گفت و شنود ژاله وفا با آقاى بنى صدر در مورد مسائل جنبش مردمى

 بخش دوم: بازيافت اعتماد به نفس و ارزشها و نقش محورى زنان

 

 * غفلت از توانايى در براه انداختن جريان انديشه و اطلاعات و ادامه انسورها در مساله انديشه واطلاعات براى يك ملت خطر مرگ دارد .

 

 * فضل هنرمندى زن است كه پا را از محدوده ممكن بيرون ميگذارد و آن چيزهايى را كه جامعه آنها را عادى و ممكن ميداند وخارج از آن را ناممكن ميداند، زن پا را از دايره ممكن ميگذارد بيرون و يك قلمرو بازى به جامعه نشان ميدهد كه ميتواند به آن قلمرو در بيايد و امكانات بيشترى پيدا بكند.از اينرو زنان نقش اول را در هر تحول اجتماعى دارند . 

 

 * مردم ايران بايد بدانند كه از ترس وجود خطر حمله آمريكا بى حركت نشوند. بدانند كه اين بى حركتى تازه خطر را ايجاد ميكند.سكوت خطر را بزرگ ميكند و عمل خطر را مى‏كاهد. ملاتاريا متخصص ايجاد خطر و بحران است . جامعه ايرانى بايد با حركت خودش رفع بكند و با صراحت به دنيا بگويند كه با اين رژيم مخالفند .

 

 

 

 ژاله وفا :

 

 

 

 آقاى بنى صدر با سلام مجدد و سپاس از شما كه مجال ادامه اين گفت و شنود را در باره جنبش مردمى و مسائل آن براى ما مجامع اسلامى ايرانيان با خودتان فراهم كرديد.

 در بخش اول صحبت شما كه تقريبا دو هفته قبل صورت گرفت، به وضعيت سنجى موقعيت كشور پرداختيد. قصد من اين بود كه همانطور كه باراول خدمتتان عرض كردم در توالى دو هفته‏اى بخشهايى از سؤالهايى را كه در مورد مسائل جنبش مردمى ،از طريق نامه‏ها و تماسها از جانب قشر جوان دانشجو در اختيارم قرار ميگيرند را با شما در ميان بگذارم. خوب هر سخن شما بازتابى دارد و بازتاب آن وضعيت سنجى را در قالب اظهار نظرها و پرسشهايى از قشر جوان و خصوصاً دانشجو دريافت كرده‏ام .البته ارزيابى شما از موقعيت استثنايى كه براى جنبش مردمى در ناتوانى نظام در مجموعه‏اش بوجود آمده است ،به جز در يك مورد كه سوالى را باعث شده و در خاتمه صحبتم خدمتتان عرض ميكنم و از شما مى‏پرسم ،مورد قبول كسانى بوده كه با اينجانب در تماسند. ولى از طرفى ديگر در اتفاقاتى كه در اين فاصله زمانى رخ داده و همچنين دو سه اظهار نظر جديدى كه از جانب برخى اصلاح طلبان حكومتى شده، خود تأييدى بود بر سخنان شما در مساله ناتوانى جريان اصلاحات و كل نظام.يكى سخنان آقاى جلايى پور بود كه شكست ايده اصلاحات را در چارچوب اين نظام اذعان داشت و در واقع تصريح ميكند كه در ايران رويارويى در واقع ميان دو جبهه مردم سالار و استبداديان دارد انجام ميگيرد. خوب هرچند كه ايشان جبهه مردمسالار را به اصلاح طلبان ناراضى محدود ميكند.

 و ديگرى صحبت آقاى حجاريان بود تحت عنوان " اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات ". راستش آقاى بنى صدر من وقتى خودم اين اظهار نظر را خواندم به اين نتيجه رسيدم كه اين اظهار نظر اگر توهم نباشد - كه هست - نوعى نعل وارونه زدن است. چرا كه جز بى مسئوليتى در پاسخگويى به نسلى كه آنها را روى كار آورد، من در اين سخنان نديدم .

