نقد تضاد و تناقض در منطق صوری

 

 

 

نویسنده : ابوالحسن بنی صدر

 

 

تحریر این نقد در سحر بیست و هفتمین روز ماه رمضان

( 20 ﺁبان 1383)  به پایان رسید.

 

 

 

تاریخ انتشار : 22 بهمن 1384

 

 

تنظیم برای سایت : انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابوالحسن بنی صدر

 

نقد تضاد و تناقض در منطق صوری

 

 

    در کتاب"تضاد  و توحید"  هر چند توجه  معطوف به " اصل تناقض در دیالکتیک" است ، اما  از" اصل  عدم تناقض درمنطق صوری "  ارسطوئی  غفلت نشده است . هر دو  منطق ، بر اصل  حاکمیت  ذهن  بر عین گرچه  اصحاب دیالکتیک  مدعی جستن  روش  شناخت  واقعیت،  آنسان  که هست، شده اند -  ساخته شده اند  و  به کار  انواع  دستکاری ها  در واقعیت  و بسا جانشین کردن  ﺁن با فرﺁرده های ذهن ، می آیند . چرا که  هر دو ، بر اصل  ثنویت تک محوری  ساخته شده اند .  درروشی  که بر این اصل  ساخته  می شود ، ﺁدمی  الف- هرگز  نمی تواند واقعیت  را همانسان که هست  بشناسد و ب -  حتی وقتی  واقعیت  و «ماده»  را محور  می کند ، این محور ترجمان حاکمیت  مطلق ذهنیت بر عینیت  میشود. چرا که  وقتی  ماده و عین  را محور  فعال  می شمارد و عقل  را منفعل و کار ﺁن  را پذیرفتن « واقعیت همان سان که هست»  می انگارد، این حکم  را عقل   او بر اصل ثنویت  تک محوری ( =  واقعیت  محور فعال  و عقل محور فعل پذیر )  صادر  می کند  و، در واقع ، چنین  رابطه ای  میان عقل  و واقعیت  بر قرار نمی شود. راست  بخواهی ، بر اصل ثنویت تک محوری ، محاال است واقعیت  خارجی ، بی کم و کاست  در عقل « بازبتابد » . چرا که  الف -  با مداربسته ای که  از دو محوریکی فعال و یکی فعل پذیر بوجود  می آید، بخش بزرگ واقعیت  در بیرون  آن قرار می گیرد و به چشم عقل  نمی آید. ب -  عقلی  که به خود  نقش  فعل پذیر می دهد ،  نزدیک  به تمام استعدادهای  خویش  را می  باید از   فعالیت ممنوع  کند  و لاجرم ،  ج -  از شناسائی  ناتوان  و ناگزیر  می شود  از پیش ، قالب  ذهنی  بسازد  و واقعیت  را در آن  قالب بریزد .

" بازتاب واقعیت  در عقل "  جز واقعیت  را به قالب ذهنی در آوردن  نمی شود.  اصل های  راهنما  و هدف ها  و روش های دو عقل یکی عقل  آزاد  و دیگری عقل قدرتمدار، در عقل آزاد  مطالعه شده اند. اما منطق صوری ، روش  ریختن واقعیت  به قالبی  است که فیلسوف « علم الیقین»  می پندارد . این  منطق  بر اصل ثنویت  تک محوری  ساخته شده است و نه تنها  به ذهن  تقدم  و حاکمیت  مطلق می دهد  بلکه  چون محور  فعال  را عقل  می گرداند،  به او امکان می هد ، هر دست کاری خواست در واقعیت  و معنی  بکند و بسا  ساختهِ خویش  را جانشین  کند و یا عدم  را بجای  وجود بنشاند.

      پیش از  اینکه  شفاف  بنمایانیم  که، با  منطق صوری،  عقل چگونه می تواند این دست کاری ها  را بکند،  حقیقت دیگری را  خاطر نشان کنیم : ثنویت  تک محوری اصل راهنمای قدرتمداری است  و بکار  ساختن  بیان  قدرت می آید . بر این  اصل، فیلسوف  بیان قدرت  می سازد:  میان دو محور ،  رابطه  فعاال مطلق ( محور فعال)  و منفعل مطلق( محور فعل پذیر ) ، رابطهِ سلطه ایست که ، در آن،   سلطهِ   آمر  بر مأمور  مطلق است.  بدیهی است  سلطه مطلق  مصداق  خارجی  پیدا  نمی کند  و ساختهء ذهن  قدرتمدار  است. همان استبداد  فراگیر است . و باز بدیهی  است  عقلی که  در موقعیت  مطلقا   مسلط ( سلطهِ  ذهنیت  بر عینیت )  و یا در موضع  مطلقا  زیر  سلطه ( سلطه  عینیت  بر ذهنیت )  قرار می گیرد از شناسائی  علمی  ناتوان و کارش  در قالب سازی ناچیز می شود.

      اما نمونه هایی  از آرای  ارسطو که ترجمان ثنویت  تک محوری  هستند:

  جامعه  به نخبه ( اقلیت) و غیر نخبه  (اکثریت ) تقسیم می شود. به حکم طبیعت ( البته به تشخیص ارسطو)  نخبه  از قوه  رهبری  برخوردار است  و عوام  که ملحق  به حیوانها هستند،  از این قوه  محرومند. بنابر این ، رهبری  از آن  نخبه  ( ولایت  قانونگزار)  است. مصلحت عوام در اطاعت است چرا  که به سود آنها است: نخبه محور فعال ، عوام محور  فعل پذیر .

زن دون انسان  و اطاعتش از مرد واجب است !

    این دو  حکم  واحکامی  از این نوع، ترجمان ثنویت  تک محوری هستند . اما  عقل  فیلسوف ، با بکار بردن روشی،  این احکام را ساخته است . روشی  که خود  نیز ترجمان  ثنویت  تک محوری است:

1 -  اصل این همانی  یا عدم تناقض ، تنها  در هستی  محض کاربرد دارد. زیرا  هستی  حد ناپذیر، همانست که هست  و دائم  با خود  این همانی  دارد  و عدم  آن نیستی  است که نیست. اما  در جهان  پدیده ها ،  کار برد  ندارد. چرا  که هر  پدیده با پدیده های دیگر  در فعل و انفعال  است، در درون  و بیرون  خود، در فعل و انفعال است. همان که هست ماندن،  نظامی بطور کامل مستقل ،  یعنی  تک عنصری ، بسیط و مطلقا بی نیاز می طلبد.  حتی اگر یک پدیده را از رابطه با پدیده های دیگر مستقل کنیم، بنا بر این که مجموعهِ زنده ای است، همان که هست نمی ماند.  زمان و مکان را صفر نمی توان کرد و با وجود حرکت - حتی همان گذار  از قوه به فعل   که ارسطو ، حرکت  می خواند  که همچنان بیانگر  اصل ثنویت  تک محوری است-  ، یک پدیده  همان که هست  نمی ماند.  مرگ نیز ﺁن را در  تغییر نگاه می دارد.

         اما این همانی نسبی  نیازمند، جانشین کردن  ثنویت  با توحید است.  در تضاد  و توحید،   خاطر نشان کرده ام  که بر سر توحید، اجماع  وجود  دارد .  چون ، بی آن،  نه اصل این همانی  و نه اصل تناقض جدلی( دیالکتیک  تناقض)  قابل  ساختن نبودند. دورتر،  به جای  توحید در روش  شناخت، باز می گردم. در این جا،  کار برد اصل عدم تناقض  را توسط  ارسطو  می شناسانم: اصلی که در  جهان  پدیده ها کاربرد ندارد، بناچار  قالب  ذهن  ساخته ای  می شود که  شناسائی  هر پدیده ، در  ریختن آن به این  قالب ناچیز می شود  و با تعریف ارسطو از این اصل  نیز نمی خواند:  بنا براصل این همانی، حکم  اولی که از قول او نقل کردیم ( نخبه صاحب رهبری وعوام محکوم به اطاعت)، اینسان  ساخته  شده است:

  بنا بر طبیعت ، یک نخبه ، نمی تواند نخبه و عدم نخبه باشد. یک عامی نیز نمی تواند در همان حال ،  عامی و  عدم  عامی (= نخبه)  باشد .  بنابر تعریف ارسطو از عدالت  که «برابری برابرها و نابرابری نابرابرها » است،  نخبه  باید رهبری  و عوام باید  اطاعت  کنند.

در باب  زن و مرد  نیز : بر اصل  این  همانی ، مرد  نمی تواند مرد و عدم  مرد (= زن =  دون انسان)  باشد و ، بنابر طبیعت، زن نمی تواند زن ( = دون انسان)  و در همان حال  عدم زن (= مرد) باشد. و بنا بر اصل  عدالت، زنان باید تابع و مطیع مرد باشد .

"حرکت  گذار از قوه به فعل است" نیز حکمی  است که بر اصل عدم تناقض ساخته شده است.

    در این احکام  که تأمل  کنیم، می بینیم واقعیت ها جای خود را به تعریف های ذهنی سپرده اند که فیلسوف از هر یک از آنها  بعمل  آورده است.  می توان  تصور  کرد  فقیهی  که با بکاربردن  منطق صوری، احکام  فقهی  را استنباط  می کند، الف -   تا کجا  از واقعیت  می برد  و در دنیای  ذهنی  زندانی می شود و ب -  فقه تا کجا  با اصل توحید و اصول  دیگر قرآن  قطع و تابع  اصل ثنویت  تک محوری ،  و بیان  استبداد  فراگیر می شود. ولایت  مطلقه  فقیه، بر ثنویت  تک محوری و با بکار بردن اصل عدم تناقض  ساخته شده است. اما  فراوان تناقض  در بر دارد: ولایت مطلقه فقیه همان ولایت  قانونگذار عادل ارسطو  است و طبق  همان روش ساخته شده است  که در بالا، باز نمودم. الا اینکه  در اینجا تناقض هائی را  می شمارم که بکار بردن اصل اینهمانی  یا عدم تناقض، بمثابه قالب ذهن،   ببار می آورد:

الف در  حکم  ارسطو ( ولایت  مطلقه قانونگذار  عادل)  و ولایت  مطلقه فقیه  که بر اصل  ثنویت  تک محوری ساخته شده اند که تأمل کنیم، می بینیم مرکب از چند  حکم  هستند  که ساخته  ذهن   فیلسوفند: نخبه  قوه رهبری دارد و باید رهبری کند، عوام ملحق  به حیوانها هستند و باید  اطاعت کنند. بهنگام صدور این  دو حکم  که ساخته ذهنند  و جانشین واقعیت ( انسانها دارای قوه رهبری هستند)  می شوند ، از این واقعیت  غفلت می شود که ولایت اگرمساوی با اعمال قدرت باشد، در طبیعت - حتی همان  طبیعت که ارسطو تصور می کند -  قدرت  وجود ندارد تا که نخبه در اداره عوام به کار برد.  پس  نخست نظام اجتماعی  می باید براصل ثنویت تک محوری ( حاکمیت اقلیت و فرمانبری اکثریت)  ساخت بگیرد، تا قدرت نزد اقلیت حاکم متمرکز شود.  بنابراین ، قدرت فرآوردهِ رابطه اقلیت حاکم و اکثریت فرمانبر بر مدار زور است . حاکم و محکوم، تحت این رابطه هستند و اگردر این رابطه بمانند، در پندار و گفتار و کردار ، فرمانبر قدرت، در جریان تمرکز و بزرگ شدنش  می شوند و بنده  قدرت و فرمانبرآن،  در تخریب خود، می گردند. بنابراین، نه نخبه می ماند و نه عوام می مانند: ولایت مطلقه نخبه و اطاعت مطلق عوام ناقض اصل عدم  تناقض  یا اینهمانی است .

ب -  نه قانونگذار عادل یکی  است و نه  فقیه یکی است. ولایت  یکی از آنها  بر دیگران،  ناقض اصل این همانی است.  زیرا اگر ولایت یکی بر دیگران  را قهری (= تصرف قدرت و در واقع تسخیرقدرت شدن)  بدانیم، هم  فقیه از خود بیگانه شده است و هم فقیه هایی از خود بیگانه می شوند که  تن به ولایت  قهری  فقیهی می دهند که قدرت را تصرف کرده است( راست بخواهی ،  به تصرف قدرت در آمده است). برای حل این تناقض، ملاتاریا  ناگزیر  شده است «ولی امر»   را  خداوند بر گزیده ای بخواند  که مجلس خبرگان کشف  می کند!

ج -  رهبری، استعداد ذاتی هرانسان است . تبعیض مضاعف ( نخبه و نخبه قانونگذار ) برای رهبر از سوئی  و محروم گمان بردن اکثریت بزرگ از استعداد رهبری و یا محدود کردن این استعداد به استعداد یک  گوسفند، احکامی ذهنی هستند که با دست کم سه تبعیض، قابل  ساختن شده اند. اما این  ساختهِ ذهن  واقعیت خارجی  پیدا نکرده است و  نمی کند. نه تنها به علت آنکه تحمیل این ذهنیت  بر واقعیت ( استعدادهای رهبری انسان ها)  موکول به نظام اجتماعی براصل ثنویت تک محوری ( تمرکز قدرت نزد اقلیت حاکم و رابطهء  قدرت میان  این اقلیت و اکثریت فرمان بر ) است ، بلکه،  قانون ( در مثال ارسطو)  و دین و فقه ( در مثال ولایت فقیه) همچون رهبری کنندگان و رهبری شوندگان، تابع حکم قدرت می گردند و فاسد می شوند. چرا که مدار نظام سیاسی قدرت است و رهبر و قانون و دین، می باید از ایجابات قدرت پیروی کنند.  بدین سان، قانون و دین، در تابعیت از  ایجابات قدرت، از طبیعت خویش بیگانه و بیان  قدرت می شوند. این از خود بیگانگی ، نه تنها ناقض اصل این همانی  صوری ارسطوئی، بلکه موجب فساد بزرگی است که در جریان تاریخ، دین  بمثابه بیان آزادی  را  در دین بمثابه  بیان قدرت، از خود بیگانه  و بسا  به بیان استبداد فراگیر بدل کرده است. هر مرامی که  بر اصل  ثنویت تک محوری ساخته شده است، مرام استبداد فراگیر و سرانجام  ناقض خود گشته است. آیا  ایدئولوژی هایی که در قرن  بیستم ساخته شدند، سرنوشت دیگری پیدا  کردند؟ هر انسانی هم که در زندگی روزانه خویش، قدرت را  مدار می کند، منطق صوری را روش می کند، اصل این همانی  را فراوان بکار می برد . بنا بر این، ویران می شود و ویران می کند.

