رابطه
ماديّت و معنويّت
ابوالحسن بنی صدر
بِسْمِ
اللهِ
الرَّحْمنِ
الرَّحِيمِ
درست آنست که سخن را با درود به شهدای ايران که برای آزادی و بهروزی مردم ما جانبازی کرده اند آغاز کنيم. بدين قرار قبل از اينکه بحث را آغاز کنيم برای همه اين شهدا فاتحه می خوانيم و با همه زندانيان سياسی و همه خواهران و برادرانی که در زندانهای « شاه» در زير شکنجه هستند اظهار همبستگی می کنيم.
ذکر چند نکته قبل از ورود در بحث:
نکته اول اينکه: گمان نفرماييد ارزش کار (اعتصاب غذا) شما باين است که خبر آن در روزنامه نوشته شود. ما برای اينکه رژيم تبه کاری را که بر کشور ما حاکميت و سيطره مطلق پيدا کرده است دفع شر کنيم، لازم است مشروعيتهای او را در نزد افکار عمومی دنيا از بين ببريم.
نکته دوم:
۱- يکی از مشروعيتهايی که اين رژيم برای خود قائل است، اين است که می خواهد کشور ما را از لحاظ اقتصادی و اجتماعی به کشورهای « مترقی» برساند و اين کا ر يعنی رساند يک کشور عقب مانده، کشوری که سنن عقب ماندگی دارد به سطح « کشورهای مترقی» محتاج باعمال فشار و برداشتن موانع است. عده ای از دستگاهيان می گويند که « شاه خيلی دلسوز و رحيم است و ابدا نمی تواند ناراحتی جوانان مسلما ايران را تحمل کند ولی از آنجا که لازمه پيشرفت، برداشت موانع می باشد، ناچار از اعمال فشار و خشونت است». بر ماست که واقعيت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران را بر افکار عمومی دنيا روشن کنيم تا افکار عمومی جهان بدانند که اين فشار و اختناق مالايطاق به علت رشد اجتماعی و اقتصادی ايران نيست بلکه بعلت رشد غارت بی حساب منابع ثروت کشور ما و فشار خارج از تحمل دستگاه حاکمه ايران است.
۲- دومين مشروعيتی که رژيم برای خود قائل است و نزد افکار عمومی دنيا تبليغ می کند، اين می باشد که نماينده و مظهر گروههای « مترقی» کشور بوده و مدعی است که نيروهای مذهبی مخالف پيشرفت ايرانند و بنابراين نبرد با اين گروههای مذهبی (مبارزه با عقب ماندگی) برای او حمايت افکار عمومی « مترقی» کشور را همراه دارد. رژيم تبليغ می کند که در زندانهای او تنها نمايندگان وحدت دو نيروی سرخ و ارتجاع سياه هستند - و اخيراً نمايندگان ارتجاع سياه را هم سرخ کرده است - برماست که واقعيت وضع کشورمان را به افکار عمومی دنيا توضيح دهيم. توضيح دهيم که تماس مردم کشور با هرگونه طرز فکری با اين رژيم تبهکار و عامل سلطه آمريکا بر ايران مخالفند.
۳- تنها پس از اينکه ما اين مشروعيتهای رژيم را از بين برديم و نشان داديم که اين رژيم نه از ناحيه مذهب و نه از ناحيه هيچ مرام ديگر و نه از ناحيه مردم ما، هيچ نوع مشروعيتی ندارد و تنها بر زور و درآمدهای نفت و ارتش خارجی متکی است، کار ما، کار خلق ما در مبارزه رهايي بخش آسانتر خواهد شد.
بنابراين کوشش ارزنده و پرارج شما و همه کسانيکه اين روزها با شما در اروپا و آمريکا و کشور خودمان ايران در اين مبارزه، برای آزادی زندانيان سياسی شرکت می کنند - در از بين بردن اين مشروعيتها نقش تعيين کننده دارند و خداوند از شما راضی باشد.
و اما بحث امروز ما درباره رابطه ماديت و معنويت:
الف- ماديت و معنويت:
می دانيد که اين دو بحث از قديم تا به امروز وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. نظريه هاييکه در مورد اين دو بحث اظهار شده اند عبارتند از:
۱- نظريه ايکه طرفدار صرف و خالص معنويت بوده و برای ماديت هيچ واقعيتی قائل نيست و آنرا امری ذهنی می شمارد.