 از اين نظر كه ايشان نه به علل مردن اصلاحات امعان نظر داشت كه خوب به زعم من علل آن بيشتر برميگردد به انتخاب محدوده نظام ولايت فقيه بعنوان محل عمل اصلاحات ، و ايشان به علل اشاره‏اى هم نكرده است در سخنش و نه به اهميت زمانى كه از اين نسل ربوده شده پرداخته است. در زمانى كه هر سه سال سطح دانش جهانى دو برابر ميشود، بازى با " زمان در اختيار " يك نسل مسئوليتى بسيار سنگين است .راستش همين الان  شعر زنده ياد شاملو  در ذهنم تداعى شد، آنجا كه ميگويد :

 من ايستاده بودم

 تا زمان

    لنگ لنگان

            از برابرم بگذرد،

 و اكنون

       در آستانه ظلمت

 زمان به ريشخند ايستاده است‏

 تا منش از برابر بگذرم‏

 و در سياهى فرو شوم

                  به دريغ و حسرت چشم بر قفا دوخته

 

 خوب آن دم مسيحايى كه ايشان مى‏خواهد در كالبد اصلاحات بدمد، تنها حكمى است كه ايشان از ذهن خودشان استخراج ميكنند و هيچگونه زمينه‏اى هم در جامعه ندارد و بهمين دليل هم هست كه نخستين بر آمد منفى اينگونه اظهار نظرات نسل جوان را به اين نتيجه ميرساند كه بقول يك دانشجويى كه نقل مى‏كنم نامه‏اش را خدمت شما:" تاوان تغافل اينگونه تحليلهاكه جز داورى‏هاى شتابزده ذهنى نيست را ما نسل جوان و جامعه زنان ايران ميدهيم كه خود نيز بر اثر همان داوريهاى شتابزده،به اين اصلاحات دل بستيم و مواجه شديم با اينكه اصولا اصلاح طلبان سطح بازى خود را در اين چند سال هدر رفته ،در لايه‏هاى فرا دستى هرم قدرت انجام ميدادند و نه توده مردم و ولى نعمتشان و ما تنها زمان را از دست داده‏ايم." البته همين دانشجو در مورد وضعيت سنجى شما آقاى بنى صدر پرسيده است:"اين موقعيت نابى كه ايشان خصوصاً از نقطه نظر موقعيت خارجى توصيف كردند ،برداشت من اين است كه ايشان ما مردم را همه كاره ميدانند و اين اعتماد به نفسى كه بايستى با تكيه بر آن ما مردم قادر به مبارزه توأمان با استبداد داخلى و جلوگيرى از خطر قدرتهاى خارجى باشيم ،بوجود نيامده است .كار استبداد اين بوده كه تيشه بر ريشه همين اعتماد به توانايى هايى كه آقاى بنى صدر به آن تكيه دارند و مردم را بدان فرا مى‏خوانند، بزند:" وى پرسيده كه براى بازساخت اين اعتماد به نفس چه بايد كرد؟

 دختر خانم دانشجوى ديگرى در مورد وضعيت سنجى شما پرسيده كه "مستنداتى كه در مقابل چشم ما قرار دارد نشان ميدهد كه جامعه به بصيرت به اين توانايى كه ايشان از مردم توقع دارند، و شالوده محكمى هم مى‏خواهد ، نرسيده‏است. اين شالوده يك سرى ارزشهايى است كه ايران اكنون به شوره زارش بدل شده است .و عرصه اجتماعى ما پيش از آنكه به تفكر و تولد معنويت و ارزشها زيبنده باشد، به ظاهر بينى و تظاهر و گذران وقت و گليم خود را از آب كشيدن همراه شده، چاره چيست؟"جوان ديگرى وضعيت امروز ايران را به مظان آباد تشبيه ميكند كه همه به هم بى اعتمادند و همه به هم ظن و شك دارند و هيچكس حتى به خودشم اعتماد ندارد و ارزشها به ضد ارزشها تبديل شده‏و معتقد است كه كار بايسته آگاه سازى و تبيين و تكرار بيان آزادى است. 

