سلام
آقای بنی صدر عزیز چند پرسش و شبهه دارم که اگر پاسخ آنها رابیان کنید سپاسگزارتان میشوم.
1 ) پس از مهاجرتتان به فرانسه و خروج از ایران آیامکاتبه یا تماسی با سران جمهوری اسلامی داشته اید بالاخص با آقای خمینی ؟ اگر داشته اید لطفا کامل آن را شرح دهید.
2) شنیده ام که می گویند عده ای می خواستند پس از فوت آقای خمینی زمینه بازگشت شما را به ایران فراهم کنند (خودم البته بعید می دانم به لحاظ موضعگیریهای شما و ثبات رفتارتان ) اگر صحت دارد لطفا ماجرا را شرح دهید.
3 ) نظرتان درباره آقای خاتمی واحتمال کاندیداتوری ایشان در آینده چیست . در
قولشان صداقت می بینید ؟ هرگز انتقاد جدی به ایشان وارد نکرده اید (در طول 8 سال ریاست جمهوریش )
4 ) آیا خشونت را کاملا رد می کنید یا اینکه شما هم آن را به هدفتان (برقراری ولایت در حق جمهور مردم )توجیه می کنید ؟
5 ) گفته اید ایران نیازی به انقلاب جدید ندارد و باید راه انقلاب 57 را ادامه داد اما آیا فکر نمی کنید بازگشتن به زمان مرجع انقلاب ، پس از انحرافات بوجود آمده در انقلاب ،خود به انقلابی دیگر می ماند ؟
6 ) در دموکراسی گفته می شود که هر فرد یک رای دارد نه بیشتر و نه کمتر . در اینکه خداوند به همه انسانها به یک اندازه استعداد داده تردید دارم .همینطور سعی و کوشش و استقامت افراد مختلف در ادامه کوشش هم باهم متفاوت است.شمایی که چندین سال را برای پیروزی انقلاب و بازگشت روند منحرف شده اسلام در مسیر صحیح مجاهدت کرده اید و صدمات بسیاری هم در این مسیر دیده اید و در همان حال بوده اند کسانی که در آسایش و تنعم خفته اند چگونه و بر چه استدلالی رای خود و
امثال خود را باسایرین برابر می دانید .
7 )آیا این نظر که در اسلام ارائه می شود که خداوند از سرنوشت هر کسی که آفریده از پیش آگاهی دارد درست است ؟ می دانم که نفی آن نافی اصل علم خداوند است اما با آگاهی از اینکه بنده در مسیر باطل قدم خواهم زد و در آخر دچارعذاب دوزخ خواهم شد ، چگونه خداوند لازم می داند بنده را به راه راست هدایت کند .در صورتیکه بازگشت از باطل باگرفتاری در دوزخ ،که از پیش آنرا می دانسته تناقض دارد .
8 ) آیا می توان با صرف نظر از دین و اصول آن ، اخلاق را توجیه کرد ؟
پیشاپیش از اینکه به این پرسش ها پاسخ می دهید ممنون و متشکرم .
زیاری
با سلام سئوال 1 ) پس از مهاجرتتان به فرانسه و خروج از ایران آیامکاتبه یا تماسی با سران جمهوری اسلامی داشته اید بالاخص با آقای خمینی ؟ اگر داشته اید لطفا کامل آن را شرح دهید.
پاسخ 1 – بعد از خروج از ایران ، در پی درخواست ﺁقای مروارید، یک نامه به ﺁقای خمینی نوشته ام و از او خواسته ام بیاید در برابر ملت و به خطاهای خود اعتراف کند ، ﺁزادیها را که سلب کرده است به مردم بازپس دهد و... متن این نامه در کتاب نامه ها درج است و در سایت بنی صدر موجود . با این حال، ﺁن را در پایان پاسخها می ﺁورم . ﺁقای خمینی نیز سه بار به این جانب مراجعه کرده است با این وعده که به ایران بازگردید هرچه را بخواهید انجام می دهیم. پاسخ داده ام : استقرار ﺁزادیها نیازمند حضور این جانب نیست . این ﺁزادیها را به مردم پس بدهید . ﺁمدن این جانب به ایران درگرو حضور شما در تلویزیون و پوزش از خطاها و بارگرداندن وضع به پیش از تحمیل مجلس و حکومت و... به مردم ایران است . در خواست او را نپذیرفتم .
و در حیات او و جانشینان او، هیچیک به این جانب مراجعه نکرده اند . سئوال 2 ) شنیده ام که می گویند عده ای می خواستند پس از فوت آقای خمینی زمینه بازگشت شما را به ایران فراهم کنند (خودم البته بعید می دانم به لحاظ موضعگیریهای شما و ثبات رفتارتان ) اگر صحت دارد لطفا ماجرا را شرح دهید.
پاسخ 2 – اینجانب نشنیده ام و مراجعه ای هم به این جانب نشده است . مراجعه ها از سوی ﺁقای خمینی شدند و رد شدند .