۲- نظريه ايکه طرفدار خالص و تمام عيار ماديت است و به معنويتی قائل نيست.
۳- نظريه های التقاطی که مخلوطی از ماديت و معنويت را قبول دارند.
۴- نظريه اسلام که اين دو را از هم جدا نمی کند به ترتيبی که سعی می کنم آنرا اکنون تشريح کنم:
۱- کار اساسی انديشه:
کار اساسی انديشه اين است که هر عينی، هر واقعيت خارجی را تبديل بيک پديدهء ذهنی می کند، هر ماديتی را تبديل به يک ارزش معنوی می کند. و عکس اينکار را هم انجام می دهد.
بسياری مواقع شما اموری رافکر می کنيد، اين فکرهای شما بعد لباس مادی بتن می نمايند و بصورت پديدهء مادی که همان توليدهای گوناگون می باشد در می آيند. در دورانيکه ما هستيم اساس توليد اقتصادی در رژيمهای سرمايه داری و غير سرمايه داری (همه رژيم هائيکه بشر هم اکنون می شناسد) تبديل معنويت بماديت و عرضه اش بصورت کالا در بازار است. مثلاً فرض کنيم کسی بخواهد قدرت را بصورت مادی مجسم نمايد، آنرا بچه چيز نمايش خواهد داد؟ صورت مادی قدرت در زمان ما آيا جز اين وسائل و توليدات تخريبی است؟ پول است. تمامی نمودها و نشانه هايی است که هر کس آنها را داشت قدرتمند بحساب می آيد. اگر زيبا بود جاذبه جنسی داشت، زور بازو و قيافه گيرا داشت، سخنور بود، ثروت زياد داشت خانه مجلل و اتومبيل بزرگ داشت و ... قدرتمند است. اگر بشر بخواهد، همان طوريکه می کند، هر معنويتی را بماديت تبديل کند و هر علامت تشخص را مادی کند - با توجه باين که به تعداد انسانها و تعداد جامعه ها و تعداد شهرها و روستاها و به تعداد خانه ها علائم گوناگون هستند- برای ارضاء همه علائم تشخيص و تشخص که مادی هستند، توليد کالا لازم است. در چنين فرضی برابری امری محال است. نه تنها منابع موجود در طبيعت برای ارضاء انسان، وقتی همه معنويتها را به ماديت تبديل می کند، کافی نيستند، بلکه از آنجا که کار دستگاه فکری انسان تبديل امر معنوی به مادی است، لاجرم تشخص را در نوبه نوکردن اين ماديت می جويد. توليد ديگر تنها برای رفع نياز شکم و پوشش از سرما و گرما نيست بلکه بايست جواب تمام خواسته های انسان را (خواسته هايی که بدليل تبديل دائمی هر معنويتی بماديت پايان ناپذير است) بدهد. و اگر بخواهد چنين دستگاه توليد اقتصادی ايجاد گردد محتاج سرمايه ای است اقلاً صد برابر تمام سرمايه هاييکه در آمريکا و اروپا و قاره های ديگر دنيا در فعاليتهای اقتصادی سرمايه گذاری شده اند. زيرا برای برابر کردن سطح زندگی مردم ديگر دنيا با سطح زندگی مردم آمريکا - يعنی برای اينکه هر غير آمريکايی برابر يک آمريکايی مصرف کند - توليد دنيا که امروز ثلث آن در تصرف ايالات متحده آمريکاست، بايست اقلاً ۴۰ تا ۸۰ برابر و در مواردی صد برابر شود. حساب کنيد اين همه سرمايه را چگونه می توان فراهم آورد؟ به فرض فراهم آوردن سرمايه يعنی کارخانه و نيروی کار انسانی لازم، از کجا می توان مواد اوليه آنرا آماده نمود؟ با توجه به اين که مواد خام موجود در کرهء زمين برای اين چنين توليد سرسام آوری کفايت نمی کند، چگونه می توان مواد موجود در طبيعت را در کرات ديگر استخراج نمود و به اين کره (به زمين) آورد و تبديل به کالا کرد به اين دليل واضح عينی و روشن، اگر قرار باشد که کار دستگاه اقتصادی توليد برای پاسخ به نيازهايی باشد که ناشی از تبديل امر معنوی به امر مادی است، نه سرمايه های موجود بشر و نه منابع موجود در طبيعت کفايت می کند و نه امکان دارد که از کرات ديگر مواد را استخراج کرد و به زمين آورد (بقدری که بتواند تمام اين نيازها را برآورد). گذشته از اين معنای تبديل امر معنوی به امر مادی اين استکه جهت فعاليت تغيير کند و انسان ميان خود و ديگری مرز قائل شود (مادی کردن امر معنوی تعيين حد و مرز است)، به لحاظ اينکه شما يک معنويت بيحد را به يک ماديّت با حدّ تبديل کرديد. لاجرم داشتن و نداشتن اين شئ محدود مسئله روابط و بنياد روابط بين انسانها می شود. وقتی که بنا بر تبديل معنويت به ماديت باشد همه نمی توانند يکسان داشته باشند، برای اينکه شما داشته باشيد و ديگری نداشته باشد، ناچار بايد روابط شما بر زور استقرار يابد، و زور تنظيم کننده روابط گردد و اگر زور تنظيم کننده روابط شود، ناگزير بخش اساسی از فعاليتهای انسان و منابع موجود در طبيعت بايد تبديل به زور شود و عليه يکديگر بکار رود. اين تخريب متقابل دائمی، هم موجوديت انسان را به خطر می ا ندازد و هم موجوديت طبيعت را. با توضيحات فوق روشن می شود که: کار انديشه اين است که واقعيت عينی خارجی را تبديل به علائم می کند و اين علائم را ضبط و در خود نگه می دارد. اما تنها کارش اين نيست.
۲- ضبط علائم و قوه ابتکار انسانی:
به محض اينکه اين علائم را ضبط کرد، کار دومی روی اين علائم انجام می دهد. اينها را (علائم را) با هم در رابطه می گذارد. قوه ابتکار انسانی با همين واقعيت عينی و با در رابطه گذاشتن همين علائم است که به معلومات تازه می رسد. بدينسان انديشه کارش اين بود که واقعيت عينی خارجی را می گيرد و به علائم تبديل می کند. آنها را ضبط می کند و سپس با در رابطه قرار دادن آن علائم، روی آنها کار می کند.
۳- بوجود آمدن رژيم های مختلف سياسی:
نحوه کار روی
اين علائم است
که انسان را
با انسان
متفاوت می کند
و رژيم های
سياسی متفاوت
بوجود می آورد.
اگر اين علائم
را (يعنی
واقعيت عينی
خارجی را) به
علائمی تبديل
کرد که قابل
تبديل به نيروی
تخريبی بودند
و يا شدند،
قابل تبديل به
توليد تخريبی
بودند و يا
شدند، مدار
بسته است و
رابطه ها بر
زور استوار می
شوند. مثلاً
جوانی برای
خود همسر کمال
مطلوبی را
بصورت علائم
در خاطر مجسم
می کند. اگر
تمامی علائمی
را که انديشه
می سازد قابل
تبديل به واقعيت
عينی خارجی
باشند و يا
دستگاههائی
وجود داشته
باشند که ذهن
انسانی را از
آن علائم به
واقعيت خارجی
منحرف کنند و
به اصطلاح
برايش « تيپ»
درست کنند و
بگويند: اين محبوب
تو مثل فلان
ستاره
سينماست، مثل
فلان ملکه
زيبايی است و ...
از اين به بعد
کار انديشه
تبديل
معنويات يعنی
آن علائم به
واقعيت عينی
ملموس يعنی «
ماديات» می
شود. اين مکانيسم
کار انديشه
است که
برايتان عرض
کردم. اينها
همه کارهايی
هستند که شما
در همه حال
انجام می
دهيد، حتی در
خواب. خوابی
که شما می
بينيد، تبديل
ذهنيات است به
عينيات.
تصورات، صحنه ها
و اشکالی را
که می بينيد
واقعيت عينی
ندارند، بلکه
ذهن شما آنها
را می سازد. پس
وقتی که در
خواب و
بيداری، شما
با واقعيتی زندگی
می کنيد که
کار انديشه
شما باشد، نمی
شود گفت که آنم
آن امور ذهنی
هستند و با
کار روزانه و
زندگی روزمره
شما رابطه
ندارند. اين
وجهه کار
انديشه از
بديهيات است.
تبديل ماديت
به معنويت و
بالعکس کاری
است که در هر
حال شما انجام
می دهيد.
اهميت مطلب از
اينجا به بعد
است.
