زن و زناشویی

 

نوشته : ابوالحسن بنى صدر

 

تاریخ انتشار : فروردین 1367

 

چاپ : انتشارات انقلاب اسلامی

 

تنظیم برای سایت از انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 زن و زناشويى‏

 

 1- مقدمه‏

 2- زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

 - تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار

 - اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا

 - قرآن: زن مظهر عشق، كوثر

 3- عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دو بنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين و يا آن معنى را مى‏دهند.

 - فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است‏

 - ناممكن بودند پيدايش عشق ميان زن و مرد

 - شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند.

 

 4- از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

 - زن در روابط دولت و مسيحيت‏

 - قدرت و زن‏

 - تعيين دايره منع‏ها متناسب با توقعات قدرت‏

 - سانسورهاى جنسى و منطق آنها

 - قدرت چيست؟

 

 5- آيا قهرزدايى و قهردوستى ذاتى زن است؟

 - گذار از معنويت به ماديت‏

 - مازوخيسم، نارسيسيسم و كارپذيرى سه خاصه «طبيعى زن»

 - فعل پذيرى‏

 - مازوخيسم‏

 - نارسيسيسم يا عشق بخود

 - فعل پذيرى ، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده اند

 

 6- چهار قاعده قدرت‏

 - قاعده اول‏

 - قاعده دوم‏

 - قاعده سوم‏

 - قاعده چهارم‏

 

 7- آيا تن زن هيستريك و هيسترى آور است؟ آيا موى زن اشعه دارد؟

 - مجموعه استراتژيك اول: هيستريزاسيون تن زن‏

 - مجموعه استراتژيك دوم: موضوع تعليم و تربيت قرار دادن سكس كودك‏

 - مجموعه استراتژيك سوم: اجتماعى كردن رفتارها در قلمرو زاد و ولد

 - مجموعه استراتژيك چهارم: موضوع روانپزشكى شدن التذاد جنسى تباه گر

 

 8- آيا زن متعلق به قدرت است؟

 - نازيسم: زن متعلق به قدرت است‏

 - دو بنياد آزادى‏

 - عشق و آزادى، سكس و قدرت‏

 

 9- نابرابرى مضاعف‏

 - نابرابرى اول، نابرابرى انسان و قدرت است‏

 - نابرابرى دوم، نابرابرى ميان زن و مرد

 - منطق اضداد يا جنگ سكس ها

 - چرا زن قربانى اصلى است‏

 

 10- زن و مرد و طبيعت‏

 - آيا در بيان قرآن، زن همانند طبيعت و كارپذير و مادون است؟

 - زن و طبيعت و توليد كودك و نقش زن و مرد

 - غزالى و فرويد

 - قرآن زن را مزرعه خوانده و نه طبيعت‏

 

 11- حجاب‏

 - برخيز و مگريز

 - چهار راه حل تجربه شده‏

 - اشتراكى كردن سكس‏

 - ليبراليسم جنسى‏

 

 12- حجاب اسلامى‏

 - چه بود و چه شد؟

 - زن در استقلال، توانايى مى‏يابد

 - جلبات چه بود و چه شد

 - جلباب وسيله دفاع زن در برابر بيگانه است‏

 - جلباب، حجاب نيست‏

 - «با رعايت موازين، زن در پوشش آزاد است»

 

 13- راه حل چهارم: عشق در معناى همگرايى در علاقه و عقيده‏

 - گذار از تضاد به توحيد

 - تقدم فرد بر زوج‏

 - ارزش مطلق پيدا كردن من‏

 - تنهايى، از تن دادن به اكراه و اجبار، بهتر است‏

 - عشق در قهر و رنج و هوس كمتر، و عشق در مهر و وفا، بيشتر

 - ميل به محبت‏

 

 14- راه حل چهارم: بنياد موازنه عدمى‏

 1- تفاوت در اصل راهنماى تجربه ها

 2- تفاوتها در روش تجربه‏

 - سكس زور نيست و نبايد در زور، از خود بيگانه گردند.

 - آيا زنان بايد زينت خود را بپوشانند؟

 

 1- ازدواج، تقسيم اجتماعى، كار، ارث‏

 - ازدواج‏

 - تقسيم اجتماعى كار

 - چرا زنان نصف مردان ارث مى‏برند؟

 

 زناشويى در استسلام و اسلام‏

 - اسلام يا استسلام‏

 - الرجال قوامون على نساء

 - اگر زن و مرد بر وفق فضلهاى يكديگر شورا كنند؟

 - رابطه مرد با زن و عشق‏

 - چند زنى و عدالت‏

 - قوام شدن و آرامش بخشيدن، با جفت شدن، بنياد عشق مى‏گردند

 - فضل مادرى و فضل پدرى‏

 - روابط ملى زن و شوهر و آزادى انسانى‏

 - روابط جنسى در زناشويى‏

 - گذار از استسلام به اسلام‏

 

 ******

 

 ضميمه: انتقاد و پاسخ به انتقاد

 

 انتقاد:

  نامه از تويسركان، در حاشيه «زن و زناشويى»

 - زن و مذاهب‏

 - زن و فيلسوفان‏

 - زن و روانكاوى

 - تفاوت زن و مرد

 

 پاسخ به انتقاد:

 الف - منزلت زن در قرآن‏

 - وضع و منزلت زن در قرآن‏

 - در آميزش جنسى قهر چرا در كار آيد

 

 ب - منزلت زن در آغاز اسلام و در دوران پيامبر

 - وضع زن بهنگام پيدايش اسلام‏

 - پيامبر و زنان او

 - كشتار بنى قريظه‏

 - شاهدى كه از راه رسيد

 

 ج - زن در نظريه فرويد

 

 فهرست‏

 

 

 

 

 

 زن و زناشويى‏

 

 چاپ دوم

 

 

 نگارش اين كتاب در فروردين 1365 آغاز و در اسفند 1366 پايان يافت. پيش از چاپ به صورت كتاب، بتدريج در نشريه انقلاب اسلامى در هجرت نشر يافته بود. تا اين زمان 7 شهريور 1373 كه چاپ دوم كتاب در دسترس شما خوانندگان قرار مى‏گيرند، مطالعه پى گرفته شد و حاصل آن، به كتاب افزوده شد.

 

 

 

 

 

 

 مقدمه: گذشته و نقش آن‏

 

 درباره كتابى كه دزديده شد

 

     در روزهائى كه ضد انقلاب درمانده در خارج از كشور از راه جعل تبليغ مى‏كرد بنى صدر گفته است «موى زن برق يا اشعه دارد و...»، عمال ملاتاريا كتابى را با عنوان «جامعه‏شناسى زن و خانواده»، در چاپخانه مى‏ربودند. آن كتاب را ربودند و بردند زيرا نمى‏خواستند جامعه‏شناسى زن در روابط شخصى قدرت و نيز تحريف‏ها و بدتر از آن جعل هايى بر عموم معلوم گردند كه بنام  اسلام درباره شخصيت زن، منزلتهاى او و... رواج داده و بمثابه باور دينى به عنصرى بنيادى از ساخت ذهنى مردم ما بدل ساخته بودند.

     بدينقرار در گرماگرم مبارزه بخاطر حفظ آزادى بدست آمده و دفاع از منزلتها و حقوق انسان  هر سه دسته زورپرست، يك كار را انجام مى‏دادند. هر سه اينجانب را در كوششهايم بخاطر آزادى زن، كه آن را، از شرايط اساسى بيرون آمدن جامعه‏هاى مسلمان  از مدار عقب ماندگى مى‏دانم، سانسور مى‏كردند. توضيح آنكه بازمانده‏هاى رژيم شاه سابق و نيز توتاليترهاى چپ نما به همان تعريف كه شاه از زن مى‏كرد باور دارند: «زن بايد زيبا و فريبا باشد». يعنى زن مظهر شهوت و قهر است. توتاليترهاى مذهبى نيز بنا بر باورى كه از كليساى قرون وسطى اخذ كرده‏اند، زن را مظهر شهوت و قهر مى‏شمارند. بنابراين، گرايش‏هاى زورپرست، بحكم قدرت پرستى، يكى از دو طرز فكر را دارند كه از ديرگاه درباره زن وجود داشته‏اند: زن مظهر شهوت و قهر است. از اينرو جانبداران منزوى كردن اين مظهر شهوت و قهر، كتاب را دزديدند و جانبداران «سكسوپوليتيك» در حد فكر سخيفشان به قلب حقيقت دست زدند و رواج دادند كه بنى صدر گفته است موى زن برق يا اشعه دارد و...

 

      بهر رو، كتابى را كه دزديدند تحقيقى بود كه همسرم عذرا حسينى و اينجانب بانجام برده بوديم. آنها كه كتاب را دزديدند، اينطور تصور كرده بودند كه تا جنگ با متجاوز خارجى و استبداديان داخلى هست، ديگر فرصت تجديد تحقيق و نگارش كتاب دست نخواهد داد و بعد هم كودتا هست و اعدام. در اين تصور، پربخطا نرفته بودند. اگر تاكنون بر از بين بردن اينجانب موفق نشده‏اند، اما سانسورى را برقرار كرده‏اند كه امكان نشر تحقيقى از اينگونه را نمى‏دهد. بارى، اينك فرصتى دست داده است تا كه تحقيق را از نو بعمل بياوريم، اميد كه در بيرون آوردن گذشته از انحصار و پيراستنش از ناراستى، بكارش بريم.

 

 

 گذشته بمثابه انحصارى كه بايد شكست‏

 

      دوستى درباره نوشته اينجانب تحت عنوان «شهادت و عشق» نظرى نوشته و فرستاده است كه اينست:

 

      «... خيلى دلم مى‏خواست كه در عنوان از كلمه "شهادت" صرف نظر مى‏شد و يا مثلاً جاى آن مى‏آمد "ديناميك رشد" يا "سكون و حركت" يا "رمز كمال" يا "داشتن و شدن" و يا حتى از اينها بهتر. آخر اين ملاتاريا كلمه شهادت را خيلى زشت كرده است.

     من بارها جرأت و سماجت و اصرار آقاى بنى صدر را در اعتبار بخشيدن به اسلام تحسين كرده‏ام. آخر اين بى انصافها چيزى از اسلام باقى نگذاشته‏اند كه به آسانى قابل دفاع باشد. در عين حال خدمت آقاى بنى صدر نيز عرض كرده‏ام كه حرفهاى ايشان تازه‏تر، امروزى‏تر و قابل قبول‏تر از آن است كه از گذشته‏هاى دور "رفرانس" يا شاهد بياوريم. بى‏پرده بگويم وقتى مطالب رامى‏خوانم اوج مى‏گيرم و ناگهان رفرانس از ابراهيم و غير او كه مى‏آيد سقوط مى‏كنم. براى من آقاى بنى صدر و امثال ايشان بمراتب باوركردنى‏تر و عينى‏تر و تازه‏تر از داستان ابراهيم و غيره است.»

 

     گريز آشكار از گذشته، بيزارى از آن، ميل شديد به فراموش كردن آن، همان باور به لزوم بستن دفتر گذشته و كنار گذاشتن آن، اينطور نيست؟

     چرا اينطور است. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى ايران مثل درس خوانده‏هاى همه دنياى مسلمان و بلكه مثل درس خوانده‏هاى «دنياى سوم» فريبى را خورده‏اند و هنوز كه هنوز است نتوانسته‏اند خود را از آن فريب برهانند. ملكم خان و ديگر پيشگامان تجدد خواهى، براى اخذ تمدن غرب، كنار گذاشتن گذشته را ضرور شمردند و با اصرار تمام بر آن پاى فشردند. اين پافشارى از جمله عوارضى كه ببار آورد، ايجاد انحصار بر سرمايه فرهنگى، يعنى گذشته بود. تا درس خوانده‏هاى جديد گفتند كارى به خوب و بد گذشته نداريم، درس خوانده‏هاى قديم محكم به اين گذشته چسبيدند و گفتند مال ما. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى جديد راه را وارونه مى‏روند و نتيجه آن يك رشته شكستها است: به فكر ملك خان و تجدد خواهان ديگر نرسيد كه زمان يكى از دلايل صحت يك فكر است. فكرى كه دوام تاريخى مى‏آورد، ميزان صحتش زياد است. بنا بر اين دوام اسلام، آنهم در شرايط غربت، دليل صحتش در اصول و قواعد اساسى است. از اين قاعده غفلت كردند كه زمان دروغ صفر و زمان حقيقت بى نهايت است. خواستند از خاطره تلخ ملتى از رنجهاى گذشته، بهره‏بردارى كنند و ندانستند كه اگر از غرب تقليد مى‏كنند، بايد همان كار را بكنند كه پيشگامان تجدد در غرب كردند.