سئوال 3 ) نظرتان درباره آقای خاتمی واحتمال کاندیداتوری ایشان در آینده چیست . درقولشان صداقت می بینید ؟ هرگز انتقاد جدی به ایشان وارد نکرده اید (در طول 8 سال ریاست جمهوریش )
پاسخ 3 – رویه اینجانب نیست که شخص را موضوع قضاوت کنم . گفتار و کردار را می توان ارزیابی و نقد کرد . بطور مستمر، اصلاح طلبی در محدوده رژیم را ناممکن خوانده ام و توضیح داده ام چرا و ادعای ممکن بودن اصلاح رژیم را دروغ ارزیابی کرده ام . اصلاح هر نظامی تنها در جهت اصل یا اصول راهنمای ﺁن میسر است . اصلاح نظام ولایت مطلقه فقیه به متحقق کردن اختیار مطلق یک تن بر یک جامعه ممکن است . چنانکه در دوره ﺁقای خاتمی اختیارها که یا نبودند و یا امکان تحقق پیدا نکرده بودند، شدند و تحقق یافتند .
پرسش 4 ) آیا خشونت را کاملا رد می کنید یا اینکه شما هم آن را به هدفتان (برقراری ولایت در حق جمهور مردم )توجیه می کنید ؟
پاسخ 4 – خشونت را زورگویان در کار می ﺁورند . بنا بر این، روش کسانی که می خواهند زور گو را از زورگوئی ﺁزاد کنند، خشونت زدائی است . قواعد خشونت زدائی را از جمله در عقل ﺁزاد توضیح داده ام. ﺁن قواعد اینها هستند :
اصل بر خشونت زدائی و مدارهای بسته اکراه را به مدارهای باز لااکراه بدل کردن است که فرمود : « صلح خیر است » و راه های سلام راههای بیرون رفتن از تاریکی به روشنائی است و سلام کرامت افزون کند ( 70 ). قواعد خشونت زدائی را که در « عقل آزاد » آورده ام . از آنجا که خشونت خواری می آورد و بکار بردنش گزارشگر غفلت از کرامت ذاتی است و خشونت زدائی به یاد آوردن کرامت و افزودن بدان است ، در این جا، روشهای خشونت زدائی را به اختصار باز می آورم و خاطر نشان می کنم که تقوی به اکراه ها را از میان برداشتن است و کرامت به تقوی تحقق عملی پیدا می کند :
روش عمومى، خشونت زدائى است. وقتى زورپرستان از چهار سو زور در كار مىآورند، جهاد واجب مىشود. اما، اين جهاد خشونت زدائى بايد باشد و نبايد، در پوشش مصلحت، «خشونت شيطانى» صورت «قهر مقدس» بجوید.
پرسشى محل پيدا مىكند: وقتى زورپرستان از چهار سو، انسانهای آزاد را در محاصره زور قرار مىدهند، خشونت زدائى چگونه ميسر مىشود به ترتيبى كه هم این انسانها از آزادى خود غافل نشوند و هم زورپرستان، به احتمالى، کرامت خويش را بازيابند؟ پاسخ اینست :
انسان آزاد نبايد کرامت خویش را از یاد برد و واكنش شود. زيرا واكنش شدن نيرو را به زور بدل كردن و بدان از آزادى خود غافل شدن است. اگر واكنش نشود، نيرو را بكار مىبرد اما به روشى كه زور زورپرست خنثى شود. قواعدى را بكار مىبرد كه آتش خشونت را فرو مىنشاند. همچون آتشى كه بر ابراهيم سرد شد:
* قاعده اول نپذيرفتن حكم زور و مرز مشترك پيدا نكردن با زورپرست است: (236)
اما انسان چگونه بتواند زور متجاوز را با نيرو دفع كند بدون اينكه از آزادى و کرامت خود غافل شود؟ زيرا ديديم كه روش آزادى يكى است. زور را روش كردن، غافل شدن از آزادى است. و نيرو وقتى در تخريب بكار مىافتد كه در زور از خود بيگانه شده باشد. پس نيرو وقتى در مقابله با زور پرست، بكار مىرود، زور شدهاست و نيرو خواندن آن، تجويز خشونت، با فريب دادن عقل، مىشود. براى آنكه خود زبان فريب بكار نبريم و روشى بجوئيم كه فريبهاى زورپرستان را باطل كند، نخست گوئيم:
* قاعده دوم واكنش نشدن از راه نپذيرفتن روش ناقض آزادى و کرامت است:
پندارى مشكل ما لاينحل شد. از سوئى بسا واجب مىشود نيرو بكار بريم كه چون بر ضد زورپرست است، زور است و از سوى ديگر، اين روش انسان را از آزادى و کرامت خويش غافل مىكند. اين تناقض اگر واقعى است، كدام راه حل را پيدا مىكند؟ فراموش نكنيم كه، بنا بر فرض، عقل آزاد، از چهار سو، با زور رويارو است. عمل به دو قاعده اول و دوم، پيروزى زور پرستان را غير ممكن مىكند. پس كار بعدى، خشونت زدائى بقصد آزاد كردن زور پرست از زور و امكان فراهم كردن براى او در باز يافتن آزادى و کرامت خويش است. بنابراين،
* قاعده سوم ، جانشین کردن روش قدرت با روش آزادی است :