ب- تبديل معنويت به ماديت:
۱- اگر شما بخواهيد تمام اين علائم را دوباره به ماديت برگردانيد يعنی بصورت کالا تبديل کنيد، منابع و نيروی کار موجود روی زمين کافی نخواهد بود تا که بشر بتواند تمام نيازهايش را برآورده کند و چون بشر اين کار را می کند (در نظامهای اجتماعی که اساس بر زور است انسان علی الدوام می خواهد علائم را به پديده های مادی تبديل کند) ناچار جهان، جهان برخوردهاست، جهان سلطه گرها و زير سلطه هاست، جهان زندانها و قهرهاست و خشونتهاست. تا وقتی اين بينش انسان حاکم است گفتگو ندارد که اين انسان روز بروز، چه بخواهد و چه نخواهد، در نابرابری روزافزون بسر می برد و بسر خواهد برد. با يک مثال مشخص مطلب را روشن کنيم: سابق بر اين تصور می کردند، طی ارض می کردند، اينطور که اگر چشمهايت را ببندی و ورد بخوانی تا چشمهايت را باز کردی مثلاً در امريکا، در يک خيابان واشنگتن راه می روی ولی مردم امروز اينطور تصور نمی کنند. انسان غربی طی ارض نمی کند، بلکه با موشک و هواپيما و اتومبيل سفر می کند. فکر می کنيد اگر قرار باشد ما همه همان اتومبيل را داشته باشيم، يعنی هر کس يک اتومبيل داشته باشد حالا شما فکر کنيد چند ميليارد بشر وجود دارد؟ ۴ ميليارد. فرض کنيم نصف آن و يا ۴/۳ آنرا افرادی که نمی توانند از آن استفاده کنند ( پير و جوان و بچه ...) تشکيل می دهند. حال برای يک ميليارد جمعيت بشر، يک ميليارد اتومبيل بايد ساخت. کجا بايد اينها را جا داد؟ آهن از کجا و سوختش را از کجا بايد آورد؟ اين مسئله روز شما نيست؟
اين اتومبيل را وقتی همه نمی توانند داشته باشند، سرش دعوا است. شما بابت اينکه آقای آمريکائی می خواهد بجای يکی، سه تا اتومبيل داشته باشد و نفت شما را مفت ببرد که آن سه تا اتومبيل را بچرخاند در اينجا تشريف داريد. (منظور اعتصاب غذا) اگر اين مسئله روز شما نيست، پس چه چيز مسئلهء اساسی همه زمانهاست و تا وقتی که کار انديشه بر اثر قدرت پرستی و زورپرستی اين باشد که علائم را تبديل به اندازه کند يعنی به طول و عرض و ُبعد درآورد، هميشه بر اثر داشتن و نداشتن و کمبود، دعوا وجود دارد و نتايج کم اين برخوردها وضعيتی است که ما الآن در کشور داريم. والّا منابع آمريکا در صورتی که بخواهند فقط به نيازهای اساسی مردم پاسخ گويند چندين برابر آن است. اما چون هر آمريکايی به اندازه ۳۳ نفر غير آمريکايي انرژی مصرف می کند، کفاف نمی دهد. اگر همهء مردم دنيا بخواهند به اندازًٌٍَهء اين آمريکايی انرژی مصرف کنند، مسلّم است که اين انرژيهای موجود کفاف نخواهند کرد. و اگر بخواهند به اين آقا بگويند شما لطف فرموده و اينقدر انرژی مصرف نکنيد، آنوقت بمب و توپ و تانک است و زندان و داغ درفش. زندابانهای ما کيانند؟ سازمان امنيت را چه کسی اداره می کند؟ چگونه آمريکايی و صهيونيسم ارتش کشور را اداره می کنند؟ پس وقتی شما مسائلی داريد که علی الدوام از اينگونه اند، بحث اصلی همين بحث درباره اين مسائل است و مسائل ديگر، مسائل دروغی هستند که مثل ترياک به خورد شما می دهند. اين است درد بی درمان اين نسل و مع التأسف چون وقت خيلی تنگ است شما هيچ مجال آنرا نداريد که مثل نسلهای پيش اميدوار باشيد که درد کشور در روزگار نسل آينده درمان خواهد شد. ايرانی که ما الآن در آن زندگی می کنيم و يا از قبل آن در اينجا زندگی می کنيم، کشوری است از دست رفته. حال اگر دلتان خواست با علاقمندی به کشورتان بينديشيد، برای آن کشور کار کنيد و بينش و ديد خودتان را عوض کنيد، راه نجاتی متصور است و اگر هم نکنيد، ناچار می نشينيد و از اين بحثهای عينی و ذهنی می کنيد.
