موازنه ها

 

ابوالحسن بنی صدر

 

تاریخ اولین  انتشار 10 آذر 1357

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست موضوعات

 

 

 

تقدیم کتاب

فهرست

پیش گفتار

 

مبحث اول: موازنه

1- موازنه منفیی یا  عدمی

     الف - موازنه عدمی و برداشت اسلام از توحید

           - رابطه های اجتماعی بر پایه موازنه عدمی

           - رابطه شخص با خود

           - رابطه جامعه ها با یکدیگر بر اساس موازنه عدمی

           - جامعه اسلامی باید از روابط سلطه خارج گردد

           - روابطی که جامعه اسلامی می تواند با  جامعه های دیگر برقرار کند و در خارج از روابط سلطه است

          - جامعه اسلامی باید راه را بر بیرون رفتن جامعه های دیگر از روابط سلطه بگشاید

      ب - انسان و جامعه در  رابطة با  خدا بر اساس موازنه عدمی چگونه آزاد می شوند؟ تخلیف و حقوق الله

           - در وجه سیاسی

           - در وجه اقتصادی

           - در وجه اجتماعی

           - در وجه فرهنگی

2- موازنه وجودی یا خروج از نور توحید به ظلمات شرک

     الف - پویایی هایی که بیانگر مناسبات و تناسبات قدرتند

        ب- خاصه روشها در محدودة موازنه وجودی

3- التقاط دو موازنه مثبت و منفی

     الف - تلبیس و القاء

       ب - خاصه روشها وقتی بنا بر التقاط است

4- روشهای گوناگون در محدوده موازنه های سه گانه

پاورقی

 

 

 

 

 

پیش گفتار

 

     هر چند «علم گرایی» خصوص در یک قرن اخیر، جهت اندیشه و عمل را تغییر داد و علم را به خدمت تمرکز قدرت و حل تضاد ا نسان و قدرت (تمرکز و تکاثرجوی) بسود دومی در آورد. هر چند این علم گرایی سبب شد که دست آوردهای اندیشه به ابزار تخریب انسان تبدیل گردند. هر چند علم گرایی موجب شد که قدرت ِ تمرکز و تکاثرجوی، با تخریب شتاب گیر انسان، به تمرکز و تکاثر خود سرعت بخشد، هر چند ... و هر چند با «علم گرایی» مخالفیم و آنرا نمود اسطوره پرستی این دوران می دانیم، اما حساب علم از حساب اسطورة علم جدا است و در محدوده علم است که دست آوردهای اندیشه ها می توانند با یکدیگر سنجیده گردند. اگر وعده قرآنی را راست شماریم - و راست است - که دانش سرانجام راه به راه و روش و دانش قرآن می برد، لاجرم باید این دانش را بازگوییم و همگان را به مباحثة علمی و مبادله «معلومات» (و نه  ناسزا و «مبارزه قلمی») فراخوانیم تا مگر به توحید برسیم. ظاهرا و باطناً، جز این راه، راهی نباشد.

 

     یک قرن بیشتر است که «عینیات» اسلام عرضه نگشته اند، اسلام در «ذهنیات » خلاصه گشته است. جای خالی در زمینه های اساسی «رهبری و اداره سیاسی جامعه» سازماندهی و رهبری «اقتصاد جامعه» و «سازماندهی خود جامعه» در یک کلام نظام اجتماعی را خواسته اند با تقلید از فرنگی پر کنند. نخست فراماسونها کوشیدند اندیشه های رایج در جامعه سرمایه داری را در اسلام تزریق کنند و امروز نوبت به همه رسیده است. بدینقرار توطئه دو سر داشته است جلوگیری از بیان «عینیات» از جانب اندیشمندان مسلمان و پر کردن فضای خالی بقصد «اسلام زدایی» جامعه. هیچ لازم نیست عواقب زیانبار این توطئه را که هنوز هم مورد عمل است، بر شمریم و درباره هر یک، بحث کنیم. عیان حاجت به بیان ندارد. وضعیتی که در آنیم وضعیت یک جامعه تکه پاره شده وضعیتی که در آن اندیشه از زمینه و ابزار کار بکلی محروم گشته است، چه نیاز به بیان دارد؟