با رعايت اين سه قاعده، بكار بردن نيرو بدون آنكه جهت ويرانگر پيدا كند، ميسر مىشود. در حقيقت، جهت ويرانگر را زور پرست متجاوز به نيرو بخشيده است. كارى كه عقل آزاد مىكند، بازداشتن زور از ويرانگرى است. بنابراين جهت عمومى نيرو را نگاه مىدارد و با خنثى كردن زور، چهار ديوارى فرو مىريزد. از آن پس، بكاربردن نيرو در ويران كردن زور پرست تجاوز است. بنابراين،
* قاعده چهارم، به نيرو نبايد جهت ويرانگر داد. حتى وقتى از چهار سو در محاصره زور هستى، هدف بايد بيرون رفتن و بيرون بردن از حلقه محاصره باشد : می باید از روشی پیروی می کرد که ابراهیم در حلقه ﺁتش : بنا بر قرﺁن، ابراهیم ( ع ) در حلقه ﺁتش قرار گرفت و ﺁتش بر او سرد شد . برای ﺁنکه ﺁتشی بر ﺁدمی یا ﺁدمیان سرد شود هدف می باید بی اثر کردن ﺁتش باشد : رویاروئی تمام حق با تمام زور ( = در این جا جرم ﺁدم ربائی و خودداری مجرم از اعتراف ) باید باشد . بکار بردن نيرو ، تنها، در خنثى كردن زور متجاوز:
رعايت اين چهار قاعده و قواعد ديگر انسان آزاد را از تنگنائى كه زور درآن قرارش مىدهد، رها مىكند و به فراخناى لااكراهش مىبرد. در اين فراخنا، عقل به ابتكارهائى توانا مىشود كه پيروزى شمارى اندك از آزادگان را برشمار بزرگى از زورپرستان ميسر مىگرداند.
اما رعايت چهار قاعده بالا، در گرو رعايت قواعد ديگر است:
* قاعده پنجم از دست ندادن استقلال قوه رهبرى است:
پذيرفتن حكم زور يك قاعده است، و، از دست ندادن استقلال قوه رهبرى قاعدهاى ديگر است. انسانهاى آزاد، حتى وقتى در محاصره آتش زور هستند، هريك بايد نفس خويش را مكلف بدانند. (239) اگر در صير به خدا باشند، آتش بر آنها سرد مىشود. اگر نه، هيزم آتش زور مدارى مىشوند و خاكستر مىشوند. بدين قرار، استقلال قوه رهبرى، خود كامگى نيست، «آزادى از» همه صفتها است كه زور را، در شكلى از اشكال آن، در آدمى مؤثر مىكند. علامت بارز استقلال رهبرى، يكى جهت ويرانگر ندادن به نيرو است. و
* قاعده ششم ابهام زدائى است. نه تنها نبايد گذاشت زورپرست انسان آزاد را گرفتار ابهام كند. بلكه ابهام هايى را هم بايد زدود كه زور پرست را به بردگى قدرت در آوردهاند:
تجربهها يى که هر انسان مىكند و هر جمع انسانها مىكنند و يا در جريان آنها قرار مىگيرند، به عقل تجربه گر و به عقلهاى تجربه گر و به عقلهائى كه در جريان تجربه قرار گرفتهاند، مىآموزند كه ممكن نيست از چهار سو زور در كار آورد مگر به ايجاد ابهامها، بيان آزادى را نمىتوان در بيان قدرت از خود بيگانه كرد، مگر به ابهام سازيها. و
* قاعده هفتم عمل به حق و دفاع از حق تا آنجا كه ميان حق خويش و حق متجاوز نيز، بسود حق خود، تبعيض قائل نشد:
آن قاعده كه، در نزاع، «يكى از دوطرف بايد از ميان بروند» ترجمان قدرت مدارى و اصل راهنماى آن ثنويت تك محورى است. وجدان به يگانگى حق به انسانى كه از چهار سو به محاصره زور در آمدهاست، ميدان عمل گستردهاى در فطرت زور پرستان و مأموران آنها مىدهد. بهنگام تجاوز عراق، اين قاعده را با موفقيت كامل بكار برديم. تا اين قاعده بكار مىرفت، زمان به زمان، از ميل قواى متجاوز، به جنگ، كاسته مىشد. اگر در ششمين ماه جنگ رژيم صدام تن به صلحى داد كه پيروزى خشونت زدائى بر خشونت بود، يك علت آن، كاهش روز افزون ميل به جنگ در قواى عراق بود. همين روش را با استبداديان بكار بردهايم و همچنان موفقيتآميز است. بخصوص اگربا قاعده هشتم همراه شود:
* قاعده هشتم اختيار زمان و مكان را، بهيچرو، از دست ندادن است :
اگر آدمى خود اين اختيار را از دست ندهد، هيچ قدرتى نمىتواند از دست او بستاند. توضيح اينكه مكان و زمان قدرت (= زور)، هم اينجا و هم اكنون، است. اما زمان عقل آزاد، زمان بى نهايت و مكان عقل آزاد بى كران لااكراه (= هر جاى جهان كه با قرارگرفتن در آن بتوان خشونت زدائى را تا انحلال قدرت ادامه داد) است. اگر، در انقلابها، بدون استثناء، به مهاجرت نياز مىافتد، بدين خاطر است كه شرط پيروزى روش آزادى بر روش قدرت، يكى اينست كه انسان آزاد، زمان و مكان روش زور پرستان را نمىپذيرد. زنهار! تن دادن به زمان و مكان زورپرستان، پيروزى ندارد. بر فرض كه كسى بتواند از حصار زور، با غلبه بر زور پرستان، بيرون آيد، شكست خوردهاست. زيرا به قدرت اصالت بخشيده و روش او راپذيرفته و بكار بردهاست. و
