توانایی و ناتوانی
این کتاب در 35 قسمت در سال 1361
در روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت انتشار یافته است
تاریخ انتشار در سایت
خرداد 1385
تنظیم برای سایت از انتشارات انقلاب اسلامی
بخش اول : در 20 مقاله
بخش دوم : در 15 مقاله
***********************************
هو
در باره توانائی و ناتوانائی
کتابی که اینک خواننده در دسترس مطالعه دارد، دنباله نوشته ها و مصاحبه های روز به روز، در باره انقلاب و سمت یابی ﺁن و « کارنامه » و « خیانت به امید » لذا گزارش تجربه انقلاب است . در نگارش ﺁن ، شیوه جدیدی بکار رفته است . بدین ترتیب که موضوعها – که با یکدیگر ربط دارند - ، با دو مقصود، بطور مستقل ، مطالعه شده اند :
یکم – خواننده گرامی در کنار اینکه هر موضوع را در همان حال که مسئله ای از مسائل مهم بوده است و بنا بر این یا ﺁن اندیشه راهنما ، این یا ﺁن راه حل را می جست و به انقلاب این یا ﺁن جهت را می بخشید ، مطالعه میکند، راه حل مورد نظر اینجانب را نیز در میابد. پس ، جبری در کار نیست . رها شدن عقل ها از جبر گرائی ، به ﺁنها امکان می دهد ، در ﺁینده نیز ، هرگاه با همان مسئله و یا هر مسئله دیگری روبرو شدند، تجربه انجام گرفته به ﺁنها می گوید کدام راه حل متعلق به چه اندیشه راهنمائی است و کدام نتیجه را ببار می ﺁورد . بدین سان، تجربه ای سخت گرانقدر در اختیار نسلهائی قرار می گیرد که از پی یکدیگر خواهند ﺁمد . و
دوم – هرگاه نسل شرکت کننده در انقلاب ﺁن را بسان یک تجربه پی بگیرد، این احتمال قوی است که نسلهای ﺁینده ﺁزاد و مستقل بزیند .
با توجه به این دو مقصود و هدفهایی که در زیر شماره می کنم ، « توانائی و ناتوانائی » نوشته شده است . در این کتاب، هر موضوع می تواند نه موضوع نوشته ای کوتاه که موضوع کتابی شود . اما ، هر مسئله بعنوان « مسئله روز » ، یعنی مسئله ای مطالعه شده است که در جریان انقلاب و دوران مرجع انقلاب یا بهار ﺁزادی و پس از ﺁن ، با دو بیان، یکی بیان ﺁزادی و دیگری بیان قدرت ، در ﺁن نگریسته شده و برایش راه حل پیشنهاد شده است . به سخن دیگر، با توجه به جهتی که تحول دولت و رابطه دولت با ملت و رابطه ایران با انیران در پیش گرفته اند، نسلها که از پس یکدیگر می ﺁیند می توانند در یابند که
الف – هر مسئله ، بنا بر اندیشه های راهنما ، راه حل های گوناگون پیدا می کند اما از این راه حلها ، یکی صحیح است . و اگر پیش از تجربه معلوم نباشد کدام راه حل صحیح است، بعد از تجربه معلوم می شود کدام راه حل صحیح است . ﺁیا ﺁنها که ، بر اصل ثنویت ، بیان قدرت را اندیشه راهنمای خود می کنند حق دارند بگویند ، پیش از تجربه ، فکر می کردیم راه حل ما صحیح است ، پس خطای ما از روی قصد و غرض نبوده است ؟ نه . زیرا ، خطای اول در اصل و اندیشه راهنما است و قدرتمدار درستی اصل و اندیشه راهنمای خویش را به محک تجربه ﺁشنا نکرده است. و خطای دوم در روش بکار بردن راه حل است . توضیح این که هرگاه عقل خویش را ﺁزاد می کرد راه حلی را می سنجید و به تجربه می گذاشت که تجربه پذیر باشد . یعنی در جریان تجربه اصلاح بپذیرد و مسئله ، به یمن راه حل صحیح ، حل شود . پس اگر راه حل غلط از کار درﺁمده است، بخاطر اینست که بر وفق بیان قدرت ، سنجیده شده و تجربه پذیر نبوده است : به عمل درﺁوردنش نیاز به زور داشته ، در جریان انجام، تصحیح نمی پذیرفته و، در پایان کار، چاره ای جز شکست و سر کشیدن جام زهر بر جا نمانده است .
ب - از ﺁنجا که هرگاه راه حل ها، راه حلهای صحیح نباشند، نه تنها مسئله ها را حل نمی کنند که خود مسائل جدیدی را ایجاد می کنند و کلاف مسئله های حل نشده را سردرگم تر می کنند . پس مشاهده مسائلی که بر هم افزوده می شوند، نسلهائی را که وارث مسئله ها می شود را ﺁگاه می کند که راه حلها و، بنا بر این ، اندیشه راهنما همان نبوده است که انقلاب را به پیروزی رساند . در حقیقت، حجت بر نسل امروز تمام است . زیرا کلاف بزرگ و سر درگم مسائلی که استبدادیان مسئله ساز ، دائم ساخته و بر یکدیگر افزوده اند، او را از دو واقعیت ﺁگاه می کند: یکی این که اندیشه راهنمائی که انقلابی با شرکت جمهور مردم را ممکن و گل را بر گلوله پیروز کرد، بیان ﺁزادی بوده است و وجود دارد و دیگر این که برای مسئله ها، راه حل ها بر وفق اندیشه راهنمای انقلاب پیشنهاد شده اند و هر نوبت امکان یافته اند بکار روند، مسئله ها حل شده اند .
« توانائی و ناتوانائی » توضیح می دهد ﺁن توانائی که مردم ایران در انقلاب بی مانند خود ابراز کردند، چرا و چگونه به ناتوانائی بدل شد ؟ در انقلاب ایران ، توانائی که ﺁزادی در اندیشیدن و عمل کردن بود ، که ﺁزادی هر ایرانی و جمهور ایرانیان در اندیشه و عمل بود، که باز یافت کرامت فردی و جمعی بود ، که باز ایستادن از تسلیم به زور بود، که بازیافت اسلام بمثابه بیان ﺁزادی بود ، با پیروز کردن گل بر گلوله، توانائی خشونت زدائی شد . این توانائی کمال جست وقتی استبدادیان را نیز ، از ناتوانائیشان ﺁزاد کرد . از ناتوانائی ﺁزاد کرد که زورباوری بود ، که اعتیاد به تنگنای روابط سلطه گر – زیر سلطه بود ، که نقش دست نشانده سلطه گر بازی کردن بود که از اوج گرفتن در ﺁسمان ﺁزادی و بزرگی ترسیدن ، بال شکستن، فرود ﺁمدن ، عمله زور شدن و از مرداب حقارت تغذیه کردن بود، که ...
با این وجود ، بعد از انقلاب، با استفاده از منطق صوری ، زورمداری که ناتوانائی است ، توانائی معنی شد و این معنای جعلی ، ایرانیان را از توانائی خویش غافل گرداند . بسیاری از رهبران انقلاب و پیروانشان توانائی که داشتند را از یاد بردند و در کوی قدرت ( = زور) به گدائی زور رفتند . ﺁنها نیز که کوشیدند و می کوشند ایران را از استبداد برهند، به یاد توانائی خویش نیفتادند و نمی افتند . جملگی به گدائی زور رفتند و می روند . غافل از این که هرگاه توانائی را بکار بری، توانائی بر توانائی می افزائی و هر زمان زور بکار بری، از توانائی خویش می کاهی و ﺁلت فعل قدرت می شوی.
بدین قرار ، « توانائی و ناتوانائی » در مجموع خود، می کوشد :
یکم – انسان را از فریب قرون بدر ﺁورد تا مگر او، از رهگذر تجربه انجام گرفته ، قدرت ( = زور ) را ، همان که هست، یعنی ناتوانائی ، ببیند و توانائی را غافل نشدن از ﺁزادی و حقوق خویش ، فعال کردن استعدادهای خود و بکار بردن نیروهای محرکه در رشد و خالی کردن رابطه ها از زور و افزودن بر کرامت و شعور مستمر بر این همه ، را از وجدان دائمی بر موازنه عدمی، بمثابه اصل راهنما و بیان ﺁزادی بمنزله اندیشه راهنما ، بداند .
دوم – انقلاب ، ﺁنهم وقتی ملتی ، بنا بر تشخیص وجدان ملی و نیز وجدان جهانی ، به جنبش همآهنگ در می ﺁید، نمی باید هدف اصلی خویش را که خشونت زدائی و گشودن افقهای جدید لااکراه است، از یاد ببرد . از یاد ببرد که خشونت زدائی مستمر باید تا که انسانها توانائی های خویش را بازیابند،. سمت یابی انقلاب گذار از ناتوانائی به توانائی ، از راه رها شدن از زورباوری و زورمداری و خالی کردن رابطه ها از زور ، است . مسئله ها می باید در مسیر رها شدن از ناتوانائی و بازیافت توانائی ، بر وفق بیان ﺁزادی ، راه حلها بجویند و راه حلها ، در جریان تجربه، اصلاح بپذیرند . چنانکه مسئله ای بر جا نماند و راست راه رشد در ﺁزادی، هموار و بی مانع بگردد .
سوم – نقطه انحراف، نقطه ایست که رهبران ناتوان از جستن راه حل ها بر وفق بیان ﺁزادی ، زور را راه حل هر مسئله می کنند . با بکار بردن منطق صوری، نه برای مغزها و استعدادها که برای بازورهای نوجوانان و جوانان، در تنگناهای خشونت ها، فرصت خشونت ورزی ایجاد می کنند . از ﺁنجا که بکار بردن زور ، ﺁسان می نماید و دادن فرصت بکار بردن ﺁن ، در ﺁن بخش از جامعه که محرومیت خویش را محرومیت از قدرت تصور می کند ، ارضاء و غرور کاذب ایجاد می کند ، قدرتمدارها ﺁسان می توانند فریفته های قدرت را دستیار استقرار استبدادی کنند که فریفته ها قربانیان اول ﺁن می شوند . از این رو، پیامبری بمعنای رها کردن انسانها از زور باوری از راه سخن گفتن با مغزها و هشدار و انذار دائمی به قصد برانگیختن وجدان انسانها به توانائی خویش، دادگری و سخت بزرگ است. این هشدار و انذار می باید دائم در فضای جامعه طنین افکند :
ای انسانها بدانید !
از ﺁن زمان که ناتوانائی را قدرت تصور می کنید و بدان ، از توانائی خویش غافل و زور را بکار تخریب این توانائی می گیرید، عمله استبدادی می شوید که بر شما حاکم می شود و شما را از قدرت ( = زور) که گمان می کردید ، در پی انقلاب، از ﺁن برخوردار شده اید، نیز، محروم می کند . بسا شما را ﺁلت فعلی می کند که بدست خود، نیروی محرکه خویش را در زور از خود بیگانه و ، بدان، توانائی خویش را ، از اساس، ویران کنید .
اما انقلاب ، بمثابه شرکت جامعه ملی و جامعه جهانی در تغییر ساختها ، در مقیاس ملی و نیز در مقیاس جهانی ، تجربه ای نیست که شکست بخورد . زیرا وقوع ﺁن بمعنای ﺁنست که جامعه ملی و جامعه جهانی دیگر نمی توانند در ساختهای موجود زندگی کنند . نیاز به نظامهای اجتماعی بازتری دارند . پس از چه رو از شکست انقلاب سخن می رود و پاره ای نیز می پندارند فاتح هر انقلابی قدرت دولت است ؟ از این رو که الف – برای ﺁنکه انقلاب ، هم در زمان نسلی که ﺁن را در وجود می ﺁورد ، به هدف خویش نرسد، می باید ساختهای پیشین بازسازی شوند. برای ﺁنکه ساختهای پیشین باز سازی شوند، تنگناهای خشونت می باید ایجاد کرد و، بدانها، میزان تخریب نیروهای محرکه را به حداکثر رساند . بازگرداندن جامعه از فراخنای ﺁزادی به تنگنانی بندگی قدرت و خشونت ، نیاز به نقش دادن به قدرت خارجی و بحران و جنگ پیدا می کند . از این رو، خشونت زدائی از سوئی و به صفر رساندن امکان حضور و عمل قدرت خارجی از سوی دیگر، بسا پیروزی انقلاب را در همان سالهای اول میسر می کند . اینست ﺁن محک که نسل انقلابهای و نسلهائی که از پی می ﺁیند را بر تشخیص انقلابی و ضد انقلابی ، پیشرو از واپس مانده ، توانا از ناتوان، توانا می کند .
بدین قرار، انقلاب تجربه ایست که نمی باید، تا رسیدن به نتیجه ، رهایش کرد . از ﺁنجا که انقلاب ﺁغاز تغییر است و نه پایان ﺁن، بازگشت به اعتیاد ، اعتیاد به اطاعت از قدرت، کار استبدادیان را در بسته نگاه داشتن نظام اجتماعی ، از راه ایجاد تنگناهای خشونت و گماردن نسلی به خشونت ورزی، بسیار ﺁسان می کند . بخصوص که قدرت خارجی وجود دارد و از راهگذر مراجعه به ﺁن، می توان قدرت لازم را برای بازسازی ساختهای پیشین، بدست ﺁورد . از این رو، هرگاه نخواهیم ، تجربه انقلاب را تا رسیدن به هدف رها کنیم ، توجه اول ما می باید به خود و انقلاب در خود باشد . چرا که ما انسانها هستیم که رهبری کننده نیروی محرکه هستیم . هرگاه ساختهای ذهنی خویش و همراه با ﺁن، ساخت رابطه هایمان را به ترتیبی تغییر دهیم که زور کاربرد پیدا نکند، تجربه انقلاب نه متوقف کردنی و نه رها کردنی می شود بلکه در کوتاه ترین زمان به نتیجه می رسد.
و از ﺁنجا که تغییر ساختهای ذهنی ما و رابطه هایی که هر یک از ما برقرار می کنیم، از بیرون ، دیدنی و مهار کردنی نیستند، پس هیچ قدرتی نمی تواند مانع از انقلاب درخود و باز یافتن توانائیهایمان بگردد . از این رو ، اندیشه راهنما نقش اول را پیدا می کند . اندیشه راهنمائی می باید که انسان ها را همواره عارف بر استعدادها ، بر حقوق و کرامت و...، بر توانائیهاشان ، نگاه دارد . بیهوده نیست که نطفه هر قدرتی ، در سانسور ، منعقد می شود، در سانسور نمو می کند، در سانسور ، متمرکز می شود، در سانسور بزرگ می شود و ، در سانسور ، نیز می میرد .
اما ﺁیا جامعه ای که انقلاب می کند و نسلهای بعد ، نیاز به تاریخ انقلاب ندارند ؟ امروز ، می گویند انقلاب مشروطیت فاقد تاریخ بی کم و بیش است . با ﺁنکه فراوان کتاب در باره تاریخ مشروطیت ایران نوشته شده اند، هنوز ، تاریخی که بافته های ذهنی نویسنده ﺁن ، بوم ﺁن را تشکیل نداده باشد، وجود ندارد . چرا ؟ زیرا تاریخ واقعی هر انقلاب سمت یابی است که زندگی مردمان ، زندگی های جمعی و زندگی های هر فرد عضو جامعه ها ، یافته اند . برای مثال، جامعه امروز ایران و هر ایرانی ، در نظام اجتماعی خویش، در ساختهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خویش، در پندار و گفتار و کردار خویش و در چند و چون زندگی خویش، تاریخ انقلاب مشروطیت و جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلابی است که بر اصل موازنه عدمی و بر وفق اسلام بمثابه بیان ﺁزادی، استقلال و رشد بر میزان داد و وداد، در بهمن 1357 ، به پیروزی رسید . هرگاه در مردم ایران تجربه انقلاب مشروطیت را در نیمه رها نمی کردند و ﺁن را به نتیجه می رساندند، جریان رشد را به پیش رفته بودند و جنبشهای بعدی وقوع نمی یافتند . بدین قرار، تاریخی که در باره یک انقلاب نوشته می شود، وقتی گزارش امور - همانطور که واقع شده اند - می گردد که با مراجعه به سمت یابی زندگی انسانها ، بتواند ﺁن را از پیش داوری و پس داوریها و ساخته های ذهنی ، مصون گرداند .
کار بزرگ تر رها نکردن تجربه انقلاب و گزارش روزانه این تجربه و بازگو کردن مداوم اندیشه راهنمای انقلاب به مردمی است که انقلاب را به انجام رسانده اند . بدین کار، تاریخ انقلاب ، الف – در بافته هائی از دروغ که جاعلان در خدمت قدرت می سازند ، ناچیز نمی شود . ب – نسلی که انقلاب کرد و نسلهائی که از پی می ﺁیند، نه با روی دادی از رویدادهای گذشته که هرکس ،بنا بر ذهنیت خود، تاریخی برای ﺁن ساخته است ، که با تجربه ای سر و کار پیدا می کند که نسل انقلاب ساخته است و گزارش کار خود را روزانه نوشته و در اختیار گذاشته است . « توانائی و ناتوانائی » گزارش تجربه انقلاب ، دنباله گزارشهای پیشین است . این گزارش، گزارشهای تجربه ها را در پی دارد .
ورسای 24 اردیبهشت ماه 1385 برابر 14 مامه مه 2006
توانايي يا ناتوانی
بخش اول
1 -
ظاهراً برای کسی جای ترديد باقی نمانده است که بخلاف انقلابهای ديگر که بحرانها از خارج به آنها تحميل می شده اند، بحرانها از داخل و از راه رهبری بوجود می آيند و بر هم افزوده می گردند.
رژيم ملاتاريا رژيمی است که هنوز بحرانی را که ايجاد کرده به نيمه نرسانده، بحران ديگری را ايجاد می کند. چرا چنين می کند؟ پاسخ ظاهرپسند باين سئوال اينست که ملاتاريا دانسته است که برای استقرار قطعی حکومت استبداديش بايد از راه بحران سازی، دشمنان موجود و مقدر را يکی پس از ديگری بميدان بکشد و خردشان گرداند. اينک نوبت به تصفيه روحانیت رسيده است و با هوش و يژه اش بر آن شده است از فرصت پيروزی در جبهه دزفول استفاده کند و روحانيت را نيز يکدس و رام گرداند و اساس رژيم پايداری را بگذارد.
بخشی از مطبوعات غربی، بخصوص امريکائی اينطور تبليغ می کنند که خمينی توانسته است مخالفان خود را سرکوب کند و باين دليل رژيمی، با ثبات است و اخيراً بر اين تبليغ افزوده اند که در رژيم خمينی تمايل بهمکاری با غرب روز بروز آشکارتر می شود. بر خريد اسلحه از اسرائيل، فروش نفت بامريکا با تخفيف 5/5 دلار در هر بشکه و ... نيز افزوده شده است.
اما اين پاسخ، تنها ظاهری پسنديده دارد و در جای خود توضيح خواهيم داد چرا بخشی از مطبوعات غرب اين پاسخ ساده انديشان را هر روز تکرار می کنند تا خوب در ذهن ها جا بياندازند:
1 - لياقت و هوش خمينی
رژيم شاه رژيمی بود که مردم ايران با آن مخالف بودند. اين رژيم از نظر سياسی تابع قدرت مسلط آمريکا بود و از جهت داخلی استبدادی بود که فشار و اختناق را بعنوان روش اصلی حکومت بکار می برد. از نظر اقتصادی مصالح سرمايه داری جهانی و اقليت کوچکی را حفظ می کرد و به اکثريت عظيم مردم محروميت روزافزونی تحميل می کرد. از نظر اجتماعی بخش عمده جامعه را به بيکاری و چشم پوشی از کار و پيشرفت محکوم می ساخت واز نظر فرهنگی فرهنگ را بر پايه مصرف واردات ترويج می نمود. مردم ما با اين رژيم مخالف شدند. خمينی در محيطی قرار گرفت که برای خارج کردن کشور از بن بست، راه و روش و برنامه ای پديد آورد. خمينی با قبول اين برنامه و راه، بيانگر خواست عموم مردم شد:
- آزاديها را همه مردم می خواستند.
- استقلال همه جانبه را همه مردم می خواستند.
- تغييرات اجتماعی را برای آزاد کردن استعدادها و پديد آوردن جامعه ای برابر و برادر اکثريت عظيم مردم می خواستند.
- با اسلامی که بيانگر اين خواستها شد، اکثريت بزرگ مردم موافق بودند و شدند.
- رهبری وحدت بدون قرارداد را ممکن ساخت. تا آن زمان با قرارداد نيز وحدتی بوجود نيامده بود، چه رسد باينکه، شرکتِ بدون قرارداد و اجازه مقامی، برای در شمار مبارزان درآمدن کفايت می کرد.
خمينی در آن محيط اجتماعی - سياسی قبل از انقلاب باين نيازها پاسخ گفت و بيانگر وحدت عمومی خلق شد. امروز که مستبدی خونريز شده است، انديشه و عملش شهادت می دهند که لياقت و هوش آن کار بزرگ از او نبوده است.
اينک بپرسيم:
1- آيا خمينی در صدد توسعه آزاديها برآمده است و کوشيده است آزاديهائی را که در پاريس وعده استقرارشان را داد، برقرار کند و در نتيجه گروه هائی استقرار آزاديها را مخالف منافع خود تشخيص داده اند و بمخالفت برخاسته اند و بحران بوجود آمده است؟ گمان نمی رود کسی حتی خمينی بتواند منکر اين مطالب شود که بحرانهای اصلی نتيجه اصرار روزافزون وی و ملاتاريا بحذف آزاديهاست. اما بدليل مشارکت قريب باتفاق مردم در ا نقلاب و بدليل اينکه دنبال اسلام ديگران که با استبداد مماشات می کرد نرفتند و براه اسلامی که با استبداد مخالفت می کرد آمدند، مردم ما آزاديها را می خواهند. اگر نمی خواستند چرا ملاتاريا جلاد می شد؟ پس خمينی و ملاتاريا اگر در جهت تحقبق خواستهای مردم عمل می کردند و آزاديها را گسترش می دادند هم بر جانبداران خود می افزودند و هم بحران ها بوجود نمی آمدند.
2- آيا آقای خمينی در صدد قطع وابستگی های اقتصادی و غير آن به امريکا برآمد و اين امر منافع گروه هائی را بخطر انداخت و بمخالفت برخاستند و بحران آفريدند؟ همه می دانيم که نه تنها وابستگی ها بلحاظ رکود توليد داخلی بمراتب بيشتر و شديدتر شده اند، بلکه اين رژيم در طريق استقرار کامل استبداد، پای خارجی را ببهای سنگينی بميان کشيد تا مخالفان استبداد را در داخل سرکوب کند.
در حقيقت خمينی از روزی که بحران گروگانگيری را بوجود آورد، رابطه خود را با سياست استقلال بريد چرا که گروگانگيری را وسيله سرکوب جانبداران آزاديها و مخالفان استبداد فقيه قرار داد. بهای سنگين اين بازی سياسی ميلياردها دلار زيان و فلج اقتصادی و جنگ تحميلی و نتايج محاسبه نکردنی آن بود. امروز مردم ما از لحاظ اقتصادی و نظامی وابسته ترند الا اينکه بهای واردات را بنا بر مورد 5 تا 10 برابر بيشتر از زمان رژيم شاه می پردازند. نفت را که در بازار آزاد تا 45 دلار می فروختيم بر اثر بحران گروگانگيری و جنگ اينک به 25 دلار می فروشيم! و اسلحه را از قاچاق فروشان بدو تا سه برابر می خريم. کالاها را بايد به نقد و گران بخريم و ... نتيجه تشديد وابستگی ها، کاهش سرمايه گذاريها، افزايش بيکاری، در نتيجه کاهش توليد و افزايش قيمت ها شده است. چون توليد نيست و فروش نفت نيز کاهش يافته است، ناچار بودجه دولت را با چاپ اسکناس تأمين می کنند که فاجعه اقتصادی بزرگ و جبران ناپذيری بوجود می آورد. مردم استقلال می خواستند، چگونه اين وابستگی های رو بافزايش و شدت را تحمل کنند؟ بدينقرار بخش مهم بحرانها نيز نتيجه تحميل وابستگی ها و نتايج داخلی آنست که مردم ما برای قطع شان از ريشه، انقلاب کردند.
3- آيا خمينی و ملاتاريا، برای بيکاران کار بوجود آوردند؟ توليد صنعتی و توليد کشاورزی را افزايش دادند؟ آيا خدمات از قبيل فرهنگ و بهداشت را همگانی کردند و ... و اينکارها با منافع گروه هائی ناسازگار از آب درآمدند و در نتيجه بحران پديد آمد؟ راستی چرا دستگاه تبليغاتی رژيم خمينی از وضع اقتصادی، از وضع جنگ، از وضع خدمات مورد نياز مردم، از وضع امنيت و ... حرف نمی زند و بجای اين واقعيت هائی که نه تنها زندگانی روزمره مردم را تشکيل می دهند، بلکه غفلت از آنها آينده نسل ها را با خطرهای بزرگ روبرو می کنند، دائم از کشف توطئه های جديد و زد و خورد و ... سخن می رانند؟ ايران اخبار اقتصادی ندارد؟ جنگ فراموش شد؟ مشکلات مردم از لحاظ مدرسه و بهداشت و مسکن و کار و قيمت ها و ... حل شدند و همه جا امن و امان شد و سايه فرشته عدل اسلام خمينی بر سر همه افتاد؟ وقتی از اين امرو حرف نمی زنند چه معنائی جز اين دارد که کاری برای کاهش بحران های عمومی انجام نمی دهند و بعنوان ُمسکن، بحرانهای سياسی بوجود می آورند. آيا بدتر شدن وضع از لحاظ کار و قيمت ها و کاهش روزافزون امکانات بهداشتی و فرهنگی و تشديد خفقان و از بين رفتن هرگونه امنيتی، سبب رضايت مردم می شود و يا عدم رضايت را بيشتر می سازد؟
4- خمينی با سقوط شاه فرياد می زد حکومت قانون می خواهيم و در اسلام فقط قانون حکومت می کند. حکومت قانون يعنی اينکه افراد جامعه حقوقی پيدا کنند که کسی نتواند به آن حقوق تجاوز کند. آيا آقای خمينی حکومت قانون را برقرار کرد و اين حکومت با منافع مردم جور نشد و بحران پديد آمد و حقيقت اين است که نه آقای خمينی و نه بخشی از مخالفان وی که وابسته اند و قدرت استبدادی را حق خود می دانند، نمی دانند که درد اصلی مردم ما طی قرون اين بوده است که منزلت خواسته اند يعنی طالب رژيمی بوده اند که در آن حقوق و تکاليف هر کس معين باشد و از حمايت قانون برخوردار باشند. و آقای خميتی تن به اجرای هيچ قانونی نمی دهد و هيچکس حتی مرجع تقليد نيز از حمايت قانون برخوردار نيست. همين قانون اساسی که ملاتاريا تنظيم کرده و به تصويب رسانده است می گويد جان و مال و ناموس و شرف اشخاص مصون است. ام امام جمعه کذاب که رئيس مجلس بی اختيار نيز هست می گويد: با شريعتمداری اينکار را کرده ا ند تا بقيه حساب کار خود را بکنند. بی پرس و جو و بدون دادگاه و حق دفاعی اول او را از مرجعيت خلع می کنند تا بعد محاکمه کنند!! بقول ضرب المثل معروف: باز کفن دزد! رضاخان تلگراف کرده بود:
اسدی را توقيف و محاکمه و محکوم به اعدام کنيد! و اين يکی توقيف و اعدام و محاکمه می کند!
5- آيا خمينی براه پيامبر اسلام رفته است و غيرمسلمانها را از راه نشان دادن راه و رسم زندگی در جامعه اسلامی و ملاطفت، با سلام دعوت کرده است و اين امر سبب بحران شده است؟ خود وی ادعا نمی کرد که انقلاب ايران صد در صد اسلامی است و 2/98 در صد مردم به اين جمهوری رأی دادند؟ پس همه مردم با سلامی که او در پاريس بيان می کرد اقبال کردند و وحدت بدون قرارداد بی مانندی را بوجود آوردند، از آن ببعد او بجای آنکه 8/1 درصد باقی را به اسلام بخواند، هر روز گروهی را از «اسلام خودش» بيرون کرد. تا جائی که مرجع تقليد را نيز از اين اسلام خارج ساخت. حالا بايد از او بپرسيد در دوره شاه همه باسلام روی آوردند چه شد که کار بجائی رسيد که مرجع تقليد از دين بيرون رفت؟ پيامبر يک تن بود و در شبه جزيره عربستان همه کافر بودند، او همه را باسلام درآورد و شما بعنوان پيروی از او، از کودک ده، دوازده ساله، تا مرجع 82 ساله را از اسلام خارج می کنيد. و وقتی باين سادگی مرجع را از اسلام خارج می کنيد، ديگر چه کسی می تواند احساس کمترين امنيت خاطری بکند که به اندک بهانه مرتدش نگردانيد و نکشيد؟ بدينقرار خمينی و ملاتاريا هستند که ملت متحد و موافق را، متفرق و پراکنده ساختند و کار را بجائی رسانده اند که هيچکس حتی گردانندگان اين رژيم در هيچ جنبه از جنبه ها امنيت ندارند.
حق با خواننده است که بپرسد چرا بدست خود بحران بوجود می آورند و موافق را مخالف می کنند و بجانش می افتند؟ مقصود از اين تحليل رسيدن به پاسخ اين سئوال است. عجالتاً اين امر وضوح پيدا کرد که محيط سياسی خمينی پيش از انقلاب، محيط لياقت و هوش بود و محيط سياسی ملاتاريا محيط عدم لياقت و بی هوشی تمام است. چرا که جمله اهل خرد بر اين امر اتفاق دارند که اگر در جهت برآوردن خواستهای مردم عمل می کردند و حرفهائی را که زده بودند به اجرا در می آوردند و موفقيت ها را بر هم می افزودند، اساس وحدت مردم محکم تر و رژيم ثباتی بی خدشه پيدا می کرد. بی لياقتی را ببين که محبوبيت را به مغصوبيت و پيشرفت را به واپس گرايی و ثبات را به بی ثباتی و آزادی را به استبداد و اسلام رشد را به اسلام بدترين استبدادها و استقلال را به وابستگی روز افزون برگرداند و مثل شخص معتاد بايد هر روز بر ميزان و شدت بحران بيافزايد تا نشئه قدرت را احساس کند. هوش را ببين که خمينی بيانگر استقلال و آزادی را به ضد آزادی و استقلال بدل کرد؟!!
******
2 - خمينی عامل سياست امريکا در ايران و منطقه:
اينکه امريکا در دوران شاه بر ايران حکومت می کرد، جای ترديد برای کسی ندارد. حکومتشان بر ايران از طريق رژيم شاه انجام می گرفت و تسلطشان بر اراده شاه بدانحد بود که وقتی ديدند ديگر بکارشان نمی آيد، بقول خود شاه او را مثل موش مرده بيرون انداختند. اما چرا امريکاييان نتوانستند رژيم شاه را حفظ کنند؟ علت های اين ناتوانی يکی بحران شديد سياسی، فرهنگی و اقتصادی امريکا بود. امريکا از جنگ ويتنام، يک بحران بزرگ سياسی و فرهنگی را سهم برد که بنوبه خود بحران اقتصادی امريکا را تشديد می کرد.
با وجود اين بحران داخلی، در همه جای جهان با انقلاب ها و جنبشهايی روبرو بود که مقابله با آنها به يک سياست داخلی مطمئن نياز داشت. چگونه ممکن بود از رژيم شاه دفاع کرد وقتی دفاع از رژيم ويتنام چنان بحران بزرگی را بوجود آورده بود؟ امريکا قادر به دخالت نظامی در ايران نبود. از موانع بين المللی گذشته، مردم امريکا بهيچروی با اين دخالت موافق نبودند.
امروز وقتی خاطرات و نوشته های سياست مداران امريکايی را می خوانيم، می بينيم بحران بقدری عميق بوده است که گروه بنديهای سياسی گوناگون تصميمات ضد و نقيض می گرفته اند و اتخاذ يک سياست روشن و با دوامی را غيرممکن می ساخته اند. بعدها آقای ريگان ادعا کرد که اگر يک سياست مصمم اتخاذ می شد و به شاه امکان داده می شد 500 تن از گردانندگان انقلاب ايران را توقيف کند، اين انقلاب واقع نمی شد. معنی اين سخن آنست که امريکا بدون دخالت نظامی نيز می توانست رژيم شاه را تنها با حمايت سياسی قاطع حفظ کند. اينطور که ساليوان سفير وقت امريکا می نويسد، شاه از کارتر اجازه کتبی برای قلع و قمع قطعی مخالفان می خواسته است و کارتر اجازه شفاهی داده است!
اثبات اين مسئله که دولت امريکا تنها با تاييد سياسی، قادر بحفظ رژيم شاه نمی شد مشکل نيست. رژيم شاه در بن بست کامل بود: از نظر اقتصادی، از نظر «انقلاب سفيد»، از نظر سياسی واز نظر «ايدئولوژی شاهنشاهی» راه پس و پيش نداشت. اين اقتصادی که امروز نيز رژيم خمينی را در معرض سقوط قرار داده است، همان اقتصاد رژيم شاه است با باری بسيار کمتر: هزينه های نظامی با وجود جنگ هنوز بمراتب کمترند. سرمايه گذاريهای آنچنانی بعمل نمی آيند و ميل سيری ناپذير بمصرف بحکم اجبار بسيار تضعيف شده است. ادامه وضعيت اقتصادی رژيم شاه، با وجود بحران اقتصادی غرب و بحرانی که در کشور ما بوجود می آورد، غير ممکن بود. نتايج انقلاب سفيد در روستاها، همين روستاهای ويران و روستائيان بغايت فقيرند. رژيم شاه چگونه می توانست شکست انقلاب سفيد را توجيه کند؟ ايدئولوژی شاهنشاهی توانا باين کار نبود.در واقع بن بست کامل نتيجه تمرکز تمام قوا در شخص شاه و از بين رفتن احساس مسئوليت و اراده و توانايی اقدام نزد مسئولان کشور بود. بر اين بن بست، برخوردهای گروههای سياسی که رژيم را اداره می کردند، می افزود. ناتوانی رژيم شاه به آن دليل نبود که امريکا اجازه کتبی سرکوب را نمی داد. اين ناتوانی تنها از بحران امريکا مايه نمی گرفت، بلکه بيشتر و بيشتر ناشی از بحران داخلی ايران و بحران شدت گير درون رژيم بود. اگر امريکا بيش از آنچه کرد، انجام نداد، بدين لحاظ بود که قادر به انجام آن نبود. وقتی تضمينی قابل گرفتن نيست، بمعنای آنست که دو دسته بحران زده با کارهايی از آن قبيل که در ويتنام کردند، تنها می توانستند ضعف يکديگر را تشديد کنند. در حقيقت خواست مردم امريکا با خواست دستگاه حاکمه امريکا يکی نبود. مردم امريکا از رژيم شاه خوششان نمی آمد و اجازه دخالت عملی به دولت امريکا نمی دادند و مردم ايران نيز از رژيم شاه به جان آمده بودند. بدينقرار دو دستگاه حاکمه امريکا و ايران، تنها بودند و بلحاظ اين تنهايی کاری نمی توانستند بکنند. اينست که می گويند وقتی کاری انجام نمی گيرد، بمعنای آنست که انجام گرفتنی نيست.
انقلاب بزرگ و بی مانندی که ملت ما پديد آورد، ايران و امريکا را در مناسبات تازه ای قرار داد. ببينيم امريکا با چه بحرانهايی روبرو بوده و رهبری انقلاب با چه رشته تصميمات، چه نوع تأثيراتی بر تحول بحرانهای امريکا می گذاشت:
1- بحران سياسی و اخلاقی:
بعد از شکست ويتنام، داستان واترگيت و پس از آن افشای جنايات سيا در کشورهای مختلف جهان، بحرانی سياسی و اخلاقی بوجود آمد که امريکاييان خود به آن «بحران بی اعتمادی به مسئولان کشور» عنوان دادند. از بودجه دفاعی امريکا کاسته شد و قانون دايره عمليات سيا را محدود کرد و سيا تصفيه شد و 2000 تن از اين سازمان سياهکار بيرون رانده شدند. در اين حال امريکا در قاره های آسيا و افريقا و امريکای لاتين با جنبشهايی روبرو بود که منافع دستگاه حاکمه آنرا بخطر می انداختند، اما مانع داخلی يعنی مخالفت افکار عمومی سبب می شد که نتواند کاری بکند. از عوامل پيروزی انقلاب ما، يکی همين بحران بود. يک کشور در امريکای لاتين و يک کشور در افريقا نيز از اين بحران سود جستند.
ممکن است گفته شود در اين دو کشور نفوذ روسيه جانشين نفوذ امريکا شد و نظام جهانی چنان است که عدم حضور امريکا خلائی بوجود می آورد که تنها قدرت رقيب آنرا پر می کند. اين نظر صحيح بنظر نمی رسد چرا که روزگاری دو قدرت جهانی ايران و روم جهان را ميان خود تقسيم کرده بودند. اين دو قدرت بدنبال يکديگر از پای در آمدند و جای خالی يکی را ديگری پر نکرد. در تاريخ معاصر نيز بيش از اين دو قدرت، قدرتهای ديگری بودند، ولی جنبش های پی در پی در کشورهای زير سلطه، آن قدرت ها را ضعيف گرداند و يکی از آنها غولی شد باسم اتازونی. در حال حاضر روسيه نيز با بحرانهای رو به رشدی در داخله خود روبرو است و گذشته از اين طبيعت مستقل بودن جنبش ها، سبب می شود که خلاء را حضور مردم کشورهايی که آزاد می شوند در صحنه، پر کند. به بيان ديگر جنبشهای مستقل و استقلال طلب نه تنها سبب جانشين شدن قدرت روسيه نمی شوند بلکه سبب تحول مطلوب در روسيه و در نتيجه پيدايش نظام جهانی جديدی همآهنگ با آزادی عموم ملت ها می گردند.
بهر رو، انقلاب ما در صورتيکه می خواست دستگاه حاکمه امريکا را از دخالت در امور کشورمان و کشورهای ديگر باز دارد، بايد به کارهای زير دست می زد:
- افشای سياست امريکا در ايران بقصد آگاه کردن افکار عمومی خودمان و افکار عمومی مردم امريکا و مردم سراسر جهان. در حقيقت برای اينکه مردم امريکا با سياست دستگاه حاکمه آن کشور موافقت نکنند و دستگاه حاکمه را تغيير بدهند، بايد آگاه بگردند. اثرات واقعی سياست سلطه گرانه دستگاه حاکم بر آن کشور را آنطور که بايد بشناسند.
اما تا اين زمان اصرار ملاتاريا بر اين بوده است که از امريکا برای تحکيم موقعيت خويش در داخل کشور استفاده کند. اينکار از دو راه ممکن بود. از راه آگاه کردن و از راه ايجاد ترس. ملاتاريا چون طالب استبداد بود، از راه دوم رفت. در اسلام و نيز در هر جای ديگر که ارجی برای آزادی و رشد انسان قائلند، به دادرسی بيش از مجازات اهميت می دهند. زمان به زمان که دادگاه و دادرسی بيشتر اهميت يافته و بهمان نسبت مجازاتها تخفيف پيدا می کنند. چرا که علم بتدريج درستی سخن قرآن را آشکار ساخته است که مانع اصلی ارتکاب جرايم، ارتقاء وجدان است. اما در ايران کار درست بعکس شد. محاکمه ای در کار نبود، هر چه بود مجازات بود. حتی انتقام گيری نيز بهانة تحکيم موقعيت ملاتاريا بود. حتی يک مورد از هزاران مورد دخالت امريکا در ايران نه بر مردم ما و نه بر مردم امريکا و نه بر مردم نقاط ديگر دنيا معلوم نشد. ذکر چند مورد در اين زمينه بسيار بجاست:
الف- هويدا که 13 سال نخست وزير شاه بود و بعد هم وزير دربار شد، آمادگی خويش را برای گفتن حقايق اعلام کرد. يک گونی سند نيز جمع آوری شد. قرار شد يک محاکمه طولانی با حضور ناظران بين المللی و خبرنگاران و مردم تشکيل گردد. اما بفاصله يک روز پس از آنکه خمينی با اين محاکمه موافقت کرد، خلخالی و غفاری به زندان رفتند، در زندان را هم قفل کردند و هويدا را نخست اعدام کردند و بعد حکم اعدامش را صادر نمودند!
ب- هياتی برای تحقيق درباره سياست امريکا به ايران آمدند و قرار شد که مطالعه کنند و اگر ديدند امريکا بر ايران حکومت می کرده است، به نام سازمان ملل متحد گزارشی را منتشر سازند. اينها قاضی بودند. خمينی موافقت کرده بود، شورای انقلاب باتفاق آراء موافقت کرده بود، اما پس از انجام تحقيقات، وقتی خواستند از گروگانها بازديد کنند، خمينی باغوای فرزندش احمد خمينی، اعلاميه صادر کرد که شرط بازديد از گروگانها، انتشار گزارش است و بايد گزارش امريکا را محکوم کرده باشد. هيات نزد رئيس جمهوری رفت و گفت ما معتقد شديم که امريکا بر ايران حکومت می کرده است، اما با اعلاميه آقای خمينی ما کاری جر اين نمی توانيم کرد که از ايران برويم و کلمه ای هم منتشر نکنيم چرا که ما قاضی هستيم و وقتی قضاوت قاضی مشروط شد، ارزش خود را از دست می دهد. آنها رفتند و کلمه ای هم تا اين زمان نگفتند و منتشر نکردند.
ج - قرار بود دادگاه پاناما باستناد مجموعه اسنادی که شاکی يعنی دولت ايران در اختيارش می گذاشت، قرار توقيف شاه سابق را صادر کند. يک شب پيش از صدور قرار، رئيس جمهوری پاناما باستناد اعلاميه آقای خمينی، تلفنی به رئيس جمهوری ايران اطلاع داد که شاه فردا به مصر می رود و چون شما شرط را رعايت نکرده ايد، از من کاری ساخته نيست. آن اسناد هم بلاانتشار ماندند.
د - يکی از شرايط موافقت نامه مشترک که از جانب ايران، آقای خمينی و شورای انقلاب با آن موافقت کرده بودند، تحقيق يک هيات بين المللی درباره سياست امريکا در ايران با حق دسترسی باسناد دولت امريکا بود. اما همانطور که می دانيم، اين موافقت نامه انجام نشد و بعد از 17 شهريور، روز افشاگری ملاتاريا از سوی رئيس جمهوری، خمينی از طريق يکی از بستگانش با دولت امريکا تماس گرفت و بقراری که سالينجر در کتابش نوشته است، شرايطی را که امريکاييان معين کرده بودند، بعنوان 4 شرط ايران اعلام کرد و اصرار رئيس جمهوری برای اينکه شرايط اصلی از جمله شرط تحقيق در اسناد سياست امريکا در ايران و انتشار آنها، در جزو شروط گنجانده شود، بجايی نرسيد.
چرا چنين شد؟ دليل را بايد در وحشت دستگاه حاکم امريکا جست. وقتی نصب ميکروفن در ساختمان حزب دمکرات بعزل رئيس جمهوری می انجامد، وقتی آگاهی بر نقش سيا در سرنگون کردن رژيم آلنده در شيلی، سبب تصويب قانون محدوديت اختيارات سيا و کاهش اعتبارات نظامی امريکا می گردد، آگاه افکار عمومی امريکا بر فسادی که دستگاه حاکم امريکا با تحميل رژيم شاه بر ملت ما ببار آورده بود، سبب محدوديت های بيشتر دستگاه حاکم امريکا و بلکه سبب تغيير آن در درازمدت می گشت.
در عين حال توسعه آزاديها در ايران و جهت سازنده بخشيدن به انرژی عظيمی که در وجود جامعه جوان ما متراکم شده بود سبب می شد که رژيم جديد، جامعه را با کاستن از تبعيض ها و افزايش حمايتهای قانونی، بجامعه آشتی و پيشرفت بدل سازد. اين رژيم شاهد زنده ای می شد بر نادرستی سياست مداخله جويانه دو ابرقدرت امريکا و روسيه.
اما، ملاتاريا خمينی را براهی ديگر برد، افشاگری بايد می کرد، نکرد. و کاری را که نبايد می کرد، يعنی استقرار سياه ترين استبدادها، کرد. به اين هم بسنده نکرد، بر آن شد که به نام ضديت با امريکا، در داخل کشور، جاده استبداد را هموار کند و در مقياس جهانی نيز به دستگاه حاکمه امريکا کمکی بکند که تا اين زمان امريکا از هيچ دولت دست نشانده ای دريافت نکرده بود: گروگانگيری.
در تاريخ جهان، هيچ نشده بود که مسئله ای تا اين اندازه در تحول داخلی يک قدرت جهانی اثر بگذارد. با استفاده از گروگانگيری دستگاه حاکم امريکا به همة هدفهای خود رسيد:
- تمايل افکار عمومی امريکا در جهت مداخله گری در امور کشورهای جهان تحول کرد.
در نتيجه:
- دست راستی ترين ها با انتخاب ريگان بر سر کار آمدند.
- سيا اختيارات خود را بازيافت.
- بودجه نظامی امريکا بالا رفت و هنوز نيز بالا می رود.
- پنج ملت بيشتر و ملتهای ديگر کمتر قربانی اينگونه راه حل شدن بحران سياسی و اخلاقی امريکا هستند: ايران و عراق و فلسطين در آسيا و گواتمالا و السالوادور در امريکای لاتين.
ما از ابتدا تا انتهای داستان گروگانگيری هشدار داديم که نبايد مسئوليت اين تحول شوم را بر عهده گرفت، و گفتيم ما مسئول هزاران انسان مبارز هستيم که بدست امريکا و اياديش هر روز بر خاک و خون می غلطند. گفتيم سبب استقرار رژيمهای دست نشانده می شويم. گفتيم، اما ملاتاريا می خواست قدرت استبدادی خود را به وجود آورد و البته بايد اين خدمت را بدستگاه حاکم امريکا می کرد. ای کاش بهمين اکتفا می کرد، اما نه، کار به محاصره اقتصادی و تجاوز عراق انجاميد و بحران اقتصادی امريکا نيز به زيان کشورهای زير سلطه راه حل جست.
*****
بخش -3 :
امريکا در سال 1980 با مشکلات مهم اقتصادی روبرو می شد. بيم از بحرانی نظير بحران سالهای 33-1930، هر زمان بيشتر می شد. مشکلاتی که خبر از بحران بزرگ می دادند عبارت بودند از:
- کسری روزافزون موازنه پرداختهای خارجی امريکا،
- افزايش ميزان بيکاری،
- افزايش تورم،
- افزوده شدن پترو-دلار بر ارو- دلار به نحو بی سابقه،
- کاهش ارزش دلار و بخطر افتادن موقعيت آن بمثابه پول جهانی،
- با توجه به قسطی شدن زندگانی خانواده ها، قرضه سرانه از درآمد سرانه آمريکا بيشتر می شد و اين تمايل بطور روزافزون خطرناک می گشت.
- افزايش نياز آمريکا به واردات انرژی و ديگر مواد اساسی و نيز افزايش وابستگی ارزش دلار به رفتار کشورهای نفت خيز، به کابوس بزرگ سياسی – اقتصادی تبديل می گشت.
آنقدر رفتار صاحبان «پترو دلار» در تشديد يا تخفيف بحران اقتصادی امريکا اهميت پيدا می کرد که موافق گزارش کنگره امريکا، پس از پيروزی انقلاب ما، «کارشناسان حقوقی در وزارت خزانه داری به اين نتيجه رسيدند که شرائط برای استفاده از قانون بين المللی اضطراری اقتصادی وجود دارد» دولت امريکا نگران می شد که ايران سپرده های خود را از امريکا بيرون ببرد و «امريکا را با بحران بزرگ مالی روبرو گرداند». اگر خارج کردن 12 ميليارد دلار، بحران بزرگ سياستی را اتخاذ کنيم که بحران بسود انبوه مردم کشورهای ما و کشورهای صنعتی و امريکا حل گردد؟ چه بايد می کرديم که بحران بشريت حل می گرديد؟
ابزار سياست اقتصادی
ابزار سياست اقتصادی ما کدامها بودند؟ ميزان توليد نفت، درآمدهای نفتی و سياست اقتصادی داخلی و در نتيجه سياست بازرگانی خارجی و بطور عمده سياست وارداتی. اين ابزار بيش از اندازه مهم و کارآمدند و با توجه به بحران اقتصادی غرب، می توانستيم از آنها در اجرای سياست اقتصادی جديد بقصد دست يابی به استقلال اقتصادی و نيز جلوگيری از حل بحران با برداشت از درآمدهای کشورهای نفت خيز و کشورهای صنعتی مصرف کننده نفت، استفاده کنيم. چگونه؟
1- در زمينه نفت، سياست درستی اتخاذ کرديم. افزايش قيمت ها تا حد سه برابر و کاهش توليد نتيجه اين سياست بود. اما اين سياست درست را رژيم ملاتاريا تغيير داد.
2- در زمينه ارزی که در ازاء فروش نفت دريافت می کرديم، بايد سياست ديگری را باتفاق کشورهای نفت خيز که يا خود آمادگی داشتند و يا زير تأثير عظيم انقلاب ما، ناگزير از موافقت می شدند، اتخاذ می کرديم. با اينکه گروگانگيری سبب شده بود که تنها بگرديم و اروپا و ژاپن نيز جانب امريکا را بگيرند، در وزارت دارائی آقای بنی صدر، دريافت مجموعه ای از ارزهای کشورهای صنعتی مصرف کننده بعنوان بهای نفت باجرا گذاشته شد، اما رژيم ملاتاريا اين سياست را دنبال نکرد.
3- با توجه به بحران کشورهای صنعتی، ما می بايد برنامه استقلال اقتصادی را به اجرا می گذاشتيم. اين برنامه کم و بيش به اجرا گذاشته شد. اما با روی کار آمدن دولت رجائی متوقف شد.
4- می بايد از راه بهانه ندادن به امريکای سلطه گر، بيم و اضطراب را در منطقه کاهش می داديم و با اهميت روزافزون دادن به نقش مردم از راه توسعه آزاديها، اهميت نقش افکار عمومی را در همه کشورها بخصوص کشورهای منطقه افزايش می داديم تا دو نتيجه بدست می آمدند:
- نياز به خريد 40 ميليارد دلار اسلحه نزد دولتهای منطقه احساس نمی شد.
- رژيم های اين کشورها با توجه به جوّ انقلابی منطقه و به ملاحظه افکار عمومی خود، توانائی پيدا نمی کردند بخاطر نجات امريکا از بحران، توليد نفت را افزايش بدهند و با تشديد جوّ جنگ، حفظ سپرده های دلاری را برای خود و کشورهای صنعتی مصرف کننده نفت ضرورت قطعی بگردانند.
سياست دلخواه آمريکا
اما ملاتاريا، سياستی را اتخاذ کرد که دلخواه امريکا بود و هنوز نيز همين سياست را اجرا می کند:
1- برغم هشدارها و روشنگريهای روزمره، آقای خمينی بدين عنوان که «اقتصاد مال خر است» کشور را در وضعيت محاصره اقتصادی و بدنبال آن جنگ قرار داد و اين جنگ را برای تثبيت حاکميت ملاتاريا ادامه داد. در نتيجه توليد نفت دو کشور ايران و عراق و صدور آن بحداقل رسيد. در عوض با از بين رفتن جوّ انقلابی، و پديد آمدن جوّ ترس، کشورهای تحت نفوذ امريکا توليد و صدور نفت خويش را افزايش دادند. اين کشورها نزديک به 40 ميليارد دلار از امريکا اسلحه خريدند و همانطور که گذشت اداره 300 ميليارد دلار سرمايه حاصل از فروش نفت را به سرمايه داری امريکا سپرده اند. جای جوّ انقلابی را جوّ ترس گرفته است. در نتيجه نماينده سياسی امريکا در شيخ نشين های خليج فارس با آسودگی خاطر و گستاخی می گويد: هر چه می خواهند بگويند اينها چاره ای جز اين ندارند که در دست ما باشند! و کار ما، که نفت را «تک محموله» تا 45 دلار می فروختيم، بجائی رسيده است که به 9 دلار ارزانتر از بهای اوپک يعنی بشکه ای 25 دلار می فروشيم. تازه در عوض، همان دلار را هم نمی گيريم، بلکه کالاهائی را دريافت می کنيم که بقول آسوشيتدپرس بکار ما نيز نمی آيند! حاصل اين سياست آن شد که نفت از لحاظ ميزان توليد و بازار و ارز حاصل از فروش آن، به اختيار امريکا درآيد.
2- خوانندگان از بلائی که گروه حل کننده مشکل گروگانها يعنی بهشتی و هاشمی، رفسنجانی و رجائی و بهزاد نبوی، بر سر سپرده های ما نزد بانکهای امريکا آوردند، آگاهند. آقای کارتر گفت زيانی نصيب ايرانيان شد که دلم بحال آنها سوخت. نتيجه سياست نفتی و ارزی ما اين شد که امروز:
- موقعيت دلار مستحکم بگردد،
- تورم، کاهش پيدا کند،
- اما هنوز مشکلات اقتصادی برجايند و ميزان بيکاری به مرز 10 ميليون نفر رسيده است. هنوز بحران اقتصادی شديد است و هنوز دولت امريکا بقول آقای کيسينجر احتياج دارد به مردم امريکا و مردم دنيا حالی کند که در تعادل قوای ناپايداری زندگی می کنند. به بيان ديگر امريکا بايد بحران صادر کند، باز هم بيشتر!
3- بجای برنامه استقلال اقتصادی از راه سرمايه گذاری و فراخواندن ملت انقلابی به توليد، ملاتاريا امکان هرگونه سرمايه گذاری را از بين ببرد و با کاهش توليد ملی و افزايش تورم، چاره جز اتخاذ سياست وارداتی بسود کشورهای صادرکننده کالای صنعتی و کشاورزی نماند.
در دوران شاه، متصديان امور آن رژيم با استفاده از ارز زياد ايران، ميان کشورهای صنعتی و کشورهای بلوک روسيه و بعضی کشورهای منطقه واسطه می شدند. از کشورهای صنعتی می خريدند و به کشورهای اخير می فروختند. اين باج را برای تعادل قوا و محض تضمين ثبات بيشتر رژيم می پرداختند. ملاتاريا چون نمی تواند نفت را در بازار کشورهای صنعتی به فروش برساند، کشورهای ديگر را واسطه قرار داده است. آنها کالاهای بدرد خور و بدرد نخور را می خرند و به قيمت بسيار گرانتر در ازاء نفت ارزان به ايران می فروشند.
ايران انقلابی از نو، نقش يتيم را پيدا کرده است .
4- با توسعه ديوان سالاری از راه افزودن «نهادهای انقلابی» بر دستگاه اداری پيشين، بودجه دولتی را به مقياس عظيم افزايش داده است. افزايش بودجه و اختصاص آن به هزينه های اداری و سری نگاهداشتن بودجه، سبب می گردد که زمينه هر گونه سرمايه گذاری داخلی از بين برود و رژيم ملاتاريا برای فرار از برابر بحران به افزايش صادرات نفت با قيمت های ارزان و افزايش باز هم بيشتر واردات گردن گذارد.
اين سياست اقتصادی وقتی با سياست ايجاد بحران و ترس همراه می گردد، بازتابی عمومی در منطقه پيدا می کند. همه اين کشورها خود را ناگزير می بينند نه تنها بوضعيت موجود يعنی تحت قيمومت دستگاه اقتصادی امريکا زندگانی کردن، گردن بگذارند، بلکه برای آنکه اقتصادشان به سرنوشت، اقتصاد ايران دچار نشود، بيشتر از محافل سرمايه داری امريکا نگران بحران اقتصادی امريکا باشند. از اينروست که وزير نفت عربستان سعودی آشکارا می گويد هدف سياست نفتی و مالی عربستان جلوگيری از سقوط اقتصاد کشورهای صنعتی است. و همه می دانيم که منابع مالی اين کشور در امريکا متمرکز است و مقصود از کشورهای صنعتی امريکاست. عربستان روزانه 10 ميليون بشکه نفت صادر می کند و بودجه سال جاريش 100 ميليارد دلار است! کشوری که 6 ميليون جمعيت دارد و اين جمعيت هنوز نه سواد آموخته و نه توانائی توليد صنعتی را پيدا کرده است، اين بودجه عظيم را صرف چه کارهايی می کند؟
و آيا وجود بحران اقتصادی در امريکا و بخصوص وجود 10 ميليون بيکار در آن کشور با اين بودجه رابطه ای ندارند؟
اينست کمکی که رژيم دست نشانده شاه نمی توانست به امريکا بکند. اما رژيم ملاتاريا توانست و می کند. اما اين کمک ها تنها کمک هائی نيستند که ملاتاريا به امريکا می کند. امريکا از لحاظ سياست خارجی و استراتژی نظامی جهانی نيز به کمک رژيم خمينی نيازمند است.
*****
4 - خمينی در خدمت سياست منطقه ای آمريکا
در سال 1342 فرستاده شاه به خمينی گفته بود: از سه چيز حرف نزنيد و بقيه را آزاديد هر چه می خواهيد بگوييد. يکی از اين «سه ممنوعه» بدگوئی از اسرائيل بود. و وقتی سادات به اسرائيل رفت و بنا را بر سازش با اسرائيل و امريکا گذاشت، رژيم صدام حسين رابطه با آمريکا را قطع کرد و از سران کشورهای «جبهه امتناع» جلسه ای در بغداد تشکيل داد و مصر را از دنيای عرب اخراج کرد! گردش شگرف امور دنيا را که در فردای آزادی خرمشهر، آقای صدام حسين در يک مصاحبه مطبوعاتی گفت: اگر ارتش مصر بخواهد به عراق بيايد درها برويش باز است، و به تاريخ 26 مه 1982 وزير دفاع اسرائيل گفت: ما به ايران به مقياس محدود اسلحه و ساز و برگ نظامی می دهيم، برای آنکه ارتش عراق را خطری برای امنيت اسرائيل تلقی می کنيم! بدينسان مصر ناصری، بدست انور سادات و همکاران به دامان امريکا افتاد. رژيم بعث «ضد امريکائی» صدام حسين، همين مصر اخراج شده را بعنوان حامی بکشور عراق دعوت می کند و خمينی ضد اسرائيل، پای اسرائيل را به ايران باز می کند.
