زن و زناشویی

 

نوشته : ابوالحسن بنى صدر

 

تاریخ انتشار : فروردین 1367

 

چاپ : انتشارات انقلاب اسلامی

 

تنظیم برای سایت از انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 زن و زناشويى‏

 

 1- مقدمه‏

 2- زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

 - تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار

 - اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا

 - قرآن: زن مظهر عشق، كوثر

 3- عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دو بنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين و يا آن معنى را مى‏دهند.

 - فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است‏

 - ناممكن بودند پيدايش عشق ميان زن و مرد

 - شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند.

 

 4- از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

 - زن در روابط دولت و مسيحيت‏

 - قدرت و زن‏

 - تعيين دايره منع‏ها متناسب با توقعات قدرت‏

 - سانسورهاى جنسى و منطق آنها

 - قدرت چيست؟

 

 5- آيا قهرزدايى و قهردوستى ذاتى زن است؟

 - گذار از معنويت به ماديت‏

 - مازوخيسم، نارسيسيسم و كارپذيرى سه خاصه «طبيعى زن»

 - فعل پذيرى‏

 - مازوخيسم‏

 - نارسيسيسم يا عشق بخود

 - فعل پذيرى ، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده اند

 

 6- چهار قاعده قدرت‏

 - قاعده اول‏

 - قاعده دوم‏

 - قاعده سوم‏

 - قاعده چهارم‏

 

 7- آيا تن زن هيستريك و هيسترى آور است؟ آيا موى زن اشعه دارد؟

 - مجموعه استراتژيك اول: هيستريزاسيون تن زن‏

 - مجموعه استراتژيك دوم: موضوع تعليم و تربيت قرار دادن سكس كودك‏

 - مجموعه استراتژيك سوم: اجتماعى كردن رفتارها در قلمرو زاد و ولد

 - مجموعه استراتژيك چهارم: موضوع روانپزشكى شدن التذاد جنسى تباه گر

 

 8- آيا زن متعلق به قدرت است؟

 - نازيسم: زن متعلق به قدرت است‏

 - دو بنياد آزادى‏

 - عشق و آزادى، سكس و قدرت‏

 

 9- نابرابرى مضاعف‏

 - نابرابرى اول، نابرابرى انسان و قدرت است‏

 - نابرابرى دوم، نابرابرى ميان زن و مرد

 - منطق اضداد يا جنگ سكس ها

 - چرا زن قربانى اصلى است‏

 

 10- زن و مرد و طبيعت‏

 - آيا در بيان قرآن، زن همانند طبيعت و كارپذير و مادون است؟

 - زن و طبيعت و توليد كودك و نقش زن و مرد

 - غزالى و فرويد

 - قرآن زن را مزرعه خوانده و نه طبيعت‏

 

 11- حجاب‏

 - برخيز و مگريز

 - چهار راه حل تجربه شده‏

 - اشتراكى كردن سكس‏

 - ليبراليسم جنسى‏

 

 12- حجاب اسلامى‏

 - چه بود و چه شد؟

 - زن در استقلال، توانايى مى‏يابد

 - جلبات چه بود و چه شد

 - جلباب وسيله دفاع زن در برابر بيگانه است‏

 - جلباب، حجاب نيست‏

 - «با رعايت موازين، زن در پوشش آزاد است»

 

 13- راه حل چهارم: عشق در معناى همگرايى در علاقه و عقيده‏

 - گذار از تضاد به توحيد

 - تقدم فرد بر زوج‏

 - ارزش مطلق پيدا كردن من‏

 - تنهايى، از تن دادن به اكراه و اجبار، بهتر است‏

 - عشق در قهر و رنج و هوس كمتر، و عشق در مهر و وفا، بيشتر

 - ميل به محبت‏

 

 14- راه حل چهارم: بنياد موازنه عدمى‏

 1- تفاوت در اصل راهنماى تجربه ها

 2- تفاوتها در روش تجربه‏

 - سكس زور نيست و نبايد در زور، از خود بيگانه گردند.

 - آيا زنان بايد زينت خود را بپوشانند؟

 

 1- ازدواج، تقسيم اجتماعى، كار، ارث‏

 - ازدواج‏

 - تقسيم اجتماعى كار

 - چرا زنان نصف مردان ارث مى‏برند؟

 

 زناشويى در استسلام و اسلام‏

 - اسلام يا استسلام‏

 - الرجال قوامون على نساء

 - اگر زن و مرد بر وفق فضلهاى يكديگر شورا كنند؟

 - رابطه مرد با زن و عشق‏

 - چند زنى و عدالت‏

 - قوام شدن و آرامش بخشيدن، با جفت شدن، بنياد عشق مى‏گردند

 - فضل مادرى و فضل پدرى‏

 - روابط ملى زن و شوهر و آزادى انسانى‏

 - روابط جنسى در زناشويى‏

 - گذار از استسلام به اسلام‏

 

 ******

 

 ضميمه: انتقاد و پاسخ به انتقاد

 

 انتقاد:

  نامه از تويسركان، در حاشيه «زن و زناشويى»

 - زن و مذاهب‏

 - زن و فيلسوفان‏

 - زن و روانكاوى

 - تفاوت زن و مرد

 

 پاسخ به انتقاد:

 الف - منزلت زن در قرآن‏

 - وضع و منزلت زن در قرآن‏

 - در آميزش جنسى قهر چرا در كار آيد

 

 ب - منزلت زن در آغاز اسلام و در دوران پيامبر

 - وضع زن بهنگام پيدايش اسلام‏

 - پيامبر و زنان او

 - كشتار بنى قريظه‏

 - شاهدى كه از راه رسيد

 

 ج - زن در نظريه فرويد

 

 فهرست‏

 

 

 

 

 

 زن و زناشويى‏

 

 چاپ دوم

 

 

 نگارش اين كتاب در فروردين 1365 آغاز و در اسفند 1366 پايان يافت. پيش از چاپ به صورت كتاب، بتدريج در نشريه انقلاب اسلامى در هجرت نشر يافته بود. تا اين زمان 7 شهريور 1373 كه چاپ دوم كتاب در دسترس شما خوانندگان قرار مى‏گيرند، مطالعه پى گرفته شد و حاصل آن، به كتاب افزوده شد.

 

 

 

 

 

 

 مقدمه: گذشته و نقش آن‏

 

 درباره كتابى كه دزديده شد

 

     در روزهائى كه ضد انقلاب درمانده در خارج از كشور از راه جعل تبليغ مى‏كرد بنى صدر گفته است «موى زن برق يا اشعه دارد و...»، عمال ملاتاريا كتابى را با عنوان «جامعه‏شناسى زن و خانواده»، در چاپخانه مى‏ربودند. آن كتاب را ربودند و بردند زيرا نمى‏خواستند جامعه‏شناسى زن در روابط شخصى قدرت و نيز تحريف‏ها و بدتر از آن جعل هايى بر عموم معلوم گردند كه بنام  اسلام درباره شخصيت زن، منزلتهاى او و... رواج داده و بمثابه باور دينى به عنصرى بنيادى از ساخت ذهنى مردم ما بدل ساخته بودند.

     بدينقرار در گرماگرم مبارزه بخاطر حفظ آزادى بدست آمده و دفاع از منزلتها و حقوق انسان  هر سه دسته زورپرست، يك كار را انجام مى‏دادند. هر سه اينجانب را در كوششهايم بخاطر آزادى زن، كه آن را، از شرايط اساسى بيرون آمدن جامعه‏هاى مسلمان  از مدار عقب ماندگى مى‏دانم، سانسور مى‏كردند. توضيح آنكه بازمانده‏هاى رژيم شاه سابق و نيز توتاليترهاى چپ نما به همان تعريف كه شاه از زن مى‏كرد باور دارند: «زن بايد زيبا و فريبا باشد». يعنى زن مظهر شهوت و قهر است. توتاليترهاى مذهبى نيز بنا بر باورى كه از كليساى قرون وسطى اخذ كرده‏اند، زن را مظهر شهوت و قهر مى‏شمارند. بنابراين، گرايش‏هاى زورپرست، بحكم قدرت پرستى، يكى از دو طرز فكر را دارند كه از ديرگاه درباره زن وجود داشته‏اند: زن مظهر شهوت و قهر است. از اينرو جانبداران منزوى كردن اين مظهر شهوت و قهر، كتاب را دزديدند و جانبداران «سكسوپوليتيك» در حد فكر سخيفشان به قلب حقيقت دست زدند و رواج دادند كه بنى صدر گفته است موى زن برق يا اشعه دارد و...

 

      بهر رو، كتابى را كه دزديدند تحقيقى بود كه همسرم عذرا حسينى و اينجانب بانجام برده بوديم. آنها كه كتاب را دزديدند، اينطور تصور كرده بودند كه تا جنگ با متجاوز خارجى و استبداديان داخلى هست، ديگر فرصت تجديد تحقيق و نگارش كتاب دست نخواهد داد و بعد هم كودتا هست و اعدام. در اين تصور، پربخطا نرفته بودند. اگر تاكنون بر از بين بردن اينجانب موفق نشده‏اند، اما سانسورى را برقرار كرده‏اند كه امكان نشر تحقيقى از اينگونه را نمى‏دهد. بارى، اينك فرصتى دست داده است تا كه تحقيق را از نو بعمل بياوريم، اميد كه در بيرون آوردن گذشته از انحصار و پيراستنش از ناراستى، بكارش بريم.

 

 

 گذشته بمثابه انحصارى كه بايد شكست‏

 

      دوستى درباره نوشته اينجانب تحت عنوان «شهادت و عشق» نظرى نوشته و فرستاده است كه اينست:

 

      «... خيلى دلم مى‏خواست كه در عنوان از كلمه "شهادت" صرف نظر مى‏شد و يا مثلاً جاى آن مى‏آمد "ديناميك رشد" يا "سكون و حركت" يا "رمز كمال" يا "داشتن و شدن" و يا حتى از اينها بهتر. آخر اين ملاتاريا كلمه شهادت را خيلى زشت كرده است.

     من بارها جرأت و سماجت و اصرار آقاى بنى صدر را در اعتبار بخشيدن به اسلام تحسين كرده‏ام. آخر اين بى انصافها چيزى از اسلام باقى نگذاشته‏اند كه به آسانى قابل دفاع باشد. در عين حال خدمت آقاى بنى صدر نيز عرض كرده‏ام كه حرفهاى ايشان تازه‏تر، امروزى‏تر و قابل قبول‏تر از آن است كه از گذشته‏هاى دور "رفرانس" يا شاهد بياوريم. بى‏پرده بگويم وقتى مطالب رامى‏خوانم اوج مى‏گيرم و ناگهان رفرانس از ابراهيم و غير او كه مى‏آيد سقوط مى‏كنم. براى من آقاى بنى صدر و امثال ايشان بمراتب باوركردنى‏تر و عينى‏تر و تازه‏تر از داستان ابراهيم و غيره است.»

 

     گريز آشكار از گذشته، بيزارى از آن، ميل شديد به فراموش كردن آن، همان باور به لزوم بستن دفتر گذشته و كنار گذاشتن آن، اينطور نيست؟

     چرا اينطور است. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى ايران مثل درس خوانده‏هاى همه دنياى مسلمان و بلكه مثل درس خوانده‏هاى «دنياى سوم» فريبى را خورده‏اند و هنوز كه هنوز است نتوانسته‏اند خود را از آن فريب برهانند. ملكم خان و ديگر پيشگامان تجدد خواهى، براى اخذ تمدن غرب، كنار گذاشتن گذشته را ضرور شمردند و با اصرار تمام بر آن پاى فشردند. اين پافشارى از جمله عوارضى كه ببار آورد، ايجاد انحصار بر سرمايه فرهنگى، يعنى گذشته بود. تا درس خوانده‏هاى جديد گفتند كارى به خوب و بد گذشته نداريم، درس خوانده‏هاى قديم محكم به اين گذشته چسبيدند و گفتند مال ما. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى جديد راه را وارونه مى‏روند و نتيجه آن يك رشته شكستها است: به فكر ملك خان و تجدد خواهان ديگر نرسيد كه زمان يكى از دلايل صحت يك فكر است. فكرى كه دوام تاريخى مى‏آورد، ميزان صحتش زياد است. بنا بر اين دوام اسلام، آنهم در شرايط غربت، دليل صحتش در اصول و قواعد اساسى است. از اين قاعده غفلت كردند كه زمان دروغ صفر و زمان حقيقت بى نهايت است. خواستند از خاطره تلخ ملتى از رنجهاى گذشته، بهره‏بردارى كنند و ندانستند كه اگر از غرب تقليد مى‏كنند، بايد همان كار را بكنند كه پيشگامان تجدد در غرب كردند.

 

 

 در معناى رنسانس‏

 

     رنسانس بازگشت به گذشته، به سرچشمه، به پاك كردن سرچشمه و جارى كردن آب زلال است. «اومانيست‏هاى غرب»، نه تنها كار را با انكار گذشته آغاز نكردند، بلكه براى انتقاد حال، بسراغ گذشته رفتند. اومانيسم در آغاز جنبشى براى معرفت علمى بر زبان و بازبينى متون بجامانده، بخاطر پاك كردن آنها از تحريف و جعل و آسودن فرهنگ دينى و غير آن، از غيريت و از خودبيگانگى بود. آن انقلاب‏هاى فرهنگى كه از قرن 8 و 9 و بخصوص از قرن 11 ميلادى حلقه‏هاى پيوسته تحول فرهنگى غرب را تشكيل دادند، از رهگذر باز پرداختن به گذشته حاصل شدند. اومانيستها، نخست، انحصار كليسا را برداشتند. در پى آن، گذشته فرهنگى را قابل بررسى و نقد كردند. و آنگاه با آشكار كردن تحريف‏ها و جعل‏ها، فريفتاريها را زدودند. در يك كلام گذشته را فعال و پويا كردند و رنسانسها، همين گذشته‏هاى پويا شدند.

     تجربه رنسانس، تجربه همه انقلابها و هر تحولى است: هر انقلابى نتيجه فعال شدن گذشته است: محمد ،انقلاب اسلامى را با فعال كردن فرهنگ توحيدى، فرهنگ ابراهيمى، به انجام برد... انقلاب مشروطه و انقلاب دوران ساز اسلامى، هر دو، نتيجه فعال شدن گذشته بودند. انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر نيز با فعال كردن گذشته بانجام رسيدند. همانطور كه بدون سرمايه، توليد متصور نيست و سرمايه حاصل كار متراكم شده يا انجام شده در گذشته است كه فعال مى‏شود، همانطور هم، بدون فعال كردن فرهنگ كه مجموعه دست آوردهاى گذشته است، توليد و نوسازى و رشد فرهنگى غيرممكن مى‏شود. از بد حادثه، ماركسيستهاى ما نيز ماركس را وارونه خواندند. توضيح آنكه ماركس سرمايه را كار متراكم مى‏شمرد و تحول را ديالكتيكى مى‏داند. با سرمايه دشمنى ندارد. با سرمايه دارى سر ستيز دارد و فعال كردن هر چه بيشتر سرمايه را شرط ضرور تغيير زيربنايى، يعنى همان رابطه با سرمايه، و تغييرهاى روبنايى مى‏شمارد. ماركسيستهاى «دنياى سوم» بخاطر غرب زدگى فرهنگى، يعنى نفى مطلق گذشته، دشمنى با سرمايه را جاى دشمنى با سرمايه‏دارى نشاندند. نتيجه اين شده است كه درس خوانده‏هاى داراى ديدگاه «چپ» يا «راست»، مطلقاً مخالف هرگونه فعال كردن گذشته‏اند.

      اين ركود اجتماعى كه قربانى اول آن درس خوانده‏هاى جديد و روشنفكرهاى جديد هستند، از جمله بدليل اين بريدگى لجوجانه با گذشته است. بجاى آنكه گذشته ر ا فعال كنيم و رشد را ممكن بسازيم، يا از گذشته بريده و خود عامل تخريب شده‏ايم و يا در گذشته مانده‏ايم و به «داشته‏ها» دل خوش كرده‏ايم.

      پهلوى ايسم، 14 قرن اسلامى را نفى مى‏كرد و مى‏خواست عناصرى از گذشته پيش از اسلام را فعال گرداند و قربانى شد. زيرا، از راه نادانى، انحصار 14 قرن تاريخ ملتى را بدست درس خوانده‏هاى قديم داد. پس از سرنگونى نيز، عبرت نگرفت. زيرا براى  مثال همين قلب حقيقتى كه درباره اشعه يا برق موى زن كرده‏اند و به اينجانب  نسبت داده‏اند، بر پايه ترس از گذشته و زن را مظهر شهوت و مرگ دانستن، ساخته‏اند: اين جعل، نه تنها از ابراز طرز فكرشان درباره زن است، بلكه ترجمان ترسى است كه درس خوانده‏هاى جديد از گذشته دارند. همانطور كه آقاى بختيار تبليغ مى‏كند، با اين جعل‏ها، مى‏خواهند بباورانند كه بنى‏صدر و همه آنهايى كه مى‏كوشند گذشته را فعال كنند، آخوندهاى بدون عمامه و هواخواه گذشته‏اند. جماعت روشنفكرتاريا از شكست شگرفش عبرت نمى‏گيرد و همچنان با لجاجتى كه بيانگر جهل مركب اين جماعت است، مى‏كوشد تا كه انحصار گذشته در دست ملاتاريا بيرون نيايد و خود در عين حال قربانى و عامل تخريب و مانع رشد و تحول بماند!!

 

 

 فعال كردن گذشته، ستايش گذشته نيست‏

 

      زمينه بيزارى و گريز از گذشته اين واقعيت بوده و هست كه جامعه‏هاى ما عقب مانده و بزير سلطه پيش رفته‏ها درآمده‏اند. تجدد خواهى كه فريب طرز فكر غالب بر غرب را خورده بودند و جانبدار تشبه جويى فرهنگى شده بودند، عامل عقب افتادگى را همين گذشته فرهنگى مى‏دانستند. راهى كه تشبه‏جويى پيش پايشان مى‏گذاشت، انتقاد و فعال كردن گذشته نبود. نفى گذشته در خوبى‏ها و بديهايشان بود. زيرا اخذ تمدن غربى، بدون عريان شدن از پوشش فرهنگى خودى، بنظرشان ممكن نمى‏رسيد. راهى كه رفتند در همه جا به شكست كامل انجاميد. بدتر، راهى كه رفتند، سدى در برابر تحول مطلوب جامعه‏هاى ما گشت و نتيجه‏اش بقاى در گذشته شد:

      گذشته زمينه اصلى مبارزه بر سر قدرت گشت. در كشور خود ما، پهلوى ايسم، گذشته پيش از اسلام را تكيه گاه خويش ساخته بود و به ستايش آن مى‏پرداخت و آن بخش از روحانيت كه در صحنه مبارزه بر سر قدرت بود، گذشته پيش از اسلام را نفى مى‏كرد و به ستايش گذشته «اسلامى» سرگرم مى‏شد. و هنوز نيز همين  كار را مى‏كند. روشنفكرانى كه بنا را بر نفى گذشته، گذاشته بودند، نمى‏توانستند با جامعه رابطه و گفتگو برقرار كنند. سانسور كنندگان تنها بنيادمداران، يعنى كسانى نبودند كه بنيادهاى سياسى و دينى و تربيتى را در اختيار داشتند. دستگاه سانسور در ذهن «روشنفكر» كار گذاشته شده بود. گذشته را نفى مى‏كرد. در نتيجه، زبانش بيگانه بود. زبان بيگانه‏اى كه ترجمه كردنى نيز نبود. نتيجه اين شد كه جامعه، طى يك قرن و نيم، نه تنها فرصت پيش آمدن را از دست داد، بلكه دست كم 5 قرن واپس رفت. يعنى فاصله‏اش از پيشرفتهاها، 5 قرن شد.

     اينك با آنكه نتيجه راه عوضى كه رفته‏ايم، اين شده است كه جامعه‏هاى ما حداقل 5 قرن عقب افتاده‏اند، بايد وقت آن رسيده باشد كه كلاه خود را قاضى كنيم و از خود بپرسيم چه بايدمان كرد.

      هم به ظاهر، هم به باطن، راهى جز اين نيست كه واقعيت را بپذيريم: ما عقب افتاده‏ايم. ساختهاى فرهنگى و در نتيجه آن، طرز فكر و طرز رفتار ما، عقب مانده است. براى رشد بايد ساختها و رفتارها را تغيير داد و اينكار يك راه بيشتر ندارد: آن ماندن در گذشته و گذشته ستايى و اين ماندن در باور 150 سال پيش و نفى گذشته را بايد بكنار بگذاريم و به انتقاد گذشته روى بياوريم. انتقاد نه ستايش و نه نفى است. جدا كردن درست از نادرست، و بدان، تغيير ساختهاى ذهنى جامعه است. بايد  انحصار را بشكنيم و از انزوا بدرآييم:

      گرچه كار درست را اومانيستها، طى 12 قرن، انجام دادند و ما راهى وارونه با راه آنها رفتيم و به بن بست رسيديم، اما اينك در موقعيت اومانيستهاى قرون گذشته نيستيم. زيرا ما خود مى‏گوييم كه جامعه ما دست كم 5 قرن عقب است. پس بايد اسباب جهش را فراهم كنيم. يعنى كار 12 قرن آنها را در عمر يك نسل انجام بدهيم:

      جامعه‏اى كه 5 قرن عقب است، يعنى در گذشته‏هاى دور زندگى مى‏كند و عقب‏تر مى‏رود، بايد فرآورده‏هاى فكرى و عناصر فرهنگى در دسترسش قرار بگيرند تا بتواند از راه جهش فرهنگى، خود را به عصر حاضر برساند. بنابراين كار روشنفكر باور داشتن و باور نداشتن به دين و تبليغ له و عليه نيست. كارى بغايت مشكلتر است: روشنفكر چه باور داشته چه نداشته باشد، بايد با كمال بيطرفى، بكار انتقاد و پاكسازى علمى گذشته بپردازد. يعنى حق را از باطل جدا كند. بعنوان مثال:

     يك دليل ديگر دزديدن كتاب از سوى ملاتاريا و قلب حقيقت از سوى روشنفكرتاريا، آن بود كه در انقلاب و به يمن كار پيگير در تدوين انديشه راهنماى انقلاب، باورهاى باطل درباره زن در ذهنيت زنان و مردان سرزمين ما، اعتبار خويش را از دست مى‏دادند. هر دو جناح زورپرست، از پويايى گذشته، در اين زمينه، بشدت وحشت دارند. زيرا خوب مى‏داند كه تغيير ساخت ذهنى و در نتيجه رابطه زن با مرد، جامعه ايران را در جاده رشد شتابگير مى‏اندازد. و اسطوره‏ها و متوليان گذشته را بى اعتبار مى‏گرداند. هر دو دسته از آزادى - و نه بى بندوبارى - زن مى‏ترسند و از سانسور و جعل، مقصودى كه جز نگاه داشتن زن در گذشته ندارند. اما زمان، در پى انقلاب ايران، دست و پا را از زنجير رها كردند و وارد صحنه شدند. و اميد بزرگ به آينده، همين جريان آزاد شدن زنان است كه به يمن انديشه انقلاب و انقلاب و مبارزه بزرگ زنان كشور، آغاز گرفته و پيش مى‏رود. اگر تحقيق در گذشته سبب گشت كه زمان شهادت بدهد، يعنى حق از باطل جدا شود و باطل برود و حق بطور روزافزون جا باز كند، چرا كه اين كار گسترش نيابد؟ چرا در همه زمينه‏ها انجام نگيرد؟ از تصحيح مختصر باور دينى نسبت به زن و منزلتهاى او چه زيان حاصل شد؟ هر چه حاصل شد سود بود. چرا اين تصحيح را كامل نكنيم؟ آن دزديدن كتاب و اين قلب حقيقت ترس سه تمايل زورپرست از مشى جديد، از اين انقلاب فرهنگى، نيست كه آن جهشى را درپى مى‏آورد كه ضرورت عصر است؟ جهشى كه بدون آن، محيط فرهنگى پيدايش و رشد روشنفكران پيشرو و امام ممكن نمى‏گردد؟ در جامعه‏هاى دنياى زير سلطه، روشنفكر تا وقتى با گذشته در قطع رابطه بسر مى‏برد، لامكان است. مثل ماهى مى‏ماند كه از آب بيرون افتاده باشد. از زمانى كه شروع مى‏كند به شناختن و انتقاد كردن گذشته، روشنفكر به معنى صحيح كلمه مى‏گردد و محيط عمل پيدا مى‏كند. فعال مى‏شود و فعال مى‏كند. با فعال كردن گذشته جامعه به جهش فرهنگى توانا مى‏گردد و در پى اين جهش، محيط با رشد عنصر جديد، يعنى روشنفكر متناسب مى‏گردد. بدينقرار در حال حاضر واجبترين كارها، فعال كردن گذشته است، و ا ين كار از راه انتقاد ممكن مى‏شود. ستايش صددرصد و نفى صددرصد، كار را به بن بستى مى‏كشاند كه اينك درس خوانده‏ها قديم و جديد از دو سو به آن رسيده و در آن مانده‏اند.

 

 

 اگر گذشته صددرصد بد بود:

 

      در حال حاضر مى‏دانيم كه رژيم خمينى بخاطر حل مشكلات اقتصادى بر سر كار نيست چرا كه اين مشكلات را بيشتر نيز كرده است. بخاطر استقلال، بخاطر آزادى، نيز، بر سر كار نيامده است. زيرا با استقرار استبداد فراگير، فضاى فرهنگى را بكلى محدود كرده و بسته است. وابستگيها را نيز فزونتر ساخته است. تغيير نقش ايران در اوپك بهترين بيانگر موقعيت وابستگى روزافزون ايران است. و وقتى قيمت نفت از آنچه قبل از انقلاب بود، پايينتر نيز رفته است. پس مجموع كشورهاى نفت خيز وابسته‏تر شده‏اند.

     بخاطر علم پرورى و ترقى خواهى نيز نيست. زيرا دشمنى اين رژيم با علم بر هيچ ايرانى و غير ايرانى پوشيده نيست. پس چرا بر سر جاست؟ از جمله بخاطر ترسها نيست؟ و مهمترين ترسها، ترس از آن نيست كه بدل اين رژيم هويت فرهنگى اين مردم را يكجا در معرض نفى و انكار قرار دهد؟

     بدينقرار، انكار وجود هرگونه خير در اسلام و شر مطلق خواندنش، دست كم دو اثر بوجود آورده است:

      1- اثر اول و اساسى اينكه اگر اسلام صددرصد بد باشد تحول جامعه‏اى كه چهارده قرن با اسلام زندگى كرده است، محال مى‏گردد. تبليغ اين نظر نادرست و خطرناك، متضمن باور به رشد ناپذيرى جامعه ايرانى نيست؟ از اتفاق، به تاريخ كه مراجعه مى‏كنى، مى‏بينى كسانى كه نژاد ايرانى را فاسد شد مى‏انگاشتند،: اسلام را نيز شر مطلق مى‏خواندند!

      2- و چگونه ممكن است ملتى بپذيرد طى چهارده قرن در شر مطلق زيسته است؟ و نپذيرفتن اين امر، بنفسه، به معناى نفى عنصر متجدد از سوى جامعه نيست؟ و اين همان بن بستى نيست كه درس خوانده‏هاى جديد در آنند؟ اما درس خوانده‏هاى قديم كه افزوده‏هاى اين چهارده قرن و انحرافها و جعلها و... را، بجاى اسلام محمد، خير مطلب مى‏شمارند، اينك با وجود قدرت حاكمى كه هستند، در بن بست نيستند؟ ممكن است گفته شود چه كسى اسلام را شر مطلق خوانده است؟ پاسخ اين است كه اولاً بسيارى و ثانياً آنها هم كه مستقيم و بصراحت اسلام را شر مطلق نمى‏خوانند، غيرمستقيم اين كار را مى‏كنند: وقتى مى‏گويند اين سخنان خوب از اينجانب است كه به اسلام نسبت مى‏دهم. وقتى مى‏گويند كه اسلام همين است كه رژيم خمينى عمل مى‏كند. وقتى مى‏گويند...

      و مهمتر از اينها همه، وقتى گذشته را يكجا نفى مى‏كنند، نمى‏دانند كه اين سئوال جا پيدا مى‏كند كه آيا در اسلام يك خوبى نيست؟ آيا كسى از جماعت متعهد حاضر است به اين خوبى اذعان كند؟ اين انكار كه به اشكال مختلف اظهار مى‏شود (رايج‏ترين شكل خوددارى از قبول خوبى‏هاى اسلام) بشرح بالا، مانع بزرگ رشد شتابگير ايران گشته است.

     با توجه به واقعيتهاى بالا، نكات زير را يادآور مى‏شود و اميدوار است، در فراسوى موافقتها و مخالفتهاى سياسى، وجدان به مشكل بزرگ سبب شود كه اين بار فرصت از دست نرود. پيش از اين، دو بار، يكى بعد از انقلاب مشروطه و يكى بعد از كودتاى 28 مرداد، فرصت بدست آمد اما صرف انكار، و باز هم لجوجانه، شد. اينبار فساد رژيم ملاتاريا فرصتى را فراهم آورده است كه مى‏توان آن را براى از بين بردن انحصار و آزاد و فعال كردن گذشته مغتنم شمرد. اسلام همين است كه خمينى مى‏كند و يا چون اسلام را ملاتاريا خراب كرده، ديگر حرفش را نزنيم، دردى را دوا نمى‏كند كه هيچ، يكبار ديگر، فرصت را از دست ما بدر مى‏يبرد. موافقها و مخالفهاى اسلام! بياييد اسلام را همانطور كه هست بشناسيم و بشناسانيم و آن را از دست انحصار چپها بياساييم. اگر اين فرصت را از دست داديم، ممكن است ديگر نتوانيم عقب ماندگى را جبران كنيم‏و ... همه به تلاش برخيزيم و هر كس به فراخور صلاحيت خويش، در فعال كردن گذشته بكوشد. انحصار را بشكنيم مرزها را برداريم و جامعه را با چند جهش فرهنگى آماده ورود به قرن جديد بگردانيم. قرنى كه انقلاب ما، طليعه آن است.

      نكته اول اين: دوست اينجانب و ديگران، با توجه به واقعيتهاى بالا، همانند اينجانب از رفرانس به ابراهيم بايد اوجى تازه بگيرند. زيرا شگفتى و زيبايى بيشتر از اين، كه انديشه توحيدى در چهار و پنج هزار سال پيش از اين، به مرغ انديشه انسانى چون ابراهيم؟، امكان داده باشد تا اين اندازه اوج بگيرد؟

      نكته دوم اين: مهمتر از مهم است كه بدانيد دو خط فكرى از گذشته‏هاى دور تا روزگار ما، با يكديگر در ستيز بوده‏اند: يكى بر موازنه وجودى استوار است و قدرت را اصل مى‏شمارد. اين طرز فكر مبلغ نابرابرها از جمله نابرابرى زن و مرد در خلقت است. زن را تبار شيطان و مظهر شهوت و قهر و تخريب و مرگ مى‏انگارد. ديگرى بر موازنه عدمى بنا شده است و قدرت را اصل نمى‏شمارد. اين طرز فكر زن و مرد را از يك يك گوهر مى‏شمارد و زن را آفريده رحمن و مظهر عشق و زندگى و معلم خطر كردن و ناممكن را ممكن ساختن مى‏داند. اصرار بر قدمت و استمرار انديشه توحيدى، شرط پاك كردن  از آلودگيها و آسودنش از خودبيگانگى‏ها است.

      نكته سوم : در نگارش اين كتاب، شيوه تازه‏اى بكار برده‏ام: هر مسئله را موضوع يك مقاله قرار داده‏ام تا كه مطالعه هر مسئله‏اى به استقلال، ممكن شود.

      و نكته چهارم : خواننده، تنها آن قسمت تحقيق را در اين كتاب خواهد خواند كه درباره زن و زناشويى در قرآن است.

 

 

 

 

 

 زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

 

    پيش از اين، بيان تورات را درباره نقش زن در آلودن آدم به گناه آورديم. به اقتضاى مطالعه تطبيقى و از راه فايده تكرار، بار ديگر، مى‏آوريم:

 

 تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار:

 

      زن يكسره از ماده است و از روح خردمند خدايى در او نيست. در مرد روح خردمند خدايى هست (1). بدينخاطر، حاكميت مرد بر زن مشروع است. چرا كه بر نابرابرى طبيعى ميان اين دو استوار است. بنا بر تورات (2):

 - در مرحله دوم زن  آفريده شد و او مسئول گناه آدم گشت. ميوه ممنوعه رااو به آدم خوراند.

 - در مرحله سوم، زن نفرين شد. خدا به زن گفت: زحمت تو را افزون مى‏كنيم. زحمت باردارى و زاييدن درد، تو را خواهد بود. و از آنجا كه در زن قوه شهوت فعال است، خطاب به او گفت (3): با مار دشمن مى‏شوى. بدينقرار، از زمانى كه در پندار دينى، تضاد اصل شده، زن مظهر شهوت و ويرانگرى گشته و مرد مظهر روح خردمند و خلاقيت و سازندگى شده، مرد حاكم و زن محكوم حكم او گشته است.

      زرتشت كه بنا به روايتى شاگرد و مريد يهوديان تبعيدى به بابل بود، بر آن شد كه خلوص نخستين دين را به آن بازگرداند (4). اما تعليمات او نيز بنوبه خود دچار دگرديسيها گشتند. از پيدايش امپراتورى و حمله اسكندر كه «اوستا را سوازند« (5) و بر روى آن كار آمدن اشكانيان و اوستايى كه روحانيان از خاطر خويش به نگارش در آوردند، تا رسمى شدن دين در امپراطورى ساسانى، تغييرات اجتماعى و از جمله تغييرات در نگرش درباره زن و موقعيتها و حقوق و منزلتهايش، در اوستاها بازتابى گسترده پيدا كردند. زن كه الهه زمين، مظهر عشق و سپنتايا بارور و سازنده بود، شئى گرديد و به ارث برده مى‏شد. با اينحال دچار همان انحطاط نشد كه در تورات بازتاب جسته است. زيرا در آنحال كه شئى تلقى مى‏شد، ناموس نيز بود. مطالعه زن در اوستاى ساسانى و موقعيت نازلش را در دوران ساسانى به بعد مى‏گذاريم. در اينجا زن را از زبان اوستا، همان كه بوده و تقريباً مانده، تعريف مى‏كنيم:

 

 

 اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا:

 

      در ميان امشاسپندان، يكى زن است، او سپنتا آرمتى يا سپنتارمد يا زمين، مظهر آبادانى و سازندگى است. آرمتى خود بمعناى «خدر كامل» است. زمين كه حامل همه چيز است، نيز زن است. آرمتى الها زمين و دختر اهورامزدا و همسر او است. نخستين مرد بر روى زمين كيومرث از زناشويى آن دختر و اين خدا پيدا شد. و او مظهر پاكى و طهارت است. (6)

      زرتشت سپندارمت را نزديك‏تر از ديگر امشاسپندان به اهورامزدا مى‏بيند. دست سپندارمت را بر گردن اهورامزدا حلقه مى‏يابد. از اهورامزدا مى‏پرسد اين آفريده كه به تو چسبيده و اينطور مى‏نمايد كه بسيار دوستش مى‏دارى كيست؟ نه تو از او چشم برمى‏دارى و نه او از تو. نه تو دست از دست او بيرون مى‏آورى و نه او دست از دست تو. اهورامزدا پاسخ مى‏دهد: اوسپندارمت، دختر من، كدبانوى خانه هستى، مادر آفريدگار است.(7)

      او دختر جوان و زيبا، خوش اندام، بلندبال... داراى قوه تشخيص نيك از بد و پراستعداد، اهورامزدا است. او است كه روح نيكان را از پل سينواد عبور مى‏دهد و به بهشت مينوى مى‏برد و روح بدكاران را در تاريكى‏ها سرگردان مى‏سازد.(8)

      سپنتا آرمتى، خوب، بخشنده خوب، با نگاهى همه عشق، آفريده اهورامزدا است.(9)

      سپندارمت كه نگاهى همه عشق دارد، داراى خرد كامل است. يعنى هر آنچه از بدى به او مى‏رسد، او با رضا و بردبارى، تلقى مى‏كند. آفريده‏ها از اويند. روح‏هاى مقدس براى طهارت زمين آفريده شده‏اند: وقتى ديوان، شب هنگام، ناپاكى‏ها را بر زمين مى‏گسترند، روح‏هاى مقدس زمين را از آنها پاك مى‏كنند. (10)

      بدينقرار، گيتى كه در زبان اوستا همان جهان مادى است، از آميزش سپنتامينو با روح خردمند خلاق كه همان اهورامزدا است، با سپنتاآرمتى كه زمين يا مادر آفريدگار است، پديدار گشته است. زن حلقه پيوستگى است ميان ممكن كه گيتى است و ماوراى ممكن (واجب) كه روح خردمند خلاق يا هستى معنوى است. انديشه او كامل، نگاه او همه عشق، و برغم بديها و ناپاكى‏ها كه اهريمن مى‏كوشد او را بدانها بيالايد، پاك مى‏ماند. بخشنده، خلاق و سازنده است.

      مرد نخستين در آخرين 5  روز اسفند ماه از او زاده مى‏شود (11). بدينسان نوروز جشن پيدايش انسان در روى زمين است. بهار گيتى با تولد او همراه و او بهار هستى است. بدينقرار، گيتى بر پاكى و فطرت و در توحيد آفريده شده است. در 3 هزار سال اول كه هستى مينوى (معنوى) است، اهريمن و آفريده هايش هنوز وارد عمل نشده‏اند. در هزار دوم گيتى يا جهان مادى آفريده مى‏شود و اهريمن و اهريمنى‏ها، بر ضد اهورامزدا و آفريده‏هاى او فعال مى‏گردند. اهريمن و آفريده‏هاى او در ذات اين هستى نيستند در بيرون آن قرار مى‏گيرند و  انگرامينو كه روح مخرب است، بويژه در سه هزاره دوم، آنى از ويرانى آفريده‏ها و آبادانى‏هاى اهورامزدا باز نمى‏ايستد (13). مانى (14) و پيش از او قدرت امپراطورى كه دين را به خدمت درآورده بود، تضاد را به درون آفرينش مى‏آورند. اين دوره، دوره انحطاط زن و در نتيجه ايران است.

      ميان موقع اجتماعى زن و ايران و استقلال  و سرورى آن، رابطه علت و معلولى وجود دارد: هر چند تورات بر اوستا اثر مى‏گذارد و در باور عمومى، زن و اژدها، يا مار سه سر، همدم مى‏شوند، اما اين همدمى وقتى است كه زن با بيگانه سر و سر پيدا مى‏كند. از اين زمان ناپاك و همدست اهريمن مى‏شود (15).

      براى ملتى كه شاهد انحطاط امپراطوريهاى پيشين بوده و ارتش او با استفاده از انحطاط زن، بابل را، كه در مستى شهوت خفته بود، تصرف كرده و به امپراطورى و سلطه انيرانيان و بر ايرانيان پايان بخشيده، چه جاى شگفتى كه در زن بمثابه ناموس يا وطن اجتماعى بنگرد و انحطاط او را با انحطاط ميهن، يكى بداند؟

      اين قاعده اجتماعى، از دورترين زمان‏ها تا زمان ما، همچنان معتبر برجا است: ميزان رشد و يا انحطاط هر جامعه‏اى را منزلت و ميزان رشد زنان آن جامعه معين مى‏كنند: ايران دوران اساطيرى و سلطه هزار ساله ضحاك و ايران پايان هخامنشى و روشى كه گفته مى‏شود اسكندر براى دائمى كردن انقياد ايران در پيش گرفت و زنان ايرانى را به همخوابگى يونانيان واداشت و ايران دوران ساسانى كه در آن، موقع و منزلت زن تا بدانحد نزول كرد كه زن ملحق به اشياء شد و در حقوق ساسانى فرزند پسر، مادر را به ارث مى‏برد و انحطاط ايران كه از اواخر صفويه آغاز گرفت و تا انقلاب ايران ادامه يافت و انحطاط عمومى جامعه‏هاى زير سلطه و سياست استعمارگران در اين جامعه‏ها كه بر فاسد كردن زنان بنا شده بود و هست و نيز انحطاط جامعه‏هاى غربى تا بدانجا كه در پى مظهر سكس و شهوت و مصرف گرداندن زن، اين جامعه‏ها حتى از لحاظ ادامه نسل تهديد مى‏شوند، همه واقعيت‏هاى تاريخى از گذشته‏هاى دور تا امروز هستند كه بر درستى قاعده شهادت مى‏دهند.

     بدينخاطر آناهيتا، اله آبها، و مظهر پاكى زن، در نيايش، به ياورى ايرانيان در پاك كردن ايران از سلطه بيگانه خوانده مى‏شود:

      ياورى كن و بر من منت بگذار اين اردوى سورا آناهيتاى نيكوكار و بخشنده تا از هيداهاكا كه سه گردن و سه سر و شش چشم و هزار حس دارد، اين ديو بسيار قوى كه وجودش براى گيتى شوم است، اين قوى‏ترين دروج كه انگرا مينو بر ضد جانداران و بخاطر ويرانى جهان نيكى آفريده را از پا درآورم و دو زن اسير، سوان هاوك و ارناوك كه زيباترين تن‏هاى زنانه را دارند و در زيبايى از شگفتيهاى جهان هستند، رها گردانم.(16)

      آناهيتا اين نيايش را اجابت مى‏كند. ايران در پى قيام كاوه آهنگر و فريدون رها مى‏شود. اين بار نوبت به افراسياب بدكار مى‏رسد. هديه و قربانى‏هاى هر چه پربهاتر تقديم مى‏كنند. و از آناهيتا به زارى مى‏خواهد او را بر آريايى‏ها پيروزى بخشد. آناهيتا نه هديه نه قربانى و نه نيايش او را نمى‏پذيرد (17). پى در پى ايرانيان و تازيان و تورانيان از آناهيتا مى‏خواهند پيروزى را از آن آنان سازد، و همه بار، آناهيتا درخواست ايرانيان را مى‏پذيرد و خواهش تازيان و تورانيان را رد مى‏كند (18):

     در نبرد فريدون با ضحاك، آناهيتا بيارى فريدون مى‏آيد (19): «اردوى سورا آناهيتا با شتاب به يارى من آى. در دم مرا يارى كن...»

     اردوى سورا آناهيتادر شكل دخترى زيبا، با اندامى بسيار زيبا، كمر بسته، پاك و نجيب با خونى زلال...، بيارى آمد. شتابان به سرزمينى كه اهورا آفريده و آن را مقدس و خانه خويش قرار داده (20) بود، سالم، فرود آمد. هديه‏هاى فريدون را پذيرفت و او را يارى كرد و بر ضحاك پيروز گرداند.

      در نبرد با تورانيان، آشاوزدا، او كه يكى از هفت انسان جاودانى است كه در آخر زمان به همراه سوشيانت و به يارى او خواهد آمد، بهنگام حمله تورانيان، با تقديم هديه به الهه زنان، از آناهيتا يارى مى‏جويد. آناهيتا در شكل دخترى زيبا و... بيارى ايرانيان مى‏آيد. از آب مى‏گذرد و در پى عبور، آن را از حركت باز مى‏دارد تا ايرانيان بتوانند عبور كنند و بر دشمن بتازند و پيروز شوند (21). ايران زمين مقدس اهورايى است كه هيچ زمان بى ياور نمى‏ماند (22). ايران زمين دين بهى و آريايى هاست. آناهيتا دين بهى و آريايى‏ها را يارى مى‏رساند:

      كاوى ويشتاسپا، بر كنار نهر فرزداناوا، 100 شتر نر و 1000 گاو نر و 10000 گوسفند هديه مى‏كند و از آناهيتا مى‏خواهد تا او را بر بد دينان پيروز گرداند و جهان را از ناپاكان، اين پرستندگان ديوان، پاك كند آناهيتا هديه او را مى‏پذيرد و دعاى او را اجابت مى‏كند (23).

      برادران، واندارمنى و آرجت - اسپا، به آناهيتا هديه‏هاى بسيار تقديم مى‏كنند تا آنها را بر كاوى ويشتاسب پيروز گرداند و آريايى‏ها را پنجاه، پنجاه و صد صد، هزار هزار، ده هزار ده هزار... كشتار كند. آناهيتا هديه‏هاى او را نمى‏پذيرد و دعايش را اجابت نمى‏كند (24).

      و زن در دو هنگام نازا مى‏شود: آنگاه كه بيگانه با سلطه بر ايران شهر، پرده سياه تاريكى كه اهريمنى است، مى‏كشد و آنزمان كه در پى گناه حق ناشناسى، مشيا و مشيانا رانده مى‏شوند. اين زوج پنجاه سال در نازايى به سر مى‏برند تا... (25)

      بدينقرار، زن نه تنها موجودى باورمند است بلكه منزلت او گره در گره منزلت مستقل ايران، پاكى دين و بهزيستى قوم آرايى دارد. آنچه بر آدمى مى‏رود يا از تقدير است يا از عمل. امور مادى از تقدير و امور مينوى (معنوى) از عمل اوست. زناشويى از تقدير است (26). اما اين تقدير، خود در گرو عمل مرد است. به سخن ديگر تقدير از تدبير پيروى مى‏كند.

      بدينقرار، اوستا به زن در پاسدارى دين و ايرانيت و قوميت و نيز نگهدارى مرد از گمراهى، نقش تعيين كننده‏اى مى‏دهد. پايدارى ايران، خانه يزدان، به پاكى زن، به ماندن او در مقام مظهر عشق، رشد، به دينى و استقلال ايرانيان است. و اين همان قاعده است كه در بالا از آن سخن رفت: تا زنان آزاد نشوند تا جاى خويش را بمثابه مظهر عشق، هنرمند خلاق و رمز استقلال باز نجويند، ايران مستقل و آبادان خواب و خيال و ايران ويران و زير سلطه واقعيتى است كه هم اكنون نيز زير چشم نسل امروز هست.

      بهر رو، در دوران انحطاط، رابه آناهيتا با ايران، با دين بهى، با قوميت، از ياد مى‏رود. او كه مظهر پاكى زن بود او كه زيبايى و فروغ خيره كننده خويش را از عشق مى‏گرفت، همسان آفردوديت مى‏گردد. آفروديت كه الهه زيبايى و شهوت بود و با ژوپيتر از راه شهوت، نيرنگ مى‏باخت (27). بدينسان، در دوران دو امپراطورى رقيب ايران و روم، تمركز قدرت در اين دو امپراطورى، زن را در مظهر شهوت و ويرانگرى و نيرنگ، بانحطاط كشاند. اين انحطاط، انحطاط دو امپراطورى را بهمراه آورد.

 

 

 قرآن: زن مظهر عشق، كوثر:

 

      در دو امپراطورى، تضاد كه بنياد قدرت است، بنياد دين نيز شده بود. هر دوئيتى، رابطه تضاد تلقى مى‏شد. زن و مرد نيز به شرح بالا ضدين مى‏شدند. در دين رسمى ايران كه ديگر گونه پيام زرتشت بود، زمين پست مى‏شد. از زمين پست، ميوه‏هاى عالى مى‏روييد و از زن پست نيز، مرد كه عالى و كامل بود، پديدار مى‏گشت.

      در دو دين يهود و مسيحيت كه قدرتمدار و مدار قدرت مى‏شدند، باور اين مى‏شد كه چون «خدا مرد را در خواب سنگينى فرو برد و يكى از دنده‏هاى او را جدا كرد و از آن، زن را شكل بخشيد»، )28) پس زن از ماده و براى برآوردن نيازهاى مادى مرد كه پست هستند، آفريده شده است.

      بيان قرآن در آفرينش زن بازتاب اصل توحيد است: زن و مرد از يك گوهرند و در آفرينش نابرابرى ندارند. همسر آدم از نفس آدم آفريده مى‏شود تا زوج زن و مرد بيكديگر كمال بجويند. زن براى برآوردن نيازهاى مادى مرد آفريده نشده است. مظهر شهوت نيست. آرامش بخش و مظهر عشق و دوستى است (29):

 

      «و از آيات او اينكه از نفس شما جفت شما را بيافريد تا بدو آرامش جوييد و ميان شما بنا را بر دوستى و رحمت قرار داد. همانا در اينكار آيه هاست براى مردم انديشمند»

 

 زن و مرد متقلابلاً دوست و ولى يكديگرند (30):

 

      «مردان و زنان مؤمن ولى يكديگرند. امر مى‏كنند به معروف  نهى مى‏كنند از منكر و...»

 

      هر يك از زن و مرد را فضلى است (31) و در دوستى و عشق، فضل هاشان در فضلى جامعه تكامل مى‏جويند. اين دو، لباس يكديگرند (32) كنايه از اينكه دو فضلى هستند كه بيكديگر كمال مى‏جويند. پاكيشان به داد و عشقى است كه بنا بر فطرت اساس زناشويى شان است. زن فروغ چشمان مرد با تقوى است (33).

 و نيز در آفرينش زن و مرد برابرند (34).

 

      «شما را از مرد و زن آفريديم و قبيله و ملت قرار داديم تا از يكديگر شناخته گرديد. گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقوى‏ترين شما است»

 

     نه تنها بدنيا آوردن دختر دليل بى مهرى خدا به هيچ پدر و مادرى نيست (35)، بلكه گاه دليل كمال لطف اوست (36).

 

      «همسر عمران به خدا گفت خدايا نذر مى‏كنم فرزندى را كه در شكم دارم در راه تو آزاد كنم از من بپذير. همانا تو شنوا و دانايى. چون فرزند را بدنيا آورد، گفت: خدايا دختر بدنيا آوردم و خدايا تو داناترى كه چرا دختر بدنيا آوردم و دختر مثل پسر نيست. من او را مريم نام نهادم او و فرزندانش را از شر شيطان رانده، به تو سپردم. خدا از او به نيكوتر پذيرشى، پذيرفت و ذكريا را كفيل مريم كرد. هر بار كه ذكريا به نزديك مريم مى‏رفت، پيش روى او روزى مى‏يافت. از مريم مى‏پرسيد اين روزى از كجا براى تو رسيد؟ مريم پاسخ مى‏داد از نزد خدا: «همانا خدا به كسى كه مى‏خواهد روزى مى‏رساند بيحساب..»

 

 و خدا مريم  را مظهر پاكى زنان جهانيان گردانيد (37:

 

      «آنگاه فرشتگان به مريم گفتند  خدا تو را برگزيده زنان جهانيان و پاكى بخشيد».

  

      بدينقرار، بيان قرآن، وارونه بيان تورات است. قرآن همان كار را مى‏كند كه اوستاى نخستين كرده بود: پيام ابراهيم را از ناخالصى‏ها پاك مى‏كند. با اين تفاوت اساسى كه كار رهاسازى پيام توحيد را از غيريت، با تصحيح اصل راهنما آغاز مى‏كند. توحيد را به جاى ثنويت مى‏نشاند. بر اصل توحيد، دوگانگى، چه رسد به تضاد، را از ميان برمى خيزد. زن و مرد در آفرينش برابرى مى‏يابند. زن از غيريت مى‏آسايد. مظهر عشق، مادر پيامبرى و آب حيات، كوثر، مى‏گردد (38).

      اشراف جامعه عرب كه در آن دوران انحطاط عمومى بشريت، در آن دوران انحطاط زن در موقع و منزلهايش، دختران را زنده بگور مى‏كنند، در مقام تحقير خداى محمد مى‏گويند: ما فرزندان پسر داريم و خداى محمد فرزندان دختر دارد (39). قرآن به آنها هشدار مى‏دهد كه از دختران زنده بگور پرسيده خواهد شد كه به كدامين گناه كشته شدند (40). خدا را فرزندى نيست كه نه دختر و نه پسر (41). زادن پسر بر دختر مزيتى ندارد چرا كه هر دو آفريده آفريدگارند (42).

      اينبار بسراغ پيامبر مى‏روند كه او ابتر است زيرا كه فرزند پسر ندارد. پاسخ قرآن اينست (43):

 

      «همانا به تو كوثر بخشيديم پس خدا را درود گو و قربانى كن. نسل بريده، دشمن ژاژ خواى تو است»

      زن، آب زندگى است و جاودانگى هستى بدو است. بدينسان است كه پيام ابراهيم از آلودگى‏ها پاك مى‏گردد. و اين پاك سازى، ضرورت اين زمان است. زمانى كه يكجا اسلام محمد (ص) را نيز از خود بيگانه كرده‏اند و بنام اسلام، زن را مظهر شهوت و ويرانگرى مى‏شمارند. زمانى كه در جاى ديگر و در بحبوحه تمدن، به زن، در محدوده رقابت در مصرف و شهوت و تخريب، آزادى مى‏بخشند.

      مطالعه در موقع و منزلت‏ها و حقوق زن، در جامعه‏هاى امروزى، بايد اهميت تعيين كننده پايه كردن يكى از دو برداشت را روشن كند: زن مظهر عشق و سازندگى يا زن مظهر شهوت و تخريب است.

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- از Aristote ؛  La Politique (سياست ارسطو).

 2- تورات تكوين، آفرينش زن و رانده شدن از بهشت. فصل دوم آيه‏هاى 2 تا 23 و فصل سوم از آيه‏هاى 1 تا 24

 3- تورات، فصل سوم آيه 16

 4- جلد اول اوستا بزبان  فرانسه‏

 5- نگاه كنيد به فصل‏هاى اول و دوم مقدمه جلد اول اوستا به زبان فرانسه و نيز جلد سوم اوستا.

 6- اوستا،ها 12. جلد اول صفحات 125-122

 7- هاوتواداتا يا ازدواج محارم، آپانديس. صفحات 134-125 جلد دوم اوستا به زبان فرانسه.

 8- ونديدا، فلاگرد 19 صفحات 264-263 و صفحات 270-268 همان كتاب‏

 11- يسنا 1، آپانديس صفحه 38 جلد اول اوستا به زبان فرانسه

 12 و 13- ونديدا 20، صفحه 41 جلد 3 اوستا بزبان فرانسه. مترجم و محقق اوستا برآنست كه تاثير انديشه افلاطونى درباره ايده و ماده آشكار است.