* قاعده نهم، غفلت نكردن از واقعيتها و سود جستن از آنها در خشونت زدائى است:
برفرض كه آدمى در زندان زورپرستان باشد، هنوز عقل او فضاى بى كران انديشيدن را دارد و آن را هيچ قدرتى نمىتواند از او بستاند. افزون بر اين، در هر مكانى، پديدههائى وجود دارند كه ،بكار گرفتن آنها، خشونت زدائى را ميسر مىكند. براى مثال، در تجاوز عراق، نزديك بود كه سدهاى خوزستان را منفجر كنند تا قواى عراق زير آب روند. بديهى است خوزستان نيز پامال مىشد. مجوز آن عمل، اين بود كه خوزستان در حال سقوط است وبا سقوط خوزستان، منابع نفت كشور به تصرف عراق در مىآيد. كشور از درآمد نفت محروم مىشود و، به فقر و جنگ، از پا در مىآيد. با اطلاع بموقع، از اين جنايت جلوگيرى شد. بجاى آن، اجراى طرح آبيارى و استفاده از آب براى زمين گير كردن بخش مهمى از قواى دشمن اجرا شد. دو روش، يكى خشونت بر ضد خشونت و ديگرى خشونت زدائى، دو نتيجه يكى ويرانگرى عمومى و ديگر محدود كردن عرصه متجاوز و كاهش دادن كار برد قواى مسلح دشمن همراه با عمران زمين. تنها از آب نبود كه بهره مىجستيم، از پستى و بلندى زمين، از آب و هواى منطقه، از نوع خاك، از شن زار و از هوا نيز استفاده مىكرديم. روش عمومى جانشين اسلحه كردن پديده هاى طبيعى، هم به قصد صرفه جوئى در مصرف اسلحه و مهمات در شرايط محاصره اقتصادى - نظامى، هم به قصد به حداقل رساندن تلفات از دو سو.
تجربههاى فراوان به انسان آزاد مىآموزند كه توحيد با پديدههاى محيط زندگى و بى نهايت گرفتن زمان و ، بنا بر اين، سنجش دقيق زمان هر كار، به آدمى آن توانى را مىبخشد كه هيچ قدرتى نمىتواند بر او غلبه كند. براى مثال، اگر دزد مسلحى به خانهاى وارد شود و صاحب خانه روش عقل آزاد را بكار نبرده و اسباب ناكامى دزد را، پيشاپيش، تدارك نكرده باشد، با حضور دزد و تهديد او، نخست بايد عقل را از مدار بسته بد و بدتر (دادن ثروت يا مرگ) آزاد كند و آنگاه با شناسائى كه از خانه خود و نقشه آن و اشياء گوناگون دارد، قواعدى را كه شناختيم بكار برد. بدين قرار،
* قاعده دهم، بيرون رفتن و بيرون بردن زورمدار (در اين مثال، دزد) از مدار بسته است:
در حقيقت عقل آزاد مىداند كه تهديد كننده، خود، زندانى مدار بسته است. در مثال ما، دزد مىداند كه اگر صاحب خانه را بكشد، دزد مسلح قاتلى است كه دير يا زود، گرفتار و مجازات مىشود. اگر مال راببرد صاحب خانه در پى مال خود خواهد شد. پس احتمال دارد گرفتار مجازات شود. بنابراين، در موقعيت ضعيفى كه متجاوز دارد، احتمال بيرون بردنش از مدار بسته بد وبدتر، نه تنها احتمالى به وزن صفر نیست ، بلكه، بسيار هم زياد است. دو روش تجربه شدهاند: «يكى ستيز را به مدار بسته متجاوز بردن كه فراوان تكرار مىشود و ديگرى، آشتى در فضاى باز را جانشين ستيز كردن. اين روش را، در قلمرو علم و سياست، خود، با موفقيت آزمايش كردهام. شرط موفقيت چنين روشى اينست كه به زور تسليم نشوى و اميد متجاوز را، در غلبه به زور، بدل به يأس بگردانى. وارد ستيز و زور آزمائى نيز نگردى و در، برابر زور، در عمل به حق، استقامت و استمرار بورزى. انسان آزاد، اگر هم تجربههاى گذشتگان و معاصران را نپذيرد، خود مىتواند تجربه كند تا مطمئن شود بيرون از حق و حقيقت قرار گرفتن مصلحت، مفسدت و تقدم دادن آن بر حق، زندانى شدن در مدار بسته بد و بدتر است. بنابراين، هر زمان انسان آزاد، از هر سو، به محاصره خشونت در آيد، قاعده عمومى اينست: انسان آزاد و با کرامت مىبايد حق ناطق بگردد. ميزان تنزه از ناحق را به صد در صد برساند. و
* قاعده يازدهم ايجاد فرصت حر شدن و کرامت باز یافتن است:
