نامه «يك بسيجى مسلمان ايرانى» به بنى‏صدر:

 

 بنام حضرت دوست

 جناب آقاى بنى‏صدر، رئيس جمهور اسبق جمهورى اسلامى ايران‏

 سلام عليكم‏

 مدتهاست كه نوشته هايتان را در نشريه انقلاب اسلامى مى‏خوانم تا هرچه بيشتر با افكار و نظرات جديدتان آشنا شوم. پيش از آن هم، هر آنچه از نوشته هايتان در ايران در دسترس بود، مطالعه كردم.

 اول بگذاريد خودم را معرفى كنم: جوانى هستم 40 ساله! به همين خاطر، با گذشته شما آشنا هستم و در جريان قضاياى سالهاى 57 تا 60 هستم. روز 14 اسفند 59 هم در دانشگاه تهران بودم (1) و از نزديك شاهد تمام حوادث و وقايعى بودم كه شما را به راه خطا راند. همه آنچه كه همگان در آن نقش داشتند و از همه بيشتر باند كثيف و خيانتكار رجوى. (2)

 با گذشت بيش از 20 سال از آن وقايع، من هنوز در تعجبم كه انسانى متفكر و انديشمند چون شما كه اهل بحث و تعقل است، چگونه به آن سادگى در دام توهمات خيالى و پوچ كسى چون رجوى افتاد؟! (3)

 قبول كنيد كه سادگى شما جاى تعجب دارد. كسى كه ميليونها رأى ملتى پشت سرش بود، با خود چنان كند كه با تروريست‏ترين افراد مملكت بگريزد (4) و بعد نيز هر آنچه كه خود بهتر مى‏دانيد و از همه بدتر ازدواج دخترتان با آن  خبيث زن باره (5). شمائى كه تا امروز، اهل جنگ و جدل نبوده‏ايد و يا از آن مهمتر باوجود مبارزه تان در خارج از ايران، بهيچوجه رهبرى و طراحى كودتاهاى خونبار و وابسته به بيگانگان را برعهده نداشته‏ايد و هر آنچه بوده اظهار نظرات و آرايتان بوده و احساس وظيفه و دلسوزيتان نسبت به وطن. هنوز براى من معلوم نشده كه شما از چه چيز گريختيد و به كجا پناه برديد؟ (6) البته انتشار خاطرات آقاى هاشمى رفسنجانى - بخصوص بخشهائى كه به آخرين روزهاى حضور شما در ايران مربوط مى‏شود - بخوبى نشان مى‏دهد كه در اين طرف چه كسانى نمى‏خواستند شما در مسند كار باقى بمانيد. (7)

 بگذاريد خاطره جالب و مهمى را برايتان تعريف كنم: شهيد على صياد شيرازى در خاطراتش دارد كه: يك بار، پس از آنكه بنى‏صدر مرا از مسئوليت خلع كرده بود و به وساطت بعضى آقايان، نزد امام رفتم كه علل مسائل پيش آمده را توضيح بدهم. كلاً 16 دقيقه پهلوى امام بودم. 15 دقيقه من حرف زدم و فقط يك دقيقه امام سخن گفت. من هرچه گفتم، امام در نهايت گفت: "آقاى بنى‏صدر الان فرمانده كل قواست و شما از فرمان مافوق خود تخطى كرده‏ايد و بايد تنبيه شويد و من هم كارى به اين ندارم كه شما كى هستيد و چه سوابقى داريد". (8) و پس از اينكه من گفتم كه اصلاً با شخص بنى‏صدر مشكل دارم و خواستم در باره او حرف بزنم، امام مرا به سكوت امر كرد و گفت: "پشت سر ايشان غيبت نكنيد. اگر در باره او حرفى داريد، صبر كنيد ده دقيقه ديگر ايشان مى‏آيد اينجا. بيا و جلويش حرفهايت را بزن." (9) و از همه مهمتر اينكه وقتى از اتاق امام بيرون آمدم، آيةالله بهشتى كه در دفتر بود، مرا به كنارى كشيد و گفت: "آقاى صياد شيرازى، نبينم يك وقت مى‏روى در مساجد و جلسات سخنرانى كنى عليه بنى‏صدر حرفى بزنى". من با تعجب گفتم: آخه آقاى بهشتى او در مورد شما تهمتهاى زيادى زده‏است و... آن وقت شما مى‏گوئيد كه بهيچوجه در مورد او حرف نزنم؟ كه شهيد بهشتى گفت: "چون تو يك فرد نظامى هستى و او فرمانده كل قواست، پس بايد از او اطاعت كنى و حق ندارى در مورد او سخنى بگوئى. بحثى هم كه با او داريم، بين خودمان است و مسئله سياسى است كه ربطى به مسائل ديگر ندارد. شما بايد مراقب باشيد كه اختلافى در كار جنگ پيش نيايد..." (10)