 14- بنا بر دو اصل و سه زمان مانى، تاريكى و روشنايى دو طبيعت مطلقاً جدا از يكديگرند. در زمان پيشين هر يك از تاريكى و روشنايى جدا از يكديگر در قلمرو خود بسر مى‏برند. در زمان ميانى تاريكى روشنايى را در بر مى‏گيرد، در او نفوذ مى‏كند و به اندرون او در مى‏آيد. دراين زمان، تاريكى و روشنايى در يكديگر نفوذ كرده، اندرونى يكديگر شده‏اند. در زمان پسين، روشنايى تاريكى را مى‏راند. براى تفصيل از جمله نگاه كنيد به صفحات 88-80   Mani et la Tradition Manicheenneاثر F. Decret

 15- ونديدا فرگرد 18 و زيرنويس‏هاى 59 و 60 صفحه 252 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 16- آبان يشت - يشت 5 صفحات 375-376 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 17- آبان يشت - يشت 5 صفحه 377

 18- آبان يشت - يشت 5 صفحات 381-380

 19- آبان يشت - صفحات 383-381

 20- ونديدا 1 فرگرد 1 تا 15 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

 21- آبان يشت - يشت 5 صفحه 385

 22- آبان يشت - يشت 5 صفحات 396-395

 23- آبان يشت - يشت 5 صفحه 392

 24- آبان يشت - يشت 5 صفحه 394

 25- آپانديس - يشت 5 صفحه 399

 26- توضيحات ذيل ونديداد 5 صفحه 44، جلد 3 اوستا به زبان فرانسه‏

 27- آبان يشت - يشت 5 توضيحات صفحه 365 جلد 2

 28- تورات به زبان فرانسه بهشت زمين آيه 21

 29- قرآن سوره روم آيه 21

 30- قرآن سوره توبه آيه 71

 31- قرآن سوره نساء ايه 32

 32- قرآن سوره بقره آيه 187

 33- قرآن سوره فرقان آيه 74

 34- قرآن سوره حجرات آيه 13

 35- قرآن سوره شورى آيه 49

 36- قرآن سوره آل عمران آيه‏هاى 37-35

 37- قرآن سوره آل عمران آيه 42

 38- قرآن سوره كوثر آيه 1

 39- قرآن سوره نجم آيه‏هاى 22-21

 40- قرآن سوره تكوير آيه‏هاى 9-8

 41- قرآن سوره اخلاص ايه 3 و...

 42- قرآن سوره شورى آيه 49

 43- قرآن سوره كوثر

 

 

 

 

عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دوبنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين يا آن معنى را مى‏دهند

 

      چرا تا اين زمان از زن بمثابه اين يا آن مظهر سخنى بميان نبود؟ چرا بجاى طرح دو نظر: زن مظهر عشق و سازندگى و آب حيات، يا، زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ، از «حقوق زن» و رفتارهاى شايسته و ناشايسته، بحث بميان مى‏آورند؟ چرا پيش از اين كسى نمى‏گفت زن در تورات و اوستا و قرآن، اين يا آن مظهر خوانده شده است؟

      اين چراها براى اين نيستند كه اين فكر را القاء كنند كه كار نويسنده را پيش از او كسى نكرد است. اين پرسشها براى جلب توجه باين واقعيت اند كه غرب زده‏هاى جديد و قديم، به زن، از ديد نقش او در قدرت مى‏نگرند. بنابراين، او را از نظرگاه اين نوع قدرت يا آن نوع قدرت، تعريف مى‏كردند و هنوز تعريف مى‏كنند. بدين خاطر، بجاى علت از معلول بحث مى‏كنند. همانطور كه در جامعه‏هاى زير سلطه، وقتى هم اجازه بحث داده مى‏شود، بجاى در اصلى كه آزادى بدان اين يا آن معنى را پيدا مى‏كند، از انواع آزاديها و حدود آن، مى‏كنند.

      بدينقرار، بحث از آزادى و حقوق زن، فرع اين بحث اصلى است: زن كيست؟ اگر زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ باشد، آيا خواستن آزادى براى او، جز درخواست محيط بزرگترى براى او است تا به شهوتها بكشاند. ويران بسازد و بذر مرگ بپاشد؟ و اگر مظهر عشق و سازندگى و حيات باشد، آزادى او در اين نيست كه از جلد شئى جنسى بدرآيد و انسانيت خويش را تمام و كمال باز بيابد؟ و طرح تمدنى نو، طرحى نيست كه در آن، آزادى تحقق پيدا كند؟ و معيار تحقق آزادى، واقعيت پيدا كردن آزادى زن نيست؟

      و از آنجا كه اين مفهوم كه زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ است، از غرب به قلمرو اسلام نفوذ كرده است، بجاست كه بنا بر موقع، خلاصه‏اى از كتابهاى سه متفكر نام آور معاصر را بياورم. دو تن از اين سه را كم و بيش مى‏شناختم. اين دو سيمون دوبوآر و ميشل فوكو بودند. نويسنده سوم اليزابت بادنتر است. سيمون دوبوآر را كه در اين ايام چشم از جهان فروبست و به گفته درست خودش به تاريخ پيوست و با جريان تاريخ پيش مى‏رود، يكبار بر حسب اتفاق ديدم. بسى بجاست بياد بياورم كه او و سارتر دو ركن كميته دفاع از زندانيان سياسى ايران بودند و هر دو در انقلاب ما شريك و سهيم هستند. و با ميشل فوكو كه او نيز عضو كميته بود، در روزهاى انقلاب، باتفاق آقاى سلامتيان جمع مى‏شديم. او مى‏خواست بداند آن فكر قوى كه توانسته است ملتى را يكجا به حركت درآورد و اينحركت به نخستين انقلاب تاريخ بشريت انجاميد كه در آن تمامى يك ملت شركت جستند و گل را بر گلوله پيروز كردند، كدام است؟ او با استوارى تمام از انقلاب ايران حمايت مى‏كرد. در روزهاى پيش از مرگش كه دژخيمان استبداد فراگير، هر روز صد صد اعدام مى‏كردند و مدافعان انقلاب را از كرده خويش پشيمان مى‏ساختند، گفته بود انقلاب ايران پديده بزرگ زمان است و او همچنان آن را از شگفتيهاى تاريخ مى‏داند و بر اين باور است كه مانع استبداد را نيز از سر راه برخواهد داشت.

 بيرون كشيدن جوهر كتابهاى اين سه نويسنده از لحاظ روش ذاتى نيز، سخت بكار مى‏آيد: سيمون دوبوآر كتاب «سكس دوم» را، در دو جلد، بسال 1948، نشر داده است. در آن وقت او و سارتر «پنجه در پنجه خدا داشتند» و به تلفيق اگزيستانسياليسم با ماركسيسم سرگرم بودند. با وجود اين، در اين كتاب، وى نه در پى نفى مطلق مسيحيت مى‏رود و نه آن را چنان كه پندارى وجود ندارد، ناديده مى‏گيرد و نه آن را سراسر عيب و زشتى مى‏انگارد. مى‏كوشد از ديد خود، حق را از ناحق جدا كند. دو نويسنده ديگر نيز با گذشته و دين، همين روش را بكار برده‏اند. كه روش درست براى فعال كردن گذشته و نه بازگشت به گذشته، همين است.

      بهتر اين بود كه در خلاصه كردن اين كتابها، از قدرت كه زن را به شئى جنسى بدل مى‏سازد و زن را مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ تعريف مى‏كند، شروع كنم. اما از آنجا كه اين دو نظر پايه، يكى زن مظهر عشق است و ديگرى زن مظهر هوس است، تازه مى‏نمايند، و بايد ذهنها بدانها خو كنند، كار را از زن مظهر عشق و سازندگى و حيات يا زن مظهر... آغاز مى‏كنم:

 

 

 فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است:

 

     اليزابت بادنتر كتابى نوشته است درباره فقدان عشق واقعى و ضرورت اصل شناختن آن و جايگزين عشقهاى مصنوعى كردنش. عشقهايى كه قدرت جعل مى‏كند تا زن نقش دلخواه او را بازى كند. عنوان كتاب «  est L ,AutreL, un»  است. مى‏نويسد: «جامعه غربى هنوز از فقدان عشق رنج مى‏برد. زيرا در روابط زن با مرد، عشق حضور ندارد: تاريخ زناشويى، تاريخ مبارزه بى سروصداى دو سكس است. كه در سلطه يكى بر ديگرى بيان مى‏شده است. بايد مسيح مى‏آمد و بيان او در كار مى‏آمد تا امور در جاده تغيير مى‏افتادند. مسيح كه پيرو اصل، اين اصل انقلابى، عشق، بود، اعلان كرد كه آمريت پدر بر منافع او نيست كه بنياد مى‏گيرد، بر مصلحت فرزند است كه بايد اساس بجويد. زن، مادر فرزند، برده او نيست، همسر او است. مسيح، با تبليغ مرام عشق به ديگرى، آمريت، هر آمريتى، را مهار كرد. همسرى را تقويت كرد و با تبديل ازدواج به يك قرارداد و عقد خدايى، برابرى ميان دو همسر را باز آورد... پيام مسيح روشن بود: «شوهر و زن برابر بودند، و در برابر فرزندان حقوق و تكاليف همسان مى‏داشتند» (2) اما كليسا كار را وارونه كرد. فقه، زن را از حقوق خويش محروم كرد و عشق را از زناشويى حذف كرد. فقه مسيحى پيام مسيح را رها كرد و بر سه بيان ديگر بنا شد: بيان ارسطو و بيان قدرت در فراگيرى خود و علم كلامى كه بر اين دو بيان استوار مى‏شد و مادونى زن را مشيت خدايى مى‏گرداند (3).

      پيش از آنكه دنبال كار اليزابت بادنتر را پى بگيريم، به سراغ تاريخ تحول روابط جنسى و «سكس دوم» مى‏رويم. چرا كه نويسندگان دو كتاب دلايل ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد را، در انديشه فلسفى يونان، شرح كرده‏اند:

 

 ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد:

 

      «سقراط عشق روح را از عشق تن جدا مى‏كرد. عشق تن را هوس مى‏خواند و بى ارزش و بى اعتبار مى‏گرداند و عشق روح را ارج مى‏نهاد و عشق حقيقى مى‏شمرد. اما عشق حقيقى كدام است؟ عشق حقيقى در جستجوى زيبائيست و، خود، جستجوى زيبايى است. عشقى است كه انديشه را بارور مى‏كند و در انديشه به بار مى‏نشيند. در جستجوى زيبايى فى نفسه است. او در فدر مى‏گويد: عشق در حقيقت طبيعت خويش، در خلوص بى خدشه‏اش، و در «وحدانيت صورت»، در بند تعلقات پست نمى‏ماند و اگر به شئى محبوب دل مى‏بندد، بخاطر پرتو زيبايى است كه بر او تابيده است» (4).

      بدينقرار با «محبوب» بايد بتوان رابطه مغز با مغز برقرار كرد. محبوب بايد صاحب روح خردمند و آزاد و فعال باشد. ميان زن و مرد عشق تن بوجود مى‏آيد اما عشق حقيقى بوجود نمى‏آيد. زيرا بر طبيعت، زن «ناقص عقل» و بنا بر اين پايبند خواهش‏هاى تن است و در نتيجه در كامجويى جنسى، او كارپذير و مرد فعال است. در او پرتوى از زيبايى نيست.

       «يونانى، زن؛ اين زندانى «اندرونى خانه» را؛ در خور عشق نمى‏داند. زيرا او را همسان خود نمى‏يابد. از اينرو به همجنس خويش عشق مى‏ورزد. به اين تصور كه پسران تنى دارند چون تن او آزاد و جايگاه شعور. فرهنگ از روح خردمند است. موجودى كه روح خردمند ندارد، فرهنگ‏پذير نيست. پيدايش عشق ميان با فرهنگ‏ها متصور است. از اينرو عشق به پسر زيبا، پرتوى از عشق به زيبايى فى نفسه است (5).

      «ميان زن و مرد، رابطه اصلى كه طبيعت برقرار كرده، آمريت مرد بر زن است. اين آمريت مشروع است زيرا با بر نابرابرى طبيعى ميان او دو متكى است». از برده كه روح خردمند ندارد تا صاحب خانه هر يك جا و منزلتى دارند كه رابطه ميان آن‏ها را تعيين مى‏كند». (6)

      «زن تجسم ماديت و مرد معرف صورت يعنى انديشه و هوش خردمند است. بگمان ارسطو بگاه باردار شدن زن، مرد به نطفه صورت يا هوش و خرد مى‏بخشد. و از آنجا كه عقل زن ناقص است، مرد نمى‏تواند با او رابطه مغز با مغز برقرار كند. نمى‏تواند با او مشورت كند و به نظر او گوش كند. تنها شأن اخلاقى كه براى زن مى‏شناسد اينست كه بر «مشكل اطاعت كردن، در خود چيره شود». ارسطو با نسبت دادن نقش بنيادى به مرد در ادامه نسل و ادامه حضور روح خلاق در انسان، مرد را از هرگونه قيد تعلق به زن رها مى‏كند و رابطه او را با مرد يك جانبه مى‏سازد: زن از آن مرد است» (7).

 

      زن براى شوهر، مالى در شمار مالهاى ديگر بشمار مى‏رود. منزلت او هيچ با منزلت فرزند كه مال پدر تلقى مى‏شود، تفاوت نمى‏كند. سلطه مرد بر زن تا آنجا شد كه مى‏توانست او را بزند. مى‏توانست گرسنه‏اش بگذارد. مى‏توانست در اختيار مرد ديگرش بنهد تا از او كام بجويد. با توجه به اين واقعيت جهان شمول، اين موقع و منزلت زن، آيه الرجال قوامون على النساء... معناى واقعى خويش را بدست مى‏آورد.

      بهر رو، منزلت «پدر - شوهر»، صاحب، قادر مطلق، از جوهرى نشأت مى‏گيرد كه مرد را از آن سرشته‏اند: او آفريده‏اى است كه خدا روح خردمند خويش را در او نهاده است. بنا براين، «طبيعى» است كه كاملترين آفريده‏ها بر آفريده‏هاى ديگر حكم براند و اين به دو سبب: بخاطر مشابهتش با خدا، بهمان گونه كه «خدا بر آفريده‏ها حكم مى‏راند». و بخاطر مسئوليتهاى سياسى و اقتصادى و قضايى و از راه مشابهش به شاه، بهمان سان كه «شاه بر رعيت حكومت مى‏كند» (8).

      نظريه تجسم، راه را براى نفوذ و تسلط نظر ارسطو بر فقه كليسا گشود. اين نفوذ و تسلط بآنحد شد كه پيام مسيح از ياد رفت و ميان زن و شوهر عشق نكوهيده و بلكه ممنوع گشت.

 

   

 شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند:

 

      اليزابت بادنتر پس از آنكه آيات تورات را در آفرينش زن و مرد و نقش زن را در ارتكاب گناه اوليه مى‏آورد، كارپذيرى زن و فقدان عشق در جامعه‏ها راميوه تلخ مظهر شهوت و هوس و ويرانى و مرگ شناختن زن در تورات مى‏داند. هوس مدارى زن، بضرورت كار پذيرى زن را ايجاب مى‏كند. زيرا حوا بخاطر وسوسه پذيرى در برابر خواهش تن و بخاطر دستخوش هوس شدنش، به سخن ديگر، از راه ضعف هايش، عامل نگونبختى آدم شد. از اينرو، او «ضعيفه» است. فعال شدنشن، فعال شدن هوس و شهوت است كه ويرانى و مرگ را افزون مى‏كند.

      اينك كه بر خواننده ما روشن مى‏شود كه اصطلاح «ضعيفه» از فلسفه ارسطويى به قلمرو دين يهود راه جسته و از دو راه، يكى از راه تورات يونانى شده و ديگرى بطور مستقيم و از راه فلسفه ارسطويى، جاى پيام مسيح را گرفته و به باور دينى بدل شده است، بر او است كه با دقت بيشترى شكل‏گيرى فقه مسيحى - كه بطور قطع همان است كه بفقه اسلامى راه جسته و جاى پيام محمد را برغم بيان روشن قرآن قرار گرفته است - را پى بجويد:

      بعضى از اوليا كليسا تصوير زن را زشت‏تر نيز ساختند. او را به مار كه نمود شيطان وسوسه گر به شمار مى‏رفت، مانند كردند. حوا مظهر بدى گشت. زن از راه سنت يا فتواى كليسا، مظهر بدى و هوس و ويرانى شد و اين سنت پيام مسيح را محو كرد و جاى آن را بگرفت:

      از قرن چهاردهم به اين سو - همزمان با پيدايش نظريه ولايت و استقرار توتاليتاريسم دينى 0 (9) متون فقهى كه در مدارس دينى تدريس مى‏شدند، از قول‏ها و نظرها، همه بر ضد زنان، پر شدند. سن اگوستين زن را اينسان توصيف مى‏كرد:

      حيوانى كه قوى نيست. ثبات رأى ندارد. كينه توز است و زشتى‏ها را مى‏پرورد. منشاء منازعه‏ها و خيانت‏ها و بى عدالتى‏ها است (10).

      براى اينكه زن نتواند دست از پا خطا كند بايد مطلقاً مطيع شوهر باشد «حتى در امور خانه دارى. سخن بنديكتى در اين باره از ابهام خالى است: «اگر زن بخواهد بر خلاف اراده شوهر، امور خانه را اداره كند، مرتكب گناه مى‏شود. زيرا او نبايد بدون اجازه شوهر هيچ كارى انجام دهد. چرا كه به قانون خدايى و بنا بر حقى كه انسان را است، تحت ولايت كامل شوهر است. «او اين ولايت كامل را بر اين ادعا مستند مى‏كند كه «مرد تصوير خدا است و زن تنها تصوير مرد است» (11).

      و اين ادعا از مسيح نبود. از ارسطو بود: بنظر ارسطو زن فاقد هستى خدا يا روح خردمند است. اين نظر لباس دين بخود پوشيد و انكار آن، انكار دين و انكار دين، ارتداد تلقى شد. از اين پس ديگر ارسطو نيز وسيله توجيه بود زيرا كليسا در ولايت نامه‏اى كه بر جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، نيازمند شيطان مجسم بود. و اين شيطان  مجسم زن بود. بدينقرار تمايل كليسا به استبداد فراگير و اين استبداد، سومين عامل انحطاط موقع و منزلت زن بود. وقتى فردوسى از زبان قدرتمندان مى‏گفت:

 زن و اژدها هر دو در  خاك به           جهان پاك از اين هر دو پاك به‏

      همان باورى را بازگو مى‏كرد كه يكى شدن بنياد دين و بنياد سياست، بوجود آورده و بنام دين تحميل كرده بود.

      بهر رو، استبداد فراگير از قديميترين زمان تا زمان ما، به سكس بمثابه يكى از كارآمدترين وسايل نگريسته و در هر توتاليتاريسمى، ولايت رهبرى، سازمان، كليسا، فقيه، دولت و... بر ولايت پدر و شوهر تقدم قطعى داشته است و دارد. كليسا نيز پا بپاى استقرار ولايت استبدادى خويش، عشق روح را ميان زن و شوهر ممكن نمى‏دانست و عشق تن را نيز منع مى‏كرد: جامع مسيحى، جامعه‏اى شد فاقد عشق، زن و شوى بايد دوست هم باشند و بمانند، اما عشق يكديگر نبايد و نمى‏توانند بشوند. اين دوستى و ارتباط ناشى از ضرورت ادامه و تكثير نسل است. بنابراين دوستى و رابطه جنسى بايد پا از حد ضرورت بيرون نگذارد:

      «مردى كه نسبت به زن خود عشق بورزد و در رابطه جنسى، منع‏ها را رعايت نكند، زناكار است (12) و اگر زن بهنگام عمل جنسى، نقش مرده را بازى نكند به شوهر هشدار داده است كه تجسم شيطان و ساحره و افسونگر است» (13). مردى كه گرفتار جاذبه زن مى‏شود، ديگر اراده ندارد نه طرحى براى عمل و نه آينده‏اى مى‏تواند داشته باشد. ديگر شهروند نيست بلكه تنى برده اميال خويش است. ديگر در جامعه نمى‏تواند محلى و موقعى بدست بياورد. ميان شكنجه و لذت سرگردان است. زن افسونگر و ساحره را در او هوس را  بر وظيفه چيره ساخته است. دم و حالى را بر زمان در تداوم خويش يعنى بر حال و آينده غلبه داده و مرد را گرفتار «دام را خوش باش» ساخته است.

      مرد بينوا در جستجوى تصاحب «ديگرى» كه زن است، بجاى اينكه خود بماند، «ديگرى» يعنى زن مى‏شود. عقل، اراده، هوش، سازندگى را از دست مى‏دهد، بى عقل، بى اراده و بازيچه هوس و ويرانگر، زن مى‏گردد» (14).

      جدايى روح از تن، پستى تن و علو روح، منشاء اين از خودبيگانگى دينى گشته است: «مسيحى از خويشتن جدا است، جدايى تن از روح، جدايى هستى مادى از روح خردمند بازتابى جاودانه دارد. از تولد تا مرگ لحظه به لحظه زندگى  انسان بازتاب اين جدايى است. گناه اوليه تن را دشمن روح كرده است. هرگونه دلبستگى به تن بدو گناه است تا پايان قرن 12 علماى دين - به استثناى سن انسلم - در پيروى از سن آگوستين، بر اين باور بودند كه گناه اوليه بنا بر قانون توارث، انتقال مى‏يابد. سن آگوستين مى‏نويسد: التذاذ جنسى گناه است... تن انسانى كه از زناشويى متولد مى‏شود، تنى گناه آلود است...» اجتماع زن و شوهر از آنجا كه از زمان گناه اوليه بدينسو با التذاد همراه است، گناه اوليه را به كودكى كه زاده مى‏شود، منتقل مى‏كند» (15).

      بدينقرار اصرار قرآن به اينكه نوزاد بى گناه و پاك و بر فطرت چشم بدنيا مى‏گشايد، مبارزه با اين باور ضد توحيدى و ضد انسانى است. اصرارش بر آزادى كامل روابط جنسى، ميان زن و شوهر و بيشتر از آن، عبادت تلقى كردن همآغوشى زن و شوهر، مبارزه با اينگونه سانسورهاى جنسى است كه تقريباً همه اديان رعايتشان را لازمه ايمان گردانده بودند. بهنگام بحث از سانسورهاى جنسى، به اين مهم باز مى‏گرديم. به سراغ كتاب سيمون دوبوآر برويم:

      بهر رو، «تمامى اولياء كليسا بر اين باورند و باصرار مى‏گويند كه زن آدم را به گناه كشاند. بايد سخن ترتولين را باز آورد: «اى زن تو درى بروى شيطانى، تو آدم، كسى را كه شيطان جرأت نداشت از جلو بدو حمله آورد، به ارتكاب گناه قانع كردى. بعلت تو بود كه پسر خدا گرفتار مرگ شد. تو همواره بايد سياهپوش و در حجاب بمانى» (16).

      بدينقرار، قرنها است كه انسانيت از حقيقت هستى، يعنى عشق محروم است. مرد زن را تحقير مى‏كند و بنابراين نمى‏تواند بدو عشق بورزد. بقول سيمون دوبوآر، زن، انسان بدنيا مى‏آيد اما «زن مى‏شود». و اين در محيط اجتماعى و بافرهنگى كه مادونى را به او مى‏باوراند (17).

      دو نويسنده زن بيشتر و ميشل فوكو كمتر، محروميت را از لحاظ زن و سرنوشت او مطالعه كرده‏اند حال آنكه محروميت مرد، بهمان اندازه است. زيرا نه تنها مرد از عشق محروم شده است، بلكه با باور به قدرت بمثابه اساس نگرش در خود و «ديگرى» يعنى زن، در واقع عامل قهر و تخريب گشته است. از اينرو است كه قرآن نظرى عكس نظر ارسطو و فقه‏هاى يهودى و مسيحى اظهار مى‏كند: عامل تباهى قدرت است. و بيشتر مرد عامل انحطاط مى‏شود.

      بنابراين اول حقى كه اساس حقوق ديگر است و بايد بخاطر بدست آوردنش مبارزه كرد، حق عشق است. و اين حق به تغيير باورهاى نادرست ممكن مى‏شود. همان سان كه آشكار كردن باور نادرستى كه جانشين پيام مسيح شده بود، سبب شد كه در رنسانس‏ها، زنان بعنوان انسانى كه حق دارد عاشق و معشوق بگردد، منزلت بجويند و اين حق اساس آزادى هايشان بشود.

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- اين كتاب در پاريس و در سه ماه آخر سال 1982 انتشار يافته است. نام نويسنده اليزابت بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان كتاب  L,amour en plusمى‏باشد.

 2- صفحات 37 و 38 كتاب L,amour en plus اثر اليزابت بادنتر

 3- صفحه 40 همان كتاب‏

 4- ميشل فوكو تاريخ روابط جنسى را در سه جلد نوشته است. عنوان عمومى كتاب و اسم ناشر بدينقرارند:

 Michel  Foucaul, Histoire de la sexualite  )ed( Gallimart

 5- صفحه 236 جلد اول كتاب سيمون دوبوآر deuxieme sexe «جنس دوم»

 6- صفحه 40 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

 7- صفحات 103 و 104 جلد اول كتاب «جنس دوم»

 8- صفحه 41 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

 9- نظريه ولايت فقيه را نخستين بار سن اگوستين تدوين كرد كه در آغاز پيرو آراء مانى بود. بنابر اين جاى شگفتى نيست كه زن را عامل گناه و... شمرده باشد. در سال 313، ولايت فقه در مجلس خبرگان طرح شد. از جمله نگاه كنيد به كتابهاى  L,inquisition ou la dictature de la foi اثر  J. Pigleو كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel

 10- اليزابت بادنتر از كتاب سن آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول مى‏كند.

 11- اليزابت بادنتر از كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل مى‏كند.

 12- اليزابت بادنتر از كتاب بنديكتى صفحه 83 نقل مى‏كند

 13- صفحه 226 جلد اول جنس دوم اثر سيمون دوبوآر

 14- صفحه 227 كتاب جنس دوم‏

 15- صفحه 231 و 232 كتاب جنس دوم‏

 16- صفحه 232 كتاب جنس دوم‏

 17- موضوع بحث در بخش چهارم جلد اول كتاب جنس دوم سيمون دوبووار

 

 

 

از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

 

 

      انديشه، باور، رفتار درباره سكس، در جريان تاريخ عرب، دگرگونى‏ها بخود ديده اما خميرمايه بر جا مانده است: زن همان سكس معنى مى‏دهد. با اين تفاوت كه اين بار سكس ديگر مساوى با مرگ نيست، مساوى با حيات است (1).

      چرا زن همچنان مظهر شهوت برجا مانده است؟ بخاطر نقش‏هاى روزافزونى كه در روابط عمومى قوا پيدا كرده است. درست بخاطر همين نقش‏هاى روزافزون، از سويى آزادى جنسى كه در فلسفه يونانى خود دارى از عمل جنسى تعريف مى‏شد (2)، اينكه مفهومى مخالف آن پيدا كرده است. و از جانب ديگر با وجود بيشتر شدن «آزادى جنسى» از آنجا كه رابطه جنسى ترجمان روابط قواست، بر منع‏ها و سانسورهاى جنسى تا بخواهى افزوده شده است تا آنجاكه:

 - عشق از ميان برخاسته، و سكس مدارى، مفهوم عشق را در معناى عمل جنسى خلاصه كرده است.

 - زن هنوز موجود باورمندى تلقى  نمى‏شود.

 - سكس قدرت معنى مى‏شود و بمراتب بيش از گذشته در روابط قوا نقش پيدا كرده و اين نقش همه جانبه، منع‏ها و سانسورهاى بيشمار در روابط جنسى برقرار ساخته است.

      خودكامگى قدرت، جايگزين آزادى انسان گشته و بيش از همه آزادى زن را بمخاطره افكنده است. او را به شئى جنسى و در همان حال به «نيروى كار» بدل ساخته است. حتى عشق مادرى عشقى اجبارى شده است (3).

      بدينقرار تغيير مفهوم سكس و مساوى با حيات شدنش، تغييرى در منزلت بنيادى زن بوجود نياورده است، سهل است، زن را به كالاى جنسى و نيروى كار و آلت روابط بدل گردانده است. چاره كار كدام است؟ اليزابت بادنتر به تازگى كتاب ديگرى تحت عنوان «يكى ديگرى است» نوشته است. در اين كتاب مى‏گويد بى بند و بارى جنسى ميل جنسى را نيز ضعيف گردانده است. نه تنها ميل جنسى رو به كاهش دارد، بلكه بقول كارشناسان جمعيت، ادامه نسل را نيز دچار مشكل مى‏گرداند. بدينسان سكس، در حرف، مساوى حيات اما بواقع مساوى با مرگ مى‏شود. آيا علاج مشكل در ساختن ماشين‏هاى توليد آدم است؟ احتمال مى‏دهند در آينده نزديك زنان از زحمت باردارى و زاييدن بياسايند. تا اين زمان انسان ماشين توليد مى‏كرد و اكنون ماشين انسان توليد مى‏كند. از انسانيت اين انسان ديگر چه مى‏ماند؟

      چاره كار كدام است؟ اين بحران تمدنى سخت كه غرب در آن است، كدام راه حل را پيدا خواهد كرد؟ در قلمرو انديشه جوانه‏هاى نويى سرزده‏اند. اليزابت بادنتر در كتاب تازه‏اش بر آنست كه دو مفهوم پيشين را بايد بكنارى گذاشت و مفهوم جديدى در كار آورد. دو مفهوم پيشين:

 

 - زن ضد مرد است. يا

 - زن تكميل كننده مرد است،

 

 كار را به بن بست كشانده‏اند و راه حل آنست كه بپذيريم كه:

 

 1- زن مظهر عشق و سازندگى است و

 2- در زن مردى هست و در مرد زنى هست و

 3- ميان اين دو اصل، در عين حال بر، همكارى و رقابت است (4).

 

 نويسنده به انديشه توحيدى نزديك و نزديك‏تر مى‏شود. سخن قرآن باز راست از آب در مى‏آيد كه علم به قرآن راه مى‏برد. قرآن چهارده قرن است كه مى‏گويد (5):

 

      «زن مظهر عشق و حيات است» زن از نفس مرد است و زن و مرد از يكديگرند و رابطه آنها بر عشق و داد است و اصل بر مسابقه در علم، در عدالت، در تقوى و در رشد است»

 

 تحول عمومى انديشه و رفتارها را در غرب با تفصيل مختصر بالا پى بجوييم:

 

 

 زن در روابط دولت و مسيحيت‏

 

 

      با بسط قدرت دولت، دامنه قيموميت پدر و شوهر بر زن محدودتر و قلمرو قيمومت دولت بر او واسع‏تر مى‏گشت. جانشين شد روزافزون قدرت دولت، منزلت زن را پست‏تر مى‏ساخت. در حقيقت در درون چهارديوارى خانه، زن موضوع مبارزه قدرت مى‏گشت. بدينخاطر در روابط شخصى قدرت، هر چند كارپذير، اما نقشى تعيين كننده پيدا مى‏كرد.

      از اينرو بود كه زنان و بردگان پيش از مردان «آزاد» به مسيحيت رو مى‏آوردند. در بيان اين دين، مقرراتى كه فشار و تضييق نسبت به زن را ايجاب كند، وجود نداشت. با وجود اين، زنان نمى‏توانستند در مناسك حضور بيابند (6). بدينسان خانه مأمن قدرت زن را در برابر قدرت قدرت مى‏شد و بنياد دين پاسدار او مى‏گشت. زن باورمند، باور نمى‏شد و در باور، تابع دين شوهر بود.

      امپراطورى روم از هم مى‏پاشيد، كليسا جانشين قدرت امپراطورى مى‏شد. حقوق رومى جاى خود را به فقه مسيحى مى‏داد. نظام فئودالى در سرزمين‏هاى مسيحى قوام مى‏گرفت زن نقش تعيين كننده‏اى در انتقال قدرت و تمركز آن بازى مى‏كرد. زن نمى‏توانست مالك زمين بشود زيرا قادر به دفاع از آن نبود. بنابراين، از راه ازدواج، مالكيت از خانواده‏اى به خانواده ديگر منتقل مى‏گشت. از آنجا كه با قدرت جستن يكى و از قدرت افتادن ديگرى، مالكيت‏ها بايد از قدرت ميرنده به قدرت زينده انتقال مى‏يافتند، طلاق و ازدواج مجدد فراوان واقع مى‏شد و كليسا راه «شرعى» يافته بود و اين طلاق‏ها و ازدواج‏ها را امضاء مى‏كرد. اين بار قدرت توتاليتر كليسا جانشين دولت مى‏شد و زن يكى از كارآمدترين عوامل قدرت جديد مى‏گشت. از اينرو كليسا بر دامنه ولايت خود بر زن مى‏افزود. تا آنجا كه مهار او را حتى در بستر زناشويى از دست نمى‏داد (7).

 

 قدرت و زن‏

 

      بتدريج كه كليسا قدرت حاكم و قدرتى فراگير مى‏گشت، سكس را با گناه‏

 و مرگ را مساوى‏تر مى‏گرداند(8). با تحول كليسا و روابطى كه بعنوان قدرت با جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، حقوق كليسا ترجمان اين قدرت مى‏شد و نسبت به زن همان مشابهات حقوق رومى را پيدا مى‏كرد. حقوق نيز تغيير مى‏كرد، اما رابطه قدرت با زن ماهيت خود را از دست نمى‏داد:

      ضابطه اول در تشخيص هويت سكس است (9). بدينسان ميان قدرت و سكس، رابطه منفى برقرار است. قدرت با سكس جز رابطه منفى برقرار نمى‏كند: طرد، امتناع نفى، سد، پنهان كردن و در پرده كردن. قدرت تنها از راه نفى كردن است كه مى‏تواند سكس و لذت را بخدمت درآورد. از اينروست كه علامت‏هاى اوليه شكل‏گيرى هر قدرتى در بيان او نسبت به سكس بروز مى‏كند (10). هر بار كه بنام دين، بنام سازمان، بنام حزب، بنام آرمان، بنام ترقى و... سكس تحت مقررات جديد در مى‏آيد، محدوديت‏هاى پيشين، جاى خود را به محدوديت‏هاى ديگر مى‏سپارند، جدايى‏ها و پيوندها شكل عوض مى‏كنند، قدرتى در حال شكل گرفتن است. وقتى جنبشى به يك بنياد تبديل مى‏شود، يا سازمانى سياسى به يك فرقه سياسى بدل مى‏گردد، تغيير در «ايدئولوژى» خود را، با تغيير بيان خود نسبت به زن، شروع مى‏كند.

      نمودهاى اين رابطه منفى چهارند (11):

 

1-      وضع احكام مبهم و تغييرپذير در باره حلال و حرام‏ها.

 

 توضيح آنكه هيچ قدرتى توانايى وضع قوانين روشن و واضح را كه نيازمند تفسير نباشند، ندارد. سكس تابع نظامى قانونى دو چهره است: مشروع و نامشروع و مجاز و ممنوع. بنابر موقع، جاى مشروع با نامشروع و مجاز با ممنوع تغيير مى‏كند. بدينقرار، نشانه تبديل شدن بيان دينى يا ايدئولوژيك به بيان قدرت، پيدايش اين نظام دو چهره است كه در آن ابهام‏ها، امكان مى‏دهند، بگاه نياز، مشروع نامشروع، و نامشروع، مشروع بگردد.

      روشن سخن آنكه قانون بر قدرت حاكم نمى‏شود. قدرت به بيان خود، قوت قانون را مى‏دهد. از اينرو قانون هرگز نه روشن و نه پايدار است. مهمتر از اين آنكه، يك فوق قانون وجود دارد و آن اختيار مقام قانون گذار يا رهبر يا... است. اين فوق قانون اختيار دارد كه حلال را حرام و حرام را حلا كند و ولايت او بر انسان و «ناموس» و مال مطلق است.

 

 

 2- تعيين دايره منعها متناسب با توقعات قدرت

 

      بيان عمومى قدرت درباره سكس، نفى و منهى است: نزديك مشو، لمس مكن، كام مگير، لذت مبر، از آن حرف مزن، رو پنهان كن، خود را بعنوان سكس از ياد ببر. قانون اصلى كه قدرت درباره سكس به اجرا مى‏گذارد، قانون نفى و نهى است و هدفش آنست كه سكس طبيعت خويش را فراموش كند و در طبيعت قدرت از خود بيگانه بگردد. قدرت سكس را غيرطبيعى مى‏كند. آن را از جنس خود مى‏گرداند. از اينرو، وقتى يك قدرت و طرز فكر توتاليتر زن را ارتقاء مى‏دهد، او را بمنزله تن يا سكس ارتقاء مى‏دهد. تن و سكسى كه قدرت و منزلت «سياسى» جسته است.

      قدرت براى دستيابى به اين مقصود، از توانايى‏هايش در مجازات و تشويق، به حداكثر، استفاده مى‏كند: اگر مى‏خواهى حذف نشوى از ياد مبر كه واقعيت يكى و همان قدرت است. نياز جنسى وقتى معنى مى‏دهد كه ترجمان نياز قدرت باشد. تقدم قدرت، مطلق است. بايد از راه ارضاء توقعات قدرت حاكم، ارضاء جنسى بجويى. بقاى تو، موقعيت تو، در گرو تمكين مطلق تو از قدرت است.

 

 

 3- سانسورهاى جنسى و منطق آنها

 

      منع‏ها و سانسورهاى جنسى، مشكل بزرگ همه جامعه‏هاى امروزاند. در جامعه‏هاى غربى، كه گويا «آزاديها جنسى» حد و مرز نمى‏شناسند، سانسورها و منع‏هاى جنسى بمراتب بيشتر از جامعه‏هاى ديگر شده‏اند، بخاطر نقشى كه قدرت در از خود بيگانه كردن زن در سكس و سكس در قدرت، بازى مى‏كند، بهتر آنست كه در دنباله بحث، ببينيم، آن تعريف عمومى كه انواع گوناگون و اشكال كهنه و نو قدرت را در بر مى‏گيرد، كدام است؟ اين تعريف از قول ميشل  فوكو اينست (12):

 

 

 قدرت چيست؟

 

      مقصود از قدرت، مجموع بنيادها و دستگاههايى نيستند كه تابعيت شهروندان را از دولت معينى تضمين مى‏كنند. مقصود نوعى از انقياد كه، بخلاف قهر، شكل قرار و قاعده‏اى را دارد نيز نيست. و بالاخره نظام عمومى سلطه گر كه گروهى بر ضد گروه ديگرى برقرار كرده باشد و نظام دسيسه در پى گسترش دامنه، تمامى جامعه‏اى را فرا گرفته باشد، نيز نيست. قدرت را بيش از هر چيز، روابط گوناگون زور بايد دانست. روابطى كه در هر جا برقرار مى‏شوند، قائم با لذات هستند و تشكيل دهنده سازمان زور مى‏شوند. قدرت آن نقش است كه از راه مبارزه‏ها و برخوردهاى دائمى، اين روابط را تغيير يا تقويت يا واژگونه مى‏كند. قدرت، گاه، آن تكيه گاه است كه، اين روابط قوا، در يكديگر مى‏يابند و بگونه‏اى، زنجير يا نظامى را بوجود مى‏آورند. و زمانى بعكس، آن تضادها است كه اين رابطه‏ها را مى‏گسلد. و بالاخره قدرت استراتژى هايى است كه در آنها، اين روابط عينيت بدست مى‏آورند و در دستگاه‏هاى دولتى، در تدوين قانون، در هژمونى و تفوق اجتماعى، تبلور مى‏يابند.

      قدرت همه جا حاضر است نه بدانخاطر كه بر همه چيز و همه جا محاط است، بلكه بدان سبب كه از هر جا و همه چيز مى‏آيد. قدرت، در صفت‏هاى دائم تكرارى و در خود بازى سازى، چيزى جز نتيجه مجموعه روابط زور نيست. حاصل زنجيره تحرك‏هاى روابط قواست، كه در عين حال، بهر يك از اين تحرك‏ها دوام و قوام مى‏يابد و به نوبه خود، هر يك از آنها را تثبيت مى‏كند.

      با توجه به اين تعريف، خاصه‏هاى قدرت را مى‏توان عبارت دانست از:

      قدرت چيزى نيست كه بدست آيد، يا از دست ديگرى ربوده شود يا تسهيم گردد. چيزى نيست كه نگاهش بدارى يا بگذارى كه بگريزد. قدرت از نقاط بيشمارى، سرچشمه مى‏گيرد و در بازى روابط نابرابر و متحرك و متحول، جريان مى‏يابد:

 - روابط قدرت نسبت به انواع ديگر روابط (فراگردهاى اقتصادى، روابط آشنايى،: روابط اجتماعى)، خارجى نيست. بلكه ذاتى آنهاست. روابط قدرت، نتايج بلافاصله نابرابرى‏ها و بر هم خوردن تعادل هستند كه در انواع ديگر روابط بوجود مى‏آيند. بنوبه خود، روابط قوا شرائط درونى اين برهم خوردن‏ها و جابجايى‏ها و نابرابرى‏ها را تشكيل مى‏دهند

      قدرت از پايين مى‏آيد يعنى سلطه‏گرها و زير سلطه‏ها زوج زيربنايى ضدين را تشكيل نمى‏دهند، بلكه اين دوگانگى از بالا تا پايين، از بسته‏ترين گروه‏ها تا ژرفاهاى جامعه همه جا، وجود دارد. روابط چند گانه و بسيار گونه قوا كه در دستگاه‏هاى توليد، در خانواده، در گروه‏هاى محدود، در بنيادها شكل مى‏گيرند و نقش بازى مى‏كنند، عامل تعيين كننده تميز و تمايز، زيرى و زبرى، مادونى و مافوقى‏ها هستند... سلطه‏هاى بزرگ نتايج مجموع اين برخوردها و ثمره مجموع روابط قوا هستند كه شكل  آنها از ژرفا تا سيماى جامعه را فرا مى‏گيرد.

 - روابط قوا، در عين حال، ارادى و غيرشخصى هستند. توضيح آنكه قدرت به اجرا در نمى‏آيد مگر اينكه مقاصد شخصى اجراى آن را ايجاب كنند. باين لحاظ ارادى است اما اين بدان معنى نيست كه اجراى قدرت نتيجه تصميم يا انتخاب شخص معنى است. نه ستاد تصميم گيرنده، نه گروه خاص، نه گروه هايى كه دستگاه‏هاى دولتى را مهار مى‏كنند، و نه آنهايى كه تصميم‏هاى اقتصادى بزرگ را مى‏گيرند، مجموعه شبكه قدرت موجود در يك جامعه را اداره و هدايت نمى‏كنند. عقلانيت قدرت را سنجش عقل يك شخص، يك گروه، تشكيل نمى‏دهند. عقلانيت قدرت از مجموعه تاكتيك هايى مايه مى‏گيرد كه در سطوح مختلف در صريح و روشن‏ترين شكل بكار مى‏روند و مثل حلقه‏هاى زنجير يكديگر را ايجاب مى‏كنند.

 - مقاومت در برابر قدرت، درونى و ذاتى قدرت است. هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست. مقاومت از راه ضرورت، درونى قدرت است. قدرت تمايل دارد خود را از مقاومت بياسايد و اما نمى‏تواند از آن بگريزد. زيرا براى قدرت، هر مقاومتى در عين حال، داخلى و خارجى است. مطلقاً داخلى نيست، زيرا مقاومت در برابر قدرت است. مطلقاً خارجى نيست زيرا با قدرت گلاويز است. نقطه‏هاى گوناگون مقاومت، خصم‏هاى قدرت هستند. آماج او هستند. اين نقاط در تمامى شبكه روابط قدرت وجود دارند. بنابراين، يك كانون مقاومت، يك مركز مقاومت، يك روح عصيان تنها، وجود ندارد. بلكه كانون‏هاى بيشمار، مركزهاى فراوان، روح‏هاى عصيان هستند كه صفات ممكن، ضرور، نامحتمل، خودجوش، وحشى، قهرآميز و... بخود مى‏گيرند...

      اينك كه تعريف قدرت و خاصه‏هاى آن روشن گشت، مى‏توان فهميد چرا بدون سانسور، سكس نمى‏تواند در قدرت از خود بيگانه شود. زيرا بدون منع‏ها و سانسورها، سكس به زور تبديل نمى‏شود و نمى‏توان آنرا بمثابه زور بكار برد.

      سانسورهاى جنسى كه قدرت برقرار مى‏كند، سه شكل بخود مى‏گيرند:

 - سانسورها در شكل پيشگيرى از پيدايش برخى رابطه‏ها و اعمال يا وضع مقررات براى از ميان بردن بعضى رابطه‏ها و اعمال؛

 - سانسورها در شكل منع كردن اديشيدن و سخن گفتن درباره امور جنسى ؛

 - سانسور در شكل غيرمجاز كردن پاره‏اى رابطه‏ها و اعمال جنسى.

 

      قدرت ميان سه شكل سانسور، ساز و كارى بوجود مى‏آورد كه اين سه، در عين حال، علت و معلول يكديگر بشوند: درباره آنچه ممنوع است، نبايد حرف زد تا در عالم واقع از بين برده شود. آنچه حق وجود ندارد، حق بروز و اظهار و نيز ندارد. بنابراين درباره آنچه نبايد اتفاق بيفتد و اگر اتفاق افتاد بايد از بين برود، نبايد انديشيد و حرف زد. بدينقرار منطق قدرت درباره سكس، عدم وجود، عدم وقوع و عدم بيان است (13). بنابراين منطق، وقتى درباره چيزى كه نبايد بوقوع بپيوندد، نمى‏انديشى و حرف نمى‏زنى، آن چيز واقع نمى‏شود. وقتى درباره آنچه ممنوع است، نيانديشى و حرف نزنى، به عمل در نمى‏آيد. پس علت وقوع امرى كه نبايد واقع شود و ارتكاب حرام، انديشه و در پى آن حرف زدن درباره آن است. اما انديشيدن و حرف زدن نيز بنوبه خود معلول امورى هستند كه نبايد واقع شوند و حرام هايى هستند كه نبايد مرتكب آنها شد.

      منطق قدرت، تناقض آلود بنابر اين دروغ است. زيرا آنچه نبايد وجود داشته با شد، اگر وجود نداشت، نمى‏توانست به بيان آيد، بنابراين، امورى كه نبايد وجود داشته باشند، امورى هستند كه وجود دارند. و اگر وجود دارند در باره شان فكر مى‏شود و از آنها سخن گفته مى‏شود. بدينقرار سه عدم بالا در واقع بكار تبديل سكس به ابزار قدرت مى‏روند:

 4- قدرت درباره سكس، در تمامى سطح‏ها، يكسان بكار مى‏رود. از بالا تا پايين، در تمامى تصميم‏هاى كلى خود و نيز در تمامى شبكه گسترده خود، دستگاه يابنيادى كه بدان تكيه مى‏كند، هر كدام باشد، قدرت درباره سكس يك  شكل و همه جانبه عمل مى‏كند. دستگاهى كه قدرت براى تبديل سكس بزور بوجود آورده، محورى از قانون و چرخى از ممنوعيت‏ها و دنده هايى از سانسورها دارد.

      وقتى عمل مى‏كند، آن محور و اين چرخ و دنده را يكجا بكار مى‏اندازد.

     از دولت تا خانواده، از شاه تا پدر، از دادگاه تا داورى‏ها و مجازاتهاى فردى، قدرتى كه بكار مى‏رود، يك شكل است. اين شكل، همان حقوق، با بازى مشروع و نامشروع و تخلف و مجازات، است... مهار كردن و باطاعت درآوردن، هدف اعمال قدرت است.... حاصل تمامى اشكال سلطه و انقياد و تابعيت، دست آخر، اطاعت است (14).

      اينك كه معنى قدرت خاصه هايش روشن گشتند و نمودها و كاربردهايش معلوم شدند، مى‏توان فهميد چرا بر اثر رابطه منفى قدرت با سكس، بقول سيوم دوبوآر، آزادى زن منفى و ميان تهى است (15). در حقيقت با ليبراليسم و اساس شدن اصالت فرد، قدرت بمثابه روابط زور، بيش از گذشته فردى شده‏اند: چون قدرت ارادى است، اينكه كه فردى‏تر شده، زن بيش از گذشته مى‏تواند درباره سكس خود تصميم بگيرد. اما از آنجا كه قدرت غيرشخصى است، زن ناگزير از اين آزادى جز بگونه منفى نمى‏تواند استفاده كند. زيرا فردى شدن زور، در روابط زور، سبب شده كه در معادله زن مساوى سكس و سكس مساوى مرگ است، تغيير نه بسود زن كه بسود سكس انجام بگيرد: زن مساوى سكس و سكس مساوى حيات شده است. در اين معادله، زن آزادى دارد  سكس را بمثابه زور بكار ببرد. معنى آزادى منفى و ميان تهى همين است.

      اين تغيير در معادله، بسود زن نشد، بسود قدرت شد. زيرا سكس براى اينكه مساوى حيات مى‏گرديد، ناگزير بايد مساوى زور مى‏شد. اما فراگرد رشد قدرت، همان فراگرد تخريب انسان است. خاصه قدرت اين بود كه تا خراب نمى‏كرد، بنا نمى‏شد. پس سكس مساوى با حيات اما حيات قدرت گشته و در نتيجه مساوى با مرگ آزادى انسان شده است. بدينقرار راه چاره تغيير بنيادى در معادله بسود زن است: زن مساوى سكس نيست.

      اما تحول عمومى جامعه‏هاى غربى، سبب شده كه كاربردهاى چهارگانه قدرت، بخصوص سانسورهاى فردى و فراوانتر شده‏اند. در نتيجه تغيير معادله تنها با تغيير طرز فكر بانجام نمى‏رسد، پس چه بايد كرد؟

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- صفحات 68098 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

 2- صفحات 107-91 همان كتاب‏

 3- بخش سوم كتاب L,amour en plus اثر اليزابت بادنتر

 4- بخش سوم كتاب L,un est L,autre اثر اليزابت بادنتر

 5- آيات راجع به زن مظهر عشق و... را در فصل پيش آورديم.

 6- صفحات 117-109 كتاب جنس دوم اثر سيمون دوبوآر

 7- صفحات 121-117 همان كتاب‏

 8- صفحات 211-177 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

 9- صفحات 105-101 همان كتاب‏

 10- صفحات 120-107 همان كتاب‏

 11 و 12 - صفحات 135-121 همان كتاب‏

 13- صفحات 120-111 همان كتاب‏

 14- صفحات 113-112 همان كتاب‏

 15- صفحات 264-265 كتاب سكس دوم اثر سيمون دوبووار

 

 

 

 

 

آيا قهرزايى و قهر دوستى ذاتى زن است؟

 

 

      حال كه دانستيم وقتى سكس در زور از خود بيگانه مى‏شود، زن ناگزير مساوى سكس مى‏شود، به پاسخ جويى براى اين پرسش بايدمان پرداخت كه چرا حالا كه سكس از طرفى مساوى زن و از طرف ديگر مساوى زور گشته، زن مساوى زور نگشته، سهل است كه مساوى بى زورى يا بهتر بگوييم زور منفى گشته است. زورى كه آزادى او را از ميان مى‏برد و او را عامل تخريب خود و ديگرى و مساوى با مرگ مى‏گرداند. زن مساوى زور نشده زيرا وقتى زن مساوى سكس و سكس مساوى زور است، تصاحب كردنى و بكاربردنى شده است.

      در جريان تحول غرب، از سقوط امپراطورى روم، تا پيدايش جامعه مسيحى تحت ولايت كليسا و از استبداد فراگير كليسا تا امروز، پابپاى تحول اجتماعى، طرز فكرها نسبت به زن تغيير كرده‏اند. پيش از آنكه پاسخ پرسش بالا را بسط دهيم و دلايل وضعيت كنونى زنان را در جامعه غرب، در تحول عمومى غرب، پى بجوييم، تغيير طرز فكرها را مى‏آوريم. در اينكار دو فايده گمان مى‏رود: يكى، فهم قسمت دوم اين فصل را آسانتر مى‏كند و ديگرى، اهميت جستجوى متغيرهاى هر تحول اجتماعى را از لحاظ درك اوضاع و احوال كنونى، بر خوانندگان معلوم مى‏كند.

      و نوشته و گفته‏اند، قسمتهايى از لحاظ اين  مطالعه «سنگين» است. اينرا مى‏دانم، با همه كوششى كه مى‏كنم تا نظرهاى نويسندگان و بحث در آنها را به ساده‏ترين زبان بنويسم، ساده‏تر از اين نمى‏توانم نوشت. زيرا بيم آن دارم كه نظر محققان جز آن شود كه نوشته‏اند. در همين فصل، خواننده قسمت اول را ساده مى‏يابد و قسمت دوم را اندكى مشكل. زيرا قسمت اول تاريخ است و قسمت دوم علت يابى آنهم به زبان و قلم فيلسوفى مثل فوكو. تمام اميدم به تلاش خوانندگان است. به آنها كه احساس مسئوليت مى‏كنند و با اراده‏اى استوار تصميم دارند انقلاب ايران را از انحراف به مسير اصلى بازگردانند. آنها كه عاشق هستند و مى‏خواهند يكشبه ره صد ساله بروند و فاصله چند قرنى عقب ماندگى را با جهشى پشت سر بگذارند. اميدم اينست كه آنها تا خوب اندر نيابند دست از اين تحقيق برندارند.

 

 

 گذار از معنويت به ماديت:

 

      از زمان آمدن مسيح، چهره زن روحانى شد: زيبايى، گرمى و صميميتى كه مرد مى‏خواهد در زن بيابد، ديگر صفات زن بمثابه شهوت بشمار نمى‏آمدند. صفات زن، صفات او بمثابه مظهر عشق مى‏شدند. زن روح خانه، خانواده، كانون، طايفه قوم و ملت مى‏گشت. شهر و ميهن نيز مادر خواندن مى‏شدند زيرا جامعه را در دامان خويش مى‏گرفتند. در تورات، بيت المقدس و بابل تنها مادر نيستند، همسر هم هستند (1).

