زن
و زناشویی
نوشته
: ابوالحسن
بنى صدر
تاریخ
انتشار :
فروردین 1367
چاپ
: انتشارات
انقلاب
اسلامی
تنظیم
برای سایت از
انتشارات
انقلاب
اسلامی
بسم
الله الرحمن
الرحیم
زن و
زناشويى
1- مقدمه
2- زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
- تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار
- اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا
- قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر
3- عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ، دو
بنيادى هستند
كه به آزادى و
حقوق زن، اين
و يا آن معنى
را مىدهند.
- فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است
- ناممكن
بودند پيدايش
عشق ميان زن و
مرد
- شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد
تمايل جنسى
اظهار كند.
4- از سكس
مساوى مرگ است
تا سكس همان
حيات است
- زن در
روابط دولت و
مسيحيت
- قدرت و
زن
- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
- قدرت
چيست؟
5- آيا
قهرزدايى و
قهردوستى
ذاتى زن است؟
- گذار از
معنويت به
ماديت
-
مازوخيسم،
نارسيسيسم و
كارپذيرى سه خاصه
«طبيعى زن»
- فعل
پذيرى
-
مازوخيسم
-
نارسيسيسم يا
عشق بخود
- فعل
پذيرى ،
مازوخيسم و
نارسيسيسم زنانه،
ذاتى نيستند،
عارض او شده
اند
6- چهار
قاعده قدرت
- قاعده
اول
- قاعده
دوم
- قاعده
سوم
- قاعده
چهارم
7- آيا تن
زن هيستريك و
هيسترى آور
است؟ آيا موى
زن اشعه دارد؟
- مجموعه
استراتژيك
اول:
هيستريزاسيون
تن زن
- مجموعه
استراتژيك
دوم: موضوع
تعليم و تربيت
قرار دادن سكس
كودك
- مجموعه
استراتژيك
سوم: اجتماعى
كردن رفتارها
در قلمرو زاد
و ولد
- مجموعه
استراتژيك
چهارم: موضوع
روانپزشكى
شدن التذاد
جنسى تباه گر
8- آيا زن
متعلق به قدرت
است؟
- نازيسم:
زن متعلق به
قدرت است
- دو
بنياد آزادى
- عشق و
آزادى، سكس و
قدرت
9-
نابرابرى
مضاعف
-
نابرابرى
اول،
نابرابرى
انسان و قدرت
است
-
نابرابرى
دوم،
نابرابرى
ميان زن و مرد
- منطق
اضداد يا جنگ
سكس ها
- چرا زن
قربانى اصلى
است
10- زن و
مرد و طبيعت
- آيا در
بيان قرآن، زن
همانند طبيعت
و كارپذير و
مادون است؟
- زن و
طبيعت و توليد
كودك و نقش زن
و مرد
- غزالى و
فرويد
- قرآن زن
را مزرعه
خوانده و نه
طبيعت
11- حجاب
- برخيز و
مگريز
- چهار
راه حل تجربه
شده
-
اشتراكى كردن
سكس
-
ليبراليسم
جنسى
12- حجاب
اسلامى
- چه بود و
چه شد؟
- زن در
استقلال،
توانايى
مىيابد
- جلبات
چه بود و چه شد
- جلباب
وسيله دفاع زن
در برابر
بيگانه است
- جلباب،
حجاب نيست
- «با
رعايت
موازين، زن در
پوشش آزاد
است»
13- راه حل
چهارم: عشق در
معناى
همگرايى در
علاقه و
عقيده
- گذار از
تضاد به توحيد
- تقدم
فرد بر زوج
- ارزش
مطلق پيدا
كردن من
-
تنهايى، از تن
دادن به اكراه
و اجبار، بهتر
است
- عشق در
قهر و رنج و
هوس كمتر، و
عشق در مهر و
وفا، بيشتر
- ميل به
محبت
14- راه حل
چهارم: بنياد
موازنه عدمى
1- تفاوت
در اصل
راهنماى
تجربه ها
2-
تفاوتها در
روش تجربه
- سكس زور
نيست و نبايد
در زور، از
خود بيگانه
گردند.
- آيا
زنان بايد
زينت خود را
بپوشانند؟
1-
ازدواج،
تقسيم
اجتماعى،
كار، ارث
-
ازدواج
- تقسيم
اجتماعى كار
- چرا
زنان نصف
مردان ارث
مىبرند؟
زناشويى
در استسلام و
اسلام
- اسلام
يا استسلام
- الرجال
قوامون على
نساء
- اگر زن و
مرد بر وفق
فضلهاى
يكديگر شورا
كنند؟
- رابطه
مرد با زن و
عشق
- چند زنى
و عدالت
- قوام
شدن و آرامش
بخشيدن، با
جفت شدن، بنياد
عشق مىگردند
- فضل
مادرى و فضل
پدرى
- روابط
ملى زن و شوهر
و آزادى
انسانى
- روابط
جنسى در
زناشويى
- گذار از
استسلام به
اسلام
******
ضميمه:
انتقاد و پاسخ
به انتقاد
انتقاد:
نامه از
تويسركان، در
حاشيه «زن و
زناشويى»
- زن و
مذاهب
- زن و
فيلسوفان
- زن و
روانكاوى
- تفاوت
زن و مرد
پاسخ به
انتقاد:
الف -
منزلت زن در
قرآن
- وضع و
منزلت زن در
قرآن
- در
آميزش جنسى
قهر چرا در
كار آيد
ب - منزلت
زن در آغاز
اسلام و در
دوران پيامبر
- وضع زن
بهنگام
پيدايش
اسلام
- پيامبر
و زنان او
- كشتار
بنى قريظه
- شاهدى
كه از راه
رسيد
ج - زن در
نظريه فرويد
فهرست
زن و
زناشويى
چاپ دوم
نگارش
اين كتاب در
فروردين 1365
آغاز و در اسفند
1366 پايان يافت.
پيش از چاپ به
صورت كتاب، بتدريج
در نشريه
انقلاب
اسلامى در
هجرت نشر يافته
بود. تا اين
زمان 7 شهريور 1373
كه چاپ دوم
كتاب در دسترس
شما
خوانندگان
قرار
مىگيرند،
مطالعه پى
گرفته شد و
حاصل آن، به
كتاب افزوده
شد.
مقدمه:
گذشته و نقش
آن
درباره
كتابى كه
دزديده شد
در
روزهائى كه ضد
انقلاب
درمانده در خارج
از كشور از
راه جعل تبليغ
مىكرد بنى
صدر گفته است
«موى زن برق يا
اشعه دارد و...»،
عمال ملاتاريا
كتابى را با
عنوان
«جامعهشناسى
زن و خانواده»،
در چاپخانه
مىربودند. آن
كتاب را
ربودند و
بردند زيرا
نمىخواستند
جامعهشناسى
زن در روابط
شخصى قدرت و
نيز تحريفها
و بدتر از آن
جعل هايى بر
عموم معلوم
گردند كه بنام اسلام
درباره شخصيت
زن، منزلتهاى
او و... رواج
داده و بمثابه
باور دينى به
عنصرى بنيادى
از ساخت ذهنى
مردم ما بدل
ساخته بودند.
بدينقرار در
گرماگرم
مبارزه بخاطر
حفظ آزادى
بدست آمده و
دفاع از
منزلتها و
حقوق انسان هر سه
دسته
زورپرست، يك
كار را انجام
مىدادند. هر
سه اينجانب را
در كوششهايم
بخاطر آزادى
زن، كه آن را،
از شرايط
اساسى بيرون
آمدن
جامعههاى
مسلمان
از مدار عقب
ماندگى
مىدانم،
سانسور
مىكردند.
توضيح آنكه بازماندههاى
رژيم شاه سابق
و نيز
توتاليترهاى
چپ نما به
همان تعريف كه
شاه از زن
مىكرد باور دارند:
«زن بايد زيبا
و فريبا باشد».
يعنى زن مظهر شهوت
و قهر است.
توتاليترهاى
مذهبى نيز بنا
بر باورى كه
از كليساى
قرون وسطى اخذ
كردهاند، زن
را مظهر شهوت
و قهر
مىشمارند.
بنابراين، گرايشهاى
زورپرست،
بحكم قدرت
پرستى، يكى از
دو طرز فكر را
دارند كه از
ديرگاه درباره
زن وجود
داشتهاند: زن
مظهر شهوت و
قهر است. از
اينرو
جانبداران
منزوى كردن
اين مظهر شهوت
و قهر، كتاب
را دزديدند و
جانبداران
«سكسوپوليتيك»
در حد فكر
سخيفشان به
قلب حقيقت دست
زدند و رواج
دادند كه بنى
صدر گفته است
موى زن برق يا
اشعه دارد و...
بهر
رو، كتابى را
كه دزديدند
تحقيقى بود كه
همسرم عذرا
حسينى و
اينجانب
بانجام برده
بوديم. آنها
كه كتاب را
دزديدند،
اينطور تصور
كرده بودند كه
تا جنگ با
متجاوز خارجى
و استبداديان
داخلى هست،
ديگر فرصت
تجديد تحقيق و
نگارش كتاب دست
نخواهد داد و
بعد هم كودتا
هست و اعدام.
در اين تصور،
پربخطا نرفته
بودند. اگر تاكنون
بر از بين
بردن اينجانب
موفق
نشدهاند،
اما سانسورى
را برقرار
كردهاند كه
امكان نشر
تحقيقى از
اينگونه را
نمىدهد.
بارى، اينك فرصتى
دست داده است
تا كه تحقيق
را از نو بعمل بياوريم،
اميد كه در
بيرون آوردن
گذشته از
انحصار و
پيراستنش از
ناراستى،
بكارش بريم.
گذشته
بمثابه
انحصارى كه
بايد شكست
دوستى
درباره نوشته
اينجانب تحت
عنوان «شهادت
و عشق» نظرى
نوشته و
فرستاده است
كه اينست:
«... خيلى
دلم مىخواست
كه در عنوان
از كلمه
"شهادت" صرف
نظر مىشد و
يا مثلاً جاى
آن مىآمد
"ديناميك
رشد" يا "سكون
و حركت" يا
"رمز كمال" يا
"داشتن و شدن" و
يا حتى از
اينها بهتر.
آخر اين
ملاتاريا كلمه
شهادت را خيلى
زشت كرده است.
من
بارها جرأت و
سماجت و اصرار
آقاى بنى صدر
را در اعتبار
بخشيدن به
اسلام تحسين
كردهام. آخر
اين بى
انصافها چيزى
از اسلام باقى
نگذاشتهاند
كه به آسانى
قابل دفاع
باشد. در عين
حال خدمت آقاى
بنى صدر نيز
عرض كردهام
كه حرفهاى
ايشان
تازهتر،
امروزىتر و
قابل قبولتر از
آن است كه از
گذشتههاى
دور "رفرانس"
يا شاهد
بياوريم.
بىپرده
بگويم وقتى
مطالب رامىخوانم
اوج مىگيرم و
ناگهان
رفرانس از ابراهيم
و غير او كه
مىآيد سقوط
مىكنم. براى من
آقاى بنى صدر
و امثال ايشان
بمراتب
باوركردنىتر
و عينىتر و
تازهتر از
داستان ابراهيم
و غيره است.»
گريز
آشكار از
گذشته،
بيزارى از آن،
ميل شديد به
فراموش كردن آن،
همان باور به
لزوم بستن
دفتر گذشته و
كنار گذاشتن
آن، اينطور
نيست؟
چرا
اينطور است.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
ايران مثل درس
خواندههاى
همه دنياى
مسلمان و بلكه
مثل درس
خواندههاى
«دنياى سوم»
فريبى را
خوردهاند و
هنوز كه هنوز
است
نتوانستهاند
خود را از آن
فريب برهانند.
ملكم خان و
ديگر پيشگامان
تجدد خواهى،
براى اخذ تمدن
غرب، كنار گذاشتن
گذشته را ضرور
شمردند و با
اصرار تمام بر
آن پاى
فشردند. اين
پافشارى از
جمله عوارضى
كه ببار آورد،
ايجاد انحصار
بر سرمايه
فرهنگى، يعنى
گذشته بود. تا
درس
خواندههاى جديد
گفتند كارى به
خوب و بد
گذشته
نداريم، درس
خواندههاى
قديم محكم به
اين گذشته
چسبيدند و
گفتند مال ما.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
جديد راه را
وارونه
مىروند و
نتيجه آن يك
رشته شكستها
است: به فكر
ملك خان و
تجدد خواهان
ديگر نرسيد كه
زمان يكى از
دلايل صحت يك
فكر است. فكرى
كه دوام
تاريخى
مىآورد،
ميزان صحتش
زياد است. بنا
بر اين دوام
اسلام، آنهم
در شرايط
غربت، دليل
صحتش در اصول
و قواعد اساسى
است. از اين
قاعده غفلت
كردند كه زمان
دروغ صفر و
زمان حقيقت بى
نهايت است.
خواستند از
خاطره تلخ
ملتى از
رنجهاى گذشته،
بهرهبردارى
كنند و
ندانستند كه
اگر از غرب
تقليد
مىكنند،
بايد همان كار
را بكنند كه پيشگامان
تجدد در غرب
كردند.
در
معناى
رنسانس
رنسانس
بازگشت به
گذشته، به
سرچشمه، به
پاك كردن
سرچشمه و جارى
كردن آب زلال
است. «اومانيستهاى
غرب»، نه تنها
كار را با
انكار گذشته
آغاز نكردند،
بلكه براى انتقاد
حال، بسراغ
گذشته رفتند.
اومانيسم در آغاز
جنبشى براى
معرفت علمى بر
زبان و بازبينى
متون
بجامانده،
بخاطر پاك
كردن آنها از
تحريف و جعل و
آسودن فرهنگ
دينى و غير
آن، از غيريت
و از
خودبيگانگى
بود. آن
انقلابهاى فرهنگى
كه از قرن 8 و 9 و
بخصوص از قرن 11
ميلادى حلقههاى
پيوسته تحول
فرهنگى غرب را
تشكيل دادند،
از رهگذر باز
پرداختن به
گذشته حاصل
شدند. اومانيستها،
نخست، انحصار
كليسا را
برداشتند. در
پى آن، گذشته
فرهنگى را
قابل بررسى و
نقد كردند. و
آنگاه با
آشكار كردن
تحريفها و
جعلها،
فريفتاريها
را زدودند. در
يك كلام گذشته
را فعال و
پويا كردند و
رنسانسها، همين
گذشتههاى
پويا شدند.
تجربه
رنسانس،
تجربه همه
انقلابها و هر
تحولى است: هر
انقلابى
نتيجه فعال
شدن گذشته
است: محمد
،انقلاب
اسلامى را با
فعال كردن فرهنگ
توحيدى، فرهنگ
ابراهيمى، به
انجام برد...
انقلاب مشروطه
و انقلاب
دوران ساز
اسلامى، هر
دو، نتيجه فعال
شدن گذشته
بودند. انقلاب
كبير فرانسه و
انقلاب اكتبر
نيز با فعال
كردن گذشته
بانجام رسيدند.
همانطور كه
بدون سرمايه،
توليد متصور
نيست و سرمايه
حاصل كار
متراكم شده يا
انجام شده در
گذشته است كه
فعال مىشود،
همانطور هم،
بدون فعال
كردن فرهنگ كه
مجموعه دست
آوردهاى
گذشته است،
توليد و
نوسازى و رشد
فرهنگى غيرممكن
مىشود. از بد
حادثه،
ماركسيستهاى
ما نيز ماركس
را وارونه
خواندند.
توضيح آنكه
ماركس سرمايه
را كار متراكم
مىشمرد و
تحول را
ديالكتيكى
مىداند. با
سرمايه دشمنى
ندارد. با
سرمايه دارى
سر ستيز دارد
و فعال كردن
هر چه بيشتر
سرمايه را شرط
ضرور تغيير
زيربنايى،
يعنى همان
رابطه با
سرمايه، و
تغييرهاى روبنايى
مىشمارد.
ماركسيستهاى
«دنياى سوم»
بخاطر غرب
زدگى فرهنگى،
يعنى نفى مطلق
گذشته، دشمنى
با سرمايه را
جاى دشمنى با
سرمايهدارى
نشاندند.
نتيجه اين شده
است كه درس
خواندههاى
داراى ديدگاه
«چپ» يا «راست»،
مطلقاً مخالف
هرگونه فعال
كردن
گذشتهاند.
اين
ركود اجتماعى
كه قربانى اول
آن درس
خواندههاى
جديد و
روشنفكرهاى
جديد هستند،
از جمله بدليل
اين بريدگى
لجوجانه با
گذشته است.
بجاى آنكه
گذشته ر ا
فعال كنيم و
رشد را ممكن
بسازيم، يا از
گذشته بريده و
خود عامل
تخريب
شدهايم و يا
در گذشته
ماندهايم و
به «داشتهها»
دل خوش كردهايم.
پهلوى
ايسم، 14 قرن
اسلامى را نفى
مىكرد و
مىخواست
عناصرى از گذشته
پيش از اسلام
را فعال
گرداند و
قربانى شد.
زيرا، از راه
نادانى،
انحصار 14 قرن
تاريخ ملتى را
بدست درس
خواندههاى
قديم داد. پس
از سرنگونى
نيز، عبرت
نگرفت. زيرا
براى
مثال همين
قلب حقيقتى كه
درباره اشعه
يا برق موى زن
كردهاند و به
اينجانب نسبت
دادهاند، بر
پايه ترس از
گذشته و زن را
مظهر شهوت و
مرگ دانستن،
ساختهاند:
اين جعل، نه
تنها از ابراز
طرز فكرشان
درباره زن
است، بلكه
ترجمان ترسى است
كه درس
خواندههاى
جديد از گذشته
دارند. همانطور
كه آقاى
بختيار تبليغ
مىكند، با
اين جعلها،
مىخواهند
بباورانند كه
بنىصدر و همه
آنهايى كه
مىكوشند
گذشته را فعال
كنند،
آخوندهاى
بدون عمامه و
هواخواه
گذشتهاند.
جماعت
روشنفكرتاريا
از شكست شگرفش
عبرت نمىگيرد
و همچنان با
لجاجتى كه
بيانگر جهل مركب
اين جماعت
است، مىكوشد
تا كه انحصار
گذشته در دست
ملاتاريا
بيرون نيايد و
خود در عين
حال قربانى و
عامل تخريب و
مانع رشد و
تحول بماند!!
فعال
كردن گذشته،
ستايش گذشته
نيست
زمينه
بيزارى و گريز
از گذشته اين
واقعيت بوده و
هست كه
جامعههاى ما
عقب مانده و بزير
سلطه پيش
رفتهها
درآمدهاند.
تجدد خواهى كه
فريب طرز فكر
غالب بر غرب را
خورده بودند و
جانبدار تشبه
جويى فرهنگى شده
بودند، عامل
عقب افتادگى
را همين گذشته
فرهنگى
مىدانستند.
راهى كه
تشبهجويى
پيش پايشان
مىگذاشت،
انتقاد و فعال
كردن گذشته
نبود. نفى
گذشته در
خوبىها و
بديهايشان
بود. زيرا اخذ
تمدن غربى،
بدون عريان
شدن از پوشش
فرهنگى خودى،
بنظرشان ممكن
نمىرسيد.
راهى كه رفتند
در همه جا به
شكست كامل
انجاميد.
بدتر، راهى كه
رفتند، سدى در
برابر تحول
مطلوب جامعههاى
ما گشت و
نتيجهاش
بقاى در گذشته
شد:
گذشته
زمينه اصلى
مبارزه بر سر
قدرت گشت. در
كشور خود ما،
پهلوى ايسم،
گذشته پيش از
اسلام را تكيه
گاه خويش
ساخته بود و
به ستايش آن
مىپرداخت و
آن بخش از
روحانيت كه در
صحنه مبارزه
بر سر قدرت
بود، گذشته
پيش از اسلام
را نفى مىكرد
و به ستايش
گذشته
«اسلامى» سرگرم
مىشد. و هنوز
نيز همين كار را
مىكند. روشنفكرانى
كه بنا را بر
نفى گذشته،
گذاشته
بودند،
نمىتوانستند
با جامعه
رابطه و گفتگو
برقرار كنند.
سانسور
كنندگان تنها
بنيادمداران،
يعنى كسانى
نبودند كه
بنيادهاى سياسى
و دينى و
تربيتى را در
اختيار
داشتند. دستگاه
سانسور در ذهن
«روشنفكر» كار
گذاشته شده بود.
گذشته را نفى
مىكرد. در
نتيجه، زبانش
بيگانه بود.
زبان
بيگانهاى كه
ترجمه كردنى
نيز نبود.
نتيجه اين شد
كه جامعه، طى
يك قرن و نيم، نه
تنها فرصت پيش
آمدن را از
دست داد، بلكه
دست كم 5 قرن
واپس رفت.
يعنى
فاصلهاش از
پيشرفتهاها، 5
قرن شد.
اينك
با آنكه نتيجه
راه عوضى كه
رفتهايم،
اين شده است
كه جامعههاى
ما حداقل 5 قرن
عقب
افتادهاند،
بايد وقت آن
رسيده باشد كه
كلاه خود را
قاضى كنيم و
از خود بپرسيم
چه بايدمان
كرد.
هم به
ظاهر، هم به
باطن، راهى جز
اين نيست كه
واقعيت را
بپذيريم: ما
عقب
افتادهايم.
ساختهاى
فرهنگى و در
نتيجه آن، طرز
فكر و طرز رفتار
ما، عقب مانده
است. براى رشد
بايد ساختها و
رفتارها را
تغيير داد و
اينكار يك راه
بيشتر ندارد:
آن ماندن در
گذشته و گذشته
ستايى و اين ماندن
در باور 150 سال
پيش و نفى
گذشته را بايد
بكنار
بگذاريم و به
انتقاد گذشته
روى بياوريم.
انتقاد نه
ستايش و نه
نفى است. جدا
كردن درست از
نادرست، و
بدان، تغيير
ساختهاى ذهنى
جامعه است.
بايد
انحصار را
بشكنيم و از
انزوا
بدرآييم:
گرچه
كار درست را
اومانيستها،
طى 12 قرن،
انجام دادند و
ما راهى
وارونه با راه
آنها رفتيم و
به بن بست
رسيديم، اما
اينك در
موقعيت
اومانيستهاى
قرون گذشته
نيستيم. زيرا
ما خود
مىگوييم كه
جامعه ما دست
كم 5 قرن عقب
است. پس بايد
اسباب جهش را
فراهم كنيم.
يعنى كار 12 قرن
آنها را در
عمر يك نسل انجام
بدهيم:
جامعهاى كه
5 قرن عقب است،
يعنى در گذشتههاى
دور زندگى
مىكند و
عقبتر
مىرود، بايد
فرآوردههاى
فكرى و عناصر
فرهنگى در
دسترسش قرار
بگيرند تا بتواند
از راه جهش
فرهنگى، خود
را به عصر
حاضر برساند.
بنابراين كار
روشنفكر باور
داشتن و باور
نداشتن به دين
و تبليغ له و
عليه نيست.
كارى بغايت
مشكلتر است:
روشنفكر چه
باور داشته چه
نداشته باشد،
بايد با كمال
بيطرفى، بكار
انتقاد و
پاكسازى علمى
گذشته
بپردازد. يعنى
حق را از باطل
جدا كند.
بعنوان مثال:
يك
دليل ديگر
دزديدن كتاب
از سوى ملاتاريا
و قلب حقيقت
از سوى
روشنفكرتاريا،
آن بود كه در
انقلاب و به
يمن كار پيگير
در تدوين انديشه
راهنماى
انقلاب،
باورهاى باطل
درباره زن در
ذهنيت زنان و
مردان سرزمين
ما، اعتبار
خويش را از
دست مىدادند.
هر دو جناح
زورپرست، از پويايى
گذشته، در اين
زمينه، بشدت
وحشت دارند.
زيرا خوب
مىداند كه
تغيير ساخت
ذهنى و در نتيجه
رابطه زن با
مرد، جامعه
ايران را در
جاده رشد
شتابگير
مىاندازد. و
اسطورهها و
متوليان
گذشته را بى
اعتبار
مىگرداند. هر
دو دسته از
آزادى - و نه بى
بندوبارى - زن
مىترسند و از
سانسور و جعل،
مقصودى كه جز
نگاه داشتن زن
در گذشته
ندارند. اما
زمان، در پى
انقلاب ايران،
دست و پا را از
زنجير رها
كردند و وارد
صحنه شدند. و
اميد بزرگ به
آينده، همين
جريان آزاد
شدن زنان است
كه به يمن
انديشه
انقلاب و
انقلاب و
مبارزه بزرگ
زنان كشور، آغاز
گرفته و پيش
مىرود. اگر
تحقيق در
گذشته سبب گشت
كه زمان شهادت
بدهد، يعنى حق
از باطل جدا
شود و باطل
برود و حق
بطور
روزافزون جا
باز كند، چرا
كه اين كار
گسترش نيابد؟
چرا در همه
زمينهها
انجام نگيرد؟
از تصحيح مختصر
باور دينى
نسبت به زن و
منزلتهاى او
چه زيان حاصل
شد؟ هر چه
حاصل شد سود
بود. چرا اين
تصحيح را كامل
نكنيم؟ آن
دزديدن كتاب و
اين قلب حقيقت
ترس سه تمايل
زورپرست از
مشى جديد، از
اين انقلاب
فرهنگى، نيست
كه آن جهشى را
درپى مىآورد
كه ضرورت عصر
است؟ جهشى كه
بدون آن، محيط
فرهنگى
پيدايش و رشد
روشنفكران
پيشرو و امام
ممكن
نمىگردد؟ در
جامعههاى
دنياى زير
سلطه،
روشنفكر تا
وقتى با گذشته
در قطع رابطه
بسر مىبرد،
لامكان است.
مثل ماهى مىماند
كه از آب
بيرون افتاده
باشد. از
زمانى كه شروع
مىكند به
شناختن و
انتقاد كردن
گذشته،
روشنفكر به
معنى صحيح
كلمه مىگردد
و محيط عمل
پيدا مىكند.
فعال مىشود و
فعال مىكند. با
فعال كردن
گذشته جامعه
به جهش فرهنگى
توانا
مىگردد و در
پى اين جهش،
محيط با رشد
عنصر جديد،
يعنى روشنفكر
متناسب
مىگردد. بدينقرار
در حال حاضر
واجبترين
كارها، فعال
كردن گذشته
است، و ا ين
كار از راه
انتقاد ممكن مىشود.
ستايش صددرصد
و نفى صددرصد،
كار را به بن
بستى
مىكشاند كه
اينك درس
خواندهها
قديم و جديد
از دو سو به آن
رسيده و در آن
ماندهاند.
اگر
گذشته صددرصد
بد بود:
در حال
حاضر
مىدانيم كه
رژيم خمينى بخاطر
حل مشكلات
اقتصادى بر سر
كار نيست چرا
كه اين مشكلات
را بيشتر نيز
كرده است.
بخاطر استقلال،
بخاطر آزادى،
نيز، بر سر
كار نيامده است.
زيرا با
استقرار
استبداد
فراگير، فضاى
فرهنگى را
بكلى محدود
كرده و بسته
است. وابستگيها
را نيز فزونتر
ساخته است.
تغيير نقش ايران
در اوپك
بهترين
بيانگر
موقعيت
وابستگى روزافزون
ايران است. و
وقتى قيمت نفت
از آنچه قبل
از انقلاب
بود، پايينتر
نيز رفته است.
پس مجموع
كشورهاى نفت
خيز
وابستهتر
شدهاند.
بخاطر
علم پرورى و
ترقى خواهى
نيز نيست.
زيرا دشمنى
اين رژيم با
علم بر هيچ
ايرانى و غير
ايرانى
پوشيده نيست.
پس چرا بر سر
جاست؟ از جمله
بخاطر ترسها
نيست؟ و
مهمترين
ترسها، ترس از
آن نيست كه
بدل اين رژيم
هويت فرهنگى اين
مردم را يكجا
در معرض نفى و
انكار قرار
دهد؟
بدينقرار،
انكار وجود
هرگونه خير در
اسلام و شر
مطلق
خواندنش، دست
كم دو اثر
بوجود آورده
است:
1- اثر
اول و اساسى
اينكه اگر
اسلام صددرصد
بد باشد تحول
جامعهاى كه
چهارده قرن با
اسلام زندگى
كرده است،
محال مىگردد.
تبليغ اين نظر
نادرست و
خطرناك،
متضمن باور به
رشد ناپذيرى
جامعه ايرانى
نيست؟ از
اتفاق، به
تاريخ كه
مراجعه
مىكنى،
مىبينى
كسانى كه نژاد
ايرانى را
فاسد شد مىانگاشتند،:
اسلام را نيز
شر مطلق
مىخواندند!
2- و
چگونه ممكن
است ملتى
بپذيرد طى چهارده
قرن در شر
مطلق زيسته
است؟ و
نپذيرفتن اين
امر، بنفسه،
به معناى نفى
عنصر متجدد از
سوى جامعه
نيست؟ و اين
همان بن بستى
نيست كه درس
خواندههاى
جديد در آنند؟
اما درس خواندههاى
قديم كه
افزودههاى
اين چهارده
قرن و
انحرافها و
جعلها و... را،
بجاى اسلام
محمد، خير
مطلب
مىشمارند،
اينك با وجود
قدرت حاكمى كه
هستند، در بن
بست نيستند؟
ممكن است گفته
شود چه كسى
اسلام را شر
مطلق خوانده
است؟ پاسخ اين
است كه اولاً
بسيارى و
ثانياً آنها هم
كه مستقيم و
بصراحت اسلام
را شر مطلق
نمىخوانند،
غيرمستقيم
اين كار را
مىكنند: وقتى
مىگويند اين
سخنان خوب از
اينجانب است
كه به اسلام
نسبت مىدهم.
وقتى
مىگويند كه
اسلام همين
است كه رژيم
خمينى عمل
مىكند. وقتى مىگويند...