 

 

 در معناى رنسانس‏

 

     رنسانس بازگشت به گذشته، به سرچشمه، به پاك كردن سرچشمه و جارى كردن آب زلال است. «اومانيست‏هاى غرب»، نه تنها كار را با انكار گذشته آغاز نكردند، بلكه براى انتقاد حال، بسراغ گذشته رفتند. اومانيسم در آغاز جنبشى براى معرفت علمى بر زبان و بازبينى متون بجامانده، بخاطر پاك كردن آنها از تحريف و جعل و آسودن فرهنگ دينى و غير آن، از غيريت و از خودبيگانگى بود. آن انقلاب‏هاى فرهنگى كه از قرن 8 و 9 و بخصوص از قرن 11 ميلادى حلقه‏هاى پيوسته تحول فرهنگى غرب را تشكيل دادند، از رهگذر باز پرداختن به گذشته حاصل شدند. اومانيستها، نخست، انحصار كليسا را برداشتند. در پى آن، گذشته فرهنگى را قابل بررسى و نقد كردند. و آنگاه با آشكار كردن تحريف‏ها و جعل‏ها، فريفتاريها را زدودند. در يك كلام گذشته را فعال و پويا كردند و رنسانسها، همين گذشته‏هاى پويا شدند.

     تجربه رنسانس، تجربه همه انقلابها و هر تحولى است: هر انقلابى نتيجه فعال شدن گذشته است: محمد ،انقلاب اسلامى را با فعال كردن فرهنگ توحيدى، فرهنگ ابراهيمى، به انجام برد... انقلاب مشروطه و انقلاب دوران ساز اسلامى، هر دو، نتيجه فعال شدن گذشته بودند. انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر نيز با فعال كردن گذشته بانجام رسيدند. همانطور كه بدون سرمايه، توليد متصور نيست و سرمايه حاصل كار متراكم شده يا انجام شده در گذشته است كه فعال مى‏شود، همانطور هم، بدون فعال كردن فرهنگ كه مجموعه دست آوردهاى گذشته است، توليد و نوسازى و رشد فرهنگى غيرممكن مى‏شود. از بد حادثه، ماركسيستهاى ما نيز ماركس را وارونه خواندند. توضيح آنكه ماركس سرمايه را كار متراكم مى‏شمرد و تحول را ديالكتيكى مى‏داند. با سرمايه دشمنى ندارد. با سرمايه دارى سر ستيز دارد و فعال كردن هر چه بيشتر سرمايه را شرط ضرور تغيير زيربنايى، يعنى همان رابطه با سرمايه، و تغييرهاى روبنايى مى‏شمارد. ماركسيستهاى «دنياى سوم» بخاطر غرب زدگى فرهنگى، يعنى نفى مطلق گذشته، دشمنى با سرمايه را جاى دشمنى با سرمايه‏دارى نشاندند. نتيجه اين شده است كه درس خوانده‏هاى داراى ديدگاه «چپ» يا «راست»، مطلقاً مخالف هرگونه فعال كردن گذشته‏اند.

      اين ركود اجتماعى كه قربانى اول آن درس خوانده‏هاى جديد و روشنفكرهاى جديد هستند، از جمله بدليل اين بريدگى لجوجانه با گذشته است. بجاى آنكه گذشته ر ا فعال كنيم و رشد را ممكن بسازيم، يا از گذشته بريده و خود عامل تخريب شده‏ايم و يا در گذشته مانده‏ايم و به «داشته‏ها» دل خوش كرده‏ايم.

      پهلوى ايسم، 14 قرن اسلامى را نفى مى‏كرد و مى‏خواست عناصرى از گذشته پيش از اسلام را فعال گرداند و قربانى شد. زيرا، از راه نادانى، انحصار 14 قرن تاريخ ملتى را بدست درس خوانده‏هاى قديم داد. پس از سرنگونى نيز، عبرت نگرفت. زيرا براى  مثال همين قلب حقيقتى كه درباره اشعه يا برق موى زن كرده‏اند و به اينجانب  نسبت داده‏اند، بر پايه ترس از گذشته و زن را مظهر شهوت و مرگ دانستن، ساخته‏اند: اين جعل، نه تنها از ابراز طرز فكرشان درباره زن است، بلكه ترجمان ترسى است كه درس خوانده‏هاى جديد از گذشته دارند. همانطور كه آقاى بختيار تبليغ مى‏كند، با اين جعل‏ها، مى‏خواهند بباورانند كه بنى‏صدر و همه آنهايى كه مى‏كوشند گذشته را فعال كنند، آخوندهاى بدون عمامه و هواخواه گذشته‏اند. جماعت روشنفكرتاريا از شكست شگرفش عبرت نمى‏گيرد و همچنان با لجاجتى كه بيانگر جهل مركب اين جماعت است، مى‏كوشد تا كه انحصار گذشته در دست ملاتاريا بيرون نيايد و خود در عين حال قربانى و عامل تخريب و مانع رشد و تحول بماند!!

 

 

 فعال كردن گذشته، ستايش گذشته نيست‏

 

      زمينه بيزارى و گريز از گذشته اين واقعيت بوده و هست كه جامعه‏هاى ما عقب مانده و بزير سلطه پيش رفته‏ها درآمده‏اند. تجدد خواهى كه فريب طرز فكر غالب بر غرب را خورده بودند و جانبدار تشبه جويى فرهنگى شده بودند، عامل عقب افتادگى را همين گذشته فرهنگى مى‏دانستند. راهى كه تشبه‏جويى پيش پايشان مى‏گذاشت، انتقاد و فعال كردن گذشته نبود. نفى گذشته در خوبى‏ها و بديهايشان بود. زيرا اخذ تمدن غربى، بدون عريان شدن از پوشش فرهنگى خودى، بنظرشان ممكن نمى‏رسيد. راهى كه رفتند در همه جا به شكست كامل انجاميد. بدتر، راهى كه رفتند، سدى در برابر تحول مطلوب جامعه‏هاى ما گشت و نتيجه‏اش بقاى در گذشته شد:

      گذشته زمينه اصلى مبارزه بر سر قدرت گشت. در كشور خود ما، پهلوى ايسم، گذشته پيش از اسلام را تكيه گاه خويش ساخته بود و به ستايش آن مى‏پرداخت و آن بخش از روحانيت كه در صحنه مبارزه بر سر قدرت بود، گذشته پيش از اسلام را نفى مى‏كرد و به ستايش گذشته «اسلامى» سرگرم مى‏شد. و هنوز نيز همين  كار را مى‏كند. روشنفكرانى كه بنا را بر نفى گذشته، گذاشته بودند، نمى‏توانستند با جامعه رابطه و گفتگو برقرار كنند. سانسور كنندگان تنها بنيادمداران، يعنى كسانى نبودند كه بنيادهاى سياسى و دينى و تربيتى را در اختيار داشتند. دستگاه سانسور در ذهن «روشنفكر» كار گذاشته شده بود. گذشته را نفى مى‏كرد. در نتيجه، زبانش بيگانه بود. زبان بيگانه‏اى كه ترجمه كردنى نيز نبود. نتيجه اين شد كه جامعه، طى يك قرن و نيم، نه تنها فرصت پيش آمدن را از دست داد، بلكه دست كم 5 قرن واپس رفت. يعنى فاصله‏اش از پيشرفتهاها، 5 قرن شد.

     اينك با آنكه نتيجه راه عوضى كه رفته‏ايم، اين شده است كه جامعه‏هاى ما حداقل 5 قرن عقب افتاده‏اند، بايد وقت آن رسيده باشد كه كلاه خود را قاضى كنيم و از خود بپرسيم چه بايدمان كرد.

      هم به ظاهر، هم به باطن، راهى جز اين نيست كه واقعيت را بپذيريم: ما عقب افتاده‏ايم. ساختهاى فرهنگى و در نتيجه آن، طرز فكر و طرز رفتار ما، عقب مانده است. براى رشد بايد ساختها و رفتارها را تغيير داد و اينكار يك راه بيشتر ندارد: آن ماندن در گذشته و گذشته ستايى و اين ماندن در باور 150 سال پيش و نفى گذشته را بايد بكنار بگذاريم و به انتقاد گذشته روى بياوريم. انتقاد نه ستايش و نه نفى است. جدا كردن درست از نادرست، و بدان، تغيير ساختهاى ذهنى جامعه است. بايد  انحصار را بشكنيم و از انزوا بدرآييم:

      گرچه كار درست را اومانيستها، طى 12 قرن، انجام دادند و ما راهى وارونه با راه آنها رفتيم و به بن بست رسيديم، اما اينك در موقعيت اومانيستهاى قرون گذشته نيستيم. زيرا ما خود مى‏گوييم كه جامعه ما دست كم 5 قرن عقب است. پس بايد اسباب جهش را فراهم كنيم. يعنى كار 12 قرن آنها را در عمر يك نسل انجام بدهيم:

      جامعه‏اى كه 5 قرن عقب است، يعنى در گذشته‏هاى دور زندگى مى‏كند و عقب‏تر مى‏رود، بايد فرآورده‏هاى فكرى و عناصر فرهنگى در دسترسش قرار بگيرند تا بتواند از راه جهش فرهنگى، خود را به عصر حاضر برساند. بنابراين كار روشنفكر باور داشتن و باور نداشتن به دين و تبليغ له و عليه نيست. كارى بغايت مشكلتر است: روشنفكر چه باور داشته چه نداشته باشد، بايد با كمال بيطرفى، بكار انتقاد و پاكسازى علمى گذشته بپردازد. يعنى حق را از باطل جدا كند. بعنوان مثال:

     يك دليل ديگر دزديدن كتاب از سوى ملاتاريا و قلب حقيقت از سوى روشنفكرتاريا، آن بود كه در انقلاب و به يمن كار پيگير در تدوين انديشه راهنماى انقلاب، باورهاى باطل درباره زن در ذهنيت زنان و مردان سرزمين ما، اعتبار خويش را از دست مى‏دادند. هر دو جناح زورپرست، از پويايى گذشته، در اين زمينه، بشدت وحشت دارند. زيرا خوب مى‏داند كه تغيير ساخت ذهنى و در نتيجه رابطه زن با مرد، جامعه ايران را در جاده رشد شتابگير مى‏اندازد. و اسطوره‏ها و متوليان گذشته را بى اعتبار مى‏گرداند. هر دو دسته از آزادى - و نه بى بندوبارى - زن مى‏ترسند و از سانسور و جعل، مقصودى كه جز نگاه داشتن زن در گذشته ندارند. اما زمان، در پى انقلاب ايران، دست و پا را از زنجير رها كردند و وارد صحنه شدند. و اميد بزرگ به آينده، همين جريان آزاد شدن زنان است كه به يمن انديشه انقلاب و انقلاب و مبارزه بزرگ زنان كشور، آغاز گرفته و پيش مى‏رود. اگر تحقيق در گذشته سبب گشت كه زمان شهادت بدهد، يعنى حق از باطل جدا شود و باطل برود و حق بطور روزافزون جا باز كند، چرا كه اين كار گسترش نيابد؟ چرا در همه زمينه‏ها انجام نگيرد؟ از تصحيح مختصر باور دينى نسبت به زن و منزلتهاى او چه زيان حاصل شد؟ هر چه حاصل شد سود بود. چرا اين تصحيح را كامل نكنيم؟ آن دزديدن كتاب و اين قلب حقيقت ترس سه تمايل زورپرست از مشى جديد، از اين انقلاب فرهنگى، نيست كه آن جهشى را درپى مى‏آورد كه ضرورت عصر است؟ جهشى كه بدون آن، محيط فرهنگى پيدايش و رشد روشنفكران پيشرو و امام ممكن نمى‏گردد؟ در جامعه‏هاى دنياى زير سلطه، روشنفكر تا وقتى با گذشته در قطع رابطه بسر مى‏برد، لامكان است. مثل ماهى مى‏ماند كه از آب بيرون افتاده باشد. از زمانى كه شروع مى‏كند به شناختن و انتقاد كردن گذشته، روشنفكر به معنى صحيح كلمه مى‏گردد و محيط عمل پيدا مى‏كند. فعال مى‏شود و فعال مى‏كند. با فعال كردن گذشته جامعه به جهش فرهنگى توانا مى‏گردد و در پى اين جهش، محيط با رشد عنصر جديد، يعنى روشنفكر متناسب مى‏گردد. بدينقرار در حال حاضر واجبترين كارها، فعال كردن گذشته است، و ا ين كار از راه انتقاد ممكن مى‏شود. ستايش صددرصد و نفى صددرصد، كار را به بن بستى مى‏كشاند كه اينك درس خوانده‏ها قديم و جديد از دو سو به آن رسيده و در آن مانده‏اند.

