سير انديشه سياسی در سه قاره

 

 

نویسنده : ابوالحسن بنی صدر

 

 

 

چاپ اول : تيرماه 1367

انتشارات انقلاب اسلامی

 

 


تنظیم برای سایت : انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مقدمه

بخش اول:

 

سير انديشه سياسی در سه قاره

1-     ناسيوناليسم غرب بمثابه انديشه و بازتاب آن در جامعه های ديگر (پيش از تجربه):

2-     ديناميک های روابط سلطه گر - زير سلطه و تحول ناسيوناليسم

 

ديناميک های بيانگر روابط سلطه گر -  زير سلطه

ديناميک ادغام

ديناميک تلاشی

ديناميک توسعه در مکان و زمان

ديناميک قهر

ديناميک نابرابری

ديناميک وجدان ملی و وجدان جهانی

ديناميک انقلاب

ب- تحول ناسيوناليسم در جامعه های زير سلطه

ب - 1 - ناسيوناليسم انطباق طلب

 

کارنامه ناسيوناليسم انطباق طلب

در وجه سياسی

در وجه اقتصادی

در وجه اجتماعی

 

در وجه فرهنگی

در رابطه با فرهنگ مسلط

در رابطه با فرهنگ خودی

 

ناسيوناليسم انطباق طلب چپ

ب- 2- ناسيوناليسم مقاومت

1- ناسيوناليسم مقاومت طلب ليبرال

2- ناسيوناليسم مقاومت طلب چپ

از ملی کردن نفت تا انقلاب

سلطه کدام است و استقلال چيست؟

آيا در رابطه سلطه گر - زير سلطه احتمال تغييرساختهای اجتماعی بسود زحمتکشان وجود دارد؟

آزادی چيست؟

فرهنگ چيست؟ تجدد فرهنگی و رابطه آن با فرهنگ و هويت ملی چيست؟

 

سه راه حل رشد

مقدمه قسمت دوم

 

تقسيم بين المللی کارو راه حل بحران رشد

شکستهای تلخ نظم جديد اقتصاد جهانی و «ماورای مليت اقتصادی»

1-     تأسيس حقوقی نظم جديد اقتصاد جهانی

2-     مبانی و منابع نظم جديد اقتصاد جهانی

3-     انفجار نظم جديد

4-     اتفاق آراء درباره قرارداد جديد اجتماعی

 

مليت اقتصادی و ماورای مليت اقتصادی

مليت اقتصادی

ماورای مليت اقتصادی

 

ايجاد جامعه اقتصادی شمال و جنوب، راهی برای رشد؟

تکوين سياسی جهانی راهی برای رشد

سه تجربه شکست خورده

ماوراء ملی ها و دولتهای زير سلطه

ضرورت سياسی جهانی

 

آيا با وجود شرکتهای چند مليتی، استقلال اقتصادی معنای خود را از دست داده است؟:

تصاحب چند مليتی ها

 

اخطار به روسيه و امريکا

معانی سياسی اين اقدام

چون مردم نادانند پس هسته عقلانی شعار « ما پيش از آنکه مسلمان باشيم ايرانی هستيم».

اگر امريکا و روسيه هنوز از تجربه درس نگرفته اند بدانند

 

نادانی مردم، ايرانيت، ولايت

ايرانيت در چيست؟

هسته عقلانی پندار « مردم نادانند»؟

 

 

 

 

هو

 

یادﺁوریها بمناسبت انتشار « سیر اندیشه سیاسی در سه قاره » ، برای بار دوم، بعد از نزدیک به ربع قرن از زمان تحریر ﺁن :

 

1 -  دوام زندگی یک اثر ربط مستقیم دارد با دوام امور واقع و مسائلی که موضوع مطالعه در ﺁن اثر هستند . اما این ربط کافی برای ادامه حیات یک تحقیق نیست .  می باید شناسائی موضوع مطالعه دقیق و تعریفها روشن و روش و راه حل های پیشنهاد شده ، اگر نه کامل، نزدیک به کامل باشند . چنانکه  در جریان رشد، کمال بجویند و دیر بپایند . و، هنوز،

