پاسخهای آقای بنی صدر به پرسشهای دهگانه آقای قلیج خانی

 

پرسشهای دهگانه (*) :

1 – برخورد مذهبی شما به سوسیالسیم و دموکراسی و سیستم سرمایه‌داری، چگونه است؟

2- به نظر شما، روش برخورد با تمایلات سرمایه‌دارانه‌ای که زیر لوای اسلام بیان می‌شوند، چگونه باید باشد؟

3-  شما، نقش تاریخی جریانات چپِ طرفدار مارکسیست ایرانی را در تحولات اجتماعی٬ سیاسی٬ فرهنگی و فكری كشورمان، چگونه ارزیابی می كنید؟

4- شما برخورد نیروهای مارکسیست به مذهب و تحلیلِ  اندیشه‌های مذهبی، خصوصاٌ در ایران پیش و پس از انقلاب را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

5 – از آنجا که همه­ی ادیان نهادی شده و مسلط، پاسدار سلسله مراتب اجتماعی و بهره کشی‌های طبقاتی و جنسی هستند و زنان انسان‌های دست دوم به حساب آمده‌اند، نظر و ارزیابی شما از این نوع کارکردهای ادیان، چگونه است؟

6- در تاریخ عقاید اسلام همیشه جریانات «عقل گرا» در مقابل «جزم گرائی بنیاد گرا» وجود داشته. شما «بنیادگرایی اسلامی» را چگونه تعریف می‌کنید؟ آیا برای برخورد با «بنیادگرایی اسلامی» باید روش ویژه­ای به کار برد؟ اگر آری، کدام روش؟

7- آیا جدایی دین از دولت به معنای جدایی دین از سیاست است؟ شما نقش مذهب را در یك نظام دموكراتیك چگونه می بینید؟

8- نظر شما در موردِ اقدامات و عملیات ضد آمریکایی و اسرائیلی بنیادگرایان اسلامی چیست؟

9- بنظر شما موانع عمده در راه همكاری نیروهای مذهبی و غیر مذهبیِ مارکسیست، برای ایجاد یك نظام سیاسی دموكراتیك در ایران كدامند؟

10-  در چه عرصه ها و با چه شرایطی نیروهای ملی ـ مذهبی و روشنفكران مذهبی میتوانند و مایلند كه با نیروهای غیر مذهبی و مارکسیست، همكاری كنند؟

 

آقای پرویز قلیج خانی گرامی

با سلام

     در باره پرسشهای شما عرض می شود :

1– برخورد مذهبی شما به سوسیالسیم و دموکراسی و سیستم سرمایه‌داری، چگونه است؟

پاسخ  به پرسش اول : 

1/1 -  دموکراسی غیر سوسیالیسم و سرمایه داری است . مگر این که مراد شما دمکراسی بر مدار سرمایه داری یا سوسیالیسم باشد . دموکراسی سوسیالیستی تجربه شده است و همان نتیجه را به ببار آورده است که « دمکراسی دینی »  بدیهی است با آن نمی توان موافق شد ،زیرا انسان را به بردگی قدرت ( در سیمای دولت و دیگر بنیادهای جامعه ) در می آورد . اما دموکراسی سرمایه داری همین است که خود را در پوشش لیبرالیسم پنهان کرده و در بخشی از دنیا  برقرار است . با دموکراسی آن بمعنای ولایت جمهور مردم موافقم و با سرمایه داری و لیبرالیسمش نه.

2/1 - برخورد مذهبی با این ایسم ها بی معنی است . چرا که  دلیل حقانیت هر مرامی –   بنا بر این که  این ایسم ها ایدئولوژی باشند -  و هر « بیانی  » ( discours )  در خود آنست .  بنا بر این ، پرده صورت را که برگیریم ، پرسش این می شود : هرگاه این ایسم ها  را بیان قدرت بدانیم  با آنها موافق نیستم . و هرگاه هدف را از روش جدا کنیم و هدف سوسیالیسم را برای مثال، آزاد کردن انسان از بندگی قدرت ( در شکل سرمایه و غیر آن ) بشماریم،  با هدف موافق می شوم . در کارها بسیار توضیح داده ام که هدف از اصل راهنما و روش این دو جدائی ناپذیر هستند . پس اگر هدف آزادی انسان باشد، قدرت روش مناسب با این هدف نمی شود . هرگاه قدرت روش شود، هدف سازگار با خود را که باز قدرت است جانشین هدف آرمانی ( آزادی انسان ) می کند .  اینک بعد از تجربه هستیم ، مشکل نیست بدانیم که روش زورمدارانه قدرت را جانشین آزادی انسان می کند . بدین قرار، سوسیالیسمی که آزادی انسان را هدف می کند، لاجرم می باید روش را نیز آزادی بشناسد و در پیش بگیرد .