     این شب تیره دیرپا را، طولانی تر اگر کنیم، امید به دمیدن سپیده وهم خواهد شد. با خودداری از بیان از سویی و سانسور بیان از سو دیگر، بحران هایی که غرب بخود و به مجموع بشریت تحمیل کرده است، حل نخواهند شد. راست بخواهی، در محدوده موازنه های زور و قدرت، بحران ها حل نمی شوند چرا که خود نتیجه همین موازنه ها هستند. ممکن است بحران هایی که امروز دامنگیر بشرند حل گردند، اما از راه جا سپردن به بحرانهای بزرگتر . بدینقرار هیچ اندیشمندی، هیچ انسان مسئولی نباید جانبدار سانسور باشد، هر اندیشه را باید خالص و همان سان که هست، عرضه کرد، تا اندیشه ها از راه مبادله به توحید برسند.

   و این شب تیره دیرپا، جز با پیدایش یک انسان نو، به صبح امید نمی انجامد. این  انسان نو باید بر اساس و بنیاد دیگری بیندیشد و کار کند.

باید به اندیشه ای دوران ساز مجهز گردد و عمل را در خدمت بنای این دوران، این طرح نو، بگذارد. خطرها نزدیک تر می شوند و دیگر نمی توان به «مخدرها» از هوش بدر شد و از جهان در خطر، تنها  نقش و بندهای  زیبا را دید. نسل امروز نمی تواند عنان سرنوشت خویش را در دست «تمدنی» بگذارد که خود از سرانجام خودش سخت هراسناک است. بر این نسل است که خود را بجای زور، مدار اندیشه و عمل گرداند و طرحی اجتماعی را بعمل درآورد که در آن انسان بشکفد و انسان رشد کند.

     در گذشته نیز بارها انسان از بازی تخریبی با موجودیت خویش باز ایستاده است و بدفعات اندیشه و عمل را بکار بعمل درآوردن طرح نو گذاشته است. زمان مرگ و میر و یا حیات انسانها نیز همین گذرگاه بوده اند.  آنها که خطرها را همانسان که بوده است دیده اند و برای ساختن طرح نو کوشیده اند، در زندگانی بشر جا و موقع یافته اند و به اندیشه و عمل خلاق انسان، بسان نوری و نیرویی، روشنایی و توان بخشیده اند. «فرآورده های» اندیشه و عمل یکسان نیستند: آنها که به درد مصرف می خورند و آنها که براستی مخدرند، دیر یا زود نه هم از «مد» می افتند، بلکه مورد نفرت انسان قرار می گیرند. و فرآورده هایی که بدرد اندیشیدن و عمل کردن می خورند، تا وقتی بکار می آیند، ماندنی اند. زمان ما به این نوع فرآورده ها نیازی حیاتی دارد. بدینخاطر نیست که موافق و مخالف (در همه جامعه ها و بلحاظ جذب و ادغامشان در نظام های اجتماعی مبتنی به زور) سانسور می کنند؟ بدینخاطر نیست که  همهء زورپرستان،  همهء  کسانی که زور را بمثابه محتوی اصلی «ایدئولوژی» پذیرفته اند و مدار و قائمه همه چیز و همه کار را زور می دانند و می خواهند، هر اندیشه و هر عملی را که آدمی را در ریختن طرح نو بکار آید و بدو در حل تضاد انسان و زور بسود انسان یاری رساند ، سانسور می کنند؟ بدترین سانسورها،

مشغول کردن نسلی که باید بر بحران ها و خطرها غلبه کند با نوشته ها و گفته هایی نیست که در آنها از همه چیز جز از واقعیت هایی که باید موضوع عمل باشند، «بحث» می شود؟ ...

     در مقام مبارزه با این سانسور، بر آن شدیم که «عینیات» اسلام را مطالعه کنیم و این مطالعه را در دسترس بگذاریم. نمی توان با ناشناخته موافق یا مخالف بود. این سخن هم که اسلام در این باره ها حرف ندارد، راست نیست. سخنی است که بدنبال قرنها سانسور گفته اند و می گویند. صاف و پوست کنده به آنها که می خواهند با اعمال روشهای زورمداران، یعنی با تحقیر و تخطئه و جعل و ... «مسئله اسلام» را حل کنند، باید گفت تجربه می گوید بجایی نخواهند رسید و جز درازتر کردن شب تیره کاری از پیش نخواهند برد. چاره کار آنست که بدانیم هر نحله و مکتبی چه می گوید و آنگاه از راه مبادله علمی «مسئله فکر راهنما» را حل کنیم.