د -  تابعیت قانون یا دین  از توقعات، در تغییر  قدرت، فساد بزرگ ببار می آورد  از جمله بدین  خاطر که  قدرت نمی تواند، تغییر نپذیرد و در تغییرهایی که می پذیرد ، از جمله،  تابع رابطه های  قوا میان گروه بندیهای جامعه و جامعه با جامعه های دیگر است. بنابر اصل، احکام  دین باید همان که هستند بمانند. با پیروی احکام دین  از  توقعات در تغییر قدرت، دین می باید ، تغییرها، در جهت های ضد و نقیض، را بپذیرد. چرا که  در روابط قوا ، موقعیت های گروه بندیها  تغییر می کنند. بسا آنها  که زیر سلطه  بودند، مسلط  می شوند و احکام دین،  این باره با توقعات سلطه گرهای جدید می باید سازگار شوند. نمونه این تغییرهای ضد و نقیض را درانقلاب  ایران  دیدیم: بسیاری حرامها در دورهِ پهلوی ها، در ولایت مطلقه فقیه، مباح شدند. و نیز،  بار اول، چند سالی پیش از انقلاب، گروه بندی هائی  که،  در برابر رژیم شاه، ولایت را از آن خود می دانستند، سازمانهای سیاسی و « سازمان روحانیت» بودند.  پس هر گروه، در  غیبت مردم، بنابر ایدئولوژی  یا این و آن مرام قدرت، ولایت را حق خود می دانست. رهبری « سازمان روحانیت »  نیز دم از ولایت فقیه می زد.  بار دوم، انقلاب را مردم، با شرکت خود جوش در جنبش همگانی، پدید آوردند. در نتیجه ، رهبری « سازمان روحانیت » نیز تصریح کرد : « ولایت با جمهور مردم است ».  بار سوم،  صحنهِ  انقلاب جای خود را  به صحنه رقابت  گروه ها  بر سر  قدرت داد. از نو، سخن از ولایت  فقیه بمیان  آمد.  تناسب قوا  با گنجاندن  ولایت مطلقه فقیه  در قانون اساسی سازگارنبود، به نظارت  فقیه  قناعت شد. بار چهارم، جنگ و سازش پنهانی ، فرصت سرکوب شدید گروه بندیهای سیاسی مزاحم را فراهم آورد . این بار، دین ولایت مطلقه فقیه شد. بدین سان، نه تنها حکمی که ساختهِ  ذهن ارسطو است،  دست کم چهار نوبت ، تغییر تعریف و جهت داد، بلکه بر تابعیت احکام دین از ولایت مطلقه تصریح شد( مکتوب آقای خمینی )  . " مجمع تشخیص  مصلحت"  ایجاد گشت که تصریح بر تابعیت احکام دین از ایجابات  قدرت و بدتر از آن ، تصریح بر جانشین شدن احکام دین کردن  مصلحت های قدرت سنجیده است.  بدین  جانشینی، الف -  دین همان که هست نمی ماند و ب -  احکام ذهنی قدرت فرموده، جانشین می شوند. از این رو است که  شدت فسادی که دین  بدان گرفتار آمده هیچگاه سابقه نداشته است و با پیروی از اصل  اینهمانی ارسطوئی، احکام ذهنی که بر وفق توقعات قدرت صادر می شوند الف -  واقعیت را مجبور به پذیرفتن این قالب می کنند . در نتیجه، ویرانی بر ویرانی  افزوده می شود و ب -  بزرگ ترین فاسد کنندهِ  دین می شوند.

      با وجود این ، دانستنی است که  غیر از روابط قدرت  و انسانها  که در این  روابط  زندگی  می کنند ،  انسان ها خود و نیازها شان نیز تغییر می کنند.  با وجود این تغییرها، آیا  زندگی با و در دینی  که ، بنابر اصل ،  باید همان بماند که هست ، سرباز زدن از  تحول و رشد  نمی شود؟  در حقیقت، جامعه ای که، با اجرای احکام تغییر ناپذیر، رشد نمی کند، نیروهای محرکه  خویش را در تخریب بکار می برد. پس آیا  سرنوشتی  که جامعه های مسلمان پیدا  کرده اند ، فرآوردهِ  خود تخریبی  مستمر نیست؟

     این پرسش ، عقل آزاد  را بر آن  می دارد  که در دین تأمل  کند و  از خود بیگانه  شدنش  را در بیان  قدرت، اندازه بگیرد. زیرا بدین  تأمل  است که الف   پی می برد، د ین ازخود بیگانه، تغییر بد خیمی کرده است :  تغییر از بیان ﺁزادی به بیان قدرت  . و ب -  فاسد کننده  دولت و نظام اجتماعی است که می سازد و ج -  ذهنیت های  فردی و جمعی سازگار با بردگی  قدرت و تخریب  نیروهای محرکه هستند و، به قدرت ،  فاسدترمی شوند. دین واقعی  مردم  دین قدرت مداری و ﺁئین بردگی انسان و برده داری قدرت است. د -  دین  وقتی  بیان آزادی می شود، از تناقض ها خالی می شود.  زیرا اصولی را راهنما  و روش می گرداند  که رشد انسان در آزادی  را میسر می کنند.

 2 -  بنابر اصل اینهمانی  یا عدم تناقض صوری، اجتماع متناقضان، در صدق و کذب ، محال است. و نیز، دو چیز که ضد یکدیگرباشند،  در بیرون یکدیگرمی توانند وجود داشته باشند.  اما هر دو حکم ، در  نشاندن ساختهِ ذهنی بر جای واقعیت و ، بخصوص،  در ساختن فکر و روش راهنمای  قدرتمداری بکار می آیند. توضیح اینکه:

1/2 -  دروغ  بدون تناقض وجود ندارد . انسانها،  بنابر فریب منطق صوری ، از تناقض و بسا تناقض  های موجود در قول دروغ  غفلت  می کنند . در حقیقت، دروغ پوشاندن واقعیت است.   پوشش دروغ با واقعیتی که می پوشاند در تناقض است و با وجود این با آن جمع شده است. راست بخواهی، یا همان پوشش جایگزین واقعیت می شود و یا ساختهِ ذهن و بسا  واقعیت دیگری راجانشین می کنند.   برای مثال، انقلاب  خشونت و اصلاح عدم خشونت است. در نتیجه، انقلاب بد واصلاح خوب است. سه حکم  دروغ هستند. هر یک از آنها، اجتماع متنافضانند: الف -  خشونت و عدم خشونت دو روش هستند. حال آنکه انقلاب تغییرساخت است و اصلاح تغییر ندادن ساخت و رفع نواقص آنست. پس دو معنی ساختِ  ذهن ، با بکار بردن منطق صوری، جانشین دو معنی شده اند  که انقلاب واصلاح دارند.  هر حکم واجد دست کم  دو  تناقض است:

 الف -  انقلاب  خشونت است ،  بنابرمحال بودن اجتماع متناقضان، با انقلاب عدم خشونت است جمع نمی شود. خشونتها را که عقل مشاهده می کند او را متقاعد می کنند که قضیهِ « انقلاب عدم خشونت است » را کذب و امکان خشونت  آمیز نبودن انقلاب را هم از خود می راند، چه رسد به راست تلقی کردن « انقلاب خشونت زدائی است ». در مورد اصلاح نیز،  پیروی از منطق  صوری، عقل  را از تصور امکان خشونت  آمیز بودن اصلاح، ممنوع می کند . حال آنکه،  درعمل،  هم در انقلاب  و هم در اصلاح، دو روش ، یکی  خشونت و دیگری  عدم خشونت  بکار  می روند. با این تفاوت که اگر پایهِ  نظام جامعه قدرت باشد ، ممکن نیست عدم خشونت را روش کرد چه رسد به خشونت زدائی .  

 ب-  دو نایکسان ، یعنی  انقلاب  و اصلاح، در تعریف ، یکسان و قابل  مقایسه می شوند . بیشتر از این ، هریک از این دو معنائی را پیدا می کنند  که عقل قدرتمدار به آنها می دهد و جانشین معانی  واقعی  می کند .

ج -   تناقضی ، که عقل آزاد  آن را  آشکار می بیند و عقل قدرتمدار نمی بیند، اجتماع دو معنی نا یکسان انقلاب و اصلاح در یک معنی است.  اما معنائی که جعل کننده ، با بکار بردن منطق صوری، به انقلاب و اصلاح می دهد  هم با معنی که انقلاب  دارد  و هم  با معنی که اصلاح دارد،  ناسازگاراست. از این رو،  جاعل این حکم  از تعریف  شفاف  گریزان است.

د -  و از  آنجا  که انقلاب  و اصلاح  ، بر وفق منطق صوری ، به خشونت و عدم خشونتی که چشم می بیند ، تعریف  می شوند،  بسا  می شود  که این منطق  ، هر دو را ، از معنی ای  که دارند  تهی می کند .  چنان که  کلمه انقلاب  خشونت و کلمه اصلاح عدم خشونت را به ذهن  متبادر می کنند.  بیان آزادی را  نیز بدینسان در بیان  قدرت از خود بیگانه می کنند وهر قدرتی،  بدین روش، کلمه های طیبه  را در  کلمه های خبیثه از خود بیگانه می کند و در باورانسانها، عناصر  ناسازگار با قدرت را  با عناصر سازگار با ﺁن، جانشین می سازد. وهنوز:

 ه - بنا بر نا ممکن بودن  اجتماع نقیضان، اصلاح عدم خشونت است با اصلاح خشونت است ، جمع نمی شوند. بدینسان، عقل قدرتمدار حکمی را  می سازد و،  بدان،  نه تنها خشونت را محور فعال و مباین با اصلاح و انقلاب را محور فعل پذیر و وسیله بکار بردن خشونت می کند، بلکه  تا آنجا  پیش می رود  و پیش می برد که انقلاب خشونت و  اصلاح عدم خشونت معنی دهند و بنابراصل  عدم  امکان اجتماع  نقیضان، از معانی که دارند، تهی شوند. تا ﺁنجا که اصلاح چیست ؟ پرسشی می شود با یک پاسخ : عدم خشونت است!   از این رو است که ، در تجربه اصلاح طلبان، این کلمه تعریف  شفاف  پیدا  نکرد. چنانکه نزد همه آنها که دستیابی به  قدرت را هدف فعالیت سیاسی  خویش می کنند ، آزادی چیست؟  پرسش بدون  پاسخ  می ماند  و حد اکثر به قدرت  فرد تعریف  می شود.

     ارسطوئیان می توانند  بگویند، جعل معنی ربطی به اصل اینهمانی ندارد .  بنابراین اصل، معنی هرچه  باشد، نمی تواند، با وجود  تمامی شرایط ، خود و نقیض خود باشد. اما اگر چنین  گویند، دست کم غفلت خویش ر ا از  این امر ابراز کرده اند که اصل عدم تناقض، همراهی وجود وعدم است.  توضیح اینکه، هر چیز خود هست و نقیض خود نیست. به سخن دیگر،  یکی از دو وجود دارد و عدم آن وجود ندارد . بنابراین، همراهی  نقیضین، ساختهِ  هگل نیست،  ساختهِ عقل  ارسطو است . هگل  وجود و عدم را نسبت  بیکدیگر، فعال کرده است . هر چند  همین  کار را،  پیش از او، ارسطو، به شیوه دیگری  کرده است. تا  ببینیم  چسان، بدین  منطق، عقل با واقعیت رابطه برقرار  می کند، این غفلت مهم سازندهِ  منطق صوری  را خاطر نشان کنیم: الف  -  از وجود و عدم، یکی،  عدم، ساختهِ  ذهن  است و بنابراین  وجود ذهنی دارد . ب -  همواره ممکن  است عدم  که وجود ذهنی  دارد را جانشین وجود کرد  که  وجود عینی  دارد. ج -  وجود  در هستی  که از خود دارد ، نیاز  به عدم خود ندارد. اما  با بکار گرفتن نقیضش،  رابطه با واقعیت یعنی هستی  که او  از خود  دارد، با رابطه با عدم ، یا نقیضش،  که وجودش  ذهنی  است، جانشین  می شود. به سخن دیگر،  وجود از  عدم یا ناقض خود تعریف می جوید.

      بدین قرار، منطق صوری  با همراه کردن عدم با وجود ، عدم را محور  فعال  و وجود را  محور فعل پذیر  می کند.  در نتیجه،   معنی که  از واقعیت  می ستاند را با  معنی ای   جانشین می کند که عقل ، در رابطه با عدم  وجود، به آن  می دهد، بدین  جانشینی نه تنها  اصل  عدم  تناقض  نقض می شود، بلکه  معنی  ساخت ذهن معنی گویای  واقعیت را نقض  می کند.      با یکی  دومثال ، قطع رابطه  با واقعیت و ایجاد  رابطه با عدم  را نشان می دهیم:

  لا اله الا الله ، می گوید  پدیده  هائی که عقلهای قدرتمدار  انسان ها  خدایشان کرده اند،  خدا نیستند. با نفی  یک به یک آنها،  عقل  آزاد  می شود و  به خدای یکتایی  که هست  باز می رسد. در این حکم، که بر اصل توحید به عقل می رسد، با ثنویت  وجود خدا  و عدم  وجود خدا، کاری نیست. با وجود خدا  و پدیده هایی  که وجود  دارند،  سرو کار  هست.  با نفی  این خدا ها ، الف -  عقل  به اندریافت شفافی از خدا می رسد. زیرا  خداهائی که  باید نفی شوند، یا نمادهای قدرت ( = زور)  هستند  که با نفی آنها ، عقل به توحید در صفات سلبیه  و ثبوتیه  خداوند می رسد: خداوند قدرت ( = زور) نیست.  و یا  اسطورهائی هستند که با نفی آنها، عقل از محدود کننده ها آزاد می شود و، با ارتباط مستقیم با خدا ،  از محدودکننده ها، و دیگر  محروم کننده هایِ عقل از آزادی خویش ، آزاد می شود. ب -  توحید مشی   عقل است  هم  به توحید  در صفات و  هم به  یگانگی خدا. ج این مشی  با عریان کردن واقعیت  از پوشش دروغ  انجام می گیرد. چرا که   پدیده ای  که خدا  انگاشته می شود ، بمثابه  پدیده  واقعیت دارد . الا اینکه ،  به پوشش دروغ، عقل قدرتمدار بدان خدائی بخشیده است.  برای مثال، بتی که دست آدمی ساخته است و خدائی  جسته است ، بمثابه  اشیائی که در ساخت آن بکار رفته اند و ساختی که سازنده به ﺁنها داده است، واقعیت  دارد. نفی آن بمثابه ِ  خدا، آزادی یافتن عقل و توانا شدنش به دیدن  پدیده  است همان سان که هست.

    اما وقتی  در قالب منطق  صوری  ارسطوئی « لا اله  الا الله»  را باز  می گوئیم، " خدا  یکی  است و دو تا نیست " ، از پدیده ها و اسطوره ها که خدائی جسته و عقل را  اسیر جزمها کرده اند، غافل می شویم . در حقیقت،

 الف  جمله « لا اله  الا الله» جز به این معنی  " خدا  یکی  است و دو تا نیست " درنمی آید.  زیرا اصل  راهنما ، ثنویت وجود وعدم است  و بر ثنویت وجود و عدم ، عقل از واقعیت ( خداها که در قرﺁن نفی شده اند ) غافل می شود و، در حد صورت ، جز وجود یک خدا و عدم چند خدا ، ﺁنهم در حیطه ذهن،  معنای دیگری به عقل راه نمی جوید.

      به سخن دیگر  بر این اصل، عقل نمی تواند جمله " لا اله الا الله " را بسازد. این جمله را براصل  توحید می توان ساخت.

 ب  -  اما در« خدا یکی است و دو تا نیست»،  "خدا یکی است "  وقتی  پذیرفتنی  است که ثابت کنیم  خدا دو تا و بیشتر نیست. چنانکه  اگر بگوئیم  خدا دو تا است، خدا یکی است عدم می شود. از این رو متکلمانی  که می خواهند یکتائی خداوند را ثابت کنند، عدم را که دو گانگی خداوند است ثابت می کنند. و غافل می شوند که قطع رابطه با واقعیت (خداهائی که عقل دائم می باید مراقب باشد از ﺁزادی ، غافلش نکنند که راست بخواهی اشکال گوناگون قدرت بمثابه خدا هستند : ﺁن بت عیار که هر لحظه به شکلی در می ﺁید، قدرت است.) ، ندیده واقعیت یا خداهای قلابی ، سبب می شود که این خداها برجا بمانند  و بر عقول انسانها حاکمیت دائمی بجویند .