و
مهمتر از
اينها همه،
وقتى گذشته را
يكجا نفى
مىكنند،
نمىدانند كه
اين سئوال جا
پيدا مىكند
كه آيا در
اسلام يك خوبى
نيست؟ آيا كسى
از جماعت
متعهد حاضر
است به اين
خوبى اذعان
كند؟ اين
انكار كه به اشكال
مختلف اظهار
مىشود
(رايجترين
شكل خوددارى
از قبول
خوبىهاى
اسلام) بشرح
بالا، مانع
بزرگ رشد
شتابگير
ايران گشته
است.
با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، نكات
زير را يادآور
مىشود و
اميدوار است،
در فراسوى موافقتها
و مخالفتهاى
سياسى، وجدان
به مشكل بزرگ
سبب شود كه
اين بار فرصت
از دست نرود.
پيش از اين، دو
بار، يكى بعد
از انقلاب
مشروطه و يكى
بعد از كودتاى
28 مرداد، فرصت
بدست آمد اما
صرف انكار، و
باز هم
لجوجانه، شد.
اينبار فساد
رژيم ملاتاريا
فرصتى را
فراهم آورده
است كه
مىتوان آن را
براى از بين
بردن انحصار و
آزاد و فعال
كردن گذشته
مغتنم شمرد.
اسلام همين است
كه خمينى
مىكند و يا
چون اسلام را
ملاتاريا
خراب كرده،
ديگر حرفش را
نزنيم، دردى
را دوا
نمىكند كه
هيچ، يكبار
ديگر، فرصت را
از دست ما بدر
مىيبرد.
موافقها و
مخالفهاى
اسلام! بياييد
اسلام را
همانطور كه
هست بشناسيم و
بشناسانيم و
آن را از دست
انحصار چپها
بياساييم. اگر
اين فرصت را
از دست داديم،
ممكن است ديگر
نتوانيم عقب
ماندگى را
جبران كنيمو
... همه به تلاش
برخيزيم و هر
كس به فراخور
صلاحيت خويش،
در فعال كردن
گذشته بكوشد.
انحصار را بشكنيم
مرزها را
برداريم و
جامعه را با
چند جهش
فرهنگى آماده
ورود به قرن
جديد بگردانيم.
قرنى كه
انقلاب ما،
طليعه آن است.
نكته
اول اين: دوست
اينجانب و
ديگران، با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، همانند
اينجانب از
رفرانس به
ابراهيم بايد
اوجى تازه
بگيرند. زيرا
شگفتى و
زيبايى بيشتر
از اين، كه
انديشه
توحيدى در
چهار و پنج
هزار سال پيش
از اين، به مرغ
انديشه
انسانى چون
ابراهيم؟،
امكان داده
باشد تا اين
اندازه اوج
بگيرد؟
نكته
دوم اين:
مهمتر از مهم
است كه بدانيد
دو خط فكرى از
گذشتههاى
دور تا روزگار
ما، با يكديگر
در ستيز
بودهاند: يكى
بر موازنه وجودى
استوار است و
قدرت را اصل
مىشمارد. اين
طرز فكر مبلغ
نابرابرها از
جمله
نابرابرى زن و
مرد در خلقت
است. زن را
تبار شيطان و
مظهر شهوت و
قهر و تخريب و
مرگ
مىانگارد.
ديگرى بر
موازنه عدمى
بنا شده است و
قدرت را اصل
نمىشمارد.
اين طرز فكر
زن و مرد را از
يك يك گوهر
مىشمارد و زن
را آفريده
رحمن و مظهر
عشق و زندگى و
معلم خطر كردن
و ناممكن را
ممكن ساختن مىداند.
اصرار بر قدمت
و استمرار
انديشه توحيدى،
شرط پاك كردن از
آلودگيها و
آسودنش از
خودبيگانگىها
است.
نكته
سوم : در نگارش
اين كتاب،
شيوه تازهاى
بكار بردهام:
هر مسئله را
موضوع يك
مقاله قرار
دادهام تا كه
مطالعه هر
مسئلهاى به
استقلال،
ممكن شود.
و نكته
چهارم :
خواننده،
تنها آن قسمت تحقيق
را در اين
كتاب خواهد
خواند كه
درباره زن و
زناشويى در
قرآن است.
زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
پيش
از اين، بيان
تورات را
درباره نقش زن
در آلودن آدم
به گناه
آورديم. به
اقتضاى
مطالعه تطبيقى
و از راه
فايده تكرار،
بار ديگر،
مىآوريم:
تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار:
زن
يكسره از ماده
است و از روح
خردمند خدايى
در او نيست. در
مرد روح
خردمند خدايى
هست (1).
بدينخاطر،
حاكميت مرد بر
زن مشروع است.
چرا كه بر
نابرابرى
طبيعى ميان اين
دو استوار
است. بنا بر
تورات (2):
- در
مرحله دوم زن آفريده
شد و او مسئول
گناه آدم گشت.
ميوه ممنوعه
رااو به آدم خوراند.
- در
مرحله سوم، زن
نفرين شد. خدا
به زن گفت:
زحمت تو را
افزون
مىكنيم. زحمت
باردارى و
زاييدن درد،
تو را خواهد
بود. و از آنجا
كه در زن قوه
شهوت فعال
است، خطاب به
او گفت (3): با مار
دشمن مىشوى.
بدينقرار، از
زمانى كه در
پندار دينى،
تضاد اصل شده،
زن مظهر شهوت
و ويرانگرى گشته
و مرد مظهر
روح خردمند و
خلاقيت و
سازندگى شده،
مرد حاكم و زن
محكوم حكم او
گشته است.
زرتشت
كه بنا به
روايتى شاگرد
و مريد يهوديان
تبعيدى به
بابل بود، بر
آن شد كه خلوص
نخستين دين را
به آن
بازگرداند (4).
اما تعليمات او
نيز بنوبه خود
دچار
دگرديسيها
گشتند. از پيدايش
امپراتورى و
حمله اسكندر
كه «اوستا را
سوازند« (5) و بر
روى آن كار
آمدن
اشكانيان و
اوستايى كه
روحانيان از خاطر
خويش به نگارش
در آوردند، تا
رسمى شدن دين
در امپراطورى
ساسانى،
تغييرات
اجتماعى و از
جمله تغييرات
در نگرش
درباره زن و
موقعيتها و
حقوق و
منزلتهايش،
در اوستاها بازتابى
گسترده پيدا
كردند. زن كه
الهه زمين، مظهر
عشق و سپنتايا
بارور و
سازنده بود،
شئى گرديد و
به ارث برده
مىشد. با
اينحال دچار
همان انحطاط
نشد كه در
تورات بازتاب
جسته است.
زيرا در آنحال
كه شئى تلقى
مىشد، ناموس
نيز بود. مطالعه
زن در اوستاى
ساسانى و
موقعيت نازلش
را در دوران
ساسانى به بعد
مىگذاريم. در
اينجا زن را
از زبان
اوستا، همان
كه بوده و تقريباً
مانده، تعريف
مىكنيم:
اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا:
در
ميان
امشاسپندان،
يكى زن است،
او سپنتا
آرمتى يا
سپنتارمد يا
زمين، مظهر
آبادانى و
سازندگى است.
آرمتى خود
بمعناى «خدر
كامل» است.
زمين كه حامل
همه چيز است،
نيز زن است. آرمتى
الها زمين و
دختر
اهورامزدا و
همسر او است.
نخستين مرد بر
روى زمين
كيومرث از
زناشويى آن
دختر و اين
خدا پيدا شد. و
او مظهر پاكى
و طهارت است. (6)
زرتشت
سپندارمت را
نزديكتر از
ديگر
امشاسپندان
به اهورامزدا
مىبيند. دست
سپندارمت را
بر گردن اهورامزدا
حلقه مىيابد.
از اهورامزدا
مىپرسد اين
آفريده كه به
تو چسبيده و
اينطور
مىنمايد كه
بسيار دوستش
مىدارى
كيست؟ نه تو
از او چشم
برمىدارى و
نه او از تو. نه
تو دست از دست
او بيرون
مىآورى و نه
او دست از دست
تو. اهورامزدا
پاسخ مىدهد:
اوسپندارمت،
دختر من، كدبانوى
خانه هستى،
مادر
آفريدگار
است.(7)
او
دختر جوان و
زيبا، خوش
اندام، بلندبال...
داراى قوه
تشخيص نيك از
بد و
پراستعداد، اهورامزدا
است. او است كه
روح نيكان را از
پل سينواد
عبور مىدهد و
به بهشت مينوى
مىبرد و روح
بدكاران را در
تاريكىها
سرگردان مىسازد.(8)
سپنتا
آرمتى، خوب،
بخشنده خوب،
با نگاهى همه
عشق، آفريده
اهورامزدا
است.(9)
سپندارمت كه
نگاهى همه عشق
دارد، داراى
خرد كامل است.
يعنى هر آنچه
از بدى به او
مىرسد، او با
رضا و
بردبارى،
تلقى مىكند.
آفريدهها از
اويند.
روحهاى مقدس
براى طهارت
زمين آفريده
شدهاند: وقتى
ديوان، شب هنگام،
ناپاكىها را
بر زمين
مىگسترند،
روحهاى مقدس
زمين را از
آنها پاك
مىكنند. (10)
بدينقرار،
گيتى كه در
زبان اوستا همان
جهان مادى
است، از آميزش
سپنتامينو با
روح خردمند
خلاق كه همان
اهورامزدا
است، با سپنتاآرمتى
كه زمين يا
مادر
آفريدگار
است، پديدار
گشته است. زن
حلقه پيوستگى
است ميان ممكن
كه گيتى است و
ماوراى ممكن
(واجب) كه روح
خردمند خلاق
يا هستى معنوى
است. انديشه
او كامل، نگاه
او همه عشق، و
برغم بديها و
ناپاكىها كه
اهريمن
مىكوشد او را
بدانها
بيالايد، پاك مىماند.
بخشنده، خلاق
و سازنده است.
مرد
نخستين در
آخرين 5
روز اسفند
ماه از او
زاده مىشود (11).
بدينسان
نوروز جشن پيدايش
انسان در روى
زمين است.
بهار گيتى با
تولد او همراه
و او بهار
هستى است.
بدينقرار،
گيتى بر پاكى
و فطرت و در
توحيد آفريده
شده است. در 3 هزار
سال اول كه
هستى مينوى
(معنوى) است،
اهريمن و
آفريده هايش
هنوز وارد عمل
نشدهاند. در
هزار دوم گيتى
يا جهان مادى
آفريده
مىشود و اهريمن
و
اهريمنىها،
بر ضد اهورامزدا
و آفريدههاى
او فعال
مىگردند.
اهريمن و آفريدههاى
او در ذات اين
هستى نيستند
در بيرون آن
قرار
مىگيرند و
انگرامينو
كه روح مخرب
است، بويژه در
سه هزاره دوم،
آنى از ويرانى
آفريدهها و
آبادانىهاى
اهورامزدا باز
نمىايستد (13).
مانى (14) و پيش از
او قدرت امپراطورى
كه دين را به
خدمت درآورده
بود، تضاد را
به درون
آفرينش
مىآورند. اين
دوره، دوره
انحطاط زن و
در نتيجه
ايران است.
ميان
موقع اجتماعى
زن و ايران و
استقلال و سرورى
آن، رابطه علت
و معلولى وجود
دارد: هر چند
تورات بر
اوستا اثر
مىگذارد و در
باور عمومى،
زن و اژدها،
يا مار سه سر،
همدم
مىشوند، اما
اين همدمى
وقتى است كه
زن با بيگانه
سر و سر پيدا
مىكند. از
اين زمان
ناپاك و همدست
اهريمن
مىشود (15).
براى
ملتى كه شاهد
انحطاط
امپراطوريهاى
پيشين بوده و
ارتش او با
استفاده از
انحطاط زن،
بابل را، كه
در مستى شهوت
خفته بود،
تصرف كرده و
به امپراطورى
و سلطه
انيرانيان و
بر ايرانيان
پايان بخشيده،
چه جاى شگفتى
كه در زن
بمثابه ناموس
يا وطن
اجتماعى
بنگرد و
انحطاط او را
با انحطاط ميهن،
يكى بداند؟
اين
قاعده
اجتماعى، از
دورترين زمانها
تا زمان ما،
همچنان معتبر
برجا است:
ميزان رشد و
يا انحطاط هر
جامعهاى را
منزلت و ميزان
رشد زنان آن
جامعه معين مىكنند:
ايران دوران
اساطيرى و
سلطه هزار ساله
ضحاك و ايران
پايان
هخامنشى و
روشى كه گفته مىشود
اسكندر براى
دائمى كردن
انقياد ايران
در پيش گرفت و
زنان ايرانى
را به همخوابگى
يونانيان
واداشت و
ايران دوران
ساسانى كه در
آن، موقع و
منزلت زن تا
بدانحد نزول
كرد كه زن
ملحق به اشياء
شد و در حقوق
ساسانى فرزند
پسر، مادر را
به ارث مىبرد
و انحطاط
ايران كه از
اواخر صفويه
آغاز گرفت و
تا انقلاب
ايران ادامه
يافت و انحطاط
عمومى
جامعههاى زير
سلطه و سياست
استعمارگران
در اين
جامعهها كه
بر فاسد كردن
زنان بنا شده
بود و هست و
نيز انحطاط
جامعههاى
غربى تا
بدانجا كه در
پى مظهر سكس و
شهوت و مصرف
گرداندن زن،
اين جامعهها
حتى از لحاظ
ادامه نسل
تهديد
مىشوند، همه
واقعيتهاى
تاريخى از
گذشتههاى
دور تا امروز
هستند كه بر
درستى قاعده
شهادت مىدهند.
بدينخاطر
آناهيتا، اله
آبها، و مظهر پاكى
زن، در نيايش،
به ياورى
ايرانيان در
پاك كردن
ايران از سلطه
بيگانه
خوانده
مىشود:
ياورى
كن و بر من منت
بگذار اين
اردوى سورا
آناهيتاى
نيكوكار و
بخشنده تا از
هيداهاكا كه
سه گردن و سه
سر و شش چشم و
هزار حس دارد،
اين ديو بسيار
قوى كه وجودش
براى گيتى شوم
است، اين
قوىترين
دروج كه انگرا
مينو بر ضد جانداران
و بخاطر
ويرانى جهان
نيكى آفريده
را از پا
درآورم و دو
زن اسير، سوان
هاوك و ارناوك
كه زيباترين
تنهاى زنانه
را دارند و در
زيبايى از
شگفتيهاى
جهان هستند،
رها گردانم.(16)
آناهيتا اين
نيايش را
اجابت مىكند.
ايران در پى
قيام كاوه
آهنگر و
فريدون رها
مىشود. اين
بار نوبت به
افراسياب
بدكار مىرسد.
هديه و
قربانىهاى
هر چه پربهاتر
تقديم مىكنند.
و از آناهيتا
به زارى مىخواهد
او را بر
آريايىها
پيروزى بخشد.
آناهيتا نه
هديه نه
قربانى و نه
نيايش او را
نمىپذيرد (17).
پى در پى
ايرانيان و
تازيان و
تورانيان از آناهيتا
مىخواهند
پيروزى را از
آن آنان سازد،
و همه بار،
آناهيتا
درخواست
ايرانيان را مىپذيرد
و خواهش
تازيان و
تورانيان را
رد مىكند (18):
در
نبرد فريدون
با ضحاك،
آناهيتا بيارى
فريدون
مىآيد (19):
«اردوى سورا
آناهيتا با شتاب
به يارى من آى.
در دم مرا
يارى كن...»
اردوى
سورا
آناهيتادر
شكل دخترى زيبا،
با اندامى
بسيار زيبا،
كمر بسته، پاك
و نجيب با
خونى زلال...،
بيارى آمد.
شتابان به
سرزمينى كه
اهورا آفريده
و آن را مقدس و
خانه خويش
قرار داده (20)
بود، سالم، فرود
آمد. هديههاى
فريدون را
پذيرفت و او
را يارى كرد و
بر ضحاك پيروز
گرداند.
در
نبرد با
تورانيان،
آشاوزدا، او
كه يكى از هفت
انسان
جاودانى است
كه در آخر
زمان به همراه
سوشيانت و به
يارى او خواهد
آمد، بهنگام
حمله
تورانيان، با
تقديم هديه به
الهه زنان، از
آناهيتا يارى
مىجويد.
آناهيتا در
شكل دخترى
زيبا و... بيارى
ايرانيان
مىآيد. از آب
مىگذرد و در
پى عبور، آن
را از حركت
باز مىدارد
تا ايرانيان
بتوانند عبور
كنند و بر
دشمن بتازند و
پيروز شوند (21).
ايران زمين
مقدس اهورايى
است كه هيچ
زمان بى ياور
نمىماند (22). ايران
زمين دين بهى
و آريايى
هاست. آناهيتا
دين بهى و
آريايىها را
يارى
مىرساند:
كاوى
ويشتاسپا، بر
كنار نهر
فرزداناوا، 100
شتر نر و 1000 گاو
نر و 10000 گوسفند
هديه مىكند و
از آناهيتا
مىخواهد تا او
را بر بد
دينان پيروز
گرداند و جهان
را از ناپاكان،
اين
پرستندگان
ديوان، پاك
كند آناهيتا
هديه او را
مىپذيرد و
دعاى او را
اجابت مىكند
(23).
برادران،
واندارمنى و
آرجت - اسپا،
به آناهيتا
هديههاى
بسيار تقديم
مىكنند تا
آنها را بر
كاوى ويشتاسب
پيروز گرداند
و آريايىها
را پنجاه،
پنجاه و صد
صد، هزار
هزار، ده هزار
ده هزار...
كشتار كند.
آناهيتا هديههاى
او را
نمىپذيرد و
دعايش را
اجابت نمىكند
(24).
و زن در
دو هنگام نازا
مىشود: آنگاه
كه بيگانه با
سلطه بر ايران
شهر، پرده
سياه تاريكى
كه اهريمنى
است، مىكشد و
آنزمان كه در
پى گناه حق
ناشناسى، مشيا
و مشيانا
رانده
مىشوند. اين
زوج پنجاه سال
در نازايى به
سر مىبرند
تا... (25)
بدينقرار،
زن نه تنها
موجودى
باورمند است
بلكه منزلت او
گره در گره
منزلت مستقل ايران،
پاكى دين و
بهزيستى قوم
آرايى دارد.
آنچه بر آدمى
مىرود يا از
تقدير است يا
از عمل. امور مادى
از تقدير و
امور مينوى
(معنوى) از عمل
اوست. زناشويى
از تقدير است (26).
اما اين
تقدير، خود در
گرو عمل مرد
است. به سخن
ديگر تقدير از
تدبير پيروى
مىكند.
بدينقرار،
اوستا به زن
در پاسدارى
دين و ايرانيت
و قوميت و نيز
نگهدارى مرد
از گمراهى،
نقش تعيين
كنندهاى
مىدهد.
پايدارى
ايران، خانه
يزدان، به
پاكى زن، به
ماندن او در
مقام مظهر عشق،
رشد، به دينى
و استقلال
ايرانيان است.
و اين همان
قاعده است كه
در بالا از آن
سخن رفت: تا
زنان آزاد
نشوند تا جاى
خويش را
بمثابه مظهر
عشق، هنرمند
خلاق و رمز
استقلال باز
نجويند،
ايران مستقل و
آبادان خواب و
خيال و ايران
ويران و زير
سلطه واقعيتى
است كه هم
اكنون نيز زير
چشم نسل امروز
هست.
بهر
رو، در دوران
انحطاط، رابه
آناهيتا با
ايران، با دين
بهى، با
قوميت، از ياد
مىرود. او كه
مظهر پاكى زن
بود او كه
زيبايى و فروغ
خيره كننده
خويش را از
عشق مىگرفت،
همسان
آفردوديت مىگردد.
آفروديت كه
الهه زيبايى و
شهوت بود و با
ژوپيتر از راه
شهوت، نيرنگ
مىباخت (27).
بدينسان، در
دوران دو
امپراطورى
رقيب ايران و
روم، تمركز
قدرت در اين
دو
امپراطورى، زن
را در مظهر
شهوت و
ويرانگرى و
نيرنگ،
بانحطاط
كشاند. اين
انحطاط،
انحطاط دو
امپراطورى را بهمراه
آورد.
قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر:
در دو
امپراطورى،
تضاد كه بنياد
قدرت است،
بنياد دين نيز
شده بود. هر دوئيتى،
رابطه تضاد
تلقى مىشد.
زن و مرد نيز به
شرح بالا ضدين
مىشدند. در
دين رسمى
ايران كه ديگر
گونه پيام
زرتشت بود،
زمين پست
مىشد. از
زمين پست،
ميوههاى
عالى
مىروييد و از
زن پست نيز،
مرد كه عالى و
كامل بود،
پديدار مىگشت.
در دو
دين يهود و
مسيحيت كه
قدرتمدار و
مدار قدرت
مىشدند،
باور اين مىشد
كه چون «خدا
مرد را در
خواب سنگينى
فرو برد و يكى
از دندههاى
او را جدا كرد
و از آن، زن را شكل
بخشيد»، )28) پس زن
از ماده و
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد كه پست
هستند،
آفريده شده
است.
بيان
قرآن در
آفرينش زن
بازتاب اصل
توحيد است: زن
و مرد از يك
گوهرند و در
آفرينش
نابرابرى
ندارند. همسر
آدم از نفس
آدم آفريده
مىشود تا زوج
زن و مرد
بيكديگر كمال
بجويند. زن
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد آفريده
نشده است.
مظهر شهوت
نيست. آرامش
بخش و مظهر
عشق و دوستى
است (29):
«و از
آيات او اينكه
از نفس شما
جفت شما را
بيافريد تا
بدو آرامش
جوييد و ميان
شما بنا را بر
دوستى و رحمت
قرار داد.
همانا در
اينكار آيه
هاست براى
مردم
انديشمند»
زن و مرد
متقلابلاً
دوست و ولى
يكديگرند (30):
«مردان
و زنان مؤمن
ولى يكديگرند.
امر مىكنند
به معروف نهى
مىكنند از منكر
و...»
هر يك
از زن و مرد را
فضلى است (31) و در
دوستى و عشق،
فضل هاشان در
فضلى جامعه
تكامل مىجويند.
اين دو، لباس
يكديگرند (32)
كنايه از
اينكه دو فضلى
هستند كه
بيكديگر كمال
مىجويند. پاكيشان
به داد و عشقى است
كه بنا بر
فطرت اساس
زناشويى شان
است. زن فروغ
چشمان مرد با
تقوى است (33).
و نيز در
آفرينش زن و
مرد برابرند (34).
«شما را
از مرد و زن
آفريديم و
قبيله و ملت
قرار داديم تا
از يكديگر
شناخته گرديد.
گرامىترين
شما نزد خدا
با تقوىترين
شما است»
نه
تنها بدنيا
آوردن دختر
دليل بى مهرى
خدا به هيچ
پدر و مادرى
نيست (35)، بلكه
گاه دليل كمال
لطف اوست (36).
«همسر
عمران به خدا
گفت خدايا نذر
مىكنم
فرزندى را كه
در شكم دارم
در راه تو
آزاد كنم از
من بپذير.
همانا تو شنوا
و دانايى. چون
فرزند را بدنيا
آورد، گفت:
خدايا دختر
بدنيا آوردم و
خدايا تو
داناترى كه
چرا دختر
بدنيا آوردم و
دختر مثل پسر
نيست. من او را
مريم نام
نهادم او و فرزندانش
را از شر
شيطان رانده،
به تو سپردم.
خدا از او به
نيكوتر
پذيرشى،
پذيرفت و
ذكريا را كفيل
مريم كرد. هر
بار كه ذكريا
به نزديك مريم
مىرفت، پيش
روى او روزى
مىيافت. از
مريم
مىپرسيد اين
روزى از كجا
براى تو رسيد؟
مريم پاسخ
مىداد از نزد
خدا: «همانا
خدا به كسى كه
مىخواهد
روزى
مىرساند
بيحساب..»
و خدا
مريم
را مظهر پاكى
زنان جهانيان
گردانيد (37:
«آنگاه
فرشتگان به
مريم گفتند خدا تو
را برگزيده
زنان جهانيان
و پاكى بخشيد».
بدينقرار،
بيان قرآن،
وارونه بيان تورات
است. قرآن
همان كار را
مىكند كه
اوستاى نخستين
كرده بود:
پيام ابراهيم
را از ناخالصىها
پاك مىكند.
با اين تفاوت
اساسى كه كار
رهاسازى پيام
توحيد را از
غيريت، با
تصحيح اصل
راهنما آغاز
مىكند. توحيد
را به جاى
ثنويت
مىنشاند. بر
اصل توحيد،
دوگانگى، چه
رسد به تضاد،
را از ميان
برمى خيزد. زن
و مرد در
آفرينش
برابرى
مىيابند. زن از
غيريت
مىآسايد.
مظهر عشق،
مادر پيامبرى
و آب حيات،
كوثر،
مىگردد (38).
اشراف
جامعه عرب كه
در آن دوران
انحطاط عمومى
بشريت، در آن
دوران انحطاط
زن در موقع و
منزلهايش،
دختران را
زنده بگور
مىكنند، در
مقام تحقير
خداى محمد
مىگويند: ما
فرزندان پسر
داريم و خداى
محمد فرزندان
دختر دارد (39). قرآن
به آنها هشدار
مىدهد كه از
دختران زنده
بگور پرسيده
خواهد شد كه
به كدامين
گناه كشته
شدند (40). خدا را
فرزندى نيست
كه نه دختر و
نه پسر (41). زادن
پسر بر دختر
مزيتى ندارد
چرا كه هر دو آفريده
آفريدگارند (42).
اينبار
بسراغ پيامبر
مىروند كه او
ابتر است زيرا
كه فرزند پسر
ندارد. پاسخ
قرآن اينست (43):
«همانا
به تو كوثر
بخشيديم پس
خدا را درود
گو و قربانى
كن. نسل
بريده، دشمن
ژاژ خواى تو
است»
زن، آب
زندگى است و
جاودانگى
هستى بدو است.
بدينسان است
كه پيام
ابراهيم از
آلودگىها
پاك مىگردد.
و اين پاك
سازى، ضرورت
اين زمان است.
زمانى كه يكجا
اسلام محمد (ص)
را نيز از خود
بيگانه كردهاند
و بنام اسلام،
زن را مظهر
شهوت و ويرانگرى
مىشمارند.
زمانى كه در
جاى ديگر و در
بحبوحه تمدن،
به زن، در
محدوده رقابت
در مصرف و شهوت
و تخريب،
آزادى
مىبخشند.
مطالعه در
موقع و
منزلتها و
حقوق زن، در
جامعههاى
امروزى، بايد
اهميت تعيين
كننده پايه
كردن يكى از
دو برداشت را
روشن كند: زن
مظهر عشق و
سازندگى يا زن
مظهر شهوت و
تخريب است.
مأخذها
و توضيح ها
1- از Aristote ؛ La Politique (سياست
ارسطو).
2- تورات
تكوين،
آفرينش زن و
رانده شدن از
بهشت. فصل دوم
آيههاى 2 تا 23 و
فصل سوم از
آيههاى 1 تا 24
3- تورات،
فصل سوم آيه 16
4- جلد اول
اوستا بزبان
فرانسه
5- نگاه
كنيد به
فصلهاى اول و
دوم مقدمه جلد
اول اوستا به
زبان فرانسه و
نيز جلد سوم اوستا.
6-
اوستا،ها 12.
جلد اول صفحات
125-122
7-
هاوتواداتا
يا ازدواج
محارم،
آپانديس.
صفحات 134-125 جلد
دوم اوستا به
زبان فرانسه.
8-
ونديدا،
فلاگرد 19
صفحات 264-263 و
صفحات 270-268 همان
كتاب
11- يسنا 1،
آپانديس صفحه
38 جلد اول
اوستا به زبان
فرانسه
12 و 13-
ونديدا 20،
صفحه 41 جلد 3
اوستا بزبان
فرانسه. مترجم
و محقق اوستا
برآنست كه
تاثير انديشه
افلاطونى
درباره ايده و
ماده آشكار
است.
14- بنا بر
دو اصل و سه
زمان مانى،
تاريكى و
روشنايى دو
طبيعت مطلقاً
جدا از
يكديگرند. در
زمان پيشين هر
يك از تاريكى
و روشنايى جدا
از يكديگر در
قلمرو خود بسر
مىبرند. در
زمان ميانى
تاريكى
روشنايى را در
بر مىگيرد،
در او نفوذ
مىكند و به
اندرون او در
مىآيد. دراين
زمان، تاريكى
و روشنايى در
يكديگر نفوذ
كرده، اندرونى
يكديگر
شدهاند. در
زمان پسين،
روشنايى تاريكى
را مىراند.
براى تفصيل از
جمله نگاه كنيد
به صفحات 88-80 Mani et la Tradition
Manicheenneاثر F. Decret
15- ونديدا
فرگرد 18 و
زيرنويسهاى
59 و 60 صفحه 252 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
16- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 375-376 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
17- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
377
18- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 381-380
19- آبان يشت
- صفحات 383-381
20- ونديدا
1 فرگرد 1 تا 15 جلد
2 اوستا به
زبان فرانسه
21- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
385
22- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 396-395
23- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
392
24- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
394
25-
آپانديس - يشت 5
صفحه 399
26-
توضيحات ذيل
ونديداد 5
صفحه 44، جلد 3
اوستا به زبان
فرانسه
27- آبان
يشت - يشت 5
توضيحات صفحه
365 جلد 2
28- تورات
به زبان
فرانسه بهشت
زمين آيه 21
29- قرآن
سوره روم آيه 21
30- قرآن
سوره توبه آيه
71
31- قرآن
سوره نساء ايه
32
32- قرآن
سوره بقره آيه
187
33- قرآن
سوره فرقان
آيه 74
34- قرآن
سوره حجرات
آيه 13
35- قرآن
سوره شورى آيه
49
36- قرآن
سوره آل عمران
آيههاى 37-35
37- قرآن
سوره آل عمران
آيه 42
38- قرآن
سوره كوثر آيه
1
39- قرآن
سوره نجم
آيههاى 22-21
40- قرآن
سوره تكوير
آيههاى 9-8
41- قرآن
سوره اخلاص
ايه 3 و...