     لا و الای اسلام را درباره روابط اجتماعی و مطالعه برخورد اسلام با نظام های اجتماعی که بنفسه بیانگر انواع مناسبات و تناسبات قدرتمند را بخاطر مبارزه با سانسور از سویی و حل «مسئله فکر راهنما» از سوی دیگر ضرور شمردیم. اما مطالعه و تحقیق در این باره ها هم سخت و هم سخت طولانی است. از اینرو بر آن شدیم مباحث را بتدریج که آماده می شوند ، منتشر کنیم تا هم زمینه بحث برای نسل پرمسئولیت امروز فراهم شود و هم همگان در ارزیابی و انتقاد مطالب هر مبحث شرکت جویند و به یمن بحث ها که برانگیخته می شوند و انتقادها که بعمل می آیند، این کار دستجمعی که بصورت کتاب بچاپ در می آید، از نقص ها تا ممکن است خالی گردد.

     موازنه منفی بیانگر فطرت انسانی است. این موازنه در  همهء فرهنگ ها ترجمان تلاش پی گیر انسان برای بیرون رفتن از مناسبات تخریبی است.

فرهنگ مردم ایران بر این بنیاد استوار است چرا که قدرت سیاسی حاکم بر دوام بمثابه معدل قوای داخلی و خارجی بر مردم کشور بسط ید مطلق داشته است. تفصیل در این باره ها به فرصتی دیگر نیاز دارد، با وجود این خاطرنشان کردن این واقعیت بجاست که انسانیت از دیرگاه دریافته است که انسان از شرّ قدرت تخریبی که خود سازنده آنست با کم و بیش کردن تعادل قوا، آسوده نمی گردد. بدیگر سخن اندیشه توحیدی هر چند در اسلام بالیده و پروریده و کمال جسته است، اما دارای زمینه جهانی و بازندگانی بشر در این کره خاکی هم آغاز است. قرار گرفتن انسانها به صورت مجموعه های قومی و ملی  و ... و گروهی در مناسبات  و تناسبات قدرت، موازنه مثبت را  جایگزین موازنه منفی ساخته است. بسیارتر از بسیار کسان بوده اند که کوشیده در محدوده معادله قدرت تضاد قدرت و انسان را بسود انسان حل کنند و ناکام گشته اند، چرا که در این محدوده این تضاد جز بسود قدرت حل شدنی نیست. اندیشه توحیدی موافق فطرت انسانی  راه مستقیم را نشان می دهد. در این مبحث از موازنه ها و راه جویی اندیشه توحیدی سخن می رود و در سه قسمت: موازنه منفی یا عدمی و موازنه مثبت یا وجودی و موازنه التقاطی.

26 مرداد 1356- رمضان 1397

 

 

 

(هو)

مبحث اول

موازنه

 

    انسان از آغاز پیدایش ، با محیط رابطه داشته است و پیدایش خود وی نیز حاصل روابطی است میان انسان و طبیعت، میان انسان و انسان، میان انسان و خودش و میان انسان و خدا، روابطی برقرار بوده است و مناسباتی برقرار می شود. از آنجا که نحوه رابطه نیروهای محرکه چگونگی رابطه ها را تعیین می کند، در علم «عدل» و «میزان» حکم کلید را دارند. در هر  رشتهء علم، انواع وابستگی ها و همبستگی ها و ترکیب ها و تجزیه ها و توحیدها و تقابل ها را با ضابطه تعادل و توازن می سنجند. حتی در ریاضی نیز که بظاهر از نحوه کاربرد نیرو و انواع نیروهای محرکه و چگونگی روابطشان خبری نیست جستجوی انواع توازن و تعادل اساس آنرا تشکیل می دهد.