 ج -  خداوند، در یگانگی خویش، نیازمند ثابت کردن عدم امکان دوگانگی خداوند می شود. قلمرو اثبات، قلمرو ذهن است. چنانکه متکلمان گویند : اگر دو خدا باشند و یکی هستی مطلق داشته باشد، دومی یا خدا نیست ، چون هستی  مطلق ندارد و یا هستی مطلق دارد. یعنی همان خدای یگانه است.  زیرا هستی اگر مطلق باشد دوگانه نمی شود. دوگانگی دو هستی را محدود می کند و محدودها خدا نمی شوند. به ظاهر، از این راه نیز به نفی  هر محدودی  باز می رسیم که خدا انگاشته می شود. اما

 د -  توحید در یگانگی، ازآنجا که بر اصل ثنویت انجام می گیرد ، با توحید در صفات ، همراه نمی شود:  توضیح اینکه بر اصل ثنویت، هستی مطلق، محور مطلقا  فعال و آفریده ها، از جمله انسان، بناچار محور مطلقا فعل پذیر می شوند. اما تنها وقتی رابطه، رابطه با قدرت  ( = زور)  است، قدرت فعال مایشاء  و انسان  فعل پذیر می شود. پس خداوند با قدرت (=زور) این همانی پیدا  می کند. و در روی زمین، نمایندگان او ، نمایندگان قدرت مطلق می شوند. ولایت مطلقه پاپ و فقیه و مراد و... تنها  یکی ازاشکال قائم مقامی آن قدرت مطلق است. بدین سان آنها که می گویند، ارسطو متافیزیک را فیزیک کرده است، حق دارند. زیرا ولی امری که او قائل می شود، تجسم خداوند بمثابه قدرت است. بسا وجود خداوند را بی فایده می گرداند . چرا که هرگاه این نخبه عادل است که قانونگزار است ، دیگر چه نیاز به خداوند ؟ ﺁیا مدعیان ولایت مطلقه فقیه ﺁگاهند که ادعایشان نافی بی فایدگی وجود خدا و پیامبری است ؟ قلب معنی، بر اصل ثنویت تک محوری و به روش منطق صوری،  چنان کامل انجام پذیرفته است که یک روحانی  می پرسید: شما  چگونه می گوئید خداوند قدرت نیست و حال آنکه شیعه و سنی اتفاق نظر دارند که خداوند قدرت مطلق است و قرآن به صراحت خداوند را قادر می خواند؟  به او خاطر نشان کردم و اینک به همه ﺁنها که معنای مقلوب را بجای معنای واقعی پذیرفته اند ، یادﺁور می شوم :

عقل قدرتمدار، قدرت بمعنای  توانائی را که می تواند نامحدود ومطلق باشد،  قدرت ( = زور) که نمی تواند مطلق  باشد، معنی می کند. قدرت نمی تواند مطلق باشد چرا که  خود فرآوردهِ  رابطهِ   قوا  میان  دو محدود است.  بدین سان براصل ثنویت و بر وفق  منطق صوری، یگانگی  و هستی  مطلقی  که در صورت به خدا  داده می شود، در معنی و واقع ، هر دو، از  او ستانده  می شوند:  خداوند  قدرت (= زور) است یعنی خدا  نیست . زیرا زور تغییر جهت نیرو براثر  رابطه  تضاد میان دو پدیده  است  و با بیرون آمدن ﺁن دو از تضاد، نیرو طبیعت خویش را باز می یابد و زوری برجا نمی ماند که مطلق باشد و خدا بگردد.

توحید ،  بمثابهِ اصل راهنمای  روش  را ، ثنویت به عدم سپرده است. با آنکه به قول انگلس، عرب ها اول کسانی بودند که توحید را کشف کردند، اما هم آنها  و هم دیگر مسلمانها، بخصوص حوزه های دینی توحید را ازیاد بردند و ثنویت تک محوری اصل راهنما و منطق ارسطوئی را  روش کردند. حال آنکه ثنویت بدون  توحید  به تصور  نیز نمی آید.  چرا  که دو محور، خواه یکی فعال و دیگری فعل پذیر( ثنویت تک محوری)  وچه  هر دو متقابلاً،  فعال و فعل پذیر( ثنویت دو محوری)   باید در مجموعه ای  با یکدیگر رابطه برقرار کنند تا فعال و فعل پذیر شوند. بدین  قرار، ثنویت  در تصور و  فرض شدن  نیز به توحید نیاز دارد. پس اگر برسر اصل توحید  اجماع وجود دارد، از این رو نیز هست که بدون توحید، رابطه، هر نوع ﺁن،  تصور کردنی نیز نیست . با و جود این، آنهایی که  ثنویت را اصل راهنما می کنند،  از  توحید غافل می شوند . این غفلت را ، بنا بر منطق صوری، تناقض و تضاد  بدین سان  جبری میکنند :  ثنویت و توحید متناقضان می شوند. توضیح اینکه قدرت بدون ثنویت یا تقابل دو محور ، پدید نمی ﺁید. حال اگر قدرت را اصیل بدانیم ، ناگزیر به چند خدائی قائل می شویم. در یونان قدیم ، قدرت اصیل فرض می شد و بنا بر این، به خدایانی قائل بودند که بایکدیگر دائم در کشماکش بودند. اثبات چند خدائی ( و دو خدای خیر وشر در شرق) نفی تک خدائی می شد. بعد هم که بنا بر خدای واحد شد ، رابطه ﺁن خدا با ﺁفریده ها ، بر اصل ثنویت تک محوری ، فرض و بدان ، توحید نقض شد. بدین سان بود و هست که ثنویت که جعل عقل  قدرتمدار است وجود یافته  و توحید که، بدون ﺁن، جعل ثنویت میسر نیز نمی شود، عدم  گشته است:  در مقام گزینش اصل راهنما،  اجتماع ثنویت  و توحید  اجتماع نقیضین گمان می رود . در فلسفهِ قدرت، این  اجتماع محال است  و معدوم توحید است!

    بدین قرار، از « متناقضان» ، به منطق صوری،  می توان توحید  را که هست  نیست و ثنویت را  که بمثابه  اصل  راهنمای هستی  نیست، هست کرد. فیلسوفی که ارسطو  بوده، با اصل راهنما کردن ثنویت، ناگزیر شده است دو محوررا در یک  محدوده  فعال کند. اما آیا غافل بوده است که محدود کردن، نقض خدائی  خدا است؟ در حقیقت، ثنویت ها که  قرآن از آنها به شرک تعبیر می کند، ناقض  خدا نه تنها در یک تائی که در وجود هستند.  دگر دیسی را ببین !  ثنویت  تک محوری ،  ناقض قطعی توحید،  اصل راهنما  در روش شناخت و  استنباط  احکام  شرعی گشته است!

        توحید بمثابهِ  مشی به یکتائی  خداوند، در صفات  سلبیه و ثبوتیه ، بر اصل  ثنویت  و بر روش منطق  صوری، همان خدا یکی است و  دو تا نیست صوری  می شود  که بدان  پرداختیم.

     اما توحید،  بمثابه ارزش پایه، چه محلی  پیدا  می کند؟  بی محل می شود. چرا که بر اصل ثنویت، بنا بر تقدم یکی و تأخر دیگری می شود.  حال ﺁنکه توحید ناقض تقدم و تبعیض است . لذا،  به عدم سپرده می شود. باز بگوئیم که  ثنویت اصل  راهنمای قدرتمداری است.  قدرت که ، براین اصل، اصالت می یابد، فرآوردهِ  تقدم و تبعیض و تقدم و تبعیض پدید ﺁورنده تضادند.  اگرمی بینیم آزادی  نیز قدرت فرد تعریف می شود، بدین خاطر است که خواه محور فعال را خدا بدانند و چه ماده ، رابطه این محور با محور دیگر ، رابطهِ قدرت می شود: ماده گرائی بدون جبر شدنی نیست و در جبر، رابطه یکی و ﺁنهم رابطه قوا است. اما خدا (= قدرت مطلق = زور مطلق)  با ﺁفریده های خود - گرچه چنین خدائی نمی تواند خلاق باشد و بر فرض  وجود ، جز مرگ ویرانی از او بر نمی ﺁید - جز رابطه قدرت بر قرار نمی کند.  از این رو ، ﺁزادی فرد ، قدرت فرد تعریف می شود.  این سان جانشین کردن  قدرت بجای آزادی، با منطق  صوری، میسر شده است. چرا که این منطق عقل را  از تناقض دو معنی غافل می کند و بدین غفلت، جانشین کردن یکی با دیگری ، با  استفاده از اصل  این همانی ،  میسر می شود. بدین ترتیب، که قدرت "  اختیار بر" چیزی وکاری  و قدرت فرد ، اختیار او، درحوزه فرد خویش، اختیار بر کردن و نکردن کاری تعریف و، در صورت، با آزادی  اینهمانی  پیدا  میکند. در نتیجه،   آزادی فرد اختیار او بر کردن یا نکردن کاری تا مرزهای او با فردهای دیگر، می شود. بدیهی است  "آزادی  چیست؟"، پرسشی بی پاسخ می ماند. زیرا  تعریف آن در گرو تعریف " اختیار بر" می شود.

      اما " اختیار بر"،  براصل  ثنویت، -  که قدرت را تکیه  گاه  حق  می گرداند  قدرت بر معنی می یابد.  بدین سان ، با این همانی صوری ، صورت را می توان حفظ و معنی را با متناقض  آن جانشین کرد. همین کار با توحید انجام گرفته است: در صورت توحید مانده و در معنی، ثنویت تک محوری  گشته است.

     بدین سان، با استفاده از منطق صوری، توحید بمثابه اصل راهنمای عقل آزاد وروش شناخت و توحید  بمثابه ارزش پایه، به عدم سپرده شده است.  ثنویت تک محوری اصل راهنمای مسلمان ها  گشته و، به زور  باوری، روزگار خویش را تباه کرده اند:

3 -  اما دو ضد، بمعنای دو کاملاً  نایکسانی که بتوانند در بیرون یکدیگر وجود داشته باشند، نیز، تصور ذهن است.  در عالم واقع، چنین دو ضدی وجود ندارند. حتی در عالم ذهن، نیز بدون غفلت عقل از توحید، چنین  دو ضدی  تصور و بنابراین تصدیق کردنی نیستند. در حقیقت، تضاد نیاز دارد که دو ضد در رابطه با یکدیگر  قرار بگیرند. بدون  این رابطه، تضادی وجود ندارد تا  دو ضد وجود پیدا  کنند. حال اگرعقل آزادی بپرسد، حق و ناحق در بیرون یکدیگر و ضد یکدیگر هستند یا نه؟ به  پرسش او چه پاسخ می دهیم؟ با آوردن مثالی، پاسخ می دهیم که  نیرو وجود دارد. ( حق ) وقتی به این نیرو تغییر جهت می دهیم  و در تخریب بکار می بریم ، زور ،( ناحق ) می شود. بدین  قرار الف زور و نیرو، در نیرو مشترک هستند . و  ب -  زور با ویران  شونده می باید  قابلیت فعل و انفعال داشته باشد ( اجتماع در یک مجموعه). ج -  با بازگرداندن نیرو  به  طبیعت خویش،  زور نیست می شود.

  بدین سان ، ناحق هیچ جز لباس  زور و دروغ  پوشاندن بر حق  نیست. عقل آزاد می تواند بپرسد :  آیا اگر  دو نایکسان کامل در بیرون یکدیگر ، در عالم واقع و در عالم  ذهن نمی توانند وجود داشته باشند ، پس یکی  از  دو نایکسان ، وجود و دیگری عدم است.  بنابراین تقابل تضاد در حکم تقابل  تناقض است!

         تضاد صوری از این جهت که عقل را در مقام شناختن  واقعیت هر یک از دو  ضد ، در محدوده  هر چیز و ضد  کامل آن، زندانی می کند ،همانند تقابل  تناقض است.  احکام غلطی از نوع " هر چیز  را به ضد آن باید شناخت "  که جانبداران منطق صوری ساخته  - غافل بوده اند که شناخت را نا ممکن می کنند -   و رواج داده اند و یا دیالکتیک تناقض ، وقتی در منطق جدلی استالین " دیالکتیک تضاد می شود" ، فرآورده عدم  تناقض و تضاد در منطق صوری هستند.

    اما تضاد صوری از این جهت که اصالت قدرت را آشکارتر نشان می دهد، با عدم تناقض متفاوت است.  در حقیقت فرض وجود تضاد، با فرض وجود تنها رابطه ای که متضادان می توانند داشته باشند، همراه است. این تنها  رابطه، رابطهء عناد و دشمنی  است.  اما این رابطه، رابطهء  قوا (= زور) است.  بدین قرار، تضاد  هست، مساوی است با  قدرت (= زور)  هست.  بدیهی است هم اصحاب منطق  صوری وهم واضعان منطق جدلی  (دیالکتیک) از تناقض موجود در قول خویش غافل مانده اند:  پیش از جهت ویرانگر دادن به نیرو و بکار بردنش بر ضد یکدیگر ، زور وجود ندارد. هنوز،  پیش از آنکه رابطه تخریب متقابل برقرار شود، تضادی نیز  وجود ندارد. با وجود این، عقل قدرتمدار، بدون  تصور یک ضد کامل نمی تواند نیرو را در ویرانگری  بکار اندازد.  حال اگر هرکس عقل خویش را آزاد  کند تا بتواند تجربه کند و به تجربه دریابد  که ضد  کامل  برای آن ساخته می شود که بکار بردن زور و حذف آن را توجیه کند، می تواند دریابد  الف -  جز بر اصل  ثنویت  تک محوری ، عقل نمی تواند وجود دو ضد  را ، که یکی ضد کامل  دیگری  باشد ، در بیرون یکدیگر ،  تصور کند. ب -  تصور این  دو ضد ، با تصور قدرت (= زور) همراه است و ج -  تضاد  با حذف حل  می شود. از این رو است که هر ولایت مطلقه ای، خواه دینی و چه غیر دینی ، به حکم  آنکه  قدرت  فرآوردهِ   تضاد  دو ضد کامل  است، ساز و کار  تقسیم به دو و تبدیل  ذهنی یکی از دو به ضد کامل و حکم بر حذف آن می شود. عقل قدرتمداری که برای خود ولایت مطلقه قائل می شود، کارگاه " ضد کامل" سازی می شود و چون  بدون حذف  ضدها  تضاد  حل نمی شود، دستگاه های حذف  " ضد ها" بکار انداخته می شوند. و

4 -  عقل آزادی که به ربط  میان ثنویت تک محوری ، بمثابهِ  اصل راهنما، و تصور دو ضد  و حذف یکی از  دو ضد  توجه پیدا می کند و با این توجه به سراغ « دیالکتیک  تضاد »  نزد استالین می رود ، می بیند، در صورت،  دیالکتیک است و ، درمعنی ، همان تضاد منطق صوری ارسطوئی است. چرا که ، در دیالکتیک، متناقضان  دو ضد کامل در بیرون یکدیگر، که تضاد شان از راه حذف ضد میرنده ، حل شود،  نسیتند.  متناقضانی هستند که  ، در توحید  با یکدیگر ، یکی خود را  در دیگری  نفی  می کند . (1)

      حال  اگر عقل آزاد  به منطق  استبدادهای فراگیر رجوع کند،  می بینید منطق همهِ آنها، عدم تناقض و تضاد صوری بوده است و هست.  شاخص فرعونیت  فرعون ها  و استبداد  فراگیر دستگاه پاپ ها ، در قرون وسطی ،  و دستگاه های نازیسم و استالینیسم و فاشیسم وولایت مطلقه فقیه و بنیاد گرائی امریکائی  و غیرامریکائی ، روش کردن همین منطق است. آیا  از راه اتفاق است که  استبدادهای فراگیر، همه، این منطق را بکار برده اند و بکار  می برند؟  این پرسشی است که نه تنها طلاب " علوم دینی "، بلکه تمامی دانشجویان  و بسا هر انسانی  باید از خود بکند :  چرا وقتی قدرت محور می شود،  منطق صوری روش عقل می شود  و چرا در دین و علم دخل و تصرف می کند  تا توجیه گر قدرت بگردند؟ پرسش اول، را همواره  می یابد  با پرسش های دوم و سومی همراه کرد: چگونه عقل  از آزادی خویش غفلت و قدرت را محور می کند؟  اگر این کا ر را  با استفاده  از منطق  صوری می کند،  آیا این منطق  پرده ای  در برابر دید  عقل می شود؟

     وقتی قدرت محور می شود  که اصل راهنما ثنویت است . بر این اصل، قدرت هدف  می شود  و روش ناگزیر  ترجمان اصل راهنما و هدف می گردد.  کمی دورتر خواهیم دید  که از راه اتفاق  نیست که  ارسطو  فیلسوف  آزادی نشد  و عدالت را بر اصل نا برابری تعریف کرد  و از راه اتفاق نیست  که بگاه بکار بردن تقابل های تناقض و تضاد ، همواره  نیستی  که ساخته  ذهن ،  بر محور  قدرت است ، هست  انگاشته می شود  و نقیض  آن ( وقتی عدم تناقض بکار می رود)  و ضد  کامل آن ( وقتی  که تضاد بکار می رود)  که هستی  دارند، به نیستی  سپرده می شوند.