42- قرآن
سوره شورى آيه
49
43- قرآن
سوره كوثر
عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ،
دوبنيادى
هستند كه به
آزادى و حقوق
زن، اين يا آن
معنى را
مىدهند
چرا تا
اين زمان از
زن بمثابه اين
يا آن مظهر
سخنى بميان
نبود؟ چرا
بجاى طرح دو
نظر: زن مظهر
عشق و سازندگى
و آب حيات،
يا، زن مظهر
شهوت و ويران
سازى و مرگ،
از «حقوق زن» و
رفتارهاى
شايسته و ناشايسته،
بحث بميان
مىآورند؟
چرا پيش از اين
كسى نمىگفت
زن در تورات و
اوستا و قرآن،
اين يا آن
مظهر خوانده
شده است؟
اين
چراها براى
اين نيستند كه
اين فكر را
القاء كنند كه
كار نويسنده
را پيش از او
كسى نكرد است.
اين پرسشها
براى جلب توجه
باين واقعيت
اند كه غرب
زدههاى جديد
و قديم، به
زن، از ديد
نقش او در
قدرت
مىنگرند.
بنابراين، او
را از نظرگاه
اين نوع قدرت
يا آن نوع قدرت،
تعريف
مىكردند و
هنوز تعريف
مىكنند. بدين
خاطر، بجاى
علت از معلول
بحث مىكنند.
همانطور كه در
جامعههاى
زير سلطه،
وقتى هم اجازه
بحث داده
مىشود، بجاى
در اصلى كه
آزادى بدان اين
يا آن معنى را
پيدا مىكند،
از انواع آزاديها
و حدود آن،
مىكنند.
بدينقرار،
بحث از آزادى
و حقوق زن،
فرع اين بحث
اصلى است: زن
كيست؟ اگر زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و مرگ
باشد، آيا
خواستن آزادى
براى او، جز
درخواست محيط
بزرگترى براى
او است تا به
شهوتها بكشاند.
ويران بسازد و
بذر مرگ
بپاشد؟ و اگر
مظهر عشق و
سازندگى و
حيات باشد،
آزادى او در
اين نيست كه
از جلد شئى
جنسى بدرآيد و
انسانيت خويش
را تمام و
كمال باز
بيابد؟ و طرح
تمدنى نو،
طرحى نيست كه
در آن، آزادى
تحقق پيدا
كند؟ و معيار
تحقق آزادى،
واقعيت پيدا
كردن آزادى زن
نيست؟
و از
آنجا كه اين
مفهوم كه زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و
مرگ است، از
غرب به قلمرو
اسلام نفوذ
كرده است، بجاست
كه بنا بر
موقع،
خلاصهاى از
كتابهاى سه متفكر
نام آور معاصر
را بياورم. دو
تن از اين سه
را كم و بيش
مىشناختم.
اين دو سيمون
دوبوآر و ميشل
فوكو بودند.
نويسنده سوم
اليزابت بادنتر
است. سيمون
دوبوآر را كه
در اين ايام
چشم از جهان
فروبست و به
گفته درست
خودش به تاريخ
پيوست و با
جريان تاريخ
پيش مىرود، يكبار
بر حسب اتفاق
ديدم. بسى
بجاست بياد
بياورم كه او
و سارتر دو
ركن كميته
دفاع از
زندانيان
سياسى ايران
بودند و هر دو
در انقلاب ما
شريك و سهيم
هستند. و با
ميشل فوكو كه
او نيز عضو
كميته بود، در
روزهاى
انقلاب،
باتفاق آقاى
سلامتيان جمع
مىشديم. او
مىخواست بداند
آن فكر قوى كه
توانسته است
ملتى را يكجا
به حركت
درآورد و
اينحركت به
نخستين
انقلاب تاريخ
بشريت
انجاميد كه در
آن تمامى يك
ملت شركت
جستند و گل را
بر گلوله
پيروز كردند،
كدام است؟ او
با استوارى
تمام از
انقلاب ايران
حمايت مىكرد.
در روزهاى پيش
از مرگش كه
دژخيمان
استبداد
فراگير، هر
روز صد صد
اعدام مىكردند
و مدافعان
انقلاب را از
كرده خويش
پشيمان مىساختند،
گفته بود
انقلاب ايران
پديده بزرگ
زمان است و او
همچنان آن را
از شگفتيهاى
تاريخ
مىداند و بر
اين باور است
كه مانع استبداد
را نيز از سر
راه برخواهد
داشت.
بيرون
كشيدن جوهر
كتابهاى اين
سه نويسنده از
لحاظ روش ذاتى
نيز، سخت بكار
مىآيد: سيمون
دوبوآر كتاب
«سكس دوم» را،
در دو جلد، بسال
1948، نشر داده
است. در آن وقت
او و سارتر
«پنجه در پنجه
خدا داشتند» و
به تلفيق
اگزيستانسياليسم
با ماركسيسم
سرگرم بودند.
با وجود اين،
در اين كتاب،
وى نه در پى
نفى مطلق
مسيحيت مىرود
و نه آن را
چنان كه
پندارى وجود
ندارد، ناديده
مىگيرد و نه
آن را سراسر
عيب و زشتى
مىانگارد.
مىكوشد از
ديد خود، حق
را از ناحق
جدا كند. دو
نويسنده ديگر
نيز با گذشته
و دين، همين
روش را بكار
بردهاند. كه
روش درست براى
فعال كردن
گذشته و نه
بازگشت به
گذشته، همين
است.
بهتر
اين بود كه در
خلاصه كردن
اين كتابها،
از قدرت كه زن
را به شئى
جنسى بدل
مىسازد و زن
را مظهر شهوت
و ويران سازى
و مرگ تعريف
مىكند، شروع
كنم. اما از آنجا
كه اين دو نظر
پايه، يكى زن
مظهر عشق است
و ديگرى زن
مظهر هوس است،
تازه
مىنمايند، و
بايد ذهنها
بدانها خو
كنند، كار را
از زن مظهر عشق
و سازندگى و
حيات يا زن
مظهر... آغاز
مىكنم:
فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است:
اليزابت
بادنتر كتابى
نوشته است درباره
فقدان عشق
واقعى و ضرورت
اصل شناختن آن
و جايگزين
عشقهاى
مصنوعى كردنش.
عشقهايى كه قدرت
جعل مىكند تا
زن نقش دلخواه
او را بازى كند.
عنوان كتاب « est L ,AutreL, un» است.
مىنويسد:
«جامعه غربى
هنوز از فقدان
عشق رنج
مىبرد. زيرا
در روابط زن
با مرد، عشق
حضور ندارد:
تاريخ
زناشويى،
تاريخ مبارزه
بى سروصداى دو
سكس است. كه در
سلطه يكى بر
ديگرى بيان
مىشده است. بايد
مسيح مىآمد و
بيان او در
كار مىآمد تا
امور در جاده
تغيير
مىافتادند.
مسيح كه پيرو
اصل، اين اصل
انقلابى،
عشق، بود، اعلان
كرد كه آمريت
پدر بر منافع
او نيست كه
بنياد
مىگيرد، بر
مصلحت فرزند
است كه بايد
اساس بجويد.
زن، مادر
فرزند، برده
او نيست، همسر
او است. مسيح،
با تبليغ مرام
عشق به ديگرى،
آمريت، هر
آمريتى، را
مهار كرد.
همسرى را تقويت
كرد و با
تبديل ازدواج
به يك قرارداد
و عقد خدايى،
برابرى ميان
دو همسر را
باز آورد... پيام
مسيح روشن
بود: «شوهر و زن
برابر بودند،
و در برابر
فرزندان حقوق
و تكاليف
همسان مىداشتند»
(2) اما كليسا
كار را وارونه
كرد. فقه، زن
را از حقوق
خويش محروم
كرد و عشق را
از زناشويى
حذف كرد. فقه
مسيحى پيام
مسيح را رها
كرد و بر سه
بيان ديگر بنا
شد: بيان
ارسطو و بيان
قدرت در
فراگيرى خود و
علم كلامى كه
بر اين دو
بيان استوار
مىشد و
مادونى زن را
مشيت خدايى
مىگرداند (3).
پيش از
آنكه دنبال
كار اليزابت
بادنتر را پى
بگيريم، به
سراغ تاريخ
تحول روابط
جنسى و «سكس دوم»
مىرويم. چرا
كه نويسندگان
دو كتاب دلايل
ناممكن بودن
پيدايش عشق
ميان زن و مرد
را، در انديشه
فلسفى يونان،
شرح كردهاند:
ناممكن
بودن پيدايش
عشق ميان زن و
مرد:
«سقراط
عشق روح را از
عشق تن جدا
مىكرد. عشق
تن را هوس
مىخواند و بى
ارزش و بى
اعتبار مىگرداند
و عشق روح را
ارج مىنهاد و
عشق حقيقى
مىشمرد. اما
عشق حقيقى
كدام است؟ عشق
حقيقى در
جستجوى
زيبائيست و،
خود، جستجوى
زيبايى است.
عشقى است كه
انديشه را
بارور مىكند
و در انديشه
به بار
مىنشيند. در
جستجوى
زيبايى فى
نفسه است. او
در فدر
مىگويد: عشق
در حقيقت
طبيعت خويش،
در خلوص بى
خدشهاش، و در
«وحدانيت
صورت»، در بند
تعلقات پست
نمىماند و اگر
به شئى محبوب
دل مىبندد،
بخاطر پرتو
زيبايى است كه
بر او تابيده
است» (4).
بدينقرار با
«محبوب» بايد
بتوان رابطه مغز
با مغز برقرار
كرد. محبوب
بايد صاحب روح
خردمند و آزاد
و فعال باشد.
ميان زن و مرد
عشق تن بوجود
مىآيد اما
عشق حقيقى
بوجود
نمىآيد. زيرا
بر طبيعت، زن
«ناقص عقل» و
بنا بر اين
پايبند
خواهشهاى تن
است و در
نتيجه در
كامجويى جنسى،
او كارپذير و
مرد فعال است.
در او پرتوى
از زيبايى
نيست.
«يونانى، زن؛
اين زندانى
«اندرونى خانه»
را؛ در خور
عشق نمىداند.
زيرا او را
همسان خود
نمىيابد. از
اينرو به
همجنس خويش
عشق مىورزد.
به اين تصور
كه پسران تنى
دارند چون تن
او آزاد و
جايگاه شعور.
فرهنگ از روح
خردمند است.
موجودى كه روح
خردمند
ندارد،
فرهنگپذير
نيست. پيدايش
عشق ميان با
فرهنگها
متصور است. از
اينرو عشق به
پسر زيبا،
پرتوى از عشق
به زيبايى فى
نفسه است (5).
«ميان
زن و مرد،
رابطه اصلى كه
طبيعت برقرار
كرده، آمريت
مرد بر زن است.
اين آمريت مشروع
است زيرا با
بر نابرابرى
طبيعى ميان او
دو متكى است».
از برده كه روح
خردمند ندارد
تا صاحب خانه
هر يك جا و
منزلتى دارند
كه رابطه ميان
آنها را
تعيين مىكند».
(6)
«زن
تجسم ماديت و
مرد معرف صورت
يعنى انديشه و
هوش خردمند
است. بگمان
ارسطو بگاه
باردار شدن
زن، مرد به
نطفه صورت يا
هوش و خرد
مىبخشد. و از
آنجا كه عقل
زن ناقص است،
مرد
نمىتواند با
او رابطه مغز
با مغز برقرار
كند.
نمىتواند با
او مشورت كند
و به نظر او
گوش كند. تنها
شأن اخلاقى كه
براى زن مىشناسد
اينست كه بر
«مشكل اطاعت
كردن، در خود
چيره شود».
ارسطو با نسبت
دادن نقش
بنيادى به مرد
در ادامه نسل
و ادامه حضور
روح خلاق در
انسان، مرد را
از هرگونه قيد
تعلق به زن
رها مىكند و
رابطه او را
با مرد يك
جانبه مىسازد:
زن از آن مرد
است» (7).
زن
براى شوهر،
مالى در شمار
مالهاى ديگر
بشمار مىرود.
منزلت او هيچ
با منزلت
فرزند كه مال
پدر تلقى
مىشود،
تفاوت
نمىكند. سلطه
مرد بر زن تا
آنجا شد كه
مىتوانست او
را بزند. مىتوانست
گرسنهاش
بگذارد.
مىتوانست در
اختيار مرد
ديگرش بنهد تا
از او كام
بجويد. با توجه
به اين واقعيت
جهان شمول،
اين موقع و
منزلت زن، آيه
الرجال
قوامون على
النساء...
معناى واقعى
خويش را بدست
مىآورد.
بهر
رو، منزلت
«پدر - شوهر»،
صاحب، قادر مطلق،
از جوهرى نشأت
مىگيرد كه
مرد را از آن سرشتهاند:
او آفريدهاى
است كه خدا
روح خردمند
خويش را در او
نهاده است.
بنا براين،
«طبيعى» است كه
كاملترين
آفريدهها بر
آفريدههاى ديگر
حكم براند و
اين به دو سبب:
بخاطر مشابهتش
با خدا، بهمان
گونه كه «خدا
بر آفريدهها
حكم مىراند».
و بخاطر
مسئوليتهاى
سياسى و اقتصادى
و قضايى و از
راه مشابهش به
شاه، بهمان
سان كه «شاه بر
رعيت حكومت
مىكند» (8).
نظريه
تجسم، راه را
براى نفوذ و
تسلط نظر
ارسطو بر فقه
كليسا گشود.
اين نفوذ و
تسلط بآنحد شد
كه پيام مسيح
از ياد رفت و
ميان زن و شوهر
عشق نكوهيده و
بلكه ممنوع
گشت.
شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد تمايل
جنسى اظهار
كند:
اليزابت
بادنتر پس از
آنكه آيات
تورات را در
آفرينش زن و
مرد و نقش زن
را در ارتكاب
گناه اوليه
مىآورد،
كارپذيرى زن و
فقدان عشق در
جامعهها راميوه
تلخ مظهر شهوت
و هوس و
ويرانى و مرگ
شناختن زن در
تورات
مىداند. هوس
مدارى زن،
بضرورت كار
پذيرى زن را
ايجاب مىكند.
زيرا حوا بخاطر
وسوسه پذيرى
در برابر
خواهش تن و بخاطر
دستخوش هوس
شدنش، به سخن
ديگر، از راه
ضعف هايش،
عامل
نگونبختى آدم
شد. از اينرو،
او «ضعيفه» است.
فعال شدنشن،
فعال شدن هوس
و شهوت است كه
ويرانى و مرگ
را افزون
مىكند.
اينك
كه بر خواننده
ما روشن
مىشود كه
اصطلاح
«ضعيفه» از
فلسفه
ارسطويى به
قلمرو دين
يهود راه جسته
و از دو راه،
يكى از راه
تورات يونانى
شده و ديگرى
بطور مستقيم و
از راه فلسفه
ارسطويى، جاى
پيام مسيح را
گرفته و به
باور دينى بدل
شده است، بر
او است كه با
دقت بيشترى شكلگيرى
فقه مسيحى - كه
بطور قطع همان
است كه بفقه
اسلامى راه
جسته و جاى
پيام محمد را
برغم بيان
روشن قرآن
قرار گرفته
است - را پى
بجويد:
بعضى
از اوليا
كليسا تصوير
زن را زشتتر
نيز ساختند.
او را به مار
كه نمود شيطان
وسوسه گر به
شمار مىرفت،
مانند كردند.
حوا مظهر بدى
گشت. زن از راه
سنت يا فتواى
كليسا، مظهر بدى
و هوس و
ويرانى شد و
اين سنت پيام
مسيح را محو
كرد و جاى آن
را بگرفت:
از قرن
چهاردهم به
اين سو -
همزمان با پيدايش
نظريه ولايت و
استقرار
توتاليتاريسم
دينى 0 (9) متون
فقهى كه در
مدارس دينى
تدريس مىشدند،
از قولها و
نظرها، همه بر
ضد زنان، پر شدند.
سن اگوستين زن
را اينسان توصيف
مىكرد:
حيوانى كه
قوى نيست.
ثبات رأى
ندارد. كينه
توز است و
زشتىها را
مىپرورد.
منشاء منازعهها
و خيانتها و
بى عدالتىها
است (10).
براى
اينكه زن
نتواند دست از
پا خطا كند
بايد مطلقاً
مطيع شوهر
باشد «حتى در
امور خانه
دارى. سخن
بنديكتى در
اين باره از
ابهام خالى
است: «اگر زن
بخواهد بر خلاف
اراده شوهر،
امور خانه را
اداره كند، مرتكب
گناه مىشود.
زيرا او نبايد
بدون اجازه شوهر
هيچ كارى
انجام دهد.
چرا كه به
قانون خدايى و
بنا بر حقى كه
انسان را است،
تحت ولايت
كامل شوهر
است. «او اين
ولايت كامل را
بر اين ادعا
مستند مىكند
كه «مرد تصوير
خدا است و زن
تنها تصوير
مرد است» (11).
و اين
ادعا از مسيح
نبود. از
ارسطو بود: بنظر
ارسطو زن فاقد
هستى خدا يا
روح خردمند است.
اين نظر لباس
دين بخود
پوشيد و انكار
آن، انكار دين
و انكار دين،
ارتداد تلقى
شد. از اين پس
ديگر ارسطو
نيز وسيله
توجيه بود
زيرا كليسا در
ولايت
نامهاى كه بر
جامعه مسيحى
برقرار مىكرد،
نيازمند
شيطان مجسم
بود. و اين
شيطان
مجسم زن بود.
بدينقرار
تمايل كليسا
به استبداد
فراگير و اين
استبداد،
سومين عامل انحطاط
موقع و منزلت
زن بود. وقتى
فردوسى از زبان
قدرتمندان
مىگفت:
زن و
اژدها هر دو
در خاك
به
جهان پاك از
اين هر دو پاك
به
همان
باورى را
بازگو مىكرد
كه يكى شدن
بنياد دين و
بنياد سياست،
بوجود آورده و
بنام دين
تحميل كرده
بود.
بهر
رو، استبداد
فراگير از
قديميترين
زمان تا زمان ما،
به سكس بمثابه
يكى از
كارآمدترين
وسايل نگريسته
و در هر
توتاليتاريسمى،
ولايت رهبرى،
سازمان،
كليسا، فقيه،
دولت و... بر
ولايت پدر و
شوهر تقدم
قطعى داشته
است و دارد.
كليسا نيز پا
بپاى استقرار
ولايت
استبدادى
خويش، عشق روح
را ميان زن و
شوهر ممكن
نمىدانست و عشق
تن را نيز منع
مىكرد: جامع
مسيحى،
جامعهاى شد
فاقد عشق، زن
و شوى بايد
دوست هم باشند
و بمانند، اما
عشق يكديگر
نبايد و
نمىتوانند بشوند.
اين دوستى و
ارتباط ناشى
از ضرورت
ادامه و تكثير
نسل است.
بنابراين
دوستى و رابطه
جنسى بايد پا
از حد ضرورت
بيرون نگذارد:
«مردى
كه نسبت به زن
خود عشق بورزد
و در رابطه
جنسى، منعها
را رعايت
نكند، زناكار
است (12) و اگر زن
بهنگام عمل
جنسى، نقش
مرده را بازى
نكند به شوهر
هشدار داده
است كه تجسم
شيطان و ساحره
و افسونگر
است» (13). مردى كه
گرفتار جاذبه زن
مىشود، ديگر
اراده ندارد
نه طرحى براى
عمل و نه
آيندهاى
مىتواند داشته
باشد. ديگر
شهروند نيست
بلكه تنى برده
اميال خويش
است. ديگر در
جامعه
نمىتواند
محلى و موقعى
بدست بياورد.
ميان شكنجه و
لذت سرگردان
است. زن
افسونگر و
ساحره را در
او هوس را بر
وظيفه چيره
ساخته است. دم
و حالى را بر
زمان در تداوم
خويش يعنى بر
حال و آينده
غلبه داده و
مرد را گرفتار
«دام را خوش
باش» ساخته است.
مرد
بينوا در
جستجوى تصاحب
«ديگرى» كه زن
است، بجاى
اينكه خود
بماند،
«ديگرى» يعنى زن
مىشود. عقل،
اراده، هوش،
سازندگى را از
دست مىدهد،
بى عقل، بى
اراده و بازيچه
هوس و
ويرانگر، زن
مىگردد» (14).
جدايى
روح از تن،
پستى تن و علو
روح، منشاء
اين از
خودبيگانگى
دينى گشته
است: «مسيحى از
خويشتن جدا
است، جدايى تن
از روح، جدايى
هستى مادى از
روح خردمند
بازتابى
جاودانه دارد.
از تولد تا
مرگ لحظه به
لحظه زندگى انسان
بازتاب اين
جدايى است.
گناه اوليه تن
را دشمن روح
كرده است.
هرگونه
دلبستگى به تن
بدو گناه است
تا پايان قرن 12
علماى دين - به
استثناى سن انسلم
- در پيروى از
سن آگوستين،
بر اين باور
بودند كه گناه
اوليه بنا بر
قانون توارث،
انتقال
مىيابد. سن
آگوستين
مىنويسد:
التذاذ جنسى
گناه است... تن
انسانى كه از
زناشويى
متولد
مىشود، تنى
گناه آلود
است...» اجتماع زن
و شوهر از
آنجا كه از
زمان گناه
اوليه بدينسو
با التذاد
همراه است،
گناه اوليه را
به كودكى كه
زاده مىشود،
منتقل مىكند»
(15).
بدينقرار
اصرار قرآن به
اينكه نوزاد
بى گناه و پاك
و بر فطرت چشم
بدنيا مىگشايد،
مبارزه با اين
باور ضد
توحيدى و ضد
انسانى است.
اصرارش بر
آزادى كامل
روابط جنسى،
ميان زن و
شوهر و بيشتر
از آن، عبادت
تلقى كردن همآغوشى
زن و شوهر،
مبارزه با
اينگونه
سانسورهاى
جنسى است كه
تقريباً همه
اديان رعايتشان
را لازمه
ايمان
گردانده
بودند. بهنگام
بحث از
سانسورهاى
جنسى، به اين
مهم باز
مىگرديم. به
سراغ كتاب
سيمون دوبوآر
برويم:
بهر
رو، «تمامى
اولياء كليسا
بر اين باورند
و باصرار
مىگويند كه
زن آدم را به
گناه كشاند.
بايد سخن
ترتولين را
باز آورد: «اى
زن تو درى
بروى شيطانى،
تو آدم، كسى
را كه شيطان
جرأت نداشت از
جلو بدو حمله
آورد، به
ارتكاب گناه
قانع كردى.
بعلت تو بود
كه پسر خدا
گرفتار مرگ
شد. تو همواره
بايد سياهپوش
و در حجاب
بمانى» (16).
بدينقرار،
قرنها است كه
انسانيت از حقيقت
هستى، يعنى
عشق محروم است.
مرد زن را
تحقير مىكند
و بنابراين
نمىتواند
بدو عشق
بورزد. بقول
سيمون
دوبوآر، زن،
انسان بدنيا
مىآيد اما
«زن مىشود». و
اين در محيط اجتماعى
و بافرهنگى كه
مادونى را به
او مىباوراند
(17).
دو
نويسنده زن
بيشتر و ميشل
فوكو كمتر،
محروميت را از
لحاظ زن و
سرنوشت او
مطالعه
كردهاند حال
آنكه محروميت
مرد، بهمان
اندازه است.
زيرا نه تنها
مرد از عشق
محروم شده
است، بلكه با
باور به قدرت
بمثابه اساس
نگرش در خود و
«ديگرى» يعنى
زن، در واقع
عامل قهر و
تخريب گشته
است. از اينرو
است كه قرآن
نظرى عكس نظر
ارسطو و
فقههاى يهودى
و مسيحى اظهار
مىكند: عامل
تباهى قدرت است.
و بيشتر مرد
عامل انحطاط
مىشود.
بنابراين
اول حقى كه
اساس حقوق
ديگر است و
بايد بخاطر
بدست آوردنش
مبارزه كرد،
حق عشق است. و
اين حق به
تغيير
باورهاى
نادرست ممكن
مىشود. همان
سان كه آشكار
كردن باور
نادرستى كه
جانشين پيام
مسيح شده بود،
سبب شد كه در رنسانسها،
زنان بعنوان
انسانى كه حق
دارد عاشق و
معشوق بگردد،
منزلت بجويند
و اين حق اساس
آزادى هايشان
بشود.
مأخذها
و توضيح ها
1- اين
كتاب در پاريس
و در سه ماه
آخر سال 1982 انتشار
يافته است.
نام نويسنده
اليزابت
بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان
كتاب L,amour en plusمىباشد.
2- صفحات 37
و 38 كتاب L,amour en plus اثر
اليزابت
بادنتر
3- صفحه 40
همان كتاب
4- ميشل
فوكو تاريخ
روابط جنسى را
در سه جلد
نوشته است.
عنوان عمومى
كتاب و اسم
ناشر بدينقرارند:
Michel
Foucaul, Histoire de la sexualite
)ed( Gallimart
5- صفحه 236
جلد اول كتاب
سيمون دوبوآر deuxieme sexe «جنس دوم»
6- صفحه 40 L,amour en plus از
اليزابت
بادنتر
7- صفحات 103
و 104 جلد اول
كتاب «جنس دوم»
8- صفحه 41 L,amour en plus از
اليزابت بادنتر
9- نظريه
ولايت فقيه را
نخستين بار سن
اگوستين
تدوين كرد كه
در آغاز پيرو
آراء مانى بود.
بنابر اين جاى
شگفتى نيست كه
زن را عامل
گناه و... شمرده
باشد. در سال 313،
ولايت فقه در
مجلس خبرگان
طرح شد. از
جمله نگاه
كنيد به
كتابهاى L,inquisition ou la dictature de la foi اثر J. Pigleو
كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel
10-
اليزابت
بادنتر از
كتاب سن
آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول
مىكند.
11-
اليزابت
بادنتر از
كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل
مىكند.
12-
اليزابت بادنتر
از كتاب
بنديكتى صفحه
83 نقل مىكند
13- صفحه 226
جلد اول جنس
دوم اثر سيمون
دوبوآر
14- صفحه 227
كتاب جنس دوم
15- صفحه 231 و
232 كتاب جنس
دوم
16- صفحه 232
كتاب جنس دوم
17- موضوع
بحث در بخش
چهارم جلد اول
كتاب جنس دوم
سيمون
دوبووار
از
سكس مساوى مرگ
است تا سكس
همان حيات
است
انديشه،
باور، رفتار
درباره سكس،
در جريان
تاريخ عرب،
دگرگونىها
بخود ديده اما
خميرمايه بر
جا مانده است:
زن همان سكس
معنى مىدهد.
با اين تفاوت
كه اين بار
سكس ديگر مساوى
با مرگ نيست،
مساوى با حيات
است (1).
چرا زن
همچنان مظهر
شهوت برجا
مانده است؟
بخاطر
نقشهاى
روزافزونى كه
در روابط عمومى
قوا پيدا كرده
است. درست
بخاطر همين
نقشهاى
روزافزون، از
سويى آزادى
جنسى كه در
فلسفه يونانى
خود دارى از
عمل جنسى
تعريف مىشد
(2)، اينكه
مفهومى مخالف
آن پيدا كرده
است. و از جانب
ديگر با وجود
بيشتر شدن
«آزادى جنسى» از
آنجا كه رابطه
جنسى ترجمان
روابط قواست،
بر منعها و
سانسورهاى
جنسى تا
بخواهى
افزوده شده
است تا
آنجاكه:
- عشق از
ميان
برخاسته، و
سكس مدارى، مفهوم
عشق را در
معناى عمل
جنسى خلاصه
كرده است.
- زن هنوز
موجود باورمندى
تلقى
نمىشود.
- سكس
قدرت معنى
مىشود و
بمراتب بيش از
گذشته در
روابط قوا نقش
پيدا كرده و
اين نقش همه
جانبه،
منعها و
سانسورهاى
بيشمار در روابط
جنسى برقرار
ساخته است.
خودكامگى
قدرت،
جايگزين
آزادى انسان
گشته و بيش از
همه آزادى زن
را بمخاطره افكنده
است. او را به
شئى جنسى و در
همان حال به «نيروى
كار» بدل
ساخته است.
حتى عشق مادرى
عشقى اجبارى
شده است (3).
بدينقرار
تغيير مفهوم
سكس و مساوى
با حيات شدنش،
تغييرى در
منزلت بنيادى
زن بوجود نياورده
است، سهل است،
زن را به
كالاى جنسى و نيروى
كار و آلت
روابط بدل
گردانده است.
چاره كار كدام
است؟ اليزابت
بادنتر به
تازگى كتاب
ديگرى تحت عنوان
«يكى ديگرى
است» نوشته
است. در اين
كتاب مىگويد
بى بند و بارى
جنسى ميل جنسى
را نيز ضعيف گردانده
است. نه تنها
ميل جنسى رو
به كاهش دارد،
بلكه بقول
كارشناسان
جمعيت، ادامه
نسل را نيز
دچار مشكل
مىگرداند.
بدينسان سكس،
در حرف، مساوى
حيات اما
بواقع مساوى
با مرگ مىشود.
آيا علاج مشكل
در ساختن
ماشينهاى توليد
آدم است؟
احتمال
مىدهند در
آينده نزديك زنان
از زحمت
باردارى و
زاييدن
بياسايند. تا
اين زمان
انسان ماشين
توليد مىكرد
و اكنون ماشين
انسان توليد
مىكند. از
انسانيت اين انسان
ديگر چه
مىماند؟
چاره
كار كدام است؟
اين بحران
تمدنى سخت كه
غرب در آن
است، كدام راه
حل را پيدا
خواهد كرد؟ در
قلمرو انديشه
جوانههاى
نويى سرزدهاند.