بيچاره نوجوانان 13 و 14 ساله که باور می کنند با نثار خون خود دارند راه بيت المقدس را باز می نمايند. خمينی از اسرائيل اسلحه می خرد برای آنکه راه بيت المقدس را باز کند!!
بدينسان در فاصله سه سال، طوفان بزرگ که سراسر منطقه را فراگيرد فرو می نشيند و آمريکا در منطقه موقعيتی پيدا می کند که در گذشته هيچگاه از آن برخوردار نبوده است. و اين موقعيت را سياست داخلی و خارجی ملاتاريا برهبری آقای خمينی برای او فراهم آورد است. توضيح آنکه:
الف - تبديل اميد به ترس
وقتی انقلاب عظيم ايران مثل سيل، رژيم شاه را از ريشه برکند و برد، وقتی درون، بيرون يعنی قدرت مسلط آمريکا را از خود راند، اميدی عظيم در همه جا بخصوص کشورهای منطقه پديدار شد. مردم اين سرزمينها، به نيروی عظيمی که وحدت درونی جامعه بوجود می آورد پی بردند و موجهای حرکت در شرق ايران، بخصوص در غرب ايران خاصه کشورهای همسايه برخاست. هر روز مطبوعات جهان گزارشهای مفصل دربارة اين جنبش عمومی که از شرق تا غرب دور دامن می گسترد، منتشر می کردند. رژيمهای وابسته به آمريکا بيش از همه متزلزل می شدند. مردم اين سرزمين ها اميدوار می شدند و رژيمهای وابسته هراسان می گشتند. گوياترين علامتهای ترس اين رژيمها، پيروی آنها از سياست نفتی ايران و نيز رفتار نمايندگان سياسيشان در ايران در مراجعاتشان به دولت ايران بود. گردش کار چنان شد که حتی امضا کنندگان موافقتنامه کمپ – ديويد، آنرا قابل اجرا نمی دانستند. آقای ياسر عرفات با خوشحالی تمام در تهران می گفت: انقلاب ايران، سند ننگين کمپ ديويد را پاره کرد.
با انقلاب ايران، انقلابيها وارد صحنه می شدند و وابسته ها از صحنه بيرون می رفتند. اما امروز کار ديگر شده است، انقلابيها از صحنه رانده می شوند و ضد انقلابيهای وابسته نه تنها در صحنه می مانند بلکه صحنه گردانی می کنند. از خود بپرسيم چه تغييری در خاورميانه بوجود آمده است که اوضاع را 180 درجه عوض کرده است؟ آيا رژيمهای منطقه تغيير کرده اند؟ خير همان رژيمهايی که سه سال و نيم پيش بر سر کار بودند حالا هم بر سر کارند، الا اينکه تمايلشان به آمريکا بيشتر شده است. جز گرايش رژيم ايران به استبداد، جز تغيير 180 درجه ای خمينی و ملاتاريا هيچ چيز تغيير نکرده است و اين تغيير است که در جهت منافع امريکا انجام گرفته است. اين تغيير، افکار عمومی کشورهای منطقه را تغيير داده است، نزد مردم اين منطقه ترس جای اميد را گرفته است. امری که رژيمهای منطقه را تثبيت کرده است. در حقيقت آن بيانی که انقلاب را در ايران به پيروزی رساند و سبب برانگيختن امواج انقلابی شد، بيان پاريس بود. بيانی که حاکميت را حق عموم مردم می شناخت و نه فقيه. خمينی در پاريس می گفت: ولايت با جمهور مردم است. آن بيان، تمامی آزاديها را برسميت می شناخت، و بر استقلال تاکيدی تمام می کرد.
و اما با گروگانگيری و شروع سياست بحران سازی برای استقرار استبداد ملاتاريا، خمينی مجری سياست جديدی در کشور و منطقه شد که يکسره با هدفهای انقلاب اسلامی ما تضاد داشت. نتيجه اين بحران سازی، محاصره اقتصادی و جنگ و در نتيجه فلج اقتصادی و آثار آن بيکاری و گرانی و ... و از بين بردن هرگونه آزادی و امنيت و منزلت و استقرار حکومت وحشت و ترور در کشور و در نتيجه تغيير روش سياسی در کشور و منطقه بود. در حقيقت روشی که در مردم منطقه بوجود می آورد، وحدت عمومی بود. سقوط رژيم شاه درس بزرگی به همه مردم منطقه می داد که اگر بر سر شعارهای مشخص با يکديگر توافق نکنند و به جنبش عمومی دست بزنند هيچ رژيمی قادر باستقامت نمی شود. اما رژيم خمينی در درون کشور و منطقه شعار وحدت را رها و شروع به دسته بندی مردم کرد. همان دسته بندی فاشيستی. همانند هيتلر مردم را به چهار گروه تقسيم کردند (برنامه ای که «دولت رجايی به مجلس داد): مکتبی، مسلمان غيرمکتبی، غيرمسلمان و ضدمسلمان و همانند هيتلر گفت: ميان مکتبی ها و غيرمکتبی ها اصل بر تضاد است. و وضع به صورتی درآمد که اينک همه مردم منطقه و دنيا با وحشت آنرا زير چشم دارند.
روشی که انقلاب را به پيروزی رساند، روش آشتی در درون و آشتی ناپذيری با سلطه گر خارجی بود و امروز کار کاملاً بعکس شده است: آشتی ناپذيری در درون و آشتی پذيری با سلطه خارجی روش خمينی و ملاتاريا گشته است. در نتيجه خريد اسلحه از شرق و غرب و حتی اسرائيل برای جنگ با عراق مجاز گشته است. مردم عراق چگونه باور کنند که آقای خمينی با اسلحه اسرائيلی می خواهد آنها را آزاد کند؟!
روشی که انقلاب ايران را به پيروزی رساند بنا را بر قبول شعور و عقل برای مردم می گذاشت و ابتکار عمل را به مردم می داد و اينک برسم همه تئوريسين های قدرت مطلقه می گويند مردم نادانند. جنتی که يکی از دژخيم های رژيم و عضو شورای نگهبان است در سمينار «ولايت فقيه در ساری» می گويد: فقيه بر جان و مال و ناموس مردم اختيار دارد و مردم بايد کور و کر و از او پيروی کنند. و اين تحول از روش انقلابی بروش ضد انقلابی، سبب تبديل جوّ اميد به جوّ ترس در کشور و منطقه شد بطوريکه مسابقه ترساندند درگرفت. رژيم خمينی رژيمهای منطقه را می ترساند و رژيم های منطقه رژيم خمينی را می ترساندند و تهديدها به فرستادن «گروههای ضربت» به کشورهای يکديگر انجاميد و سرانجام جنگ را به مردم منطقه تحميل کرد.
ب- جنگ و پيروزی آمريکا
چگونه جنگ پديد آمد؟ امروز تقريباً بر همگان روشن است که توطئه مشترک ايادی ايرانی امريکا و گروهی که به پيروزی کورکورانه از شعار لنين، می خواستند جنگ خارجی را به جنگ گسترده داخلی برای انجام «انقلاب دوم» تبديل کنند سبب تجاوز عراق به ايران شد. صدام حسين باور کرده بود که با فروپاشی نظام ارتش ايران و درهم ريختگی امور کشور بخصوص وضعيت اقتصادی و با برقراری محاصره اقتصادی، ايران بيش از يک هفته نمی تواند دوام آورد. بيچاره باور کرده بود، مردم ايران همانند چند گروه خائن بکشورند و از ارتش او بمثابه ارتش رهائی بخش استقبال خواهند کرد. اما جنگ، نه حماسه که معجزه ملت ما شد و کار ديگر گشت.
اينبار نوبت ملاتاريا بود که با استفاده از جنگ برای استقرار استبداد داخلی، عامل سياست امريکا گرديد. اين جنگ با طولانی شدن و نحوه رهبری که پيدا کرد و با همراه شدن با سياست تشديد فشار و اختناق در کشور و با بالاگرفتن بحران اقتصادی، سبب گرديد که تا اين زمان سه هدف عمده سياسی - نظامی امريکا (البته مقاصد روسيه نيز) برآورده گردند:
1- امريکا بر اثر مخالفت افکار عمومی مردم منطقه نتوانسته بود حلقه پايگاه نظامی در خليج فارس را به حلقه های ديگر زنجير پايگاههايش وصل کند، اينک توانست با موافقت رژيمهای منطقه، حلقه های زنجير اين پايگاهها را که از شرق دور تا جبل الطارق طول آنست، با ايجاد پايگاه در خليج فارس بهم متصل و تکميل کند .
2- همه می دانيم که يکی از هدفهای بر روی کار آمدن، رژيم پهلوی اين بود که ا ختلافهای ملی و دينی و قومی را چنان ريشه دار کنند که مردم منطقه هيچگاه نتوانند، دست بدست هم بدهند و در برابر سلطه غرب قد علم کنند. همه از سياست شاه درباره استفاده از «ايرانيت» و اختلاف مذهبی (شيعه و سنی) آگاهند و همه نيز می دانند که شاه در سياست خويش ناکام شد و انقلاب اسلامی ايران بمعنای وحدت طلبی با مردم منطقه بود. کاری که شان نتوانست بکند، خمينی در سود آمريکا و (روسيه نيز) توانست و کرد. با شيوه رهبری جنگ و تبليغاتی که همراه آن شد و با سياست تقسيم مسلمانها به مکتبی و غيرمکتبی و شيعه و سنی، و تکيه شديد بر فرقه گرائی، امروز بحران بزرگ و بسيار خطرناک اختلافات قومی و مذهبی را در تمامی منطقه پديد آورده است. از کوچکترطن اثرات اين بحران دستيابی آمريکا به هدفهای ديگری است که اينک شرح می کنيم:
3- با پايدار شدن جبهه امتناع و انزوای مصر، بنظر می رسد سياست امريکا در منطقه عقب زده شده باشد. انقلاب ايران برای مدتی اميد به رهائی منطقه را از سياست ابرقدرتها برانگيخت و جبهه امتناع را تقويت کرد. اينک ببينيم در بيست و يکمين ماه ادامه جنگ از آن جبهه چه مانده است؟
محور آن جبهه به لحاظ اهميت نظامی و اقتصادی و نيز بجهت همجواری با اسرائيل، عراق و سوريه بودند. اردن نيز چاره ای جز موافقت با اين دو کشور نداشت. امروز ا ين محور از بين رفته است. تنها سوريه باقی است و سه کشور که دوتای آنها در شمال افريقا و دور از منطقه قرار دارند و خود گرفتار درگيريهای ديگرند و يکی رژيم عدن است. در واقع بلحاظ نادانی و استبداد طلبی رژيم خمينی، جبهه امتناع از ميان رفته است. چرا که سوريه با رژيمی که خود عامل خصومت های فرقه ای دينی و سياسی در کشور خويش است و تازه بکمک های مالی عربستان و رژيم های خليج فارس بر سر پاست، به تنهائی قادر به ادامه سياست امتناع از سازش با اسرائيل نمی شود. اگر اسرائيل به رژيم خمينی اسلحه می فروشد، بلحاظ پاشاندن اين جبهه است و نه گشوده شدن راه بيت المقدس. باين ترتيب است که رژيمهای خمينی و صدام هدفهای امريکا و راه صهيونيسم را در منطقه متحقق گردانده و می گردانند.
با از بين رفتن جبهه امتناع، جبه ديگری بوجود آمده است که ادامه جنگ به ترتيبی که ملاتاريا رهبری می کند، آنرا برای مدتی دراز تقويت می کند.
ج- ادامه جنگ و هدفهای درازمدت سياست آمريکا در منطقه
در مرحله کنونی جنگ، دو کشور بايد يکی از سه راه را ا نتخاب بکنند:
- قطع جنگ،
- محدود کردن جنگ به جنگ فرسايشی در مرزها،
- ادامه جنگ بصورت تعقيب ارتش عراق در داخل عراق
رژيم ملاتاريا، چون خود را «اسلام مجسم» می داند، نمی تواند با قطع جنگ موافقت کند، چرا که بيش از پيش در نظر تمامی ملتهای مسلمان باعث خون مسلمانان و عامل تخريب و انهدام دو کشور اسلامی، جلوه خواهد کرد.
محدود کردن جنگ به جنگ فرسايشی، با وجود توانائی نيروهای مسلّح ايران نيز قابل توجيه نيست، بنابراين خواه ناخواه بايد جنگ از شدت نيافتد. ديديم که تا اينجا رژيم خمينی در ظاهر ادامه جنگ تا سقوط رژيم صدام، سه هدف اساسی امريکا و صهيونيسم را برآورده ساخت و امريکا در اين خدمتگزاری خمينی از ضعف شخصيت او يعنی عطش قدرت طلبی و انتقام گيری شخصی وی سود جست. از اين پس نيز همان عوامل برکارند و سياستی را تعقيب می کنند که هدفهای درازمدت زير را تأمين کند:
1- بی اعتباری کامل انقلاب ايران و تمايل مردم منطقه به کارپذيری و تثبيت رژيمهای وابسته: بشرحی که گذشت جوّ ترس از رژيمی همانند رژيم خمينی، جايگزين جوّ اميد انقلابی گشته است. در حال حاضر اختيار بازار نفت و پترو دلار در دست آمريکا قرار گرفته است. در حال حاضر فروش اسلحه به منطقه از چهل ميليارد دلار در سال گذشته است. درحال حاضر رژيمهای منطقه تثبيت شده اند. اما اينها کافی نيستند، هنوز کارهايی در پيش هستند:
اگر رژيم صدام سقوط کند، سه گروه می توانند جانشين آن بگردند:
- گروه بعثی های حاکم با ائتلاف با ميانه روها و جانبداران محور عربستان سعودی و مصر
- جبهه ای که در دمشق تشکيل شده است که محور اصلی آنرا، حزب کمونيست عراق و کردها و جناحی از حزب بعث که مخالف جناح حاکم است تشکيل می دهند.
- گروههای اسلامی
رژيم خمينی در وضعيتی نيست که بتواند با جبهه ای که در سوريه تشکيل شده است، موافقت کند. ادامه جنگ تنها در صورتی قابل توجيه «شرعی» است که گروههای اسلامی به حکومت برسند. با توجه به وضعيت داخلی عراق، بر کسی پوشيده نيست که عراق چاره ای جز انتخاب ميان يک دوران طولانی بی ثباتی و هرج و مرج و پيدا کردن وضعيتی شبيه لبنان و يا حکومتی متکی به کشورهای عربی قوی منطقه ندارد. بدين قرار اگر نظر ما درباره روش کار آينده رژيم خمينی درست باشد، جنگ در جهت تحول رژيم عراق به وابستگی بيشتر به جبهه جانبدار امريکا ادامه خواهد يافت. اين تحول در صورتی است که مردم عراق از جنگهای داخلی ميان شيعه و سنی، کمونيست و ضد کمونيست، عرب و کرد و ...آنقدر بترسند که با ادامه جنگ به حمايت از رژيم حاکم کشانده شوند. وگرنه در پی گرايشهای گروههای سياسی، به برخوردهای پايان ناپذير داخلی کشانده می شوند. اين نيز با مقاصد امريکا و صهيونيسم ناسازگار نيست. چرا که وزنه ملتهای منطقه را بسيار سبک می گرداند در نتيجه رژيمهای جانبدار امريکا را تثبيت می کند و به آنها امکان می دهد هدفهای اقتصادی و سياسی خويش را با خيال راحت تعقيب کنند.
2 - قوت کار محور رياض - قاهره:
با ادامه جنگ بطور قطع جبهه امتناع را از بين می برد، مصر نيروی اصلی نظامی و عربستان نيروی اصلی مالی کشورهای عربی منطقه رژيمهای منطقه خليج فارس، همانطور که آشکارا می گويند و می کنند، هيچ چاره ای جز قبول حمايت اين دو کشور برای حفظ خود، نخواهند داشت. ممکن است گفته شود ايران نيروی نظامی عظيمی می گردد که اين رژيمها را ناگزير از تغيير می گرداند. اما آنها که «بمقياس محدود» بازار نفت در اختيار خمينی می گذارند، از توانائی های نظامی و اقتصادی ايران آگاهند. آنها «بمقياس محدود» ايران را بدل اسرائيل و مترسک می گردانند. تا رژيمهای کشورهای کوچک را در وابستگی دائمی نگاهدارند. در حقيقت، خطر انقلاب ايران، خطر القاء روش انقلابی و قيام مردم بود و وقتی به خطر خارجی و تهديد کننده تبديل شد، عامل مسابقه تسليحاتی و تثبيت رژيمها می گردد.
در حال حاضر، مصر نه بطور عادی بلکه بعنوان حامی و با سلام و صلوات قدم به دنيای عرب می گذارد و «برنامه صلح فهد» مقبوليت روزافزون پيدا می کند و عراق دست بدامان اين دو کشور می شود، بنا بر اين خطوط اصلی سياست منطقه ای امريکا وضوح کامل پيدا می کند: با پيوستن عراق به محور عربستان سعودی و مصر، رژيم سوريه نيز تنها می شود و ناگزير ميان سقوط و پيوستن به اين محور بايد يکی را انتخاب کند. همه چيز حکايت از اين می کند که رژيمهائی در جهت ثبات و رژيمهائی در جهت بی ثباتی تحول می کنند.
3- تحول رژيم حکومتی ايران در جهت وابستگی به امريکا:
ملاحظه کتابها و مقاله هائی که مقامات امريکا منتشر ساخته اند، بر خواننده آشکار می سازد که اين مقامها بر اين امر اتفاق نظر دارند که امريکا در ايران تنها يک ورقِ بازی که همان رژيم شاه بود را داشت. آلترناتيو را در اختيار نداشت. معنی اعتراف اين است که بايد اين اشتباه را جبران کنند. راه جبران اين اشتباه چيست؟
- تصرف رژيم خمينی و يا جهت دادن به تحول درونی آنها تا به حاکميت رسيدن کامل عناصر وابسته.
- تشکل آلترناتيو وابسته.
- حذف آلترناتيو مستقل.
و رژيم خمينی، از کودتای خرداد سال گذشته، بر ضد رئيس جمهوری منتخب مردم و مدافع سرسخت استقلال و آزادی، چه سياستی را تعقيب می کند؟ چه کسانی را می کشد؟ آيا جز به از بين بردن نيروهای مخالف سلطه آمريکا و روسيه مشغول است؟ همراه تشديد سياست فشار و اختناق بر ضد آلترناتيو مستقل، در خارج آلترناتيو وابسته تشکل پيدا می کند. اما با توجه به روش دستگاههای تبليغاتی وابسته به امريکا، و روش سياسی اين دولت، بنظر می رسد که آلترناتيو وابسته در حال حاضر بيش از نقش عامل فشار را نداشته باشد. عامل فشار در زمره عوامل ديگر برای تحميل تحول دلخواه به رژيم خمينی و تثبيت رژيم وابسته ای که بوجود آمده و در حال شکل گرفتن است. موقعيت اين طرح سياسی، ادامه جنگ و تعقيب سياست حذف خشن همه گرايشهای مستقل، و بی تفاوت کردن کامل مردم را ايجاب می کند. بايد مردم بکلی از صحنه بيرون بروند و نيروهايی که در خط استقلال و آزادی مقاومت می کنند، حذف بگردند، تا رژيم حاکم و آلترناتيو هر دو در اختيار امريکا قرار بگيرند و اشتباه رفع شود!
وقتی اين امور بطور علمی در معرض شناسائی قرار گرفتند، از جمله اين واقعيت را روشن می گردانند که خمينی و رژيم او از قوت کامل به ضعف کامل گرائيده است. او که بيانگر استقلال طلبی بود، اين ُبعد از شخصيت خويش را بطور کامل از دست داده است و به عامل سياست امريکا و صهيونيسم بدل شده است. اولين تحول نکبت بار را با مستبد خونريز شدن و بريدن از ُبعد ديگر شخصيت خود، يعنی آزادی طلبی و اسلام خواهی انجام داده است.
******
5 - خمينی در خدمت امريکا در بازسازی استبداد در ايران:
يک حقيقت بارز اينست که از جنگ دوم بدينسو نه تنها در کشورهای زير سلطه امريکا، يک رژيم حانبدار آزاديها استقرار پيدا نکرده است، بلکه همه جنبشهای جانبدار رژيم دمکراتيک از سوی امريکا سرکوب شده اند. در مواردی که دولتی جانبدار آزاديها تشکيل شده است، يا از راه توطئه کودتا و يا از راه برنامه های درازمدت، سرنگون شده و يا تغيير ماهيت داده است.
چرا امريکا مخالف دمکراسی در کشورهای زير سلطه است؟ پاسخ اين سئوال بغايت مهم است، چرا که اگر امروز فريب وعده های دست نشاندگان امريکا را نخوريم و بدانيم که سلطه امريکا بر جهان با بسط آزاديها، تضاد آشتی ناپذير دارد، تمام نيروها و استعدادهای خويش را در جهت تقويت آن نيروی سياسی بکار خواهيم برد که با همه وجود، خواهان استقرار آزاديها و ا ستقلال است. برای روشن تر کردن پاسخ به ترتيب از امور سه گانه زير بحث می کنيم:
- از نظر آقای خمينی ولايت از آنِ مردم است با فقيه.
- از نظر آقای خمينی، آزاديها موافق با مخالف اسلام هستند.
- آزادی فعاليت سرمايه، متوقع استقرار ديگر آزاديهاست (ليبراليسم از ديدگاه دو حزب توده و جمهوری) يا بعکس آزادی سرمايه مخالف استقرار آزاديهاست؟
1- از نظر آقای خمينی، ولايت از آنِ مردم است يا فقيه؟
بظاهر آقای خمينی جانبدار ولايت فقيه است. در نجف ولايت فقيه را تدريس کرده است و اين درسها در کتابی باسم ولايت فقيه یا حکومت اسلامی نشر يافته اند.
بنابراين امروز نمی توان بوی خرده گرفت که چرا بر اساس رأی خويش عمل می کند. ا ما اين فقط ظاهر امر است و واقع امر غير از اينست. در حقيقت انتشار اين درسها به صورت کتاب و اينکه طرح حکومتی که بجای رژيم شاه ارائه شده است، طرحی است برای اداره يک طايفه بر اساس پدرسالاری در زمانی پيش از تشکيل دولتها در جهان، سبب نگرانی بسيار شد. از هر سو به خمينی انتقاد شد و او ناگزير شد بگويد و بنويسد که مقصودش طرح مسئله بوده است و نه حل آن و از اهل تخصص خواست که در اين باره مطالعه کنند و مسئله را حل کنند.
بهنگام ورود به پاريس، بنا بر حساسيت موقع، لازم بود که نظر قطعی خمينی درباره ولايت معلوم بگردد. از دو جهت روشن کردن اين امر ضرورت داشت، يکی شرکت عموم مردم در انقلاب و محتوم گرداندن سقوط رژيم شاه و ديگری گرايش به استبداد نزد اقليت اطرافيان روحانی و غير روحانی خمينی در ايران و خارج کشور، (نمونه: سخنرانی آقای صادقی در پاريس) ترس شديدی نه تنها نزد روشنفکران، بلکه نزد قشرهای ديگر جامعه و حتی بخش مهمی از روحانيت برانگيخته بود. تبليغات رژيم شاه و مطبوعات خارجی بشدت دربارة «استبداد آخوندی» تبليغ می کردند.
آقای بنی صدر در روز سوم ورود خمينی به پاريس، گزارش مفصلی حاوی 19 اشکال و مسئله ای که بايد با پاسخ های روشن حل گردند، به آقای خمينی داد. از جمله در مسئله های 3 و 4 اينطور نوشت:
« در ابتدا تبليغ دوگانگی خفيف بود. در ماههای اخير قوت و شدت گرفته است. خلاصه حرف اين است که علماء دو دسته اند:
- يک دسته علمای ميانه رو و دارای روحيه دمکرات و آزادانديش که خواهان رشد در آزادی و دمکراسی هستند.
- و يکدسته علمای واپس گرا تحت زعامت آقای خمينی که با هرگونه تغييری مخالفند و حق رأی و انتخاب برای مردم قائل نيستند و ...
از تبريز تا تهران و قم و مشهد، هر بار که دربارة محتوی و شکل اين حکومت صحبت می شود، حتی وقتی دربارة مراحل آن سخن بميان می آيد، از جواب طفره می روند. می گويند دوره مرجع، حکومت پيامبر و حکومت امام اول شيعه است، اما اين حکومت در اين دوره محتوی و شکلش چگونه خواهد شد؟
اينگونه جهش های اجتماعی با ديد و ايدئولوژی مذهبی مبهم همواره مقدمه استقرار فاشيسم شده است. در ايتاليای سالهای 1936-1930، جنبشی با همين شدت و وسعت بروز کرد و به رژيم فاشيسم انجاميد. در آلمان هم کم و بيش وضع همينطور بود. در روسيه هم مخالفت شديد کليسای ارتودکس با تزارهای روسيه، به استقرار استالينيسم انجاميد. علت اين امر آنست که علی الاصل مذهب ستايشگر زورمداری است. زور را تحت شکل مذهبی ستايش می کند و آنرا ارزشمند می سازد. خدای مذاهب، زور مطلق است و انسان موجود عاجزی است که در پنجه تقدير ساز اين زور مطلق اسير است. اينست که مخالفت با رژيم شاه جنبة شکلی دارد و وقتی زور حاکم را نفی کرد، ناگزير خود شکل سياسی پيدا می کند و قدرت سياسی می شود و وضع سابق بشکل جديد ادامه پيدا می کند. (نقل از کتاب اصول راهنما و ضابطه های حکومت اسلامی، صص 179 و 180)
وی بهنگام دادن اين گزارش به خمينی به او گفت: پيروزی يا شکست انقلاب در گرو مواضعی است که شما در اين روزهای تعيين کننده اتخاذ می کنند. اگر می خواهيد انقلاب شکست بخورد و شما به جمع تبعيدي های فرنگ بپيونديد، مختاريد و گرنه بايد در اين 19 مسئله جواب ها کاملاً روشن با شند، طوريکه مردم با هر نوع علم و اطلاع و باور و عقيده و مذهبی، بطور روشن بدانند، وضعشان در رژيم اسلامی چگونه خواهد بود. و چون مردم شما را مرجع تقليد می دانند و سياستمدار نمی دانند، قول شما را فتوای دينی و نظری می دانند که بطور قطع به اجرا در می آيد، با روشن شدن جوابها همه با جان و دل و تا پيروزی انقلاب، می ايستند و رژيم شاه بطور قطع سقوط می کند.
خمينی، نظر او را پذيرفت و به سئوالهايی که درباره اينکه در رژيم اسلامی ولايت با مردم و يا فقيه است اينطور جواب داد:
« دولت اسلامی يک دولت دمکراتيک به معنای واقعی است. و اما من هيچ فعاليت در داخل دولت ندارم و به همين نحو که الآن هستم، وقتی دولت اسلامی تشکيل شود، نقش هدايت را دارم» (مصاحبه با راديو و تلويزيون اطريش، 10 آبان 1357)
« س - در مورد رژيم، جمهوری که شما می خواهيد تشکيل دهيد، اسلامی خواهد بود، بنا براين آيا خواهيد پذيرفت که در رأس آن قرار گيريد؟
ج -اولاً مردم هستند که بايد افراد کاردان و قابل اعتماد خود را انتخاب کنند و مسئوليت امور را بدست آنان بسپارند وليکن من شخصاً نمی توانم در اين تشکيلات مسئوليت خاصی را بپذيرم و در عين حال هميشه در کنار مردم ناظر بر اوضاع هستم و وظيفه ارشادی خود را انجام می دهم». (مصاحبه با لو ژورنال منطقه آلپ فرانسه، 7 آذر 1357)
« و بايد اختيارات دست مردم باشد و هر آدم عاقلی اينرا قبول دارد که مقدرات هر کس بايد در دست خودش باشد» (پاريس، 12 آبانماه 1357)
و « رژيم ايران به يک نظام دمکراسی ای تبديل خواهد شد که موجب ثبات منطقه می گردد ....» (مصاحبه با تلويزيون آلمانی زبان سوئيس، 14 آبانماه 1357)
و باز «علماء خود حکومت نخواهند کرد، آنان ناظر و هادی مجريان امور می باشند اين حکومت در همه مراتب خود متکی به آراء مردم و تحت نظارت و ارزيابی و انتقاد عمومی خواهد بود» (مصاحبه با رويتر، 4 آبانماه 1357)
تا مجلس خبرگان نيز، حرفی از ولايت فقيه نمی زد. پيش نويس قانون اساسی را هم تصويب کرد و در جلسه مشترک شورای انقلاب و دولت بازرگان که در قم و با حضور او تشکيل شد، جانبدار صرف نظر کردن از مجلس مؤسسان و تصويب پيش نويس قانون اساسی از راه رفراندوم بود. وقتی طراحان استبداد، طرح قانون اساسی را بر اساس استبداد فقيه تهيه کردند و بامضای منتظری و حسن آيت و ... منتشر ساختند، (اطلاعاتی دربارة طراحان اصلی اين «قانون» بدست آمده اند اميد که کامل گردند و در دسترس عموم قرار گيرند) از نو جانبدار ولايت فقيه شد. دامنه اين ولايت روز بروز وسيع تر شد تا اينکه بمعنای حاکميت بر جان و مال و ناموس گشت. آقای جنتی عضو شورای نگهبان، در سمينار ولايت فقيه در ساری، ولايت را حاکميت مطلق فقيه معنی کرده است: « ولی فقيه نسبت به جان و مال و ناموس مردم اختيار دارد همان اختياری که پيغمبر اکرم (ص) داشت. فقيه اين مقام و ولايت را بمنظور حفظ مصلحت امت دارد» (راديو تهران، اخبار ساعت 20 روز 29 ارديبهشت 1361)
و امروز معلوم می شود که مجلس هم از خود رأی و نظر ندارد و تابع نظر فقيه است!! در حقيقت، مجلس در پاسخ به آقای گلپايگانی در اين باره اينطور می گويد:
« مجلس شورای اسلامی نيز بعنوان بخشی از حاکميت، خود را موظف به پيروی از «حاکم» عاليقدر اسلامی و مقام منيع «ولايت امر» می داند» (به نقل از «نامه ای از مجلس شورای اسلامی به حضرت آيت ا .... العظمی گلپايگانی مندرج در روزنامه صبح آزادگان، 16 ارديبهشت 61»)
اينک معلوم می شود که اصرار خمينی به اينکه عنوان «مجلس شورای ملی» به «مجلس شورای اسلامی» تبديل شود، استقرار استبداد کامل خويش بوده است. عين دوره شاه، مجلس «پيرو منويات ملوکانه» باشد و همينطور که در جريان کودتا (که سال پيش در همين ماه واقع شد) و تا امروز نشان داده است، لال و کر و کور پيرو حاکمان مستبد باشد.
در اين مقام، جای اين بحث نيست که آيا فقيه اين اختيارات را دارد يا خير؟ اين استبداد با اسلام سازگار است يا نه؟ با وجود اين بايد گفت که اين نظر با اسلام مخالفت بنيادی دارد. خمينی و جانبداران او، از نظر فکری، ارسطو زده و از نظر سياسی، در پی اعتقاد به استبداد، عامل استقرار رژيم استبدادی وابسته به سلطه خارجی شده اند. وگرنه قرآن در آيات مختلف خطاب به پيامبر می گويد: « بگو من بشری مثل شما هستم (سوره کهف، آيه 110). من مالک خير و شرّ شما نيستم (سوره جن، آيه 21) من وکيل بر شما نيستم (سوره انعام، آيه 66). تو مسلط بر مردم و صاحب اختيار آنها نيستی (سوره غاشيه، آيه 22). پدر شما مسلمانها نيستم (سوره احزاب، آيه 40). ای پيامبر تو را شاهد و مبشر و هشدار دهنده فرستاديم (سوره احزاب، آيه 45) ما از پيامبران ميثاق ستانديم که در بندگی الگو باشند و جز پيام خدا را تبليغ نکنند (آل عمران، آيه 81) و ...
با وجود اين تصريح ها، فقيه چگونه می تواند، بر جان و مال و ناموس مردم حاکميت داشته باشد؟ و اين چه مصلحتی است که مردم انتخاب کرده اند تا از «مقام منيع ولايت امر» پيروی کند؟ چه حاجتی به اين مجلس بود؟ اگر مردم به حکم نادانی و ناقص عقلی توانائی تشخيص ندارند و بايد تابع ولايت فقيه باشند، پس چطور می توانند نماينده انتخاب کنند تا از «مقام منيع ولايت امر» پيروی کند؟ و ...
بهر رو با استفاده از اين حاکميت مطلق، ملاتاريا با جان و مال و ناموس مردم هر کار می خواهد می کند: هر کس زبان باعتراض و يا حتی انتقاد باز کند، باغی با غين می شود و اعدام می گردد. فرقی ميان مميز و غيرمميز و رشيد و غير رشيد نيست. حکم همه اعدام است. دختران و زنان، بملکيت «پاسداران» در می آيند و تجاوز به آنها «عبادت» می گردد. و البته اموال نيز مصادره می شوند!!
و مردی که با وجود تصريحاتی که از او نقل کرديم، اينک خود را صاحب اختيار جان و مال و ناموس مردم می شناسد و هيچ حقی برای خود مردم درباره جان و مال و ناموسشان قائل نيست، تغيير 180 درجه ای موضع خويش را چگونه توجيه می کند؟ آيا حرفهائی را که در پاريس زده است، موافق اسلام يافته و گفته است يا مخالف آن؟ اگر موافق اسلام يافته و گفته است، چرا اينک مخالف آن حرفها را می زند و بضد آنها عمل می کند؟ اگر مخالف اسلام و محض مصلحت روز گفته است، به بيان ديگر اگر دروغ اما دروغ مصلحت آميز گفته است، مجوز شرعی او در اين فکر چه بوده است؟ از پيامبر پيروی کرده است يا از علی؟ کداميک از آنها مسلمانها را از راه مصلحت فريب دادند؟
بدينقرار اگر سخنانی که از او نقل کرديم از هر نظر موافق اسلام بوده اند و اينک خلاف آنها را می گويد و می کند، خلاف اسلام عمل می کند. دروغ گو است و در پی قدرت طلبی مثل خليفه اموی کتاب خدا را بسته و کنار گذاشته و می گويد: ميان من و تو جدائی افتاد. و اگر باور نداشته و دروغ مصلحت آميز گفته است و از راه مصلحت مردم، آنها را فريب داده و حکومت خويش را برقرار ساخته است، بايد به اين سئوال جواب بدهد که چرا پيامبران از اين روش استفاده نکردند؟ چرا پيامبر پيشنهاد کفار را نپذيرفت؟ چرا علی اين پيشنهاد را که با معاويه از در فريب وارد بشود و پس از آنکه از او تبعيت ستاند، عزلش کند، نپذيرفت؟ آنها با کافر و بيگانه، اين روش را بکار نبردند و خمينی با ملت مسلمانی براه فريب رفت؟ بهر تقدير او دروغگوست و بنا بر همان نظری که ولايت فقيه را قبول دارد، دروغگو نمی تواند ولی گردد.
خود نيز می داند که اين سئوالها پاسخ ندارند، از اينروست که همه آزاديها را نيز از ميان برده است تا فساد کارش آشکار نشود.
*******
بخش – 6
2 - آيا از نظر آقای خمينی، آزاديها موافق يا مخالف اسلام هستند؟
الف- سه پايه شخصيت و رشد انسان
آزاديها بر سه پايه استوار می شوند: مسئوليت، اختيار و انتقاد.
در اسلام، انسان موجودی مسئول آفريده شده است. نه تنها مسئول کارهای خوب و بد خويش است، بلکه مسئول ديگری و همه موجودات طبيعت نيز هست: کلکم مسئوول.
اما اين مسئوليت بدون اختيار و بدون انتقاد بی معنی می شود. اقتضای مسئوليت، اختيار و لازمه اختيار، حق سنجش خوب و بد و تشخيص و اختيار عمل به تشخيص است. فرق اسلام با ليبراليسم در اينست که اسلام بنای رشد انسان را بر اين سه پايه می گذارد. بنابراين دامنه آزادی را به تناسب قوا محدود نمی گرداند. توضيح آنکه حق فرد بر جامعه اينست که اسباب و امکانات ابداع و ابتکار را برای توسعه اختيار و مشارکت بيشتر در مسئوليتها و تواناتر شدن در ارزيابی و انتقاد، فراهم آورد. مسئوليت و اختيار و انتقاد از شخصيت انسانی قابل تفکيک نيست حق جامعه بر فرد همين مشارکت در مسئوليت است، همين ارزيابی و امر بمعروف و نهی از منکر است. همين ابداع و اتبکار است. نه جامعه به حق خود می رسد اگر اسباب و امکانات ابداع و رشد را در اختيار عموم قرار ندهند و نه فرد بحق خود می رسد اگر از اين اسباب و امکانات برای مشارکت بيشتر در مسئوليت ها و ارتقاء انتقاد و توسعه آزاديها استفاده نکنند.
ب- شوری:
وقتی در جامعه، شرکت در مسئوليت حق واجب عموم گشت و زن و مرد در مقام قيام به مسئوليت، اختيار ارزيابی و انتقاد پيدا کردند، ناگزير ميان رهبری سياسی جامعه و مردم رابطه تازه ای برقرار می شود: شوری اساس می گردد و مردم از راه شوری ها در مسئوليت اداره امور خويش شرکت می کنند. در اين جامعه، دولت يا بايد پا به پای ارزيابی ها پيش برود و يا جای خود را به گروهی بسپارد که می تواند خود را از قيد و بند وابستگی های گروهی رها کند و پيشاپيش به رشد جامعه شتاب ببخشند.
در جامعه های اسلامی، بلحاظ وجود اين سه پايه آزادی و شخصيت انسانی، رژيمها نمی توانند به وسائلی که در جامعه های ليبرال بکار می روند، جامعه را تابع گروهبنديهای حاکم بگردانند که ناگزير می شوند به استبداد پناه ببرند تا سقوط نکنند.
بحکم اين سه پايه شخصيت انسانی است که قرآن بر ضرورت شوری تصريح می کند:
شاورهم فی الامر. دو آيه 159 و 160 سوره آل عمران، بعد از شکست در جنگ اُحـُد نازل شدند. اين شکست از جمله ثمره شوری و رأی نادرست اکثريت بود. ترديد در اصل شوری حاصل شد و اين آيه برای رفع ترديد و تثبيت شوری نازل شد. مرحوم طالقانی در پرتوی از قرآن در تفسير اين آيه اينطور می نويسد: مردم را بالا بری و با خود همراز و همنشين گردانی و به رأی آنان احترام گذاری و در مسئوليت ها و در جنگ و صلح شرکتشان دهی: و شاورهم « فی الامر ... مشورت، آنان را از بند تقليد و ترس فکری برون می آورد و شجاعت نظر و فکر و ابتکار و شخصيت روحی می دهد، تا هر يک در حد استعداد ذاتی، دارای جاذبه و تحرک و تحريک می گردند. اين با ارزشترين اثر مشورت است. هر چند که طرف شور در نظر ناچيز و بی فکر آيد فاذا عزمت فتوکل علی الله، ان الله يحب المتوکلين. تفريع بر «شاورهم فی الامر» است که چون در مشاوره رأی بر انجام کاری قرار گرفت، بايد عزم کنی و تصميم قاطع بگيری ديگر ترديد و دودلی بخود راه ندهی .... (صص 397 و 398 ، پرتوی از قرآن، قسمت پنجم، جلد سوم)
با اين لحن قاطع، تائيد کردن شوری و موکول کردن تصميم به شوری، پس از آن بود که: « با آن عواقب سخت و ناگواری که شورای اُحـُد پيش آورد و آن ضربه ای که بر مسلمانان وارد شد و آن بزرگانی که از دست داد و آن شکاف و تفرقه فکری و جنگی که در اجتماعی آنان پديد آمد و نزديک بود يکسره متلاشی شوند، همه آثار شورا بود که مدينه را بی پناه گذاردند و بر خلاف نظر شخص آن حضرت (پيامبر) بسوی دشمن پيش راندند، با همه اينها باز اصل شورا را تحکيم می کنند، چون پايه اجتماع اسلام است و برای هميشه، تا انديشه ها و استعدادها بروز کنند و هر صاحب رأی خود را شريک در سرنوشت بداند و مسلمانان برای آينده و هميشه تربيت شوند و بتوانند در هر زمان و هر جا بعد از غروب نبوت، خود را رهبری کنند. اگر در اين راه و برای تحکيم شورا هر چه زيان دهند، ارزش دارد تا با هر شکستی آراء محکم تر و قدمها ثابت تر شود و مانند بچه که همی بر زمين افتد و صدمه ببيند و برخيزد تا انديشه و پای خرد مستقيم و محکم گردد. شکستها می گذرد، امت اسلامی بايد به عاليترين صورت اجتماعی باقی بماند. هميشه رهبری پيامبر و اوصياء و تربيت شدگانی در ميان نيست. پس بايد خود را بدست سرنوشت رها کنند تا سرنوشتشان را ديگران تعيين کنند و يا گرفتار استبدادها و خودسريها باشند و يا با شورای اهل نظر و آشنا و مؤمن به معنای اسلامی، امت را اداره کنند و پيش برند. هر چه پيش آيد. گر چه در ميان مسلمانان، مانند «اُحـُد» اختلاف افتد و هر فرمانی دهند ارزش روحی و آزادی و پيوستگی آن بيش از اينهاست. با آنکه رسول خدا در ميانشان بود چه رسد به پس از او. اين بزرگترين درس اُحد است». (پرتوی از قرآن، صص 394 و 395)
غير از طالقانی، طباطبائی نيز، بر اين عقيده است که: امر خدا به پيامبر دربارة شور با مردم، امضای رفتار پيامبر است. پيامبر همواره در امور با مسلمانان شور می کرد و نظر پيامبر در اقليت واقع می شد و پيامبر رأی اکثريت را به اجرا می گذاشت. باز طباطبائی در تفسير آيه 66 سوره انعام می گويد: نبی را وکيلی که امر مردم بدو تفويض شده باشد و او مختار بهر کاری باشد، نشناخته است.
بدينقرار قبول و استقرار آزاديهای موجود در جامعه های «ليبرال» کافی نيست. بايد اسباب مشارکت عمومی را در مسئوليت ها و نيز اسباب و امکانات عمل و ابتکار و ارزيابی و انتقاد را هم جامعه بايد برای افراد خويش فراهم آورد. و وقتی قرآن پيامبر را وکيلی که امر مردم بدو تفويض شده باشد و او مختار بهر کاری باشد، نشناخته باشد، معلوم است که امور مردم بخود آنها مفوض شده است و اساس مشارکت در ا مور نيز شوری است.
اينک ببينيم آقای خمينی پيش از انقلاب درباره يکی از سه پايه که آزاديها باشد، چه گفته است:
ج- آزاديها:
- درباره آزادی راديو و تلويزيون و مطبوعات، به آزادی کامل و همگانی کردن آنها نظر داده است، امری که نه در دموکراسی های غربی و نه در سوسياليسم های شرقی تحقق پيدا نکرده است:
« بنظر من راديو و تلويزيون و مطبوعات بايد در خدمت ملت باشد و دولت ها حق نظارت ندارند» (از سخنان آقای خمينی در پاريس، به تاريخ 14 بهمن ماه 1357)
و: « مطبوعات در نشر همه حقايق و واقعيات آزادند» (مصاحبه با پائزه سرا ايتاليائی، آبانماه 1357)
و: «در اسلام اختناق نيست. در اسلام آزادی است برای همه طبقات، برای زن، برای مرد، برای سفيد، برای سياه، برای همه» (نقل از کيهان، 12 فروردين 58)
درباره آزادی عقيده و بيان عقيده:
«در جمهوری اسلامی، کمونيست ها نيز در بيان عقايد خود آزادند» (مصاحبه با روزنامه هلندی دی ولکرانت، 7 نوامبر 78)
- آزادی احزاب:
«همه گروهها در بيان عقايد خود آزادند ولکن خيانت را اجازه نمی دهيم» (مصاحبه با رويتر، تاريخ 4 آبانماه 57)
- آزادی شغل:
«در اسلام آزادی انتخاب شغل برای هر فردی بر حسب ضوابط قانونی محفوظ است» (مصاحبه با سازمان عفو بين المللی)
- آزادی پوشش:
«زنان در انتخاب فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود با رعايت موازين اسلامی آزادند» (مصاحبه با گاردين، 10 آبانماه 57)
- آزادی بيان:
«اول چيزی که برای انسان هست، آزادی در بيان و آزادی در تعيين سرنوشت است» (از سخنرانی 5 آبانماه 57 در پاريس)
- بسط آزادی ها بر اساس بحث آزاد:
«در صورت استقرار يک حکومت اسلامی بسط آزاديها و افزايش امکانات ترقی واقعی برای مردم، می توان از راه بحث و اقناع با عملی کردن اسلام، آنها را که خواهان حقيقت و عدالتند، بدامن اسلام بازگرداند» (مصاحبه با فرانس پرس، 3 آبانماه 57)
- ضرورت حذف نهادهای فشار و اختناق:
«جامعه آينده ما جامعه آزادی خواهد بود همه نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهد رفت» (مصاحبه با اشپيگل، 7 نوامبر 1977)
پس خمينی نه تنها با اين آزاديها موافق بود بلکه بدرست استقرار حکومت اسلامی را مايه بسط آزاديها و افزايش امکانات ترقی واقعی مردم می شمرد. و اينک همان خمينی نه تنها همة آزاديها را از ميان برداشته است، بلکه می گويد: «اگر 35 ميليون نفر بگويند بله، من می گويم نه!»
نه تنها همه گونه آزاديها را از ميان برده است بلکه جاسوسی درباره يکديگر را بر همه واجب کرده و همة نهادها را به نهادهای فشار و اختناق تبديل کرده است. کسی که می گفت دولتها حق نظارت بر راديو و تلويزيون ندارند، اخيراً به مسئولان همين راديو و تلويزيون، دستور داده مراقب باشند نکند مسئولين کشور حرفی بزنند که به مصلحت نباشد! يعنی وزراء و ديگر مسئولان نيز بايد سانسور بشوند.
شدت سانسور در تاريخ يک قرن اخير بی سابقه است: محاکمات غيرعلنی و بدون حق دفاع است. روزنامه ها تعطيل هستند. جز در حزب جمهوری و توده، بقيه احزاب تعطيل هستند و ... و کاری بغايت شگفت و بی سابقه، انتشار بودجه و ترازنامه بانکه ها و شرکت نفت نيز ممنوع شده است! در رژيم شاه بودجه و ترازنامه های بانک ها منتشر می شدند. بدينسان مردم کشور که بنا بر اسلام همه مسئول هستند و بايد امکانات عمل به مسئوليت در اختيارشان قرار بگيرد، از همان مختصر آگاهی دوره شاه سابق نيز محروم شده اند!!
و اگر تعطيل روزنامه ها بخاطر اين بود که انکار خدا و اسلام می کردند، می شد گفت ديگ غيرت دينی خمينی، بجوش آمده و سخنان پاريس را از يادش برده است. اين روزنامه ها بدينخاطر تعطيل شدند که پرده از گناه های کبيره، متصديان امر بر می داشتند:
- افشاگری دربارة گروگانگيری و حل آن
- افشاگری دربارة شکنجه و قتل و وجود انواع زندانها
- افشای غارت بی حساب از دزدی عتيقه ها و فروش آنها در خارج گرفته تا کنترل بازرگانی خارجی و فروش جواز
- افشای تقلبات در انتخابات
و...
بدينسان مردی که مدافع آزاديها بود، به مستبد خونريزی تبديل گشت. جايی برای شرکت در مسئوليت و محلی برای استفاده از اختيار باقی نگذاشت و هر آمر بمعروف و ناهی از منکر را به مجازات اعدام رساند! تا استبداد سياهی را برقرار کنند که چاره ای جز تابعيت از سلطه خارجی و دفاع از منافع قشرهای وابسته نداشته باشد.
يکی از بحث های مداوم دو سال اول انقلاب اين بود که برابری اقتصادی بدون استبداد سياسی برقرار نمی شود. سران حزب جمهوری اين حرف را از حزب توده گرفته و شعار خود ساخته بودند. امروز جريان امور در کشور ما نشان می دهد که استبداد سياسی بناگزير با نوعی ليبراليسم اقتصادی همراه می شود. ليبراليسم اقتصادی بمعنی قبول آزادی انحصاری فعاليت سرمايه داران وابسته، اينست ره آورد استبداد سياسی ملاتاريا. بحث درباره اين موضوع را به شمارة آينده بگذاريم و از آقای خمينی بپرسيم:
آيا وقتی می گفتی «شوراها بايد باشند» و «راديو تلويزيون بايد در دست مردم باشند» و ... موافق اسلام حرف می زدی يا مخالف اسلام؟ آيا در اسلام مسئوليت همگانی هست يا نيست؟ آيا اختيار هست يا نيست؟ آيا امر بمعروف و نهی از منکر بر همه واجب هست يا نه؟ آيا بر عهده دولت اسلامی هست که اسباب عمل به مسئوليت را در اختيار همه بگذارد يا خير؟ جواب های شما در پاريس، مثبت و خالی از ابهام هستند. بعد چه پيش آمد که شما هر گونه آزادی را از بين برديد؟ از مسئوليت همگان، از انتقاد و از اختيار، که تأمين آنها برای همه جامعه ای چنان آزاد و مترقی بوجود می آورد که هنوز در هيچ کجای جهان پديد نيامده است، می گذريم، کجاست آن آزاديهای مرسوم در جامعه های غرب که شما آنها را کافی نمی دانستيد؟! قرآن به پيامبر می گويد شور کنيد و رأی جمع را باجرا بگذاريد و شما می گوييد مجلس تابع رأی شما بايد باشد؟ علی می گويد: « هرکسی که با مردم شور کرد، شريک عقل آنها شد» و شما می گوييد 35 ميليون نفر بگويند بله، من می گويم نه! شما پيرو اسلام علی هستيد يا اسلام معاويه؟
يک امر واقعی و غيرقابل انکار اينست که اسلام بمثابه دين رشد، بمثابه دينی که اساس شخصيت انسانی را بر پيشگامی، بر مسئوليت بر اختيار، بر انتقاد، بر ابتکار گذاشته است، انقلاب بزرگی را در جهان امروز به پيروزی رساند و امروز ضد انقلاب می کوشد، جنايات شما و ملاتاريا را، بپای اسلام بگذارد. اما نسل امروز بايد با خونسردی و عزم و بر اساس مسئوليت شناسی، به اين مسئله اساسی توجه کند که دليل برتری اسلام بر ايدئولوژی های ديگر، انقلاب بزرگ ما است که با مشارکت تمامی يک ملت تحقق پيدا کرد. حساب اين اسلام از حساب گروه يونانی زده و زورپرستی که بنام اسلام حکومت می کنند جدا است. بايد با همين اسلام بمبارزه با حکومت سياهکار ملاتاريا برخاست. آنچه امروز حاکم شده است، استبداد ضد اسلامی است و خطرهائی که يکی پس از ديگری در کشور ما و منطقه فعليت پيدا می کنند، از جمله بدليل ابهام و تشويش در وجدان نسل جوان امروز نسبت به اسلام است که خمينی و ملاتاريا عامل آن هستند.
******
بخش – 7
3 - آيا استبداد سياسی شرط حذف مناسبات سرمايه داری است؟
از زمانی که مسئله رشد و سازماندهی جامعه در عصر صنعت، مسئله محوری جامعه ها است، استقرار استبداد به بهانه «رساندن کشور به قله تمدن» به ملت ها بخصوص ملت های خاورميانه موجه جلوه داده شده است. بر اين توجيه، توجيه تازه ای اضافه شد و آن «عدالت اقتصادی» بود. استالينيسم گامی فراتر گذارد و استبداد سياسی را شرط حذف مناسبات سرمايه داری شمرد: ديکتاتوری پرولتاريا را بايد جانشين ديکتاتوری بورژوازی کرد.
در سال اول بعد از پيروزی انقلاب، مباحثاتی در شورای انقلاب و روزنامه های وابسته به حزب جمهوری و حزب توده از سوئی و جانبداران ليبراليسم و ميان دو گروه و جانبداران نظر آقای بنی صدر در گرفت. سران حزب جمهوری که اطلاع چندانی از «ايسم ها» نداشتند و بتدريج خواهان استقرار استبداد حزب خود بر کشور می شدند، برای جلب نظر «توده ها»: و گروه های سياسی توده ستا، خود را جانبدار اين نظر اظهار کردند که جامعه از نابرابری شديد اقتصادی رنج می برد و برای ايجاد برابری اقتصادی از راه توسعه آزادی ها نمی توان عمل کرد. بايد با استبداد سياسی و با حربه ولايت فقيه، به برابری اقتصادی دست يافت.
سران حزب توده که به «ايسم» ها واردتر بودند، نقش معلمی سران حزب جمهوری را بر عهده گرفتند و راه و رسم کوبيدن «ليبرالها» را به آنها آموختند. اينها يکچند نوشتند که آقای بنی صدر ليبرال نيست. اما خط تبليغ آنها و گروههائی که از آنها پيروی می کردند، اين بود که استقرار آزاديها بمعنای استقرار آزادی سرمايه نيز هست. چرا که نمی توان جانبدار آزاديها بود و با آزادی فعاليت سرمايه مخالفت کرد و چون آزادی سرمايه نيازمند آزاديهای سياسی در حد نياز بورژوازی است، پس آنها که جانبدار آزاديهای بورژوائی هستند، خواه جانبداران ساده و خواه جانبداران «پيچيده» ليبرال هستند!!
برای اينکه ببينيم در اين نظر به کدام تجربه تاريخی استناد کرده اند، به چند تجربه در اروپا و منطقه خاورميانه به اختصار اشاره می کنيم:
در فرانسه بسال 1789 انقلاب شد. بعد بورژوازی استبداد بناپارت را برقرار کرد. در دو دهه 70-1960 و 80-1970 که چپ فرانسه و بخصوص کورانهای مارکسيستی از سيطره استالينيسم خلاص شدند، توانستند تجربه فرانسه را از انقلاب بدينسو همانطور که واقع شده بود، ببينند و با تعجب بسيار پی ببرند که آزاديها را زحمتکشان فرانسه در يک مبارزه طولانی با چنگ و دندان از بورژوازی ستانده اند. و پی بردند که خودکامگی سرمايه با استقرار آزاديها و بسط آنها تضاد دارد و نه توافق. در اينجا از يک مقاله و دو کتاب از تازه ترين کتابهائی که در اين دوره نوشته اند، نام می بريم و از آنها قول هائی را نقل می کنيم:
- مارکس، دولت و آزادی مقاله در شماره 11 نوامبر 1977 مجله اسپری ...
- ليبراليسم ضد دمکراسی (چاپ پاريس، زمستان 1981)
- اروکمونيسم (ماسپرو 1977)
از مقاله مارکس، دولت و آزادی اين پاراگراف را نقل می کنيم:
« ... مارکس گاه از انقلاب و گاه از آزاد شدن حرف می زند. و اين دو اصطلاح بسيار با يکديگر فرق دارند:
انقلاب جريانی آزاد کردنی است که بورژوازی ايجاد کرد: انقلاب عبارت از در هم شکستن چهارچوب سياسی فئودال بوده که برای رشد اقتصادی بسيار تنگ شده بود ...
حاصل اين انقلاب حداکثر محدود کردن دخالت سياست در اقتصاد بود. نقش دولت به وجه پليسی آن محدود می گرديد. در نتيجه برای کارفرمايان ميدان عمل آزادی بوجود می آورد. آزاد شدن جريان آزاد کردنی است که پرولتاريا ايجاد می کند. آزاد شدن عبارت از تحصيل واقعيت حقوقی است که از لحاظ صوری از رهگذر انقلاب بورژوائی پذيرفته شده است ...»
« ... می توان گفت که مارکس هيچگاه يک جريان انقلابی (حرکت ناگهانی و همزمان خلق های زير سلطه) را شرح نکرده است بلکه جريان آزاد شدن را شرح کرده است».
« ... در انقلاب بورژوائی 1789 همه شهروندان و نيز همه زحمتکشان و از سال 1945 بدينسو همه زنان و همه مردان کشور ما از لحاظ نظری دارای حقوق سياسی همان هستند، اما همه واقعيت اين حقوق را بدست نياورده اند، از اينرو مبارزات کارگران در دو جهت گسترده شده اند.
- در «جامعه مدنی» برای تحصيل سطح زندگی منطبق با توقعات انسانی و کنترل شرائط توليد.
- در سطح دولت، برای کنترل دستگاه دولت به وسيله همه شهروندان.
... اين مبارزات از منطق آزاد شدن پيروی می کنند چرا که مقصودشان واقعيت بخشيدن به حقوقی است که از لحاظ نظری قبول و شناخته شده اند: همه شهروندان حقوق و تکاليف مشابه دارند.
« حاصل آنکه، منطق آزاد شدن بمثابه چهارچوب، بهتر با اثر علمی مارکس انطباق دارند تا منطق انقلاب، آزادی نمی تواند بورژوائی يا پرولتاريائی باشد چرا که آزادی قابل تقسيم نيست.
و کتاب ليبراليسم ضد دمکراسی، يک به يک آزادی ها را پيش می کشد و نشان می دهد که سرمايه داری با چه مکانيسم هائی قشرهای زير سلطه جامعه را از آنها محروم می گرداند:
- از نابرابری در حيات و مرگ و نابرابری فرهنگی و ايجاد احساس ناتوانی در زحمتکشان.
- از زمامداری قدرت توسط بورژوازی، قدرت بورژوا و نقاب هايش و دمکراسی زمانی و قدرت قانونی و قدرت واقعی، قدرت اداری، مانع ها.
- از تجربه انتخابات و حکومت احزاب و بی معنی شدن اراده جمعی و بهره برداری از ابهام ها، انحصار احزاب بزرگ، سران سياسی، و از اينکه چگونه مردم را قانع می کنند.
- از قانون و عدالت و طبقات، قواعد مالکيت و کار و قهر، قوه قهريه شخصی _(پليس موازی) و قوه قهريه دولتی (پليس، ژاندارمری، ارتش و اختيارات فوق العاده)
- از مشکلات مبارزه زحمتکشان: عدم تجربه و چپ روی. افق محدود و خطر تنبيه و مجازات
- از متلاشی شدن جامعه و ايجاد انزواها:
تقسيم طبقه کارگر به قشرها، رقابت سنديکاها، تقاضاهای ناهمگون
- از اختصاص علم و فرهنگ به قشرهای بورژوا، و نظام آموزشی.