۲- چگونه ذهن علائم را به زور تبديل می کند (به زور عريان ملموس)؟!
از لحظه ايکه انسان از نيازهای اساسی پا فراتر نهاد، دو راه بيشتر پيش رو ندارد: يا انديشه بر اثر مبانی بينشی و دستگاه راهنمائی که اختيار دارد، آن علائم را به بيان معنوی و يا فرآورده مادی تبديل می کند.
مثال:
شما غذا ميل می کنيد و می دانيد ترکيب غذای لازم چيست. می دانيد که در غذا چقدر پروتئين، چقدر مواد معدنی، ويتامين و نشاسته بايد باشد. (لااقل اگر دقيق نمی دانيد حدودش را می دانيد). اگر قرار باشد که توليد بشر همين مواد باشند، آيا زمينهائی که الآن هستند برای اينکه بشر از گرسنگی نميرد کمند؟ نه. اما از لحظه ای که انديشه می خواهد خوردن را تابع علائمی کند که قبلاً درمغز ساخته، کمبود مواد غذايی ناگزير می شود. فرض کنيد سيگار را به علامت تشخص و يا به خاطر تفنن و تخدير می کشيد، به هر يک از اين علل هم باشد جنبه تخديری دارد و مورد نياز بدن نيست، چون بدن احتياج به تخدير ندارد و ذهن نياز به تخدير را بوجود می آورد. ناملايماتی می بيند، نمی تواند راه حل منطقی برايش پيدا کند و بر اساس موازنه وجودی به زور تبديل می کند و اين زور را در تخريب خود وديگری بکار می اندازد. تخريب خود يکی از انواع آنست: انواع الکل، مواد مخدر، پرخوری و کم خوری. از اين به بعد اين معنويت است که به ماديت تبديل می شود يعنی شما برای حل يک مشکل درونی، بزور متوسل می شويد: به الکل، و به آن ناراحتی عينيت مادی می دهيد، در جام می و در جام ...
از اينجا به بعد فعاليت انديشه در آن چهار ديواری، در ذهنيات مطلق شده، در مدار بسته مادی - معنوی، آن می شود که هر چه به ذهن می دهند فوری به يک عنصر مادی تبديل می کند. اگر به شخصی که مغزشويی شده و تعليمات فاشيستی ديده است بگوييد « زور» فوری مشتش را گره می کند و اگر بگويي قدرت فوری دو دستش را جلو می آورد. اگر به يک الکليست بگويی خوشی، فوری دستش را به علامت جام شراب پيش می آورد و نيز اگر با يک زنبار، دم از شادی و فرح بزنيد، فوراً می گويد ... و ...
۳- اين مجموعه فعاليتهای تخريبی که ذهن و انديشه هميشه کارش تبديل فوری هر علامتی به يک محصول مادی است: اين همان روان شناسی مورد استفاده جامعه سرمايه داری است در سياست، اقتصاد، سازماندهی اجتماعی و فرهنگ، به ترتيب زير:
۱- در زمينه اقتصاد:
شما از اين کليسا بيرون می رويد تا به خيابان برسيد (اتفاقاً اين کوچه جايش هم هست) اين توليدات را که تماماً اثر تخريبی بر بدن دارند می بينيد. هيچکدام از اينها نيستند که اثر سازنده داشته باشند و مورد استفاده بدن هم نيستند مگر در فعاليتهای تخريبی.