      اما چگونه عقل از آزادی خویش غفلت می کند؟  این طور: اصل ثنویت که راهنما می شود، عقل از فضای تا بی نهایت  باز و نامتعین خود محروم می شود. در حقیقت، عقل ،  بجای آنکه در مقام علم جستن بر موضوع،  بسان نامحدود، موضوع شناخت را که محدود  است  در بر گیرد، الف -  فضای خویش  را محدوده ای  می کند که دو محور تشکیل می دهند. ب -  بدینسان بر تمامی فضای بیرون از فضای میان دو محور،  پرده ابهام و تاریکی می کشد و ج -  ازموضوع  شناخت نیز، هر آنچه بیرون از محدوده  می ماند، در تاریکی قرار می گیرد و به چشم عقل نمی ﺁید.  و د -   در فضای  بسته ، موضوع شناخت را نه آن سان که هست  بلکه  در محدودهِ ای که دو محور می سازند و از زاویه رابطه میان دو محور ،  در قالب  منطق صوری ، می بیند.

       درحقیقت، منطق صوری خود می گوید کارش حدود و رسم  (از جمله ، استقراء و قیاس در منطق صوری)   معین کردن برای عقل است . هر چند به گمان واضع آن، حدودی که این منطق معین می کند، عقل را از خطا  حفظ  می کنند،  اما ، در واقع، عقل را از آزادی محروم می کنند.

برای آنکه  ببینیم منطق صوری چگونه  عقل را از آزادی خویش محروم می کند، به سراغ مثال هایی می رویم که اصحاب این منطق، در مقام قابل فهم  کردن و نشان دادن کار برد این منطق، می آورند :  خاصه اول این مثال ها  اینست  که به دنیای ذهنی تعلق دارند و خاصه دومشان اینست که وقتی هم از دنیای  واقعیت ها هستند ، عقل را از ناخوانی مثال  با قاعده ای غافل می کنند  که می خواهند  فهمش را آسان  و کار بردش را بر عقل معلوم کنند:

  بنابر تعریف،  « تضاد نسبت میان دو امر وجودی است  که بر یک موضوع توارد کنند  و میان آنها ، نهایت  خلاف  باشد که  با پیدا  شدن یکی ، دیگری  برود.  بعبارت دیگر ، اجتماع  آن دو مفهوم ناممکن  ولی ارتفاع  آن دو ممکن  باشد. مانند  سفیدی و سیاهی ». (2)

    بدین قرار، سفیدی و سیاهی ضد  کامل یکدیگر تصور می شوند. عقل، اگر به صورت بسنده کند ، می گوید : سفیدی و سیاهی ضد یکدیگر هستند . سلامتی و بیماری ضد یکدیگر هستند و... اما  اگر عقل ، خویشتن  را از ابهام ها برهد، از خود می پرسد: سفیدی وسیاهی  چه تضادی  با یکدیگر دارند؟ تأمل در این پرسش، او را به این نتیجه می رساند که  تضادی بایکدیگر  ندارند  چرا که

 الف -  بدون نور، رنگی وجود ندارد . به سخن دیگر ، سفیدی وجود نور و توانائی بازتاباندن آن را گزارش  می کند و سیاهی نبود نورو ناتوانائی بازتاباندن ﺁن را گزارش می کند. اما بود و نبود نور را  دو ضد کامل موجود در بیرون  یکدیگر نمی توان خواند . بدین قرار، تضاد سیاهی  با سفیدی با غفلت و یا پرده ابهام کشیدن بر نوری ساخته  شده است که هستی را روشن می کند. بسنده  کردن به صورت نمی تواند  بدون چشمِ عقل را ،  گاه ،  بر  هستی و نور هستی شمول  فرو بستن ، انجام پذیرد. اگر عقل  بر هستی و نور هستی شمول  چشم نبندد، بسا آزادی خویش را از دست  نمی دهد . و نیز ، سلامتی و بیماری دو ضد که اجتماعشان دربدن میسر نیست، نیستند. چرا که اگر در عصر ارسطو و بنابراصل ثنویت گمان می بردند ، بدن  خود بیماری تولید می کند ،   بخاطر در بند ثنویت تک محوری بودنِ عقل ، ﺁن مردم نمی توانستند، دست کم، از بیماری تصوردیگری پیدا کنند . اما  اینک می دانند  که بدن یک مجموعه است .  با حضورموجودی ذره بینی وفعل وانفعالش با این  مجموعه، دیگرنمی توان گفت :  دومجموعه  یکی مجموعه ای که بدن است  و دیگری مجموعه ای که موجود ذره بینی است (میکروب و ویروس )  دو ضد کامل موجود در بیرون یکدیگرند.  چرا که  مجموعه ای که بدن است  با  فعل و انفعال با موجود ذره بینی  مجموعه پدید می ﺁورد ، در بدن اختلال پدید می آورد.  بدین قرار، هیچیک از دو مثال با تعریف تضاد  نمی خوانند. تنها  با غفلت از محتوی  است که  عقل ،  صورت را موضوع  حکم می کند: سفید ضد سیاه است و...

  باز بنا بر تعریف، " دو  قضیه را متضاد  گویند هر گاه  دو قضیه در موضوع و محمول  و در کمیت  و سایر  امور متحد و تنها  در کیفیت ، مختلف  باشند. این دو قضیه را نسبت به یکدیگر " متضاد" و نسبت  میان آندو را، تضاد گویند. دو قضیه متضاد ممکن است هر دو  کاذب باشند و لیکن  صادق بودن هر دو  نا ممکن  است بلکه  اگر یکی  صادق بود  بناچار  دیگری کاذب  است. (3)  

     مثال  را از جدول  مناسبات  میان دو قضیه ، نقل  کنیم : هر انسانی  می اندیشد .  هیچ انسانی نمی اندیشد. بنابر تعریف، هر یک از این دو قضیه راست باشد، دیگری دروغ است .  بنابر صورت، اگرهرانسانی می اندیشد، را  راست فرض کنیم، هیچ انسانی نمی اندیشد، دروغ می شود . اما قضیه دروغ واقعیت خارجی ندارد . ساختهِ ذهن است.   پرسشی که عقل آزاد از خود می کند، اینست: معرفت بر قضیه  راست،  برای مثال ، هر انسانی می اندیشد - که  خود یک حکم ذهنی است که از راه استقراء  بدست آمده است -  چه نیاز به ضدی دارد که دروغ  است؟  عقل آزاد وقتی در این پرسش تأمل می کند، درمی یابد نه تنها عقل در معرفت نیازی به ضد دروغ ندارد، بلکه  این ضد  دروغ  ساختنی  نبود اگر عقل  در معرفت  بر قضیهِ  راست، به صورت بسنده نمی کرد. زیرا تنها  معرفت صوری است که عقل را نیازمند، تصور  ضد می گرداند. انواع قضیه ها می توان ساخت: چون « هیچ انسانی نمی اندیشد »  دروغ است، پس «هر انسانی  می اندیشد» ، راست است یا چون تعریف اندیشدن  چنین یا چنان است، «هیچ انسانی نمی اندیشد» دروغ و « بعضی انسانها می اندیشند » راست است و... خواننده ای که در سیر فلسفه عقل تأمل  کند،  از شدت فقری  در شگفت می شود که عقل بدان  گرفتار می شود وقتی در معرفت، به صورت  بسنده می کند و از آن نیز ناتوان می شود.  چرا که  چنین  معرفتی در صدور حکمی ذهنی خلاصه می شود.

    اما  کدام  یک از دو قضیه  ساخته ذهن را دروغ و کدامیک را راست بدانیم ؟ هر یک از دو قضیه را که فیلسوف  صادق بپندارد ، دیگری کاذب می شود. در منطق صوری، قضیه صادق برگزیده  می شود یا قضیه کاذب؟ برای این پرسش آنگاه که به گزینش یکی از دو ضد و یکی از متناقضان در منطق صوری می پردازیم، پاسخ می جوئیم. در این جا  توجه عقلهائی را که می خواهند ﺁزاد شوند، به این مهم جلب کنیم که مثال روشن می کند که  نقضِ تعریف در خود تعریف است.  توضیح اینکه بنا بر تعریف ، دو قضیه باید باشند و در موضوع و محمول و کم و سایر امور متحد باشند تا،  بنا بر اختلاف در کیف، ﺁن دو را ضد یکدیگر بخوانیم.  اما اگر یکی از دو قضیه دروغ است، چگونه می تواند در کم و سایر امور با قضیه راست متحد باشد؟  مگر اینکه عقل بر قضیه راست ، از کیفیت دروغ، پوشش بسازد.  اگر عقل چنین کند، پس ،  نخست قضیه راست را اندر می یابد و ﺁنگاه ، با پوشاندنش با دروغ، ضد ﺁن را که دروغ است می سازد. ﺁیا عقل می تواند نخست قضیهِ دروغ را بسازد؟ نه . زیرا تا قضیه راست بر او معلوم نباشد، پوشش دروغ برای ﺁن قابل ساختن نیست.  اما چگونه دو قضیه متضاد و هر دو دروغ را می توان ساخت؟ دیدیم که تا عقل راست را نشناسد، نمی تواند ﺁن را دروغ کند. پس دو قضیه ضد که هردو دروغ باشند ، ساختنی نیست. مگر اینکه از یک قضیه راست، دو قضیه دروغ ساخته شود. برای مثال،  اگر « هر انسانی می اندیشد » و « هیچ انسانی نمی اندیشد » ، هر دو دروغ باشند، عقل می پرسد : پس قضیه راست کدام است ؟ منطق صوری به او می گوید : « بعضی از انسانها می اندیشند »  راست است. بنا بر این ، یکبار با  « هر » را به جای « بعضی » قراردادن و بار دیگر، « هیچ» را به جای « بعضی » نشاندن ، از  یک قضیه که عقل  راست می پندارد، دو قضیه دروغ ساخته شده است. اما از کجا ، بعضی از انسانها می اندیشند راست باشد؟ ﺁیا کار منطق صوری ، این نیست که از راه این  قضیه سازیها ، عقل را فریب می دهد چنان که  دروغ را  راست انگارد و از راست غافل بماند ؟  پاسخ این پرسش را،  دورتر،  وقتی  به کار برد این منطق می پردازیم ، خواهیم یافت.

        بدین قرار، دو قضیه وجود ندارند. یک قضیه، قضیه ِ راست  وجود دارد. قضیه دوم و سوم ، یک یا دو   قضیه ِ دروغ را ،  عقل با دروغ کردن راست، می سازد. اما ﺁیا عقلهایِ اصحاب منطق صوری تا این اندازه در صورت خیره اند که نمی بینند  تعریف متناقض است ؟  یا دیده اند و می بینند  اما ،  بنا بر نیاز قدرت، روش فریب عقل را ساخته اند و می سازند ؟ دور تر، وقتی به کار برد این قضیه ها  می پردازیم ، پاسخ این پرسش را نیز می یابیم.

      در منطق صوری « داخل  تحت  تضاد»  نیز داریم. وقتی  دو قضیه  جزئی هستند، با یکدیگرداخل تحت  تضاد می شوند. فرق دو قضیه تحت تضاد با دو قضیه متضاد در اینستکه در دو قضیه متضاد ، هردو ممکن  است دروغ باشند. اما هر دو نمی توانند صادق باشند. اما در دو قضیه تحت تضاد هر دو نمی توانند دروغ باشند، اگر یکی راست شد،  دیگر دروغ است. برای مثال "  بعضی انسانها می اندیشند" و " بعضی انسانها نمی اندیشند". این دو  قضیه، هر دو ممکن است راست  باشند. اما تنها یکی از  این دو دروغ هستند.

   حال اگر  مثال ها را با یکدیگر مقایسه کنیم.  بنابراین که واضع منطق صوری و پیروان او خود را  اندیشمند می دانسته اند،  لاجرم " هیچ انسانی  نمی اندیشد" را کاذب  می دانسته اند. اما آیا قائل بوده اند که " هر انسانی  می اندیشد"؟ اگر  فرض کنیم  پاسخ آری است ، مثالهای دو قضیه  تحت تضاد  تعریف را نقض می کنند. زیرا هر دو دروغ می شوند. و اگر براین نبوده اند که  « هر انسانی می اندیشد » ، مثالهائی که  برای دو قضیه متضاد آورده اند، الف هر  دو ساختهِ ذهن  و صرف صورت می شوند. ب -  اما آیا هر دو دروغ هستند؟  این پرسش دو پاسخ پیدا می کند:  الف -  واضع منطق  صوری، بنابر تعریفی که خود از اندیشیدن می کند، انسانها را به اندیشه ور  و  نا اندیشه ور  تقسیم می کند . این حکم  او است که می تواند با واقعیت بخواند و راست از کاردرآید یا نه. بدین قرار، قضیه ای که می سازد ترجمان ثنویت تک محوری  همان قالب ذهنی است  که فیلسوف ساخته و راهنمای عقل خویش در ساختن  این حکم کرده  است. ازآغاز  نیز می دانسته است هر دو قضیه  دروغ  و ساختهِ ذهن او هستند. با وجود این، منطق ساز، نا توانی خویش را از ساختن دو قضیه  « مو جبه  کلیه» و « سالبه کلیه»  که یکی  صادق باشد  ابراز  کرده است  ب -  اما بنابراینکه ، فیلسوف بنابر اندریافت خوداز اندیشیدن، بر این بوده است که « برخی از انسانها  می اندیشند»  و برخی نیز نمی اندیشند  ، برای ساختن  دو قضیه یکی کلیهِ موجبه یعنی « هر انسانی  می اندیشد » و دیگری کلیهِ سلبیه  یعنی « هیچ انسانی  نمی اندیشد»، بجای بعضی، یکبارهر و یکبار  هیچ را قرارداده و راست را دروغ کرده است. اما دو قضیه ای که با پوشاندن لباس دروغ از جزئی به کلی  بدل  شده اند، بنا بر تعریف  فیلسوف از اندیشیدن راست بوده اند. حال اگر  به صورت  بسنده کنیم به همان نتیجه  می رسیم  که منطق ساز، از ارائه  دو قضیه  کلی  که یکی  از آنها صادق باشد، ناتوان و مثال ها تعریف او را نقض  می کنند.  اما اگر  پوشش  دروغ ، یعنی " هر"  و " هیچ"  را بدریم  و از شکل به محتوی گذر کنیم، می بینیم، دو  قضیه کلیه، دروغ نبوده اند. به سخن دیگر، دروغ محض ساخته شدنی نیست. و چون با " هر "  و " هیچ"  راست ، دروغ شده است. پس  تضادی که منطق ساز ساخته است ، وجود خارجی ندارد و ساختهِ  عقلی است  که به  صورت بسنده می کند. و اگر عقل فیلسوف از بند  تعریفِ خود ساخته رها شود، حجاب  های دیگر را نیز  دریده است: این بار او می تواند واقعیت،  یعنی  انسا ن های صاحب عقل را،  مستقیم و نه از  ورای تعریف خود ساخته و حدود و رسم ها  ببیند.