- از وسايل تبليغاتی، چگونگی ايجاد انواع سانسورها از راه پخش برنامه ها، از فنونی که برای رام و خام کردن زحمتکشان بکار می روند.
- از غير سياسی کردن، ايجاد بيزاری از فعاليت سياسی، ايجاد گودال ميان روشنفکر و کارگر ...
- از چگونگی جذب نيروهای چپ و تبديل آنها به حاميان قدرت
- از ...
بحث می کند و رشته بحث را به اين سخن می رساند که امروز پس از يک قرن و بيشتر تجربه می دانيم که سرمايه داری از واقعيت پيدا کردن آزاديها و تعميم آنها جلوگيری می کند و زحمتکشان بايد برای بسط آزاديها مبارزه کنند و احزابی که خود را نماينده زحمتکشان می دانند بايد شعارهای کلی را رها کنند و بطور مشخص در راه استقرار دمکراسی تلاش کنند.
و ارو کومونيسم پس از ذکر مبارزهای زحمتکشان برای بدست آوردن آزاديها، به اين نتيجه می رسد که در شرائطی که در اروپا ميان دو ابرقدرت گيرکرده است، راه دمکراسی تنها راه ممکن است. اين کتاب به چگونگی تجربه روسيه می پردازد و در شرح چگونگی طلوع و افول دمکراسی در روسيه بعد از انقلاب اکتبر از جمله می نويسد:
« ساخت شوراها کم کم محتوای دمکراتيک خود را از دست داد و (سنديکاها و سازمانهای ديگر نيز بهمين سرنوشت دچار شدند) و تبديل به ابزار حزب و دولت گرديد.
حزب و دولت نيز در جهت تحولی حزب عمل کردند. توضيح آنکه بتدريج دمکراسی درونی حزب از بين رفت و خصلت ضد دمکراتيک مجموع نظام را تشديد کرد.
بدين ترتيب «دمکراسی پرولتاريائی» بيش از پيش دست پرولتاريا را از حاکميت کوتاه کرد ...
نظريه لنينی حزب، زمينه قيمومت حزب را بر توده ها بعنوان اينکه وجدان و شعور متناسب با «ضرورت تاريخی» را ندارند، آماده می کرد ...»
نويسنده اين کتاب پس از مطالعه تجربه روسيه و مقايسه آن با تجربه احزاب کمونيست اروپای غربی، به اين نتيجه می رسد که:
اگر می خواهيم سرمايه داری از نو خود را مستقر نگرداند، نيروهای چپ بايد ترديد را کنار بگذارند، و خود را از نوسان ميان راه روسی و راه سوسيال دمکراسی يعنی قانع شدن به رفورميسم رها سازند و راه دمکراتيک به سوسياليسم را در پيش بگيرند.
اما درباره تجربه مصر ناصری بسيار گفته اند و نوشته اند و آنرا دليل سازگاری استبداد داخلی و مبارزه با امپرياليسم قرار داده اند. شکروی جامعه شناس مصری در کتاب خود با عنوان «ضدانقلاب» تحول مصر از رژيم ناصر به رژيم انورسادات (يا انقلاب به ضد انقلاب) را شرح کرده و نوشته است، حکومت ناصر دو دوره داشت دوره اول تا 1965 و دوره دوم از 1965 تا مرگ ناصر. در دوره اول استبداد سياسی و ليبراليسم اقتصادی برقرار بود و به شکست انجاميد. دوره دوم استبداد سياسی و سوسياليسم اقتصادی راه و رسم شد باز به شکست انجاميد بلحاظ ناسازگاری استبداد سياسی با سوسياليسم از سوئی و با استقلال اقتصادی و فرهنگی و سياسی از ديگر سو. نويسنده می نويسد ناصر خود به شکست هر دو تجربه وقوف پيدا کرده بود و از يادداشت های محرمانه ناصر قول او را در اين باره نقل می کند:
« در ششم اوت 1967 بعد از شکست از اسرائيل، ناصر در جمع همکارانش، ذکريا محلی الدين، انورالسادات، علی صبری، عزيز صدقی، حسين الشفيعی گفت: امروز، بعد از اين شکست ما بايد دو وظيفه را انجام دهيم: اول ما بايد رژيم جديدی برقرار کنيم و دوم ما بايد به اشتباهای اصلی مان تصريح کنيم. من فکر می کنم ما بايد برای تغيير رژيمی که داريم اقدام کنيم. اين رژيم معايبی دارد. اگر می خواهيم صلح و امنيت را در اين کشور برقرار کنيم ما بايد اجازه بدهيم يک اپوزيسيون واقعی بوجود بيايد. يک نيروی مخالف واقعی و نه شبه مخالف. من با تک حزبی مخالفم. تک حزبی به استبداد چند شخص می انجامد اگر ما رژيم کنونی را عوض نکنيم ما بسوی سرنوشت نامعلومی کشانده می شويم و نخواهيم دانست بعد از ما چه کسی جای ما را خواهد گرفت. آينده بدينسان آينده تاريکی است». اما همکارانش بدون استثناء با استقرار يک دمکراسی واقعی مخالفت کردند و از جمله سادات گفت: من وجود دو حزب را در کشور نمی پذيرم»! (زيرنويس صص 462 و 463 کتاب)
و بن بلا هم درباره تجربه الجزاير نوشت که: استقرار رژيم تک حزبی از اشتباهای انقلاب ما بود و سبب رژيم استبدادی و وابستگی به قدرتهای خارجی گرديد.
اينک که علاوه بر اعتراف متفکران و بانيان رژيم ها، بحرانهای غرب و شرق را پيشارو داريم، به سراغ انقلاب کشور خود برويم ببينيم، استبداد سياسی بسود «مستضعفان» تمام شد و يا با «ليبراليسم اقتصادی» با انحصار يک قشر که واردات و بازار را در دست دارد مقارن گشت:
در شماره های گذشته روزنامه به تفصيل راجع بوضع اقتصادی ايران شرح داده شده است و خوانندگان می دانند که دولت بلحاظ کمی صادرات نفت و هزينه های جنگ و افزايش هزينه های اداری بلحاظ افزوده شدن ديوان سالاری ملاتاريا به ديوان سالاری پيشين، سرمايه ای ندارد تا سرمايه گذاری کند. بخش خصوصی نيز بلحاظ فقدان همه گونه امنيت و بالا بودن سود در واردات، سرمايه گذاری نمی کند. بناگزير توليد داخلی بجای افزايش کاهش پيدا می کند و در همان حال بخاطر افزايش هزينه های جنگی و خرابيهای ناشی از جنگ و افزايش جمعيت، نياز به کالا افزايش پيدا می کند. پس چاره جز اين نيست که واردات از خارج افزايش پيدا کند. چاپ اسکناس و خرج زياد دولت سبب می شود که حجم پول افزايش پيدا کند و اين امر سبب افزايش سريع تورم می گردد و دولت ناگزير است برای کاهش فشار تورمی دروازه ها را تا جائی که امکانات ارزی اجازه می دهند، بروی واردات باز کند. اين وابستگی کامل به واردات، از نتايج ديگر گذشته، چهار نتيجه مشخص زير را ببار می آورد:
1- دولت ناگزير است به هر قيمت نفت بفروشد و کالا بخرد. فروش اضطراری نفت سبب می گردد که نفت را ارزان بفروشد و کالا را فوری و نقد يعنی گران بخرد. دست کم (ارزان فروختن نفت و گران خريدن کالا بر روی هم) نفت را هر بشکه 6 دلار از قيمت رسمی ارزانتر می فروشد. يعنی اگر روزی 2 ميليون بشکه نفت بفروشد، در روز 12 ميليون دلار و در سال 4480 ميليون دلار به جيب «شيطان» های بزرگ و کوچک می ريزد.
2- با توجه به اينکه بحران کشورهای صنعتی، بحران اضافه توليد همراه با بيکاری است. به اين معنی که اضافه توليد اين کشورها را می خريم و با توليد نکردن و وارد کردن از بيکاران کشورهای صنعتی می کاهيم و به بيکاران کشور خود می افزائيم. انتقال بحران يعنی اين. بدين لحاظ است که کشورهائی نظير امريکا و آلمان فعلاً رژيم خمينی را ترجيح می دهند.
3- به لحاظ نابرابری بسيار زياد ميان احتياج کشور به کالا و توانائی ارزی دولت برای وارد کردن کالا، عرضه کالا از تقاضای آن بسيار کمتر ا ست. دو لطيفه ای که نقل می کنيم بهتر از هر زبانی اين واقعيت اقتصادی دردناک را بيان می کند:
- بيکاری برای تحصيل معيشت، تعدادی جارو خريد و در کنار خيابان بفروش آنها مشغول شد. مدتها گذشت و کسی برای خريد نيامد. عابری در احوال جاروفروش دقت کرد و از او پرسيد، کار و کسب خوب است، گفت خير. از صبح تا بحال هيچ فروش نکرده ام. عابر پرسيد جاروها را دانه ای چند خريده ای و دانه ای چند می خواهی بفروشی؟ جاروفروش گفت يکی 15 تومان خريده ام و يکی 20 تومان می خواهم بفروشم. عابر که از روانشناسی که صف های طويل در مردم بوجود آورده، آگاه بود، او را با خود به مقابل يک نانوائی برد و خطاب به مردمی که به صف ايستاده بودند گفت: دقت، دقت، تعدادی جارو بزحمت بچنگ آورده ايم و بهر کس بيشتر از يک عدد نمی فروشيم و قيمت نيز سی تومان است. در دم بر سر او ريختند و همه جاروها را خريدند.
- پدر و فرزندی عبور می کرده اند و صفی را ديده اند. تصور کرده اند «صف گوشت» است. به صف ايستاده اند. هفتاد تومان از آنها گرفته و نمره ای به آنها داده اند. وقتی نوبت به آنها رسيده است نردبان تحويل گرفته اند!!
اين دو لطيفه بيانگر شدت ترس از نايابی کالاها از سوئی و کاهش شديد ارزش پول از سوی ديگر است. در عين حال نشان می دهد نه تنها اميدی به آينده نيست بلکه ترس شديدی از آن وجود دارد و مردم می پندارند رژيم خمينی بحرانهای جديد پديد خواهد آورد و کميابی بيشتر و احتمالاً قحطی بوجود خواهد آمد. اين عوامل موجب افزايش سريع قيمت هاست.
4- بلحاظ فاصله زياد عرضه و تقاضا و بلحاظ روزافزون بودن اين فاصله، فروشنده منافع باورنکردنی بچنگ می آورده اگر بر اين سود بادآورده تفاوت قيمت رسمی ارز با نرخ آن در بازار آزاد را اضافه کنيم، ملاحظه می شود که واردکنندگان از سايه دولت حزب جمهوری منافعی بدست می آورند که در هيچ تاريخی و شايد در هيچ کشوری اين منافع را بدست نمی آوردند و نمی آورند.
با توجه به اين نتايج، مسئله بازرگانی خارجی اهميت تعيين کننده پيدا می کند و بديهی است که قشری که به سرمايه و قدرت سياسی حاکم دست رسی دارد، در صدد بر می آيد آنرا به انحصار خود درآورد. با دولت رجائی اين قشر در پی تسلط بر بازرگانی خارجی برآمد و در همان سال سودی برابر 1200 ميليارد ريال بدست آورد که در تاريخ ما بی نظير بود. پيش از آن وزير بازرگانی خارجی آقای صدر در مقام اجرای اصل 44 قانون اساسی، قانون ملی کردن بازرگانی خارجی را به تصويب شورای انقلاب رساند. بنابراين قانون که بايد طی يکسال باجرا در می آمد، واردات تابع سياست اقتصادی و رشد اقتصادی می شد. برای آنکه ديوانسالاری از بازرگانی خارجی برای بنای استبداد استفاده نکند و واردات سبب فساد نگردد، وارد کردن هر گروه از کالاها در عهده شورائی مرکب از نمايندگان دولت و فروشندگان و مصرف کنندگان قرار می گرفت. اين شورا را اصناف فروشنده و توليد کنندگان و مصرف کنندگان انتخاب می کردند.
با وجود اين قانون، و با وجود اينکه در مورد چند کالا باجرا نيز درآمده بود و سبب تنظيم بازار اين کالاها و کاهش قيمت آنها شده بود، با وجود اينکه اين قانون با استقبال وسيع اکثريت قريب باتفاق بازاريان که فروشندگان جزء هستند قرار گرفت، و البته سبب نارضائی واردکنندگان عمده شد، آنرا ناديده گرفتند و گفتند قانون ملی کردن بازرگانی خارجی را به مجلس خواهند برد.
قانون مصوب شواری انقلابی که آقای بنی صدر در تهيه و تصوب آن شرکت فعال داشت، از جمله چند واسطه را حذف می کرد و به بازی های ارزی که سبب بغارت رفتن منابع ارزی کشور و دو تا سه برابر به قلم آوردن قيمت کالا می شد، پايان می بخشيد. قشر وسيع فروشندگان ميانه و جزء را از سلطه قشر واردکننده آزاد می ساخت و منافع ميليونها مصرف کننده را تأمين می کرد و بدولت امکان می داد متناسب با برنامه رشد اقتصادی، ترکيب واردات را معين کند و رشد سريع توليد داخلی را ممکن بگرداند.
چرا قانون اجرا نشد، چون با منافع يک قشر معدود مخالف بود و چون حزب جمهوری از واردات درصد می گرفت و حتی از فروشندگان نيز بابت فروش هر واحدکالا درصد می گرفت و می گيرد. چون استبداد بدون وابستگی اقتصادی و بدون انحصار بازرگانی خارجی نمی شود.
بهر رو قانون به مجلس رفت و شورای نگهبان نظر داد که بر خلاف اسلام است!! شگفتا مگر اغلب اين فقها در مجلس خبرگان نبودند، مگر قانون اساسی را آقای خمينی به رفراندوم نگذاشت. چطور حالا بيادشان آمد که ملی کردن بازرگانی خارجی خلاف شرع است؟ هر چند اگر هم قانون تصويب می شد در اجرا موافق منافع يک قشر و بزيان تمامی يک ملت و اقتصاد حال و آينده آن عمل می کردند، اما همين عدم تصويب، با معنی است. آشکارا نشان می دهد که تجربه استبداد ايران نمی تواند غير از تجربه رژيم های استبدادی ديگر باشد. در همه جا استبداد سياسی با «ليبراليسم اقتصادی» مقارن شده است. ليبراليسم اقتصادی بمعنای انحصار گروه صاحب اختياران که سرمايه و قدرت سياسی را در دست دارند.
و حق اينست که ملی نکردن بازرگانی خارجی خلاف اسلام است. چرا که اگر واردات از محل توليد داخلی انجام می گرفت، باز می شد گفت توليد کننده و يا تاجری که توليد داخلی را خريده و صادر کرده است، «حق» دارد با ارزی که بدست آورده کالا وارد کشور کند. ما بهای واردات کشور از محل درآمد نفت پرداخت می شود و موافق شرع نفت متعلق به تمامی ملت است و بهای فروش نفت به بيت المال تعلق می گيرد. چه کسی حق دارد سرمايه ای را که به 36 ميليون نفر تعلق دارد، در اختيار معدودی وارد کننده بگذارد تا آنها با اين سرمايه سودهای کلان بوجود بياورند و مثل امروز جنس وارداتی را گاه به چندبرابر قيمت به خريداران بفروشند؟
برای اولين بار است که بازرگانی خارجی از دست دولت بدر می رود. در حقيقت در دورانهای مختلف تاريخ ايران، بازرگانی خارجی در انحصار دولت بوده است و دولت به تجار سهميه می داده است. اگر قانون ملی کردن بازرگانی خارجی موافق اصول قانون اساسی راجع به اقتصاد، و سياست رشد اقتصادی تنظيم و تصويب و اجراء نشود، کشور به بازار کالاهای خارجی تبديل می گردد. سرمايه گذاری و توليد داخلی از بين می رود و مستضعفان گرفتار بيکاری و گرانی بيش از پيش استثمار می شوند.
بدينسان عدم اجرای اصولی از قانون اساسی که به آزاديها و اقتصاد راجع می شوند، اتفاقی نيست، استبداد خود بمعنای قشربندی و سلسله مراتب درست کردن است. اسبتداد ديوان سالاری را بشکل يک هرم بوجود می آورد و در اين هرم قوا در رأس جمع می شوند. اين هرم سازی نمی تواند در قلمرو سياسی انجام بگيرد و در قلمرو اقتصادی انجام نگيرد. استبداد سياسی استبداد اقتصادی و استبداد فرهنگی را سبب می گردد. از ليبراليسم اقتصادی بمعنای آزادی فعاليت اقتصادی در عمل تنها کسانی می توانند بهره بجويند که به سرمايه و قدرت سياسی دسترسی دارند. تمامی يک ملت بايد بازيچه نفع طلبی اين گروه بشوند.
آقای خمينی که خود را بانی وحدت روشنفکران و روحانيان و مستضعفان می شمرد، روشنفکران را يا اعدام يا زندانی و يا فراری کرد. به مستضعفان نيز بيکاری و گرانی و فلج اقتصادی و تعطيل مدرسه و محرميت از بهداشت و مسکن و ... هديه کرد. ببينيم با روحانيت و اسلام چه کرد؟ در شماره آينده به اين مسئله می پردازيم.
******
8 - خمينی و اسلام
در روزهای اول بعد از کودتا، هاشمی رفسنجانی در خطبه نماز جمعه گفت: دو اسلام با هم روبرو هستند: اسلام فيضيه و اسلام بنی صدر و مدعی شد که ملاتاريا جانبدار اسلام فيضيه يعنی «اسلام ولايت فقيه» هستند. يک سال بعد از آن روزنامة کيهان (28 فروردين ماه 1361) نوشت اکثريت روحانيت حوزه قم فاسدند!
روزی يک مقاله بر ضد خمينی کفايت کرد که ملتی به پا خيزد و رژيمی را برافکند چه شده است که تحت حکومت همين خمينی، روزنامه ای که در اداره مستقيم شخص خمينی است، دو ماه است روحانيت را هر روز مورد هجوم قرار می دهد؟ به اين امر در نوبتی ديگر می پردازيم. همينقدر می گوييم اگر ادعای شما راست باشد که اکثريت حوزه فاسد است، پس عيب در «اسلام فيضيه» است.
بنای ما بر اين بود که گفته ها و کارهای خلاف اسلام خمينی را با محک رهنمودهای اسلام بسنجيم و روشن گردانيم که آنچه می گويد و می کند، «صد در صد» ضد اسلامی است. اما خود وی کار ما را آسان ساخت. در مقام پاسخگويی به اين نوشته برآمد و سخن گفت که هم ما را از زحمت شرح و مقايسه بياسود و هم راه بهانه را بر کسانی که فکر می کردند او مرجع است و بناگزير از «روی اعتقاد و مصلحت اسلام» عمل می کند بست. سخنی گفت که هرگز از يادها نرود بلکه سبب کم شدن ترديدها و پيدايش دوباره روشنی در انديشه ها و تمايل به بازسازی وحدت بی مانندی که رژيم شاه را برانداخت بگردد.
وی گفت: بعضی ها گفته اند من در پاريس حرفهائی را زده ام و بعد در ايران مخالف آنها را گفته ام. من هر چه مصلحت بدانم می گويم ولو مخالف حرفهای قبلی باشد!
با اين سخن روشن کرد که پيرو محمد (ص) نيست بلکه پيرو ماکياول است. کتابی که پيروی می کند قرآن نيست، شهريار نوشته ماکياول است. پيش از اينکه مخالفت اين رويه را با ضرورت های دين شرح کنيم، می کوشيم مخالفت اين سخن را با دعاوی مشخص خمينی بر شما خوانندگان واضح گردانيم:
- همه شما بياد می آوريد که خمينی می گفت: انقلاب ايران صد در صد اسلامی است.
- و نيز همه شما بياد می آوريد که خمينی می گفت: در اسلام شخص حکومت نمی کند، قانون و فقط قانون حکومت می کند.
- و باز همه شما بياد می آوريد که خمينی می گفت: دوره مرجع، دوره پيامبر (ص) و علی (ع) است.
در نظر او معنی اين سخن که انقلاب صد در صد اسلامی است، اين بود که رهبری انقلاب را خود وی بعنوان مرجع تقليد در دست دارد و مردم بنام و بخاطر اسلام انقلاب کرده اند. پی درپی تکرار می کرد: «ملت اسلام را می خواهد». اسلام چه بود که مردم آنرا می خواستند؟ از او می پرسيدند اسلام چيست که ملت آنرا می خواهد؟ آيا حکومت روحانيت است؟ حکومت شخص شما است؟ حکومتی از نوع عربستان سعودی يا ليبی است؟ پاسخ می داد خير در اسلام فقط قانون حکومت می کند، هيچکدام از اين ها نيست. ما می خواهيم اسلام محمد و علی را اجرا کنيم. تاکيد می کرد نمی خواهيم به آن دوره بازگرديم. می خواهيم به آن اسلام و به آن عدالت بازگرديم. و از او می پرسيدند آن اسلام چيست؟ درباره 19 مسئله مشخص از او سئوال کرده اند تا نه تنها بر مردم ايران بلکه بر مردم دنيا معلوم شود که آن اسلام کدام است و معنی اين سخن که انقلاب صد در صد اسلامی است چيست؟
بدينقرار اسلام بيان و بلاغ بود و اين بيان برای 19 مسئله اصلی جامعه ايران راه حل های مشخص پيشنهاد می کرد و ملت اين اسلام را می خواستند و برای آن انقلاب کردند. اينک از خمينی می پرسيم. اگر انقلاب ايران صد در صد اسلامی بوده است، بناگزير «حرفهائی» هم که در پاريس گفته ايد صد در صد اسلامی بوده اند. وگرنه چگونه ممکن است مرجع تقليد حرفهای خلاف اسلام بگويد و مردم بجای اسلام واقعی به آن حرفها باور کنند و انقلاب کنند و باز انقلاب صددرصد اسلامی باشد؟
و اگر آن «حرفها» صد در صد اسلامی بوده اند، حرفهای نقيض ايشان بناچار صد در صد ضداسلامی هستند. يا «حرفهائی» که در پاريس گفته است صد در صد خلاف اسلام بوده و از راه فريب آن حرفها را زده است، در اين صورت نه تنها 36 ميليون تن مردم ايران پس از 14 قرن هيچ از اسلام نفهميده اند و حرفهای صد در صد ضداسلامی را صد در صد اسلامی باور کرده اند، بلکه تمامت روحانيت نيز بر اين فساد بزرگ سکوت کرده اند. و اگر آن حرفها صد در صد اسلام بوده اند، حرفهائی که بعدها مصلحت ديده و گفته و با آن حرفها تناقض دارند، صد در صد ضداسلامی هستند. در نتيجه يکی از دو اسلام راست و يکی دورغ و يکی از دو شخصيت يعنی خمينی پاريس و خمينی تهران کذاب است.
البته او می تواند بگويد، ضابطه اسلاميت قرآن و سنت معصوم نيست بلکه شخص او است اسلام تازه ترين سخن او است مثلاً:
- اگر ديروز گفت اسلام دين آزادی است و امروز گفت اسلام مخالف هرگونه آزادی است سخن امروز او اسلام است!
- اگر گفت تکليف شرعی مردم است که به قانون اساسی رأی بدهند و رأی دادند و پس از تصويب، خلاف اين قانون اساسی عمل کرد و گفت (به آقای شيخ علی تهرانی گفته بود) خلاف قانون اساسی عمل کردن، خلاف اسلام نيست. نه قانون اساسی که عمل او اسلام است.
- مثلاً اگر قانون اساسی، تشکيل اجتماعات را آزاد شمرد و حتی اجازه وزارت کشور را نيز لازم نديد، و او بر خلاف اين قانون اساسی اجتماعی را ممنوع کرد و دستور کشتار داد و حتی گفت زخمی ها را هم « تمام کش» بکنند، حرف او اسلام است ؟
- اگر اسلام محمد (ص) شکنجه را حرام کرد، و او لازم ديد و تجويز کرد، حرف او اسلام است ؟
- اگر ديروز گفت من دست همه مراجع را می بوسم، من دست روحانيت حتی طلبه را می بوسم و امروز ارگانهای تبليغاتيش گفتند اکثريت حوزه قم فاسد است، حرف امروز اسلام است؟
- اگر يکماه پيش از مرحله آخر کودتا خطاب به سران 8 کشور اسلامی گفت، حکومت کردن را از رئيس جمهور ما ياد بگيريد که حکومت بر قلب ها می کند و يکماه بعد، او را مفسد فی الارض و محکوم به مرگ شمرد، حرف جديد او اسلام است ؟
- اگر خود بر خلاف قانون اساسی عمل کرد و در همان حال گفت هر کس بگويد قانون عادی را که مجلس و شورای نگهبان تصويب کرده باشند، قبول نکند، مفسد فی الارض است، کداميک اسلام است؟ در اينجا کار مشکل می شود. چون تقارن زمانی وجود دارد. قانون عادی، قانونی در معرض تغيير ا ست و انتقاد آن نه تنها فساد در زمين نيست، بلکه ضرورت نظام قانونی است. بدو انتقاد معايب قانون معلوم نمی شوند و پيشرفت جامعه در نظامی قانونی غير ممکن می گردد.
بنا بر اين سخن خمينی نه تنها خلاف اسلام بلکه خلاف عقل سليم بود. با وجود اين مشکل ما در جای ديگر است، مشکل اينجاست که وی هر روز بر خلاف قانون اساسی عمل می کند و در همان حال با چماق «مفسد فی الارض» بر سر اين و آن می کوبد، اگر قانون اساسی بايد اجرا شود تا تصميمات مجلس بتوانند جنبه قانونی پيدا کنند، اسلام بايد، رعايت قانون اساسی باشد. و اگر تازه ترين حرفهای خمينی اسلام است، پس ديگر چه حاجت به قرآن و سنت معصوم و قانون؟!
خواننده گمان نبرد که اين سئوالها امروز طرح می شوند. اين سئوالها از روز اول ورود خمينی به تهران طرح شده اند. نه تنها خمينی در حضور مسئولان گفته است: «اگر لازم باشد امروز يک حرفی بزنم، می زنم و فردا هم خلاف آنرا لازم ببينم می زنم»، بلکه بهنگام پيدايش «دانشجويان پيرو خط امام» اين مسئله موضوع بحث های مفصل واقع شده است. سئوال اين بود که «خط امام» چيست؟ آقايان بنی صدر و حبيبی و مجتهد شبستری و خامنه ای و موسوی خوئينی ها در اين بحث ها شرکت داشتند. استدلال بنی صدر اين بود که بنا بر رويه اسلامی، مرجع نمی تواند حلالی را حرام و يا حرامی را حلال کند پيامبر نيز اين اجازه را ندارد. خمينی بهنگام انقلاب در مسائل اساسی کشور، راه حل هائی را بنام اسلام اظهار کرده است و اين راه حل ها سبب وحدت کشور و پيروزی انقلاب گشته است. از آنجا که وظيفه امام حفظ وحدت دينی و وحدت مردم است و از آنجا که مرجع تقليد نمی تواند خلاف اسلام گفته باشد و از آنجا که عدول از آن راه حلها و عدم اجرای آنها و يا عمل بخلاف آنها، سبب تشديد اختلاف در جامعه و سقوط اسلام و تحول انقلاب به ضد انقلاب می گردد، خط امام، بيان عمومی انقلاب يعنی مجموعه راه حلهائی است که بنام اسلام در پاريس اظهار شده و مورد موافقت «روشنفکران و روحانيان و عموم مستضعفان» قرار گرفته است.
در پاسخ اين سئوال که آيا اگر امام موضعی خلاف مواضع پاريس اتخاذ کرد، چه بايد کرد؟ بنی صدر گفته است: بايد ايشان را انتقاد کرد و ايستاد تا بمواضع پيشين باز گردد. در مقابل خامنه ای و خوئينی ها از اين نظر دفاع می کردند که انتقاد از امام رهبری را تضعيف می کند و چاره پيروی از آخرين موضع او است !!
در عمل اسلام، شخص خمينی شد و آخرين موضع او اسلام تلقی شد و اينست وضعی که کشور با آن روبروست. بدينسان خمينی در تبديل اسلام به وسيله قدرت شخصی، از استاد خود ماکياول درگذشت. آخر ماکياول می دانست که دينی وقتی تا بدينحد سقوط کند، ديگر بکار قدرت نمی آيد. چرا که مردم نمی توانند امروز به اين دستور ايمان بياورند و فردا به ضد آن!
بياد خوانندگان می آوريم که بقول روحانيان وقتی در شورای خلافت از علی (ع) پرسيدند: آيا تعهد می کنی به قرآن و سنت پيامبر و شيخين عمل کنی؟ گفت: نه، به کتاب و سنت پيامبر و اجتهاد خود عمل می کنم. و وقتی به او گفتند معاويه را در مقام والی گری شام تثبيت کن و پس از گرفتن بيعت او را عزل کن تا نتواند برابر تو بايستد، جوابداد: نه، نمی توانم ستمگر را ولو برای يک لحظه در مقامی تثبيت کنم که لايق آن نيست. گويا علی، يادش نبوده است که از راه مصلحت می توان امروز «حرفها» ئی زد و فردا ضد آنها را گفت و اسلام يعنی «تازه ترين مواضع»! بر خمينی است بگويد آيا مرادش از دوره مرجع محمد (ص) و علی (ع) رويه محمد (ص) و علی (ع) بوده است و يا تبديل کردن اسلام به «مواضع ضد و نقيض» در خدمت منحط ترين و خون ريزترين و ويرانگرترين استبدادها؟ هنوز درباره مخالفت صد در صد اسلام خمينی با اسلام محمد (ص) سخن بسيار است که می ماند به شماره بعد.
******
9 - بيچاره ماکياول
پاپی بود به اسم اسکندر ششم و فرزندی نامشروع داشت به اسم سزار بورژيا که می خواست او را پادشاه ُرم کند و کرد. ماکياول مردی سياسی در دستگاه سزار بورژيا بود و کتاب شهريار را در آئين سلطنت استبدادی پايدار، نوشت. در بحث از گفتار و رفتار ضد اسلامی خمينی گفتيم که او از ماکياول پيروی می کند و اما حق اينست که درباره ماکياول ظلمی بزرگ است اگر بگوييم خمينی مقلد او است، چرا که:
علت تبعيد خمينی به پاريس
سوليوان آخرين سفير امريکا در ايران، در کتاب مأموريت در ايران می گويد شريف امامی اسباب تبعيد خمينی را از نجف به پاريس فراهم آورد. استدلال او اين بود که رفتن خمينی به اروپا سبب می گردد تماس خود را با مخالفان مذهبی از دست بدهد او به من (يعنی سوليوان) و پارسونز (سفير انگليس در ايران) گفت وقتی آيت الله به پاريس برود از نظر ايرانيان می افتد و احتمالاً ديگر هرگز از او حرفی به ميان نخواهد آمد. (ص 166 متن انگليسی کتاب).
و سفير امريکا می گويد، اما در عمل کار بعکس شد. کسانی که در نوفل لوشاتو گرد آمدند، چنان طوفان تبليغاتی برانگيختند که طومار عمر رژيم شاه را در هم پيچيد.
بدينقرار رژيم شاه اميدوار بود که خمينی در پاريس، حرفهائی را بزند و کارهائی را انجام بدهد که سبب فرو نشستن امواج انقلابی بشود. راستی آنست که اگر خمينی حرفهائی را که پس از مستقر شدن در قدرت زد و کارهائی را که حالا می کند، می گفت و می کرد، رژيم شاه تثبيت می شد و ...
خود وی نيز اقرار می کند چرا که می گويد «آن حرفها را از روی مصلحت زده است».
در شکستن عهد و پای بند نماندن بقول ها، بر خلاف تمامی اديان عمل کرده است. در حقيقت وقتی کسی در مقام رهبری، آنهم رهبری دينی، آنهم در مقابل تمامی دنيا، تعهدهائی را بگردن می گيرد و حقوقی را برای مردم برسميت می شناسد، موافق اسلام، موافق مسيحيت، موافق يهوديت، موافق دين زرتشتی (چهار دين رسمی ايران) بايد به عهد خود وفا کند.
قرآن در آيات بسيار عهدشکنی را نهی می کند و آنرا از کفر و نفاق می شمارد از جمله در آيه 100 سوره بقره می پرسد:
«آيا شده است عهدی در ميان آيد و گروهی پيمان نشکنند؟ بلکه اکثر ايشان ايمان نمی آورند».
و در آيه 27 همين سوره می گويد:
«آنان که پس از پيمان بستن، عهد خدا را می شکنند و از آنچه خدای وصل جستن با آنرا امر کرده است، می برند و در زمين فساد می کنند، آری هم آنان زيان کارانند»
و اوستا درباره پيمان شکن می گويد:
«ای سپيتمان! پيمان شکن نابکار سراسر کشور را ويران سازد. چنين کسی بسان صد تن از کسانی است که بگناه کيذ (گناه کبيره) آلوده باشند و کارش بدان ماند که کشنده مردی پاکدين باشد. ای سپتمان! مبادا پيمان شکنی، نه پيمانی را که با يک دروغ پرست بسته ای، نه پيمانی را که با يک راستی پرست بسته ای، چه هر دو پيمان است، خواه با دروغ پرست و خواه با راستی پرست»
و بخش بزرگی از عهد قديم و عهد جديد کتاب مقدس به پيمان شکنی بنی اسرائيل و تجديد پيمان ميان «يهوه» خدای يهوديان و يهوديان راجع است: موسی از سوی خدا مأمور می شود فرعون را به بلا تهديد کند باشد که او با خروج بنی اسرائيل از مصر موافقت نمايد. در بلای چهارم فرعون وعده می دهد. اما پس از رفع بلا، خلف وعده می کند. هر بار فرعون از راه سخت سری می گويد «تا آخر می روم» و مخالفت می کند. بعد از بلای دهم باز موافقت می کند. بنی اسرائيل براه می افتند. فرعون باز عهد می شکند و بدنبال آنها می رود تا مانع، رفتنشان بشود. و در دريا غرق می شود.
از آن پس، در راه رسيدن به سرزمين موعود بنی اسرائيل بارها پيمان خود را با خدا می شکنند و بارها تنبيه می شوند، اهميت وفای بعهد بهنگام ورود بعرض موعود تا بآنحد می رسد که شاهان، ظاهر را پريشان می سازند و وانمود می کنند که از راه دور آمده اند و می خواهند با بنی اسرائيل پيمان ببندند. موفق می شوند بنی اسرائيل را بفريبند و با آنها بقيد قسم پيمان می بندند. بنی اسرائيل سه روز بعد پی می برند که شاهان فريبشان داده اند. با آنها همسايه هستند. با وجود اين فريب، بلحاظ قسمی که ياد کرده بودند، پيمان نمی شکنند!
و ظاهراً جای ترديد برای کسی نيست که خمينی همه تعهدها را شکسته است. در اين کردار بضد دستور همه اديان عمل کرده است.
و موافق دستور ماکياول عمل کرده است. اما نه، چرا که ماکياول گر چه، تخلف از وعده هائی را که حاکم داده است، جايز می شمرد اما آنرا مشروط به دو شرط می کند:
- تا که ممکن است بايد به بعهد وفا شود، مگر آنکه حکومت بخطر افتد.
- در مقام تخلف بايد طوری عمل کند که مردم تخلف را از ناحيه او ندانند و به ديگران و «خبر حوادث» نسبت بدهند.
وی می نويسد: «نمی توانم از يک نمونه تازه سخن بميان نياورم. اسکندر ششم (پاپی که بعناد شهره است) هيچ جز فريب مردم نکرد و هيچ نيانديشيد، جز درباره چگونه فريب دادن. هيچ يک از فرصت ها را از دست نمی داد. هرگز کسی چون او وعده های طلائی نمی داد و به قسم های هر چه موکدتر، وفای به آنها را بر عهده نمی گرفت. و هرگز کسی نمی توانست بسرعتی که او عهد را از ياد می برد، عهد خود را از ياد ببرد. با وجود اين هنر فريب را بکمال می دانست و فريب ها را چنان بکار می برد که شست کسی خبردار نمی شد.
«حاکم اگر حفظ قدرت ايجاب کرد بايد بر خلاف ايمان، رحم و شفقت، انسانيت و مذهب عمل کند. بنابراين بايد روحيه ای داشته باشد که همسو با باد پيش آمدها هم جهت و تغيير اوضاع، بگردد. (صص 93 و 94 کتاب لوبرنس بزبان فرانسه).
با وجود اين می گويد اگر شهريار نتواند اکثريت مردم را قانع کند که تقصير وفا نکردن به وعده ها و تعهدها بر عهده او نيست، اعتبار خود را در جامعه از دست می دهد و نمی تواند برای مدتی دراز حکومت خويش را حفظ کند. نبايد مردم اعتماد خود را نسبت به حاکم از دست بدهند. برای آنکه مردم بر باور خود بمانند حاکم در صورت لزوم بايد آنها را بزور در باورشان نگاهدارد. (ص 30 کتاب) برای حل تناقض ميان بزور نگاهداشتن مردم بر باورهاشان و عمل نکردن حاکم بوعده هايش، بر آنست که حاکم مأمورانی را بگمارد تا دلخواه او را انجام دهند و بعد آنها را بگيرد و بعنوان سوء استفاده از موقعيت مجازاتشان کند و به مردم اينطور بباوراند که از جنايات زيردستان و مأمورين خود بی اطلاع بوده است (ص 38 کتاب).
خمينی در اوائل کار می کوشيد موافق دستور عمل کند، چماقداری بهمين دليل بوجود آمد که او می خواست «ديگران» دلخواه او را انجام دهند. اگر مجبور نمی شد خود عمل کند، موفق شده بود تعهدهای خود را زير پا بگذارد و بدون آنکه اعتماد عمومی را از دست بدهد، درباره قضاوت قاضيان نظير خلخالی، دربارة «عمليات مشعشعانه» حزب اللهی ها، درباره کارهای حزب جمهوری، درباره خودکامگی های «نهادهای انقلابی» و در باره زورگوئی های ملاتاريا در شهرهای مختلف، «دامن خود را مبری» می کرد.
روش غلط نسبت دادن اين کارها به اشخاص و مقام های بالا، و يا کارهائی بود که گروهائی به تقليد لنين می کردند و شعار «انقلاب دوم» را می دادند. روش درست آن بود که آن تعهدها را دائم در ذهن جامعه زنده می کرد و از راه ايستادگی بر سر آن تعهدها، شخص خمينی را وادار می کرد که به صراحت درباره تعهدهائی که کرده بود، موضع گيری کند. کينه کور خمينی و ملاتاريا به بنی صدر و کسانی که در روزنامه انقلاب اسلامی کار می کردند، اين بود که بر سر آن تعهدها می ايستادند و تا آنجا پيگيری نشان می دادند که ناگزير شخص خمينی شکستن عهد را بعهده می گرفت. يکبار او گفته است که اين گروه بيش از همه به او صدمه زده اند و از ابتدا قصدی جز بی اعتبار کردن او نداشته اند. در اين سخن که از اصرار بر سر تعهدهای پاريس قصدشان خراب کردن خمينی بوده است، دروغگو است چرا که اين گروه همه کار می کرد که خمينی را از راه عمل به تعهدهای خود، در مقام رهبری اسلامی بماند، پاسدار وحدت ملت خويش و عامل رشد سريع جامعه بشود. اما افسوس که دشمن او قدرت طلبی و نادانی خودش بود و بی لياقتی ملاتاريا که او را از هر سود در ميان گرفته است.
بهر رو، اگر پاپ اسکندر ششم و خمينی، هر تعهدی را می شکنند و هر جنايتی را مرتکب می شوند در پيروی از اين شعار ماکياولی است که «هدف وسيله را توجيه می کند». بنا بر اين اين شعار و بر وفق اصل «ضرورت استبداد صالح» بر حاکم محار می شود «بخاطر مصلحت عوام نادان» هر کار را لازم ديد انجام دهد. اين طرز فکر در همه ايدئولژيهای دوران ما «جای برجسته ای» دارد از جمله استالينيست ها وقتی با انتقاد روشهائی که در کامبوج و ... بکار رفته اند، روبرو می شوند، با خونسردی تمام می گويند: منشاء اين انتقادها «هومانيسم بورژوائی» است.
هدف وسيله را توجيه می کند
البته اين دستورالعمل عمومی ماکياول است. البته پيش از او هر قدرتی از اين دستور پيروی کرده است. اين دستورالعمل عمومی قدرت استبدادی است. و در همه «دستورالملوک» ها وجود دارد. اين دستور را کذابان در اديان و ايدئولوژی ها نيز وارد کرده اند. با اين توجيه که مردمان بر دو دسته اند: مردمان عادی و مردمانی که می توانند سرنوشت بشر را در دست بگيرند. از دسته اول اگر کسی آدم بکشد، قاتل است و بايد مجازات بشود. و از دسته دوم اگر کسی آدم بکشد، در خير و مصلحت عمومی عمل کرده است. در ادبيات همه جامعه ها، اين تقسيم بندی انسان ها و عمل هاشان، موضوع بحث های فلسفی و ادبی بسيار بوده و هنوز هست: اسکندر و ناپلئون و چنگيز، فاتح و بزرگند. و انبوه عظيم انسانها را از آن رو قربانی کرده اند که راه تعالی بشر را باز کنند. اين اشخاص از افتخارهای ملت ها هستند، حال آنکه اگر يک يونانی، يا مغولی، يا فرانسوی عادی کسی را می کشت قاتل و منفور می شد و اعدام می گشت ...
در اسلام، هدف وسيله را توجيه نمی کند. برای هدف خوب از وسيله بد نمی توان استفاده کرد. بيشتر از اين اسلام هدف را از وسيله، خدا نمی داند. همه اسلام مبارزه با اين روش است. برای آنکه خواننده باندازه زشتی استفاده از روش بد برای رسيدن به هدف خوب پی ببرد، داستان قرانيق را مثال می آوريم: اشراف قريش از پيامبر خواستند به بت های بزرگ آنها هم مقامی نظير شفيع بدهد تا آنها هم خدای محمد را قبول کنند و اختلافات از ميان برداشته شود. بنا بر قرآن، (سوره اسراء آيه های 75-73) خدا به محمد (ص) می گويد:
«و نزديک بود فريبت دهند که بدانچه وحی فرستاديم بتو، از قول ما دروغ افزائی. اگر اينکار را می کردی البته تو را بدوستی می پذيرفتند. و اگر استوار و پابرجايت نکرده بوديم، نزديک بود بدانان کمی متمايل شوی. اگر چنين می کردی عذاب دو جهان را دو چندان بتو می چشانديم و از ما ياوری نمی يافتی.»
بدينقرار، وسوسه استفاده از هر وسيله برای رسيدن بهدف خوب آنقدر قوی است که پيامبر را نيز نزديک بوده «کمی متمايل» کند.
با وجود اين بخشی از روحانيان که برای خدمتگزاری بحاکمان مستبد، دين را وسيله توجيه استبداد می گردانيدند، از هيچ جعلی روی گردان نبودند و نيستند. از جمله به امام صادق رفتاری را نسبت می دهند که بی کم و کاست عمل به دستور «هدف وسيله را توجيه می کند» است: به او نسبت می دهند که دست به شکم منصور خليفه عباسی می زد و در محاسن بزرگی شکم او سخن ها می گفت و ...
اين روحانيان، قرآن را از ياد می برند و رفتار علی را فراموش می کنند که او دست به بيعت ابوسفيان و ابن عباس را که سران دو طايفه بزرگ قريش بودند، رد کرد چرا که بنظر او هدف وسيله را توجيه نمی کرد. و براستی اگر می پذيرفت، خليفه و امام امت اسلام نبود، بلکه دست نشانده رؤسای قريش بود. او به هدف خوب نمی رسيد بلکه جامعه اسلامی را بعهد جاهليت يعنی نظام قبيله ای عرب باز می گرداند.
اما ماکياول نيز بشرطی استفاده از هر وسيله ای را برای رسيدن به هدف تجويز می کند که: «سبب کينه و نفرت عمومی نسبت بحاکم و تحقير حاکم نگردد». خمينی برای رسيدن به هدف از هر وسيله ای استفاده کرد اما نتوانست چنان کند که کينه و نفرت عمومی و حس تحقير را نسبت بخود و وليعهدش برنيانگيزد.
ثبات حکومت و نفرت و تحقير
ثبات حکومت باين است که حاکم مورد نفرت و تحقير قرار نگيرد:
روسو، فيلسوف فرانسوی می گويد: «ماکياول به اين عنوان که می خواهد به شاهان درس بدهد، درس های بزرگی به ملت داد». از جمله درسهای او يکی اينست که موقعيت حاکم از وقتی متزلزل می شود که حس نفرت مردم نسبت به او برانگيخته می شود. وقتی سقوط می کند که ديگر در نظر مردم بی اعتبار شده و در او بديده حقارت می نگرند. شاه مثال زنده ای است برای درستی اين نظر.
ماکياول می گويد: برای اينکه حاکم مورد نفرت عمومی قرار نگيرد، بايد نسبت به جان و بخصوص مال و ناموس مردم قصد سوء نکند (ص 96 کتاب).
برای اينکه کينه برنيانگيزد، بايد در عين قساوت معروف به «با رحم» باشد. به سخن ديگر بايداز قساوت درست استفاده کند. می گويد: سزار بورژيا، بی رحم بود اما از اين بی رحمی در جهت وحدت، صلح، وفاداری به رم استفاده کرد. ص 86 کتاب). تأکيد می کند که حاکم بايد «ميانه روی، احتياط و انسانيت» را رعايت کند. دوام حکومت بهتر تضمين می شود اگر از حاکم بپرسند، حاکم بايد ميان محبوب شدن، و هيبت داری ،دومی را انتخاب کند. (ص 87 کتاب) با وجود اين بايد توجه کند که اگر نتوانست دشمنی را دوست بگرداند، بايد مراقبت کند که کسی را دشمن نکند. (ص 88 کتاب)
با وجود اين همه، همواره بايد بخاطر داشته باشد که نمی تواند بطور مؤثر قدرت خود را حفظ کند اگر از نفرت و تحقير مردم در امان نماند. لازم ترين کار اينست که مردم را از خود راضی نگهدارد. (ص 97 کتاب)
بسيار بوده اند حکومتهائی که برای دوام خويش به نيروی نظامی تکيه کرده اند و قلعه استحکامات ساخته اند، اما بپاشيده اند. پايدارترين قلعه ها، علاقه و رضايت مردم است (ص 115 کتاب)
و برای اينکه حس حقارت را برنيانگيزد، بايد:
- نگذارد فريبش دهند (ص 97 کتاب)
- تملق گويان را بخود راه ندهد (ص 124 کتاب)
- پيش از تصميم شور کند و بخصوص از تصميمات ضد و نقيض پرهيز کند. اگر امروز يک حرف را بزند و فردا مخالف آنرا بگويد، از نظر مردم می افتد و تحقيرش می کنند (ص 125 کتاب)
- بدون شور عمل نکند وگرنه، کار امروز را فردا خراب می کند، خرابی بر خرابی اضافه می کند و سقوط خود را تسريع می کند (ص 125 کتاب)
- دانش و هنر را ترويج کند (ص 120 کتاب)
- وزيران شايسته انتخاب کند (ص 122 کتاب)
اما خمينی چند بار گفته است، فريب خورده است؟ درباره تصميمات ضد و نقيض کارش به موضوع مضحکه جهانيان واقع شدن رسيده است: روزی «نخست وزير» از نزد او بيرون می آيد و می گويد امام با پادرميانی الجزاير برای خاتمه جنگ بر وفق شرائط ايران موافقت فرمودند و فردايش هاشمی رفسنجانی از نزد او بيرون می آيد و می گويد: امام فرمودند واسطه شدن الجزاير مورد ندارد و جنگ ادامه دارد. درباره تملق دوستی و مسابقه در تملق گويی، وضع از دوره شاه بدتر شده است. کار به شرک رسيده است و فردی که خود را فقيه می داند يکبار بگفته است نام او را در رديف خدا آوردن شرک است. همه تملق های، فخرالدين حجازی را در حضور شنيده و ديده اند. تازه اين شخص از نزد او بيرون آمد و گفت: حق مطلب ادا بکردم و يک هزار را نگفتم!! درباره شور کردن، خود وی نه تنها عادت بشور کردن ندارد بلکه خطاب به قضات ديوان کشور گفت، شور وقتی لازم می شود که آدم علم نداشته باشد. لابد پيامبر که همواره شور می کرد، همواره علم نداشت و يا علی که می گفت کسی که شور می کند در عقل ديگران شريک می شود و کسی که استبداد می کند، هلاک می شود، نه علم داشت و نه خبر از اينکه اگر کسی علم داشت ديگر شور بر او لازم نيست. کسی که هنوز نمی دانند بفرض داشتن علم جامع، باز هر روز امرهای جديدی واقع می شوند و هر تصميمی بايد با توجه به مجموع شرائط و مقتضيات روز باشد، چگونه عالم و فقيه و ولی است؟ همين تصميم های ضد و نقيض که عادت و مايه تحقير مردم شده است بر نادانی و استبداد به رأی «ولی فقيه» کفايت نمی کند؟ وقتی از منتظری درباره تصميمات ضد و نقيض پرسيدند، گفت: ديروز، ديروزه و امروز، امروزه!!
اما درباره ترويج دانش و هنر، وضع بصورتی است که همه از آن آگاهيم. وقتی پی در پی به او هشدار دادند که مغزها فرار می کنند گفت: بجهنم که می روند! ... و از داستان تقدم مکتبی بر عالم، که بهانه وزير و وکيل کردن نادان گشت همه آگاهيم. اما درباره وزيران خود او گفت: نگوئيد رجائی علم ندارد، عاقل است ...
و نيز می دانيم که بر خلاف اسلام، خود را مالک جان و مال و ناموس مردم می داند و رفتارش بدتر از رفتار مالک با برده است:
- بر خلاف اسلام مشتی جانی را بقضاوت منصوب کرده است و آنها چندين هزار تن را از کودک تا پيرمرد و پيرزن اعدام کرده اند و هزاران تن را در زندانها در بدترين شرائط نگاهداشته اند.
- برخلاف اسلام، کودکان را حتی بدون آموزش نظامی به جنگ می فرستد و آنها را موج موج از ميدانهای مين می گذراند تا راه باز کنند.
- امنيت مالی نيز برای کسی باقی نگذاشته است و چنان هرج و مرجی بوجود آورده است که سود بران (بقول خودشان وضع چنان خر تو خر است که) يکساله باندازه بيست سال نفع می برند!
- درباره نواميس مردم: دختران و زنانی را که دستگير می شوند بر پاسداران حلال می شمرد و ...
ثبات حکومت و وزيران قابل
- ثبات حکومت در گرو بکار گماردن وزيران قابل است:
ماکياول درباره نحوه رفتار با شخصيتها می گويد احکام و قواعدی را بکار می برندکه عبارتند از:
قاعده اول -کسی که اجازه بالا رفتن به ديگری را می دهد خود را از بين می برد.
قاعده دوم - هر کس را که از خود شخصيت و اعتباری دارد بايد از بين برد. مردم عادی هرگز عصيان نخواهند کرد.
قاعده سوم - کسانی را که احتمال تبديل شدن بقدرت جانشين دارند را بايد از ميان برداشت.
قاعده چهارم - ياران و همقدمان روز اول را بايد از بين برد و عناصری را بکار گرفت که در آغاز استقرار قدرت جديد مظنون يا بی اعتبار بودند. اينان با وفاداری خدمت خواهند کرد.
قاعده پنجم - ميان نيروی مسلح و جامعه بايد بر نيروی مسلح تکيه کرد.
اين قواعد را دو دسته حکام بدو گونه انجام می دهند:
دسته اول: آنها که بدون توجه به حصول چهار شرط اساسی اينکار را می کنند، در نتيجه رهبران با شخصيت را از بين می برند و « اراذل» را بحکومت می رسانند. وقتی بر اين عامل عامل عدم رضايت عمومی اضافه می شود، بلا بر می خيزد و حاکم بينوا در طوفان تنها می ماند. شاه بهترين مثال پيروی از قواعد پنح گانه بالا بدون توجه به رعايت چهار شرط اساسی است.
دسته دوم: آنها که چهار شرط را رعايت می کنند: شرط اول اينکه بهترين استعدادها را جانشين شخصيت هائی کردن که حذف می کند و شرط دوم حفظ علاقه مردم بخود و شرط سوم اين که حاکم خود تصدی امور را بر عهده بگيرد و شرط چهارم حفظ تعادل ميان نيروی مسلح و مردم است، طوريکه مردم ناراضی نشوند و نيروی مسلح، حاکم را بر خود مسلط ببيند. اگر نيروی مسلح حاکم را تابع فشارهای خود بگرداند، بتدريج حاکم در نظرش بی اعتبار می شود و از او آلت دست می سازد و بجان مردم می افتد و مردم ناراضی می شوند و شرائط برای سقوط حاکم فراهم می شود و ...
ماکياول عمل بقواعد با رعايت شرائط را امری بسيار مشکل می شمرد و بلحاظ سختی کار، انتخاب وزراء دولت را بسی مهم می داند می نويسد:
« سه نوع مغز وجود دارد: نوع اول مغزهائی هستند که استعداد درک و فهم امور را دارند. نوع دوم مغزهائی هستند که اين استعداد را ندارند اما وقتی برايشان مشکل شرح گردد و توضيح داده شود، می فهمند. نوع سوم مغزهائی هستند که نه استعداد درک و فهم را دارند و نه بعد از توضيح می فهمند. نوع اول بهترين و نوع دوم هنوز خوب و نوع سوم بکاری نمی آيد». (صصص 122 و 123 کتاب)
خمينی به هر پنج قاعده عمل کرده است اما هيچيک از چهار شرط را رعايت نکرده است خود تصدی امور را بر عهده ندارد و غالباً برای جبران ضعف متصديان امر، دخالت می کند در نتيجه، از اعتبارش روز بروز کاسته و بر تکيه اش بوسايل فشار و اختناق روز بروز افزوده می شود. طوريکه در عمل بازيچه گردانندگان سپاه پاسدار و دادگاه انقلاب و چند اطرافی نالايق شده است. بعنوان مثال زير فشار يکدسته طرفدار صلح می شود و زير فشار يکدسته ديگر طالب ادامه جنگ می گردد. در نتيجه بر نارضائی عمومی زمان بزمان افزوده می شود و او و اطرافيانش در نظرها حقير و حقيرتر می شوند. اينهمه لطيفه که در مدت يکسال اخير برای او و منتظری ساخته اند، در مدت 55 سال برای شاه و پدرش نساخته بودند. ساخته شدن لطيفه نشانه بی اعتباری نيست، اما مقبوليت و عموميت پيدا کردنش نشانه بی اعتباری است. تا زمينه اجتماعی بوجود نيايد، لطيفه اگر هم ساخته بشود، انتشار پيدا نمی کند.
اما از همه درخور توجه تر، انتخاب وزراء است. اين قاعده را که بايد از ميان مظنونان و بی اعتباران آغاز انقلاب وزير انتخاب کرد، رعايت کرده اند: برای مثال نخست وزير کسی است که بمناسبت جشن های 2500 ساله شاهنشاهی، نمايشگاه بر پا کرده است و وزير آموزش و پروش نامه پوزش و تسليم بفرماندار نظامی رژيم شاه نوشته است. گفتن دارد که بعد از افشای نامه، اين وزير برای جمع کردن آبروی ريخته به سراغ دو سه گروه از گروه هائی می رود که با ائتلاف با يکديگر، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی را تشکيل داده اند. گريه کنان از آنها می خواهد که در ازای خدمتگزاری آبروی او را بخرند و شهادت بدهند که با آنها همکاری داشته و «به دستور سازمانی» آن را نوشته است !! بعد که در سازمان مزبور اختلاف شد، گروهی ماوقع را بازگو کردند. يکی ديگر از وزراء عضو حزب رستاخيز بوده است و يکی ديگر در گروه نهاوندی بوده است و وقتی عکسش را که بحال تعظيم در حضور شاه ايستاده بود، به او نشان می دهند، می گويد، بله قرار بود شاه را ترور کنيم، من مأمور ترور شاه بودم، اما اقتضا پيش نيامد. به اين مناسبت بود که بحضور شاه رسيدم !! ...
با وجود اين اصرار دارند وزراء نه تنها استعداد درک و فهم نداشته باشند، بلکه استعداد توضيح شنيدن و فهميدن را نيز نداشته باشند. خشک سر باشند. يکی از نزديکان بهشتی نقل می کرد که روزی بنزد او رفتم و گفتم حق بجانب رئيس جمهوری است چرا نمی گذاريد اشخاص لايق مصدر کار بشوند و کشور را خوب اداره کنند؟ شما آنقدر بی هوش نيستيد که ندانيد از رجائی و وزرای او نخست وزيری و وزارت بر نمی آيد. می گويد، بهشتی پاسخ نداد. با اصرار به او گفتم، من دوست شما هستم تا جواب ندهيد دست بر نمی دارم. بهشتی ناچار پاسخ داد: اگر اشخاص با سواد و لايق متصدی امور شوند، ديگر چه نيازی بما خواهند داشت؟ بدون مراجعه به ما کارها را انجام می دهند و در اين صورت رشته امور از دست روحانيت بدر می رود.
از قرار ماکياول فکر اين مورد را نکرده بود. موردی که قدرتمندان خود از علم و استعداد اداره امور کشور محرومند و بلحاظ موقعيت سياسی - اجتماعی خاصی که دارند می ترسند رشته کارها را بدست اشخاص با سواد و لايق بسپرند. هر چند اگر اين مشکل نيز وجود نمی داشت، عمل به قواعد پنجگانه با رعايت شرائط چهارگانه ممکن نبود و سرانجام کار مستبد را بسقوط می کشاند. همانطور که بقول خود او سزار بورژيا با آنکه همه قواعد را رعايت می کرد، اما از رعايت همه شرائط ناتوان می شد و بالاخره سقوط کرد.