از آنجا تا سر خيابان بعدی برويد و يک فهرستی تهيه کنيد، ببينيد چند تا از کالاهاييکه در اين مغازه ها عرضه می شوند بدرد ساخته شدن بدن می خورند و نيازی از نيازهای بدن را بر می آورند و چند تا از آنها نقش تخريبی بر بدن دارند. اگر نسبت اينطور بود که از هر ۱۰۰ تا ده تای آن سازنده و ۹۰ تا تخريبی بودند، شما شکرگزار باشيد و خيلی هم شکرگزار باشيد که لااقل ۱۰ تا از صد تا بدرد می خورند. سئوال اينجا است که اين کالاها را بر چه اساسی می سازند؟ بر اساس نيازهاييکه برای شما می تراشند. آن نيازهاييکه می تراشند بر چه پايه اند؟ بر پايه مکانيسم کارانديشه اند که آنرا عادت می دهند که هر غير مادی را تنها در ابعاد مادی ارزش بگذارد. البته در اينصورت مواد موجود در جهان کفايت نخواهند کرد، اما جيبهای سرمايه دار پر خواهند شد، چرا؟
برای اينکه اگر قرار بود همه سرمايه ها در نيازهای اساسی بدن از قبيل توليد نان، گوشت، مواد غذايی لازم برای بدن، مسکن، آموزش و پرورش و ... بکار بيفتد و بعد از مدتی اين نيازها برای همه برآورده شوند مازاد سرمايه تکليفش چه می شد؟ و وقتی که اينها همه برای همه برآورده می شد، قيمتش هم پايين می آمد و حال اينکه ما می دانيم اين « تورم» يکی از ابزارهای اساسی استثمار زحمتکشان از سوی سرمايه داران است. اينست که که آن سرمايه دار اول می آيد « ذهنيت» شما را متوجه علائمی می کند طوريکه شما در ماورای اين علائم مادی اساساً نمی توانيد خودتان تخيل کنيد. تماس صحنه تخيل شما را از اين علائم مادی پر می کنند. البته ابزارهايی که بکار می برند تا انسان را خو بدهند و بينش او را از بنياد عوض کنند - طوری که هر معنويتی را بمادی برگرداند - در طول تاريخ يکسان نبوده اند. امروز بوسايلی مجهزند بنام وسايل ارتباط جمعی مثل راديو، تلويزيون، سينما، مجله، کتاب، روزنامه، کليسا و مسجد که تمام اينها کارشان اين است که آنچه را که می توان به اندازه در آورد، به اندازه درآوند و اصلاً تمدنی که اسمش را گذاشته اند تمدن مادی کارش تبديل هر ذهنيتی که داريد به علائم مادی قابل اندازه گيری است. بعد از اينکه اين وسايل را بکار بردند و علائم مادی را برای شما ساختند، شما ديگر بيرون از دايره اين علائم، نمی توانيد امری را تصور کنيد. اين واقعيت را می توانيد امتحان کنيد:
مثلاً اگر ده دفعه يک ساعت را برای شما تبليغ کنند ذهن شما هر وقت بخواهد بيک ساعت مطلوب فکر کند فوراً آن ساعت را به ياد می آورد، چه بخواهد و چه نخواهد. پس ببينيد که حساب کرده اند. اين طور نيست که شما می گوييد اين چيزهاي تبليغاتي که در « مترو» می نويسند کی آنها را می خواند؟ نه، همانطور که رد می شويد نگاه می کنيد و هر وقت هم که آن کالا به ذهن بيايد آن مطلب هم به ذهن می آيد. چون ذهن عادت به آن علائم مادی کرده است.
به اين ترتيب کسی که آن وسايل رادر اختيار دارد قبلاً بينش شما را تغيير داده و ارزش ها را جملگی مادی قابل اندازه گيری کرده است و ا رزش غير قابل اندازه گيری را قبول ندارد و از رسميت انداخته و ضد ارزش و بی اعتبار کرده است. شما اگر بخواهيد بگوييد که من آدم شاد و خوشبختی هستم چه می گوييد؟ اگر از يک غربی بپرسيد که به چه دليل تو می گويي خوشبختی؟ اگر ديديد ۹۹% حرفهايش درباره همان کميّتهای مادی هستند که مصرف می کند بدانيد که قضيه خيلی بيخ دارد! ( بدين ترتيب که در زمينه اقتصاد، روانشناسی از ابزارهای مهم تبديل کردن انسان به يک حيوان مصرف کننده است. برای نمونه: می گويند در ايالات متحده برای اينکه يک واحد کالا بمصرف برسد ۵/۶ دلار خرج تبليغ آن کالا بايد کرد. خوب توجه کرديد؟