و باز، بنابر تعریف،« تناقض اختلاف دو قضیه به ایجاب و سلب است، بگونه ای که از صدق یکی، کذب  دیگری لازم آید » ( 4 ) . به سراغ  مثالها  که در جدول   روابط  میان دو  قضیه آمده اند برویم : « هر انسانی می اندیشد» ( کلیه موجبه) و «  بعضی انسانها نمی اندیشند»  ( سالبه جزئیه) و « بعضی  انسان ها می اندیشند» ( موجبه جزئیه) « هیچ انسانی  نمی اندیشد» ( سالبه کلیه) . بنا بر تعریف، هر قضیه راست فر ض  شود، ناقض آن  دروغ می شود. الف -  تعریف به ما نمی گوید کدامیک از دو قضیه راست است. دانستیم که عقل نخست می باید قضیه ِ راست را  بجوید. اما  وقتی روش منطق صوری است ، عقل می تواند ، هر قضیه را بخواهد،  راست فرض کند و ناقض آن را  دروغ بخواند. آیا این همان  روش نیست که درهمه جا وهمه وقت، قدرتمداری ایجاب کرده و بکار رفته است؟    

ب -  و باز تعریف به ما نمی گوید، کدامیک از دو دسته قضایا  عقل را به واقعیت راه بر می شوند؟  توضیح اینکه ، دوقضیه اول ، یعنی « هر انسانی می اندیشد» ( کلیه موجبه) و «بعضی انسان ها نمی اندیشند »  (سالبه جزیئه )، اگرعقل  قضیه اول را صادق بداند، قضیه دوم کاذب  می شود.  با وجود این، اگر « هر » همه معنی ندهد،  تناقض وجود ندارد و صدق قضیه ای کذب قضیه دیگر را ایجاب نمی کند. اما اگر  « هر » همه معنی دهد،  قضیهِ « همه ِ انسانها می اندیشند »  صادق نمی شود زیرا آن « بعضی ازانسانها که نمی اندیشند» جزء  همهء انسان ها  هستند. و هرگاه « بعضی انسانها  نمی اندیشند»  را صادق  بدانیم  و « هر انسانی می اندیشد »  کاذب باشد ،  و هر ، همه معنی دهد،  از ﺁنجا که " بعضی انسانها نمی اندیشند"  جزءِ همه انسانهایی هستند  که می اندیشند. بنا بر این، جز ﺁنها، بقیه انسانها می انیشند و نمی توان گفت « هر انسانی می اندیشد» دروغ است . بدین قرار، قضیه ای که صادق می پنداشتیم ( « بعضی از انسانها نمی اندیشند» ) و قضیه که دروغ می پنداشتیم ( « هر انسانی می اندیش » ) ، دروغ از کار در می آیند. نتیجه این که، برای تعریف تناقض صوری، قضیه ای  که آن را نقض نکند نمی توان ساخت.

      با وجود این، اصحاب منطق صوری می توانند بگویند: دسته دوم  قضایا،  هم تعریف را تصدیق می کنند و هم  کار برد آن را می آموزند. این دسته قضایا عبارتند از:  « بعضی انسانها می اندیشند » ( موجبه جزئیه) و « هیچ انسانی  نمی اندیشد » ( سالبه کلیه).  بنابراینکه  می دانیم ، از دید فیلسوفان نخبه گرا، اندیشیدن خاصِ  نخبه ها است و « عوام عقل ندارند»، فرض می کنیم  « بعضی انسانها  می اندیشند» راست باشد. بر این فرض،  « هیچ انسانی نمی اندیشد » دروغ می شود. پس،  بنابر صورت ، قضیه اول راست و قضیه دوم دروغ می شود و با تعریف تناقض نیز سازگار می شود. اما، الف -  از قضایا، آندسته که ترجمان ثنویت تک محوری ( یک محور فعال و محور دیگر فعل پذیر) هستند، در صورت، با تعریف خوانائی پیدا می کنند و ب " هیچ انسانی نمی اندیشد"  قضیه کلی دروغ است که منطق ساز با علم به اینکه " بعضی  انسانها می اندیشند"( از جمله خود او)، ساخته است. پس می دانسته است، « هیچ انسانی »  شامل « بعضی از انسانها »  که می اندیشند نیز هست.  به سخن دیگر ، نسبت قضیه اول  به قضیه دوم ، نسبت وجود و عدم نیست.  چرا که  اولی در دومی وجود دارد :  یکی از دو نقیض را ذهن ، با پوشاندن  لباس  دروغ برقامت راست  و ذی وجود ،  می سازد. چنین ذهنی چرا نتواند دروغ را به جای راست بنشاند و ناقض آن ، یعنی راست را  دروغ  بخواند؟  افزون بر این و بسیار مهمتر، « هیچ انسانی نمی اندیشد » شامل  تمامی انسانهائی می شود که  فیلسوف آنها را در  شمار  « بعضی انسانها می اندیشند » ندانسته است. به سخن دیگر، این قضیه دروغ با انکارعقل وتوان اندیشیدن،  تمامی انسانهایی ساخته شده است که ذهن فیلسوف، آنها را با عدم عقل و توان تعقل برابر کرده وراهی دیار عدم گردانده است!  بدین قرار، الف-  اگر در حد صورت بمانیم ، قضیه ای که  صادق نمی شود، در برگیرنده دو راست است : انسانها  که می اندیشند و تمامی  دیگر انسانها  که به حکم  ذهنی  فیلسوف، نمی اندیشند.  باز مثال تعریف تناقض را نقض می کند  . ب -  اگر از صورت  به محتوی گذر کنیم، از کارِ عقل  ، در ثنویت را قالب  کردن و قضیه ها را به این قالب زدن و به صورت بسنده کردن و،  بنا گزیر ، راست را دروغ کردن و دروغ را  راهبر عمل کردن ، شگفت زده می شویم  . اما چرا  عقل ، از راست ، قضیه های دروغ می سازد و  خویشتن را از آزادی خود محروم می کند ، چرا بر واقعیت پوشش دروغ می پوشاند و چرا  به جای  نورگرفتن و نوردادن ، تاریک  می کند  و تاریک  می شود؟  زیرا:

5 -  نقد تعریف ها، با مثال هائی  که بردرستی تعریف ها ، آورده اند، ما را از امر مهم  دیگری آگاه می کند: ﺁیا  ضد و نقیض، با دو قضیه ساخته می شوند که یکی هستی دارد و دیگری ندارد و  یا با پوشاندن چیزی که از خود هستی  دارد، ساخته می شوند؟  در پاسخ گوئیم : در  مثالِ هستی و نیستی، وقتی سخن ازهستی محض بمیان است،  نیستی خالی ازهرگونه  وجود است. زیرا هستی نهایت ندارد تا نیستی چیزی تصور یا تصدیق  شود که  بیرون از هستی قرار می گیرد و هست. هستی هست و نیستی  نیست.  در ایجاب و سلب، نمی توان نیستی را وجود  و هستی را عدم گرداند. بنا بر توضیحی که درآغاز  دادیم، اصل اینهمانی یا عدم تناقض، درهستی محض، کاربرد دارد. زیرا این هستی بر دوام با خود اینهمانی دارد. اما، در مثال انسان و لا انسان، لا انسان را نمی توان خالی ازهرگونه وجود خواند. زیرا همهِ  پدیده  های عالم ، همه  موجودها ، لا انسان هستند. هر چند در تناقض، وجود وحدت های هشت یا نه گانه ( از یک تا 9  و بیشتر ازآن وحدت قائل شده اند) برای ﺁنست که تناقض ایجاب وسلب وجودِ معینی بگردد. به ترتیبی که  وجود تصدیق شده ، همان باشد که از او  سلب وجود می شود، اما به ترتیبی که دیدیم، مثالی که نقض تعریف نکند، نمی توان ساخت. به سخن دیگر، بدون محروم کردن عقل از آزادی و فضای تا بی نهایت بازش، قضیه هایی  از ضدان و متناقضان نمی توانم ساخت. و از آنجا که با اکتفا کردن به صورت و پوشاندن راست با دروغ، قضیه هائی ساخته می شوند  که جز وجود ذهنی ندارند، این پرسش محل پیدا می کند: عقل چه نیازی به منطقی  دارد که او را از شناخت واقعیت آن سان که هست، نا توان می کند؟

    در مثال هستی و نیستی، اگر نیستی را تصدیق کنیم، هستی دروغ و عدم می شود. می دانیم که هگل  دیالکتیک خود را  با دو قضیه ذهنی ساخته است . او گفته است: هستی مجرد، بنابراینکه خالی ازهرگونه تعینی است، با نیستی برابراست. بدین سان، او با برابر کردن  نیستی  با هستی، به نیستی وجود بخشید تا هستی را در نیستی عبوردهد. با توجه به این  که به حکمِ فیلسوف، نیستی هستی  پیدا نمی کند،  سارتر در انتقاد هگل نوشته است:  هستی مجرد از تعین  خالی است و نه از هستی .  حال آنکه  نیستی از هستی خالی است.  بر نقد سارتر باید افزود:

الف -  شما آقای هگل در منطق صوری ارسطوئی مانده اید و می خواهید دیالکتیک بسازید.  زیرا که عقل باید  در صورت خیره بماند تا بگوید: هستی مجرد خالی است و نیستی هم خالی است و غافل شود از این واقعیت که نیستی از هستی خالی است و هستی مجرد از تعین.  از این رو است که عقل شما ،  برای ساختن این دو صورت، هستی بی نهایت را در تاریکی قرار داده است تا نبیند.  چرا ؟ زیرا دیالکتیک شما نیاز به دو محور داشته است، یکی فعال و یکی فعل پذیر (ثنویت تک محوری) . اما ،  بر این ثنویت نیز، شما همچنان در بند منطق صوری مانده اید. چرا که ، در این منطق ،  تعریف هایِ تناقض و تضاد  بر وفق  ثنویت تک محوری ساخته شده اند. تفاوتی که به نظر می رسد اینست که شما دو محور یعنی  متناقضان را فعال می کنید:  یکی در دیگری خود را نفی می کند و...

ب -  اما قضیه هایی  که در منطق صوری ساخته می شوند، به ترتیبی که معلوم گرداندیم، با سلب وجود ازواقعیت و یا پوشاندن آن با دروغ، قضیه ها یی  می شوند که عقل می تواند، هر یک را که بخواهد وجود دهد .  بنابراین از ضد و یا نقیضِ آن، حتی اگر وجود داشته باشد،  سلب وجود کند. چنانکه شما ﺁقای هگل ازهستی  بی نهایت، سلب وجود  می کنید.  اما راستی  اینست که کار عقل  صورت سازی و بازی با  صورت هایِ ساخته نیست. هر یک از دو ضد ویا  دو  نقیض را هم را که بخواهد نمی تواند وجود یا عدم بگرداند. به آرای فیلسوفی که ارسطو بود و آرائی  که از آن  پس تا امروز ، بر وفق منطق صوری،  ساخته شده اند که مراجعه کنیم، می بینیم 1 -  ترجمان ثنویت هستند و 2 قضیه هایی که صادق خوانده شده اند و یا می شوند ( آرائی که در زمان ما می سازند)، تصدیق اصالت قدرت، مدار شدن قدرت و تابعیت انسان و تمامی  پدیده های هستی ( = محور فعل پذیر ) از قدرت و نمادهای آن هستند. همواره وجود ذهنی یعنی دروغ تصدیق ( نیستی که هگل با هستی  برابر می کند)  و وجود واقعی  تکذیب( هستی که با نیستی  برابر می کند) شده اند و می شوند:

  ثنویت  ساخته  ذهن فیلسوف است.  حال آنکه درهستی محض ثنویت بی محل وتصدیق آن، تکذیب آن هستی است. اما توحید محل پیدا می کند. تصدیق توحید تصدیق هستی مطلق است و نقض توحید به ثنویت، تکذیب توحید و هستی مطلق است.  درجهان پدیده ها، توحید بیانگر وجود هرمجموعه ومجموعه ها در رابطه با یکدیگراست. حال آنکه ثنویت ریختن پدیده به قالب ساختِ ذهن است ( هم درمنطق صوری و هم در دیالکتیک) . اما به خصوص، توحید بمثابه موازنه عدمی، آزادی است. براصل توحید، بیان آزادی به عقل آزاد می آید،  براصل ثنویت، تنها بیان قدرت به عقل می رسد. بر توحید، رابطه قوا  و ، بنا براین، قدرت پدید  نمی آید.  ثنویت جانشین کردن رابطه های فطری با رابطه های  تضاد و مطلق کردن تضاد و حذف یکی از  دو ضد، به قصد ایجاد قدرت است. بدین قرار، ثنویتِ ساختِ عقل قدرت مدار را اصل راهنما کردن ، در حقیقت، وجود ( توحید ) را عدم و عدم ( ثنویت ) را وجود بخشیدن است. کاری  که انجام گرفته است : قرنها است، در حوزه های دینی، توحید جای خویش را به ثنویت تک محوری سپرده و دین را در بیان قدرت از خود بیگانه کرده است.

   -  ضابطهِ تعریف عدالت را برابری یا  نابرابری  گرداندن و جای  برابری  را به نابرابری دادن، مثال دیگری از کار برد اصل عدم تناقض در منطق صوری است. تعریف عدالت، براصل برابری،  با قدرتمداری  نا ساگار و تعریف ﺁن ،  براصل نابرابری،  با قدرتمداری سازگاراست.  پس دو تعریف، یکی بر عدم تبعیض  و دیگری  بر تبعیض ، متناقضان می شوند  و تعریف براصل نابرابری  تصدیق و  تعریف عدالت بر برابری تکذیب می شوند. این بار سرو کارها  با دو تقلب و  بسا بیشتراست: الف لفظ حفظ می شود، معنی تغییر داده می شود. ب ضابطه ای جعل می شود و بدان، دو معنی ساخته و یکی جانشین دیگری می شود. توضیح اینکه برابری ضابطه تعریف عدالت نیست و ظلم بالسویه عدل است، سخن نابجائی است. هر کس به این صرافت بیفتد که میان دو ضد رابطهِ  قوا برقرار کند، به تربیتی که بطور مساوی بریکدیگر زور وارد کنند، خواهد دید، دو ضد تا ویرانی کامل پیش میروند. پس  ضابطه برابری و نابرابری جعل شده است، هدف از این جعل، در رابطهِ  قوا، جانبداری یکی ازدو محور است. اما اگر عدالت را رعایت خاصه های حق و در مقام  شناخت و عمل به حق وعمل به حقوق  شخصی و جمعی و رعایت حقوق  شخصی و جمعی و رعایت  حقوق  هر ذی وجود بشماریم، تعریف ما از قید  ثنویت رها شده است. از تنگنایِ رابطهِ قوای ضدها  نیز رها شده است.  معیاری شده است  که بدان می توان مانع شد که بیان آزادی در بیان قدرت از خود بیگانه شود وانسان  نیز به بندگی  قدرت  در نیاید.