 

 

 اگر گذشته صددرصد بد بود:

 

      در حال حاضر مى‏دانيم كه رژيم خمينى بخاطر حل مشكلات اقتصادى بر سر كار نيست چرا كه اين مشكلات را بيشتر نيز كرده است. بخاطر استقلال، بخاطر آزادى، نيز، بر سر كار نيامده است. زيرا با استقرار استبداد فراگير، فضاى فرهنگى را بكلى محدود كرده و بسته است. وابستگيها را نيز فزونتر ساخته است. تغيير نقش ايران در اوپك بهترين بيانگر موقعيت وابستگى روزافزون ايران است. و وقتى قيمت نفت از آنچه قبل از انقلاب بود، پايينتر نيز رفته است. پس مجموع كشورهاى نفت خيز وابسته‏تر شده‏اند.

     بخاطر علم پرورى و ترقى خواهى نيز نيست. زيرا دشمنى اين رژيم با علم بر هيچ ايرانى و غير ايرانى پوشيده نيست. پس چرا بر سر جاست؟ از جمله بخاطر ترسها نيست؟ و مهمترين ترسها، ترس از آن نيست كه بدل اين رژيم هويت فرهنگى اين مردم را يكجا در معرض نفى و انكار قرار دهد؟

     بدينقرار، انكار وجود هرگونه خير در اسلام و شر مطلق خواندنش، دست كم دو اثر بوجود آورده است:

      1- اثر اول و اساسى اينكه اگر اسلام صددرصد بد باشد تحول جامعه‏اى كه چهارده قرن با اسلام زندگى كرده است، محال مى‏گردد. تبليغ اين نظر نادرست و خطرناك، متضمن باور به رشد ناپذيرى جامعه ايرانى نيست؟ از اتفاق، به تاريخ كه مراجعه مى‏كنى، مى‏بينى كسانى كه نژاد ايرانى را فاسد شد مى‏انگاشتند،: اسلام را نيز شر مطلق مى‏خواندند!

      2- و چگونه ممكن است ملتى بپذيرد طى چهارده قرن در شر مطلق زيسته است؟ و نپذيرفتن اين امر، بنفسه، به معناى نفى عنصر متجدد از سوى جامعه نيست؟ و اين همان بن بستى نيست كه درس خوانده‏هاى جديد در آنند؟ اما درس خوانده‏هاى قديم كه افزوده‏هاى اين چهارده قرن و انحرافها و جعلها و... را، بجاى اسلام محمد، خير مطلب مى‏شمارند، اينك با وجود قدرت حاكمى كه هستند، در بن بست نيستند؟ ممكن است گفته شود چه كسى اسلام را شر مطلق خوانده است؟ پاسخ اين است كه اولاً بسيارى و ثانياً آنها هم كه مستقيم و بصراحت اسلام را شر مطلق نمى‏خوانند، غيرمستقيم اين كار را مى‏كنند: وقتى مى‏گويند اين سخنان خوب از اينجانب است كه به اسلام نسبت مى‏دهم. وقتى مى‏گويند كه اسلام همين است كه رژيم خمينى عمل مى‏كند. وقتى مى‏گويند...

      و مهمتر از اينها همه، وقتى گذشته را يكجا نفى مى‏كنند، نمى‏دانند كه اين سئوال جا پيدا مى‏كند كه آيا در اسلام يك خوبى نيست؟ آيا كسى از جماعت متعهد حاضر است به اين خوبى اذعان كند؟ اين انكار كه به اشكال مختلف اظهار مى‏شود (رايج‏ترين شكل خوددارى از قبول خوبى‏هاى اسلام) بشرح بالا، مانع بزرگ رشد شتابگير ايران گشته است.

     با توجه به واقعيتهاى بالا، نكات زير را يادآور مى‏شود و اميدوار است، در فراسوى موافقتها و مخالفتهاى سياسى، وجدان به مشكل بزرگ سبب شود كه اين بار فرصت از دست نرود. پيش از اين، دو بار، يكى بعد از انقلاب مشروطه و يكى بعد از كودتاى 28 مرداد، فرصت بدست آمد اما صرف انكار، و باز هم لجوجانه، شد. اينبار فساد رژيم ملاتاريا فرصتى را فراهم آورده است كه مى‏توان آن را براى از بين بردن انحصار و آزاد و فعال كردن گذشته مغتنم شمرد. اسلام همين است كه خمينى مى‏كند و يا چون اسلام را ملاتاريا خراب كرده، ديگر حرفش را نزنيم، دردى را دوا نمى‏كند كه هيچ، يكبار ديگر، فرصت را از دست ما بدر مى‏يبرد. موافقها و مخالفهاى اسلام! بياييد اسلام را همانطور كه هست بشناسيم و بشناسانيم و آن را از دست انحصار چپها بياساييم. اگر اين فرصت را از دست داديم، ممكن است ديگر نتوانيم عقب ماندگى را جبران كنيم‏و ... همه به تلاش برخيزيم و هر كس به فراخور صلاحيت خويش، در فعال كردن گذشته بكوشد. انحصار را بشكنيم مرزها را برداريم و جامعه را با چند جهش فرهنگى آماده ورود به قرن جديد بگردانيم. قرنى كه انقلاب ما، طليعه آن است.

      نكته اول اين: دوست اينجانب و ديگران، با توجه به واقعيتهاى بالا، همانند اينجانب از رفرانس به ابراهيم بايد اوجى تازه بگيرند. زيرا شگفتى و زيبايى بيشتر از اين، كه انديشه توحيدى در چهار و پنج هزار سال پيش از اين، به مرغ انديشه انسانى چون ابراهيم؟، امكان داده باشد تا اين اندازه اوج بگيرد؟

      نكته دوم اين: مهمتر از مهم است كه بدانيد دو خط فكرى از گذشته‏هاى دور تا روزگار ما، با يكديگر در ستيز بوده‏اند: يكى بر موازنه وجودى استوار است و قدرت را اصل مى‏شمارد. اين طرز فكر مبلغ نابرابرها از جمله نابرابرى زن و مرد در خلقت است. زن را تبار شيطان و مظهر شهوت و قهر و تخريب و مرگ مى‏انگارد. ديگرى بر موازنه عدمى بنا شده است و قدرت را اصل نمى‏شمارد. اين طرز فكر زن و مرد را از يك يك گوهر مى‏شمارد و زن را آفريده رحمن و مظهر عشق و زندگى و معلم خطر كردن و ناممكن را ممكن ساختن مى‏داند. اصرار بر قدمت و استمرار انديشه توحيدى، شرط پاك كردن  از آلودگيها و آسودنش از خودبيگانگى‏ها است.

      نكته سوم : در نگارش اين كتاب، شيوه تازه‏اى بكار برده‏ام: هر مسئله را موضوع يك مقاله قرار داده‏ام تا كه مطالعه هر مسئله‏اى به استقلال، ممكن شود.

      و نكته چهارم : خواننده، تنها آن قسمت تحقيق را در اين كتاب خواهد خواند كه درباره زن و زناشويى در قرآن است.

 

 

 

 

 

 زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

 

    پيش از اين، بيان تورات را درباره نقش زن در آلودن آدم به گناه آورديم. به اقتضاى مطالعه تطبيقى و از راه فايده تكرار، بار ديگر، مى‏آوريم:

 

 تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار:

 

      زن يكسره از ماده است و از روح خردمند خدايى در او نيست. در مرد روح خردمند خدايى هست (1). بدينخاطر، حاكميت مرد بر زن مشروع است. چرا كه بر نابرابرى طبيعى ميان اين دو استوار است. بنا بر تورات (2):

 - در مرحله دوم زن  آفريده شد و او مسئول گناه آدم گشت. ميوه ممنوعه رااو به آدم خوراند.

 - در مرحله سوم، زن نفرين شد. خدا به زن گفت: زحمت تو را افزون مى‏كنيم. زحمت باردارى و زاييدن درد، تو را خواهد بود. و از آنجا كه در زن قوه شهوت فعال است، خطاب به او گفت (3): با مار دشمن مى‏شوى. بدينقرار، از زمانى كه در پندار دينى، تضاد اصل شده، زن مظهر شهوت و ويرانگرى گشته و مرد مظهر روح خردمند و خلاقيت و سازندگى شده، مرد حاكم و زن محكوم حكم او گشته است.

      زرتشت كه بنا به روايتى شاگرد و مريد يهوديان تبعيدى به بابل بود، بر آن شد كه خلوص نخستين دين را به آن بازگرداند (4). اما تعليمات او نيز بنوبه خود دچار دگرديسيها گشتند. از پيدايش امپراتورى و حمله اسكندر كه «اوستا را سوازند« (5) و بر روى آن كار آمدن اشكانيان و اوستايى كه روحانيان از خاطر خويش به نگارش در آوردند، تا رسمى شدن دين در امپراطورى ساسانى، تغييرات اجتماعى و از جمله تغييرات در نگرش درباره زن و موقعيتها و حقوق و منزلتهايش، در اوستاها بازتابى گسترده پيدا كردند. زن كه الهه زمين، مظهر عشق و سپنتايا بارور و سازنده بود، شئى گرديد و به ارث برده مى‏شد. با اينحال دچار همان انحطاط نشد كه در تورات بازتاب جسته است. زيرا در آنحال كه شئى تلقى مى‏شد، ناموس نيز بود. مطالعه زن در اوستاى ساسانى و موقعيت نازلش را در دوران ساسانى به بعد مى‏گذاريم. در اينجا زن را از زبان اوستا، همان كه بوده و تقريباً مانده، تعريف مى‏كنيم:

 

 

 اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا:

 

      در ميان امشاسپندان، يكى زن است، او سپنتا آرمتى يا سپنتارمد يا زمين، مظهر آبادانى و سازندگى است. آرمتى خود بمعناى «خدر كامل» است. زمين كه حامل همه چيز است، نيز زن است. آرمتى الها زمين و دختر اهورامزدا و همسر او است. نخستين مرد بر روى زمين كيومرث از زناشويى آن دختر و اين خدا پيدا شد. و او مظهر پاكى و طهارت است. (6)

      زرتشت سپندارمت را نزديك‏تر از ديگر امشاسپندان به اهورامزدا مى‏بيند. دست سپندارمت را بر گردن اهورامزدا حلقه مى‏يابد. از اهورامزدا مى‏پرسد اين آفريده كه به تو چسبيده و اينطور مى‏نمايد كه بسيار دوستش مى‏دارى كيست؟ نه تو از او چشم برمى‏دارى و نه او از تو. نه تو دست از دست او بيرون مى‏آورى و نه او دست از دست تو. اهورامزدا پاسخ مى‏دهد: اوسپندارمت، دختر من، كدبانوى خانه هستى، مادر آفريدگار است.(7)

      او دختر جوان و زيبا، خوش اندام، بلندبال... داراى قوه تشخيص نيك از بد و پراستعداد، اهورامزدا است. او است كه روح نيكان را از پل سينواد عبور مى‏دهد و به بهشت مينوى مى‏برد و روح بدكاران را در تاريكى‏ها سرگردان مى‏سازد.(8)

      سپنتا آرمتى، خوب، بخشنده خوب، با نگاهى همه عشق، آفريده اهورامزدا است.(9)

      سپندارمت كه نگاهى همه عشق دارد، داراى خرد كامل است. يعنى هر آنچه از بدى به او مى‏رسد، او با رضا و بردبارى، تلقى مى‏كند. آفريده‏ها از اويند. روح‏هاى مقدس براى طهارت زمين آفريده شده‏اند: وقتى ديوان، شب هنگام، ناپاكى‏ها را بر زمين مى‏گسترند، روح‏هاى مقدس زمين را از آنها پاك مى‏كنند. (10)

      بدينقرار، گيتى كه در زبان اوستا همان جهان مادى است، از آميزش سپنتامينو با روح خردمند خلاق كه همان اهورامزدا است، با سپنتاآرمتى كه زمين يا مادر آفريدگار است، پديدار گشته است. زن حلقه پيوستگى است ميان ممكن كه گيتى است و ماوراى ممكن (واجب) كه روح خردمند خلاق يا هستى معنوى است. انديشه او كامل، نگاه او همه عشق، و برغم بديها و ناپاكى‏ها كه اهريمن مى‏كوشد او را بدانها بيالايد، پاك مى‏ماند. بخشنده، خلاق و سازنده است.