      مسيحيت يگانگى زن و مرد را بنياد مى‏گذارد. با اين توضيح كه زن با مرد وقتى همسان مى‏شود كه تن خود را نفى مى‏كند. تنى كه مساوى سكس است. چون مسبب گناه اوليه او است، وقتى تن خود را نفى مى‏كند، وقتى چون مريم، مادر مى‏شود، پر تلؤلوترين تجسم پيروزى مى‏گردد. پيروزى او، پيروزى برگزيده‏ها، بر گناه ها است. زنى كه بدينسان در شمار مردان پيروز در مى‏آيد، تصوير واژگونه حوا است و سر مار را زير پاى خود له مى‏كند. واسطه خير است همانطور كه حوا واسطه شر بود (2).

      بدينقرار، اولين قدم انحرافى از تعاليم مسيح برداشته شد: بهاى همسانى با مرد، نفى معين گشت. قدمهاى بعدى نيز برداشته شدند...

     در دوره رنسانس، فلسفه افلاطونى كه از ايتاليا به نقاط ديگر اروپا بسط مى‏يافت، به عشق و زن معنويت مى‏بخشيد، نحله اصالت انسان كه در پى نفوذ فكر اسلامى پيدا مى‏شد، و بيك جريان فرهنگى گسترده بدل مى‏گشت، بر آن مى‏شد كه بيان انجيل و تورات را از ناخالص‏ها بپالايد (3). اراسم كه از مصلحان مذهبى و از پيشگامان جنبش جانبدار اصالت انسان بود، در رد دعاوى اصحاب اسكولاستيك مى‏گفت: حوا بمعناى حيات و آدم بمعناى زمين است. زن بعد از مرد آفريده شد بنا براين كاملتر از اوست. زن در بهشت آفريده شد و آدم در بيرون بهشت. وقتى به آب مى‏افتند، زن شنا مى‏كند و مرد در آب فرو مى‏رود. حوا از دنده آدم ساخته شد، نه از خاك. حيض او را از همه بيمارى‏ها درمان مى‏كند. حوا نادان بود و عملش را تنها مى‏توان اشتباه خواند. اما عمل آدم از روى علم بود. پس او بود كه مرتكب گناه شد (4).

      مصلحان دينى مى‏گفتند و سيمون دوبوآر قول آنها را تصديق مى‏كند كه استبداد در مردان، زنان را از آزادى محروم كرده است وگرنه محروميت زنان از آزادى، منشاء دينى ندارد. منشاء اين محروميت زور و سركوب است.

      در قرن 17، از نو وضع زنان بد مى‏شود. بسوئه مى‏گفت: زن پاره‏اى از مرد است و عقل او نيز پاره‏اى از عقل مرد، بيش نيست. با اينهمه بسك Boscq در كتابى به عنوان «زن عفيف»، خواستار صدور اجازه تحصيل براى زنان مى‏شود (5) يعنى هنوز زنان اجازه تحصيل نداشتند.

      ديدرو فيلسوف فرانسوى و مؤلف دائره‏المعارف بر آن مى‏شد كه در تمامى جامعه‏ها، قوانين بر ضد زنان وضع شده‏اند. منتسكيو بر اين عقيده مى‏شد كه زنان بايد تابع مردان باشند مى‏گفت: بر خلاف طبيعت و عقل است كه زنى صاحب اختيار خانه بگردد.

      روسو در اميل، زن را از تفكر عالى ناتوان مى‏داند و زن دانشمند را بلاى جان شوهر و فرزندان مى‏خواند. زيرا باستناد تحصيل دانش، در وظايف زنانه‏اش بديده تحقير مى‏نگرد. زن را بايد پايبند خانه كرد. اگر بميل نشد به جبر. زن كدبانوى خانه است و حق ندارد در امور خارج از خانه دخالت كند. او بايد در خانه مثل راهبه در دير باشد (6).

      در انقلاب فرانسه، زنان طبقه‏هاى پايين آزادى مى‏يابند، در مبارزه براى تحصيل آزادى تا آنجا كه پيش مى‏روند كه خواستار صدور اعلاميه‏اى، نظير اعلاميه حقوق بشر، تحت عنوان اعلاميه حقوق بشر زنان مى‏شوند. اما وقتى به شوراى عمومى هجوم مى‏برند، شومت كه دادستان بود، به آنها پرخاش مى‏كند كه از چه وقت به زنان اجازه داده شد كه زينت خود را از ياد ببرند و اداى مرد را در آورند؟ طبيعت به زنان گفته است: زن بمان و به مراقبت از فرزندان، خانه دارى و مادرى بپرداز (7).

      با اينهمه، در اوان انقلاب، در هرج و مرج، زنان آزادى هايى بدست آوردند. اما وقتى جامعه سازمان بازيافت، از نو به انقياد درآمدند. بدينقرار، فكر غالب در باره زنان، همان فكر يونانى است. هنوز در آغاز قرن 19، «متفكران ارتجاعى» اين نظر را تبليغ مى‏كردند كه: «زن براى كانون خانوادگى خلق شده، كه براى عضويت فعال در جامعه سياسى، زن از هر گونه حكومتى، حتى حكومت برخانه ناتوان است».

 

      بالزاك مى‏گفت: تقدير زن يكى است و آن اين است كه قلب مردى را به تپش در بياورد. زن ملكى است كه از راه عقد بدست مى‏آيد. مال منقول است زيرا تصاحبش سند نمى‏خواهد. تصاحب، خود دليل مالكيت بر اوست.

      با اينهمه، در  قرن نوزده، جنبش اصلاح‏طلبى، با اعطاى حقوق به زنان و بهبود بخشيدن به وضعيت آنان مساعد بود. اما پرودن رابطه سوسياليسم و زن گرايى را بريد. او مى‏گفت زنان بايد در خانه بمانند. وى زنان را مادون مردان مى‏دانست و دليلش اين بود كه توانايى جسمى زن دوسوم توانايى جسمى مرد است. از لحاظ عقل و اخلاق نيز زن دو سوم مرد است. بنا بر اين اختلافش با مرد تفاضل حاصل ضرب 8=2*2*2 از 27= 3*3*3 است:

      انگلس بر اين نظر بود كه شرط آزادى زنان، شركت در توليد بمثابه كارگر است. آنروز زنان آزاد مى‏شوند كه خانه دارى بخش كوچكى از اشتغال روزانه آنها را تشكيل دهد. تحقيق فوكو و واقعيت امروز نادرستى نظر انگلس را مدلل مى‏كند: سركوب جنسى در طبقات زحمت‏كش بمراتب بيشتر مى‏شود (8).

      از آغاز قرن نوزده، زنان در توليد شركت كردند و گرفتار استثمارى شدند كه بمراتب از استثمار مردان شرم آورتر بود (9).

      و امروز در دهه‏هاى واپسين قرن بيستم، بار تكفل نيز بر خانه دارى افزوده شده است. در بسيارى كشورها، زنان هنوز جوانى نديده، پير و فرسوده مى‏شوند. مى‏ميرند (10).

      تا سالهاى 50، هنوز در اغلب جامعه‏هاى غربى، زنان حق رأى نداشتند. در آغاز قرن بيستم استدلال مخالفان حق رأى زنان، اين بود كه: زن بيش از آن محبوب است كه بتوان اجازه داد رأى بدهد، زن با رأى دادن، جاذبه خود را از دست مى‏دهد. همه چيز را از دست مى‏دهد و چيزى هم بدست نمى‏آورد. زن بر مرد حكومت مى‏كند بدون اينكه نياز به ورقه رأى باشد. جاى زن در خانه است. بحث و گفتگوى سياسى، محيط خانه را مشوش مى‏كند. زنان با مردان فرق دارند، رأى دادن يك وظيفه و بار است، حق نيست. چرا بايد اين بار را بدوش زنان گذاشت؟... در فرانسه، زنان در سال 1945، حق رأى بدست آوردند.

      دقت درتحول طرز فكرها، زمينه اصلى و يگانه را بر اهل عبرت معلوم مى‏گرداند: قدرت از كف كليسا بيرون مى‏رفت. كانون‏هاى جديد قدرت، جانبدار تعليم و تربيت زن، حقوق زن و...، مى‏شدند. مقاومت كليسا سخت بود. در هيچ زمينه ديگرى كليسا تا اينحد مقاومت نكرده است. به اين مقاومت هنوز ادامه مى‏دهد چرا كه هر كس اختيار زن را داشته باشد، اختيار همه چيز را دارد. زيرا از طريق زن، اختيار فرزند و شوهر را نيز بدست مى‏آورد.(11) بدينخاطر است كه مخالف و موافق، از نظرگاه قدرت، در زن، در حقوق و وظايف او نگريسته‏اند و مى‏نگرند. تا آنجا كه فرويد ماهيت زن را قهرپرستى مى‏داند.

 

 

 مازوخيسم، نارسيسم و كارپذيرى، سه خاصه «زن طبيعى»:

    در روانكاوى فرويد، براى درمان هر بيمار روانى بايد بسراغ مادر او رفت. زيرا تنها مسئول ضمير ناخودآگاه فرزندش او است. گاه معالجه بيمار در گرو معالجه مادر است: زيرا نمى‏توان بيمارى را بدون خشكاندن ريشه آن، درمان كرد. و ريشه بيمارى در مادر است. بدينسان، بيان قرون پيشين در لباس علم تكرار مى‏شود: زن انگرا و ويرانگر است.چرا زن انگراست؟ پاسخ را بايد در تحول جنسى زن جستجو كرد:

      بنظر فرويد، فراگردى كه كودك را به زن متحول مى‏كند، دو مرحله بزرگ و هر يك از اين مراحل، خود وهله‏هاى مهم دارند. مرحله اول، مرحله ذوجنسيتى است. مرحله يى كه پسر و دختر، هر دو جنس را دارند. مرحله دوم، مرحله تحول از ذوجنسيتى به سكس زنانه است.

      در مرحله اول، در تركيب سكس پسر بچه، كارپذيرى زنانه وجود دارد و در تركيب سكس دختر بچه، فعاليت مردان وجود دارد. از اينرو، پسربچه و دختربچه ذوجنسيتى هستند.

      در مرحله دوم، زن عقده مردى پيدا مى‏كند. حساسيت شديدى نسبت به ستمى كه در حق او روا رفته و از آلت مردى محروم شده است، پيدا مى‏كند. عقده حقارت و خودكمتر بينى از اين احساس، مايه مى‏گيرد. اين عقده در او حالت عصيانى پديد مى‏آورد. «ميل شديد به تصرف آلت مرد تمام وجود او را فرا مى‏گيرد». و «وقتى به عموميت داشتن اين خاصه منفى نزد زنان، پى مى‏برد» زن و و مادر از نظر او مى‏افتند. حقير مى‏نمايند. حتى وقتى هم هرگونه اميد به داشتن آلت مردى را از دست مى‏دهد، ميل به داشتن آن مدتها در ناخودآگاه او زنده مى‏ماند.

     از اين زمان، دختربچه 3 تحول مى‏تواند بكند: تحول اول به منع و امتناع از عمل جنسى است كه به نروز مى‏انجامد. تحول دوم، اصرار دختر بچه بر تحصيل مردى است. حاضر نيست از فكر تصاحب آلت مردى دست بردارد. در اين حالت «عقده مردى» پيدا مى‏كند و بقول بناپارت (13) اين حالت، حالت مردى خواهى است. تنها سومين تحول به «زنانگى طبيعى» مى‏انجامد. در اين تحول، دختر بچه از ميل به داشتن آلت مرد دست بر مى‏دارد. بنظر مارى بناپارت، در اين حالت، دختربچه زن بودن خود را مى‏پذيرد. زن طبيعى، زن واقعى، زنى است كه در پى تحول نوع سوم بوجود مى‏آيد. در تحليل مرحله سوم، فرويد و پيروانش بر اين باورند كه:

      پس از آنكه دختر بچه پى مى‏برد آلت مردى او را ربوده‏اند، سه تغيير روانى و جنسى بخود مى‏بيند:

 1- خصومت نسبت به مادر :

 2- رها كردن عضو بيرونى آلت تناسلى زن  بمثابه وسيله كاميابى و

 3- قوت گرفتن فعل پذيرى در او كه با تعلق خاطر پيدا كردن نسبت به پدر همراه است.

     فرويد در پى اين تحليل، زن را اينطور وصف مى‏كند:

 

      «بايد اعتراف كرد زن بخاطر وجود همان ميل قوى در نفسانياتش به داشتن آلت مرد، داراى ملكه عدالتخواهى نيست. كمتر از مردان به مسائل اجتماعى علاقمند است. قوه تصعيد غرايز در او ضعيف است... يك مرد سى ساله، موجودى جوان، ناتمام و داراى قابليت است... اما يك زن سى ساله، بعكس مرد، از تحول ناپذيرى و انجماد خويش بوحشت مى‏افتد... پندارى تحول در جهت زنيت، استعدادهاى فردى او را خشكانده است.»

 

     به نظر هلن دوچ «زن طبيعى» سه خاصل اصلى دارد: فعل‏پذير است. مازوخيست است. نارسيسيست است (14)

 

 

 فعل پذيرى:

 

 هلن دوچ مى‏گويد:

      «اين معادله بنيادى، زن = فعل‏پذير و مرد = فعال، در تمامى فرهنگ‏ها و همه نژادها، در اشكال و به درجات مختلف، وجود دارد».

      براى درك اين فعل پذيرى بايد رشد «غريزه‏هاى جنسى» زن را پى گرفت: از سوئى، تحريك پذيرى جنسى نزد دختر بچه‏ها، كمتر و خفيف‏تر است. از سوى ديگر، آلت زنانه‏اش «قابليت كمترى» براى دست يابى به همان مقاصد غريزى را دارد. اين نارسايى عضوى سبب مى‏شود كه استمناع را رها كند. اين كار، رها كردن فعاليت و شيوه كردن فعل پذيرى است.

      در يك دوره طولانى، عضو فعال يعنى قسمت بيرون آلت تناسلى زن، هنوز جاى خود را به قسمت درونى آن كه عضو فعل‏پذير و پذيرا است، نمى‏دهد. در اين دوره، دختر بچه براى دوم بار با نقص عضو روبرو مى‏شود. بار اولى، از فقدان عضو فعال رنج مى‏برد. اما حالا عضو درونى، در وظيفه جنسى، بطور كامل، وابسته به فعاليت مرد است. اين فقدان فعاليت خودجوش، بنياد فيزيولوژيك فعل پذيرى زنانه را تشكيل مى‏دهد.

 

 

 مازوخيسم:

 

      مازوخيسم نتيجه فعل پذيرى زن و خاصه اساسى دوم «زن طبيعى» است. در آغاز، كودك‏ها، چه پسر و چه دختر، پرخاشگرى يكسانى دارند. اما بتدريج كه رشد مى‏كنند، ديگر نمى‏توانند اين پرخاشگرى را يكسان ابراز كنند. پرخاشگرى پسر بچه به آسانى متوجه برون او مى‏شود، اما پرخاشگرى دختر بچه متوجه درون او مى‏گردد. اين پرخاشگرى سركوفت شده و بر ضد من زن منحرف شده، همان مازوخيسم زنانه است. «شكر خدا را كه بر اثر نارسيسيسم زنانه، تعديل مى‏شود و در احساس نياز به دوست داشته شدن، بروز مى‏كند».

     هلن دوچ فراگرد تحول مازوخيست را اينسان توضيح مى‏دهد: دختر بچه در مرحله‏ئى كه از مادر بى زار مى‏شود، تمايل جنسى فعل پذيرانه‏اى نسبت به پدر پيدا مى‏كند. ناخودآگاه، پدر را خواستگار تلقى مى‏كند و از او انتظار دارد ابتكار عمل بخرج دهد. در اين وقت پرخاشگرى دختر بچه با مازوخيسم يا مهرطلبى بدل مى‏گردد.

 

 نارسيسيسم يا عشق به خود:

 

      نارسيسيسم كه سومين خاصه «زن طبيعى» است، مازوخيسم را تعديل مى‏كند. عشق بخود در وهله‏اى از رشد جنسى دختر بچه پيدا مى‏شود كه در آن، كودك خود را دوست مى‏دارد. اين عشق بخود، دو نقش مهم دارد: از سويى، خفت حقارت تناسلى را جبران مى‏كند و از سوى ديگر، گرايش مازوخيست را مهار مى‏كند و مانع مى‏شود كه زن را به مقاصد خطرناك رهنمود گردد. به يمن عشق بخود، من زن، از خود دفاع مى‏كند. امنيت خويش را حفظ مى‏كند. اين مازوخيسم براى گذران وهله‏هاى اساسى زندگى، يعنى عمل جنسى، زايمان، مادرى، يا وهله هايى كه با رنج درآميخته‏اند، ضرور است.

      به نظر فرويد و پيروان نحله او، طبيعت، زن را چنان ساخته كه در رنج و درد و قهر، لذت و كام بجويد. از اينرو زن را با قهر سرشته‏اند و قهر و درد عنصر ذاتى بيولوژى زن را تشكيل مى‏دهد. زنى كه قهر و درد را دوست نداشته باشد، «زن نرمال» نيست (15).

      بدينقرار، عمل جنسى كه با پرخاشگرى مرد به همراه نباشد، زن را كامياب نمى‏كند. حتى وقتى خود آگاه زن، از قهرى كه مرد بكار مى‏برد، منزجر مى‏شود، ناخودآگاه او با شدتى باز هم بيشتر، از مرد مى‏خواهد خشونت بكار برد (16).

       اگر تا فرويديسم و «عصر علم»، زن به بيان تورات معلون بود و بنا بر تعليم كليسا مى‏توانست با نفى تن، از لعنت خدايى رها گردد، اينك در بيان علمى فرويد، اين رهايى خود بيمارى روانى تلقى مى‏شد. زن طبيعى با بچه‏اى كه بدنيا مى‏آورد، با مادرى، با همخوابگى و با تمامى فعاليت‏هاى حياتى خويش، قهر توليد مى‏كند. نه تنها خود اين قهر را در شكل درد و رنج توليد مى‏كند، بلكه مرد را هم به توليد زور، در اشكال گوناگون، وادار مى‏كند. از اينرو، زن انگرا يا ويران گر است. زنى كه مرد را به بكار بردن زور وادار نكند، زنى كه عاشق خود نباشد، زنى كه فعل‏پذير نباشد، بيمار است. چون «زن نرمال» اين سه خاصيت را دارد. ورود زنان در سياست و ديگر فعاليت‏هاى اجتماعى، ميزان قهر و تخريب را در جامعه بالا مى‏برد (17).

      اليزابت بادنتر مى‏نويسد، با وجود انتشار كتاب سكس دوم سيمون دوبووآر، تا سال 1980 (18)، زنان قربانى تعاليم «اسطوره علم» بودند: جو زندگى زن غربى آكنده از قهر مى‏شد و گمان مى‏رفت كه سنگين‏تر شدن جو قهر، بخاطر «نرمال»تر شدن زن غربى است. اما حقيقت درست عكس آن بود. فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده‏اند:

     

 

 فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده‏اند:

 

      سيمون دوبوآر، فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم، را سه خاصه «زن نرمال» نمى‏داند. خاصه‏هاى «زن آنرمال» مى‏شمارد. اگر فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم، بمثابه خاصه‏هاى زن وجود دارند، بيمارى هستند كه زنان در پى موقعيت اجتماعى مادون، بدان مبتلا شده‏اند. بيمارى عارضى را، خاصه بيولوژيك زن نبايد شمرد. منشاء نارسيسيسم زن، در خود نگرى بمثابه شئى خواستنى است. در جامعه‏هاى ما، از گذشته‏هاى دور تا امروز، زن بدبخت، زنى شمرده مى‏شود كه تن خواستنى ندارد. بدينخاطر، كودك از ابتدا چنان تربيت مى‏شود كه زن بشود. يعنى از ابتدا بايد عاشقانه در اندام خويش بنگرد و آن  را زيبا جلوه دهد... اسرارآميز بودن زن، از فقدان قدرت است، فقدان قدرت كه امرى اجتماعى است، زن را بر آن مى‏دارد كه بخود، شخصيت اسرارآميزى بدهد. اگر بخواهيم نظر سيمون دوبوار را انتقاد كنيم، بايد بگوييم كه وقتى قدرت را رابطه زور، معنى مى‏كنيم، در اين  رابطه، زن هر مقدار از سكس عريان مى‏كند، چند برابر آن را مى‏پوشاند. تركيب «اسرارآميز» عبريان و پوشيده زن بمثابه سكس، زور جنسى را بوجود مى‏آورد كه او بكار مى‏برد. بدين قرار، اسرارآميز بودن زن، از فقدان قدرت نمى‏آيد. زيرا هر اندازه قدرت بيشتر پيدا مى‏كند اسرارآميزتر مى‏شود. زيرا با افزايش قدرت، تركيب عريان و پوشيده را بايد بغرنج‏تر كرد تا توانست اولاً قدرت را حفظ كرد و ثانياً عطش فزون‏طلبى قدرت را فرونشاند.

     بهر رو، وقتى زنى خود را در آغوش مردى رها مى‏كند، خود را ونوسى باور مى‏كند كه جهانى را از گنج زيبايى پر كرده است. چشمان ستايشگر مرد، بهتر از آئينه، زيبايى‏ها را باز مى‏تاباند... از اينروست كه خود را زن تصور كردن، خواستنى و دوست داشتنى تصور كردن است.

     بدينخاطر، او محكوم است بسوى ديگرى بگريزد. اين در آئينه ديگرى است كه او مى‏تواند از خواستنى بودن خويش، مطمئن گردد. اين وابستگى بديگرى، او را بسوى قدرتى كه ستايش كند، مى‏كشاند. با قدرت يكى  شدن يا قدرت را با خود يكى كردن، اين است عامل ايجاد بيمارى مازوخيسم. خشونتى كه مازوخيست مى‏طلبد، چيزى جز احساس قدرت، قدرت در خود يافتن نيست (19).

       سى سال بعد از انتشار كتاب سيمون دوبووآر، جنبش طرفدارى از زن نخست در آمريكا و سپس در تمامى غرب اوج گرفت. كيت ميلت اول كسى بود كه آراء فرويد را درباره زن، جزء به جزء، مورد انتقاد قرار داد: هيچ معلوم نيست چرا دختربچه وقتى آلت جنسى خود را با آلت جنسى پسر مقايسه مى‏كند، بايد عقده مردى و در نتيجه عقده حقارت پيدا كند؟ فرويد عامل اجتماعى مادنى زن را به عامل بيولوژيك تبديل مى‏كند و بخود زحمت ارائه دليل نيز نمى‏هد. اگر در پى اين  مقايسه، دختر بچه احساس حقارت مى‏كند، در پى و بخاطر دو موقعيت نابرابر پسر و دختر در جامعه است.

     خاصه فعل پذيرى زن، نه تنها ثابت نيست، بلكه مطالعه بالينى درباره 6 هزار زن ثابت كرد كه زن از لحاظ جنسى فعال است. مازوخيسم خاصه «زن نرمال» نيست. مازوخيسم وجود دارد اما بيمارى است كه وجود دارد. و خمير مايه بولوژى زن نيست. اگر مازوخيسم بيشتر خاصه زنانه است، بخاطر آنست كه قربانى تجاوز جنسى نيز زنان هستند. اين خاصه ذاتى نيست. ريشه در روابط اجتماعى در فرهنگ، در سنت و در ترس شديد زن از كابوس «تجاوز» دارد (20).

      در برابر اين انقتادها، فرويديست‏ها بيكار ننشسته‏اند، همان نظرهاى فرويد را در اصطلاح‏ها و عبارتهاى گوناگون تكرار مى‏كنند. هنوز مشكل حل نشده است. پيشرفت و پيشرفت مهمى كه حاصل شده، شكسته شدن اسطوره علم است.

      آنها كه از تحول طرز فكرها و رفتارها درباره زن بى اطلاع هستند، آنها كه حتى نمى‏دانند نشوز يا عدم تمكين جنسى يا مازوخيسم چيست، نادانى را دليل حمله ناروا به قرآن قرار داده‏اند كه به مرد گفته است زن را بزن! اينك بخوانند و بدانند كه قرآن تنها كتابى دينى است كه:

      مازوخيسم را عارضه تلقى كرده است: زن و مرد را از يك فطرت، فطرت توحيد، دانسته است و بر آنست كه در طبيعت زن از خشونت هيچ نيست. بنابراين خشونت‏طلبى را بيمارى اجتماعى خوانده است.

      از آنجا كه مازوخيسم را خاصه زن و مرد طبيعى نمى‏شمارد، از آنجا كه آن رامعلول توليد و كاربرد قهر در همه فعاليتهاى يك جامعه مى‏داند، بخلاف نظر فرويد بكار بردن زور را در تسكين مازوخيسم محدود و مشروط مى‏كند (20):

 - روش قرآن بيانگر اصل توحيد و عدم زور است. بنابراين بايد عارضه از راه تغيير تعريف زن، «زن مساوى سكس، مساوى قهر، مساوى ويرانى»، بايد جاى خود را به «زن مساوى انسان، مساوى عشق، مساوى زندگى»، بسپرد. و در نتيجه تغيير رابطه نابرابر ميان زن و مرد و برداشتن زور از رابطه زن با مرد و قرار دادن عشق در آن، درمان گردد. تا اين درمان كه درمان ريشه‏اى است، سرانجام بگيرد، براى آنكه مازوخيسم سبب ناكامى جنسى نشود، و اين ناكامى نابسامانى‏هاى بسيار ببار نياورد، در آميزش جنسى وقتى زن بشدت مازوخيست است، از اعمال خشونت چاره نيست. بدين سان قهر لازم و عمومى فرويد كه ناظر به جامعه بيماران است، قهر استثنايى، مقيد و مشروط مى‏گردد.

 - شگفت‏تر از همه اينها فرويد و روانكاوان ديگر، كاربرد قهر را لازمه كاميابى جنسى مى‏شمارند و اختيار آن را به مرد مى‏دهند تا به ميل خود هراندازه لازم ديد بكار برد. قرآن از آنجا كه مازوخيسم را عارضه تلقى مى‏كند و متوجه است كه بكار بردن خشونت از سوى مرد، او را نيز معتاد و از لحاظ روانى منحرف مى‏كند، مرحله‏اى كه در آن خشونت را تجويز مى‏كند، مرحله شدت مازوخيسم است. تشخيص اندازه خشونت را در عهده كسى گذاشته است كه صاحب صلاحيت باشد. در زمان ما روان پزشكان هستند (21).

      امروز كه مطالعه‏هاى بسيار درباره جامعه‏هاى زير سلطه بعمل آمده‏اند (22)، ديگر بر اهل علم معلوم است كه مازوخيسم عارضه‏اى است كه زن و مرد جامعه‏هاى زير سلطه بدان مبتلا مى‏شوند. بنابر توجيه «سكسى» مازوخيسم جامعه‏هاى زير سلطه، سلطه گرها را به خشونت و پرخاشگرى برمى انگيزند. اما اگر سكس را از مقام خدايى فروكشيم، مى‏بينيم در اين باره نيز علم راه به بيان قرآن مى‏جويد:

 توليد و كاربرد قهر ذاتى روابط سلطه است. در نظريه سلطه، ديناميك قهر را يكى از ديناميك‏هاى سلطه دانسته و توضيح داده‏ام كه رابطه قوا، بدون توليد و مصرف روز افزون قهر، واقعيت خود را از دست مى‏دهند. مازوخيسم و نارسيسيسم و كارپذيرى زير سلطه، عارضه‏هاى توليد و مصرف قهراند. توليد و مصرف قهر و عوارض آن، با انقلابى رو به كاهش مى‏گذارند كه به روابط سلطه‏گر - زير سلطه پايان ببخشد. آزادى را فراگير و واقعى بگرداند. بنابراين تا تغيير نكنى، تغيير نمى‏دهى. وگرنه در روابط زور، نه تنها «موى زن اشعه يا برق» دارد، بلكه بقول ميشل فوكو تن او هيسترى مى‏آورد. تا لمس كنى هيسترى مى‏گيرى.

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- صفحه 247 جلد اول Deuxieme sex جنس دوم، اثر سيمون دوبووار

 2- صفحات 238-236 همان كتاب‏

 3- از جمله نگاه كنيد به:  Histoire de la Pensee europeenneاز  R. Nandrouقسمت سوم Des Humanistes aux Homme de science

 4- صفحات 128-126، جنس دوم، جلد اول

 5- صفحات 129-128 جنس دوم، جلد اول‏

 6- صفحه 312 L,amour en Plus از اليزابت بادنتر

 7- صفحات 133-132 جنس دوم، جلد اول‏

 8- صفحات 159-158 Histoire de la sexualite از ميشل فوكو

 9- صفحات 134-133 كتاب جنس دوم‏

 10- از كتاب Femmes du tiers monde اثر  J. Bisilliatو M. Fielou كه خلاصه آن در نشريه انقلاب اسلامى نشر يافت.

 11- صفحه 339 L,amour en plus

 12- صفحه 164 Freud, Nouvelles conferences  به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

 13- صفحه 82 Sexualite de la Femme از M. Bonaparte انتشارات 110- پاريس سال 1977 به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

 14- صفحات 218-154 جلد اول La Pszchologie de Femmes از  H. Deutshانتشارات P.U.F به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

 15- صفحات 404-395 L,amour en plus

 16- صفحات 421-419 همان كتاب‏

 17- صفحات 205-202  Politique du Maleاثر  K. Millettبه نقل از اليزابت بادنتر در .L,amour en Plus

 18- صفحه 420 L,amour en Plus از اليزابت بانتر

 19- صفحات 357-354 جلد دوم، Deuxieme Sex  از سيمون دوبووار

 20- صفحات 431-430 L,amour en Plus از اليزابت بادنتر

 21- آيه 34 سوره نساء، در جاى خود به تفصيل موضوع بحث قرارش خواهيم داد. آنچه درباره اين آيه در اينجا گفتنى است اينست كه قرآن در فرض عدم تمكين جنسى زن، نخست عامل اجتماعى - سياسى را استثناء مى‏كند. يعنى اگر عدم تمكين بعلت اختلافهاى خانوادگى و غير آنست، راه حل ديگرى پيشنهاد مى‏كند. اما اگر تنها بعلت مازوخيسم، بيش از حداقل اجازه نمى‏دهد. از پيامبر پرسيدند با چه بزنيم، فرمود با گل! به سخن ديگر خشونت بايد اندك و مهرآميز باشد، تا سبب انحرافهاى روانى و نابسامانى نگردد.

 22- از جمله نگاه كنيد به كتاب دوزخيان روى زمين، نوشته فرانتس فانون، ترجمه اوبوالحسن بنى صدر

 

 

چهار قاعده‏

 

 

      تحول طرز فكر و رفتار غربيان را درباره زن پى جستيم و ديديم كه چگونه بيان دينى درباره زن كه «مظهر ويرانگرى و مرگ» بود، در بيان «علمى» فرويد، اعتبار بازجست. ويرانگرى و مرگ آورى، جوهر بيولوژى زن گشت و زن بنا بر سرشت، قهرزا و قهر دوست شد. اينك نوبت آنست كه براى آن تحول طرز فكر و رفتار، توضيحى عمومى در پرتو قواعد حاكم بر قدرت بمثابه روابط قوا، بيابيم. فوكو در مقام اين توضيح، چهار قاعده را بيان مى‏كند. مى‏كوشم بيان پيچيده او را ساده كنم:

 

 

 قاعده اول:

 

      قاعده اول آنست كه قدرت بدون معرفت و علم به وجود نمى‏آيد. قدرت دو چيز بيشتر ندارد: معرفت و علم و اجرا. با اينحال معرفت از قدرت مستقل است و بيرون آن قرار مى‏گيرد. حال اينكه قدرت از علم مستقل نيست. علم درونى قدرت و قدرت مطلقاً تابع علم است. با وجود اين رابطه قدرت با علم، رابطه تضاد است. بظاهر سخن تناقض آلود بنظر مى‏رسد. اما نيك كه بنگرى تناقضى در كار نيست. زيرا هر قدرتى با حد معينى از معرفت همراه است. معرفت از آنحد كه بگذرد، با قدرت ناسازگار مى‏شود. از اينرو هر قدرتى مانع تحول معرفت و علم و رشد آن، در بيرون از محدوده خويش، است.

      اين نظر موردى از همان بيان عمومى اى است كه چند بار توضيحش داده‏ام:

      عمل دو جزء دارد. شناخت و اجرا. بدون شناخت عمل وجود ندارد. سياست و قدرت (بمثابه دولت) نيز دو جزء دارد. شناخت و اجراء. دولت بدون ايدئولوژى واقعيت خارجى پيدا نمى‏كند. بنابراين آنها كه مى‏گويند دين از سياست جدا بايد گردد، در واقع يا نمى‏دانند كه سياست بدون «ايده» واقعيت خود را از دست مى‏دهد و يا مى‏خواهند «ايده» خود را جانشين دين كنند. بعكس شعار جدايى نهاد يا بنياد دينى از نهاد يا بنياد سياسى، شعارى درست، قابل فهم و قابل دفاع است.

      بنا بر موقع، بحث تازه‏اى را درباره دروغ بميان مى‏آورم. به اين و آن مناسبت، توضيح داده‏ام كه دروغ را بدون تناقض نمى‏توان ساخت. اينك بر آن مى‏افزايم كه هر دروغى زمينه فكرى و محدوده عمل دروغگو را نيز افشا مى‏كند. در حقيقت دروغگو نمى‏تواند در غير زمينه ذهنى و فكرى و محدوده عمل و فعاليت خود، دروغ جعل كند. براى مثال شعار جدايى دين از سياست دروغ است. بنا بر اين بايد تناقض آلود باشد و هست. سياست در هر يك از سه تعريف خود، همان دو جزء شناخت و اجرا را دارد. وقتى جزء معرفت، دين نيست، بايد «ايده» يا باور و يا شناخت ديگرى باشد، و گرنه سياست كلمه‏اى ميان تهى مى‏شود . بطوريكه در يكى ديگر از چهار قاعده خواهيد خواند، هر شناختى با قدرت معينى، در بيان مشخصى، تناسب پيدا مى‏كند. اگر معرفتى نباشد، قدرت شكل پيدا نمى‏كند و به بيان در نمى‏آيد. بدينسان، از سويى جدايى دين از سياست لازم و خواستنى و ضرور تلقى مى‏شود و از سوى ديگر ميان تهى مى‏گردد. مگر اينكه گوينده قصدش جايگزين كردن، با «ايده» يا باور ديگرى باشد و چنين است.

      بحث تازه اينكه، دروغ نه تنها تناقض آلود است، بلكه زمينه ذهنى و خواست گوينده را نيز لو مى‏دهد. به عنوان تمرين اين مسئله را طرح و حل مى‏كنيم:

       زمينه ذهنى و خواست كسى كه شعار مى‏دهد «دين از سياست جدا بايد گردد»، كدام است؟ از خارج مى‏دانيم كه شعاردهندگان خود را «ليبراليست» وانمود مى‏كنند. بنابراين، در نظر اول، جانبداران اين نظر، ليبراليست مى‏نمايند. اما شعار تكذيب مى‏كند كه شعار دهنده جانبدار ليبراليسم باشد. زيرا خاصه ليبراليسم اينست كه «ايده» يعنى جزء اول و بنيادى و جدايى‏ناپذير سياست را قابل تعويض و جانشينى مى‏داند. با انحصار و جانشينى ناپذيرى «ايده» مخالف است. نمى‏گويد دين با ماركسيسم، يا سوسياليسم جزء بنيادى سياست نباشد. باز نمى‏گويد كه حتى ليبراليسم «ايده» بنيادى دائمى و انحصارى سياست باشد. ليبراليسم مى‏گويد اين جامعه است كه با رأى خود تعيين مى‏كند كه كدام «ايده» بهتر است و با انتخاب اكثريت به سياستى اجازه عملى شدن را مى‏دهد كه متضمن آن ايده باشد.

      اين ليبراليسم نخست در قرآن عنوان شده است: دين شما از آن شما و دين من از آن من (1) و بشارت باد به آن بندگان من كه قول‏ها را گوش مى‏دهند و بهترين آنها را بر مى‏گزينند (2). در تاريخ، على (ع) اول رئيس دولتى است كه اين اصل را باجرا گذاشته است. حال آنكه:

       ليبراليسم در غرب، نه در قلمرو اقتصاد و نه در قلمرو سياست، اين اصل اساسى خود را تمام و كامل به اجرا در نياورده است.

      بهر رو، وقتى شعار طرد دين از قلمرو سياست در كار آمد، شعار دهنده، نه ليبراليسم كه ايدئولوژى قدرت را در سر دارد. و اگر همان شعار ليبراليست‏هاى غرب را مى‏داد كه «جدايى كليسا از دولت» است و مى‏گفت اين نظر مردم است كه معين مى‏كند، چه شناخت و كدام ايده يكى از دو جزء سياست و دولت باشد، سخنى خالى از ابهام گفته بود و سخن دلالت مى‏كرد كه گوينده آن ليبراليست است. اين سخن، ترس‏هاى موجود در جامعه را از بين مى‏برد و به نزديك شدن صبح روشن كمك مى‏كرد.

      پرسيدنى است كه چرا اين شعار درست‏تر كه ترس جامعه را درباره سرنوشت دين و از خطر تجديد استبداد ضد دينى، از بين مى‏برد، جاى خود را به شعار غلطى سپرده است كه قرنى است محتواى فعاليت سياسى را در كشور ما چركين ساخته و ايران را در بند استبداد نگاهداشته است؟ به دو دليل:

 1- هدف شعار دهنده، همانطور كه تجربه حكومت فراماسونرى در 80 سال گذشته نشان مى‏دهد، استقرار ليبراليسم در ايران نيست. تسخير قدرت است. مى‏داند كه اگر آزادى انتخاب نوع سياست را كه بناگزير آزادى انتخاب نوع باور و «ايده» است، شعار بسازد، اين احتمال نزديك به يقين وجود دارد كه اكثريت جامعه سياستى را انتخاب كنند كه «ايده» نهادينش دين باشد. با شعار جدايى دين از سياست در حقيقت مى‏خواهد اكثريت را از حق خود محروم سازد.

 2- علاوه بر دليل بالا، دليل دوم و قوى دليل، اينست كه دين با بنياد دين يكى شده است و متولى هايى پيدا كرده كه براى حفظ «انحصار» خود، اگر گسى گفت محتواى سياست، مى‏تواند ايده‏اى غير از دين باشد، «از امروز مرتدش» مى‏كنند و خونش را حلال مى‏گردانند.

      در اين ميان، زبان اصلى را دين مى‏بيند. زيرا يا دين بهترين قول‏ها هست كه نبايد از قول‏هاى ديگر بترسد و بزور از بيان شدن آنها جلوگيرى كند. يا بهترين قول‏ها نيست. در اين صورت، زور، بكار برنده را لو مى‏دهد. يعنى بر همه معلوم مى‏كند ايده او، بهترين نيست. زور، عكس نتيجه دلخواه را بوجود مى‏آورد: دين در معرض رد و انكار قرار مى‏گيرد و عمرش كوتاه مى‏شود.

      بدينقرار، چاره كار آنست كه دين دارانى كه نمى‏خواهند دين دكان شود، رهنمود قرآن را شعار خود بسازند. و آنها كه مقصودى جز آزادى عقيده ندارند و مى‏خواهند معرفت‏ها آزادانه اظهار شوند و سياست‏هاى گوناگون به جامعه عرضه گردند و انتخاب با جامعه باشد، سخن دروغ جدايى دين از سياست و حكومت را رها بسازند و بجاى آن جدايى نهاد يا بنياد دين از نهاد يا بنياد دولت و اصل قابليت جانشينى «ايده» (بمثابه يكى از دو جزء سياست و حكومت) را شعار خود كنند. گمان مى‏رود با اينكار، يكى از مهمترين ابهام‏ها از ميان مى‏رود و زمينه مشترك لازم براى سياسى كردن روابط نيروهاى سياسى و استقرار دمكراسى فراهم مى‏آيد.

      بارى، فيلسوف صاحب نحله ما، مى‏گويد حدود معرفت را قدرت معين مى‏كند. براى درك سخن او، بياد مى‏آورم كه رابطه قدرت و معرفت، رابطه بكاربرنده و بكار رونده است. توضيح آنكه قدرتى كه به استخدام معرفت درآيد، ديگر قدرت نيست. قدرت براى قدرت شدن بايد معرفت را بكار برد. از اينرو، هر قدرتى با معرفتى تناسب دارد. اگر معرفت بخواهد از حدود متناسب با قدرت، فراتر رود، قدرت براى آنكه از بين نرود، سانسور در كار مى‏آورد. از جمله معرفت در مسائل جنسى در هر دوره، تابع شكل قدرت در آن دوره است. به سخن ديگر، تنها آن مقدار از مسائل و روابط جنسى در قلمرو شناخت قرار مى‏گيرند، كه قدرت اجازه مى‏دهد.

      اين سخن فيلسوف، از لحاظ بحث ما، اهميتى تعيين كننده دارد. زيرا تا وقتى روابط اجتماعى، روابط قدرت هستند، علم، زندانى انواع سانسورها است. از اين مهم‏تر، تا وقتى قدرت حدود شناخت و معرفت را معين مى‏كند و تغيير رابطه ميان معرفت و قدرت، سبب از بين  رفتن قدرت مى‏شود، مسائلى از نوع مسئله حجاب و بى حجابى، دروغى از دروغ‏هاى بزرگ زمان ما است. زيرا وقتى معرفت پا از دايره قدرت بيرون مى‏گذارد، قدرت از بين مى‏برد. كشف حجاب اگر تا آنجا پيش رود كه از محدوده (سكس بمثابه قدرت) بيرون برود، قدرت را از بين برده است. و ما مى‏دانيم كه در جامعه‏هاى غربى، روابط قوا، فردى شده و فردى‏تر مى‏شود. پس، در غرب، برغم بى حجابى، حجاب، بمثابه مرزهايى كه معرفت نبايد از آنها فراتر رود، بمراتب بيشتر رعايت مى‏شود. اين سخن شگفت‏انگيز مى‏نمايد، اما واقعيتى مشخص و ملموس است. هر چند بوقت بحث درباره «مسئله حجاب» باين واقعيت مشخص باز مى‏گردم، براى اينكه توضيح نيمه تمام و مبهم نماند، مى‏افزايم كه در نظام‏هاى امروز، مسئله، مسئله بى حجابى و باحجابى نيست، مسئله، مسئله تركيب‏هاى گوناگون عريان و پوشيده، متناسب با اشكال مختلف قدرت، است. بدين خاطر است كه از راه زور و با استفاده از انواع سانسورها، مانع از آن مى‏شوند كه مسئله واقعى طرح شود: دو اساس، يكى قدرت و ديگرى عدم قدرت، دو نوع نظام و روابط، ايجاب مى‏كنند. پوشش مرد و زن، بمثابه بيانگر روابط اجتماعى، تابع اين دو اساس است. مسئله‏اى كه بايد حل گردد اينست: در طرح تمدنى جديد كه در آن زور  اساس رابطه‏ها را تشكيل نمى‏دهد، پوشش چگونه بايد باشد تا با بسط آزاديها، سازگار بگردد؟

 

 

 قاعده دوم:

 

      بنابر قاعده دوم، نوع «توزيع قدرت» يا بيانگر انباشت آن نزد قوى‏تر است و يا افشاگر تغيير تناسب قوا، ميان قوى ترها و ضعيف‏ترها است. توضيح آنكه يا قوى ترها، قوى‏تر شده‏اند و يا آنها ضعيف‏تر و ضعيف‏ترها قوى‏تر شده‏اند. اماتناسب‏هاى مختلف معرفت با قدرت، تعيين كننده نوع توضيع قدرت نيستند. بلكه اين تناسب‏ها، قالب هايى هستند كه قدرت در آنها شكل مى‏گيرد. براى اينكه مقصود فيلسوف روشن گردد، مثال خود را مى‏آورم: در قرن 19، سكس كودك، موضوع رابطه مستقيمى بود ميان پدر و مادر از سويى و مربى  و پزشك از سوى ديگر. اين رابطه امروز ديگر شده است. رابطه‏اى ميان كودك با والدين و روانپزشك و معلم و... شده است. اينك روابط جنسى با والدين است كه بع تبع سكس كودك مورد سئوال گشته است. تناسب معرفت و قدرت پس از يك قرن، به قدرت، شكل تازه‏اى بخشيده است. كودك وارد روابط قوا شده و قدرت بمثابه روابط قوا ميان والدين و كودك و روانپزشك و مربى و... شكل جديدى پيدا كرده است.

 

 

 قاعده سوم:

 

      وقتى بنا بر قاعده اول قدرت بدون معرفت، واقعيت پيدا نمى‏كند، و بنا بر قاعده دوم هر تناسبى از معرفت و قدرت، شكل معينى به قدرت مى‏بخشد، قاعده سوم عبارت مى‏شود از اينكه:

 - هدف با وسيله يا استراتژى با تاكتيك، نمى‏توانند سازگار نباشند. تاكتيك‏ها كه بدون استراتژى، قابل تصور نيستند، بنوبه خود استراتژى را بطور مضاعف مشروط مى‏كنند. اين معنى را در زير توضيح خواهيم داد:

 - چه «واحد كوچك» اجتماعى و چه «واحد بزرگ» اجتماعى، بدون داشتن استراتژى كلى، نه در وجود مى‏آيد و نه مى‏تواند عمل كند. هيچ استراتژى نيز نمى‏تواند بنتايج منتظر بيانجامد مگر اينكه متكى به روابط دقيقى باشد كه تكيه گاه استراتژى هستند. براى روشن شدن قاعده سوم، خانواده را مثال مى‏آوريم:

 خانواده تكيه گاه استراتژى‏هاى مختلف نظير كنترل جمعيت، يا افزايش جمعيت است. باز موضوع پزشكى كردن سكس. موضوع روانپزشكى كردن اشكال گوناگون بروز ميل جنسى و.. است.

      براى اينكه هر يك از اين استراتژى‏ها به نتيجه بيانجامد، تاكتيك‏هاى مناسب با آن بايد اتخاذ شوند. تاكتيك‏ها كه نمى‏توانند با استراتژى‏هاى سازگار نباشند، بنوبه خود استراتژى را بطور مضاعف مشروط مى‏كنند. توضيح آنكه، از سويى، اگر تاكتيك‏ها با استراتژى مناسب نباشند وقتى بعمل درآمدند، استراتژى مناسب با خود را جانشين استراتژى مى‏گردند. براى مثال، اگر استراتژى، كنترل جمعيت باشد، سياست جمعيتى بمنزله مجموع تدابير، بايد  با اين هدف سازگار باشد.  جايزه دادن به خانواده هايى كه پر اولاد هستند، تاكتيكى است كه با اين استراتژى سازگار نيست. اين تدابير اگر بكار روند، استراتژى افزايش جمعيت را جانشين استراتژى كنترل جمعيت مى‏كنند. و اگر به تبع استراتژى كنترل جمعيت، بر نوزادان جديد، ماليات وضع شد، اين تاكتيك مانع از آن مى‏شود كه استراتژى تغيير كند.

      در پرتو اين قاعده، بحث تازه ما درباره نقش دروغ در لو دادن زمينه ذهنى و خط عمل دروغگو، روشنتر مى‏گردد. زيرا دروغ بمثابه تاكتيك، استراتژى متناسب با خود را بيان مى‏كند. اين استراتژى را بطور مضاعف نيز مشروط مى‏كند. در مثال جدايى دين از سياست، اگر مقصود گوينده استقرار استبداد بر ضد دين نباشد، اين تاكتيك، استراتژى مناسب با خود را كه همان استقرار استبداد بر ضد باشد، تحميل مى‏كند. و بعد از اينكه تاكتيك بعمل درآمد، استراتژى مناسب با آن را نمى‏توان تغيير داد. تجربه پهلوى ايسم، در ايران و آتاتورك در تركيه و... غير از اين بودند؟ و اين تجربه‏ها نمى‏گويند كه استبداد نمى‏تواند تنها ضد دين بماند، بلكه عمومى مى‏گردد؟ تجربه استبداد دينى غير از اينست؟ مگر وقتى تاكتيك‏ها يا «روش‏هاى حزب اللهى» را در كار آوردند، هدف استبداد بر ضد بى دينى نبود؟ و امروز مگر استبداد بر ضد دين نشده است؟

 

 

 قاعده چهارم:

 

      بنابر اين قاعده، قدرت و معرفت، در بيان، تلفيق مى‏شوند و تناسب پيدا مى‏كنند. تاكتيك‏هاى بيان، چند وظيفه‏اى هستند. زيرا بيان قدرت، بايد به اندازه كافى مبهم باشد تا داراى اين قابليت باشد كه با استراتژى‏هاى گوناگون بخواند. سه قاعده بالا مى‏گويد كه بيان قدرت بايد توانايى تحول تغييرهاى پى در پى در استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها را داشته باشد. هر قدرتى كه ابهام و تعبير و تفسير پذيرى بيان را از دست بدهد، محكوم به انحلال است. زيرا وقتى بيان روشن شد، استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها مشخص مى‏شوند. اگر قدرت پا از حدود آن استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها بيرون نگذارد، تابع شناخت (مجموعه استراتژى و تاكتيك‏ها) شده و ديگر قدرت بمثابه زورمدارى نيست.

       اينك كه اين چهارقاعده را مى‏خوانيد، به اهميت آگاهى بر آنها در شناخت مكرها و فريفتارى‏ها و حيله‏هاى قدرت مداران پى مى‏بريد و متوجه اهميت نقش بيان و درجه خطر ابهام‏آميز بودنش مى‏گرديد. پى مى‏بريد كه كوشش ما در روشن كردن بيان انقلاب و اصرار ما در وفادارى به ميثاق‏ها و اصول يا استراتژى‏هاى چهارگانه انقلاب ايران تا كجا بحق بوده و هست. رژيم استبدادى كنونى ناپايدار است. زيرا استراتژى‏هاى چهارگانه استقلال و آزادى و رشد و اسلام، در بيان روشن انقلاب ايران، مشخص گشته‏اند. چون چنين است، اتخاذ استراتژى‏هاى جديد و تاكتيك‏هاى مناسب با آنها، اولاً رژيم را ضد انقلاب كرده است و ثانياً معرفت عموم مردم بر استراتژى‏هاى چهارگانه و تاكتيك هايى كه خود در انقلاب بكار برده‏اند، با قدرت استبدادى نه تناسب پيدا مى‏كند و نه در بيانى با اين قدرت جمع مى‏شود. رژيم كنونى، در هيچ يك از قلمروهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى نمى‏تواند عملى انجام دهد كه تضاد دولت و ملت را تشديد نكند. اين همه كينه كه زورپرستان نسبت به ما اظهار مى‏كنند، بعلت آنست كه بيان انقلاب را از ابهام پاك كرده‏ايم. با در كار آوردن ميثاق و شركت در آزمايش‏ها، مانع از آن شده‏ايم كه نبرد «بيان»ها، نبرد بيان‏هاى قدرت و با انواع ابهام‏ها گردد. هر سه تمايل زورپرست محكوم به شكست شده‏اند. زيرا معرفت يا وجدان عمومى نسبت به استراتژى‏هاى چهارگانه و تاكتيك‏هاى متناسب با آن اندازه كافى روشن هست كه اين يا آن بيان قدرت، نتواند در ابهام، از دايره وجدان عمومى بيرون رود و نان ناشناخته ماندن را بخورد (3).

      بدينقرا، از قواعد چهارگانه، بخصوص از قاعده آخرى، قاعده مهمى را مى‏توان استنتاج كرد: براى جلوگيرى از استقرار استبداد در يك جامعه، بايد معرفت جامعه از معرفتى كه مى‏تواند با قدرت استبدادى سازگار شود، بيشتر باشد. در هر جامعه‏اى، استبداد برقرار گشته و دوام آورده است، يك عامل مهم آن اينست كه هنوز معرفت سازگار با قدرت، از معرفت عمومى بيشتر است. باين خاطر است كه رژيم‏هاى استبدادى ضد تعميم دانش  و آگاهى مردم هستند. بدون استثناء به ايدئولوژى يا معرفت متناسب با قدرت تقدم مطلق مى‏دهند. باين دليل نيست كه قرآن مى‏گويد از نظرى كه بدان علم ندارى پيروى مكن و استبداديان بنام اسلام، شعار مى‏دهند از علم پيروى مكن؟

      بارى ميشل فوكو بر آنست كه بر وفق اين چهار قاعده، قدرت چهار مجموعه استراتژيك بزرگ را در قلمرو روابط جنسى، تعقيب كرده است.

 

 

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1 و 2- قرآن، سوره كافرون و سوره زمر آيه 18

 3- صفحات 1-121پ‏35 جلد اول كتاب  Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

 

 

 

 

 

 

 

 

آيا زن هيستريك و هيسترى آور است؟ آى موى زن اشعه دارد؟

 

 

      اين فكر كه سكس نيرويى است كه بنا بر طبيعت، سركش و بيگانه و بنا بر ضرورت، نسبت به قدرت نافرمان است، نادرست و با واقعيت‏ها ناسازگار است. زيرا سكس و روابط جنسى، گره گاه بيشترين رشته‏هاى رابطه‏هاى قدرت هستند:

      روابط مردان با زنان، رابطه‏هاى جوانان با پيران، رابطه‏هاى والدين با فرزندان و نوه‏ها و نتيجه‏ها، مناسبات ميان مربيان با شاگردان، ميان روحانيان با غير روحانيان، ميان دولت با جامعه و ميان گروه‏هاى قدرتمدار جامعه با يكديگر...

      در روابط قدرت، سكس ناكارآمدترين عناصر نيست، بلكه كارآمدترين آنهاست. تا آنجا كه انواع استراتژى‏هاى قدرت، بدون سكس و روابط جنسى، از قوه به فعل در نمى‏آيند.