بستن باب ويرانگرى با گشودن باب آزاد شدن و کرامت بازیافت ، به یمن دو قاعده دهم و يازدهم، ممکن می شود . اين روش را همه آنهائى كه انديشه راهنمايشان بيان آزادى است، با موفقيت بكاربردهاند. در قلمروهاى باور و سياست و جنگ، اين روش بسيار مشكلتراست. اما با بزهكاران نيز اين روش با موفقيت بكار رفته است. در انقلاب مشروطه ايران و در انقلابهاى ديگر، بودهاند بزهكارانى كه حر شدهاند و الگوهائى ماندگار از کرامت انسانی گشتهاند. جامعهها نيز، بتدريج دريافتهاند با بستن باب ويرانگرى، درب ساختن و رشد را بايد گشود. در مثال ما، دزد مسلح، اگر بيمار نباشد، و صاحب خانه اگر ثروتمند باشد، چرانتواند او را به كار بخواند و دستمايه در اختيار او بگذارد؟ فرصت حر شدن و کرامت خویشتن را باز یافتن را ايجاد كردن، سنت همواره متجددى است. بجاى زندانى شدن در مدار بسته ويرانگرى، گشودن افق باز هميارى، سنتى است كه نياز به حسين (ع) دارد. تسليم نشدن به زور و دعوت به حق:
* قاعده دوازدهم، بيدار نگاه داشتن وجدان همان آگاهى به ذاتى بودن حقوق و عمل به حقوق و دفاع از حقوق است:
حقوق را هيچ زورى نمىتواند از آدمى بستاند و کرامت را نیز . بنا بر این، وقتی هم آدمی الف - در محاصره آتش زور است، نباید از آزادی ، از حقوق و کرامت خویش غافل بماند و ب – بی آنکه خسته شود، می باید آزادی، کرامت و حقوق زورمدار را به او یادآور شود . در این پهنا است که خشونت بی محل می شود و زورپرستی که خشونت را روش کرده است، آزادی و کرامت خویش را باز می یابد
پرسش 5) گفته اید ایران نیازی به انقلاب جدید ندارد و باید راه انقلاب 57 را ادامه داد اما آیا فکر نمی کنید بازگشتن به زمان مرجع انقلاب ، پس از انحرافات بوجود آمده در انقلاب ،خود به انقلابی دیگر می ماند ؟
پاسخ 5 - ایرانیان این عیب را دارند که هر کار را در نیمه رها می کنند . سه بار انقلاب کرده اند و نتوانسته اند به هدف برسند . پس تجربه انقلاب سوم را نباید رها کنند . می باید ﺁن را ادامه دهند . با وجود این ، جنبشهای ایرانیان در طول قرن، بسیاری از تغییر ها را بوجود ﺁورده است . ﺁنچه باقی مانده مانع ملاسالاری و مافیاها است . برداشتن این مانع نیز به انقلاب جدید ندارد . نیاز به ﺁن دارد که جامعه ایرانی در اعضا و در جمع خود، حقوق انسان و حقوق ملی را بشناسد و به این حقوق عمل کند . فرهنگ ﺁزدای بجوید و با جنبشی که هدف ﺁن شفاف ( اصول راهنمای انقلاب ) و وسیله ﺁن معلوم ( مردم سالار کردن دولت و مستقل کردن ﺁن از اقتصاد مسلط و تابع ملت ﺁزاد و مستقل و در رشد کردنش ) ، ﺁخرین مانع را بردارد . بدیهی است این جنبش نیازمند رهبری مردم سالاری است که به اندیشه و عمل، الف – حضور مردم در رهبری را تضمین کند و ب – الگوی جامعه استقلال و ﺁزادی و رشد باشد .
پرسش 6 ) در دموکراسی گفته می شود که هر فرد یک رای دارد نه بیشتر و نه کمتر . در اینکه خداوند به همه انسانها به یک اندازه استعداد داده تردید دارم .همینطور سعی و کوشش و استقامت افراد مختلف در ادامه کوشش هم باهم متفاوت است.شمایی که چندین سال را برای پیروزی انقلاب و بازگشت روند منحرف شده اسلام در مسیر صحیح مجاهدت کرده اید و صدمات بسیاری هم در این مسیر دیده اید و در همان حال بوده اند کسانی که در آسایش و تنعم خفته اند چگونه و بر چه استدلالی رای خود و
امثال خود را باسایرین برابر می دانید .
پاسخ 6 – خداوند به همه یک نوع استعداد نداده است که بتوان گفت چه کسی بیشتر و چه کسی کمتر داده است . به هر انسان مجموعه ای از استعدادها را داده است . در یک جامعه باز و تحول پذیر، هر انسانی ، بمثابه مجموعه ای استعدادها می شکفد و انسانها از راه جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها ، در رشد یکدیگر شرکت می کنند . میزان ابتکار در هرجامعه ای گزارشگر میزان ﺁزادی ﺁن جامعه است . در جامعه استبدادی میزان ابتکار پائین می ﺁید . در جامعه استبدادی زیر سلطه میزان ابتکار بازهم پائین تر می ﺁید . در جامعه های امروز غرب که دموکراسی لیبرال دارند، ابتکارها را یک اقلیت می کند که روز به روز کوچک تر می شود . علت ﺁن اصالت جستن قدرت در اشکال گوناگون ( پول و موقعیت و... ) است . پس در جامعه ای که استبداد سبب شده است میزان ابتکار پائین بیاید، نیاز به کاملترین دموکرسی است به ترتیبی که هر انسان فرصت بیاید استعدادهای خویش ، از جمله استعداد خلق و ابتکار، را بکار اندازد .