2 مطالعه از قید و بندهای گوناگون رها ، یعنی  الف از تناقضها خالی  و ب از ابهامها خالی و ج از  ملاحظه قدرت خالی و د از تبعیض ها خالی ، ه از ظن و گمان خالی  و و از محدودکننده هائی  چون زمان و مکان و مقام و موقعیت و... خالی و ز از ابهامها خالی  باشد . چنانکه امور واقع ، همواره و در همه جا، امور روز و مسئله ها نیز مسائل روز باشند . و هنوز ،

3 -  امور واقع و مسئله ها ، در واقعیتهائی که دارند شناسائی شوند و نه در وجود ذهنی ﺁنها ، خواه ساخته ذهن مطالعه کننده و چه ساخته ذهن کس یا کسان دیگر. چنانکه دلیل وجود و چند و چون واقعیت در خود ﺁن باشد . و هنوز، 

4 -  امور واقع در مجموعه ای که تشکیل می دهند، خود زبان خویش باشند و مسائل نیز ، بنفسه، بیانگر عوامل پدید ﺁورنده و راه حلها هم، خود دلیل صحت خویش باشند و همه کس بتوانند ﺁنها را بکار برند . و هنوز

5   ﺁینده شناسی  قالبی یعنی ریختن واقعیت به قالب و پیش بینی کردن  چند و چون فرﺁورده ای که از قالب بیرون می ﺁید ،  نه  کار علمی است و  نه زمان می تواند  بر صحت ﺁن شهادت دهد . اما هرگاه ذهن مطالعه گر از محدود کننده ها رها باشد و بتواند واقعیت ها را نزدیک به همانها که هستند مشاهده کند ، کار او علمی و علمی که حاصل می کند ، ماندگار می شود .

     برای مثال ، امروز که در ماه اول ششمین سال از قرن بیست و یکم هستیم ، زمان شهادت می دهد از میان مطالعه های روابط سلطه گر زیر سلطه  و شناسائیهایی که از  پویائی های این روابط  بعمل ﺁمده اند، کدامیک واقعیت را همان سان که بوده دیده و وضعیت امروز همان شده است که پویائیهای روابط سلطه گر زیر سلطه می باید ببار  می ﺁورده اند . اگر مطالعه ای جهت یابی های تحولهای  جامعه ها را در روابط سلطه گر زیر سلطه نیک شناسائی کرده باشد، پس به احتمال نزدیک به یقین ، جهتها همانها خواهند ماند .

    و هرگاه مطالعه گر راه و روشی برای بیرون رفتن از روابط مسلط زیر سلطه پیشنهاد کرده باشد و این پیشنهاد، به تجربه درﺁمده و تجربه بر صحت ﺁن گواهی داده باشد، روش و راه حلی  که یافته است ، دیگر،  از میان رفتنی نیست . چنانکه هرگاه محک  تجربه  غش روش را مسلم کرده باشد، روش مرده است و ، دیگر،  زنده کردنی نیست .

      حضور زور و عدم حضور ﺁن در روش و راه حل پیشنهادی ، خود گویای عدم صحت و صحت ﺁنست . زیرا  روشی که به زور می باید بکار برد، حکمی است و نه تجربی . لذا، تجربه پذیر نیست . هدف از بکار بردنش ، رسیدن به قدرت است و نه حل مسئله . برای مثال، روابط مسلط  - زیر سلطه ، رابطه هائی هستند قائم به زور . پس،  بیرون رفتن از این روابط، نیاز به بیرون رفتن از روابط قوا دارد . با ماندن در این روابط، هرگز به استقلال نمی توان دست یافت .