 حالا متوجه شديد كه من از چه اينقدر متعجب شده‏ام كه شما امام را كه مى‏گفت بيست سال است شما را مى‏شناسد و نسبت به شما مطمئن است، گذاشتيد و خود را سپرديد به كثافات و خائنينى مثل رجوى و باند تروريست او. حد اقل انتظار من اين بود كه شما حق رفاقت و معرفت را نسبت به امام ادا مى‏كرديد (11). منافقين به امام نه بدهكارى داشتند و نه طلبكار بودند. آنها گروهى بودند كه از قبل از انقلاب هم اعتقادشان اين بود كه با ترور و آدمكشى، به اهدافشان برسند و امام كاملا با روش مسلحانه مخالف بود. (12) و اگر قرار بود مشى مسلحانه را تأييد كند، اول از همه فدائيان اسلام نواب صفوى و سيد على اندرزگو را تأييد مى‏كرد كه بهيچوجه عمل نظامى آنان را تأييد نكرد. (13) خودتان هم بهتر مى‏دانيد كه امام در زمينه كار مسلحانه به كسى مساعدت نكردند. چرا كه امام به همراهى مردم معتقد بود و با همين روش هم انقلاب پيروز شد. (14) همانطور كه شما با آراى مردم بالا آمديد نه با گلوله منافقين!

 بگذاريد خاطره‏اى مهم در باره خود شما بگويم: يك بار، يكى از آقايان كه الان هم هست، تعريف كرد: "مدتى بود كه بنى‏صدر به امام هتاكى مى‏كرد. من رفتم پهلوى امام تا از ايشان مجوز ترور بنى‏صدر و همچنين فرح پهلوى را بگيرم. در باره فرح گفتم كه او غالبا شبهاى جمعه به سر قبر شاه در قاهره مى‏رود و همراه او، به جز دو بچه كه بستگانش هستند، دو نفر پليس مصرى به عنوان محافظ، مى‏روند. گروهى مصرى قصد دارند تا با موتورسيكلت به آنها نزديك شده و با پرتاب نارنجك آنها را بكشند. امام به فكر فرو رفت و گفت: "اگر اين زن (فرح پهلوى) فاسد و فاسق است و از نظر شرعى هم به شما ثابت شده و مراجع قضائى تشخيص داده‏اند كه حكمش اعدام است، او را اعدام كنيد. (15) ولى تكليف دو بچه و دو پليس همراه او چه مى‏شود؟ آنها كه جرمى ندارند." و امام اصلا به اينكه او همسر شاه است، اشاره نكرد و با چيزى كه ايشان گفت، مسئله منتفى شد. سپس به امام گفتم كه عده‏اى مى‏خواهند بنى‏صدر را ترور كنند. امام علت را پرسيد. گفتم كه او پس از فرار از ايران، در روزنامه انقلاب اسلامى در هجرتش، شديد به شما اهانت مى‏كند و عليه تان مطلب مى‏نويسد. امام خنديد و گفت: «مگر هركس به من اهانت كرد بايد كشته شود؟ عيبى ندارد. ولى اگر او به مسلمات دين اسلام اهانت كرده و اصولى را زير سئوال برده و يا مثلا حجاب و... را و تشخيص داديد كه حكمش اعدام است، اين كار را بكنيد و گرنه توهين به من دليل بركشتن كسى نمى‏شود» (16)