پس در اصل، دموکراسی می باید بر اصل مشارکت باشد . در مشارکت، هرکس به اندازه توانش شرکت می کند . از ﺁنجا که حق تصمیم قابل انتقال از کسی به دیگری نیست و دلیل ﺁزادی انسان استقلال او است در گرفتن تصمیم، مرحله اساسی دموکراسی، مرحله تصمیم است . برای این که در این مرحله ، هر انسانی بتواند بیشترین مشارکت را داشته باشد نیاز به دو جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها است . بر فرض که دانش ها نا برابر باشند، از راه ﺁزادی این دو جریان، ، جمهور مردم از دانش لازم برای گرفتن تصمیم برخوردار می شوند. افزون بر این ، مشارکت حتی بی دانش ترین کسان فرصتی برای بادانشها ایجاد می کند . از این رو، نابرابری انسانها در دانش و دادگری و تقوی، مانع مشارکت برابر ﺁنها در گرفتن تصمیم نمی شود . رأی دادن ، در صورتی که دموکراسی بر اصل انتخاب باشد، مربوط می شود به مرحله اجرا . در این مرحله ها نیز، مشارکت هرچه بیشتر اعضای یک جامعه سبب می شود که منتخبان ناشناخته نمانند و هویت ﺁنها بر همگان روشن بگردد . پرسش 7 )آیا این نظر که در اسلام ارائه می شود که خداوند از سرنوشت هر کسی که آفریده از پیش آگاهی دارد درست است ؟ می دانم که نفی آن نافی اصل علم خداوند است اما با آگاهی از اینکه بنده در مسیر باطل قدم خواهم زد و در آخر دچارعذاب دوزخ خواهم شد ، چگونه خداوند لازم می داند بنده را به راه راست هدایت کند .در صورتیکه بازگشت از باطل باگرفتاری در دوزخ ،که از پیش آنرا می دانسته تناقض دارد .
پاسخ 7 - علم خداوند در مقام خالق شامل است بر تمامی فعالیتهای همه ﺁفریده ها . اما علم مطلق خداوند سالب ﺁزادی ﺁفریده ها نیست . ﺁفریده های او ﺁزاد و حقوقمند ﺁفریده شده اند . ﺁفریده حق حق است . ﺁفریننده ﺁزاد ﺁفریده های ﺁزاد می ﺁفریند . اما ﺁفریده های ﺁزاد ، بنا بر این که ﺁزادند، از ﺁزادی و حقوق خویش غافل می شوند و به نیرو جهتی می دهند که ویرانگری ببار می ﺁورد و ما به نیروئی که در ویرانگری بکار می رود، زور می گوئیم . و خداوند، حجت انسان را بر خود، برانگیختن پیامبر می داند و کار پیامبر اینست که به انسانها یادﺁور شود حقوق ذاتیشان را، ﺁزادیشان را و صراط مستقیم عمل به حقوق و رعایت حقوق را به ﺁنها بنماید . ﺁنها را از پایبندی به روابط قوا رها کند و به برقرار کردن رابطه بر پایه حقوق بخواند .
بدین سان، با وجود علم مطلق خداوند ، او برای خود ولایت مطلقه بمعنای تحت امر زور درﺁوردن انسانهائی را که خود ﺁفریده است ، قائل نمی شود . بدیهی است که زور از رابطه قوا پدید می ﺁید . تصور زورگوئی خدا، سلب خدائی از او است . زیرا او می باید با دیگری رابطه قوا برقرار کند تا زور پدید ﺁید . وجود دیگری و رابطه قوایش با خدا، محدود و متعین کردن خدا یا نفی خداوند است . حال هر انسانی باید از خود بپرسد : خداوند با وجود علم مطلق و دانستن سرنوشت انسان، ﺁزادی او را سلب نمی کند ، چگونه ممکن است کسی به نمایندگی از خداوند ، صاحب اختیار مطالق انسانها باشد .
حال که می بینید تناقضی وجود ندارد بر شما است که از خود بپرسید چرا واقعیت را وارونه دیده اید ؟ چرا به این صرافت نیفتاده بودید که ارزش ﺁزادی بدانحد است که به صرف دانستن سرنوشت انسان وقتی از ﺁزادی خویش غافل می شود، نباید او را تحت امر زور قرار داد و باید ﺁزادی و حقوق ذاتی او را به او یادﺁور شد ؟ وقتی این پرسش را از خود می کنید ، بسا به این صرافت می افتید که اعتیاد به منطق صوری، عقل ﺁدمی را از ﺁنچه اساسی است غافل می کند .