اليزابت
بادنتر در
كتاب تازهاش
بر آنست كه دو
مفهوم پيشين
را بايد
بكنارى گذاشت
و مفهوم جديدى
در كار آورد.
دو مفهوم
پيشين:
- زن ضد
مرد است. يا
- زن
تكميل كننده
مرد است،
كار را
به بن بست
كشاندهاند و
راه حل آنست
كه بپذيريم
كه:
1- زن مظهر
عشق و سازندگى
است و
2- در زن
مردى هست و در
مرد زنى هست و
3- ميان
اين دو اصل،
در عين حال
بر، همكارى و
رقابت است (4).
نويسنده
به انديشه
توحيدى نزديك
و نزديكتر
مىشود. سخن
قرآن باز راست
از آب در مىآيد
كه علم به
قرآن راه
مىبرد. قرآن
چهارده قرن
است كه
مىگويد (5):
«زن
مظهر عشق و
حيات است» زن از
نفس مرد است و
زن و مرد از
يكديگرند و
رابطه آنها بر
عشق و داد است
و اصل بر
مسابقه در
علم، در
عدالت، در
تقوى و در رشد
است»
تحول
عمومى انديشه
و رفتارها را
در غرب با
تفصيل مختصر
بالا پى
بجوييم:
زن در
روابط دولت و
مسيحيت
با بسط
قدرت دولت،
دامنه
قيموميت پدر و
شوهر بر زن
محدودتر و
قلمرو قيمومت
دولت بر او
واسعتر
مىگشت. جانشين
شد روزافزون
قدرت دولت،
منزلت زن را
پستتر
مىساخت. در
حقيقت در درون
چهارديوارى
خانه، زن
موضوع مبارزه
قدرت مىگشت.
بدينخاطر در روابط
شخصى قدرت، هر
چند كارپذير،
اما نقشى
تعيين كننده
پيدا مىكرد.
از
اينرو بود كه
زنان و بردگان
پيش از مردان
«آزاد» به
مسيحيت رو
مىآوردند. در
بيان اين دين،
مقرراتى كه
فشار و تضييق
نسبت به زن را
ايجاب كند،
وجود نداشت.
با وجود اين،
زنان نمىتوانستند
در مناسك حضور
بيابند (6).
بدينسان خانه
مأمن قدرت زن
را در برابر
قدرت قدرت
مىشد و بنياد
دين پاسدار او
مىگشت. زن
باورمند، باور
نمىشد و در
باور، تابع
دين شوهر بود.
امپراطورى
روم از هم
مىپاشيد،
كليسا جانشين
قدرت
امپراطورى
مىشد. حقوق
رومى جاى خود
را به فقه
مسيحى مىداد.
نظام فئودالى
در
سرزمينهاى
مسيحى قوام
مىگرفت زن
نقش تعيين
كنندهاى در
انتقال قدرت و
تمركز آن بازى
مىكرد. زن
نمىتوانست
مالك زمين
بشود زيرا قادر
به دفاع از آن
نبود.
بنابراين، از
راه ازدواج،
مالكيت از
خانوادهاى
به خانواده
ديگر منتقل
مىگشت. از
آنجا كه با
قدرت جستن يكى
و از قدرت
افتادن
ديگرى،
مالكيتها
بايد از قدرت
ميرنده به
قدرت زينده
انتقال
مىيافتند، طلاق
و ازدواج مجدد
فراوان واقع
مىشد و كليسا
راه «شرعى»
يافته بود و
اين طلاقها و
ازدواجها را
امضاء مىكرد.
اين بار قدرت
توتاليتر كليسا
جانشين دولت
مىشد و زن
يكى از كارآمدترين
عوامل قدرت
جديد مىگشت.
از اينرو كليسا
بر دامنه
ولايت خود بر
زن مىافزود.
تا آنجا كه
مهار او را
حتى در بستر
زناشويى از
دست نمىداد (7).
قدرت و
زن
بتدريج كه
كليسا قدرت
حاكم و قدرتى
فراگير
مىگشت، سكس
را با گناه
و مرگ را
مساوىتر مىگرداند(8).
با تحول كليسا
و روابطى كه
بعنوان قدرت
با جامعه
مسيحى برقرار
مىكرد، حقوق
كليسا ترجمان
اين قدرت
مىشد و نسبت
به زن همان مشابهات
حقوق رومى را
پيدا مىكرد.
حقوق نيز تغيير
مىكرد، اما
رابطه قدرت با
زن ماهيت خود
را از دست
نمىداد:
ضابطه
اول در تشخيص
هويت سكس است (9).
بدينسان ميان
قدرت و سكس،
رابطه منفى
برقرار است.
قدرت با سكس
جز رابطه منفى
برقرار
نمىكند: طرد،
امتناع نفى،
سد، پنهان
كردن و در
پرده كردن.
قدرت تنها از
راه نفى كردن
است كه
مىتواند سكس
و لذت را
بخدمت درآورد.
از اينروست كه
علامتهاى
اوليه
شكلگيرى هر
قدرتى در بيان
او نسبت به سكس
بروز مىكند (10).
هر بار كه
بنام دين،
بنام سازمان،
بنام حزب،
بنام آرمان،
بنام ترقى و...
سكس تحت
مقررات جديد
در مىآيد،
محدوديتهاى
پيشين، جاى
خود را به
محدوديتهاى
ديگر مىسپارند،
جدايىها و
پيوندها شكل
عوض مىكنند،
قدرتى در حال
شكل گرفتن
است. وقتى جنبشى
به يك بنياد
تبديل
مىشود، يا
سازمانى سياسى
به يك فرقه
سياسى بدل
مىگردد،
تغيير در «ايدئولوژى»
خود را، با
تغيير بيان
خود نسبت به زن،
شروع مىكند.
نمودهاى اين
رابطه منفى
چهارند (11):
1-
وضع
احكام مبهم و
تغييرپذير در
باره حلال و
حرامها.
توضيح
آنكه هيچ
قدرتى
توانايى وضع
قوانين روشن و
واضح را كه
نيازمند
تفسير نباشند،
ندارد. سكس
تابع نظامى
قانونى دو
چهره است: مشروع
و نامشروع و
مجاز و ممنوع.
بنابر موقع، جاى
مشروع با
نامشروع و
مجاز با ممنوع
تغيير مىكند.
بدينقرار،
نشانه تبديل
شدن بيان دينى
يا ايدئولوژيك
به بيان قدرت،
پيدايش اين
نظام دو چهره
است كه در آن
ابهامها،
امكان
مىدهند،
بگاه نياز،
مشروع
نامشروع، و
نامشروع،
مشروع بگردد.
روشن
سخن آنكه
قانون بر قدرت
حاكم نمىشود.
قدرت به بيان
خود، قوت
قانون را مىدهد.
از اينرو
قانون هرگز نه
روشن و نه
پايدار است.
مهمتر از اين
آنكه، يك فوق
قانون وجود
دارد و آن
اختيار مقام
قانون گذار يا
رهبر يا... است. اين
فوق قانون
اختيار دارد
كه حلال را
حرام و حرام
را حلا كند و
ولايت او بر
انسان و
«ناموس» و مال
مطلق است.
2- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
بيان
عمومى قدرت
درباره سكس،
نفى و منهى
است: نزديك
مشو، لمس مكن،
كام مگير، لذت
مبر، از آن
حرف مزن، رو
پنهان كن، خود
را بعنوان سكس
از ياد ببر.
قانون اصلى كه
قدرت درباره
سكس به اجرا
مىگذارد،
قانون نفى و
نهى است و
هدفش آنست كه
سكس طبيعت
خويش را
فراموش كند و
در طبيعت قدرت
از خود بيگانه
بگردد. قدرت سكس
را غيرطبيعى
مىكند. آن را
از جنس خود
مىگرداند. از
اينرو، وقتى
يك قدرت و طرز
فكر توتاليتر
زن را ارتقاء
مىدهد، او را
بمنزله تن يا
سكس ارتقاء
مىدهد. تن و
سكسى كه قدرت
و منزلت
«سياسى» جسته
است.
قدرت
براى دستيابى
به اين مقصود،
از توانايىهايش
در مجازات و
تشويق، به
حداكثر، استفاده
مىكند: اگر
مىخواهى حذف
نشوى از ياد
مبر كه واقعيت
يكى و همان
قدرت است.
نياز جنسى
وقتى معنى
مىدهد كه
ترجمان نياز
قدرت باشد.
تقدم قدرت،
مطلق است.
بايد از راه
ارضاء توقعات
قدرت حاكم،
ارضاء جنسى
بجويى. بقاى
تو، موقعيت
تو، در گرو
تمكين مطلق تو
از قدرت است.
3-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
منعها و
سانسورهاى
جنسى، مشكل
بزرگ همه
جامعههاى
امروزاند. در
جامعههاى
غربى، كه گويا
«آزاديها
جنسى» حد و مرز
نمىشناسند،
سانسورها و
منعهاى جنسى
بمراتب بيشتر
از جامعههاى ديگر
شدهاند،
بخاطر نقشى كه
قدرت در از
خود بيگانه
كردن زن در
سكس و سكس در
قدرت، بازى
مىكند، بهتر
آنست كه در
دنباله بحث،
ببينيم، آن تعريف
عمومى كه
انواع
گوناگون و
اشكال كهنه و
نو قدرت را در
بر مىگيرد،
كدام است؟ اين
تعريف از قول
ميشل
فوكو اينست (12):
قدرت
چيست؟
مقصود
از قدرت،
مجموع
بنيادها و
دستگاههايى
نيستند كه
تابعيت
شهروندان را
از دولت معينى
تضمين
مىكنند.
مقصود نوعى از
انقياد كه،
بخلاف قهر،
شكل قرار و
قاعدهاى را
دارد نيز
نيست. و
بالاخره نظام
عمومى سلطه گر
كه گروهى بر
ضد گروه ديگرى
برقرار كرده
باشد و نظام
دسيسه در پى
گسترش دامنه، تمامى
جامعهاى را
فرا گرفته
باشد، نيز
نيست. قدرت را
بيش از هر
چيز، روابط
گوناگون زور
بايد دانست.
روابطى كه در
هر جا برقرار
مىشوند،
قائم با لذات
هستند و تشكيل
دهنده سازمان
زور مىشوند.
قدرت آن نقش
است كه از راه
مبارزهها و
برخوردهاى
دائمى، اين
روابط را تغيير
يا تقويت يا
واژگونه
مىكند. قدرت،
گاه، آن تكيه
گاه است كه،
اين روابط
قوا، در
يكديگر
مىيابند و
بگونهاى،
زنجير يا
نظامى را
بوجود
مىآورند. و
زمانى بعكس،
آن تضادها است
كه اين
رابطهها را
مىگسلد. و
بالاخره قدرت
استراتژى
هايى است كه
در آنها، اين
روابط عينيت
بدست
مىآورند و در
دستگاههاى
دولتى، در تدوين
قانون، در
هژمونى و تفوق
اجتماعى، تبلور
مىيابند.
قدرت
همه جا حاضر
است نه
بدانخاطر كه
بر همه چيز و
همه جا محاط
است، بلكه
بدان سبب كه
از هر جا و همه
چيز مىآيد. قدرت،
در صفتهاى
دائم تكرارى و
در خود بازى
سازى، چيزى جز
نتيجه مجموعه
روابط زور
نيست. حاصل
زنجيره
تحركهاى
روابط قواست،
كه در عين حال،
بهر يك از اين
تحركها دوام
و قوام
مىيابد و به
نوبه خود، هر
يك از آنها را
تثبيت مىكند.
با
توجه به اين
تعريف،
خاصههاى
قدرت را
مىتوان
عبارت دانست
از:
قدرت
چيزى نيست كه
بدست آيد، يا
از دست ديگرى
ربوده شود يا
تسهيم گردد.
چيزى نيست كه
نگاهش بدارى
يا بگذارى كه
بگريزد. قدرت
از نقاط
بيشمارى،
سرچشمه
مىگيرد و در
بازى روابط
نابرابر و
متحرك و
متحول، جريان
مىيابد:
- روابط
قدرت نسبت به
انواع ديگر
روابط (فراگردهاى
اقتصادى،
روابط
آشنايى،:
روابط اجتماعى)،
خارجى نيست.
بلكه ذاتى
آنهاست. روابط
قدرت، نتايج
بلافاصله
نابرابرىها
و بر هم خوردن
تعادل هستند
كه در انواع
ديگر روابط
بوجود
مىآيند.
بنوبه خود،
روابط قوا
شرائط درونى
اين برهم
خوردنها و
جابجايىها و
نابرابرىها
را تشكيل
مىدهند
قدرت
از پايين
مىآيد يعنى
سلطهگرها و
زير سلطهها
زوج زيربنايى
ضدين را تشكيل
نمىدهند،
بلكه اين دوگانگى
از بالا تا
پايين، از
بستهترين
گروهها تا
ژرفاهاى
جامعه همه جا،
وجود دارد.
روابط چند
گانه و بسيار
گونه قوا كه
در
دستگاههاى توليد،
در خانواده،
در گروههاى
محدود، در بنيادها
شكل مىگيرند
و نقش بازى
مىكنند، عامل
تعيين كننده
تميز و تمايز،
زيرى و زبرى،
مادونى و
مافوقىها
هستند...
سلطههاى
بزرگ نتايج
مجموع اين
برخوردها و
ثمره مجموع
روابط قوا
هستند كه شكل آنها از
ژرفا تا سيماى
جامعه را فرا
مىگيرد.
- روابط
قوا، در عين
حال، ارادى و
غيرشخصى
هستند. توضيح
آنكه قدرت به
اجرا در
نمىآيد مگر
اينكه مقاصد
شخصى اجراى آن
را ايجاب
كنند. باين
لحاظ ارادى
است اما اين
بدان معنى
نيست كه اجراى
قدرت نتيجه
تصميم يا
انتخاب شخص
معنى است. نه
ستاد تصميم
گيرنده، نه
گروه خاص، نه
گروه هايى كه
دستگاههاى دولتى
را مهار
مىكنند، و نه
آنهايى كه
تصميمهاى
اقتصادى بزرگ
را مىگيرند،
مجموعه شبكه
قدرت موجود در
يك جامعه را
اداره و هدايت
نمىكنند.
عقلانيت قدرت
را سنجش عقل
يك شخص، يك
گروه، تشكيل
نمىدهند.
عقلانيت قدرت
از مجموعه
تاكتيك هايى
مايه مىگيرد
كه در سطوح مختلف
در صريح و
روشنترين
شكل بكار
مىروند و مثل
حلقههاى
زنجير يكديگر
را ايجاب مىكنند.
- مقاومت
در برابر
قدرت، درونى و
ذاتى قدرت
است. هر جا
قدرت هست،
مقاومت هم
هست. مقاومت
از راه ضرورت،
درونى قدرت
است. قدرت
تمايل دارد
خود را از
مقاومت
بياسايد و اما
نمىتواند از
آن بگريزد.
زيرا براى
قدرت، هر
مقاومتى در
عين حال،
داخلى و خارجى
است. مطلقاً
داخلى نيست،
زيرا مقاومت
در برابر قدرت
است. مطلقاً
خارجى نيست
زيرا با قدرت
گلاويز است.
نقطههاى
گوناگون
مقاومت،
خصمهاى قدرت
هستند. آماج
او هستند. اين
نقاط در تمامى
شبكه روابط
قدرت وجود
دارند.
بنابراين، يك
كانون مقاومت،
يك مركز
مقاومت، يك
روح عصيان
تنها، وجود
ندارد. بلكه
كانونهاى
بيشمار،
مركزهاى
فراوان،
روحهاى
عصيان هستند
كه صفات ممكن،
ضرور،
نامحتمل،
خودجوش،
وحشى،
قهرآميز و... بخود
مىگيرند...
اينك
كه تعريف قدرت
و خاصههاى آن
روشن گشت،
مىتوان
فهميد چرا
بدون سانسور،
سكس نمىتواند
در قدرت از
خود بيگانه
شود. زيرا
بدون منعها و
سانسورها،
سكس به زور
تبديل
نمىشود و
نمىتوان
آنرا بمثابه
زور بكار برد.
سانسورهاى
جنسى كه قدرت
برقرار مىكند،
سه شكل بخود
مىگيرند:
-
سانسورها در
شكل پيشگيرى
از پيدايش برخى
رابطهها و
اعمال يا وضع
مقررات براى
از ميان بردن
بعضى
رابطهها و
اعمال؛
-
سانسورها در
شكل منع كردن
اديشيدن و سخن
گفتن درباره
امور جنسى ؛
- سانسور
در شكل
غيرمجاز كردن
پارهاى رابطهها
و اعمال جنسى.
قدرت
ميان سه شكل
سانسور، ساز و
كارى بوجود
مىآورد كه
اين سه، در
عين حال، علت
و معلول يكديگر
بشوند: درباره
آنچه ممنوع
است، نبايد
حرف زد تا در
عالم واقع از
بين برده شود.
آنچه حق وجود
ندارد، حق
بروز و اظهار
و نيز ندارد.
بنابراين
درباره آنچه
نبايد اتفاق
بيفتد و اگر
اتفاق افتاد
بايد از بين
برود، نبايد
انديشيد و حرف
زد. بدينقرار
منطق قدرت
درباره سكس،
عدم وجود، عدم
وقوع و عدم
بيان است (13).
بنابراين
منطق، وقتى
درباره چيزى
كه نبايد
بوقوع بپيوندد،
نمىانديشى و
حرف نمىزنى،
آن چيز واقع
نمىشود. وقتى
درباره آنچه
ممنوع است،
نيانديشى و
حرف نزنى، به
عمل در
نمىآيد. پس
علت وقوع امرى
كه نبايد واقع
شود و ارتكاب
حرام، انديشه
و در پى آن حرف
زدن درباره آن
است. اما
انديشيدن و
حرف زدن نيز
بنوبه خود
معلول امورى
هستند كه
نبايد واقع
شوند و حرام
هايى هستند كه
نبايد مرتكب
آنها شد.
منطق
قدرت، تناقض
آلود بنابر
اين دروغ است.
زيرا آنچه
نبايد وجود
داشته با شد،
اگر وجود نداشت،
نمىتوانست
به بيان آيد،
بنابراين، امورى
كه نبايد وجود
داشته باشند،
امورى هستند
كه وجود
دارند. و اگر
وجود دارند در
باره شان فكر
مىشود و از
آنها سخن گفته
مىشود. بدينقرار
سه عدم بالا
در واقع بكار
تبديل سكس به
ابزار قدرت
مىروند:
4- قدرت
درباره سكس،
در تمامى
سطحها،
يكسان بكار
مىرود. از
بالا تا
پايين، در
تمامى
تصميمهاى
كلى خود و نيز در
تمامى شبكه
گسترده خود،
دستگاه
يابنيادى كه
بدان تكيه
مىكند، هر
كدام باشد،
قدرت درباره
سكس يك
شكل و همه
جانبه عمل
مىكند. دستگاهى
كه قدرت براى
تبديل سكس
بزور بوجود آورده،
محورى از
قانون و چرخى
از
ممنوعيتها و دنده
هايى از
سانسورها
دارد.
وقتى
عمل مىكند،
آن محور و اين
چرخ و دنده را
يكجا بكار
مىاندازد.
از
دولت تا
خانواده، از
شاه تا پدر،
از دادگاه تا
داورىها و
مجازاتهاى
فردى، قدرتى
كه بكار
مىرود، يك
شكل است. اين
شكل، همان
حقوق، با بازى
مشروع و نامشروع
و تخلف و
مجازات، است...
مهار كردن و
باطاعت درآوردن،
هدف اعمال
قدرت است....
حاصل تمامى اشكال
سلطه و انقياد
و تابعيت، دست
آخر، اطاعت است
(14).
اينك
كه معنى قدرت
خاصه هايش
روشن گشتند و
نمودها و
كاربردهايش
معلوم شدند،
مىتوان
فهميد چرا بر
اثر رابطه منفى
قدرت با سكس،
بقول سيوم
دوبوآر،
آزادى زن منفى
و ميان تهى
است (15). در حقيقت
با ليبراليسم و
اساس شدن
اصالت فرد،
قدرت بمثابه
روابط زور،
بيش از گذشته
فردى شدهاند:
چون قدرت
ارادى است،
اينكه كه
فردىتر شده،
زن بيش از
گذشته
مىتواند
درباره سكس
خود تصميم بگيرد.
اما از آنجا
كه قدرت
غيرشخصى است،
زن ناگزير از
اين آزادى جز
بگونه منفى
نمىتواند استفاده
كند. زيرا
فردى شدن زور،
در روابط زور،
سبب شده كه در
معادله زن
مساوى سكس و
سكس مساوى مرگ
است، تغيير نه
بسود زن كه
بسود سكس
انجام بگيرد:
زن مساوى سكس
و سكس مساوى
حيات شده است.
در اين
معادله، زن
آزادى دارد سكس را
بمثابه زور
بكار ببرد.
معنى آزادى
منفى و ميان
تهى همين است.
اين
تغيير در
معادله، بسود
زن نشد، بسود
قدرت شد. زيرا
سكس براى
اينكه مساوى
حيات مىگرديد،
ناگزير بايد
مساوى زور
مىشد. اما
فراگرد رشد
قدرت، همان
فراگرد تخريب
انسان است.
خاصه قدرت اين
بود كه تا
خراب
نمىكرد، بنا
نمىشد. پس
سكس مساوى با
حيات اما حيات
قدرت گشته و
در نتيجه
مساوى با مرگ
آزادى انسان
شده است.
بدينقرار راه
چاره تغيير
بنيادى در
معادله بسود
زن است: زن
مساوى سكس
نيست.
اما
تحول عمومى
جامعههاى
غربى، سبب شده
كه كاربردهاى
چهارگانه
قدرت، بخصوص
سانسورهاى
فردى و
فراوانتر
شدهاند. در
نتيجه تغيير
معادله تنها
با تغيير طرز
فكر بانجام
نمىرسد، پس
چه بايد كرد؟
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات 68098
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
2- صفحات 107-91
همان كتاب
3- بخش سوم
كتاب L,amour en plus اثر
اليزابت
بادنتر
4- بخش سوم
كتاب L,un est L,autre اثر
اليزابت
بادنتر
5- آيات
راجع به زن
مظهر عشق و... را
در فصل پيش
آورديم.
6- صفحات 117-109
كتاب جنس دوم
اثر سيمون
دوبوآر
7- صفحات 121-117
همان كتاب
8- صفحات 211-177
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
9- صفحات 105-101
همان كتاب
10- صفحات
120-107 همان كتاب
11 و 12 -
صفحات 135-121 همان
كتاب
13- صفحات 120-111
همان كتاب
14- صفحات
113-112 همان كتاب
15- صفحات
264-265 كتاب سكس
دوم اثر سيمون
دوبووار
آيا
قهرزايى و قهر
دوستى ذاتى زن
است؟
حال كه
دانستيم وقتى
سكس در زور از
خود بيگانه
مىشود، زن
ناگزير مساوى
سكس مىشود،
به پاسخ جويى
براى اين پرسش
بايدمان
پرداخت كه چرا
حالا كه سكس
از طرفى مساوى
زن و از طرف
ديگر مساوى
زور گشته، زن
مساوى زور
نگشته، سهل
است كه مساوى
بى زورى يا
بهتر بگوييم
زور منفى گشته
است. زورى كه
آزادى او را
از ميان
مىبرد و او
را عامل تخريب
خود و ديگرى و
مساوى با مرگ مىگرداند.
زن مساوى زور
نشده زيرا
وقتى زن مساوى
سكس و سكس
مساوى زور
است، تصاحب
كردنى و بكاربردنى
شده است.
در
جريان تحول
غرب، از سقوط
امپراطورى
روم، تا
پيدايش جامعه
مسيحى تحت
ولايت كليسا و
از استبداد
فراگير كليسا
تا امروز،
پابپاى تحول
اجتماعى، طرز
فكرها نسبت به
زن تغيير
كردهاند. پيش
از آنكه پاسخ
پرسش بالا را
بسط دهيم و
دلايل وضعيت
كنونى زنان را
در جامعه غرب،
در تحول عمومى
غرب، پى
بجوييم،
تغيير طرز
فكرها را
مىآوريم. در
اينكار دو
فايده گمان
مىرود: يكى،
فهم قسمت دوم
اين فصل را
آسانتر
مىكند و
ديگرى، اهميت
جستجوى
متغيرهاى هر
تحول اجتماعى
را از لحاظ
درك اوضاع و
احوال كنونى،
بر خوانندگان معلوم
مىكند.
و
نوشته و
گفتهاند،
قسمتهايى از
لحاظ اين مطالعه
«سنگين» است.
اينرا مىدانم،
با همه كوششى
كه مىكنم تا
نظرهاى
نويسندگان و
بحث در آنها
را به
سادهترين
زبان بنويسم،
سادهتر از
اين
نمىتوانم
نوشت. زيرا
بيم آن دارم
كه نظر محققان
جز آن شود كه نوشتهاند.
در همين فصل،
خواننده قسمت
اول را ساده
مىيابد و
قسمت دوم را
اندكى مشكل.
زيرا قسمت اول
تاريخ است و
قسمت دوم علت
يابى آنهم به
زبان و قلم
فيلسوفى مثل
فوكو. تمام
اميدم به تلاش
خوانندگان
است. به آنها
كه احساس
مسئوليت
مىكنند و با
ارادهاى
استوار تصميم
دارند انقلاب
ايران را از
انحراف به مسير
اصلى
بازگردانند.
آنها كه عاشق
هستند و مىخواهند
يكشبه ره صد
ساله بروند و
فاصله چند قرنى
عقب ماندگى را
با جهشى پشت
سر بگذارند.
اميدم اينست
كه آنها تا
خوب اندر
نيابند دست از
اين تحقيق
برندارند.
گذار از
معنويت به
ماديت:
از
زمان آمدن
مسيح، چهره زن
روحانى شد:
زيبايى، گرمى
و صميميتى كه
مرد مىخواهد
در زن بيابد،
ديگر صفات زن
بمثابه شهوت
بشمار نمىآمدند.
صفات زن، صفات
او بمثابه
مظهر عشق
مىشدند. زن
روح خانه، خانواده،
كانون، طايفه
قوم و ملت
مىگشت. شهر و
ميهن نيز مادر
خواندن
مىشدند زيرا
جامعه را در
دامان خويش
مىگرفتند. در
تورات، بيت
المقدس و بابل
تنها مادر
نيستند، همسر
هم هستند (1).
مسيحيت
يگانگى زن و
مرد را بنياد
مىگذارد. با
اين توضيح كه
زن با مرد
وقتى همسان
مىشود كه تن
خود را نفى
مىكند. تنى
كه مساوى سكس
است. چون مسبب
گناه اوليه او
است، وقتى تن
خود را نفى
مىكند، وقتى
چون مريم،
مادر مىشود،
پر تلؤلوترين
تجسم پيروزى
مىگردد. پيروزى
او، پيروزى
برگزيدهها،
بر گناه ها
است. زنى كه
بدينسان در
شمار مردان
پيروز در
مىآيد،
تصوير
واژگونه حوا
است و سر مار را
زير پاى خود
له مىكند.
واسطه خير است
همانطور كه
حوا واسطه شر
بود (2).
بدينقرار،
اولين قدم
انحرافى از
تعاليم مسيح
برداشته شد:
بهاى همسانى
با مرد، نفى
معين گشت.
قدمهاى بعدى
نيز برداشته
شدند...
در
دوره رنسانس،
فلسفه
افلاطونى كه از
ايتاليا به
نقاط ديگر
اروپا بسط
مىيافت، به
عشق و زن
معنويت
مىبخشيد،
نحله اصالت
انسان كه در
پى نفوذ فكر
اسلامى پيدا
مىشد، و بيك جريان
فرهنگى
گسترده بدل
مىگشت، بر آن
مىشد كه بيان
انجيل و تورات
را از
ناخالصها
بپالايد (3). اراسم
كه از مصلحان
مذهبى و از
پيشگامان
جنبش جانبدار
اصالت انسان
بود، در رد
دعاوى اصحاب
اسكولاستيك
مىگفت: حوا
بمعناى حيات و
آدم بمعناى
زمين است. زن
بعد از مرد
آفريده شد بنا
براين كاملتر
از اوست. زن در
بهشت آفريده
شد و آدم در
بيرون بهشت.
وقتى به آب
مىافتند، زن
شنا مىكند و
مرد در آب فرو
مىرود. حوا
از دنده آدم
ساخته شد، نه
از خاك. حيض او
را از همه بيمارىها
درمان مىكند.
حوا نادان بود
و عملش را
تنها مىتوان
اشتباه خواند.
اما عمل آدم
از روى علم
بود. پس او بود
كه مرتكب گناه
شد (4).
مصلحان دينى
مىگفتند و
سيمون دوبوآر
قول آنها را
تصديق مىكند
كه استبداد در
مردان، زنان
را از آزادى
محروم كرده
است وگرنه محروميت
زنان از
آزادى، منشاء
دينى ندارد.
منشاء اين
محروميت زور و
سركوب است.
در قرن
17، از نو وضع
زنان بد مىشود.
بسوئه مىگفت:
زن پارهاى از
مرد است و عقل
او نيز
پارهاى از
عقل مرد، بيش
نيست. با اينهمه
بسك Boscq در كتابى
به عنوان «زن
عفيف»،
خواستار صدور
اجازه تحصيل
براى زنان
مىشود (5) يعنى
هنوز زنان اجازه
تحصيل
نداشتند.
ديدرو
فيلسوف
فرانسوى و
مؤلف دائرهالمعارف
بر آن مىشد
كه در تمامى
جامعهها،
قوانين بر ضد
زنان وضع
شدهاند.
منتسكيو بر
اين عقيده
مىشد كه زنان
بايد تابع
مردان باشند
مىگفت: بر
خلاف طبيعت و
عقل است كه
زنى صاحب
اختيار خانه
بگردد.
روسو
در اميل، زن
را از تفكر
عالى ناتوان
مىداند و زن دانشمند
را بلاى جان
شوهر و
فرزندان
مىخواند.