در حقيقت نمی توان هر کس که شخصيت و اعتباری از خود دارد را از بين برد و آنوقت استعدادهائی را پيدا کرد که استعداد درک و فهم و حل مسائل را داشته باشند. چرا که اينطور اشخاص بزودی صاحب شخصيت و اعتباری از خود می شوند و محبوبيت پيدا می کنند و قابليت جانشينی پيدا می کنند. و قدرت استبدادی ناگزير می شود آنها را حذف کند. از اينروست که مستبدها، حکومت را با همکاری استعدادهای خوب شروع می کنند و با استعدادهای پست بپايان می برند طوريکه در ايام سقوط نالايق ترين ها هستند که متصدی امور می شوند. قاضی روسی دادگاه نورنبرگ، با توجه به اين رويه بود که به رئيس ستاد ارتش هيتلری گفت: يکی از عوامل شکست شما اين بود که جنگ را با بهترين فرمانمدهان شروع کرديد و آنرا با بدترين فرماندهان خاتمه داديد.
خمينی به يک قاعده بيش از قواعد ديگر استبداد، اهميت داده است و آن اينکه مراقبت کرده است تا هيچ آدم با شخصيتی در رأس هيچيک از مسئوليتها نماند و ثانياً همه مسئولان درجه اول مغضوب مردم با شند، طوريکه نه تنها در موقعيت خود وابسته به خمينی باشند بلکه حتی در حيات خيش نيز وابسته به موقعيت خمينی باشند. کداميک از کسانی که مقامات را بنا حق اشغال کرده اند و کداميک از کسانی که در عين جانی بودن لباس قاضی پوشيده اند، بدون استبداد خمينی، از خشم و انتقام مردم در امانند؟
با وجود اين از آموزش قرآن غافل است آنجا که می گويد (سوره نحل آيه 76):
«خدا بدو مرد مثال می آورد: يکی از ايندو گنگ است و بکاری توانا نيست. اين مرد "مولای خويش ياری است که او را به هر سو" بگرداند خيری ببار نياورد. آيا اين مرد "با کسيکه به عدل امر می کند و براه راست می رود" برابر است؟»
او نمی داند که «آلت فعل»ها باری بر دوش او هستند و ...
در نتيجه حاکم شدن نالايقان نادان، برای ماندن بر سر قدرت، کار ملاتاريا در بحران سازی خلاصه شده است و از هيچ جنايتی روگردان نيست: در تاريخ بوده اند، «سرداران» خونخواری که برای گذشتن از آبی يا مردابی سربازان و بيشتر اسيران را در آن خوابانده اند و قشون را از روی اجساد آنها عبور داده اند. اما شايد اولين بار شد که «ولی فقيه» نوجوانان 13 تا 15 ساله را در امواج پی در پی از روی مناطق مين گذاری عبور داده است تا راه «نيروهای مسلح جمهوری اسلامی» را باز کنند!
گمان نمی داريم ماکياول جنايتی چنين هولناک را تجويز می کرد. چرا که او شرط بقاء حکومت را وحدت توام با رضايت ملت می دانست.
******
10- خمینی و اسلام و روحانیت
پیش از این گفتیم که یکی از وظایف امامت ، حفظ وحدت است و این وظیفه اصلی او است از امام صادق پرسیدند ، امامت برای چیست ؟ پاسخداد برای حفظ وحدت است . رفتار علی در امر خلافت و رفتار امامان دیگر را این وظیفه بنیادی توجیه می کند . خمینی در دوران انقلاب همین وظیفه را انجام داد . با بیان روشنی سبب وحدت روشنفکران و روحانیان و مستضعفان شد و این وحدت رژیم شاه را سرنگون ساخت .
یک قاعده اجتماعی که از تجربه های انقلابی بدست آمده اینست که عموم در قول و بیانی موافق شده اند و این موافقت سبب پیروزی انقلاب شده است . بعد از پیروزی ، این بیان خود سبب اختلاف نمی شود . بلکه حفظ وحدت منوط به اجرای بیانیه ای است که همه در آن موافق شده اند . انقلاب هایی که بعد از پیروزی ، یک دوران کشمکش های شدید دیده و به استبداد انجامیده اند ، انقلاب هایی هستند که در آنها رهبری از اجرای بیان خودداری کرده و سبب بروز اختلاف ها شده است . در طول تاریخ و تاریخ همه جامعه ها ، تمامی رهبرهایی که از اجرای بیان انقلاب خودداری کرده و خواسته اند حاکم بلامنازع بشوند ، خود قربانی قدرت طلبی خویش شده اند و جریان سقوط خمینی نیز نشان می دهد وی از این قاعده مستثنی نیست .
بلحاظ اهمیتی که اجرای بیان در حفظ وحدت جامعه دارد و از آنجا که اجرای بیان برای از میان برداشتن اختلاف ها و تحکیم پایه های وحدت اجتماعی است ، پیامبران و متفکران از قديم ترين زمان ها کوشيده اند، روشهائی را بيابند بلکه بدانها بيان را از خطر تفسيرهای دلبخواهی و رهبری را از خطر استبداد حفظ کنند. از جمله ايمان را عمل به بيان و وفای بعهد تعريف کرده اند. قرآن به تکرار می پرسد (از جمله در سوره صف آيه 61):
ای کساني که ايمان آورده ايد چرا بحرفی که می زنيد عمل نمی کنيد؟
در همين قرآن برای مؤمن و کافر صفاتی برشمرده است که بعضی از آنها را در اينجا می آوريم تا خوانندگان وسيله سنجش پيدا کنند و با آن گردانندگان رژيم خمينی را بسنجند:
1- صفات مؤمن
عادل - راسخ در علم - صبور - اهل ذکر و خدا دوست- مجاهد، قائم به قسط - امين - با ثبات قدم- دل مطمئن - وفادار به عهد - خردمند - يکسان کننده فعل با قول - متواضع - اهل اتفاق - پرهیز از خبرچين و خبرچينی کردن - اجتناب از ظن و گمان - انتقاد پذير - برادری کردن و برادری جستن - اميدوار - مؤمن به کتاب و عامل بدان.
2- صفات کافر
ظالم - جاهل - عجول - غافل از ذکر و خدانشناس - خائن در امانات- ياغی - بی ثبات در قول و عمل-دل نامطئمن - عهد شکن - بی خرد - مخالف قول عمل کننده - مستکبر - خبرچين و ا ختلاف افکن - ظن پرست - انتقاد ناپذير - کينه توز و اهل غيظ - مذبذب منافق - مأيوس و کافر بکتاب
دقت در صفات مؤمن بر اهل خرد معلوم می کند که عنصر اصلی صفات مؤمن عدم زور و مخالفت با زور است و دقت در صفات کافر روشن می کند که عنصر اصلی صفات کافر، زور و بکار بردن زور بعنوان تنها روش است.
بدينقرار بيان و ايمان برای آنست که بشر بتدريج از مهلک ترين بيماری ها که زورپرستی است رها شود و از اتفاق يکی از مهمترين عوامل پيروزی انقلاب بزرگ ما نيز در همين بودکه سبب تغيير روش و رابطه ميان گرايشهای سياسی می گرديد. در زمان شاه رابطه سياسی و روش سياسی از بين رفته بود و زور در عريان ترين صورت تنها رابطه رژيم و مخالفان شده بود و رژيم شاه تنها يک روش بکار می برد و آن هم زور در خشن ترين شکلش بود.
بيان عمومی انقلاب اسلامی، نويد پايان پذيرفتن اين رابطه و اين روش بود. همه بر اين گمان بودند که با سرنگون شدن رژيم شاه، رابطه ها و روشها سياسی می شوند.
جبهه اسلامی بيش از همه بر آزاديها، تکيه می کرد و حق هم همين بود. در حقيقت وقتی اسلام خود را بهترين روشها می داند، پس از آزادی بيش از همه سود می برد چرا که در آزادی و تنها در آزادی است که امکان «گوش دادن بقول ها و انتخاب بهترين آنها» وجود دارد. در ماه های اول بعد از سقوط شاه نيز بنا بر بحث آزاد شد، اما بزودی ملاتاريا که چنته خويش را خالی می ديد و اسلام را نه روش رشد انسان که وسيله حکومت مطلقه خود می شمرد، بانواع حيل از ادامه آن جلوگيری کرد.
در ماههای پيش از انقلاب، حجتی کرمانی و تنی چند از نمايندگان مجلس قلابی که از گرايش گردانندگان حزب جمهوری به استبداد، نگران شده بودند، به بنی صدر مراجعه کردند که شما پايه گذار بحث آزاد هستيد، بيائيد از نو بحث آزاد را برقرار کنيد، بلکه جوّ سياسی کشور آرام بگيرد. بنی صدر به آنها می گفت مگر فراموش کرده ايد که دو دسته با اينکار مخالف هستند:
- آنها که گفته اند، فايده اين بحث آزاد به بنی صدر و اسلام بنی صدر می رسد و ضرر آن به «اسلام ولايت فقيه»
- آنها که می خواهند بهر قيمت رژيم استبدادی برقرار کنند و البته با بحث آزاد نمی توان رژيم استبدادی برقرار کرد.
اين دو دسته اينک با هم يکی شده اند و نخواهند گذاشت، بحث آزاد برقرار بشود. آنها گفتند به نزد امام می رويم و از او بموافقت، دستور می گيريم که اين بحث ها در راديو و تلويزيون برقرار بشوند. رفتند و موافقت گرفتند و در عمل خلاصه شد در چند جلسه بحث قلابی ميان گردانندگان حزب جمهوری و حزب توده. همان هم دنباله پيدا نکرد.
بدينقرار زورمداری و زور را به تنها رابطه با ديگران و حتی با مسلمانان تبديل کردن و از آن بعنوان تنها روش استفاده کردن، روی برگرداندن از اسلام و رفتن براه کفر و استفاده کردن از روش کفر است.
عمل خمينی علاوه بر عهد شکنی، با نصوص قرآنی در امور زير نيز مخالفت صريح دارد:
1- شوری
2- قضاوت بعدل، اهميت قضاوت و استقلال آن از تمايلات قدرت سياسی تا بدانجاست که « شبهه»ای را برای اجرا نکردن حد کافی می داند و قاضی را مکلف می کند تا می تواند در پی يافتن شبهه ای برآيد که به استنادش حکم را صادر نکند. قاضی بايد با متهم ياری کند تا او از اتهام خلاصی بجويد. و در رژيم «عدل اسلامی» خمينی، کمتر بهانه ای برای صدور حکم اعدام کفايت می کند. هر بار نيز شدت ستم و قساوت چند قصاب که مسند قضاوت را بناحق اشغال کرده اند، سبب بالا گرفتن مخالفت عمومی می شود که «جريان تبليغاتی» بوجود می آورند و «روحانيت مبارز قم» و ... و «مجلس» برخلاف صريح قرآن، خواهان شدت عمل می شوند و کسی هم جرأت نمی کند به اين دژخيمان بگويد بر فرض که شما راستگو باشيد و کسانی مرتکب جنايت شده باشند، اگر مسلمان هستيد چرا به اين آيه قرآنی عمل نمی کنيد؟:
اي کسانيکه ايمان آورده ايد، برای خدا متکفل امر (عدل) و نمونه و الگوی قسط باشيد. و کينه قومی شما را بر آن ندارد که از عدل دوری کنيد. دادگری کنيد. دادگری به تقوی نزديک تر است. بخداوند پارسائی جوييد. همانا خدا بدانچه می کنيد آگاه است (سوره مائده، آيه 8)
نتيجه محکوم کردن به صرف شبهه و اغلب بصرف ايجاد ترس، از بين رفتن جوّ اسلام است.
3- تبديل جو صلح به جوّ بحران و کينه. اسلام بمعنای «شرح صدر» باز شدن افق و بيرون آمدن از تنگنای تضادها و کينه هاست. سلامتی و صلح جستن است. اهميت صلح تا بدانجاست که علی به نيروهای خود دستور می دهد تا دشمن دست به اسلحه نبرده است، حق نداريد حمله کنيد، چرا که «دوست نمی داريم ناموس صلح بدست سربازان اسلام شکسته گردد» و يکی از شگرفی های انقلاب ما اين بود که گل بر گلوله پيروز شد. اگر زبان خمينی را وقتی در پاريس بود با زبان خمينی وقتی در تهران بر قدرت مستقر شد، مقايسه کنيم، بهتر متوجه می شويم چگونه وی و ملاتاريا از معنويت انقلاب بريدند و با اتخاذ خشن ترين بيان ها و بی رحمانه ترين روشها، به ماترياليسم ابتدائی سرمايه داری، بلکه به ماترياليسم استبدادهای دوران جاهليت بشر روی آوردند. با مطالعه سخنان خمينی در يکسال اخير، خطوط اصلی فکر و عمل او و دستيارانش اينها هستند:
- از کودتا بدينسو، بارها مردم را بر خلاف نص صريح قرآن به جاسوسی يکديگر خوانده است و حتی يکبار به برادری و آشتی نخوانده است.
- مردی که به ايرانيان می گفت: رگبار گلوله ها را با رگبار گل پاسخ بدهيد، کار ماديگری منحط را بدانجا رسانده است که مردم را به تماشای شادی «مادری در اعدام فرزندش» می خواند.
- مردی که از کشتن مگسی رنجور می شد، امروز قضاوت را به سخت دلی و بی رحمی می خواند هزارها اعدام می کند. و از ياد می برد که اين اعدام بهترين دليل محکوميت او است، چرا که بقول خودش اين ملت با وحدت در «انقلابی صد در صد اسلامی» شرکت کرد و اگر امروز آنقدر از اسلام بيرون رفته و با آن دشمنی می کنند که واجب القتل می شوند، دست کم يک عامل، ناتوانی او و دستيارانش در رهبری است.
- مردی که می گفت اظهار حقايق بهر قيمت واجب است، امروز از ديگران گذشته به مسئولان و ائمه جمعه دستور می دهد، مطالبی را که موجب تضعيف «قضات» می شود نگويند. همان زبان شاه که مأموران ساواک و قضات دادگاههای نظامی را نبايد تضعيف کرد.
- در نتيجه زبان سياسی دوران ولايت فقيه به زبان مدح و قدح، ستايش و ناسزا خلاصه شده است. از کارهای ابداعی ملاتاريا يکی اينست که چون هنوز راه و چاره پول دادن به روزنامه های غرب را ياد نگرفته اند و با وضعی که بوجود آورده اند، بر فرض هم پول بدهند، هيچ روزنامة با اعتباری جرأت مداحی از رژيم خمينی را نمی کند، پول بيت المال را به «هيأت های نمايندگی» می دهند و اينها به اطراف و اکناف عالم سفر می کنند و باز می گردند و از خودشان و «امام» تعريف می کنند. و خمينی به استناد اين تعريف ها، به مردم اطمينان می دهد که از مرگ گروه گروه جوانان خود در جنگ ناراحت نشويد، همه دنيا از انقلاب و رهبر آن ستايش می کنند. خود وی در اين يکسال حتی يکبار، روشهائی را که قرآن به پيامبر و مؤمن القاء می کند بکار نبرده است. در عوض روشهائی را بکار برده است که قرآن از آنِ فرعونيان و طاغوت دانسته است:
- ناسزا و بهتان و برچسب و ..
- دست انداختن و مسخره کردن
- تحقير
- جلوگيری از بيان ديگران
- مترسک تراشی
- تشويق به زورگوئی و استفاده دائمی از چماق تکفير
- و ...
و ما در برابر خوانندگان و همه اهل ايران خود را متعهد می گردانيم که اگر در يکسال اخير از قول خمينی يک سخنرانی آوردند که از امور بالا بيرون بود، ما بی چون و چرا از خطای عدم پيروی از وی پوزش طلبيده و بی قيد و شرط پيرو حکم او شويم ...
4- نتيجه شکستن عهد و خلاف اسلام هائی که بر شمرديم اين شد که ايران، ايرانی که داشت از بن بست رابطه قهرآميز، بدر می آمد و می رفت که ميان گرايش های سياسی، رابطه سياسی و روش رفتار با يکديگر نيز، سياسی بشود و در اين دنيای آشفته، کشور از خطر عقب ماندگی و در نتيجه سقوط، بياسايند، از نو رابطه و روش قهرآميز شد و کشور در بحران های عميق و خطرناک داخلی و خارجی فرو رفت. در اينجا جا دارد به آنها که بروش کار بنی صدر در انشاء ميثاق خورده می گيرند، بگوييم که ضابطه عمل موافقت با فکر و روش اين و آن گروه سياسی نيست، بلکه سياسی کردن رابطه ها و روشها بر وفق بيان عمومی انقلاب و برای حفظ کشور از دخالت های قدرت های خارجی است.
ميثاق در سه اصل خلاصه می شود: استقلال و آزادی و عدم هژمونی هيچ سازمان و شخصيتی.
تجربه انقلاب نشان داد که وقتی عقيده و زور با هم در دولت جمع شوند، فساد و فسادی بی مانند ببار می آورند. بنابراين، عمل منتخب مردم بمعنای هيچ موافقتی نيست، جز موافقت با حق سازمانها و افراد در فعاليت آزاد و آسودگی از هژمونی طلبی اين بر آن و در نتيجه بازگرداندن رابطه و روش قهرآميز به رابطه و روش سياسی.
مردم ايران و نسل امروز نبايد اين تجربه بزرگ را که بقيمتی سنگين بدست آمده است از ياد ببرند: کوشش هر دسته برای تحميل حاکميت خود بر کشور از راه زور موجوديت کشور را بخطر می اندازد. مسئله تنها در اين نيست که سرنوشت دسته زورگو سرنوشت دسته شاه و دسته خمينی می شود، بلکه مسئله اينست که در جهانی که هر روز بيشتر در بحران فرو می رود، ادامه بحرانها قهرآميز داخلی و خارجی، (تجربه لبنان پيش چشم است) حيات کشور ما را بخطر می افکند. امروز کار برخوردهای قهرآميز از برون دستگاه روحانيت، بدرون اين دستگاه و حتی به درون گروه حاکم کشيده است.
******
11 - خمينی و روحانيت
ديديم که وظيفه امام حفظ وحدت بود و خمينی پس از پيروزی انقلاب، وظيفه خويش را ايجاد استبداد دينی قرار داد و در نتيجه عامل استحاله وحدت به اختلاف و دشمنی های خونين شد. در پی باور به «معجزه بحران» و برابر بحران سازيهای پی در پی، روحانيت را به 5 گرايش تقسيم کرد و در نتيجه ملاتاريا که يکی از اين 5 کرايس است نيز به سه جناح تقسيم شد که از هم اکنون به صف بندی در برابر يکديگر مشغولند.
وقتی در مجلس خبرگان بر خلاف اظهارات صريح خمينی در پاريس، مسئله ولايت فقيه طرح شد، بنی صدر به 9 دليل با آن مخالفت کرد. يکی از 9 دليل، اين بود که ولايت فقيه بلحاظ آنکه تقليد کورکورانه ای از فکر ارسطوئی است که از راه کليسا در قلمرو اسلام رسوخ کرده است، با وضعيت فعلی روحانيت، سازگاری ندارد. استقرار ولايت فقيه ايجاب می کند که تشکيلات روحانيت شيعه نيز همانند تشکيلات کليسای مسيحی بشود، و اين امر برای کشوری که ميان دو ابرقدرت قرار گرفته است، بسيار خطرناک است، چرا که عامل وحدت را به عامل اختلاف تبديل می کند و کار را بجائی می رساند که روحانيان بمبارزه قدرت کشانده می شوند و يکديگر را حذف می کنند. وضعیت کنونی، درستی اين استدلال و دقت پيش بينی را نشان می دهد. جا دارد برای روشن کردن بيشتر نقش خمينی در معرض نابودی قرار دادن روحانيت، بحث را بر آن استوار کنيم:
فکر ولايت فقيه از ارسطو اخذ شده است و آنها که جانبدار اين فکر هستند حتی اصطلاحات را نيز از وی اخذ کرده اند، اما اين فکر بدون سلسله مراتب و اطاعت پايين از بالا ممکن نيست. ولايت، بدون کسب اختيارِ دادن و گرفتن عنوان متدين واقعيت پيدا نمی کند. و اين امر با اصول و فروع اسلام مخالف است و روحانيت شيعه نيز بر اساس آزادی اجتهاد و با حرام کردن تقليد بر مجتهد و آزادی تقليد، شکل گرفته است و نمی تواند سازمانی نظير سازمان کليسای کاتوليک را بپذيرد.
ولايت فقيه بر اساس ثنويت استوار است. در حقيقت در نظر افلاطون و ارسطو، مردم به دو طبقه تقسيم می شوند «نخبه ها» که برای حکومت کردن خلق شده اند و مردم عادی که در حکم حيوانات هستند و برای اطاعت کردن خلق شده اند، آن ثنويت مخالف توحيد است و اين «نخبه گرائی» مخالف بيان صريح قرآن است. بنا بر قرآن، پيامبران از ميان «امی»ها برانگيخته می شوند (سوره جمعه، آيه 2) و باز بنا بر قرآن اراده خدا بر اينست که مستضعفان وارثان و امامان زمين بگردند (سوره قصص آيه 5). نه تنها با اصول دين مخالف است، بلکه قرآن با آنکه دعوت به ياد گرفتن فقه کرده است، هيچگاه نگفته است، فقيه بر مردم حکومت می کند. قرآن وظيفه فقيه را اينطور معين می سازد:
حاجت نيست که همه مؤمنان براه بيفتند، چرا از هر گروه، افرادی برای آموزش فقه نروند؟ تا وقتی به محل خويش باز می گردند، به انذار مردم بپردازند، باشد که مردم بخود آيند (سوره توبه، آيه 122)
حتی رواياتی که خمينی در کتاب ولايت نقل کرده است، بيشتر از اين آيه برای فقيه وظيفه معين نکرده است. خود وی نيز به تبعيت از ميرزای نائينی وظيفه روحانيت را «نظارت و هدايت» که قرآن معين کرده قرار داد (مصاحبه با رويتر، 4 آبانماه 1357). نه تنها قرآن آموزش فقه و وظيفه فقيه را بشرح بالا بيان کرده است، و در هيچ کجا کمتر اشاره ای به ولايت فقيه نکرده است، بلکه ولايت فقيه را با دو بيانی که خمينی به تقليد از ارسطو از آن می کند (قيم ملت با قيم صغار از لحاظ وظيفه و موقعيت هيچ فرقی ندارد – ص 65 حکومت اسلامی) به بيان ميرزای نائينی، شرک می داند:
«از قوای ملعونه ... شعبه استبداد دينی است ... که منسلکين درزی سياست روحانيه به عنوان ديانت اظهار و ملت جهول را بوسيله فرط جهالت و عدم خبرت به مقتضيات کيش و آئين خود به اطاعتش وا می دارند و هم دانستی که اين اطاعت و پيروی چون غير مستند به احکام الهی عزاسمه است، لهذا از مراتب شرک به احديت و به نص آيه مبارکه اتخذوا اخبار هم و رهبا نهماربابا من دون الله و ... محکوم است» (تنبيه الامه و تنزيه المله، ص 108)
بدينقرار به نظر ميرزای نائينی که مراجع کنونی يا از شاگردان او يا همدوره شاگردان او هستند، باستناد آيه قرآنی، باطاعت واداشتن مردم از روحانيان شرک است. عجب اينست که خمينی از اين نظر آگاه است زيرا می گويد: از متاخرين مرحوم نائينی تمام مناصب و شئون اعتباری امام را برای فقيه ثابت نمی دانند (ص 98 ، حکومت اسلامی). با وجود اين آگاهی، وارد در بيان و يا قبول قول او نمی شود و تنها به اين قناعت می کند که ميرزای نائينی «تمام مناصب و شئون اعتباری را برای فقيه ثابت نمی داند». حال آنکه ميرزا، ولايتی را که خمينی بدان قائل است، بنا بر متن بالا شرک می داند.
حال اگر يکی از مراجع بر نظر نائينی بود و اظهار کرد، يعنی ولايت فقيه را مخالف شرع خواند، تکليف مسلمانها چه می شود؟ آيا روحانيت که وظيفه اش حفظ وحدت دينی و ملی است، خود عامل ايجاد تضاد و خصومت دينی و ملی نمی شود؟ از اتفاق پس از تصويب ولايت فقيه در مجلس خبرگان شريعتمداری به اين شرح آنرا مخالف اسلام شمرد:
« ... روشنتر بگويم وقتی نظر اکثريت ملت را بی اعتبار کرديم، بدان توجهی ننموديم، يعنی به جمهوری اسلامی بی توجهی کرده ايم و اين جمهور و اکثريت را نپذيرفته ايم. لذا وقتی که جمهوری اسلامی بی اعتبار شد، مسلماً قانونی که در دست تصويب است (قانون اساسی) تماماً بی اعتبار می شد. يعنی از اعتبار عمومی و حاکميت ملی برخوردار نيست ... نبايد رأی ملت را بی اعتبار کنند و بگويند خير ملت کسی نيست و هر چه هست فقيه است و او بايد کار کند و او همه کاره است. اين طرز تفکر و اين طرز قانونگذاری و اين طرز عمل به نظر ما درست نيست و به اساس لطمه می زند و همه چيز را بی اعتبار می سازد و مسلماً نتيجه خوبی هم در آينده نخواهد داشت» (مصاحبه با روزنامه بامداد، 26 مهرماه 1358)
بدينقرار وقتی «توطئه قطب زاده کشف شد» و بقول هاشمی رفسنجانی شريعتمداری را کوبيدند تا بقيه حساب کار خود را بکنند، مسئله تنها اين نبود که خمينی با شريعتمداری کينه شخصی داشت، بلکه مسئله تبديل روحانيت به دستگاهی نظير کليسا در ميان بود. چرا که با وجود آزادی فتوی و آزادی تقليد، محال است ولايت فقيه پا بگيرد. اگر مردم ملزم به اطاعت کامل از فقيه هستند، پس وقتی هر گروه از فقيهی پيروی کرد بايد به فتاوی همان فقيه عمل کند و وقتی يکی امری را لازم شمرد و ديگری آنرا حرام کرد، طرفداران اين دو چاره ندارند، مگر اينکه بجنگ با يکديگر برخيزند. در مجلس خبرگان در جواب اين اشکال گفتند، در امور حکومتی تنها فتوای رهبر ملاک عمل است و بنابراين بر اثر اختلاف، حتی تضاد فتاوی، اشکالی بوجود نمی آيد. در عمل معلوم شد که بی جا می گفتند و اشکال بزرگ بوجود می آيد و آمد. در حقيقت نه می توان ديگران را از صدور فتوی در اينگونه امور ممنوع کردو نه مقلد را از پيروی بازداشت و نه ...
بدينقرار خلع شريعتمداری از مقام مرجعيت که بقول ملاتاريا برای اولين بار در تاريخ انجام می گيرد، قدم اول و اساسی در سازماندهی جديد روحانيت است. و ملاتاريا چاره ای هم جز اين ندارد و گرنه با توجه به تعداد مجتهدان و آزادی تقليد، ولايت فقيه سبب انحلال حکومت می شود. برای استقرار ولايت فقيه بايد:
- مصدر فتوی واحد گردد.
- اختيار تفويض و سلب عنوان مجتهد و مرجع به رهبر داده شود.
- اختيار تفويض و يا سلب عنوان «مسلمان» نيز بايد به سازمان جديد روحانی داده شود.
- اختيار محاکمه و محکوم کردن کسی که به «باغی با غين» متهم می شود يعنی کسی که قصد سوء درباره رهبر می کند (چه رسد به عمل) بدست قاضی دست نشانده فقيه ولی، داده شود.
- اختيار تفتيش عقيده افراد برای اطمينان از عدم انحراف بايد با رهبر باشد.
- و ...
يعنی روحانيت به کليسای مسيحی آنهم نه کليسای امروز که کليسای قرون وسطی تبديل شود. و گر نه بلحاظ تضادش با آزادی اجتهاد و آزادی تقليد و حرمت تقليد بر مجتهد و ... خود اسباب از بين رفتن خويش را بوجود می آورد.
برای آنکه مسئله آنطور که بايد بر خواننده روشن گردد، سئوالی مطرح می کنيم: اگر زوری را که خمينی دارد و با آن شريعتمداری را از مرجعيت خلع می کند، شريعتمداری می داشت بخود حق نمی داد که خمينی را از رهبری و ولايتی که بنظرش غصبی است، خلع کند؟ اگر خمينی باستناد تشخيص و فتوای خود حق دارد قطب زاده و کسانی را که با او گرفتار کرده است، محکوم و مجازات کند، همين تشخيص و فتوی به شريعتمداری نيز حق می دهد که پيروان خود را به عدم اطاعت از نظامی که قانونی نمی داند بخواند. اگر اساس عمل فتوی و نظر فقهی است، خمينی به چه حقی تابعان فتوای شريعتمداری را محاکمه می کند؟ پس يا بايد بگويد تنها فتوای او لازم الاجرا است يعنی او در جای پاپ است و يا قبول کند که خلاف شرع می کند.
و اگر زور را اساس حق، می شمرد و چون زور بدست اوست بر ضد مخالف خويش بکار می برد، اولاً به نص قرآن در زمره طاغوت است و ثانياً تيشه به ريشه حکومت خويش می زند و همه را بر آن می دارد که در صدد تحصيل زور برآيند و با آن بدنبال بدست آوردن حکومت بروند.
وجود مراکز متعدد قدرت، تقسيم روحانيت به 5 دسته و تقسيم ملاتاريا به سه جناح، نتيجه همين تحول شوم و زور محوری است. حال که خمينی همه را در وضعی قرار داده است که بايد از راه تحصيل قوه، امروز و فردای خود را تأمين کنند، از کشور بيچاره ما چيزی بر جا نمانده است. فردا که پای او از ميان برداشته شود، چه بر سر ايران و مردمش خواهد آمد؟
و بحران تازه شروع شده است. بحران نه با خلع شريعتمداری شروع و تمام شد، نه با تهديد مشکينی که تا دورترين روستاهای ايران، روحانی «مخالف خط امام» را بايد يافت و تصفيه کرد، شروع و تمام شد و نه با مقاله روزنامه کيهان که اکثريت روحانيت حوزه قم فاسدند، شروع و تمام شد، و نه با مصاحبه مهدوی کنی که گفت، مساجد به سوپرمارکت تبديل شده اند، برادران بسيجی در کار مساجد دخالت می کنند، پيش نماز نصب و عزل می کنند، شروع و تمام شد.
شريعتمداری اولين قربانی نيست تا بتوان گفت در رفتار او و رفتار با او تنها جهات شخصی دخالت داشته اند. بهنگام خلع شريعتمداری، هاشمی رفسنجانی گفت شريعتمداری چون نظام جمهوری را قبول دارد، عملش خلاف دو شرط عدالت و تقوی است که از شرائط اصلی مرجعيت اند. هاشمی مردی بغايت دروغگوست. اينک خوانندگان می بينند که شريعتمداری نظام را قانونی نمی دانسته و قبول نداشته است. پيش از او حاج آقا حسن قمی که از 15 خرداد 1342 تا سقوط شاه در زندان و تبعيد گذراند و با خمينی «جهات شخصی» ای جز موافقت نداشت، با ولايت فقيه مخالفت کرد و آنرا «مردود» شمرد و با «آثار حکومت فقيه» به مخالفت برخاست ، دو بار از چماقداران خمينی در مسجد و بهنگام نماز جماعت کتک خورد. از مراجع کنونی غير از خمينی بقيه با ولايت فقيه مخالفند: خوئی مخالف است / خونساری مخالف است / شريعتمداری مخالف است/ قمی مخالف است / شيرازی مخالف است/ نجفی مرعشی مخالف است و گلپايگانی می گويد «بروجردی با ولايت فقيه موافق نبود»!! و بنا براين، رشته سر دراز دارد و بحران تازه جدی شده است.
تقسيم روحانيت:
از نتايج ابتدائی اين بحران تقسيم روحانيت به گرايش های متخاصم زير است:
1- ملاتاريا که «تحت فرمان ولايت فقيه» عمل می کنند و بسياری از افرادش کشته شده اند و بقيه نيز زندگی آمبولانسی می کنند!
2- گرايش مخالف ولايت فقيه و موافق دوری روحانيت از امور حکومت و جانبدار اعتدال در حکومت. اين گرايش بتدريج از خمينی فاصله گرفت. در ابتدای کار 15 تن از «روحانيان استخواندار» تهران تقاضا کردند خمينی آنها را بپذيرد، تا آنها وضع را برايش شرح کنند و خطر « رو دادن» به امثال بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای را برايش تشريح کنند.
خمينی جواب سربالا داد. يکماه پيش از کودتا يعنی در ارديبهشت سال پيش خمينی بسراغشان فرستاد. آنها بدين شرط که در راديو اعلام نشود (زيرا باعتبارشان نزد مردم صدمه وارد می کند) ملاقات را پذيرفتند و از او خواستند دست ملاتاريا را از امور کوتاه کند. نپذيرفت و ملاقات بی نتيجه شد.
3- گرايشی که دخالت در امور سياسی را بی فايده و بلکه مضر می شناسند و امروزه نيز بسيار تقويت شده اند، مراجعی مانند خوئی و خونساری در رأس اين گرايش هستند.
4- گرايشی که جانبدار انقلاب است و با انحراف خمينی از بيان انقلا ب مخالف است، لاهوتی و تهرانی و ... از نمايندگان اين گرايش هستند. لاهوتی کشته شد و از سرنوشت تهرانی و بسياری ديگر نيز اطلاعی در دست نيست.
5- گرايشی که جانبدار فعاليت سياسی است اما از خود خط سياسی دارد، مثل شريعتمداری و قمی و روحانيان طرفدارشان و حتی گلپايگانی هر چند «از راه مصلحت و برای اينکه وضع بدتر نشود» بظاهر از خمينی نبريده است.
در ميان اين 5 گرايش، کوچکترينشان، گرايش خمينی است، علامت آشکار اقليت محض بودن اين گرايش يکی اينست که امام جمعه و نماينده او در شهرهای بزرگ نه تنها منزوی است بلکه اکثريت قريب باتفاق روحانيت آن شهرها با وی مخالفند: تبريز در گذشته و حال، قم (خودشان می گويند اکثريت حوزه، چه آنها که بنام اسلام و چه آنها که بنام آزادی با خط امام مخالفند، فاسدند!) اصفهان، شيراز، اهواز، همدان، قزوين و ...
و تازه اين گرايش خود به سه دسته تقسيم می شود که به صف بندی در برابر يکديگر مشغولند:
1- جناح قوی تر، جناحی است که به گلپايگانی نزديک شده است به اميد اينکه قوت بگيرد. با توجه به برخوردها، اينطور پيداست که مهدوی کنی و روحانيت مبارز تهران بدينسو کشانده می شوند.
2- جناح خاصان خمينی که باز ميانشان موافقت نيست. اينروزها هاشمی رفسنجانی دارد رو می آيد. اطلاعات موثق حکايت از آن دارند که بعد از بهشتی، مهره ای که امريکائی ها رويش حساب می کنند، هاشمی است. اين شخص که جانبدار صلح بود، اينک در موافقت با سياست امريکا که خواهان ادامه جنگ بوضع فعلی است، طرفدار سرسخت ادامه جنگ شده است.
3- گرايش حجتيه که ميان دو گرايش بالا قرار می گيرد و فعلاً وسط بازی می کند.
در اين اوضاع و احوال، می خواهند مجلس خبرگان بيارايند و اين مجلس وليعهد خمينی را تعيين کند. گويی خمينی می خواهد پيش از مرگ، سازمان جديد روحانيت را موافق الگوی کليسا مستقر کند. مطالعه مجلس خبرگان و وضعی را که بوجود خواهد آورد را به شماره بعد می گذاريم و به جناح بندی و اثرات آن می پردازيم:
جناح بندی و اثرات آن
1- نخستين اثر ولايت فقيه همين جناح بندی خصمانه است و اين هنوز اول کار است. همانطور که شرح شد، استقرار قدرت حاکم بدون سازمان دهی مناسب، ممکن نمی شود. در ابتدا می گفتند که ولايت فقيه مانع آزادی فتوی و آزادی تقليد و حرمت تقليد بر مجتهد نمی شود. عده زيادی که به ولايت فقيه رأی دادند، نمی دانستند که اينگونه ولايت، بخصوص وقتی که گرايش استبدادی پيدا می کند، نمی تواند با اين سه اصل سازگاری بجويد. امروز، و فردا بيشتر از امروز، روحانيت بايد ميان اين سه اصل و حاکميت «رهبر» انتخاب کند. اين ديگر تنها مسئله چگونگی عمل حکومت نيست که اگر بدترين استبدادهاست کاری بکار اين اصول نداشته باشد، بلکه حکومتی است که استقرارش موکول به تغيير بنياد روحانيت يعنی از بين بردن سه اصل بالا است. امروز شايد عده ای از روحانيان را فريب بدهند که منافع اينکار بيشتر از مضار آنست و سبب حاکميت دائمی دستگاه روحانی بر امور حکومت می شود و «اين نقائص آغاز کار» نيز بتدريج رفع می گردند، اما دستگاه کليسا و روحانيت کشورهائی نظير مصر و ... جلو چشم است. بايد بکلی کور بود و نديد که پيدا شدن شکل کليسائی همان و غلبه چکمه بر نعلين همان! از هم اکنون ناله «دبير روحانيت مبارز تهران» بهوا است که بسيجی ها مسجد می بندند، امام جماعت نصب و عزل می کنند و خواننده می داند که گروه ترور سپاه ترورها کرده است (از جمله ربانی شيرازی عضو شورای نگهبان را).
2- حاکميت کليسائی وقتی بخواهد از طريق تصرف قدرت حکومتی اعمال بشود، ناگزير مقام های حساس را روحانيان حاکم، خود بايد تصدی کنند و اين سبب تضادی حل نشدنی و پايدار ميان وظايف روحانی و وظايف حکومتی استبدادی است. بنا بر قرآن رويه ملوک اينست که وقتی بر حکومت مستقر می شوند، مردم لايق با عزت را ذليل می کنند و مردم نالايق و رذل را عزت و حکومت می بخشند. اينک در کار خمينی از زبان خودش بنگريد. در دوران انقلاب وقتی از او می پرسيدند شما کسی را نداريد بدست چه کسانی می خواهيد حکومت اسلامی برقرار کنيد؟ پاسخ می داد:
«ايران رجال برجسته و کارشناس متعهد و مسئول دارد که اداره مملکت را بعهده می گيرند» (مصاحبه با ان.بی.سی. امريکا، 20 آبانماه 57) و باز به وقت کودتا بر ضد رئيس جمهوری منتخب مردم، خود و دستيارانش از «کابينه 36 ميليونی» دم زدند، حالا در مقام پاسخ به ما می گويد بله در پاريس و در تهران هم گفته ام روحانيون خود متصدی امور نمی شوند، لکن چه کنيم آدم نداريم! حالا هم يک نفر پيدا بشود که شرائط در او جمع باشد، از آقای خامنه ای می خواهيم برود به امور روحانی مشغول بشود!!
بگذريم از اينکه اگر در 38 ميليون مردم ايران يکی لياقت و شرائط رياست جمهوری را نداشته باشد، ولايت شما بر باد است. از ياد برده ايد که می گفتيد:
« چنين نيست که ملت ايران حالا احتياج به خمينی داشته باشد. احتياج به هيچکس ندارد. خودش هست. خودش الآن ايستاده، خودش قائم است به نفسه ... » (به نقل از اطلاعات 30 ارديبهشت 1358) و حالا می گوييد «آدم نداريم»!! . تناقض اين دو قول يا از جهل و يا از دروغ و يا از هر دو و در هر حال مسقط ولايت دعائی است.
حق اينست که علم نداريد و عشق کور به قدرت استبدادی سبب می شود از ياد ببريد که ميان استبداد، از نوع استبدادی که شما برقرار می کنيد، و علم و لياقت اداره امور در اين جهان تضاد بنيادی هست. علاوه بر اين اگر چند روحانی درس نخوانده به مقام اصلی گمارده نشوند، چه کسانی مخالفان شما را از مرجعيت و روحانيت خلع خواهند کرد؟ در تاريخ طولانی بشر، شما تجربه اول نيستيد: هر وقت عقيده و زور در دست يک عده جمع شد فساد ببار آورد و لايق ها و صالح ها کنار زده شدند و خامنه ای ها و هاشمی ها بحکومت گمارده شدند ...
وقتی کار به اينجا رسيد، تضاد حکومت نادان بر دانا است. خامنه ای که به قول شوهر خواهرش، تهرانی، درس نخوانده است، از لحاظ مراتب روحانی بر «اعلم»ها حکومت پيدا می کند. پيش از او بهشتی می خواست عضو شورای رهبری بشود و حالا خامنه ای و هاشمی دندان تيز کرده اند که رهبر بشوند. بنابراين يک اصل ديگر نيز از بين می رود و آن اصل «اعلميت» بعنوان شرط مرجعيت تقليد است.
و «گل سرسبد» شما منتظری است. از جهت علم او، نقل اين قول که کسی از آقای آشتيانی نقل می کرد کافی است: وقتی خمينی منتظری را به امامت جمعه تهران منصوب می کند، او را «فقيه عاليقدر» می خواند، و ... ميرزای آشتيانی از اين عنوان تعجب می کند و می گويد چند سال پيش که آقای شيخ حسنعلی دستگير شده بود، خمينی نامه ای به من نوشته بود که آقای شيخ حسنعلی منتظری طلبه فاضل دستگير شده است و ... و حالا فقيه عاليقدر شد؟!
اما آنچه قابل انکار است و نه چيزی است که کسی از آن خبر نداشته باشد، عدم قوه اداره و بقول خودشان «مديريت» در آقای منتظری است. در مجلس خبرگان او را نامزد رياست کردند و از اعضاء مجلس می خواستند به او رأی بدهند. وقتی اعتراض می شد که ايشان از اداره مجلس عاجزند، گردانندگان پاسخ می دادند، بهشتی را هم بعنوان نايب رئيس انتخاب می کنيم و او مجلس را اداره می کند! «ايشان عنوان رياست را خواهند داشت» و مردم کشور همه شاهدند که بهشتی در جای رئيس مجلس می نشست و مجلس را اداره می کرد و منتظری هم در رديف هيئت رئيسه کنار دست بهشتی (طرف راست) می نشست. حالا کسی که از اداره بحث مجلس خبرگان به تصديق کسانی که برای او رأی جمع می کردند و بتصديق کسانی که به او رأی می دادند و به شهادت تمامی مردمی که مباحثات آن مجلس را ديده اند، ناتوان بود، چگونه می تواند در اين دنيای آشفته بر کشور 38 ميليون (که سالی يک ميليون نفر به جمعيتش اضافه می شود) نفری ولايت کند؟! ناچار بايد «نايب رهبر» داشته باشد تا بجای او اداره کند! بناگزير بايد يک شرط ديگر مرجعيت که صلاحيت تصدی امر از لحاظ اداره امور است را نيز لغو کنند و ...
4- و کليسا در جريان تاريخ جز «تفتيش عقايد» و انجماد و انواع فسادها، و اخراج و انشعاب (علاوه بر انشعاب های مهم نظير پروتستانتيسم، انشعاب های متعدد در زمان حاضر روی داده و می دهد و علاوه بر تکفير و طردها، اخراج های روزمره بخصوص کشيشهائی که در امريکای لاتين با مردم در مبارزه با سلطه خارجی همکاری می کنند) چه نتيجه ای ببار آورده است؟ چرا غافليد که در تمامی غرب همه انقلاب های سياسی فلسفی، علمی و فرهنگی بر ضد کليسا انجام گرفته است و مگر چشمان شما نمی بيند که کار روزمره دستگاه خمينی جنگ داخلی و خارجی و اعدام دستجمعی جوانهاست. سالی که نکوست از بهارش پيدا است. تا اين زمان روحانيت و اسلام در رهبری انقلاب ها بودند از اين بعد، ناچار هر حرکتی بر ضد آنهاست. خود بايد نقش کليسا را انجام بدهند و دستگاه تفتيش عقايد را دائمی کنند طوريکه همه مردم جاسوس يکديگر بشوند و فسادها بر فسادها بيفزايند. آيا هيچ عاقلی می تواند بگويد در اين دنيا، چنين دستگاهی در کشوری مثل ايران، می تواند بر سر پا بماند؟ آيا روحانيت که عامل وحدت و حفظ کشور شد، خود عامل ايجاد خطرهائی نظير خطری که لبنان را به اين روز انداخت نمی شود؟
4- سالها پيش، در آغاز ماجراطلبی حافظ اسد در لبنان، بنی صدر مقاله ای تحت عنوان «وجدان لبنان» نوشت و بنحو عبرت آموزی وضعيت امروز لبنان را پيش بينی کرد. به آنها که از وجدان عمومی بنام فرقه گرائی جدا می شدند و جنگ فرقه ای را بنياد می افکندند، هشدار داد که خود و لبنان را قربانی می کنيد و اسرائيل و امريکا را بر لبنان و مردم فلسطين چيره می سازيد. همين هشدار را از آغاز بجانبداران استبداد فقيه و ديگر فرقه گرايان داد که ايران تحمل بحرانهای داخلی و خارجی و کشمکش های مسلح دائمی را ندارد. گفت و بدفعات، که دو ابرقدرت در بحران بسر می برند و ايران ميان دو انتخاب مختار شده است: اگر «رهبران» از قيد ملاحظات رها شوند و بخصوص ولايت به لغتی و «هژمونی» به لغت ديگر و با همان معنی نجويند، نه تنها می توانند مستقل زندگی کنند، بلکه می توانند عصر سومی را در جهان پديد آورند و اگر در پی ولايت و «هژمونی» طلبی بجان يکديگر بيفتند، کشور را به زباله دانی بحران های دو ابرقدرت تبديل می کنند و خود قربانيان اول جريانی می شوند که پديد می آورند.
اينک رژيم خمينی بحران و برخورد را بداخل روحانيت کشانده است. روحانيت اگر خود را از شر اين رژيم کشانده است، روحانيت اگر خود را از شرّ اين رژيم خلاص نکند، در جريان اين بحران قربانی می شود. کشور ممکن است بسرنوشت لبنان دچار شود و قدرت های خارجی با «يالتای» جديد ما و ديگران را مثل گوشت قربانی ميان خود تقسيم کنند. آنها که گمان می کنند بعنوان مذهبی و يا قومی از اين تقسيم شدن نفعی بدست می آورند، خوبست در سرنوشت ديگران و آزمايشهای قبلی از راه عبرت دقت کنند و تا دير نشده است، بخود بيايند. بخصوص بر روحانيت است که تا هنوز فرصت باقی است خود را از بحران رژيم خمينی بيرون بکشد.
5- و می دانيم که «اعدل» و «اتقی» و «اعلم» از شرائط مرجعيت تقليد است و تشخيص اين صفات اگر از «سوی خبرگان» و با رأی و رأی کشی ممکن باشد، دوام اين صفات در يک شخص يا چند شخص عضو شورای رهبری، به رأی نيست. اگر بعد از انتخاب رهبر بفاصله يکسال ديگری خود را اعلم يافت و شرائط ديگر را در خود فراهم تر ديد، آيا بايد بوظيفه شرعی عمل کند و يا دم فرو بندد؟ و اگر رهبر گناهی مرتکب شد، چه کسی جرئت می کند آنرا به زبان بياورد؟ مگر هر روز ده ها تن بدليل انتقاد و اعتراض اعدام نمی شوند؟ بنابراين يا بايد ولی را از قيد هر تکليف آزاد شناخت و گفت او همانند شاه (در ايدئولوژی شاهنشاهی شاه در هر کار آزاد است و آنچه برای ديگران حرام است برای او حرام نيست) در انجام هر فعلی آزاد است و يا بايد او را مادام العمر اعلم و انقی و اعدل شمرد. و اين بزرگترين فسادهاست. باب علم و عدل و مسابقه در علم و تقوی را که قرآن گشوده است می بندد و باب زد و بند و باند بازی را می گشايد.
هنوز می توان فسادهای ديگر که نتيجه استبداد فقيه است را برشمرد. اما برای اهل خرد همين اندازه کفايت می کند. اگر بخواهيم از بحث نتيجه بگيريم، اين می شود که:
خمينی نه تنها دو پايگاه ديگر خويش يعنی اسلام و روحانيت را از دست داده و از توانائی به ناتوانی کامل گذر کرده است، بلکه در جريان اين خودکشی سخت عبرت آموز، اسلام و روحانيت و کشور را به قربانگاه می برد. روحانيت اگر با او و براه او برود در اين جنايت تاريخی شرکت جسته ا ست و خود نيز قربانی اول است. جای هيچ مجامله و تعارفی نيست. اگر روحانيت بر ضد خمينی و ملاتاريا برنخيزد، اگر از راه سکوت و يا از راه تقيه و مصاحبه تلويزيونی ضعف نشان بدهد، در پی سازمان دهی جديد روحانيت که برای استقرار «ولايت فقيه» چاره از آن نيست، از پای در می آيد. مسئوليت هر خطری نيز که متوجه کشور شود با او است. روحانيت بايد بداند تنها احتمال حيات دين و کشور در پيروزی آن گرايشی است که استقلال و آزادی و اعتقاد به «ولايت جمهور مردم» و مبارزه يا هرگونه هژمونی «ايدئولوژيک» و «سازمانی» را اصل راهنمای خويش قرار داده اند. تنها راه سلامت قبول ولايت جمهور مردم است. خمينی دين را از ميان مردم بر می دارد و به ابزار استبداد تبديل می کند. بايد دين را از دولت به ملت منتقل کرد. اين تنها راه نجات است.
و گرنه ناچار بايد يا با سکوت و يا همراهی به اين و آن «عذر شرعی» فردا برای خمينی وليعهد معين کنند و چه آينده تاريکی!
******
12 - مجلس خبرگان
بتدريج که جناح بندی ها شکل و قوت می گيرند، اثرات خويش را در ترکيب و اختيارات مجلس خبرگان ظاهر می کنند: يک نظر می گويد هر سه ميليون تن يک خبره انتخاب کنند و يک نظر می گويد يک و نيم ميليون تن يک خبره انتخاب کنند و يک نظر جانبدار همان تعداد مجلس خبرگان اول است. اگر نظر اول پذيرفته گردد مجلس خبرگان 12 عضو و ا گر نظر دوم قبول شود، 24 عضو و بنا بر نظر سوم 72 عضو پيدا خواهد کرد.
و برای اينکه مشکلات را که پيش از اين شرح کرديم، پاسخ گفته باشند، ناگزير پذيرفته اند که مجلس خبرگان، مجلسی نيست که رهبر يا شورای رهبری را انتخاب کند و منحل بشود، بلکه مجلس است که بيش از ده سال عمر می کند تا بر اعمال رهبر يا شورای رهبری نظارت کند و در صورت اقتضا رهبر يا رهبران راتغيير دهد. بدينسان اين مجلس در شکل و محتوی تقليدی از «شورای فقهای» کليسای کاتوليک است. اما اين تقليد مثل ديگرکارهای ملاتاريا با نادانی تمام انجام می گيرد، چرا که:
الف: پيدا شدن سه نظر درباره تعداد اعضای مجلس، پرده از اين واقعيت بر می دارد که اگر بخواهند خبرگان از «فقها» باشند در حال حاضر در سراسر ايران 70 فقیه جانبدار خمينی و حکومت ملاتاريا پيدا نمی شود. و اين امر که صحبت از 12 و 24 عضو می شود نيز حکايت از اين می کند که می دانند 24 مجتهد «جامع الشرائط» موافق وضع موجود وجود ندارند. در همان مجلس خبرگان اول بقول خودشان شماره مجتهدان به ده نفر نمی رسيد. گردانندگان آن مجلس قول دو نفر را رعايت می کردند: آقای مرتضی حائری از «جهت فقاهتی و حوزه علميه» و منتظری از لحاظ «خط امام». و اينک همه می دانند و منتظری خود در مصاحبه تلويزيونی گفت که آقای بنی صدر او را مجتهد نمی شناخته است.
وقتی در آن مجلس که روحانيان فقيه و مجتهد نيز منعی در شرکت در آن نمی ديدند، شماره مجتهدان به ده تن نرسيدند، چگونه در اين مجلس آنهم در شرائطی که شهرت تبهکاری و ستمکاری و ... ملاتاريا عالمگير شده است، مجتهدان واقعی حاضر بعضويت می شوند؟
و مجلسی که کارش انتخاب کسی يا کسانی است که بايد شرائط مرجعيت را داشته باشد يا باشند، چگونه ممکن است از کسانی ترکيب شده باشد که «اهل علم» نباشند؟ و اگر غير زرگر نيز می تواند زرشناس باشد، چه حاجت به مجلس خبرگان؟
و اگر غيرمجتهد جامعه شرائط قادر به تميز اعلم و اتقی و اعدل و ... مجتهدان است، چرا مردم يکبار بايد عده ای غير خبره را بعنوان خبره انتخاب کنند و بعد اين عده بنشينند برای آنها رهبر معين کنند؟ بيشتر از اين، مردمی که قوه تميز دارند و می توانند 70 خبره انتخاب کنند، چرا از انتخاب رهبر عاجز باشند؟
اين سئوالها جواب ندارند. در مجلس خبرگان نيز طراحان اين طرح به اين سئوالها جواب نمی دادند. همه می دانستند که ملاتاريا برای بعد از خمينی تدارک می بيند. چرا که بر گردانندگان ملاتاريا مسلم بود که بطريقه «رجوع» (يعنی به ترتيبی که هم اکنون وجود دارد و در زير به شرح آن می پردازيم) رهبر و يا رهبران مورد نظر از خودشان نمی شود.
ب: اما عيب کار مجلس خبرگان تنها در ترکيب و اختيارات آن و تناقضاتی که بر می انگيزد نيست، بلکه تبديل توانائی به ناتوانی است. تبديل يک سنت با ارج يعنی (انتخاب از روی ايمان و علاقه (رجوع به مرجع)، يک انتخاب قلبی و خالی از عرض و مرض و بدور از فشار و دخالت هرگونه قدرت سياسی از دولتی و غير آن، به انتصاب رهبر وسيله مجلس خبرگان است. در اين انتخاب طبيعی، مردم به کسانی که طی يک عمر حشر و نشر اطمينان پيدا کرده اند و آنها را خبره و امين شناخته اند نيز برای کسب نظر مراجعه می کنند و وقتی طی يک دوره طولانی به کسی باور آوردند به او بعنوان مرجع رجوع کردند، يک رابطه پايدار عقيدتی بوجود می آيد که به اين مقام روحانی امکان می دهد وظايف پنج گانه و اساسی زير را انجام بدهد:
1- بلحاظ اينکه حق رجوع با مردم است و اين شيوه انتخاب با شيوه انتخاب در دمکراسی های غربی فرق های بسيار زياد دارد، از جمله اينکه مدت ندارد، يعنی بمحض ملاحظه «انحراف» مردم از مرجع روی بر می گردانند و «عدول» می کنند. بنابراين تا وقتی اين حق از مردم سلب نشده است، وظيفه مرجع مراقبت در اعمال خويش و تزکيه محيط روحانی است. وقتی انتصاب با مجلس خبرگان می شود، جای اين مراقبت دانشی مردم را در زد و بندهای مجلس می گيرد و وظيفه مرجع حفظ اکثريت در اين مجلس می شود. گردش حال خمينی بهترين دليل بر اين مدعا نيست؟
تمايلات استبدادی خمينی از وقتی بروز نکردند که به رهبری خويش رسميت بخشيد و جانشین شاه شد؟ بخصوص از اين زمان نبود که يکسره تسليم تمايلات ملاتاريا شد و کار کشور و خودش و اسلام را بانحطاط کشانيد؟ ...
2- وظيفه مرجع و روحانيت حفظ وحدت دينی مردم از راه آزادی اجتهاد است. وقتی حلقه ايمانی ميان مردم و رهبر از بين رفت، مرجع چگونه می تواند اين وظيفه را انجام دهد؟ با رسمی کردن مقام رهبری دينی، کشور وارد يکی از بدترين دوره های اختلاف های دينی می شود. اين امر مختص ايران نيست، در همه کشورهائی که دين و مکتب وسيله حاکميت استبدادی شده است، کار اين اختلافات به دشمنی های آشتی ناپذيری کشيده که سرنوشت کشورهای مسلمان را با خطرهای بزرگ مواجه ساخته است.
در حقيقت امروز همه خاورميانه تحت حاکميت استبدادی «رژيم های مکتبی» است: رژيم اسرائيل مکتبی است. رژيم لبنان از برکت سه رژيم مکتبی ايران و عراق و سوريه مکتبی شد. رژيم های ايران و عراق و سوريه و افغانستان و پاکستان و عربستان نيز مکتبی هستند. اين رژيم ها محصول بحرانند و خود عامل بحرانهای خطرناکی هستند که موجوديت کشورهای منطقه را بخطر افکنده اند.
اينک برای جلب توجه به اهميت خطر برانگيخته شدن تعصب های مذهبی و تشديد اختلاف های دينی، قسمتی از مصاحبه يکی از مسئولان طراز اول اخوان المسلمين سوريه را نقل می کنيم:
سئوال: اگر شما بر سر کار بيائيد، اجازه فعاليت به احزاب ديگر می دهيد؟
جواب: نه، ما خواهان حکومت خدا در انطباق با قرآن و سنت هستيم ...
سئوال: با علوی ها چه خواهيد کرد؟
جواب: ملت از کسانی که با رژيم حاکم همکاری کرده اند، انتقام می گيرد. از نظر ما آنها يا بايد به اسلام بگروند (اسلام سنی) و يا از سوريه بروند! (مصاحبه با لوماتن، روزنامه فرانسوی 7 سپتامبر 82- 16 شهريور 61)
اين عضو رهبری اخوان المسلمين در همين مصاحبه با آب و تاب شرح می کند که چگونه دانشجويان علوی مذهب مدرسه نظامی حلب را يک به يک آتش زده اند: «اول سنتی ها و مسيحی ها را بيرون آورديم و بعد آتش زديم. هر کدام هم می خواستند بگريزند به مسلسل بستيم» ... بدينقرار يک جنگ «مقدس»! ميان مکتبی ها در سوريه برقرار شده است. حافظ اسد شهری را که با 15 هزار جمعيت يکجا نابود می کند و اکثريت سنی سوريه خواب روزی را می بينند که از علوی ها يک نفر را باقی نگذارد.
عيناً همين وضع در ايران امروز وجود دارد. علاوه بر اختلاف های مذهبی از قديم بجا مانده، اينک اختلفا های خطرناک جديدی بنياد می گيرند که بطور قطع خاکستر را از روی اختلاف های مذهبی قديمی نيز بر می دارد و کشور را در لهيب آتش اختلاف ها رو می کشد. از تازه ترين واقعه ها مثال می آوريم:
از محاکمه قطب زاده، روزنامه های رژيم قسمتهائی را نقل کرده اند و قسمتهائی را بعنوان اينکه «بخاطر حفظ مسائل اخلاقی، نقل اين موارد را در شان روزنامه نيافت» سانسور کرده اند. از جملة اين «مسائل اخلاقی» سئوال و جواب «رئيس دادگاه» با قطب زاده درباره قبول داشتن و قبول نداشتن قانون اساسی است. قبول داشتن و قبول نداشتن ولايت فقيه است:
حاکم شرع: اصل قانون اساسی جمهوری اسلامی بر مبنای ولايت فقيه است.