 خوب آقاى بنى صدر ملاحظه مى‏فرماييد كه بخشهايى از نسل جوان برايشان بازيافت اين توانايى و اعتماد به نفس از حد آرزو فراتر رفته ،

 كاربرد تجربيش را مى‏طلبند. ترجيع بند همه اين اظهار نظراتى كه خدمتتان عرض كردم "لزوم شالوده ارزشى" است و در واقع ميشود گفت كه آن گمگشته‏اى كه باز آمدنش را به جامعه انتظار ميكشند "يوسف ارزشهاست "! چه بايد كرد را از شما طلب ميكنند.

 

 آقاى بنى صدر:

بسم الله الرحمان الرحيم و با درود به آنهايى كه اين گفتگو را ميشنوند و سلام به همه .

 عرض كنم به شما اينكه آقاى حجاريان گفته است "اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات" و انتقاد شما به گفته‏هاى او و اينكه جوانان مى‏پندارند كه تاوان اينونه احكام را نسل جوان مى‏پردازد در خور يك بحث جدى است .به اين معناكه يك جامعه‏اى كور و كر ميشود وقتى جريان انديشه و جريان اطلاعات در آن جامعه متوقف ميشود. اينكه آقاى حجاريان گفته است ،خوب نظر است. اگر اين جريان پيدا نكند در جامعه و امكان نقد پيدا نكند،معنايش اين است كه آن جامعه جريان انديشه درش نيست و در نتيجه به تدريج ديدش كوتاه و قوه شنوائيش كم مى‏شود.و جامعه‏اى كه ايندو را از دست داد و يا كم شد در معرض بسا مرگ قرار مى‏گيرد. جامعه هايى كه از بين رفتند اگر شما در احوالشان تأمل كنيد ميبينيد كه علتهاى اصلى توقف اين دو جريان بوده. يكى جريان انديشه و يكى جريان اطلاعات. اساساً جامعه به اين دو جريان وجود پيدا ميكند  و واقعيت پيدا ميكند .كه بعد بر آنها اضافه ميشود يك محيط مشترك در كار، كار استعدادهاى گوناگون انسانى كه آنها هم منهاى اين دو جريان عملاً قابل انتقاد و بنا بر اين رشد نميشوند .در نتيجه ميشود جامعه هايى كه ما داريم و جامعه‏هاى بسيارى ديگر كه در وضعيتى بدتر از جامعه‏هاى ما هستند.

     پس آن نسل جوان تاوان آن ارزيابيها را نمى‏پردازد، تاوان ناتوانى خود راكه آنهم ذهنى است ميپردازد. و آن اين است كه

 1 - كوششى براى جريان انديشه و اطلاعات نمى‏كند. اين بر عهده آن نسل است كه اينكار را بكند.

 2 - تاوان اين را مى‏پردازد كه خوب وقتى يك حكمى قابل آزمايش و تجربه نيست چرا مى‏پذيرى؟

    آيا يك جوانى وقتى ميرود بيرون يك خريدى بكند بدون اينكه جنس را بشناسد ميخرد؟ خوب اگر خريد به او ميگويند كه فريب خوردى ديگر! چطور ميشود كه نيازموده خريدى؟ چطور ميشود كه به يك جامعه اى يك راه حلهايى پيشنهاد بشود كه خود آن جامعه نتواند اينها را به آزمايش بگذارد و بپذيرد .

 در اين دنيايى كه ما هستيم. راه حلهايى كه به جامعه‏ها پيشنهاد ميشوند دو دسته بيشتر نيستند.يك راه حلهايى وعده سر خرمن است و در غرب هم هست و در وقت انتخابات ميگويد وقتى من پيروز شدم اين كار را مى‏كنم و يا آن كار را مى‏كنم.اين برنامه را اجرا ميكنم و يا آن برنامه را اجرا ميكنم. اينها كارهايى هست كه قدرت مى‏تواند انجام دهد.