زيرا باستناد
تحصيل دانش،
در وظايف
زنانهاش
بديده تحقير
مىنگرد. زن
را بايد
پايبند خانه
كرد. اگر بميل
نشد به جبر. زن
كدبانوى خانه
است و حق
ندارد در امور
خارج از خانه
دخالت كند. او
بايد در خانه
مثل راهبه در
دير باشد (6).
در
انقلاب
فرانسه، زنان
طبقههاى پايين
آزادى
مىيابند، در
مبارزه براى
تحصيل آزادى
تا آنجا كه
پيش مىروند
كه خواستار
صدور اعلاميهاى،
نظير اعلاميه
حقوق بشر، تحت
عنوان
اعلاميه حقوق
بشر زنان
مىشوند. اما
وقتى به شوراى
عمومى هجوم
مىبرند،
شومت كه
دادستان بود،
به آنها پرخاش
مىكند كه از
چه وقت به
زنان اجازه
داده شد كه
زينت خود را
از ياد ببرند
و اداى مرد را
در آورند؟
طبيعت به زنان
گفته است: زن
بمان و به
مراقبت از
فرزندان، خانه
دارى و مادرى
بپرداز (7).
با
اينهمه، در
اوان انقلاب،
در هرج و مرج، زنان
آزادى هايى
بدست آوردند.
اما وقتى
جامعه سازمان
بازيافت، از
نو به انقياد
درآمدند. بدينقرار،
فكر غالب در
باره زنان،
همان فكر يونانى
است. هنوز در
آغاز قرن 19،
«متفكران
ارتجاعى» اين
نظر را تبليغ
مىكردند كه:
«زن براى
كانون خانوادگى
خلق شده، كه
براى عضويت فعال
در جامعه
سياسى، زن از
هر گونه
حكومتى، حتى
حكومت برخانه
ناتوان است».
بالزاك
مىگفت: تقدير
زن يكى است و
آن اين است كه
قلب مردى را
به تپش در
بياورد. زن ملكى
است كه از راه
عقد بدست
مىآيد. مال
منقول است
زيرا تصاحبش
سند
نمىخواهد.
تصاحب، خود دليل
مالكيت بر
اوست.
با
اينهمه، در قرن
نوزده، جنبش
اصلاحطلبى،
با اعطاى حقوق
به زنان و
بهبود بخشيدن
به وضعيت آنان
مساعد بود.
اما پرودن رابطه
سوسياليسم و
زن گرايى را
بريد. او
مىگفت زنان
بايد در خانه
بمانند. وى
زنان را مادون
مردان
مىدانست و
دليلش اين بود
كه توانايى
جسمى زن دوسوم
توانايى جسمى
مرد است. از
لحاظ عقل و
اخلاق نيز زن
دو سوم مرد
است. بنا بر
اين اختلافش
با مرد تفاضل
حاصل ضرب 8=2*2*2 از 27=
3*3*3 است:
انگلس
بر اين نظر
بود كه شرط
آزادى زنان،
شركت در توليد
بمثابه كارگر
است. آنروز زنان
آزاد مىشوند
كه خانه دارى
بخش كوچكى از
اشتغال روزانه
آنها را تشكيل
دهد. تحقيق
فوكو و واقعيت
امروز
نادرستى نظر
انگلس را مدلل
مىكند: سركوب
جنسى در طبقات
زحمتكش
بمراتب بيشتر
مىشود (8).
از
آغاز قرن
نوزده، زنان
در توليد شركت
كردند و
گرفتار
استثمارى
شدند كه بمراتب
از استثمار
مردان شرم
آورتر بود (9).
و
امروز در
دهههاى
واپسين قرن
بيستم، بار
تكفل نيز بر
خانه دارى
افزوده شده
است. در
بسيارى
كشورها، زنان
هنوز جوانى
نديده، پير و
فرسوده
مىشوند.
مىميرند (10).
تا
سالهاى 50،
هنوز در اغلب
جامعههاى غربى،
زنان حق رأى
نداشتند. در
آغاز قرن
بيستم استدلال
مخالفان حق
رأى زنان، اين
بود كه: زن بيش
از آن محبوب
است كه بتوان
اجازه داد رأى
بدهد، زن با
رأى دادن،
جاذبه خود را
از دست
مىدهد. همه چيز
را از دست
مىدهد و چيزى
هم بدست
نمىآورد. زن
بر مرد حكومت
مىكند بدون
اينكه نياز به
ورقه رأى
باشد. جاى زن
در خانه است. بحث
و گفتگوى
سياسى، محيط
خانه را مشوش
مىكند. زنان
با مردان فرق
دارند، رأى
دادن يك وظيفه
و بار است، حق
نيست. چرا
بايد اين بار
را بدوش زنان
گذاشت؟... در
فرانسه، زنان
در سال 1945، حق
رأى بدست
آوردند.
دقت درتحول
طرز فكرها،
زمينه اصلى و
يگانه را بر اهل
عبرت معلوم
مىگرداند:
قدرت از كف
كليسا بيرون
مىرفت.
كانونهاى
جديد قدرت،
جانبدار تعليم
و تربيت زن،
حقوق زن و...،
مىشدند.
مقاومت كليسا
سخت بود. در
هيچ زمينه
ديگرى كليسا
تا اينحد
مقاومت نكرده
است. به اين
مقاومت هنوز
ادامه مىدهد
چرا كه هر كس
اختيار زن را
داشته باشد،
اختيار همه
چيز را دارد.
زيرا از طريق
زن، اختيار
فرزند و شوهر
را نيز بدست مىآورد.(11)
بدينخاطر است
كه مخالف و
موافق، از نظرگاه
قدرت، در زن،
در حقوق و
وظايف او
نگريستهاند
و مىنگرند.
تا آنجا كه
فرويد ماهيت
زن را
قهرپرستى
مىداند.
مازوخيسم،
نارسيسم و
كارپذيرى، سه
خاصه «زن
طبيعى»:
در روانكاوى
فرويد، براى
درمان هر بيمار
روانى بايد
بسراغ مادر او
رفت. زيرا
تنها مسئول
ضمير
ناخودآگاه
فرزندش او
است. گاه معالجه
بيمار در گرو
معالجه مادر
است: زيرا
نمىتوان
بيمارى را
بدون خشكاندن
ريشه آن،
درمان كرد. و
ريشه بيمارى
در مادر است.
بدينسان،
بيان قرون
پيشين در لباس
علم تكرار مىشود:
زن انگرا و
ويرانگر
است.چرا زن
انگراست؟ پاسخ
را بايد در
تحول جنسى زن
جستجو كرد:
بنظر
فرويد،
فراگردى كه
كودك را به زن
متحول
مىكند، دو
مرحله بزرگ و
هر يك از اين مراحل،
خود وهلههاى
مهم دارند.
مرحله اول، مرحله
ذوجنسيتى است.
مرحله يى كه
پسر و دختر، هر
دو جنس را
دارند. مرحله
دوم، مرحله
تحول از ذوجنسيتى
به سكس زنانه
است.
در
مرحله اول، در
تركيب سكس پسر
بچه، كارپذيرى
زنانه وجود
دارد و در
تركيب سكس
دختر بچه،
فعاليت مردان
وجود دارد. از
اينرو،
پسربچه و
دختربچه
ذوجنسيتى
هستند.
در
مرحله دوم، زن
عقده مردى
پيدا مىكند.
حساسيت شديدى
نسبت به ستمى
كه در حق او
روا رفته و از
آلت مردى
محروم شده
است، پيدا
مىكند. عقده
حقارت و خودكمتر
بينى از اين
احساس، مايه
مىگيرد. اين
عقده در او
حالت عصيانى
پديد مىآورد.
«ميل شديد به
تصرف آلت مرد
تمام وجود او
را فرا مىگيرد».
و «وقتى به
عموميت داشتن
اين خاصه منفى
نزد زنان، پى
مىبرد» زن و و
مادر از نظر
او مىافتند.
حقير
مىنمايند.
حتى وقتى هم
هرگونه اميد
به داشتن آلت
مردى را از
دست مىدهد،
ميل به داشتن
آن مدتها در
ناخودآگاه او
زنده مىماند.
از اين
زمان،
دختربچه 3
تحول
مىتواند بكند:
تحول اول به
منع و امتناع
از عمل جنسى
است كه به
نروز
مىانجامد.
تحول دوم،
اصرار دختر
بچه بر تحصيل
مردى است.
حاضر نيست از
فكر تصاحب آلت
مردى دست
بردارد. در
اين حالت
«عقده مردى»
پيدا مىكند و
بقول بناپارت
(13) اين حالت،
حالت مردى
خواهى است.
تنها سومين
تحول به
«زنانگى
طبيعى»
مىانجامد. در
اين تحول،
دختر بچه از
ميل به داشتن
آلت مرد دست بر
مىدارد. بنظر
مارى بناپارت،
در اين حالت،
دختربچه زن
بودن خود را
مىپذيرد. زن
طبيعى، زن
واقعى، زنى
است كه در پى
تحول نوع سوم
بوجود مىآيد.
در تحليل
مرحله سوم، فرويد
و پيروانش بر
اين باورند
كه:
پس از
آنكه دختر بچه
پى مىبرد آلت
مردى او را
ربودهاند،
سه تغيير
روانى و جنسى
بخود مىبيند:
1- خصومت
نسبت به مادر :
2- رها
كردن عضو
بيرونى آلت
تناسلى زن بمثابه
وسيله
كاميابى و
3- قوت
گرفتن فعل
پذيرى در او
كه با تعلق خاطر
پيدا كردن
نسبت به پدر
همراه است.
فرويد
در پى اين
تحليل، زن را
اينطور وصف
مىكند:
«بايد
اعتراف كرد زن
بخاطر وجود
همان ميل قوى
در نفسانياتش
به داشتن آلت
مرد، داراى
ملكه
عدالتخواهى
نيست. كمتر از
مردان به
مسائل
اجتماعى
علاقمند است.
قوه تصعيد
غرايز در او
ضعيف است... يك
مرد سى ساله،
موجودى جوان،
ناتمام و
داراى قابليت
است... اما يك زن
سى ساله، بعكس
مرد، از تحول
ناپذيرى و
انجماد خويش
بوحشت
مىافتد... پندارى
تحول در جهت
زنيت،
استعدادهاى
فردى او را
خشكانده است.»
به نظر
هلن دوچ «زن
طبيعى» سه
خاصل اصلى دارد:
فعلپذير است.
مازوخيست است.
نارسيسيست است
(14)
فعل
پذيرى:
هلن دوچ
مىگويد:
«اين
معادله
بنيادى، زن =
فعلپذير و
مرد = فعال، در
تمامى
فرهنگها و
همه نژادها،
در اشكال و به
درجات مختلف،
وجود دارد».
براى
درك اين فعل
پذيرى بايد
رشد «غريزههاى
جنسى» زن را پى
گرفت: از
سوئى، تحريك
پذيرى جنسى
نزد دختر
بچهها، كمتر
و خفيفتر است.
از سوى ديگر،
آلت زنانهاش
«قابليت
كمترى» براى
دست يابى به
همان مقاصد
غريزى را
دارد. اين
نارسايى عضوى
سبب مىشود كه
استمناع را
رها كند. اين
كار، رها كردن
فعاليت و شيوه
كردن فعل پذيرى
است.
در يك
دوره طولانى،
عضو فعال يعنى
قسمت بيرون
آلت تناسلى
زن، هنوز جاى
خود را به
قسمت درونى آن
كه عضو
فعلپذير و پذيرا
است، نمىدهد.
در اين دوره،
دختر بچه براى
دوم بار با
نقص عضو روبرو
مىشود. بار
اولى، از
فقدان عضو
فعال رنج
مىبرد. اما
حالا عضو درونى،
در وظيفه
جنسى، بطور
كامل، وابسته
به فعاليت مرد
است. اين
فقدان فعاليت
خودجوش،
بنياد
فيزيولوژيك
فعل پذيرى
زنانه را تشكيل
مىدهد.
مازوخيسم:
مازوخيسم
نتيجه فعل
پذيرى زن و
خاصه اساسى
دوم «زن طبيعى»
است. در آغاز،
كودكها، چه پسر
و چه دختر،
پرخاشگرى
يكسانى دارند.
اما بتدريج كه
رشد مىكنند،
ديگر
نمىتوانند
اين پرخاشگرى
را يكسان
ابراز كنند.
پرخاشگرى پسر
بچه به آسانى
متوجه برون او
مىشود، اما
پرخاشگرى دختر
بچه متوجه
درون او
مىگردد. اين
پرخاشگرى سركوفت
شده و بر ضد من
زن منحرف شده،
همان مازوخيسم
زنانه است.
«شكر خدا را كه
بر اثر نارسيسيسم
زنانه، تعديل
مىشود و در
احساس نياز به
دوست داشته
شدن، بروز
مىكند».
هلن
دوچ فراگرد
تحول
مازوخيست را
اينسان توضيح
مىدهد: دختر
بچه در
مرحلهئى كه
از مادر بى
زار مىشود،
تمايل جنسى
فعل پذيرانهاى
نسبت به پدر
پيدا مىكند.
ناخودآگاه،
پدر را
خواستگار
تلقى مىكند و
از او انتظار
دارد ابتكار
عمل بخرج دهد.
در اين وقت
پرخاشگرى
دختر بچه با
مازوخيسم يا
مهرطلبى بدل
مىگردد.
نارسيسيسم
يا عشق به خود:
نارسيسيسم
كه سومين خاصه
«زن طبيعى» است،
مازوخيسم را
تعديل مىكند.
عشق بخود در
وهلهاى از
رشد جنسى دختر
بچه پيدا
مىشود كه در
آن، كودك خود
را دوست
مىدارد. اين
عشق بخود، دو
نقش مهم دارد:
از سويى، خفت
حقارت تناسلى
را جبران مىكند
و از سوى
ديگر، گرايش
مازوخيست را
مهار مىكند و
مانع مىشود
كه زن را به
مقاصد خطرناك
رهنمود گردد.
به يمن عشق
بخود، من زن،
از خود دفاع
مىكند. امنيت
خويش را حفظ
مىكند. اين
مازوخيسم
براى گذران
وهلههاى
اساسى زندگى،
يعنى عمل
جنسى،
زايمان،
مادرى، يا وهله
هايى كه با
رنج
درآميختهاند،
ضرور است.
به نظر
فرويد و
پيروان نحله
او، طبيعت، زن
را چنان ساخته
كه در رنج و
درد و قهر،
لذت و كام
بجويد. از
اينرو زن را
با قهر سرشتهاند
و قهر و درد
عنصر ذاتى
بيولوژى زن را
تشكيل مىدهد.
زنى كه قهر و
درد را دوست
نداشته باشد،
«زن نرمال»
نيست (15).
بدينقرار،
عمل جنسى كه
با پرخاشگرى مرد
به همراه
نباشد، زن را
كامياب
نمىكند. حتى
وقتى خود آگاه
زن، از قهرى
كه مرد بكار
مىبرد،
منزجر مىشود،
ناخودآگاه او
با شدتى باز
هم بيشتر، از
مرد مىخواهد
خشونت بكار
برد (16).
اگر تا
فرويديسم و
«عصر علم»، زن
به بيان تورات
معلون بود و
بنا بر تعليم
كليسا مىتوانست
با نفى تن، از
لعنت خدايى
رها گردد،
اينك در بيان
علمى فرويد،
اين رهايى خود
بيمارى روانى
تلقى مىشد.
زن طبيعى با
بچهاى كه
بدنيا
مىآورد، با
مادرى، با
همخوابگى و با
تمامى فعاليتهاى
حياتى خويش،
قهر توليد
مىكند. نه تنها
خود اين قهر
را در شكل درد
و رنج توليد
مىكند، بلكه
مرد را هم به
توليد زور، در
اشكال گوناگون،
وادار مىكند.
از اينرو، زن انگرا
يا ويران گر
است. زنى كه
مرد را به
بكار بردن زور
وادار نكند،
زنى كه عاشق
خود نباشد، زنى
كه فعلپذير
نباشد، بيمار
است. چون «زن
نرمال» اين سه
خاصيت را
دارد. ورود
زنان در سياست
و ديگر
فعاليتهاى
اجتماعى،
ميزان قهر و
تخريب را در
جامعه بالا
مىبرد (17).
اليزابت
بادنتر
مىنويسد، با
وجود انتشار
كتاب سكس دوم
سيمون
دوبووآر، تا
سال 1980 (18)، زنان
قربانى
تعاليم
«اسطوره علم»
بودند: جو زندگى
زن غربى آكنده
از قهر مىشد
و گمان مىرفت
كه سنگينتر
شدن جو قهر،
بخاطر
«نرمال»تر شدن
زن غربى است.
اما حقيقت
درست عكس آن
بود. فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم
زنانه، ذاتى
نيستند، عارض
او شدهاند:
فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم
زنانه، ذاتى
نيستند، عارض
او شدهاند:
سيمون
دوبوآر، فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم،
را سه خاصه «زن
نرمال»
نمىداند. خاصههاى
«زن آنرمال»
مىشمارد. اگر
فعل پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم،
بمثابه
خاصههاى زن
وجود دارند،
بيمارى هستند
كه زنان در پى
موقعيت اجتماعى
مادون، بدان
مبتلا
شدهاند.
بيمارى عارضى
را، خاصه
بيولوژيك زن
نبايد شمرد.
منشاء نارسيسيسم
زن، در خود
نگرى بمثابه
شئى خواستنى
است. در
جامعههاى
ما، از
گذشتههاى
دور تا امروز،
زن بدبخت، زنى
شمرده مىشود
كه تن خواستنى
ندارد.
بدينخاطر،
كودك از ابتدا
چنان تربيت
مىشود كه زن
بشود. يعنى از
ابتدا بايد
عاشقانه در
اندام خويش
بنگرد و آن را زيبا جلوه
دهد...
اسرارآميز
بودن زن، از
فقدان قدرت
است، فقدان
قدرت كه امرى
اجتماعى است،
زن را بر آن
مىدارد كه
بخود، شخصيت
اسرارآميزى
بدهد. اگر
بخواهيم نظر
سيمون دوبوار
را انتقاد كنيم،
بايد بگوييم
كه وقتى قدرت
را رابطه زور،
معنى
مىكنيم، در
اين
رابطه، زن هر
مقدار از سكس
عريان
مىكند، چند
برابر آن را
مىپوشاند.
تركيب
«اسرارآميز»
عبريان و
پوشيده زن
بمثابه سكس،
زور جنسى را
بوجود
مىآورد كه او
بكار مىبرد.
بدين قرار،
اسرارآميز
بودن زن، از
فقدان قدرت
نمىآيد. زيرا
هر اندازه
قدرت بيشتر
پيدا مىكند
اسرارآميزتر
مىشود. زيرا با
افزايش قدرت،
تركيب عريان و
پوشيده را
بايد
بغرنجتر كرد
تا توانست
اولاً قدرت را
حفظ كرد و
ثانياً عطش
فزونطلبى
قدرت را فرونشاند.
بهر
رو، وقتى زنى
خود را در
آغوش مردى رها
مىكند، خود
را ونوسى باور
مىكند كه جهانى
را از گنج
زيبايى پر
كرده است.
چشمان ستايشگر
مرد، بهتر از
آئينه،
زيبايىها را
باز
مىتاباند...
از اينروست كه
خود را زن تصور
كردن،
خواستنى و
دوست داشتنى
تصور كردن است.
بدينخاطر،
او محكوم است
بسوى ديگرى بگريزد.
اين در آئينه
ديگرى است كه
او مىتواند
از خواستنى
بودن خويش،
مطمئن گردد.
اين وابستگى
بديگرى، او را
بسوى قدرتى كه
ستايش كند،
مىكشاند. با
قدرت يكى شدن يا
قدرت را با
خود يكى كردن،
اين است عامل
ايجاد بيمارى
مازوخيسم.
خشونتى كه
مازوخيست
مىطلبد،
چيزى جز احساس
قدرت، قدرت در
خود يافتن
نيست (19).
سى سال
بعد از انتشار
كتاب سيمون
دوبووآر،
جنبش طرفدارى
از زن نخست در
آمريكا و سپس
در تمامى غرب
اوج گرفت. كيت
ميلت اول كسى
بود كه آراء
فرويد را
درباره زن،
جزء به جزء،
مورد انتقاد
قرار داد: هيچ
معلوم نيست
چرا دختربچه
وقتى آلت جنسى
خود را با آلت
جنسى پسر مقايسه
مىكند، بايد
عقده مردى و
در نتيجه عقده
حقارت پيدا
كند؟ فرويد
عامل اجتماعى
مادنى زن را
به عامل
بيولوژيك
تبديل مىكند
و بخود زحمت
ارائه دليل
نيز نمىهد.
اگر در پى اين
مقايسه،
دختر بچه
احساس حقارت مىكند،
در پى و بخاطر
دو موقعيت
نابرابر پسر و
دختر در جامعه
است.
خاصه
فعل پذيرى زن،
نه تنها ثابت
نيست، بلكه
مطالعه
بالينى درباره
6 هزار زن ثابت
كرد كه زن از
لحاظ جنسى
فعال است.
مازوخيسم
خاصه «زن
نرمال» نيست.
مازوخيسم وجود
دارد اما
بيمارى است كه
وجود دارد. و
خمير مايه
بولوژى زن
نيست. اگر
مازوخيسم
بيشتر خاصه
زنانه است،
بخاطر آنست كه
قربانى تجاوز
جنسى نيز زنان
هستند. اين
خاصه ذاتى نيست.
ريشه در روابط
اجتماعى در
فرهنگ، در سنت
و در ترس شديد
زن از كابوس
«تجاوز» دارد (20).
در
برابر اين
انقتادها،
فرويديستها
بيكار
ننشستهاند،
همان نظرهاى
فرويد را در
اصطلاحها و
عبارتهاى
گوناگون
تكرار مىكنند.
هنوز مشكل حل
نشده است.
پيشرفت و
پيشرفت مهمى
كه حاصل شده،
شكسته شدن
اسطوره علم
است.
آنها
كه از تحول
طرز فكرها و
رفتارها درباره
زن بى اطلاع
هستند، آنها
كه حتى نمىدانند
نشوز يا عدم
تمكين جنسى يا
مازوخيسم چيست،
نادانى را
دليل حمله
ناروا به قرآن
قرار دادهاند
كه به مرد
گفته است زن
را بزن! اينك
بخوانند و
بدانند كه
قرآن تنها
كتابى دينى است
كه:
مازوخيسم را
عارضه تلقى
كرده است: زن و
مرد را از يك
فطرت، فطرت
توحيد،
دانسته است و
بر آنست كه در
طبيعت زن از
خشونت هيچ
نيست. بنابراين
خشونتطلبى
را بيمارى
اجتماعى خوانده
است.
از
آنجا كه مازوخيسم
را خاصه زن و
مرد طبيعى
نمىشمارد،
از آنجا كه آن
رامعلول
توليد و
كاربرد قهر در
همه فعاليتهاى
يك جامعه
مىداند،
بخلاف نظر
فرويد بكار
بردن زور را
در تسكين
مازوخيسم
محدود و مشروط
مىكند (20):
- روش
قرآن بيانگر
اصل توحيد و
عدم زور است.
بنابراين
بايد عارضه از
راه تغيير
تعريف زن، «زن
مساوى سكس،
مساوى قهر،
مساوى
ويرانى»، بايد
جاى خود را به
«زن مساوى
انسان، مساوى
عشق، مساوى
زندگى»،
بسپرد. و در
نتيجه تغيير
رابطه
نابرابر ميان
زن و مرد و
برداشتن زور
از رابطه زن
با مرد و قرار
دادن عشق در
آن، درمان
گردد. تا اين
درمان كه
درمان
ريشهاى است،
سرانجام
بگيرد، براى
آنكه
مازوخيسم سبب
ناكامى جنسى
نشود، و اين
ناكامى
نابسامانىهاى
بسيار ببار
نياورد، در
آميزش جنسى
وقتى زن بشدت
مازوخيست
است، از اعمال
خشونت چاره
نيست. بدين
سان قهر لازم
و عمومى فرويد
كه ناظر به
جامعه
بيماران است، قهر
استثنايى،
مقيد و مشروط
مىگردد.
-
شگفتتر از
همه اينها
فرويد و
روانكاوان
ديگر، كاربرد
قهر را لازمه
كاميابى جنسى مىشمارند
و اختيار آن
را به مرد
مىدهند تا به
ميل خود
هراندازه
لازم ديد بكار
برد. قرآن از
آنجا كه
مازوخيسم را
عارضه تلقى
مىكند و متوجه
است كه بكار
بردن خشونت از
سوى مرد، او
را نيز معتاد
و از لحاظ
روانى منحرف
مىكند،
مرحلهاى كه
در آن خشونت
را تجويز
مىكند،
مرحله شدت مازوخيسم
است. تشخيص
اندازه خشونت
را در عهده كسى
گذاشته است كه
صاحب صلاحيت
باشد. در زمان
ما روان
پزشكان هستند
(21).
امروز
كه
مطالعههاى
بسيار درباره
جامعههاى زير
سلطه بعمل
آمدهاند (22)،
ديگر بر اهل
علم معلوم است
كه مازوخيسم
عارضهاى است
كه زن و مرد جامعههاى
زير سلطه بدان
مبتلا
مىشوند. بنابر
توجيه «سكسى»
مازوخيسم
جامعههاى
زير سلطه، سلطه
گرها را به
خشونت و
پرخاشگرى
برمى انگيزند.
اما اگر سكس
را از مقام
خدايى فروكشيم،
مىبينيم در
اين باره نيز
علم راه به
بيان قرآن
مىجويد:
توليد و
كاربرد قهر
ذاتى روابط
سلطه است. در
نظريه سلطه،
ديناميك قهر
را يكى از ديناميكهاى
سلطه دانسته و
توضيح
دادهام كه رابطه
قوا، بدون
توليد و مصرف
روز افزون
قهر، واقعيت
خود را از دست
مىدهند. مازوخيسم
و نارسيسيسم و
كارپذيرى زير
سلطه، عارضههاى
توليد و مصرف
قهراند. توليد
و مصرف قهر و
عوارض آن، با
انقلابى رو به
كاهش
مىگذارند كه
به روابط
سلطهگر - زير
سلطه پايان
ببخشد. آزادى
را فراگير و
واقعى
بگرداند. بنابراين
تا تغيير
نكنى، تغيير
نمىدهى.
وگرنه در
روابط زور، نه
تنها «موى زن
اشعه يا برق»
دارد، بلكه
بقول ميشل
فوكو تن او
هيسترى
مىآورد. تا
لمس كنى
هيسترى
مىگيرى.
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحه 247
جلد اول Deuxieme sex جنس دوم،
اثر سيمون
دوبووار
2-
صفحات 238-236 همان
كتاب
3- از جمله
نگاه كنيد به: Histoire de la Pensee europeenneاز R. Nandrouقسمت
سوم Des Humanistes aux Homme de science
4- صفحات
128-126، جنس دوم،
جلد اول
5- صفحات 129-128
جنس دوم، جلد
اول
6- صفحه 312 L,amour en Plus از اليزابت
بادنتر
7- صفحات 133-132
جنس دوم، جلد
اول
8- صفحات 159-158
Histoire
de la sexualite
از ميشل فوكو
9- صفحات 134-133
كتاب جنس دوم
10- از
كتاب Femmes du tiers monde اثر J. Bisilliatو M. Fielou كه خلاصه
آن در نشريه
انقلاب
اسلامى نشر
يافت.
11- صفحه 339 L,amour en plus
12- صفحه 164 Freud, Nouvelles
conferences به نقل
از اليزابت
بادنتر در L,amour en plus
13- صفحه 82 Sexualite de la
Femme از M. Bonaparte انتشارات 110-
پاريس سال 1977 به
نقل از
اليزابت بادنتر
در L,amour en plus
14- صفحات 218-154
جلد اول La Pszchologie de Femmes از H. Deutshانتشارات
P.U.F به نقل از
اليزابت
بادنتر در L,amour en plus
15- صفحات
404-395 L,amour
en plus
16- صفحات
421-419 همان كتاب
17- صفحات
205-202 Politique du Maleاثر K. Millettبه
نقل از
اليزابت
بادنتر در .L,amour en Plus
18- صفحه 420 L,amour en Plus از
اليزابت
بانتر
19- صفحات
357-354 جلد دوم، Deuxieme Sex از
سيمون
دوبووار
20- صفحات
431-430 L,amour
en Plus از
اليزابت
بادنتر
21- آيه 34
سوره نساء، در
جاى خود به
تفصيل موضوع
بحث قرارش
خواهيم داد. آنچه
درباره اين
آيه در اينجا
گفتنى است
اينست كه قرآن
در فرض عدم
تمكين جنسى
زن، نخست عامل
اجتماعى -
سياسى را
استثناء
مىكند. يعنى
اگر عدم تمكين
بعلت
اختلافهاى
خانوادگى و
غير آنست، راه
حل ديگرى
پيشنهاد
مىكند. اما
اگر تنها بعلت
مازوخيسم،
بيش از حداقل
اجازه نمىدهد.
از پيامبر
پرسيدند با چه
بزنيم، فرمود با
گل! به سخن
ديگر خشونت
بايد اندك و
مهرآميز باشد،
تا سبب
انحرافهاى
روانى و
نابسامانى نگردد.
22- از
جمله نگاه
كنيد به كتاب
دوزخيان روى
زمين، نوشته
فرانتس
فانون، ترجمه
اوبوالحسن
بنى صدر
چهار
قاعده
تحول
طرز فكر و
رفتار غربيان
را درباره زن
پى جستيم و
ديديم كه
چگونه بيان
دينى درباره
زن كه «مظهر
ويرانگرى و
مرگ» بود، در
بيان «علمى»
فرويد،
اعتبار
بازجست.
ويرانگرى و
مرگ آورى،
جوهر بيولوژى
زن گشت و زن
بنا بر سرشت،
قهرزا و قهر
دوست شد. اينك
نوبت آنست كه
براى آن تحول
طرز فكر و
رفتار،
توضيحى عمومى
در پرتو قواعد
حاكم بر قدرت
بمثابه روابط
قوا، بيابيم.