 جالب است. نه؟ حالا ديديد كه چه بى فايده از ايران گريختيد. كيست كه بخواهد شما را بعنوان خائن محاكمه كند؟ كدام خيانت؟ اگر بحث شكست عمليات هويزه باشد كه على شمخانى، وزير دفاع جمهورى اسلامى ايران در اين رابطه، در مقدمه كتاب هويزه چاپ سال نوشته است: "اينكه مى‏گويند در قضيه هويزه بنى‏صدر خيانت كرد و خيانت او باعث شكست عمليات بود، من قبول ندارم. بنى‏صدر آن روزها، فرمانده كل قوا بود و نياز داشت كه در كارش به پيروزى هائى دست يابد و خودى نشان بدهد. به همين لحاظ هم بشدت دنبال اين بود كه عمليات با موفقيت انجام شود." (17)

 مگر نه اينكه شما فرمانده كل قوا بوده‏ايد و از امام حكم داشته‏ايد؟ خب ديگر چه هراسى؟ فرمانده كل قوا براى خودش تزى داشته و معتقد به آنگونه جنگيدن بوده است. هركس كه به روش بهترى معتقد بود، مى‏توانست بيايد و ادامه دهد. همانگونه كه تا آخر جنگ ديديم. (18)

 خيانت يعنى چه؟ مگر در شكست عمليات والفجر مقدماتى، كربلاى چهار و... خيانت نشد؟ مگر خيانت شاخ و دم دارد؟ تو كجا مثل كيانورى و حزب وابسته‏اش اسناد و اطلاعات ارتش را به روسيه دادى كه منجر به قتل عام بسيجيان در والفجر مقدماتى در فكه شود؟ كجا تو مثل منافقين گراى موشكهاى 9 مترى را به عراق دادى تا فجايعى مثل موشكباران پناهگاه شيرين در كرمانشاه و قتل عام دهها زن و بچه را به همراه داشته باشد؟ كجا تو به دستبوسى صدام در عراق رفتى و به دستور آن كثيف جنايتكار، بر روى مردم خودت اسلحه كشيدى و شدى سرباز صدام؟ كمى تفكر كن. شما آن نيستى كه اكنون سعى مى‏كنى باشى. نگذار در تاريخ ايران از شما به عنوان "خيانتكار" نام برده شود. بگذار حداكثر بگويند "خطاكار" (19). نام خودت را با آنان كه از شرق و غرب پول گرفتند و چاپلوسى كرده و مى‏كنند بلكه روزى بيشتر به حياتشان در خارج ادامه دهند، كنار هم قرار نده و چون آنان نباش. تو مسلمانى و روحانى زاده و درد دين و وطن دارى نه مقام و پول كه منجر به خيانتى سياه گردد. (20)

 هنوز هم دير نشده. مى‏شود گذشته را جبران كرد. شرايطت را اعلام كن و به خانه باز گرد. (21) خيلى ببخشيد، مگر شما از اين منافقينى كه دستشان تا آرنج غرق خون شهداست و امروزه به عنوان تواب به ايران باز مى‏گردند و به راحتى با نوشت يك توبه نامه نزد خانواده شان مى‏روند، كمتريد؟ مگر نه اينكه اگر قرار باشد شما را محاكمه كنند، اول بايد آنانى را كه به شما رأى داده و شما را بر مسند رياست جمهورى نشاندند، بازخواست كرد؟ (22). ساز من بعنوان يك مسلمان، گفتن بود. خواه شما بپذيريد و خواه نپذيريد كه براى من جاى تأسف و ناراحتى دارد. بگذار همواره به عنوان مسلمانى كه از كودكى بر آن پايبند بودى، محسوب شوى. مسلمانى ايرانى و نهايتش با خطاهائى چند. مگر كم مسلمانان خطا كرده‏اند كه شما از هر خطا و اشتباهى برى باشيد؟ (23).