3/1 -  در عدالت اجتماعی که بزودی منتشر می شود، در باب لیبرالیسم  به تفصیل بحث کرده ام . سرمایه داری که انسان امروز با آن روبرو است، قدرت ویرانگری است که انسان را گرفتار بردگی مادام العمری می کند و او را بکار ویران کردن خود و محیط زیست می گیرد . با آن نمی توان موافق شد .

2- به نظر شما، روش برخورد با تمایلات سرمایه‌دارانه‌ای که زیر لوای اسلام بیان می‌شوند، چگونه باید باشد؟

پاسخ به پرسش دوم :

 این روش جز سازگار کردن اسلام با ولایت مطلقه سرمایه بمثابه قدرت نیست. به ترتیبی که در اقتصاد توحیدی تشریح کرده ام، از سوئی ، چون رهنمودهای قرآن را نمی توان با سرمایه داری سازگار کرد و از سوی دیگر، چون سرمایه داری بیان قدرت سازگار با خود را می طلبد، کشورهای مسلمان گرفتار استبدادهائی شده اند که  با ادعای اخذ شیوه غربی « رشد اقتصادی » کار خود را فروش ثروتهای طبیعی کشورهای مسلمان کرده اند و عامل فقر همه جانبه و فزاینده شده اند .           

بنا بر این، با این تمایلات  از دو نظر می باید مخالفت کرد : یکی از نظر قرار دادن کشورهای مسلمان در موقعیت زیر سلطه  - که مأموریت اصلی دولتهای استبدادی است – و دیگری از این نظر که الگوی سرمایه داری قابلیت جهان شمول گشتن را ندارد . به این دلیل ساده که هرگاه قرار باشد جمعیت روی زمین ، همچون یک امریکائی مصرف کنند، پایان یافتن منابع زمین و مرگ محیط زیست بسیار زود رس می شود .  بنا براین ، جامعه های ها هنوز فرصت دارند که شیوه رشدی که در پیش بگیرند که بدان، انسان  آزادی می جوید . در مطالعه دموکراسی تاریخ رشد و سرانجامی را که در جامعه های غرب جسته است مطالعه کرده ام . راه رشدی را  نیز پیشنهاد کرده ام که انسان را از بندگی قدرت رها کند .

3-  شما، نقش تاریخی جریانات چپِ طرفدار مارکسیست ایرانی را در تحولات اجتماعی٬ سیاسی٬ فرهنگی و فكری كشورمان، چگونه ارزیابی می كنید؟

پاسخ به پرسش سوم :

« نقش تاریخی جریانات چپ طرفدار مارکسیست »  پرسش دقیقی نیست . چرا که جریانها بسیارند و نمی توان پاسخی داد که در باره همه صدق کند . با وجود این، جریانی در آغاز بوده است ( گروه ارانی ) و جریانی بعد از جنگ بین المللی دوم پدید آمده است ( حزب توده ) و جریانی از آن جدا شده است ( نیروی سوم ) و... اگر بنا باشد آنها را بر اصل استقلال محک بزنیم ، نقش جریان اول ( حتی با احتمال وجود عنصر یا عناصر وابسته در آن ) مثبت ( بنا بر بررسی های تاریخی که انجام شده است و با این فرض که خلاف  نتیجه گیری آنها را نقض نکنند ) و نقش جریان دوم ( حزب توده ) ، با وجود عناصر استقلال طلب در آن، منفی و نقش جریان سوم ( ولو با احتمال وجود عنصر یا عناصر وابسته در آن ) نیز مثبت می شود ( ولو تعریف از استقلال  همان تعریف این جانب از استقلال نباشد ). جریانهایی که از حزب توده جدا شده اند و یا در بیرون آن حزب پدید آمده اند، بنا بر این که استقلال را اصل راهنما کرده باشند، نقششان مثبت و هرگاه نکرده باشند، نقششان منفی می شود .

  اما بنا بر اصل آزادی ، غیر از جریانی که  از کودتای خرداد 60 بدین سو، دموکراسی را پذیرفته و قدرت را بمثابه هدف رها کرده است، بقیه گرفتار لنین زدگی مانده و نقش منفی داشته اند .

  و بالاخره ، با آنکه عدالت اجتماعی را هدف شمرده اند ،در صورتیکه  عدالت میزان است یعنی از آغاز می باید بکار سنجش پندار و گفتار و کردار آید و با دیکتاتور ولی بنام پرولتاریا سازگار نیست و تقدم دادن بدان انکار استقلال و آزادی و بسا حقوق انسان است، اما بدان خاطر که موجب توجه زحمتکشان به حقوق خویش گشته اند و هم بدین خاطر که جامعه ایرانی را از سلطه سرمایه داری جهانی بر اقتصاد ایران آگاه کرده اند، همه آنها ، از جمله حزب توده، نقش مثبت داشته اند .