      مرد نخستين در آخرين 5  روز اسفند ماه از او زاده مى‏شود (11). بدينسان نوروز جشن پيدايش انسان در روى زمين است. بهار گيتى با تولد او همراه و او بهار هستى است. بدينقرار، گيتى بر پاكى و فطرت و در توحيد آفريده شده است. در 3 هزار سال اول كه هستى مينوى (معنوى) است، اهريمن و آفريده هايش هنوز وارد عمل نشده‏اند. در هزار دوم گيتى يا جهان مادى آفريده مى‏شود و اهريمن و اهريمنى‏ها، بر ضد اهورامزدا و آفريده‏هاى او فعال مى‏گردند. اهريمن و آفريده‏هاى او در ذات اين هستى نيستند در بيرون آن قرار مى‏گيرند و  انگرامينو كه روح مخرب است، بويژه در سه هزاره دوم، آنى از ويرانى آفريده‏ها و آبادانى‏هاى اهورامزدا باز نمى‏ايستد (13). مانى (14) و پيش از او قدرت امپراطورى كه دين را به خدمت درآورده بود، تضاد را به درون آفرينش مى‏آورند. اين دوره، دوره انحطاط زن و در نتيجه ايران است.

      ميان موقع اجتماعى زن و ايران و استقلال  و سرورى آن، رابطه علت و معلولى وجود دارد: هر چند تورات بر اوستا اثر مى‏گذارد و در باور عمومى، زن و اژدها، يا مار سه سر، همدم مى‏شوند، اما اين همدمى وقتى است كه زن با بيگانه سر و سر پيدا مى‏كند. از اين زمان ناپاك و همدست اهريمن مى‏شود (15).

      براى ملتى كه شاهد انحطاط امپراطوريهاى پيشين بوده و ارتش او با استفاده از انحطاط زن، بابل را، كه در مستى شهوت خفته بود، تصرف كرده و به امپراطورى و سلطه انيرانيان و بر ايرانيان پايان بخشيده، چه جاى شگفتى كه در زن بمثابه ناموس يا وطن اجتماعى بنگرد و انحطاط او را با انحطاط ميهن، يكى بداند؟

      اين قاعده اجتماعى، از دورترين زمان‏ها تا زمان ما، همچنان معتبر برجا است: ميزان رشد و يا انحطاط هر جامعه‏اى را منزلت و ميزان رشد زنان آن جامعه معين مى‏كنند: ايران دوران اساطيرى و سلطه هزار ساله ضحاك و ايران پايان هخامنشى و روشى كه گفته مى‏شود اسكندر براى دائمى كردن انقياد ايران در پيش گرفت و زنان ايرانى را به همخوابگى يونانيان واداشت و ايران دوران ساسانى كه در آن، موقع و منزلت زن تا بدانحد نزول كرد كه زن ملحق به اشياء شد و در حقوق ساسانى فرزند پسر، مادر را به ارث مى‏برد و انحطاط ايران كه از اواخر صفويه آغاز گرفت و تا انقلاب ايران ادامه يافت و انحطاط عمومى جامعه‏هاى زير سلطه و سياست استعمارگران در اين جامعه‏ها كه بر فاسد كردن زنان بنا شده بود و هست و نيز انحطاط جامعه‏هاى غربى تا بدانجا كه در پى مظهر سكس و شهوت و مصرف گرداندن زن، اين جامعه‏ها حتى از لحاظ ادامه نسل تهديد مى‏شوند، همه واقعيت‏هاى تاريخى از گذشته‏هاى دور تا امروز هستند كه بر درستى قاعده شهادت مى‏دهند.

     بدينخاطر آناهيتا، اله آبها، و مظهر پاكى زن، در نيايش، به ياورى ايرانيان در پاك كردن ايران از سلطه بيگانه خوانده مى‏شود:

      ياورى كن و بر من منت بگذار اين اردوى سورا آناهيتاى نيكوكار و بخشنده تا از هيداهاكا كه سه گردن و سه سر و شش چشم و هزار حس دارد، اين ديو بسيار قوى كه وجودش براى گيتى شوم است، اين قوى‏ترين دروج كه انگرا مينو بر ضد جانداران و بخاطر ويرانى جهان نيكى آفريده را از پا درآورم و دو زن اسير، سوان هاوك و ارناوك كه زيباترين تن‏هاى زنانه را دارند و در زيبايى از شگفتيهاى جهان هستند، رها گردانم.(16)

      آناهيتا اين نيايش را اجابت مى‏كند. ايران در پى قيام كاوه آهنگر و فريدون رها مى‏شود. اين بار نوبت به افراسياب بدكار مى‏رسد. هديه و قربانى‏هاى هر چه پربهاتر تقديم مى‏كنند. و از آناهيتا به زارى مى‏خواهد او را بر آريايى‏ها پيروزى بخشد. آناهيتا نه هديه نه قربانى و نه نيايش او را نمى‏پذيرد (17). پى در پى ايرانيان و تازيان و تورانيان از آناهيتا مى‏خواهند پيروزى را از آن آنان سازد، و همه بار، آناهيتا درخواست ايرانيان را مى‏پذيرد و خواهش تازيان و تورانيان را رد مى‏كند (18):

     در نبرد فريدون با ضحاك، آناهيتا بيارى فريدون مى‏آيد (19): «اردوى سورا آناهيتا با شتاب به يارى من آى. در دم مرا يارى كن...»

     اردوى سورا آناهيتادر شكل دخترى زيبا، با اندامى بسيار زيبا، كمر بسته، پاك و نجيب با خونى زلال...، بيارى آمد. شتابان به سرزمينى كه اهورا آفريده و آن را مقدس و خانه خويش قرار داده (20) بود، سالم، فرود آمد. هديه‏هاى فريدون را پذيرفت و او را يارى كرد و بر ضحاك پيروز گرداند.

      در نبرد با تورانيان، آشاوزدا، او كه يكى از هفت انسان جاودانى است كه در آخر زمان به همراه سوشيانت و به يارى او خواهد آمد، بهنگام حمله تورانيان، با تقديم هديه به الهه زنان، از آناهيتا يارى مى‏جويد. آناهيتا در شكل دخترى زيبا و... بيارى ايرانيان مى‏آيد. از آب مى‏گذرد و در پى عبور، آن را از حركت باز مى‏دارد تا ايرانيان بتوانند عبور كنند و بر دشمن بتازند و پيروز شوند (21). ايران زمين مقدس اهورايى است كه هيچ زمان بى ياور نمى‏ماند (22). ايران زمين دين بهى و آريايى هاست. آناهيتا دين بهى و آريايى‏ها را يارى مى‏رساند:

      كاوى ويشتاسپا، بر كنار نهر فرزداناوا، 100 شتر نر و 1000 گاو نر و 10000 گوسفند هديه مى‏كند و از آناهيتا مى‏خواهد تا او را بر بد دينان پيروز گرداند و جهان را از ناپاكان، اين پرستندگان ديوان، پاك كند آناهيتا هديه او را مى‏پذيرد و دعاى او را اجابت مى‏كند (23).

      برادران، واندارمنى و آرجت - اسپا، به آناهيتا هديه‏هاى بسيار تقديم مى‏كنند تا آنها را بر كاوى ويشتاسب پيروز گرداند و آريايى‏ها را پنجاه، پنجاه و صد صد، هزار هزار، ده هزار ده هزار... كشتار كند. آناهيتا هديه‏هاى او را نمى‏پذيرد و دعايش را اجابت نمى‏كند (24).

      و زن در دو هنگام نازا مى‏شود: آنگاه كه بيگانه با سلطه بر ايران شهر، پرده سياه تاريكى كه اهريمنى است، مى‏كشد و آنزمان كه در پى گناه حق ناشناسى، مشيا و مشيانا رانده مى‏شوند. اين زوج پنجاه سال در نازايى به سر مى‏برند تا... (25)

      بدينقرار، زن نه تنها موجودى باورمند است بلكه منزلت او گره در گره منزلت مستقل ايران، پاكى دين و بهزيستى قوم آرايى دارد. آنچه بر آدمى مى‏رود يا از تقدير است يا از عمل. امور مادى از تقدير و امور مينوى (معنوى) از عمل اوست. زناشويى از تقدير است (26). اما اين تقدير، خود در گرو عمل مرد است. به سخن ديگر تقدير از تدبير پيروى مى‏كند.

      بدينقرار، اوستا به زن در پاسدارى دين و ايرانيت و قوميت و نيز نگهدارى مرد از گمراهى، نقش تعيين كننده‏اى مى‏دهد. پايدارى ايران، خانه يزدان، به پاكى زن، به ماندن او در مقام مظهر عشق، رشد، به دينى و استقلال ايرانيان است. و اين همان قاعده است كه در بالا از آن سخن رفت: تا زنان آزاد نشوند تا جاى خويش را بمثابه مظهر عشق، هنرمند خلاق و رمز استقلال باز نجويند، ايران مستقل و آبادان خواب و خيال و ايران ويران و زير سلطه واقعيتى است كه هم اكنون نيز زير چشم نسل امروز هست.

      بهر رو، در دوران انحطاط، رابه آناهيتا با ايران، با دين بهى، با قوميت، از ياد مى‏رود. او كه مظهر پاكى زن بود او كه زيبايى و فروغ خيره كننده خويش را از عشق مى‏گرفت، همسان آفردوديت مى‏گردد. آفروديت كه الهه زيبايى و شهوت بود و با ژوپيتر از راه شهوت، نيرنگ مى‏باخت (27). بدينسان، در دوران دو امپراطورى رقيب ايران و روم، تمركز قدرت در اين دو امپراطورى، زن را در مظهر شهوت و ويرانگرى و نيرنگ، بانحطاط كشاند. اين انحطاط، انحطاط دو امپراطورى را بهمراه آورد.

 

 

 قرآن: زن مظهر عشق، كوثر:

 

      در دو امپراطورى، تضاد كه بنياد قدرت است، بنياد دين نيز شده بود. هر دوئيتى، رابطه تضاد تلقى مى‏شد. زن و مرد نيز به شرح بالا ضدين مى‏شدند. در دين رسمى ايران كه ديگر گونه پيام زرتشت بود، زمين پست مى‏شد. از زمين پست، ميوه‏هاى عالى مى‏روييد و از زن پست نيز، مرد كه عالى و كامل بود، پديدار مى‏گشت.

      در دو دين يهود و مسيحيت كه قدرتمدار و مدار قدرت مى‏شدند، باور اين مى‏شد كه چون «خدا مرد را در خواب سنگينى فرو برد و يكى از دنده‏هاى او را جدا كرد و از آن، زن را شكل بخشيد»، )28) پس زن از ماده و براى برآوردن نيازهاى مادى مرد كه پست هستند، آفريده شده است.

      بيان قرآن در آفرينش زن بازتاب اصل توحيد است: زن و مرد از يك گوهرند و در آفرينش نابرابرى ندارند. همسر آدم از نفس آدم آفريده مى‏شود تا زوج زن و مرد بيكديگر كمال بجويند. زن براى برآوردن نيازهاى مادى مرد آفريده نشده است. مظهر شهوت نيست. آرامش بخش و مظهر عشق و دوستى است (29):

 

      «و از آيات او اينكه از نفس شما جفت شما را بيافريد تا بدو آرامش جوييد و ميان شما بنا را بر دوستى و رحمت قرار داد. همانا در اينكار آيه هاست براى مردم انديشمند»

 

 زن و مرد متقلابلاً دوست و ولى يكديگرند (30):

 

      «مردان و زنان مؤمن ولى يكديگرند. امر مى‏كنند به معروف  نهى مى‏كنند از منكر و...»