  در آزادی -  که  اغلب از تعریف آن طفره می روند نیز ، لفظ  حفظ و معنی ضد گشته است: آزادی هرکس آنجا پایان می پذیرد ( محور اول ) که آزادی دیگری ازآنجا شروع می شود ( محوردوم) . این  آزادی،  بر پایه رابطهِ  قوا میان دو محور، قدرت معنی یافته است.  نمی گویند   ﺁزادی چیست . زیرا می دانند  که مرز میان  دو محور را تنها  یک عامل ، عامل  روابط قوا  پدید می آورد . بنابراین ، آزادی قدرت فرد  معنی پیدا می کند.  الف - این معنی  ساختهِ ذهن است و معنی واقعی آزادی را نقض می کند و ب - آزادی انسان را در مرزهای او با دیگران ، بمثابهِ فردهای در رابطه ،  نقض می کند. زیرا  ج روابط  قوا، آنهم درسطح فرد با فرد ، بی نهایت مرز پدید می آورد و انسانها را  به ناقضان آزادی یکدیگر بدل می کند. آیا اصحاب منطق صوری  هیچ می اندیشند که چسان با اصل عدم تناقض صوری، قدرت را ایجاب و آزادی وحقوق انسان و تمامی  ذی وجودها را  سلب  می کنند؟

- ولایت مطلقه قانونگذار، رهبر، فقیه و ... با ولایت  جمهور مردم، متناقضان می شوند و بدیهی  است که ولایت مطلقه فقیه و... صادق  و  ولایت  جمهور مردم کاذب  و مساوی با عدم می شود! دو قضیه به ترتیبی که دیدیم ناقض تعریف -  ترتیب  می یابند:  یکی « جمهور مردم  ولایت  ندارند » (سالبه کلیه ) و دیگری  « بعضی از مردم ( فقیهان) ولایت دارند » (موجبه جزئیه) تصدیق ولایت فقیه و ایجاب  آن، تکذیب  و سلب  ولایت  جمهور مردم می شود. اما غیر از دروغ کردن راست که در مثال متناقضان ( بعضی انسانها می اندیشند وهیچ انسانی نمی اندیشد) باز نمایاندیم، در این قضیه سازی صوری، یک رشته جعل معنی ها و تقلب ها انجام میگیرد:

 الف - ولایت بیانگر قوه رهبری موجود درانسان است. بکار بردن  این قوه  بروفق  فطرت ( بر توحید ،  بر دوستی و حقوق)  ازجمله به رعایت  اصل " لااکراه" یا بکار نبردن زور واقعیت پیدا می کند . انکار ولایت جمهور مردم، انکاروجود استعداد رهبری نزد یکایک انسانها است( از جمله فقیه که در شمار جمهور مردم است) . اصحاب منطق  صوری جعل دومی  می کنند :

 ب -  ولایت از قوه رهبری ، بنابراین، از فطرت جدا و تفویض از سوی خداوند به شخصی می شود که نوبت ولایت به او رسیده است. غافل از اینکه،  بدین جعل، خدائی  خداوند نقض می شود و، همراه با ﺁن،  چندین نقض دیگر انجام می گیرد : اگر  جمهور مردم ( از جمله نامزد رهبری)  قوه رهبری ندارند، خداوند چگونه می تواند با آفریده های خود ارتباط بر قرارکند؟ و خداوندی که با آفریده های خود نمی تواند رابطه برقرارکند، چگونه خدا است؟ و  چگونه می تواند رهبر معین کند و این رهبر، با نبود ن ِ قوه رهبری در خود او و جمهور مردم ، از چه راه می تواند  با آنها  ارتباط  برقرار  کند و بر آنها ولایت بجوید؟  ناگزیرباید فرض کنیم که  « ولی امر »  در شمار جمهور مردم نیست و دارای قوه رهبری هست و خداوند از طرق اوبا آفریده های  خود ارتباط  برقرارمی کند. اما این فرض گره از مشکل باز نمی کند. زیرا اگر  جمهور مردم قوه رهبری نداشته باشند ، « ولی امر»  نمی تواند با آنها  ارتباط برقرار کند و بر آنها ولایت بجوید. بناگزیر،  باید به جای سلب قوه رهبری از جمهور مردم ، برای یکایک انسانها قوه رهبری ، در حد اطاعت کردن قائل شد.  (عوام همانند گوسفندان!) . غیراز اینکه تناقض با این حکم ساخته ذهن  قدرتمدار حل نمی شود، قائل شدن به قوه رهبری در حد اطاعت، تعریف تناقض نیز نقض می شود .  منطق صوری ساز را  نیز ناگزیرمیکند، جعل معنی دیگری که تقلبی بزرگ نیزهست بعمل آورد: ولایت در"اختیار بر"  و " اختیار بر" را (با همان روش  که هگل در برابرکردن هستی و نیستی بکار برد) ، در  " قدرت بر " ناچیز می گرداند. توضیح این که ، بنابر ظاهر و صورت، اصل اطاعت جمهورمردم از ولی امر ایجاب  می کند که ولایت ولی قدرت مطلق یا بسط  ید مطلق او بر جمهور مردم معنی دهد. زیرا تنها  از قدرت است که اطاعت معنی می دهد. الا اینکه  قدرت باید صالحه باشد و در صلاح مردم بکاررود.  استدلال  نیز می کنند که قرآن به اطاعت  از « اولواالامر » تصریح فرموده است. در این استدلال نیز بر واقعیت های بسیار پرده غفلت می کشند: ولی امر در قرآن مساوی "قدرت مطلق بر"  و حتی "قدرت مشروط  بر"  نیست و 2 - « منکم »  دارد و3 -  با ولایت بر اصل  برادری و برابری مؤمنان با یکدیگر  تناقض نباید داشته باشد و 4 -  اطاعت از قدرت ناقض اطاعت از خدا  است.  خدا  قدرت ( = زور)  مطلق نیست و  تصدیق چنین حکمی انکار  وجود خدا است. خداوند توانائی مطلق، حق مطلق، علم مطلق... است. بنابراین ، آن اطاعت  که نباید ناقض  قرآن در اصول و فروعی باشد که به انسان  می شناساند ،   باید عمل به حقوق ذاتی خویش ودفاع ازحقوق ذاتی هرانسان و هر ذی وجود واطاعت نکردن از امر زور ، باشد. برای برگرداندن معنی اطاعت ،  به تعبیر قرآن، خبیثه کردن طیبه، تقلب دیگری بازبا استفاده از منطق صوری اعتیاد عمومی به این منطق ، که منطق اصالت بخشیدن به قدرت و محورکردن آنست،  سبب ندیدن تقلب ها  و جعل معنی ها می شود بعمل آمده است: بنا برصورت، اطاعت از، یعنی اطاعت از قدرت. اما از آنجا که  خداوند عادل است، اطاعت از ظالم را تجویز نمی کند، پس می گویند : ولایت را از آن ولی عادل (= فقیه جامع الشرایط و...)  مقررفرموده است و تکلیف جمهورمردم اطاعت ازاواست. اما مقام اطاعت، مقام اجرا است. پیش از ﺁن، مقام  اندیشیدن و تصمیم گرفتن است. این مقام،  نه مقام اطاعت است و نه بگاه اندیشیدن و رسیدن به تصمیم و گرفتن ﺁن، اطاعت ممکن است . البته خداوند امر به محال نمی کند. حال که در مقام تعقل و تصمیم، اطاعت محال است ، دراین مقام خداوند، کدام ولایت را مقرر فرموده است؟ می دانیم که در مقام تعقل و تصمیم نیز کسی نمی تواند به جای دیگر فکر کند و تصمیم بگیرد.  بنابراین، بنابر طبیعتی که خداوند آفریده است، هرانسانی در مقام تعقل و تصمیم ولایت دارد و این ولایت سلب کردنی و حتی تفویض کردنی  نیست. از این رواست، که مقرر فرمود:« امرهم شوری بینهم» . ولایتی که در تکوین وجود هر ذی وجود نهاده  است و ولایت اصلی است - که  با بکاربردن  منطق صوری، از دیدگاه عقل ها مخفی می کنند-  ولایت  امر تعقل و تصمیم است. این ولایت است که  بیانگر آزادی  انسان است. بعد از  تعقل و تصمیم. نوبت به اجرا می رسد. در این مقام، سازماندهی  و مدیریت  اجرای تصمیم  ضرور می شود و این ولایت ، ولایتی  است که تصمیم گیرندگان و تنها  آنها حق دارند به مدیر یا مدیرانی تفویض کنند و یا خود دستجمعی مدیریتش را برعهده بگیرند. ترتیب اخیر،  اداره ای شورائی لذا بدون نیاز به اکراه و، بنابراین،  به قدرت،  می شود.

    و اگرجعل معنی ها و سلب وجودها وتقلب ها را مد نظر ﺁوریم که برای از خود بیگانه کردن  بیان آزادی (=  رهنمودهای قرآن)  در  بیان قدرت و بخاطر جعل ولایت  مطلقه فقیه ( ترجمان  ثنویت تک محوری ) بعمل آورده اند، متوجه می شویم، هگل اول کس نبوده است . پیروان  منطق و فلسفه ارسطو، با خدا و اسلام و انسان، همان کار را کرده اند. برعهده خوانندگان می گذارم  تأمل درانواع  تبعیض ها را و یادآورمی شوم که جز بر ثنویت تک محوری و جز با استفاده ازمنطق صوری، تبعیض به تصور نمی آید وجامه ِ  تصدیق نمی پوشد.

6- از قیاس های صوری زمان ما، مقایسهِ جامعه انسان ها با یکدیگر بنا بر حکمی است که داروین درباب زندگی جانداران صادر کرده است: اصل تنازع برای بقاء وانتخاب اصلح. داروینیسم اجتماعی بر اینست که انسانها نیز تابع این حکم هستند. بنابرحکم، قوی ترها باید بمانند و ضعیف ترها حذف شوند. دو قضیه که جانبداران داروینسم اجتماعی  می سازند این ها هستند: درتنازع بقاء، الف - « هیچ انسانی زنده نمی ماند» وب انسانهای اصلح زنده می مانند. از این دو قضیه دومی را راست وناقض اولی می گردانند. آنگاه می گویند حال که به حکم  طبیعت غیر اصلح ها ، یعنی ضعیف ها محکوم به فنا هستند، چرا نباید به کار طبیعت با کشتار ضعیف ها، کمک رساند، تا طبیعت و محیط  زیست ازآن اصلح ها شود و مسئله های موجود نیزحل شوند؟

      اما مسئله ها، از جمله آلوده کردن محیط زیست، را "خود اصلح بین ها"  یعنی دارندگان اسلحه کشتار جمعی می سازند و با همین اسلحه می خواهند به کار طبیعت شتاب ببخشند. درقیاسی که موافق منطق صوری بعمل می ﺁورند، نظر داروین که به نوبه خود استقرائی است که با غفلت از واقعیت های مهم  ساخته شده است -  را نیز وارونه می کنند. توضیح اینکه  در نظر داروین ، طبیعت است که تغییر می کند و جانداران هستند که بنابر توانائیهایشان، در  سازگارشدن با این تغییرها ، زنده می مانند و یا نمی مانند. حال آنکه « خود اصلح بین»  طبیعت ونقش آن را با « اسلحه کشتار جمعی » و سلاح گرسنگی  و... جانشین می کنند و توانائی انطباق با تغییرهای طبیعت را نیز با داشتن اسلحه کشتار جمعی یکی می گردانند.  

     اما در تناقضی که با بکار بردن  قیاس صوری می سازند، تنها کار طبیعت نیست که  با ویرانگری ومرگ آوری زورمدارها جانشین می شود، بلکه زمان یا دوره های تغییرهای بزرگ ، در نظریه داروین ، نا دیده گرفته میشود. در حقیقت،  داروینسم اجتماعی، به ظاهر، «  تنازع بقاء و انتخاب  اصلح »  را همه زمانی و همه مکانی می کند،  اما به واقع،  زمان  و مکان را به عدم می سپارد. زیرا  نخست غفلت می کند که مرگ در بطن زندگی انجام می گیرد. چرا که  مرگ دامن هستی را نمی گیرد و آنگاه از یاد می برد که حکم خویش را نقض می کند . چرا که  جریان  تنازع، وقتی با اسلحه کشتار جمعی ( از جمله گرسنگی )  حل می شود، «  اصلح » ها را نیز بکام مرگ می برد. زیرا ﺁنها نیز بتدریج ، به میرنده ها و زینده ها تقسیم می شوند و زینده ها میرنده ها را از میان می برند .

      ولی نباید پنداشت که این  داروینیسم اجتماعی است که ، در قضیه و حکم سازی، از طبیعت وزمان و مکان غفلت می کند، زیرا  دوقضیه  متناقض ساختن ، در منطق صوری، با غفلت از زمان و مکان ساخته می شود. توضیح اینکه در تناقض، از جمله  شرط ها، دو شرط، یکی   وحدت زمان و دیگری  وحدت مکان هستند . اما قضیه های متناقض رها از قید زمان و مکان  ساخته می شوند و درتوجیه قدرت بکار می روند. برای مثال، دو قضیه ای که از اشارات و تنبیهات ابن سینا، نقل کردیم، « هیچ انسانی نمی اندیشد » (سالبه کلیه) و « بعضی انسانها می اندیشند »( موجبه جزئیه) دو قضیه متناقض هستند. در این دو قضیه، زمان و مکان، حذف و دو قضیه ازلی وابدی  گشته اند!