   بدینقرار جستجوی انواع رابطه ها میان نیروهای محرکه در  جهان مادی ضرورت کار علمی است. از اینرو هر نظریه اجتماعی نیز بناگزیر بر نوعی «تعادل» یا «توازن» بنا می گردد. می توان گفت کلید فهم هر نظریه را تعادل یا توازنی تشکیل می دهد که صاحب نظریه، آنرا بر آن بنا کرده است و یا می خواهد به آن برسد. در اقتصاد و در جامعه شناسی نیز اساس هر نظریه را تعادل یا توازنی تشکیل می دهد که صاحب نظر در مقام توجیه و بیان آنست (*)

   نظریه ها را  از لحاظ «توازنی» که بر آن بنا شده اند، می توان بر سه قسم تقسیم کرد:

1- نظرهایی که بر موازنه منفی یا عدمی مبتنی هستند.

2- نظریه هایی که بر موازنه وجودی یا مثبت بنا گشته اند.

3- نظریه هایی که در عین حال بر هر دو موازنه پایه گرفته اند. در این نظریه بندرت پایه اصلی را موازنه منفی قرار می دهند و اغلب این پایه همان موازنه مثبت است.

 

1- موازنه منفی یا عدمی

                تعریف: اگر میان انسان با انسان و انسان با طبیعت (مکان و زمان) و انسان با خودش و انسان با خدا موازنه زور و قدرت برقرار نباشد، این موازنه، موازنه منفی است. بدینقرار در این موازنه جایی برای هیچگونه تقابلی کاهنده و مخرب نیست. اصول اسلام ترجمان این موازنه هستند و دو اصل امامت و عدالت صورت عملی اصول دیگر و بیان موازنه منفی در روابط اجتماعی و رابطه انسان با طبیعت (مکان و زمان) و خدا هستند. در این موازنه چون تقابل کاهنده وجود ندارد، منتجه قوا همواره از نیروهایی که با یکدیگر توحید می جویند بزرگتر است و اگر موازنه کاملاً عدمی باشد منتجه قوا به بی نهایت میل می کند.

 

* توضیح تعریف

الف موازنه منفی و برداشت اسلام از توحید

    برای خروج از روابط زور و قرار گرفتن در میزان و عدل لاجرم باید رابطه ای را اساس قرار داد که در آن زورها مقابل و مخالف نمی شوند. از اینرو قرآن رابطه انسان و خدا را اصل قرار می دهد. بقیه رابطه ها را فرعی و انعکاس از آن رابطه می شمارد. اگر رابطه انسان و خدا چنان بود که آدمی را در راست راه هدایت قرار داد، وی می تواند از موازنه قدرت گریبان آزاد کند.

   قرآن آدم را در رابطه با خدا تعریف می کند و همه رابطه های آدم را با خودش و با  جهان مخلوق، بر پایه رابطه بنیادی انسان با خدا، برقرار می کند. تنظیم روابط دیگر بطوری که موازنه عدمی اساس گردد و رابطه ها بنفسه بیانگر عدل و میزان خدایی شوند، موکول به تصحیح همان رابطه اصلی است. میان مسلمان با  مسلمان، مسلمان با اشیاء، مسلمان با طبیعت، چه در بُعد مکان و چه در بُعد زمان و مسلمان با خودش هیچ رابطه ای جز از طریق خدا و جز از راه همان رابطه اصلی برقرار نمی شود. خروج از این رابطه توحید، بیگانه شدن از فطرت است.

     رابطه خدا و آدم رابطه خالق و مخلوق است. آدم بر فطرت آفریده شده است یعنی خداپرست آفریده شده است و وجود او بنفسه بیانگر توحید است. آدم چنان آفریده شده است که در فطرت خویش خواهان هویت جدا پیدا کردن نیست و در این فطرت بر صراط خدایی است (1)

 

فَاَقِم وَجهَکَ لِلدّینِ حَنِیفاً فطَرتَ الله الَّتیِ فَطَرالنّاسَ عَلَیـَها لاَتَبدیلَ لِخَلقِ الله ذلِکً الدِّینُ القَیِّمُ وَ لَکن اکثرالناسِ لایَعلِمون.

ترجمه: روی بجانب دین حنیف، فطرت خدایی، فطرتی که مردم را بر آن خلقت بخشید، راست گردان. آفرینش خدا دگرگونی پذیر نیست. این دینی استوار است ولیک بیشتر مردم نمی دانند.   

