی ، کوشیدم در سلسله مراتب اداری ، مسئولیت و اختیار را توزیع کنم به ترتیبی که هر مقام، برابر مسئولیت ، اختیار انجام وظائف خویش را پیدا کند . همین کار را در ارتش نیز کردم و بسا از اسباب ناکام شدن رژیم صدام از پیروزی برق ﺁسا و تمام کردن کار ایران شد . می توان تصور کرد تغییر رابطه بنیاد دین ( روحانیت با مردم ) تا کجا این بنیاد را از بیگانه کردن بیان دین در بیان قدرت، بقصد سلطه بر مردم ، بی نیاز و به بازیافتن اسلام بمثابه بیان ﺁزادی توانا می کند . همین تغییر در ساخت خانواده ، یعنی تغییر محور قدرت به محور ﺁزادی و حقوق و تغییر رابطه زن و شوهر از رابطه سلطه گر – زیر سلطه به رابطه فضلها ی زن با فضلهای مرد ، تا که زنان و مردان منزلت و کرامت را بازیابند . هرگاه بنیادهای اقتصادی و فرهنگی و تعلیم و تربیتی نیز تغییر کنند چنانکه جامعه از ضد فرهنگ قدرت و دشمنی رها شود و فرهنگ ﺁزادی و دوستی بجوید و انسان از مزدوری سرمایه سالاری که بردگی نوع جدید است ، ﺁزاد بگردد، باز اگر مدرسه که کارش تربیت افراد برای بنیادهای قدرت محور است به محل پرورش استعدادهای انسان بدل شود، ﺁن انقلاب روی می دهد و ﺁن نظام اجتماعی باز و تحول پذیر، پدید می ﺁید که ، در ﺁن، هر انسان می تواند خود رهبر خویش بگردد .
بدیهی است چنین انقلابی را بسا در عمر یک نسل نمی توان به انجام رساند . اما می توان نسبت به ﺁن وجدان جمعی پدید ﺁورد و همین وجدان تضمین مهمی در جلوگیری از قدرتمدار شدن رهبر یا رهبران است .
ب – اگر انقلاب سرانجام بخش که تغییر ساختهای بنیادهای جامعه و نظام اجتماعی است ، ﺁسان و سریع انجام نمی گیرد، تغییر رابطه دولت با ملت از سوئی و دولت با قطب جهانی سلطه از سوی دیگر، ضرورترین کار و در کمتر از عمر یک نسل انجام دادنی است . این همان کار است که از عهد قاجار تا امروز، خط استقلال و ﺁزادی پی گرفته است . توضیح این که دولت در سازماندهی ، در اندیشه راهنما ( بیان قدرت ) و در بودجه ، بیگانه از ملت و وابسته به قطب مسلط است . وظیفه اش کارگزاری قطب مسلط در ایران است . از این رو، اقتصاد تولید محور را به اقتصاد مصرف محور ( = صدور نفت و گاز و... و ورود کالاها و خدمات ) تبدیل می کند . بدین تحول ویرانگر ، ملت در معیشت خود وابسته به دولت و دولت در بودجه خود وابسته به صدور ثروتهای ملی به قطب مسلط می شود . قتل قائم مقام و قتل امیر کبیر و کودتای 28 مرداد 32 و کودتای خرداد 60، برای عقیم گذاشتن برنامه تغییر محور اقتصاد از مصرف به تولید و رها کردن دولت از وابستگی به خارج و وابسته کردنش به تولید داخلی و به تابعیت مردم درﺁورنش ، بعمل ﺁمده اند .
8/2 – هرگاه، در واپسین بخش کتاب عقل ﺁزاد ، به پویائی های سلطه رجوع کنید، به پویائی وجدان بر ﺁزادی و حقوق خویش بمثابه انسان و بر ویرانگریها که انسان و طبیعت قربانی ﺁن هستند ، می رسید . از ﺁنجا که وجدان بر ﺁزادی و حقوق ، انسانها را از توانائی های خود وقتی ﺁزاد و مستقل هستند ﺁگاه و خواستار شرکت در رهبری جامعه خویش می کند، هشدار و انذار و بشارت سه کاری هستند که هرگز نباید تعطیل شوند . بنا بر این، اصل سنجیدن شخص به حق و نه حق به شخص ، روشی است که روزمره ، مردم می باید بکار برند تا گرفتار وضعیتی نشوند که شما توصیف کرده اید ( تابعیت مردم از رهبری حتی وقتی در بیراهه قدرتمداری به پیش می تازد ) . هرگاه مردم نخواستند شخص را به حق بسنجند و از رهگذر اعتیاد به قدرت، حق را به شخص سنجیدند، بر هر انسان ﺁزاده است که پندار و گفتار و کردار رهبر را به حق بسنجد و به جامعه هشدار بدهد تا که وجدان همگانی بر ﺁزادی و حقوق قوت بگیرد .