 منتظر پاسختان هستم. 1382/4/12 يك بسيجى مسلمان ايرانى‏

 يا على (ع)

 

 پاسخ بنى‏صدر به «يك بسيجى مسلمان ايرانى»:

 

 با سلام

 نوشته‏ايد نوشته‏هاى اينجانب را مى‏خوانيد و آنچه از نوشته هايم در ايران در دسترس بود را نيز خوانده‏ايد. اما در ايران، تنها كسى كه در سانسور كامل است، بنى‏صدر است. آثار ماركس و انگلس و لنين و استالين... حق ترجمه و انتشار دارند، اما نوشته‏هاى بنى‏صدر از اين حق محروم هستند. لوس آنجلس تايمز از سانسور سايتها توسط رژيم ملاتاريا نوشته بود و سانسور سايت بنى‏صدر را مثال آورده‏بود. نشريه انقلاب اسلامى نيز سانسور است. مى‏دانم كه مى‏توان سانسور را بى اثر كرد و لابد شما چنين مى‏كنيد. اما اى كاش به خواندن نوشته‏هاى اينجانب اكتفا نمى‏كرديد و آنها را بعنوان روش بكار مى‏برديد. بيشترين كار اينجانب در روش است و هدف آزاد كردن عقل است در به خود راه دادن اطلاعات، در بى طرفانه ارزيابى كردن اطلاعات و بخصوص در انديشيدن.

 * از اصل راهنما شروع مى‏كنم. اگر شما نوشته‏هاى اينجانب را خوانده و بعنوان روش بكار مى‏برديد، بر اصل ثنويت تك محورى كه قدرت (= زور) مدارى مطلق است، نامه خويش را نمى‏نوشتيد. دو محور تصور كرده‏ايد. يكى محور خير (آقايان خمينى و بهشتى و...) و ديگرى محور شر (آقاى رجوى و گروه او). اينجانب را ميان اين دو محور قرار داده و حكم بر «سادگى» اينجانب فرموده‏ايد. اينك به قرآن باز گرديد و بنگريد كه در ماجراى سركشى شيطان و تمامى ماجراها كه در قرآن آمده، انذارند به انسان نسبت به ثنويت تك محورى و روش هستند براى آزاد شدن از آن. ترديد ندارم كه اگر به عقل خود رجوع كنيد، متوجه مى‏شويد بسيارى دروغها را حقايق پنداشته‏ايد، بسيارى از حقايق را نرفته‏ايد بشناسيد. در همين نامه 22 مورد احكام خطا هستند. چون نامه بر اصل ثنويت تك محورى نوشته شده‏است، تناقضهاى آشكار را نديده‏ايد. به قرآن باز گرديد تا بياموزيد اين آموزش مهم را: هر حكم ناحق كه بدهى، بنا بر قاعده، ناگزير مى‏شوى خود آن را تكذيب كنى. پيش از آنكه به آن 22 مورد بپردازم، خطاى دوم و مهم عقلى را مى‏آورم كه بر اصل ثنويت تك محورى، مرتكب شده‏است:

 * نامه را با «يا على (ع)» به پايان برده‏ايد. اما على (ع) دائم فرياد مى‏كرد: (اى مسلمان! مرد را به حق بسنج نه حق را به مرد». او نيز چون فرزندش قربانى سنجش حق به مرد شد. در نامه شما، بنى‏صدر به حق سنجيده نمى‏شود. به خمينى و رجوى سنجيده مى‏شود. و اگر كارهاى بنى‏صدر را مطالعه كرده بوديد، خاصه‏هاى 12 گانه حق را مى‏يافتيد. در كنگره‏اى در ايتاليا، تعريف حق و خاصه هايش را با تعريف حق در غرب، مقايسه كردم، فيلسوف ايتاليائى و بتازگى فيلسوفى آلمانى، زبان به تصديق گشودند. افسوس كه جامعه اسلامى نه تعريف حق و نه خاصه‏هاى آن را مى‏شناسد. بر انسان مسلمان نيست كه جانبدار اين يا آن شخص باشد، بلكه بر او است كه انديشه،  پندار ، گفتار و كردار خويش را حق بگرداند.