 

      هر يك از زن و مرد را فضلى است (31) و در دوستى و عشق، فضل هاشان در فضلى جامعه تكامل مى‏جويند. اين دو، لباس يكديگرند (32) كنايه از اينكه دو فضلى هستند كه بيكديگر كمال مى‏جويند. پاكيشان به داد و عشقى است كه بنا بر فطرت اساس زناشويى شان است. زن فروغ چشمان مرد با تقوى است (33).

 و نيز در آفرينش زن و مرد برابرند (34).

 

      «شما را از مرد و زن آفريديم و قبيله و ملت قرار داديم تا از يكديگر شناخته گرديد. گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقوى‏ترين شما است»

 

     نه تنها بدنيا آوردن دختر دليل بى مهرى خدا به هيچ پدر و مادرى نيست (35)، بلكه گاه دليل كمال لطف اوست (36).

 

      «همسر عمران به خدا گفت خدايا نذر مى‏كنم فرزندى را كه در شكم دارم در راه تو آزاد كنم از من بپذير. همانا تو شنوا و دانايى. چون فرزند را بدنيا آورد، گفت: خدايا دختر بدنيا آوردم و خدايا تو داناترى كه چرا دختر بدنيا آوردم و دختر مثل پسر نيست. من او را مريم نام نهادم او و فرزندانش را از شر شيطان رانده، به تو سپردم. خدا از او به نيكوتر پذيرشى، پذيرفت و ذكريا را كفيل مريم كرد. هر بار كه ذكريا به نزديك مريم مى‏رفت، پيش روى او روزى مى‏يافت. از مريم مى‏پرسيد اين روزى از كجا براى تو رسيد؟ مريم پاسخ مى‏داد از نزد خدا: «همانا خدا به كسى كه مى‏خواهد روزى مى‏رساند بيحساب..»

 

 و خدا مريم  را مظهر پاكى زنان جهانيان گردانيد (37:

 

      «آنگاه فرشتگان به مريم گفتند  خدا تو را برگزيده زنان جهانيان و پاكى بخشيد».

  

      بدينقرار، بيان قرآن، وارونه بيان تورات است. قرآن همان كار را مى‏كند كه اوستاى نخستين كرده بود: پيام ابراهيم را از ناخالصى‏ها پاك مى‏كند. با اين تفاوت اساسى كه كار رهاسازى پيام توحيد را از غيريت، با تصحيح اصل راهنما آغاز مى‏كند. توحيد را به جاى ثنويت مى‏نشاند. بر اصل توحيد، دوگانگى، چه رسد به تضاد، را از ميان برمى خيزد. زن و مرد در آفرينش برابرى مى‏يابند. زن از غيريت مى‏آسايد. مظهر عشق، مادر پيامبرى و آب حيات، كوثر، مى‏گردد (38).

      اشراف جامعه عرب كه در آن دوران انحطاط عمومى بشريت، در آن دوران انحطاط زن در موقع و منزلهايش، دختران را زنده بگور مى‏كنند، در مقام تحقير خداى محمد مى‏گويند: ما فرزندان پسر داريم و خداى محمد فرزندان دختر دارد (39). قرآن به آنها هشدار مى‏دهد كه از دختران زنده بگور پرسيده خواهد شد كه به كدامين گناه كشته شدند (40). خدا را فرزندى نيست كه نه دختر و نه پسر (41). زادن پسر بر دختر مزيتى ندارد چرا كه هر دو آفريده آفريدگارند (42).

      اينبار بسراغ پيامبر مى‏روند كه او ابتر است زيرا كه فرزند پسر ندارد. پاسخ قرآن اينست (43):

 

      «همانا به تو كوثر بخشيديم پس خدا را درود گو و قربانى كن. نسل بريده، دشمن ژاژ خواى تو است»

      زن، آب زندگى است و جاودانگى هستى بدو است. بدينسان است كه پيام ابراهيم از آلودگى‏ها پاك مى‏گردد. و اين پاك سازى، ضرورت اين زمان است. زمانى كه يكجا اسلام محمد (ص) را نيز از خود بيگانه كرده‏اند و بنام اسلام، زن را مظهر شهوت و ويرانگرى مى‏شمارند. زمانى كه در جاى ديگر و در بحبوحه تمدن، به زن، در محدوده رقابت در مصرف و شهوت و تخريب، آزادى مى‏بخشند.

      مطالعه در موقع و منزلت‏ها و حقوق زن، در جامعه‏هاى امروزى، بايد اهميت تعيين كننده پايه كردن يكى از دو برداشت را روشن كند: زن مظهر عشق و سازندگى يا زن مظهر شهوت و تخريب است.

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- از Aristote ؛  La Politique (سياست ارسطو).

 2- تورات تكوين، آفرينش زن و رانده شدن از بهشت. فصل دوم آيه‏هاى 2 تا 23 و فصل سوم از آيه‏هاى 1 تا 24

 3- تورات، فصل سوم آيه 16

 4- جلد اول اوستا بزبان  فرانسه‏

 5- نگاه كنيد به فصل‏هاى اول و دوم مقدمه جلد اول اوستا به زبان فرانسه و نيز جلد سوم اوستا.

 6- اوستا،ها 12. جلد اول صفحات 125-122

 7- هاوتواداتا يا ازدواج محارم، آپانديس. صفحات 134-125 جلد دوم اوستا به زبان فرانسه.

 8- ونديدا، فلاگرد 19 صفحات 264-263 و صفحات 270-268 همان كتاب‏

 11- يسنا 1، آپانديس صفحه 38 جلد اول اوستا به زبان فرانسه

 12 و 13- ونديدا 20، صفحه 41 جلد 3 اوستا بزبان فرانسه. مترجم و محقق اوستا برآنست كه تاثير انديشه افلاطونى درباره ايده و ماده آشكار است.

 14- بنا بر دو اصل و سه زمان مانى، تاريكى و روشنايى دو طبيعت مطلقاً جدا از يكديگرند. در زمان پيشين هر يك از تاريكى و روشنايى جدا از يكديگر در قلمرو خود بسر مى‏برند. در زمان ميانى تاريكى روشنايى را در بر مى‏گيرد، در او نفوذ مى‏كند و به اندرون او در مى‏آيد. دراين زمان، تاريكى و روشنايى در يكديگر نفوذ كرده، اندرونى يكديگر شده‏اند. در زمان پسين، روشنايى تاريكى را مى‏راند. براى تفصيل از جمله نگاه كنيد به صفحات 88-80   Mani et la Tradition Manicheenneاثر F. Decret

 15- ونديدا فرگرد 18 و زيرنويس‏هاى 59 و 60 صفحه 252 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 16- آبان يشت - يشت 5 صفحات 375-376 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 17- آبان يشت - يشت 5 صفحه 377

 18- آبان يشت - يشت 5 صفحات 381-380

 19- آبان يشت - صفحات 383-381

 20- ونديدا 1 فرگرد 1 تا 15 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 21- آبان يشت - يشت 5 صفحه 385

 22- آبان يشت - يشت 5 صفحات 396-395

 23- آبان يشت - يشت 5 صفحه 392

 24- آبان يشت - يشت 5 صفحه 394

 25- آپانديس - يشت 5 صفحه 399

 26- توضيحات ذيل ونديداد 5 صفحه 44، جلد 3 اوستا به زبان فرانسه‏

 27- آبان يشت - يشت 5 توضيحات صفحه 365 جلد 2

 28- تورات به زبان فرانسه بهشت زمين آيه 21

 29- قرآن سوره روم آيه 21

 30- قرآن سوره توبه آيه 71

 31- قرآن سوره نساء ايه 32

 32- قرآن سوره بقره آيه 187

 33- قرآن سوره فرقان آيه 74

 34- قرآن سوره حجرات آيه 13

 35- قرآن سوره شورى آيه 49

 36- قرآن سوره آل عمران آيه‏هاى 37-35

 37- قرآن سوره آل عمران آيه 42

 38- قرآن سوره كوثر آيه 1

 39- قرآن سوره نجم آيه‏هاى 22-21

 40- قرآن سوره تكوير آيه‏هاى 9-8

 41- قرآن سوره اخلاص ايه 3 و...

 42- قرآن سوره شورى آيه 49

 43- قرآن سوره كوثر

 

 

 

 

عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دوبنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين يا آن معنى را مى‏دهند

 

      چرا تا اين زمان از زن بمثابه اين يا آن مظهر سخنى بميان نبود؟ چرا بجاى طرح دو نظر: زن مظهر عشق و سازندگى و آب حيات، يا، زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ، از «حقوق زن» و رفتارهاى شايسته و ناشايسته، بحث بميان مى‏آورند؟ چرا پيش از اين كسى نمى‏گفت زن در تورات و اوستا و قرآن، اين يا آن مظهر خوانده شده است؟

      اين چراها براى اين نيستند كه اين فكر را القاء كنند كه كار نويسنده را پيش از او كسى نكرد است. اين پرسشها براى جلب توجه باين واقعيت اند كه غرب زده‏هاى جديد و قديم، به زن، از ديد نقش او در قدرت مى‏نگرند. بنابراين، او را از نظرگاه اين نوع قدرت يا آن نوع قدرت، تعريف مى‏كردند و هنوز تعريف مى‏كنند. بدين خاطر، بجاى علت از معلول بحث مى‏كنند. همانطور كه در جامعه‏هاى زير سلطه، وقتى هم اجازه بحث داده مى‏شود، بجاى در اصلى كه آزادى بدان اين يا آن معنى را پيدا مى‏كند، از انواع آزاديها و حدود آن، مى‏كنند.

      بدينقرار، بحث از آزادى و حقوق زن، فرع اين بحث اصلى است: زن كيست؟ اگر زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ باشد، آيا خواستن آزادى براى او، جز درخواست محيط بزرگترى براى او است تا به شهوتها بكشاند. ويران بسازد و بذر مرگ بپاشد؟ و اگر مظهر عشق و سازندگى و حيات باشد، آزادى او در اين نيست كه از جلد شئى جنسى بدرآيد و انسانيت خويش را تمام و كمال باز بيابد؟ و طرح تمدنى نو، طرحى نيست كه در آن، آزادى تحقق پيدا كند؟ و معيار تحقق آزادى، واقعيت پيدا كردن آزادى زن نيست؟

      و از آنجا كه اين مفهوم كه زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ است، از غرب به قلمرو اسلام نفوذ كرده است، بجاست كه بنا بر موقع، خلاصه‏اى از كتابهاى سه متفكر نام آور معاصر را بياورم. دو تن از اين سه را كم و بيش مى‏شناختم. اين دو سيمون دوبوآر و ميشل فوكو بودند. نويسنده سوم اليزابت بادنتر است. سيمون دوبوآر را كه در اين ايام چشم از جهان فروبست و به گفته درست خودش به تاريخ پيوست و با جريان تاريخ پيش مى‏رود، يكبار بر حسب اتفاق ديدم. بسى بجاست بياد بياورم كه او و سارتر دو ركن كميته دفاع از زندانيان سياسى ايران بودند و هر دو در انقلاب ما شريك و سهيم هستند. و با ميشل فوكو كه او نيز عضو كميته بود، در روزهاى انقلاب، باتفاق آقاى سلامتيان جمع مى‏شديم. او مى‏خواست بداند آن فكر قوى كه توانسته است ملتى را يكجا به حركت درآورد و اينحركت به نخستين انقلاب تاريخ بشريت انجاميد كه در آن تمامى يك ملت شركت جستند و گل را بر گلوله پيروز كردند، كدام است؟ او با استوارى تمام از انقلاب ايران حمايت مى‏كرد. در روزهاى پيش از مرگش كه دژخيمان استبداد فراگير، هر روز صد صد اعدام مى‏كردند و مدافعان انقلاب را از كرده خويش پشيمان مى‏ساختند، گفته بود انقلاب ايران پديده بزرگ زمان است و او همچنان آن را از شگفتيهاى تاريخ مى‏داند و بر اين باور است كه مانع استبداد را نيز از سر راه برخواهد داشت.