      با توجه به اين واقعيت، از قرن 18 باينسو، در غرب، متناسب با تركيب‏هاى مختلف معرفت و قدرت، چهار مجموعه استراتژيك بزرگ از قوه به فعل در آمده‏اند. اين مجموعه‏ها، يك روزه بوجود نيامده‏اند. بتدريج از قوه به فعل در آمده‏اند. بهمان ميزان كه بسط يافته‏اند، از لحاظ قدرت، اثر بخشى روزافزونى پيدا كرده‏اند و از لحاظ معرفت، به بار نشسته‏اند. بطوريكه مى‏توان براى اين چهار مجموعه، نسبت به يكديگر استقلال نسبى قائل شد و جدا جدا توصيفشان كرد:

 

 مجموعه استراتژيك اول: هيستريزاسيون تن زن:

 

      تن زن، تنى انباشته از سكس، شناخته و بارور شده و بنا بر آن، ارج پيدا كرده يا بى ارج گشته است. اين تن، بخاطر هيستريك بودن و هيسترى آورى كه ذاتيش دانسته شده، موضوع پزشكى، روانپزشكى، روانكارى و... شده است. و به صفت مظهر سكس، با جامعه در ارتباط آلى (ارگانيك) قرار داده شده است: در فضاى خانواده زن عنصر بنيادى و وظيفه‏مند آنست، در زندگى فرزندان بدنيا مى‏آورد و بايد مسئوليتشان را از لحاظ حفظشان از خطرهايى كه متوجه حياتشان مى‏شود و از جهت اخلاق بر عهده بگيرد. زن بمثابه مادر و همسر، موجودى عصبى تلقى مى‏شود كه فضا را از هيسترى پر مى‏كند. اين شكل از هيستريزاسيون، قابل مشاهده‏ترين شكل هيستريزاسيون زن است.

 

 مجموعه استراتژيك دوم: موضوع تعليم و تربيت قراردادن سكس كودك‏

 

      باور بر اينكه همه كودكان به فعاليت جنسى مى‏پردازند و اين فعاليت جنسى، ناشايست و در عين حال «طبيعى» و يا «غيرطبيعى» و متضمن خطرها براى تن و روان كودكان و حتى بزرگسالان است. مايه اين مجموعه استراتژيك گشته است. كودكان، موجودات جنسى «ابتدايى» توصيف مى‏شوند. در نتيجه ابتدا والدين و بستگان و مربيان و پزشكان و وقتى كمى بزرگتر شدند، روانپزشكان و روانكاوان بايد بطور مداوم اين جوانه‏هاى جنسى، پرارزش، آسيب‏پذير، در خطر و خطرناك را، تحت مراقبت قرار دهند. موضوع تعليم و تربيت شدن سكس كودك، در جنگ دو قرنى تبلور پيدا مى‏كند كه بر ضد كامجويى جنسى براه افتاده و ادامه يافته است.

      در تاييد و نيز توضيح اين مجموعه استراتژيك، خواننده ايرانى مى‏تواند محيط تربيتى خود را در خاطر زنده كند: در محيطهايى كه زور عريان اساس رابطه‏ها است، سكس نيرويى خطرناك تلقى مى‏شود كه بايد تحت شديدترين مراقبت‏ها قرار گيرد. عنصر محورى كه در روابط خانوادگى، به حضور دائمى زور مشروعيت مى‏دهد، سكس و خطاكارى ذاتى او است. از اينرو، در اين گونه محيطها، در رابطه با رفتار جنسى است كه نوجوان و جوان ارزيابى مى‏شود. اگر بر وفق الگوى رفتار جنسى معتبر عمل كرد، خوب از آب درآمده و اگر نه، خراب شده است.

 

 مجموعه استراتژيك سوم: اجتماعى كردن رفتارها رد قلمرو زاد و ولد:

 

      زاد و ولد، موضوع «سياست جمعيتى» گرديد و در نتيجه جامعه در تدابيرى كه بايد اتخاذ شوند، نقش پيدا كرد: از لحاظ اقتصادى، بنا بر موقع، مشوق‏ها و يا ترمزها، وضع و بكار برده شده‏اند: اگر سياست جمعيتى، افزايش جمعيت را ايجاب مى‏كرده، مشوق‏هاى مالياتى (تخفيف‏ها) و انواع كمك‏ها به خانواده‏هاى پر كودك و...، در كار آمده‏اند. و اگر اين سياست، مهار جمعيت را مقتضى مى‏ديده، ترمزهاى اقتصادى، جاى مشوق‏ها را مى‏گرفته‏اند. از لحاظ سياسى، مسئول گرداندن زن و شوهر در قبال تمامى جامعه (جمعيت زياد است، پس بچه نيانداز يا جمعيت كم است، پس بچه بيانداز). و از لحاظ پزشكى، انواع روشهاى جلوگيرى از باردار شدن و يا بعكس، عناصر ديگر سياست جمعيتى گشته‏اند.

 

 مجموعه استراتژيك چهارم: موضوع روانپزشكى شدن التذاذ جنسى تباه‏گر:

 

      غريزه جنسى، بمثابه غريزه حياتى و نفسانى مستقل، از غرايز ديگر جدا گشته و تمامى اشكال غيرطبيعى كه ممكن است عارض اين غريزه شوند، موضوع معاينه‏هاى بالينى و آزمايش‏ها واقع گشته‏اند. نقش عادى يا غيرعادى كننده رفتار انسان، به اين غريزه داده شده است. فنون خاص براى عادى كردن اين غريزه و به تبع آن، عادى كردن رفتار انسان، ابداع شده و بكار رفته‏اند و مى‏روند.

      در تمامى قرن نوزدهم، چهار چهره، مثال اين چهار مجموعه استراتژيك هستند:

      زن هيستريك و هيسترى زا، كودك استمناءگر، زن و شوهرى كه حاضر به بچه دار شدن نيستند و جوان فاسد.

      فوكو مى‏پرسد: اين استراتژى‏ها چرا در كار آمدند؟ آيا مقصود از آنها مبارزه با سكس و رابطه جنسى است؟ آيا بخاطر مهار كردن سكس و رابطه جنسى بوجود آمده‏اند؟ آيا براى پوشاندن، ديده شدنيهاى سكس و «حجاب» است؟ آيا بمنظور عمل كردن به آن «سكس‏شناسى» است كه قابل قبول و مفيد تصور مى‏شود؟ خود او پاسخ مى‏دهد، اينها همه بهانه است و مقصود اصلى توليد سكس و سكس مدارى است. زيرا بدون توليد سكس و سكس مدارى، پاى قدرت لنگان مى‏شود (1).

      مى‏توان قبول كرد كه روابط جنسى، در تمامى جامعه‏ها به تأسيس بنياد و يا نهاد زناشويى انجاميده است: نظام خانواده، ايجاب و بسط روابط خويشاوندى، انتقال نام و اموال. اما در غرب، از زمانى كه فراگردهاى اقتصادى و ساخت سياسى، ديگر نمى‏توانند از زناشويى بمثابه ابزار كارآمدى استفاده كنند، اين بنياد، از سويى بخاطر آنكه در فراگرد اقتصادى و ساخت سياسى بكار نمى‏آيد و از جهت ديگر بخاطر محدوديتها و نيز شناخت و معرفت بغرنجى كه لازم دارد، از اهميت افتاده است.

     جامعه‏هاى غربى جديد، از قرن 18 بدينسو، بنيادى نو را بوجود آورده‏اند كه خانواده را از بين نبرده و يكسره جايگزين آن نشده اما از اعتبار آن بسى كاسته است. اين همان روابط جنسى است كه مقيد به قيد عقد ازدواج و محدوديتهاى قانونى و اجتماعى و... آن نيست.

      اين رابطه نيز، همانند خانواده، رابطه دو هم كفو يا دو زوج جنسى است. با اين تفاوت كه شيوه كار ديگر است. مى‏توان اين دو بنياد را با يكديگر مقايسه كرد:

      بنياد خانواده بر نظامى از قوانين استوار مى‏شود كه مجاز و ممنوع، حلال و حرام را معين مى‏كند و در رابطه زوجين ابدى فرض مى‏شود. در عوض بنياد نو، بر پايه فنون تحول‏پذير و نو به نو شدن اشكال، بنا مى‏گيرد و ناظر به حال و دم است. اين فنون، فنون قدرت، بمثابه روابط قوا هستند. ادامه نظام زناشويى نيازمند رعايت و حفظ قوانينى است كه بقاء و دوام اين نظام را تضمين مى‏كنند. در عوض «بنياد روابط جنسى آزاد» محتاج گسترده شدن دايره مهار قدرت بر سكس و گوناگون‏تر شدن اشكال آنست. توضيح بيان فيلسوف اينكه: وقتى زن و مرد، زن و شوى هستند، قانون و اخلاق ناظر به آن، مانع بسيارى رقابت‏هاى جنسى و غير آن مى‏شود. اما وقتى بنا بر روابط جنسى آزاد است، با كمتر غفلتى، همتاى جنسى از دست رفته است. زيرا وقتى اساس سكس مدارى است، رقابت سكسى نيز تعيين كننده عمر روابط جنسى آزاد مى‏شود. در حقيقت، در زناشويى، پيوند ميان زن و مرد بر اساس منزلت و حقوق معين است. اما در روابط جنسى آزاد فسونكارى كه تن بكار مى‏برد و التهابى كه برمى‏انگيزد و قوه جاذبه‏اى كه ايجاد مى‏كند و كيفيت لذت‏ها و نوع كامجويى هايى كه هر يك از دو زوج، حاصل مى‏كنند، اساس است. و بالاخره بنياد زناشويى بخاطر نقشى كه در انتقال و جريان ثروت‏ها بازى مى‏كند، پيوند تنگاتنگى با اقتصاد دارد. با اقتصادى كه در آن، بنا بر حفظ ثروت و افزودن بر آن از راه توليد است. در عوض بنياد روابط جنسى آزاد، عمده از راه تن، تنى كه توليد مى‏كند (نيروى كار) و تنى كه مصرف مى‏كند با اقتصادى متكى به مصرف فراوان، گره در گره دارد.

      حاصل سخن آنكه، بنياد زناشويى چنان نظم جسته بود كه بدان اندام‏هاى جامعه شكل خود را حفظ كنند. از اينرو، با حقوق پيوند داشت. زمان، جز همان فاصله زمانى كه در آن، فرزندان بزرگ مى‏شوند و بنوبه خود خانواده‏اى تشكيل مى‏دهند، معناى ديگرى نداشت. يعنى كار خانواده تجديد خودش بود. با اين تجديد، اندام‏هاى جامعه شكل خود را حفظ مى‏كردند و جامعه در نظام خود ادامه مى‏يافت. اما علت وجودى بنياد روابط جنسى آزاد، تجديد خود نيست. تكاثر، نوسازى، ابداع فعال كردن همه اندامهاى تن از لحاظ جنسى و مهار جمعيت بطرزى بيش از بيش كلى است.

      بدينقرار بايدمان پذيرفت كه روابط جنسى آزاد، زياد و زيادتر مى‏شوند. البته نمى‏توان گفت كه اين بنياد، جاى زناشويى را گرفته است. شايد روزى جانشين زناشويى بشود. امروز دارد زناشويى را تحت الشعاع قرار مى‏دهد اما نه آن را از بين برده و نه بى فايده كرده است. كار ديگرى نيز كرده كه بسى مهم است و آن اينكه حتى در تشكيل خانواده سكس بمدار تعيين كننده‏اى بدل ساخته است. طوريكه خانواده ديگر ساختى اجتماعى، اقتصادى و سياسى كه سكس مدار آن نباشد، نيست (2).

      در پرتو تحقيق فوكو، مى‏توان ديد كه استراتژى‏هاى چهارگانه، ساخته و بيانگر تحول عمومى جامعه هايى هستند كه بتدريج ساختهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى سلطه گر را پيدا كرده‏اند. تمركز ثروتها و امكان توليد انبوه، جامعه‏هاى مصرف، مصرف انبوه را بوجود آورد، و بناگزير خانواده كه با زندگانى اقتصادى صرفه جويانه تناسب داشته، جاى خود را به روابط جنسى آزادى سپرده است كه با هر مصرف تازه‏اى، نيازهاى جديد به مصرف فرآورده‏هاى ديگر را بر مى‏انگيزند. بديهى است كه تن زن ديگر نمى‏تواند هيستريك و هيسترى زا تلقى نشود.

      زورپرستان تيره‏انديشى كه از راه قلب حقيقت به اينجانب نسبت دادند كه گفته‏ام «موى زن اشعه دارد»، با دروغى كه بافتند، نه تنها جهل خود را آشكار ساختند، بله زمينه فكرى و ذهنى خود را نيز بدست دادند: آنها نه تنها زن را سكس مى‏شمارند بلكه بشدت نگرانند كه زن و مرد مسلمان، در خود بمثابه انسان بنگرند و زن به شئى شدن و به كار برده شدن در روابط شخصى و غير شخصى قدرت، تن ندهد. دشمنى اصليشان با اينجانب نبود، با آزادى واقعى زن و رهايى سكس از سلطه قدرت بود. بدين خاطر بود كه كوشش‏هاى مرا وارونه مى‏ساختند و مى‏سازند.

      بهر رو، حالا مى‏توان فهميد كه موضوع در اصل خود چه بوده است:

      هيسترزاسيون تن زن، وقتى بفارسى برگردانده شده، موى زن اشعه يا برق دارد، تن او... دارد و... شده است. واقع امر اينست: در اجتماعى كه در محل تلويزيون ايران تشكيل شده بود، خانمى پرسيد مى‏گويند: ثابت شده است كه موى زن اشعه‏اى توليد مى‏كند كه روى مرد اثر مى‏گذارد بطوريكه باعث مى‏شود مرد از حالت عادى خارج شود. از شما مى‏خواهم بگوييد كه اين نظر تا چه اندازه صحيح است؟

      مجمع اسلامى شهر كيل، سخنرانيهاى مرا كه «سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى» (مؤسسه انتشارات فرانكلين سابق) در سالهاى 1359 و 1360، شش بار تجديد چاپ كرده بود، در شكل فتوكپى، تكثير كرده است. پرسش‏ها و پاسخهاى راجع به «اشعه موى زن» در اين كتاب، در صفحه‏هاى 99 و 100، آمده‏اند. خلاصه پاسخ اين بوده است كه باقتضاى طبيعت، در زن و مرد بايد قوه جاذبه باشد، تا با يكديگر زناشويى كنند و مهار كردن اين قوه جاذبه و بدتر از آن سانسور كردنش، عين خطا است: كار درست نگهداشتن آن در طبيعت خويش و مانع شدنش از تباه شدن در زور است. اين سخن كه در مخالفت با سانسور جنسى و بخاطر رها كردن ذهن‏ها از باورهاى نادرست و كمك به آزادى واقعى زن و در نتيجه زن و مرد هر دو اظهار شده، در ذهن دروغ پرداز زورپرست، تبديل شده است به اين سخن: «مويى زن برق يا (اشعه) دارد پس...» چه جهلى، و چه اخلاق تباهى.

     بارى، همانطور كه فوكو مى‏گويد، در روابط جنسى آزاد، زمان كوتاه، يعنى حال و دم است. اين همان سخن است كه در كتاب شهادت شرح كرده‏ام: زمان قدرت صفر و زمان عدم قدرت بى نهايت است. وقتى سكس در قدرت از خود بيگانه مى‏شود، زمان  رابطه جنسى، بمثابه رابطه قوا، حال و دم يا صفر مى‏گردد. در اين صورت عشق كه بدون زمانى مساوى بى نهايت، واقعيت پيدا نمى‏كند، از ميان بر مى‏خيزد. بدينقرار، تحول اجتماعى بر وفق توقعات و نيازهاى قدرت، جامعه‏هاى امروز را به گورستان‏هاى عشق تبديل ساخته است. وقتى عشق جاى خود را به هوس مى‏سپرد، زن ديگر نمى‏تواند «تنى به تمامه انباشته از سكس» شناخته و باور نشود.

      در مجموع، ميان دو برداشت، يكى بر بنياد قدرت و ديگرى بر بنياد عدم قدرت، تفاوتهاى استراتژيك عبارت مى‏شوند از:

 

 بر بنياد عدم قدرت‏

 1- زن مظهر عشق‏

 2- زن آزاد است‏

 3- برابرى از لحاظ فعاليت جنسى و انسانى‏

 4- زن خلاق و سازنده منشاء حيات‏

 5- زناشويى بر اساس عشق و عقيده‏

 6- زناشويى ناظر به اقتصاد توليد و صرفه جويى‏

 7- آزادى جنسى از روابط شخصى و گروهى قدرت‏

 8- حقوق زن ناشى از انسانيت او است‏

 

 بر بنياد قدرت

 1- زن مظهر هوس با تنى انباشته از سكس‏

 2- زن به قدرت تعلق دارد

 3- نابرابرى از لحاظ جنسى: مرد فعال و زن فعل‏پذير و نابرابريهاى ديگر زن و مرد

 4- زن، ناقص عقل، ويرانگر و منشاء مرگ‏

 5- زناشويى و رابطه جنسى آزاد برپايه هوس و تناسب قوا

 6- زناشويى و روابط جنسى آزاد، ناظر به اقتصادى كه در آن، انسان و نيروى كار يك بعدى است (مصرف انبوه)

 7- از خودبيگانگى جنسى وتبديل سكس به يكى از عناصر محورى در روابط شخصى و گروهى قدرت‏

 8- حقوق زن ناشى از موقعيت او در روابط قوا است.

 

 

 اين جدول مقايسه، همراه با مطالعه نقش زن بمثابه سكس در استبداد فراگير، موضوع بحث جداگانه‏اى است.

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- صفحات 146-136 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

 2- صفحات 151-146 همان كتاب‏

 

 

 

 

آيا زن متعلق به قدرت است؟

 

      وضعيت و موقعيت و منزلت زن در ايران امروز و استبدادهاى فراگير ديگر، و وضعيت و موقعيت و منزلت او، در جامعه‏هاى سرمايه دارى پيشرفته و «دنياى سوم» چنان است كه ديگر توصيف و تحليل وضعيت و موقعيت و منزلت زن در نازيسم را تحقيقى تاريخى نمى‏توان شمرد، بلكه پرتو افكندن بر واقعيت حقيقى روز، واقعيتى بايد دانست كه برغم همه حرفها، ادامه دارد:

 

 نازيسم: زن متعلق به قدرت است:

 

      فوكو بر آنست كه از اواسط قرن 19 موضوع خون، موضوع روز شد و به نمونه نوعى قدرت سياسى كه از خلال روابط جنسى و سكس بكار مى‏رفت، اهميتى تاريخى بخشيد. نژادپرستى در شكل جديد خود (دولت ستا و متكى به زيست‏شناسى)، نظرى فراگير در اين باره بيان كرد: سياست جمعى (افزايش نژاد برتر)، سياست‏هاى خانواده، زناشويى، تعليم و تربيت، سلسله مراتبى كردن جامعه، مالكيت. براى پاكى و خلوص خون و پيروزى نژاد برتر در رسالت جهانى خويش، دخالت مستمر و همه جانبه دولت را در تربيت تن، از لحاظ رفتارهاى جنسى، سلامت و گذران روزانه افراد، لازم شمرد. بدون شك نازيسم ساده‏لوحانه و در عين حال مكارانه‏ترين التقاط دو نظر، يكى نظريه نژادى بر اساس خون و ديگرى نظريه قدرت دولت است، قدرتى كه بايد فراگير باشد. نازيسم جامعه را بر اساس درجه نژادى، طبقه بندى كرد: جامعه هرمى گشت كه در آن دولت بمثابه آرمان، با قدرت فراگير، رأس هرم بود. قشرهاى بعدى در تابعيت كامل از قدرت دولت، بتناسب خلوص خونشان، قدرت و حقوق پيدا مى‏كردند. اين قشربندى با دو امر ملازمه پيدا مى‏كرد:

 1- كشتار و از ميان برداشتن نژادهاى پست و

 2- لزوم تن دادن به ايثار و فداكارى و «شهادت» از سوى نژاد برتر، براى جلوگيرى از فساد بشريت در پى قدرت گرفتن نژادهاى پست (1).

      اگر بجاى «پاكى خون»، «پاكى دين» را بگذاريم، رژيم ملاتاريا را تكرار بى كم و كاست توتاليتاريسم نازى مى‏يابيم. هيتلر در نبرد من، جنگ تا رفع و رفع فساد از جهان را ضرور مى‏شمرد و خمينى با قلب معنى قرآن، جنگ تا رفع فتنه از جهان را لازم مى‏داند. مشابهت رفتار دو رژيم درباره زن شگفت‏تر است:

      سيمون دوبوار اين مشابهت را در جامعه‏هاى اسپارت و ايتالياى فاشيست و آلمان نازى نشان مى‏دهد (2): در اين رژيم‏ها، زن به فرد تعلق ندارد، به دولت تعلق دارد. زن تنها يك بعد دارد و آن كودك بدنيا آوردن و افزايش نسل و ادامه آنست. از لحاظ جنسى بايد بطور كامل فعل‏پذير و تحت كنترل باشد. وظيفه زن تسكين جنسى مرد است.

      و اليزابت بادنتر در كتاب تازه خود «يكى ديگرى است»، موقع و مقام زن را در ايدئولوژى نازى اينطور شرح مى‏كند (3):

      در ايدئولوژى نازى، زن حيوانى است خاص زاد و ولد. جهان زن به فضاى خانواده محدود مى‏گردد. حال آنكه جهان مرد، كه معمار فضاى بيكران است، بيكران و جاودانى است. ريتا تالمن بما خاطرنشان مى‏سازد كه در نبرد من هيتلر، كلمه «زن» (Frau) هيچ وجود ندارد. بجاى آن اصطلاح قديمى و تحقيرآميز «ضعيفه» (Weib) بكار رفته است.

      يكى از مبلغان ناسيونال سوسياليسم، گيدا ديل، نوشت كه فضاى عمل زنانه را طبيعت معين كرده است: مادرى. بعكس فضاى عمل مرد كه صاحب خرد است دولت و جامعه است. نازى‏ها باستناد اين درك از فضاى عمل زن، براى زن حق ولايت قائل نبودند و به زنان مقام‏هاى بالا را نمى‏دادند. وظيفه مقدس زنان آن بود كه تن خويش را وقف باردارى كنند و بر شمار نژاد برتر بيفزايند. مؤسسه اصلاح نژاد و توليد «تخمه نخبه» بوجود آوردند و كوشيدند به زنان آلمانى بباورانند كه زادن «نژاد جنگجو» و بدست آوردن اين افتخار كه فرزندانشان در راه آلمان بزرگ شهيد مى‏گردد، داراى ارزشى آرمانى است... هر اندازه جنگ مرگ آورتر مى‏شد، وسوسه توليد نسل جنگجو افزايش مى‏يافت و چون شمار مردان كم بود، به مردانى كه تخمه‏اى جنگجو داشتند و دست چين مى‏شدند، چند زن مى‏دادند. اردوگاهى بوجود آوردند كه مى‏توانست 000 400 زن را در خود جا دهد. اين زنان، بايد پى در پى از «تخمه جنگجو» باردار مى‏شدند و فرزند جنگجو مى‏زادند».

      وقتى اين رفتار را با رفتار استبداد دينى حاكم مقايسه مى‏كنيم، در نظر اول از مشابهت شگرفشان يكه مى‏خوريم: «از مقام ولايت بر جان و مال و ناموس شما بسط يد دارد» (سخنان جنتى درباره اختيارات ولايت فقيه) همان نظر تعلق زن به دولت (دولت بمثابه آرمان و هدف جامعه) است. خلاصه كردن مادرى در زادن كودك و پروريدنش تا جوانى و در اختيار «نظام» گذاردن او براى «نيل» به شهادت و... در نازيسم و استبداد دينى يكسانى شگرفى مى‏جويند.

      عنصر مشترك در دو استبداد يكى و آن قدرت فراگير است. نازيسم، همان طرز فكر كهن بود كه قرن‏ها در لباس استبداد دينى بر جامعه‏هاى اروپايى حكومت مى‏كرد كه اينك به فنون جديد مجهز مى‏شد (4). استبداد فراگير ملاتاريا نيز همان طرز فكر كليسايى است كه معتقد به ولايت فراگير پاپ بر جهان مسيحى و غير مسيحى بود. بدين سان بنياد دو طرز فكر يكى است. در نتيجه نظر و رفتارهاى هر دو استبداد فراگير نسبت به زن، معلوم مى‏كند كه پابپاى تحول از آزادى دوران اول انقلاب به استبداد فراگير، نظر و رفتارهاى حكومت نسبت به زن تغيير كرده است. اين امر واقع، خود بر درستى اين قاعده شهادت مى‏دهد كه تاكتيك‏ها، استراتژى متناسب با خود را جانشين مى‏كنند. تاكتيك‏هاى استبداد دينى با استبداد فراگير تناسب دارند و بناگزير اين استبداد را جاى گزين ساخته‏اند. در پى استقرار اين استبداد، نظر و رفتارها از اسلام منشاء نمى‏گيرند، حتى حاكمان مستبدى كه امروز اردوگاه زنان «بد حجاب» را تشكيل مى‏دهند، اين نظر و رفتارها را از اول در سر نداشته‏اند. به سخن ديگر توجه را بايد به عامل قدرت فراگير معطوف كرد كه عامل فساد فراگير است.

     وقتى در پرتو توضيح‏هاى بالا، در جدول مقايسه بنگريم مى‏بينيم استراتژى‏هاى 8 گانه در خشن‏ترين و صريح‏ترين بيان‏ها كه بيان قدرت فراگير است، اظهار شده‏اند. فاصله شى جنسى تا انسان همان فاصله استبداد فراگير تا آزادى فراگير است:

 

 

 دو بنياد آزادى:

 

      سلامى نخستين سفير انقلاب ايران در رم، كتاب خداوند دو كعبه را كه دكتر صاحب الزمانى، در باره سوروكين و آراء او نوشته است، برايم فرستاده است. در اين كتاب از قول سوروكين سه نوع رابه: 1- عشقى و عاطفى 2- حقوقى و قراردادى و 3- ارباب و بندگى (5) تشخيص داده شده‏اند. روابط جنسى آزاد را، بيشتر، رابطه‏هاى ارباب و بندگى و حقوقى و قراردادى و، كمتر، عشقى و عاطفى دانسته است (6).

      سوروكين بر آنست كه تمدن غرب گرفتار تناقضى اساسى است. انسان را در عين ستايش تحقير مى‏كند (7). سلامى ميان آراء سوروكين و اينجانب همسويى ديده است و حق با او است. و از جمله اين همسويى‏ها، همسويى درباره بنيادى رابطه‏ها است. در نظر اينجانب رابطه‏ها سه بنياد دارند:

 1- عدم زور، يا عشق در نتيجه توحيد: بر اين اساس بتدريج رابطه‏ها، كمتر حقوقى و قراردادى كه ناظر بماديت است و بيشتر عاطفى و دوستانه و عاشقانه مى‏گردند.

 2- زور يا  موازنه وجودى و در نتيجه تضاد: بر اين اساس رابطه‏ها از صفت عاطفى و دوستانه خالى مى‏شوند و بتدريج از حقوقى و قراردادى به سلطه گر - زير سلطه تحول مى‏كنند.

 3- التقاط زور و عدم زور: بر اين اساس رابطه‏ها، عاطفى - حقوقى و سلطه گر - زير سلطه هستند، اما بتدريج به روابط سلطه تحول مى‏جويند.

      بقول سوروكين، در فرهنگ مادى، محل كمى براى آندسته از روابط وجود دارد كه بر عشق استوارند. از اينجا مى‏توان فهميد چرا اليزابت بادنتر، نگران نظرى است كه رابطه زن و مرد را، رابطه اكمال متقابل مى‏شمارد. به اين نظر به تفصيل خواهم پرداخت. عجالتاً با آن قسمت از نگرانى بادنتر كار دارم كه ناظر به اين بحث است. او مى‏پرسد: اساس اين اكمال متقابل كدام است؟ زن و مرد را ضدين بدانيم كه يكديگر را كامل مى‏كنند و يا همجنسى بشماريم كه يكديگر را كامل مى‏كنند (8)؟

      پرسشى بجا و اساسى است. اگر اساس آزادى و برابرى و همتايى زن،موازنه وجودى يا تضاد سكس‏ها فرض شود، قلمرو اين آزادى به رقابت و بلكه جنگ جنسى محدود مى‏گردد. اگر اساس آزادى و برابرى و همتايى، موازنه عدمى يا عدم زور يا توحيد فرض شود، تازه آزادى جنسى تحقق و اكمال متقابل معناى ديگر و مطلوب را پيدا مى‏كند: در رابطه زن و مرد، عشق در كار مى‏آيد.

      با اين توضيح، نظر سوروكين روشن مى‏شود: در فرهنگ مادى، بنياد رابطه‏ها اغلب زور است و فضاى معنوى كه فضاى بى نهايت است، بكلى ناديده گرفته مى‏شود. در بعد مادى كه نقطه‏اى در بى نهايت است، آنهم بر فرض دمكراسى، انسانها تنها اجازه پيدا مى‏كنند روابطى بر اساس زور آزمايى روزمره، برقرار كنند. و مايه آن تحقير بزرگى كه در حق انسان روا مى‏رود، همين تباه شدن در تحصيل و بكار بردن روزمره زور است.

      در استبداد فراگير كه زور به عريانى، اساس رابطه‏ها است و رابطه‏ها، رابطه‏هاى سلطه‏اند، هر برابرى به نابرابرى تبديل مى‏گردد. انسان وسيله رشد قدرت مى‏شود. اين استبداد بناگزير بايد نابرابرى را اساس قرار دهد، وگرنه خود بى اساس مى‏شود. و از ميان مى‏رود، از اينرو، زن نابرابر مرد و ضعيفه مى‏شود. و بديهى است، دو جريان يكى رشد قدرت و ديگرى تحقير انسان، ناهمسو، ادامه مى‏يابند. تا آنجا كه انسان شئى و كمتر از آن مى‏شود.

      اما وقتى هم كه آزادى همان مى‏گردد كه ليبراليسم، تعريف مى‏كند، يعنى امكان زورآزمايى براى همه، زن تنها در امكان زورآزمايى با مرد برابر فرض مى‏شود. اما در عمل، اين امكان را به تمامه بدست نمى‏آورد و نابرابرش با مرد مضاعف مى‏شود:

 

 عشق و آزادى، سكس و قدرت:

 

      روابط جنسى «آزاد» و «زناشويى» همانطور كه فوكو مى‏گويد دو شكل هستند. در غرب دو محتواى اين دو شكل، بتدريج يكسانى مى‏جويند. زيرا سكس بتدريج مدار مى‏شود (همان توضيح كه درباره تحول رابطه‏ها وقتى بيانگر تضاد مى‏شوند، داده شد: تحول از حقوقى و قراردادى به سلطه‏گر - زير سلطه) اين تحول است كه بقول سوروكين بحران بنيادى فرهنگ غرب را توضيح مى‏دهد (9).

      بدينقرار، روابط جنسى «آزاد»، خود بمعناى از ميان برخاستن آزادى است. قدرت بجاى آزادى مى‏نشيند. «قدرت جنسى» محتواى «روابط جنسى» آزاد مى‏گردد. زورآزمايى مادى محلى براى مسابقه در عشق ورزى، باقى نمى‏گذارد. بدينخاطر است كه سوروكين فرياد برمى آورد: اى غرب به كجا مى‏روى. پايان اين راه، گورستان است. گورستان تاريك عشق و انسان.

      وقتى اساس رابطه‏ها قدرت مى‏گردد، قاعده‏ها و خاصه‏هاى قدرت در كار مى‏آيند. رابطه‏ها را از محبت و عشق خالى مى‏كنند و بناگزير زن مظهر هوس با تنى انباشته از سكس و هيسترى زا و مويى اشعه وار و... مى‏گردد.

      وقتى سكس جاى عشق را گرفت و بمثابه قدرت، مدار رابطه‏ها شد، زن به قدرت تعلق پيدا مى‏كند. تحقير مى‏شود. بتدريج كمتر انسان و بيشتر «آلتى سكسى» مى‏گردد. اينست آن تناقض اساسى كه فرهنگ مادى غرب بدان گرفتار است و بحران اين فرهنگ از اين تناقض مايه مى‏گيرد. حل اين تناقض بهمان پيدايش عصر سوم يا عصر فرهنگ جامع است.

      چرا زن به قدرت تعلق پيدا مى‏كند؟ پاسخ نازيسم به اين پرسش را در اول بحث آوردم. در اينجا، بنا بر چهار قاعده‏اى كه از قول فوكو نقل و شرح كردم، مى‏خواهم توضيح بدهم چرا اين پاسخ عمومى است:

      از توضيح سوروكين در مى‏گذرم. تنها خاطر نشان مى‏كنم كه نظر او درباره تحقير انسان در فرهنگ مادى غرب، با نتيجه‏اى كه بر اساس قاعده‏هاى فوكو بدست مى‏آيد، يكى مى‏شود: بنابر قاعده سوم، تاكتيك استراتژى متناسب با خود را جانشين مى‏كند. بنابراين، وقتى سكس وسيله گرديد، هدف متناسب با خود را كه قدرت است، جانشين مى‏كند. قدرت را جانشين چه و كه مى‏كند؟ آيا نمى‏توان تصور كرد كه قدرت خود وسيله ايست در دست انسان؟ و اگر اين تصور را بتوان كرد، ديگر چرا سوروكين مى‏گويد انسان تحقير مى‏شود؟ پاسخ اينست كه:

      قدرت جانشين آزادى مى‏گردد و انسان را بخدمت خويش در مى‏آورد. زيرا: قدرت در رابطه اساس مى‏گردد. با اساس شدن قدرت، قدر انسان، به ميزان قدرتى سنجيده مى‏شود كه دارا است. و بنا بر دو قاعده اول و چهارم، آن معرفتى، ارج پيدا مى‏كند كه با تحول و رشد قدرت، تناسب پيدا مى‏كند. بنا بر قاعده دوم، قدرت در تحول خود، بتدريج ماديت را از معنويت جدا و با آن متضاد مى‏كند. فراگرد فرهنگ مادى كه سوروكين شرح مى‏كند، همين گذار از توحيد ماديت با معنويت به تضاد ماديت با معنويت و نفى كردن معنويت است. در جريان اين نفسى كردن، انسان بتدريج وسيله مى‏شود. زيرا تنها در شكل مادى قدرت، به رقابتى دائمى و فرساينده، مجبور و محكوم مى‏شود: بدون زور، ديگر هيچ است. وقتى انسان بدون زور هيچ مى‏شود و زور تمامى انسانيت او را تشكيل مى‏دهد، ميان انسان و زور كدام هدف و كدام وسيله مى‏شوند؟ پاسخ پرسش روشن است: انسان وسيله مى‏شود. به اين دليل است كه بر زن ستم مضاعفى روا مى‏رود: و ميان زن و مرد نابرابرى مضاعفى خاصه رابطه مى‏شود. ميان قدرت و انسان، بسود قدرت رابطه نابرابرى برقرار مى‏شود. و ميان انسان‏ها و بخصوص ميان زن و مرد، نابرابرى دومى اساس قرار مى‏گيرد. اين نابرابرى مضاعف موضوع بحثى ديگر است:

 

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- صفحات 198-196، جلد Histoire de la sexualite از ميشل فوكو

 2- صفحات 216-217 جلد اول Deuxieme sexe از سيمون دوبوار

 3- صفحات 189-183 autre un est L, L, اليزابت بادنتر

 4- صفحات 73-66 La Question Nazie اثر P. Aycoberry

 5- دكتر ناصرالدين صاحب‏الزمانى: خداوند دو كعبه برخوردى با پى تريم الكساندرويچ سوروكين صفحه 77

 6- خداوند دو كعبه صفحه 80

 7- خداوند دو كعبه صفحه 146

 8- نگاه كنيد به فصل دوم، منطق اضداد يا جنگ سكس‏ها، صفحات 189-149 از كتاب autre un est L, L, از اليزابت بادنتر

 9- خداوند دو كعبه، صفحات 156-138

 

 

 

 

نابرابرى مضاعف‏

 

 

 اليزابت بادنتر، در روابط قدرت، زن را به سه اعتبار، شئى جنسى مى‏شمارد: 1- از ابزار ارتقاء مرد در سلسله مراتب اجتماعى است و 2- وسيله سرگرمى او است و 3- رحمى است كه مرد آن را صاحب مى‏شود.

 

 نابرابرى اول، نابرابرى ميان انسان و قدرت است:

 

      دانستيم وسيله يا تاكتيك، هدف يا استراتژى  در خور خود را جانشين هدف دلخواه مى‏كند. وقتى زور اساس رابطه‏ها مى‏شود، گمان مى‏رود كه تحصيل زور، وسيله دستيابى به منزلت است. انسان باور مى‏كند كه با تحصيل زور اقتصادى پول و سرمايه و زمين و...) و يا زور سياسى (مقام و موقع و...) موجودى موفق و سعادتمند مى‏شود. اما غافل است كه وسيله، بتدريج، هدف متناسب با خود را جانشين مى‏كند: قدرت را جانشين انسان مى‏گرداند. بحران فرهنگى شدت گير زمان ما، همين جانشين انسان شدن قدرت و شتاب گرفت بزرگ شدن ابعاد آنست. نخست، مسابقه ميان كشورها بود. و اينك، مسابقه ميان قواى قهريه جاى آن را گرفته است. مسابقه‏اى كه مهار را از دست دولتها بدر برده و اختيار را از آن‏ها ستانده است. تمامى بشريت در اين مسابقه وحشى، بخدمت قدرت درآمده و برده آن شده است.

      ديگر انسان نيست كه كم و كيف قدرت را تعيين مى‏كند. قدرت است كه چندى و چونى زندگى اسنان را معين مى‏كند:

 - انسان نيست كه فعاليت سرمايه را، در مقياس جهان و در مقياس حال و آينده تنظيم مى‏كند. سرمايه به رشد خويش تقدم مطلق مى‏بخشد و جهت آن را تعيين مى‏كند. متناسب با جهت و آهنگ رشد خود، به انسان كار ميدهد و يا از او كار مى‏ستاند. ماوراء مليها نمود سلطه سرمايه بر انسانند.

 - انسان نيست كه كه اندازه قواى قهريه را معين مى‏كند. اين قواى قهريه‏اند كه ميزان رشد خود را معين و به انسان تحميل مى‏كنند. همه روز، سخن از خلع سلاح مى‏رود و بجاى آن، از انسان خلع اختيار مى‏شود و سلاحها در كم و كيف رشد مى‏كنند.

 - همه روز، از لزوم كمك به «كشورهاى جنوب» صحبت مى‏شود. اما اين نابرابرى ميان سلطه گر و زير سلطه‏ها است كه بيشتر مى‏شود. و اين امر يكى از پى آمدهاى رشد قدرت است. مگر نه قدرت وقتى معنى پيدا مى‏كند كه زور را يكى داشته و ديگرى نداشته باشد؟ پس نابرابرى ذاتى روابط متكى بر زور است و با رشد قدرت، نابرابريها نيز بزرگ و بزرگ‏تر مى‏شوند.

      بدينسان، نابرابرى او  بنيادى، نابرابرى ميان انسان و قدرت است. از ازل تا امروز، تمامى تجربه‏ها به يك  نتيجه بيشتر نيانجاميده‏اند: هر كس بدنبال قدرت رفت، خود تسخير قدرت شد. آن ميوه ممنوعه‏اى كه آدم خورد و آدمها هنوز مى‏خورند. ميوه قدرت است. اين ميوه را هر كس مى‏خورد، بجاى اينكه صاحب قدرت بشود، بنده قدرت مى‏گردد. و در بردگى نيز، اصل بر نابرابرى ميان برده است.

 

 نابرابرى دوم، نابرابرى ميان زن و مرد:

 

      نابرابرى دوم از اين امر مايه مى‏گيرد كه نوع شركت زن و مرد در توليد زور يكى نيست. در تقسيم كارى كه قدرت بوجود آورده است، بشرحى كه گذشت، (آيا زن متعلق به قدرت است؟) زن بناگزير وسيله كامجويى جنسى و از ابزار ارتقاى اجتماعى مرد و رحمى در مالكيت مرد -  بمثابه خدمتگزار قدرت - است.

      و مى‏دانيم كه غرب مدعى شد و هست كه نابرابرى ميان زن و مرد را دارد از ميان بر مى‏دارد. اما واقعيتها حكايت از آن مى‏كنند كه، روز به روز، نابرابريها بيشتر مى‏شوند.

 - هم در غرب سرمايه دارى و نيز در شرق كمونيستى، در سطح تعليمات عالى، پس از يك دوره‏اى كه گمان مى‏رفت از نابرابرى ميان زن و مرد كاسته مى‏شود، نابرابرى روز افزون شده است. طوريكه از هم اكنون، مشكل جامعه‏هاى ماوراء صنعتى آينده، مشكل ارتباط و مبادله ميان دو موجودى است كه كيفيتهاى بكلى متفاوتى پيدا مى‏كنند. اين پرسش جا و موقع پيدا كرده است كه آيا در جامعه‏هاى ماوراء صنعتى، اين نازيسم نيست كه تحقق پيدا خواهد كرد؟ آيا از زن جز كودك به دنيا آوردن و تسكين ميل جنسى مرد و كار يدى، كار ديگرى نيز ساخته خواهد شد؟

       اليزابت بادنتر اين فرض را بميان مى‏آورد كه مرد نيز بتواند فرزند به دنيا بياورد (1). اگر زن انحصار توليد كودك را نيز از دست بدهد، منزلتش پايين‏تر نيز خواهد رفت. زيرا گذشته از قلمرو علم:

 1- در قلمرو سياسى نيز، روز به روز، نقش كمترى پيدا خواهد كرد. زيرا تحولى كه در پى بحران كنونى، روى خواهد داد، كار سياسى را بغرنج‏تر خواهد ساخت. رقابت شديدتر خواهد شد و در اين رقابت، به دليل نابرابريهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، زنان ناتوانتر نيز خواهند شد.

 2- از هم اكنون، در ميان بيكاران فنى، شماره زنان بيشتر است و بيشتر از پيش مى‏شود. يعنى قربانيان اول پيشرفت علمى و فنى، زنان هستند. با وضع مقررات نيز، نمى‏توان «جبر علمى و فنى» را تغيير داد. فنون جديد به «نيروى كار آزموده»ترى نياز دارند و اين «نيروى كارآزموده‏تر» را مردان تشكيل مى‏دهند.

 3- نابرابريهاى بالا سبب شده‏اند و مى‏شوند كه براى جبران بخشى از نابرابريها، زن بيشتر از پيش، از سكس خود استفاده كند. بدينسان، زن، خود، عامل «هيستريزاسيون» تن خويش مى‏شود. اين امر واقع كه موضوع بحث مذكور شده است، در عين حال، اين پرسش را برمى‏انگيزد كه: چرا زن، با زور جنسى، مرد را وادار نكند نابرابريهاى ديگر او را جبران كند؟ چرا زنان، بيش از پيش، به سكس خود نپردازند و با توليد انواع جاذبه‏هاى جنسى و خلق نيازهاى جنسى، نابرابريها را جبران نكنند؟ چرا نتوانند حتى در روابط قوا، جاى كنونى مردان را بگيرند؟

 

 منطق اضداد يا جنگ سكسها:

 

      اليزابت بادنتر برآنست كه جنگ سكسها به نابرابرى غيرقابل تحمل زن با مرد انجاميده و خواهد انجاميد. به توضيح اكمال متقابل مى‏پردازد و آن را با نقل اسطوره‏اى، آغاز مى‏كند(2): در اول، انسانيت زوجى بهم چسبيده و كامل بود. اين زوج، زيباترين مجموعه‏اى بود كه مى‏شد تصور كرد. آنقدر زيبا و توانا بود كه خدايان بر او رشك بردند و او را از ميان به دو نيم برابر تقسيم كردند. از آن پس، اين دو نيم، يكى زن و ديگرى مرد، جز اين نخواستند كه به يكديگر وصل جويند و يكى در ديگرى آيد.

      بدينقرا، مكمل يكديگر بودن، در آغاز، بر يكسانى زن و مرد بنا بود. اما بتدريج، يكسانى و مشابهت جاى خود را به نايكسانى و بلكه تضاد سپرد. دو سكس دو ضد شدند و اكمال متقابل، بر اساس مردسالارى، معنى ديگرى يافت (3):

      اسطوره‏ها و انواع نظامهاى فلسفى بر تضاد مرد با زن بنا شدند و در اين تضاد، مرد مافوق و زن مادون گشتند.

      انديشه فلسفى و طبى يونان قديم، ارسطو و بقراط و ديگران، توازن جهان و سلامت تن آدمى را نتيجه آميزش هماهنگ اضداد مى‏دانستند. عقل و طب هدفى جز اين نبايد مى‏داشتند كه توازن «طبيعى» را كه بر اثر زياده رويهاى اين يا آن ضد، از دست مى‏رفت، از نو، برقرار كنند... ارسطو و معاصران او مى‏پنداشتند كه گرمى و خشكى مثبت و سردى و رطوبت منفى هستند. گرمى و خشكى خوب و سردى و رطوبت بدند. اكمال متقابل ميان سردى با گرمى و خشكى با رطوبت، مثل اكمال متقابل ميان دو ضد، يكى مرد و ديگرى زن، بود: همانسان كه در تن، غلبه بايد با گرمى و خشكى باشد، در زوجيت نيز، غلبه بايد با مرد باشد.

      در قرن 18، وقتى براى جامعه نفوذ بزرگ‏ترى بر طبيعت انسان قائل شدند، قرار شد در تعليم و تربيت، بنا را بر رابطه اكمال متقابل زن با مرد بگذارند. با اين اصل موضوعه كه زن ضد مرد است. بقول روسو، تعليم و تربيت بايد مانع از آن شود كه خصلتهاى «طبيعى» زن راه به انحراف برند. براى اينكه او همسر و مادر «طبيعى» گردد، ولو به زور، بايد چنان تربيت شود كه «وابستگى طبيعى زنان» را بياموزد. يعنى كارپذيرانه خود را به هوسهاى شوهر بسپارد (4).

      از آنجا كه طى قرون، انديشه و عمل زن و مرد تابع اصالت تضاد بوده‏اند، در انديشه و عمل زن و مرد امروز، محلى براى توجه به يكسانيها و مشتركها نمانده است. طى قرنها، پرداختن زنان به امور فكرى، سبب بى قدرى آنان مى‏شد. در زمان ما، منع زنان از آموزش و انديشيدن، توجيه علمى نيز پيدا كرده است:

 هلن دوچ، در وصف زن روشنفكر، بى رحمى را به انتها مى‏رساند و مى‏نويسد:

       «اينگونه زنان «انديشه‏اى نازا و شخصيتى ناتوان هستند» (5). هرگونه كوششى براى خلاصى از تضاد «طبيعى»، سبب بجان خريدن تحقير و منسوب شدن به جنون مى‏شد و هنوز نيز، نزد بسيارى، مى‏شود.

      دوست داشتن بر اساس قدرت، جز جبران محروميت نيست. به سخن ديگر، قدرت نيز جذب و دفع دارد. الا اينكه، جذب به وابسته شدن و دفع به تخريب است. از اينرو، رابطه قواى سكسى ميان زن و مرد، سه خاصه بهم رسانده است:

 1- خصومت متقابل و 2- لذت جويى و 3- تباهى در غيريت. در قرون وسطى، در فرهنگ مسلمانان، در جامعه‏هاى افريقايى و بطور عمومى‏تر، در جامعه‏هاى تحت سلطه مرد، از گذشته‏هاى دور تا امروز، اين سه خاصه بيان كننده روابط جنسى زن با مرد هستند. شرايط پيدايش امكان مهر و عشق كه زن و مرد را، بر اساس اطمينان و احترام متقابل پيوند دهد، پيدا نمى‏شوند. عشق ايجاب مى‏كند مفهوم ديگرى از سكس در كار آيد. عشق ايجاب مى‏كند محيط اجتماعى ديگر شود و احترام متقابل مبناى رابطه زن بامرد گردد (6).

      زن در رابطه قوا با مرد، نمى‏تواند سكس را به زور بدل كند و با توليد انواع جاذبه‏هاى جنسى و نوآوريهاى سكسى، نابرابرى را به برابرى برگرداند. زيرا بقول سيمون دوبوار و اليزابت بادنتر و فوكو: برابر كردن زن با سكس، بخاطر آن باور ديرپاست كه زن را مظهر تخريب و مرگ مى‏شمارد. در يكجا، در ايدئولوژيهاى قدرتمدارانه، ارزشها مردانه و تجسم نظم و نيروهاى خلاقند و ضد ارزشها زنانه و بيانگر انحطاط و ويرانى در وحشت و هرج و مرج هستند (7). زنان، همانند طبيعتند، الا اينكه بايد دائم مراقبت شد كه از جاى خود بدر نروند و در فرهنگ، كه دست آورد مرد است، هرج و مرج پديد نياورند. در جاى ديگر، در ايدئولوژيهاى مردسالارانه، اين مردان هستند كه به طبيعت خوب و به فطرت نزديك ترند. و اين زنان هستند كه «فاجعه فرهنگى» را با ناگزير كردن آدم بخوردن ميوه ممنوعه، بوجود آورده‏اند. پيدايش فرهنگ، خود، مجازات ارتكاب گناه اوليه است (8)...

     در هر دو صورت، زنان از قسمت خوب انسانيت، بيرون گذاشته شده‏اند. شايسته رفتارى شمرده شده‏اند و مى‏شوند كه در حقشان روا مى‏بينند. از سويى، مشابه حيوان شمرده مى‏شوند و بنابراين، دون انسان انگاشته مى‏شوند و از سوى ديگر، جزء شيطانى انسانيت خوانده مى‏شوند. دشمنى باورانده مى‏شوند كه بايد از او پرهيز كرد (9). بدينقرار، رابطه اكمال متقابل، رابطه وابستگى يك جانبه، رابطه سلطه گر- زير سلطه، رابطه انسان با دون انسان مى‏شود. با وجود اين رابطه، اين فكر كه زن مى‏تواند، با براه انداختن جنگ سكسها، نابرابرى را به برابرى برگرداند، فريبى است كه به زن القاء مى‏شود و قربانى اول اين فريب، زن است.

 

 چون زن قربانى اول است:

 

      زيرا، بنا بر قاعده، زور آدمى را به عكس هدف دلخواه مى‏رساند. چرا كه زور وسيله ايست كه هدف متناسب با خود را جانشين مى‏كند. تجربه غرب تصديق صحت اين قاعده است: زن نه تنها سودى از توليد كردن و بكار بردن زور سكسى نمى‏برد، كه قربانى آن نيز مى‏شود. با وجود اين، دلايلى قطعى نيز وجود دارند. مهمترينشان عبارتند از:

 - تمامى زنان نمى‏توانند سكس را به زور برگردانند و در رابطه با مرد، از آن سود جويند. زنان جوان و زيبا مى‏توانند. بنابراين، نخستين و يكى از مهمترين پى آمدهاى كاربرد سكس، كوتاهى عمر جنسى زنان است. دوره توليد و بكاربردن سكس، در جامعه‏ها، كوتاه و كوتاه‏تر مى‏شود. هنوز هيچ نشده، مشكل كوتاهى سن «سكسى» زنان، در جامعه‏هاى غربى، يكى از مشكلهاى بزرگ اجتماعى شده است. آينده زنان چه خواهد شد؟

 - نابرابرى را بغرنج‏تر مى‏سازد. زيرا بر نابرابريهاى بالا، نابرابرى ميان زنان جوان با پير، زنان زيبا و با جاذبه با زنان زشت و بدون جاذبه جنسى و... مى‏افزايد و اين نابرابريها جو قهر راسنگين‏تر مى‏سازند. زيرا:

 - بر تضادى كه در بالا، از قول اليزابت بادنتر ذكر شد، تضاد «اقليت» با جاذبه با «اكثريت» بدون جاذبه را مى‏افزايد و زن را بيش از آنچه در باورها است، مظهر شيطان و عامل ويرانگرى مى‏گرداند. در نتيجه:

 - وقتى اينبار، زنان هستند كه با اسلحه سكس به شكار مردان مى‏روند و ميانشان بر سر جذب مردان رقابت در مى‏گيرد، در رابطه بامردان، موقعيتشان نابرابرتر مى‏شود. تا وقتى مدار رابطه تنها سكس نبود، اين مرد بود كه بايد به دنبال زن مى‏دويد. اين او بود كه بايد دل زن را بدست مى‏آورد و «پايبند» علاقه بخود مى‏گرداند. وقتى كار وارونه شد، مرد از بسيارى الزامها رها مى‏شود. موقعيت مسلطترى پيدا مى‏كند: البته مرد و زن، هر دو، گوهر عشق را گم مى‏كنند. سكس همه جنبه‏هاى زندگى را فرا مى‏گيرد و..

 - ميان زن با مرد، رابطه مغز با مغز كم و كمتر مى‏شود و رابطه تن با تن به رشد قواى عقلى زنان، باز هم بيشتر، زيان مى‏رساند. عامل فرسودگى زودرس تن نيز مى‏شود.

 - «روابط جنسى آزاد» جبر جنسى را جانشين آزادى جنسى مى‏كند. زيرا گذشته از اينكه آزادى با عشق و جبر با زور يگانه هستند، وقتى بنا بر توليد و بكار بردن زور سكسى مى‏شود، جذب كردن و جذب شدن معنايى جز تسليم كردن و تسليم شدن نمى‏يابد. و چه كسى قربانى اين جبر است؟ زن يا مرد؟ هردو اما زن بيشتر.

 - از عوارض اين جبر جنسى، اولى تغيير جا و موقعيت زن در قبال طبيعت و فرهنگ است. و دومى پر شمار شدن انواع سانسورهاى جنسى است. و سومى دور و دورتر شدن  زن از عشق و نزديك و نزديك‏تر شدن، يكى شدنش، با هوس و قهر و ويرانگرى است.

 - بتدريج، قوه جنسى را نيز ويران مى‏سازد و مشكل عقيم شدن جامعه و انحطاط قواى عقلانى و جسمانى را بوجود مى‏آورد (10).