فوكو در مقام
اين توضيح،
چهار قاعده را
بيان مىكند.
مىكوشم بيان
پيچيده او را
ساده كنم:
قاعده
اول:
قاعده
اول آنست كه
قدرت بدون
معرفت و علم
به وجود
نمىآيد. قدرت
دو چيز بيشتر
ندارد: معرفت
و علم و اجرا.
با اينحال
معرفت از قدرت
مستقل است و
بيرون آن قرار
مىگيرد. حال
اينكه قدرت از
علم مستقل
نيست. علم
درونى قدرت و
قدرت مطلقاً تابع
علم است. با
وجود اين
رابطه قدرت با
علم، رابطه
تضاد است.
بظاهر سخن
تناقض آلود
بنظر مىرسد.
اما نيك كه
بنگرى تناقضى
در كار نيست.
زيرا هر قدرتى
با حد معينى
از معرفت همراه
است. معرفت از
آنحد كه
بگذرد، با
قدرت ناسازگار
مىشود. از
اينرو هر
قدرتى مانع
تحول معرفت و
علم و رشد آن،
در بيرون از
محدوده خويش،
است.
اين
نظر موردى از
همان بيان
عمومى اى است
كه چند بار
توضيحش
دادهام:
عمل دو
جزء دارد.
شناخت و اجرا.
بدون شناخت
عمل وجود
ندارد. سياست
و قدرت
(بمثابه دولت)
نيز دو جزء
دارد. شناخت و
اجراء. دولت
بدون ايدئولوژى
واقعيت خارجى
پيدا نمىكند.
بنابراين
آنها كه
مىگويند دين
از سياست جدا
بايد گردد، در
واقع يا
نمىدانند كه
سياست بدون
«ايده» واقعيت
خود را از دست
مىدهد و يا مىخواهند
«ايده» خود را
جانشين دين
كنند. بعكس
شعار جدايى
نهاد يا بنياد
دينى از نهاد
يا بنياد
سياسى، شعارى
درست، قابل
فهم و قابل
دفاع است.
بنا بر
موقع، بحث تازهاى
را درباره
دروغ بميان
مىآورم. به
اين و آن
مناسبت،
توضيح
دادهام كه
دروغ را بدون
تناقض
نمىتوان
ساخت. اينك بر
آن مىافزايم
كه هر دروغى
زمينه فكرى و
محدوده عمل
دروغگو را نيز
افشا مىكند.
در حقيقت
دروغگو
نمىتواند در غير
زمينه ذهنى و
فكرى و محدوده
عمل و فعاليت
خود، دروغ جعل
كند. براى
مثال شعار جدايى
دين از سياست
دروغ است. بنا
بر اين بايد
تناقض آلود
باشد و هست.
سياست در هر
يك از سه
تعريف خود،
همان دو جزء
شناخت و اجرا
را دارد. وقتى
جزء معرفت،
دين نيست،
بايد «ايده» يا
باور و يا شناخت
ديگرى باشد، و
گرنه سياست
كلمهاى ميان
تهى مىشود .
بطوريكه در
يكى ديگر از
چهار قاعده
خواهيد
خواند، هر
شناختى با قدرت
معينى، در
بيان مشخصى،
تناسب پيدا
مىكند. اگر
معرفتى
نباشد، قدرت
شكل پيدا
نمىكند و به
بيان در
نمىآيد.
بدينسان، از
سويى جدايى
دين از سياست
لازم و
خواستنى و
ضرور تلقى
مىشود و از
سوى ديگر ميان
تهى مىگردد.
مگر اينكه
گوينده قصدش
جايگزين
كردن، با
«ايده» يا باور
ديگرى باشد و
چنين است.
بحث
تازه اينكه،
دروغ نه تنها
تناقض آلود
است، بلكه
زمينه ذهنى و
خواست گوينده
را نيز لو
مىدهد. به
عنوان تمرين
اين مسئله را
طرح و حل
مىكنيم:
زمينه
ذهنى و خواست
كسى كه شعار
مىدهد «دين
از سياست جدا
بايد گردد»،
كدام است؟ از خارج
مىدانيم كه
شعاردهندگان
خود را «ليبراليست»
وانمود
مىكنند.
بنابراين، در
نظر اول، جانبداران
اين نظر،
ليبراليست
مىنمايند. اما
شعار تكذيب
مىكند كه
شعار دهنده
جانبدار
ليبراليسم
باشد. زيرا
خاصه ليبراليسم
اينست كه
«ايده» يعنى
جزء اول و
بنيادى و
جدايىناپذير
سياست را قابل
تعويض و جانشينى
مىداند. با
انحصار و
جانشينى
ناپذيرى «ايده»
مخالف است.
نمىگويد دين
با ماركسيسم،
يا سوسياليسم
جزء بنيادى
سياست نباشد.
باز نمىگويد
كه حتى
ليبراليسم
«ايده» بنيادى
دائمى و
انحصارى
سياست باشد.
ليبراليسم
مىگويد اين
جامعه است كه
با رأى خود
تعيين مىكند
كه كدام «ايده»
بهتر است و با
انتخاب
اكثريت به
سياستى اجازه
عملى شدن را
مىدهد كه
متضمن آن ايده
باشد.
اين
ليبراليسم
نخست در قرآن
عنوان شده
است: دين شما
از آن شما و
دين من از آن
من (1) و بشارت
باد به آن
بندگان من كه
قولها را گوش
مىدهند و
بهترين آنها
را بر
مىگزينند (2).
در تاريخ، على
(ع) اول رئيس
دولتى است كه
اين اصل را
باجرا گذاشته
است. حال آنكه:
ليبراليسم
در غرب، نه در
قلمرو اقتصاد
و نه در قلمرو
سياست، اين
اصل اساسى خود
را تمام و
كامل به اجرا
در نياورده است.
بهر
رو، وقتى شعار
طرد دين از
قلمرو سياست
در كار آمد،
شعار دهنده،
نه ليبراليسم
كه ايدئولوژى
قدرت را در سر
دارد. و اگر
همان شعار
ليبراليستهاى
غرب را مىداد
كه «جدايى
كليسا از
دولت» است و
مىگفت اين
نظر مردم است
كه معين
مىكند، چه
شناخت و كدام
ايده يكى از
دو جزء سياست
و دولت باشد،
سخنى خالى از
ابهام گفته
بود و سخن
دلالت مىكرد
كه گوينده آن
ليبراليست
است. اين سخن،
ترسهاى
موجود در
جامعه را از
بين مىبرد و
به نزديك شدن
صبح روشن كمك
مىكرد.
پرسيدنى است
كه چرا اين
شعار درستتر كه
ترس جامعه را
درباره
سرنوشت دين و
از خطر تجديد
استبداد ضد
دينى، از بين
مىبرد، جاى
خود را به
شعار غلطى
سپرده است كه
قرنى است محتواى
فعاليت سياسى
را در كشور ما
چركين ساخته و
ايران را در
بند استبداد
نگاهداشته
است؟ به دو
دليل:
1- هدف
شعار دهنده،
همانطور كه
تجربه حكومت
فراماسونرى
در 80 سال گذشته
نشان مىدهد، استقرار
ليبراليسم در
ايران نيست.
تسخير قدرت
است. مىداند
كه اگر آزادى
انتخاب نوع
سياست را كه
بناگزير
آزادى انتخاب
نوع باور و
«ايده» است،
شعار بسازد،
اين احتمال
نزديك به يقين
وجود دارد كه
اكثريت جامعه
سياستى را
انتخاب كنند
كه «ايده»
نهادينش دين
باشد. با شعار
جدايى دين از
سياست در
حقيقت
مىخواهد
اكثريت را از حق
خود محروم
سازد.
2- علاوه
بر دليل بالا،
دليل دوم و
قوى دليل،
اينست كه دين
با بنياد دين
يكى شده است و
متولى هايى
پيدا كرده كه
براى حفظ
«انحصار» خود،
اگر گسى گفت
محتواى
سياست،
مىتواند
ايدهاى غير
از دين باشد،
«از امروز
مرتدش»
مىكنند و
خونش را حلال
مىگردانند.
در اين
ميان، زبان
اصلى را دين
مىبيند. زيرا
يا دين بهترين
قولها هست كه
نبايد از
قولهاى ديگر
بترسد و بزور
از بيان شدن
آنها جلوگيرى
كند. يا
بهترين قولها
نيست. در اين
صورت، زور،
بكار برنده را
لو مىدهد.
يعنى بر همه
معلوم مىكند
ايده او، بهترين
نيست. زور،
عكس نتيجه
دلخواه را
بوجود مىآورد:
دين در معرض
رد و انكار
قرار مىگيرد
و عمرش كوتاه
مىشود.
بدينقرار،
چاره كار آنست
كه دين دارانى
كه
نمىخواهند
دين دكان شود،
رهنمود قرآن را
شعار خود
بسازند. و
آنها كه
مقصودى جز
آزادى عقيده
ندارند و
مىخواهند
معرفتها
آزادانه
اظهار شوند و
سياستهاى
گوناگون به
جامعه عرضه
گردند و انتخاب
با جامعه
باشد، سخن
دروغ جدايى
دين از سياست
و حكومت را
رها بسازند و
بجاى آن جدايى
نهاد يا بنياد
دين از نهاد
يا بنياد دولت
و اصل قابليت
جانشينى
«ايده» (بمثابه
يكى از دو جزء
سياست و
حكومت) را
شعار خود
كنند. گمان
مىرود با اينكار،
يكى از
مهمترين
ابهامها از
ميان مىرود و
زمينه مشترك
لازم براى
سياسى كردن
روابط
نيروهاى
سياسى و
استقرار
دمكراسى
فراهم مىآيد.
بارى،
فيلسوف صاحب
نحله ما،
مىگويد حدود
معرفت را قدرت
معين مىكند.
براى درك سخن
او، بياد
مىآورم كه
رابطه قدرت و
معرفت، رابطه
بكاربرنده و
بكار رونده
است. توضيح
آنكه قدرتى كه
به استخدام
معرفت درآيد،
ديگر قدرت
نيست. قدرت
براى قدرت شدن
بايد معرفت را
بكار برد. از
اينرو، هر
قدرتى با معرفتى
تناسب دارد.
اگر معرفت
بخواهد از
حدود متناسب
با قدرت،
فراتر رود،
قدرت براى
آنكه از بين
نرود، سانسور
در كار
مىآورد. از جمله
معرفت در
مسائل جنسى در
هر دوره، تابع
شكل قدرت در
آن دوره است.
به سخن ديگر،
تنها آن مقدار
از مسائل و
روابط جنسى در
قلمرو شناخت
قرار
مىگيرند، كه
قدرت اجازه
مىدهد.
اين
سخن فيلسوف،
از لحاظ بحث
ما، اهميتى
تعيين كننده
دارد. زيرا تا
وقتى روابط
اجتماعى،
روابط قدرت
هستند، علم،
زندانى انواع
سانسورها است.
از اين
مهمتر، تا
وقتى قدرت
حدود شناخت و
معرفت را معين
مىكند و
تغيير رابطه ميان
معرفت و قدرت،
سبب از بين رفتن قدرت
مىشود،
مسائلى از نوع
مسئله حجاب و
بى حجابى،
دروغى از
دروغهاى
بزرگ زمان ما
است. زيرا
وقتى معرفت پا
از دايره قدرت
بيرون
مىگذارد،
قدرت از بين
مىبرد. كشف
حجاب اگر تا
آنجا پيش رود
كه از محدوده
(سكس بمثابه
قدرت) بيرون
برود، قدرت را
از بين برده
است. و ما
مىدانيم كه در
جامعههاى
غربى، روابط
قوا، فردى شده
و فردىتر
مىشود. پس،
در غرب، برغم
بى حجابى،
حجاب، بمثابه
مرزهايى كه
معرفت نبايد
از آنها فراتر
رود، بمراتب
بيشتر رعايت
مىشود. اين
سخن
شگفتانگيز
مىنمايد،
اما واقعيتى
مشخص و ملموس
است. هر چند
بوقت بحث
درباره «مسئله
حجاب» باين
واقعيت مشخص
باز مىگردم،
براى اينكه
توضيح نيمه
تمام و مبهم
نماند، مىافزايم
كه در
نظامهاى
امروز،
مسئله، مسئله
بى حجابى و
باحجابى
نيست، مسئله،
مسئله تركيبهاى
گوناگون
عريان و
پوشيده،
متناسب با اشكال
مختلف قدرت،
است. بدين
خاطر است كه
از راه زور و
با استفاده از
انواع
سانسورها،
مانع از آن
مىشوند كه
مسئله واقعى
طرح شود: دو اساس،
يكى قدرت و
ديگرى عدم
قدرت، دو نوع
نظام و روابط،
ايجاب
مىكنند. پوشش
مرد و زن،
بمثابه
بيانگر روابط
اجتماعى،
تابع اين دو
اساس است.
مسئلهاى كه
بايد حل گردد
اينست: در طرح
تمدنى جديد كه
در آن زور اساس
رابطهها را تشكيل
نمىدهد،
پوشش چگونه
بايد باشد تا
با بسط
آزاديها،
سازگار
بگردد؟
قاعده
دوم:
بنابر
قاعده دوم،
نوع «توزيع
قدرت» يا بيانگر
انباشت آن نزد
قوىتر است و
يا افشاگر تغيير
تناسب قوا،
ميان قوى ترها
و ضعيفترها است.
توضيح آنكه يا
قوى ترها،
قوىتر
شدهاند و يا
آنها ضعيفتر
و ضعيفترها
قوىتر
شدهاند.
اماتناسبهاى
مختلف معرفت
با قدرت،
تعيين كننده
نوع توضيع
قدرت نيستند.
بلكه اين
تناسبها،
قالب هايى
هستند كه قدرت
در آنها شكل
مىگيرد. براى
اينكه مقصود
فيلسوف روشن
گردد، مثال
خود را
مىآورم: در
قرن 19، سكس كودك،
موضوع رابطه
مستقيمى بود
ميان پدر و
مادر از سويى
و مربى
و پزشك از
سوى ديگر. اين
رابطه امروز
ديگر شده است.
رابطهاى
ميان كودك با
والدين و
روانپزشك و
معلم و... شده
است. اينك
روابط جنسى با
والدين است كه
بع تبع سكس كودك
مورد سئوال
گشته است.
تناسب معرفت و
قدرت پس از يك
قرن، به قدرت،
شكل تازهاى
بخشيده است.
كودك وارد
روابط قوا شده
و قدرت بمثابه
روابط قوا
ميان والدين و
كودك و روانپزشك
و مربى و... شكل
جديدى پيدا
كرده است.
قاعده
سوم:
وقتى
بنا بر قاعده
اول قدرت بدون
معرفت،
واقعيت پيدا
نمىكند، و
بنا بر قاعده
دوم هر تناسبى
از معرفت و
قدرت، شكل
معينى به قدرت
مىبخشد،
قاعده سوم عبارت
مىشود از
اينكه:
- هدف با
وسيله يا
استراتژى با
تاكتيك، نمىتوانند
سازگار
نباشند.
تاكتيكها كه
بدون
استراتژى،
قابل تصور
نيستند،
بنوبه خود استراتژى
را بطور مضاعف
مشروط
مىكنند. اين
معنى را در
زير توضيح خواهيم
داد:
- چه «واحد
كوچك» اجتماعى
و چه «واحد
بزرگ» اجتماعى،
بدون داشتن
استراتژى
كلى، نه در وجود
مىآيد و نه
مىتواند عمل
كند. هيچ
استراتژى نيز
نمىتواند
بنتايج منتظر
بيانجامد مگر اينكه
متكى به روابط
دقيقى باشد كه
تكيه گاه استراتژى
هستند. براى
روشن شدن قاعده
سوم، خانواده
را مثال
مىآوريم:
خانواده
تكيه گاه
استراتژىهاى
مختلف نظير
كنترل جمعيت،
يا افزايش
جمعيت است.
باز موضوع
پزشكى كردن
سكس. موضوع
روانپزشكى
كردن اشكال
گوناگون بروز
ميل جنسى و..
است.
براى
اينكه هر يك
از اين
استراتژىها به
نتيجه
بيانجامد،
تاكتيكهاى
مناسب با آن
بايد اتخاذ
شوند. تاكتيكها
كه
نمىتوانند
با
استراتژىهاى
سازگار
نباشند،
بنوبه خود
استراتژى را
بطور مضاعف
مشروط
مىكنند.
توضيح آنكه،
از سويى، اگر تاكتيكها
با استراتژى
مناسب نباشند
وقتى بعمل
درآمدند،
استراتژى
مناسب با خود
را جانشين استراتژى
مىگردند.
براى مثال،
اگر استراتژى،
كنترل جمعيت
باشد، سياست
جمعيتى
بمنزله مجموع
تدابير،
بايد
با اين هدف
سازگار باشد. جايزه
دادن به
خانواده هايى
كه پر اولاد
هستند،
تاكتيكى است
كه با اين
استراتژى
سازگار نيست.
اين تدابير
اگر بكار
روند، استراتژى
افزايش جمعيت
را جانشين
استراتژى
كنترل جمعيت
مىكنند. و
اگر به تبع
استراتژى
كنترل جمعيت،
بر نوزادان
جديد، ماليات
وضع شد، اين
تاكتيك مانع
از آن مىشود
كه استراتژى
تغيير كند.
در
پرتو اين
قاعده، بحث
تازه ما درباره
نقش دروغ در
لو دادن زمينه
ذهنى و خط عمل
دروغگو،
روشنتر
مىگردد. زيرا
دروغ بمثابه
تاكتيك،
استراتژى
متناسب با خود
را بيان
مىكند. اين
استراتژى را
بطور مضاعف
نيز مشروط
مىكند. در
مثال جدايى
دين از سياست،
اگر مقصود
گوينده
استقرار
استبداد بر ضد
دين نباشد،
اين تاكتيك،
استراتژى
مناسب با خود
را كه همان
استقرار
استبداد بر ضد
باشد، تحميل
مىكند. و بعد
از اينكه
تاكتيك بعمل
درآمد،
استراتژى
مناسب با آن
را نمىتوان
تغيير داد.
تجربه پهلوى ايسم،
در ايران و
آتاتورك در
تركيه و... غير
از اين بودند؟
و اين
تجربهها
نمىگويند كه
استبداد
نمىتواند
تنها ضد دين
بماند، بلكه عمومى
مىگردد؟
تجربه
استبداد دينى
غير از اينست؟
مگر وقتى
تاكتيكها يا
«روشهاى حزب
اللهى» را در
كار آوردند،
هدف استبداد
بر ضد بى دينى
نبود؟ و امروز
مگر استبداد
بر ضد دين
نشده است؟
قاعده
چهارم:
بنابر
اين قاعده،
قدرت و معرفت،
در بيان،
تلفيق
مىشوند و
تناسب پيدا
مىكنند.
تاكتيكهاى بيان،
چند وظيفهاى
هستند. زيرا
بيان قدرت، بايد
به اندازه
كافى مبهم
باشد تا داراى
اين قابليت
باشد كه با
استراتژىهاى
گوناگون
بخواند. سه
قاعده بالا
مىگويد كه
بيان قدرت
بايد توانايى
تحول
تغييرهاى پى
در پى در
استراتژىها
و تاكتيكها
را داشته
باشد. هر
قدرتى كه ابهام
و تعبير و
تفسير پذيرى
بيان را از
دست بدهد،
محكوم به
انحلال است.
زيرا وقتى
بيان روشن شد،
استراتژىها
و تاكتيكها
مشخص مىشوند.
اگر قدرت پا
از حدود آن
استراتژىها
و تاكتيكها
بيرون
نگذارد، تابع
شناخت (مجموعه
استراتژى و
تاكتيكها)
شده و ديگر
قدرت بمثابه زورمدارى
نيست.
اينك
كه اين
چهارقاعده را
مىخوانيد،
به اهميت
آگاهى بر آنها
در شناخت
مكرها و فريفتارىها
و حيلههاى
قدرت مداران
پى مىبريد و
متوجه اهميت
نقش بيان و
درجه خطر
ابهامآميز
بودنش
مىگرديد. پى
مىبريد كه
كوشش ما در
روشن كردن
بيان انقلاب و
اصرار ما در
وفادارى به
ميثاقها و
اصول يا استراتژىهاى
چهارگانه
انقلاب ايران
تا كجا بحق
بوده و هست.
رژيم
استبدادى
كنونى
ناپايدار است.
زيرا
استراتژىهاى
چهارگانه
استقلال و آزادى
و رشد و
اسلام، در
بيان روشن
انقلاب ايران،
مشخص
گشتهاند. چون
چنين است،
اتخاذ استراتژىهاى
جديد و
تاكتيكهاى
مناسب با آنها،
اولاً رژيم را
ضد انقلاب
كرده است و
ثانياً معرفت
عموم مردم بر
استراتژىهاى
چهارگانه و
تاكتيك هايى
كه خود در
انقلاب بكار
بردهاند، با
قدرت
استبدادى نه
تناسب پيدا
مىكند و نه
در بيانى با
اين قدرت جمع
مىشود. رژيم
كنونى، در هيچ
يك از
قلمروهاى
سياسى و
اقتصادى و اجتماعى
و فرهنگى
نمىتواند
عملى انجام
دهد كه تضاد
دولت و ملت را
تشديد نكند.
اين همه كينه
كه زورپرستان
نسبت به ما
اظهار
مىكنند، بعلت
آنست كه بيان
انقلاب را از
ابهام پاك
كردهايم. با
در كار آوردن
ميثاق و شركت
در آزمايشها،
مانع از آن
شدهايم كه
نبرد «بيان»ها،
نبرد
بيانهاى
قدرت و با
انواع
ابهامها گردد.
هر سه تمايل
زورپرست
محكوم به شكست
شدهاند. زيرا
معرفت يا
وجدان عمومى
نسبت به
استراتژىهاى
چهارگانه و
تاكتيكهاى
متناسب با آن
اندازه كافى
روشن هست كه
اين يا آن
بيان قدرت،
نتواند در
ابهام، از
دايره وجدان
عمومى بيرون
رود و نان
ناشناخته
ماندن را
بخورد (3).
بدينقرا، از
قواعد
چهارگانه،
بخصوص از
قاعده آخرى،
قاعده مهمى را
مىتوان
استنتاج كرد:
براى جلوگيرى
از استقرار
استبداد در يك
جامعه، بايد
معرفت جامعه
از معرفتى كه
مىتواند با
قدرت
استبدادى
سازگار شود،
بيشتر باشد.
در هر
جامعهاى،
استبداد
برقرار گشته و
دوام آورده
است، يك عامل
مهم آن اينست
كه هنوز معرفت
سازگار با
قدرت، از
معرفت عمومى
بيشتر است.
باين خاطر است
كه رژيمهاى
استبدادى ضد
تعميم دانش و آگاهى
مردم هستند. بدون
استثناء به
ايدئولوژى يا
معرفت متناسب
با قدرت تقدم
مطلق مىدهند.
باين دليل
نيست كه قرآن
مىگويد از
نظرى كه بدان
علم ندارى
پيروى مكن و
استبداديان
بنام اسلام،
شعار مىدهند
از علم پيروى
مكن؟
بارى
ميشل فوكو بر
آنست كه بر
وفق اين چهار
قاعده، قدرت
چهار مجموعه
استراتژيك
بزرگ را در
قلمرو روابط
جنسى، تعقيب
كرده است.
مأخذها
و توضيح ها
1 و 2-
قرآن، سوره
كافرون و سوره
زمر آيه 18
3- صفحات
1-121پ35 جلد اول
كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
آيا
زن هيستريك و
هيسترى آور
است؟ آى موى
زن اشعه دارد؟
اين
فكر كه سكس
نيرويى است كه
بنا بر طبيعت،
سركش و بيگانه
و بنا بر
ضرورت، نسبت
به قدرت
نافرمان است،
نادرست و با
واقعيتها ناسازگار
است. زيرا سكس
و روابط جنسى،
گره گاه بيشترين
رشتههاى
رابطههاى
قدرت هستند:
روابط
مردان با
زنان،
رابطههاى
جوانان با
پيران،
رابطههاى
والدين با
فرزندان و
نوهها و
نتيجهها،
مناسبات ميان
مربيان با
شاگردان،
ميان
روحانيان با
غير
روحانيان، ميان
دولت با جامعه
و ميان
گروههاى
قدرتمدار
جامعه با
يكديگر...
در
روابط قدرت،
سكس
ناكارآمدترين
عناصر نيست،
بلكه
كارآمدترين
آنهاست. تا
آنجا كه انواع
استراتژىهاى
قدرت، بدون
سكس و روابط
جنسى، از قوه
به فعل در
نمىآيند.
با
توجه به اين
واقعيت، از
قرن 18 باينسو،
در غرب،
متناسب با
تركيبهاى
مختلف معرفت و
قدرت، چهار
مجموعه
استراتژيك
بزرگ از قوه
به فعل در
آمدهاند. اين
مجموعهها،
يك روزه بوجود
نيامدهاند.
بتدريج از قوه
به فعل در
آمدهاند.
بهمان ميزان
كه بسط
يافتهاند، از
لحاظ قدرت،
اثر بخشى
روزافزونى
پيدا كردهاند
و از لحاظ
معرفت، به بار
نشستهاند. بطوريكه
مىتوان براى
اين چهار
مجموعه، نسبت به
يكديگر
استقلال نسبى
قائل شد و جدا
جدا توصيفشان
كرد:
مجموعه
استراتژيك
اول:
هيستريزاسيون
تن زن:
تن زن،
تنى انباشته
از سكس،
شناخته و بارور
شده و بنا بر
آن، ارج پيدا
كرده يا بى ارج
گشته است. اين
تن، بخاطر
هيستريك بودن
و هيسترى آورى
كه ذاتيش
دانسته شده،
موضوع پزشكى،
روانپزشكى،
روانكارى و...
شده است. و به
صفت مظهر سكس،
با جامعه در
ارتباط آلى
(ارگانيك)
قرار داده شده
است: در فضاى
خانواده زن
عنصر بنيادى و
وظيفهمند
آنست، در زندگى
فرزندان
بدنيا
مىآورد و
بايد مسئوليتشان
را از لحاظ
حفظشان از
خطرهايى كه متوجه
حياتشان
مىشود و از
جهت اخلاق بر
عهده بگيرد.
زن بمثابه
مادر و همسر،
موجودى عصبى
تلقى مىشود
كه فضا را از
هيسترى پر
مىكند. اين شكل
از
هيستريزاسيون،
قابل
مشاهدهترين
شكل هيستريزاسيون
زن است.
مجموعه
استراتژيك
دوم: موضوع
تعليم و تربيت
قراردادن سكس
كودك
باور
بر اينكه همه
كودكان به
فعاليت جنسى
مىپردازند و
اين فعاليت
جنسى،
ناشايست و در
عين حال
«طبيعى» و يا
«غيرطبيعى» و
متضمن خطرها
براى تن و
روان كودكان و
حتى
بزرگسالان
است. مايه اين
مجموعه
استراتژيك
گشته است.
كودكان،
موجودات جنسى
«ابتدايى» توصيف
مىشوند. در
نتيجه ابتدا
والدين و
بستگان و
مربيان و
پزشكان و وقتى
كمى بزرگتر
شدند، روانپزشكان
و روانكاوان
بايد بطور
مداوم اين جوانههاى
جنسى،
پرارزش،
آسيبپذير،
در خطر و
خطرناك را،
تحت مراقبت
قرار دهند.
موضوع تعليم و
تربيت شدن سكس
كودك، در جنگ
دو قرنى تبلور
پيدا مىكند
كه بر ضد
كامجويى جنسى
براه افتاده و
ادامه يافته
است.
در
تاييد و نيز
توضيح اين
مجموعه استراتژيك،
خواننده
ايرانى
مىتواند
محيط تربيتى
خود را در
خاطر زنده
كند: در
محيطهايى كه
زور عريان
اساس رابطهها
است، سكس
نيرويى
خطرناك تلقى
مىشود كه
بايد تحت
شديدترين
مراقبتها
قرار گيرد. عنصر
محورى كه در
روابط
خانوادگى، به
حضور دائمى
زور مشروعيت
مىدهد، سكس و
خطاكارى ذاتى او
است. از
اينرو، در اين
گونه محيطها،
در رابطه با
رفتار جنسى
است كه نوجوان
و جوان ارزيابى
مىشود. اگر
بر وفق الگوى
رفتار جنسى
معتبر عمل
كرد، خوب از
آب درآمده و
اگر نه، خراب
شده است.
مجموعه
استراتژيك
سوم: اجتماعى
كردن رفتارها
رد قلمرو زاد
و ولد:
زاد و
ولد، موضوع
«سياست
جمعيتى» گرديد
و در نتيجه
جامعه در
تدابيرى كه
بايد اتخاذ شوند،
نقش پيدا كرد:
از لحاظ
اقتصادى، بنا
بر موقع،
مشوقها و يا
ترمزها، وضع و
بكار برده شدهاند:
اگر سياست
جمعيتى،
افزايش جمعيت
را ايجاب
مىكرده،
مشوقهاى
مالياتى
(تخفيفها) و انواع
كمكها به
خانوادههاى
پر كودك و...، در كار
آمدهاند. و
اگر اين
سياست، مهار جمعيت
را مقتضى
مىديده،
ترمزهاى
اقتصادى، جاى
مشوقها را
مىگرفتهاند.
از لحاظ
سياسى، مسئول
گرداندن زن و
شوهر در قبال
تمامى جامعه (جمعيت
زياد است، پس
بچه نيانداز
يا جمعيت كم است،
پس بچه
بيانداز). و از
لحاظ پزشكى،
انواع روشهاى
جلوگيرى از
باردار شدن و
يا بعكس،
عناصر ديگر
سياست جمعيتى
گشتهاند.