    کلینی در اصول کافی قول امامان را درباره معنی فطرت نقل می کند (2)

   امام حسین (ع): توحید

  امام حسین: فطره اسلام است. خدای همان زمان که انسان ها را بیافرید از آنها میثاق توحید گرفت. گفت «آیا من خدای شما نیستم؟» و این میثاق را از کافر و مؤمن ستانده است (3)

  

اِنّا هَدَیناهُ السّبیل اما شاکرا و اما کفورا

همانا بدو (انسان) راه بنمودیم خواه سپاسگزار و خواه سپاس نگزار.

 

امام حسین: خدای همه انسانها را بر توحید فطرت بخشید.

امام صادق: معنای فطرت آنست که خدای انسان را خداشناس آفریده است.

میان آدم و خدا بر اثر وسوسه شیطان و کشش میوة ممنوعه رابطه توحید به رابطه تقابل بدل می گردد. آدم می خواهد میان خود و پدیده ای دیگر رابطه ای مستقیم، یا رابطة قدرت برقرار کند. بدینکار از خود بیگانه می شود. و از بهشتی که در آن بر فطرت خویش می زیست،  هبوط می کند.

   بدینقرار هر رابطة قدرتی که جز بخاطر خدا، برقرار شود، هر عملی که جز بخاطر تقرب بخدا انجام می گیرد،  لاجرم خروج از فطرت و توحید است.

   این رابطه اصلی ضابطه و ملاک شناسایی هر عمل و و هر رابطه دیگری است. هیچ عملی و هیچ نوع رابطه ای حتی رابطه با خود و عمل در خود جز از راه همان رابطه اصلی برقرار نمی شود. بدینقرار توحید کامل میان انسانها و میان انسان با طبیعت و میان انسان با خویشتن خویش وقتی برقرار می گردد، که انسانها تنها از طریق رابطه با خدا با یکدیگر رابطه برقرار کنند و تنها در رابطه با او عمل کنند.

    اگر در عمل و رابطه گرفتن، خدا در نظر گرفته نشود، اگر هر عمل و هر رابطه ای تقوی و پرستش تلقی نشود، بناگزیر موازنه، موازنه قدرت می شود و انواع تقابل های کاهنده و مخرّب جانشین توحید می گردند. پس توحید بمعنای آزاد شدن از غیر خدا و تقوی جستن بدو، یک امر ذهنی نیست، صرف یک تصور ذهنی از یکتایی وی نیست، بلکه زیستن در فطرت و توحید است. همه کار و همه چیز را برای او خواستن است . زندگانی را پیش رفتن در صراط مستقیم توحید دانستن است. با این برداشت انسان از بکار بردن نیرو در فعالیتهای تخریبی امتناع می کند و بنابراین در رابطه با دیگری زور را اساس قرار نمی دهد. از نظر علمی، راه حل دیگری برای خروج از موازنه قدرت وجود ندارد. وقتی انسان ها تنها از طریق خدا با یکدیگر رابطه برقرار می کنند، موازنه شان با یکدیگر عدمی است یعنی نیروهاشان با یکدیگر مقابل نمی شوند بنابراین از سویی تقابل کاهنده وجود ندارد و از سوی دیگر نیروها همه  همسو می گردند و چون موازنه عدمی است یعنی هیچ برخوردی وجود ندارد تا مقداری از نیروها را تلف کند، برآیند نیروها میل به بی نهایت می کند.

   بدینقرار ضابطه اصلی هر موازنه ای، رابطه ای است که آدمیان برقرار می کنند:

     وقتی رابطه با خداست، مردمان آگاهی و بینایی پیدا می کنند چرا که رابطه قدرت در آنها انگیزه فزونی جویی و تفوق طلبی (که لاجرم مطلقهایی هستند که مانع دورنگری  و آگاهی می گردند) را بوجود نمی آورد. در نخستین یعنی در رابطه با خدا افق دید گشوده می شود و در دومی یعنی رابطه با شیطان،افق دید بسته می گردد (4) وجه تشخیص این دو نوع رابطه از یکدیگر، آنست که انسان وقتی بر اساس رابطه با خدا با دیگری رابطه برقرار کرد در پی  هم هویتی جستن با او می شود. بنابراین افق دیدش بسته نیست. اما وقتی بدون آن رابطه، با دیگری رابطه برقرار می کند، می خواهد هویت جداگانه ای برای خود بوجود آورد. در این صورت افق دید او به هویت دیگری محدود است و میدان عمل وی را همان میدان رقابت با دیگری تشکیل می دهد. متقی ها وقتی شیاطین با ایشان تماس می  گیرند، بیاد خدا باز می گردند و در دم خود را آگاه می یابند (5)