      از آنجا كه مسئله زن و طبيعت و فرهنگ و سانسورهاى جنسى و حجاب در جامعه‏هاى اسلامى اهميتى بتمام دارند. آنها را در فصلهاى ديگر موضوع مطالعه قرار مى‏دهم.

 

 مأخذها و توضيح‏ها

 

 1- صفحه 142 كتاب L, un est L, autre ، نوشته اليزابت بادنتر

 2- بخش سوم همان كتاب، صفحات 301-247

 3- صفحات 150-140

 4- صفحه 151 همان كتاب‏

 5- صفحات 160 و 161 همان كتاب‏

 6- صفحات 165 و 166 همان كتاب‏

 7- صفحه 185 همان كتاب‏

 8- صفحه 186 همان كتاب‏

 9- صفحات 190-187 همان كتاب‏

 10- ضعيف‏تر شدن قوه جنسى و پيدا شدن بى ميلى جنسى و ضرورت عشق، مسائلى هستند كه اليزابت بادنتر، در اين كتاب، بدآنهاپرداخته است. به اين مسايل، از ديد خود، باز خواهيم پرداخت.

 

 

 

زن و مرد و طبيعت‏

 

 

      فلسفه يونانى قائل به صورت و ماده بود. مرد را به صورت تشبيه مى‏كرد. او آفريده خدا و تجسم نيكى بود و زن را آفريده شيطان، مظهر بدى و برابر ماده مى‏شمرد (1). ارسطو كه راهى به حذف زنيت زن نمى‏جست، در پى آن شد، از راهى ديگر او را بى ارزش گرداند. گفت: علاوه بر آنكه ماده بدون فسادپذيرى و مرگ قابل تصور نيست، سبب پيدايش هيولا است. صريح سخن آنكه پيدايش هيولا از مادرى، از ماده است.

      هيولا هر مولودى است كه از جنس مولد و پدر نيست. يك عدم تشابه ساده كافى است كه مولود در شمار هيولا درآيد. بدينقرار زن از آنجا كه به توليد كننده شباهت تام ندارد و مثل مرد نيست، هيولا است: «زن، مرد ناقص الخلقه‏اى است» (2).

      و از آنجا كه فرهنگ حاصل پيروزى انسان بر طبيعت تعريب مى‏شود و هنوز نيز نزد بسيارى تعريف مى‏شود، تشبيه زن به طبيعت، بقصد مظهر فساد و مرگ خواندن او انجام مى‏شد و مى‏شود. اين روزها طبيعت آرام آرام دارد در غرب ارزش بدست مى‏آورد. اما هنوز تا رهايى انديشه از تضاد ماده و روح، طبيعت و ماوراء طبيعت، راه درازى بايد طى شود. بهر رو، به استناد تحقيرى كه انديشه غربى در حق طبيعت روا مى‏بيند، غرب گرايان قديم و جديد در بيان قرآن نظر كرده‏اند و مى‏كنند:

 

 

 

 آيا در بيان قرآن، زن همانند طبيعت و كارپذير و مادون است؟:

 

      اليزابت بادنتر بر آن است كه نه تنها در غرب كه همه فرهنگ‏ها، زن ملحق به طبيعت و ماده است. مى‏نويسد: در قديم، قانون مانو كه در هند بسيار ديرپا شد، براى اين پرسش كه از بذر و زمين كدام برترند، اين پاسخ را آورد كه تفوق با بذر است. در نتيجه تفوق مرد را بر زن در اين عبارت بيان كرد:

      «زن به مزرعه شبيه است و مرد به بذر مى‏ماند... اگر قدرت بارورى مرد با قدرت زن مقايسه شود، بايد مرد را برتر شمرد، زيرا در تمامى انواع جانداران و نسل به سنل، تفوق بانر است» (3).

      «قرآن همان تشابه را ميان زن و مزرعه برقرار مى‏كند. زن بمثابه زمين، كارى جز اين نمى‏كند كه تخم مرد را مى‏گيرد و نگاهميدارد. او نقشى تابعى و فرعى دارد، بخلاف مرد كه خالق و توليد كننده است چرا كه توانايى ايجاد نسل را از خدا يافته است. از اينرو پيامبر سفارش مى‏كند كه مرد بر زن تفوق داشته باشد زيرا "سلطه مرد بخاطر مالكيت پدر بر حاصل بارورى زن كه فرزندان هستند، ضرورت دارد"»(4).

 

      كونت دو ژاردن گوشزد مى‏كند كه در قانون مسلمانان، زن در خدمت ادامه نسل از پدر به پسر است و

 

       «از رسوم و عادات ثابت، جامعه‏هاى مديترانه‏اى كه در آن‏ها بنا بر پدرسالارى است، يكى اينست كه، قدرت آفرينندگى زن، بسود مرد مصادره شده است» (5).

 

      و جامعه‏هاى مديترانه‏اى، جامعه هايى بوده‏اند كه ثنويت و تضاد، در آنها باليد. ماده و صورت، دوگانگى طبيعت و فرهنگ، زن و مرد، و... اين دو گانگى‏هاى خصومت‏آميز در آنها پديد آمد و پروريد. از اين ثنويت و تضاد، هيچيك از پيام‏هاى توحيد، نه يهوديت، نه مسيحيت، و نه اسلام مصون نماندند. هنوز پس از آنهمه زمان، نويسنده محققى بخود حق مى‏دهد با تصويرى كه از طبيعت و بذر داشته است، در يك آيه قرآن نظر كند و ادعا كند كه قرآن همان را مى‏گويد كه از قانون مانو در هند تا فلسفه ارسطو و افلاطون در يونان، مى‏گفتند. و اگر خانم بادنتر در صدد مى‏شد بداند قرآن در طبيعت چگونه مى‏نگرد و ميان مزرعه و زمين فرق مى‏گذارد و در تولد فرزند، نقش همه جانبه‏اى را به مادر مى‏دهد و تشبيه زن به مزرعه را از چه رو مى‏كند، در شگفت مى‏شد، انديشه او آزاد مى‏شد و انصاف مى‏داد كه قرآن همچنان پيشرو است:

 

 زن و طبيعت و توليد كودك و نقش زن و مرد:

 

      قرآن در بارورى نقش اول را به بذر نمى‏دهد، به مزرعه مى‏دهد. در بارورى انسان نيز نقش اول را از آن مادر مى‏شناسد. عيسى بدون تخمه پدر بدنيا نمى‏آيد (6) و اين بدان معنى نيست كه نقش زن همه جانبه است؟ قرآن نمى‏گويد به مادران بيشتر احترام كنيد زيرا مادران هستند كه فرزندان در رحم مى‏پرورند و بدنيا مى‏آورند (7)؟ قرآن زن را كوثر و مظهر حيات نمى‏شمارد؟ بهشت را به طبيعت سبز و شاداب مانند نمى‏كند؟ طبيعت و فطرت را يكى نمى‏شمارد (8)؟ و انسان را بخدمت طبيعت نمى‏گمارد (9)؟

      با مفهومى كه فلسفه يونانى از ماده و صورت ساخته و بدان طبيعت را پس گردانده، نبايد در قرآن نظر كرد و رسم جامعه‏هاى مديترانه‏اى را بازتاب باورى شمرد كه قرآن القاء مى‏كند. در قرآن، انسان از گل سرشته مى‏شود، گلى كه تمامى عوامل و اسباب و شرائط حيات در آن جمع است.(10) تشبيه زن به مزرعه، از جنبه آميزشى جنسى انجام شده و واجد دو معناى بسيار مهم است:

 - معناى اول همان است كه در بالا آمد و آن تقدم دادن به مادر در ايجاد نطفه و تولد كودك است و

 - معناى دوم در رابطه جنسى، دادن نقش فعال و محيط به زن است:

 

 غزالى و فرويد:

 

      غزالى كه در قرن 11 مى‏زيست، زن را از لحاظ جنسى فعال مى‏شمرد. او نمى‏دانست در واپسين دهه‏هاى قرن بيستم اليزابت بادنتر مفسر يا ناقل تفسير مفسران ارسطو زده مى‏شود و مى‏نويسد تفوق مرد بر زن از آنرو است كه مرد مالك فرزند است!! او مى‏دانست كه نه پدر و نه مادر، مالك فرزند نيستند. از اينرو آيه قرآن را درست‏تر معنى مى‏كرد. مى‏نوشت: زن از لحاظ جنسى فعال است و پاسدارى از عفت زن بر عهده مرد است و اين پاسدارى به ارضاء جنسى زن ممكن مى‏شود. او نيز به استناد همان آيه قرآنى كه مستند اليزابت بادنتر است، نظر مى‏دهد. او پاسدارى مى‏فهمد اليزابت بادنتر سلطه (11)؟! غزالى كه بقول سوروكين، دل و خرد و دين يا سه جريان فلسفى و عرفانى و دينى را بهم ربط مى‏دهد تا به شناخت جامع دست بيابد (12)، در قرآن تنها از ديدگاه فلسفى يونان و عرف و عادت مردمان  جامعه‏هاى مديترانه‏اى نمى‏نگرد. با آنكه زن را مادون مرد مى‏شناسد، اما آيه «الرجال قوامون على النساء» را، مردان بر زنان مسلطند، آنهم براى اينكه زن چون طبيعت پست و نقش او انتقال نسب از پدر به پسر است، نمى‏داند. بعكس زن رااز لحاظ جنسى فعال مى‏شناسد و بر آنست كه زن و مرد متقابلاً بايد يكديگر را كامياب سازند (13). در واقع مردان، در پى اين باور كه زنان از لحاظ جنسى فعل‏پذير هستند و براى كاميابى مرد خلق شده‏اند، بعد از انزال، از فعاليت دست مى‏شويند، و چون زنان ديرتر به لحظه حظ جنسى مى‏رسند، اگر مرد از فعاليت دست شسته باشد، بجاى حظ، احساس محروميت جنسى، محروميت شديد به آنها دست مى‏دهد. به نظر غزالى، كه نظرى درست است، يكى از عوامل نابسامانى‏هاى اجتماعى، همين محروميت است.

      اما چرا نزد فرق مختلف مسلمانان، زن زير سلطه مرد، باور شده است؟ آيا اين باور را از قرآن گرفته‏اند؟ آيا به آيه قرآنى معنايى موافق رابطه قواى موجود در جامعه‏هاى مسلمان و غيرمسلمان نبخشيده‏اند؟ براى روشن كردن پاسخ، نخست آيه را معنى كنيم (14):

      «مردان ستون نگهبان زنانند به آنچه خدا فضل داده است بعضى را بر بعضى و به آنچه انفاق مى‏كنند از اموال خود. پس زنان صالح و قانع، حافظ غيب (در غياب شوهر) در آنچيزهايند كه خدا امر كرده است...

     از 6 قرآن و تفسيرى كه در دسترس  دارم، «الرجال قوامون على النساء» را مهدى الهى قمشه‏اى «مردان  را بر زنان تسلط و حق نگهبانى است» ترجمه كرده است. قرآن ترجمه و تفسير مير محمد كريم نجل الحاج مير جعفرالعلوى الحسينى الموسوى ترجمه حاج عبدالمجيد صادق نوبرى، «مردان به جميع امور زنان و ادب كردن آنها قيم مى‏باشند» ترجمه كرده است. و در تفسير نمونه (با همكارى جمعى از نويسندگان زير نظر ناصر مكارم شيرازى) «مردان سرپرست و خدمتگذار زنانند» ترجمه شده است. شيخ همزه ابوبكر در ترجمه قرآن، به فرانسه، «مردان بر زنان آمريت دارند» ترجمه كرده است. بلاشر «مردان بر زنان آمريت دارند» ترجمه كرده است. و محمد حميدالله، در ترجمه بفرانسه، «مردان مديران زنانند» ترجمه كرده است. بنابراين در اين ترجمه‏ها از قيوميت با فرض «ضعيفه» شمردن زنان تا آمريت مرد بر زن و از سلطه همه جانبه تا مديريت مرد بر زن، تجويز مى‏شوند. اين ترجمه‏ها با همه تفاوت‏هاى فاحشى كه با هم دارند، تحت تاثير لاورى عمومى و جهان شمول و با قبول اصل تضاد و بدون التفات به اصل توحيد و دو امر واقع اجتماعى بعمل آمده‏اند، آن دو امر، يكى بهره بردارى اقتصادى از زنان و ديگرى بهره‏بردارى جنسى از آنها است. در اين آيه، اين هر دو بر مردان ممنوع گشته  است. مردان نه تنها نمى‏توانند زنان رامورد بهره بردارى  اقتصادى قرار دهند (در زمان ما دوسوم دنياى سوم گرفتار گرسنگى مزمن هستند و 40 درصد زنان در امريكاى لاتين و شرق دور، كفيل خرج خانواده نيز هستند)(15) بلكه بايد نفقه نيز بدهند. مردان نه تنها نمى‏توانند بروش زشتى كه هنوز بيش از گذشته شيوع دارد، زنان را مورد استفاده جنسى قرار دهند، بلكه بقول غزالى موظفند آنها را از لحاظ جنسى كامياب كنند. فضل مرد بر زن از جمله در نگهبانى از او به اين دو امر اساسى است. زنان را نيز بر مردان فضل‏ها است: فضل مادرى، فضل راهبرى در عشق، ايفاى نقش محيطى مزرعه در التذاد جنسى، و... و نقش ابتكار و ابداع و ناممكن كردن ممكن و نقش راهبرى به بهشت. زنان كه بر اثر از خودبيگانگى دينى اديان يهودى و مسيحى، راهبر مرد به سقوط و جهنم اند، در اسلام راهبر او به بهشت مى‏شوند و پيشاپيش پيامبر نيز، زنان به بهشت در مى‏آيند (16). زن و مرد از يك  نفس و در خلقت برابرند و موافق اصل توحيد، اساس رابطه آنها بر عشق و داد و همكارى و تعاون است. در اين تعاون و بر اساس برابرى و عشق، هر يك نقش مكمل ديگرى را ايفا مى‏كند، نقشى كه ديگرى نمى‏تواند از عهده آن برآيد. پرسيدنى است پس چرا نگفت زنان ستون نگهبان مردانند؟ زيرا از پيش از اسلام تا امروز، زنان مردان را مورد بهره‏بردارى اقتصادى و جنسى قرار نداده‏اند. در رابطه قوا، بنابر مردسالارى بوده و در همه جامعه‏ها، مردان قدرت خويش بر زنان را، در تباهى زنان و در نتيجه خود و فرزندانشان، بكار مى‏برده‏اند. بنابراين، در اين آيه، تغييرى بنيادى در رابطه زن و مرد، در جهت آزادى زن و استقرار رابطه زن و مرد بر پايه عشق و مودت انجام مى‏گيرند. صد افسوس كه پس از گذشت 9 قرن، «فقه»، در رابطه با غزالى، واپس‏تر رفته و بيش از او، صدها بار بيش از او، از ثنويت و تضادى كه فلسفه يونانى بر آن استوار شده، اثر پذيرفته است. از مسيحيت يونانى زده، پست شمردن التذاذ جنسى را اخذ كرده و هنوز فرويد نيامده، سيره‏اى را كه تا غزالى رعايت مى‏شد، رها كرده و فرويديست‏تر از فرويد شده و بنا را بر قيمومت همه جانبه و سلطه بى چند و چون مرد بر زن قرار گذاشته و بدين انحراف، جامعه‏هاى اسلامى را در تاريكى تباهى‏ها فرو برده، شخصيت زن و مرد، كودك و بزرگ را پست گردانده و راه رشد را به واپس گرايى و غى برگردانده است.

      توجه به ترجمه‏ها كه از «قوامون على النساء» شده‏اند، بر اهل خرد و عبرت آشكار مى‏كند كه بتدريج، سلطه مرد بر زن خفيف‏تر شده است. تا در زمان ما، كه بر اثر تحول موقعيت زن و زير فشار مقاومت نكردنى، به مديريت تخفيف پيدا كرده است. يك كلمه و اينهمه نايكسانى در معنى؟! با وجود اين همانطور كه در بالا خاطرنشان شد، مترجمان و مفسران در غفلت از دو امر جهان شمول و مستمر و در پيروى از اصل تضاد يكسانند. با وجود توضيحى كه در بالا آمد، خواننده هنوز حق دارد بپرسد چرا در دو امر جهان شمول و مستمر، يكى بهره‏بردارى اقتصادى و ديگرى بهره‏بردارى جنسى، مرد را ستون نگهبان زن شمرده و چرا در رابطه جنسى و زاد و ولد، زن رامزرعه مرد خوانده است؟

 

 قرآن زن را مزرعه خوانده و نه طبيعت:

 

      پاسخ پرسش در بالا داده شد: همانطور كه در آيه آمده، حفظ شخصيت مستقل زن از جنبه‏هاى مختلف با خود او است. الا اينكه نه تنها بر مردان، بهره‏بردارى از زنان را ممنوع مى‏كند، بلكه آنها را به نگهبانى مى‏گمارد. خرد جز اين نمى‏تواند كرد، زيرا نمى‏توان تصحيح خطاى مرد را از زن خواست. اما گذشته از اين، به تعبير غزالى (17) قرآن مرد را در التذاذ جنسى كامل زن (نيز) و زن را در التذاذ جنسى مرد، مسئول قرار داده است. مردان «قوامون على النساء» هستند و باين صفت مسئولند كه در آميزش جنسى، التذاذ زن را كامل كنند. چرا كه از مهمترين علل نابسامانى‏هاى جنسى «عقده ناكاميابى» يا محروميت جنسى است. نيك كه بنگرى، مى‏بينى، تعليم و تربيت نادرست از اسباب مهم محروميت جنسى شده است. مردان در پى اين باور كه زن به زمين مى‏ماند و از لحاظ جنسى كارپذير است، او را وسيله كاميابى كامل جنسى خود مى‏شمرند و براى خود مسئوليتى نمى‏شناسند. نتيجه آن شده كه در جامعه‏ها و بيشتر در جامعه‏هاى عقب افتاده، محروميت زن همه جانبه است و محروميت جنسى او، از مهمترين عوامل نشكفتن استعدادها و رشد نكردنش گشته است.

      اين باور نادرست كه رنگ دينى پيدا كرده و طى قرون در مغزها رسوبى سخت را تشكيل داده است، سبب تربيت جنسى نادرست مرد و زن و بيشتر زن گشته است: زن درآميزش جنسى بايد غيرفعال خود را به حركات مرد بسپرد. تعليم و تربيت زنان عكس رهنمود قرآن است كه زنان را به مزرعه مانند كرده است.

      در حقيقت، آنطور كه اليزابت بادنتر از راه قياس گمان برده، قرآن زن را به زمين مانند نمى‏كند، به مزرعه مانند مى‏كند. مزرعه محيط بارورى است كه بقول سعدى «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند» تا دانه در آن پرورده گردد. بدينسان اگر از راه خطا، آب مرد را به دانه تشبيه كنيم، او يك عامل را بيشتر در اختيار ندارد. بقيه عوامل از آن زن هستند. هرچند اين «دانه» نيز فعال است. اما در فعاليت خود، تابع فعاليت عوامل ديگرى است كه در زن هستند. قرآن تصحيح ديگرى در باور نادرست عمومى بعمل آورده و آن اينكه دانه‏اى كه بارور مى‏شود نيز در رحم مادر بوجود مى‏آيد. و امروز ما مى‏دانيم كه اسپرماتوزوئيد مرد، در رابطه با اوول زن، فعال مى‏شود و آن را فعال مى‏كند. بقول طالقانى «مردان وسيله حرث و توليدند، نه حرث» (18). و اين در بارورى تنها نيست كه زن عوامل را در اختيار دارد و نقش محيطى نيز بااو است، بلكه در رابطه جنسى نيز، التذاذ كامل وقتى ممكن مى‏شود كه زن مرد را مثل مزرعه‏اى در بر بگيرد. بدينسان نه تنها زن از لحاظ جنسى فعال پذير نيست، بلكه فعاليت او است كه آميزش جنسى را ناقص يا كامل مى‏گرداند. بدينقرار بيان قرآن در اكمال متقابل هنوز از هر بيان ديگرى كاملتر است: زن و مرد بلحاظ نقص‏ها كه دارند تكميل كننده يكديگر نمى‏شوند. از جمع نقص‏ها كمال بوجود نمى‏آيد. بجهت فضل‏ها كه دارند و بر اساس عشق و برابرى مكمل يكديگر مى‏شوند. پس معناى اول آيه «زنان شما مزرعه شما هستند در آنها بدلخواه در آييد» (19) اينستكه در زناشويى تمامى سانسورهاى جنسى بايد الغاء گردند. باز اين پرسش بجاست كه چرا به مردان مى‏گويد، زنان مزرعه شما هستند؟ زيرا يك امر جهان شمول و مستمر ديگر اينست كه بر اثر تعليم و تربيت غلط، درجه عفت زن، به خودسانسوريهاى جنسى او بهنگام آميزش جنسى با شوهر سنجيده مى‏شود. يكى از عوارض اين سانسورها آنستكه در جامعه هايى كه «رفيقه» داشتن مرسوم است، مردان، گشاده دستى جنسى را تنها از رفيقه‏هاى خود انتظار دارند و نه از زنان خود. در جامعه هايى كه «زنان هرجايى» نقش رفيقه‏ها را بازى مى‏كنند، مردان اظهار تمايل جنسى و ايفاى نقش فعال را تنها از آنها توقع مى‏كنند. نتيجه اين امر آن شده كه محدوده زناشويى، محيط سانسورهاى جنسى و در نتيجه محروميت جنسى گشته است. عوارض اين سانسورها  و محروميت‏هاى حاصل از آنها، شماره كردنى نيستند. مشكل اين سانسورها و حجاب را در فصلى ديگر مطالعه مى‏كنيم. در اينجا به اين امر مى‏پردازيم كه اين باور و رفتار جنسى چنان قوتى دارد كه نه تنها بيان قرآن نتوانسته است آن را تغيير دهد، بلكه خود تغيير معنا داده است. عامل اين قلب معنا جز قدرت نيست. قدرتى كه سكس را وسيله كار خود كرده است: در جامعه‏هاى اسلامى «فقه» از توقعات قدرت پيروى كرده و عامل محروميت شديدى گشته كه بدان جامعه‏هاى ما، جامعه هاى خمود، متمايل به مخدرها (از باورهاى مخدر تا مواد مخدر) شده و از رشد مانده‏اند. انقلابى فرهنگى بايد تا پايه انديشه و عمل از تضاد به توحيد برگردد، زنان و مردان آزادى جنسى را بازجويند و زوج زن و مرد بر اساس عشق، از محروميت‏هاى جنسى خلاصى جويند و شادابى و توان رشد بيابند. تعليم و تربيت جديد، بايد به پسران بياموزد كه در آميزش جنسى، زنان نه تنها نقش فعال دارند، بلكه بايد مثل مزرعه فعاليتى همه جانبه داشته باشند و به زنان بياموزند كه در آميزش جنسى و بارورى، بايد چون مزرعه نقشى از هر جهت فعال داشته باشند تا، در محدوده زناشويى، تمامى سانسورها و منع‏هاى جنسى ملغى و آزادى كامل جنسى برقرار شود.

 

 

 

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- صص 122-118 L, un est L, autre از Elisabeth Badinter

 2- صص 126-125 همانجا

 3- قوانين مانو، كتاب نهم آيات 37-33 و 44 و به نقل از اليزابت بادنتر در صص 126 و 127 همانجا

 4و 5- صص 78 و 103 كتاب Maternite et patriarcat au Magreb  از  Lacost-DujardinCamille به نقل از اليزابت بادنتر در صفحه 127 كتاب L, un est L, autre

 6- قرآن، سوره انبياء آيه 91 و...

 7- قرآن، سوره لقمان آيه 14

 8- در وصف بهشت، آيه‏ها بسيارند از جمله نگاه كنيد به سوره‏هاى آل عمران آيه‏هاى 15 و 126 و 195 و رعد آيه 35 و محمد آيه 15، يسن آيه 33 تا 35 و حديد آيه 12 و مجادله آيه 22 و صف آيه 12 و سوره غاشيه و...

 9- قرآن، سوره هودآيه 61

 10- قرآن، سوره حجر آيه 26

 11- صص 88-84  Le livre des bons usages از عزالى ترجمه به فرانسه بوسيله L. Bercherو G. H. Bousquet سال 1953 پاريس

 12- صص 72-62 خداوند دو كعبه نوشته دكتر ناصرالدين صاحب الزمانى‏

 13- نگاه كنيد به بحث تفصيلى درباره آراء عزالى و فرويد 30-14 كتاب Sex. Ideologie. Islam نوشته  F. Mernissi ترجمه از انگليسى به فرانسه توسط  D. Brouerو A. N. Peletier

 14- قرآن، سوره نساء آيه 34

 15- صفحات 19 و 51-40 و 66-54 و... كتاب Femmes du Tiers-Monde و  Paris 3891 Jeanne Bisillatانتشارات Fieloux

 16- صفحه 68 از كتاب Le livrers des bons usages en matiere de mariage

 17- صفحه 86 همان كتاب‏

 18- ص 135 پرتوى از قرآن، ج 2 اثر سيد محمود طالقانى‏

 19- قرآن، سوره بقره آيه 223

 

 

 

 

 

حجاب‏

 

 

      در بحث از چهار قاعده، توضيح دادم كه تا وقتى روابط اجتماعى، روابط قدرت هستند، حجاب و بى حجابى، از دروغهاى بزرگ زمان ما و دوره‏هاى پيش، هست و بوده است. زيرا وقتى روابط جنسى، ترجمان روابط قدرت مى‏شوند، قاعده بر تحريك از سوئى و «عدم تمكين» از سوى ديگر مى‏شود: برخيز و مگريز!

 

 برخيز و مگريز:

 

      مى‏دانيد كه شاعر در وصف فن دلبرى معشوق، گفته است: به چشمى خيرگى مى‏كند كه برخيز و به ديگر چشم دلبرى مى‏كند كه مگريز! اين فن دلبرى، جهان شمول است. در اين فن، بنا بر پيدا كردن تركيب مناسبى از شناخت و ناشناخته و عريان و پوشيده است: دلبرى، شناساندن شناساندنى و نشان دادن نشان دادنى است و خيرگى شناخته را در حجاب ناشناخته پوشاندن و بدان راه وصال را بر عاشق سخت و پر پيچ و خم گرداندن و بر بى قرارى او افزودن است. اگر خيرگى نبود، و قرار بر بى حجابى كامل بود، دلداده، آشكار و نهان و ظاهر و باطن معشوق رامى ديد و بر آن معرفت پيدا مى‏كرد. معشوق ديگر كجا مى‏توانست عاشق را به كمند خيرگى اسير قدرت دلبرى خويش بگرداند؟

      بدينقرار، تا وقتى قدرت پايه عشق باشد، با هوس يكى مى‏شود و حجاب و بى حجابى دروغ مى‏گردند. واقعيت آنست كه در جامعه ها، تركيبهاى متفاوت از عريان و پوشيده وجود دارند. حتى در جزيره لختيها نيز، لخت لخت، وجود ندارد. اين تركيبها، به تناسب تغييرها در كم و كيف روابط قدرت، تغيير شكل مى‏دهند. چنانكه اگر روابط جديد قدرت، تركيبى از عريانى تن و پوشيدگى روان و فكر را ضرور كرد، گشتيها صد چندان هم كه بشوند، كارى از پيش نخواهند برد. از اينرو ژرژ موردوك برآنست كه در جامعه‏هاى بشرى مهار غريزه جنسى، بدو گونه شكل گرفته و اينك نيز بدوگونه است (1):

     

      «جامعه‏ها از لحاظ مهار غريزه جنسى، به دو دسته‏اند: دسته اول، جامعه‏هايى هستند كه در آنها رعايت قواعد و منع‏هاى جنسى، از راه درونى كردن شديدشان، در جريان اجتماعى كردن سكس، الزامى شده‏اند. و دسته دوم، جامعه هايى هستند كه رعايت ممنوعيتها، از راه حفاظهاى بيرونى واجب گشته‏اند. جامعه‏هاى غربى، از نوع اول و جامعه هايى كه در آنها حجاب برقرار است، از نوع دوم هستند. جامعه‏هاى نوع دوم، جامعه هايى هستند كه در آنها، درونى كردن منع‏هاى جنسى، ممكن نشده است».

 

      بدينسان اگر نخواهيم در بند تزوير و ريا بمانيم و بخواهيم حق را بگوييم، نه با حجاب وجود دارد و نه بى حجاب! در همه جا، متناسب با كم و كيف روابط قدرت، برقرارى مجاز و ممنوع‏ها، ايجاد و لغو سانسورها، بموجب قانونها، عرف و عادت و ديگر جبرهاى اجتماعى، بخصوص «مد»، انجام مى‏گيرند. اين مجاز و ممنوع‏ها، اين سانسورها و الغاء سانسورها، در تمامى جامعه‏ها، همواره در تغيير بوده، هستند و خواهند بود. يك دليل آن اينستكه تبديل سكس به قدرت و بكار بردن آن، به تركيب مناسب و تغيير پذيرى از پوشيده و عريان، ممكن مى‏شود. به برخيز و مگريز ممكن مى‏شود. طبيعت قدرت، تنوع و تغييرپذيرى است. بنابراين تركيب پوشيده و باز و در نتيجه مقررات حجاب نمى‏توانند ثابت باشند. تاريخ حجاب در جامعه‏هاى اسلامى و تحول واجب و حرام‏ها و حدود حجاب، بعنوان شاهد، بس!

      در حقيقت، تنها زن و مرد نيستند كه از مجازها و غيرمجازها، از منع‏هاى درونى شده و درونى نشده و از سانسورهاى گوناگون، در روابط جنسى با يكديگر، استفاده مى‏كنند، گروه هايى كه براى تمركز و انباشت قدرت نزد خود، بوجود مى‏آيند و بيشتر از همه دولت، از اينها استفاده مى‏كند. بدين خاطر است كه ملاتاريا براى مبارزه با «بى حجابى و بدحجابى»، انواع گشت‏ها و انواع تعزيرها و بتازگى اردوگاه را بوجود مى‏آورد. اما نه در 8 سالگلى كه از انقلاب مى‏گذرد و نه پيش از آن، يك قدم براى رشد قواى عقلانى و ديگر استعدادهاى زنان، برنداشته‏اند. در هيچيك از ارگانهاى اين رژيم، حتى يك زن تحصيل كرده به مسئوليتى گمارده نمى‏شود. و اين واقعيت كه تشديد فشار براى اجبارى كردن «حجاب اسلامى»، با شيوع فساد جنسى و فحشا، عنان بعنان شده‏اند و بلكه، شيوع فساد و فحشا، در شتاب، گوى سبقت برده است، گزارشگر اين واقعيت است كه قدرت، بخصوص استبداد فراگير، بلحاظ استفاده از سكس، آنهم روزمره، عامل اصلى رواج فسادهاى جنسى و فحشا است.

 

      در عمل ملاتاريا، همانطور كه در عمل كليساى قرون وسطى بود، رعايت هرچهار قاعده قدرت را بوضوح مى‏توان مشاهده كرد:

 - بنابر قاعده اول، معرفت و شناختى كه قدرت فراگير كنونى با آن دمساز است، زن را ضعيفه و شئى جنسى مى‏شمارد. زن را از لحاظ قواى فكرى ضعيف و از لحاظ عواطف قوى مى‏انگارد و بنابراين، بناى كارش بر پرورش عواطف زن است. و در اين پرورش، بنا بر معتاد كردن زنان به خشونت است. بدينقرار آموزش و پرورش زن، عبارت مى‏شود از پروريدن «استعداد» انطباقى جويى  قدرت و كمك به سنگين‏تر كردن جو قهر، خواه در محدوده زناشويى، خواه در محدوده روابط دولت با ملت: «زن به قدرت تعلق دارد»!! و از آنجا كه اگر زنان، شناختى و معرفتى و علمى بيش از معرفتى پيدا كنند كه با استبداد واپس گراى ملاتاريا جور است، خطر بزرگى براى اين استبداد مى‏شوند، اصل بر محدود كردن و در مواردى ممنوع كردن تحصيل علم براى زنان است.

 - و بنا بر قاعده دوم، توزيع قدرت ميان دولت و ملت، ميان قشر حاكم و ديگر قشرهاى اجتماعى، ايجاب مى‏كند كه زن جز قوه جنسى، به هيچ قوه ديگرى دسترسى مستقيم، نداشته باشد. در تمامى قلمروهاى اجتماعى و اقتصادى و سياسى و فرهنگى، نتواند مستقيم و به استدلال عمل كند. اجازه وجود رابطه مستقيم زن  با سكس، از آن رو است كه باستناد «خطرهاى عجيب و غريب و هولناك و دهشتناك و...» كه استفاده زن «ناقص عقل» از سكس خود، براى جامعه ببار مى‏آورد، مهار و مراقبت جنسى شبانه روزى را موجه بسازند و گرنه اجازه استفاده از اين قوه نيز در دست نمايندگان قدرت است:تمامى فعاليتهاى زنان، فعاليتها در حيات اجتماعى، غيرمستقيم شده و مى‏شوند.

 - بنا بر قاعده سوم، شيوه يا روش يا تكنيك، بطور مضاعف، هدف يا استراتژى رامشروط مى‏كند: وقتى مهمترين وظيفه دولت، مهار سكس و تنظيم روابط جنسى (تنظيمى كه ترجمان نيازهاى تغيير و تنوع‏پذير استبداد فراگير است) گشت، ديگر هدف نمى‏تواند سلامت جنسى و تقوى و...باشد.توليد ومصرف انبوه سكس وسكس مدارى هدف مى‏شود.بنابراين، اگر ملاتاريا قصد و هدف سالم و بى غشى هم داشت، روشهايى كه بكار برده و مى‏برد، هدف متناسب با خود را جانشين كرده‏اند و مى‏كنند. نتيجه آن شده و مى‏شود كه: ايران از لحاظ سكس، خود كفا مى‏شود!!

      تنها فرقى كه توليد و مصرف انبوه سكس،در دو استبداد، سلطنتى و دينى، كرده است، فرق در تركيبهاى عريان و پوشيده سكس است. آيا اين فرق از آنجا است كه به قول ژرژ موردوك،جامعه شناس امريكايى، جامعه ما نتوانسته است منع‏هاى جنسى رادرونى كند؟

      پاسخ اينكه: وقتى در دينى، ارزيابى و انتقاد، حق و وظيفه شد، وقتى بنا بر اين شد كه اصل بر عدم سانسور است و... و وقتى قدرت از اصالت و اصيلت افتاد، ديگر مشكل مى‏توان حجاب را درونى كرد! از اين رو است كه كار استبدادها در جامعه هاى ما مشكل است و بايد مثل معتادها، دائم بر ميزان زورى كه بكار مى‏برند، بيفزايند. رژيم شاه از اين لحاظ نيز در بن بست قرار گرفت زيرا از سكس به «شيوه غرب»، در تثبيت و تحكيم قدرت حاكم،استفاده مى‏كرد و مدعى بود با حجاب مخالف است. هم با حجاب مخالف بود و هم نمى‏توانست به «شيوه غرب» آنرا درونى كند.نتيجه آن مى‏شد كه شد: هرج و مرج كامل و بحران شديد جنسى و اجتماعى و دينى و سياسى و فرهنگى و اقتصادى كه آن رژيم خود بر مى‏انگيخت، راه حل نمى‏جست و تشديد مى‏گشت.

      و ملاتاريا، روش كليساى قرون وسطى را پيش گرفت. در نتيجه، همان فسادى را پديد آورد كه كليسا در دوران استبداد فراگير دينى، بوجود آورده بود.فسادى كه هنوز كه هنوز است، غرب نظير آنرا بخود نديده است.

 - و بنا بر قاعده چهارم، بيان قدرت استبدادى، درباره زن و سكس و روابط جنسى و زناشويى و...، تا بخواهى مبهم است. هيچ ضابطه و قاعده و قانون روشن و ثابتى، وجود ندارد: در دوران انقلاب، بگفته آقاى خمينى، زن در پوشش، آزاد بود.از زمان استقرارش بر اريكه قدرت، هر روز غول ترسناك‏ترى از سكس ساخته مى‏شود و خطر بزرگترى از سويش گمان مى‏رود! براى مهار غول و رفع خطرى كه از او انتظار مى‏رود، حجاب ترتيبات جديدى پيدا مى‏كند و رابطه و حتى گفتگوى زن با مرد، تابع مقررات جديدى مى‏گردد. در نتيجه، مشكل نه تنها راه حل پيدا نمى‏كند، بلكه پيچيده‏تر نيز مى‏شود.پيچيده‏تر شدن،نه بخاطر آنست كه ملاتاريا، از پيدا كردن ضوابط و قواعد و قوانين روشن، ناتوان است،  بخاطر آنست كه برقرار ضوابط و قواعد وقوانين روشن، بيش از آنكه زن و مرد را محدود كنند، قدرت حاكم را محدود مى‏كنند و قدرت فراگير، نمى‏تواند محدوديت بپذيرد. پس جاى شگفتى نيست كه ملاتاريا، كمتر از عفت و تقواى جنسى و بيشتر از حجاب حرف مى‏زند. هربار كه يكى از سخنگويان اين استبداد،كلمه «بى حجاب» و «بد حجاب» را ادا مى‏كند،در پى يك رشته طولانى از انواع تهديدها، از دهان بيرون مى‏ريزد. اين بدانخاطر است كه ملاتاريا به سكس براى تحكيم و بالا بردن ديوار ترس و مهار قطعى جامعه نياز دارد. وگرنه با ملاحظه اشاعه فسادها و فحشاء، از روش ضد اسلامى خود دست برمى داشت. مى‏داند پندار و كردارش ضد اسلامى است واز آن دست بر نمى‏دارد زيرا اينك ديگر بازيچه قدرت شده است. اين راه حل نيز مثل راه حل رژيم اسبتدادى شاه به بن بست انجاميد. حق اينست كه جز در آزادى راه حل بدست نمى‏آيد:

 

 چهار راه حل تجربه شده:

 

      در جامعه‏هاى غربى،در جامعه‏هاى اسلامى و در جامعه‏هاى ديگر، تنظيم رابطه جنسى،چهار راه حل پيدا كرده و تجربه شده‏اند:

 1- راه حلى كه در انواع استبدادهاى گذشته و حاضر،از جمله استبدادهاى سلطنتى و دينى،بعمل درآمده و به شكست انجاميده‏اند؛

 2- اشتراكى كردن سكس؛

 3- ليبراليسم جنسى و

 4- آزادى كامل جنسى در زناشويى و امساك از رابطه جنسى در بيرون آن همراه با  آزادى كامل رابطه مغز با مغز در درون و بيرون زناشويى:

 

 اشتراكى كردن سكس:

 

      تجربه الغاء خانواده و لغو «مالكيت سكس»، بارها به عمل در آمده است. در دهه‏هاى اخير نيز، در جامعه‏هاى غربى از سوى پاره‏اى گروه‏ها، انجام و شكست خورده است.بدينقرار،از آن زمان كه افلاطون مدينه فاضله خود را مى‏ساخت،تا اين زمان، اين تجربه نه تنها گره از مشكل نگشوده كه مشكل بر مشكلها افزوده است. هر شكستن از شكست پيشين بزرگتر شده است. چرا؟ زيرا تناقض در خود راه حل است. اين راه حل نه يك كه چند تناقض در بر دارد.بنابراين دروغ است:

 - اين راه حل بقول جويندگانش، مالكيت فردى سكس را ملغى مى‏كند تا مالكيت جمعى آن را برقرار سازد. پس مالكيت، الغا نمى‏شود الا اينكه جانبداران اين اشتراكيت نمى‏دانند كه بقول اليزابت بادنتر، آزادى جنسى در گروه فرديت است (2).مالكيت سكس نمى‏تواند جمعى بگردد زيرا:

 - بايد ذوق و سليقه‏هاى تمامى افراد جامعه در ارزيابى زيبايى و جاذبه جنسى و نيز توانايى و ميل جنسى افراد يك نواخت شود. و مى‏دانيم كه اينكار حتى با يك نواخت كردن طرز فكرها نيز، ممكن نمى‏شود.براى يك نواخت كردن انسانها در همه چيز، چاره جز استقرار استبدادى بطور مطلق فراگير،نيست و اين استبداد، بر فرض امكان، تنها با تبديل كردن جامعه به قبرستان، مى‏تواند بدين مقصود نايل آيد.بنابراين،از آنجا كه زيبايى و جاذبه جنسى و ميل آن، فردى هستند وقابل اشتراكى كردن نيستند، توليد و مصرف سكس را نمى‏توان اشتراكى كرد.

 - اشتراكى كردن سكس،بدون چشم پوشى از عشق، ممكن نمى‏شود. و وقتى عشق از ميانم بر مى‏خيزد، رابطه‏ها ناگزير رابطه‏هاى زور مى‏شوند. اما لازمه اشتراكيت، الغاء رابطه زور است. زيرا اگر در رابطه‏ها،اصل بر زور باشد، زيباترهاو با جاذبه‏ترها،از آن زور دارترها مى‏شوند. خواننده حق دار بپرسد كه آيا در اين استدلال، تناقض وجود ندارد؟ از سويى گفته مى‏شود عشق رابطه بدون زور است و باز گفته مى‏شود كه لازمه اشتراكيت، نبود زور در ميان است و از سوى ديگر، ادعا مى‏شود كه اشتراكيت بدون چشم پوشى و دروغ خواندن عشق ممكن نمى‏شود.حق آنستكه عشق تبعيض نمى‏پذيرد چه رسد به دوگانگى، به چند گانگى، به هردم به دام دگرى دلبستن. از اينرو اشتراكيت ميان يك زن و يك مرد ممكن مى‏شود اما ميان چند زن و چند مرد ممكن نمى‏شود. بدينقرار، تناقض نه در اين توصيف و تحليل كه در نظر و عمل جانبداران اشتراكيت است. زيرا اشتراك بدون زور يعنى عشق و اشتراك بر زور، يعنى نبود عشق. اشتراك بدون زور، با وجود نايكسانيهاى بالا و نايكسانيهاى  سنى (پيرى و جوانى)، زيبايى (زشت و زيبا) و استعدادى (كمى  و بيشى استعدادهاى عقلانى و بدنى) و...، چگونه ممكن مى‏شود؟

      از اينرو است كه اينگونه جامعه‏هاى اشتراكى، پس از مدتى،بعكس هدف رسيده و بر اثر بروز تحمل نكردنى‏ترين نابرابريها و در نتيجه تشديد منع‏ها و سانسورهاى جنسى و سرانجام، پيدايش «طبقات»، متلاشى شده و از بين رفته‏اند. شايد فايده و فايده بزرگ اين تجربه‏ها، آن شده باشد كه بشر به تجربه دريافته است كه ظالمانه‏ترين نظامهاى طبقاتى، نظامى است كه در آن، ضابطه مادونى و مافوقى اجتماعى، سكس بگردد. نتيجه ديگرى كه اين تجربه به بار آورده، اينستكه عشق يا اشتراك و توحيد كامل ميان زن و مرد، خود عامل بزرگ كاهش اندازه زور،در روابط اجتماعى است.

 

 ليبراليسم جنسى:

 

      تاريخ روابط جنسى در غرب و نتايج حاصل از ليبراليسم جنسى از قول فوكو، بادنتر، سيمون دوبوآر و ديگران بيان كرده و موضوع بحث قرار داد. هنوز بهنگام بحث از جبرهاى جنسى و جانشين عشق شدن هوس و ضعيف شدن همين هوس جنسى، از آن بحث خواهد شد. بنابراين، در اينجا، به راه حل در ليبراليسم بسنده مى‏شود:

      نخست بايد گفت كه اين راه حل، در مقايسه با راه حل اين و آن استبداد، بى گمان موفق‏تر و داراى برتريهاى انكار نكردنى است. بديهى است كه اگر اين برترى‏ها را نداشت، الگو نمى‏شد. در غرب، انواع «گشت»ها نگمارده‏اند تا بزور حجاب از سر زنان بردارند يا بگذارند. اين در ايران تحت «رژيم اسلامى» است كه گشتى‏ها گمارده‏اند و به آنها نيز اكتفا نكرده اردوگاه «بى حجابان و بدحجابان» تشكيل داده‏اند. در جمهورى ملاتاريا، زن شيطان سكسى است كه شب و روز بايد تحت مراقبت شديد باشد! اين رژيم الگوى ديگرى، نه پيش و نه پس از انقلاب، ارائه نكرده است. بى هيچ ترديد اگر شهيد و الگويى ارائه مى‏كرد، به انواع گشتها و اردوگاهها، نياز پيدا نمى‏كرد.

      سبب برترى يكى از اينستكه ليبراليسم بر اصالت فرد پايه مى‏گيرد و شخصيت و حقوق و آزاديهاى فرد، نه تنها از سكس مايه مى‏گيرند و نه در آن خلاصه مى‏شوند. در رقابت جنسى نيز، مرتبت علمى و برتريهاى هنرى و انواع ابتكارها در اين و آن زمينه، نقشى تعيين كننده دارند. از اين رو، زنان با مبارزه مستمر خود و استفاده از آزاديها، شخصيت و منزلتهاى خويش را ارتقاء داده‏اند و مى‏دهند. بنابراين، اگر بيش از دو الگو، يكى زن در انواع استبدادهاى دينى و مرامى و غير آن‏ها و ديگرى، زن در ليبراليسم نباشند، الگوى دوم بطور قطع برنده مى‏شود. انواع فشارها و سركوبها هراندازه شديدتر شوند، تنها كارى كه مى‏كنند اينستكه زمان پيروزى راه حل غربى را كوتاه‏تر و دامنه آن را هر چه گسترده‏تر مى‏گردانند.

      مى‏توان پرسيد اگر چنين است پس چرا اين راه حل را به زور به جامعه‏هاى مستعمره و نيمه مستعمره ، تحميل مى‏كردند؟ پاسخ اين پرسش، در بالا داده شده است. حقيقت آنستكه كار دست نشاندگان استعمار و رژيمهاى زير سلطه، ارتقاء زن نبود. استفاده از سكس در روابط سلطه گر - زير سلطه بود. بقول فانون (3) مى‏خواستند با تسخيسر فرهنگى زن، سلطه خويش را بر اين جامعه‏ها دائمى كنند. و گرنه مقايسه منزلتها و حقوق زنان در غرب با جامعه‏هاى اسلامى و غيراسلامى، هر اندازه هم بى انصافانه انجام بگيرد، نمى‏تواند به اين تصديق نيانجامد كه منزلتها و حقوق زنان در غرب، بمراتب بيشتر اند.

      با اينهمه، غرب خود با بحران فرهنگى  روبرو است. معناى بحران آنستكه راه حل پيشين نيازمند تكميل و يا تغيير است. بدينقرار ليبراليسم جنسى، از آنجا كه بقول سوروكين بر ماديت بنا مى‏گيرد، در جريان شدت و شتاب گرفتن نابرابريها و تمركز و تكاثر سرمايه و قدرت، زنان را پيش پاى قدرت، قربانى مى‏كند. يكى از علائم شدت گرفتن بحران، بر هم افزوده‏ترى‏شدن حجابهاى درونى و سانسورهاى جنسى است:

 1- وضع حلال و حرام، ديگر بطور كامل در دست كليسا نيست. نظام ارزشى - حقوقى  دوگانه از بين نرفته بلكه چندگانه شده است. زيرا مقامهاى واضع قانون و قاعده و عرف و سنت و مد، براى سكس و تنظيم روابط جنسى متعددتر و زمان اعتبار اين قانون و... كوتاه‏تر شده است: كليسا همچنان به صدور فتوا ادامه مى‏دهد و آندسته از مسيحيان كه به باور دينى خود مى‏شمارند و به تناسب اوضاع و احوال و تغيير اكثريت، قانونى را تغيير مى‏دهند و يا جديداً وضع مى‏كنند. دولتها، براى قوانين موضوعه، آئين نامه‏هاى اجرايى وضع مى‏كنند و بدآنها قوانين را باجرا در مى‏گذارند. اغلب ميان قانون و فتواى كليسا، تعارض وجود دارد. و اين تعارض، تنها تعارض نيست: مقامات هنر، از راه سينما و تاليفهاى  ادبى، ممنوعهاى جنسى را مجاز و يا در آنها تغيير مى‏دهند. گاه قدرت اجبار مقرراتى كه اين مقامها وضع يا لغو مى‏كنند، از قانون و فتوا بمراتب بيشتر است. گذشته از اينها، قشرهاى اجتماعى، براى تعيين مرزهاى جدايى و تشخص خود از ديگر قشرها و نيز احزاب و... و روانپزشكان و...، دست اندركار ايجاد و لغو قرار و قاعده‏هايى كه در روابط جنسى بايد رعايت شوند، هستند. نتيجه آن شده كه نظام ارزشى - حقوقى، در آنچه به سكس راجع مى‏شود، چندگانه و پر از تعارض است.

 2- بمحض اينكه يك «مد جنسى»، اثر خود را از دست مى‏دهد، ناگزير بايد مد جديدى ابداع گشته و رواج بيابد. در نتيجه، بنا بر طبع متلون و متلون ساز قدرت، نوع منع‏ها و حدودشان زود بزود، تغيير مى‏كنند: آنچه ديروز براى «سكسى»تر شدن واجب مى‏نمود، امروز ممكن است حرام گردد. دايره مجازها نيز ممكن است كوچكتر يا بزرگتر بشود. تغيير در پوشش، از ماكسى به مينى و از آن دو به «كلاسيك» و از اين به «مدرن»، تنها تغييرهايى نيستند كه در تركيب عريان و پوشيده بدن، زودبزود، داده مى‏شوند. ابداع و عرضه فنون دلبرى، پيش از هر زمان، موضوع تخصص گشته‏اند. در فنون افزايش جاذبه جنسى و بالابردن توان تحريك، يك اصل ثابت رعايت مى‏شود و آن ضرورت مجاز و ممنوع‏ها و تغيير پذيرى آنها است. در حقيقت تجربه كردن انواع تركيبهاى پوشيده و عريان، براى بحداكثر رساندن جاذبه و توان تحريك جنسى است. اين جاذبه و توان افزايى، تغيير فنون و حجابهاى درونى را ايجاب و نيز سانسورهاى جنسى را ضرور مى‏كند.

 3- كيفيت سانسورهاى جنسى، با گذشته، تفاوت اساسى كرده است: در اين زمان، چون ازدواج، ديگر مانع قوى در راه كامجويى از ديگرى نيست و «روابط جنسى آزاد» رواج روزافزون مى‏گيرد و اين رابطه بر رقابت بنا مى‏گيرد و حال را خوش مى‏دارد، حفظ موقعيت، نيازمند مبارزه سكسى و غيرسكسى شبانه روزى است. پيروزى در اين مبارزه، بحفظ و افزايش قدرت جنسى و غير آن ممكن مى‏شود. از اين رو استفاده از ابزار سانسور، زمان به زمان بيشتر مى‏شود. زن «اين موجود ناشناخته»، ناشناخته‏تر مى‏گردد. بهمان نسبت كه بقصد تحريك و بدام انداختن، عريان مى‏كند و نشان مى‏دهد، درون را بيشتر مى‏پوشاند. كار به آنجا كشيده است كه بحران افزايش كاربرد قهر در روابط جنسى و «مكانيكى» شدن اين روابط، شدتى روزافزون مى‏گيرد و تن و روان را مى‏فرسايد. گمان ميرفت با پندار زدايى، در مسئله عشق، هوس آتشى فروزان و جاودانى مى‏گردد. اين گمان بود كه خام از آب درآمد. چرا كه بقول اليزابت بادنتر(3)، اينك جامعه‏هاى غرب، با مشكل سرد شدن آتش هوس جنسى، روبر شده‏اند. نابسامانى اجتماعى بزرگتر اينكه، آتش هوس به آتش قهر تبديل مى‏شود و پويايى اين آتش، خطرها را متنوع‏تر و هر دم بزرگتر مى‏گرداند.

 4- مهار كردن و به اطاعت درآوردن، كه ضرورت روابط قدرت‏اند، و نابرابرى مضاعف و روزافزون كه زن قربانى آنست و او را به «سكس دوم» و دون انسان بدل مى‏كند، زن را به جستجوى انواع روشهاى مقاومت و امتيازجويى و تفوق‏طلبى، راه مى‏برند. در نتيجه زن به حجاب درونى ديگرى نياز پيدا كرده است كه از آن به «مكانيسم جبران» تعبير مى‏كنند: زن، در تضاد با مرد، ناگزير از توسل به مجموعه اعمالى مى‏شود كه ضعف موقعيتهايش را جبران كنند. بوقت بحث از نابرابرى مضاعف ملاحظه شد كه در اين مقابله جويى، قربانى اول هنوز زن است.

      بدينقرار، راهى ديگر بايد. درباره اين راه ديگر، اليزالبت بادنتر، سر بحثى گشوده است. در دو بحث بعدى، نخست حجاب در قرآن و سپس راه حل پيشنهادى بادنتر با تجربه چهارم يعنى آزادى كامل جنسى در زناشويى و امساك جنسى در بيرون آن، توام با آزادى عمل رابطه مغز با مغز، در درون و بيرون زناشويى، مقايسه و موضوع ارزيابى، قرار مى‏گيرند.

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- ص 273 (New York:  Mac Millan & Co Free Press)  Social StructureGeorge Peter Murdock, به نقل از فاطمه مرنيسى در سكس، ايدئولوژى، اسلام‏

 2- فانون در جامعه‏شناسى يك انقلاب، شكست استعمار فرانسه را در تسخير فرهنگى زن الجزايرى، توصيف و تحليل مى‏كند. در عين حال توضيح مى‏دهد كه چگونه، وقتى انقلاب ايجاب كرد، اين زن حجاب از سر برگرفت.

 3- بخش سوم كتاب L, un est L, autre كه موضوع بحث قرار خواهيم داد.