متهم: ما هيچ مبنای اينطوری نداريم.
حاکم شرع: شما بالاخره سئوال ما را جواب نداديد که آيا قانون اساسی را قبول داريد يا نه؟
...
بدينقرار مسئله مورد نظر «حاکم شرع» ارتکاب جرم نيست. از نظر او جرم قبول نداشتن ولايت فقيه بعنوان مبنای قانون اساسی است. بيچاره توجه ندارد که همين سئوال او را لو می دهد که بنظر او قانون اساسی يک اصل بيشتر ندارد و آن ولايت فقيه است نمی داند همين حرف بمعنای اقرار به کودتا از سوی ملاتاريا و شخص خمينی و انکار صريح قانون اساسی است. حاکم شرع آنقدر نادان نيست که نداند اصول يک قانون اساسی در عرض هم هستند و اگر يکی از اصول مبنی شد بقيه کشک می شوند!! علت سانسور نيز همين است. در حقيقت مشکل است بنام شرع کسی را بجرم قبول نداشتن قانون اساسی يا ولايت فقيه محکوم کرد. به اين دليل اين قسمت از سئوال و جوابها را سانسور کرده اند تا در صورت محکوم کردن ضمن اينکه سنت ضداسلامی را بنا می گذارند، سر و صدائی درباره آن بلند نشود.
از همين سئوال و جواب پيداست مجتهدی که ولايت فقيه را قبول نداشته باشد نه تنها حق عضويت در مجلس خبرگان را ندارد، بر فرض جمع شدن همه شرائط در او حق رهبری را نيز ندارد. اين بدعت خطرناک اسباب تصفيه های خونين ميان روحانيت را بوجود می آورد و در آينده نه تنها راه را بر فتوا دادن بر وفق علم و تقوی می بندد، بلکه استقرار دستگاه تفتيش عقيده سختگيری را در مدارس دينی ضرور می سازد. امری که تا اين زمان سابقه نداشته است.
در رابطه مردم با روحانيت وضع از اينهم بدتر می شود. چرا که وقتی آزادی اجتهاد از ميان رفت، مردم در دسترسی فتوای مجتهد ترديد می کنند. همين وضعی که اينک بوجود آمده است و سبب شده است که مردم به «فتاوی» آقای خمينی باور نکنند، سبب می گردد که رابطه معنوی ميان مردم و مرجع بکلی قطع گردد.
مگر سرزمين های کشورهای اسلامی، مرکز تمدن بشری نبودند؟ چه شد که ما زير سلطه واقع شديم تا جائی که امريکا با ارتش اسرائيل تا لبنان آمد و ريگان نماينده خود را در «کاخ رياست جمهوری لبنان» نشاند و با باران بمب و خمپاره و موشک اعراب را از خانه خود بيرون کرد و به دريا ريخت؟ هرگز خفتی به اين اندازه به ملت های مسلمان روا رفته بود؟ چه دليلی جز همين فرقه گرائی ها و بکار انداختن ماشين اعدام و ترور و ... داشته است؟ با آنهمه هشدارها چه سبب شد که خمينی نقش عامل امريکا را در منطقه بازی کند و منطقه را يکجا به زير سلطه امريکا ببرد تا جائی که سران کشورهای عرب اجلاس کنند و به «طرح ريگان» کردن بگذارند؟
3- يک وظيفه مهم روحانيت، بخصوص مرجعيت دينی حفظ وحدت کشور در مقابل خطر خارجی بوده است. در طول تاريخ ايران چه پيش و چه بعد از اسلام، هر وقت پای خطر خارجی بميان می آمد، روحانيت دعوای دولت و ملت را به آشتی بدل می ساخت. وقتی رهبر وسيله مجلس خبرگان انتخاب می شود و رابطه عقيده و علاقه جای خود را به رابطه بر اساس زور و ترس می دهد، روحانيت خود سبب رجوع گروههای تحت فشار به قدرتهای خارجی می شوند. اين سابقه تاريخی طولانی دارد و يکی از اسباب بدبختی های بزرگ کشور ما بوده است:
- خلافت عباسی برای از بين بردن خطر ايران، به مغول پناه برد و مغول را بحمله به ايران برانگيخت و آن مصيبت تاريخی را بر سر کشور ما آورد.
- در دوران صفوی، جنگ دينی در شرق و غرب کشور، در داخل و خارج سبب شد که دو کشور بزرگ ايران و عثمانی ضعيف شوند و همين ضعيف شدن، به کشورهای غربی مجال داد که قوت پيدا کنند و بر کشورهای اسلامی مسلط بگردند.
- در دوران قاجار، همين بازيها سبب دو مصيبت بزرگ شدند: يکی شکست از روسيه و ديگری پيدا شدن فرقه های دينی بعنوان عامل قدرت های مسلط روس و انگليس
- و امروز شما قطب زاده و چند روحانی را محاکمه می کنيد و می گوئيد شريعتمداری از طريق مهدوی با عربستان سعودی رابطه برقرار کرده است تا «نظام جمهوری اسلامی» را براندازند. اگر در ادعای خود صادق باشيد، پس سالی که نکوست از بهارش پيداست. استبداد فقيه شما، کسی مثل شريعتمداری که بيش از هشتاد سال عمر و مقام مرجعيت دينی دارد را ناگزير می کند برای خلاصی از نظامی که قبول ندارد، از کشورهای خارجی کمک بخواهد. پس اين رشته سر دراز دارد.
يک کار بی سابقه در تاريخ معاصر ما که خدمتی بزرگ به کشور است، اينست که گرايشهای مارکسيستی حتی احساس نياز به کمک گرفتن از خارج نمی کنند. بلحاظ درستی عمل معتقدان به آزادی و استقلال و اسلامی که روش رشد و دست يابی به آزادی و استقلال است، سنت تبهکارانه حزب توده از ميان رفت. مردم بايد ميان دو روش مقايسه کنند يکی روش خمينی بعنوان فقيه که بلحاظ نياز به دولت روسيه با حزب توده و «فدائی اکثريت» مماشات می کند، يکی روش انشاء و امضاء کنندگان ميثاق و آزادی و استقلال که به همه گروههای سياسی بشارت می دهد در کشور آزادی که با سقوط رژيم خمينی پيدا خواهيم کرد، هيچ گروه سياسی ولايت و هژمونی برقرار نخواهد کرد. ولايت با جمهور مردم است. وضعيت افغانستان بوضوح تمام نشان می دهد که زير فشار از سوی ملاتاريا و عدم وجود نيروی جانشين مورد قبول از سوی ديگر، همين حزب توده ای که در پناه ولايت فقيه اسمی دارد، به چه خطر بزرگی تبديل می شود. رژيم خمينی از جهت تقويت دو تمايل يکی وابسته به امريکا و ديگری وابسته به روسيه، جانشين رژيم شاه شد و دست آورد بزرگ انقلاب را که خلاصی کشور از اين دو تمايل خطرناک بود از بين برد.
اين هنوز آغاز کار است. اگر بساط کليسائی برقرار شود و تمايل به جدائی تقويت بشود، چه از ايران باقی خواهد ماند؟
5- چهارمين وظيفه روحانيت حفظ اسلام از بدعت و انحراف بوده است. اين وظيفه را از راه ايجاد و حفظ آزادی تدريس و بحث علمی انجام می داده است. سنت گزار بزرگ بحث آزاد امام صادق (ع) بوده است و اين سنت کم و بيش در حوزه های علوی اسلامی حفظ شده است. در دوران پهلوی کوششی برای مهار کردن حوزه ها بعمل آمد، اما نتيجه نبخشيد. نظام کليسائی بخصوص وقتی کليسا حاکميت سياسی می داشت اين آزادی بحث را نمی توانست تحمل کند. تشکيل مجلس خبرگان دائمی و انتصاب رهبر، بطور قطع تجديد نظام مدارس دينی را ضرور می گرداند. خبرهائی که هر روز راديو، تلويزيون و روزنامه ها از صحبتهای «مدرسين حوزه علميه قم» با منتظری درباره تجديد سازمان حوزه علميه، منتشر می کنند، بهترين دليل بر درستی اين نظر است. برای اينکه جای هيچ ابهامی نماند چند مسئله که جنبه بنيادی دارند و هم اکنون موضوع اختلاف و برخورد هستند را می آوريم:
1- ولايت فقيه يا ولايت جمهور مردم.
2- حدود آزادی فعاليت اقتصادی يا مالکيت و حدود آن.
3- ملی کردن بازرگانی خارجی با سپردن آن به بخش خصوصی.
4- قضاوت و آئين دادرسی.
5- روش رفتار با کسانی که به اسلام معتقد نيستند: اقليت های مرامی و مذهبی.
6- درستی يا نادرستی تقسيم مسلمان ها به مکتبی و غيرمکتبی و ليبرال و منافق و ضد مکتبی و ...
7- آزادی يا استبداد صالح
8- و ...
در همه موارد بالا که از لحاظ حاکميت و ولايت جنبه بنيادی دارند، آزادی بحث در حوزه ها، سبب سست شدن کار رهبر می شود. بنا بر اين بايد آراء فقهی مخالف رهبری اظهار نشوند. هنوز هيچ نشده خوئينی ها به آقای گلپايگانی می پرد که چرا در نامه خود واگذاری ولايت به مجلس را صحيح ندانسته است:
« بعضی از کارهائی که امام به استناد مقام ولايتشان انجام می دهند، حتی آنرا زير سئوال می کشد که درست هست يا نيست». وقتی مرجع حق «زير سئوال کشيدن» نداشته باشد، تکليف طلبه معلوم است! و چگونه ممکن است پس از 14 قرن آزادی بحث علمی را از بين برد و باز اسلام را از بدعت و انحراف مصون داشت؟ در صورت محدود کردن دايره بحث، اين بحث ها در خارج از حوزه ها بعمل خواهند آمد و دستگاه روحانی، مثل دستگاه کليسا وقتی بخود می آيد که کار از کار گذشته است. هم اکنون در نيم قرن اخير، اغلب کارهای علمی درباره اسلام را کسانی انجام داده اند که بيرون از حوزه ها پرورش يافته اند. تنگ شدن دايره بحث ها و سنگين شدن جوّ سانسور سبب شده است که مباحث جدی دربارة اسلام بيرون از حوزه ها بعمل آيند، وضع چه خواهد شد روزی که اظهار رأيی مخالف رهبر جرم شود؟
6- و پنجمين وظيفه روحانيت دفاع از منزلت فرد و گروه بوده است. در مقابل قدرت سياسی که به شاه حق انشاء قانون می داد، روحانيت جانبدار حکومت قانون بود. خمينی پيش از انقلاب هر روز تکرار می کرد که در حکومت اسلامی فقط قانون حکومت می کند. سالی که نکوست از بهارش پيداست. امروز مردم ما بقدری بدون منزلت شده اند که جز در روزهای سياه حمله مغولی سابقه ندارد. محاکمه قطب زاده در اول شهريور 61 تمام شده است و قاضی بعد از گذشتن تقريباً يکماه او را اعدام می کند. اينگونه شعبده بازی بعنوان قضاوت حتی در دادگاه بلخ نيز سابقه ندارد. بی قانونی کامل آنقدر عيان است که حاجت به بيان ندارد. با وجود اين موارد، نقض قانون اساسی را وسيله شخص خمينی به ترتيب زير فهرست می کنيم:
- نصب رئيس و دادستان ديوان کشور بر خلاف قانون اساسی. در حقيقت قانون اساسی نصب اين دو مقام را موکول به مشورت با ديوان کشور می کند. آقای تهرانی به خمينی گفت اين عمل شما مخالف قانون اساسی است. جواب شنيد مخالف قانون اساسی عمل کردن، خلاف شرع نيست !!
- تغيير عنوان مجلس از مجلس شورای ملی به مجلس شورای اسلامی بمنظور تبديل کردن مجلس به آلت ارادة «فقيه ولی».
- ايجاد شورای دفاع من درآوردی بر خلاف قانون اساسی. اين شورا را خمينی بر اثر مخالفت مداوم آقای بنی صدر منحل ساخت. آقای ربانی شيرازی عضو شورای نگهبان در اين باره به خمينی اعتراض کرد. جواب شنيد به شما مربوط نيست. مصلحت اينطور ديدم.
- ايجاد هيأت 3 نفری و تفويض اختيارنامه به آن برخلاف قانون اساسی. بنا بر قانون اساسی مجری قانون اساسی و هم آهنگ کنندة سه قوه، رئيس جمهوری است. اين هيأت فوق همه قوا شد و تشکيلش از مقدمات مرحله آخر کودتا بود. با آنکه آقای بنی صدر طی چند نامه به خمينی و اين هيأت تذکر داد، پيشناه دهنده مقصودش از تشکيل شدن آن، ايجاد عامل آشتی و نه يک مقام فوق قانون بود و خمينی پذيرفت که اين هيأت کدخدا منشی کند، در عمل همان را کرد که خلاف قوانين اساسی و عادی بود. روزنامه ها را تعطيل و آزاديها را پايمال کرد. خمينی در نطق 25 خرداد خويش که دستور اجرای مرحله آخر کودتا را می داد، به آقای بنی صدر اعتراض می کرد چرا اين هيأت را نپذيرفته است.
- تحريم آزادی اجتماعات بر خلاف قانون اساسی. اصل 9 قانون اساسی صراحت دارد که بهيچ عنوان حتی بعنوان خطر از بين رفتن استقلال کشور، نمی توان آزاديها را از بين برد. بنا بر همين قانون اساسی تشکيل اجتماعات آزاد است و محتاج اجازه از وزارت کشور نيست. خمينی تشکيل اجتماعات و شرکت در آن را جرم مستحق اعدام شمرد.
- و ...
- و بدون توجه به بوجود قوای سه گانه، دستور داد که از امروز قوانين غير اسلامی نبايد اجرا بشوند! چه کسی تشخيص می دهد که قوانين اسلامی يا غير اسلامی هستند؟ مأمورين دولت نه می توانند و نه حق دارند مفسر قانون بشوند. پس چه بايد کرد؟ از دفتر امام بايد کسب تکليف کرد. اداره کشور تحت ولايت فقيه يعنی همين!
از زمان اظهار اين امريه، اثبات هيچ حق و تکليفی ممکن نيست ولی منزلتی کامل برقرار است.
مکتبی ها به استفاده از حربه «عنوان قانونی» هر حرامی را حلال و هر حلالی را حرام کردند و بهمين «عنوان ثانوی: قضاوت های يک دقيقه ای را واجب ساختند. طوريکه امروز در ايران هيچکس از هيچگونه امنيتی برخوردار نيست. حال اگر بخواهد اين وضعيت ادامه پيدا کند و «عنوان ثانوی» در واقع رهبر را بجای شاه بنشاند و قول و فعل رهبر را قانون بشمارد، دين که حامی منزلت يعنی حقوق و تکاليف تضمين شده بود، خود عامل دائمی بی منزلتی کامل می شود. بهمان مجوز که خمينی همه سخنان و عهدهای پيش از انقلاب را با استفاده از «عنوان ثانونی» زير پا گذاشت، جانشين او نيز که با اوضاعی سخت تر روبرو می شود، چاره ای جز استفاده روزمره از اين حربه نخواهد داشت و هم اکنون شرائط انفجار با شتاب تمام فراهم می شود و گمان نمی رود ولی عهد خمينی بجای او بر اريکه حکومت استبدادی تکيه زند. با اينحال هر اندازه دوره بی منزلتی طولانی تر گردد، شدت انفجار بيشتر و خطرهای ناشی از آن بزرگتر خواهد شد.
بدينقرار جمع شدن قدرت ها در دست «رهبر» باب اجتهاد را خواهد بست و فضای سازمان روحانی را همانند فضای جامعه تنگ تر از آنچه اينک شده است، خواهد کرد. جامعه را همانسان که می بينيم به قهقرا خواهد برد. ديگر تنها خمينی و دستياران او نيستند که از توانائی به ناتوانی همه جانبه گذر می کنند، بلکه با خود مجموعه روحانيت و مردم کشور را نيز بورطه هولناکی می کشانند. تجربه خمينی شکست کامل جريان يونان زدگی، برای چندمين بار در تاريخ ايران است. اينک روحانيت فرصت تاريخی بدست آورده است که انديشه دينی را از فلسفه ثنويت يونانی ها رها سازد. مردم کشور نيز فرصتی بزرگ بدست آورده اند که خود را از فرهنگ ولايت شاه و فقيه و «حزب طراز نو» و «سازمان پيشتاز» و ... رها سازند و بدانند ولايت بايد از آن خودشان باشد تا کشور روی استقلال و ملت روی آزادی ببيند. هاشمی رفسنجانی در دو «خطبه» به مصدق و بنی صدر اشتباهی را نسبت داده است که عبارت باشد از تکيه به مردم. در شماره بعد به اين «اشتباه» می پردازيم.
13 - اشتباه بنی صدر
روزنامه جمهوری اسلامی به تاريخ 30 تيرماه 1361، سخنان هاشمی رفسنجانی را چاپ کرده است. وی در اين سخنان مصدق را به صراحت و بنی صدر را به اشاره، گرفتار اين اشتباه دانسته است که:
«مصدق که بار خودش را بار کرده بود، خيال می کرد، ديگر نيازی به روحانيت ندارد و آراء مردم را پشت سر دارد و اشتباه دکتر مصدق همين بود که خيال می کرد حالا که روی دوش مردم، فدائيان اسلام، حوزه، کاشانی، آيت الله خوانساری و آيت الله صدر و ديگران بالا آمده، ديگر مسئله تمام شده است و می تواند با يک رفراندوم همه چيز را تمام کند و ...»
هاشمی رفسنجانی اشاره را کافی نيافته و در نماز جمعه پنجم شهريور 1361 اشتباه بالا را به بنی صدر نسبت داده است: « ... از جمله بنی صدر فراری .... فکر می کرد آراء مردم به او اختصاص دارد در حاليکه اينطور نبود زيرا که موتور انقلاب، اسلام است و آن چيز که مردم را حرکت می دهد، دين است».
ميان تکيه به مردم و اسلام چه تناقضی وجود دارد؟ مگر در اسلام گناه است، کسی فکر کند « آراء مردم به او اختصاص دارد»؟ در طرز فکر «فعلی» آقای هاشمی گناه است. در نظر امروز وی اسلام يعنی «استبداد فقيه». می گويند خمينی جانبدار نظر فلسفی است که بنا بر آن وی تجسم خدا است. ما او را به داشتن اين فکر متهم نمی کنيم و در اينجا نمی خواهيم در اين موضوع وارد شويم که شعارهائی نظير «الله اکبر، خمينی رهبر» تملق گويی های فخرالدين حجازی که «امام مردنی» نيست و اگر هم روزی به اراده خدا پس از هزاران بهار ديگر بديدار خدا برود، باز حاکميت خدا و ولايت فقيه در اين اجتماع باقی خواهد ماند» (کيهان 24 فروردين ماه 61) از اين فکر شرک آلود مایه گرفته است. می خواهيم بگوييم از لحاظ اين نظر، منظورشان از موتور، حاکميت استبدادی خودشان است و اين حاکميت مطلق بر اساس «صغير شمردن ملت» استوار است.
علاوه بر اين که سخنان سی تير، از ابتدا تا ا نتها درباره اثبات ضرورت حاکميت روحانيانی نظير خودش است، با مقايسه کردن کودتای مرداد 1332 و کودتای خرداد 1360، آشکار می گرداند که از نظر فعلی او، تکيه به آراء مردم اشتباه است. لازم نيست از او بپرسيم وقتی «آن چيز که مردم را حرکت می دهد دين است» در مرداد 32 که امريکائيان به کمک شاه سابق و دستياران وی کودتا کردند، اين «دين» چه می کرد؟ آيا بی طرف می بود و اجازه می داد که سيا در ايران کودتا کند و سلطنت استبدادی را به مدت 25 سال ديگر بر کشور حاکم گرداند؟ اين موتور که بنظر شما کاشانی بود، ناظر بی طرف حوادث بود و يا بسود کودتاچيان عمل می کرد؟ چگونه موتور دين در تعريفی است که شما از آن می کنيد، بصرف اشتباه مصدق، جهت عمل خويش را بسود کودتاچيان تغيير داد و سبب حاکميت عمال بيگانه بر مردم کشور و ربع قرن غارت بی حساب ثروتهای کشور بسود بيگانه شد؟
لازم نيست از او بپرسيم، اگر بنی صدر اشتباه می کرد، چرا بجای قبول پيشنهاد او دربارة مراجعه به آراء عمومی، خمينی و ملاتاريا، آنسان هراسان شدند؟ شما که خود را موتور انقلاب و عامل تحرک مردم می دانيد، نبايد از اين پيشنهاد استقبال می کرديد و مردم را به مخالفت با او بحرکت در می آورديد و با رأی مخالف مردم او را روانه خانه اش می ساختيد؟ اما شما کودتا کرديد و اينهمه جنايت مرتکب شديد و می شويد و اينهمه باج به شيطان بزرگ داديد و می دهيد، برای اينکه می دانستيد، مردم از شخصيت خود دفاع می کنند و در صورت مراجعه به آراء عمومی، از منتخب خود، حمايت می کنند.
در حقيقت، طرز فکر ملاتاريا بر همگان معلوم است و بارها در فرصتهای گوناگون اين طرز فکر را اظهار کرده اند که ولو کشور از بين برود «اسلام» را حفظ می کنيم!! در روزهای خرداد 60، که کودتا مراحل آخر را طی می کرد، خمينی خود وضع را با روزهای 28 مرداد 32 مقايسه کرد و گفت مصدق از اسلام سيلی خورد و با صراحتی شگرف به قدرتهای خارجی يعنی آمريکا و انگليس گفت که اگر با «روحانيت» رفتاری را که کودتاچيان بعد از کودتای 28 مرداد با کاشانی کردند، نکنند ابواب همکاری باز است. در اين طرز فکر، اصل «ولايت بر مردم» است و نه «ولايت مردم» . از اينروست که خمينی در کشف الاسرار می گويد حتی وقتی بعضی قوانين مخالف مقررات الهی وضع می شوند، مجتهدين با نظام حکومتی مخالفت نمی کنند. برای اينکه بدترين حکومتها از نبودن حکومت، بهتر است (ص 186). در همانجا اموری را که در قلمرو حاکميت مجتهد قرار می گيرد (امور حسبيه، قضاوت، حوائج دينی) را شرح می کند و می گويد بحکم اينکه بدترين حکومتها از فقدان حکومت بهتر است، حتی وقتی حکام بر مردم جور می کنند و بر ضد مردمند، مجتهدين سعی در نابودی حکام نمی کنند!
بنابراين، ملاتاريا اگر زورش رسيد همة حکومت را از آنِ خود می خواهد و اگر زورش نرسيد، تا وقتی که اصل مشارکت روحانيت در حاکميت از سوی بدترين حکام نفی نشده است، حتی اگر قوانين ضداسلامی هم وضع کنيد، مجتهدين بر ضد آنها قيام نمی کنند!!
از کشف الاسرار تا کتاب ولايت فقيه و از آن کتاب تا سخنان هاشمی رفسنجانی، باستثنای چند ماه آخر اقامت خمينی در نجف و ايام اقامت وی در پاريس، همين فکر فاسد، بر رفتار ملاتاريا حاکم است: بدترين حکومت ها بر مردم از حکوم مردم بهتر است.
اگر حکومت بدست مردم بيفتد، آنوقت سازش با قدرت خارجی و هر کار ديگر برای استقرار مجدد استبداد، واجب می شود. بنابر همين نظر است که «در 28 مرداد مصدق از اسلام سيلی خورد» و باز بنا بر همين نظر است که «اگر ايران شکست بخورد و نيمی از کشور از ميان برود، از پيروزی بنی صدر بهتر است»! و بنا بر همين نظر بود که شيخ فضل الله نوری حکومت استبدادی شاه فاسدی مثل محمد عليشاه را بر مشروطه رجحان می داد و امروز خمينی از روحانيان بنيادگذار انقلاب مشروطيت ياد نمی کند، اما از شيخ فضل الله بعنوان شهيد، فراوان ياد می کند.
اين همان فکر ارسطوئی است و شعار هم همان شعار ارسطو است. اما در حق ارسطو ظلم بزرگی است اگر بخواهيم فکر و عمل شيخ فضل الله و خمينی را با نظرهای او يکی بدانيم. بهر رو از لحاظ این طرز فکر، قيام مردم بحکومت از بدترين حکومت ها بدتر است. از لحاظی بسود حاکميت خود درست تشخيص می دهند. چرا که وقتی بنا بر حاکميت بر مردم باشد، ممکن است روزی رقيب های «کلاهی» را از ميدان بدر کرد و حکومت ملاتاريا را برقرار ساخت. اما وقتی بنا بر ولايت مردم باشد، خيال حکومت بر مردم را بايد حتی از قلمرو آرزوها بيرون کرد.
در فکر بسته جانبداران استبداد، اين انديشه پديد نمی آيد که اگر مردم شخصيت ندارند، شما چرا اينهمه اصرار داريد بر آنها حکومت کنيد؟ اين سئوال در دوران انقلاب فراوان بعمل آمده است. پاسخی که می دهند اينست که پيامبران همه، چوپان بودند! در نظر جانبداران اين فکر ارسطوئی، مردم، «اغنام الله» هستند و ملاتاريا، چوپان! هرگز بياد اينان نمی آيد که خدا پيامبران را از ميان «امی» ها و نه نخبه ها بر می گزيند و به پيامبران می گويد به سراغ نخبه های رژيم جاهليت نرويد که اگر هم در جمع شما در آيند فساد به ارمغان می آورند. دگرگون سازها، مردم «امی» هستند ( ... سوره عبس و تولی و ...)
بهر رو، ببينيم چه کسانی اشتباه کردن: کاشانی و شاه اشتباه کردند يا مصدق؟
خمينی و ملاتاريا اشتباه کردند يا بنی صدر؟ امروز دو دسته بخود حق می دهند: آنها که براه خيانت رفتند و با انقلاب به مخالفت برخاستند و اينک می گويند ما درست تشخيص داده بوديم. و دسته دوم آنها که می خواهند بر مردم ولايت داشته باشند. اينان نيز بدو گروه ملاتاريا و روشنفکرتاريا تقسيم می شوند. برای هر گروه که اصل ولايت بر مردم را قبول دارند و نزاعشانم با يکديگر بر سر صلاحيت يکديگر است، مردم نه شخصيت دارند و نه حق دارند به عمل و آزمايش برخيزند!
کسی که در آخرين روزهای انقلاب بزرگ و بی مانند مردم کشور از راه سازش با امريکا و انگليس و بخواست اجانب به حکومت رسيده است، مدعی است اگر گذاشته بودند او بر حکومت بماند، کار ايران باينجا نمی رسيد. طبيعی است که از دماغ اين شخص خطور نکند که ايران ملتی دارد و شعور اين ملت احتمالاً به اندازه شعور جناب ايشان هست و اگر هم به اين اندازه شعور شعور نداشته باشد، تا عمل نکند کی شعور پيدا می کند؟ ... طبيعی است که اين شخص نداند انقلاب، از ارادة اين فرد و آن فرد پيروی نمی کند، بنابراين اگر افراد هم می خواستند، نمی توانستند ايشان را بر مقام خويش نگاهدارند و بگذارند ايشان بحران را از سر امريکائيان و وابسته هايشان در ايران، بگذرانند! طبيعی است که او و امثال او ندانند، يک عامل بزرگ انقلاب اين بود که طی يک قرن و نيم، دو دسته وابسته يکی به غرب و يکی به روسيه، رژيمی را به ايران تحميل کرده بودند که مردم ايران را از هرگونه رشدی باز می داشت. انقلاب برای پايان دادن به اين موازنه شوم و حاکميت دو دسته وابسته بود و ممکن نبود از راه سازش با امريکا يعنی قرار گرفتن در جمع گروه وابسته عمل کرد و نتيجه گرفت. طبيعی است او و امثال او مردم را نادان و تابع احساسات بدانند و برای خويش حق ويژه حکومت بر مردم بشناسد. وگرنه چه کسی به ايشان نمايندگی داده بود که با کودتای نافرجام 22 بهمن خونها جاری کند و ارتش را متلاشی بسازد و ... و رژيم صدام حسين را به حمله به ايران برانگيزد و به دستياری امريکا و صدام و رژيم های فاسد ديگر منطقه، عامل اينهمه ويرانی و کشتار و رجعت استبداد در ايران و حاکميت اسرائيل بر منطقه و ... بشود؟
برای خمينی و ملاتاريا، همانطور که شرح شد نيز دخالت عوام در امر حکومت از بدترين نوع حکومت بدتر است. خمينی و ملاتاريا برغم قول هائی که در پاريس دادند، بر اين باورند که مردم به دستور فقيه عمل کرده اند و شاه را برده اند و اينک تکليف شرعی آنها اطاعت است. غير از اطاعت هر کار بکنند باغی باغين می شوند و محکوم به اعدام می گردند!
از اينرو هر سه گروه به بنی صدر، منتخب مردم، ناسزا می گويند چرا اينکار را برای القاء اين فکر که بدون قدرت داخلی و خارجی حکومت نمی توان کرد و مردم نمی توانند تکيه گاه حکومت باشند و دميدن روحيه يأس در مردم و ايجاد اين باور که مردم رشد لازم برای تشخيص و انتخاب ندارند، را لازم می بينند. اين گروه ها خوب می دانند که از کودتای خرداد 60 بدينسو، مسئله ای که از لحاظ تحول سياسی ايران تعيين کننده است، مسئله شخصيت ملی است. در حقيقت ملت ايران برای نخستين بار در تاريخ خويش رأی داد و شخصی را بعنوان رئيس جمهوری برگزيد. طبيعی است که فرصت انتخاب رئيس جمهوری، فرصت اظهار شخصيت ملی است. ملتی که شخصيت داشته باشد از مقام انتخابی خود حمايت می کند و در جامعه با شخصيت، کودتا در حد محال مشکل می شود. خمينی پس از آنکه گفت: اگر 35 ميليون نفر بگويند بله من می گويم نه،کودتا کرد و با اينکار گفت شخصيتی برای ملت قائل نيست. و اينک فرزندان مبارز و مجاهد اين ملت ايستاده اند تا از شخصيت و حق و آزادی خود دفاع کنند و سرانجام اين گروه ها و جهانيان را شگفت زده از پيروزی خود، بر جا می گذارند.
باری همه جانبداران «ولايت بر مردم» خواه جانبداران «ولايت پيشتاز» خواه جانبدار «ولايت فقيه» و خواه جانبدار «ولايت رجال سياسی» و ... در يک موضوع با يکديگر موافقند و آن ضرورت بيرون کردم مردم از صحنه است. زبانشان نيز يک زبان است. هر چند کلمه هائی که بکار می برند فرق دارند، اما همه اين گرايش های جانبدار «ولايت بر مردم» يک زبان دارند: شاه، کلمه شاه را کليد هر در بسته و هر مشکلی می شمرد. خمينی و رفسنجانی جای کلمه کليد را با کلمه «موتور» و جای شاه را با کلمه فقيه يا اسلام عوض کرده اند. شاه از شاهی حاکميت استبدادی خويش را می فهميد و خمينی و ملاتاريا از اسلام حاکميت استبدادی خود را می فهمند. شاه از انقلاب شاه و مردم حرف می زد و ملاتاريا از پيوند «امام و امت» حرف می زند. برای شاه وقتی مردم در صحنه حاضر بودند که شعار «جاويد شاه» می دادند و برای خمينی حضور مردم در صحنه وقتی است که خمينی را در رديف خدا قرار می دهند و فرياد «الله اکبر، خمينی رهبر» سر می دهند و ...
و اگر همين زبان را با زبان گروه های ديگری که با رژيم خمينی مخالفند اما جانبدار ولايت خويش بر جامعه هستند، مقايسه کنيم، يکسانی شگرف انگيزی ميان آنها مشاهده می کنيم. اين يکسانی زبان از يکسانی انديشه مايه می گيرد و ...
و در واقع امر، اين گروه ها عناصر ترکيب کننده دستگاه حاکم ايران هستند و اساس حاکميت خويش را بر تحقير مردم گذارده اند. امروز نيست که پايه های استبداد در ايران بر مردم ما شناخته می شوند. ميرزای نائينی در کتاب خود انواع اين استبدادها و پيوندشان را با يکديگر شرح می کند و بر دو استبداد دينی و سياسی و رابطه آنها با يکديگر تأکيد می کند. از نظر اجتماعی نيز فکر استبداد بيانگر وحدت عمل قشرهای معينی بوده و هست: مالکان بزرگ، وارد کنندگان بزرگ، روشنفکرتاريا که بطور عمده در تشکيلات فراماسونری و ... جمع شده بودند و بخشی از روحانيت.
و ايران تنها کشور جهان است که طی 80 سال اخير سه انقلاب را به انجام برده است: انقلاب مشروطيت و جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب بزرگ 1357. در همسايگی ما استبداد تزاری، پس از انقلاب اکتبر در لباس استالينيسم تجديد حيات کرد و در همه منطقه تحول ها از راه کودتاهای نظامی انجام گرفته اند. اين تنها در ايران است که نسل ها از پی هم روی به انقلاب نهادند تا ريشه های استبداد را بر کنند و آزادی را مستقر سازند. می توان گفت برغم پنجاه و پنج سال استبداد پهلوی که به کمک قدرت های مسلط خارجی بر ايران تحميل شد، مردم ما از انقلاب پايدار باز نايستادند. در جريان اين حرکت انقلابی دير پا، توانستند ريشه استبداد سطلنتی را بر کنند و اينک در کار آنند که ريشه همزاد آن استبداد يعنی استبداد دينی را نيز براندازند.
بدينقرار مصدق و بنی صدر نيستند که اشتباه کردند، ملاتاريا و روشنفکرتاريا هستند که اشتباه کردند و اشتباه می کنند. ملت ايران با جنبشی که به سقوط رژيم شاه انجاميد، به يک قرن و نيم تحقير پاسخ گفت. به کودتای 28 مرداد پاسخ گفت و از شخصيت خويش و حق خود بر آزادی و استقلال دفاع کرد. مقايسه وضع کاشانی آن روزی که از تبعيد لبنان باز می گشت و مردم اتوموبيل او را بر سر دست از سرچشمه بخانه اش می بردند و آن روزی که از مردم روی می گرداند و دولت کودتا با وجود خدمتی که وی به انجام کودتا کرده بود او را به عنوان «شخصی باسم سيد ابوالقاسم کاشانی» تحقير می کرد تا روزهای بدتری که که در تنهائی و خفت می مرد، بهترين درس عبرت است. برای آنها که بخواهند درجه شخصيت ملت ما را بشناسند، بهترين پاسخ است برای آنها که بخواهند ببينند چه کسی اشتباه می کرد و می کند!
آنها که گمان می کنند از مردم کاری ساخته نيست و بايد از دولتهای بيگانه پول و اسلحه و ... گرفت و رژيم ثابتی را برقرار کرد، اشتباه می کنند. ملت با هوش ما رشد را حق خويش می شناسد، در جريان هشتاد سال انقلاب و مبارزه با کودتاها، توانسته است نظام اجتماعی کهن را براندازد و پايه های اجتماعی و فرهنگی استبداد را ويران بسازد. از نهضت ملی کردن نفت تا بهمن 57، نظام کهن سلطنتی را سست و سرنگون گرداند و اينک بکار ويران ساختن دومين پايه کهن استبداد يعنی استبداد دينی است. مصدق و بنی صدر هر کس باشد و بر ضد جريان تاريخ عمل نکردند، در جهت اين تحول بزرگ عمل کردند و اين واقعيتی است که هاشمی رفسنجانی بعنوان اشتباه از آن ياد می کند و هيچکس ديگر نيز نمی تواند آنرا انکار کند. بمناسبت به او بايد گفت فرستادن گروه های پی در پی تروريستی به پاريس بر فرض موفقيت نيز کاری از پيش نمی برد، چرا که حل مسئله در حيات و مرگ بنی صدر نيست، حل مسئله در تسليم شدن به اراده مردم است. تا وقتی که يک شخصيت، يا يک گروه، يا يک سازمان سياسی خود را برتر از ملت می شمارد و ولايت را از آنِ خويش می داند، موضوع حل نشده است و مبارزه مردم محروم ما برای آزادی و استقلال ادامه دارد.
اين سخن، ادعائی نيست که ما بدلخواه خود اظهار کرده باشيم. اين واقعيتی است که در هر سه انقلاب به روشن ترين وجه، خود را بيان و اظهار کرده است: در هر سه نوبت وقتی پيروزی ممکن شد که دو طرز فکر با يکديگر رويا روی شدند: طرز فکر طرفدار ولايت مردم با طرز فکر جانبدار ولايت شاه. در جريان مشروطيت تا وقتی آن بخش از روحانيت که جانبدار مشروطيت بود، به ولايت مردم تصريح نکرد، مردم يکپارچه برنخاستند. در ملی کردن صنعت نفت نيز، ولايت مردم اساس کار رهبری مصدق قرار گرفت در انقلاب بهمن 1357، وقتی موج های انقلابی سرتاسر کشور را فرا گرفتند که خمينی و همه و همه ولايت را از آن جمهور مردم شمردند. مطالعه فراز و نشيب های جنبش های مردم ما را به اين نتيجه روشن رسانيده است که هر وقت مردم کشور مطمئن شده اند که ورودشان در صحنه بمعنای قرار دادن جمعی «ولی» بجای جمعی ديگر نيست، بطور متحد و يکپارچه وارد عمل شده اند و اگر امروز خمينی محبوب، خمينی مغضوب شده است و مردم ما به مبارزه با او و رژيمش برخاسته اند، هيچ دليل ديگر جز اشتباه وی که نتيجه فکر فاسد «ولايت به مردم» است، ندارد. طی 80 سال همه گروههای سياسی چپ و راست که گاه مقاصد خوب نيز می داشتند، بعلت ابتلای به فکر «ولايت بر مردم» قربانی اين فکر شدند و سبب طولانی شدن راه و افزايش ضايعات گشتند. اما هر زمان بيشتر از پيش مردم ما خود را از اين «ولی» ها خلاص می کردند و اينک اميد بزرگی بوجود آمده است که با پيروزی مردم بر رژيم ملاتاريا، آزادی و ولايت مردم مستقر گردد و عصر جديدی در کشور ما و در همه کشورهائی که اينک در آتش بحران ها می سوزند، بوجود آورد.
انقلاب ما يکی از شگرفی های زمان همه زمانهاست: رژيمی با نيروهای نظامی و انتظامی و ساواک و ... و درآمدهای عظيم نفت و متکی به حمايت ابرقدرتها و قدرتها و حتی رژيمهای همسايه، محکم و استوار ايران را «جزيره امنيت» عنوان داده بود. در مقابل ملتی دست تنها برخاست و از درون، اين رژيم را که جزئی از بافت عمومی نظام مسلط جهانی بود، بدون آنکه مجال دخالت به هيچ قدرت خارجی بدهد، سرنگون ساخت. اينک تمام طرفداران «ولايت بر مردم» شب و روز تبليغات خويش را متوجه ايجاد روحيه ترس و يأس در اين ملت کرده اند، گروهی می گويند گفتيم انقلاب نکنيد، کرديد ببينيد سزای خويش و گروه ديگری می گويند، انقلاب کرديد حال بايد پيروی از ولايت فقيه بکنيد و گرنه در دنيا باغی با غين می شويد و در آخرين مغضوب خدا و محکوم به سوختن در آتش جهنم می گرديد و گروه سوم می گويند، «ولی» بدی بر خود گمارديد، حق اين بود ما را ولی خود می ساختيد. حالا هم چاره جز اين نيست که ما را ولی بکنيد و ...
اما نسل امروز بايد بخود ببالد و بخود می بالد که با انقلاب بزرگ خويش سنت نسل های پيش را در ادامه نهضت انقلابی گرامی داشته است و بحق با تجربه ترين نسل هاست. نبايد از تجربه انقلابی که انجام داده است بترسد و نمی ترسد. اين تجربه را بايد ادامه دهد تا ولايت جمهور مردم استقرار بيابد و گرايش های سياسی جانبدار استبداد و طرز فکرهای استبدادی بر جا نمانند تا از نو با کودتا اشتباه پيشينيان خود را تکرار کنند. در بحبوحه بحرانهائی که جهان را در کام خويش فرو برده اند، ادامه زندگی يک ملت بدون اظهار شخصيت و شجاعت ممکن نمی شود. از استبداد کهن که با سلطه بيگانه پيوند جسته بود، جز ريشه ای خشکان نمانده است. همتی بايد تا اين ريشه نيز بسوزد و عصر جديد در تاريخ ايران آغاز بگيرد.
با آزادی اسلام از فکر استبداد دينی يا يونان زدگی، با آزادی ايران از استبدادها، بيگمان عصر سوم در تاريخ بشر آغاز می گيرد. نسل امروز ميان فضای بسته ای که استبداد فقيه ادامه دهنده آنست و فضای بازی که پيروزی بر استبداد وابسته، پديد می آورد، بايد انتخاب کند. بنظر ما انقلاب و پی آمدهای آن نشانه آنست که انتخاب کرده است. بنی صدر نيست که اشتباه کرده است، ملاتارياست که اشتباه می کند و نمی داند که بسته کردن فضای انديشه و عمل نسل امروز، به مانع رشد ملت بزرگ ايران بدل شده است و زير ضربات اين نسل ناچيز شده است و می شود. بنی صدر در اين امر که ولايت را از آن جمهور ملت می دانست و بعنوان منتخب ملت و معرف اين حق ملت بود، اشتباه نکرد، در اين امر اشتباه کرد که مثل همه مردم گمان برد، خمينی در مقام مرجعيت دينی به عهد خود وفادار می ماند. از 80 سال تجربه يک ملت درس می گيرد و در صدد حاکميت استبدادی بر مردم نمی شود که در شماره آينده به اين امور می پردازيم.
*****
14 - فضای بسته
رژيم شاه در بن بست قرار گرفت. بن بست آن رژيم اين بود که فضای توليد را هر روز محدودتر و فضای مصرف را وسيع تر می کرد: در قلمرو سياسی انديشيدن و عمل کردن جز در موافقت با رژيم، ممنوع بود. اين اواخر در موافقت با رژيم نيز، هر فکری را نمی شد بيان کرد. ترس از تصفيه و گرفتار ساواک شدن، موی بر اندام فعالان سياسی حزب رستاخيز نيز راست می کرد. در قلمرو اقتصادی نيز، کار بر محور وارد کردن و نفع بردن يا زمين بازی کردن يا بازيهای ديگر خلاصه می شد. اما از همين کارها نيز جز اقلیت انگشت شماری برخوردار نبودند. در نتيجه روابط اجتماعی که بر پايه توليد بوجود آمده بودند، از بين می رفت و جامعه متلاشی می شد. در اين اوضاع، در قلمرو فرهنگ نيز، ابداع و ابتکار به مقدار زياد معنی خود را از دست می داد. فضای تحصيل محدود بود، با وجود اين ميان تحصيل و شرائط اجتماعی – اقتصادی که پديدار می شدند، تضادی حل نکردنی بوجود می آمد و همين امر سبب می گرديد که تحصيل کرده ها از کشور بگريزند و آنها که در خارج تحصيل می کردند، به کشور باز نگردند. اين فضای محدود آينده جامعه ای را که از لحاظ سن و انديشه جوان شده بود، تهديد می کرد، انقلاب برای باز کردن فضا انجام گرفت.
نقش تعيين کنندة آينده در انقلاب بدانجهت بود که ملت ما گذشته و حالی از دست رفته و سياه داشت، امتيازات قابل دفاعی نداشت، اما بدبختی هائی به ارث برده و يا هر روز برايش ايجاد می شدند. بدينجهات، آينده به نيروی محرکه عظيمی بدل شده بود و نسل جوان کشور را بسوی انقلاب می راند. در جامعه های صنعتی، با آنکه هر نسلی از امتيازات بسيار برخوردار است و کمتر حاضر می شود، امتيازات و امکاناتش بخاطر آينده محدود گردند، زمان به زمان، بر اضطراب نسبت به آينده افزوده می شود و همانطور که شاهديم اين کشورها در بحران فرو می روند. آن رژيم بايد می دانست و همه رژيم های استبدادی بايد بدانند که با توجه به رشد سريع علمی و فنی، تضاد حال و آينده هر روز شديدتر می شود. برای چند ميليارد انسان، حال جز بدبختی چيزی در بر ندارد و بنا بر اين آنچه از زندگی برايشان می ماند، اميد به آينده است.
مقايسه بهار آزادی با ايام رژيم شاه و اين روزها، همه کس را متوجه می کند که باز کردن فضای انديشه و عمل چه نقش تعيين کننده ای در جامعه ما دارد. بر همه آشکار می گرداند که با انقلاب از ناتوانی به توانائی و با استقرار استبداد و ملاتاريا از توانائی به ناتوانی روزافزون گذر کرده ايم. مقايسه دو فضا، دو استبداد شاه و خمينی، بر همه آشکار می کند که فضا تنگ تر و تنگ تر شده است. سبب ضعف مفرط استبداد ملاتاريا نيز همين است.
اسلام خمينی در مدارس نيز به چماق دست می برد
خمينی در همين روزها دو بيان کرده است که خود کار يک کتاب در توضيح اين فضای خفقان آور را می کنند:
بمناسبت اول مهر خطاب به دانش آموزان و معلمان و پدران و مادران گفته است : " با کمال دقت و بیطرفی اعمال و کردار دبیران و معلمین را زیر نظر بگیرند که اگر خدای ناکرده در یکی از آنان انحرافی ببینند ، بلافاصله بماقامات مسئول گزارش دهند و خود دبیران و معلمین با هوشیاری مواظب همکاران خود باشند تا اگر بعضی از آنان خواستند افکار انحرافی خود را در خلاف تدریس به فرزندان میهن اسلامیمان القا کنند ، از آنان جلوگیری نمایند و در صورتیکه فایده نبخشید با قاطعیت مطلب را با مسئولان در میان بگذارند ."
2" – دبیران و معلملن و بطور کلی استادان سخت از دانش آموزان مواظبت نمایند تا گروههای چپی روسی و آمریکایی و منافقین آمریکایی آنان را فریب ندهند . فرزندان عزیزم خود از یکدیگر به بهترین وجه مراقبت نمایید و در صورتیکه مشاهده کردند که بعضی از دشمنانشان که در لباس دوست و همشاگردی می خواهند آنان را جذب گروه خود کنند ، بمقامات مسئول معرفی نمایند و سعی کنند اینکار را بصورت مخفی انجام دهند ...
3" – مادران و پدران متعهد ، از رفت و آمدهای فرزندانشان سخت مراقبت نمایند و آنان را زیر نظر بگیرند تا خدای ناکرده صید منافقان آمریکایی و منحرفان روسی نگردند ... " و در توضیح نظر خویش که جنگ نعمت است ، خطاب به دانشجویان دانشکده افسری گفته است ( یکشنبه 11 مهر 82 ) :
" ... از برکات جنگ تحمیلی برای ملت ما ، همین بود که سربازان و جوانان دانشکده افسری ما ، در دانشگاه افسری علاوه بر تحصیل دوره های دانشگاهی عملا در جبهه ها تربیت می شوند و تعلمیات عملی می بینند ... "
هر دوی این مواضع که بی کم و کاست همان مواضع هیتلر و موسیلینی و دستگاه کلیسای قرون وسطی است . صد در صد ضد اسلامی است : خدای به پیامبر دستور می دهد که مردم را به حکمت و دانش و پند و با بهترین شیوه بحث و اقناع به اسلام دعوت کند ( سوره نحل آیه 125 )
و خمینی خود در پاریس همین رهنمود قرآنی را بازگو می کرد : "... و اسلام جواب همه عقاید را بعهده دارد و دولت اسلامی تمام منطق ها را با منطق جواب "خواهد داد" (مصاحبه با روزنامه آلمانی دنيای سوم، 15 نوامبر 78)
و نيز:
« در صورت استقرار يک حکومت اسلامی و بسط آزادی ها و افزايش امکانات ترقی واقعی برای مردم می توان از راه بحث و اقناع با عملی کردن اسلام، آنها را که خواهان حقيقت و عدالتند به دامن اسلام باز گرداند.» (مصاحبه با فرانس پرس، 3 آبانماه 57)
و همچنين:
«جامعه آيندة ما، جامعه آزادی خواهد بود و همة نهادهای فشار و اختناق و همچنين استثمار از ميان خواهند رفت». (مصاحبه با اشپيگل، 7 نوامبر 78)
و بخصوص:
« ... اما اسلام در چنان حدی از کمال است که از ابتدای طلوع، پيشرفت خود را بر بحث آزاد و مبارزه با سانسور بنا گذاشته است». (مصاحبه با خبرگزاری رويتر، 4 آبانماه 57)
مقايسه اين دو نوع بيان بر خواننده روشن می کند که خمينی امروز ضد «خط امام» است. روش او ضد روش قرآنی، ضد سنت امام صادق پايه گذار دانشگاه آزاد در جهان ، مردی که در قلمرو علم و عقيده هر روش ديگری را جز بحث آزاد، بی اعتبار کرد. اسلام خمينی امروز از بحث می ترسد.
بيان خمينی رساست. او فرمان مرگ خود و فاشيسم مذهبی اش را صادر کرده است: اسلامی که حتی در کلاس درس نيز از رويارويی با نظرهای ديگر بترسد و بجای «جادلهم بالتی هی احسن» به «مقامات مسئول» پناه ببرد و کلاس درس را به محيط جاسوسی تبديل کند، مرده است. فاشيسم خمينی از فاشيسم هيتلری بمراتب ناتوان تر است. فضای انديشه و عمل را بسته تر می کند، بنا بر اين عمری کوتاه، بسيار کوتاه تر دارد. بخصوص که نتوانسته است جامعه را به اطاعت کورکورانه وادارد. مقاومت مجاهدان و مبارزان و منتخب مردم از ابتدا و کوتاه تر شدن عمر ا ين فاشيسم شده است. برای اينکه خوانندگان مشابهت دو فاشيسم را ببينند، بيان خمينی امروز را با نظر هيتلر و موسولينی شباهتی شگرف می برد:
هر وقت کلمه انديشه را می شنوم هفت تير خود را بيرون می آورم
موسولينی گفته است: هر وقت کلمه انديشه را می شنوم، هفت تير خود را بيرون می آورم.
و هيتلر بر آن بود که:
حتی گروههای مختلف ناسيوناليست و ملی گرايان نيز نبايد باهم همکاری کنند بلکه بايد با هم رقابت داشته باشند تا برگزيده ترها بمانند و ناگزيده ترها بروند. در حقيقت: حکمت زندگی «بازی» آزاد نيروها در تضاد و تنازع است و جنگ صريح ترين و بی پرده ترين و بی رياترين شکل برخورد قوا و تضاد نيروهاست ... بر اين اساس روش تعليم و تربيت را در مدارس معين می کند (قول از گوبلز تئوريسين و مبلغ نازيسم):
« بايد چنان کنيم که در مدارس هم بچه ها نه تنها تنبيهات عادلانه را بپذيرند، بلکه تنبيه های ظالمانه را هم بی چون و چرا بپذيرند و اطاعت کنند».
بنظر او اخلاق يعنی اطاعت از پيشوا. بايد کاری کرد که همه بخصوص کسانی که تحصيل می کنند معتقد بگردند، مخالفت با پيشوا، مخالفت با آلمان، عظمت آلمان است ...
نظر خمينی را با اين نظرها مقايسه کنيد، ملاحظه می کنيد که اصل اطاعت از رهبر نظرها و روش های مشابه را القاء می کند. تقسيم مسلمانها به مکتبی و غيرمکتبی و منافق و ...
عيناً همان اصل هيتلری ضرورت تنازع حتی ميان «ناسيوناليست ها» است. در نظر خمينی مخالفت با او، مخالفت با خدا است و در نظر نازيسم، مخالفت با هيتلر، مخالفت با آلمان و عظمت آلمان است ...
خمينی چگونه از مواضع اسلامی به مواضعی صد در صد مخالف آن گذر کرد؟ آيا اين امر قابل پيش بينی بود؟ بله قابل پيش بينی بود و پيش بينی نيز شد. آنها که ديروز خود را سانسور می کردند و نوشته و گفته های بنی صدر را نمی خواندند امروز می گويند چرا اين حرفها را امروز می زند، اما از پيش از انقلاب پی در پی هشدار می داد و کارنامه او سراسر هشدار روزمره است. اين کارنامه گزارش عمليات سه جنگ بزرگ نسل امروز است:
جنگ با نيروهای داخلی و خارجی برای از بين بردن انقلاب، جنگ اقتصادی برای از پای در نيامدن بر اثر محاصره اقتصادی و جنگ تحميلی و جنگ با گرايش به استبداد و حاکميت ملاتاريا. از جمله سه روز پس از ورود خمينی به پاريس تحت عنوان «مسائل 19 گانه ای که دربارة انقلاب اسلامی ايران مطرح شده اند» نوشته ای را منتشر کرد که در آن آمده است:
« اينگونه جهش های اجتماعی با ديد ايدئولوژی مذهبی مبهم هموار مقدمه استقرار فاشيسم شده است. در ايتاليای سالهای 36-1930 جنبشی با همين شدت و وسعت بروز کرد و به رژيم فاشيسم انجاميد. در آلمان هم کم و بيش وضع هيتلر بود. در روسيه هم مخالفت شديد کليسای ارتدوکس با تزارهای روسيه، به استقرار استالينيسم انجاميد علت اين امر آنست که علی الاصول مذهب (يونانی زده) ستايشگر زورمداری است. زور را تحت شکل مذهبی ستايش می کند و آنرا ارزشمند می سازد. خدای اينگونه مذاهب، زور مطلق است و انسان، موجود عاجزی است که در پنجه تقديرساز اين زور مطلق اسير است».
آيا انحراف قابل پيش بينی بود
چاره چه بود؟ جلوگيری از انجام انقلاب و تبديل تحرک انقلابی به جنبش اصلاح طلبی و ايجاد تغييرات لازم در رژيم شاه؟ نظر بخشی از روشنفکرتاريا اين بود. اين نظر شکست خورد نه بدليل مخالفت کسانی که با انقلاب موافق بودند بلکه، بدليل آنکه انقلاب را نيروهای محرکه ای پديد می آوردند که با نظرهای موافق و مخالف، از حرکت باز نمی ايستند. کاری که بايد می شد، اين بود که انقلاب در مسير آزادی و استقلال بماند و با سرنگونی رژيم شاه، زمينه ذهنی برای تأثير عوامل داخلی و بخصوص خارجی بازسازی استبداد بوجود نيايد. از اينروست که بنی صدر می کوشيد از زبان خمينی پی در پی جاری کند که حکومت جديد بر آراء عمومی متکی است و در پاسخ به اشکال بالا نوشت:
« حکومت اسلامی، حکومتی است مبتنی بر عدم زور ... اينکه می گوييد در ايتاليا چنين جنبش مذهبی بوجود آمد و کارش به استقرار فاشيسم انجاميد، بايد گفت که اين امر نتيجه خاصه مذهبی جنبش نبوده است. هر جنبشی نتواند رهبری متناسب با خود را عرضه کند، بناچار در هم کوبيده می شود و در همان جريانی که در هم کوبيده می شود، فاشيسم رشد می کند. مگر، انقلاب کبير فرانسه، انقلابی مذهبی بود که به رژيم ناپلئون ختم شد؟ مگر ... از اينرو برای رهبری بايد نقش مهمی قائل شد و تمام دقت را کرد تا اين رهبری در عمل بيان کننده همان نظريه راهنما باشد نه آنکه آنرا وسيله سلطه خود بر جامعه قرار دهد ...»
(اصول راهنمای حکومت اسلامی، صص 180 و 200 تا 203)
و بعد در جريان مبارزه روزمره با استبداد می نوشت:
« اميدوارم خوانندگان اين سطور توجه بکنند، اين که در مقام رياست جمهوری، وقت صرف خواندن کتابهائی از اين نوع می کنم و مطالب آنها را مورد بحث قرار می دهم و ارزيابی و انتقاد می کنم، جز برای تعهدی نيست که در قبال خدا و خلق دارم، تا او هشياری لازم را پيدا کند و نگذارد انقلاب او را تصاحب کنند و او از اين نوع قدرت های استبدادی بسازند و بجان او بيندازند. اين کارها که کرده ام و می کنم، برای جلوگيری از همين فساد بزرگ است ... » (کارنامه 2 تا 9 بهمن 1359، ج 6، ص 57)
روشنفکرتاريا که در زورپرستی همانند ملاتارياست، اسير غرض و خواستار قدرت بود، از قوانين انقلاب آگاه نبود، گمان می کرد يا بعنوان مخالف لبه تيز حمله را بايد متوجه بخشی از رهبری سازد که مانع تحول به فاشيسم و حامل دو شعار اصلی انقلاب يعنی آزادی و استقلال بود يا بعنوان سازش با جناح ملاتاريا، خود را نخست از شرّ رهبری جانبدار آزادی و استقلال رها سازد. هنوز نيز لبه حمله هر دو دسته ملاتاريا و روشنفکرتاريا متوجه اين رهبری است خود را سرزنش نمی کند چرا نوشته را نخوانده و گفته را گوش نداده، چرا دنبال شناخت علمی تحول اجتماعی نرفته است، بدورغ می گويد چرا بنی صدر زودتر اين حرفها را نمی زد!! بگذريم و به اين امر بپردازيم که چرا خمينی به ضد «خط امام» تحول کرد و يکسانی مبانی فاشيسم هيتلری و فاشيسم خمينی در چيست و چرا خمينی با تنگ کردن فضا از توانائی روی به ناتوانی آورد و چرا ناگزير است روزبروز بيشتر فضا را تنگ تر کند و چرا با اينکار مرگ رژيم ملاتاريا را احتراز ناپذير می سازد؟
مبانی نظری فاشيسسم خمينی
استبدادهائی که بر اساس ايدئولوژی بوجود می آيند، جانبدار ثنويت هستند: خير و شرّ. خود را خير مطلق و مخالف خود را شرّ مطلق می پندارند. گفتنی است که هيتلر رئيس سازمان جوانان حزب خود را بدست خويش کشت. از او پرسيدند چرا اينکار را کرده است؟ پاسخ داد: دست پيشوا اشتباه نمی کند. محمدی گيلانی، دژخيم ملاتاريا نيز گفت: خمينی تألی معصوم است و هر کس با او مخالفت کند، «باغی با غين» می شود. از لحظه ائی که مخالفت با خمينی، شرّ مطلق می گردد، بناگزير بايد حذف شود.