مجموعه
استراتژيك
چهارم: موضوع
روانپزشكى شدن
التذاذ جنسى
تباهگر:
غريزه
جنسى، بمثابه
غريزه حياتى و
نفسانى
مستقل، از
غرايز ديگر
جدا گشته و
تمامى اشكال
غيرطبيعى كه
ممكن است عارض
اين غريزه شوند،
موضوع
معاينههاى
بالينى و
آزمايشها
واقع
گشتهاند. نقش
عادى يا
غيرعادى
كننده رفتار
انسان، به اين
غريزه داده
شده است. فنون
خاص براى عادى
كردن اين غريزه
و به تبع آن،
عادى كردن
رفتار انسان،
ابداع شده و
بكار
رفتهاند و
مىروند.
در
تمامى قرن
نوزدهم، چهار
چهره، مثال
اين چهار
مجموعه
استراتژيك
هستند:
زن
هيستريك و
هيسترى زا،
كودك استمناءگر،
زن و شوهرى كه
حاضر به بچه
دار شدن نيستند
و جوان فاسد.
فوكو
مىپرسد: اين
استراتژىها
چرا در كار
آمدند؟ آيا
مقصود از آنها
مبارزه با سكس
و رابطه جنسى
است؟ آيا
بخاطر مهار
كردن سكس و
رابطه جنسى
بوجود
آمدهاند؟
آيا براى پوشاندن،
ديده شدنيهاى
سكس و «حجاب»
است؟ آيا بمنظور
عمل كردن به
آن
«سكسشناسى»
است كه قابل قبول
و مفيد تصور
مىشود؟ خود
او پاسخ
مىدهد،
اينها همه
بهانه است و
مقصود اصلى
توليد سكس و
سكس مدارى
است. زيرا
بدون توليد
سكس و سكس
مدارى، پاى
قدرت لنگان
مىشود (1).
مىتوان
قبول كرد كه
روابط جنسى،
در تمامى
جامعهها به
تأسيس بنياد و
يا نهاد زناشويى
انجاميده است:
نظام
خانواده،
ايجاب و بسط روابط
خويشاوندى،
انتقال نام و
اموال. اما در غرب،
از زمانى كه
فراگردهاى
اقتصادى و
ساخت سياسى،
ديگر
نمىتوانند
از زناشويى
بمثابه ابزار
كارآمدى
استفاده
كنند، اين
بنياد، از سويى
بخاطر آنكه در
فراگرد
اقتصادى و
ساخت سياسى
بكار نمىآيد
و از جهت ديگر
بخاطر محدوديتها
و نيز شناخت و
معرفت بغرنجى
كه لازم دارد،
از اهميت
افتاده است.
جامعههاى
غربى جديد، از
قرن 18 بدينسو،
بنيادى نو را
بوجود آوردهاند
كه خانواده را
از بين نبرده
و يكسره جايگزين
آن نشده اما
از اعتبار آن
بسى كاسته است.
اين همان
روابط جنسى
است كه مقيد
به قيد عقد ازدواج
و محدوديتهاى
قانونى و
اجتماعى و... آن نيست.
اين
رابطه نيز،
همانند
خانواده،
رابطه دو هم
كفو يا دو زوج
جنسى است. با
اين تفاوت كه
شيوه كار ديگر
است. مىتوان
اين دو بنياد
را با يكديگر
مقايسه كرد:
بنياد
خانواده بر
نظامى از
قوانين استوار
مىشود كه
مجاز و ممنوع،
حلال و حرام
را معين
مىكند و در
رابطه زوجين
ابدى فرض مىشود.
در عوض بنياد
نو، بر پايه
فنون
تحولپذير و
نو به نو شدن
اشكال، بنا
مىگيرد و
ناظر به حال و
دم است. اين
فنون، فنون
قدرت، بمثابه
روابط قوا
هستند. ادامه
نظام زناشويى
نيازمند رعايت
و حفظ قوانينى
است كه بقاء و
دوام اين نظام
را تضمين
مىكنند. در
عوض «بنياد روابط
جنسى آزاد»
محتاج گسترده
شدن دايره مهار
قدرت بر سكس و
گوناگونتر
شدن اشكال
آنست. توضيح
بيان فيلسوف
اينكه: وقتى
زن و مرد، زن و
شوى هستند،
قانون و اخلاق
ناظر به آن،
مانع بسيارى
رقابتهاى
جنسى و غير آن
مىشود. اما
وقتى بنا بر
روابط جنسى
آزاد است، با
كمتر غفلتى،
همتاى جنسى از
دست رفته است.
زيرا وقتى
اساس سكس
مدارى است،
رقابت سكسى
نيز تعيين كننده
عمر روابط
جنسى آزاد
مىشود. در
حقيقت، در
زناشويى،
پيوند ميان زن
و مرد بر اساس
منزلت و حقوق
معين است. اما
در روابط جنسى
آزاد فسونكارى
كه تن بكار
مىبرد و
التهابى كه
برمىانگيزد
و قوه
جاذبهاى كه
ايجاد مىكند
و كيفيت
لذتها و نوع
كامجويى هايى
كه هر يك از دو
زوج، حاصل
مىكنند،
اساس است. و
بالاخره
بنياد
زناشويى
بخاطر نقشى كه
در انتقال و
جريان
ثروتها بازى
مىكند،
پيوند
تنگاتنگى با اقتصاد
دارد. با
اقتصادى كه در
آن، بنا بر
حفظ ثروت و
افزودن بر آن
از راه توليد
است. در عوض
بنياد روابط
جنسى آزاد،
عمده از راه
تن، تنى كه
توليد مىكند
(نيروى كار) و
تنى كه مصرف مىكند
با اقتصادى
متكى به مصرف
فراوان، گره در
گره دارد.
حاصل
سخن آنكه،
بنياد
زناشويى چنان
نظم جسته بود
كه بدان اندامهاى
جامعه شكل خود
را حفظ كنند.
از اينرو، با
حقوق پيوند
داشت. زمان،
جز همان فاصله
زمانى كه در
آن، فرزندان
بزرگ مىشوند
و بنوبه خود
خانوادهاى
تشكيل
مىدهند،
معناى ديگرى نداشت.
يعنى كار
خانواده
تجديد خودش
بود. با اين
تجديد،
اندامهاى
جامعه شكل خود
را حفظ
مىكردند و
جامعه در نظام
خود ادامه
مىيافت. اما
علت وجودى
بنياد روابط
جنسى آزاد،
تجديد خود
نيست. تكاثر،
نوسازى،
ابداع فعال
كردن همه
اندامهاى تن
از لحاظ جنسى
و مهار جمعيت
بطرزى بيش از
بيش كلى است.
بدينقرار
بايدمان
پذيرفت كه
روابط جنسى
آزاد، زياد و
زيادتر
مىشوند.
البته
نمىتوان گفت
كه اين بنياد،
جاى زناشويى
را گرفته است.
شايد روزى جانشين
زناشويى بشود.
امروز دارد
زناشويى را
تحت الشعاع
قرار مىدهد
اما نه آن را
از بين برده و
نه بى فايده
كرده است. كار
ديگرى نيز
كرده كه بسى
مهم است و آن
اينكه حتى در
تشكيل
خانواده سكس
بمدار تعيين
كنندهاى بدل
ساخته است.
طوريكه
خانواده ديگر
ساختى
اجتماعى، اقتصادى
و سياسى كه
سكس مدار آن
نباشد، نيست (2).
در
پرتو تحقيق
فوكو،
مىتوان ديد
كه استراتژىهاى
چهارگانه،
ساخته و
بيانگر تحول
عمومى جامعه
هايى هستند كه
بتدريج
ساختهاى
سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى سلطه
گر را پيدا
كردهاند.
تمركز ثروتها
و امكان توليد
انبوه،
جامعههاى
مصرف، مصرف
انبوه را بوجود
آورد، و
بناگزير
خانواده كه با
زندگانى اقتصادى
صرفه جويانه
تناسب داشته،
جاى خود را به
روابط جنسى
آزادى سپرده
است كه با هر
مصرف
تازهاى،
نيازهاى جديد
به مصرف
فرآوردههاى
ديگر را بر
مىانگيزند.
بديهى است كه
تن زن ديگر
نمىتواند
هيستريك و
هيسترى زا
تلقى نشود.
زورپرستان
تيرهانديشى
كه از راه قلب
حقيقت به
اينجانب نسبت
دادند كه
گفتهام «موى
زن اشعه
دارد»، با
دروغى كه
بافتند، نه
تنها جهل خود
را آشكار
ساختند، بله
زمينه فكرى و
ذهنى خود را
نيز بدست
دادند: آنها
نه تنها زن را
سكس
مىشمارند
بلكه بشدت
نگرانند كه زن
و مرد مسلمان،
در خود بمثابه
انسان بنگرند
و زن به شئى
شدن و به كار
برده شدن در
روابط شخصى و غير
شخصى قدرت، تن
ندهد. دشمنى اصليشان
با اينجانب
نبود، با
آزادى واقعى
زن و رهايى
سكس از سلطه
قدرت بود.
بدين خاطر بود
كه كوششهاى
مرا وارونه
مىساختند و
مىسازند.
بهر
رو، حالا
مىتوان
فهميد كه
موضوع در اصل
خود چه بوده
است:
هيسترزاسيون
تن زن، وقتى
بفارسى برگردانده
شده، موى زن
اشعه يا برق
دارد، تن او...
دارد و... شده
است. واقع امر
اينست: در
اجتماعى كه در
محل تلويزيون
ايران تشكيل
شده بود،
خانمى پرسيد
مىگويند: ثابت
شده است كه
موى زن
اشعهاى
توليد مىكند
كه روى مرد
اثر مىگذارد
بطوريكه باعث
مىشود مرد از
حالت عادى
خارج شود. از شما
مىخواهم
بگوييد كه اين
نظر تا چه
اندازه صحيح
است؟
مجمع
اسلامى شهر
كيل،
سخنرانيهاى
مرا كه
«سازمان
انتشارات و
آموزش انقلاب
اسلامى»
(مؤسسه
انتشارات
فرانكلين
سابق) در
سالهاى 1359 و 1360،
شش بار تجديد
چاپ كرده بود،
در شكل
فتوكپى، تكثير
كرده است.
پرسشها و
پاسخهاى راجع
به «اشعه موى
زن» در اين
كتاب، در
صفحههاى 99 و 100،
آمدهاند.
خلاصه پاسخ
اين بوده است
كه باقتضاى
طبيعت، در زن
و مرد بايد قوه
جاذبه باشد،
تا با يكديگر
زناشويى كنند
و مهار كردن
اين قوه جاذبه
و بدتر از آن
سانسور كردنش،
عين خطا است:
كار درست نگهداشتن
آن در طبيعت
خويش و مانع
شدنش از تباه
شدن در زور
است. اين سخن
كه در مخالفت
با سانسور
جنسى و بخاطر
رها كردن
ذهنها از
باورهاى نادرست
و كمك به
آزادى واقعى
زن و در نتيجه
زن و مرد هر دو
اظهار شده، در
ذهن دروغ
پرداز زورپرست،
تبديل شده است
به اين سخن: «مويى
زن برق يا
(اشعه) دارد پس...»
چه جهلى، و چه
اخلاق تباهى.
بارى،
همانطور كه
فوكو
مىگويد، در روابط
جنسى آزاد،
زمان كوتاه،
يعنى حال و دم
است. اين همان
سخن است كه در
كتاب شهادت
شرح كردهام:
زمان قدرت صفر
و زمان عدم
قدرت بى نهايت
است. وقتى سكس
در قدرت از
خود بيگانه
مىشود،
زمان
رابطه جنسى،
بمثابه رابطه
قوا، حال و دم
يا صفر مىگردد.
در اين صورت
عشق كه بدون
زمانى مساوى
بى نهايت،
واقعيت پيدا
نمىكند، از
ميان بر
مىخيزد.
بدينقرار،
تحول اجتماعى
بر وفق توقعات
و نيازهاى
قدرت،
جامعههاى
امروز را به
گورستانهاى
عشق تبديل
ساخته است.
وقتى عشق جاى
خود را به هوس
مىسپرد، زن
ديگر
نمىتواند
«تنى به تمامه انباشته
از سكس»
شناخته و باور
نشود.
در
مجموع، ميان
دو برداشت،
يكى بر بنياد
قدرت و ديگرى
بر بنياد عدم
قدرت،
تفاوتهاى استراتژيك
عبارت
مىشوند از:
بر
بنياد عدم
قدرت
1- زن مظهر
عشق
2- زن آزاد
است
3- برابرى
از لحاظ
فعاليت جنسى و
انسانى
4- زن خلاق
و سازنده
منشاء حيات
5-
زناشويى بر
اساس عشق و
عقيده
6-
زناشويى ناظر
به اقتصاد
توليد و صرفه جويى
7- آزادى
جنسى از روابط
شخصى و گروهى
قدرت
8- حقوق زن
ناشى از
انسانيت او
است
بر
بنياد قدرت
1- زن مظهر
هوس با تنى
انباشته از
سكس
2- زن به
قدرت تعلق
دارد
3-
نابرابرى از
لحاظ جنسى:
مرد فعال و زن
فعلپذير و
نابرابريهاى
ديگر زن و مرد
4- زن،
ناقص عقل،
ويرانگر و
منشاء مرگ
5-
زناشويى و
رابطه جنسى
آزاد برپايه
هوس و تناسب
قوا
6-
زناشويى و
روابط جنسى
آزاد، ناظر به
اقتصادى كه در
آن، انسان و
نيروى كار يك
بعدى است
(مصرف انبوه)
7- از
خودبيگانگى
جنسى وتبديل
سكس به يكى از
عناصر محورى
در روابط شخصى
و گروهى قدرت
8- حقوق زن
ناشى از
موقعيت او در
روابط قوا
است.
اين
جدول مقايسه،
همراه با
مطالعه نقش زن
بمثابه سكس در
استبداد
فراگير،
موضوع بحث
جداگانهاى
است.
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات 146-136
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
2- صفحات 151-146
همان كتاب
آيا
زن متعلق به
قدرت است؟
وضعيت
و موقعيت و
منزلت زن در
ايران امروز و
استبدادهاى
فراگير ديگر،
و وضعيت و موقعيت
و منزلت او،
در جامعههاى
سرمايه دارى پيشرفته
و «دنياى سوم»
چنان است كه
ديگر توصيف و تحليل
وضعيت و
موقعيت و
منزلت زن در
نازيسم را
تحقيقى
تاريخى
نمىتوان
شمرد، بلكه
پرتو افكندن
بر واقعيت
حقيقى روز،
واقعيتى بايد
دانست كه برغم
همه حرفها، ادامه
دارد:
نازيسم:
زن متعلق به
قدرت است:
فوكو
بر آنست كه از
اواسط قرن 19
موضوع خون،
موضوع روز شد
و به نمونه
نوعى قدرت
سياسى كه از
خلال روابط
جنسى و سكس
بكار مىرفت،
اهميتى
تاريخى بخشيد.
نژادپرستى در شكل
جديد خود
(دولت ستا و
متكى به
زيستشناسى)،
نظرى فراگير
در اين باره
بيان كرد:
سياست جمعى
(افزايش نژاد
برتر)،
سياستهاى
خانواده، زناشويى،
تعليم و
تربيت، سلسله
مراتبى كردن جامعه،
مالكيت. براى
پاكى و خلوص
خون و پيروزى
نژاد برتر در
رسالت جهانى
خويش، دخالت
مستمر و همه
جانبه دولت را
در تربيت تن،
از لحاظ رفتارهاى
جنسى، سلامت و
گذران روزانه
افراد، لازم
شمرد. بدون شك
نازيسم
سادهلوحانه
و در عين حال
مكارانهترين
التقاط دو
نظر، يكى نظريه
نژادى بر اساس
خون و ديگرى
نظريه قدرت
دولت است،
قدرتى كه بايد
فراگير باشد.
نازيسم جامعه
را بر اساس
درجه نژادى،
طبقه بندى
كرد: جامعه
هرمى گشت كه
در آن دولت
بمثابه
آرمان، با
قدرت فراگير،
رأس هرم بود.
قشرهاى بعدى
در تابعيت
كامل از قدرت
دولت، بتناسب
خلوص خونشان،
قدرت و حقوق
پيدا
مىكردند. اين
قشربندى با دو
امر ملازمه
پيدا مىكرد:
1- كشتار و
از ميان
برداشتن
نژادهاى پست و
2- لزوم تن
دادن به ايثار
و فداكارى و
«شهادت» از سوى
نژاد برتر،
براى جلوگيرى
از فساد بشريت
در پى قدرت
گرفتن
نژادهاى پست (1).
اگر
بجاى «پاكى
خون»، «پاكى
دين» را بگذاريم،
رژيم
ملاتاريا را
تكرار بى كم و
كاست
توتاليتاريسم
نازى
مىيابيم.
هيتلر در نبرد
من، جنگ تا
رفع و رفع
فساد از جهان
را ضرور
مىشمرد و خمينى
با قلب معنى
قرآن، جنگ تا
رفع فتنه از
جهان را لازم
مىداند.
مشابهت رفتار
دو رژيم درباره
زن شگفتتر
است:
سيمون
دوبوار اين
مشابهت را در
جامعههاى
اسپارت و
ايتالياى
فاشيست و
آلمان نازى
نشان مىدهد (2):
در اين رژيمها،
زن به فرد
تعلق ندارد،
به دولت تعلق دارد.
زن تنها يك
بعد دارد و آن
كودك بدنيا
آوردن و
افزايش نسل و
ادامه آنست.
از لحاظ جنسى
بايد بطور
كامل
فعلپذير و
تحت كنترل
باشد. وظيفه
زن تسكين جنسى
مرد است.
و
اليزابت
بادنتر در
كتاب تازه خود
«يكى ديگرى
است»، موقع و
مقام زن را در
ايدئولوژى
نازى اينطور
شرح مىكند (3):
در
ايدئولوژى
نازى، زن
حيوانى است خاص
زاد و ولد.
جهان زن به
فضاى خانواده
محدود مىگردد.
حال آنكه جهان
مرد، كه معمار
فضاى بيكران
است، بيكران و
جاودانى است.
ريتا تالمن
بما خاطرنشان
مىسازد كه در
نبرد من
هيتلر، كلمه
«زن» (Frau) هيچ وجود
ندارد. بجاى
آن اصطلاح
قديمى و تحقيرآميز
«ضعيفه» (Weib) بكار رفته
است.
يكى از
مبلغان
ناسيونال
سوسياليسم، گيدا
ديل، نوشت كه
فضاى عمل
زنانه را
طبيعت معين
كرده است:
مادرى. بعكس
فضاى عمل مرد
كه صاحب خرد
است دولت و
جامعه است.
نازىها
باستناد اين
درك از فضاى
عمل زن، براى
زن حق ولايت
قائل نبودند و
به زنان
مقامهاى
بالا را
نمىدادند.
وظيفه مقدس
زنان آن بود
كه تن خويش را
وقف باردارى
كنند و بر
شمار نژاد
برتر
بيفزايند.
مؤسسه اصلاح
نژاد و توليد
«تخمه نخبه»
بوجود آوردند
و كوشيدند به
زنان آلمانى
بباورانند كه
زادن «نژاد
جنگجو» و بدست
آوردن اين
افتخار كه
فرزندانشان
در راه آلمان
بزرگ شهيد
مىگردد،
داراى ارزشى
آرمانى است...
هر اندازه جنگ
مرگ آورتر
مىشد، وسوسه
توليد نسل
جنگجو افزايش
مىيافت و چون
شمار مردان كم
بود، به مردانى
كه تخمهاى
جنگجو داشتند
و دست چين مىشدند،
چند زن
مىدادند.
اردوگاهى
بوجود آوردند
كه مىتوانست
000 400 زن را در خود
جا دهد. اين
زنان، بايد پى
در پى از «تخمه
جنگجو» باردار
مىشدند و
فرزند جنگجو
مىزادند».
وقتى
اين رفتار را
با رفتار
استبداد دينى
حاكم مقايسه
مىكنيم، در
نظر اول از
مشابهت
شگرفشان يكه
مىخوريم: «از
مقام ولايت بر
جان و مال و
ناموس شما بسط
يد دارد»
(سخنان جنتى درباره
اختيارات
ولايت فقيه)
همان نظر تعلق
زن به دولت
(دولت بمثابه
آرمان و هدف
جامعه) است.
خلاصه كردن
مادرى در زادن
كودك و پروريدنش
تا جوانى و در
اختيار «نظام»
گذاردن او براى
«نيل» به شهادت
و... در نازيسم و
استبداد دينى
يكسانى شگرفى
مىجويند.
عنصر
مشترك در دو
استبداد يكى و
آن قدرت
فراگير است.
نازيسم، همان
طرز فكر كهن
بود كه قرنها
در لباس
استبداد دينى
بر جامعههاى
اروپايى حكومت
مىكرد كه
اينك به فنون
جديد مجهز
مىشد (4).
استبداد
فراگير
ملاتاريا نيز
همان طرز فكر
كليسايى است
كه معتقد به
ولايت فراگير
پاپ بر جهان
مسيحى و غير
مسيحى بود.
بدين سان
بنياد دو طرز
فكر يكى است.
در نتيجه نظر
و رفتارهاى هر
دو استبداد
فراگير نسبت
به زن، معلوم
مىكند كه
پابپاى تحول
از آزادى
دوران اول انقلاب
به استبداد
فراگير، نظر و
رفتارهاى حكومت
نسبت به زن
تغيير كرده
است. اين امر
واقع، خود بر
درستى اين
قاعده شهادت
مىدهد كه
تاكتيكها،
استراتژى
متناسب با خود
را جانشين
مىكنند.
تاكتيكهاى
استبداد دينى
با استبداد
فراگير تناسب
دارند و
بناگزير اين
استبداد را
جاى گزين
ساختهاند. در
پى استقرار اين
استبداد، نظر
و رفتارها از
اسلام منشاء
نمىگيرند،
حتى حاكمان
مستبدى كه
امروز اردوگاه
زنان «بد حجاب»
را تشكيل
مىدهند، اين
نظر و رفتارها
را از اول در
سر
نداشتهاند.
به سخن ديگر
توجه را بايد
به عامل قدرت
فراگير معطوف
كرد كه عامل
فساد فراگير
است.
وقتى
در پرتو
توضيحهاى
بالا، در جدول
مقايسه
بنگريم
مىبينيم
استراتژىهاى
8 گانه در
خشنترين و
صريحترين
بيانها كه
بيان قدرت
فراگير است،
اظهار
شدهاند.
فاصله شى جنسى
تا انسان همان
فاصله
استبداد
فراگير تا
آزادى فراگير
است:
دو
بنياد آزادى:
سلامى
نخستين سفير
انقلاب ايران
در رم، كتاب
خداوند دو
كعبه را كه
دكتر صاحب
الزمانى، در
باره سوروكين
و آراء او
نوشته است،
برايم
فرستاده است.
در اين كتاب
از قول
سوروكين سه
نوع رابه: 1- عشقى
و عاطفى 2-
حقوقى و
قراردادى و 3-
ارباب و بندگى
(5) تشخيص داده
شدهاند.
روابط جنسى
آزاد را، بيشتر،
رابطههاى
ارباب و بندگى
و حقوقى و
قراردادى و،
كمتر، عشقى و
عاطفى دانسته
است (6).
سوروكين بر
آنست كه تمدن
غرب گرفتار تناقضى
اساسى است.
انسان را در
عين ستايش
تحقير مىكند
(7). سلامى ميان
آراء سوروكين
و اينجانب همسويى
ديده است و حق
با او است. و از
جمله اين همسويىها،
همسويى
درباره
بنيادى
رابطهها است.
در نظر اينجانب
رابطهها سه
بنياد دارند:
1- عدم
زور، يا عشق
در نتيجه
توحيد: بر اين
اساس بتدريج
رابطهها،
كمتر حقوقى و
قراردادى كه
ناظر بماديت
است و بيشتر
عاطفى و
دوستانه و
عاشقانه
مىگردند.
2- زور يا موازنه
وجودى و در
نتيجه تضاد:
بر اين اساس
رابطهها از
صفت عاطفى و
دوستانه خالى
مىشوند و
بتدريج از
حقوقى و قراردادى
به سلطه گر -
زير سلطه تحول
مىكنند.
3- التقاط
زور و عدم زور:
بر اين اساس
رابطهها،
عاطفى - حقوقى
و سلطه گر - زير
سلطه هستند،
اما بتدريج به
روابط سلطه
تحول
مىجويند.
بقول
سوروكين، در
فرهنگ مادى، محل
كمى براى
آندسته از
روابط وجود
دارد كه بر عشق
استوارند. از
اينجا
مىتوان
فهميد چرا اليزابت
بادنتر،
نگران نظرى
است كه رابطه
زن و مرد را،
رابطه اكمال
متقابل
مىشمارد. به
اين نظر به
تفصيل خواهم
پرداخت.
عجالتاً با آن
قسمت از
نگرانى
بادنتر كار
دارم كه ناظر
به اين بحث
است. او
مىپرسد: اساس
اين اكمال
متقابل كدام
است؟ زن و مرد
را ضدين
بدانيم كه
يكديگر را
كامل مىكنند
و يا همجنسى
بشماريم كه يكديگر
را كامل
مىكنند (8)؟
پرسشى
بجا و اساسى
است. اگر اساس
آزادى و
برابرى و
همتايى
زن،موازنه
وجودى يا تضاد
سكسها فرض
شود، قلمرو
اين آزادى به
رقابت و بلكه
جنگ جنسى
محدود
مىگردد. اگر
اساس آزادى و
برابرى و همتايى،
موازنه عدمى
يا عدم زور يا
توحيد فرض شود،
تازه آزادى
جنسى تحقق و
اكمال متقابل
معناى ديگر و
مطلوب را پيدا
مىكند: در
رابطه زن و
مرد، عشق در
كار مىآيد.
با اين
توضيح، نظر
سوروكين روشن
مىشود: در
فرهنگ مادى،
بنياد
رابطهها
اغلب زور است
و فضاى معنوى
كه فضاى بى
نهايت است،
بكلى ناديده
گرفته مىشود.
در بعد مادى
كه نقطهاى در
بى نهايت است،
آنهم بر فرض
دمكراسى،
انسانها تنها
اجازه پيدا
مىكنند
روابطى بر
اساس زور آزمايى
روزمره،
برقرار كنند.
و مايه آن
تحقير بزرگى
كه در حق
انسان روا
مىرود، همين
تباه شدن در
تحصيل و بكار
بردن روزمره
زور است.
در
استبداد
فراگير كه زور
به عريانى، اساس
رابطهها است
و رابطهها،
رابطههاى سلطهاند،
هر برابرى به
نابرابرى
تبديل مىگردد.
انسان وسيله
رشد قدرت
مىشود. اين
استبداد بناگزير
بايد
نابرابرى را
اساس قرار
دهد، وگرنه خود
بى اساس
مىشود. و از
ميان مىرود،
از اينرو، زن
نابرابر مرد و
ضعيفه مىشود.
و بديهى است،
دو جريان يكى
رشد قدرت و
ديگرى تحقير
انسان،
ناهمسو،
ادامه
مىيابند. تا
آنجا كه انسان
شئى و كمتر از
آن مىشود.
اما
وقتى هم كه
آزادى همان
مىگردد كه
ليبراليسم،
تعريف
مىكند، يعنى
امكان زورآزمايى
براى همه، زن
تنها در امكان
زورآزمايى با
مرد برابر فرض
مىشود. اما
در عمل، اين
امكان را به
تمامه بدست
نمىآورد و
نابرابرش با مرد
مضاعف مىشود:
عشق و
آزادى، سكس و
قدرت:
روابط
جنسى «آزاد» و
«زناشويى»
همانطور كه
فوكو مىگويد
دو شكل هستند.
در غرب دو
محتواى اين دو
شكل، بتدريج
يكسانى
مىجويند.
زيرا سكس
بتدريج مدار
مىشود (همان
توضيح كه
درباره تحول
رابطهها
وقتى بيانگر
تضاد
مىشوند، داده
شد: تحول از
حقوقى و
قراردادى به
سلطهگر - زير
سلطه) اين
تحول است كه
بقول سوروكين
بحران بنيادى
فرهنگ غرب را
توضيح مىدهد
(9).
بدينقرار،
روابط جنسى
«آزاد»، خود
بمعناى از
ميان برخاستن
آزادى است.
قدرت بجاى آزادى
مىنشيند.
«قدرت جنسى»
محتواى «روابط
جنسى» آزاد
مىگردد.
زورآزمايى
مادى محلى
براى مسابقه
در عشق ورزى،
باقى
نمىگذارد.
بدينخاطر است
كه سوروكين
فرياد برمى
آورد: اى غرب
به كجا
مىروى. پايان
اين راه،
گورستان است.
گورستان
تاريك عشق و
انسان.
وقتى
اساس
رابطهها
قدرت
مىگردد، قاعدهها
و خاصههاى
قدرت در كار
مىآيند.
رابطهها را
از محبت و عشق
خالى مىكنند
و بناگزير زن
مظهر هوس با
تنى انباشته
از سكس و
هيسترى زا و
مويى اشعه وار
و... مىگردد.
وقتى
سكس جاى عشق
را گرفت و
بمثابه قدرت،
مدار
رابطهها شد،
زن به قدرت
تعلق پيدا مىكند.
تحقير مىشود.
بتدريج كمتر
انسان و بيشتر
«آلتى سكسى»
مىگردد.
اينست آن
تناقض اساسى
كه فرهنگ مادى
غرب بدان
گرفتار است و
بحران اين
فرهنگ از اين
تناقض مايه
مىگيرد. حل
اين تناقض
بهمان پيدايش
عصر سوم يا
عصر فرهنگ
جامع است.
چرا زن
به قدرت تعلق
پيدا مىكند؟
پاسخ نازيسم به
اين پرسش را
در اول بحث
آوردم. در
اينجا، بنا بر
چهار
قاعدهاى كه
از قول فوكو
نقل و شرح كردم،
مىخواهم
توضيح بدهم
چرا اين پاسخ
عمومى است:
از
توضيح
سوروكين در
مىگذرم. تنها
خاطر نشان
مىكنم كه نظر
او درباره
تحقير انسان در
فرهنگ مادى
غرب، با
نتيجهاى كه
بر اساس
قاعدههاى
فوكو بدست
مىآيد، يكى مىشود:
بنابر قاعده
سوم، تاكتيك
استراتژى متناسب
با خود را
جانشين
مىكند.