 بيرون كشيدن جوهر كتابهاى اين سه نويسنده از لحاظ روش ذاتى نيز، سخت بكار مى‏آيد: سيمون دوبوآر كتاب «سكس دوم» را، در دو جلد، بسال 1948، نشر داده است. در آن وقت او و سارتر «پنجه در پنجه خدا داشتند» و به تلفيق اگزيستانسياليسم با ماركسيسم سرگرم بودند. با وجود اين، در اين كتاب، وى نه در پى نفى مطلق مسيحيت مى‏رود و نه آن را چنان كه پندارى وجود ندارد، ناديده مى‏گيرد و نه آن را سراسر عيب و زشتى مى‏انگارد. مى‏كوشد از ديد خود، حق را از ناحق جدا كند. دو نويسنده ديگر نيز با گذشته و دين، همين روش را بكار برده‏اند. كه روش درست براى فعال كردن گذشته و نه بازگشت به گذشته، همين است.

      بهتر اين بود كه در خلاصه كردن اين كتابها، از قدرت كه زن را به شئى جنسى بدل مى‏سازد و زن را مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ تعريف مى‏كند، شروع كنم. اما از آنجا كه اين دو نظر پايه، يكى زن مظهر عشق است و ديگرى زن مظهر هوس است، تازه مى‏نمايند، و بايد ذهنها بدانها خو كنند، كار را از زن مظهر عشق و سازندگى و حيات يا زن مظهر... آغاز مى‏كنم:

 

 

 فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است:

 

     اليزابت بادنتر كتابى نوشته است درباره فقدان عشق واقعى و ضرورت اصل شناختن آن و جايگزين عشقهاى مصنوعى كردنش. عشقهايى كه قدرت جعل مى‏كند تا زن نقش دلخواه او را بازى كند. عنوان كتاب «  est L ,AutreL, un»  است. مى‏نويسد: «جامعه غربى هنوز از فقدان عشق رنج مى‏برد. زيرا در روابط زن با مرد، عشق حضور ندارد: تاريخ زناشويى، تاريخ مبارزه بى سروصداى دو سكس است. كه در سلطه يكى بر ديگرى بيان مى‏شده است. بايد مسيح مى‏آمد و بيان او در كار مى‏آمد تا امور در جاده تغيير مى‏افتادند. مسيح كه پيرو اصل، اين اصل انقلابى، عشق، بود، اعلان كرد كه آمريت پدر بر منافع او نيست كه بنياد مى‏گيرد، بر مصلحت فرزند است كه بايد اساس بجويد. زن، مادر فرزند، برده او نيست، همسر او است. مسيح، با تبليغ مرام عشق به ديگرى، آمريت، هر آمريتى، را مهار كرد. همسرى را تقويت كرد و با تبديل ازدواج به يك قرارداد و عقد خدايى، برابرى ميان دو همسر را باز آورد... پيام مسيح روشن بود: «شوهر و زن برابر بودند، و در برابر فرزندان حقوق و تكاليف همسان مى‏داشتند» (2) اما كليسا كار را وارونه كرد. فقه، زن را از حقوق خويش محروم كرد و عشق را از زناشويى حذف كرد. فقه مسيحى پيام مسيح را رها كرد و بر سه بيان ديگر بنا شد: بيان ارسطو و بيان قدرت در فراگيرى خود و علم كلامى كه بر اين دو بيان استوار مى‏شد و مادونى زن را مشيت خدايى مى‏گرداند (3).

      پيش از آنكه دنبال كار اليزابت بادنتر را پى بگيريم، به سراغ تاريخ تحول روابط جنسى و «سكس دوم» مى‏رويم. چرا كه نويسندگان دو كتاب دلايل ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد را، در انديشه فلسفى يونان، شرح كرده‏اند:

 

 ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد:

 

      «سقراط عشق روح را از عشق تن جدا مى‏كرد. عشق تن را هوس مى‏خواند و بى ارزش و بى اعتبار مى‏گرداند و عشق روح را ارج مى‏نهاد و عشق حقيقى مى‏شمرد. اما عشق حقيقى كدام است؟ عشق حقيقى در جستجوى زيبائيست و، خود، جستجوى زيبايى است. عشقى است كه انديشه را بارور مى‏كند و در انديشه به بار مى‏نشيند. در جستجوى زيبايى فى نفسه است. او در فدر مى‏گويد: عشق در حقيقت طبيعت خويش، در خلوص بى خدشه‏اش، و در «وحدانيت صورت»، در بند تعلقات پست نمى‏ماند و اگر به شئى محبوب دل مى‏بندد، بخاطر پرتو زيبايى است كه بر او تابيده است» (4).

      بدينقرار با «محبوب» بايد بتوان رابطه مغز با مغز برقرار كرد. محبوب بايد صاحب روح خردمند و آزاد و فعال باشد. ميان زن و مرد عشق تن بوجود مى‏آيد اما عشق حقيقى بوجود نمى‏آيد. زيرا بر طبيعت، زن «ناقص عقل» و بنا بر اين پايبند خواهش‏هاى تن است و در نتيجه در كامجويى جنسى، او كارپذير و مرد فعال است. در او پرتوى از زيبايى نيست.

       «يونانى، زن؛ اين زندانى «اندرونى خانه» را؛ در خور عشق نمى‏داند. زيرا او را همسان خود نمى‏يابد. از اينرو به همجنس خويش عشق مى‏ورزد. به اين تصور كه پسران تنى دارند چون تن او آزاد و جايگاه شعور. فرهنگ از روح خردمند است. موجودى كه روح خردمند ندارد، فرهنگ‏پذير نيست. پيدايش عشق ميان با فرهنگ‏ها متصور است. از اينرو عشق به پسر زيبا، پرتوى از عشق به زيبايى فى نفسه است (5).

      «ميان زن و مرد، رابطه اصلى كه طبيعت برقرار كرده، آمريت مرد بر زن است. اين آمريت مشروع است زيرا با بر نابرابرى طبيعى ميان او دو متكى است». از برده كه روح خردمند ندارد تا صاحب خانه هر يك جا و منزلتى دارند كه رابطه ميان آن‏ها را تعيين مى‏كند». (6)

      «زن تجسم ماديت و مرد معرف صورت يعنى انديشه و هوش خردمند است. بگمان ارسطو بگاه باردار شدن زن، مرد به نطفه صورت يا هوش و خرد مى‏بخشد. و از آنجا كه عقل زن ناقص است، مرد نمى‏تواند با او رابطه مغز با مغز برقرار كند. نمى‏تواند با او مشورت كند و به نظر او گوش كند. تنها شأن اخلاقى كه براى زن مى‏شناسد اينست كه بر «مشكل اطاعت كردن، در خود چيره شود». ارسطو با نسبت دادن نقش بنيادى به مرد در ادامه نسل و ادامه حضور روح خلاق در انسان، مرد را از هرگونه قيد تعلق به زن رها مى‏كند و رابطه او را با مرد يك جانبه مى‏سازد: زن از آن مرد است» (7).

 

      زن براى شوهر، مالى در شمار مالهاى ديگر بشمار مى‏رود. منزلت او هيچ با منزلت فرزند كه مال پدر تلقى مى‏شود، تفاوت نمى‏كند. سلطه مرد بر زن تا آنجا شد كه مى‏توانست او را بزند. مى‏توانست گرسنه‏اش بگذارد. مى‏توانست در اختيار مرد ديگرش بنهد تا از او كام بجويد. با توجه به اين واقعيت جهان شمول، اين موقع و منزلت زن، آيه الرجال قوامون على النساء... معناى واقعى خويش را بدست مى‏آورد.

      بهر رو، منزلت «پدر - شوهر»، صاحب، قادر مطلق، از جوهرى نشأت مى‏گيرد كه مرد را از آن سرشته‏اند: او آفريده‏اى است كه خدا روح خردمند خويش را در او نهاده است. بنا براين، «طبيعى» است كه كاملترين آفريده‏ها بر آفريده‏هاى ديگر حكم براند و اين به دو سبب: بخاطر مشابهتش با خدا، بهمان گونه كه «خدا بر آفريده‏ها حكم مى‏راند». و بخاطر مسئوليتهاى سياسى و اقتصادى و قضايى و از راه مشابهش به شاه، بهمان سان كه «شاه بر رعيت حكومت مى‏كند» (8).

      نظريه تجسم، راه را براى نفوذ و تسلط نظر ارسطو بر فقه كليسا گشود. اين نفوذ و تسلط بآنحد شد كه پيام مسيح از ياد رفت و ميان زن و شوهر عشق نكوهيده و بلكه ممنوع گشت.

 

   

 شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند:

 

      اليزابت بادنتر پس از آنكه آيات تورات را در آفرينش زن و مرد و نقش زن را در ارتكاب گناه اوليه مى‏آورد، كارپذيرى زن و فقدان عشق در جامعه‏ها راميوه تلخ مظهر شهوت و هوس و ويرانى و مرگ شناختن زن در تورات مى‏داند. هوس مدارى زن، بضرورت كار پذيرى زن را ايجاب مى‏كند. زيرا حوا بخاطر وسوسه پذيرى در برابر خواهش تن و بخاطر دستخوش هوس شدنش، به سخن ديگر، از راه ضعف هايش، عامل نگونبختى آدم شد. از اينرو، او «ضعيفه» است. فعال شدنشن، فعال شدن هوس و شهوت است كه ويرانى و مرگ را افزون مى‏كند.

      اينك كه بر خواننده ما روشن مى‏شود كه اصطلاح «ضعيفه» از فلسفه ارسطويى به قلمرو دين يهود راه جسته و از دو راه، يكى از راه تورات يونانى شده و ديگرى بطور مستقيم و از راه فلسفه ارسطويى، جاى پيام مسيح را گرفته و به باور دينى بدل شده است، بر او است كه با دقت بيشترى شكل‏گيرى فقه مسيحى - كه بطور قطع همان است كه بفقه اسلامى راه جسته و جاى پيام محمد را برغم بيان روشن قرآن قرار گرفته است - را پى بجويد:

      بعضى از اوليا كليسا تصوير زن را زشت‏تر نيز ساختند. او را به مار كه نمود شيطان وسوسه گر به شمار مى‏رفت، مانند كردند. حوا مظهر بدى گشت. زن از راه سنت يا فتواى كليسا، مظهر بدى و هوس و ويرانى شد و اين سنت پيام مسيح را محو كرد و جاى آن را بگرفت:

      از قرن چهاردهم به اين سو - همزمان با پيدايش نظريه ولايت و استقرار توتاليتاريسم دينى 0 (9) متون فقهى كه در مدارس دينى تدريس مى‏شدند، از قول‏ها و نظرها، همه بر ضد زنان، پر شدند. سن اگوستين زن را اينسان توصيف مى‏كرد:

      حيوانى كه قوى نيست. ثبات رأى ندارد. كينه توز است و زشتى‏ها را مى‏پرورد. منشاء منازعه‏ها و خيانت‏ها و بى عدالتى‏ها است (10).

      براى اينكه زن نتواند دست از پا خطا كند بايد مطلقاً مطيع شوهر باشد «حتى در امور خانه دارى. سخن بنديكتى در اين باره از ابهام خالى است: «اگر زن بخواهد بر خلاف اراده شوهر، امور خانه را اداره كند، مرتكب گناه مى‏شود. زيرا او نبايد بدون اجازه شوهر هيچ كارى انجام دهد. چرا كه به قانون خدايى و بنا بر حقى كه انسان را است، تحت ولايت كامل شوهر است. «او اين ولايت كامل را بر اين ادعا مستند مى‏كند كه «مرد تصوير خدا است و زن تنها تصوير مرد است» (11).

      و اين ادعا از مسيح نبود. از ارسطو بود: بنظر ارسطو زن فاقد هستى خدا يا روح خردمند است. اين نظر لباس دين بخود پوشيد و انكار آن، انكار دين و انكار دين، ارتداد تلقى شد. از اين پس ديگر ارسطو نيز وسيله توجيه بود زيرا كليسا در ولايت نامه‏اى كه بر جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، نيازمند شيطان مجسم بود. و اين شيطان  مجسم زن بود. بدينقرار تمايل كليسا به استبداد فراگير و اين استبداد، سومين عامل انحطاط موقع و منزلت زن بود. وقتى فردوسى از زبان قدرتمندان مى‏گفت:

 زن و اژدها هر دو در  خاك به           جهان پاك از اين هر دو پاك به‏

      همان باورى را بازگو مى‏كرد كه يكى شدن بنياد دين و بنياد سياست، بوجود آورده و بنام دين تحميل كرده بود.