پرسش 8 ) آیا می توان با صرف نظر از دین و اصول آن ، اخلاق را توجیه کرد ؟
پاسخ 8 – هر بیان یا اندیشه راهنمائی اخلاق خاص خود را دارد . زیرا در هر بیان، ارزشها و ضد ارزشها مشخص می شوندو اخلاق عمل به ارزشها و پرهیز از ضد ارزشهای می شود . بیانهای قدرت اخلاق خاص خود را دارند و بیان ﺁزادی نیز اخلاق خاص خود را دارد . از جمله، قدرت در بیان ﺁزادی ضد ارزش می شود .
با این توضیح ، هرگاه دین بیان ﺁزادی باشد، اصول راهنمای دین، اصول راهنمای اخلاق و عمل به حقوق و دفاع از حقوق و پرهیز از قدرت و فرﺁورده های ﺁن، اخلاق عملی می شود . ﺁیا می توان اخلاقی را تصور کرد منهای بیان یا اندیشه راهنما؟ نه . زیرا اخلاق عمل به نظری است که ﺁدمی می پذیرد . اگر نظری نباشد، اخلاقی نیز وجود ندارد . هستند کسانی که می گویند ما به دین باور نداریم به اصول و فروع اخلاق باور داریم . منطق صوری بکار می برند و خود را فریب می دهند . زیرا اصول و فروع اخلاق جهان شمولی که در همه جا و هر زمان معتبر باشند، در بیان ﺁزادی ، بیان می شوند و نه در خلاء . و ﺁن اصول و فروع اخلاقی که در تغییر می شوند، در بیانهای قدرت بیان می شوند . شادیها و کامیبای های شما روز افزون .
1 مرداد 1363
بسم الله الرحمن الرحيم
اما بعد... (1)
وضع بيش از آنچه بايد وخيم شده است. ويرانى و كشتار و بى اعتبارى دور از حد اسلام و روحانيت در افكار مردم ايران و مردم جهان اندازه نمىشناسد. و شما همچنان اصرار داريد «تا به آخر برويد»؟! خرابى و فساد تا بجائى است كه ديگر كسى باور نمىكند شما باين همه تباهى رضا باشيد. مىگويند «مطالب به شما نمىرسند». به سخن ديگر شما هم در زندانى كه از ايران ساختهايد، زندانى شدهايد. عجب انتقامى شاه از شما گرفت. شما را بحال و روز خود در آورد (2)!
پيش از اين نوارى براى شما فرستادم. آيا توانسته است از ماموران زندان شما بگذرد و به شما برسد؟ نميدانم (3) آنچه ميدانم اينست كه هيچكس از روز اول بد نيست. بد مىشود. شما گمان كرديد با فلان اقدام موافقت مىكنيد و كارها بر وفق مراد مىشوند و مجبور شديد قدم بعدى و قدمهاى بعدى را برداريد و رسيديد بجائى كه رسيديد. حالا فكر مىكنيد راه پس و پيش نداريد.
آيا اين مقدار هم نميتوانيد كه به قيمت گذشتن از خود اسلام و ايران را نجات بدهيد؟ جنگ را همچون گروگانگيرى ادامه داديد تا اينجا كه اينك بيم خطر براى موجوديت ايران مىرود. باز ميخواهيد ادامه بدهيد تا كجا (4)؟
آقاى خمينى
نميخواهم انحطاط پر شتاب ايران امروز را براى شما شرح كنم. شما آنقدر بى هوش نيستيد كه ندانيد ايران در حال سقوط است. با اين حرف هم كه شما زندانى هستيد موافق نيستم، علائم خرابى و ويرانى چنان نمايان هستند كه ممكن نيست به شما نرسند. ميخواهم شما را به انقلاب بخوانم. بيائيد نترسيد و اسلام و ايران را نجات بدهيد. دو جمله بگوئيد آنچه شد خلاف اسلام بود. به زيان ايران و انقلاب بزرگ اين نسل بود. بمردم بگوئيد آزادند راه و رسم زندگى را معين كنند.
ميدانم كه در اين آزادى، خشمهاى سركوفت شده، چون شرارههاى آتش فشان بيرون خواهند زد. در آغاز شما قربانى اين خشمها خواهيد شد. هزاران خانوادههاى جگر سوخته فريادهاى خشم سر خواهند داد و... اما زمان خواهد گذشت. ايران در آزادى آرامش از سر خواهد گرفت و تاريخ، دوران انحطاط شما را گواه بزرگى روح و توانائى دينى خواهد شمرد. روحى و دينى كه به شما امكان دادند از اعماق سقوط بفراز آئيد و بزرگى از سر گيريد.
خدا ميداند كه در سقوط قطعى رژيم شما كمترين ترديد ندارم. انكار شما بى فايده است شما نيز در دل بدان معترفيد. بنابراين محرك اينجانب در دعوت شما به جهاد با نفس جز اين نيست كه ميخواهم با سقوط شما اسلام و ايران سقوط نكنند. چرا نگويم هنوز مايلم كه شما نيز از جلد خونريز و ويرانگر بدرآئيد و همان قيافه معنوى عصر انقلاب را از سر گيريد. هر چه فرياد كردم، باور نكرديد. بمن مقام وعده داديد و تهديد كرديد (5). از مقام گذشتم، خطرها همه را پذيرفتم بلكه بخود آئيد و باور كنيد كه ما عمرى را در خدمت انقلاب گذاشتيم و نميخواستيم و نميخواهيم اين انقلاب تباه شود. هر چه توانستم كردم بلكه جلو قدرت مدارى ويرانگر شما را بگيرم و در همان حال كوشيدم شما را از رفتن براهى كه اينك مىبينيد به بيابان سراسر فساد و تباهى و قتل و غارت انجاميد، باز دارم.