    در حقیقت، در تناقض، وقتی یکی از دو قضیه کلی و دیگری جزئی هستند،  زمان و مکان مفقود می شود. چنانکه، « هرانسانی می اندیشد » ( موجبه  کلیه) و « بعضی انسانها نمی اندیشند » ( سالبه جزئیه)، زمان ازلی و ابدی فرض می شود و مکان هر جا انسان ها یافت شود ! و این قضایا هستند که در ساختن " بیان قدرت" و یا از  خود بیگانه کردن بیان آزادی در بیان قدرت بکار می آیند. اگر فارابی گفته است « در تناقض  یک وحدت معتبر است و آن وحدت حمل است »(5)  بدین خاطر است که  در ساختن قضیه های متناقض ، ﺁن شرطها از میان بر می خیزند:  در ساختن این نوع  قضیه ها، موضوع ایجاب وسلب محمول ( درمثال اشارات و تنبیهات، « می اندیشد  »  و  « نمی اندیشند ») است. پرسش در خور اینست: آیا  اگروحدت های دیگر، برای مثال وحدت در زمان و مکان را لحاظ  کنیم، قضیه، یکی کلی و دیگری جزئی، یکی موجبه و دیگری سلبیه را می توان ساخت یانه؟ برای مثال، می توانیم بگوئیم در سال 1000 شمسی، « هرانسانی می اندیشید »  و« بعضی انسانها نمی اندیشیدند » ؟ نه . زیرا گذشته تاریخ دارد و تاریخ بر فرض که راست بگوید تکلیف را معین کرده است.  با تعیین زمان حال و آینده نیز، تناقضی از این نوع ساختنی نیست. چرا که تعیین زمان، در گرو تشخیص و تصدیق یک حکم است. برای  مثال ، درسال 1390 ،« هرآبستنی به تولد کودک خواهد انجامید » و  « بعضی آبستنی ها به تولد کودک نخواهند انجامید » دوقضیه ای هستند حاکی ازعدم تشخیص .  این دو قضیه  تاریخ تعیین  شده (1390 شمسی )  رانقض می کنند . به سخن دیگر  تعیین تاریخ برای آنست که تکلیف معین شود و حکمی صادرگردد. بنابراین، با تعیین تاریخ،  یکی از دوحکم را بیشتر نمی توان گفت. بدین قرارساختن این نوع قضایای متناقض  به غفلت از زمان ومکان معین شدنی هستند. اما عقل از چه رو به ساختن این قضایا می پردازد؟ ازاین رو که  الف -  منطق صوری  روش غافل کردن عقل ازواقعیتها است و ب - نشاندن احکام ذهنی،  بمثابهِ « معرفت هستی شمول »  بر جای تجربه و دانش است. برای مثال، ولایت فقیه و قانون گزار و رهبری رهبر، حزب، دولت، حکمی است  که نه تنها  فرآوردهِ  تجربه در زمان و مکان مشخص نیست، بلکه تن به تجربه نیز نمی دهد. زیرا حکمی متعالی و فرا تجربی است که تجربه را تنها بمثابهِ  انطباق پندار و گفتار و کردار انسان ها با حکم می پذیرد واجازه می دهد. تمامی «  بیان های قدرت » تجربه ناپذیر هستند. یعنی  هم فرآورده تجربه نیستند و هم  به تجربه آزادی که اندازه صحتشان را معلوم کند ،  تن نمی دهند. از آنجا که بنا بر این بیان ها،  غلط نه در بیان  قدرت که در انسانها است، زور برای  تصحیح  غلط  ضرورت پیدا  می کند: انطباق انسان با مرامی که حقیقت مطلق انگاشته می شود، با توسل به زور .

      از این رو، در دوره ای فلسفه علم را نیز در برمی گرفت واز زمانی هم که  علم از بند  فلسفه رها گشته ، وسوسه  سلطه برعلم را، رها نکرده است. این بار دین و مرام  هستند که وقتی پوشش اصل راهنما و روش فلسفی ( منطق صوری و یا منطق صوری - جدلی ) می گردند، در تقلای حاکمیت برعلم می شوند .  نزاع علم ودین، علم و ایدئولوژی، نزاعی است که در طول قرن بیستم، به اوج خود رسید: معرفت دینی از معرفت علمی پیروی می کند و یا هر آنچه با « احکام دین »  انطباق پیدا نکند، علم نیست و یا « ایدئولوژی علمی » -  که جز ریختن علم به قالب اصل راهنما و روش دست ساخت فلسفه، نیست قوانین علمی جهان شمول را یافته است، احکامی  بودند که  طرف های دعوا، چون چماق بر فرق یکدیگر فرو می کوفتند. با آنکه  قرآن  انسانها را به تجربه،  به ابتلا و به علم می خواند ، با ﺁنکه  انسان ها را به آزمون رهنمودهای خود، فرا می خواند، همین رهنمودها براصل  ثنویت  تک محوری  و در قالب منطق صوری در احکام تجربه ناپذیر از خود بیگانه گشته اند:

7 -  در حقیقت، هر بیان آزادی که بخواهی ﺁن را ، در منطق صوری، بازگوئی ، به بیان قدرت بدل می شود. اگر  انسان ها  از خود بپرسند، چگونه و چرا  حقوق  ذاتی  حیات آنها، از جمله آزادی، و استعدادهای فطریشان ، از جمله استعداد رهبری یا اندیشیدن، از آنها جدا  و متکی به قدرت، بنابراین، دادنی و ستاندنی  و کسب  کردنی  شدند، اگر ازخود بپرسند چگونه و چرا قدرت وجود مستقل واصالت یافت ؟ درمی یابند که ثنویت  بمثابه اصل راهنما  و منطق  صوری بمنزله روش، تنها آدمی را، به صورت،  از واقعیت غافل نمی کنند، بلکه الف -  معنی و تعریف را دگرگون می کنند . از جمله،  آزادی و حق را به قدرت تعریف میکنند .  و ب  -  تا می توانند، انسان را از حقوق واستعدادها عاری وذهن او را از تکلیف های بیگانه از حقوق پرمی کنند و ج -  این تکلیف ها عمل به حقوق نیستند، بلکه انواع اطاعت ها از قدرت هستند.  زمانی نیز که انسانها از آزادی وحقوق خویش سخن بمیان می آورند، به آزادی وحق همان معنی را می دهند که قدرت دارد!

       مثال ولایت  مطلقه قانونگزار و فقیه و... و یا مثال «  هیچ انسانی قوه رهبری ندارد »  و « بعضی ازانسانها قوه رهبری دارند » ، و یا  مثال، « هر انسانی می اندیشد » و « بعضی انسانها نمی اندیشند »  و باز « بعضی انسانها  می اندیشند » و « هیچ انسانی نمی اندیشد»   قضیه های متناقضی هستند که با سلب استعداد رهبری و استعداد اندیشیدن قابل ساختن هستند. زیرا اگراستعداد رهبری کردن و استعداد اندیشیدن را فطری انسان بدانیم، محلی برای ساختن دو قضیه متناقض پیدا  نمی شود. به سخن دیگرعقل بدان نیاز پیدا  نمی کند. از زمانی عقل عقل قدرتمدار نیاز به ساختن قضیه های متناقض، یکی کلی و دیگری جزئی  و یکی  موجبه  و دیگری سالبه ، پیدا  می کند  که استعداد ها و حقوق را جدا از طبیعت انسان و کسب کردنی  و یا دادنی  و گرفتنی  می گرداند. چرا، استعدادها  و حقوق را  از طبیعت  انسان  جدا می کند، زیرا قائل شدن به استعدادها و حقوق فطری  الف با اصل راهنما  که ثنویت  است ، نمی خواند و ب -  با رهبری مطلق  نماینده  قدرت  بر انسان و جامعه ِ انسانها تضاد دارد.

      برای مثال، هر گاه از دو قضیه ، قضیه اول  « هر انسانی قوه رهبری دارد » و یا  « هر انسانی  می اندیشد » صادق و  قضیه دوم، « بعضی از انسانها قوه رهبری ندارند » و یا  « بعضی از انسانها نمی اندیشند » را کاذب  بشماریم، عقل ما از خود می پرسد نیازش به قضیه دوم که کاذب است از چه رو است ؟ نیازش به منطق صوری از چه رو است ؟ اندریافت واقعیت و تصدیق ﺁن ، روش خود را دارد . به سخن دیگر،  با ساختن دو قضیه متناقض در ذهن، بر واقعیت  معرفت نمی توان جست . پس اگر منطق صوری روش می شود و پای دو قضیه متناقض بمیان می ﺁید،  بدانخاطر است که  فرآوردهِ  دو قضیه ای که ذهن براصل ثنویت و با روش کردن منطق صوری می سازد، بنا بر همان اصل، با قضیه هائی همراه می شوند، که با هر انسانی قوه رهبری دارد و یا هرانسانی می اندیشد تناقض دارند اما  با ولایت قانون گذار و فقیه و... بر یک جامعه و به تمامی انسانها،  تناقض ندارند و ﺁن را  تصدیق می کنند. بدین ترتیب که « اندیشه عالی »  را خاص نخبه ها می کند. فیلسوف، با استفاده از اصل ثنویت و منطق صوری، به طبیعت ویا خدا، نقشی را می دهد که می خواهد: با منطق صوری و براصل ثنویت، دو قضیه می توان ساخت که با یکدیگر متناقض نیستند: « هرانسانی قوه رهبری دارد» . اما « تنها نخبه ها  استعداد رهبری بر دیگران را دارند » و یا « تنها کس یا کسانی که خدا معین می کند، شایستگی رهبری بر دیگران را دارد یا دارند» . و یا نخبه ِ نخبه ها، ( فیلسوفِ فیلسوفان به تعبیر افلاطون و قانونگذارِعادل به تعبیر ارسطو) بر نخبه ها و بقیت انسانها رهبری دارد. یا خداوند  فقیهی از فقیهان را برمی گزیند و او را بر همگان ولایت مطلقه می بخشد.

      می توان پرسید  آیا در منطق صوری، دو قضیه که یک معنی را می دهند، نمی توان ساخت؟ مگرنه ، دراین  منطق، دو قضیه را  متماثلان می گویند وقتی « دو مفهوم در اصل ماهیت و لوازم آن یکی  باشند و جدائی آنها تنها  در وجود باشد، آن دومفهوم را مثلان  خوانند. چنانکه می گوئیم ، احمد  علی نیست و علی هم احمد نیست »(6)  .  در مثال که تأمل  کنی، می بینی، اگر دو قضیه سلبی را ایجابی کنی، می شوند: احمد علی است و علی هم احمد است و این دو قضیه، هردو کاذب می شوند. بدین قرار، الف - در این منطق، حتی در مثلان " جدائی در وجود" ( = دوگانگی )  ضرورت دارد  وب-  در مقام ایجاب ، دو قضیه مثلان را نمی توان ساخت. افزون براین، بر اصل ثنویت که اصل راهنما در منطق صوری است. هر گاه دو قضیه ای بسازیم که در« ماهیت و لوازم آن یکی باشند » و دروجود نیزمیانشان جدائی نباشد،  اصل راهنما  را نقض کرده ایم. بدیهی است این دو قضیه نیز یک  قضیه می شوند. به سخن دیگر،  در منطق  صوری، دو قضیه از این نوع را نمی توان ساخت.  چنین قضیه ای را بر اصل توحید می توان ساخت زیرا واقعیت را همان سان که هست ، بیان می کند. بدین خاطراست که قرآن را وقتی براصل توحید  می خوانی، همه ﺁفریده ها را دارای استعداد رهبری می یابی (توحید)، همه انسانها دررهبری شرکت میکنند: « امرهم بینهم » (توحید)  و همگان بر یکدیگر ولایت دارند:  « المؤمنون و المؤمنات بعضهم اولیاء  بعض » ( توحید)  و...  اگر بپرسی پس  تکلیف « اطیعوا الله  و اطیعوا الرسول و اولوا الامرمنکم » چه می شود؟ پاسخ می یابی : اطاعت فرع  بر امر است. پس باید امری باشد تا ولی امری واقعیت پیدا کند. پس،  مقام اطاعت ، مقام اجرا است. اما  خدا و رسول امر به عمل  به حقوق  می دهند. خداوند تکلیفی را که عمل به حقی از حقوق نباشد، نه تنها مقررنمی فرماید. بلکه به انسانها امرمی کند به چنین تکلیف هایی   تن ندهند. اما این حقوق، که خداوند انسان ها را به عمل به آنها  مکلف می فرماید،  ذاتی حیات انسان هستند. استعداد از جمله استعداد رهبری وهدایت، ذاتی انسان است و  امر خداوند اینست: ای انسان تمامی این استعدادها را در راست راه رشد بکار گیر. بدین قرار، آزادی ( حق)  و استعداد رهبری  ذاتی حیات انسانند واطاعت از خدا ورسول به غفلت نکردن از آزادی وبکاربردن استعداد رهبری در رشد خویش و رشد دیگران (= ولایت  بر یکدیگر بر اصل توحید)  تحقق پیدا می کند.

    اما پیش از مقام و اجرا، اطاعت بی معنی می شود و می دانیم که پیش از این  مقام، مقام اندیشیدن و تصمیم  است. به ترتیبی که توضیح  داده شد ، در این مقام، الف اطاعت محل پیدا  نمی کند و ب- کسی به جای دیگری نمی تواند بیاندیشد و کسی نیز به جای او، نمی تواند تصمیم بگیرد. بدین قراراستعداد اندیشیدن واستعداد رهبری( تصمیم) که ذاتی حیات هر انسانند، نه سلب کردنی هستند و نه حتی قابل تفویض به دیگری . اما وقتی براصل ثنویت تک محوری وبا بکار بردن منطق صوری قرآن را می خوانند تا رهنمود قرآن را با رأی ارسطو یکی کنند، برمقام اندیشیدن و تصمیم گرفتن  و استعدادهای ذاتی و حقوق انسان، پرده غفلت می کشند. غافل ازاینکه، بدون اندیشه و تصمیم و رسیدن به مرحلهِ عزم، امری وجود ندارد تا ولی امری وجود پیدا کند.  دراندیشیدن و تصمیم گرفتن نیز ولی امر بی محل و شوری با محل می شود: امرهم شوری  بینهم.

      پس از ﺁنکه عزم شوری جزم شد، نوبت به اجرا می رسد. مقام اجرا، مقام  امر واطاعت است. باوجود این، اگر یک تن بیندیشد و به تصمیم و عزم برسد، چون دیگری نمی تواند  به جای او از اندیشیدن تا به عزم رسیدن را انجام دهد، لاجرم ، ولی امر خود اواست. در اجرای تصمیمی که گرفته است،  خود ازخویشتن اطاعت می کند. هرگاه جمعی اندیشیدند وبه  تصمیم وعزم جمعی رسیدند، بازچون جمع دیگری نمی تواند جانشین چنین جمعی بگردد، تصمیم جمعی را یا اعضای جمع باتفاق اجرا می کنند، اولوالامر هم  اعضای جمع  می شوند. و یا یک یا چند تن را  برای اجرای تصمیم بر می گزینند، آن یک تن و  یا آن چند تن، « ولی امر منکم  » و یا  « اولوالامر منکم » می شود و یامی شوند.

    بدین قرار ، بر اصل توحید، یک قضیه می توان ساخت، همه انسانها قوه رهبری دارند و تا مرحله اجرا، « هرکس خود خویشتن را هدایت می کند »  و از آن پس، نیز مجری را تصمیم گیرندگان بر می گزینند. بر این اصل، هیچ تناقضی میان آیه های قرآن وجود ندارند. حال اگر بخواهی ،  براصل ثنویت تک محوری، به آیه های مربوط  به رهبری و ولایت  و رابطه پیامبر با جامعه  مسلمانان و امامت، معنی سازگار با این اصل را بدهی، درهر نوبت، می باید بر واقعیت یا واقعیت ها پرده غفلت بکشی ، افزون برآن، باید توجیه ها بتراشی  و در  این توجیه ها که  تنها با بکاربردن منطق صوری، تراشیدنی هستند، معانی را  باید دگرگون  بگردانی  و ، دست آخر، معانی  مبهمی  بدست  می ﺁوری  که کار برد پیدا  نیز نمی کنند.  بیهوده نیست که برای اثبات ولایت مطلقه فقیه، نه به قرآن که به  روایت استناد  می کنند و  به روایت نیز، با استفاده از منطق صوری، معنائی می دهند که می خواهند. و چون هنوز کافی نیست، برای آن از قول ارسطو ، حجت فلسفی اقامه می کنند!