     بدین سان، عمده ترین خاصه های مطالعه علمی و رها از محدود کننده ها را ، کوتاه اما روشن ، در اختیار خواننده گرامی می گذارم تا بدانها ، میزان صحت و دیرپائی این تحقیق و هر تحقیق  دیگری را که مطالعه می کنند، اندازه بگیرند .  امروز که ربع قرن از تحریر این تحقیق می گذرد ، شهادت زمان نیز در اختیار مطالعه کنندگانﺁنست . زمان می گوید ﺁیا روابطه مسلط زیر سلطه در همان جهت ها تحول کرده اند یا خیر ؟ ﺁن زمان، « اتحاد جماهیر روسیه شوروی » بود و اینک نیست . نظام جهانی بر محور دو ابر قدرت از میان رفته است . ﺁیا نظام جهانی بر محور « تنها ابر قدرت جهان » ، امریکا، ساخت می پذیرد ؟  امریکا ، بمثابه تنها ابر قدرت جهان، در سراشیب انحطاط است و یا قدرتی است در حال بزرگ و متمرکز شدن ؟  از مطالعه ها، ﺁن مطالعه پیرامون روابط سلطه گر زیر سلطه علمی است که زمان شهادت دهد پاسخ به پرسشها را صحیح داده است. پس احتمال دارد به این پرسش و ، بطور عمومی، به پرسش  سرانجام روابطه سلطه گر زیر سلطه ، چه خواهد شد ؟  ، نیز،  پاسخ در خور بدهد .

     ربع قرن پیش، تجربه رشد، - رشد بمعنای بیرون رفتن از روابط  مسلط زیر سلطه  و باز و قابل تحول کردن نظام اجتماعی چنانکه بتوان  نیروهای محرکه را در رشد انسان بکار برد -  ، در ایران، به عمل  در می ﺁمد . کودتای خرداد 60 نمی توانست به قصد متوقف کردن تجربه و بازگرداندن ایران به موقعیت زیر سلطه ، انجام نگرفته باشد .  زیرا جز در ﺁن روابط و در این موقعیت، استقرار استبداد در ایران ممکن نبود . اما ﺁن تجربه  موفق بود و از سوی محققانی که در پی تحقیق علمی هستند ، عنوان « تنها تجربه رشد » یافت .  از ﺁن پس، هم مطالعه روابط سلطه گر زیر سلطه رها نشده و به کمال نزدیک گشته است و هم نقد تجربه  به قصد پیراستنش از نقصها ادامه یافته است . بنا بر این ، جامعه امروز ایران ، روش و راه حل رشد را در اختیار دارد .

           ﺁزادی و استقلال و رشد و عدالت اجتماعی به مثابه میزان و این یا ﺁن بیان دین ، امروز نیز ، موضوعهای اصلی  همه جامعه های روی زمین هستند . در تحقیقها یی که  ، در اختیار خواننده امروز هستند، خاطر نشان شده است که تقدم هر یک از  اصول  ﺁزادی و استقلال و رشد و عدالت اجتماعی  ( که میزان است و هدف کردنش انکار کردن ﺁنست ) و دین ، بر یکدیگر، ماندن در استبداد و روابط مسلط  - زیر سلطه با موقعیت زیر سلطه است . زمان شهادت می دهد که در ایران، وطن ما، تمایلهای قدرت پرست همچنان به تقدم بازی مشغولند . چون هدف اصلی ﺁنها قدرت یابی است، تعریف روشنی از اصلی که مقدم می گردانند، بدست نداده اند و نمی دهند . در حقیقت، هرگاه بنا بر تقدم بخشیدن  برای مثال به ﺁزادی باشد، ممکن نیست الف بتوان تعریفی از ﺁزادی بدست داد که مبهم نباشد و ب این تعریف ناقض خود و ناقض تعریفهای استقلال و رشد  نباشد و ج به عمل درﺁوردنی بر  میزان عدالت باشد