4 - شما برخورد نیروهای مارکسیست به مذهب و تحلیلِ  اندیشه‌های مذهبی، خصوصاٌ در ایران پیش و پس از انقلاب را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

پاسخ به پرسش چهارم :

   آیا مراد شما  « نیروهای مارکسیست »  ایرانی است ؟ .  این پرسش  را بدین خاطر می کنم که در جامعه های دیگر، رفتارها همانها نبوده اند که در ایران بوده اند . توضیح می دهم که ایرانیت خاصه های خود را دارد . در طول تاریخ ایران ، دین ها و مرامها همه به ایران راه جسته اند اما آنهایی توانسته اند در ایران بمانند که با خاصه های ایرانیت سازگاری داشته اند . پس اگر پرسش شما این می شد که تمایلهای مارکسیست با ایرانیت چگونه برخورد کرده اند؟ پاسخ این می شد که اندازه ماندگاری آنها به شما می گوید آیا با ایرانیت  سازگاری جسته اند یا کوشیده اند خاصه های ایرانیتِ ناسازگار با خود را از میان ببرند  یا نه ؟. باز زمان شهادت می دهد شکست خورده اند یا خیر .

     در باره برخورد با مذهب نیز ، همین پاسخ را می دهم و توضیح می دهم  که

1/4 -  گرچه صحیح است که بیشتر از یک برداشت از دین وجود دارد اما، در حقیقت،  برداشتها از دین دو دسته بیشتر نیستند : دین بمثابه بیان قدرت و دین بمثابه بیان آزادی .

    دین بمثابه بیان قدرت با تمایل توتالیتر ، همین ولایت مطلقه فقیه است که از آغاز کوشیده است خاصه های ایرانیت ناسازگار با خود را از میان ببرد . ناتوان گشته است و به زعم من، بخاطر ناسازگاری با نزدیک به تمامی خاصه های ایرانیت، ماندگار نیست . 

     پیش از انقلاب، « نیروهای مارکسیست » که درک درستی نیز از دیالکتیک نداشتند و تضاد را اسطوره گردانده بودند، دو دسته برداشته ها از دین را با یک چوب می راندند .  گرایشی با کسانی چون من همکاری داشت ( که معروف به گروه جزنی شد ) . اما گمانم این نیست که اطلاعی از دین می داشت و می کوشید دین بمثابه بیان آزادی را از دین بمثابه بیان قدرت تمیز دهد.  در خارج از کشور، زمانی شد که «نیروهای مارکسیست » دین داران موافق آزادی و استقلال و عدالت اجتماعی و رشد را بیشتر دشمن می داشتند . زیرا آنها را رقبای اصلی خود تصور می کردند و نوک حمله خود را متوجه آنها می کردند . آیا نظرهای این نوع گرایشهای مذهبی  را مطالعه می کردند ؟ نه . از تضاد این برداشت را داشتند که هر کس با ما نیست بر ما است . اصل "تضاد مطلق و اتحاد نسبی است "اصل راهنمایشان بود.  دوران انشعاب فرا رسید  . تا به آنجا که به یاد می آورم شمار انشعاب ها بسیار و تعداد گروهها از آنهم بیشتر شدند .  کوششهای نظری جدی به این نتیجه رسیدند که اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی ، تعریفهایی گویای جدائی ناپذیری این اصول از یکدیگر جستند . فرصتی ایجاد شد. در شهرهای مختلف اروپا جلسه های سخنرانی و بحث تشکیل شدند . با آنکه در مواردی اتحاد عمل پدید می آمد ( مورد قطعنامه در باره نفت و مورد قتل جزنی و ضیاء ظریف و هفت تن از دوستان آنها ) ، اما  « تضاد بازی » مانع از آن شد که جبهه ای قوی ایجاد شود . زمانی رسید که تضاد دو سویه شد: از سوی گرایشی مذهبی « جنبش صد در صد اسلامی » شعار شد .  هم این گرایش مذهبی و هم مارکسیستهای ضد دین خود را سانسور می کردند. نه آنها می خواستند بدانند دین چه  می گوید و نه اینها می خواستند بدانند مارکسیسم چه می گوید . با وجود این ، کمیته دفاع عام از زندانیان سیاسی که با کمیته سارتر همکاری داشت و در آن مارکسیستها شرکت داشتند، تا انقلاب برجا بود و همکاری بدون اشکالی مداوم و موفق شد .  با اینهمه ، بنا همچنان بر بیهودگی اطلاع از این و آن دین بود .  « ایدئولوژی التقاطی » سازمان مجاهدین خلق و « جهش ایدئولوژیک » که به دنبال آورد و انتشار « اعلام مواضع ایدئولوژی » -  نقدی بر آن با عنوان « زور علیه عقیده » نوشته ام – صف بندی خصمانه ای ببار آورد.