 

 

 

 

حجاب اسلامى‏

 

 

      تا پيش از عصر استعمار و كوشش استعمارگران در تسخير فرهنگى جامعه‏هاى مسلمان زير سلطه، مسئله‏اى بنام مسئله حجاب، با محتوى و شكل كنونى، وجود نداشت. استعمار فرهنگى كه فرهنگ ما ايرانيان نيز، از زخم عفونت زاى آن رنج مى‏برد، اين مسئله را ساخت و پرداخت. اما اگر استعمار موفق شد اين مسئله را به يكى از مهمترين مسائل جامعه‏هاى ما، بدل سازد، بخاطر آن بود كه زن در جامعه‏هاى ما، دون انسان شده بود. حجاب مظهر تسليم كامل زن به زور و نمايندگان و كارگزاران و... و فرهنگ قدرت بود و هست. راست بخواهى ضريب همبستگى روند انحطاط جامعه‏هاى مسلمان با روند انحطاط منزلت زن، صد در صد است. پس تمام تقصير را به گردن استعمار نياندازيم. بپذيريم كه بنا بر قاعده، عمل شيطان دنباله عمل انسان است. اين تحول از آزادى به استبداد خودكامه در جامعه‏هاى مسلمان بود كه اسباب استقلال و آزادگى زن را به اسباب وابستگى او به قدرت و بردگى اش، بدل گرداند. پيش از آنكه جامعه‏هاى ما بزير سلطه قدرتهاى نوخاسته روند، زن به بردگى قدرت درآمده بود. هنوز وقتى جامعه‏هاى مسلمان براى تحصيل استقلال، جنبش رهايى بخش براه مى‏انداختند، نه تنها درس محمد (ص) كه رشد جامعه با رشد زن شروع مى‏شود و بنا براين آزادى و استقلال، از آزادى و استقلال زن شروع مى‏شود را از ياد مى‏بردند، بلكه در پى اين گمان كه استعمار مردان را از سالارى محروم كرده، بنام اسلام، مردمسالارى خشنى را برقرار مى‏كردند و مى‏كوشيدند بندهاى بردگى و وابستگى زن را هركدام پاره شده، از نو گره زنند و محكم كنند. ندانستند فريب شيطان قدرت مدارى را خورده‏اند و بدست خود و با واپس بردن زن، جامعه هاى مسلمان را واپس مى‏برند و استعمار كهنه را در شكل استعمار نو، تجديد مى‏كنند. از بداقبالى، قدرتهاى استبدادى، به اين يا آن صورت، از خودبيگانگى دينى را مايه كار قرار مى‏دادند و قرار مى‏دهند: رژيم پهلوى «تجددخواه» بود و بنام مبارزه با «خرافات دينى»، بزور تو سرى، روسرى برمى داشت و رژيم خمينى، بنام دشمنى با غربزدگى و «پياده كردن اسلام»، بزور توسرى، روسرى مى‏گذارد!! هر دو استبداد، از خودبيگانگى فرهنگى زنان را دوجانبه كرده ند و آنها را ميان فرهنگ خودى اما عقيم گشته، و فرهنگ بيگانه اما يگانه نگشته، سرگردان ساخته‏اند، تجربه محمد (ص)، تجربه انقلاب فرهنگى بقصد رهايى از فرهنگ زور بود و فراموش شده بود. بيان پاريس كه از زبان آقاى خمينى اظهار شد نويد مى‏داد كه در پى انقلاب، آن تجربه از نو بعمل درآيد و با فراهم آوردن اسباب رشد زنان در آزادى، رشد جامعه را در آزادى و استقلال، ممكن گرداند. اما استبداد فراگير، بجاى آن، تجربه‏هاى قديم و جديد كليسا و فاشيسم را پى گرفت...

 

 

 چه بود و چه شد؟:

 

      حجاب كه بدينسان يكى از مهمترين مسائل زمان ما، در جامعه‏اى ما، بخصوص در جامعه ايرانى شده است، به يك آيه قرآن مستند است. پيش از رفتن به سراغ اين آيه و در مقام پيرايه زدايى، به توضيح يك امر واقع مستمر و جهان شمول، مى‏پردازم:

      از گذشته‏هاى دور تا امروز، چه در دوره‏ايكه زن در شمار اموال بود و چه بعد، در تمامى جامعه‏ها، قدرت، زن و سكس را يكى و از آن خود مى‏شمرد. رفتار قدرت، همانست كه به گفته قرآن قابيل داشت. از اينرو، از شرق دور تا غرب دور، انواع شيوه‏ها براى دور كردن زنان، بويژه زنان زيبا، از چشم رس و دست رس قدرتمندان و كارگزاران آنان، يافته شده و مى‏شوند، بكار برده شده  و مى‏شوند. نبايد گمان كرد كه در غرب امروز، ديگر نيازى به اين شيوه‏ها نيست. هنوز و بيشتر در غرب، باندهاى بزرگ، دختران نو رسيده و زيبا را مى‏ربايند و در 5 قاره مى‏فروشند. گردانندگان «صنعت فحشا» و ماوراء مليهاى توليد و توزيع مواد مخدر و گروههاى توليد كننده انواع فراورده هاى سكسى (از فيلم و آلبوم و كتاب و مجله و...) و نيز آنها كه قدرتهاى سياسى و اقتصادى را در دست دارند، شكارچيان زنانند. داستانهايى از نوع داستان «خودكشى» مارلين مونرو، هنوز از زبانها نيافتاده، داستانى ديگر، ورد زبانها مى‏شود...

      اما اين روشها، اثر نبخشيده و نمى‏بخشد. زيرا فريفتارى فرهنگى مانع از توجه به اين واقعيت شده است كه اساس تمامى اين روشها، بر اصالت زور است. و چون باور عمومى بر اينستكه زن زور ندارد و به دفاع از خود توانا نيست، روشها دفاعى هستند. زن بايد خود را در پوشش و پشت ديوارهاى بلند، مخفى كند و مرد بايد نگهبانى كند كه پرده حجاب زن را زورمندى ندرد و دزد ناموسى به درون «چهار ديوارى»، در نيايد. معيار زنى، ناتوانى در دفاع از خويش است و معيار مردى، توانايى دفاع از زن! هنوز، در جامعه‏هاى غربى، زن عاشق مردى مى‏شود كه از او دفاع كند. يكى و شايد مهمترين مبنا از مبانى هنر و ادب، بناگذاردن عشق بر قدرت پرستى زن است. از اينرو، زنان به شكارى مانند شده‏اند كه مردان بخاطر از يكديگر ربودنشان، باهم گلاويز مى‏شوند. و بنوبه خود، شكار زنان مى‏شوند!

      و طرحى نو، طرح تمدنى نويى، بايد: در اين طرح، اصلى ديگر بايد جاى اصل زو ر را بگيرد و حقى مقبول عموم گردد: آن اصل، اصل موازنه عدمى و اين حق، استقلال عمل زن است. زن نه تنها حق دارد بلكه اساس آزاديش، در توانايى دفاع از آزادى و شخصيت خويش است. مرد بايد از حق دفاع كند. زنى را با ناتوايى مطلق يكى فرض كردن و آن را دليل عمل دفاعى قرار دادن، نه دفاع و نه مردانگى است. تجاوز به حق، تحقير زن و خودپسندى است. زن با رهايى از باور به اصالت زور، بايد، از كودكى، روشهاى دفاع در برابر زورگو را بياموزد. بياموزد كه در محدوده حاكميت زور، نمى‏توان عشق را يافت. بايد از آن بيرون رفت تا عشق را جست. زن با بيرون رفتن از اين محدوده، پيشگام اجراى طرح تمدنى نوى مى‏شود. طرحى كه پيامبر بزرگ به تجربه درآورده بود. حجاب اسلامى همين راه بستن بر زور است و بر زن و مرد، هر دو، مقرر است.

 

 زن در استقلال، توانايى مى‏يابد:

 

      آن اصل كه به ضدش برگردانده‏اند، آن اصل كه هربار قرآن نقش زن را بدان متكى كرده، اينستكه زن، هرگز، نبايد به زور گردن بگذارد. تمامى اسباب اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و سياسى، بايد در اختيار او قرار گيرند تا از قدرت زدگى رها گردد و به استقلال، از خود و جامعه خود، در برابر طبع چيرگى  و تجاوزگر قدرت، دفاع كند. بدينخاطر است كه:

 - از نظر اقتصادى، و جوب نفقه بر شوهر، حق الارث بدون وضع تكليف مالى بر او، مرگ شوهر و... اسباب استقلال مالى زن را فراهم مى‏كند.

 - از نظر اجتماعى، منع بهره بردارى جنسى از زن، بر شوهر و هر كس ديگر، تفويض مهمترين وسيله حقوقى به زن كه اختيار ازدواج باشد، به او امكان مى‏دهد به استقلال، درباره آينده خود و شرايط آن تصميم بگيرد. گرچه اين موضوع را در جاى خود موضوع بحث قرار خواهم داد، در اينجا، مناسبت يادآور مى‏شوم بسيارند كسان كه مى‏گويند چرا اسلام حق طلاق را به مرد داده ا ست و فراموش مى‏كند كه بخلاف ديگر اديان و نظامهاى حقوقى (1) كه در آنها، ايجاب با كليسا يا دولت است، در اسلام، با زن است.

 

 - از نظر فرهنگى، مبارزه با زورمدارى، باطل كردن اين پندار كه زن و سكس هوهويه هستند، شناختن حق زن به باورمندى، فريضه كردن تحصيل علم بر زن و مرد و تأكيد بيشتر به تعليم و تربيت زن، شرايط اصلى رشد فكرى و استقلال واقعى زن را پديد مى‏آورد.

 - از نظر سياسى، رها كردن زن از ضابطه و الزامهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و بدانها، رها كردن زن از ايفاى نقش رابط در روابط شخصى قدرت (2)، كوشش در حذف نقش سكس در روابط اجتماعى قدرت، زن را از بردگى، از تعلق به قدرت، آسوده است.

      با توضيح درباره آن امر واقع و فهرتس كردن اين اسباب، وقت آنست كه به آيه قرآنى بپردازيم. در اين آيه، اصل راهنما، تسليم ناپذيرى به زور و بنا بر تفويض حق دفاع از زن، در درجه اول، بخود زن است:

 

 

 جلباب چه بود و چه شد:

 

      زنان مسلمان، از سوى منافقان، آنها كه در دل مرض دارند، خبر هجوم دشمن و سوء شهرت سازان، اذيت و آزار مى‏شدند (3). بنا بر مردسالارى، انواع روشها در دفاع از زنان، پيشنهاد مى‏شدند. سرانجام، روش را اين دو آيه معين كردند (4):

 

      «اى پيامبر، به همسران و دختران خود و زنان مسلمان بگو جلباب پوشند. تا بدين پوشش شناخته گردند و آزار نشوند. و خدا آمرزنده مهربان است* و اگر منافقان و آنها كه در دلهاشان مرض است و خبر هجوم دشمن و سوء شهرت سازمان، از رويه زشت خويش دست نشستند، تو را به تنبيه سخت آنان مى‏گماريم، از آن پس، اندك زمانى بيش در جوار تو، زندگى نكنند.»

 

      بدينقرار، جلباب براى آن نيست كه زن از لحاظ كمى و بيشى جاذبه جنسى يا پيروى و جوانى زشتى و زيبايى، شناخته نگردد، براى نا شناخته شدن نيست، براى شناخته شدن است. چرا و به چه شناخته شود؟ در پاسخ اين پرسش، اول بايدمان ديد جلباب چگونه پوششى است؟ با حجاب يكى بوده است يا نه؟

 جلباب در زمان نزول آيه، به چه نوع پوششى گفته مى‏شود؟ لسان‏العرب اثر ابن منظور (5)، به پرسش ما، اينطور پاسخ مى‏دهد:

 

      «جلباب پيراهن، جلباب لباسى گشادتر از خمار و جداى از رداست. زنان بدان سرو سينه را مى‏پوشانند. باز نگفته‏اند لباس گشادى است كه...»

     

      ابن منظور، ذيل اين تعريف، توضيح داده است كه پوشش مورد نظر قرآن، همان خمار است و خمار روسرى را گويند.

      حال كه دانسته شد، در آن عصر، چه نوع پوششى را جلباب مى‏گفته‏اند، ببينيم مراد قرآن، از شناخته شدن، شناخته شدن به چيست؟ پاسخ‏ها، همه يكى هستند. پاسخهاى سه تفسيرى كه در دسترسم هستند را مى‏آورم:

 - فخرالدين رازى، در تفسير خود، مقصود را شناخته شدن از لحاظ حريت و بردگى مى‏داند (6).

 - قرطبى در تفسير خود، منظور آيه را شناخته شدن زنان آزاد از زنان برده مى‏داند. مى‏نويسد: آن سه دسته (يا يك دسته با سه چهره)، هر زنى را كه جلباب نداشت، برده فرض مى‏كردند و به آزار او مى‏پرداختند. از آن پس، جلباب علامت زن آزاد بود تا آنجا كه عمر، زن برده جلباب پوشيده ايرا، تازيانه زد كه چرا لباس ويژه زنان حر را در بر كرده است  و او را به ترك جلباب واداشت (7).

 - ابن كثير در تفسير خود، مراد از شناخته شدن را، شناخته شدن به حر بودن و بنده نبودن مى‏داند. زيرا فاسقان مدينه، شب هنگام، بر زنانى كه از خانه بيرون آمدند، سر راه مى‏گرفتند. وقتى زنى جلباب داشت، مى‏گفتند با او كار نداشته باشيم، آزاد است. اما اگر خمار داشت، بقصد تعرض، در ميانش مى‏گرفتند كه برده است! و از آنجا كه زنان مسلمان، جلباب نمى‏پوشيدند، آزار مى‏شدند (8).

 - در قرآنى كه صادق نوبرى ترجمه كرده، اينطور آمده است:

 

      «در اول اسلام، زنان از كنيز و آزاد، يك قسم لباس پوشيده روى سر، سرپوش كوچك، (خمار)، انداخته و به سراسر اين بدن، يك پارچه لباس مى‏گردانيدند» (9)

 

      و اكنون كه پاسخها بدست آمدند، دو موضوع مهم ديگر را روشن كنيم:

 

 جلباب وسيله دفاع زن در برابر بيگانه است:

 

      آيه به صراحت، سه دسته (يا يك دسته با سه چهره) مخالف و دشمن را معرفى مى‏كند. بدينسان جلباب تدبيرى سياسى و براى آن بوده كه زنان، از سوى بيگانگان از دين و دشمنان، آزاد بينند. وسيله دفاع از آزادى و شخصيت آنان بوده، نه وسيله تضعيف و تحقير. وسيله دفاع از حريت بود، نه وسيله ابدى كردن بردگى زن. اين روش، از آن زمان  تا زمان ما، در بيشمار تجاوزهاى سلطه جويان، با موفقيت بكار رفته است. در عصر ما، زن مسلمان، با اين روش، تلاش قدرتهاى استعمارى غرب را در تسخير فرهنگى جامعه‏هاى ما، ناكام كرد. فانون، شايد نمى‏دانست روشى كه زنان مسلمان الجزايرى بكار مى‏برند، روشى است كه قرآن آموخته و حاصل تجربه موفق قرون است. اما در مطالعه خود، پيروزى اين روش را بخوبى شرح كرده است. و اگر قياس، درست شمرده شود، از آن راه آن و در همصدايى با آزاده مردى چون چارلى چاپلين (در پند به دخترش)، گفته شود رسم آزادگى اينست كه زن، بخاطر خوش آيند پولمند و زورمند، ناخن انگشت شست پا را هم نشان ندهد. بطور مسلم نمى‏توان نداشتن حجاب را وسيله توسرى زدن به زن قرار داد. از آن روز كه وسيله حريت، مظهر توانايى و وابستگى همه جانبه زن گشت و «حجاب ضعيفگان» شد، ملتهاى مسلمان، راه و رسم آزادى و عزت را فراموش كردند و به حقارت و ذلت خو كردند. از ياد بردند كه رشد جامعه اسلامى و جهانگير شدن اسلام، به رشد زنان  در حريت و استقلال، ممكن گرديد. آن رمز حريت را به شعار خوارى و زبونى زن بدل كردند تا امروز كه زن را يكسره بازيچه كرده‏اند: يك روز بزور حجاب از سرش برمى دارند و روز ديگر آن را اجبارى مى‏كنند. به نشان آنكه جامعه‏هاى ما، در جريان رشد از رشد ماندگى، شتاب گرفته‏اند!

 

 

 جلباب، حجاب نيست:

 

      بسيارند كسان، از اهل تفسير و فقه، كه جلباب را حجابى مى‏شمارند كه زن را بايد از سرتاپا، بپوشاند. اما هم به دليل معناى لغت، هم به دليل وسيله تميز حر از برده شدنش: هم بدليل وسيله دفاعى زن در برابر بيگانه متجاوز گرديدنش و مهمتر از اينها همه، به دليل درك و چگونگى عمل زنان مسلمان، جلباب حجاب نبوده است. از نمونه‏هاى بسيار، به مناسبت اهميت دينى و تاريخيش، از داستان تنها ماندن عايشه در بيابان، لحظه رخ در رخ شدن او را با صفوان، جوان عرب، از السيره النبويه ابن هشام، مى‏آوريم:

 

      «عايشه گفت: جلباب در بر كرده بودم كه صفوان بن العمعطل السلمى، سواد مرا ديد و بسويم آمد. حجاب نزده بودم كه مرا ديد و شناخت و گفت: انالله و  انااليه راجعون، همسر پيامبر خدا!...»

 

      بدينقرار، جلباب، حجابى نبود كه بدان زن شناخته نگردد. عايشه كه خود در زمره زنانى بود كه به «زدن حجاب»، تمايل داشتند (11)، صفوان را و صفوان او را شناختند. يعنى پيش از آن نيز يكديگر را مى‏ديده‏اند. از اينرو، وقتى سوء شهرت سازان به عايشه بهتان بستند، كسى خرده نگرفت كه چرا حجاب نزده بود؟ كه چرا صفوان او را و او صفوان را شناخته‏اند؟ زمينه و دليل بهتان را در شهادت شرح كرده‏ام. دى اينجا با اشاره بدانها، يادآور مى‏شوم كه قرآن، در پاك شناختن عايشه، به زدن و نزدن حجاب و به داشتن و نداشتن حجاب (هرچند به گفته عايشه در برداشته)، استناد نمى‏كند. به باورمند شناختن زن استناد و استدلال مى‏كند. به جامعه خاطرنشان مى‏كند كه اگر به اين بهتان بها مى‏دهد، بدينخاطر است كه زن را موجودى باورمند نمى‏شناسد و اين حق بزرگ را از او سلب كرده است. اينستكه در عصر ما، در پى تحقيقات محققان، كسانى نظير مطهرى و مودودى، در حدود حجاب قائل به تخفيف شدند و «وجه و كفين» را، همواره يا در مواقع ضرور، استثناء كردن (12).

      اما از قرار، حجاب را عمر برقرار كرد (13). پيش از آن، بقول پلوتارك، در ايران، زنان، حتى در خانه نيز، بايد حجاب مى‏داشتند (14). در جامعه اسلامى، بسيار زنان سرشناس بوده‏اند كه حجاب نمى‏زده‏اند. كسى نيز عمل آنها را بى عفتى و بدتر از آن، فحشاء نمى‏دانسته و هيچگونه مجازاتى براى «بدحجابى» و «بى حجابى»، مقرر نبوده است. دو نمونه را كه از لحاظ دو تمايل بزرگ اسلامى اهميت و گويايى دارند، به نقل از الاغانى، مى‏آورم (15).

 - از نواده‏هاى على، سكينه، در همان قرن اول هجرى، حجاب نمى‏پوشيد. در مجالس، با مردان، به گفت و شنود مى‏نشست. در ازدواج، شرطها مى‏كرد. از جمله، حق گفتگو با مردان! او بود كه قرنها زودتر از زنان اروپايى، مجالس ادبى، هنرى و نيز علمى تشكيل مى‏داد. به زيبايى و هوش و شوخ طبعى، شهره بود. آرايش مويى را ابداع و «مد» كرد كه حتى مردها نيز از آن پيروى كردند. تا آنجا كه خليفه اموى، عمربن عبدالعزيز، كار آنگونه مردان را افراط شمرد و آنان را سر تراشيد و شلاق زد.

 - عايشه بنت طلحه كه از طرف مادر از نواده‏هاى ابوبكر بود، نيز از پوشيدن حجاب امتناع مى‏ورزيد و منعى براى نشان دادن زيبايى نمى‏ديد! حتى مى‏گفت:

      «خداوند توانا، مرا به زيبايى، از ديگران ممتاز كرده است. مى‏خواهم اشخاص اين زيبايى را ببينند و به برترى من اعتراف كنند».

 

      و اين موارد، بهيچرو استثناء نبوده‏اند: جرجى زيدان، در تاريخ تمدن اسلامش، تحول حجاب را در تاريخ، شرح مى‏كند: «حجاب»، بتدريج معناى اول خود را از دست داد و وسيله مادونى زن نسبت به مرد، و در ميان زنان، وسيله تشخص‏طلبى، طبقاتى، گشت (16). در قرن نهم، زنان كشورهاى مسلمان، دست به انقلابى زدند: ميليونها زنان طبقات زحمتكش از حجاب سرباز زدند (17). سفرنامه هايى از نوع سفرنامه‏هاى ناصرخسرو و ابن بطوطه و شاردن، و اينها همه بكنار، ملاحظه پوشش زنان روستايى و ايلى، كافيست براى اينكه بدانيم «حجاب» پديده‏اى شهرى است و مسئله شدنش سلاسى و دست آويز استبدادهاى ديروز و امروز است. وگرنه:

 

  «با رعايت موازين، در پوشش آزاد است»:

 

      «زنان در انتخاب فعاليت و سرنوشت و همچنين پوشش خود، با رعايت موازين، آزادند».

 

      حقيقتى را مى‏گفت كه در بالا شرح شد. اگر نه، با وجود نص، محلى براى اجتهاد نبود. اگر سخن او خلاف نص قرآن بود، از باب وجوب اظهار حق، يكى از علماى ايران، يا نه، يكى از هزاران علماى اسلام، صدا به انتقاد و اعتراض بلند مى‏كرد. حتى يك زمزمه مخالف نيز، شنيده نشد!

      سخن آنروز او، حق و عين رهنمود قرآنى بود. اما عمل امروز او كه ضد سخن ديروز او است، ضد اسلام و محض استقرار استبداد فراگير است. اين استبداد فراگير است كه از آن جلباب، اين «حجاب» را ساخته و مى‏سازد. به شرحى كه گذشت، جلباب براى ايستادگى در برابر زور بود، بزور چماق بر سر زن كردن حجاب و اردوگاه بد حجابان و بى حجابان تشكيل دادن، نه غيراسلامى كه ضداسلامى است.

      با اينهمه، آزادى و استقلال زن، ايجاب مى‏كند كه او با سكس، اين همانى نجويد. به اين مهم، در جاى خود مى‏پردازم.

 

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- در مسيحيت، ايجاب با كليسا است. قبول اول با مرد و بعد با زن است. در پى انقلاب فرانسه، به تدريج، ازدواج غير كليسايى نيز، ممكن گشت. در اين نوع ازدواج، نماينده دولت يا شهردار، جانشين كليسا شد و با آنكه بنا بر قوانين جديد - براى مثال قانون مدنى فرانسه - ازدواج به رضايت مرد و زن واقع مى‏شود، شهردار نخست از مرد بله مى‏گيرد و سپس از زن. نگاه كنيد به فصل سوم قانون مدنى فرانسه (صص 88-83) باب ازدواج   .civilCoceدر اسلام، ايجاب با زن و قبول با مرد است. ايجاب در اختيار نه روحانيت و نه دولت است. در مبحث حقوق زن، به اين مهم باز مى‏پردازم.

 2- براى اينكه خانواده‏ها، از روابط شخصى قدرت، تارعنكبوتى اجتماعى پيديد نياورند و بدان، حاكميت بر دوام را از آن خود نسازند و جامعه را عقيم نگردانند، قرآن زناشويى را از تمامى قيود و ضوابط و الزامات سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، رها ساخته است. و بخلاف نظرى  كه تاريخ سازان و فقيهان پيرو اسكولاستيك، نشر داده‏اند و مى‏دهند، ازدواجهاى پيامبر، بخاطر تحصيل و استقرار و گسترش قدرت نبوده‏اند. وگرنه وقتى زنان پيامبر، برسم زنان رؤسا، خواستند نقش گره گاههاى روابط قدرت را بازى كنند، قرآن از آنان نمى‏خواست ميان ترك تعلق خاطر به قدرت مدارى و عمل به لوازم آن با طلاق يكى را انتخاب كنند. نگاه كنيد به قرآن سوره احزاب آيه‏هاى 28 تا 34.

 3- با آنكه درباره شأن نزول آيه، اتفاق نظر وجود دارد، در جريان تاريخ، اين روش سياسى و علت موجه آن، بفراموشى سپرده مى‏شوند. بخصوص آيه دوم كه به علت ايجاد اين روش راجع است، بكلى از «آيه حجاب» جدا مى‏شود و رابطه خود را با آن گم مى‏كند!! نتيجه آن مى‏شود كه جامعه‏هاى‏

 اسلامى فراموش مى‏كنند علت رشد سريعشان در آغاز، رشد زنان در استقلال بود. بهررو، هر چهار تفسيرى كه به آنها مراجعه كرده‏ام، درباره شأن نزول آيه، انفاق نظر دارند. و آيه دوم شأن نزول را بيان مى‏كند.

 4- قرآن، سوره احزاب، آيه 59 و 60

 5- لسان العرب از ابن منظور جمال الدين محمد بن مكرم الانصارى (711-63 ه. ق) چاپ مصر

 6- تفسير كبير از محمد رازى فخرالدين بن العلامه ضياءالدين عمر، جزؤ 25، ص 231، به عربى، چاپ مصر.

 7- تفسير قرطبى از ابى عبدالله محمدبن احمد الانصارى القرطبى، ص ص 5325 و 5326، بعربى، چاپ مصر.

 8- تفسير ابن كثير، از ابى الفداء اسماعيل بن كثير القرشى الدمشقى متوفى بسال 774، ه. ق، حزء پنجم ص ص 517-511، بعربى، چاپ مصر

 9- قرآن براى همه، ترجمه حاج عبدالمجيد صادق نوبرى ج 2، ص 418

 10- سيره النبويه از ابن هشام، ج 2، ص 298، به عربى، چاپ مصر

 11- حجاب از ابوالاعلى المودوى، چاپ بيروت، ص 298

 12- نام هر دو كتاب حجاب است. كتاب نوشته مطهرى به فارسى و چاپ تهران است و كتاب نوشته ابوالاعلى المودودى، به عربى و چاپ بيروت است. آراء هر دو بيكديگر بسيار نزديك و گاه يكى هستند.

 13- ص 50  Abdelwahab Bouhiba, La sexualite en Islamبه نقل از بخارى‏

 14- به نقل حسن پير در ايران باستان ص 914

 15- كتاب الاغانى از ابوالفرج اصفهانى است كه به عربى در 20 جلد چاپ شده است. دو نمونه را به نقل كتاب - ماهنامه‏اى كه ژون آفريك در ژانويه 1984ف درباره «عشق در كشورهاى مسلمان»، به زبان فرانسه، منتشر كرده است (صص 52-49) آورده‏ايم.

 16-  Histoire de la civilisation به نقل از كتاب ماهنامه ژون آفريك، ص 52

 17- ص 73 على مظاهرى، زندگى روزانه مسلمانان در قرون وسطى، ترجمه از فرانسه‏

 18- اين رأى را آقاى خمينى چند نوبت اظهار كرده است. از جمله در «پيام به ملت در شبى كه فردايش مراجعه به آراء عمومى براى تعيين نظام سياسى كشور انجام گرفت. يعنى در 11 فروردين 1358. پيش از آن، در مصاحبه با روزنامه گاردين، 10 آبانماه

 

 

 

 

راه حل چهارم: عشق در معناى همگرايى در علاقه و عقيده

 

 

      در بحث از راه حل چهارم، نخست به سراغ فصل دوم از بخش سوم كتاب «يكى ديگرى است»، اليزابت بادنتر، مى‏روم و خلاصه آن را مى‏آورم:

 

 گذار از تضاد به توحيد:

 

      پى بردن به شباهت زن با مرد، از نظر جنسى، اثرهاى مهمى بر ميل‏هاى ما مى‏گذارد. ديالكتيك تضاد، ديگر مايه و پايه خود را از دست مى‏دهد. زيرا غرابت، مخالفت و مبارزه جويى، از ميان بر مى‏خيزد.... تدبير و اصلى كه اينك راهنماى زناشويى مى‏شود، «همه يا هيچ» است. زنان و مردان به اميد تحقق بخشيدن به وحدت كامل، بجاى تن دادن به سازش در ازدواجى ديرپا، بهتر آن مى‏بينند كه آزمايشها را، فراوان تكرار كنند. ايجابات (اجتماعى، اقتصادى، مذهبى) كه در گذشته، قوام و دوام زناشويى بدانها بود، اغلب  از بين رفته‏اند. اينك تنها قلب است كه بر زندگى مشترك زن و مرد، حكمروا است. بخلاف عصر كلاسين كه وجدانى سخت گير نسبت به عشق داشت و نمى‏پذيرفت كه زناشويى، بر اين پايه كه سستش مى‏انگاشت، بنا شود، عصر ما تقدم مطلق را به دلخواه كه غير عقلانى‏ترين و بى ثبات‏ترين ميلها است، مى‏دهد. در همسرى، مثل ديگر امور، دست آخر اين «دلخواه» و «حالات عصبى» هستند كه بر سرنشوت ما، حكومت مى‏كنند: دوست داريم. تحول مى‏كنيم. ديگر دوست نداريم. دوباره از نو...

      توالى خواستنها و نخواستنهاى دل، ديگر علامت بى وزنى عشقهاى ما نيست. نشانه آنستكه در جستجوى كامل كردن وحدت هستيم. اين وصل‏ها و فصلها، ضرورت تجربه‏اند. وحدتى كه در پى آنيم، بسيار پرتوقع‏تر از وحدتى است كه گذشتگان بدنبالش بودند. بدينخاطر است كه در تحقق بخشيدن بدان، اينهمه رنج وصلها و جداييها، بخود هموار مى‏كنيم. كيفيت و ژرفايى و شدت پيوند، بر ديگر ايجابات، تقدم جسته‏اند. از اينرو، بى تفاوتى، نقصانها و يا برخوردها، وحدت را از ميان مى‏برند و همسرى را در سراشيب جدايى، مى‏اندازند. وقتى يگانگى نيست، در همسرى، به دوگانگى چرا بايد زيست؟ از اينرو، وقتى دلها ديگر با يكديگر سخن نمى‏گويند و سكوت در ميان مى‏آيد، همسرى بسبب از دست دادن علت وجودى خود، منحل مى‏گردد. ديگر هيچ بخشوده نمى‏شود كه بيگانگى، به اندرون درآيد و ميان دو همسر، حايل گردد... بدينسان، ما بايد از اين پس سه مشكل زمانه برآييم.

 1- دمساز كردن عشق بخود با عشق به ديگرى 2- ايجاد توافق ميان ميل به آزادى و وحدت همه جانبه و خلل‏ناپذير با ديگرى و 3- انطباق دوئيت (وجود مردى در زن و زنى در مرد) خود را دوئيت همسر كه هماهنگ سازى دائمى تحولهاى متقابل دو همسر را ضرور مى‏گرداند.

     پنجه در پنجه اين سه مشكل افكندن، كارى بيش از هر زمان ديگر، پرخطر است. زيرا نياز به عشق، بيش از هميشه است.

 

 

 تقدم فرد بر زوج:

 

      در گذشته، زوج واحد بنيادى جامعه را تشكيل مى‏داد. اين واحد، از دو نيمه تشكيل مى‏شد كه هر يك در دل جز اين نداشت كه «سهم» خود را ادا كند. براى هر يك از دو نيمه، زناشويى، ارزشى عالى و مشيت و تقدير، شمرده مى‏شد. از نظر اجتماعى و حتى از لحاظ روانى، پذيرفته بود كه يكى بدون ديگرى، ناقص است. عزب، يا تحقير مى‏شد و يا همواره سرزنش مى‏شد و بهر حال موجودى ناتمام شمرده مى‏شد...

      تمايل امروزى، ديگر زناشويى را مشيت و تقدير نمى‏داند. بل، واحدى از دو شخص مى‏شمارد كه ديگر خود را دو نيمه ناقص كه واحدى كامل را مى‏سازند، نمى‏دانند. ايندو، وحدت را توحيد دو مجموعه مستقل مى‏شمارند. ديگر پذيرفته نيست كه اين يا آن همسر، كوچكترين جزء از شخصيت خود را، بخاطر زناشويى، فدا كند. اهميت بيش از اندازه پيدا كردن من و فرد گرايى مبارز، موانع سخت بر سر راه زندگى زناشويى، آنطور كه دلخواه ما است، هستند. راستى آنستكه هدفهاى ما تغيير كرده‏اند و ما ديگر حاضر نيستيم بخاطر داشتن شوى يا زن در كنار خود، هر بهايى را بپردازيم.

 

 

 ارزش مطلق پيدا كردن من:

 

      پى بردن به طبيعت دو جنس خود، سبب گشته است كه توقعها و خواهشهاى ما، روزافزون شوند. ما همه چيز، همه و همه را مى‏خواهيم. زيرا خود را فى ذاته، كليت و جامعيتى مى‏دانيم. احساسمان اينست كه الگو و معرف تمامت انسانيتيم. جانشين كليت و جامعيت خدايى هستيم. ما خود را كامل و خود تكافو مى‏خواهيم. ديگرى را در خود ديدن، دليلى برى بى قرارى و شتاب در جستجوى او، باقى نمى‏گذارد. حالا، ديگرى بهايى دارد كه بيشتر از آن، نبايد پرداخت. او، ديگرى، بدين شرط خواسته مى‏شود كه به هستى ما غنا بخشد. اگر از ما بخواهد بخاطر او كاستى بپذيريم، رانده مى‏شود.

      اين خواست بدون سابقه كليت و جامعيت، وجدان به كمبود را سخت دردآلود و تحمل‏ناپذير مى‏سازد. بدينخاطر، بيشتر زوجهاى بى بار، بر آن مى‏شوند كه به ناكاميابى در تحقق جامعيت كه خاصه انسان است، پايان ببخشند. ديگر تن دادن به ضرورت، كارى ارزشمند نيست و اين عصر، ديگر عصر حاكميت فلسفه عسر و رياضت نيست...

      اگر عامل اين ناكاميابى ديگرى است، ما او را ترك مى‏گوييم. بهتر آنست من خويش را پروريد تا كه وجهى از وجوه شخصيت خود را تباه كرد. اگر نمى‏دانيم چكار بايد كرد تا آنطور كه هستيم دوستمان بدارند، در عوض، همواره آماده‏ايم خود را بشدت دوست بداريم.

      من ما، پربهاترين خاصه ما شده است. زيرا در عين حال، هم ارزش زيبايى، هم ارزش اقتصادى و هم ارزش اخلاقى دارد. در گذشته، از خود حرف زدن و آنرا بنياد هستى خود قرار دادن، نشان «بدبار آمدن» بود و در خور سرزنش! بهر قيمت، بايد اين احساس را از خود بروز مى‏دادند كه ديگرى را بر خود رجحان مى‏دهند. نسل جديد، اين اخلاق، اين رياكاريها را بدور مى‏افكند. وسوسه خاطر اين نسل نه استثمار كردن ديگرى كه بارور كردن شخصيت خويش، بحد كمال است. هدفها از بنياد تغيير كرده‏اند. ديگر كسى جز باين نمى‏انديشد كه از ساعات عمر، خوب بهره جويد و از تمامى قابليتهاى خويش استفاده كند. بلااستفاده گذراندن بعضى از قابليتهاى خود، در اين سرمايه دارى جديدى كه سرمايه، من است، گناهى نابخشودنى شمرده مى‏شود. پدران و مادران، آگاه از مسئوليتهاى خويش، در تجربه اندوزى در تربيت فرزندان، آرام و قرار نمى‏شناسند... گذران اوقات فراغت، بگونه‏اى كه آموزنده و بارور نباشد، در پدر و مادر، اضطراب پديد مى‏آورد. اينان گاه در من فرزندان خود، بيش از من خود «سرمايه گذارى» مى‏كنند.

      بهره ورگردانى من، روش جديدى را در كارآورده است: خود عاشقى. «خود خود را بشناس» و «خود را دوست بدار»، دو پيش شرط ارزمشندى من شده‏اند. زمان، ديگر زمان حجبها و تواضعهاى قلابى نيست. از آنجا كه بى كفايتيها و بى دست و پاييها، بپاى من «بسته» نگون بخت نوشته مى‏شوند، گوش دادن به حرفهاى من، نگاه كردن در او و تشريحش، بقصد تحصيل توانايى در آزاد كردنش، وظيفه تلقى مى‏شود.

      من، موضوع كيش و فرهنگ گشته است. زيرا همه انتظارها از او و همه توجه‏ها بدو است. عقل باور مى‏كند كه اين من، بيش از هر كس و هر عاملى مى‏تواند براى ما، لذت خوشبختى، افتخار و شايد هم ابديت به ارمغان آورد. از اينرو، اوج بلندپروازى ما، اين شده است كه از من، بى مانند كارى بسازيم كه غبطه و هم تحسين عمومى را برانگيزد. ژ. ليپووتسكى بجا مى‏گويد كه (1):

 

      «در زمان ما، ابرمن، بشكل ايجابات شهرت و موفقيتى بروز مى‏كند كه اگر بدست نياوريم، انتقاد بيرحمانه‏اى، متوجه من مى‏شود».

 

      امروز، هيچ بدبختى با بدبختى حاصل از شكست و از ارزش افتادن من، برابرى نمى‏كند. آن شكست و اين بى ارزش شدن، واكنشهاى يأس‏آميز، نظير خودكشى و اعتياد به مواد مخدر، در پى مى‏آورد. خود را دوست نداشتن، مرگ آور است. از روانكاوى، جز اين نمى‏خواهند كه به ما بياموزد چگونه خود را تحمل كنيم.

      من، ارزش اخلاقى دارد. زيرا خود عاشقى، امرى اخلاقى شده است. اخلاق، ديگر شرايط رابطه من با ديگرى را مقدم نمى‏دارد. شرايط رابطه من را با خود من، مقدم مى‏دارد. اخلاق امر مى‏كند كه خود را دوست بدارم. «خود را رشد دهم و شكوفا بگردانم» و «كام بجويم». هدف اخلاق كه ديگرى بود، اكنون من شده است.

      ارزش مطلقى كه به من داده شده، با پذيرش ارزش نسبى ديگرى همراه است. عشق بزرگ، بمعناى تسليم كردن و تسليم شدن، بدست آوردن و بدست آمدن، عشقى سراسر هوس و كينه و رنج، ديگر عشق اين زمان نيست. كينه و حسادت محكومند. وارستگى، نشانه تسلط بر نفس و ترياق رنج است. امروزه، همسرانى كه از يكديگر جدا مى‏شوند، «دوست باقى مى‏مانند»...

      اين اخلاق كه من را محور كار خويش گردانده، اخلاق مسيحى - كانتى را به راه زوال انداخته است. دوستى كه بنياد اخلاقى مسيحى - كانتى است، ديگر با فردگرايى مبارز ما، سازگار نيست. بر اثر وظيفه گشتن رشد دادن خويش، (اول من، همواره من) ايثار، مفهومى منفى پيدا كرده و خود تخريبى معنى يافته است. ما نمى‏توانيم ديگر دوستى را بپذيريم مگر اينكه بكار مقاصد من بيايد. بكار زيبايى و بزرگى من  بيايد. تقدم دادن به ديگرى، لجه‏اى شده است كه هر زمان كمتر از زمان پيش، حاضريم در آن گام بگذاريم.

      تمام اين امور، بطور مستقيم بر طرز دوست داشتن ما اثر مى‏گذارند. عشقى كه در آن، برآوردن نيازهاى ديگرى، در گرو چشم پوشى از نيازهاى خويش و قربانى كردن خود بود، اين عشق كه مدتهاى دراز الگوى عشق واقعى بشمار مى‏رفت، ديگر عشق زمان ما، نه در زناشويى و نه در مادر فرزندى، نيست. در گذشته، مادرى به فداكارى و ايثار، تعريف مى‏شد. براى اطاعت امر خدا (باردار شويد و زمين خدا را پر كنيد)، براى عقبه دار كردن شوهر و براى انجام مسئوليت خويش، بعنوان زن، مادر فرزند بدينا مى‏آورد. مظهر مادر خوب، مرغ سقا بود كه دل و روده خود را بيرون مى‏ريخت و غذاى جوجه‏هاى خود مى‏كرد. همه را باور اين بود كه مادر بايداز خود مايه بگذارد و حتى زندگانى خود را وقف خوشبختى فرزند كند. امروزه اين مفهوم از مادرى، ديگر مقبول جامعه‏هاى ما نيست. فرزند بدنيا آوردن، بيش از هر چيز، بخاطر ارضاى ميلى شخصى است. از پس انداختن فرزندى كه خود نمى‏خواهيم، تنها بخاطر دلخواه ديگرى، نفرت داريم. بيش از اين، نفرتمان از آنستكه بخاطر ادامه نسل و يا ضرورتهاى اجتماعى - اقتصادى، فرزند بزاييم. فرزند را از آنرو بدنيا مى‏آوريم كه بيش از همه، من را ارضا كنيم و غنا بخشيم. اقتضاى شرافت اينست كه بگوييم: ميل به داشتن فرزند، از راه همه چيز را براى خود خواستن و خود عاشقى است. و اين دو احساس، بهتر از هر احساس و باور و الزام ديگرى، ادامه نسل را تضمين مى‏كنند. ما بچه مى‏سازيم براى اينكه خودمان را از تو توليد كنيم. تا در اين ديگرى كه پاره‏اى از خود ما است، خود را بستاييم. اگر در غرب، هر زن بطور متوسط، دو فرزند بدنيا مى‏آورد، بدينخاطر است كه مى‏خواهيم خود رادر دو جنس نرينه و مادينه، تجديد توليد كنيم...

      ... عشق يكجانبه مادرى، عشق عصر ما نيست: مادران و فرزندان مى‏گويند ما همه عشق خود را به شما ارزانى مى‏كنيم بشرط آنكه شما نيز سهمى كافى از عشق خود را بما بدهيد. چه خوش بى مهربانى از دو سر بى.

      در روابط زناشويى نيز، عشقى كه در آن يكى از نيازهاى خود چشم بپوشد و بخاطر راضى كردن ديگرى، محروميتها را بپذيرد، عشق اين زمانه نيست. بخصوص كه ديگرى مثل فرزند پاره‏اى از تن و روان نيست . ديگر دوستى، به قيد دوجانبگى، مقيد گشته است. خواه آگاه و خواه ناخودآگاه، ما سود و زيانها را، بدقت تمام، ارزيابى مى‏كنيم. شرط ادامه زناشويى، دادن در ازاء گرفتن است.

      عشق آرمانى كه ره آورد اولش، حمايت از ما در برابر تنهايى است، حالا ديگر گفت و شنود و تفاهم جويى دائمى، شمرده مى‏شود كه از احترام و محبت به ديگرى، مايه مى‏گيرد و در حسن مراقبت از او، بيان مى‏شود. احترام و گفت و شنود برابرى دو عاشق را ايجاب مى‏كند. بدون رعايت دوجانبگى احترام و مهر، در همسرى، عشق پديد نمى‏آيد و همسرى دوام نمى‏آورد. من تو را به همان اندازه دوست دارم كه خود را دوست دارم بشرط اينكه تو نيز، مرا بهمان اندازه دوست بدارى كه خود را دوست دارى و به من ثابت كنى كه مرا آن اندازه، دوست دارى. و بدينسان دو جانبه شدن ايثار، احساس ايثار را از بين مى‏برد.

      اين قاعده، بيش از هر زمان، در زندگى خصوصى دو همسر با موفقيت آزمون شده است: همانطور كه بيش از گذشته، دو همسر هر يك مزدى مى‏گيرند و سهمى از هزينه خانواده را بر عهده مى‏گيرند، بايد در زندگانى مشترك، دلايل ملموس در اثبات عشق ورزى به يكديگر، ارائه كنند. اين دلايل ملموس، حركات و اعمالى هستند كه به ظاهر كم اهميتند اما بوم زندگى را تشكيل مى‏دهند. توجهى كه مرد نسبت به زن مى‏كند، بايد با توجه مشابهى از مرد به زن، جبران گردد. حتى اگر بگويند حساب جمع و تفريق توجه هايى را كه متقابلاً بيكديگر مى‏كنند، نبايد داشت، اين محاسبه بعمل مى‏آيد. بعضيها مى‏گويند اين درك از عشق و حساب بده و بستانها را نگاهداشتن، پست و نفرت آور است. اما نه! عشق در دليلها و بينه‏ها، بيان مى‏شود و بدون دو جانبه شدن، نمى‏پايد. اگر نمى‏خواهيم عشق راه زوال در پيش بگيرد، بايد دائم همسرى را از آلودگيهاى همه چيز را تنها براى خود خواستن بپاييم.

 

 تنهايى، از تن دادن به اكراه و اجبار، بهتر است:

 

      از 15 سال پيش بدينسو، در شرق و غرب، در امريكا و اروپاى غربى و شرقى، از هر دو ازدواج، يكى به طلاق مى‏انجامد. و در تمامى اين كشورها، بيشتر زنان هستند كه در تقاضاى طلاق، پيشقدم مى‏شوند... آمار نشان مى‏دهند كه معايب و مضيقه‏هاى زناشويى كه زنان تحمل و احساس مى‏كنند، تلخ ترند. براى مثال، گرچه كار حرفه‏اى زنان سبكتر است، اما اوقات فراغت آنها، در هفته، هشت و نيم ساعت از اوقات فراغت مردان كمتر است. بعد از زناشويى، كار خانه مرد نصف مى‏شود و كار خانه زن، دو برابر مى‏گردد. وضع هنوز همان است كه دور كيم شرح كرده است (2):

 

      «بايد پذيرفت كه جامعه همسرى، براى زنان بسيار زيانمند و ويرانگر و براى مردان، حتى اگر كودكى تولد نيابد، سودمند است».

 

      اين نابرابريها است كه زنان، روز بروز، تلختر احساسشان مى‏كنند..

      از اينرو، وقتى زنان استقلال اقتصادى بيشترى بدست مى‏آورند، سود خود را در طلاق مى‏بينند. برايشان، جدايى در عين حال، سبك بارى جسمانى و روانى و سرچشمه اميد مى‏گردد. بارهاى زندگى شغلى و خانوادگى، همچنان بر دوش آنها مى‏مانند اما از بار همسرى كه بيگانه شده است، ديگر آسوده مى‏شوند. بخصوص كه زنان تقريباً مطمئن هستند دادگاه نگاهدارى فرزند را كه درمان درد تنهايى آنها است، در عهده شان مى‏گذارد.

      چه فرزندى در ميان باشد و چه نباشد، جدايى، بمعناى اميد به يافتن خوشبختى در بستن عقد الفت و مهر با ديگرى است. بنابراين، تنهايى موقت (و نسبى)، از زندگى مشترك با ديگرى كه بيگانه شده است، بهتر است. اخلاق جديد، ادامه زناشويى را به دليل «جبر امور»، سخت منفور مى‏دارد. وقتى قلب ديگر نمى‏خواهد، با يكديگر بسر بردن، رياكارى شمرده مى‏شود. همسرى اجبارى، در عين حال، تدنى اخلاقى، نابسامانى عاطفى خطيرى، محسوب مى‏گردد

      ... سه كلمه آزادى، وجود احتمالها و امكانهاى متعدد براى تحصيل جامعيت، از دست رفتن عاطفه، با جنبه‏هاى خوب و بد خود، اين تغيير رفتار را، توضيح مى‏دهند...

      در سالهاى 1970، بسيارى از جانبداران حقوق زن، به ستايش تنهايى پرداختند... اولين لو گارك  اسطوره «عشق بزرگ» را شكست و نوشت كه اين عشق، در واقع، چيزى جز نبرد دائمى نيست كه در آن هر يك، ديگرى را مى‏فريبد و قويتر، ضعيفتر را، صاحب مى‏شود. مى‏نويسد (3):

 

      «وقتى درباره ضرورت تقسيم كارها ميان زن و شوهر، مى‏نوشتم،... بر اين گمان بودم كه بدان، روابط سلطه از بين مى‏روند... اما اشتباه مى‏كردم. در محيط زناشويى، با يكديگر مبارزه كردن، تباه شدن در تنازعى روزمره است. تنازعى كه هيچگاه پيروزى و پيروز، ندارد. دائم بايد آن را از سر گرفت و كارمايه را هر چه هست، صرف آن كرد. از كارمايه زندگى، ديگر چيزى نمى‏ماند كه بتوان بكار ديگرى برد... اين تقسيم كار، اصلاح بنيادى نيست، فريب است. مثل فريبى كه كارگران مى‏خورند وقتى تصور مى‏كنند براى اصلاح روابط كارگر و كارفرما و بهبود محيط كارگاه، دارند مبارزه مى‏كنند!»

 

      و با آنكه تنهايى، بر بسر بردن با بيگانه، رحجان دارد، تنهايى و رنج آور است. براى مبارزه با اين تنهايى - اين بدترين از خودبيگانگيها - ياد مى‏گيريم كه براى خود زندگى كنيم و من را رشد دهيم و بارور بسازيم. بى كمتر شكى، خود عاشقى شديد ما و كمال‏طلبى و برخوردارى از امكانات گوناگون در جستجوى اين كمال، در اين راه، ما را سخت مددكارند... برخى مثل ژرى روبن مى‏گويند (4):

 

      «از عشق، چشم بپوشيم براى اينكه خود را به اندازه كافى دوست بداريم تا كه براى خوشبخيتى به ديگرى، نيازمند نباشيم».

 

      ژ. ليپووسكى، در اين جستجوى خود عاشقانه و به قيمت از دست دادن استقلال، علامت بيمارى بى عاطفگى و لاقيدى را مى‏بيند. عشق ورزى بخود، عامل بى ثباتى است زيرا (5):

 

      «اين عشق، زندگى را بدون آينده و روز به روز مى‏گرداند. ذهنيتى پوچ و بدون هدف بوجود مى‏آورد كه دستخوش سرگيجه دلبرى از خود است. فرد، زندانى اين خودعاشقى، محروم از هرگونه تكيه گاه عالى سياسى، اخلاقى و مذهبى، پيشاروى مرگ خود من، تنها و ى پناه مى‏ماند».

 

      ... براى زندانى نشدن در خود عاشقى، بايد كه جستجوى استقلال، نه ناتوانى در ايجاد پيوند با ديگرى، كه امتناع از پرداخت هر بهايى بخاطر آن، تلقى شود. ذو جنسيت ما، كامل نيست. جامعيت ما نيز هرگز كامل نمى‏شود. آموختن زندگى در تنهايى، تحصيل قوه است، هدف نيست. اين قوه بهر دو، به زن و مرد، امكان مى‏دهد در روابط زناشويى، توقع يگانگى را بحداكثر برسانند و دو همسر، همچون دو جامعيت، يكى بگردن و در اين توحيد، به آزادى يكديگر، احترام بگذارند.

 

 عشق در قهر و رنج و هوس كمتر، و عشق در مهر و وفا، بيشتر:

 

      عشقى از نوع عشق قدر (6)، عشقى كه همه ميل و آمادگى براى رنج بردن، حتى مردن در راه محبوب است، عشقى همه مهر و كين، شهوت و رنج، بى وفايى وحشت، عشق مطلوب زمان ما، آغاز قرن بيست و يكم، نيست. امروزه، هرگاه كسى گرفتار دوار عشق مى‏گردد، مراقب است كه اثرات خطرناك آن را بر من خود، محدود كند. اگر ديد رنجهاى اين عشق، از لذتهاى آن فزونتر است، ترجيح مى‏دهد رهايش كند...

      شعله‏هاى هوس و شهوت پرستى و رنج عاشقانه، در حال خاموشى هستند. تن‏ها نيز ديگر آتشهاى تند شهوت، برنمى انگيزند (6). در اخلاق عصر ما، جايى براى ارج گذارى به درد و رنج نيست. ما، مرد و زن، در رؤياى چيزى غير از آزارها هستيم. حتى اگر هم بخواهيم، ديگر نمى‏توانيم. زيرا شرايط اجتماعى و روانى عشقى كه در درد و رنج و شهوت خلاصه گردد، ديگر وجود ندارند.

      آزمايشها، مانعها، ممنوعيتها، شرايط عشقهاى درد و قهر و هوس آلودند. اين عشقها، ما مشيت لايزال اخلاقى و اجتماعى، جدايى ناپذيرند. بهاى تخلف از الزامات آن‏ها، حتى در خيال، مرگ يا معادل آنست... امروزه كه حتى محارم راز روابط جنسى خود را در برابر دوربين تلويزيون، فاش مى‏سازند، كه ازدواج ديگر قداست ندارد، كه وفاداريها متوالى شده‏اند، بردبارى در برابر آزادى رفتار ديگرى، اينگونه عشقها را از نيروى محركه توانايشان، محروم ساخته است. وقتى پذيرفته شد كه خواهش دل ديگر غيرقانونى نيست بل فوق العاده است، بد بلايى بر سر اين خواهش آمد. اين خواهش، وقتى از بند ممنوعيت بدرآمد، مايه وجود و توان خود رااز دست داد. حالا ديگر اين خواهش بزحمت مى‏تواند بوجود آيد. اما هنوز نباليده، زايل مى‏شود. زيرا براى اينكه رسيده و پخته شود و، به كاميابى، تحقق بجويد، فرصت، بيش از اندازه كوتاه است. رابطه ما با زمان، به دو دليل، تغيير كرده است: نخست به اين دليل كه زن ديگر «غير قابل دسترس» نيست و ديگر از عاشق نمى‏خواهد بخاطر وصال او، هفت شهر عشق را زير پا بگذارد. و سپس، به اين دليل كه واحد اندازه‏گيرى مدت، ديگر از آن جامعه نيست، از آن فرد است. مقدمات و مقارنات و مبانى تغيير كرده‏اند:

 

      «بجاى توالى منطقى خواستها و زمان بندى يگانه آنها، توسط جامعه، حالا هر فرد، خواهشهاى خود را بدلخواه زمان بندى مى‏كند و اين زمان بنديها را پس و پيش مى‏كند. هر زوج مى‏تواند خواهشهاى خود را، پى در پى، جانشين يكديگر كند. مى‏تواند آهنگ آن را كند يا تند كند. مى‏تواند مراحل تاريخ خود را، رها از هرگونه حكميت جامعه، بسازد. زيرا هيچكس غير از دو همسر، در همآهنگ كردن و سازمان دادن به لحظه‏هاى عمرى كه باهم مى‏گذرانند، دخالت نمى‏كند» (7)

 

      ديگر براى شناختن يكديگر، وقتى نيست. تا زنى و مردى يكديگر را مى‏بينند احساس مى‏كنند نسبت بهم كششى دارند. بدون اينكه منتظر شوند ببينند عاشق يكديگرند يا نه، آيا مى‏توانند باهم زندگى كنند يا نه، همبستر مى‏شوند. گرچه براى اينكه ببينند مى‏توانند باهم زندگى كنند يا نه، وقت صرف مى‏كنند، اما همآغوشى را موكول به اطمينان از نتيجه آن، نمى‏كنند!