     برای مثال، در این روزها ، در روزهای دی ماه 1384 ، زورپرستان از تقدم اسلام بر جمهوریت و بسا تضاد اسلام با جمهوریت  و قائل شدن به اسلام و جمهوریت را شرک می خوانند .  پیش از ﺁن، اسلام را مقدم بر ﺁزادی و استقلال و رشد نیز خوانده بودند . حقوق انسان  هم که در اسلام  زور پرستان نیست . حال از خود بپرسیم، اسلام خالی از ﺁزادی و حقوق انسان ، خالی از استقلال و حقوق ملی جامعه های مسلمان، خالی از ولایت جمهور مردم ( = جمهوریت ) ، خالی از رشد انسان بر میزان داد و وداد،  از چه چیزی جز خشونت و قدرت پرستی می تواند پر باشد ؟ در حقیقت، نبود ﺁزادی بود قدرت ( = زور ) است، نبود حقوق انسان و حقوق ملی ، بود قدرت ( = زور) است  ، نبود ولایت جمهور مردم ، بود  ولایت یک تن بر یک ملت نیست ، بود استبداد فراگیر است .  ﺁلت فعل قدرت خودکامه شدن ﺁن یک تن و تحت زور زندگی کردن جمهور مردم است . چرا که  استعداد رهبری هر موجود زنده ای در خود او است . این استعداد را نمی توان از انسانی بیرون برد و از او سلب کرد . بنا بر این ، ﺁنچه می ماند تابع کردن استعداد رهبری افراد و جمع ﺁنها  است . هرکس به خود زحمت ﺁزمودن بدهد، درجا در می یابد که تنها عامل زور است که می تواند استعداد رهبری او را تابع مقامی در بیرون او کند . پس اختیار مطلق یک تن بر یک ملت ، نیاز به استقرار رابطه زور میان او با ﺁن  ملت دارد . قدرتی ( = زور ) چنین فراگیر که تمام ابعاد زندگی همه افراد را در برگیرد، قدرت نزدیک به مطلقی است که  « ولی امر»  را ﺁلت توقعات خویش می کند . زیرا اگر او نخواهد توقعات قدرت را که، بنا بر سرشت ، زیادت طلب است،  برﺁورد ، بی عمل می شود و اگر بخواهد برابر توقعات قدرت عمل کند، ﺁلت فعلش می شود .  از این رو است که پیروان این نظریه ، بر هر دین و مرامی بوده اند ، ناگزیر شده اند، خشونت را طبیعت انسان بگردانند و دین یا مرام مطلوب خود را در ﺁئین خشونت ناچیز کنند . کتاب « جنگ و جهاد در اسلام » ﺁقای مصباح یزدی  و « النصر بالرعب » ﺁقای خامنه ای و ولایت مطلقه فقیه ﺁقای خمینی ( مساوی است  با بسط ید یک تن ، « فقیه »، بر جان و مال و ناموس همه ) ، پاسخ روشن به این پرسش هستند .

      زورپرستان دیگر بیکار نیستند : چون خود توان بر انداختن رژیم مافیاهای نظامی مالی را ندارند و زمینه ساز حمله نظامی به ایران هستند ، مدعی می شوند استقلال در نیمه اول قرن بیستم ، موضوعیت داشته است اما امروز ندارد . بدین سان، زورپرستانی که دین را وسیله کار کرده اند، جمهوریت را انکار می کنند و زورپرستانی که ﺁزادی را دست ﺁویز کرده اند، استقلال را انکار می کنند . غافل از این که ﺁن ﺁزادی که تحققش به انکار استقلال است، به این دلیل که از استقلال یعنی ﺁزادی جامعه ملی از روابطه سلطه گر زیر سلطه ، خالی است ،  ﺁزادی انسان نیست ، قدرت است که دست نشاندگان می جویند و چیره شدن  ﺁنها است بر دولت و محروم ماندن مردم ایران است از ﺁزادی و حقوق انسان و حقوق ملی .  در حقیقت،  اگر بنای کار بر بیرون ﺁمدن از روابط مسلط زیر سلطه باشد ، استقلال و ﺁزادی با هم باید خواسته شوند و اگر بنا بر ماندن در ﺁن روابط باشد، تکرار دو تجربه ، یکی تجربه پهلوی ها و دیگری تجربه ملاتاریا مافیاهای نظامی مالی ، بیش نخواهد شد . در حقیقت، در روابط مسلط زیر سلطه ، دولت نسبت به جامعه ملی خارجی می شود . و ملت ، در زندگی خود ، هم زندگی اقتصادی و هم زندگی سیاسی و هم زندگی فرهنگی و هم زندگی اجتماعی، وابسته به دولت می شود . افراد چنین ملتی نه ﺁزادی می یابند و نه بمثابه ملت استقلال می جویند و نه می توانند نیروهای محرکه خود را در رشد بر میزان عدالت اجتماعی بکار اندازند .

    بدین قرار، این کتاب، بسان ﺁئینه ، واقعیت های گرایشهای فکری سیاسی را ، نه تنها در زمان تحریر که امروز نیز نشان و پاسخ دقیق و شفافی به این پرسش خواننده خود می دهد : چرا در پی انقلابی که گل را بر گلوله پیروز کرد، استبداد بازگشت و چرا گرایشهای فکری سیاسی  مسیرهای تحولی را در پیش گرفته اند که به ﺁنها هویتی را در واقع، اغتشاش شدید  در هویت بخشیده اند که اینک دارند و هرگاه در همین مسیرها بمانند، چه سرنوشتهائی را پیدا می کنند .