 * از جمله خاصه‏هاى حق اينست كه از خود هستى دارد. بنا بر اين خاصه حق، قاعده‏اى بوجود آمده كه اينست: روايت در مقام معارضه با درايت، از اعتبار ساقط است. آنچه شما نقل مى‏كنيد، روايت است. آنچه روى داده است، درايت است. بر شماست كه از خود بپرسيد چرا نخواستيد ببينيد؟

 در باره حقايقى كه در نوشته شما اشاره‏اى به آن نيز وجود ندارد، كتاب خيانت به اميد، سه جلد كتاب در باره سياست امريكا در ايران (دو جلد آن در باره اكتبر سورپرايز و ايران گيت) و توطئه آية الله‏ها و توانائى و ناتوانائى و فراوان مصاحبه و مقاله نوشته‏ام و نامه شما گواهى مى‏دهد كه جمله‏اى از آنهمه را نخوانده‏ايد. با وجود كوهى از دلايل و مدارك، از نامه شما بيرون نمى‏روم و در 22 مورد، كوتاه، پاسخها را مى‏آورم:

 1 - نوشته‏ايد روز 14 اسفند در دانشگاه بوده‏ايد. آن روز، بعنوان بسيجى در دانشگاه بوديد يا بعنوان كسى كه آمده‏است سخنان بنى‏صدر را بشنود؟ پاسخ شما را نمى‏خواهم. خود به وجدان خويش پاسخ بدهيد. اگر بعنوان بسيجى آمده بوديد، چرا نپرسيديد چرا بايد رفت و مانع از سخنرانى منتخب مردم ايران شد؟ اگر بعنوان يك جوان 17، 18 ساله آمده بوديد، بر شما بود پيش از صدور حكم، دست كم به كتاب غائله 14 اسفند مراجعه مى‏كرديد. دست كم آگاه مى‏شديد كه خطاكار آنها بودند كه مى‏خواستند بضرب گلوله و چماق و با تحميل خشونت به همه، قدرت را قبضه كنند. خود اين كتاب 1000 صفحه‏اى سندى پايدار از دستگاه قضائى، آلت فعل استبداد خون ريزى است، كه چون آن، ايران كم بخود ديده‏است. دستگاه قضائى كه مى‏بايد بى طرف باشد، 1000 صفحه كتاب انتشار مى‏دهد كه، در آن، اين دستگاه طرفى است كه از هيچ كار روى گردان نيست. دستگاهى كه بايد ميزان حق باشد، در صفحات 488 و 489 مى‏نويسد: «گفتيم كه گروه عظيمى از حزب الله، از صبح روز چهارده اسفند در دانشگاه فعالانه حضور داشتند. دسته‏اى كه فعالتر بودند، به سردستگى حاجى ع.ع حتى تا پاسى از شب نيز در صحن و اطراف دانشگاه به فعاليت مشغول بودند. كميته‏ها، بخصوص از كميته 11، كميته ولى عصر،... آن روز فعالانه عليه بنى‏صدر در تكاپو بودند». پس از اينكه بدين سان تصريح مى‏كند، از پيش، غائله را تدارك ديده‏اند و در اين تدارك، مسئول كميته‏ها و مجلس (رشيديان از سردسته‏هاى چماقداران بود) شركت داشته‏اند، در صفحه 492، حكمى بس شگرف صادر مى‏كند كه تنها درخور دستگاه قضائى ملاتاريا است:

 «آنانى كه پس از چهاردهم اسفند به دفاع از نهادهاى انقلابى برخاسته و حضور آنان را در دانشگاه كتمان مى‏كردند، بى راهه‏اى غير معقول انتخاب نموده بودند. زيرا شركت نهادهاى انقلابى برعليه بنى‏صدر، با عنايت به حركات و مخالف خوانيهاى ايشان و تداركى كه از پيش براى 14 اسفند پرداخته شده بود و از ديد حزب الله مخفى نمانده بود، نه اينكه امرى بسيار طبيعى مى‏نمود، بلكه سازنده بود.

 اگر چهاردهم اسفند بدون حضور نهادهاى انقلابى و پرخاش آنان، اگر بدون نعره‏هاى حزب الله سرانجام مى يافت، اگر بيست پنجم خرداد 60 بدون يورش فدائيان انقلاب سپرى مى‏شد و اگر و اگر... مسلما در اين اوج از گذرگاه انقلاب گام بر نمى‏داشتيم.»

     بدين قرار، جاى چون و چرا نمى‏گذارد. اعترافى است صريح بر اين واقعيت كه: بانى خشونت در 14 اسفند نه گروه رجوى كه «حزب الله» و «كميته‏ها» و  و افرادى از «سپاه» و دستگاه قضائى بوده‏اند. چون  بنا بر كودتا بود و مراحل كودتا را يك به يك طى مى‏كردند.