بنابراين استبداد مبتنی بر ايدئولوژی يا دين، ناگزير از مشخص کردن «مکتبی» از غير مکتبی است. از اينجا پايبند شکل و ظاهر می شود. هر اندازه استبداد به مطلق بيشتر ميل می کند، ظاهر و شکل اهميتی قطعی تر پيدا می کند.
با توجه به همين نقش شکل و ظاهر بعنوان مرزهای جداکنندة مکتبی از غيرمکتبی بود که بنی صدر به شکل پرستی ملاتاريا پی در پی حمله می برد و خمينی نيز پياپی تکرار می کرد که: «آنها که می گويند ظاهر مهم نيست، خلاف اسلام حرف می زنند». يکبار نيز دربارة زنان ميان اين دو بحث شد. بنی صدر به او گفت: زنان می گويند چرا صد يک اهميتی را که به موی سر ما می دهيد، به مغزی که زير اين مو هست نمی دهيد؟
هيتلر درباره اهميت شکل و ظاهر بر اين عقيده بود که:
«تنها ايده آليسم است که آدميان را راهبر می شود تا خود بالاختيار مزيت قدرت و نيرو را بازشناسد و تصديق کنند و ايشان را بر آن می دارد تا به صورت ذره ای خاکی در نظامی که سراسر کيهان را بقالب شکل می کشد، در آيند».
بدينسان تجريد يعنی انطباق محتوی با قالب و شکل، قالب و شکلی که پيشوا يا رهبر آن را متناسب ترين شکل ها برای انسان ايده آل می شمارد، ضرورتی چشم نپوشيدنی می گردد. از همينجا سانسور واجب می شود. چرا که محتوی بايد مثل موم به قالب دلخواه درآيد. اگر محتوی شکل پيشنهادی را نپذيرد، استبداد دينی يا ايدئولوژی بناگزير از ميان می رود. بدينخاطر سانسور بايد مطلق گردد. تا آنجا که انسان خود را بمثابه يک واقعيت تکاپوينده، متفکر، خلاق و دگرگون ساز بکلی از ياد ببرد، عينيت خود را در يک ذهنيتی فراموش کند که « او را بر آن می دارد تا بصورت ذره ای خاکی در نظامی که سراسر کيهان را بقالب شکل می کشد، درآيد».
با اينحال ميان فاشيسم دينی خمينی و نازيسم هيتلری، تفاوت های بسيار وجود دارند. مهمترين تفاوتها، تفاوت در «فضای حياتی» است. فضای حياتی که هيتلر در «نبرد من» شرح می کند از لحاظ زمانی آينده گرا است. در قيد شکل های پيشين نيست. از لحاظ دانش، فضا را محدود نمی کند (جز در آنچه حقانيت نازيسم را مورد ترديد قرار دهد)، از لحاظ مکان به پيروان خود وعده می دهد که با ايجاد يک قدرت بزرگ می توانند سرزمينها را از ساکنانش تخليه کنند (با کشتار).
اما فاشيسم خمينی، جز شکل های معينی را نمی تواند بپذيرد. در ناتوانی فلسفی که خود را گرفتار آن می بيند، نه تنها با علم اجتماعی بلکه با علم طبيعی نيز سر سازگاری ندارد. از اينروست که استبداد سلطنتی از دانشجو به بالا را تحمل نمی کرد و استبداد خمينی، از ششم ابتدائی به بالا را، دانش آوز نمی تواند تحمل کند. به سخن ديگر اگر معلم در دوره شاه در تدريس علم طبيعی آزاد بود، حالا ديگر آزاد نيست. و اين تضاد و تضاد بزرگ نسل جوان امروز با رژيم ملاتارياست. فضائی که فاشيسم مذهبی ايجاد کرده است، بمراتب محدودتر از فضای فاشيسم هيتلری و استبداد پهلوی است. اگر آنها آينده گرا بودند، اين فاشيسم گذشته گراست و بنا براين برای جوان مجال هيچ رشد ی نيست. جوانی از ايران نامه نوشته است، نامه ای که وصف حال همة هم سن و سالهای او است.
مضمون نامه اينست:
می خواهم خود را رفوزه کنم
می خواهم خود را رفوزده کنم که ديپلم نگيرم. برای اينکه اگر ديپلم بگيرم، نه می توانم دانشگاه بروم، نه می توانم به خارجه بيام و ادامه تحصيل بدهم و نه کاری هست که خود را به آن مشغول کنم. ناگزيرم يا مکتبی بشوم و شهيد بگردم و يا به مخالفان بپيوندم و اعدام بشوم...
اتفاقی نيست که خمينی در پيام سال جديد تحصيلی، حتی يکبار بدانش آموزان نمی گويد، درس بخوانيد علت عقب ماندگی ايران اين است که از لحاظ علمی بسيار عقب هستيم. پنداری مسئوليت او اينست که نسل جديد در قالبی که او آنرا درست می يابد، بار بيايد. و در واقع نيز هم خود و هم مسئولان آموزش و پرورش از همان اصل پيروی می کنند که موجب انحطاط ايران شد: اگر احتمال انحراف برود، بهتر است از تحصيل جلوگيری گردد. در اين باره يکبار ميان بنی صدر و رجائی در سمينار استانداران و مسئولان آموزش و پرورش استانها، بحثی تند درگرفت:
رجائی می گفت: بهتر است بچه ها بيسواد بمانند تا باسواد و منحرف بشوند. و بنی صدر پاسخ می داد: کدام انحراف از جهل خطرناک تر است؟ پنداری در دو قرن پيش، آنهم در ارتجاعی ترين محافل آنروزگار حرف می زنيد. شما هنوز ندانسته ايد که انحراف از اسلام بدليل جهل است. بگذاريد بچه ها علم پيدا کنند و بطور جدی تحصيل کنند، يقين بدانيد هر اندازه بيشتر علم پيدا کنند به حقيقت و حقانيت اسلام آگاه تر می گردند.
و چه شد اسلامی که با وجود دستگاه سانسور پهلوی و با وجود آنکه از هر سو مورد حمله بود، توانست ايران را بحرکت آورد، امروز کارش بجائی رسيده است که حتی در کلاس درس که محل رابطه مغزهاست، با تهديد به اعدام می خواهد جلو «اظهار افکار منحرف» را حتی از خلال درس گفتن، بگيرد؟ حق اينست که آن اسلام، آن اسلام که بستر آزادی و استقلال بود، امروز بيشتر از زمان شاه سانسور می شود و اين اسلام همانطور که آمد بلحاظ آنکه ابزار استبداد و سياه ترين استبدادهاست، نه تنها شکل پرست است و در شکل پرستی نيز گذشته گراست، نه تنها بحث در محتوا را تحمل نمی کند، بلکه بدانحد از تجريد رسيده است که محتوا، هر محتوائی را ديگر تحمل نمی کند. حتی اسلام ارسطو زده را نيز تحمل نمی کند. اين مرزبنديها که هر روز انجام می گيرد و هر روز يک گروه تازه را «ضد انقلاب» می کنند، گزارشگر اين حقيقت است. بهمين جهت است که ناگزير بايد براهی برود که فاشيسم تا انهدام ناگزير طی می کند: ميان «مکتبی ها» نيز اصل بايد مبارزه و تنازع باشد.
امروز در و ديوار حتی وزارتخانه ها را گرايش های سه گانه طرفدار استبداد فقيه، بر ضد يکديگر پر می کنند، هر جا می توانند يکديگر را تصفيه می کنند، اختلاف هايشان را علنی کرده اند و قهرآميز، فردا کار اين برخوردها، بحذف کردنهای تازه می رسد. فاشيسم بلحاظ تلخيص محتوی در شکل، نه تنها قادر به جذب نيست، بلکه جذب را نوعی «اغماض» ضدمکتبی می شمارد. بناگزير ديناميک و تنها ديناميکش حذف کردن است، اين جريان حذف آنقدر ادامه پيدا می کند، تا بحذف اصل می رسد. هر اندازه مقاومت در برابر فاشيسم گسترده تر و قاطع تر باشد، جريان انهدامش سريعتر می گردد. چرا که شکل گرائی و تنگ کردن فضا، سبب نابرابريهای فزاينده و قهرآميزی می شود که گروه حاکم بايد بزور تحميل کند. اگر مقاومت نباشد، می تواند با بحران سازيهای پی در پی و حذف کردنهای پشت سر هم، عمر خود را دراز گرداند و ا گر مقاومت فزاينده باشد، ناگزير می شود دست از تهاجم بردارد و مرگ فاشيسم در همين است.
اين موضوع را بيشتر شرح کنيم:
تضاد رشد با فضائی که فاشيسم دينی ايجاد می کند در چهار نابرابری بزرگ جلوه می کند:
1- نابرابری از لحاظ عقيده حاکم: تقسيم جامعه به «مکتبی»، «غيرمکتبی»، «غيرمذهبی» و منافق و مخالف اسلام. ضابطة اين تقسيم بندی، درجه اطاعت از فقيه و علائم ظاهری (نوع قيافه، نوع پوشش، نوع حرف زدن و ...) است. اما در قلمرو انديشه و رشد علمی، اين دو ضابطه سد و مانع هستند. چرا که اطاعت و «بازتاب» آن در بشکل معين در آمدن، خود چهارچوب انديشه و عمل می گردد و با انديشيدن بمعنای بيرون رفتن از چهار چوب تضاد دارد. انديشيدن و رشد فرهنگ (فرهنگ بمثابه حاصل انديشه وعمل کردن) وقتی ممکن می شود که ضابطه ها، توانائی ابداع و باروری عمل و قدرت رهبری و انتقادپذيری و ... باشد.
سهميه بندی که برای پذيرش دانشجو، انتشار داده اند و ضوابطی که با وجود اين سهميه هنوز بايد رعايت گردند، بيانگر واقعيت بالا است. در تقدم مطلق بخشيدن به اطاعت و ظاهر، محلی برای بروز استعدادهای خلاق جز مسابقه در ظاهرآرائی و اطاعت نمی ماند. از همينجاست که در رژيمهای استبدادی، دير يا زود فضای انديشه و عمل تنگ و فرهنگ عقيم می گردد.
تضاد رشد با اطاعت و شکل گرائی، خاص فاشيسم مذهبی نيست. اين تضاد در تمامی رژيم های استبدادی بخصوص استبدادهائی که بر ايدئولوژی استوارند، وجود دارد. تجربة زمان ما می گويد که در اين گونه استبدادها، پس از آنکه فضای موجود، توانائی تحمل رشد انديشه و عمل را نياورد، تضاد بصورت خصم آلود بروز می کند. با کمی دقت، می توان متوجه شد که اين امر، خاص اينگونه رژيم ها نيست، بلکه در همه جامعه ها وقتی جريان رشد، فضای اجتماعی را انباشت، تضاد پديد می آيد.
اگر ساخت های جامعه تحول پذير باشند، با تحول ساخت ها، فضای اجتماعی جديد برای مرحله جديد رشد، فراهم می گردد. اما در رژيم های استبداد، عامل رشد يعنی انديشه و عملِ در بيرون چهار چوب مقدس را حذف می کنند. از اينروست که اين جامعه ها اگر هم يک دوره رشد سريع بخود ببينند دير يا زود بدورة رکود و بحرانهای ناشی از تضاد رشد با استبداد، می رسند. رژيم ملاتاريا بلحاظ آنکه هم از ابتدا فضای رشد را بسته است، از هم اکنون به دوره رکود و بحرانهای ناشی از تضاد رشد و استبداد رسيده است. و نادانی و زورپرستی مانع از آنست که بفهمد زير فشار واقعيت بزودی از پای در می آيد. اين نسل با انقلاب حق رشد را بدست آورده است و آنرا آسان از دست نمی دهد. پس از سه انقلاب، پس از سه نسل مبارزه و هزاران هزار قربانی، اين ملت در دمادم پيروزی قطعی، تسليم يأس نمی شود. تسليم تبليغات عمال بيگانه و ملاتاريا نمی شود. نسل امروز می ايستد و پيروز می شود.
2- نابرابری از لحاظ مقايسة نسل جوال کشور با نسلهای جوان کشورهای صنعتی. اين نابرابری دو جانبه است: ملاتاريا وعده صدور انقلاب (همان فضای حياتی در نازيسم) را می دهد. اما نسل جوان کشور، خود را با نسل های جوان کشورهای صنعتی که با سرعت تحول می کنند، مقايسه می کند و از بزرگ شدن ابعاد نابرابری ميان خود و آنها، از رشد سريع آنها و واپس رفتن خود، بحق به اضطرابی شديد می افتد.
3- نابرابری از لحاظ کميت و کيفيت کاری که در جامعه عرضه می شود و تقاضای کار: افزايش جمعيت،
تکامل فنی وسايل توليد و ضرورت استخدام فن جديد، ميزان بيکاری را بمراتب بيشتر از گذشته افزايش می دهد. بخصوص که بحران سازيهای سياسی و فقدان امنيت ميزان سرمايه گذاريها را کاهش می دهد. از اين لحاظ از فاشيسم هيتلری بمراتب عقب مانده تر است. چرا که در آن فاشيسم در يک دورة نسبتاً طولانی، سرمايه گذاريها افزايش می يابند و بيکاری ها جذب می شوند. چنانکه فاشيسم توانست در مرحله اول بحران بزرگ بيکاری و تورم در آلمان را حل کند، حال آنکه فاشيسم مذهبی بلحاظ نوع نابرابريهائی که ايجاد می کند، دائم بر کم و کيف بحران بيکاری و گرانی می افزايد.
4- نابرابری از لحاظ گذشته و آينده. اين نابرابری از نيروهای محرکه مذهبی انقلاب اسلامی ايران بود. نسل جوان ما از گذشته جز فقر و محروميت و عقب ماندگی به ارث نبرده بود و زمان حال او را نيز عقب ماندگی و استبداد تشکيل می داد. بنابراين جامعه جوان هيچ امتياز قابل دفاعی نداشت و برای او زندگی در يک اميد، اميد مبهم به آينده خلاصه می شد. بنابراين از دست دادن همين اميد مبهم يا به انقلاب می انجاميد که انجاميد و يا سبب يک رشته سرکوب های پايان ناپذير می گرديد که امکان نداشت. رژيم شاه با توجه به اهميت اين نيروی محرکه، کوشيد که با وعده «دروازه های تمدن بزرگ» اميد به آينده را حفظ کند و خود را مجرای تحقق اين آينده بگرداند. اما همانطور که در آغاز اين مطالعه ذکر شد، بن بست ها کامل شده بودند و يأس از آينده در رژيم شاه، نسل جوان کشور را به انقلاب کشاند.
رژيم خمينی هيچ نويدی برای حال و آينده در بر ندارد. از فهم سرعت تحول در جهان ما بکلی عاجز است. همانطور که شرح شد ناگزير روز بروز بيشتر بايد شکل های معينی را بضرب چماق تحميل کند. کار او بکار کسی می ماند که بچه را در قالب کند و بخواهد رشد او را بحدود قالب محدود کند. اگر قالب سخت باشد، بچه از پا در می آيد و اگر قالب سست باشد می شکند. قالب ملاتاريا بغايت سست است. جريان تحول از توانائی به ناتوانی شتاب می گيرد. مرگ ملاتاريا نزديک و نزديک تر می شود.
ملاتاريا زودتر از اين از پا در می آيد اگر:
- نيروهای مخالف، کاملاً خود را از مرز سازيها که جلوه بيرونی هژمونی و ولايت طلبی است، رها می کردند. چنان می شد که ملاتاريا با استفاده از اين مرزبنديهای هژمونی طلبانه، مخالفان را از هم جدا نمی کرد و يک بيک بحسابشان نمی رسيد.
- اگر روشنفکرتاريا، بخصوص حزب توده برای بخشی از جوانان که در خدمت ملاتاريا هستند، توجيه های «مترقی» دست و پا نمی کرد. در حقيقت بسيارند جوانانی که در جوّ ابهام، گمان می کنند، با استفاده از ملاتاريا، موانع اقتصادی – اجتماعی، حاکميت سياسی خود را از پيش پا بر می دارند و بعد که مستقر شدند، بهمه اين نابسامانی ها پايان می بخشند. بغلط می پندارند که بدست ملاتاريا، نيروهای سياسی مزاحم را يکی پس از ديگری از پا در می آورند و بعد چون ملاتاريا قادر به ادامه حيات نيست، از پا در می آيد و هلوی حکومت براحتی از گلوی آنها پايين خواهد رفت.
- اگر توطئه گسترده داخلی و خارجی که اينک دو سالی است کشور را گرفتار خود ساخته است از سوی امريکا و صدام و ضد انقلاب، طرح و به اجرا گذاشته نمی شد،
- اگر امريکا و اسرائيل رژيم خمينی را در انجام کودتای خزنده و از آن پس از لحاظ ساز و برگ نظامی و تهيه بازار نفت و ... کمک نمی کردند.
با وجود اين دست حزب توده و روشنفکرتاريا روز بروز بيشتر رو می شود و تمايل به وحدت نيروهای اصيل قوت می گيرد و ملت بزرگ ايران، بروشی که خاص او است، بکار تحليل بردن رژيم خمينی مشغول است. از لحاظ خارجی نيز، موافقت سياست امريکا و اسرائيل با رژيم خمينی، موقتی است. حل بحران غرب، بخصوص بحران امريکا که در صد بيکارانش از مرز 10 درصد گذشته و امروز5/10 ميليون نفر از مردمش بيکارند، در گرو اسقرار وضعيت جديدی در خاورميانه است که با رژيم خمينی ناسازگار است. در شماره آينده به اين موضوع می پردازيم.
******
15 - آمريکا و ملاتاريا
گريزاندن جاسوس. در ظاهر روسی و در باطن انگليسی، با دست اندرکاری رژيم ملاتاريا به انگلستان، سبب شد که روزنامه های غرب بنويسند حوادث ايران را از نو بايد نوشت! در حقيقت اين روسی که خط مشی «چپ وابسته به روسيه» را معين کرده است، عامل قدرت غرب، انگليس بوده است.
بنابراين آنها که گروگانگيری را طرحی روسی می دانستند که از طريق حزب توده به دانشجويان «پيرو خط امام» القاء شده است و موسوی خوئينی ها را توده ای می شمردند، اينک بخود بيايند که حق بجانب بنی صدر بود که اين طرح را «غربی» می شمرد.
کيانوری، رهبر حزب توده، بارها ادعا کرده است که طرح حذف رئيس جمهوری منتخب مردم را حزب توده به پيش برده است. شعارهای حمله به ملی گرائی به «ليبرال»، به «بورژوا ليبرال» و ... را او در دهانها انداخته است. در واقع نيز راست گفته است. همانطور که راست گفته است که فکر کشاندن اکثريت روحانيت و آلوده کردن دستهای شيعه را به جنايات رژيم خمينی، رهبری حزب توده القاء کرده است. خمينی وقتی گفت اگر روحانيان از کار قضائی سر بزنند، تعزير شرعی خواهند شد، نظر کيانوری را پسنديده و بکار برده است، اما نظر کيانوری را نيز جاسوس انگليسی به او القائ و ابلاغ می کرده است. از شگرفی های اين جهان چه عجب که کيانوری، هم در کودتای 28 مرداد 32 و هم در کودتای خرداد 60 نقشی تعيين کننده بازی کرده است و هر دو بار سياست دلخواه جناح توده ای نفتی را به حزب توده تحميل و بنام اين حزب اجرا کرده است!!
همزمان با اين واقعه بسيار مهم، دو حادثه ديگر در ايران روی نموده است: حمله جانبداران حجتيه به حزب توده و دستگيری عده ای از اعضاء اين حزب و فدائی خلق (اکثريت) و حملات تبليغاتی حزب توده به جناح حجتيه و جنگ مغلوبه بخشی از رژيم خمينی با نهضت آزادی و حجتيه، اما اينبار بخلاف دفعات پيش، تا اين زمان، حملات تبليغاتی به دستگيری و اعدام و ... منجر نشده اند.
در مرزها، حمله به مندلی به شکست انجاميده است و با شکست ميانجيگريی هيات 8 نفری کنفرانس اسلامی، جنگ ادامه دارد و بنا بر ارزيابی خبرگان امريکائی نسبت کارآئی قوای ايران به عراق چنان است که احتمال پيروزی ايران يک و احتمال شکست آن در صورت حمله حدود 4 است!!
همزمان با اين امور، انزوای رژيم ايران در جهان کامل شده است. در حقيقت سازمان ملل متحد باتفاق آراء (تنها يک مخالف: نماينده رژيم خمينی) خواستار خاتمه جنگ شده است.
و در همين اوضاع و احوال، سفير اسرائيل در امريکا پرده از اين واقعيت برداشت که با اطلاع مقامات عاليرتبه امريکائی اسرائيل به ايران اسلحه فروخته است و يکی از مقاصد اسرائيل ساقط کردن رژيم خمينی بوده است.
نخست وزير رژيم خمينی همين سخن را دست آويز قرار داد که ديديد اسرائيل و امريکا می خواهند رژيم خمينی را سرنگون کنند!!
بدينسان رژيم خمينی مدعی است که می خواهد از راه جنگ با عراق راه بيت المقدس را باز کند و رژيم بگين مدعی است که به ايران اسلحه فروخته است تا رژيم خمينی را ساقط کند! و امر مسلم اينکه اسرائيل اسلحه را فروخته و ايران اسلحه را خريده است.
با وجود اين در قسمت دوم سخن سفير اسرائيل در آمريکا يعنی قصد امريکا به ساقط کردن رژيم خمينی، حقيقتی وجود دارد.
همانطور که سخن تبليغاتچی های رژيم خمينی درباره سرنگونی رژيم اسرائيل، در حد جانشين کردن دولت بگين، منعکس کننده خواست محافل حاکمه امريکاست.
در حقيقت در مرحله جديد، يعنی در مرحله «تثبيت سياسی – اقتصادی» خاورميانه، رژيم بگين و خمينی ديگر بکار امريکا نمی آيند. چرا که:
1- بحران اقتصادی آمريکا و خمينی
1- بحران اقتصادی امريکا در درازمدت چگونه سياستی را ايجاب می کند؟
بحران عمومی غرب و شرق وارد مرحله تازه ای می شود. دراين مرحله بلوک روسيه همچنان دچار بحران کمبود توليد و سرمايه گذاريهای لازم و غرب گرفتار بحران های پولی و مالی و اضافه توليد در بسياری از رشته ها و کمبود سرمايه گذاری و در نتيجه بيکاری و تورم است. از زمانی که پترو دلار جانشين ارودلار شده است، خاورميانه بدو اعتبار يکی باعتبار ذخاير نفتی و ديگری باعتبار ذخاير پولی اهميت تعيين کننده ای برای امريکا بخصوص و کشورهای صنعتی بطور عموم پيدا کرده است.
در کوتاه مدت، جنگ و بحران در کشورهای منطقه نفت خيز، بسود امريکا بود. اين امر سبب می شد که درآمدهای نفتی از بانکهای امريکا بيرون نرود، حفظ اندوخته های دلاری برای کشورهای جهان اهميت روزافزون پيدا کند. چرا که در صورت تشديد بحران در منطقه، خريد ماده حياتی نفت و مواد اوليه استراتژيک ديگر در گرو داشتن دلار قرار می گيرد. اين زمينه مساعد به امريکا امکان داد با اتخاذ سياست پولی مبتنی بر بالا بردن نرخ بهره، ارزش دلار را نسبت به ارزهای ديگر افزايش دهد. اين افزايش قيمت دلار با توجه به کاهش قيمت نفت، سبب می گردد که از سوئی کشورهای اروپا و ژاپن نفت را به دلاری که گاه قيمت آن به دو برابر افزايش يافته است، بخرند و از سوی ديگر کشورهای نفت خيز نفت خود را به بهای کمتری بفورشند. تفاوت حاصل به جيب اقتصاد امريکا می رود.
با وجود اينهمه، بالا بردن نرخ بهره، سبب کاهش سرمايه گذاريها و در نتيجه افزايش بيکاری در امريکا و همه کشورهای صنعتی می گردد. اين امر هر چند در کوتاه مدت موقعيت امريکا را بعنوان قدرت مسلط تثبيت می کند، اما در درازمدت بحران اقتصادی آن کشور را تشديد و سبب بروز برخوردهای سياسی سخت ميان امريکا با اروپا و ژاپن می گردد. بنابراين امريکا ناگزير است سياست های پولی و مالی پايداری اتخاذ کند و باجرا بگذارد تا بتواند در عين حفظ کردن موقعيت مسلط دلار، نرخ بهره را کاهش دهد و با افزايش سرمايه گذاريها از بحران رو به تشديد بيکاری بکاهد. اين امر با وجود خاورميانه ای پر آشوب، شدنی نيست.
از اينرو اگر در فاصله شکست ويتنام تا گروگانگيری رژيم های «افراطی» مطلوب بودند، اينک که خاورميانه مهار شده است، اين رژيم ها دارند مزاحم می شوند.
بدينخاطر است که امريکا در تبليغات ضد دولت بگين بر همه پيشی می گيرد. در حقيقت اسرائيليان بار اول نيست که دست بجناياتی از نوع کشتار بيروت می زنند، اما به يقين بار اول است که دستگاههای تبليغاتی غرب، نه تنها نسبت به جنايت سکوت نمی کنند، بلکه آنرا وسيله تبليغات گسترده ای در جهت دفاع از «دمکراسی اسرائيل» و حمله بی امان به دولت بگين در می آورند. دولت بگين نيز آشکارا امريکا را متهم می کند که چون ديگر نيازی به اين دولت ندارد، مقدمات شکست آنرا در انتخابات قريب الوقوع اسرائيل فراهم می کند.
2- آمريکا و خمينی
بهمان ترتيب که ديگر نيازی به بگين نيست و بگينی که بيش از هر کس بمنافع امريکا در منطقه در يکی از بحرانی ترين دورانها، خدمت کرده است، بايد برود احتياجی هم به رژيم خمينی نيست. بهمين نظر امريکا بحمايتی که تاکنون از ملاتاريا می کرد، ناگزير است پايان ببخشد. امريکا بهمدستی اسرائيل و صدام و ضدانقلاب چپ و راست و ملاتاريا، يکی از گسترده ترين طرحهای براندازی را که تا اين زمان مانند نداشت به اجرا گذاشت و نتيجه آن کودتای خزنده بر ضد رئيس جمهوری منتخب مردم، جانبدار سرسخت استقلال و آزادی شد. پس از اين کودتا، سرکوب خونين نيروهای جانبدار استقلال و آزادی و انتقام از آنها که در دو انقلاب نهضت ملی کردن نفت و استقرار جمهوری اسلامی شرکت کرده بودند، بطور بی سابقه شروع شد و ادامه يافت. هدف اين سياست حذف مقاومت مردم در برابر برنامه تثبيت سياسی و اقتصادی خاورميانه تحت حاکميت امريکا بود. بهمين جهت تبليغات امريکائی در ماههای پيش و پس از کودتای خرداد 60 می کوشيد اين معنی را تبليغ کند که رژيم خمينی تثبيت شده است.
و اينک که با اجرای طرح آکاردئون کار لبنان ساخته شده است و رژيم های خاورميانه، به امريکا مايل شده اند، تحول رژيم خمينی در جهت سياست جديد امريکا ضرور شده است.
و اينک زمان افشای خمينی رسيده است: آقای کارتر در برنامه تلويزيونی بمناسب گروگانگيری اينطور می گويد (26 اکتبر 82): « پس از سقوط شاه و در يکسال اول بروی کار آمدن حکومت اسلامی مناسبات امريکا و ايران حسنه بود ولی با گروگانگيری ديپلماتها، اين روابط به پائين ترين سطح خود رسيد. کارتر گفت: «آيت الله خمينی چندين پيام برای سايروس وانس وزير خارجه وقت امريکا ارسال داشت و ابراز علاقه کرد که ايران و امريکا با يکديگر همکاری داشته باشند.»
بد نيست در اينجا قسمتی از کتاب بنی صدر را که درباره رويه خمينی در قبال سياست امريکا است نقل کنيم:
« آقای خمينی و دستياران او گمان می کنند زمان متوقف است. نمی دانند که امريکائی ها خود از رابطه هاشان با «شخصيت» های ايرانی پرده بر می دارند. در حقيقت جناح های حاکم امريکا برای القاء سياست سلطه جويانه شان به افکار عمومی، محتاج نقد روشهاشان هستند. اينست که در مقام توجيه سياست خود و انتقاد از يکديگر و نيز از بين بردن اعتماد ملت هائی که برای استقلال و آزادی مبارزه می کنند، بخود و به رهبری خود، برای اينکه به مردم امريکا بباورانند همه در جلب مراحم امريکا، مسابقه می دهند، از سوئی زد و بند می کنند و از سوی ديگر آنرا «فاش» می کنند. تا اين زمان بسيار نوشته اند و از اين پس نيز خواهند نوشت. تماس هاشان با من به شکست انجاميد. در اين باره از جمله نوشته اند که دولت امريکا مرا دشمن خود تلقی می کرده است.
....
« به پاريس که آمد، دو گرايش در دستگاه او رو در رو شدند: يکی گرايشی که حساب آزادی را از حساب استقلال جدا می کرد ... و جانبدار سکوت در قبال امريکا بود و ديگری گرايش جمع ما بود که می خواست حساب رژيم شاه از حساب سلطه گر جدا نشود ... بتدريج بر همه معلوم می شد که آقای خمينی با گرايشی موافق شده است که بنايش مماشات با امريکاست ...
باری در تهران نيز دعوا بر سر رابطه با آمريکا ادامه داشت. ما بر آن بوديم که مبارزه با سلطه امريکا از تقدم برخوردار است. روزنامه انقلاب اسلامی اين خط را دنبال می کرد. روزی از سفارت امريکا، از قرار وابسته مطبوعاتيش، به اداره روزنامه به اعتراض آمد که اين مقاله ها افکار ع عمومی را بر ضد امريکا می شوراند. گفتم به او بگويند مطبوعات امريکا در نوشته هاي خويش اينگونه ملاحظات را می کنند؟ در اسناد سفارت دربارة نقش روزنامه انقلاب اسلامی در اوج گرفتن احساسات ضد امريکائی به تفصيل بحث شده است. اين مطلب را « مسئولان دانشجويان پيرو خط امام» می گفتند!
....
تا داستان گروگانگيری پيش آمد. آقای خمينی که تا اين زمان در عمل، راه حل تفاهم طلبی با امريکا را پذيرفته بود، بناگهان تغيير رويه داد و گروگانگيری را انقلابی بزرگتر از انقلاب اول شمرد.»
بدينسان، بيان و پيش بينی بنی صدر درست از آب درآمده است، زمان متوقف نمانده است و امريکائی ها از رابطه شان با خمينی پرده بر می دارند. فرانسويها نيز نوار گفتگوهای او را با مقامات امريکائی دارند! انگليسی ها نيز عجالتاً يک پرده را بالا زده اند و لابد هر وقت مصلحت خود بدانند، پرده های ديگر را هم بالا خواهند زد.
3- مرزبندی های جديد در درون رژيم ملاتاريا
زود می رسد آن روز که پرده از توطئه گروگانگيری بمثابه کوششی همه جانبه برای مهار کردن رهبری انقلاب اسلامی از سوی غرب برداشته شود. در اين دوره ملاتاريا در ظاهر ضد امريکائی خدمات گرانقدری به حاکميت امريکا بر منطقه کرد. ما اين خدمات را پيش از اين بر شمرده ايم (توانائی و ناتوانی 4 و مقاله هدفهای دست اندرکاران جنگ) در اينجا به آن خدمات کمک اقتصادی به رژيم های نظامی دست نشانده امريکا نظير ترکيه (قرارداد 3 ميليارد دلاری) و کره جنوبی و ... را می افزائيم. با اينهمه ثبات منطقه با وجود رژيمی که بحران سازی اساس موجوديت آن را تشکيل می دهد، سازگاری ندارد. از اينروست که از مدتی پيش مقدمات روانی برای تحول رژيم دلخواه غرب فراهم می گردد.
«مرزبندی ها اجتناب ناپذير می شوند» و بقول نويسنده مقاله ای در کيهان 27 شهريور: « شايد زمزمه های افرادی که امريکا را يک کشور موجد می دانند وداشتن روابط اقتصادی با آنرا تشويق می کنند، آغازی است برای اين تهاجم نفوذی و خزنده از ناحيه امريکا هر چند که مجريانش ساده لوحان با حسن نيت با فرصت طلبان باشند.»
در روزهای اول بعد از کودتای خرداد 60، خمينی از يادآوری اين معنی به دستگاه حاکمه امريکا خودداری نمی کرد که 28مرداد 32 «روحانيت» بر ضد مصدق عمل کرد اما بعد از کودتا از سوی رژيم کودتائی طرد شد. و وعده می داد که اگر اينبار امريکائيان آن رويه را ترک گويند، آمادگی برای همکاری وجود دارد. اينک پس از 16 ماه که از کودتا می گذرد سخنگويان ملاتاريا بهر مناسب، شرکت ملاتاريا در کودتای 28 مرداد را يادآور می شوند. برای مثال در پاسخ مفصلی که روزنامه کيهان به جزوه حزب توده درباره انجمن حجتيه داده، نويسنده اينطور نوشته است: « و اين ملحدان و منکران خدا و رسول يا به قول خودشان نيروهای مدافع انقلاب از اين ناراحتند که چرا بجای کودتای 28 مرداد، يک کودتای سرخ استالينی در ايران نشد؟ و چرا روحانيت در آن ايام جاده صاف کن «نيروهای مدافع انقلاب !!» نگرديدند»؟
پنداری «روحانيت» انتخاب سومی که دفاع از نهضت ملی ايران باشد، نداشته است. ميان کودتای 28 مرداد و کودتای سرخ استالينی، اولی را ترجيح داده است !!
و بگمان ما سخنانی که در هفته جنگ از زبان « فرمانده نيروی زمينی» و «معاون سپاه» جاری شد، دائر بر اينکه بنی صدر می خواست قدرت جهانی بشود. بنی صدر می خواست قهرمان ملی بشود و بعد به جنگ ولايت فقيه برود، دليری از امريکاست که ما بر ضد کسی کودتا کرديم که بياری نيروهای آگاه و مؤمن و ميهن دوست، توطئه عظيمی را عقيم کرد و داشت راه را برای رهائی عمومی منطقه از سلطه امريکا هموار می کرد. زبان حال ملاتاريا و همدستانش اينست که ما با کودتا، جنگ را در جهت منافع شما امريکائيان ادامه داديم و به کشتار نيروهای اصيل پرداختيم. اينک نيز آماده ايم به کشتار همچنان ادامه دهيم چنانکه تا يکصد سال کسی جرأت مخالفت واقعی با امريکا و رژيم حامی منافع شما در ايران را نکند!
با وجود اين برای آنکه رژيم ملاتاريا باب طبع سياست امريکا بگردد، بايد بتواند فضای مناسبی بوجود آورد و ... رژيم کنونی بلحاظ اينکه از اين توانائی ها محروم است، در دراز مدت با منافع امريکا سازگار نيست. بنابراين علاوه بر عوامل داخلی که در مجموع مخالفت يکپارچه مردم کشور را سبب گشته اند، عوامل خارجی نيز با تغيير رژيم ملاتاريا زمان بزمان مساعدتر می شوند.
بدينسان سبب « اجتناب ناپذير شدن مرزبنديها» آشکار است: با توجه به بحران داخلی و خارجی روسيه و با توجه به سياست ملاتاريا در زمينه افزودن بوابستگی های اقتصادی و نظامی به «شيطان بزرگ» و با توجه به «ضعف قوای دماغی خمينی»، مسابقه قدرت بايد شدت و سرعت می گرفت و گرفته است. هر آدمی که آگاهی اندکی به مسائل کشور داشته باشد، می داند که ملاتاريا با وجد از دست دادن کامل حمايت مردم، بدون تکيه گاه خارجی قادر نيست سر پای خود بماند. همچنانکه تا اين زمان بهای سنگين قدرت طلبی را به قيمت ضعف ايران پرداخته است، از اين پس نيز بايد بپردازد.
گذشته از اين، کشوری که ميان دو ابرقدرت قرار گرفته است و هر دو ابرقدرت در بحرانند، نمی توانند مدت درازی در وضعيت کنونی بماند چرا که اين خطر بزرگ وجود دارد که ايران، ميهن عزيز ما، محل برخورد اين دو ابرقدرت (دست کم بخاطر گريز از بحران های داخليشان) بگردد. ايران امروز موقعيتی را پيدا کرده است که در قرن اخير هرگز پيدا نشده بود:
- ايران می تواند با استفاده از بحران دو ابر قدرت به يک ايران قوی مبدل شود و بسود صلح جهانی مانع از سرايت بحران دو ابرقدرت به کشور خود و منطقه در شکل جنگهای ويرانگر نشود.
- ايران ممکن است تحت سلطة يکی از دو ابرقدرت، در شرائط کنونی، ابر قدرت امريکا برود.
راه اول را رئيس جمهوری منتخب مردم می رفت و راه دوم را ملاتاريا رفت. و بر اثر طی اين طريق اينک به مرحله حذف شدن رسيده است. در اين مرحله بی رحمی هايش او را نجات نخواهد داد. چرا که عوامل داخلی و خارجی همه را از دست داده است:
- حمايت عمومی مردم رااز دست داده است.
- مغزها را يا کشته و يا فراری داده است و خود را از همکاری روشنفکران بکلی محروم کرده است.
- با روبرو شدن دست بقايای حزب توده عامل تبليغاتی و جوّسازی را از دست داده است.
- در درون نيز به مرزبنديهای جديد محکوم شده است و جناح های مختلف ملاتاريا و روشنفکرتاريا رو در روی يکديگر ايستاده اند.
- از لحاظ اقتصادی وضعيت کشور را به افلاس رسانده است. در نماز جمعه 30 مهر 61 هاشمی رفسنجانی فراموش کرد که چند ماه پيش از آن گفته بود تقصير کاهش صدور نفت بر عهده بنی صدر است. او بود که صدور نفت را کاهش داد تا ارز ايران کم بشود! و گفت: ما با کاهش صدور نفت از 5 ميليون بشکه در روز به يک ميليون بشکه عمر چاه های نفت را به صد سال رسانديم. گفت مزد کارگران را سه برابر کرديم و ... اما تمامی اين کارها با ابتکار کسانی انجام گرفتند که يا زندانی يا مخفی و يا مهاجر و يا اعدام شده اند!
هاشمی البته نتوانسته است بگويد در 16 ماهی که از کودتای خرداد 60 می گذرد جز 5 تا 19 برابر کردن قيمت ها و ... چه کرده اند؟
نتوانسته است و نمی تواند بگويد که از روی کار آمدن دولت رجائی ببعد چه کرده اند جز افزايش سود واردکنندگان و نابود کردن توليد داخلی و ... و کسی نيز نبوده است به او بگويد افزايش حداقل دستمزدها هنر فروهر بود. اگر اينکار خدمت است چرا او مخفی است و بسياری از اعضای حزبش زندانی و اعدام شده اند؟ کاهش صدور نفت و افزايش قيمت آن تا سه برابر و بيشتر (يک محموله) هنر رئيس جمهوری منتخب مردم و همکاران او بود. چرا بر ضد او کودتا کرديد و قيمت نفت را بسود شيطان بزرگ کاهش داديد؟ و ... بگذريم!
- از لحاظ جنگ، در بن بست است ناگزير بايد يا در شرايط کنونی که همه زيان برای ايران است به آن پايان بدهند و يا به يک جنگ فرسايشی ادامه بدهد. ادامه جنگ زيان ها را افزايش می دهد و سقوط ملاتاريا را حتمی می کند. که خدا کند کشور همراه با ملاتاريا سقوط نکند.
- از لحاظ بين المللی انزوای رژيم ملاتاريا کامل است.
- و از لحاظ انطباق با مرحله جديد سياست ابرقدرتها، ناتونيش در انطباق جوئی بحد اعلی است و دوره حمايت امريکا و انگليس از رژيم ملاتاريا در حال سرآمدن است.
بنابراين رژيم ملاتاريا پايه های موجوديت خويش را از بين برده است. می ماند ببينيم امريکا از چه راه می تواند تحول دلخواه خود را به ايران تحميل کند؟ اين مسئله بسيار مهم را به شماره آينده می گذاريم.
******
16 - توانايی آمريکا
در تحميل رژيم دلخواه به ايران
اين موضوع، موضوعی اساسی است. نه تنها به دليل دو قرن سلطه بيگانه بر کشور، نه تنها بلحاظ ذهنيتی که رژيم خمينی و ضد انقلاب بوجود آورده اند، بلکه بيشتر بلحاظ پيدا کردن روشهای مناسب در مبارزه به خاطر آزادی و استقلال. روشن کردن مسئله توانائی امريکا بر تحميل رژيم دلخواه خود به ايران، از اهميت تمام برخوردار است. بدين قرار بايد از روی صبر و حوصله امکانات امريکا را در سطح داخل خود، در سطح بين المللی و در سطح ايران مطالعه کنيم و بر اين اساس راه و روشی را برای بيرون بردن کشور از بن بست پيشنهاد کنيم:
1- توانائی آمريکا از لحاظ اوضاع داخلی خود
پيش از اين شرح کرديم (توانائی و ناتوانی – 15) که امريکا در داخل با بحران اقتصادی و اجتماعی رو به شدتی روبرو است. در اين فاصله انتخابات امريکا انجام گرفت و حزب دمکرات پيروزی نسبی بدست آورد. مسئله عمده، پيروزی نسب حزب دمکرات نبود، بلکه بزور تمايل پايدار نسب به ضرورت تقدم بخشيدن به مشکلات واقعی امريکا در داخل کشور و لزوم دوری گرفتن از نقش ژاندارمی در جهان بود. اين انتخابات نشان داد که ريگانيسم بمثابه اتخاذ سياست سرکوبگری در جهان، برای حل مسائل داخلی امريکا و مشکلات سرمايه داری در جهان، پديده ای گذرا و نتيجه يک موقعيت بحرانی استثنائی بوده است. و تازه ترين اطلاعات درباره بحران بيکاری، حکايت از آن دارد که شماره بيکاران از مرز 12 ميليون نفر، گذشت. بدينسان شيوه های اقتصادی و سياسی ريگان هر چند در کوتاه مدت به کمک رژيمهای کشورهای نفت خيز و بيشتر از همه رژيمهای خمينی و بگين، سبب افزايش قيمت دلار شده است، اما در دراز مدت علاوه بر عوارض ديگر موقعيت دلار را نيز با خطر مرگباری روبرو می گرداند، چرا که اقتصاد امريکا نه تنها در جهان بلکه در داخل مرزهای خود از سوی کالاهای کشورهای صنعتی يعنی ژاپن و اروپا تهديد می شود. در حقيقت با وجود آنکه کم و بيش به سياست حمايت از توليد داخلی، پناه برده است، صنايع با خطر جدی رقابت روبرويند. روی آوردن مدير عامل بزرگترين شرکت صنعتی امريکا، به قاچاق مواد مخدر، بيانگر بلايی است که رقابت اتومبيلهای ژاپنی بر سر صنايع اتومبيل سازی امريکا حتی در خود امريکا آورده است. بدينسان امريکا ميان دو سنگ آسياب گير کرده است: اتخاذ روش حمايت از توليد «داخلی» و «ذخاير ارزی به دلار» سبب می گردد که موقعيت دلار تضعيف گردد و اختيار «پترو دلار و ارو دلار و ...» از دستش بيرون برود و در بازرگانی بين المللی، قوه رقابت را از دست بدهد، در يک کلام امريکا بمثابه غول اقتصادی سقوط کند. و رها کردن ا ين روش، سبب تشديد بحرانهای فعلی می گردد. مگر آنکه جو کنونی جنگ و بحران در سرتاسر جهان با همين شرايط باقی بماند. اين امر نيز علاوه بر آنکه خطرهای بسيار برای مجموع کشورها از جمله خود امريکا در بر دارد، سبب کاهش بحرانهای کنونی امريکا نمی شود. بدين قرار اگر فرض کنيم، اثرات گروگانگيری و اثرات ترس از «خطرات رژيمهای افراطی در مناطقی که منافع امريکا در آن قرار دارند»، کاهش يافته و مردم امريکا در ريگانيسم بمثابه راه حل مسائل خود در دراز مدت نمی نگرند، امريکا نمی تواند تکيه گاه رژيمهای وابسته بگردد. زمينه داخلی با سياست بازی از راه مقابل کردن رژيمهای «افراطی» و تشديد بحرانها و بخصوص جنگ در مناطق مختلف جهان مساعد نيست. ناتوانی دولت امريکا از لحاظ داخلی وقتی بهتر آشکار می شود که مشکلات بين المللی امريکا بخصوص مشکلات اين کشور را در رابطه با اروپا و ژاپن، بهتر بشناسيم:
2- رقابت آمريکا با اروپا و ژاپن
از جنگ دوم تا سال 1980، در تناسب توليد امريکا در مقايسه با توليد اروپا و ژاپن تغييرات مهمی روی نموده است: در سال 1955، توليد امريکا 76% مجموع توليد امريکا و اروپا و ژاپن بود. طی 35 سال اروپا و ژاپن توليد خود را با آهنگی سريعتر و ميزانی بيشتر رشد دادند.
در نتيجه نسبت 76 % ، بتدريج تغيير کرد تا در سال 1979: از مجموع توليد، سهم اروپا و ژاپن 57% و سهم امريکا 43% شده است. اگر اين گرايش همچنان ادامه پيدا کند، نه تنها امريکا موقعيت متفوق خود را از دست می دهد، بلکه سبب تغييرات مهمی در جهان می گردد.
در حقيقت، تا دهه هفتاد، امريکای لاتين شکارگاه امريکا بود. خاورميانه و افريقا، منطقه اقتصادی اروپا بشمار می رفت. شرق دور، حوزه نفوذ اقتصادی ژاپن بود. اما اينک با تغيير نسبت ها، اروپا و ژاپن می کوشند در امريکای جنوبی و حتی امريکای شمالی نفوذ کنند و امريکا می کوشد با بدست آوردن کنترل سياسی کشورهای توليد کنندة نفت و رژيم های کشورهای صادر کنندة مواد اوليه، اسلحه برنده ای بر ضد رقبای خطرناک خود داشته باشند.
بدينسان تمامی جهان عرصه رقابت شديد و تعيين کننده ای شده است. همين رقابت وضعيت جديدی ميان کشورهای صنعتی غرب و بلوک روسيه بوجود آورده است.
با وجود اين اروپا و ژاپن در مقايسه با امريکا، از لحاظ مواد اوليه و انرژی بسيار ضعيف ترند. اين ضعف ها همراه با ضعفی که دامنگير مجموع کشورهای صنعتی است يعنی بحران توليد، سبب شده است که دو نظر درباره کشورهای زير سلطه در غرب بوجود بيايد:
3- دو نظر دربارة کشورهای «جنوب»
درباره ضرورت گسترش بازار کشورهای رشد نيافته، اتفاق نظر وجود دارد. در پی اين نظر غرب به اين کشورها تابحال در حدود 50 ميليارد دلار وام داده است. اين وام دو خطر را ببار آورده است:
الف - اگر کشورهای وام گيرنده دستجمعی تصميم بگيرند وام ها را پس ندهند، برای غرب راهی جز توسل بجنگی بی فايده و يا تحمل فرو ريختن بنای نظام بانکيش نمی ماند. دورنما وحشت انگيز است!
ب- اگر وضعيت اقتصادی کشورهای وام گيرنده همين که هست، باقی بماند، نه توانائی بازپس دادن وام ها را خواهند داشت و نه می توانند از کشورهای صنعتی خريد کنند.
چه بايد کرد؟
در پاسخ به اين سئوال به اين جواب رسيده اند، که بايد به رشد کشورهای رشد نيافته تن در داد. و درباره راه رشد دو نظر وجود دارد:
الف - راه حل آمريکايی رشد کشورهای جنوب
امريکا از سالها پيش راه حلی را در کشورهای زير سلطه خويش به اجرا گذاشته است. بنابراين راه حل، رشدی که از ابتدا سود به همة جامعه برسد، ممکن نيست. نابرابری را بايد اصل قرار داد: در مرحله اول يک اقليت از رشد سود می برند. در مرحله دوم تمامی جامعه از مزايای رشد برخوردار می شوند. اما طی مرحله اول و گذار به مرحله دوم، بدون آنکه يک رژيم قوی وجود داشته باشد و با عوارض شديد اجتماعی اين رشد نابرابر مقابله کند، ممکن نمی شود. از اينروست که سياست امريکا با دمکراسی در کشورهای رشد نيافته موافق نيست و بدين سبب است که رژيمهای استبدادیِ نظامی را همواره ترجيح می دهد. تجربه های رژيم شاه سابق و رژيمهای امريکای لاتين و ... تجربه های شکست خورده اين راه حل هستند. آيا اين شکست ها سبب شده است امريکا روش خود را تغيير دهد؟ ريگانيسم به اين معنی است که نه! امريکا همچنان جانبدار اين شيوه رشد است. آقای ريگان در اين باره بصراحت اظهار نظر کرده است: بنظر او علت شکست در راه حل نيست، در عدم حمايت لازم از رژيمهائی نظير شاه است. اگر از رژيم شاه حمايت لازم شده بود و آن رژيم بحران را از سر می گذراند، ايران مرحله اول رشد را با موفقيت پشت سر می گذارد و وارد مرحله دوم می شد. بدينقرار سياست خارجی امريکا نه تنها بر دفاع از رژيمهای قوی استوار است بله هر کجا نهضت های رهائی بخش ايجاد خطر کرده است، امريکا از سياست سرکوب تا امحاء هرگونه مخالفتی حمايت کامل کرده است.
اما شکست اين روش، اولاً تنها به دليل عدم حمايت بايسته امريکا از رژيم های قوی نيست ثانياً بر فرض که چنين باشد، در تناسب کنونی و آينده قوای اقتصادی و نظامی در سطح بين المللی، امريکا بايد همچنان بر رقم نجومی بودجه نظامی خود بيفزايد (در سال جاری 240 ميليارد دلار) امری که از لحاظ داخلی و خارجی ممکن نيست. گذشته از اين، رژيمهائی که قوت خود را از امريکا می گيرند از لحاظ داخلی ميان توقعات داخلی رشد و توقعات قدرت مسلط خارجی سرگردان و ناتوان می شوند:
توقعات داخلی رشد با توقعات قدرت مسلط خارجی همواره ناسازگاری می جويد. سقوط رژيم شاه و ناتوانی رژيم های نظير او، نتيجه همين ناسازگاری است. وضعيت انفجاری جهان در شرق و غرب و رشدِ از رشدماندگی و برباد رفتن ميلياردها سرمايه کشورهای از رشد مانده و 500 ميليارد قرض و گسترش جنگ ها و ... نتيجه همين ناسازگاری است. اين راه حل شکست خورده و از عوامل اصلی بحران در امريکا و روسيه همين راه حل است. و تغيير در تمايل مردم امريکا را بايد علامت آگاهی مردم امريکا بر اين واقعيت شمرد و به اين واقعيت قائل شد که راه رشد ديگری بايد جست.
ب- راه رشدی که از ابتدا اکثريت مردم از مزايای آن برخوردار شوند
اين راه حل تازه نيست. روسيه استالينی مدعی بود که خود اين شيوه را برگزيده و به جمهوريهای اروپای شرقی و هر جا که کمونيسم پيروز می شد، اين راه حل را تحميل می کرد. در اين راه حل، «حاکميت ملی محدود» و آزادی مفقود است.
نتيجه وضعيت کنونی کشورهای بلوک شرق و بحران رو به شدت آنهاست: يک اقليتی که به «نومان کلاتورا» معروف شده است، از مزايای رشد سود می برد، يک جامعه نظامی کوچک به سرعت رشد می کند و يک اکثريت عظيمی در جا می زند!
با ملاحظه شکست اين دو راه رشد (امريکائی و روسی) در محافل چپ ميانه رو غرب، نظريه تازه ای پيدا شده است. اين نظريه با توقعات توسعه بازار کشورهای صنعیت سازگار است و در عين حال بر آنست که معايب راه حل روسی را نيز نداشته باشد. بنابراين، اصل برخوردار کردن اکثريت از مزايای رشد، را نگاه می دارد. بجای وابستگی يک طرفه، از استقلال حرف نمی زند، بلکه از وابستگی دو جانبه و «همبستگی» حرف می زند و موافق «آزادی محدود» است.
اين راه حل در چهار زمينه مشخص، پيشنهادهای زير را ارائه می کند:
1- در زمينه سياست اقتصادی عمومی، موافق:
« خوگردانی» اقتصادی کشورهای از رشد مانده و کمک بدون قيد و شرط و فروش فنون به اين کشورها و تربيت « نيروی انسانی» برای اينها در تهيه و اجرای برنامه های رشد، است.
2- در زمينه بازرگانی بين المللی، موافق:
«خودگردانی» کشورهای از رشد مانده، تثبيت قيمت مواد خام موافقت نامه های بازرگانی دراز مدت ميان کشورهای رشد نيافته و رشد يافته و ... است.
3- در زمينه سرمايه و امور مالی، موافق:
«خودگردانی» کشورهای از رشد مانده، همبستگی سياسی بمنظور مشارکت دادن کشورهای رشد نيافته در تصميمات مالی و پولی بين المللی و جريان سرمايه از کشورهای رشد نيافته بيکديگر، کمک مالی به اين کشورها، اعطای اعتبارات به اين کشورها و اعطای تسهيلات لازم برای جبران کسر بازرگانی خارجی اين کشورها است.
4- در زمينه صنعتی کردن، موافق:
«خودگردانی» کشورهای از رشد مانده، همکاری و تعاون اين کشورها با يکديگر، طرح و اجرای برنامه های همکاريهای فنی ميان کشورهای رشد يافته و رشد نيافته، کمک های وسيع فنی به اين کشورها و برنامه بين المللی رشد اقتصادی است.
اين راه رشد، از راه رشدی که مردم ما طی يک قرن مبارزه خواهان آن بوده اند و بر آزادی و استقلال مبتنی است، فاصله ای دراز دارد. با وجود اين، در مقايسه با راه حل های امريکائی و روسی، صدها قدم به پيش است. پيدايش اين نظر در غرب، نتيجه مبارزه مردم کشورهای زير سلطه و نيز وجود بحرانها و تضادهائی است که دو ابرقدرت و بلوک اروپا و ژاپن را در روابط مخاطره آميزی قرار داده است.
همين سير تحول طرز فکرها، همين بحران ها، راه را به ما نشان می دهند: آنچه بدست آمده از استقامت است. بايد اين استقامت را تا بدست آوردن کامل حق رشد مستقل و آزاد ادامه بدهيم.
با توجه به اين واقعيت ها، روشن می شود که اگر اميدی برای کشورهای ما وجود دارد، نه در تسليم به راه حل امريکائی و روسی که در استقامت بر سر آزادی و استقلال است. ما بايد بدانيم که با تسليم شدن به خواستهای امريکا با روسيه يا اروپا، ناگزيريم تن به سرنوشتی بدهيم که آنها برايمان تعيين می کنند. در حقيقت به نظر محافل حاکمه امريکا، کشورهای رشد نيافته را بايد به دو دسته تقسيم کرد: آنها که قابليت رشد ندارند ودر آينده بايد با «صدقه» کشورهای رشد يافته زندگانی کنند. بر ماست که خود را در شمار کشورهای اخير قرار ندهيم و بکوشيم سرنوشت هيچ کشوری چنين نشود.
باز برای اينکه مبانی علمی ضرورت مقاومت تا پيروزی در بدست آوردن رشد بر اساس آزادی و استقلال بر همگان روشن گردد، بد نيست ببينيم امريکا در سالهای اخير چه برنامه هائی را برای حل بحران خود، اجرا کرده و اين برنامه ها چه نتايجی را ببار آورده اند:
برنامه هائی که امريکا برای حل بحران اجرا کرده است:
امريکا برای بيرون رفتن از بحران خود، نخست برنامه هائی شامل خطوط زير را اجرا کرده است:
1- افزايش مصرف داخلی از راه تشويق به مصرف.
2- افزايش سرمايه گذاريها.
3- کاهش ميزان بيکاری بقصد دست يابی به رونق اقتصادی.
اين برنامه از جمله بر اثر برخورد شديد با منافع کشورهای ديگر صنعتی موفقيتی بدست نياورد.
بعد از شکست برنامه اول، امريکا برنامه دومی با اين خطوط باجرا درآورد:
1- کاهش مصرف داخلی و افزايش صادرات.
2- افزايش سرمايه گذاريها.
3- کاهش تورم.
4- رونق اقتصادی.
اين برنامه عوارض کنونی را ببار آورد:
1- افزايش بيکاری.
2- کاهش ارزش خارجی پول امريکا بخصوص در پی تهديد کشورهای اوپک به تغيير دلار به سبد ارزها (که از سوی آقای بنی صدر وزير دارائی پيشنهاد و خود آنرا به اجرا گذاشت).
3- تزلزل نظام پولی.
4- افزايش قرضه های خارجی کشورهای رشد نيافته.
5- تشديد بحران و در نتيجه
6- تشديد تضادهای کشورهای صنعتی
پس از ناکامی برنامه دوم، برنامه سومی طرح شد که اينک دردست اجرا است. خطوط اصلی اين برنامه بدينقرا شد:
1- کاهش مصرف داخلی.
2- افزايش صادرات
3- افزايش سرمايه گذاريها.
4- کاهش تورم.
5- افزايش ارز خارجی دلار
اين راه حل نيز راه بجائی نبرد است چرا که اولاً دولت امريکا بودجه خود را ناگزير بطرز بی سابقه ای افزايش داده و ثانياً بر ميزان بيکاری افزوده شده و ثالثاً افزايش ارزش خارجی دلار نيز بيشتر به عوامل سياسی يعنی تشديد جنگ در منطقه نفت خيز و گسترش بحران متکی است و رابعاً حل مشکل بسياری بدون آنکه ميزان رشد به 4% در سال برسد و از آن بگذرد، ممکن نمی شود و اين رشد نيز بدون دسترسی به انرژی و افزايش مصرف انرژی حاصل نمی گردد.