   تجربه انقلاب، بزرگی زیانی را  در اختیار می گذارد که دو طرف، بخصوص مارکسیستها  بابت اصرار لجوجانه بر خودسانسوری پرداخته اند .

2/4 -  بعد از انقلاب ، عرصه ،عرصه تلافی دوران پیش از انقلاب از دید گرایشهای اسلامی و دوره برزخ از دید مارکسیستها بود . لنین های چندی پیدا شدند که می خواستند، به شیوه لنین، حکومت کرنسکی را  از میان بردارند . خشونت در کار آوردند و از عوامل عود استبداد شدند .

     با مشاهده خطر « فاشیسم مذهبی » به دو اقدام دست زدم : به راه انداختن بحث آزاد، عمده به قصد خشونت زدائی و بی محل کردن خشونت  و دعوت از نمایندگان گرایشهای مارکسیست به اجتماعی برای بحث در این باره : خطر استقرار استبداد به نام دین و ضرورت برقرار کردن آزادی ها و استقرار دموکراسی . آقای هوشنگ کشاورز به این گرایشها مراجعه کرد . جلسه در خانه او تشکیل شد اما تنها دو تن شرکت کردند ! تا کودتای خرداد 60، گرایشهائی ( حزب توده و فدائیان خلق اکثریت ) جانب آقای خمینی را گرفتند و در باره بنی صدر نظریه « بناپارتیسم » را ساختند و شعار « سپهسالار بنی صدر ایران شیلی نمی شه »  و روشهای دیگر را( بنا بر قول آقای کیانوری ) به حزب جمهوری اسلامی آموختند و گرایشهای دیگری نیز جانب آزادی را گرفتند و از رئیس جمهوری منتخب مردم ایران حمایت کردند .

     در مهاجرت، نیز ، برخوردها  همچنان به قصد فهمیدن نیست بلکه بقصد تخریب است .

5 – از آنجا که همه­ی ادیان نهادی شده و مسلط، پاسدار سلسله مراتب اجتماعی و بهره کشی‌های طبقاتی و جنسی هستند و زنان انسان‌های دست دوم به حساب آمده‌اند، نظر و ارزیابی شما از این نوع کارکردهای ادیان، چگونه است؟

 

پاسخ  پرسش پنجم: 

     پیش از این پاسخ پرسش شما را داده ام . با وجود این خاطر نشان می کنم  :

1/5 – مشاهده بیگانه شدن دین در بیان قدرت، که ، بدان ، دین بیانگر حقوق با دین بیانگر تکالیف قدرت فرموده جانشین شده است، اهل واکنش را به انکار دین و در پی این و آن مرام رفتن و در تخریب دین کوشیدن می اندازد. این روش آسان است اما  بجائی نمی رسد زیرا مرامی که خود بیان قدرت نباشد را  باید یافت و پیشنهاد کرد. وگرنه بیان قدرت دیگری را پیشنهاد کردن و برای مثال آن را ایدئولوژی ضد بهره کشی انسان از انسان و برابری زن و مرد و... تبلیغ کردن ، یک دعوی است با تناقض ذاتی در خود . توضیح این که  قدرت بدانخاطر که تمرکز طلب است و بخواهی نخواهی نزد اقلیت مسلط متمرکز می شود، سلسله مراتب و انواع تبعیض ها و بهره کشی ها را  ببار می آورد . تجربه در بخش بزرگی از جهان ما ، محلی برای تردید در این واقعیت نمی گذارد .

2/5 – اهل کنش از خود می پرسند : آیا دین بیان آزادی و حقوق بوده است و قدرت مداران از خود بیگانه اش کرده اند و یا از آغاز بیان قدرت بوده است ؟ پرداختن به این پرسش نیاز به وقف عمری و به جان خریدن مشقتهای بسیار دارد . زیرا هم دین سالاران دشمن چنین محقق و یا محققانی می شوند و هم  دشمنان دین و قدرت طلبانی که به غلط گمان می برند دینی که شما توصیف کرده اید توان مقاومت در برابر حمله ایدئولوژیک آنها را  ندارد .

     می بینید که افزون بر سه دهه است که زیر حمله های تبلیغاتی و غیر تبلیغاتی ( تهدید مداوم به ترور ) مثلث زور پرست قرار دارم. با این حال ، بکار سختی که راه را بر آزادی انسان می گشاید، ادامه می دهم .

  مطالعات این جانب که انتشار یافته اند ( موازنه ها، اصول راهنمای اسلام ، اقتصاد توحیدی ، حقوق انسان در قرآن ، زن و زناشوئی ، عدالت اجتماعی ، عقل آزاد و... ) می باید شما را  از این پرسش بی نیاز می کردند . با وجود این پرسش شما را مغتنم می شمارم برای خاطر نشان کردن دو واقعیت :