 2 - در آن روز، گروه رجوى، نقشى جز اين نداشت كه وقتى از جمعيت خواستم بدون خشونت چماقداران را از دانشگاه بيرون كنند، همراه ديگران، در اين كار شركت كردند. در آن روز، دو تن كه مأمور ترور اينجانب شده بودند، خود را با اسلحه معرفى كردند. به «قوه قضائيه» معرفى شدند. اما هنوز كه هنوز است خبرى در باره آنها انتشار نيافته‏است. اى بسا مجازات نيز شده‏اند كه چرا به نداى وجدان خود گوش داده‏اند. آن روز، اوراق هويت افراد كميته را كه با لباس شخصى چماقدارى مى‏كردند، خواندم تا در تاريخ سياسى اين كشور بماند و ماند.

 3 - بر اصل ثنويت تك محورى و بى آنكه خود را نيازمند پرسش بدانيد، حكم صادر كرده‏ايد كه اينجانب "به آن سادگى در دام توهمات خيالى و پوچ كسى چون رجوى افتاده‏ام". پس بدانيد: الف - اينجانب از آقاى خمينى مى‏خواستم تن به روشى بدهد كه قرآن مى‏آموزد: ابتلى و تجربه. مى‏گفتم: با اين گروه و گروههاى ديگر خشونت لازم نيست. مى‏بايد آنها را به ابتلى كشاند تا از حجاب ناشناختگى بدر آيند. پس از آن، بى خطر مى‏شوند.اما او مدار بسته‏اى مى‏خواست تا بدان، باز سازى استبداد را توجيه كند. از او خواستم دست كم تأمين بدهد تا اين گروه و گروههاى ديگر اسلحه خود را تحويل بدهند. مى‏گفت: شما تأمين بدهيد بعد خواهيم ديد! آقاى رجوى به او نامه نوشت و اين تقاضا را بعمل آورد، آقاى خمينى در سخنرانى خود گفت: اول اسلحه را تحويل بدهيد!

 ب - كودتا در خرداد 1360 روى داد. اينجانب تا روزى بعد از انفجار مقر حزب جمهورى، هيچگونه ارتباطى با آقاى رجوى و گروه او نداشتم. در خانه مرحوم لقائى، بود كه دو تن به ديدارم آمدند و نخستين پرسشم از آنها اين بود كه آيا انفجار كار شما بود؟ گفتند نه. اينجانب نيز اعلاميه در محكوم كردن آن انفجار كه تا امروز ملاتاريا نگذاشته است معلوم شود بانى آن چه كس يا كسانى بودند، صادر كردم. بنا بر اين، طرفى كه شما «خير» يافته‏ايد، كودتا را انجام داده بودند و علت كودتا نيز عدم همكارى اينجانب با كودتاچيان در استقرار استبداد بود كه ، از راه زد و بند پنهانى با گروه ريگان - بوش (اكتبر سورپرايز) عملى كردند.

 ج - گروه رجوى بسوى اينجانب آمد ولى اگر هم نمى‏آمد، اينجانب بسراغ آن گروه مى‏رفتم. زيرا نسل ما انقلاب را فرزند خود مى‏شمرد و مى‏شمارد. مى‏كوشيد و مى‏كوشد كه اين تجربه به سرنوشت دو تجربه پيشين (انقلاب مشروطيت و نهضت ملى كردن صنعت نفت) گرفتار نشود. بنا بر اين، وقتى كودتا روى داد، سه هدف براى خويش معين كردم: 1 - افشاى روابط پنهانى ملاتاريا با حكومت ريگان - بوش به قصد ويران كردن پايه اصلى استبدادى كه با كودتا مى‏خواست مستقر شود و 2 - رها نكردن تجربه انقلاب و اصول راهنماى آن و بنا بر اين، 3 - جلوگيرى از بوجود آمدن مدار بسته‏اى كه بعد از 28 مرداد، رژيم شاه با حزب توده بوجود آورد. اين شد كه