اِنَ الّذینَ اتّقَوا اَذا مَسَّـهُم طائف من الشیطان تذکرو فاذاهم مُبّصرونَ

همانا کسانی که تقوی می گزینند، وقتی گروهی شیطان با ایشان تماس می گیرند، خدا را یاد می کنند و بدین یاد آگاهی و بینایی می جویند.

 

   سخن قرآن روشن و صریح است. وقتی انسان تن به بازی شیطان که همان بازی قدرت، همان تشخص طلبی و همان تعدد هویت جستن و همان سرکشی و طغی است، نمی دهد، البته این مطلق ها مانع علم و آگاهی وی نمی شوند و بنابراین بمحض آزاد

 

شدن از تماس شیطان و رابطه گرفتن با خدا، افق دید و اندیشه هایش فراخ و فراختر باز هم فراختر می گردد. هر انسان، هر جمع انسانی، هر قوم، هر ملتی که جز این کند و تسلیم موازنه قدرت شود، بناگزیر در خط سرکشی و قدرت مداری می افتد و برادر شیطان می گردد (6)

 

و اخوانهم یمدونهم فی الغی ثم لایقصرون

 و برادران ایشان یعنی گروه شیطان، ایشان را در سرکشی و گمراهی فرو می برند. پس از فرو رفتن در سرکشی و گمراهی، از هیچ فساد کوتاهی نمی کنند.

 

     بدینقرار تمامی رابطه ها بر پایه موازنه عدمی، به رابطه با خدا بر می گردد.

 

رابطه های اجتماعی بر پایه موازنه عدمی

    اگر همگان تنها از طریق تقوی یعنی بر اساس رابطه با خدا، با یکدیگر رابطه برقرار کنند، محلی برای اختلاف نمی ماند چه رسد به تضاد. رهنمود بزرگ اسلام همین راست راهی است که به بیرون رفتن از دایره تقابل های کاهنده می انجامد و در سرانجام آن، توحید اجتماعی به کمال خویش واقعیت پیدا می کند (7)

 

وان هذه امتکم امه واحده و انا ربکم فاتقون

و همانا این امت، امت شما، امت واحده است و من رب شمایم پس به من پرهیزگاری کنید.

 

  بدین قرار در جامعه نیز توحید وقتی واقعیت پیدا می کند که در آن  همگان از غیر خدا آزاد باشند. معنی این سخن (همگان از غیر خدا آزاد باشند) آنست که میان انسان و خدا رابطه توحید است.

    جامعه وقتی متقی است که تنها با خدا رابطه دارد. از زمانی که افراد آن با یکدیگر روابطی برقرار می کنند که با رابطه نخستین ناسازگار است، تقابل های کاهنده و اختلاف ها و تضادها بوجود می آیند. بدینسان جامعه ها و گروه ها و افراد شیطانهای یکدیگر می شوند. هر حزبی بدانچه دارد دلشاد می شود و حزب خدا جای خود را به احزابی می دهد که بر پایه درگیری با یکدیگر بوجود آمده اند (8)

 

فتقطعوا امرهم بینهم زیرا کل حزب بمالدیهم فرحون

پس اگر خویش را میان خود مانند اوراق پراکنده، پخش و پلا کردند. (از آن به هر حزب ورقی رسیده) هر حزبی بدانچه نزد خود یافت دلشاد شد.