اينك باين اميد كه نامه به شما برسد و از راه هشدار از نو به شما نامه مىنويسم. از شما دعوت مىكنم:
1- اين دستگاه ظلميه ضد اسلامى (دادگاههاى انقلاب و...) را منحل كنيد.
2- جنگ را موقوف كنيد.
3- بگذاريد يك دولت لايق از مردم دلسوز بر سر كار آيد و امور را به جريان عادى بازگرداند يعنى مجلس جديدى با انتخابات براستى آزاد تشكيل دهد تا وضعيت سياسى كشور عادى بگردد.
4- آزاديها را برقرار سازيد.
5- از امور يكسره كنار بگيريد.
6- اگر گمان مىكنيد اينهمه بخاطر آنست كه بقدرت باز گردم. تعهد مىكنم كه هرگز بگرد سياست نگردم، به شرط آنكه كارهاى بالا انجام بگيرند.
7- از آزادى نترسيد. به مردم ايران و مردم مسلمان كشورهاى مسلمان اعتماد كنيد. امروز مردم همه را آزمودهاند و همه را مىشناسند و رژيمى كه در آزادى متصدى امور مىشود، رژيمى ضد اسلام نخواهد شد. از خدا و ارواح پاك اولياء دين مدد بخواهيد و شانهها را از زير بار اينهمه فساد و قتل و... آزاد كنيد. نترسيد پشيمان نخواهيد شد.
ابوالحسن بنى صدر
1- اين نامه را بنى صدر به خواست آقاى مرواريد یکی از روحانیان تهران که برای تشکیل جبهه ای کوشش کرده بود، نوشت. او گفته بود نامه را مىبرد و بدست آقاى خمينى مىرساند. نامه را آقاى امير حسينى به دست آقاى مرواريد سپرد. نامه در سمينار مجامع اسلامى ايرانيان قرائت شد. اما چگونه بدست گروه رجوى افتاد؟ پرسشى است كه تا امروز پاسخ نيافته است. اين گروه ترجمهاى جعلى از نامه كرد و به اين عنوان كه بنى صدر نامه پوزش و... به خمينى نوشته است، براى مقامات خارجى و مطبوعات فرستاد. روزنامه لوموند، وقتى ترجمه مصدق نامه را در اختيار گرفت، كار گروه رجوى را در سختترين ادعانامه عليه خمينى را پوزش و... گرداندن، رسوائى خواند.
2- نامه 3 سال بعد از كودتا به آقاى خمينى نوشته شده است. بنى صدر به او اين قاعده را يادآور مىشود: «مستبدى كه بنام مرام جانشين او مىشود، در استبدادگرى، از مستبد پيشين، پيشى مىگيرد». و بدين سان بود كه شاه سابق از خمينى انتقام گرفت. مكافات او كامل شد وقتى نوه او حسین خمینی، آلت فعل مايكل لودين، صهيونيست بدسابقه امريكائى شد و در واشنگتن با نوه رضا خان، هم مشرب شد.
3- در 25 خرداد 1360، بنى صدر به اظهارات آقاى خمينى پاسخ نوشت و به مخفىگاه رفت. فرداى آن روز، خطاب به آقاى خمينى، سخن گفت. به او هشدار داد، آينده نزديك و دور را برايش شفاف توصيف كرد و او را به ترك استبدادگرى خواند. نوار آن پيام در اختيار نيست.
4- بدينسان، در 1 مرداد 1363، بار ديگر، به آقاى خمينى هشدار مىدهد كه اين او است كه به جنگ ادامه مىدهد و ادامه جنگ براى موجوديت كشور خطر دارد. پس ادعاى ملاتاريا كه ادامه جنگ بمدت 8 سال، «دفاع مقدس» بوده، دروغ آشكار است.
5- بعد از مرگ آقاى خمينى، كوشيدند از او يك عارف بسازند. حال آنكه رفتار او، تحبيب كه در دادن مقام خلاصه مىشد، و تهديد كه «تا آخر مىروم» دامنه داشت، سرسوزنى با عرفان سازگارى نداشت.
اين واپسين نامه بنى صدر به خمينى است. پس از آن، سه ماه پيش از آنكه آقاى خمينى با پذيرفتن قطعنامه آتش بس، جام زهر را سر كشيد، دو نوبت واسطه نزد بنى صدر فرستاد. از او دعوت مىكرد به ايران باز گردد. اگر هم نمىآيد، نامهاى به او بنويسد و هر آنچه را مىخواهد انجام بگيرد فهرست كند تا انجام بگيرد. بنى صدر پاسخ داد اتمام حجت را در نامه 1 مرداد 1363 كردهام. برآقاى خمينى است كه به آن نامه عمل كند. غير از اين مراجعه، دست كم دو بار ديگر نيز، واسطه فرستاد. اما عمل او نشان داد، قصد ندارد از بيراهه استبداد به راست راه آزادى باز آيد.