چهارشنبه 21 دی ماه 1384 برابر 11 ژانویه 2006

ابوالحسن بنی صدر 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مقدمه

    همه می پذيرند و آسان که در جهان هستی، از ذره تا کهکشان، هر مجموعه ای درون و برون دارد. همه می پذيرند و آسان که فعاليت حياتی و تحول هر مجموعه به نيروهای محرکه ممکن می گردد. همه می پذيرند و آسان که تنظيم روابط درونی و بيرونی، تنظيم مجراهايی است که اين نيروهای محرکه در آنها جريان می يابند. همه می پذيرند و آسان که هر مجموعه ای تا وقتی می تواند هويت خود را نگاهدارد که بتواند روابط با مجموعه های ديگر را با استمرار با هويت خويش سازگار گرداند.

    اما بسيارند که از ياد می برند، جامعه ای که خو د عضوی از آنند، نيز درون و برونی دارد. روابط درونی و روابط بيرونی دارند. با جامعه های ديگر مبادله می کند و هر جامعه ای می کوشد روابط درونی و بيرونی خود را با ادامه حيات خويش سازگار کند. ادامه حيات در هويت معينی، به تنظيم فعاليت های نيروهای محرکه در روابط درونی و بيرونی ممکن می شود. تا وقتی تدبير منزل پيدا نشود و تدبير روابط با همسايه های نزديک و دور، معين نگردد و تدبير کاربرد نيروهای محرکه ای که در جامعه پديد می آيند و يا از راه مبادله با جامعه های ديگر، تحصيل می شوند، مشخص نشود و اين سه تدبير در راه و رسمی بيان نشوند که اصول با دوام و فروع تحول پذيری داشته باشد، هيچ جامعه ای بوجود نمی آيد.

    تدبير منزل، تنظيم روابط افراد و گروه ها بر يکی از دو بنياد آزادی يا استبداد است. تدبير سياست خارجی، تنظيم روابط با جامعه های ديگر بر بنياد استقلال يا سلطه گری است. تدبير نيروهای محرکه، تنظيم فعاليتهای نيروهای محرکه بر بنياد باز يا بسته نگاهداشتن جامعه است. اين سه تدبير در مرامی با دوام و فروع تحول پذير، بيان می شوند. اين مرام تا عصر ما، دين بود. در اين عصر ايدئولوژيها نيز در کار آمدند. ايدئولوژيها نيز بتدريج که ناگزير شدند هر سه تدبير را در بر بگيرند و اصول پايدار و فروع تحول پذير پيدا کنند، يا در برابر دين رنگ باختند و يا روی به يکسانی با آن آوردند.

     و چون چنين است، چون هيچ جامعه ای بدون اين تدبيرها که در وجه دين بيان می شوند، در وجود نمی آيد، نه جای گريز از برابر واقعيت است، نه جای انکار است و نه می توان هر بيانی را آورد و جايگزين بيانی کرد که راه و رسم ادامه حيات يک جامعه را معين می کند. بيان نيست که اول پيدا می شود. بيان در جريان پيدايش و قوام جامعه پيدا می شود و تحول می پذيرد و قوام پيدا می کند. بسياری از ياد می برند که وقتی جامعه ای در روابط با جامعه ديگر سلطه گر يا زير سلطه می شود، وقتی متناسب با اين رابطه بيرونی، روابط درونيش تغيير می کنند، وقتی در نتيجه اين دو تغيير يا نيروهای محرکه ديگران را می ستاند و يا نيروهای محرکه اش را می ستانند، وجه دين نيز ديگر می شود. و چون يا از اين امر واقع غافل می شوند و يا خود را به غفلت می زنند، دين يا مرام حاکم را آماج حمله های « سهمگين» می کنند. بسا می شود که دين و يا مرام زيرضربات از پا در می آيد و به ظاهر مرامی و يا دينی ديگر در کار می آيد. ايران ما، بخصوص در دو قرن اخير آزمايشگاه اين آزمايش فرساينده نيست؟