  ولى يك نوعى ديگرى از پيشنهادها وجود دارند و آن اينكه به محض اينكه به جامعه‏هاى عرضه شد قابل عمل است از سوى همه. يك جامعه بايد اين  نوع دوم از پيشنهادها را بپذيرد. چنانكه در دوران انقلاب هم همينطور بود. آن دسته از پيشنهادهايى كه جامعه مى‏توانست خود به اجرا بگذار در جامعه موفق از آب در آمد.و آن دسته از وعده هايى كه وعده هايى بود كه در آينده دولت به مثابه قدرت مى‏بايد به اجرا ميگذاشت، آن وعده‏ها همه نكول شد.

    پس جامعه جوان نخست بايد از خود انتقاد كند و بگويد كه اين پيشنهادهايى كه به من كردند ،پيشنهادهايى بودند كه خود مى‏توانستم اجرا كنم؟ اگر نبودند چرا پذيرفتم؟

 مثلا پيشنهاد ميشود آزادى و استقلال .اين آزادى يك چيزى نيست كه در آينده شرايط او فراهم بشود كه آدمى آزاد بشود.آزادى ذاتى انسان است. به محض اينكه از غفلت نسبت به آزادى خود رها شد،  و ميتواند به عمل بگذارد و ببيند كه آزاد مى‏شود و ميتوان زندگى كرد حتى در استبداد ملاتاريا. حالا اگر كسى آمد و به جامعه‏اى گفت من برنامه‏ام اين است كه شما را آزاد كنم. خوب مى‏پرسد چطورى مى‏خواهى آزاد بكنى؟خوب يك وقت هست شما مى‏خواهيد فضاى بسته را باز كنيد.كه اين نوع از آزادى بيشتر به استقلال مربوط مى‏شود يعنى ميشود به آن گفت در واقع استقلالى است كه اعضاى يك جامعه پيدا ميكنند كه در آن استقلال مى‏توانند از آزادى‏هاى خودشان بهتر و بيشتر سود ببرند .

 

    خوب حالا فرض كنيم كه آن آزادى منظور است كه اين غربيها به آن مى‏گويند آزادى منفى.يعنى فضا را باز كند. فضاى سياسى و فرهنگى و فضاى اقتصادى و اجتماعى. خوب بايد بپرسند شما اين فضا را به چه ترتيب مى‏خواهى باز كنى؟ اين روش هست ديگر!

 اگر روشى پيشنهاد كرد كه خود مردم هم مى‏توانستند درباز كردن آن فضا شركت كنند ،اين روشى است كه بايد يك آدم صادق با مردم انجام دهد . اگر نه يك كارهايى است كه دولت مى‏بايد تصدى بكند، اينجاست كه مى‏بايد ببيند و دقيق باشد و بگويد شما به من بگو در اين دولت ولايت مطلقه فقيه چگونه مى‏توانى فضا را باز كنى؟ چون اون بايد 1 و 2و و3 و 4 بشمارد ديگر .مثلا بگويد من فضاى‏مطبوعاتى را اينجور باز ميكنم، فضاى دانشگاهى و علمى را اينجور باز ميكنم. فضاى دينى را اينجور باز ميكنم. و يك به يك اينها را به جامعه بگويد.

    ولى اگر آمد گفت برنامه من آزادى و استقلال و رشد و همان آرمانهاى انقلاب است. مردم مى‏آيند بگويند به به چه چه و بروند رأى بدهند؟ بعد هم بيايند بگويند ما تاوان پرداختيم !نه شما تاوان اين را پرداختيد كه حقى داشتيد و از حقتان استفاده نكرديد. اين اشتباه از خودتان بوده. حق شماست بپرسيد و بايد شفاف هم به شما جواب بدهند.اگر جواب شفاف ندادند معلوم مى‏شود اين طرف قدرت مى‏خواهد و مى‏خواهد شما را بازى بدهد.