      با وجود اين، تغيير مهمى در حال وقوع است: خواست دل بر خواست تن، دارد پيشى مى‏گيرد. در گذشته، تنها رابطه تن با تن بحساب مى‏آمد و خود دليل رابطه دل با دل بود. اما حالا، تا دلها با يكديگر الفت نجويند، تنها با يكديگر رابطه پيدا نمى‏كنند. راز دل نداشتن، راهبر روابط عاشقانه ما است. به اميد يافتن زوج خود، دل را بتمامه بروى ديگرى مى‏گشاييم. وقتى آتش عشق، عشقى كه تسليم كردن و تسليم شدن، مالك شدن و ملك شدن است، خاموش مى‏شود، آتش عشق واقعى شعله ور مى‏گردد. عشقى كه ديگر ميل به تصاحب و تسليم كردن و شدن، نيست.

 

 ميل به محبت:

 

      پيشينيان، عشق مساوى با محبت را از عشق مساوى با هوس، جدا مى‏شمردند. اولى روابط برادرانه بود كه در آن محلى براى سكس نبود. دومى روابطى بود همه سكس... فرانسسكو البرونى، جامعه شناس، نظر پيشينيان را در تشخيص رابطه‏ها ميان زن و مرد جامعه‏هاى ما، بكار برده است: (8)

 

      «عشقى كه با هوس يكى است... التذاذ و حظ است اما رنج نيز هست. درعوض، عشقى كه دوستى است، از رنج بيزار است... دو دوست مى‏خواهند با هم باشند بدانقصد كه خوشبخت گردند. اگر به خوشبختى دست نيابند، يكديگر را ترك مى‏گويند... عشقى كه با هوس يكى است، لزوماً احساسى دوجانبه نيست و يكى از خاصه‏هايش اينست كه در پى دو جانبه شدن است. عشقى كه با دوستى يكى است، بعكس، همواره دوجانبه است... در دوستى محلى براى كينه نيست».

 

      بسيارى شاخصها نشان مى‏دهند روابط عاشقانه‏اى كه ما در پى آنيم، بيشتر از الگوى عشقى پيروى مى‏كنند كه با مهر و دوستى يكى است. بجاى عشقى كه با هوس يكى است و همه يكديگر راتصاحب كردن، يكديگر را پاره پوره كردن، بجاى بيگانگيهاى واقعى را در يگانگيهاى ساختگى پوشاندن، بجاى بى اعمتاديها، به صفا، به لغو سانسورها، بى پرده از خواهش دل و كشش تن و داورى انديشه، گفت و شنود كردن، به اعتماد، رجحان مى‏دهيم. وقتى خاصه دوجانبگى از بين مى‏رود، از همسر جدا مى‏شويم. زيرا ديگر نمى‏توانيم، مدت درازى، در عشقى يكجانبه، سرد و كز كرده، انتظار بكشيم... با هم جمع مى‏شويم زيرا يكديگر را شبيه هم مى‏يابيم و مى‏خواهيم در واقعيت، با ديدى همسان بنگريم. عاشق و معشوق، پهلو به پهلو و با همبستگى، به استقبال زندگى مى‏روند... هم نان و نمك مى‏شوند. هم نان و نمك شدن، در آغاز، به انجمن‏هاى همبستگى اطلاق مى‏شد كه كارگران بوجود مى‏آوردند. هم نان و نمك، به كسى گفته مى‏شد كه پيمان همبستگى بسته باشد. امروز هم نان و نمك كسى شدن، بمعناى شريك او شدن در احساسات و آرمانها است...

     ديگر، كمتر كسى در صدد سلطه بر ديگرى و تصاحب او است. بيشتر در پى آنيم كه دوست بداريم و دوستمان بدارند. حمايت شويم و حمايت كنيم. دلدارى بدهيم و دلداريمان دهند. ديگرى را درك كنيم و ديگرى دركمان كند. عفو كنيم و عفو شويم... الگوى عشق امروزى، بيش از هر زمان، عشق مادر فرزندى است. عشقى همه وارستگى، همه ايثار و خالى از تنازعها است... گرچه در پى آن نيستيم كه از آن استفاده كنيم، اما آزادى خود را شرط بنيادى توحيد با ديگرى مى‏دانيم. بدون آزادى، بهشت جهنم مى‏گردد و مهر به كين بدل مى‏شود. من جز با ديگرى يكى شدن  آرادى را نمى‏پذيرد. آن ديگرى را مى‏خواهد كه در شكوفايى عاطفى و عقلانيش، شركت بجويد. رابطه تحميلى، ايجاد نشده، گسسته مى‏شود.

      براى اينكه زناشويى دير بپايد، كافى نيست بچه محبوبى باشيم. رمز مادرى را نيز بياموزيم. اگر مى‏خواهيم همه محبت را به ما ارزانى كنند، بايد همه مهر خود را تقديم كنيم. فردگرايى افراطى ما، مانع اين فداكارى و ايثار است. ما مى‏خواهيم عاشقانه دوستمان بدارند. اما آيا مى‏دانيم چگونه ديگرى را بخاطر خودش دوست بداريم؟ حق‏شناسى، اندازه خود را دارد و مهر مادرى كه آنهمه خواستنى است نيز. چاره كار، گفت و شنودهايى هستند كه هدفشان همواره راضى كردن من است. اگر اين من، خود را رها شده، درك نشده، از خودبيگانه، احساس كند، پيوند عشق گسسته مى‏شود.

      ...

      همه عمر را با، و در يك عشق گذراندن، هنوز امتيازى است كه تنها معدودى از آن برخوردارند. اما هيچ دليلى وجود ندارد كه از اين پس، شمار اينگونه عشقها كمتر شود... ما عصر حاكميت منطق كهن  تضاد كه كين و جنگ ببار مى‏آورد را پشت سر گذاشته‏ايم. در اين عصر، اگر گرمى عشق با ديگرى را نيافتيم، به حرارت ملايم تنهايى، قناعت مى‏كنيم. ديگر محلى براى زناشويى‏هاى تضادآلود، باقى نمانده است (9).

     و اين، خلاصه فصلى از كتاب «يكى ديگرى است»، درباره راه حل چهارم بود. انتقاد آن به قسمت دوم اين مبحث مى‏ماند. با وجود اين، نظر اهل خرد و عبرت و انصاف را به اين مهم جلب مى‏كنم كه راه حل بر پايه تضاد وجود ندارد. راه حل با تبديل پايه دوگانگى به يگانگى، پيدا مى‏شود. پيش از آنكه غرب، در بحران فرهنگى فرو رود و به اين شرح فغان برآورد، بنام ابر خرد غرب، كشش تن‏ها بيكديگر، عشق واقع بينانه خوانده مى‏شد. پهلوى ايسم در كشور ما و ايسم‏هاى وابستگى ديگر، راه حل را رفتن از راهى مى‏شمردند كه غرب پيش پاى انسانيت گذاشته است. راه حل «مشكل زن»، آزاد كردن تن زن، تبليغ مى‏شد. امروز اين غرب، راه حل ديروزى را رها مى‏كند زيرا نتيجه آن، خطر انقراض نسل، از بين رفتن وفا و صفا و دوستى و گم كردن عشق است. گذشته از اينها، اعتياد به سكس، ميل جنسى را نيز ضعيف و ضعيفتر گردانده و من انسان غربى را پيشاروى مرگش، تنها و بى پناه گردانده است. اين غرب، در جستجوى راه حل، پاى از بند تضاد پرستى خود، رها مى‏كند و روى به توحيد ما مى‏آورد! و ما آنچه خود داريم رها مى‏كنيم تا...

 

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- اين مأخذ و مأخذهاى ديگر همه به نقل از كتاب اليزابت بادنتر «يكى ديگرى است» مى‏باشد. ص 81 كتاب  L, etre du videنوشته  G. Lipovetskyانتشارات Gallimard

 2- صفحه 201 كتاب Le suicide نوشته E. Durhakaim انتشارات PUF

 3- صفحه 22 Un lit a soi نوشته E. Le Garrec انتشارات Le seuil

 4- به نقل از ژ. ليپوتسكى‏

 5- صفحه 69 كتاب L, etre du vide 

 6- Phedre را راسين نويسنده فرانسوى در سال  1677 نوشته است. راسين نويسنده دوران كلاسيك در غرب است و عشق در اين دوران، ديگر دوستى و فداى ديگرى شدن معنى مى‏داد.

 7- صفحه 100 كتاب Concubisme Concubin نوشته S. Chalvon  Demersay

 8- صفحه 14 و 43 كتاب L, Amitie نوشته F. Alberoni انتشارات R-Ansay

 9- خلاصه فصل دوم بخش سوم، صفحات 337-305 L, Un est L, Autre

 

 

 

 

 

راه حل چهارم:

 

بنياد موازنه عدمى‏

 

 

      سخن اليزابت بادنتر را درباره تحول بزرگ از هوس به عشق، آوردم. سخن او كه بايد زن و مرد را دو مجموعه شمرد و در رابطه اين دو با يكديگر، حتى در رابطه جنسى، دل و عقل بايد راهنماى تن باشند، همان رهنمود قرآن است با تفاوتها در اصل راهنما و روشها:

 

 1- تفاوت در اصل راهنماى تجربه‏ها:

 

      هنوز در انديشه غربى، دو مجموعه، دو قوه تلقى مى‏شوند كه بايد از راه وصلها فصلهاى مكرر، يكديگر را بيازمايند و بيابند. آزمايشها مكرر مى‏شوند تا زنى و مردى با يكديگر جور بيايند! بنياد اين آزمايشها، روابط قوا است و بدينخاطر، از صد تجربه يكى به نتيجه كاملاً مطلوب، نمى‏انجامد. زن و مرد، هنوز پيش از اينكه دلها و عقلهاشان همگرايى كنند، تن هاشان در يكديگر پيچ مى‏شوند! غرب در راه است. پيش رفته اما به توحيد كامل نرسيده است. هنوز از توحيد قوا حرف مى‏زند. توحيد قوا ممكن است اما عشق نيست و دوام نيز نمى‏آورد.

      بادنتر همان سخن على را تكرار مى‏كند كه از 5 قرن باينطرف، اومانيستها آن را اساس كار قرار داده‏اند: «دستگاه آفرينش، محصول شگفت‏انگيزتر از انسان بجهان نفرستاد!» و «جهان بزرگ در وجود كوچك انسان است» و «خود را بشناس تا..» و او، سخن قرآن را تكرار مى‏كند كه انسان خليفه خدا است (1) كه صفات خدايى در او است كه «خدا انسان را در بهترين تقويم آفريده است» (2) كه به آفرينشت اين انسان، بخود تبريك گفته است (3).

      اين انسان به سعى خود رشد مى‏كند (4) و در هر كار، جز نفس خويش را نبايد مكلف بشمارد (5). اما اين انسان، با محاسبه سود و زيان، نمى‏تواند به عشق برسد. در حقيقت، در سخن بادنتر، تناقض وجود دارد: وقتى دو موجود، در رابطه با يكديگر، آگاه و ناخودآگاه، سود و زيان خود را محاسبه مى‏كنند، از پيش پذيرفته‏اند كه دو مجموعه نيستند. دو ناقص نيازمندى هستند كه از راه داد و ستد، مى‏خواهند نقص خود را جبران كنند. ريشه بحران اجتماعى - فرهنگى غرب، نيز در همين تناقض است. در حقيقت، علم با شتابى تمام پيش مى‏رود و هر زمان، دليلى تازه بر جامعيت انسان پيدا مى‏كند. اما مجموعه باورهاى مسيحى - ماترياليستى، كه بنايشان بر تقابل و بل تضاد است، برجا هستند. نتيجه آن پيشرفت علم و اين بر جا ماندن باورهاى غير علمى، اين واپس ماندگى در طرز فكر و فرهنگ، اين تناقض بزرگ است: هنوز در غرب، غربى كه در علم دارد اصل تضاد را بمثابه بنياد هستى، پشت سر مى‏گذارد، عشق، حداكثر، كنش و واكنش بر اساس روابط قوا است. يعنى مادى و بى فردا است. هنوز عشق نيست. قدرت‏طلبى است و از اينرو، زمان آن صفر است.

      غرب يك قدم بزرگ ديگر بايد بردارد: علمى مى‏گويد بنياد هستى توحيد است. آن روز كه فرهنگ غرب، با اين بنياد الفت گرفت و آن را بنياد خود كرد، انسان غربى، گم شده عشق را پيدا خواهد كرد. بدينسان، هسته‏هاى عقلانى نظر بادنتر، اينها هستند: 1- دوران تضاد بسر آمده است و 2- انسان مجموعه‏اى است كه بايد عوامل و اسباب رشد را در خود بجويد و 3- در رابطه زن با مرد، رابطه دل و عقل بايد (و دارند) بر رابطه تن باتن، تقدم و بر آن رهبرى بجويند (و مى‏جويند) و 4- غربيها، الگوهاى كمال مطلوب ديروزى را، سراپا نقص يافته و رها كرده و از راه آزمايش، در جستجوى عشق هستند، عشقى در كمال خود. الا اينكه ابتلا و آزمايش كه روش ابداعى قرآن و پرسودترين و كم زيانترين روشها است، بدون اصل راهنما، انجام شدنى نيست. نه تنها آزمايش بر وفق اصل راهنمايى بايد انجام بگيرد بلكه روشها نيز، در مرحله به مرحله خود، بايد از اصولى پيروى كنند تا نتيجه بدست آيد. زيرا روش همان وسيله است و در خود، اصل راهنما يا زمينه فكر و باور و نيز هدفهاى واقعى آزمايشگر را بيان مى‏كند. وقتى اصل راهنما، قدرت و هدف واقعى، ديگرى را براى كامجويى و... خود خواستن باشد، روشها بناگزير با آن اصل و اين هدف مناسب مى‏شوند. نتيجه همين دربدرى زن و مرد غربى است كه در پى «يا همه يا هيچ»، هر لحظه بپاى ديگرى دل مى‏بندد و سرانجام، فرسوده و درمانده و مايوس، رختخواب تنهايى را بر همسرى زورى، ترجيح مى‏دهند! اصل راهنماى ابتلا و آزمايش، بايد موازنه عدمى باشد و هدف آن عشق، تا، تمدنى ديگر پديد آيد و عشق كه امروز بسان گوهر شب چراغ گم شده‏اى، جهانى را به جستجوى خويش برانگيخته است، يافته آيد و جهان را همه روشنايى بسازد.

      اصل موازنه وجودى كه اصل راهنماى تجربه‏هاى زنان و مردان است، بايد تغيير كند. بادنتر راست مى‏گويد كه نبايد زن و مرد را ضد يكديگر و يا دو نقصى شمرد كه يكديگر را كامل مى‏كنند. زيرا دو ضد قادر به آشتى با يكديگر نمى‏شوند و دو نقص، يكديگر را تكميل نمى‏كنند. بر پايه تضاد، زناشويى، محيط پرورش اضداد مى‏شود و بر اساس نقص دو زوج، زناشويى، اجتماع نقصها يا نقص بزرگترى مى‏گردد. اما او در انكار تضاد تا آنجا نمى‏رود كه آن را بعنوان اساس رابطه‏ها، انكار كند. اصل را بر توحيد مى‏گذارد. اما توحيد را توازن قوا مى‏شمارد! توحيد موازنه عدمى و موازنه عدمى، نويد زور و رابطه بر پايه عدم زور است. بر اين اصل، روش تجربه ديگر مى‏شود و هدف مطلوب، بدست مى‏آيد.

 

 2- تفاوتها در روش تجربه

 

      اليزابت بادنتر مى‏گويد زن و مرد غربى بايد از عهده حل سه مشكل برآيند: 1- دمساز كردن عشق به خود و عشق به ديگرى و 2- ايجاد توافق ميان ميل به آزادى و وحدت همه جانبه و خلل‏ناپذير با ديگرى و 3- انطباق دائمى ذوجنسيت خود با ذو جنسيت همسر. او در عشق را با يكديگر مقايسه مى‏كند: اولى عشقى كه دليل و شاهدش، فداكردن جزء، و در صورت اقتضاء، كل شخصيت خود بخاطر ديگرى است و دومى، عشقى كه در آن هيچيك حاضر به فداكردن هيچ جزيى از شخصيت خود بخاطر ديگرى نيست و عشق دومى را ترجيح مى‏دهد. اما هيچيك از آن دو، عشق نيستند. زيرا عشق نه معامله است تا كسى بابتش بهايى بپردازد يا نپردازد و نه وحدتى مقتضى تخريب است تا كه عاشق يا معشوق، جزء يا كل شخصيت خود را بخاطر يكديگر فدا كنند. عشق، توحيد و در توحيد، رشد و كمال جستن است.

 بنابراين:

 الف - آزمايش عشق، بايد بر اصل موازنه عدمى انجام بگيرد. اقتضاى رعايت اين اصل در اين بزرگترين آزمايش زندگى ، آنستكه:

 ب - پيش از آنكه تن‏ها در هم آميزند و هوس زنى و مردى را ارضا كنند، در عقيده و علاقه، دست كم بايد آشنايى بعمل آمده باشد. بادنتر نويد مى‏دهد كه اين تحول در حال انجام است.

 ج - آزمايشها نبايد همزمان و متعدد باشند. زنان و مردانى كه يك سر و صدا سوداى عشقى دارند، به آزمايش مشغول نيستند به هوس بازى مشغولند.

 د - سودها و زيانها و ملاحظات سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى كه مايه و اسباب زناشويى‏ها مى‏گردند و محيط اجتماعى آزمايش را تشكيل مى‏دهند، بايد كنار گذاشته شوند.

 ه - وقتى وصل بر اساس موازنه عدمى انجام گرفت، معتقد به اين اصل ديگر نبايد هرگز در فصل و جدايى، پيش قدم شود. عشق واكنش نيست. پس عاشق بايد از روى بى نيازى، زور نپذيرد و زور نگويد و بر عقيده و علاقه، استوار بماند تا ديگرى يا در راه جدايى برود و يا از بيراهه زورمدارى كه واپس گرايى و دوئيت جويى و... است، براه عشق آيد. مجموعه‏اى كه خود را «جانشين كليت و جامعيت خدا» مى‏داند، بايد خداوار عمل كند: خود بماند و راههاى عشق، همه را باز نگاهدارد. بيگانه از عشق، اين راه‏ها را نمى‏يابد و اگر يافت، عاشق شده و براه عشق آمده است.

      اين همان تفاوت بنيادى است كه آزمايش بر اصل موازنه عدمى را از آزمايش بر پايه موازنه وجودى، جدا مى‏كند. نتيجه روش دومى، آزمايش بر پايه موازنه وجودى، همين اعتياد جنسى ويرانگر، همين اعتياد روزافزون به مخدرها، همين خودكشيهاى روزافزون، همين سستى بنياد زناشويى، همين بى حالى جنسى، همين جدى شدن خطر انقطاع نسل، همين... همين گم كردن عشق است. و نتيجه روش اولى، آزمايش بر اساس موازنه عدمى، يافتن عشق، گم كرد نااهل و يافتن معشوق است. بدينقرار در عشق، بخصوص درعشق، بايد ده درس پيروزى رابكار برد. از راه فايده تكرار، فهرست وار تكرارشان مى‏كنم:

 1- جز نفس خويش را مكلف مدان. عاشق نبايد در عشق ورزى، واكنش ديگرى باشد. او بايد بر عقيده استوار و در اظهار عشق، خودجوش باشد. مهر بورز تا به تو مهر بورزم، ابتكار را از دست دادن و نقش تابع متغير دلخواه ديگرى را پيدا كردن است. بدينكار، عشق از دست مى‏رود. نور مهرومحبت، از خورشيد دوستى و عشق پرتوافكن مى‏شود. عاشق بايد خورشيد عشق و نه ماه آن باشد. سخن بادنتر وقتى مى‏گويد مهر و محبت بايد دوجانبه باشد، صحيح است. اما وقتى گمان مى‏كند بايد دائم ترازو در كار آورد و هر محبتى را در گرو مهرى نگاهداشت، براه خطا مى‏رود. محبت عاشق، خود جوش است و دو محبت خوجوش، وقتى پرتو در پرتو مى‏افكنند، تلاءلو خيره كننده نور عشق را بوجود مى‏آورند. عاشق بخاطر عشقى كه دارد، مهر مى‏ورزد. مهرورزى او اگر واكنش شد، مصنوعى مى‏گردد و عاشق استقلال خود را از دست مى‏دهد. بايد مهر ورزيد. اهل توحيد، در دشمن نيز سراغ دوست مى‏گيرند.

 2- عاشق بايد دائم در رشد خويش بكوشد. يعنى استعدادهاى گوناگون خويش را رشد بدهد و بداند كه بدون رشد، گل عشق، غنچه نشده پژمرده مى‏شود. زنى كه رشد نمى‏كند، مرد عاشق را از خود رانده است. مردى كه رشد نمى‏كند، به ابتذال امور عادى قانع شده، شيوه عاشقى از ياد برده و معشوق را از خود رانده است. هر كس در رشد بايد بخود تكيه كند. ديگرى بجاى او نمى‏تواند رشد كند و نيز نمى‏تواند عصاى دست او بشود. عاشق بايد همه عمل باشد و اسباب اميد را در خود فراهم آورد.

 3- در رفتن از اين شهر به آن شهر عشق، در طى كردن هفت شهر عشق، بايد عقيده و علاقه را دليل راه قرار دهد و از آندو، حتى بخاطر معشوق، جدا نشود. بداند كه اگر بخاطر معشوق، از اصل چشم پوشيد و عقيده را بى قدر كرد، علاقه را نيز از دست داده است. معشوق و عشق را نيز گم كرده است.

 4- اشتباه و خطا را بايد جبران‏پذير دانست. در جبران آن، دو همسر بايد صميمانه همكارى كنند. قوتهاى يكديگر را ضعف نشمارند. خطا و ضعف را نه بپوشانند و نه ناديده بگيرند و نه مطلق كنند. بلكه به نيروى عشق، در رفع آن، با يكديگر يارى كنند و ضعف را به قوت برگردانند.

 5- به هر عهدى كه  در ميانشان مى‏آيد، بايد وفا كنند چرا كه عشق، عهد است. عهد كه شكست، عشق شكست برداشته است.

 6- تسليم ترديد و ترس نبايد شد. نه تنها ترديد و ترس از بابت عشق ديگرى بخود، بلكه بيشتر از بابت عشقى كه خود به ديگرى داريم. با ترديد و ترس نسبت به عشق خود به ديگرى و عشق ديگرى بخود، بايد همواره مبارزه كرد. دو عشق، يكى عشق مرد به زن و ديگرى عشق زن به مرد، دو پرتو يك عشق هستند. ترديد و ترس يكى، پرتو عشق او را به ديگرى، تيره مى‏كند و بنوبه خود پرتو عشق ديگرى را بخود، نيز تيره مى‏سازد. هر يك بايد نفس خود را مكلف بداند و نگذارد ترديد و ترس، دل و عقل او را تسخير كنند. نتيجه رهايى دل و عقل از ترديد و ترس، آن مى‏شود كه حتى اگر ديگرى جفا پيشه كرد، اميد و عشق بر جا مى‏مانند. عاشق راستگو و شجاع، هيچ زيان نكرده است. همه سود برده و همه در عشق زيسته است. او سرانجام يار در خور عشق خويش را خواهد يافت. چرا كه جهان تا بوده و هست، هيچ عاشقى را بخود نديده است كه در تنهايى مرده باشد و هيچ زورپرست و قدر دوستى نشناس را نيز بخود نديده است كه در تنهايى نمرده باشد.

 7- ميزان عشق، حق است. عاشق و معشوق بايد به حق قانع باشند و در زناشويى، همواره حق را اساس رابطه قرار دهند. از سر حق حتى بخاطر يكديگر نگذرند. زيرا اگر از حق، بخاطر ديگرى بگذريم، نه حق كه خاطر خواه ديگرى را ميزان كرده‏ايم و با اينكار، عشق را كشته‏ايم. ميزان  عشق، نه من كه حق بايد باشد و تفاوت اين دو ميزان، عظيم است: اگر كسى بخاطر من خود يا من يار خود، گذشت يا نگذشت، عشق او يكى از همان دو نوع عشقى مى‏شود كه اليزابت بادنتر شرح كرده است. رجحان عشق دومى به عشق اولى، دردى را دوا نمى‏كند. زيرا در عشق دومى، كه بده و بستانهاى دو من است، چون حق ميزان نيست و خاطر خواه من ميزان است، سرانجام كار به كشماكش دو من مى‏انجامد و عشق بر باد مى‏رود. اگر ميزان حق شد، هر كشماكشى پيش آيد، با قبول حق، از ميان بر مى‏خيزد. حق ميزان عشق است و به اين صفت مانع تبدل جستن موازنه عدمى به موازنه وجودى مى‏شود. به سخن ديگر، بنياد عشق را از فساد حفظ مى‏كند.

 8- نه تنها پيش از تسليم كردن تن‏ها به كشش يكديگر، بايد در عقيده و علاقه، آشنايى پديد آمده باشد، بلكه آينده نيز بايد تا حد ممكن روشن شده باشد. در تجربه ايكه اليزابت بادنتر شرح مى‏كند، پاى آينده بسيار دير به ميان مى‏آيد و اغلب هرگز به ميان نمى‏آيد. زيرا در پى كامجويى تن‏ها از يكديگر، تجربه رها مى‏گردد. بتدريج پيروى از كششهاى تن، اصل مى‏شود، زمان حال مطلق مى‏گردد و آزمايش به قصد يافتن عاشق يا معشوق و رسيدن به عشق، از دايره خيال نيز بيرون مى‏رود

 9- عرصه عشق، عرصه فدا شدن، هيچ شدن و...، نيست. عرصه عشق، عرصه محدوديت آزاديها نيست. عرصه گسترش‏پذير رشد و آزاديها است. بنا بر اين، دو روح و دو تن عاشق و معشوق، بايد بى قيد و سانسور، آزاد از هر ملاحظه و منعى، با يكديگر آميزش كنند. آزادى نه تنها مغاير وحدت همه جانبه نيست كه عين آنست. عشق بخود و عشق بديگرى، يك عشق است. انطباق دائمى ذوجنسيت مرد يا ذوجنسيت زن، در و با رشد دو جاذبه، يكى جاذبه دلها و عقلها بر يكديگر و ديگرى جاذبه تن‏ها يكى بر ديگرى، تحقق پيدا مى‏كند. اما رشد اين دو جاذبه، به آنستكه شور و مشورت، اساس همدلى و هم رأيى قرار گيرد. اين دستور كه با زن شور مكن، دستور ارسطو بود كه كليسا اخذ كرد. دستور اسلامى نيست. بنا بر تورات، آدم به اغواى حوا از ميوه درخت ممنوعه خورد. اما، بنا بر قرآن، بدون شور و حتى بدون چون و چرا كردن، نه با اغوا كننده، نه با همسر، نه با خدا، ميوه ممنوعه را خورد و خوراند (6). خديجه نيمى از نبوت بود. پيامبر در دامان او از ترس و ترديد بدرآمد و...

 10- زور را نبايد خمير مايه و وسيله كرد. در همه حال و پيش از هر كار، راه حل هر مشكلى را بايد در خود جست. بايد اول مطمئن شد كه هدفى به زيان ديگرى در سر نداريم و خميرمايه وسايلى كه براى رسيدن به هدف بكار مى‏بريم، زور نيست. زيرا وسيله ترجمان هدف است. ته فكر و اصل راهنماى آن و هدف بكار برنده  را بروز مى‏دهد. خالى كردن اصل راهنما و زمينه فكر و عمل و وسايلى كه بكار مى‏بريم از زور، به علم ممكن مى‏شود. پس رشد استعدادها به آموزش و پرورش، به تعليم و تزكيه ممكن مى‏گردد. دانش پژوهى و بدان، بطور مستمر، انديشه و عمل خويش را پالايش دادن، دهمين قاعده از قواعد پيروزى در عشق است.

 و محيط اجتماعى بايد با آزمايش موفق عشق، متناسب بگردد. و اين بدو كار ممكن مى‏گردد: 1- شركت كنندگان در آزمايش، سكس خود را عرضه ديد و خواست نكنند و 2- سكس نقش خويش را در روابط سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، بمثابه نمودى از نمودهاى زور، از دست بدهد:

 

 سكس زور نيست و نبايد در زور، از خود بيگانه گردد:

 

      بادنتر بشارت مى‏دهد كه در غرب تحولى در حال انجام است: تا اين زمان، تن‏ها بر دلها فرمان مى‏رانند و از اين پس، دل‏ها بر تن‏ها فرمان خواهند راند. بدينقرار اين فكر كه شرط پيدايش و قوام عشق اين است كه نخست دلها و عقل‏ها بيكديگر گرايش پيدا كنند، دارد به باورى جهان شمول بدل مى‏شود. حال كه دارد چنين مى‏شود، گوييم: روزگارى بود كه تعليم و تربيت زنان را كارى زيان بخش مى‏شمردند و زنان در رابطه با مردان، جز زيبايى تن و فنون دلبرى و موقعيتهاى خانوادگى، ثروت و... چيزى نداشتند. اگر قرار باشد پيش از تن‏ها، دل‏ها و مغزها با يكديگر آشنايى بجويند، لازمتر از هر كار بارور كردن مغزها و دلها است. تا كه مغزها و دلها بارور و پربار نشوند، رابطه مغز با مغز برقرار نمى‏شود چه رسد به اينكه بر رابطه تن با تن فرمان براند.

      علاوه بر آن، وقتى نخست تن‏ها هستند كه رابطه برقرار مى‏كنند، چگونه ممكن است مغزها فرصت گفت و شنود پيدا كنند، چه رسد به پيش جستن بر رابطه تن‏ها و حاكم شدن بر آن؟ تا وقتى سكس يكى از عوامل تعيين كننده روابط سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى است، تا وقتى سكس يكى از عناصر مركبه قدرت شخصى و گروهى است، تا وقتى سكس زورى است كه در  همه عرصه‏هاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، حضور فعال دارد، بحران ادامه دارد و شدت نيز خواهد جست. زيرا از سويى، بر اثر رشد علمى و عقلى، انسان به اين واقعيت پى مى‏برد كه به انسان و بخصوص به زن توهين  بيشتر از اين نمى‏شود كه پيش از عقل و دل او، تن او را به آشنايى بخوانند و از سوى ديگر، واقعيت «اجتماعى» كه همان روابط قوا است، زنان و مردان را در بيراهه سكس مدارى، نگاهميدارد.

 چه پيش از زناشويى و چه پس از آن، چه پيش از «روابط جنسى آزاد» چه بعد از آن، سكس، بمثابه زور، رقابت بيرحمانه و نابرابريها ى متكاثرى را تحميل مى‏كند. هيچ فكر كرده‏ايم كه زيبايى و زشتى تن، نسبى و محدودند. زيباترها، انگشت شمارند و دوره زيبايى آنها، دوره كوتاهى جوانى است اما زيباييهاى عشق و انديشه نامحدودند؟ آيا اين فكر ما را به اين حقيقت راهبر شده است كه راه علاج اين نابرابريها كه بروزگاران دراز، زندگى انسانها را تباه كرده‏اند، پيشى جسته و حاكم شدن دوستى دلها و انديشه‏ها است؟ اگر راه علاج اينست، جز اينكه سكس را به طبيعت خود بازگردانيم، كو چاره‏اى؟ و بازگرداند سكس به طبيعت خود به سه كار ممكن مى‏شود:

 1- زناشويى بر اساس عقيده و علاقه؛

 2- آزادى جنسى كامل در روابط زناشويى و امساك جنسى در بيرون اين روابط و

 3- انسان تمام عيار بحساب آوردن زن. تقدم قطعى دادن به رشد براى ممكن كردن تقدم رابطه عقلها و دلها بر رابطه تن‏ها. و آزادى كامل زن و مرد در روابط مغز با مغز، در درون و بيرون زناشويى.

 

 

 آيا زن بايد زينت خود را بپوشاند؟:

 

      در دوران معاصر، برخى از نويسندگان مسلمان، چاره را در آن ديده‏اند كه در توجيه حجاب، نه زنان كه مردان را ضعيف قلمداد كنند و بنويسند براى جلوگيرى از افتادن مردان در دام جاذبه زنان بود كه حجاب بر زنان واجب شد! از ميان قولها، قول قاسم امين را مى‏آورم:

 

      «اگر مردان بيم دارند كه زنان در برابر جاذبه آنان، مجذوب شوند، چرا حجاب براى مردان مقرر نشد؟ آيا گمان مى‏رود مردان كمتر از زنان در معرض فتنه‏هاى جنسى هستند؟ اين امر كه به زنان غدغن شده است بدون حجاب خود را به مردان نشان ندهند، بيانگر بيم مردان از آنستكه هر بار خود را با زنى بى حجاب، رودر رو مى‏بينند، دستخوش موج فتنه گردند. ايجابات حجاب، بر ما معلوم مى‏كنند كه مقاومت زنان از مردان بيشتر است».

 

      بدينقرار، تا اين زمان، در پيروى از ارسطو، زن را ضعيفه مى‏شمرديم و همان مقررات و پوششى را اسلامى مى‏شناختيم كه كليساى پيش از عصر رنسانس، برقرار كرده بود. از اين پس، بايد مرد را ضعيف بشماريم چرا كه دنياى امروز، دنياى زن ستا شده است! و حق اينستكه با ماندن در اين دور باطل، راه حل بدست نمى‏آيد. اگر بخاطر ضعف مردان، براى زنان حجاب مقرر گشته است، چرا بايد اسلام جبران ضعف مردان را از زنان بخواهد؟ و وقتى حجاب وسيله دفاع ما آدميان در برابر فتنه و كششها و وسوسه‏هاى جنسى و ضعف، تلقى شد، چه فرق مى‏كند مرد را ضعيف بخوانيم يا زن را؟ زناشويى زن قوى و مرد ضعيف، بهتر از زناشوييهايى مى‏شود كه تا امروز مرسوم بوده‏اند؟

      اين اصل‏هاى حاكم بر طرز فكر و عمل ما هستند كه بايد تغيير داد. و ما، 14 قرن است كه اصل‏ها را، محتواهاى قرآنى را، رها كرده‏ايم و به ظاهرى چسبيده‏ايم كه كمتر تناسبى با آن اصل‏ها و محتواها ندارد. هنوز كه هنوز است، از قشرى‏گرى و پايبندى به ظواهر تقليدى، رها نشده‏ايم. صد البته هر ظاهر و شكلى، بيانگر اصل و محتوايى است. وقتى اصل و محتوا، زور شد، در اين يا آن شكل متناسب، بيان مى‏شود. از اينروست كه سابق، زن ضعيف و ناقص و مرد قوى و كامل شمرده مى‏شد و شكل‏ها، از جمله شكل پوشش، بيانگر اين اصل بود. حالا اگر مرد را ضعيف و ناقص و زن را قوى و كامل بشماريم، اصل و محتوا را تغيير نداده‏ايم. اصل همان رابطه قوا است  ما تنها جاى ضعيف و قوى راتغيير داده‏ايم! باز بايد در چند و چون ظاهر و شكل بحث كنيم. جمعى خواهان توجه به «مقتضيات عصر» بگرديم و گروهى مطلقاً اشكال قرون پيشين را مقدس و كم و بيش نكردنى بخوانيم. آن دو اصل اسلامى را بايد بيابيم و حاكم كنيم، كه هم از سالهاى نخست فراموش كرده‏ايم. بايد از شكل پرستى دست برداريم و به اين واقعيت بديهى گردن بگذاريم كه رعايت آن دو اصل، به تحول‏پذير تلقى كردن ظاهر و شكل است. چرا كه تحول قانونيست كه جامعه‏ها از آن پيروى مى‏كنند. وقتى جامعه جهانى تحول مى‏كند، يكى از دو كار را بيشتر نمى‏توان كرد: بايد اصل را نگاهداشت و شكل را تابع تحول و رشد گرداند. يا همان كار را كرد كه كليساى قرون وسطى مى‏كرد و ما به تقليد از آن كرده‏ايم و مى‏كنيم. آن كار كه كرده‏ايم و مى‏كنيم، قربانى كردن اصلها و جايگزين آنها كردن كيش شكل‏ها است! بارى، آن دو اصل، عبارتند از:

 1- رابطه زن با مرد، در زناشويى، بايد بر عقيده و علاقه استوار شود و

 2- در بيرون زناشويى، بايد بنا بر امساك جنسى باشد و سكس نقش خود را در روابط قوا، بمثابه عنصرى از عناصر مركبه قدرت، از دست بدهد.

      و اين دو اصل حاكم بر طرز فكر و عمل نمى‏شوند مگر اينكه زن و مرد را مستقل و مسئول، بنا بر اين، آزاد و رشدپذير بدانيم.

     زن، زنى كه مستقل و مسئول گشت، از عرضه خويش بعنوان سكس مى‏پرهيزد و بايد بپرهيزد. زيرا از عوارض ديگر كه بگذريم، با عرضه خود بمنزله سكس، عشق را غير ممكن مى‏كند و خود را از جوهر و اساس هستى يعنى عشق، محروم مى‏كند. در حقيقت به شرحى كه آمد، براى اينكه عشق پديد آيد، بايد دلها و مغزها، بارور و پربار گردند و رها از فشار زور، از جمله و بخصوص زور جنسى، با يكديگر انس بجويند. رشد انسان و دوام عشق، هنوز اقتضا دارد كه رقابت، بلكه جنگ جنسى، در جامعه‏ها، جاى خود را به صلح جنسى بسپارد. زن  از نابرابرى مضاعف برهد و زنان و مردان از انواع نابرابريها در زيبايى‏ها و جاذبه‏هاى تن‏ها، بياسايند. اصلهاى راهنماى اسلام اينها هستند. معناى اينكه زنان نبايد زينت خود را نشان دهند جز اين نيست كه نبايد خود را در سكس عرضه كنند. مردان نيز نبايد نه در زنان بمثابه سكس بنگرند و نه خود را در سكس عرضه كنند (8). بقيه هر چه مى‏گويند، مطلق كردن شكل و ظاهر، به قصد از بين بردن، آگاهانه يا ناخودآگانه، اصل و محتوى است. اين عمل نه خلاف كه ضديت با اسلام است. بديهى است هر جامعه در تحول خود، مفهوم زينت، يا ملاكها، علامتها و مظهرهاى سكسى را تغيير مى‏دهد. بنابراين نه بايد و نه مى‏توان اشكال پيشين زينت را مطلق كرد و در آنها ماند. جامعه‏هاى اسلامى ما، دو اصل بالا را به باد فراموشى سپرده‏اند و در تعصب شديد به شكلهاى پيشين، جو رابطه زن بامرد را بشدت سكسى ساخته‏اند. بدبختى را بزرگتر كرده‏اند: زنان جامعه‏هاى ما، مثل زنان جامعه‏هاى مسيحى، سكس تلقى مى‏شوند الا اينكه زنان جامعه‏هاى مسيحى، بر اثر مبارزات خود و رشد عمومى اين جامعه‏ها، حق رشد پيدا كرده‏اند و در پى رشد، حقوقى بدست آورده‏اند اما زنان ما، سكس بر جا مانده‏اند.

      دو آيه قرآنى، بروشنى تمام، بيانگر اين هدف بزرگ اسلام‏اند كه سكس، بمثابه زور ، از روابط اجتماعى زدوده گردد و بدينكار و كارهاى ديگر، جامعه‏ها، جامعه توحيدى، آزاد و مسئول، شاد و پيشرو، ميعادگاه و بيشتر از آن، مزرعه‏هاى عشق بگردند.

      از اينرو، پير زنان كه بطور طبيعى، جاذبه جنسى بشمار نيستند، در جامه نپوشيدن مختارند اما هم آن‏ها و هم زنان جوان، بايد، زينتهاى خود، جز آنچه ظاهر مى‏شود را بپوشانند. از اينكه حتى پير زنانى كه ميل جنسى را از دست داده‏اند، مى‏توانند جامه برگيرند اما بايد زينت هاى خود را بپوشانند، پيدا است كه بناى قرآن بر شكستن اسطوره سكس  و رها كردن انسان از بندگى آنست. بنايش بر شكستن اين خداى قلابى و دست ساخت و ابزار دست قدرت است. بنايش بر بستن راه بر هوس‏ها و فتنه‏گريها و گشودن و هر چه فراختر كردن راست راه عشق و مهر و وفا است.

 درباره زنان پير، فرمايد (9):

 

      «زنان سالخورده كه ميل جنسى را از دست داده‏اند و به زناشويى اميد ندارند، مى‏توانند بدون آنكه زينت خود را بنمايند، جامه از تن درآورند. اما اگر نكنند بهتر است. و خدا همواره شنوا و داناست».

 

      و درباره پوشاندن زينت فرمايد (10):

 

      «به زنان مؤمن بگو: چشم بزير اندازند و فروج خود را حفظ كنند و زينت خود را جز آنچه ظاهر مى‏شود، آشكار نكنند. سينه‏ها را با پوشش خود بپوشانند زينت خود را جز به شوهر و پدر و پدرشوهر و پسران و پسران شوهر و برادران خود و پسران برادران و خواهران خود و...، نشان ندهند...»

 

      بدينقرار براى اينكه جامعه هااز فشار زور جنسى رها گردند، پوششى بايد كه بدان زنان و مردان بتوانند، در درون و بيرون زناشويى، در يكديگر بعنوان دو انسان بنگرند و قادر به برقرارى رابطه مغز بامغز، بگردند. بجاى توليد قهر و توسعه ويرانگيرى، دوستى توليد كنند و سازندگى را بسط دهند. با اينهمه، پيش از پرداختن به زينت، اين طرز فكرها هستند كه  بايد تغيير كنند. اگر زن و مرد در يكديگر بمثابه انسان بنگرند و موازنه عدمى را اساس روابط قرار دهند، از اين طرز فكر كه بايد صاحب يكديگر شد، آسوده نمى‏شوند؟ وقتى زن و مرد عاشق شدند و در عشق بسر بردند، ديگر به نظر سكس در بيگانه نگاه نمى‏كنند. بگفته درست سعدى، معشوق به عشق بزرگ مى‏شود و در آينه كوچك بيگانه نمى‏نمايد:

 

      «تو بزرگى و در آئينه كوچك ننمايى».

     

      سخن حق سعدى، پس از قرن‏ها، بقلم اليزابت بادنتر تكرار مى‏شود: حجاب واقعى، عشق است. با وجود اين، در طرز فكر غربى، هنوز بايد تغييرها روى دهند تا به توحيد در معناى موازنه عدمى باز رسد و در آزمايش عشق، روشها را از بنياد تصحيح كند. اين راه حل، در تجربه، موفق از كارآمده است و آينده بيشتر از ديروز و امروز، از آن اين راه حل است: علم و تجربه، به اسلام راه مى‏برند.

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- قرآن سوره قره آيه 30

 2- قرآن سوره تين آيه 4

 3- قرآن سوره مؤمنون آيه 14

 4- قرآن سوره نجم آيه 39

 5- قرآن سوره نساء آيه 84

 6- قرآن سوره طه آيه‏هاى 115 تا 122

 7- صفحه 65 The liberation of the woman از Kacem Aminبه نقل از   islamsex ideologieاز F. Mernissi

 8- قرآن سوره‏هاى نور آيه 30 و معارج آيه‏هاى 29 و 30 و...

 9- قرآن سوره نور آيه 60

 10- قرآن سوره نور آيه 31

 

 

 

 

 

ازدواج، تقسيم اجتماعى كار، ارث‏

 

 

      ازدواج و ارث و تقسيم اجتماعى كار، تنها مسائلى نيستند كه جنبه حقوقيشان، موضوع بحث و گفتگو هستند. اما مهمترين آنها هستند. بدينخاطر به بررسى اين سه مسئله، و بيشتر از جنبه حقوقى، بسنده مى‏كنم:

 

 ازدواج

 

      يكبار به اشاره يادآور شدم كه در ازدواج، ايجاب با زن است  و قبول با مرد. اين تأسيس حقوقى ناظر است و موافق است با نظر عمومى اسلام درباره بنياد خانواده، بمثابه بنياد رها از روابط سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى قدرت. همانطور كه در جامعه‏شناسى خانواده در ايران و نيز زن در شاهنامه (1) روشن ساخته‏ام، با ازدواج، تارهاى شبكه عنكبوتى روابط قدرت در جامعه‏ها شكل مى‏گيرند. تا وقتى اين روابط جا و موقع اجتماعى زن را معين مى‏سازد، زن نمى‏تواند آزادى بجويد و عامل تحول مطلوب اجتماعى بگردد.

      در روابط قدرت، زن نمى‏تواند، انتخاب كند و نبابراين هرگز اختيار ايجاب با او نيست. او انتخاب نمى‏كند، انتخاب مى‏شود و بايد «بله» را بدهد. با آنكه اسلام ايجاب را حق زن دانسته است، درعمل «اولياء» او هستند كه اين حق را از آن خود مى‏دانند و مورد استفاده قرار مى‏دهند. «فقه سنتى» نيز اين سنت غيراسلامى را بنا بر اين اصل كه زن «ضعيفه» است، امضاء كرده است.

 

      و روشن است كه اگر زن بخواهد از حق  خود در ايجاب استفاده كند، ناگزير بايد بتواند انتخاب كند. اما از شگفتى‏ها يكى اينكه در «فقه سنتى» همه گونه شرايط و تسهيلات براى مرد، در نظر گرفته شده‏اند اما در اين باره كه زن چگونه مى‏تواند و بايد همسر خود را برگزيند، سخن چندانى نرفته است!

      و كافيست خواننده در ذهن خود، جامعه‏اى را تصور كند كه در آن، ثروت، قدرت سياسى، موقعيت اجتماعى و فرهنگى (2) ملاك و ضابطه ازدواج نيستند و زن رها از اين قيدها، مرد دلخواه خود را انتخاب مى‏كند و مرد، زن محبوب خويش را. تارعنكبوت روابط شخصى قدرت، پاره پاره نمى‏شود؟

      جامعه‏اى را تصور كنيم كه در آن نه قدرت كه عشق و باور مشترك اساس ازدواج مى‏گردد، زن و مرد چنان به يكديگر نزديك كه لباس يكديگر مى‏شوند (3)، زن و مرد ولى يكديگر مى‏گردند (4)، اين جامعه، جامعه توحيد و دوستى و رشد و كانون شكوفايى استعدادها نمى‏گردد؟

      براى رسيدن به اين جامعه، گذشته از تغيير طرز فكرها درباره زن، از نظر حقوقى بايد اختيار ايجاب به زن داده شود تا او بمثابه انسان مسئول و بنا بر اين مستقل و آزاد، بتواند نوع زندگى دلخواه را انتخاب كند. زنان جامعه ما و زنان جامعه‏هاى اسلامى و غيراسلامى، هنوز از اين حق برخوردار نيستند. آن روز از اين حق برخوردار مى‏شوند كه تحول تعيين كننده‏اى در روابط اجتماعى و طرز فكرها بوجود آمده باشد. در جامعه‏هاى ما، آزاد كردن اسلام از يونان زدگى، اساسى‏ترين  كار براى ايجاد اين تحول عظيم است.

      وقتى روشن گشت كه اختيار ايجاب با زن است و اين اختيار ملازمه دارد با برخوردارى او از امكانات انتخاب همسر و حق او در تعيين شرايط زناشويى، اين امر نيز واضح مى‏شود كه نوع زندگى مشترك و طلاق نيز، بايد در عقد و ازدواج مورد موافقت دو طرف قرار بگيرند.

     از اين لحاظ نيز راه حل اسلام از تمام راه حلهاى ديگر، با همسرى بر پايه عشق و باور، مناسب‏تر است. زيرا زن و شوهر در عقد ازدواج، مى‏توانند شرايط زندگانى مشترك و در صورت ممكن نشدنش، ترتيب طلاق را معين كنند. بايد رويه مرسوم رها شود و در عقدنامه‏ها، شرايط قيد شوند. در نظامهاى حقوقى هنوز اختيار دو همسر در تعيين چگونگى طلاق، بتمامه، برقرار نشده است. در نتيجه، نابسامانى‏هاى بسيار حاكمند.

      وقتى زن و مرد، آزادانه، معين كردند كه حق طلاق با مرد، يا زن، يا قاضى و يا شوراى صلحاى دو خانواده (5) باشد، نه تنها مشكلات حقوقى كه در همه نظامهاى حقوقى موجود، پيش مى‏آيند از بين مى‏روند، بلكه اساس خانواده، مستحكم مى‏شود و هيچيك از زن و مرد، در مقام گريز از انواع قيد و بندها و انواع احساس‏هاى بد، احساس اسارت، بى علاقگى، و... كه نابسامانيهاى اجتماعى فراوان ببار مى‏آورند، رها مى‏شوند بلكه زناشويى از آسيب روابط شخصى قدرت بركنار مى‏ماند..

      اما مهمترين فايده اين ترتيب، استقرار آزادى در روابط زن و شوهر است. عشق خانه پر مى‏كند و جايى براى آمدن و حاكميت جستن زور نمى‏گذارد. وقتى آزادى در روابط زناشويى، استقرار جست، جامعه از سلطه زور رها مى‏شود و ميل به توحيد مى‏كند.

      اگر اين راه حل روشن به عمل درنيامده، تقصير قدرت استبدادى و يونان زدگى «اسلام مداران» است. در مسئله تقسيم اجتماعى كار، اثرات يونان زدگى بمراتب بيشترند:

 

 تقسيم اجتماعى كار:

 

      مى‏دانيم زنان كودك، بدنيا مى‏آورند و او را پرورش و آموزش مى‏دهند. و اينكار بزرگ را در جوانى مى‏كنند. پرداختن به اينكار، آنها را از كارهاى ناسازگار با آن، باز مى‏دارد. بنابراين از اين نظر، ميان مرد و زن نابرابرى وجود دارد: زمان و امكان كار مرد بيشتر است. در عوارض مرد از مادرى محروم است.

      مى‏دانيم كه در جهان امروز، مادران بطور متوسط 3 تا 4 فرزند بدنيا مى‏آورند. مى‏پرورند و مى‏آموزند. اگر زمان لازم براى اينكار را 10 سال فرض كنيم، از اين لحاظ، زنان بطور متوسط 10 سال از مردان، كمتر امكان كار دارند.

      مى‏دانيم كه مشكل بيكارى، مشكل همه زمانهاست. گمان مى‏رفت كه پيشرفت فنى و توليد و مصرف انبوه، براى همه مردان و زنان كار پديد مى‏آورند و اين كار، به زنان از هر لحاظ استقلال مى‏بخشد و... اما رشد فنى، بيكارى نوع جديدى را بر بيكارى‏هاى پيشين افزود و مسلم است كه در سالهاى آينده «بيكارى فنى» بيشتر مى‏شود. قربانيان اول اين نوع بيكارى زنان هستند. زنان نه تنها استقلال مطلوب را پيدا نكردند، بلكه همه گونه استقلال و بيش از همه استقلال جنسى خود را نيز از دست دادند. و اگر روال كار همين بماند كه هست، بر شدت محروميتهاى زنان، افزوده خواهد شد. زيرا:

      مى‏دانيم كه زنان در زمينه دانشها و بخصوص دانش و فعاليت سياسى، گرفتار عقب ماندگى مزمن هستند. نه در جامعه‏هاى صنعتى و نه در جامعه‏هاى غيرصنعتى، زنان باورمند، صاحب نظر، فعال و... تلقى نمى‏شوند. اجبار به نوعى كار كه به كار و بيكارى اجبارى بدل شده است، آنها را از مادرى بازداشته و تا اين اواخر، بخصوص در جامعه‏هاى «پيشرفته» پرداختن به كار خانه و تربيت فرزند، بى ارزش و بلكه ضد ارزش بود. در نتيجه جامعه‏هاى صنعتى روزبروز بيشتر دو قطبى شدند و در آن‏ها نابسامانيهاى اجتماعى فزونى گرفتند: ميان 10 تا 20 درصد اين جامعه‏ها گرفتار الكليسم، مواد مخدر، تخلف‏ها و جرائم و... هستند. و بر اين نابسامانيهاى توسعه طلب، بيكارى نيز افزوده شده است.

      وقتى اين عوامل، با عامل گريز از مادرى جمع شده‏اند و مى‏شوند، خطر بزرگ پيرى جامعه‏هاى غرب و انحطاط و بلكه اضمحلال آنها را پيش آورده‏اند و مى‏آورند. از اينرو است كه از نو، به مادرى، بها مى‏دهند.

      واقعيتهاى بالا و بحرانها، بيكارى، نابسامانيهاى اجتماعى، بى قدرى انسان، بخصوص زن و...مشكلهايى هستند كه جز از راه ايجاد تغييرات بنيادى در «تقسيم اجتماعى كار» راه حل پيدا نمى‏كنند. راه حلهايى كه گرايشهاى سياسى در جامعه‏هاى صنعتى - خواه كمونيستى و خواه سرمايه دارى - به عمل درآورده‏اند، گره از مشكل بحرانهاى نگشوده‏اند. ناگزير دير يا زود، بايد به حاكميت مطلق قدرت و سرمايه، پايان ببخشند. بايد انسان مدارى را جايگزين سرمايه‏مدارى و يا قدرت مدارى بسازند. در نتيجه:

 - «توليد كودك» برتر كارها و آموزش و پرورش او در شمار ارزشهاى والا بگردد،

 - كار در محدوده زناشويى، ارزش بگردد،

 - تعليم و تربيت زنان، از تقدم مطلق برخوردار شود (6).