    بدين خاطر است که از پيدايش جامعه ها تا اين زمان و تا زمانی که جامعه ها هستند و حتی اگر جامعه ای جهانی تشکيل شود، بحثی که همه جايی و همه زمانی هست و همه جا و همه وقت، بحث روز است، بحث از اين چهار است:

1-     استقلال و سلطه گری

2-     آزادی و استبداد

3-     رشد و از رشد ماندگی

4-     دين يا مرام

     در باستان، آتن دمکراسی را با سلطه گری هم عنان کرد. نظام اجتماعی و چگونگی فعاليت نيروهای محرکه، به سخن ديگر، بسته کردن جامعه و رشد، در دين - فلسفه بيان می شوند. تا وقتی آتن مسلط بود و می توانست ثروتها و استعدادها را بزور  بستاند و بکار اندازد، دمکراسی پاييد. هر بار که بزير سلطه می رفت، دمکراسی را هم از دست می داد. تا وقتی که فيليپ مقدونی و اسکندر و جانشينانش آتن را جزيی از قلمرو خويش گرداندند و دمکراسی آتن نيز بالمره زوال پذيرفت. تجربه روزمره به فيلسوفان و انديشمندان فهماند که سلطه گری، دمکراسی را فاسد می کند و به فساد دمکراسی، موجوديت جامعه بخطر می افتد. اين بود که تفکراتی پيدا شدند و بيانها تدوين و روشها پيشنهاد کردند تا مگر آتن در استقلال، دمکراسی خود را نگه دارد و به يمن رشد، بی نيازی بجويد. سرطان سلطه گری، از راه جنگهای طولانی در سرتاسر جامعه و فرهنگ آتن ريشه دوانده بود. دارو بکار نرفت و بيمار مرد.

    در شرق آتن، ايران تنها کشور و ايرانيان تنها ملتی بودند که در پيدايش و قوام و دوام تاريخی خود، از لحاظ روابط انيرانی، استقلال، سلطه گری، زير سلطه گی، استبداد، آزادی، رشد و از رشد ماندگی و بنا براين تحول دينی کم مانند و احتمالاً بی مانندی را بخود ديده است. احتمالاً بی مانند، زيرا کشور ما موقعيت جغرافيايی و سياسی بيمانندی دارد و در اين موقعيت بی مانند، از عهده کاری برآمده است که پيش از آن از عهده جامعه های ديگر برنيامده بود و آن ادامه حيات در موقعيت سخت اين قلمرو است.

     دليل توانايی اين ملت به ادامه حيات در چهارراه برخوردها، جدايی فرهنگ ملت از فرهنگ دولت بود. اين دو فرهنگ دائم در جدال بوده اند و هستند. تا اين زمان، همواره فرهنگ دولت در فرهنگ ملت محو گرديده است:

     در فرهنگ دولت، از نظر داخلی بنا بر استبداد و از نظر خارجی بنا بر سلطه گری يا سلطه پذيری است. اين فرهنگ از جنبه رشد، تقدم را به رشد قدرت می دهد و در نتيجه دين را متناسب با استبداد و سلطه گری و رشد قدرت، از خود بيگانه می سازد. اين فرهنگ از زور مايه می گيرد.

   در فرهنگ ملت، از نظر داخلی بنا بر آزادی و آشتی و از نظر خارجی بنا بر موازنه عدمی و يا نبود روابط سلطه گری و صلح و تعاون و از لحاظ رشد، تقدم با انسان است. در نتيجه دين در طبيعت خويش بيانگر روشن آن سه اصل و ارائه کننده روشهای متناسب با آنها است. بنياد اين فرهنگ بر موازنة عدمی يا نبود زور است.

   جامعه هايی که از ميان رفته اند، جامعه هايی هستند که فرهنگ دولت، فرهنگی که ترجمان زور است، فرهنگ عمومی گشته و بتدريج جامعه را از پا در آورده است. دمکراسی آتن بدينسان از پا در آمد. امپراطوريها بدينسان راه زوال پيش گرفتند و بسا جامعه هايی که به اين فرهنگ خود سپرده بودند را نيز بزوال کشاندند.