 د - به آقاى رجوى گفتم: به آقاى خمينى بيش از پدر علاقه داشتم. به او صد در صد اعتماد داشتم اين چنين از آب درآمد. به شما صد در صد بى اعتمادم. با شما وارد يك ابتلى مى‏شويم. اگر شما موفق شديد، چه بهتر و اگر نه، پيشاپيش، شناخته مى‏شويد و شر شما از سر مردم كوتاه مى‏شود. از وجدان خود بپرسيد: اگر اين ابتلى كه آموزش قرآن است انجام نمى‏گرفت، مردم ايران چگونه اين گروه را مى‏شناختند؟ دو روش، يكى روش بكار انداختن ماشين اعدام كه آقاى خمينى بكار برد و ديگرى روش ابتلى كه خون از دماغى نيز نياورد، بايد به مسلمان ايرانى بياموزد آنچه را طى قرون نياموخته است.

 4 و 6 - شما كه خود را «مسلمان ايرانى» مى‏خوانيد آيا نمى‏دانيد تاريخ مسلمانان هجرى است؟ و نمى‏دانيد كه كافران هجرت پيامبر را فرار مى‏خواندند؟ هرچند خاطره‏ها كه نقل كرده‏ايد روايت‏ها هستند و درايت‏ها آنها را از اعتبار ساقط مى‏كنند، اما شما مى‏دانيد (زيرا نوشته‏ايد) كه اگر تنها سكوت مى‏كردم، رئيس جمهورى مى‏ماندم و از خرداد 60 تا امروز، در شرائط سخت ترور زندگى نمى‏كردم. از اتفاق، با همكاران خود بشور نشستيم. اينجانب موافق خروج از كشور نبودم. اما قرآن روش را مى‏آموخت: آدمى نمى‏بايد به زمين بچسبد. صحنه مبارزه را او بايد معين كند. سه كارى كه هدف كرده بودم، ايجاب مى‏كرد به جائى برويم كه صحنه اصلى بود. با توجه به سازش پنهانى ملاتاريا با حكومت ريگان - بوش و حكومت تاچر، عرصه اصلى مبارزه جائى بود كه آمدم و در نخستين مصاحبه نيز گفتم: براى افشاى روابط ارگانيك ريگانيسم با خمينيسم آمده‏ام. افشاى اكتبر سورپرايز و ايران گيت و ترورها و فسادها و روابط پنهانى با حكومتهاى غربى، گواه كه درست تشخيص داده بوديم و در كار خويش موفق بوده‏ايم.

    و اينجانب به هيچ جا پناه نبرده‏ام. تقاضاى پناهندگى نكردم هم به اين علت كه منتخب يك ملت بودم و هم به اين دليل كه به صحنه مبارزه آمده بودم. اينست كه از امتيازهاى يك پناهنده نيز محروم هستم.

 5 - «مسلمان ايرانى» مى‏بايد طرز فكر خويش را نسبت به زن تغيير دهد. زن را مستقل و آزاد و صاحب حقوق انسانى بداند. خداوند ايجاب را حق زن دانسته‏است. دختر اينجانب در پاسخ به پدر گفت: او نيز روش ابتلى را برگزيده‏است و استقلال و آزادى و آشتى ملى را شروط همسرى گردانده‏است. آقاى رجوى اصول سه گانه ميثاق را، با سازش با رژيم صدام نقض كرده بود. او و گروهش كه در ابتلى، رد شده بودند، همچون ملاتاريا، 750 صفحه كتاب برضد اينجانب انتشار داد. تنها به اين جرم كه گفته بودم: رفتن به عراق خود كشى است. اما چون عازم بغداد شد، فيروزه بنى‏صدر كه امروز پزشكى دانشمند است، بخاطر نقض اصلها، از او جدا شد. او بود كه حجت را بر آقاى رجوى و گروه او تمام كرد. زيرا محلى براى ترديد نگذاشت كه او پيمان خويش را با استقلال ايران و با آزادى و با آشتى ملى گسسته است. دنياى اسلام را زنى آزاد از تحقير قرون، داراى شخصيت مستقل و رفتارى برابر اصول و حقوق بايد تا روزگارش ديگر شود.