 پس مى‏بايست بطور شفاف به شما بگويد كه برنامه‏اش را چطورى مى‏خواهد اجرا كند. آنجاست كه معلوم ميشود آيا در محدوده ولايت مطلقه فقيه اين كارها شدنى است يا نشدنى ؟

 حالا اگر آقاى خاتمى اينها را شفاف كرده بود با جامعه هم گفته بود و جامعه هم رأى داده بود، بسا خود او هم يك توانائيهايى بدست مى‏آورد و مى‏توانست آنها را به اجرا بگذارد. به لحاظ اينكه آن ملاتارياى حاكم با وجود اين برنامه به او اجازه داده بود كه در انتخابات شركت بكند و هم مردم مى‏دانستند كه چه بايد بشود و هم دنيا مى‏دانست كه بطور شفاف مردم به چى رأى بدهد و هم ملا تاريا نمى‏توانست مانع كار اين آدم بشود و اگر مى‏شد جامعه زود مى‏فهميد كه مشكل كجاست .چنانكه در مورد من همين هم شد و جامعه فهميد مشكل كجاست و كار رسيد به آنجايى كه آقاى خمينى  گفت:"35 ميليون بگويند بله، من مى‏گويم نه!"

   

    پس توانايى يا ناتوانى يك مساله ذهنى است .

 شما يك امكاناتى داريد بعد از آن استفاده نمى‏كنيد و مى‏گوييد ما تاوان حرف فلانى را پرداختيم! فلانى يك نظر داده‏ست . غلط است؟ برو انتقاد كن.  

 سوال كن! راه سؤال را كه بر شما نبسته است كه؟ بگو آقا اين حرفتو شفاف كن ببينم چه از آب در مياد؟ اين سوال را كردى؟ نكردى !

 براى اينكه من سالهاست روزمره تعقيب ميكنم .مى‏بينم  نه! يك عده اشخاصى مى‏آيند يك حرفهايى  ميزنند و هيچكس هم از آنها نمى‏پرسد كه اين فرمايشات و احكامى كه صادر ميكنيد چطورى ميخواهيد بعمل در آوريد؟ در عمل چه مى‏شود؟از اين سؤالها خبرى نيست .

    خوب پس مساله اساسى اين است كه جامعه جوان اگر مى‏خواهد كور و كر نشود، ميبايد تمام توان خود را بكار ببرد براى اينكه جريان انديشه و اطلاعات را برقرار كند. به هر قيمت !

 هيچ چيز براى يك جامعه‏اى خطر ناك‏تر از سانسور نيست. و هيچ مبارزه‏اى بزرگتر از  مبارزه با سانسور نيست .

 

 اگر در يك جامعه‏اى سانسورها شكست و جريان انديشه و اطلاعات برقرار شد، آن جامعه توانايى اصلى را بدست آورده و با آن توانايى كه بدست آورده توانايى سوال كردن را بدست مى‏آورد و بعد توانايى آزمون كردن و تجربه كردن را بدست مى‏آورد  و بعد توانايى استيضاح مسئولان را بدست مى‏آورد و بعد هم توانايى تحول مطلوب را بدست مى‏آورد.

    پس از جايى كه بايد جامعه جوان شروع كند، از اين دو جريان است .

 جريان اصلاعات و جريان انديشه .

    اصلا اهميت ندارد كه گوينده يك فكر، فكرى كه عرضه ميكند ،طرز فكر استبدادى مثلاً" حركت قسرى" آقاى مصباح يزدى باشد يا " النصر بالرعب " آقاى خامنه‏اى باشد، يا زنده باد اصلاحات آقاى حجاريان باشد يا ضد اينها باشد. هيچ اهميتى ندارد. از وقتى كه جريان انديشه بر قرار مى‏شود،اين جامعه زنده ميشود.خصوصاً جامعه جوان زنده ميشود، نقد مى‏شود و اينهايى هم كه نظر مى‏دهند متوجه ميشوند كه نه اوضاع ديگر مثل سابق نيست. حالا هر حرفى زدند سين جيم پشتش است. سوال وجواب .و اگر نتوانند اين سين جيمها را از عهده بر بيايند،كارشان ساخته است .