     ايران دوره های انحطاط بخود ديده است. اين دورهايي که در آنها فرهنگ دولت تفوق جسته است. ميهن ما بارها از انحطاط به اعتلا باز آمده است. دوره هايی که در آنها، فرهنگ ملت به جذب و هضم فرهنگ دولت توانا شده است. هيچگاه نشد که فرهنگ قدرت، فرهنگ ملت را تمام و کمال جذب و هضم کند. ايرانيان بدين هنر در ميدان جنگ دائمی که سرزمين ما است، حيات خويش را حفظ کرده اند و ادامه داده اند.

     فرهنگ دولت، در استبداد روی به نمايشگری و بيانگری زور خالص می نهاده و در فساد، تباه می شده است. از اين فرهنگ، در ميهن ما، هيچ جز استمرار فساد همه جانبه بر جا نيست. ساخته های دولت همه از بين رفته اند، زيرا نگهدار نداشته اند. اما آنچه در فرهنگ ملت بوجود آمده، بر جا مانده است.

     بدينقرار هيچ جای شگفتی نيست اگر حماسه استقلال، شاهنامه فردوسی در فرهنگ ايران بوجود می آيد، اگر حماسه انسان، مثنوی مولوی، در فرهنگ ملت ايران پديد می آيد. هر دو حماسه بيانگر بالندگی فرهنگ ملت و در جريان جذب و هضم فرهنگ دولت - دولتی که خارجی نيز بود - پديد آمدند و کار اين جذب و هضم را آسان ساختند.

     تصادفی نيست که در فرهنگ آتن، موازنه وجودی بنياد تفکر فلسفی می شود و فرهنگ ملت و دولت بر اين بنياد يکسانی می جويند و آتن را از درون آماده جذب و هضم در قدرت بيرونی می کنند. در فرهنگ مردم ايران، موازنه عدمی بنياد می شود و ملت ما در شرايطی اينسان دشوار بر جا می ماند. اگر موازنه عدمی، يافته مردم ايران نباشد، بيگمان، ايرانيان در شمار نخستين ملتهايي هستند که به موازنه عدمی پی برده اند و بطور قطع تنها ملتی هستند که در موقعيتی جغرافيايی -  سياسی يگانه، آنرا اساس فرهنگ خويش قرار داده اند. به يمن اين بنياد بوده است که فرهنگ ملت در فرهنگ دولت هضم نشده است. بلکه همواره فرهنگ دولت در فرهنگ ملت به تحليل رفته است.

    در دو قرنی که با انقلاب ايران پايان پذيرفت، ايران به زير سلطه درآمد. قدرتهای نوخاسته از راه استخدام دولت با تمام توان کوشيدند فرهنگ ملت را در فرهنگ دولت به تحليل برند. در اين کار توفيق نيافتند زيرا بنياد فرهنگ ملت با بنياد فرهنگ دولت يکی نبود.

فرهنگ ملت با موقعيت استقامت کرد و انقلاب ايران، آغاز دگرگون شدن رابطه اين دو فرهنگ است. اينبار نوبت به فرهنگ ملت رسيد تا فرهنگ دولت را هضم کند. آينده ا يران در گرو با موفقيت بپايان رسيدن جريان هضم است.

    در پرتو اين امور که در دينها و ايدئولوژيها بنگری، می بينيم بر بنياد يکی از دو موازنه وجودی يا عدمی است که اصول و فروع پيدا کرده اند. هيچ دين و هيچ ايدئولوژی نيست که:

1-     بر يکی از ايندو موازنه بنا نشده باشد.

2-   ميان استقلال و يا سلطه گری، آزادی يا استبداد، برابری (تقدم دادن به رشد انسان) يا نابرابری (تقدم دادن به رشد قدرت) انسانها را از لحاظ رشدپذيری و شرکت در اداره جامعه، انتخاب نکرده باشد. اصل ها و فرع ها که وضع می کند، ترجمان يکی از آن دو بنياد هستند. روشها که پيشنهاد می کند، روشهای زيست در استقلال يا سلطه گری (يا سلطه پذيری) در آزادی يا استبداد، در رشد انسان يا رشد قدرت، هستند.

     بدينخاطر در ايران، دين همواره دو معنای جدا و اغلب متضاد با يکديگر داشته ا&