با توجه به اين واقعيت ها و با توجه به واقعيت بزرگ ديگری که عبارت باشد از اينکه هنوز در سال 2000، نزديک به 45% درصد از منابع انرژی را مواد نفتی تشکيل می دهد، امريکا ناگزير از تغيير در برنامه بالاست. از هم اکنون صحبت از ايجاد اصلاحات زير در برنامه بالا می شود:
1- رشد کشورهای جنوب (از رشد مانده ها).
2- کاهش قرضه های خارجی کشورهای جنوب.
3- کاهش بحران و ايجاد صلح بخصوص در خاورميانه.
با توجه به اين خصايص، امريکا توانائی بر سر کار آوردن و بر سر پا نگاه داشتن رژيم هائی نظير رژيم شاه سابق را در کشورهای نظير ما روز بروز بيشتر از دست می دهد. راه حل هائی که دولت امريکا در کشور خود و کشورهای زير سلطه به اجرا گذاشته است، کار آن دولت را به بحران کشانده و حل اين بحران در گرو تغيير جدی و همه جانبه، در برنامه های داخلی و خارجی آن کشور است. باز به اين نتيجه می رسيم که راه حل در تسليم شدن به نظرهای محافل حاکمه نيست، بلکه استقامت در برابر آنست. آنها زير فشار واقعيت های داخلی و بين المللی به اين نتيجه رسيده اند که بايد به رشد کشورهای «جنوب» بعنوان شرط ضرور حل بحران خود، گردن بگذارند، کمی استقامت و باز هم استقامت بايد، تا به رشد واقعی يعنی رشد در استقلال و آزادی ما تسليم شوند. ما همه گونه امکان برای تحصيل اين حق داريم. ما می توانيم بانی عصر سوم تاريخ بشر باشيم.
ما يعنی کشورهای نفت خيز اگر از شرّ رژيمهای خمينی و صدام و اسد و فهد و ... خلاص گرديم و با توجه به دگرگونی هائی که در مناسبات اقتصادی ميان اروپا و ژاپن از سوئی و امريکا از سوی ديگر و ميان اين دو دسته و بلوک شرق بوجود آمده اند و با توجه به نقش روزافزون نفت در حل بحران رشد، می توانيم به رشد مستقل و آزاد خود و همه کشورهای جنوب شتاب ببخشيم. ما می توانيم با رشد مستقل و آزاد خود، به آزادی عمومی بشريت کمک کنيم.
ما با کمی هوشياری می توانيم بفهميم که اگر خوديها براه تسليم و نوکری نروند، قدرتهای جهانی وسيله عملی در کشورهای ما ندارند. از جمله در ايران هرم اجتماعی قدرت فرو ريخته است و امريکا چه وسيله جز جذب گروه هائی دارد که بر اثر انقلاب بزرگ ملت ما موقعيت سياسی پيدا کرده اند؟
بدينقرار بحران غرب دو گرایش را رويا رو کرده است: گرايش ريگان و بخشی از دستگاههای حاکمه اروپا که برغم تضاد رو به رشد اقتصادی، معتقدند که خطر نظامی بلوک روسيه، خطر اصلی است و تضاد اقتصادی با امريکا را از طريق شرکت روزافزون در شرکت های چند مليتی بهتر می توان حل کرد. اين گرايش در کوتاه مدت جانبدار رويه خشن و خونبار برای تحميل و تحکيم حاکميت امريکا بخصوص در مناطق نفت خيز است. و در درازمدت جانبدار حفظ جوّ اضطراب و خشونت و تحميل راه رشدی بر اساس توقعات درازمدت قدرت امريکا و متحدان او است.
اما اين گرايش، به ترتيبی که در اين تحليل معلوم کرديم، در برابر واقعيت بحران و تشديد آن روی به ضعف نهاده است.
واقعيت ها سبب شده اند که تضادها در شکل رقابت برای تصرف حوزه های اقتصادی شدت گيرند. همانطور که گذشت، امريکا می کوشد با صاحب اختيار خاورميانه شدن سلطه خود را بر اروپا و ژاپن حفظ و از موقعيت دلار دفاع کند و ژاپن و اروپا می کوشند در بازار امريکا با صنعت امريکا رقابت کنند و شکار جرکه امريکا، يعنی امريکای لاتين را تصرف اقتصادی کنند و نيز نگذارند خاورميانه بدست امريکا بيفتد.
ريگانيسم از شکست ويتنام و واقعيت های اقتصادی که شرح کرديم و بخصوص از گروگانگيری و سياست ماجراجويانه بگين و صدام و جنگ عراق با ايران، استفاده کامل کرد. شايد هنوز بسياری نمی دانند که خمينی و دستياران او از اثر گروگانگيری بر تحول روانشناسی مردم امريکا آگاه بودند و با آگاهی در همين جهت عمل می کردند. علاوه بر هشدارهائی که بنی صدر پی در پی می داد که بر روی کار آمدن ريگان بمثابه تغيير روانشناسی ملت امريکا، جنايتی بر ضد بشريت است و ما نمی توانيم مسئوليت اين جنايت را بپذيريم، علاوه بر گفتگوهائی که ميان وی و خمينی انجام گرفته اند و آنها را در کتاب خود آورده است، سخنان سرهنگ هالند، در راديو امريکا، بسيار روشنگر است. وی گفته است پس از شکست کارتر، «دانشجويان پيرو خط امام» به سلول او رفته و با خوشحالی گفته اند، سبب شکست کارتر شديم و شما بزودی آزاد می شويد و به کشور خود باز می گرديد. چرا خمينی و ملاتاريا در اين جنايت بزرگ شرکت کردند، بگمان ما بلحاظ نيازی است که بنای استبداد مذهبی به اينکار داشت. «مکتبی» ها يکديگر را ايجاد می کنند. خمينی ريگان را ايجاد کرد و ريگان با کمکهای مستقيم و غير مستقيم موجب ادامه حکومت خمينی شد. اما اين دوران نتوانست ادامه پيدا کند. با اينحال شکست قطعی اين جريان در گرو استقامت آگاهانه ای است که بخصوص مردم کشورهای ما از خود نشان خواهند داد.
تمايل دوم که در اروپا قوت دارد و در خود امريکا نيز روز بروز قوت بيشتر می گيرد، تمايلی است که بر ضرورت پذيرفتن واقعيت های بسيار تاکيد می کند. پيروزی اين تمايل در غرب قطعی نيست بلکه به مقدار زياد به تحول سياسی کشورهای خاورميانه و همه کشورهای زير سلطه بستگی دارد.
با وجود اين، اگر معلوم شود که سياست تعميم جنگ، بازی با آتش است و در دراز مدت نه تنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه بر مشکل ها نيز می افزايد، اگر مردم کشورهای مسلمان به نقش تعيين کنندة خود پی ببرند، اگر رژيم هائی که موجوديت خود را در بحران زائی می بينند، سرنگون کردند، بخصوص اگر مردم ايران نقش بزرگ و دوران ساز خويش را بمثابه امام و پيشاهنگ ملت های مسلمان از عهده برآيند، تمايل دوم به تمايل قطعی تبديل می شود و عصر سوم آغاز می گردد.
آيا اين رشته تحليل کافی است که ملت ايران و نسل جوان و مسئول از ترديد به تصميم روی آورد و به اهميت همه جانبه سرنگون کردن فوری رژيم خمينی پی ببرد؟ آيا آنها که موقعيت سياسی کم يا زياد خويش را از انقلاب بزرگ اين ملت دارند، متوجه می شوند که امريکا بلحاظ شرائط داخلی و بين المللی خويش قادر به تجديد رژيم شاه و حفظ آن نيست؟ آيا تصميم خواهند گرفت که به سياست «وسط» بازی کردن خاتمه بدهند و در صراط مستقيم استقلال و آزادی قرار بگيرند و با مردم همراه شوند؟ اميدواريم.
با وجود اين می کوشيم امکانات امريکا را از لحاظ عوامل داخلی ايران مطالعه کنيم تا جای هيچگونه ابهامی از لحاظ ناتوانی سياست امريکا و چشم اندازی که استقامت ملت ما بروی کشور و مجموع بشريت خواهد گشود، باقی نماند.
******
17 - امکانات امريکا برای تحمطل رژيم دلخواه خود
راه حلهای امريکا برای رژيم ايران تبليغات امريکائی تابعی از متغیر سياست امريکا در ايران و در عين حال نشان دهنده خط سياسی امريکا در ايران نيست هست. با کمی دقت در محتوای مقاله ها که در روزنامه های امريکائی و انگليسی نشر می يابند، می توان فهميد که امريکا، امکانات خود را در ايران چه اندازه برآورد می کند. در حقيقت راه پيشنهادی بنفسه گزارشگر امکاناتی است که بر اساس آن، راه حل پيشنهاد شده است. مثلاً راه حل کودتا، بمعنای آنست که نيروی مسلح در موقعيتی است که می تواند از عهده آن برآيد. با توجه به اين امر، می توان راه حل هائی را که انگلوساکسونها برای ايران در نظر گرفته اند به ترتيب زير تنظيم کرد:
هدف، ايجاد دو دولت قوی در ايران. به قول اکونوميست (27 اکتبر) « شاه اشتباه فراوان داشت اما ا اين اعتقاد که ايران را از خطری که خود برای خويش ايجاد می کند، تنها يک دولت مقتدر می تواند نجاد دهد، خطا نبود».
اين دولت قوی بايد هدفهای چهارگانه غرب را برآورد (به نقل از گزارش هرينيژ فنديشن، 8 ژوئن 1982).
اين هدفها بطور مستمر از سوی روزنامه های امريکائی و کتابهائی که مقامات امريکائی نوشته اند، به تکرار آمده اند.):
1- ايران را به سدی در برابر توسعه طلبی روسيه بدل سازد.
2- دسترسی غرب را به خليج فارس به طور مستمر ممکن بگرداند.
3- عامل ثبات سياسی منطقه خليج بسود غرب باشد.
4- با «تروريسم» در منطقه مبارزه کند. به بيان ديگر مانع بلوغ جنبش هايی بگردد که منافغ غرب را به خطر می اندازد
برای رسيدن به هدف بالا راه حلهای زير وجود دارند. (به نقل از همان گزارش و روزنامه های امريکائی و انگليسی):
1- کودتای نظامی، نارضائی ارتشيان و اداريان و قشرهای ميانه زمينه اين امر را فراهم می کند.
2- در صورتيکه راه حل بالا ممکن نبود يا در مرحله اول ممکن نبود، بايد شرايط را برای تحول درونی رژيم خمينی فراهم آورد. ارزيابی هايی که «کارشناسان امريکايی» کرده اند ظاهراً آنان را به اين نتيجه رسانده است که کودتای نظامی در مرحله اول ممکن نيست، بنا بر اين بايد شرايط را برای تحول درونی رژيم خمينی فراهم آورد. از نظر اين مقامات امکانات اين تحول بقرار زيرند:
الف – نارضائی عمومی مردم که جامعه شهری و جامعه روستائی هر دو را در بر گرفته است و روز بروز نيز بيشتر می شود
ب- شکست حزب توده و بی اعتباری بيش از از اين حزب مانع از آن می شود که شوروی از افزايش نارضائی عمومی در ايران بهره برداری کند و ايران را ببلعد.
ج – بلحاظ حساسيت موقعيت ايران، هيچيک از دو ابرقدرت قادر به دخالت نظامی در ايران نيست. حتی از مناقشات تبليغاتی در زمينه ايران نيز پرهيز می کنند. چرا که می دانند موقعيت ايران بقدری حساس است که اگر درگير شوند، به آسانی نخواهند توانست از عواقب آن دامن خلاص کنند. بنا بر اين امريکا بايد روشهای غيرمستقيم بکار ببرد.
د – نه ارتش از انسجام کافی برخوردار است، نه قشرهای ميانی تشکل سياسی دارند و نه نهادهايی که رژيم ملايان پديد آورده اند، آنقدر ضعيفند که مقاومتشان در برابر کودتا بحساب نيايد.
هـ - دو جريانی که اينک رويا روی يکديگر ايستاده اند و يکديگر را تضعيف می کنند، سرانجام هر دو به بن بست می رسند.
مطبوعات امريکائی و انگليسی در عين تبليغ اين امر، از شدت گرفتن اين نارضائی و ناتوانی ملايان در حل مشکلات حرف می زنند. اين تبليغات در نظر کسانی که جانبدار امريکا هستند و خود را سخنگوی «ميانه رو» ها می دانند بازتاب دارد. و همه می دانيم جناحی از آنها، سياست صبر و انتظار شيه کرده اند تا روزی خمينی و ملاتاريا به انتهای بن بست برسند و رشته امور به دست آنها بيفتد.
و- روحانيتی که اينک خمينی مخالف است، نه تنها عامل تحول درونی رژيم خمينی است، بلکه عامل موفقت رژيم ميانه رو لااقل در مرحله اول) است. اينک، معلوم شده است شماره داوطلبان مجلس خبرگان تنها 147 نفر است، ( خمينی در کتاب حکومت اسلامی شمار روحانيون را 150 هزار تن گفته بود) يعنی از هر 1000 روحانی يکی داوطلب شده است، اين دليل قوی تر شده است. و راستی آن است که روحانيون با رژيم خمينی مخالفند و همين تعداد کم نيز به تهديد و تحبيب تن به اين کار داده اند
ز- خمينی بيمار و مردنی است، حالت کارپذيری کنونی بخشی از جامعه به لحاظ باور مذهبی اين بخش به خمينی و عادت کردن جامعه طی يک ربع قرن به رهبری و مرجعيت اوست. بعد از مرگ خمينی، همين مردم خشمی را که اينک در دل دارند، بروز خواهند داد و بيم از انفجار، سبب می شود که ملايان به تحول آرام چه بسا در زمان خود خمينی نيز تن بدهند.
3- راه حل سوم، مهار چند مرحله ای ايران است. مرحله اول تحول درونی رژيم خمينی است. اين هدف کوتاه مدت است. هدف بلند مدت تبديل رژيم ضعيف به رژيم قوی است. در همان گزارش از کسی که در درازمدت «مرد ايده آل» است نيز نام برده است.
4- اگر امريکا نتوانست راه حلهای بالا را عملی سازد، چاره ای برای آن کشور و شرق و غرب نمی ماند جز اينکه به رژيم مستقل ايران تن در دهند. امريکا به اين شرط که رژيم ايران، کشور را به روسها نفروشد، آنرا به مثابه واقعيت می پذيرد.
مطالعه دقيق اين راه حلها، بر اهل خرد معلوم می کند که امريکائيان خود می دانند که دم گاوی در دست ندارند. به نيروی مشخصی تکيه ندارند، بلکه می خواهند از درون و برون کشور فشارهائی را وارد کنند بلکه بتوانند به تحرکات سياسی کشور جهت بدهند و شرايط انجام يکی از راه حلها را فراهم آورند. تکيه زيادشان به تحول درونی رژيم خمينی، نشان می دهد که امکان اين راه حل را بيشتر می بينند و در واقع نيز بيشتر است. با اين وجود بايد به صراحت بگوييم که اولاً تا از خوديها خيانت نکنند و به توقعات امريکا گردن نگذارند، امريکا قادر به کاری در ايران نيست و ثانياً بر فرض موفقيت اين راه حل، واقعيت های جامعه ما بوضوح نشان می دهند که کار به دولت قوی دلخواه امريکا نخواهد انجاميد و بر فرض که بيانجامد، ايران را در بحرانهای خطرناک فرو خواهد برد.
ساخت های اجتماعی با اين راه حلها در دراز مدت سازگار نيست.
اگر اين حرف را که شخصی مثل رضا خان بايد بيايد و کودتا بکند، حرف دل مقامات امريکايی بشماريم، و فرض کنيم عواملی که در بالا برشمرديم بنحو دلخواه سياست امريکا عمل خواهند کرد و نيروهای مقاومت ضعيف خواهند شد، بظاهر خوشبينی مقامات امريکايی درست بنظر می رسد. اما بواقع غلط و وهم است. چرا که در اين شبيه سازی، مردم ايران و ساختمان اجتماعی ايران فراموش شده است.
در حقيقت کودتای رضا خان و کودتای 28 مرداد 32، در ساختمان اجتماعی معينی انجام گرفت. در ساختمان هرمی شکل جامعه، هر قشر جای مشخص خويش را می داشت. اين ساختمان ستون پايه نداشت، کودتای رضا خان و تشکيل ارتش جديد، ستون پايه آن شد. بنا بر اين کودتا نه تنها در ساختمان اجتماعی جا افتاد، بلکه نياز مبرم آن ساختمان اجتماعی بود. انقلاب روسيه و نتيجه آن در ايران که يکه تازی سياست انگلستان شد، سبب گشت که طبقه دولتمردان بتواند بر جا بماند و با مرمت ساختمان اجتماعی و استقرار استبداد سياه، موقعيت خويش را تحکيم کند. همين کودتا با تفاوتهائی در 28 مرداد انجام گرفت. هدف داخلی اين کودتا، نجات ساختمان اجتماعی ايران بود. نيروهای مردمی که خواستار تغيير اين ساختمان بودند، سرکوب شدند.
با وجود اين، بقای رژيم پهلوی و ضرورت ادغام ايران در اقتصاد جهانی مسلط سبب شد که در ساختمان جامعه، تغييرات عمده ای بوجود آيد:
- تضعيف جامعه های ايلی و جذب بخش مهمی از آنها در جامعه بومی نشين،
- رشد شهرنشينی
- توسعه ديوان سالاری
- پيدايش قشرهای تحصيل کرده
- تضعيف نظام ارباب و رعيتی
- و ...
رژيم پهلوی با تن دادن به اين تغييرات می خواست «قشرهای ميانی» را تکيه گاه رژيم خويش بگرداند و ثبات رژيم را بدينسان تضمين کند.
امريکاييان بدون آنکه از شکستهای پی در پی خويش عبرت بگيرند، اين راه حل را در کشورهای زير سلطه خود همچنان بکار می برند. باری اين راه حل به دلايل زير شکست خورد و می خورد:
الف – ساختمان هرمی شکل جامعه در صورتيکه توليد داخلی نباشد و قشرهای اجتماعی در رابطه با يکديگر فعال نباشند، جز بزور بر پا نمی ماند اگر در جامعه های غربی اينگونه ساختمان اجتماعی دوام می آورد، به خاطر آنست که اين جامعه ها دارای اقتصادی هستند که نه تنها برای بازار داخلی، بلکه برای بازار خارجی نيز توليد می کند. در جامعه هايی که کارشان صدور نفت يا ماده خام و توزيع درآمدهای حاصل و وارد کردن کالاست، اين ساختمان اجتماعی بطور روزافزون تکيه گاههای داخلی خود را از دست می دهد و سرانجام سقوط می کند.
ب- قشرهای ميانه، همسانی موجود در قشرهای ميانی جامعه های صنعتی را ندارند (نايکسانی های فرهنگی، قومی، اقتصادی و ...)
ج – در نتيجه، نمی توانند قشرهای پايين جامعه شهری و دهقانان را به پيروی از خود در نظام توليدی و سياسی وادارند. توضيح آنکه در جامعه غربی قشرهای حاکم مجموع جامعه را در نظام توليد فعال می سازد و در عين استثمار آنها را در فعاليت اقتصادی شريک می گرداند. بلحاظ همسانی که در تشکل سياسی (احزاب سياسی) تجلی می کند، قادر شده است طی دو قرن اخير (خود می گويند همواره ميانه روها حکومت می کنند!!) بطور ثابت حکومت را دردست بگيرند. اما قشرهای ميانی جامعه های ما، بلحاظ عدم تجانس و عدم تشکل نمی توانند اکثريت بزرگ جامعه را که زحمتکشان کشورند، در توليد شرکت دهند.
د – درآمد نفت را اينگونه نيز نه می شد ميان همه به تساوی تقسيم کرد (با شکل هرمی جامعه تضاد داشت) و نه تقسيم نابرابر قابل تحمل بود. جامعه ايران دوران شاه، معکوس جامعه های غربی بود. توضيح آنکه سرمايه داری های غربی در رقابت با يکديگر، می توانند از پشتيبانی کارگران و دهقانان مطمئن باشند. حال آنکه جامعه ايران در دوره شاه، از سياست خارجی شاه نه تنها پيروی نمی کرد، بلکه بدليل آنکه از آن زيان می ديد، مخالف سرسخت آن بود.
بر اين دلايل اجتماعی، دلايل اقتصادی و فرهنگی نيز اضافه می شدند و رژيم شاه را در بن بست کامل قرار می دادند.
اين دلايل نه تنها بر جا هستند، بلکه: با انقلاب بزرگ ايران، آن ساختمان فروريخت. تشکل های موجودو سياسی (حزب رستاخيز هم در زمان شاه از بين رفت و فراماسونری بعد از شاه متلاشی شد و ...) از بين رفتند. ساختمان درونی ارتش دچار تغييرات بزرگ شد و چهار سال جنگ داخلی و خارجی، روحيه نظاميان را بطور بنيادی تغيير داد. تشکل های اجتماعی رأس هرم نيز از بين رفت: خانواده های حاکم در دنيا پراکنده شدند.
طبقه دولتمردان خلع يد شدند و دست قشر مهمی که اداره نهادهای مالی و صنعتی و بازرگانی و نفت را بدست داشت ازاين امور کوتاه شد.
بختيار از اين سخن باز نمی ايستاد که بنی صدر مانع آمدن او به پاريس و سازش او با خمينی شد . حق اين است که اين کار يکی از خدمات بنی صدر به انقلاب مردم ايران و به نسل جوان کشور بود. اگر سازش انجام می گرفت، در واقع چکمه و نعلين بودند که سازش می کردند در نتيجه همين وضعيت امروز بسيار زودتر بوجود می آمد. ساخت های اجتماعی بر جا بودند و ايران در سراشيب نابودی (استخراج نفت و فروش آن و زندگی با درآمدش تا تمام شود) سرعت می گرفت. اينک آن ساختمان اجتماعی از بالا متلاشی شده است و راه حل مسائل ايران ديگر خارجی نيست، بلکه داخلی و بدست خود مردم ايران است. آنها که چشم اميد بدست امريکا دوخته اند در اين راه حل ها که امريکاييان ارائه می دهند، نيک بيانديشند و بفهمند که امريکائيان خود نيز متوجه شده اند که کار عمده ای از دستشان بر نمی آيد اين خدمت که پس از دو قرن، عامل تحول درونی، و خود مردم می شوند، خدمت بزرگی نيست؟ عمال امريکا حق ندارند از اين که موقعيت خويش را از دست داده اند، از خشم بخود بپيچند و ناسزا بگويند؟
در وضعيتی که ساختمان اجتماعی ايران پيدا کرده است و دلايل تازه ای بر دلايل پيشين افزوده شده است، امريکا چه وسيله عملی در ايران می تواند داشته باشد؟ باری تجربه ايجاد تکيه گاه اجتماعی بر اساس هژمونی «طبقات ميانه» در سالهای اخير سومين بار است که تکرار می شود و هر بار به شکست می انجامد:
سه تجربه:
تجربه اول و طولانی، تجربه رژيم شاه بود. با وجود حمايت کامل امريکا و قدرتهای خارجی ديگر، دوام نياورد. تجربه دولت قوی، در بهترين شکل خود تجربه دولت شاه بود که زير فشار تمامت جامعه فرو ريخته پاره ای از دلايل آن را در بالا بر شمرديم. وقتی آن تجربه در شکل قوی ترين دولت ممکن شکست خورد چگونه ممکن است در موقعيت ايران از سر گرفت؟
تجربه دوم، تجربه سال اول انقلاب بود، اين تجربه نيز بجائی نرسيد بعلت آنکه اولاً تشکل های رژيم پيشين از ميان رفتند و ثانياً ممکن نبود حساب انبوه زحمتکشان شهری و روستائی و قشرهای پايين را از حساب قشرهای ميانه جدا کرد و با تقدم دادن به منافع اين قشرها، حکومت با ثباتی را بوجود آورد. پس از آن که رئيس جمهوری منتخب مردم کوشيد، حسابها را يکی کند و رژيمی بر اساس مشارکت عموم در رشد و برخورداری از نتايج آن پديد آورد. صاحب امتيازان، نخست به سردمداری حزب جمهوری و حمايت «شيطان بزرگ» به حمله متقابل پرداختند. سپس وقتی ديدند نيروی کافی برای مقابله با حمايت وسيعترين قشرهای مردم ندارند خمينی و همه امکانات داخلی و خارجی را به ميدان آوردند و کودتا کردند و تجربه سوم را شروع نمودند.
اينروزها در مقام زمينه سازی برای «تحول درونی» رژيم خمينی، محافل دست راستی آمريکا، سخنگوی مردم ايران شده اند و می گويند مردم ايران از طلا شدن پشيمان گشته و می خواهند مس شوند. خواستار رژيم شاه هستند. اين محافل بلحاظ آنکه فکر راهنمايشان قدرت پرستی است، نمی توانند تناقض نگويند. تناقضی که در اين «القاء باور» به ايرانيان وجود دارد، آنقدر آشکار است که مگو! چرا مردم از خمينی و رژيم او ناراضی شده اند؟ بدلايل:
- فشار و اختناق، زندان، شکنجه و اعدام
- از بين بردن آزاديها،
- ماجراجوئی های نظامی
- انحطاط اقتصادی و فساد مالی و غير مالی
- توسعه ديوان سالاری و حاکم کردن ژ – 3 بدستان بر جان و مال و ناموس مردم
- و ...
مگر مشخصات رژيم شاه غير از اينها بود؟ اگر مردم رژيم شاه را می خواهند آنرا دارند. اگر با رژيم خمينی مخالف شده اند، پس با رژيمی که همين مشخصات را داشته باشد، موافق نمی شوند البته وقتی تناقض را بخاطرشان بياوری، خواهند گفت: که به اين شدت نبود. اما غافلند که شدت خفقان و بدتر شدن وضعيت اقتصادی (که توجه به صادر کردن يک پنجم نفتی که در دوران شاه صادر می شد، با وجود بدتر شدن وضعيت اقتصادی، اقتصاد ايران بعلت باقی ماندن نفت از مرگ حتمی نجات يافته است) نتيجه قرار گرفتن شخص خمينی بجای شخص شاه نيست، بلکه به لحاظ ادامه همان تجربه، در شرايط اجتماعی متفاوت و در موقعيت بين المللی بسيار بحرانی تر است.
اگر رژيمی بخواهد، جامعه ای با مشخصات جامعة امروز ايران را بر اساس صاحب امتياز کردن قشرهائی و محروم کردن اکثريتی، اداره کند، چاره ای جز تشديد فشار و اختناق و روی آوردن به بحرانهای داخلی و خارجی ندارد. رژيم خمينی کوششی برای باز سازی رژيم شاه است با اين گمان که در آن دوره، چکمه (ارتش) بر ضد نعلين (ملايان) بود و اينک با تغيير ترکيب نيروهای مسلح، اين وحدت تأمين شده است و بنابراين پس از سرکوب نيروهای انقلابی، می توان با تغييراتی در درون رژيم، تکنوکراتها را نيز جذب کرد و با جلب حمايت خارجی رژيم ثابتی را بنياد گذاشت. فکر راهنمای ملاتاريا و روشنفکرتاريا در کودتای خزنده، اين فکر بود و اينک نيز بر اساس اين فکر عمل می کند. اما اين تجربه شکست خورده است. چرا که:
علائم شکست ملاتاريا:
بجاست که تناقض مهم ديگری را بياد خوانندگان بياوريم و آن اينکه حاميان خارجی راه حل تحول درونی رژيم خمينی، از سويی مدعی هستند که رژيم خمينی بطرف ثبات می رود، از سوی ديگر مدعيند دير يا زود در بن بست قرار می گيرد و ناگزير است دست جناح افراطی را از کارها کوتاه کند و رشته امور را به دست «ميانه روها» بدهد.
يکی از اين دو حرف بيشتر نمی تواند درست باشد، اگر رژيم روی به ثبات نهاده است، پس از بن بست بدرآمده است و اگر بعلت رانده شدن به انتهای بن بست ناگزير است به تحول درونی تن بدهد، پس در سراشيب سقوط است. حق اين است که رژيم خمينی نمی تواند از بن بستی که ايجاد کرده است، بيرون برود. چرا که راه حل تحول از درون برای آنکه ممکن بگردد، ناگزير بايد:
- ملاتاريا تحت فشار وحشت از سقوط با بی رحمی تمام نيروهای انقلابی را سرکوب کند.
- در افکار عمومی روانشناسی کارپذيری و تن دادن به هر چه پيش آمد و در نتيجه استقبال از تحول درونی رژيم، روانشناسی غالب بگردد.
- علت تبليغ دو امر متناقض، يکی ميل به ثبات و ديگری بن بست رژيم همين است. می خواهند از سوئی مردم را از رهبری اصيل خود مأيوس کنند و از سوی ديگر آنها را به تحول درونی رژيم خمينی اميدوار سازند. اما چرا تجربه رژيم خمينی شکست خورده است، به اين دليل آشکار که همان تجربه شاه را در شرايط داخلی و بين المللی سراپا بحرانی از سر گرفته است: فساد و اختناقی صدبار بيشتر. بيکاری و گرانی و جنگ و ناامنی و فقدان آزاديها و محروم کردن مردم از دخالت در سرنوشت خويش بعلاوه استفاده از اسلام (بجای ايدئولوژی شاهنشاهی) برای اعمال ضد اسلامی و استقرار استبداد سياه و ...
- آيا راه حل، تحول درونی رژيم ملاتارياست؟ با اشاره به شکست تجربه دولت موقت پاسخ اين سئوال را داده ايم با اينحال از راه تاکيد، توضيح می دهيم که نه تنها دو روش روسی و امريکايی (به توانايی يا ناتوانی 16 مراجعه کنيد) روش های شکست خورده اند، بلکه در شرايط اجتماعی امروز ايران اميدی به پيروزی پايدار آن نمی توان بست. دلايل اين امر (غير دلايل بالا) از اين قراراند:
ميان دو سنگ آسيا:
شرط اساسی اين تحول از نظر داخلی اينست که جريانی که خمينی معرف آن است و جريانی که بنام اسلام آزادی و رشد در برابرش ايستاده است، کاملاً ضعيف بگردند. برای اينکه اين دو کاملاً ضعيف نگردند، بايد فشار و اختناق ادامه پيدا کند. جنگ ادامه پيدا کند، در نتيجه وضعيت اقتصادی به نقطه انفجار برسد. در اين نقطه، تحول درونی وقتی ممکن است که بتوان سانسور و فشار و اختناق را همچنان ادامه داد. وگرنه بر سر رژيم و کسانی که می خواهند از درون آنرا متحول کنند همان می آيد که بر سر رژيم شاه و آنهايی آمد که می خواستند آنرا از درون متحول گردانند. اما ادامه فشار و اختناق، به معنای ادامه حاکميت جريانی است که اينک حاکميت سياسی را در دست دارد بنابراين نيروهای بينابينی، چاره ندارند جز اينکه ميان يکی از دو جريان انتخاب کنند. چرا که اگر آزاديها برقرار شوند، همان فشار که همه جامعه وارد می آورد، سبب می گردد که «ميانه روها» دوام نياورند. يا از جنس حاکمان بشوند و يا نفله نشوند و يا به مخالفان بپيوندند. ميانه روهای دوره شاه دير بفکر پيوستن به مخالفان افتادند و بر آنها رفت آنچه پيش از آن بر کسانی رفته بود که اين نقش را بازی می کردند.
در حقيقت بجز به تحول درونی در رژيم شاه چند نوبت اجرا شد و بدون يک استثناء به شکست انجاميد:
- بدنبال بحران اقتصادی سالهای بعد از کودتا، آزاديهای محدود داده شد. يک تجربه ميانه روی از درون رژیم بعمل درآمد و سرانجام شاه امينی را ناگزير از استعفا کرد و فعاليت جبهه ملی را ممنوع ساخت و:
- تجربه تحول بدون آزادی را باجرا درآورد. جوانان را در حزب ايران نوين متشکل ساخت و انقلاب سفيد به راه انداخت. سرانجام اين تجربه چنان دردناک بود که تجربه کنندگان را يکجا با خود برد. رژيم سرنگون شد.
- در اواخر کار از نو به تجربه سال 39 بازگشت. اما اين بار به 15 خرداد نيانجاميد بلکه به سقوط رژيم شاه منتهی شد.
- در آغاز انقلاب همين تجربه از نو بعمل درآمد. اصلاح ساختمان اجتماعی - اقتصادی راه بجائی نبرد و ...
چرا اين تجربه ها بجايی نرسيدند و بدون استثناء شکست خوردند؟ با مراجعه به همان تجربه ها می توان پاسخ روشنی برای اين سئوال پيدا کرد:
جريان ميانه رو برای اينکه فضای سياسی ايجاد کند، ناگزير بايد به جريان حاکم امتياز بدهد. اين امتياز چيزی جز فاصله گرفتن از «قطب متضاد» نيست. اين فاصله گرفتن اگر با قبول و طرفداری از مواضع اصلی «قطب مخالف» همراه نباشد، جريان ميانه رو مثل برف آب می شود. يک توجه به «ندامت نامه ها» و موضع گيريهای ماه های اخير، بر ناظر روشن می کند که امتيازی که رژيم ملاتاريا از همه برای نفس کشيدن و بعضی حرفها را زدن مطالبه می کند، ناسزا به رئيس جمهوری منتخب مردم و مجاهدين خلق است. در سالهای آخر رژيم شاه وضع با خمينی از همين قرار بود و در سالهای پيش از انقلاب سفيد، وضع با مصدق چنين بود. اما دوری از لحاظ موقعيت سياسی و نزديکی از لحاظ مواضع سياسی، سبب می گردد که با پيدايش آزاديها، فشار مردم برای راندن «رهبران ميانه رو» به مواضع اصيل تر افزايش بيابد.
مقاومت در برابر اين فشار سبب جريان ميانه رو و تقويت رهبری می گردد که مردم کشور بر اساس مشکلات و مسائل خودش آنرا بوجود آورده اند. امری که سبب می شود رژيم حاکم تجربه «دمکراسی» را نيمه تمام بگذارد. اين تجربه در همه کشورهای زير سلطه غرب بدفعات باجرا گذاشته و همواره ناکام گشته است.
و اگر بدون کاستی از ميزان استبداد، حاکمان در صدد برآيند، شعارهای مخالفان را خود باجرا بگذارند، همان نتيجه ای را ببار می آورد که انقلاب سفيد ببار آورد. چرا که اصلاحات محتاج تحقق دو شرط اصلی يعنی استقلال و آزادی است. مثلاً اصلاحات ارضی در وابستگی و استبداد، همان نتايج را ببار نمی آورد که اصلاحات ارضی در استقلال و آزادی ببار می آورد و در نتيجه «اصلاحات» سبب تقويت نيروی مخالفی می شود که تحقق استقلال و آزادی را اساس کار خويش قرار داده است.
يک دليل ديگر شکست اين راه حل اينست که قدرت استبدادی و قدرت جهانی پشتيبان او هنوز که هنوز است پی نبرده اند که مسئله، مسئله تناسب قوا ميان سه جريان نيست که با يک رشته بازيهای سياسی و اجرای سياستهای جذب و حذف بتوان آنرا حل کرد. مسئله واقعی دخالت دادن ودخالت ندادن مردم در سرنوشت خودشان است. ملتی که در سرنوشت خويش دخالت داده نمی شود و زمان بزمان بر مشکلاتش افزوده می گردد، بمحض آنکه فرصت مناسب پيدا می کند، بحرکت می آيد و همه حسابها را بر هم می زند. بنابراين بايد بسراغ حل واقعی مشکلات مردم رفت. تا وقتی که کسانی با فکر قيمومت می خواهند جامعه را موافق نظرهای خودشان تغيير بدهند، بن بست وجود دارد. رهبری بايد از جامعه برخيزد و بيانگر و مجری خواستهايی باشد که راه حلهای مسائل و مشکلات مردمند. اين مردم هستند که مسائل و مشکلات دارند و نحوه نگرش در اين مسائل و مشکلات و عرضه راه حلهاست که گرايشهای سياسی را بوجود می آورد و نه بعکس. تمامی جريانهايی که از بيرون جامعه برای جامعه راه حل آورده اند، کارشان به شکست انجاميده است. وسط بازها در زمره جريانهايی بوده اند که از خود برای جامعه راه حل می آورند. اينان برای ايجاد فضا، مواضعی اتخاذ می کردند، از اين و آن فاصله می گرفتند، اما قادر نمی شدند بن بست را از بين ببرند، بلکه بن بست تازه ای بوجود می آوردند و راه را طولانی تر و پر مخاطره تر می ساختند. يک قلم دست رژيم حاکم در کوبيدن مخالفان سرسخت تر باز می شد و پس از کوبيدن آنها، بسراغ اينها می آمد. به پشت سر نگاه کنيد و ببينيد رژيم شاه چند بار اينکار را کرد و بوضع امروز ايران نگاه کنيد، ببينيد سکوت چه خدمتی به رژيم ملاتاريا و ضد انقلاب می کند.
و بالاخره دليل مهم شکست اين راه حل همان است که در ابتدا شرح کرديم. بر فرض اينکه ميانه روها سخنگوی قشرهای ميانه باشند (که نيستند) اين قشرها به تنهايی در جامعه ای مثل جامعه ما نمی توانند تکيه گاه رژيم بگردند.
ثبات هر رژيمی وقتی متصور است که آن رژيم در مرحله اول که مرحله اجرای برنامه استقلال و آزادی است، بيانگر خواستهای مشترک مردمی باشد که سلطه خارجی و استبداد داخلی با منافع بلکه با موجوديتشان تضاد دارد.
به همه آنها که به اين راه حل چشم دوخته اند که رژيم خمينی در بن بست قرار بگيرد و از درون دچار تحول بگردد، هشدار می دهيم که فريب اين دروغ را نخورند که مخالفانی را که جرأت کرده اند و با شجاعت بی مانندی در برابر استبداد ملاتاريا ايستاده اند دير يا زود از پا در می آورند. چرا که اولاً ملتی که برای نخستين بار رأی داد اين را در جريان يک حرکت تاريخی داد که ظرف 80 سال اخير بطور مستمر در جهت تحصيل استقلال و آزادی ادامه داشته است. بنا بر اين نه تنها رهبری را نيازهای روز جامعه بوجود آورده است بلکه حرکت تاريخی اين ملت بزرگ بوجود آورنده آنست. ثانياً «اين پند را از ياد نبايد برد که هر کس تجربه شده را تجربه کند، زيان می بيند. مگر رژيم شاه دوبار (پيش از 15 خرداد و در سالهای آخر حيات خود) فريب اين باور را نخورد که مخالفان ضعيف شده اند و بلکه از بين رفته اند؟ و نمی بينيم که مخالفان، مردم کشورند که بر جا هستند و بحرکت تاريخی خويش ادامه می دهند؟
چه بايدکرد؟
اگر تجربه انقلاب پيشارو نبود، پاسخ به اين سئوال مشکل بود. اما اين تجربه پيشاروی ماست. اين تجربه می گويد:
الف – ايران هژمونی شاه را تحمل نکرد. هژمونی مرجع تقليد را نيز تحمل نمی کند. بنابراين هر راه حلی بر اساس هژمونی شخصيت يا گروه سياسی يا مذهبی و ... خود بن بست است.
ب – در مرحله کنونی و با وضعيت فعلی ساختمان اجتماعی جامعه ايران، هر گونه کوششی برای سلطه گروههای معين اجتماعی بر جامعه ملی، محکوم به شکست است.
ج- وسط بازها در صورتی که سر پل امريکا بشوند، به تنهايی قادر بحکومت نمی شوند. بر فرض که بلحاظ حالت انفجاری جامعه و حمايت آشکار و پنهان امريکا بر سر کار بيايند (که احتمالش هيچ کم نيست) قادر به ايجاد رژيم با ثباتی نمی شوند و دير يا زود قربانی ضرورت ايجاد دولت قوی می گردند.
د- بدون مشارکت قشرهای ميانی جامعه نيز کار بسامان نمی رسد. جای ميانه روهای واقعی در ميان مخالفان رژيم خمينی است. مخالفانی که استقلال و آزادی را اساس کار قرار داده اند.
نه باج دادن جايی و نه طرد کردن محلی دارد.
با توجه به تحليل طولانی که تحت عنوان توانايی يا ناتوانی، بعمل آورديم بايد بر سر آنها که می خواهند از روی صدق و صفا جای خود را تعيين کنند، روشن شده باشد که رژيم خمينی در بن بست است و سرنوشتی جز سقوط ندارد. امريکا به دليل وضعيت داخلی خود و بدليل شرايط بين المللی و نيز بلحاظ وضعيت امروزی ايران، وسيله عمل مؤثری در دست ندارد. بنا براين چرا ميان خود آشتی برقرار نکنيم چرا بيگانه را بر خودی ترجيح بدهيم و به خانه بياوريم؟ چرا دست ياری بيکديگر ندهيم و با استفاده از موقعيت بحرانی دو ابرقدرت، اساس يک ايران مستقل و آزاد و قوی را نگذاريم؟ اگر همه آنها که به استقلال و آزادی علاقه دارند در شورای مقاومت ملی جمع آيند و اگر اين شورا بکوشش برای جمع کردن ادامه بدهد، رژيم خمينی سقوط می کند و عمال امريکا نه در حال و نه در آينده به قدرت باز نمی گردند. به توانايی مردم خويش باور کنيم. به واقعيتهای جهانی از زاويه علم بنگريم و ببينيم که همداستانی با سياست ابرقدرتها، ثمرات تلخ خود را در گذشته دور و نزديک و زمان تا حال ببار آورده است. رژيم دست نشانده دوام نمی آورد. راه را طولانی نکنيم. بر شمار قربانيان نيفزاييم و دستهای قدرتهای خارجی را که به يمن انقلاب بزرگ اين ملت قطع شده اند. دوباره در امور کشور خويش فعال نگردانيم و اگر اين هشدار مفيد نمی افتد، از يادها نرود که ما بهر تقدير و بهر قيمت ايستاده ايم و زمان شهادت می دهد که ...
هـ - همانطور که نمی توان جهل را با جهل بلکه بايد با علم از ميان برد. استبداد را هم بايد با آزادی از بين برد. اگر دو دسته از يک جنس با يکديگر بجنگند، بن بست بوجود می آيد. برای اينکه بن بست بشکند، حرّ لازم است. با آنها که متناسب با عقربه سنج قدرت شخصی يا گروهی، مواضع اتخاذ می کنند، کاری نيست. اما آنها که می خواهند موجها برخيزند و رژيم استبدادی ملاتاريا را در هم بشکنند، چرا ندانند که تا وقتی هر کس از رژيم روی بتابد رانده از آن سو و مانده از اين سوی می شود و از موافق و مخالف مهر باطل می خورند، آنها که در اين رژيم هستند چه چاره ای دارند جز ماندن و در سرکوب شرکت کردن؟ جريان مخالفی که نتواند حر بسازد خود سبب ايجاد بن بست و تضعيف و انزوای خود می شود. بنابراين بايد آزادی بخش شد. بايد دعوت به آزادگی و شرف و افتخار کرد. بايد چون محمد (ص) اسلام آوردن هندجگر خوار (قاتل عموی پيامبر و خورنده جگرش) را پذيرفت و چون حسين (ع) بروی حر آغوش گشود. تا در مردم کشور اطمينان حاصل گردد که سپيده ای که خواهد دميد سپيده صلح ملی و آزادی است.
و - و نيروی مخالفی می تواند موفق گردد، که از بستر انقلاب ايران پديد آمده باشد. بيانگر واقعی اين انقلاب و نيز مخالف با جريان انحرافی ملاتاريا باشد. نمی توان در همه چيز از جمله با بيان عمومی انقلاب مخالف بود و راه بجائی برد. در شماره آينده به اين امر می پردازيم.
******
18- وجه بيان
نگاهی از روی عبرت به نقشه جنگی دنيا، ناظر عبرت آموز را متقاعد می کند که بخش عمده جنگ ها در مناطق مسلمان نشين جريان دارد. اين جنگ ها در عين حال داخلی و خارجی هستند. و اگر ناظر دقت خويش را بيشتر کند، به واقعيت شگرفی پی می برد و آن اينکه در همه اين کشورها، اقليت بر اکثريت حکومت می کند. در حقيقت استبدادهای حاکم، يکی بدليل همين حکومت اقليت بر اکثريت است. و هنوز اگر در صدد پژوهش برآيد، متوجه می شود که اين کشورها گرفتار بحران ايدئولوژيک هستند و شدت اين بحران آن را به بحران هويت تبديل کرده است. اين بحران سبب بسيج ناپذيری مردم و بی تفاوتيشان گشته است. در نتيجه کشورهای ما که بحق بايد از موقعيت بحرانی کشورهای مسلط سود می جستند و اسباب استقلال و آزادی خويش را فراهم می آوردند، خود به زباله دانی بحرانهای اين کشورها بدل شده اند. يکی از اسباب عمده اين وضعيت خطير، شکست ايدئولوژيهائی است که اين اقليتها در دهه های اخير به کشورهای ما وارد کردند و کوشيدند بجامعه ها تحميل کنند و در همه جا همانند ايران کار به بن بست کشيد.
الف – بن بست از دو سر:
جامعه ما در اواخر قاجار سه نياز اساسی می داشت: الف – اصلاحات اجتماعی ب- استقلال و بيان عمومی که در برگيرنده دو نياز اول باشد، مردم را به حرکت آورد و ميان مجموعه های گوناگون انسجام پديد آورد و هويت نوی را بجامعه ببخشد که همه آنرا از آن خود بدانند و بدينسان شرائط رشد فرهنگی فراهم گردد.
انقلاب مشروطيت کم و بيش به اين سه نياز پاسخ می گفت. اما بهنگام استقرار رژيم جديد، زير فشار عامل مسلط خارجی، «نخبگان» جديد و قديم از يکديگر جدا شدند. برای نخبگان جديد مسئله «ترقی» مسئله اصلی شد. آزادی و استقلال مسئله فرعی گشت و اصلاحات اجتماعی تابع متغير «ترقی» قرار گرفت. بيان انقلاب از ميان رفت گروه هائی که در انقلاب شرکت کرده بودند با دور شدن از مرزهای وحدت، به قالبهای خود بازگشتند. گروهی که حاکميت پيدا کرد طی نيم قرن نه تنها تن به قبول اين واقعيت نداد که تا با جامعه هم هويت نشود، قادر به بسيج آن نمی شود، بلکه با تحقير و نفی هويت جامعه کوشيد بزور و خشونتی تحمل نکردنی جامعه را از هويت خويش عاری کند و به هويتی دلخواه در آورد. پنداری هويت را می توان مثل لباس عوض کرد! رهبری دينی نيز به نفی پهلويئيسم قناعت کرد و ندانست که هويت تنها ميراث گذشته نيست، ساختن حال و آينده با در نظر گرفتن آن ميراث است. در نتيجه از دو سو، دو بيان اظهار می شد که هيچيک، سه نياز اصلی جامعه را بر نمی آورد.
نهضت ملی کردن نفت، بن بست را باز کرد. جامعه نوع تازه ای روشنفکر پديد آورد که در عين هم هويتی با جامعه، بيانی برای حل مشکل استقلال و اصلاحات اجتماعی نه از راه استبداد که از راه آزادی عرضه کردند. اين بيان پيروزی خود را با ملی کردن نفت و بدست گرفتن حکومت، بدست آورد. دو گروه از پيوستن به اين بيان خودداری کردند. هر دو گروه هژمونی می طلبيدند و هر دو گروه، به آزادی و استقلال باور نداشتند: وابستگان به غرب و حزب توده. عامل خارجی از طريق اين دو گروه بطور مستقيم عمل می کرد و با به نتيجه رساندن کودتای 28 مرداد، پهلويئيسم از نو به حاکميت رسيد.
پس از 28 مرداد، بخشی از روحانيت که به فعاليت سياسی روی آورد، ترجيح داد حساب خو را از حساب جريان مصدقی و غير آن جدا کند. اين جريان نيز اگر جدائی نمی جست، جداگانه عمل می کرد. قيام 15 خرداد نتيجه باور مردم به اين امر بود که با سقوط شاه طرفداران مصدق هستند که بحکومت می رسند، ابهام در بيان و ترديد در عمل سبب ناکامی آن قيام شد. از آن پس رژيم شاه، در زمينه استبداد در وابستگی کوشيد بيان عمومی خويش را تدوين کند: انقلاب سفيد، از نو، بن بست ايدئولوژيک، جامعه را در کارپذيری و عدم تحرک فرو برد: انقلاب سفيد به هيچيک از سه نياز پاسخ نمی داد: اصلاحات اجتماعی را اساس کار خويش قرار داده بود اما درس اول تعليم و تربيت را فراموش کرده بود که از بيرون نمی توان هويتی را آورد و به جامعه تحميل کرد. طرز فکرهای ديگر را تحمل نمی کرد، در نتيجه رابطه سياسی نبود، قهرآميز بود و اين قهر نه تنها سبب انسجام جامعه نمی شد بلکه آنرا پراکنده می کرد. و بالاخره از آنجا که بجای برآوردن نياز به استقلال، وابستگی ها را همه جانبه می گرداند، در زمينه اصلاحات اجتماعی نيز درمانده می شد. شاه بسيار دير پی به بن بست ايدئولوژی شاهنشاهی برد و زمانی از ملت پوزش طلبيد، که بيان ديگری موفق شده بود، مردم را يکپارچه بسيج کند و به صحنه آورد. بيانی که از نو به مردم فرصت می داد نقش موضوع تاريخ بودن را رها کنند و سازندة تاريخ گردند.
اين بيان نتيجه کوشش های نسلها بود که به نيازهای اساسی جامعه پاسخ می گفت از جمله عامل انسجام روشنفکران و روحانيان و زحمتکشان و گروه ميانه جامعه ملی می گشت. اين بيان نسبت به بيانهای پيشين، جامع تر بود: نهضت تنباکو به استقلال نظر داشت. نهضت مشروطيت بيشتر به آزادی نظر داشت، نهضت ملی کردن نفت به استقلال و آزادی نظر داشت و انقلابی که بنياد سلطنت استبدادی را برانداخت، در عين حال به استقلال و آزادی و رشد نظر داشت و بر آن بود که: در اسلام رشد، اسلام آزادی و استقلال، به بحران ايدئولوژيک که دو قرن ادامه يافته بود، پايان ببخشد.
از اين تجربه های تاريخی نتايجی بدست می آيند که به علت تکرار می توان آنها را قواعد اجتماعی شمرد:
1- هر بار که بيان عمومی نيازهای اساسی جامعه را در بر می گيرد و به بحران هويت پايان می بخشد، خيزش عمومی ممکن می گردد و به پيروزی می رسد.
2- در تمامی اين موارد، نهضت وقتی وارد مرحله جدی می شود که گرايشهای مختلف در اين بيان عمومی موافق می شوند. اين بيان در همة نهضتها يکی است.
3- هر بار هژمونی طلبی که متکی به قدرت خارجی است، سبب می گردد که بيان به عمل در نيايد و جنبش از پيروزی به شکست روی آورد. با وجود اين:
4- پس از يک دوران کم و بيش طولانی (که عوامل خارجی در طول مدت آن مؤثرند) گرايشهای مختلف به همان بيان بازگشته، در جامعيت آن کوشيده و جنبش مردمی را ممکن گردانده اند.
5- عوامل درونی شکست بعد از پيروزی که گرايش های کهنه پرست و «نو پرست» های عامل سلطه بيگانه بوده اند، در جريان تحول تاريخی و از نهضتی به نهضتی ديگر ضعيف تر شده اند.
6- و بالاخره هم اسلام يونانی زده (غرب زدگی قديم) و هم غرب زدگی جديد هژمونی طلبند. بنياد اين دو دسته ايدئولوژيها بر هژمونی طلبی و عدم تحمل است. هر دو عامل بن بست و سبب شکست تجربه ها هستند. به نيازهای اساسی جامعه پاسخ نمی دهند و از نهضتی به نهضت ديگر ضعيف تر شده و می شوند.
در پرتو اين گرايشهای تاريخی که قوت قاعده را دارند، می توان به سنجش وضع امروز پرداخت.
ب - بن بستهای ايدئولژيک ملاتاريا و روشنفکرتاريا:
اما بحران ايدئولوژيک، منعکس کنندة بحرانهای سياسی، اقتصادی و اجتماعی است. در حقيقت وجه دين، وجه بيان است، تضادها و بحران ها و راه حل ها در اين وجه بيان می شود. وقتی انقلاب اسلامی ايران روی به پيروزی نهاد، نه بحران ايدئولوژيک خاص کشور ما بود و نه ايدئولوژي شاهنشاهی حامل بحران عمومی در کشور ما بود. در همه جهان بحران ايدئولوژي، بازتاب بحران عمومی بود. جهان به مرحله گذار رسيده است و نمی تواند در اين مرحله بماند. در جهان سرمايه داری، در بلوک سوسياليست، در کشورهای اسلامی، هنوز بحران در مراحل اوليه خود بود.
بختياری و نابختياری ما در اين بود که برای بيرون رفتن از بحران راه و روشی را پيدا کرديم و در پيش گرفتيم. قوت و ضعف ما در اين بود و هست که آزمايشگران نخستين هستيم. قوت ماست به لحاظ آنکه در بحرانی که همه جهان در آن بسر می برد، اين بيان و روش می توانست و می تواند، بيان و روشی بگردد که به جامعه ها امکان بدهد به مرحلة جديد به عصر تازه ای گذر کند. ضعف ما است به لحاظ آنکه مخالفان تجربه در درون و بيرون کشور ما، با تمام توان به جان انقلاب ما می افتند و تا وقتی حقانيت بيان برای ملتها به کرسی بنشيند، ما زير ضربه های قدرتهای داخلی و خارجی می افتيم. همين وضع را به هنگام ملی کردن نفت نداشتيم؟
به هر رو، در ايران بعد از انقلاب دو جناح از عمل به بيان عمومی انقلاب سر باز زدند، خمينی و ملاتاريای دستيارش و روشنفکرتاريائی که يا مقلد چشم و گوش بسته بود و می خواست شعار لنين را در شرايط ايران متحقق گرداند و انقلاب اول را به انقلاب دوم تبديل کند و يا بر آن بود که هژمونی خود را بر جامعه جديد تحميل کند. خمينی با پيش کشيدن گروگانگيری و به قيمت نابودکردن انقلاب و بيان آن، به استقرار استبداد فقيه پرداخت بار ديگر قدرت خارجی عامل تحول داخلی کشور گرديد و حکومت اکثريت به تدريج به حکومت اقليت تبديل شد.
با آنکه گرايشها با قواعد ششگانة بالا، در اين تجربه به روشنی قابل ملاحظه اند، تفاوتهای بنيادی ميان وضعيت ايران امروز و ايران بعد از نهضتهای پيشين وجود دارد:
1- همان تغييرات اجتماعی که در بحث پيشين شرح کرديم، سبب شده اند که جامعه نه تنها بيان هژمونيک را حتی در پوشش اسلام نپذيرد، بلکه به عنصر هژمونيک در بيانها حساسيت نشان دهد.
2- به تدريج که رژيم خمينی و روشنفکرتاريا بصورت اقليتهای ولايت و هژمونی طلب در می آمدند، اکثريت جامعه از آنها جدا می شد. با وجود اينکه بازگشت به حالت کارپذيری انکار ناپذير است، اما بخش بزرگی از جامعه فعال و حساس باقی مانده است.
3- با جدا شدن روحانيت از خمينی و گروهش، اميد زندگی رژيم خمينی به حداقل تقليل پيدا کرده است. در حقيقت ميان تمرکز قدرت و عمر آن نسبت معکوس وجود دارد. يعنی هر اندازه قدرت بيشتر و سريعتر متمرکز شود، عمر او کوتاه تر می گردد. عوامل اين امر داخلی و خارجی هستند. عامل داخلی، تناسب ساخت رژيم برای متمرکز کردن قدرت است و عامل خارجی جامعه ملی، و قدرتهای خارجی هستند. رژيم ملاتاريا ساختی متناسب با تمرکز سريع و شديد قدرت ندارد، به اين دلايل:
- تغييرات بزرگ اجتماعی که پيش از اين شرح کرديم:
- ساختی که روحانيت در جريان تاريخ متناسب با وظائف اجتماعی خويش پيدا کرده است. اين ساخت با تمرکز قدرت ناسازگار است و با سازماندهی رژيم ملاتاريا تضاد دارد.
- اسلام بر اصل توحيد استوار است و اين اصل، اصل عدم قدرت است.
- اين بار اعتقاد به ضرورت تحمل يکديگر، به ضرورت تبديل راه حل قهرآميز به راه حل سياسی از سوی گرايشهای ايدئولوژيک مختلف پذيرفته شده يا می شود.
- يکی از دور ريشه کهن استبداد، يعنی سلطنت کنده شده است و با تضعيف شديد ملاتاريا، ايدئولوژی قدرت با واقعيتهای جديدکشور و جهان ناسازگار است.
- و بالاخره بحران عمومی در سرتاسر جهان و بن بست فرهنگی ملاتاريا، تکيه رژيم ملاتاريا را به قدرتهای خارجی در دراز مدت غير ممکن می سازد.
- جامعة ملی، جامعه پر تجربه ای است، در زمينه بيان يک قرن تجربه را پشت سر گذاشته است و خمينی و دستيارانش موفق نشده اند آنرا بفريبند.
به سبب اين عوامل، ملاتاريا ناگزير شده است، بطور روزافزون قوا را در شخص خمينی متمرکز گرداند و امروز هرگونه مشروعيتی از او ناشی می شود. راهی که رژيم پهلوی در 58 سال طی کرد، رژيم خمينی در کمتر از 3 سال طی کرد. اهميت استقامت رئيس جمهوری منتخب مردم در دفاع از بيان عمومی انقلاب و راهی که به روی مقاومت نسل جوان و مسئولی که امروز با استقامتی بی مانند در برابر رژيم خمينی ايستاده است، گشوده شد، در همين کوتاه شدن عمر رژيم ملاتاريا است. ايران در آستانه رهائی از عامل دوم استبداد تاريخی يعنی ملاتاريا است.