    حالا  از لحاظ تجربى چون در خارج از كشور آن فضاى بسته نيست و در خارج كشور كسانى هستند كه ايجاد جريان انديشه وايجاد جريان اطلاعات رايك امر اساسى و حياتى مى‏دانند ،براى وطن خويش، اينگونه انديشه‏ها وقتى در سطح آزاد خارج  طرح ميشود ، و نقد ميشود. بعد ميبينيم كه متوقف شد و ديگر اثرى ازش نيست و خود آن طرف هم اصلاً سكوت ميكند و ميرود پى كارش .چرا سكوت ميكند؟براى اينكه ميبيند اگر برود روى طرز فكر قدرتمدارى و سخنى بگويد كه بيان آزادى نيست و بيان قدرت است خوب نقد ميشود و نقد بعدش باز نقد و...تا بتدريج بيشتر اعتبار ميبازد بيشتر از آنكه

 باخته است .پس ترجيح ميدهد سكوت كند. پس اين  تجربه كه در خارج از كشور شده است و در داخل كشور متاسفانه نشده است ،به لحاظ اين است كه جامعه جوان از توانايى مهم خود غافل است.

 اين توانايى را هم  هيچ قدرتى نمى‏تواند از او بگيرد.

   راحت ميتواند حتى دهان بگوش  سانسور اطلاعات و انديشه را بشكند. محتاج نه راديو است و نه تلويزيون. اگر باشد خيلى بهتر است.اما در دوره پهلوى هم سانسور بود، الان در اين  دوره هم سانسور است و اين روشها را آزموديم و مى‏دانيم كه مى‏توان ديوارهاى سانسور

 را شكست و در بسيارى از موارد هم شكستيم.

    و اين توانايى يك توانايى نيست كه مساوى با توانائيهاى ديگر باشد! غفلت از اين توانايى و ادامه اين سانسورها در مساله انديشه، و در مساله اطلاعات خطر مرگ دارد براى يك ملت.

   

 يكى از بارزترين نمودارهاى اين غفلت همان مساله ديگرى است كه شما طرح ميكنيد و ميگوييد كه ميگويند جامعه امروز ايران  توانايى مبارزه با استبداد داخلى و قدرت خارجى را با هم ندارد.

 خوب اين جامعه به لحاظ اينكه آن جريان انديشه وجود ندارد، غافل است از اينكه اين خطر خارجى چون شما عمل نميكنيد ،وجود دارد! اگر شماى جامعه عمل بكنيد خطر وجود ندارد كه هيچ ،حمايت وجدان جهانى را هم داريد.

    اگر عمل نكنيد و مثل جامعه عراقى در سكوت بمانى، دنياى خارج ميگويد كه خوب اين جامعه كه خود حرفى نمى‏زند، يك عده مستبد خونريز و فاسد برش حاكمند و توانايى ندارد اينها را دفع شر كند. پس توجيهى درست ميشود براى سلطه گرهايى مثل آقاى بوش كه مدعى آزاد كردن ملتها بشود . اما اگر خود جامعه عمل كرد، ديگر از بيرون تمام محيط بين المللى طرفدارش ميشود. اصلاً هيچوقت در تاريخ ما هم سابقه نداشته كه همچين وضعيتى چون امروز بوجود بيايد مساعد براى آزاد زيستن . كه يك ملتى عمل بكند بدون اينكه از بيرون هيچ خطرى آن را تهديد كند.

    مردم ايران فقط كارشان مبارزه با استبداد داخلى فلج و درب و داغون است .همين! در اين مبارزه هم از همه حمايتى كه قابل تصور است برخوردار است . نه حمايت اين دولت و آن دولت. چون اينها ارزش ندارد. بر فرض هم كه دولتها حمايت بكند ارزشى ندارد. جامعه جهانى حمايت ميكند. وجدان جامعه جهانى  حمايت ميكند. تمامى انسانيت حمايت ميكند.