8 - دیدیم  در ساختن قضیه های متضاد و متناقض، چسان بر واقعیت ها پرده ِ  غفلت می کشند و  معنی ها  را تغییر می دهند. اینک گوئیم: با روش کردن منطق صوری ،  عقل با ساختهِ خود رابطهِ  مستقیم نمی تواند بر قرار کند ، چه رسد به رابطه بر قرار کردن با واقعیت ها که از آنها غفلت می کند:

  بنابر منطق صوری، « هر انسانی می اندیشد» و « هیچ انسانی نمی اندیشد » متضاد هستند. درتضاد « صوری »،  هر دو قضیه می توانند دروغ باشند، اما یکی از دو قضیه بیشتر نمی تواند راست باشد. هر گاه یکی از دو قضیه راست باشد ، به ترتیبی که دیدیم ، عقل نخست می باید ﺁن قضیه را بیابد و تصدیق کند. اگر قصد معرفت بر واقعیت باشد، عقل نیاز به منطق صوری پیدا نمی کند.   هرگاه  عقل به  منطق صوری، نیاز پیدا کرد ، بدان معنی است که قصدی جز شناختن واقعیت دارد و بدن خاطر  منطق صوری را بکار می برد :  دو قضیه می سازد .  یکی را راست و دیگری را  دروغ می گرداند. سازندهِ  دو قضیه ، یکی  « همه انسانها نمی اندیشند » و دیگری « بعضی انسانها می اندیشند »  ، کدام را راست و کدام را دروغ می گرداند؟ اگر او به روش  تجربه   عمل کند و بخواهد صاحب اندیشه ها را شناسائی  کند ،  می باید تمامی ساکنان  روی زمین را، یک به یک،  امتحان کند. اگر چنین کند، نیاز  به « متضادان »  پیدا نمی کند. و باز اگر بنا بر  این میزان  که انسان، بمثابهِ  موجود زنده عقل دارد  و صاحب  استعدادها  است  و کار عقل  تعقل است، قضیه « هر انسان می اندیشد »  را بسازد.  باز به منطق صوری نیاز پیدا نمی کند. اما اگر بر این روش نرود، و بخواهد  روش استقراء در منطق صوری را بکار برد و  ازجزئی به کلی  برسد ، الف -  تعریفی از اندیشیدن می کند و  با مشاهده موردها، قضیه ها را می سازد. از ﺁنجا که تنها وقتی به منطق صوری نیاز پیدا می کند که بخواهد حکم از پیش ساخته ای را ، بقبولاند، بسا ، معنائی به  اندیشیدن می دهد  که ،  بنابرآن،  هر دو قضیه دروغ بگردند . یا یکی  راست و دیگری دروغ شود. اگر با تعریف خویش از اندیشیدن، به استقراء بپردازد، می تواند دو قضیه - « هر انسانی می انیشد » و « هیچ انسانی نمی اندیشد » - را دروغ بخواند و اگر  اشکال کنی که  اگر دو قضیه دروغ هستند، تو خود نیزانسانی ، بنابراینکه قضیه دوم دروغ باشد، تو نیز نمی اندیشی و اگر تو نیز نمی اندیشی، دوقضیه را چگونه ساختی ؟  اما  منطقی می تواند پاسخ دهد: چرا هر دو  قضیه می توانند دروغ باشند. زیرا « بعضی از انسانها می اندیشند»  راست است! این قضیه با  قضیهِ  « هر انسانی می اندیشد»  متداخل و با قضیهِ  «هیچ انسانی  نمی اندیشد»  متناقض  می شود. بدین قرار ، تضاد و تناقضی که در منطق صوری تعریف شده اند، با هم بکار برده می شوند و برای ﺁن بکار برده می شوند که حکم قدرت را به عقلها بقبولانند. توضیح این که هر گاه قصد از ساختن دو قضیه متضاد این باشد که عقلها بپذیرند « بعضی انسانها می اندیشند » راست و « هر انسانی می اندیشد » و « همه انسانها نمی اندیشند » دروغ  هستند، به سخن دیگر، بپذیرند که « بعضی از انسانها می اندیشند » و  « بعضی از انسانها نمی اندیشند »، نه تنها دلخواه منطقی را به جای واقعیت پذیرفته اند ، بلکه  از تناقض موجود در تعریف تضاد نیز ناتوان مانده اند . زیرا  الف -  دو قضیه متضاد تعریف عمومی تضاد در منطق ارسطوئی را نقض می کنند . زیرا دو واقعیت در بیرون یکدیگر نیستند و هرگاه هر دو دروغ باشند، هر دو ساخته ذهن و خالی از واقعیت می شوند . ب اما هرگاه « بعضی از انسانها می اندیشند » از پیش راست انگاشته شده باشد، پس دو قضیه متضادی که یکی از ﺁنها ، « هر انسانی می اندیشد » باشد ، نمی توان ساخت بطوری که هر دو دروغ باشند . زیرا بنا بر فرض، در میان « همه  انسانها می اندیشند »  دروغ پنداشته ، بعضی انسانها وجود دارند که  می اندیشند . بدیهی است هرگاه بنا بر این نبود که اکثریت بزرگی را از اندیشیدن ناتوان و اقلیت کوچکی را بدان توانان بباورانند ، نیاز به تعریفهای متناقض از تضاد و تناقض و بکار بردن ﺁنها پیدا نمی شد .

      بدین قرار،  منطق  صوری  ساز ( ارسطو)  و یا منطق صوری شناس ( پیروان او)، بر پایهِ «  تعریف » خود ساخته،  در « واقعیت »  ( = قضیه هائی که خود ساخته است) نگریسته است. راستی اینست : حکم های کلی که بنا برمنطق صوری ساخته می شوند، بدون استثناء از این نوع هستند چرا که این قضیه ها  براصل ثنویت تک محوری ساخته  می شوند. قالبی که ، در ﺁن،   قضیه ساخت  می پذیرد، تعریفی است که منطقی خود ساخته است. چنانکه ، به تجربه،  دیدیم ، در ایران بعد از انقلاب،  بنابر  قالبی که ساختند و  بر آن «  مسلمان مکتبی »   نام نهادند، دو قضیه متضاد جور کردند :  « هر مسلمانی  مکتبی است » و « هیچ مسلمانی مکتبی نیست » .  این دو قضیه  را دروغ خواندند و یک قضیه « راست » ، در پی آوردند: « بعضی از مسلمانان مکتبی هستند»  و  یا « معتقدان به ولایت مطلقه فقیه مکتبی هستند»!  تمامی استبدادهای فراگیر، در ساختن قضیه های کلی و متضاد  و قضیه های جزئی و کلی متناقض، منطق صوری را بکارمی برند.  درعقل آزاد توضیح داده ام  عقل قدرتمدار که بدین سان، خود را از رابطهِ  مستقیم با واقعیت محروم میکند، چسان، گرفتارمدار های بستهِ تو در تو  می شود و سرانجام با مجازها  تنها می گردد.

     بدیهی  است جز  بر اصل  ثنویت  و با رجوع  به منطق  صوری، نه عقل نیازمند ساختن تعریف پیشکی (= مجاز) و قالب گرداندن آن می شود و نه رابطه اش با واقعیت غیرمستقیم می شود و نه نیاز به اینگونه  قضیه  سازیها پیدا می کند. و اما،

دو قضیه متناقض، یکی « هیچ انسانی  نمی اندیشد» و یا «هیچ مسلمانی  مکتبی نیست» ، به ترتیبی که مشاهده کردیم، بدون وجود قالبی (=  تعریف)  ازاندیشیدن و یا مکتبی بودن، ساخته شدنی  نیستند. به سخن دیگر رابطه منطق دان با  اندیشیدن و یا « مکتبی »، غیر مستقیم و ازراه تعریف خود ساخته است. تناقض بدین سان حل می شود: « بعضی انسانها می اندیشند »  « هیچ انسانی نمی اندیشد »  را نقض می کند و، بدان ، قضیه «بعضی انسانها نمی اندیشند»  بدست می آید. حالا دو قضیه جزئیه داریم، یکی موجبه و دیگری سلبیه  « بعضی انسان ها می اندیشند » و « بعضی انسانها نمی اندیشند» و یا « بعضی مسلمانها مکتبی  هستند » و « بعضی  مسلمانها مکتبی نیستند ». هر دو می توانند راست باشند! در منطق صوری، این دو قضیه را " داخل تضاد" گویند و گویند این گونه  قضایا هر دو می توانند راست باشند، اما هردو نمی توانند دروغ باشند.  غافل از اینکه   نه تنها  متناقض ها و « قضیه های تحت تضاد »   را بدون  قالبی ذهنی نمی توان ساخت، بلکه الف - افراد  هر یک از قضیه ها، بسا  بیانگر واقعیت موجود درخارج نیستند و ب -  الگوی ذهنی « کاملی »   که منطق دان  افراد هر یک  از قضیه ها  را با آن  بسنجد، در کار  نیست. به سخن دیگر، بر فرض  که الگوئی هم در کار باشد، در تشخیص افراد هر یک از قضیه ها بکار نمی رود. بلکه درساختن قضیه ها بکار می رود.  چرا که  ج -  ملاک « الگوی » ( = تعریف) همگانی  نیست.  زیرا الگو یا تعریف همگانی ، نه بنا بر منطق صوری قابل ساخته شدن است و نه در این منطق کار برد دارد. در حقیقت،   الگو هیچگاه عمومی نیست . هم الگو و هم  قضیه ها که ساخته می شوند،  تابع دلخواه سازنده  خویش هستند. چنانکه تعریف « مکتبی »  مستقل از محور فعال  ( = قدرتمدار مدعی ولایت مطلقه ) ، وجود  ندارد .  در عوض، الگوهائی  که ترجمان ثنویت و دلخواه محور فعال نیستند ، همگانی هستند و  ترجمان حق وحقوقی می شوند که ، بدون  تبعیض،  ذاتی حیات هر انسانند. از این نوع هستند  تعریف « انسان سالم »  و تعریفِ  انسان عامل به حقوق  و... اینگونه الگوها را بر اصل  توحید می توان ساخت و بر اصل  ثنویت  نمی توان ساخت. بر اصل  توحید، الگو ، بعد از شناخت،  کار برد پیدا می کند، به سخن دیگر رابطه مستقیم شناسائی کننده را با واقعیت ایجاب می کند، حال آنکه بر اصل ثنویت، الگوی ذهنی، پیش از شناخت بکار می آید و شناخت را در دسته بندی و قضیه سازی ذهنی ناچیز می کند.

9 -  عقل با بکار بردن منطق ارسطوئی، با غفلت ها از واقعیت ها و غیر مستقیم کردن رابطه با واقعیت، در حقیقت، عرصهِ  فعالیت خویش را محدود  می کند:

  در منطق جدالی ( دیالکتیک)، هگل غافل بود که هستی را نه از تعین که از هستی تهی می کرد تا با نیستی برابر نشاند. باز غافل بود که ، عرصهِ فعالیت عقل خویش را که هستی مجرد و رها ازتعین و هر حدی است، نخست در نیستی ناچیز و آنگاه درهستی متعین فرو می کاهد. در پی او، اصحاب دیالکتیک، عقل را در محدودهِ ضدین زندانی و به  جدال  مشغول کردند. از آنجا که واقعیت را به قالبی می ریختند که خود ساخته بودند، نه تنها هر آنچه بیرون از دو ضد قرار می گرفت را نمی دیدند، بلکه در « ضد دیالکتیکی» تراشیدن نیز،  منطق صوری را بکار می گرفتند. توضیح اینکه کاری به کار واقعیت وارتباطش با واقعیتهای دیگر نداشتند. خود آنها را ضد یکدیگر می گرداندند و در ذهن خود آنها را به جدال  با یکدیگر برمی انگیختند. اگر به سراغ « دیالکتیک طبیعت» انگلس و یا دیالکتیک  لنین و استالین و مائو  بروی ، فراوان (7)  « تضادهای  دیالکتیکی »  می یابی  که ساختهِ ذهن  اینان هستند و در دنیای  واقعی  وجود ندارند. بدین قرار، عقل  در مدار بسته و تنگی زندانی می شود که خود ، میان دو متناقض و دو ضد می سازد.

     به مثال تضاد و تناقض  در منطق صوری باز می گردیم:

« هر انسانی می اندیشد »  و « هیچ انسانی نمی اندیشد »  یا  « هرمسلمانی مکتبی است» و« هیچ  مسلمانی  مکتبی نیست»، دو مثال از ضد هائی هستند که عقل ، براصل ثنویت و باروش کردن منطق صوری، می سازد. اما عقل ، با ساختن این دو قضیه درمحدوده تنگ صدق و کذب دو ضد  و یا یکی از دو ضد، گرفتارمی آید. پیش از آن،  در مدار بسته و تنگ تری زندانی می شود که با  تعریفِ خود ساخته، بوجود می آورد.  با ﺁن تعریف ، دو قضیه را می سنجد که هر دو ساختهِ اویند . و هنوز،  پیش از ساختن تعریف و دو  قضیه ، عقل می باید  از بطن هستی جدا و تنها شود: عقلی که منطق صوری را بکار می برد ، خود را  به  برداشتی که از انسان واندیشیدن دارد محدود می کند. در درون این سه مدار بسته،  مدار چهارم  و تنگ تری بوجود می آید که محدوده ِ ذهنی تنگ  صدق و کذب  دو ضد یا یکی ازآن دو و سنجش دو قضیه، به یکدیگر توسط عقلی است که در مدارهای تو در تو، زندانی است. بدیهی است درسنجش قضیه ها که  ساخته است، به واقعیت ها رجوع نمی کند به  تعریف و بر داشت ذهنی خود ( برای مثال ،  تعریف اندیشیدن و بر داشت از انسان) رجوع می کند.

      و نباید پنداشت که عقل، براصل  ثنویت و برروش  منطق صوری، تنها زندانی این چهار مدار می شود. در حقیقت پس از آنکه  دو قضیه متضاد را معین کرد، قالب ذهنی می سازد و با ساختن این  قالب، به سراغ واقعیت ها  می رود.  قالب ذهنی که پایهِ منطق صوری است ، همان ثنویت  است.  می توان تصور کرد عرصهِ  فعالیت عقل تا کجا  محدود می شود وقتی از دو محور ، یکی  را فعال  و دیگری را فعل  پذیر می گرداند. در حقیقت، هستی و همهِ  پدیده ها  را در دو محور فر و می کاهد و از دیدگاه  محور فعال در محور فعل پذیر  می نگرد.

     به تاریخ  علم، به تاریخ ادیان، به تاریخ سیاست، به تاریخ اقتصاد، به تاریخ اجتماع و راوابط  اجتماعی، به تاریخ فرهنگ و ضد فرهنگ ( = فرآورده های زور)  و به تاریخ روابط انسان  با طبیعت و محیط زیست که باز گردیم و با  تاریخ به پیش  آئیم، از  مرگ وویرانگری که گرفتار شدن عقل ها در زندان مدارهای ذهنی  خود ساخته ببار ﺁورده است و می ﺁورد ، نه شگفت زده که وحشت زده می شویم. هم اکنون  نیز، محیط  زیست روز به روز آلوده ترمی شود و تنها  در قلمرو اقتصاد، بیشتر از دو سوم فرآورده ها و « خدمات»  ویرانگر هستند.

   هر گاه، هر انسانی، تنها  تنگ شدن  فضای عقل خود را  بابت  « هر چیز را به ضد آن باید شناخت» و « هر چه دشمن گفت، وارونه آن را کن» ، اندازه بگیرد، در می یابد،  الف -  اصل راهنما ( ثنویت ) را عقل او چگونه می سازد و ب-  با این اصل راهنما  که بدیهی گمان می برد، چسان عقل خویش را  محدود می کند. مادی گری که برای هرچه لمس نشود وجود قائل نبود، در شناخت اتم، فضا یا روح آن را  که در قیاس با جرم مادی  بسی بزرگ  است، نمی دید و فیزیک دانی  عقل خویش را ،  به جرم مادی ، محدود می کرد ، بسا ﺁن جرم را نیز ﺁنسان که  هست نمی دید و...

اصل  این همانی  یا عدم تناقض هنوز محدودیت عقل را بیشترمی کند.  زیرا همانطور که مشاهده کردیم، در دنیای پدیده ها، این اصل عقل را  درصورت متوقف می کند.  بدین توقف است که عقل تصور م®