 

رابطه شخص با خود

    اما انسان نیز وقتی رابطه خود را با خدا قطع می کند، دچار تعدد شخصیت می شود و به تخریب خویش می پردازد. هراندازه فعالیتهای تخریبی فزونتر می شوند، او از خدا دورتر می گردد. بدینقرار درجه خودخواهی هرکس را اندازه فعالیتهای تخریبی او تشکیل می دهد. ضابطه کار تخریبی از کار غیرتخریبی را تنها نوع فعالیتهایی که به بدن زیان می رسانند، تشکیل نمی دهد. ضابطه اصلی را نوع امامت تشکیل می دهد و ضابطة امامت را عدالت و ضابطه عدالت را هدف تشکیل می دهد. بدینسان بر پایه موازنه منفی بقای در یک وضعیت یا جستجوی وضعیتی که از تخریب خود یا دیگری حاصل می گردد، ممکن نیست. انسان باید امام خویش گردد و بر اساس عدالت یعنی خروج از روابطی که در آنها انسان یا زور می گوید و یا به او زور می گویند، جز خدا همه چیز دیگر را بعنوان هدف فعالیت نفی کند.

   بدینقرار انسان می تواند میان دو نوع فعالیت یعنی تقوی و زشتکاری انتخاب کند. اینکه چگونه و چرا انسان یکی از این دو یا همین نوع و همان نوع را انتخاب می کند را در کیش شخصیت مورد بحث قرار داده ایم. در اینجا توجه را معطوف به این امر بسیار مهم می کنیم که این امکان انتخاب را به معنای وجود تضاد در انسان نمی توان دانست چرا که تقوی  و زشتکاری صفت عمل انسان است و این عمل تنها وقتی در روابط قدرت و بر وفق ظلم انجام می گیرد، زشت می گردد. این روابط درونی انسان نیستند بلکه درونی و بیرونی هستند. روابطی هستند که انسان با انسانهای دیگر و با طبیعت برقرار می کند. بدینسان نوع عمل به هیچ روی دلالت بر تضاد در نهاد و سرشت انسانی ندارد که انسان بر فطرت آفریده شده است و فطرت  توحیداست.

    همین فطرت یعنی همین توحید است، که امکان انتخاب را بوجود می آورد چرا که اگر بنا بر تضاد بود، انتخاب غیرممکن می گردید. هر کس متناسب با «رشد تضاد درونی خویش» عمل می کرد و ارزش خوب و بد از بین می رفت و خدا بی محل می شد و هیچ اجتماعی ممکن نمی گشت و ... و سرانجام نقطه پایان نقطه و لحظه مرگ می گشت (9).

    بدینقرار سخن قرآن صریح و واضح است. نفس انسانی می تواند میان تقوی و زشتکاری انتخاب کند و ضابطه این انتخاب رابطه با خدا یا با غیرخدا یعنی موازنه منفی یا وجودی است (10).

 

و نقس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها

 

و نفس و آنکه راست کرد (به عدل استوار کرد) پس بدو علم تمیز زشتکاری از تقوی الهام کرد

 

    از بختیاری همه مفسران در این معنی متفقند که به نفس علم تمیز تقوی از زشتکاری و استعداد انتخاب میان ایندو (11) داده شده است. نه اینکه سرشت انسانی ملقمه ای باشد از تقوی و فجور چرا که در این صورت رشد و تعالی وی غیرممکن می گردد.

   بدینسان در صورتی که انسان در رابطه با خدا عمل کند متقی و گرنه یعنی اگر در رابطه با قدرت طلبی عمل کند، زشتکار می شود. نکته سخت در خور توجه آنست که خدا عمل انسان را نه در رابطه با جامعه و نه در رابطه با خود انسان ارزیابی نمی کند. تقوی و فجور تنها در رابطه با خدا معنی پیدا می کند. و اگر فطرت انسانی مناسب با توحید خلق نشده بود، نه امکان انتخاب و نه تشخیص تقوی از زشتکاری معنی پیدا نمی کرد. به سخن دیگر این در رابطه با غیر است که عمل صفت خوب یا بد را پیدا می کند. بدینقرار انسان وقتی خود و خدا است یعنی وقتی هیچ عملی که او را از این رابطه بیرون ببرد بر او انجام نمی گیرد، یعنی وقتی زور را نمی پذیرد، بر فطرت خویش است. بدیگر سخن نه تنها در حق خویش هیچ عمل تخریبی انجام نمی دهد بلکه خود را تعالی می بخشد و رشد می دهد و امام خویش در ساختن و رشد خویش می گردد. نه تنها در حق

 

دیگری هیچ عمل تخریبی انجام نمی دهد بلکه در حد استعداد خویش دیگران را در راه مستقیم توحید بسوی خدا رهبری می کند (12).