    نتيجه اين است كه هيچ دولت خارجى توانايى مقابله با اين وجدان جهانى را ندارد وقتى كه به حمايت از حركت يك ملتى مى‏آيد كه براى آزادى خود مبارزه ميكند.

    باز يافت اعتماد به نفس هم خود بخود كه بوجود نمى‏آيد؟

 مثل اين است كه يك كسى بگويد كه من درس نخواندم و نشد و حالا ميل به درس خواندن را هم از دست داده‏ام. چگونه ميل به درس خواندن را بدست بياورم؟

 خوب ميل به درس خواندن  را بايد شما با درس خواندن  شروع كنى تا آرام آرام ميلش را هم بدست بيارى. وگرنه اگر هيچ وقت لاى كتاب را باز نكنى خوب هيچ وقت آن ميل هم بدست نمى‏آيد !

    ميل به  يك چيزى در بيرون آن چيز نيست كه شما را بر مى‏انگيزد. تا شما را براند به آن چيزى كه شما مى‏خواهيد. توانايى هم در حركت بوجود مى‏آيد.شما چه وقت مى‏توانيد اعتماد به نفس پيدا بكنيد؟ وقتى كه يك موقع سنجى بكنى ببينى كه در كجاى كار هستيد. وضعيتت در كشور و در جهان چگونه است؟ بعد ببينى براى چه كارهايى چه امكاناتى دارى؟آيا امكان اين را دارى در اين دنيا كه اينبار حركت را به نتيجه برسانى بدون اينكه مزاحمى داشته باشى از بيرون. اگر نه مزاحم‏هاى شما طبق فرض قبلى ما فقط داخلى است ،اين مزاحمها توانائيشان چقدر است؟ و چقدر از اين توانائيها ناشى مى‏شود از يأس شما از خود؟

 

 اينها را كه ارزيابى كردى آنوقت درس اول پيروزى اين است كه شما موازنه عدمى  را از ديد من اصل راهنما بكنيد.

    يعنى چه ؟يعنى از ثنويت كه قانون قدرت است واصل راهنماى قدرت است و اصالت ميدهد به قدرت خود را آزاد كنى. بگويى قدرت زاده رابطه‏اى است كه من با ديگرى بر اساس زور برقرار ميكنم .واقعيت ندارد. منم كه با ضعف خود قدرت را مى‏سازم .

    و درس دوم بازيافتن اعتماد به نفس اين است كه هر انسانى و جامعه‏اى بايد خود را مكلف بداند و نفس خويش را مكلف بداند.و اين مكلف دانستن است كه اعتماد مى‏آورد. ولى شما خود را مكلف نمى‏دانيد، از همينى كه مى‏گوييد من تاوان صحبتهاى اين و آن را پرداختم يعنى اينكه شما خود را مكلف نمى‏دانستيد. ديگرى رامكلف ميدانستيد و خود را نيز مقلد مى‏دانستيد. نه !شما مكلفيد.بايد اول آدمى به خود بگويد من مكلفم. اين را كه گفت آدم حقوقمند ميشود .وتكليفى هم كه دارد اين است كه به حقوقى كه دارد عمل كند. از اين دو تا اصل توانايى نتيجه مى‏شود.

    سوم اينكه از تجربه نترس! از ابتلا نترس !

 اگر اين سالها رابعنوان تجربه گذرانده باشيد ، چيزى را هم از دست نداديد. تاوانى هم نپرداختيد. اگر نه، من باب اطاعت گذرانديد و يك حرفهايى زده‏اند و شما هم گفته‏ايد صحيح است و رفتيد وحالا ميگ‏وييد غلط بوده و منتظريد كه يك حرفهاى ديگرى بزنند كه باز چند سالى دنبال آن بدويد باز هم بگوييد تاوان پرداختم؟ بله بازنده‏ايد!

   

    آدمى بايد كه قدر خود را بداند كه خلق شده است براى اين