      مهمتر از اين دو، تركيب كار زنان و مردان، بخصوص زنان، تغيير كند: در حال حاضر، جز نخبه‏ها، اكثريت قريب به  اتفاق زنان و مردان، در كار ارزيابى و رهبرى و نيز در كار علمى و هنرى شركت ندارند. دين و ايدئولوژى هم در يد مجتهد و ايدئولوگ هستند!

      براى كاستن از نابسامانيها، بايد كيفيت «توليد» را اصلاح كرد. بنا بر اين با توجه به «كار مادرى» بايد كيفيت مادر را ارتقاء داد. و چون زنان دست كم ده سالى را بايد بپاى باردارى و دوره كودكى، فرزندان صرف كنند، كارهاى متناسب‏تر با مادرى، دو نوع كار يكى انتقاد و رهبرى و ديگرى كارهاى علمى و هنرى هستند. بدينسان بايد از راه توسعه آموزش و پرورش، تركيب كار زنان را تغيير بنيادى داد.

      با اينكار، نه تنها كيفيت نسل‏هاى جديد تغيير اساسى مى‏كند، نه تنها زن به آزادى و مسئوليت و علم و فن و هنر و رهبرى حق واقعى پيدا مى‏كند، بلكه طوفانهاى بحرانهاى زمانه فرو مى‏خوابند.

      اما اينكار شدنى نيست، مگر آنكه از نظر مالى، استقلال زن تأمين گردد. اگر او بخشى از زمان كار خود را در تربيت كودكان و سامان بخشيدن به زناشويى صرف مى‏كند، بايد پاداش مادى دريافت كند. اين پاداش مادى دو جزء دارد:

 1- نفقه يا هزينه خانه را بايد مرد عهده دار شود

 2- زن در ازاء كار مادرى و تدبير منزل، پاداش بگيرد و يا در درآمد شوهر شريك گردد. و از بيمه‏هاى گوناگون برخوردار شود.

      وجوب نفقه بر مرد در قرآن بصراحت آمده است (7). حق زن بر تقاضاى پاداش، بخاطر كار خانه و حق شير دادن كودك نيز، مورد ايراد و اشكال نيست. اما در عمل مشاهده مى‏شود كه زنان، پس از عمرى زندگى با شوهر، نه پاداش مى‏گيرند و نه حقى بر درآمد و ثروتى پيدا مى‏كنند كه شوهران با همكارى شبانه روزى آنها، پيدا كرده‏اند! در مقام رفع ستم، اين پرسش فقهى را پيش آوردم (8) كه اگر زن نگفت در همسرى و مادرى، كارها را برايگان مى‏كند، در درآمد و مالى كه خانواده حاصل مى‏كند، شريك مى‏شود يا نه؟

      اين پرسش را در ايام رژيم پيشين طرح كردم و آقاى خمينى آن زمان، پاسخ مثبت داد. حالا روزگار ديگر است. با اينحال گمان نمى‏رود، جز بدين راه، بتوان مشكل‏ها را حل كرد.

      اگر اين دو جزء، نفقه و پاداش مادى و بيمه‏ها، از روى قرار و قاعده برقرار گردند، اگر زن، همان بشود كه هست، مظهر عشق و حيات، اگر بحرآنهااين واقعيت را به همه حالى كرده باشند كه ريشه بحرآنها در محروميت زن از باورمندى و دانشمندى و شركت در ولايت است. اگر بيان قرآن با همان خلوص و روشنى كه دارد اساس قرار گيرد، يعنى زن و مرد ولى يكديگر شناخته شوند و به زنان نه حق ولايت كه اولويت در آن داده شود، اگر زنان وقت آزاد خود را نه در توليد كالا و خدمات دفترى كه در زمينه‏هاى علمى و هنرى و بخصوص سياست و رهبرى جامعه و به تعليم و تربيت و عمل و تجربه، بپردازند. و اگر ترتيب كار مردان نيز، بسود افزايش كم و كيف اين دو نوع كار تغيير كند، جامعه‏هاى ما از بحران‏ها بيرون مى‏روند. فضاى معنوى جامعه صاف و بيكران مى‏شود. و جامعه نه كشتارگاه انسانيت و استعدادهايش كه كانون پرورش انسانى از طريق ديگر مى‏شود.

      با اينحال يك مشكل مالى ديگر برجاست و آن مشكل «ارث» است. آنهم در واقع مشكل نيست، ذهن‏هاى متعصب و تعصب پرور بوجود آورده‏اند و آنرا اماره و بلكه دليلى قطعى قرار داده‏اند بر اينكه، در نظر اسلام، ارزش زن نصف ارزش مرداست!!

 

 

 چرا زنان نصف مردان ارث مى‏برند؟: (9)

 

      حق اينست كه نه تنها زنان نصف مردان ارث نمى‏برند، بله در ارث نيز به زنان امتياز داده شده است. در واقع زن از دو برابر مرد نيز بيشتر ارث مى‏برد. زيرا درباره مرد، حق در برابر مملكت است. اما درباره زن، در ازاى حقش بر ارث، تكليفى مقرر نشده است. توضيح آنكه، بشرح بالا، نه تنها مرد بايد نفقه همسر و فرزندان را قبول كند، بلكه بايد در ازاء كار همسر، حقوق بپردازد و يا او را در درآمد خود شريك بسازد. پس در واقع سهمى كه مى‏برد از آن او و همسر او و فرزندان او يعنى يك خانواده است و بايد صرف هزينه بگردد. سهمى كه زن از ارث مى‏برد، بخود او تعلق دارد و زن صرف هزينه‏اى نمى‏كند.

      در جايى كه اين توضيح را مى‏دادم، كسى پرسيد، اگر اينطور است چرا اسلام به زن بيشتر از مرد سهم داده است؟ اينبار به نابرابرى به سود زن اعتراض مى‏شد!

      اما وقتى مسائل موضوع اشاره و توضيح، در نظر گرفته شوند، آشكار مى‏شود كه امتياز بيجايى به زن داده نشده است. زيرا گذشته از ضرورت تقسيم اجتماعى كار، در هر حال امكان كار زن، 10 تا 15 سال كمتر از مرد است و صرف اين زمان طولانى در تعليم و تربيت فرزندان، جبران مى‏طلبد.

      يكى از جبرآنها همين سهمى است كه از ارث مى‏برد. بخصوص كه تحول واقعى روابط اجتماعى، امرى طولانى است. به تدريج بايد مبانى استقلال مالى زن محكم گردد تا بتواند با استقلال بيشترى، همسر انتخاب كند. مناسب‏ترين راه براى رها كردن  زناشويى از قيد فشار عوامل اقتصادى، تأمين هر چه بيشتر استقلال مالى زن است.

      نيك كه به احوال جوامع بشرى، از گذشته‏هاى دور تا زمان ما، بنگرى، مى‏بينى مسئله ثروت و ارث، مسئله يك اقليت كوچكى بيش نيست. از چند ميليارد انسان روى  زمين، چند ميليون نفر ثروت دارند؟ مشكل اين چند ميليارد انسان، مشكل فقدان امكان كار، تحصيل معاش و رشد مادى و معنوى است. در اين جامعه‏ها، زنان قربانى تجربه اقتصادى جديد شده‏اند. آن اينكه اقتصاد مسلط در توسعه جهانى خويش، زنان، بخصوص زنان دنياى سوم را، به «نيروى كار» بدل ساخته است. اين نيروى كار، بايد بار تكفل را نيز بر دوش كشد. به اين ترتيب، دو نوع زن بوجود آورده‏اند:

 - در بخش زير سلطه جهان، عمر زنان كوتاه شده و آنان زير فشار طاقت فرساى كار و تكفل، به پيرى نرسيده مى‏ميرند.

 - در جامعه‏هاى صنعتى، دوره جوانى زنان كوتاه شده است. زيرا غير از عامل فرسايش، رقابت شديد در مقام «جاذبه جنسى» دوره جوانى را كوتاه ساخته است.

     بدينسان رها كردن زن از نوع جديد اسارت، ضرورترين تحول عصر ما است.

 

 

 مأخذها و توضيح ها

 

 1- نگاه كنيد به شماره‏هاى 21 و 22 مكتب مبارز

 2- قرآن، سوره نور آيه 32 و...

 3- قرآن، سوره نور آيه 26

 4- قرآن، سوره توبه آيه 71

 5- قرآن، سوره نساء آيه 35

 6- در اسلام محمد (ص) اين تقدم، به تأكيد تمام مؤكد گشته است. اما در «اسلام معمول» كار وارونه شده است!

 7- قرآن، سوره نساء آيه 34

 8- نگاه كنيد به مكتب مبارز شماره‏هاى 17 تا 19

 9- قرآن، سوره نساء آيه‏هاى 11 و 176

 

 

 

 

زناشويى در استسلام و اسلام‏

 

 اسلام يا استسلام؟

    

    

      ادبيات استبداد دينى، ميان انسان و خدا رابطه قوا برقرار مى‏شود. از زمانى كه ثنويت تك محورى را محتواى اصل توحيد گرداندند و جبر را به جاى آزادى نشاندند، استسلام رانيز بجاى اسلام باوراندند. طى قرنها، جامعه‏هاى زير سلطه استبداد، از نظر باور دينى، طرز فكر و روانشناسى «تسليم» يافتند. آنسان كه در تمامى ابعاد زندگى، استسلام ترجمان ثنويت تك محورى و مبناى رابطه‏ها و ضابطه پندارها و گفتارها و كردارها گشت و اصل بر اطاعت شد.

      در بعد اجتماعى، بنا بر اصل ثنويت تك محورى و طرز فكر و روحيه استسلام، در خانه، زن بايد تسليم مرد باشد و فرزندان تسليم قدرت پدر. در خاندان، همه بايد تسليم قدرت بزرگ خاندان باشند. خانه و خانواده كه بايد كانون عشق باشد و در آن، رابطه‏ها بر اصل مشاركت تنظيم شود، واحد پايه استبداد فراگير مى‏شود.

      در بعد اقتصادى، قاعده قرآنى مقرر مى‏كند كه آنها كه در كسب رزق، فضلى جسته‏اند ديگران را در كسب خويش سهيم و با خود برابر كنند. اما بسيارند آنها كه مازاد را وسيله سلطه بر ديگران مى‏كنند (1). بنا بر همان اصل ثنويت تك محورى و بر وفق روانشناسى استسلام، اكثريت بزرگ زحمتكشان تسليم شدن به قدرت سرمايه را تقدير ستيزناپذير خلقت باور مى‏كنند!

      در بعد سياسى، تسليم محض شدن به «ولى امر» و اطاعت مطلق از او و نمايندگانش، عمل به دين باور مى‏شود. مشاركت در امور جامعه، سركشى از فرمان خدا تلقى مى‏گردد. تمامى بنيادهاى جامعه مأموريت مى‏يابند افراد و گروهها را با طرز فكر و طرز رفتار استسلام بار بياورند. آنسان كه در حذف افراد و گروههايى كه از استسلام سرباز مى‏زنند، با بنياد سياسى همدستى كنند.

      در بعد فرهنگى، از آنجا كه آدميان در روانشناسى استسلام بار مى‏آيند، در پندار و گفتار و كردار، انطباق طلب مى‏شوند. از زمانى كه استسلام جانشين اسلام شده است، جامعه‏هاى مسلمان روانشناسى تسليم در برابر زور را پيدا كرده‏اند و در قلمرو علم و فرهنگ، مقلد شده‏اند: از عصر اموى كه در آن، امويان براى استقرار استبداد خويش، به سراغ ثنويت يونانى و جبر رفتند، تا امروز، در قلمروهاى عرفان، فلسفه، دانش طبيعى، دانش اجتماعى، كار متفكران مسلمان، انطباق اسلام با فلسفه و دانش طبيعى و اجتماعى روز بوده است، قرنها تكرار تجربه نيز، نتوانسته‏اند جامعه‏هاى مسلمان  را از بيراهه به راه آورد. در حقيقت، اگر دين را با نظرها منطبق كردن، مايه رشد مى‏شد، امروز مسلمانان بايد پيشرفته‏ترين جامعه‏ها مى‏بودند. چرا نيستند؟ چرا استبداد در جامعه‏هاى ديگر برمى‏افتد و در جامعه‏هاى مسلمان هنوز بر جا است؟ دليل را در طرز فكر و روانشناسى استسلام بايد جست.

      از خود بيگانگى تا بدانحد است كه هر مسلمان، استسلام را امرى بديهى مى‏انگارد. تا بدانجا كه هيچ به اين صرافت نمى‏افتد كه به استسلام، از فطرت آزاد خويش بيرون رفته است. در احوال آنها كه دين را رها مى‏كنند و مى‏گويند: «از دين و مذهب آزاد شديم»، تأمل كه مى‏كنى، مى‏بينى طرز فكر و طرز رفتار استسلام را از دست نداده است:

      در بعد رابطه انسان با خود، بارزترين علامت استسلام، ترسيدن از انديشيدن، از ابداع و ابتكار است. از اينرو، آنها كه از اسلام بيرون مى‏روند و براى مثال ماركسيست مى‏شوند، خود را تسليم اين مرام و سازمان مى‏كنند. در ميان اينگونه ماركسيستها، انديشمند كجا مى‏توان يافت! زن و مردى كه از عرف و عادت دينى بدر مى‏روند و براى مثال، طرز فكر غربى را مى‏پذيرند، خود را با آن تطبيق مى‏دهند. اين بيشتر در دنياى  اسلام است كه جمله هايى از اين نوع از زبان و قلم روشنفكران جارى مى‏شود: «بايد تا مغز استخوان فرنگى شد» و يا «همه چيز را بايد از فرنگى اخذ كرد حتى فرنگى را» (فرنگى امراض مقاربتى را مى‏گفتند)! و يا «در اخذ تمدن غرب، بايد از هرگونه ابداع خوددارى كرد و بطور كامل در جلد غربى شد» و...

      بدينخاطر است كه سازمانهاى سياسى با اخذ «ايدئولوژى جديد» و به «سبك جديد»، تشكيل مى‏شوند اما سرانجام، به فرقه بدل مى‏گردند. در حقيقت، انديشه راهنماى «اخذ شده» را با استسلام دمساز مى‏كنند و سازمان به رأسى كه اعضاء انتظار اطاعت مطلق دارند و بدنه‏اى كه جز اطاعت، بكارى توانا نيست، بدل مى‏شود. اطاعت نكردن «جرم اكبر» مى‏شود!

      و بدينخاطر است كه در جامعه‏هاى اسلامى، اغلب كسانى كه فرصت براى زندگى در آزادى را پيدا مى‏كنند، تا خود را «آزاد» حس مى‏كنند، بر آن مى‏شوند كه ديگران را تسليم اراده خويش بگردانند! زن آزاد، زنى تلقى مى‏شود كه بر شوهر خويش مسلط است. اهل تحقيقى روانشناسى فردى و جمعى ايرانيان را با جامعه‏هاى غربى مقايسه كرده و متوجه اين امر شده است كه، براى مثال، آلمانى وقتى زور در كار مى‏آورد كه مى‏ترسد. اما ايرانى وقتى زور بكار مى‏برد كه خود را «قوى‏تر» حس مى‏كند. و بمحض اينكه موقع و موضع مسلط را از دست مى‏دهد، در برابر زور، تسليم مى‏شود. حق اينست كه قرنها زندگى در نظام استبدادى و اعتياد تاريخى به روانشناسى استسلام، سبب شده است كه افراد و گروهها در جامعه‏هاى اسلامى، دو جايگاه بيشتر نشناسند: جايگاه مستكبر و جايگاه مستضعف. وقتى يكى را ترك مى‏كنند، براى اينست كه در جايگاه ديگرى قرار بگيرند (2).

      به حال زار طبيعت در سرزمينهاى اسلامى بنگريد كه گزارشگر تاريخ استسلام در اين جامعه‏ها هستند. اغلب سرزمينهاى سبز و خرم بوده‏اند كه در استسلام، به بيابانهاى خشك بدل شده‏اند. رابطه انسانها با طبيعت، انعكاسى از رابطه ملتها با يكديگر و در درون جامعه، بازتاب رابطه دولت با ملت و رابطه افراد و گروهها با يكديگر و نيز بازتاب طرز فكر و روانشناسى جمعى و فردى است. در مقياس جهان، كه بنگرى، مى‏بينى روانشناسى سلطه گر و روانشناسى زير سلطه و روابط اين دو با يكديگر و رابطه انسان با قدرت، عامل آلودگى محيط زيست و تباهى طبيعت گشته است.

      از اينرو است كه قرآن مبارزه با كيش شخصيت را جهاد اكبر مى‏خواند و آزادى را پندار و گفتار و كردار خالى از اكراه (3) مى‏داند و براى آنكه انسان بتواند پندار و گفتار و كردار خالى از اكراه بيابد، بايد اصل راهنما و طرز فكر و طرز رفتار استسلام را رها كند. استسلام تسليم شدن به زور است و اسلام فراخ شدن صدر و صلح جستن به خدا است. رابطه قوا رها شود. به اين صلح است كه آزاد مى‏شود و پهنه انديشه‏اش، بى كران مى‏گردد. بدينسان، اگر دين توحيد را دين صلح جويى يا اسلام خواند، از اين رو بود كه گذار از استسلام به اسلام، در واقع، گذار از قلمرو قدرت به قلمرو آزادى است. اما اين گذار، به درآمدن از روابط قوا است. خدا مطلق است و آفريده‏هاى او، تنها در رابطه با او، مى‏توانند از روابط قوا با يكديگر، رها شوند. چرا كه آفريده‏ها حد دارند و رابطه مستقيم ميانشان، رابطه حدها يا رابطه قوا مى‏شود و بناگزير، اصل راهنما، نه توحيد، كه ثنويت مى‏گردد. بدينقرار، بدرآمدن از روابط قوا، آشتى جويى يا اسلام است و اسلام بازيافتن صلح از راه خدا و ثنويت را رها كردن و توحيد را اصل راهنما كردن است. بدون اسلام، انسان از سرچشمه حيات و عشق و علم و شادى و آزادى و رشد، محروم مى‏شود و به استسلام، گرفتار كين و ستمگرى مى‏گردد (4). بديهى است قوه‏ها و استعدادهايش در ستمگرى و ستم پذيرى و ستيز و ويران سازى، بكار مى‏افتند.

      بدينقرار، كوشش در رها شدن از طرز فكر و طرز رفتار استسلام، تقدم قطعى پيدا مى‏كند. و بدينخاطر است كه قرآن، سراسر، روشهاى مبارزه با استسلام است. سوره صافات كوششهاى پيامبران را در استسلام زدايى فهرست مى‏كند و تفاوتهاى اسلام را با استسلام، در اصول راهنما و روشها، بروشنى، توضيح مى‏دهد (5).

      در اسلام، اصل راهنما توحيد است و در استسلام، شرك (ثنويتها و تثليثها). در اسلام، اصل راهنما عدل است و در استسلام، ظلم (ظلم كردن و ظلم پذيرفتن). در اسلام، اصل بر مشاركت در رهبرى و شور در امور و در استسلام، اصل بر اطاعت است. در اسلام، اصل بر قانون و آزادى و در استسلام، اصل بر بى قانونى و زور است. در اسلام، زمان پندار و گفتار و كردار بى نهايت و در استسلام، هراندازه حاكميت زور بيشتر، زمان انديشه و عمل كوتاه‏تر و انديشه نازاتر است. در استسلام، معاد بجاى خود، آينده نيز نمى‏تواند در انديشيدن و عمل كردن ، مد نظر گردد. زيرا قلمرو آزادى وجود ندارد تا انديشيدن ممكن بگردد. از اينرو، در استسلام، تمامى مردم صغير بشمار مى‏آيند و صاحب رأى بحساب نمى‏آيند. در عوض، اسلام تعطيل كردن قلمرو زور و گستردن قلمرو آزادى است. در اين قلمرو است كه انديشه مى‏تواند خلاقيت و بارورى پيدا كند. در قلمرو قدرت، انديشيدن غير ممكن مى‏شود. از اينرو فرمود: «در دين اكراه نيست». پس اسلام پندار و گفتار و كردار خالى از اكراه است. اما آيا انديشه خالى از اكراه، مى‏تواند جز ابداع باشد؟ آيا گفتار و كردار خالى از اكراه مى‏توانند جز به گفتار و عمل آوردن آفريده انديشه باشند؟ در استسلام، بنا بر زورمدارى است. انديشه  جز بازى با زور و اين يا آن شكل را به زور دادن و گفتار جز با لباس باطل پوشاندن به حق و راست را دروغ گرداندن و كردار غير از تخريب چه مى‏توانند باشند؟

      در اسلام، روحيه، روحيه اميد و شادى و فعاليت و گسترده‏تر كردن قلمرو زندگى آزاد است. در استسلام، روحيه، روحيه نااميدى، و غم و تسليم نزد عموم است. آشكارترين تفاوت ميان اسلام و استسلام اينست: بتدريج كه آدمى از استسلام رها و به اسلام نزديك مى‏شود، در پندار و گفتار و كردار خودجوش مى‏شود. نشانه خودجوشى پندار و گفتار و كردار، خالى شدن از اكراه و نشانه خالى شدن از اكراه، خلاق شدن انديشه و بيان شدن آن در گفتار و تحقق پيدا كردنش در كردار آدمى است. خودجوشى صفت پندار و گفتار و كردار آزاد و زيست در فطرت است. وقتى روان و تن آدمى از اكراه رها است، در حالت فطرى  است. در اين حالت، انديشه خودجوش، يعنى رها از اكره است و مى‏تواند بارور شود و گفتار و كردار زائوى نوزاد انديشه مى‏شوند. معناى خدا هستى را بر فطرت خويش آفريد همين است. عمل خدا ترجمان فطرت است و انسان وقتى در فطرت خويش است، خليفه خدا است. از جمله در سوره روم، پندار و گفتار و كردار وقتى بنا بر فطرت انجام مى‏گيرند با پندار و گفتار و كردار وقتى بر خلاف فطرت روى مى‏دهند، مقايسه شده‏اند (6). از اينرو است كه فرمود اسلام دين فطرت است (7):

 

      پس روى به دين حنيف آر. فطرت خدايى كه مردمان را بر وفق آن آفريده است. به آفرينش خدا تبديل راه ندارد و دين استوار اينست  حال آنكه بيشتر مردم نمى‏دانند».

 

      و ازدواج براى بيرون رفتن از فطرت نيست. براى زيست در فطرت است. بر وفق فطرت، ميان زن و مرد، بنا را بر مودت گذاشت (8) و مقرر كرد حتى اگر از همسر خود كراهت داريد، با او به نيكى رفتار كنيد (9).

 

      «و با آنها به نيكى رفتار كنيد حتى اگر از آنان كراهت داريد»

 

      پس وقتى تا اين اندازه اصرار مى‏ورزد كه رابطه زناشويى بايد ترجمان فطرت و عشق و خالى از اكراه باشد، چرا فرمود:

 

      «الرجال قوامون على النساء»؟

 

     

 الرجال قوامون على النساء

 

      بتدريج كه فلسفه يونانى بر عقول مسلط مى‏شد، معناى آيه نيز تغيير مى‏كرد. نزد فيلسوفان يونان، زن دون انسان بود و بايد از مرد اطاعت محض مى‏كرد. پس معنى آيه  اين مى‏شد كه «مردان بر زنان مسلط هستند». فقه، در پيروى از فلسفه يونانى، ترجمان استسلام مى‏شد و زن را مطيع مطلق مرد مى‏باوراند و «نشوز» را هرگونه نمافرمانى تلقى مى‏كرد و به مرد حق مى‏داد او را هرگونه خواست، تنبيه كند. و براى اينكه زن مطيع بماند و منحرف نشود، كتابهاى اخلاق، بر خلاف تصريح پيامبر كه تعليم و تربيت فريضه هر مرد و زن مسلمان است، آموختن نوشتن را به زنان، مايه انحراف او و مرد مى‏باوراندند (10).

      تحول در جامعه‏هاى اروپا، ثنويت دو محورى را جايگزين ثنويت تك محورى مى‏گرداند و زن منزلت مى‏جست. در جامعه‏هاى اسلام، موج نوگرايى، برخى از فقيهان و مفسران را بر آن مى‏داشت كه بر اساس طرز فكرهاى جديد در دين بنگرند. اينان از استسلام آزاد نشدند و برويه و سنت «پيروى دين از علم»، عمل كردند. اين شد كه «قوامون» را «سرپرست و خدمتگزار» معنى كردند و چون نتوانستند از استسلام رهايى بجويند، مرد را  رئيس و زن را «معاون» كردند! مرئوس كيست؟! يكى از تازه‏ترين نمونه‏ها را نقل مى‏كنم (11):

 

      «مردان سرپرست و خدمتگزار زنان هستند». براى توضيح اين جمله، بايد توجه داشت كه خانواده يك واحد كوچك اجتماعى است و همانند يك اجتماع  بزرگ، بايد رهبر و سرپرست واحدى داشته باشد. زيرا رهبرى و سرپرستى دستجمعى كه زن و مرد، مشتركاً، آن را به عهده بگيرند، مفهومى ندارد. در نتيجه، مرد يا زن، يكى بايد رئيس خانواده و ديگرى معاون و تحت نظارت او باشد. قرآن در اينجا تصريح مى‏كند كه مقام سرپرستى بايد به مرد داده شود (اشتباه نشود منظور از اين تعبير استبداد و اجحاف و تعدى نيست. بلكه منظور رهبرى واحد منظم با توجه به مسئوليتها و مشورتهاى لازم است).

      اين مسئله در دنياى امروز،: بيش از هر زمان، روشن است كه اگر هيأتى (حتى يك هيأت دو نفرى) مأمور انجام كارى شود، حتماً بايد يكى از آن دو، «رئيس» و ديگرى «معاون يا عضو» باشد. و گرنه، هرج و مرج در كار آنها پيدا مى‏شود. سرپرستى مرد در خانواده نيز از همين نوع است.

      و اين موقعيت بخاطر وجود خصوصياتى در مرد است. مانند ترجيح قدرت تفكر او بر نيروى عاطفه و احساسات (بعكس زن كه از نيروى سرشار عواطف بيشترى بهره‏مند است) و ديگرى داشتن بنيه و نيروى جسمى بيشتر كه با اولى بتواند بيانديشد و نقشه طرح كند و با دومى بتواند از حريم خانواده خود، دفاع نمايد».

 

      و وقتى نوبت به معنى كردن «نشوز» و تفسير آن مى‏رسد، كلمه را «طغيان و مخالفت» معنى مى‏كنند و مى‏نويسند:

 

      «زنانى را كه از طغيان و سركشى آنها مى‏ترسيد، موعظه كنيد و پند و اندرز دهيد» و به اين ترتيب، آنها را كه پا از حريم نظام خانوادگى فراتر مى‏گذارند، قبل از هر چيز، بايد بوسيله اندرزهاى دوستانه و بيان نتايج سوء اينگونه كارها، آنان را به راه آورد و متوجه مسئوليت خود نمود.

 ...

      در صورتى كه سركشى و پشت زدن به وظائف و مسئوليتها از حد بگذرد و همچنان در راه قانون شكنى، با لجاجت و سرسختى گام بردارند، نه اندرزها اثر كند و نه جدا شدن در بستر و كم اعتنايى نفعى بخشد و راهى جز «شدت عمل» باقى نماند، براى وادار كردن آنها به انجام تعهدها و مسئوليتهاى خود، چاره منحصر به خشونت و شدت عمل گردد، در اينجا اجازه داده شده كه از طريق «تنبيه بدنى»، آنها را به انجام وظايف خويش وادار كنند.

      و اگر گفته شود كه نظير اين طغيان و سركشى و تجاوز در مردان نيز ممكن است آيا مردان نيز مشمول چنين مجازاتهايى خواهند شد؟ در پاسخ گوييم: آرى مردان هم درست مانند زنان، در صورت تخلف از وظايف، مجازات مى‏گردند. حتى مجازات بدنى. منتهى چون اين كار از عهده زنان خارج است، حاكم شرع موظف است كه مردان متخلف را از طريق مختلف، حتى از طريق تعزير (مجارات بدنى)، به  وظايف خود، آشنا سازد».

 

      اما قرآن در آيه 128 سوره نساء، به «نشوز» مرد پرداخته است. بنگريم كه آن را چگونه معنى و تفسير كرده‏اند (12):

 

      «و اگر زنى از طغيان و سركشى يا اعراض شوهرش بيم داشته باشد، مانعى ندارد باهم صلح كنند...»

 

      در بسيارى از تفاسير قرآن و كتب حديث، در شأن نزول آيه، نقل شده است كه رافع بن خديج، دو همسر داشت. يكى مسن و ديگرى جوان. بر اثر اختلافاتى، او همسر مسن خود را طلاق داد. سپس به او رجوع كرد و گفت: اگر مايل باشى، با تو آشتى مى‏كنم. ولى اگر همسر ديگر خود را بر تو مقدم داشتم، بايد صبر كنى. و اگر مايل باشى، صبر مى‏كنم مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم. زن پيشنهاد اول را قبول كرد و با هم آشتى كردند. آيه شريفه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت.

     ... ولى در اينجا، اشاره‏اى به مسئله نشوز مرد كرده و مى‏فرمايد: «هرگاه زنى احساس كند كه شوهرش بناى سركشى و اعراض دارد، مانعى ندارد كه براى حفظ حريم زوجيت، از پاره‏اى از حقوق خود صرف نظر نمايد».

 ...

      سپس براى تاكيد موضوع مى‏فرمايد: «به هر حال، صلح كردن بهتر است» (والصلح خير). اين جمله كوتاه و پرمعنى، گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آيه فوق ذكر شده، ولى بديهى است كه يك قانون كلى و عمومى و همگانى را بيان مى‏كند كه در همه جا، اصل نخستين صلح و صفا و دوستى است.»

     

      بدينقرار، وقتى نشوز «هرگونه طغيان و سركشى» معنى مى‏شود، در بيان خدا و تفسير مفسران، تناقض پيدا مى‏شود. چرا كه اگر نشوز از زن باشد، مرد مى‏تواند تا تنبيه بدنى او پيش برود. اما اگر مرد نشوز كند، زن بهتر است با او صلح كند و حتى از حقوق خويش نيز، پاره‏اى را ببخشد! مفسران تفسير نمونه چون خواسته‏اند، برابرى برقرار كنند، نوشته‏اند اگر مرد نشوز كند، حاكم شرع او را تنبيه مى‏كند. از توجه به دو امر غافل شده‏اند: يكى تناقض تفسيرشان از دو آيه قرآن و ديگرى و بسيار مهمتر، معنى و تفسير كردن قرآن، بر وفق اصل قرار دادن قدرت: در نظام استسلام، قدرت سلسله مراتب دارد. پس زن بايد مطيع مرد و مرد بايد مطيع حاكم باشد و ضامن اين سلسله مراتب و اطاعت نيز، زور است.

      آنها كه به روال كار در «دنياى امروز» استناد مى‏كنند، آيا مى‏دانند در «دنياى امروز»، بيشتر از هر زمان  ديگر، مردان زنان را رها مى‏كنند و مى‏روند؟ و آيا مى‏دانند در «دنياى امروز»، نظام خانواده بسوى «شورا و مشاركت در امامت و ولايت بر يكديگر»، تحول مى‏كند و در قانون گزاريهاى جديد، رابطه رئيس و مرئوسى، جاى خود را به رابطه همكارى و مشاركت در اداره امور خانواده مى‏دهد؟ آيا نويسندگان تفسير از خود پرسيده‏اند اگر در خانواده كه بنا بر دوستى و عشق است، نيز، نتوان «شورايى» را بنا كرد كه قرآن در جامعه‏هاى بزرگ مبناى نظام مردم سالارى بر اصل مشاركت قرار مى‏دهد، قرآن را كتابى حاوى خيال‏پردازى مى‏باورانند و يا ناگزير مى‏شوند، همانسان كه در تفسير اين دو آيه ناچار شده‏اند، تناقض بر قلم آرند و قرآن را مجموعه‏اى از بيشمار تناقضها بگردانند! و آيا قرآن، در زناشويى، اصل را بر عدالت نمى‏گذارد؟ اين «حكم»: وقتى نشوز از زن است، مرد حق داشته باشد او را كتك بزند و وقتى نشوز از مرد است، بر زن است كه پاره‏اى از حقوق خويش را رها و صلح كند، با عدالت سازگار است؟ معناى اين «حكم» جز اينست كه باز مرد است كه حق دارد زور بگويد و زن است كه بايد تسليم زور بشود! اين تفسير با اسلام سازگار است و يا با استسلام؟ نويسندگان تفسير چرا اين تناقض آشكار را نديده‏اند؟ زيرا اگر نشوز را دست ندادن، بگاه ابراز تمايل جنسى زوج يا زوجه، معنى مى‏كردند، تمامى ساخته‏هاى فقهى كه بر اصل ثنويت تك محورى و موافق طرز فكر و رفتار استسلام، پديد آورده‏اند، فرو مى‏ريختند. آنها كه گرفتار نظام استسلام نبوده‏اند، چشمان خود را بر آيه قرآن نبسته‏اند. ديده‏اند كه نافرمانى جنسى تنها بگاه آميزش جنسى مجال بروز پيدا مى‏كند و روشهاى پيشنهادى، تنها در نافرمانى جنسى بكار مى‏آيند. در نافرمانيهاى ديگر، اين روشها كار را بدتر نيز مى‏كنند. براى مثال، اگر زن از مرد نفرت داشته باشد، اين روشها بر كراهتش مى‏افزايند. دورتر، به اين امر باز مى‏پردازم.

      اين تناقضها، تنها تناقضها نيستدن: اگر معناى «قوامون» سرپرستى و درمان نهايى «نشوز» زور باشد، اين دو آيه به آيه‏هاى بسيار در تناقض قرار مى‏گيرند. از جمله با اين آيه‏ها و بيان پيامبر: «زنان و مردان مؤمن ولى يكديگرند« (13) و «ميان زن و مرد مودت قرار داديم» (14) و مسلمانان «امرشان به شورى است» (15) و «در دين اكراه نيست» (16). و «شخصيت مرد را در ميزان گرامى داشتن زن» مى‏داند (17) و «شما را از زن و مرد آفريديم... تا شناخته شويد و گرامى‏ترين شما نزد خدا، با تقوى‏ترين شما است». و نيز، با تمامى آيه هايى در تناقض مى‏شوند كه وظايفى را در عهده مرد مى‏گذارند و او را از اعمال زور باز مى‏دارند.

     بهررو، طى قرون، بر وفق استسلام، زن را مطيع مرد گردانده و در ازدواج و طلاق، اختيار را به مرد داده‏اند. جامعه‏هاى مسلمان  در استسلام، عقيم شده‏اند. و حال و روز جامعه‏هاى اسلامى اينست كه كه مى‏بينيم. در حقيقت، جامعه‏ها بارور نمى‏شوند و به راه  رشد نمى‏افتند اگر زن آزاد نشود و رشد نكند. چاره آن است كه از استسلام به اسلام در آييم و آزاد شويم. بر اصل توحيد، در رهنمود قرآن بنگريم:

 

 اگر زن و مرد بر وفق فضلهاى يكديگر شورا كنند؟:

 

 قرآن فرمايد (18):

 

      «فضل ميان خود را فراموش مكنيد. همانا خداوند بدانچه مى‏كنيد، همواره، بينا است»

 

      بدينقرار، رابطه ميان زن و مرد در زناشويى، بايد رابطه نيك افزايى باشد. حتى در طلاق، نبايد فضل ميان خود را از ياد ببرند. راست بخواهى، تمامى انسانها بايد بر اساس فضلهاشان ميان خود رابطه برقرار كنند. بهر رو، براى اينكه ميان دو همسر رابطه بر اساس فضلها برقرار شود كه هر يك را هستند، نخست بايد بدانند كه (19):

 

      «تمناى فضلهاى خداداد يكديگر را مكنيد. مردان را نصيبى است از آنچه كسب مى‏كنند و زنان را نصيبى است».

 

     و نيز مى‏فرمايد: خداوند آفريده‏ها را زوج آفريده است (20). زن را از نفس مرد آفريده است (21) و خانواده را كانون عشق قرار داده است (22). و مقرر مى‏كند زناشويى بايد خالى از اكراه (23) و سرشار از مودت باشد. زن و مرد، بر اصل عدالت، عمل كنند (24). بدينقرار، زناشويى بايد ترجمان توحيد بگردد و به زن و مرد فرصت بدهد فضلهاى خود و يكديگر را بپرورانند.

     به شرحى كه در اين كتاب خوانده‏ايد، غير از فضلها كه هر دو را هستند، فضلهايى زنان را هستند (25): مادرى، آموزگارى عشق، مزرعه حيات، هنرمندى، و فضلهايى مردان را هستند:

 1- فضل پدرى‏

 2- فضل كار در مرحله توليد فرآورده يا كار اجرايى‏

 

 باردارى و پرورش كودكان، فرصت و قلمرو كار زنان را در مقايسه با مردان، محدود مى‏كنند (25):

 3- فضل «قوام»: نظر به اينكه نظامها و طرز فكرها، نظامها و طرز فكر استسلام هستند، فضلهاى زنان، پرورده و بارور نمى‏شوند مگر آنكه زنان در آزاد كردن خويش از طرز فكر و نظام استسلام بكوشند و مردان طرز فكر و طرز رفتار استسلام را رها كنند و ميزان مردى خود را اندازه تسلط و زورگويى بر زن قرار ندهند. بدانند زن و مرد اگر بيارى يكديگر، استعدادهاى خويش را رشد ندهند و مردان «قوامون» يا ستون پايه‏هاى بناى عشق و زندگى مشترك و كاميابيها نگردند و زنان فضل خويش را كه معلمى عشق و باز دادن اعتماد بنفس به مرد، هر بار كه از دست مى‏رود، و تقويت آن همواره، بكار نگيرند، كار رشد آنها معطل مى‏ماند (27). زيرا بر فرض، نه در هر دوى كه در يكى از آنها، اراده رشد كردن تباه شود، آن يكى كه اراده رشد دارد، بايد هم كار خود و هم كار ديگرى را بكند. يعنى فقدان فضل همسر را جبران كند. و اين كارى بغايت مشكل است و.

 4- فضل دفاع از استقلال جامعه و آزادى مرد و زن و كودك مستضعف، وقتى زورگو و بيگانه تهديد مى‏كند (28). اين فضل، مزاحم فضل استقلال زن و مرد در شخصيت و دفاع از خويش نيست. همانطور كه در متن كتاب توضيح داده شده است، مدافع زن، هربار كه به حقوقش تجاوز مى‏شود، نخست خود  او است و نبايد و نمى‏تواند از خود سلب مسئوليت كند. در دفاع از استقلال جامعه و آزادى انسانها، او نيز همانند مرد مسئول است. اگر با وجود وظايف مادرى و كارها كه موافق فضلها بر عهده دارد، در دفاع نيز شركت كند، ارج بيشتر نيز مى‏يابد. نبايد پنداشت فضلها كه در مرد هستند، در زن نيستند و يا فضلهاى مرد، وجود دارند. فضل استعدادها و دانشها و انواع رهبرى و عدالت و همه ديگر نيكيها و ارزشها است (29). جامعيت جستن ايجاب مى‏كند كه آدمى هم فضلها را كه بيشتر دارد و هم فضلها را كه كمتر دارد، بپرورد، نيك افزايى اينست. بيشى فضلى در مرد و كمى آن در زن و نيز بيشى فضلى در زن و كمى آن در مرد، دو قلمرو انديشه و عمل جدا با مرزى عبور نكردنى بوجود نمى‏آورند. زن و مرد آفريده شده‏اند كه زوج شوند. در همسرى، زمينه طبيعى انديشه و عمل هر يك را بيشتر فضلهايشان تشكيل مى‏دهند. و نيز، بايد دانست كه در همسرى زن و مرد فضلهاى خود و يكديگر را بارور مى‏سازند. توضيح آنكه نگرش در زن و مرد، بر اصل ثنويت و بر آن، مرد را صاحب قوه عقلانى بيشتر و عواطف كمتر و زن را صاحب عواطف بيشتر و قوه عقلانى كمتر گرداندن، در «دنياى امروز»، سخنى نادرست است. نادرست تر از آن، اين سخن است كه مرد را صاحب روح يا خرد اخلاق و زن را محروم از آن بشماريم ("در دنياى امروز"، بنا بر فلسفه‏هاى افلاطون و ارسطو، كه به دينها راه يافته و به كرسى قبول نشسته‏اند). چرا كه انديشه زن در قلمرو فضلهايش بارورتر از انديشه مرد است و بعكس. وقتى بر اصل توحيد، زن و مرد، در زناشويى، ولى يكديگر مى‏شوند، انديشه‏هاى زن و مرد فعال و خلاق مى‏گردند و بارورى كاملى مى‏جويند. شرط آنست كه مرد حق فضل خويش را بمثابه «قوام» بجا آورد.

      چرا مرد را «قوام» گرداند؟ زيرا در استسلامى كه جامعه‏ها در آنند، تا وقتى مرد موقع حاكم خود كامه را ترك نگويد، زن «ضعيفه» مى‏ماند. نظام استسلام يكى به اين دليل پديد آمده است كه مرد، فضل خويش را از خود بيگانه كرده و بجاى آنكه با بر فطرت، رشد كند و «قوام»تر بگردد و به زن فرصت بدهد رشد كند و بنوبه خود، فضلهاى خويش را عامل رشد مرد بگرداند، زورگويى شيوه كرده و نظام خانواده را نظام ضد رشد استسلام گردانده است. از اين رو است كه تا وقتى زن آزاد نشود و در راه رشد نيفتد، مرد نيز زورگويى حقير با انديشه‏اى نازا و گفتار و كردارى ويرانگر، بر جا مى‏ماند. از اين رو، هر بار كه قرآن به ترك زورمدارى و خودكامگى مى‏خواند، طرف خطاب مرد است. قربانى رابطه استسلام نيز بيشتر مرد است. زيرا تا او ستون استوار رهايى زن از اكراه نشود، خود نيز بعدهاى انسانى را به دست زور تباه‏گر مى‏سپارد. ميان تباه شدن استعدادها و تمايل به زورمدارى، نسبت مستقيم است و ضريب تباه شدن استعدادها، تصاعدى است.

     از زمان انتشار چاپ پيشين كتاب تا اين زمان كه تجديد چاپ مى‏شود، به مطالعه ادامه داده‏ام. دست آوردها را، بمثابه راه حلها براى مسائل شخصى كه پيش مى‏آمدند، بكار مى‏بردم و به محك تجربه، مى‏آزمودم. تا به اين نتيجه رسيدم كه كوششم در مبرهن كردن نادرستى نظرهاى اهل فقه و تفسير كه بر اصل ثنويت تك محورى، «قوامون على النساء» را «مسلط بر زنان» معنى كرده‏اند، ناتمام است. بايد از اين محدوده بدر آمد و تمام حقيقت را يافت:

 

 رابطه مرد با زن و عشق:

 

      اگر مرد زن را گرامى ندارد و حقير بداند، نمى‏تواند او را بعنوان انسانى همسر دوست بدارد. اما اگر عشق تنها محرك انسان نباشد، محرك اول او هست. پس وقتى مر نتواند زن را در مقام انسانيت، دوست بدارد، ناگزير بعنوان «شئى جنسى» در او نظر مى‏كند و در شمار كسانى مى‏شود كه زن و فرزند را در رديف مال و منال (30) دوست مى‏دارد. رابطه انسان با شئى جنسى، رابطه‏اى فطرى و بنابراين، خودجوش نيست. به سخن ديگر، ميل جنسى از تحريكهاى جنسى فرمان مى‏برد. و از آنجا كه تكرار رابطه، سيرى مى‏آورد و محرك را از اثر مى‏اندازد، ناگزير بايد در پى محركهاى جديد شد. از اينرو، در جامعه هايى كه مرد، از بن دندان، نپذيرفته است كه زن با او برابر است، گرچه بموجب قانون، بنا بر تك همسرى است، ما در واقع چند زنى و چند مردى رواجى روزافزون پيدا مى‏كند. بدينقرار، بهمان اندازه كه در جامعه‏اى سكس (خواه با حجاب و چه عريان) مدار رابطه‏هاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى و حتى رابطه انسان، از زن و مرد، با خويشتن مى‏شود، منزلت زن نازل‏تر مى‏گردد. در اين جامعه‏ها، تحريكهاى جنسى مداوم، ناتوانى جنسى و اين ناتوانى عوارض تحمل ناكردنى و نيز انحرافهاى جنسى بيشمار، ببار مى‏آورد و سبب انحطاط و انهدام جامعه مى‏شود.

      بدينسان، قدم اول در رهايى از استسلام جنسى كه در عصر ما، ترجمان نظام استسلام است، برابر خود و در خور عشق دانستن زن، از سوى مرد، در مقام «قوام» است. بدينكار، مرد از طرز فكر استسلام مى‏رهد. تا او اين قدم را برندارد، او و زن، در آميزشهاى جنسى نيز، كاميابى نمى‏يابند و ناگزير در پى آن مى‏شوند كه از راه ديگر، كاميابى بجويند. برداشتن اين قدم را مرد بايد با برداشتن قدمهاى ديگر كامل كند:

 * در زناشويى، زور در كار نياورد. آنجا كه در نظام استسلام، مرد موقع مسلط را دارد، اگر زور در كار نياورد و اكراه را روا نبيند، (كه مرد خواست اكراه خويش را آشكا نيز نكند (31) زن فرصت مى‏يابد از طرز فكر و طرز رفتارى رها شود كه او را «تابع زور» مى‏گرداند. و از آنجا كه پرورده نظام استسلام، وقتى موقعيت تسليم شده را رها مى‏كند، گمان مى‏برد بايد موقع تسليم كننده را پيدا كند، بر مرد است كه بر موازنه عدمى استوار بماند تا زن بى فايدگى بكار بردن زور و در كار آوردن اكراه، پى ببرد و بر اين واقعيت شعور بيابد كه بكار بردن زور، انسان را برده زور مى‏كند.

 * بر اصل عدالت عمل كند. يعنى دوگانگيها را از ميان بردارد (32). از بدترين نوع اين دوگانگيها كه متضمن تحقير زن و تباهى عشق و بسط فسادها مى‏شود، استفاده از زن بعنوان شئى جنسى است. مرد در مقام «قوام بر زن» بايد از اين زشتكرداريها خوددارى كند:

 1- زن را، بعنوان شئى جنسى، براى دستيابى به هدفى (مال و مقام و...)، عرضه نكند. در جامعه‏هاى گوناگون، انواع استفاده‏ها از همسر، همچنان، به رواج هستند»: ازدواج با دختران يتيم براى بردن مالشان» (33) و يا به فحشاء وادار كردنشان، همسر خود را به هم آغوشى ديگرى در آوردن. در گذشته، بدان شكل حقوقى نيز داده بودند. در ازدواج استقراضى، مرد زن خود را براى مدتى به قدرتمندى قرض مى‏داد! «در دنياى امروز»، زنان خود را با يكديگر مبادله مى‏كنند (34).

 2- خوددارى از بهتان زدن به قصد، ناگزير كردن او به دادن مال و گرفتن طلاق و يا تن دادن به ازدواج (35).

 3- پرهيز از به ارث بردن زنان، بقصد دستيابى به موقعيت شوهر از دست رفته و مال و منال (36).

 4- بازداشتن خويش از طلاق دادن و مانع ازدواج همسر با ديگرى شدن و از آزار زن دست برنداشتن، از جمله، از راه ازدواج و طلاقهاى مكرر (37).

      و هنوز دو كار ديگر باقى هستند كه اهميتى بمراتب بيشتر دارند و همواره از آنها غفلت مى‏شود:

 5- براى اينكه زن خود را با مرد دوگانه نيابد، بر مرد است كه بداند خداوند «مرد را با دو قلب نيافريده است»، (38). او نمى‏تواند در درون زناشويى، دلى با همسر و در بيرون آن، دلى با همبستر داشته باشد. بر مرد است كه عفت خويش را «قوام» عفت زن بداند و با عفت بماند (39). زنا نكند چرا كه وقتى مرد عفت خويش را از دست مى‏دهد و با زنى همبستر مى‏شود، نظام زناشويى را به نظام استسلام باز مى‏گرداند. در اين نظام، يا بايد زن را زندانى كرد - همانسان كه در جامعه‏هاى پيشين زندانى مى‏كردند ودر برخى جامعه‏ها، هنوز نيز مى‏كنند - و يا عفت خود را از دست خواهد داد. جز زنانى كه آزاده بار آمده‏اند.

      بسيار مردانى كه مى‏پندارند مى‏توانند همسران خود را از بى غفتى خويش، غافل نگاهدارند، اما اشتباه مى‏كنند چرا كه وقتى مردى «كثرت گرا» شد، در آميزش جنسى و غير آن، خودجوشى را از دست مى‏دهد و پندار و گفتار و كردارش غير طبيعى مى‏شوند و همسر او، بلادرنگ، متوجه مى‏شود كه زوجش خودجوشى خويش را از دست داده است. زن احساس مى‏كند تحقير شده است. تحقيرشدنش مضاعف است. زيرا شوهر در او بعنوان همسر و برابر نگريسته است. بعنوان شئى جنسى نيز، ديگرى را بر او رحجان داده است. اطمينان خاطر را كه بدون آن، فضلها كه دارد نمى‏تواند بپرورد، زن از دست مى‏دهد. در اين زناشويى، مرد و زن، هر دو، تباه مى‏شوند. اگر مرد از خطا بازگردد و چنان جبران كند كه زخم روانى در همسر درمان شود و او به ادامه زناشويى رضا دهد، ازدواج نجات يافته است وگرنه، نه (40). و چون اغلب زنان خود وسيله استوارى نظام استسلامى مى‏شوند كه در آن، بيشترين ستمهابر آنان روا مى‏روند، مقرر فرمود كه آشتى جويى نبايد گردن نهادن به مقاصد سوء شوهر باشد (41):

 

      «و اگر زنى از نشوز شوهر خويش و يا دورى گزيدن او در بيم شد، بر هيچيك خطا نيست اگر آشتى جويند و آشتى بهتر است. برغم اينكه نفسها در بند بخل و آز مى‏شوند.»

 

 

 بشرط آنكه

 

      «شوهر اراده صلح داشته باشد».

 

      در صورتى كه مرد فضل خويش را از ياد برد، زن نبايد از كوشش براى آزادى از نظام استسلام و ترك موقعيت تسليم شونده براى يافتن منزلت زن آزاد و رشيد و امام، باز ايستد. به اين ترتيب:

      در نظام استسلام، وقتى مرد عفت از دست مى‏دهد، زن حق خود مى‏داند مقابله به مثل كند و بعكس. رواج اين روش، خود علامت نازل شدن انسان تا حد «شئى جنسى» است. اين امر، البته، ميان زنان و شوهران جدايى مى‏افكند و سبب فساد و انحطاط جنسى مى‏شود. روش درست اين است كه زن يا شوهر، «فريب خورده»، بر اصل موازنه عدمى رفتار كند. عمل به مثل، عمل به اقتضاى موازنه وجودى و تكرار فساد است و سبب تكاثر آن مى‏شود. بر موازنه عدمى، بر «فريب خورده» است فضلها كه او را هستند، بپرورد تا اگر عاطل گذاشتن استعدادى، سبب احساس كاستى و ناكامى در همسر گشته و اين احساس او را از راه عفت بدر برده است، بتواند از بيراهه به راه باز آيد. زنهار! به رقابت با همسر در زشتكاريها تن ندهد و فسادها را دو و بلكه چند برابر نكند و اگر او براه نيامد، جدايى را ترجيح دهد (42).

 6- در جريان آزاد شدن از نظام استسلام و در زناشويى زن و مرد آزاد نيز، زن و مرد بايد محيط زناشويى را محيط اعتماد بدانند و بگردانند: زن بايد مطمئن باشد كه در سختيها، مرد در مقام «قوام»، صلابت و مقاومت كوه را دارد. و نيز، وقتى اعتماد به نفس مرد متزلزل مى‏شود، بر زن است كه اين اعتماد را بدو بازگرداند. بنابراين، در همانحال كه زن عفت خويش را بايد نگاهدارد، بر مرد است كه وقتى همسرش در معرض بهتان قرار مى‏گيرد، از او دفاع كند. همان كند كه پيامبر در حق همسر خويش كرد. بهتان زننده يا زنندگان را در خور لعن بشمارد، از خود براند و با قاطعيت، خواستار مجازاتش يا مجازاتشان بگردد (43).

      اما گاه، كار از حد بهتان زدن در مى‏گذرد: در نظام استسلام، كسانى پيدا مى‏شوند كه حرفه خويش را جدايى انداختن ميان زن و مرد قرار مى‏دهند. در جامعه‏هاى مسلط و زير سلطه «دنياى امروز»، رواج انواع جدايى‏طلبى‏هاى زن از شوهر و شوهر از زن - كه طلاق يكى از آنها است 0 يكى ديگر از علامتهاى تنزل زن و مرد، بخصوص زن، تا حد شئى جنسى است. آزادى را خودكامگى باوراندن و شكار سكس كردن و شدن را دليل «آزادى» گرداندن و «سكس سالارى» را ترويج كردن و كوشش زن و مرد را در از كف يكديگر بدر آوردن همسر و انواع ديگر فريفتاريها كه قرآن از آنها به سحر تعبير مى‏كند، عشق را از يادها برده و «سكس» را بر تخت سلطنت مطلقه نشانده و زناشوييها را ناپايدار كرده است (24). آزاد شدن از استسلام به اينست كه زن و مرد، گوش و چشم به سحر ساحران نسپارند.

     و اگر ناسازگارى و شقاق، به اين دليل بود كه شوهر دخالت ديگران را در امور خانواده خويش مجاز گردانده و يا زن امور زناشويى را با ديگران در ميان گذاشته و ي