      بهر رو، استبداد فراگير از قديميترين زمان تا زمان ما، به سكس بمثابه يكى از كارآمدترين وسايل نگريسته و در هر توتاليتاريسمى، ولايت رهبرى، سازمان، كليسا، فقيه، دولت و... بر ولايت پدر و شوهر تقدم قطعى داشته است و دارد. كليسا نيز پا بپاى استقرار ولايت استبدادى خويش، عشق روح را ميان زن و شوهر ممكن نمى‏دانست و عشق تن را نيز منع مى‏كرد: جامع مسيحى، جامعه‏اى شد فاقد عشق، زن و شوى بايد دوست هم باشند و بمانند، اما عشق يكديگر نبايد و نمى‏توانند بشوند. اين دوستى و ارتباط ناشى از ضرورت ادامه و تكثير نسل است. بنابراين دوستى و رابطه جنسى بايد پا از حد ضرورت بيرون نگذارد:

      «مردى كه نسبت به زن خود عشق بورزد و در رابطه جنسى، منع‏ها را رعايت نكند، زناكار است (12) و اگر زن بهنگام عمل جنسى، نقش مرده را بازى نكند به شوهر هشدار داده است كه تجسم شيطان و ساحره و افسونگر است» (13). مردى كه گرفتار جاذبه زن مى‏شود، ديگر اراده ندارد نه طرحى براى عمل و نه آينده‏اى مى‏تواند داشته باشد. ديگر شهروند نيست بلكه تنى برده اميال خويش است. ديگر در جامعه نمى‏تواند محلى و موقعى بدست بياورد. ميان شكنجه و لذت سرگردان است. زن افسونگر و ساحره را در او هوس را  بر وظيفه چيره ساخته است. دم و حالى را بر زمان در تداوم خويش يعنى بر حال و آينده غلبه داده و مرد را گرفتار «دام را خوش باش» ساخته است.

      مرد بينوا در جستجوى تصاحب «ديگرى» كه زن است، بجاى اينكه خود بماند، «ديگرى» يعنى زن مى‏شود. عقل، اراده، هوش، سازندگى را از دست مى‏دهد، بى عقل، بى اراده و بازيچه هوس و ويرانگر، زن مى‏گردد» (14).

      جدايى روح از تن، پستى تن و علو روح، منشاء اين از خودبيگانگى دينى گشته است: «مسيحى از خويشتن جدا است، جدايى تن از روح، جدايى هستى مادى از روح خردمند بازتابى جاودانه دارد. از تولد تا مرگ لحظه به لحظه زندگى  انسان بازتاب اين جدايى است. گناه اوليه تن را دشمن روح كرده است. هرگونه دلبستگى به تن بدو گناه است تا پايان قرن 12 علماى دين - به استثناى سن انسلم - در پيروى از سن آگوستين، بر اين باور بودند كه گناه اوليه بنا بر قانون توارث، انتقال مى‏يابد. سن آگوستين مى‏نويسد: التذاذ جنسى گناه است... تن انسانى كه از زناشويى متولد مى‏شود، تنى گناه آلود است...» اجتماع زن و شوهر از آنجا كه از زمان گناه اوليه بدينسو با التذاد همراه است، گناه اوليه را به كودكى كه زاده مى‏شود، منتقل مى‏كند» (15).

      بدينقرار اصرار قرآن به اينكه نوزاد بى گناه و پاك و بر فطرت چشم بدنيا مى‏گشايد، مبارزه با اين باور ضد توحيدى و ضد انسانى است. اصرارش بر آزادى كامل روابط جنسى، ميان زن و شوهر و بيشتر از آن، عبادت تلقى كردن همآغوشى زن و شوهر، مبارزه با اينگونه سانسورهاى جنسى است كه تقريباً همه اديان رعايتشان را لازمه ايمان گردانده بودند. بهنگام بحث از سانسورهاى جنسى، به اين مهم باز مى‏گرديم. به سراغ كتاب سيمون دوبوآر برويم:

      بهر رو، «تمامى اولياء كليسا بر اين باورند و باصرار مى‏گويند كه زن آدم را به گناه كشاند. بايد سخن ترتولين را باز آورد: «اى زن تو درى بروى شيطانى، تو آدم، كسى را كه شيطان جرأت نداشت از جلو بدو حمله آورد، به ارتكاب گناه قانع كردى. بعلت تو بود كه پسر خدا گرفتار مرگ شد. تو همواره بايد سياهپوش و در حجاب بمانى» (16).

      بدينقرار، قرنها است كه انسانيت از حقيقت هستى، يعنى عشق محروم است. مرد زن را تحقير مى‏كند و بنابراين نمى‏تواند بدو عشق بورزد. بقول سيمون دوبوآر، زن، انسان بدنيا مى‏آيد اما «زن مى‏شود». و اين در محيط اجتماعى و بافرهنگى كه مادونى را به او مى‏باوراند (17).

      دو نويسنده زن بيشتر و ميشل فوكو كمتر، محروميت را از لحاظ زن و سرنوشت او مطالعه كرده‏اند حال آنكه محروميت مرد، بهمان اندازه است. زيرا نه تنها مرد از عشق محروم شده است، بلكه با باور به قدرت بمثابه اساس نگرش در خود و «ديگرى» يعنى زن، در واقع عامل قهر و تخريب گشته است. از اينرو است كه قرآن نظرى عكس نظر ارسطو و فقه‏هاى يهودى و مسيحى اظهار مى‏كند: عامل تباهى قدرت است. و بيشتر مرد عامل انحطاط مى‏شود.

      بنابراين اول حقى كه اساس حقوق ديگر است و بايد بخاطر بدست آوردنش مبارزه كرد، حق عشق است. و اين حق به تغيير باورهاى نادرست ممكن مى‏شود. همان سان كه آشكار كردن باور نادرستى كه جانشين پيام مسيح شده بود، سبب شد كه در رنسانس‏ها، زنان بعنوان انسانى كه حق دارد عاشق و معشوق بگردد، منزلت بجويند و اين حق اساس آزادى هايشان بشود.

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- اين كتاب در پاريس و در سه ماه آخر سال 1982 انتشار يافته است. نام نويسنده اليزابت بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان كتاب  L,amour en plusمى‏باشد.

 2- صفحات 37 و 38 كتاب L,amour en plus اثر اليزابت بادنتر

 3- صفحه 40 همان كتاب‏

 4- ميشل فوكو تاريخ روابط جنسى را در سه جلد نوشته است. عنوان عمومى كتاب و اسم ناشر بدينقرارند:

 Michel  Foucaul, Histoire de la sexualite  )ed( Gallimart

 5- صفحه 236 جلد اول كتاب سيمون دوبوآر deuxieme sexe «جنس دوم»

 6- صفحه 40 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

 7- صفحات 103 و 104 جلد اول كتاب «جنس دوم»

 8- صفحه 41 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

 9- نظريه ولايت فقيه را نخستين بار سن اگوستين تدوين كرد كه در آغاز پيرو آراء مانى بود. بنابر اين جاى شگفتى نيست كه زن را عامل گناه و... شمرده باشد. در سال 313، ولايت فقه در مجلس خبرگان طرح شد. از جمله نگاه كنيد به كتابهاى  L,inquisition ou la dictature de la foi اثر  J. Pigleو كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel

 10- اليزابت بادنتر از كتاب سن آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول مى‏كند.

 11- اليزابت بادنتر از كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل مى‏كند.

 12- اليزابت بادنتر از كتاب بنديكتى صفحه 83 نقل مى‏كند

 13- صفحه 226 جلد اول جنس دوم اثر سيمون دوبوآر

 14- صفحه 227 كتاب جنس دوم‏

 15- صفحه 231 و 232 كتاب جنس دوم‏

 16- صفحه 232 كتاب جنس دوم‏

 17- موضوع بحث در بخش چهارم جلد اول كتاب جنس دوم سيمون دوبووار

 

 

 

از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

 

 

      انديشه، باور، رفتار درباره سكس، در جريان تاريخ عرب، دگرگونى‏ها بخود ديده اما خميرمايه بر جا مانده است: زن همان سكس معنى مى‏دهد. با اين تفاوت كه اين بار سكس ديگر مساوى با مرگ نيست، مساوى با حيات است (1).

      چرا زن همچنان مظهر شهوت برجا مانده است؟ بخاطر نقش‏هاى روزافزونى كه در روابط عمومى قوا پيدا كرده است. درست بخاطر همين نقش‏هاى روزافزون، از سويى آزادى جنسى كه در فلسفه يونانى خود دارى از عمل جنسى تعريف مى‏شد (2)، اينكه مفهومى مخالف آن پيدا كرده است. و از جانب ديگر با وجود بيشتر شدن «آزادى جنسى» از آنجا كه رابطه جنسى ترجمان روابط قواست، بر منع‏ها و سانسورهاى جنسى تا بخواهى افزوده شده است تا آنجاكه:

 - عشق از ميان برخاسته، و سكس مدارى، مفهوم عشق را در معناى عمل جنسى خلاصه كرده است.

 - زن هنوز موجود باورمندى تلقى  نمى‏شود.

 - سكس قدرت معنى مى‏شود و بمراتب بيش از گذشته در روابط قوا نقش پيدا كرده و اين نقش همه جانبه، منع‏ها و سانسورهاى بيشمار در روابط جنسى برقرار ساخته است.

      خودكامگى قدرت، جايگزين آزادى انسان گشته و بيش از همه آزادى زن را بمخاطره افكنده است. او را به شئى جنسى و در همان حال به «نيروى كار» بدل ساخته است. حتى عشق مادرى عشقى اجبارى شده است (3).

      بدينقرار تغيير مفهوم سكس و مساوى با حيات شدنش، تغييرى در منزلت بنيادى زن بوجود نياورده است، سهل است، زن را به كالاى جنسى و نيروى كار و آلت روابط بدل گردانده است. چاره كار كدام است؟ اليزابت بادنتر به تازگى كتاب ديگرى تحت عنوان «يكى ديگرى است» نوشته است. در اين كتاب مى‏گويد بى بند و بارى جنسى ميل جنسى را نيز ضعيف گردانده است. نه تنها ميل جنسى رو به كاهش دارد، بلكه بقول كارشناسان جمعيت، ادامه نسل را نيز دچار مشكل مى‏گرداند. بدينسان سكس، در حرف، مساوى حيات اما بواقع مساوى با مرگ مى‏شود. آيا علاج مشكل در ساختن ماشين‏هاى توليد آدم است؟ احتمال مى‏دهند در آينده نزديك زنان از زحمت باردارى و زاييدن بياسايند. تا اين زمان انسان ماشين توليد مى‏كرد و اكنون ماشين انسان توليد مى‏كند. از انسانيت اين انسان ديگر چه مى‏ماند؟

      چاره كار كدام است؟ اين بحران تمدنى سخت كه غرب در آن است، كدام راه حل را پيدا خواهد كرد؟ در قلمرو انديشه جوانه‏هاى نويى سرزده‏اند. اليزابت بادنتر در كتاب تازه‏اش بر آنست كه دو مفهوم پيشين را بايد بكنارى گذاشت و مفهوم جديدى در كار آورد. دو مفهوم پيشين:

 

 - زن ضد مرد است. يا

 - زن تكميل كننده مرد است،

 

 كار را به بن بست كشانده‏اند و راه حل آنست كه بپذيريم كه:

 

 1- زن مظهر عشق و سازندگى است و

 2- در زن مردى هست و در مرد زنى هست و

 3- ميان اين دو اصل، در عين حال بر، همكارى و رقابت است (4).

 

 نويسنده به انديشه توحيدى نزديك و نزديك‏تر مى‏شود. سخن قرآن باز راست از آب در مى‏آيد كه علم به قرآن راه مى‏برد. قرآن چهارده قرن است كه مى‏گويد (5):

 

      «زن مظهر عشق و حيات است» زن از نفس مرد است و زن و مرد از يكديگرند و رابطه آنها بر عشق و داد است و اصل بر مسابقه در علم، در عدالت، در تقوى و در رشد است»

 

 تحول عمومى انديشه و رفتارها را در غرب با تفصيل مختصر بالا پى بجوييم:

 

 

 زن در روابط دولت و مسيحيت‏

 

 

      با بسط قدرت دولت، دامنه قيموميت پدر و شوهر بر زن محدودتر و قلمرو قيمومت دولت بر او واسع‏تر مى‏گشت. جانشين شد روزافزون قدرت دولت، منزلت زن را پست‏تر مى‏ساخت. در حقيقت در درون چهارديوارى خانه، زن موضوع مبارزه قدرت مى‏گشت. بدينخاطر در روابط شخصى قدرت، هر چند كارپذير، اما نقشى تعيين كننده پيدا مى‏كرد.