4- جای تاريخی شورای ملی مقاومت جائی است که حرکت تاريخی برايش باز کرده است. بيان او بايد بيانی خالی از عنصر هژمونی باشد. اينکه طرز فکرهای مختلف اين بيان را که متضمن نفی هژمونی طلبی است، بپذيرند، خود کار بغايت بزرگی است. کاری است که نتيجه منطقی درس آموختن از تجربه های پيشين و تجربه بزرگ نسل امروز است. آن روز که به همه احساس اطمينان دست دهد که ديگر انقلاب از ميکرب هژمونی طلبی پاک شده است و اين عنصر نمی تواند عوامل داخلی و خارجی را بر ضد انقلاب متحد گرداند و به جان انقلاب بياندازد، تلاش چندين نسل طی چند قرن به نتيجه رسيده است. همه آنها که صداقت دارند، بايد اين تجربه را ارج بگذارند و با تمامی صميميت بکوشند تا تحمل يکديگر قاعده بگردد و اين مجموعه با جامعه يگانگی بجويد و راه رشد ملت ما باز گردد. راهی که برای همه بشريت سرشار از نويد است. بدين قرار جدا شدن بيان استبداد دينی از بيان عمومی انقلاب و جانشين شدن بيان استبداد بجای بيان عمومی انقلاب، خمينی را از رهبر به مستبد بدل ساخت و توانائی او را به ناتوانی برگرداند. بدين سان اسلام آزادی، اسلام استقلال، اسلام آشتی و صلح ملی، اسلام تغييرات بنيادی اجتماعی و رشد شتابگير، از دو سو مورد حمله قرار گرفت: از سوی ملاتاريا و از سوی روشنفکرتاريا. هر دو اقليت و هر دو از هويت جامعه جدا و هر دو هژمونی طلب و هر دو خواهان مشوش کردن ذهن جامعه نسبت به نتيجه تجربه ها و در نتيجه هر دو در بن بست قرار گرفته اند و هر دو به يک روش روی آورده اند: توسل به زور.
اما همان زوری که با خشن ترين وجه بکار می برد و همين ضديت کوری که روشنفکرتاريا با اسلام نشان می دهد و کينه ای که هر دو دسته به همه کساني نشان می دهند که به بيان عمومی انقلاب وفادار مانده اند، خود بهترين دليل بر آن است که جامعه در اکثريت بزرگ خود به بيان انقلاب وفادار است. با وجود اين يادآوری مراحل مختلف که در آنها جامعه، جانبداری خود را از بيانی اظهار کرده است که به بحران ديرپای تاريخی پايان می بخشند، بی فايده نيست:
- در جريان انقلاب، خمينی از اسلامی يونانی زده که بر اصل قدرت پرستی شکل گرفته است جدا شد و به بيانی پيوست که اسلام را مايه وحدت روشنفکر و روحانی و زحمتکشان می شناخت. تعريف روشنی از توحيد بدست می داد. بر اساس اين تعريف اسلام را راه رشد در استقلال و آزادی بيان می کرد و به سه نياز اساسی جامعه پاسخ می گفت. مقايسه بيان خمينی در 15 خرداد و بيان او در جريان انقلاب تفاوت اين دو بيان را روشن می گرداند. تغييرآن بيان به اين بيان يکی از عوامل مهم جنبش عمومی مردم ما در سرتاسر کشور بود. اين جنبش سراسر بی مانند پيروز شد.
- جريان انتخابات رياست جمهوری را بنی صدر برای بازگو کردن آن بيان مغتنم شمرد و ملت ايران نه تنها با اکثريت 76% رأی دهندگان آن را تائيد کرد، بلکه با توجه به محتوای سخنان نامزدهای ديگر، می توان گفت اکثريت قريب به اتفاق رأی دهندگان به خطوط اساسی بيان عمومی انقلاب رأی دادند.
- در مدت رياست جمهوری بنی صدر تا انجام مرحله آخر کودتای خزنده، دو بيان رويا روی شدند: بيان استبداد دينی که ملاتاريا اظهار می کرد و بيان انقلاب که منتخب مردم به آن وفادار بود: ملاتاريا می گفت نصف ايران برود بهتر از آن است که بنی صدر پيروز شود و بنی صدر می گفت برای استقلال کشور، تقديم جان چيز ناقابلی است. ملاتاريا مخالف آزادی ها بود و آنها را تهديد و تحديد می کرد و بنی صدر موافق آزاديها بود و در درون مرزها از آزاديها دفاع می کرد. مردم داوری و قضاوتی روشن کردند و ملاتاريا ناگزير خمينی را به ميدان آورد. سخنرانی هايش بر ضد بنی صدر، عکس العمل منفی برای برانگيختند و در شيراز و زاهدان و همدان و .. هزاران هزار مردم فرياد می زدند: بنی صدر مقاومت با هر که، با هر کس ... در نتيجه ملاتاريا «قوای مسلح حزب اللهی» را وارد ميدان کرد. کودتا کرد.
- اما پيش ازاين جريان، يعنی يک سال قبل از کودتا، خمينی و سران حزب جمهوری عضو شورای انقلاب و ديگر اعضای آن شورا، ميثاقی را با بنی صدر امضاء کردند که در آن خطوط اساسی بيان انقلاب، نفی استبداد، نفی تمرکز قوا در يک شخص، آزاديها خصوص آزادي مطبوعات واحزاب عدم توسل به زور در رابطه با طرز فکرهای ديگر، ارزش نهادن به علم و تخصص و .... هر چند به اين ميثاق وفادار نماندند، اما اگر آگاهی عمومی بر بيان عمومی انقلاب وجود نمی داشت، چگونه حاضر به امضاء چنين سند تاريخی می شدند؟ خمينی و ملاتاريا بسيار کوشيدند مردم را قانع کنند مواضع متخذ در پاريس محض مصلحت اتخاذ شده اند و گرنه اسلام مورد نظر همان است که امروز «پياده» می کنند. توجيه های گاه کودکانه و خنده آور می سازند و به گمان اينکه مردم از عقل عادی نيز محروم اند در ميانشان می پراکنند.
- به آنها که «کمی مطلب سرشان می شود» می گويند، اتخاذ موضع از سوی مجتهد تابع مقتضيات روز است بنابراين اگر خمينی در پاريس مواضعی را اتخاذ کرد، مقتضيات آن روز آن مواضع را ايجاب می کرد و حالا که «ولايت فقيه» مستقر شده است، بايد مواضعی مقتضی دوره جديد اتخاذ کند. گذشته از نادرستی اين حرف دروغ بزرگی است. خمينی به تاريخ 27 خرداد 1359 ميثاقی را که همه اعضاء شورای انقلاب امضاء کرده بودند گواهی کرد و بيشتر از آن پذيرفت، که ضامن اجرای آن باشد. بنابراين در دوره جديد نيز همان مواضع پاريس را پذيرفته است و کارهائی که می کند خلاف تعهدی است که بر عهده گرفته است
- به آنها که، مقدس مآب و عوام، هستند می گويند شما در اين دنيا به تکليف شرعی خود که پيروی از وی فقيه است عمل کنيد و در آن دنيا از او به خدا شکايت کنيد. شگفت اينکه اين حرف را معاويه می زد و علی فرياد می زد، فريب نخوريد در قيامت ظالم و آنکس که به ظم تن می دهد هر دو در جهنم اند و قرآن پی در پی و به تأکيد می گويد که: در قيامت ستم پذيران به ستمگران می گويند شما ما را به گمراهی برديد، اينک مسئول شما هستيد و آنها پاسخ می دهند، فريب خوردن شما تقصير خود شما بوده است. اينگونه توجيه تراشی ها حکايت واضحی از ورشکستگی کامل خمينی و رژيم ملاتاريا است. گزارشگر بيداری و روشنی وجدان عمومی جامعه است. نشان می دهد که جامعه برای ارزيابی قول و فعل خمينی و ملاتاريا به محکی که همان بيان انقلاب است، مجهز شده است. و دستگاه تبليغ و تحميق ملاتاريا به هر وسيله از جمله اين توجيه ها، متوسل می شود. آن بن بست ملاتاريا و روشنفکرتاريا و اين وجدان بيدار و آگاه عمومی راه حل بحران را نشان می دهد. اگر خسته نشويم و زير فشار ملاتاريا و روشنفکرتاريا و قدرتهای خارجی استقامت خود را از دست ندهيم اين راه حل هم در ايران و هم در همه کشورهای اسلامی پيروز می شود.
ج – زمينه جهانی که حاوی تجربه يک قرن انقلاب است:
همانطور که جانبداران بيان انقلاب، جانبداران اسلام آزادی و استقلال و رشد در رژيم خمينی سانسور می شوند تا جائيکه داشتن اعلاميه ای جرمی در خور اعدام شده است. در سطح جهانی نيز تلاش برای انزوای ايران انقلابی از سوی قدرت جهانی به نحو پيگير ادامه دارد. در حقيقت کشورهای اسلامی طی يک قرن، بر ضد يکديگر به کار برده شده اند. ايران در دوران مشروطيت و در دوران ملی کردن صنعت نفت و دوران انقلاب اسلامی در منطقه قربانی تجاوزطلبی سلطه گرا از طريق دولتهای منطقه شده است:
1- پس از انقلاب مشروطيت ايران توسط رژيم های استبدادی از هر سو محاصره شد و همين امر يکی از عوامل استقرار استبداد رژيم پهلوی گشت.
2- در جريان ملی کردن صنعت نفت انگلوساکسونها با افزايش نفت کشورهای نفت خيز، توانستند ايران را از منبع درآمد خود محروم کنند و با تشديد محاصره اقتصادی زمينه کودتای 28 مرداد را فراهم گردانند.
3- پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران، در جريان محاصره اقتصادی، با افزايش توليد نفت عربستان سعودی و عراق، خريد نفت ايران را تهديد کردند.
4- و بالاخره با تدارک جنگ، ايران را در وضعی که هست قرار دادند.
در نتيجه اين امور، ايران در سطح جهانی منزوی شد و اين انزوا فرصت کافی برای تبليغ بر ضد اسلام فراهم آورد. دستگاههای تبليغاتی قدرتهای جهانی با استفاده از گرايش رژيم خمينی به استبداد، کوشيده اند و می کوشند، اسلام را مجموعه اعمالی معرفی کنند، که رژيم ملاتاريا انجام می دهد. در همه کشورهای اسلامی «بنيادگرايی اسلامی» را به صورت لولو درآورده اند و شب و روز وحشت از اين غول را القاء می کنند.
اما از آنجا که تناقض گوئی ذاتی قدرت مداران است، با همين تبليغات واقعيتی را که می کوشند مخفی بدارند، آشکار می کنند. آن واقعيت اين است همه کشورهای اسلامی در بحران شديد ايدئولوژيک بسر می برند: وضعيت مصر و عراق و سوريه گزارشگر شکست ايدئولوژيهای ديروز اند و وضعيت لبنان و فلسطين، گزارشگر مجموعه ايدئولوژيهائی است که در اين جامعه ها آزمايش شده اند. اين حقيقت را ده ها محقق با گرايشهای گوناگون در مقاله ها و کتابها به نحو مستمر بيان می کنند. و همين محققان می گويند که راه بيرون رفتن از بن بست آنست که:
- بيان تحول، موجب حل بحران هويت بگردد و با توجه به اينکه هويت مردم اسلام است، بنا بر اين نه تنها با نفی اسلام بحران حل نمی شود، بلکه تکرار تجربه شکست خورده يک قرن، در دوره سخت ترين بحران ها که دور ما است، فاجعه ببار می آورد. بايد با قبول هويت عمومی راه حل را ارائه کرد:
- اما اين اسلام بايد با استقلال، با آزادی، با اصلاحات اجتماعی و رشد سازگار باشد.
به قول اولاس محقق فرانسوی (لوموند ديپلماتيک، دسامبر 82):
« راه حل بحران هويت کدام است؟ روشنفکرانی که در جامعه مصری در جستجوی راه حل هستند، به اين جواب رسيده اند: راه حل اين بحران به نحو اجتناب ناپذير اتکاء به ايدئولوژی ای است که اکثريت جامعه در آن مشترک هستند و آن اسلام است. نه به اين دليل که در سالهای اخير موج اسلامی برخاسته است، بلکه به اين دليل که اين اتکاء سبب برخاستن اين موج است. اما اين آشتی با اسلام، آشتی با واپس گرائی نبايد باشد، بلکه بايد به اسلام جانبدار آزادی روی آورد و با آن، اسلام واپسگرا و استبداد پسند را از صحنه بيرون کرد؟»
بدين قرار، واقعيتی که خاطر سلطه گران را سخت مشوش کرده است، همين قوت گرفتن جريانی است که در ايران با سرنگون کردن رژيم شاه به پيروزی رسيد و اينک به کار ريشه کن کردن ساختهای سياسی و ايدئولوژيک استبداد مشغول است. انزوای ايران مقدمه اجرای برنامه ای عمومی برای خاموش کردن صدای تازه ای است که در سرزمينهای نفت خيز تنين افکنده است. تمامی آنهائی که خمينی را اسلام جلوه می دهند و کورترين کينه ها را نسبت به اسلام نشان می دهند، در خدمت اين مقصود هستند و می خواهند بگذارند بحران ايدئولوژيک در جهت استقلال و آزادی مردم کشورهای ما حل گردد.
برای اينکه مسئله را روشنتر کنيم اين سئوال را طرح می کنيم: جای جهانی ايران در صورتيکه نخواهد به امريکا و روسيه وابسته گردد کجا است؟ آيا جائی غير از حوزه فرهنگی ای دارد که از هند تا اقيانوس اطلس دامن گسترده است؟ آيا ايران که همواره در اين مجموعه فرهنگی نقش قلب را بازی کرده است، می تواند از آن بيرون رود و در استقلال و آزادی رشد کند؟ آيا، با توجه به اينکه در سه انقلاب گذشته از دولتهای همسايه بر ضد ما استفاده کرده اند، حل بحران عقب ماندگی در اين نيست که با اتکاء به هويتی که مردمان حوزه فرهنگی ما دارند، يک جريان عمومی برای آزادی و استقلال همه کشورها پديد آوريم؟
برای اينکه در جوابمان به ا ين سئوال ها هيچگونه ابهامی برجا نماند می پرسيم: جز بيانی که در ايران هر بار پيروزی بدست آورده است، کداميک از بيابانهای ايدئولوژيک ديگر در سراسر اين حوزه، کمترين موفقيتی بدست آورده اند؟ آيا در کشورهای اسلامی ديگر نيز، ميزان پيروزيها و اندازة شکستها نسبت مستقيم با بيانی نظير بيان عمومی و تاريخی انقلابهای ما نداشته است؟ اگر اين بيان دستاورد جنبشهای متوالی ما در جريان يک قرن است و اينک بمثابه راه حل بحران در همه کشورهای حوزه فرهنگی ما طرح می شود، وقت آنست که آن را بدور افکنيم؟ آيا تجربه گرايش خمينی و ملاتاريا به استبداد و مبارزه با اين رژيم به ما نمی آموزد که مؤثرترين اسلحه، همان بيان انقلاب است؟ آيا هرگز ديده شده است که کسانی خود را خارج انقلاب قرار بدهند و مخالفت با رژيم منحرف به نتيجه بيانجامد؟
ما يقين داريم آنها که اهل انصاف هستند، خواه معتقد به اسلام، خواه بی اعتقاد به آن باشند، مايل نيستند که از راه يأس و سکوت و يا از راه انکار و طرد، ضايعات را بيشتر کنند و خود و مردم و انقلاب آنها و سرنوشت کشور و همه کشورهای حوزه فرهنگی ما را به حال خود رها سازند. سئوالها واضح و جواب نيز روشن است:
ايران نه تنها به لحاظ داخلی بلکه به لحاظ موقعيت جهانی خويش، بايد در مقياس جهانی از بيان و پيام انقلاب خويش دفاع کند.
اين دفاع نه بلحاظ بيرون رفتن از بحران استبداد و وابستگی نتيجه منطقيشان عقب ماندگی است، بلکه به لحاظ آنکه بحران جهانی گزارشگر تغييرات جهانی است، کشورهای ما اين بار نمی توانند در وعده گاه تاريخ حاضر نباشند و به ادامه حيات ملی در آزادی و رشد اميد داشته باشند. اگر همواره نابختياری اول شدن بر اقبالش غلبه کرده است، اينبار به حکم شرايط جهانی که پاره ای از آنها در اين سلسله تحليلها شرح شده اند، بايد اقبال اول شدن غلبه کند و بيان انقلاب ما، بشارت عصر جديد باشد.
با استمداد از وجدان تاريخی ملت خود، می گوئيم: بعد از پيروزی نهضت تنباکو، بيان و پيام اين نهضت رهاه شد و از آن پس تا انقلاب مشروطيت قراردادهای ايران بر باد ده که قرارداد نفت يکی از آنها بود از سوی دو قدرت روسيه و انگلستان به ايران تحميل شدند. بعد از پيروزی مشروطيت پيام و بيان آزادی رها شد و استبداد رضاخان برقرار گشت. بعد از ملی شدن صنعت نفت، به آزادی بدون استقلال قانع شدند و کار به انقلاب سفيد انجاميد. به هوش باشيم، اين بار اگر بيان و پيام انقلاب را رها کنيم، ما و کشورهای بسيار قربانی حل بحرانهای قدرتهای جهانی خواهيم شد. شرائط بسياری آماده اند که ما پيروز گرديم. کافی است بيان انقلاب را رها نکنيم و بايد روشهای مناسب انتخاب کنيم. در شماره آينده درباره روشها بحث می کنيم.
19- روش
تضاذ ذاتی قدرت است. قدرت بدون تضاد نه واقعيت پيدا می کند و نه قابل تعريف می شود و در حقيقت قدرت بدون ايجاد مجموعه گروه واقعيت پيدا نمی کند. اما اين مجموعه در مقام جذب نيرو ناچار از ايجاد همکاری ميان اعضای خود و در مقام تقسيم آن در ميان اجزای خود، ناگزير از تضاد است. در رابطه با مجموعه های ديگر نيز بنا را بر تضاد نگذارد، بعنوان قدرت واقعيت پيدا نمی کند:
و دو نيرو وقتی در تضاد قرار می گيرند، يا برابر می شوندکه می گوییم غالب زورمند است. از اينرو هيچ قدرت سياسی نيست که از خصم بی نياز باشد. بايد عاملی پيدا کند و تقصيرها را به گردن او بياندازد. امريکا به روسيه نياز دارد و روسيه به امريکا. رژيم شاه همه تحرکهای اجتماعی را «ارتجاع سرخ» می شمرد و هنوز نيز بازمانده های آن رژيم مدعی هستند حزب توده ايران را در دست گرفته و از امريکا می خواهند کشور را گرفته و تحويل آنها بدهد. رژيم خمينی امريکا را شيطان بزرگ می خواند نه تنها دشمنی ها را به او نسبت می دهد بلکه «فريب» خودرنشان را هم به وسوسه های اين شيطان نسبت می دهد.
بر اثر تضاد که در عين حال داخلی و خارجی هر قدرتی است و بعلت نياز به «شيطان» قدرت تمرکز طلب و زيادتخواه می شود. اين خاصه اساسی قدرت سبب می شود که مسئله حيات و مرگ آن، مسئله اصليش بشود. نه تنها تجربه های فراوان تاريخی، بلکه تجربه هائی که در قلمرو کار مايه انجام گرفته اند، اين قاعده مهم را بدست می دهند که:
ميان ميزان و سرعت تمرکز قدرت و عمر آن نسبت معکوس وجود دارد. توضيح آنکه هر اندازه قدرت متمرکزتر می شود عمر آن نيز کوتاه می گردد. برای مثال رژيم شاه سابق، پس از آنکه ساختهای اجتماعی متناسب با استبداد شاهی را ويران ساخت و تمرکز قدرت در شخص شاه ميزان و شتاب گرفت عمرش کوتاه تر شد و وقتی سراسر ايران به حرکت درآمد، او تنها بود. خود وی در «پاسخ به تاريخ» از اين تنهائی سخت می ناليد. و اگر ميزان و شتاب تمرکز را در رژيم شاه مقايسه کنيم، می بينيم در اين يکی بمراتب بيشتر است.
در دوران شاه، نه تنها سازمان روحانيت و مذهب تا حدود زياد از قلمرو قدرت بيرون بود و آن رژيم قادر به جذب اين سازمان نمی شد، بلکه بنيادهای اجتماعی بسيار هنوز وجود داشتند که در جريان تمرکز قدرت از موانع بشمار می رفتند، و بر جا بودند، چرا که آن رژيم به ميزان رژيم خمينی نتوانست از فشار و خشونت استفاده کند.
بهمين علت مسئله آشتی دادن تمرکز و طول عمر بلکه جاودانی کردن قدرت مسئله اصلی هر قدرت سياسی بوده و هست. اما نه در قلمرو خيال، نه در قلمرو تئوری و نه در قلمرو تجربه عملی، مسئله حل نشده است. يعنی نه هيچ نظريه ای و نه هيچ قدرت سياسی يا اقتصادی و يا ...، نتوانسته است تمرکز قدرت را با طولانی کردن عمر آن سازگار گرداند. از اسباب ديگر که بگذريم دو سبب بزرگ مانع بشمار می رود يکی درونی و يکی بيرونی:
عامل دورنی، ساخت قدرت است. اين ساخت بايد بتواند از عهده حل تضادهای داخلی و خارجی در جريان تخريب و جذب قدرتهای خصم برآيد. اما بلحاظ آنکه قدرت بدون تضاد بی معنی می شود به سخن ديگر هرگز نمی توان «ساختی» بوجود آورد که بتواند ميزان رو به افزايش و رو به شتاب قدرت را تحمل کند و متلاشی نشود. مثل توپ می ماند که آنرا بميزان معينی می توان باد کرد. اگر بيشتر از حد تحمل باد کنيم می ترکد. برای اينکه اين لاستيک بتواند تا بی نهايت باد شود و شرط لازم است يکی ترکيب آن قادر به تحمل فشاری باشد که هر لحظه بر ميزان و شتابش افزوده می شود و ديگر آنکه فضای بدون اصطکاکی داشته باشد که در آن بتواند تا بی نهايت بزرگ شود.
بدينقرار عامل بيرونی، فضای حياتی قدرت است. فضای بدون اصطکاک لازم است تا قدرت بتواند هم بزرگ و هم جاودانی گردد. اما اگر برخورد وجود نداشته باشد، قدرت چگونه می تواند نيرو را از خارج بگيرد و در خود جذب کند؟ قدرت بايد نيروهای بيرونی را به عناصر قابل جذب تبديل و جذب کند. مثل بدن که بايد غذا را بگيرد و در معده هضم کند و جذب نمايد. جريان تمرکز قدرت در واقع همان جريان برخورد قوا است و برخورد همان اصطکاک است. ممکن است، فرض را تصور کنيم که نيروهای بيرونی بدون کمترين مقاومت جذب شوند. البته آنها که در انديشه و تجربه سازگار کردن تمرکز قدرت و طولانی کردن عمر آن بوده اند و هستند، به همين نظر رسيده اند که يک عامل طولانی تر کردن عمر هر قدرتی، حذف مقاومتهاست. اما نه اينکار شدنی است و نه بر فرض که شدنی باشد، قدرت تمرکز طلب را از مرگ رها می سازد. چرا که حذف مقاومت محيطی که قدرت در آن رشد می کند، (که ممکن نيست) سبب می گردد که ميزان و شتاب تمرکز بيشتر شود و تحمل ساخت قدرت زودتر بپايان برسد مگر آنکه ساخت قدرت تحمل بزرگ شدن و متمرکز شدن را بکند و می دانيم که بعلت تضاد بنيادی نمی تواند. بدينقرار طولانی کردن عمر به حذف تضادهای داخلی و خارجی ممکن می شود و حذف اين تضادها به معنای حذف قدرت است.
اينک که معلوم شد که چرا قدرت نمی تواند مسئله سازش دادن تمرکز و طول عمر را حل کند، می توان روشهائی که بحکم طبيعت خويش برای طولانی تر کردن عمرش بکار می برد و روشهايی که ضد قدرت برای کوتاهتر کردن عمر آن بايد بکار ببرد را به اين شرح شناسايی کرد:
1- افزايش قابليت رژيم برای متمرکز کرد ن قوا و کم کردن مقاومت جامعه ملی و افکار عمومی جهانی:
هر قدرت سياسی که بتواند مقاومت جامعه ملی را کاهش دهد و افکار عمومی جهانی را موافق يا بی تفاوت بگرداند به يکی از دو عامل طولانی تر کردن عمر خويش دست يافته است برای مثال رژيم شاه بخصوص در دهه اول بعد از «انقلاب سفيد» توانست با کاستن از مقاومت جامعه ملی و ايجاد حالت انتظار توام باموافقت در افکار عمومی جهانی، ثبات پيدا کند و شاه از ايران بعنوان «جزيره ثبات» نام می برد. از اينرو روش کار هر قدرت سياسی استبدادی، ايجاد روحيه يأس در نيروهای مقاومت و القاء فکر سازش و روش سازش کاری به مخالفان است.
يکی از بارزترين نمونه های اين روش که از قديمي ترين ايام تا زمان ما بر دوام رواج داشته است. وادار کردن مخالفان به مصاحبه و پوزش طلبی است. کفار قريش مسلمانان را شکنجه می کردند تا از اسلام برگردند و به محمد و اسلام ناسزا بگويند. معاويه از راه خريدن وجدان و يا از راه تهديد نزديکان علی را به منبر می برد تا به علی ناسزا بگويند و ... و مصاحبه های راديو تلويزيونی ايام شاه سابق را همه بياد داريم و رژيم خمينی هر کس را که فکر کرده است اعترافات تلويزيونيش سبب کاهش مقاومت ملی می گردد و توانسته است به تلويزيون برده است. اما کاستن از مقاومت ملی و جهانی تنها از راه تشديد فشار و اختناق ممکن نيست، بايد از عهده برآوردن بسياری از نيازها برآيد و مهمتر از اين بايد ساختی مناسب با تمرکز قدرت، پيدا کند: ايجاد ديوانسالاری، بزرگ کردن نيروهای نظامی، «دستگاه اطلاعات 36 ميليونی»، تجديد سازمان روحانيت تجديد سازمان دستگاه های علمی (مدارس و دانشگاه ها و) ... و اگر اين کارها کافی نشدند و قدرت سياسی نتوانست ساخت لازم را برای رشد خود پيدا کند، قادر نمی شود بر فشار خود به جامعه ملی بيفزايد. از زمانی که فشار ديگر قابليت افزايش خود را از دست می دهد، مقاومت جامعه ملی و در نتيجه مخالفت جامعه جهانی افزايش پيدا می کند و رژيم را به سقوط می کشاند. اما چرا قدرت سياسی حاکم نمی تواند بر فشار خويش بيفزايد و ميزان مقاومت جامعه ملی را به صفر برساند. پاسخ اينست که علاوه بر دلايلی که در بالا شرح کرديم، يک عامل ديگر وجود دارد و آن اينکه قدرت سياسی قادر نمی شود همه جريانهای سياسی جامعه را از جنس خود کند. در اصطلاح فلسفی – سياسی، مخالفت دو نوع است. يکی مخالفت ايجابی و يکی مخالفت سلبی. در مخالفت ايجابی، قدرت سياسی حاکم و نيروی مخالف از يک جنس هستند و در يک نظام سياسی موجوديت و فعاليت پيدا می کنند (مثل حزب دمکرات و حزب جمهوريخواه امريکا) اما در مخالفت سلبی، نيروی مخالف از جنس قدرت سياسی حاکم نيست و در تلاش تحصيل قدرت سياسی است. علم به اين واقعيت اجتماعی - سياسی، ما را به اين قاعده رهنمون می شود که، قدرت سياسی تمرکز طلب، با همجنس خود از بين نمی رود. حداکثر جانشين می شود. برای تغيير بنيادی، جريان سياسی جانشين بايد از جنس قدرت سياسی حاکم نباشد. توضيح آنکه جهل را با جهل نمی توان از بين برد با علم بايد از بين برد. استبداد را با استبدادی ديگر نمی توان از بين برد. ولايت شاه را با ولايت فقيه يا ولايت يک جمع سياسی ديگر نمی توان از بين برد. با ولايت مردم بايد از بين برد و ... از بحث بالا، روش کار جريان مخالف به دست می آيد:
2- کاهش قابليت رژيم برای متمرکز کردن قوا و افزايش مقاومت جامعه ملی و افکار عمومی جهانی
دانستيم که هر قدرتی تنها از راه مقاومت و افزايش آن ضعيف می گردد و اتخاذ شيوه های سازشکارانه، آب به آسياب قدرت ريختن است. بنابراين نيروی مخالف بايد روشهايی را اتخاذ کند که در عين حال سبب ضعف ساخت رژيم و افزايش مقاومت ملی و جهانی بگردد. بدينقرار نيروی مخالف بايد:
الف- مخالف سلبی باشد. يعنی از جنس قدرت حاکم نباشد. اگر در ترکيب اين نيرو اصل بر هژمونی طلبی باشد و روشهايی که بکار می برد بيانگر اصالت زور و زورمداری باشند، خود از عوامل تثبيت قدرت سياسی حاکم می گردد چرا که از سوئی انگيزه مقاومت را در جامعه ضعيف می گرداند و از سوی ديگر سبب تشديد فريفتاری عمومی می شودو آنسان که مردم زور را بعنوان يک واقعيت مطلق می پذيرند و با پذيرفتن زور به مثابه جوهر روابط اجتماعی، تغيير بنيادی در جهت آزادی و رشد بغايت مشکل می گردد. امروز آگاهی عمومی در کشور ما و در کشورهای ديگر بدان حد بالا رفته است که کلمه ها و الفاظ آزادی استقلال، مردم سالاری و ... مردم را بفريبند. از جانبداران اين معانی، روشهای متناسب با آنها را طلب می کنند و اگر ببينند روشهای اينان تخريبی هستند و گروه هايی که می خواهند آزادی و امنيت و ... را برقرار سازند، از هم اکنون به تخريب يکديگر مشغولند، تا هژمونی خود را در صورت تغيير رژيم قطعی بگردانند، به اين نتيجه می رسند که نمی ارزد تن به فداکاری های بزرگ بدهند و رژيمی را با همان مشخصات رژيم حاکم جانشين آن سازند.
ب- اما اين روشها که بايد با اصول راهنمای نيروی مخالف سازگار باشند دو دسته اند:
- دسته ای را بايد برای کاستن از توان قدرت سياسی حاکم و بر هم ريختن ساخت آن بکار برد. اين دسته از روشها از دو قماش بيرون نيستند:
روشهای حذف و روشهای جذب. برای آن که اين روشها مؤثر واقع شوند بايد همه با هم بکار روند و هم کار برد و ميدان عمل هر يک بطور دقيق مشخص شود.
اگر تجربه تاريخی را ملاک قرار دهيم دايره کار برد روشهای حذف را بايد به رهبری قدرت سياسی حاکم محدود کرد.
عاملی که سبب می شود ساخت قدرت در هم بريزد، چگونگی روابط و تقسيم وظايف در سطح رهبری است. از آنجا که اين مسئله بغايت مهم است به شرح تجربه ايران و وضعيتی که خمينی و دستياران او پيدا کردند می پردازيم:
تجربه منحصر بفرد:
در انقلابهايی که در گذشته و حال در کشورهای مختلف واقع شده اند، رهبران انقلاب بعلت آنکه محل برخورد تضادها واقع می شده اند، قربانی شده اند همه رهبران انقلاب فرانسه از بين رفتند. همه رهبران انقلاب الجزاير از صحنه رانده شدند. همه رهبران انقلاب مشروطيت ايران قربانی شدند و ... نوع ديگری از انقلابها وجود دارند که يک سازمان سياسی آنرا رهبری کرده اند. در اين نوع انقلابها رهبر تقريباً اعتبار خويش را حفظ کرده است (لنين، مائو، هوشی مين و ...) و برخوردها از طريق ديگران انجام گرفته و بنا براين آنها قربانی شده و يا بی اعتبار گشته اند.
در جريان انقلاب اسلامی ايران، خمينی می توانست اعتبار خويش را حفظ کند و قدرت سياسی جديد، ساخت محکمی پيدا کند، اگر ...
اگر دستياران کارهای دلخواه رهبر را انجام می دادند و مسئوليت آنها را خود بر عهده می گرفتند، نيازی به موضعگيری و دخالت خمينی نمی ماند. اما در عمل چنين نشد. مردم ايران برای کوتاه کردن دست ملايان از دخالت همه جانبه و همه روزه در امور کشور به بنی صدر بعنوان رئيس جمهوری رأی دادند. ملاتاريا به رويه سابق همچنان به برداشتن موانع از پيش پای استبداد خود مشغول بود. اگر بنی صدر در برابر هر خلافی سکوت می کرد، خلافها واقع می شدند بدون آنکه نيازی به موضعگيری خمينی پيدا بشود. ا ما در عمل چنين نشد، بنی صدر در برابر خلافها سکوت نکرد. باز اگر دستياران روحانی نمای خمينی شخصيت و وزن اجتماعی کافی می داشتند و خود از عهده خنثی کردن مقاومت منتخب مردم بر می آمدند، خمينی می توانست مصون بماند و براعتبار او بمثابه رهبری که به اين خلافکاريها آلوده نيستند و تکيه گاه همه است، افزوده نيز بشود. اما بعلل زير هر بار شخص خمينی ناگزير از موضع گيری و دخالت شد و مردم پی بردند که عامل همه کارها شخص اوست:
- يک علت، نادانی و قدرت طلبی خمينی و نيز روحيه انفعالی او بود. اينست که در ايام شاه سابق بازگو کننده بيان و مخالفان رژيم شاه می شد و در جريان بازسازی استبداد، بيان کننده بيان استبداد دينی می گشت. اگر او برای اسلام شناسی جز ابزار قدرت قائل بود، نمی توانست بنام اسلام مواضع ضد و نقيض اتخاذ کند. بنابراين يا در خط انقلاب می ماند و اعتبار خود را حفظ می کرد و يا کنار می کشيد. اما او بعلت خصلت هايش در برابر جريان های ضد و نقيض مقاومت نمی کند، از جريانی پيروی می کند که او را به تخت استبداد می رساند.
- علت دوم، ضعف و ناتوانی اطرافيان او بود، اينست که هر بار سراغ او می دويدند و هنوز نيز می دوند تا او تاييدشان کند. شايد ضربه ای که چند ملای نادان به اعتبار خمينی وارد کردند بی سابقه باشد. اما اينک که بنگريم می بينيم علت آنکه با شخصيتها حذف شدند و بی شخصيتها در حول و حوش او ماندند، اين بود که تحمل شخصيت و محبوبيت احدی را ندارد.
- علت سوم، عمل رئيس جمهوری بود. بد نيست که خوانندگان بدانند جاسوسی گزارش يکی از بحثهای رئيس جمهوری و مشاوران او را به خمينی داده بود. نبا براين گزارش، قرار براين شده بود که انتقاد از خمينی در روزنامه انقلاب اسلامی شروع شود. اما جاسوس درست نفميده بود، بحث شده بود که کارهای رهبری حزب جمهوری و پاره ای از ملايان نظير خلخالی و چماقداران، بدستور خمينی است. اما می خواهد به نامش تمام نشود و تصميم گرفته شد که هر بار رئيس جمهوری موضع گيری کند و موضوع را پی گيری کند تا اگر، به اشاره خمينی بوده است، خود او مجبور به موضع گيری شود و مردم بدانند که عامل نابسامانيها و کسی که با بيان انقلاب و مردم ايران نقض عهد می کند شخص خمينی است. قرار بر اين بود که همزمان کوشش تمام بکار رود بلکه خمينی به مواضع دوران انقلاب بازگردد و مواضع ضد انقلابی اتخاذ نکند اما افسوس ...
نتيجه اين روش، آن شد که خمينی همه کاره و بقيه هيچ کاره شده اند. و هنوز که هنوز است، مجلس و دولت به ستون حمايت او پا برجا هستند. اين پديده در همه جنبشهای انقلابی جهان منحصر بفرد شد و سبب گشت شعور عمومی در زمانی کوتاه ارتقا پيدا کند. سبب شد که مبارزه در راه آزادی و رشد دست کم يک نسل جلو بيفتد و نسل امروز ريشه استبداد دينی را نيز برکند.
نتيجه اين تجربه منحصر از لحاظ ساخت قدرت سياسی حاکم، عدم تناسب ميان رأس و بدنه است. در حقيقت رژيم خمينی ضعيف ترين رهبری ممکن را دارد. چرا که رهبری استحکام و اعتبار خويش را از حسن اداره امور کشور نمی گيرد، بلکه از خمينی می گيرد. و چون ناتوانی ملايان در اداره کشور سبب افزايش نابسامانی می شود، بطور روز افزون خمينی مرجع همه امور می شود و در بيرون او نه تصميم مهمی قابل اتخاذ است و نه مقامات ذيصلاحيتی وجود دارند که بتوانند تصميمات او را باجرا بگذارند. با توجه به ساخت بسيار ضعيف رهبری قدرت حاکم، روشی را بايد بکار برد که قرآن می آموزد و تجربه تاريخ است:
حذف رهبری استبداد حاکم.
قاتلوا ائمه الکفر (سوره توبه، آيه 12)
اما اين روش مؤثر واقع نمی شود اگر با روش جذب بدنه و افرادی از رهبری رژيم که براستی حرّ بشوند و آزادی را انتخاب کنند، همراه نشود. برای عبرت گرفتن کسانی که از راه باور به زورمداری، مهر باطله در دست گرفته اند و بر پيشانی هرکس که می خواهند می زنند بپرسيم: وقتی پيامبر به تبليغ اسلام پرداخت جز او چه کسی به اسلام باور داشت؟ وقتی مارکس، به تدوين مارکسيسم پرداخت چه کسی مارکسيست بودو؟ اگر ملاک قضاوت، سابقه و نه تحول از باور پيشين به باور جديد، می شد آيا ممکن بود مسلمان يا مارکسيست پيدا شود؟ آنها که به آزادی باور دارند و به آزادی دعوت می کنند، نبايد از ياد ببرند که آزاد کننده اند و نه محکوم کننده. حسين وقتی مسلم کرد از جنس يزيد نيست که بروی حرّ آغوش گشود. نمی گوييم، شما خدا نيستيد و مقام قبول و رد اشخاص نيستيد. می گوييم لطف کنيد در مقام خدايی بمانيد و چون خدا توبه را بپذيريد. شما که پوزش قطب زاده ها را حتی وقتی به گذشتن از جان، امتحان حرّ شدن را می دهند، نمی پذيريد، در حقيقت خود را لو می دهيد. شما آزادی نمی خواهيد و آزاد کننده نيستيد. شما حاکميت می خواهيد و به حاکميتی در حد خدا نيز قانع نيستيد. اگر شما بجای حاکمان مستبد به حکومت برسيد چه خواهيد کرد؟
و خودداری از گشودن راه های آزادی بروی کسانی که قابليت افتادن در اين راه را دارند، سبب می گردد که ساخت قدرت سياسی حاکم تقويت گردد و تجربه های بسيار گزارشگر اين واقعيت اند که در استحکام ساخت قدرت سياسی، روشهای کار نيروی مخالف گاه بسيار مؤثرترند. در واقع وقتی دست اندرکارانی که متزلزل می شوند، ببينند بريدن از رژيم و پيوستن به مخالفان سبب محکوميت دوجانبه می شود، بحکم ضرورت ترجيح می دهند در جای خود بمانند و با تمام قوا از رژيم حاکم دفاع کنند. از اينروست که همه انقلابيون موفق، روشهای حذف و جذب را باهم بکار برده اند و بخصوص توجه داشته اند حساب بدنه و افراد عادی را با حساب رهبران نياميزند و با بدنه و افراد عادی کينه نورزند، با آنها خشونت جز در مقام دفاع بکار نبرند و حتی المقدور از راه آگاهی دادن در صدد جذبشان برآيند.
تجربه ايرا چه پيش و چه پس از کودتای خزنده خرداد 60 می گويد، که نتيجه عمومی روش بی اعتبار کردن و حذف رأس رژيم، خوب بوده است. بايد با قاطعيت به مقاتله به ائمه کفر که بنام اسلام به اسلام و ايران خيانت می کنند ادامه داد. همزمان بايد با روش جذب راههای آزادی را بروی بدنه و همه کسانی که می خواهند بصدای وجدان خويش پاسخ گويند باز کرد. و بالاخره بايد از راه توضيح به آنها که گمان می کنند از راه سازش می توان تغييرهای مطلوب را به رژيم تحميل کرد، حالی کرد که روش آنها نه تنها نتيجه منتظر را ببار نمی آورد بلکه سبب طولانی تر شدن عمر رژيم می شود. هر قدرتی تنها از راه مقاومت از بين می رود بنا براين، ترک رويه سازش سبب تقويت مقاومت ملی می گردد.
- دسته دوم روشها، آنها هستند که بايد برای افزايش مقاومت ملی و جهانی بکار برده شوند.
1- روشهايی که برای دفاع از مبارزان ضرور هستند: همانطور که در هم ريختن ساخت قدرت هدف مخالفان است. ضعيف گرداندن نيروی مخالف نيز هدف قدرت سياسی حاکم است که از راه حذف و وادار کردن به تسليم و بی اعتبار کردن و ... هدف خويش را برآورده می سازد.
روشهای دفاعی بايد چنان باشند که روشهای قدرت حاکم را از تأثير بياندازند. همانطور که گفتيم يکی از روشهای کار قدرتهای استبدادی وادار کردن قربانيان خويش به مصاحبه و اظهار پشيمانی است. از دورترين ايام تاريخ اين روش مرسوم است:
کفار قريش پيروان پيامبر اسلام را شکنجه می کردند و با تهديد بمرگ آنها را وادار می کردند به پيامبران ناسزا بگويند و از اسلام روی بتابند. معاويه ياران علی را می خريد و به منبر می برد تا به علی ناسزا بگويند و ... و در ايام شاه، مصاحبه های قربانيان آن رژيم از برنامه های روزمره دستگاه های تبليغاتی شده بود.
رژيم خمينی در ترتيب دادن اين مصاحبه ها از کفار قريش و رژيم معاويه و ... و شاه پيروی می کند و گر نه پيامبر اسلام و علی کسی را از راه زور و يا فريب وادار به اينگونه مصاحبه ها نکردند.
بهر رو، اگر در آغاز کار اسلام، روش درستی اتخاذ نمی شد اين مصاحبه ها می توانستند اثرات مرگباری ببار بياورند. چرا که اگر پيامبر اين قربانيان را طرد می کرد و اينها از هر دو سو رانده می شدند جامعه در لاک کارپذيری خويش بيشتر فرو می ريخت. جرات ها کم می شدند زيرا کسی که می خواست به پيامبر ايمان بياورد بايد حساب می کرد که شکنجه ها و مرگ در انتظار او هستند يا بايد تن به مرگ بدهد يا زير شکنجه مصاحبه کند و از يکسو رانده و از سوی ديگر مانده بشود. از اينرو پيامبر روشی انقلابی در پيش گرفت: تسليم شدن ضعف است اما اولاً نه قوی که ضعيف محتاج دفاع است و ثانياً ضعف قابل جبران است و نبايد کسی را بعلت اظهار ضعف طرد کرد آنسان که مجال جبران پيدا نکند. اينست که وقتی عمار ياسر زير شکنجه برای نجات پدر خويش به پيامبر ناسزا گفت، اين روش کار پيامبر را معين ساخت: (آيه 106، سوره نحل)
« هر کس بعد از ايمان به خدا کافر شود نه از روی اجبار و زبانی – در حالی که در دل به ايمان خويش باقی است – که از روی اختيار و هوای نفس، در خور خشم خدا و عذاب دوزخ می شود.»
بدينقرار خدا، ناسزا و کفری را که زير شکنجه بر زبان کسی جاری شود، ناديده می گيرد و شما بندگان خدا، در همان حد خدا بمانيد. ما کيستيم که اگر کسی با زير شکنجه ناسزا گفت بايد دچار دو محکوميت و دو عذاب بشود. يکی عذاب حاکمان شکنجه گر و ديگری محکوميت مخالفانی که مهر باطله بر شخصيت او می زنند؟ فراموش نکنيد که دوام آوردن و دوام نياوردن زير شکنجه، از قوت يا ضعف شخصی است، اما حق شکنجه نشدن و مجبور به انجام عملی نشدن، حقی عمومی است. کار انسان آزاده، دفاع از حق است و نه کمک کردن به دژخيمان در بهره برداری از ضعف افراد.
بخصوص به اين مسئله اساسی توجه کنيم که اگر بجای روش انقلابی پيامبر روشی بر پايه زورمداری در پيش گرفتيم، کمترين اثرش اين می شود که جامعه ميان دو ترس گرفتار می شود. ترس از دو گروه که بر سر قدرت جنگ دارند و هر دو بار روشهای مشابه منزلت ها را سلب می کنند. نتيجه اين ترس آن می شود که اولاً اين قدرت سياسی حاکم روش کار خويش را مؤثر بيابد و آنرا تعقيب کند و ثانياً مقاومت عمومی کاهش پذيرد و ثالثاً کسانی که می خواهند به مبارزه قاطع روی بياورند در ترديد فرو روند که اگر گرفتار شويم بايد ميان اعدام و مصاحبه تلويزيونی انتخاب کنيم و بر هر تقدير نابود يا بی اعتبار و بی حيثيت بشويم. همين ترديد سبب می شود که روزبروز تعداد کمتری به نيروهای مخالف بپيوندند. اثر مرگبار اين امر محتاج توضيح نيست. بايد با قاطعيت از قربانيان و حق آنان دفاع کرد، تا هم آنها بدانند که همه چيز تمام نشده است و می توانند عمار ياسر بشوند و تربيتی چنان عظيم پيدا کنند و هم دشمن بداند ه روش کارش نتيجه معکوس ببار می آورد. آنها که از تاريخ آگاهند می دانند که بعد از آيه بالا و روشی که پيامبر اتخاذ کرد، کفار قريش ناگزير شدند اين روش را رها سازند. روش پيامبر سبب شد که اقبال به اسلام روزافزون بشود چرا که در يک طرف ايمان و عفو بود و اطمينان دادن بود و در يک طرف ديگر شکنجه بود و اجبار بود و انتقام گيری کور و ... بود. به هوش باشيم اگر جامعه ميان دو ترس قرار بگيرد، کارپذير می شود و خطرهای بزرگ از اين کارپذيری متوجه کشور می گردند. از ياد نبريم که دفاع از حق قربانی بر هر ملاحظة ديگری تقدم دارد اما رژيم قربانيان ديگری نيز دارد. آنها که شکنجه را تا مرگ تحمل می کنند و آنها که اعدام می شوند. اين شهيدان که گواهان دائمی اراده ملت ما بر حيات مستقل و آزاد هستند، از لحاظ شخصيت محتاج دفاع ما نيستند بلکه آنها هستند که با مرگ خويش به ما شخصيت و اراده حيات مستقل و آزاد می دهند. اما از بدو اعتبار بايد از آنها فراوان سخن گفت: يکی برای اينکه شکنجه و اعدامشان نه تنها سبب ايجاد ترس در جامعه نشود، بلکه موجب افزايش ميل به فداکاری و روی آوردن جوانان به استفامتهای حماسی بگردد. دو ديگر اين که آگاهی عمومی، بخصوص افکار عمومی جهانی افزايش پيدا کند و در نتيجه مقاومت عمومی بيشتر شود. مگر فراوان نمی گفتند که رژيم خمينی نسبت به افکار عمومی، بخصوص افکار عمومی جهانی حساسيت ندارد، اينک که خمينی با پيام 24 آذر خود، ارتکاب جنايات بزرگ را از سوی « نهادهای انقلاب» پذيرفت و بدترين جرمها را به آنها نسبت داد، ببينيد که مصاحبه ها و پخش اطلاعات و تلاشها برای ارتقاء وجدان عمومی، سبب افزايش حساسيت در برابر اين جنايات و تشديد فشار مؤثر بر رژيم خمينی گشته است.
3- روشهايی که برای افزايش مقاومت عمومی ضرورند: ترک روشهای تخريبی خصوص از سوی مخالفان درباره يکديگر و مبارزه با انواع سانسورها و تلاش برای بسط آگاهی عمومی و مبارزه با ترس، سه نوع روشهايی هستند که بطور خستگی ناپذير بايد به کار برده شوند. برای شکستن ديوار بلند سانسور، بهترين تجربه که در زمان رژيم شاه و رژيم خمينی با موفقيت قرين شده است، اينست که حرف مردم را بزنيم تا جامعه خود انتقال آگاهی و نظر را بر عهده بگيرد. اگر دردهای مردم، اگر مسائل مردم مورد تجزيه و تحليل قرار بگيرد، «راديو بازار» بکار می افتد و اسبابی که که رژيم برای رژيم سانسور تدارک کرده است بی اثر می شود. از اين روست که فرياد وزير کشور ملاتاريا از دست روزنامه انقلاب اسلامی در خارج کشور بهواست و نخست وزير اين رژيم نسبت به جزوه هايی که بشکل انقلاب اسلامی پخش می شوند، اعلام خطر می کند.
بايد از اين قاعده آگاه بود که همانطور که قدرت بدون تضاد نمی شود، قدرتمدار نيز نمی تواند ضد و نقيض نگويد و نکند. بايد هر بار اين تتاقض گويی ها را از روی صدق شرح کرد تا مردم از ضعفهای رژيم آگاه بگردند. البته بايد بهوش بود و از تناقض تراشی هايی که با جعل و دروغ انجام می گيرند، پرهيز کرد. و برای شکستن ديوار ترس، هيچ روشی مؤثرتر از ادامه استقامت از روی تصميم و واقعيت از سويی و ايجاد فرصت برای حضور مردم در صحنه از سوی ديگر نيست. حاصل آنکه، آنها که خود را از جنس زورمداران نمی دانند، بايد بخود بعنوان نيروی جانشين باور کنند. بايد به مسئوليت بزرگ خويش بيانديشند و بدانند که آنها هستند که می توانند يک تغيير بنيادی را در جامعه بوجود بياورند. بايد بدانند که مسئله کمتر به کميت مخالفان و بيشتر به کيفيت مخالفان راجع می شود. بايد جانبداران آزادی بخود جرأت بدهند و نقش امام و پيشاهنگ را بر عهده بگيرند بنا را بر استقامت بگذارند و روشهای کار خويش را تصحيح کنند و بدون تزلزل قدمهای استوار بسوی مقصود بردارند و بدانند که وقتی جامعه ميان دو ترس قرار گرفت، قادر به انتخاب نمی شود و بن بست بوجود می آيد. بن بست وقتی می شکند که يک طرف آزاد کننده بگردد. تکرار کنيم که بن بست ها را حرّها می شکنند و برای اينکه حرّها بتوانند بن بست ها را بشکنند، بايد مخالفان به نظريه عدم زور بگروند، آزاد و آزادکننده بشوند. ملاحظات حقير و عظيم را رها کنند، از سر تقصير و خطا درگذرند و مبشر دوران صلح و امنيت و آزادی و رشد، باشند.
بجای فرهنگ حقارت و گريه و يأس و ناتوانی، فرهنگ بزرگی و شادی و اميد و توان بنشانند. با همة آنچه بر مردم ما رفته است از سابقه مأيوس نشوند. سراسر اميد باشند و به جامعه اميد ببخشند. مردم را تاريخ ساز بشمارند و روشهايی را در پيش بگيرند که مردم را از حالت تماشاچی به حالت فعال بازگرداند و ...
******
20 - حاصل بحث آينده رژيم خمينی و راه حل
رژيم شاه، از لحاظ سياسی (داخلی و خارجی)، از لحاظ اقتصادی، از لحاظ اجتماعی و نيز از نظرايدئولوژي خود را در بن بست قرار داد و ناگزير برفت. اينک رژيم خمينی در همان بن بست قرار گرفته است و در سراشيب سقوط است حاصل اين بحث دراز را به اختصار می آوريم و آنرا با شرح خصايص آلترناتيو به پايان می بريم:
سير تحول رژيم خمينی و سرانجام آن:
در کتابهايی که امريکاييان درباره انقلاب ايران نوشته اند در سه امر واقع متفق القولند:
1- بهنگام سقوط رژيم شاه رهبری سياسی امريکا نظم و هماهنگی و قدرت تصميم گيری خود را در لحاظ تعيين کننده از دست داده بود و هر يک از مسئولان تصميمی متضاد با تصميم ديگری می گرفته است و در نتيجه سياست امريکا در ايران فلج بوده است.
2- برای مسئولان امريکايی و همينطور نويسندگان امريکايی اين کتاب، ملت ايران و حرکت تاريخی اين ملت بهايی ندارد. آنچه مهم است، رهبران سياسی و شيوه عمل آنهاست. بنابراين مسئله ايران، مسئله دو رهبری است: شاه و مخالفان شاه و انتقادی که متوجه سياست امريکا می کنند، اينست که از شاه حمايت لازم را نکرد و نيز بموقع در نيروهای مخالف نفوذ نکرده است. البته اين حقيقت بزرگی است که از کودتای 28 مرداد بدينسو، آلترناتيو رژيم شاه از نفوذ خارجی مستقل باقی بماند. امری که در خاورميانه شايد مانند نداشته باشد! اما خاصه انقلاب ايران اين بود که حرکت از جامعه جوان جوشيد و بر ترکيب رهبری اثر گذاشت.
3- در ايران بايد روشی سياسی اتخاذ کرد که «ميانه روها» بر سر کار آيند. بر رژيم شاه خرده می گيرند که به موازات رشد اقتصادی تعديل سياسی بوجود نياورد. بر اساس اين انتقاد، عقيده ثابتی را تبليغ می کنند که بنا بر آن امريکا بايد سياستی را تعقيب کند که سبب شود در ايران «ميانه رو ها» بر سر کار آيند. وقتی به توصيفی توجه می کنيم که مسئولان امريکايی از رژيم های خاورميانه می کنند، می توانيم خصايص «رژيم ميانه روها» را بشناسيم. رژيمی وابسته به امريکا و قادر به مهار کردن تکانهای اجتماعی!
نه اين نويسندگان و نه سياستمداران مسئول سياست جهانی امريکا و نه شاه و نه خمينی به خط سير تحول جامعه ايران توجه نمی کنند، در نتيجه از فهم موقعيت کنونی در می مانند و در گيجی تدابير ضد و نقيض اتخاذ می کنند. در حقيقت ايران يک قرن اخير را بطور مداوم در مبارزه گذرانده و در مدت 80 سال سه بار انقلاب کرده است: انقلاب مشروطيت، نهضت ملی کردن نفت و انقلاب اسلامی. اين سه انقلاب دو محور اصلی داشته اند:
استقلال و آزادی
بدينقرار انتقال حاکميت و ولايت از سلطنت استبدادی به ملت و پايان بخشيدن به حاکميت وابسته های قدرت های روس و انگليس (و اخيراً امريکا) دو انگيزه پايدار انقلابها بوده اند. در جريان اين سه انقلاب و مبارزه هايی که در اين فاصله ها انجام می گرفته، ملت ما با هدفهای زير دست يافت:
از نظر داخلی: نظام فئودالی ايلی و زمين داری از ميان رفت. وجدان ملی بوجود آمد و وحدت ملی تأمين شد. نظام سلطنتی که يکی از دو ريشه استبداد در ايران بود، برافتاد. هر سه بار نزاع ملت و دولت بر سر حاکميت بود و اينک در جريان انتقال حاکميت از دولت به ملت، نظام اجتماعی که استبداد دولت بر آن متکی بود، از ميان رفته است.
از نظر خارجی: گروه های وابسته به روسيه و غرب که پيش از انقلاب مشروطيت عامل حاکميت مستقيم روسيه (در بخش شمالی ايران) و انگلستان (بخش جنوبی ايران) بودند و پس از مشروطيت همچنان در رابطه تضاد و توحيد، بر کشور حکومت می کردند متلاشی شدند. چنانکه امروز از حزب توده جز معدودی کادرها که در سايه استبداد خمينی بصورت نيمه مخفی زندگی می کنند، ديگر خبری نيست. اما از وابسته های به انگلستان و امريکا نيز، هر چه مانده همين هايی هستند که در کشورهای غربی پراکنده اند و هيچ گونه انسجامی ندارند و ساخت اجتماعی تکيه گاه خويش را نيز از دست داده اند بدينسان جهت عمومی تحول مثبت بوده و ملت ايران بطور پيگير هدفهای خويش را تعقيب کرده است و گروه ها و شخصيت هايی را که مخالف اين جهت عمومی عمل کرده اند، از سر راه برداشته است. آنچه بجا مانده، استبداد ملاتاريا است. استبدادی بغايت ضعيف. با توجه به بحران جهانی و جهت عمومی ديناميک تحول اجتماعی ايران، می توان سقوط رژيم خمينی و آلترناتيو ممکن آنرا از هم اکنون سنجيد.
بهنگام انقلاب، خمينی بر مردم، بر روحانيون، بر روشنفکران و بر اسلام تکيه داشت و بيانگر خواست تاريخی مردم ايران، يعنی آزادی و استقلال بود. او اينک تکيه گاهها را از دست داده و بجای آنکه بيانگر اين دو خواست اساسی باشد، به بازسازی استبداد وابسته مشغول است: وقتی به گروگانگيری دست زد و از آن بمثابه يک اسلحه برای نشان دادن ولايت فقيه بجای «ولايت جمهور مردم» که شعار او در پاريس بود، استفاده کرد با خط استقلال فاصله گرفت. چرا که استقلال نه تنها بمعنای عدم وابستگی به قدرت خارجی است بلکه بمعنای عدم استفاده از عامل خارجی در سياست داخلی است و وجه ملموس عدم استقلال از لحاظ مردم ما، همين استفاده از عامل خارجی برای استقرار استبداد او است. اما امر در اين حد نماند، با آنکه در قانون اساسی دلخواهش، رئيس جمهوری از اختيارات بسيار کمی برخوردار است، همين اندازه از ولايت جمهور مردم را هم تحمل نکرد و در خرداد سال 60 خود قدم پيش گذاشت و رهبری قسمت آخر کودتای خزنده را بر ضد رئيس جمهوری منتخب مردم بر عهده گرفت. از آن زمان بدينسو، با شتاب تمام از دو اصل آزادی و استقلال دوری گرفت و مظهر وابستگی و استبداد شد. ادامه جنگ با عراق و کوشش برای پيروزی به قيمت خريد اسلحه از اسرائيل و حاکميت امريکا بر منطقه خاورميانه و کشتار جوانان دو کشور همسايه و ويرانی ها از سوئی و استقرار بدترين و خونبارترين روشهای فشار واختناق در کشور از سوی ديگر، او را که بهنگام ورود به ايران مظهر آزادی و استقلال کامل بود به مظهر وابستگی و استبدادی سياه و خونريز بدل کرد.<