اين چنين اقتصادی متناسب با تراکم روزافزون سرمايه است، چون اگر غير از اين باشد توليد برای نيازهای بشر کافی می شود و ديگر زمينه مصرف جديد پيدا نمی گردد. پس اول بايد هر روز برای آنچه از جهت تراکم سرمايه لازم است بازار بسازد که اگر اين بازارها به موقع ساخته نشوند اقتصاد دچار بحران می شود. همانطور که در حال حاضر شده است. در حال حاضر يکی از چشمگيرترين علائم بحران اقتصاد غربی که همه می گويند، اين است که هم تورم وجود دارد و هم رکود. يکی از جهات عمده آن اينست که کالاهای بادوام خريدار ندارند و يا اگر دارند کارشان متناسب با رشد توليد افزايش نمی يابند، چون غالب خانواده ها اين کالاها را دارند. اين کالاها از آن کالاهايی نيستند که هر روز بشود عوضشان کرد، بايد برای اين کالاها بازار تراشيد و تا وقتی اين بازارها پيدا نشوند اين بحران همچنان وجود دارد. اين مسئله زمان ماست که يک دستگاه اقتصادی صنعتی بوجود آمده که نمی تواند مانند اقتصاد سابق تنها روزی يک واحد، دو واحد يا سه واحد بسازد و توليد کند. نخير اين دستگاه بدون انقطاع بايد توليد زنجيره ای ( از يک طرف آهن بگيرد و از طرف ديگر اتومبيل بيرون بدهد) داشته باشد. برای اين اقتصاد، بازار بايد بزور ايجاد کرد. چون بايد بازار برايش بسازند اگر نسازند کارخانه دچار بحران می شود. و ماده اوليه بازار. اين دو بايد باشند وگرنه اقتصاد گرفتار بحران می شود. و برای اينکه آن بازار باشد و اين بحران نباشد، و نيز آن مواد اوليه باشند، البته بايد يک قشونی باشد که توی سر من و تو بزند و انرژی را از ما بگيرد و آهن را از يک افريقائی و مصرف فرآورده ها را هم به زور به ما تحميل کنند تا که ما مصرف کننده فرآورده های آن شويم! اگر غير از اين باشد چرخ اقتصاد پنچر است. سابق می گفتند که نفت مثل گوجه فرنگی و پنير است. همين آقای هويدا می فرمودند و اعليحضرت هم تصديق می کردند! ولی حالا خود اين غريب ها ناچار اقرار کرده اند که بدون نفت تمدنی وجود ندارد. فکر کنيد اگر اين نفت سه ماه نباشد در غرب چه چيز باقی می ماند؟ از اين اقتصاد چه باقی می ماند؟ هيچ چيز. پس ناچار اعليحضرت بايد در آنجا باشد اگر او نباشد ممکن است کس ديگری باشد که بگويد به چه مناسبت، تو غلط کردی، کی گفت تو اين مزخرفات را توليد کنی و ما بابت آن به روز سياه بنشينيم؟ نه، توليد نفرماييد، لازم نکرده سرمايه دارهای شما رشد کنند و پولهايشان را در بانکهای سويس بگذارند. در ۵-۴ سال پيش هم سرمايه داران فرانسه ۸۰ ميليارد دلار در بانکهای سويس پول داشتند خوب اين بانکها و اين پولها را از کجا آورده اند؟ چه لزومی دارد که ما را غارت کنی و هر که هم اعتراض کرد شکنجه دهی و بعد پولها را در بانک های سويس بگذاری؟ ( اين استفاده ها بدون ساز و کار تبديل معنويت به ماديت ممکن نمی شوند).
۲- در مقدمه سخنی دارم با علمای اسلام، بخصوص با آنها که خود را نگران خون جوانها نشان می دهند، در صداقتشان ترديد نمی کنم. می پرسم آيا از اين جمعيت ايران که ۳۵ ميليون نفر هستند چند نفر به عنوان مبارز، چه دست اندرکار مبارزه قهرآميز و چه غير قهرآميز، تا بحال کشته شده اند؟ فرض کنيد ۵ هزار نفر. چند هزار نفر بعنوان هروئينی از بين رفته اند که نه تنها برای وطن خود کمکی نيستند بلکه نيرويی تخريبی هستند که به وسيله تخريب خود جامعهء ما را به تباهی می کشند؟ اگر بخواهيم همان ارقامی را که دربارهء تهران تنها گفته اند بگوييم، ۶ هزار نفر. خوب چرا بفکر آنها نيستند؟ چرا به ياد آنها نيستند؟ اين استفاده ای است که سياست، قدرت سياسی حاکم از مدار بسته مادی - مادی انديشه، که کارش تبديل معنويت به ماديت است می کند. می گويد نشئه، علامتش مادی است و در چيست؟ در هروئين، بکش بب&