9/2 – برای ﺁنکه جامعه از خلق فرهنگ ﺁزادی و دوستی ناتوان نشود و گرفتار ضد فرهنگ قدرت و دشمنی نگردد، نباید گذاشت در تعاریف اصلهای راهنما و در اندیشه راهنما، ابهام پدید ﺁید . زیرا ابهام فرﺁورده سانسورها و توقف دو جریان اساسی، یکی جریان ﺁزاد اندیشه ها و دیگری جریان ﺁزاد اطلاعات است . هر انسانی حق دارد بداند . هرگاه انسانها از این حق خود سود جویند، مردمی نمی شوند که زورگویان برﺁنان حاکم شوند . تجربه انقلاب ایران به شما می گوید از چه زمان و به چه ترتیب، « بیان پاریس » گرفتار ابهام شد و پویائی ابهام کار را به سانسور نوارهای ﺁقای خمینی در پاریس کشاند و ولایت مطلقه فقیه را جانشین ولایت جمهور مردم کرد . بنا بر این، هر انسان می باید خود را مسئول شرکت در جریان ﺁزاد اطلاعات و جریان ﺁزاد اندیشه ها بداند و بگرداند .
10/2 - جانشین فرهنگ دوستی شدن ضد فرهنگ قدرت و دشمنی جریانی دارد که شما می توانید با مراجعه به انقلاب ایران ، مسیر ﺁن را روشن بیابید : در دوران انقلاب ، گل بر گلوله پیروز شد . این پیروزی ممکن نمی شد هرگاه جامعه ملی به خلق فرهنگ دوستی روی نمی ﺁورد . انقلابی که جهان چون ﺁن را بخود ندیده است ، از جمله به لحاظ شرکت جمهور مردم ، در ﺁن ، ممکن گشت . اما هم بلحاظ اندیشه راهنمائی که تعریفهای روشنی از اصول راهنمای بدست می داد و این اصول ﺁشتی همه با همه بر میزان حقوق انسان و حقوق ملی را میسر می کرد و هم بخاطر از میان برخاستن مرزهای جدا و بلکه تضاد ساز بود که ممکن گشت. دادن گل به ارتشیان ، برفهای دشمنی را بودند که ﺁب می کرد و ارتشیان را نیز به ﺁغوش مردم باز می ﺁورد . این انقلاب میسر شد زیرا الف – جمهور مردم نمی توانستند قدرت بخواهند . چون قدرت وقتی وجود پیدا می کند که اقلیتی داشته باشند و اکثریت بزرگ نداشته باشند . اما می توانستند ﺁزادی و استقلال و حقوق و منزلت و کرامت بخواهند زیرا همگان می توانند داشته باشند . ب - ﺁزادی و استقلال و حقوق وقتی همگانی می شوند که قدرت دشمنی ساز ، از میان برخیزد . با توجه به این قاعده ، می توانید از نقش تعیین کننده گروههائی را که در پی پیروزی انقلاب ، در پی قدرت ، دست بکار تضاد تراشی و روش کردن خشونت و خلق ضد فرهنگ قدرت شدند ، در انحراف رهبری ، سردرﺁورید . اما نقش رهبری که تضاد و ضد فرهنگ قدرت و دشمنی را جانشین کرد، بسا تعیین کننده تر بود : این رهبری بود که عامل تشدید اعتیاد به ضد فرهنگ قدرت و دشمنی گشت.
امیدوارم شما و دیگران این پاسخ را می خوانید و هرگاه پرسش یا پرسشها پیدا شدند، مشخص، با این جانب در میان می گذارید. پرسش و پاسخ را ادامه می دهیم تا زمانی که مسئله برای همه حل شود .
شاد و پیروز باشید .