 7 - به كتاب «عبور از بحران» آقاى هاشمى رفسنجانى استناد كرده‏ايد. اما آيا نديديد كه ناقض خاطره‏ها و حكمهاى شماست؟:

 8 - آيا آقاى صياد شيرازى نوشته بود كه سرگرد بود و مرحوم دكتر چمران او را به اينجانب معرفى كرده بود. دو درجه ارتقاء به او دادم و دو لشگر در اختيارش گذاشتم و مأمور كردستانش كردم. با آنكه فرماندهان ارتش مخالف بودند، مى‏گفتم بلكه راست باشد و او مردى با جوهر باشد. تا اينكه در كردستان مصيبت بر مصيبت افزود و مصيبت آخرى كه ببار آورد، غير قابل اغماض شد: يك گروه 500 نفرى را به سردشت برده و 450 تن از آنها را به كشتن داده و روحيه نظاميان را بكلى خراب كرده بود. به تهران احضار شد. از او در باره فاجعه‏اى كه ببار آورده بود، توضيح خواستم. پاسخ داد به بهشت مى‏روند! خشكم زد! پرسيدم مگر خداوند شما را مأمور فرستادن جوانان مردم به بهشت كرده‏است؟ دستور بركنارى و محاكمه نظامى او را دادم. آنچه شما نوشته‏ايد روايت است. اما درايت اينست كه برخلاف دستور فرماندهى كل قوا، او بجاى اينكه محاكمه شود، در اين و آن نماز جمعه، سخنران پيش از نماز شد و در اين و آن مجلس سخنرانى كرد. آقاى خمينى بطور كامل در جريان امر بود و توضيحات رئيس ستاد ارتش و فرمانده نيروى زمينى را نيز شنيده بود و اطلاعات ارتش سوابق اين افسر را نيز به اطلاع او رسانده و او، با بركناريش، موافق بود. بنا بر اين، مى‏بايد بر محاكمه شدن او تأكيد مى‏كرد. اينها بكنار، اگر روايت شما صحت دارد، افسرى كه بقول آقاى خمينى متمرد بوده و حكم متمرد در زمان جنگ را نيز مى‏دانست، چگونه شد كه بعد از كودتاى خرداد 60، در زمان آقاى خمينى، اين شخص فرمانده نيروى زمينى شد؟ مى‏بينيد كه قاعده صحيح است و درايت روايت را از اعتبار ساقط مى‏كند.

 9 - دوباره، به «عبور از بحران» رجوع كنيد تا ببينيد غيبت از بنى‏صدر، در حضور او، كارى به رواج بوده‏است. از اين بدتر، آقاى خمينى نه تنها به آقاى گرمارودى مشاور فرهنگى اينجانب گفته بود به اعتماد رئيس جمهورى خيانت كند و جاسوس او نزد اينجانب بشود، بلكه بنا بر نامه او به آقاى خمينى و پاسخ آقاى خمينى به او (آقاى گرمارودى)، وقتى گفته بود آبرويم مى‏رود، پاسخ شنيده بود:" ديگران بخاطر اسلام جان مى‏دهند شما از آبروى خود بگذريد." آرى، اسلام «محور خير» شما، بر خلاف نص قرآن، مسلمانى بر مسلمارا ن ديگرى جاسوس مى‏كند و بكارى وا مى‏دارد كه مى‏داند آبروى او را مى‏برد! شما به آغاز و پايان قرآن مراجعه كنيد ببينيد در كدام آيه مسلمان را به كارى مى‏خواند كه آبرو مى‏برد؟

 10 - روايتى را نقل كرده‏ايد كه در آن، آقاى صياد شيرازى قول آقاى بهشتى را نقل مى‏كند. اما چرا به «درايت» دو نوارى كه از آقاى بهشتى در دست است، مراجعه نكرديد؟ اگر مراجعه مى‏كرديد، مى‏ديديد در يكى از آنها، دستور العمل‏هايى براى فلج كردن بنى‏صدر مى‏دهد و در ديگرى، مى‏گويد: «از گروگانها بايد بمنزله آتو بر ضد بنى‏صدر و كارتر استفاده كرد»!

     ضربه هشدار اين جمله بود. تا گوش دادن به نوار سخنان آقاى بهشتى خطاب به «محارمش»، گزارشهائى در باره تماسهاى پنهانى ملاتاريا با گروه ريگان - بوش، نامزدهاى رياست و معاون