      از اينرو بود كه زنان و بردگان پيش از مردان «آزاد» به مسيحيت رو مى‏آوردند. در بيان اين دين، مقرراتى كه فشار و تضييق نسبت به زن را ايجاب كند، وجود نداشت. با وجود اين، زنان نمى‏توانستند در مناسك حضور بيابند (6). بدينسان خانه مأمن قدرت زن را در برابر قدرت قدرت مى‏شد و بنياد دين پاسدار او مى‏گشت. زن باورمند، باور نمى‏شد و در باور، تابع دين شوهر بود.

      امپراطورى روم از هم مى‏پاشيد، كليسا جانشين قدرت امپراطورى مى‏شد. حقوق رومى جاى خود را به فقه مسيحى مى‏داد. نظام فئودالى در سرزمين‏هاى مسيحى قوام مى‏گرفت زن نقش تعيين كننده‏اى در انتقال قدرت و تمركز آن بازى مى‏كرد. زن نمى‏توانست مالك زمين بشود زيرا قادر به دفاع از آن نبود. بنابراين، از راه ازدواج، مالكيت از خانواده‏اى به خانواده ديگر منتقل مى‏گشت. از آنجا كه با قدرت جستن يكى و از قدرت افتادن ديگرى، مالكيت‏ها بايد از قدرت ميرنده به قدرت زينده انتقال مى‏يافتند، طلاق و ازدواج مجدد فراوان واقع مى‏شد و كليسا راه «شرعى» يافته بود و اين طلاق‏ها و ازدواج‏ها را امضاء مى‏كرد. اين بار قدرت توتاليتر كليسا جانشين دولت مى‏شد و زن يكى از كارآمدترين عوامل قدرت جديد مى‏گشت. از اينرو كليسا بر دامنه ولايت خود بر زن مى‏افزود. تا آنجا كه مهار او را حتى در بستر زناشويى از دست نمى‏داد (7).

 

 قدرت و زن‏

 

      بتدريج كه كليسا قدرت حاكم و قدرتى فراگير مى‏گشت، سكس را با گناه‏

 و مرگ را مساوى‏تر مى‏گرداند(8). با تحول كليسا و روابطى كه بعنوان قدرت با جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، حقوق كليسا ترجمان اين قدرت مى‏شد و نسبت به زن همان مشابهات حقوق رومى را پيدا مى‏كرد. حقوق نيز تغيير مى‏كرد، اما رابطه قدرت با زن ماهيت خود را از دست نمى‏داد:

      ضابطه اول در تشخيص هويت سكس است (9). بدينسان ميان قدرت و سكس، رابطه منفى برقرار است. قدرت با سكس جز رابطه منفى برقرار نمى‏كند: طرد، امتناع نفى، سد، پنهان كردن و در پرده كردن. قدرت تنها از راه نفى كردن است كه مى‏تواند سكس و لذت را بخدمت درآورد. از اينروست كه علامت‏هاى اوليه شكل‏گيرى هر قدرتى در بيان او نسبت به سكس بروز مى‏كند (10). هر بار كه بنام دين، بنام سازمان، بنام حزب، بنام آرمان، بنام ترقى و... سكس تحت مقررات جديد در مى‏آيد، محدوديت‏هاى پيشين، جاى خود را به محدوديت‏هاى ديگر مى‏سپارند، جدايى‏ها و پيوندها شكل عوض مى‏كنند، قدرتى در حال شكل گرفتن است. وقتى جنبشى به يك بنياد تبديل مى‏شود، يا سازمانى سياسى به يك فرقه سياسى بدل مى‏گردد، تغيير در «ايدئولوژى» خود را، با تغيير بيان خود نسبت به زن، شروع مى‏كند.

      نمودهاى اين رابطه منفى چهارند (11):

 

1-      وضع احكام مبهم و تغييرپذير در باره حلال و حرام‏ها.

 

 توضيح آنكه هيچ قدرتى توانايى وضع قوانين روشن و واضح را كه نيازمند تفسير نباشند، ندارد. سكس تابع نظامى قانونى دو چهره است: مشروع و نامشروع و مجاز و ممنوع. بنابر موقع، جاى مشروع با نامشروع و مجاز با ممنوع تغيير مى‏كند. بدينقرار، نشانه تبديل شدن بيان دينى يا ايدئولوژيك به بيان قدرت، پيدايش اين نظام دو چهره است كه در آن ابهام‏ها، امكان مى‏دهند، بگاه نياز، مشروع نامشروع، و نامشروع، مشروع بگردد.

      روشن سخن آنكه قانون بر قدرت حاكم نمى‏شود. قدرت به بيان خود، قوت قانون را مى‏دهد. از اينرو قانون هرگز نه روشن و نه پايدار است. مهمتر از اين آنكه، يك فوق قانون وجود دارد و آن اختيار مقام قانون گذار يا رهبر يا... است. اين فوق قانون اختيار دارد كه حلال را حرام و حرام را حلا كند و ولايت او بر انسان و «ناموس» و مال مطلق است.

 

 

 2- تعيين دايره منعها متناسب با توقعات قدرت

 

      بيان عمومى قدرت درباره سكس، نفى و منهى است: نزديك مشو، لمس مكن، كام مگير، لذت مبر، از آن حرف مزن، رو پنهان كن، خود را بعنوان سكس از ياد ببر. قانون اصلى كه قدرت درباره سكس به اجرا مى‏گذارد، قانون نفى و نهى است و هدفش آنست كه سكس طبيعت خويش را فراموش كند و در طبيعت قدرت از خود بيگانه بگردد. قدرت سكس را غيرطبيعى مى‏كند. آن را از جنس خود مى‏گرداند. از اينرو، وقتى يك قدرت و طرز فكر توتاليتر زن را ارتقاء مى‏دهد، او را بمنزله تن يا سكس ارتقاء مى‏دهد. تن و سكسى كه قدرت و منزلت «سياسى» جسته است.

      قدرت براى دستيابى به اين مقصود، از توانايى‏هايش در مجازات و تشويق، به حداكثر، استفاده مى‏كند: اگر مى‏خواهى حذف نشوى از ياد مبر كه واقعيت يكى و همان قدرت است. نياز جنسى وقتى معنى مى‏دهد كه ترجمان نياز قدرت باشد. تقدم قدرت، مطلق است. بايد از راه ارضاء توقعات قدرت حاكم، ارضاء جنسى بجويى. بقاى تو، موقعيت تو، در گرو تمكين مطلق تو از قدرت است.

 

 

 3- سانسورهاى جنسى و منطق آنها

 

      منع‏ها و سانسورهاى جنسى، مشكل بزرگ همه جامعه‏هاى امروزاند. در جامعه‏هاى غربى، كه گويا «آزاديها جنسى» حد و مرز نمى‏شناسند، سانسورها و منع‏هاى جنسى بمراتب بيشتر از جامعه‏هاى ديگر شده‏اند، بخاطر نقشى كه قدرت در از خود بيگانه كردن زن در سكس و سكس در قدرت، بازى مى‏كند، بهتر آنست كه در دنباله بحث، ببينيم، آن تعريف عمومى كه انواع گوناگون و اشكال كهنه و نو قدرت را در بر مى‏گيرد، كدام است؟ اين تعريف از قول ميشل  فوكو اينست (12):

 

 

 قدرت چيست؟

 

      مقصود از قدرت، مجموع بنيادها و دستگاههايى نيستند كه تابعيت شهروندان را از دولت معينى تضمين مى‏كنند. مقصود نوعى از انقياد كه، بخلاف قهر، شكل قرار و قاعده‏اى را دارد نيز نيست. و بالاخره نظام عمومى سلطه گر كه گروهى بر ضد گروه ديگرى برقرار كرده باشد و نظام دسيسه در پى گسترش دامنه، تمامى جامعه‏اى را فرا گرفته باشد، نيز نيست. قدرت را بيش از هر چيز، روابط گوناگون زور بايد دانست. روابطى كه در هر جا برقرار مى‏شوند، قائم با لذات هستند و تشكيل دهنده سازمان زور مى‏شوند. قدرت آن نقش است كه از راه مبارزه‏ها و برخوردهاى دائمى، اين روابط را تغيير يا تقويت يا واژگونه مى‏كند. قدرت، گاه، آن تكيه گاه است كه، اين روابط قوا، در يكديگر مى‏يابند و بگونه‏اى، زنجير يا نظامى را بوجود مى‏آورند. و زمانى بعكس، آن تضادها است كه اين رابطه‏ها را مى‏گسلد. و بالاخره قدرت استراتژى هايى است كه در آنها، اين روابط عينيت بدست مى‏آورند و در دستگاه‏هاى دولتى، در تدوين قانون، در هژمونى و تفوق اجتماعى، تبلور مى‏يابند.

      قدرت همه جا حاضر است نه بدانخاطر كه بر همه چيز و همه جا محاط است، بلكه بدان سبب كه از هر جا و همه چيز مى‏آيد. قدرت، در صفت‏هاى دائم تكرارى و در خود بازى سازى، چيزى جز نتيجه مجموعه روابط زور نيست. حاصل زنجيره تحرك‏هاى روابط قواست، كه در عين حال، بهر يك از اين تحرك‏ها دوام و قوام مى‏يابد و به نوبه خود، هر يك از آنها را تثبيت مى‏كند.

      با توجه به اين تعريف، خاصه‏هاى قدرت را مى‏توان عبارت دانست از:

      قدرت چيزى نيست كه بدست آيد، يا از دست ديگرى ربوده شود يا تسهيم گردد. چيزى نيست كه نگاهش بدارى يا بگذارى كه بگريزد. قدرت از نقاط بيشمارى، سرچشمه مى‏گيرد و در بازى روابط نابرابر و متحرك و متحول، جريان مى‏يابد:

 - روابط قدرت نسبت به انواع ديگر روابط (فراگردهاى اقتصادى، روابط آشنايى،: روابط اجتماعى)، خارجى نيست. بلكه ذاتى آنهاست. روابط قدرت، نتايج بلافاصله نابرابرى‏ها و بر هم خوردن تعادل هستند كه در انواع ديگر روابط بوجود مى‏آيند. بنوبه خود، روابط قوا شرائط درونى اين برهم خوردن‏ها و جابجايى‏ها و نابرابرى‏ها را تشكيل مى‏دهند

      قدرت از پايين مى‏آيد يعنى سلطه‏گرها و زير سلطه‏ها زوج زيربنايى ضدين را تشكيل نمى‏دهند، بلكه اين دوگانگى از بالا تا پايين، از بسته‏ترين گروه‏ها تا ژرفاهاى جامعه همه جا، وجود دارد. روابط چند گانه و بسيار گونه قوا كه در دستگاه‏هاى توليد، در خانواده، در گروه‏هاى محدود، در بنيادها شكل مى‏گيرند و نقش بازى مى‏كنند، عامل تعيين كننده تميز و تمايز، زيرى و زبرى، مادونى و مافوقى‏ها هستند... سلطه‏هاى بزرگ نتايج مجموع اين برخوردها و ثمره مجموع روابط قوا هستند كه شكل  آنها از ژرفا تا سيماى جامعه را فرا مى‏گيرد.

 - روابط قوا، در عين حال، ارادى و غيرشخصى هستند. توضيح آنكه قدرت به اجرا در نمى‏آيد مگر اينكه مقاصد شخصى اجراى آن را ايجاب كنند. باين لحاظ ارادى است اما اين بدان معنى نيست كه اجراى قدرت نتيجه تصميم يا انتخاب شخص معنى است. نه ستاد تصميم گيرنده، نه گروه خاص، نه گروه هايى كه دستگاه‏هاى دولتى را مهار مى‏كنند، و نه آنهايى كه تصميم‏هاى اقتصادى بزرگ را مى‏گيرند، مجموعه شبكه قدرت موجود در يك جامعه را اداره و هدايت نمى‏كنند. عقلانيت قدرت را سنجش عقل يك شخص، يك گروه، تشكيل نمى‏دهند. عقلانيت قدرت از مجموعه تاكتيك هايى مايه مى‏گيرد كه در سطوح مختلف در صريح و روشن‏ترين شكل بكار مى‏روند و &