بنابراين، وقتى
سكس وسيله
گرديد، هدف
متناسب با خود
را كه قدرت
است، جانشين
مىكند. قدرت
را جانشين چه
و كه مىكند؟
آيا نمىتوان
تصور كرد كه
قدرت خود
وسيله ايست در
دست انسان؟ و
اگر اين تصور
را بتوان كرد،
ديگر چرا
سوروكين
مىگويد انسان
تحقير
مىشود؟ پاسخ
اينست كه:
قدرت
جانشين آزادى
مىگردد و
انسان را
بخدمت خويش در
مىآورد.
زيرا: قدرت در
رابطه اساس
مىگردد. با
اساس شدن
قدرت، قدر
انسان، به ميزان
قدرتى سنجيده
مىشود كه
دارا است. و
بنا بر دو
قاعده اول و
چهارم، آن
معرفتى، ارج
پيدا مىكند
كه با تحول و
رشد قدرت،
تناسب پيدا
مىكند. بنا
بر قاعده دوم،
قدرت در تحول
خود، بتدريج
ماديت را از
معنويت جدا و
با آن متضاد
مىكند.
فراگرد فرهنگ
مادى كه
سوروكين شرح
مىكند، همين
گذار از توحيد
ماديت با
معنويت به
تضاد ماديت با
معنويت و نفى
كردن معنويت
است. در جريان
اين نفسى
كردن، انسان
بتدريج وسيله
مىشود. زيرا
تنها در شكل
مادى قدرت، به
رقابتى دائمى
و فرساينده،
مجبور و محكوم
مىشود: بدون
زور، ديگر هيچ
است. وقتى
انسان بدون
زور هيچ
مىشود و زور
تمامى
انسانيت او را
تشكيل
مىدهد، ميان
انسان و زور
كدام هدف و كدام
وسيله
مىشوند؟
پاسخ پرسش
روشن است:
انسان وسيله
مىشود. به
اين دليل است
كه بر زن ستم مضاعفى
روا مىرود: و
ميان زن و مرد
نابرابرى مضاعفى
خاصه رابطه
مىشود. ميان
قدرت و انسان،
بسود قدرت
رابطه
نابرابرى
برقرار مىشود.
و ميان
انسانها و
بخصوص ميان زن
و مرد،
نابرابرى
دومى اساس
قرار مىگيرد.
اين نابرابرى
مضاعف موضوع
بحثى ديگر
است:
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات
198-196، جلد Histoire de la sexualite از ميشل فوكو
2- صفحات 216-217
جلد اول Deuxieme sexe از سيمون
دوبوار
3- صفحات 189-183
autre
un est L, L,
اليزابت
بادنتر
4- صفحات 73-66 La Question
Nazie اثر P. Aycoberry
5- دكتر
ناصرالدين
صاحبالزمانى:
خداوند دو
كعبه برخوردى
با پى تريم
الكساندرويچ
سوروكين صفحه
77
6- خداوند
دو كعبه صفحه 80
7- خداوند
دو كعبه صفحه 146
8- نگاه
كنيد به فصل
دوم، منطق
اضداد يا جنگ
سكسها،
صفحات 189-149 از
كتاب autre un est L, L, از
اليزابت
بادنتر
9- خداوند
دو كعبه،
صفحات 156-138
نابرابرى
مضاعف
اليزابت
بادنتر، در
روابط قدرت،
زن را به سه
اعتبار، شئى
جنسى
مىشمارد: 1- از
ابزار ارتقاء
مرد در سلسله
مراتب
اجتماعى است و
2- وسيله
سرگرمى او است
و 3- رحمى است كه
مرد آن را
صاحب مىشود.
نابرابرى
اول،
نابرابرى
ميان انسان و
قدرت است:
دانستيم
وسيله يا تاكتيك،
هدف يا
استراتژى در خور
خود را جانشين
هدف دلخواه
مىكند. وقتى
زور اساس رابطهها
مىشود، گمان
مىرود كه
تحصيل زور، وسيله
دستيابى به
منزلت است.
انسان باور
مىكند كه با
تحصيل زور
اقتصادى پول و
سرمايه و زمين
و...) و يا زور
سياسى (مقام و
موقع و...) موجودى
موفق و
سعادتمند
مىشود. اما
غافل است كه
وسيله،
بتدريج، هدف
متناسب با خود
را جانشين مىكند:
قدرت را
جانشين انسان
مىگرداند.
بحران فرهنگى
شدت گير زمان
ما، همين
جانشين انسان
شدن قدرت و
شتاب گرفت
بزرگ شدن
ابعاد آنست.
نخست، مسابقه
ميان كشورها
بود. و اينك،
مسابقه ميان
قواى قهريه
جاى آن را
گرفته است.
مسابقهاى كه
مهار را از
دست دولتها
بدر برده و اختيار
را از آنها
ستانده است.
تمامى بشريت
در اين مسابقه
وحشى، بخدمت
قدرت درآمده و
برده آن شده
است.
ديگر
انسان نيست كه
كم و كيف قدرت
را تعيين
مىكند. قدرت
است كه چندى و
چونى زندگى
اسنان را معين
مىكند:
- انسان
نيست كه
فعاليت
سرمايه را، در
مقياس جهان و
در مقياس حال
و آينده تنظيم
مىكند.
سرمايه به رشد
خويش تقدم
مطلق مىبخشد
و جهت آن را
تعيين مىكند.
متناسب با جهت
و آهنگ رشد
خود، به انسان
كار ميدهد و
يا از او كار
مىستاند.
ماوراء مليها
نمود سلطه
سرمايه بر انسانند.
- انسان
نيست كه كه
اندازه قواى
قهريه را معين
مىكند. اين
قواى
قهريهاند كه
ميزان رشد خود
را معين و به
انسان تحميل
مىكنند. همه روز،
سخن از خلع
سلاح مىرود و
بجاى آن، از
انسان خلع
اختيار
مىشود و
سلاحها در كم
و كيف رشد
مىكنند.
- همه
روز، از لزوم
كمك به
«كشورهاى
جنوب» صحبت
مىشود. اما
اين نابرابرى
ميان سلطه گر
و زير سلطهها
است كه بيشتر
مىشود. و اين
امر يكى از پى
آمدهاى رشد
قدرت است. مگر
نه قدرت وقتى
معنى پيدا
مىكند كه زور
را يكى داشته
و ديگرى
نداشته باشد؟
پس نابرابرى
ذاتى روابط
متكى بر زور
است و با رشد
قدرت،
نابرابريها
نيز بزرگ و
بزرگتر مىشوند.
بدينسان،
نابرابرى او بنيادى،
نابرابرى
ميان انسان و
قدرت است. از
ازل تا امروز،
تمامى
تجربهها به
يك
نتيجه بيشتر
نيانجاميدهاند:
هر كس بدنبال
قدرت رفت، خود
تسخير قدرت
شد. آن ميوه
ممنوعهاى كه
آدم خورد و
آدمها هنوز
مىخورند.
ميوه قدرت
است. اين ميوه
را هر كس
مىخورد،
بجاى اينكه
صاحب قدرت
بشود، بنده
قدرت مىگردد.
و در بردگى
نيز، اصل بر
نابرابرى
ميان برده
است.
نابرابرى
دوم،
نابرابرى
ميان زن و مرد:
نابرابرى
دوم از اين
امر مايه
مىگيرد كه
نوع شركت زن و
مرد در توليد
زور يكى نيست.
در تقسيم كارى
كه قدرت بوجود
آورده است،
بشرحى كه
گذشت، (آيا زن
متعلق به قدرت
است؟) زن
بناگزير
وسيله
كامجويى جنسى
و از ابزار
ارتقاى اجتماعى
مرد و رحمى در
مالكيت مرد - بمثابه
خدمتگزار
قدرت - است.
و
مىدانيم كه
غرب مدعى شد و
هست كه نابرابرى
ميان زن و مرد
را دارد از
ميان بر مىدارد.
اما واقعيتها
حكايت از آن
مىكنند كه،
روز به روز،
نابرابريها
بيشتر
مىشوند.
- هم در
غرب سرمايه
دارى و نيز در
شرق كمونيستى،
در سطح
تعليمات عالى،
پس از يك
دورهاى كه
گمان مىرفت
از نابرابرى
ميان زن و مرد
كاسته
مىشود،
نابرابرى روز
افزون شده
است. طوريكه
از هم اكنون،
مشكل جامعههاى
ماوراء صنعتى
آينده، مشكل
ارتباط و
مبادله ميان
دو موجودى است
كه كيفيتهاى
بكلى متفاوتى
پيدا مىكنند.
اين پرسش جا و
موقع پيدا
كرده است كه
آيا در
جامعههاى
ماوراء صنعتى،
اين نازيسم
نيست كه تحقق
پيدا خواهد كرد؟
آيا از زن جز
كودك به دنيا
آوردن و تسكين
ميل جنسى مرد
و كار يدى،
كار ديگرى نيز
ساخته خواهد
شد؟
اليزابت
بادنتر اين
فرض را بميان
مىآورد كه
مرد نيز
بتواند فرزند به
دنيا بياورد (1).
اگر زن انحصار
توليد كودك را
نيز از دست
بدهد، منزلتش
پايينتر نيز
خواهد رفت.
زيرا گذشته از
قلمرو علم:
1- در
قلمرو سياسى
نيز، روز به
روز، نقش كمترى
پيدا خواهد
كرد. زيرا
تحولى كه در
پى بحران
كنونى، روى
خواهد داد،
كار سياسى را
بغرنجتر خواهد
ساخت. رقابت
شديدتر خواهد
شد و در اين
رقابت، به
دليل
نابرابريهاى
سياسى و
اقتصادى و اجتماعى
و فرهنگى،
زنان
ناتوانتر نيز
خواهند شد.
2- از هم
اكنون، در
ميان بيكاران
فنى، شماره
زنان بيشتر
است و بيشتر
از پيش
مىشود. يعنى
قربانيان اول
پيشرفت علمى و
فنى، زنان
هستند. با وضع
مقررات نيز،
نمىتوان «جبر
علمى و فنى» را
تغيير داد.
فنون جديد به
«نيروى كار آزموده»ترى
نياز دارند و
اين «نيروى
كارآزمودهتر»
را مردان
تشكيل
مىدهند.
3-
نابرابريهاى
بالا سبب
شدهاند و مىشوند
كه براى جبران
بخشى از
نابرابريها،
زن بيشتر از پيش،
از سكس خود
استفاده كند.
بدينسان، زن،
خود، عامل
«هيستريزاسيون»
تن خويش
مىشود. اين
امر واقع كه
موضوع بحث
مذكور شده
است، در عين
حال، اين پرسش
را
برمىانگيزد
كه: چرا زن، با
زور جنسى، مرد
را وادار نكند
نابرابريهاى
ديگر او را
جبران كند؟
چرا زنان، بيش
از پيش، به
سكس خود
نپردازند و با
توليد انواع
جاذبههاى
جنسى و خلق
نيازهاى
جنسى،
نابرابريها را
جبران نكنند؟
چرا نتوانند
حتى در روابط
قوا، جاى
كنونى مردان
را بگيرند؟
منطق
اضداد يا جنگ
سكسها:
اليزابت
بادنتر
برآنست كه جنگ
سكسها به
نابرابرى
غيرقابل تحمل
زن با مرد
انجاميده و
خواهد
انجاميد. به
توضيح اكمال
متقابل
مىپردازد و
آن را با نقل
اسطورهاى،
آغاز مىكند(2):
در اول،
انسانيت زوجى بهم
چسبيده و كامل
بود. اين زوج،
زيباترين مجموعهاى
بود كه مىشد
تصور كرد.
آنقدر زيبا و
توانا بود كه
خدايان بر او
رشك بردند و
او را از ميان
به دو نيم
برابر تقسيم
كردند. از آن
پس، اين دو
نيم، يكى زن و
ديگرى مرد، جز
اين نخواستند
كه به يكديگر
وصل جويند و
يكى در ديگرى
آيد.
بدينقرا،
مكمل يكديگر
بودن، در آغاز،
بر يكسانى زن
و مرد بنا بود.
اما بتدريج،
يكسانى و
مشابهت جاى
خود را به
نايكسانى و
بلكه تضاد
سپرد. دو سكس
دو ضد شدند و
اكمال
متقابل، بر
اساس
مردسالارى،
معنى ديگرى
يافت (3):
اسطورهها و
انواع
نظامهاى
فلسفى بر تضاد
مرد با زن بنا
شدند و در اين
تضاد، مرد مافوق
و زن مادون
گشتند.
انديشه
فلسفى و طبى
يونان قديم،
ارسطو و بقراط
و ديگران،
توازن جهان و
سلامت تن آدمى
را نتيجه
آميزش هماهنگ
اضداد
مىدانستند. عقل
و طب هدفى جز
اين نبايد
مىداشتند كه
توازن «طبيعى»
را كه بر اثر
زياده رويهاى
اين يا آن ضد،
از دست
مىرفت، از
نو، برقرار
كنند... ارسطو و معاصران
او
مىپنداشتند
كه گرمى و
خشكى مثبت و
سردى و رطوبت
منفى هستند.
گرمى و خشكى
خوب و سردى و
رطوبت بدند.
اكمال متقابل
ميان سردى با
گرمى و خشكى
با رطوبت، مثل
اكمال متقابل
ميان دو ضد،
يكى مرد و
ديگرى زن،
بود: همانسان
كه در تن،
غلبه بايد با
گرمى و خشكى
باشد، در
زوجيت نيز،
غلبه بايد با
مرد باشد.
در قرن
18، وقتى براى
جامعه نفوذ
بزرگترى بر
طبيعت انسان
قائل شدند،
قرار شد در
تعليم و
تربيت، بنا را
بر رابطه
اكمال متقابل
زن با مرد
بگذارند. با
اين اصل
موضوعه كه زن
ضد مرد است.
بقول روسو،
تعليم و تربيت
بايد مانع از آن
شود كه
خصلتهاى
«طبيعى» زن راه
به انحراف
برند. براى
اينكه او همسر
و مادر «طبيعى»
گردد، ولو به
زور، بايد
چنان تربيت
شود كه
«وابستگى
طبيعى زنان»
را بياموزد.
يعنى
كارپذيرانه
خود را به
هوسهاى شوهر
بسپارد (4).
از
آنجا كه طى
قرون، انديشه
و عمل زن و مرد
تابع اصالت
تضاد
بودهاند، در
انديشه و عمل
زن و مرد
امروز، محلى
براى توجه به
يكسانيها و
مشتركها
نمانده است.
طى قرنها،
پرداختن زنان
به امور فكرى،
سبب بى قدرى
آنان مىشد.
در زمان ما،
منع زنان از
آموزش و انديشيدن،
توجيه علمى
نيز پيدا كرده
است:
هلن
دوچ، در وصف
زن روشنفكر،
بى رحمى را به
انتها
مىرساند و
مىنويسد:
«اينگونه
زنان
«انديشهاى
نازا و شخصيتى
ناتوان هستند»
(5). هرگونه
كوششى براى
خلاصى از تضاد
«طبيعى»، سبب
بجان خريدن
تحقير و منسوب
شدن به جنون
مىشد و هنوز
نيز، نزد
بسيارى، مىشود.
دوست
داشتن بر اساس
قدرت، جز
جبران محروميت
نيست. به سخن
ديگر، قدرت
نيز جذب و دفع
دارد. الا
اينكه، جذب به
وابسته شدن و
دفع به تخريب
است. از
اينرو، رابطه
قواى سكسى
ميان زن و
مرد، سه خاصه
بهم رسانده
است:
1- خصومت
متقابل و 2- لذت
جويى و 3- تباهى
در غيريت. در
قرون وسطى، در
فرهنگ
مسلمانان، در
جامعههاى
افريقايى و
بطور
عمومىتر، در
جامعههاى
تحت سلطه مرد،
از گذشتههاى
دور تا امروز،
اين سه خاصه
بيان كننده
روابط جنسى زن
با مرد هستند.
شرايط پيدايش
امكان مهر و
عشق كه زن و
مرد را، بر
اساس اطمينان
و احترام
متقابل پيوند
دهد، پيدا
نمىشوند. عشق
ايجاب مىكند
مفهوم ديگرى
از سكس در كار
آيد. عشق
ايجاب مىكند
محيط اجتماعى
ديگر شود و
احترام متقابل
مبناى رابطه
زن بامرد گردد
(6).
زن در
رابطه قوا با
مرد،
نمىتواند سكس
را به زور بدل
كند و با
توليد انواع
جاذبههاى
جنسى و
نوآوريهاى
سكسى،
نابرابرى را
به برابرى برگرداند.
زيرا بقول
سيمون دوبوار
و اليزابت بادنتر
و فوكو: برابر
كردن زن با
سكس، بخاطر آن
باور ديرپاست
كه زن را مظهر
تخريب و مرگ
مىشمارد. در
يكجا، در
ايدئولوژيهاى
قدرتمدارانه،
ارزشها
مردانه و تجسم
نظم و نيروهاى
خلاقند و ضد
ارزشها زنانه
و بيانگر
انحطاط و ويرانى
در وحشت و هرج
و مرج هستند (7).
زنان، همانند طبيعتند،
الا اينكه
بايد دائم
مراقبت شد كه
از جاى خود
بدر نروند و
در فرهنگ، كه
دست آورد مرد
است، هرج و
مرج پديد
نياورند. در
جاى ديگر، در
ايدئولوژيهاى
مردسالارانه،
اين مردان هستند
كه به طبيعت
خوب و به فطرت
نزديك ترند. و
اين زنان
هستند كه
«فاجعه
فرهنگى» را با
ناگزير كردن
آدم بخوردن
ميوه ممنوعه،
بوجود
آوردهاند.
پيدايش
فرهنگ، خود،
مجازات ارتكاب
گناه اوليه
است (8)...
در هر
دو صورت، زنان
از قسمت خوب
انسانيت،
بيرون گذاشته
شدهاند.
شايسته
رفتارى شمرده
شدهاند و
مىشوند كه در
حقشان روا
مىبينند. از
سويى، مشابه
حيوان شمرده
مىشوند و
بنابراين،
دون انسان
انگاشته
مىشوند و از
سوى ديگر، جزء
شيطانى
انسانيت
خوانده
مىشوند.
دشمنى باورانده
مىشوند كه
بايد از او
پرهيز كرد (9).
بدينقرار،
رابطه اكمال
متقابل،
رابطه
وابستگى يك
جانبه، رابطه
سلطه گر- زير
سلطه، رابطه
انسان با دون
انسان مىشود.
با وجود اين
رابطه، اين فكر
كه زن
مىتواند، با
براه انداختن
جنگ سكسها،
نابرابرى را
به برابرى
برگرداند،
فريبى است كه
به زن القاء
مىشود و
قربانى اول
اين فريب، زن
است.
چون زن
قربانى اول است:
زيرا،
بنا بر قاعده،
زور آدمى را
به عكس هدف
دلخواه
مىرساند. چرا
كه زور وسيله
ايست كه هدف
متناسب با خود
را جانشين
مىكند. تجربه
غرب تصديق صحت
اين قاعده
است: زن نه
تنها سودى از
توليد كردن و
بكار بردن زور
سكسى نمىبرد،
كه قربانى آن
نيز مىشود.
با وجود اين،
دلايلى قطعى
نيز وجود
دارند.
مهمترينشان
عبارتند از:
- تمامى
زنان
نمىتوانند
سكس را به زور برگردانند
و در رابطه با
مرد، از آن
سود جويند.
زنان جوان و
زيبا
مىتوانند.
بنابراين،
نخستين و يكى
از مهمترين پى
آمدهاى
كاربرد سكس،
كوتاهى عمر
جنسى زنان
است. دوره
توليد و
بكاربردن
سكس، در
جامعهها،
كوتاه و
كوتاهتر
مىشود. هنوز
هيچ نشده،
مشكل كوتاهى
سن «سكسى»
زنان، در
جامعههاى
غربى، يكى از
مشكلهاى بزرگ
اجتماعى شده
است. آينده
زنان چه خواهد
شد؟
-
نابرابرى را
بغرنجتر
مىسازد. زيرا
بر
نابرابريهاى
بالا،
نابرابرى ميان
زنان جوان با
پير، زنان
زيبا و با
جاذبه با زنان
زشت و بدون
جاذبه جنسى و...
مىافزايد و اين
نابرابريها
جو قهر
راسنگينتر
مىسازند.
زيرا:
- بر
تضادى كه در
بالا، از قول
اليزابت بادنتر
ذكر شد، تضاد
«اقليت» با
جاذبه با
«اكثريت» بدون
جاذبه را
مىافزايد و زن
را بيش از
آنچه در
باورها است،
مظهر شيطان و عامل
ويرانگرى
مىگرداند. در
نتيجه:
- وقتى
اينبار، زنان
هستند كه با
اسلحه سكس به
شكار مردان
مىروند و
ميانشان بر سر
جذب مردان
رقابت در
مىگيرد، در
رابطه
بامردان،
موقعيتشان
نابرابرتر
مىشود. تا
وقتى مدار رابطه
تنها سكس
نبود، اين مرد
بود كه بايد
به دنبال زن
مىدويد. اين
او بود كه
بايد دل زن را
بدست مىآورد
و «پايبند»
علاقه بخود
مىگرداند.
وقتى كار
وارونه شد،
مرد از بسيارى
الزامها رها
مىشود.
موقعيت
مسلطترى پيدا
مىكند: البته
مرد و زن، هر
دو، گوهر عشق
را گم مىكنند.
سكس همه
جنبههاى
زندگى را فرا
مىگيرد و..
- ميان زن
با مرد، رابطه
مغز با مغز كم
و كمتر مىشود
و رابطه تن با
تن به رشد
قواى عقلى زنان،
باز هم بيشتر،
زيان
مىرساند.
عامل فرسودگى
زودرس تن نيز
مىشود.
- «روابط
جنسى آزاد»
جبر جنسى را
جانشين آزادى
جنسى مىكند.
زيرا گذشته از
اينكه آزادى
با عشق و جبر با
زور يگانه
هستند، وقتى
بنا بر توليد
و بكار بردن
زور سكسى
مىشود، جذب
كردن و جذب
شدن معنايى جز
تسليم كردن و
تسليم شدن
نمىيابد. و
چه كسى قربانى
اين جبر است؟
زن يا مرد؟
هردو اما زن
بيشتر.
- از
عوارض اين جبر
جنسى، اولى
تغيير جا و
موقعيت زن در
قبال طبيعت و فرهنگ
است. و دومى پر
شمار شدن
انواع
سانسورهاى
جنسى است. و
سومى دور و
دورتر شدن زن از عشق
و نزديك و
نزديكتر
شدن، يكى
شدنش، با هوس
و قهر و
ويرانگرى است.
-
بتدريج، قوه
جنسى را نيز
ويران مىسازد
و مشكل عقيم
شدن جامعه و
انحطاط قواى
عقلانى و
جسمانى را
بوجود
مىآورد (10).
از
آنجا كه مسئله
زن و طبيعت و
فرهنگ و سانسورهاى
جنسى و حجاب
در جامعههاى
اسلامى اهميتى
بتمام دارند.
آنها را در
فصلهاى ديگر موضوع
مطالعه قرار
مىدهم.
مأخذها
و توضيحها
1- صفحه 142 كتاب
L,
un est L, autre
، نوشته
اليزابت
بادنتر
2- بخش سوم
همان كتاب،
صفحات 301-247
3- صفحات 150-140
4- صفحه 151
همان كتاب
5- صفحات 160
و 161 همان كتاب
6- صفحات 165
و 166 همان كتاب
7- صفحه 185
همان كتاب
8- صفحه 186
همان كتاب
9- صفحات 190-187
همان كتاب
10-
ضعيفتر شدن
قوه جنسى و
پيدا شدن بى
ميلى جنسى و
ضرورت عشق،
مسائلى هستند
كه اليزابت
بادنتر، در
اين كتاب،
بدآنهاپرداخته
است. به اين
مسايل، از ديد
خود، باز
خواهيم
پرداخت.
زن و
مرد و طبيعت
فلسفه
يونانى قائل
به صورت و ماده
بود. مرد را به
صورت تشبيه
مىكرد. او
آفريده خدا و
تجسم نيكى بود
و زن را
آفريده
شيطان، مظهر
بدى و برابر
ماده مىشمرد
(1). ارسطو كه
راهى به حذف
زنيت زن
نمىجست، در
پى آن شد، از
راهى ديگر او
را بى ارزش
گرداند. گفت:
علاوه بر آنكه
ماده بدون
فسادپذيرى و
مرگ قابل تصور
نيست، سبب
پيدايش هيولا
است. صريح سخن
آنكه پيدايش
هيولا از
مادرى، از
ماده است.
هيولا
هر مولودى است
كه از جنس
مولد و پدر
نيست. يك عدم
تشابه ساده
كافى است كه
مولود در شمار
هيولا درآيد.
بدينقرار زن
از آنجا كه به
توليد كننده
شباهت تام
ندارد و مثل
مرد نيست،
هيولا است:
«زن، مرد ناقص
الخلقهاى
است» (2).
و از
آنجا كه فرهنگ
حاصل پيروزى
انسان بر
طبيعت تعريب
مىشود و هنوز
نيز نزد
بسيارى تعريف
مىشود،
تشبيه زن به
طبيعت، بقصد
مظهر فساد و
مرگ خواندن او
انجام مىشد و
مىشود. اين
روزها طبيعت
آرام آرام دارد
در غرب ارزش
بدست مىآورد.
اما هنوز تا رهايى
انديشه از
تضاد ماده و
روح، طبيعت و
ماوراء
طبيعت، راه
درازى بايد طى
شود. بهر رو،
به استناد
تحقيرى كه
انديشه غربى
در حق طبيعت
روا مىبيند،
غرب گرايان
قديم و جديد
در بيان قرآن
نظر كردهاند
و مىكنند:
آيا در
بيان قرآن، زن
همانند طبيعت
و كارپذير و
مادون است؟:
اليزابت
بادنتر بر آن
است كه نه
تنها در غرب
كه همه
فرهنگها، زن
ملحق به طبيعت
و ماده است.
مىنويسد: در
قديم، قانون
مانو كه در هند
بسيار ديرپا
شد، براى اين
پرسش كه از
بذر و زمين
كدام برترند،
اين پاسخ را
آورد كه تفوق
با بذر است. در
نتيجه تفوق
مرد را بر زن
در اين عبارت
بيان كرد:
«زن به
مزرعه شبيه
است و مرد به
بذر مىماند...
اگر قدرت
بارورى مرد با
قدرت زن
مقايسه شود،
بايد مرد را
برتر شمرد،
زيرا در تمامى
انواع
جانداران و
نسل به سنل،
تفوق بانر
است» (3).
«قرآن
همان تشابه را
ميان زن و
مزرعه برقرار
مىكند. زن
بمثابه زمين،
كارى جز اين
نمىكند كه
تخم مرد را
مىگيرد و
نگاهميدارد.
او نقشى تابعى
و فرعى دارد،
بخلاف مرد كه
خالق و توليد
كننده است چرا
كه توانايى
ايجاد نسل را از
خدا يافته
است. از اينرو
پيامبر سفارش
مىكند كه مرد
بر زن تفوق
داشته باشد
زيرا "سلطه
مرد بخاطر
مالكيت پدر بر
حاصل بارورى
زن كه فرزندان
هستند، ضرورت
دارد"»(4).
كونت
دو ژاردن
گوشزد مىكند
كه در قانون
مسلمانان، زن
در خدمت ادامه
نسل از پدر به پسر
است و
«از رسوم
و عادات ثابت،
جامعههاى
مديترانهاى كه
در آنها بنا
بر پدرسالارى
است، يكى
اينست كه،
قدرت
آفرينندگى
زن، بسود مرد
مصادره شده است»
(5).
و
جامعههاى
مديترانهاى،
جامعه هايى
بودهاند كه
ثنويت و تضاد،
در آنها
باليد. ماده و
صورت،
دوگانگى
طبيعت و فرهنگ،
زن و مرد، و...
اين دو
گانگىهاى
خصومتآميز
در آنها پديد
آمد و پروريد.
از اين ثنويت
و تضاد، هيچيك
از پيامهاى
توحيد، نه
يهوديت، نه
مسيحيت، و نه
اسلام مصون
نماندند. هنوز
پس از آنهمه
زمان،
نويسنده
محققى بخود حق
مىدهد با
تصويرى كه از
طبيعت و بذر
داشته است، در
يك آيه قرآن
نظر كند و
ادعا كند كه
قرآن همان را
مىگويد كه از
قانون مانو در
هند تا فلسفه
ارسطو و
افلاطون در
يونان،
مىگفتند. و
اگر خانم
بادنتر در صدد
مىشد بداند
قرآن در طبيعت
چگونه
مىنگرد و
ميان مزرعه و
زمين فرق مىگذارد
و در تولد
فرزند، نقش
همه جانبهاى
را به مادر
مىدهد و
تشبيه زن به
مزرعه را از
چه رو مىكند،
در شگفت
مىشد،
انديشه او
آزاد مىشد و
انصاف مىداد
كه قرآن
همچنان پيشرو
است:
زن و
طبيعت و توليد
كودك و نقش زن
و مرد:
قرآن
در بارورى نقش
اول را به بذر
نمىدهد، به
مزرعه مىدهد.
در بارورى
انسان نيز نقش
اول را از آن
مادر مىشناسد.
عيسى بدون
تخمه پدر
بدنيا
نمىآيد (6) و
اين بدان معنى
نيست كه نقش
زن همه جانبه
است؟ قرآن نمىگويد
به مادران
بيشتر احترام
كنيد زيرا مادران
هستند كه
فرزندان در
رحم
مىپرورند و بدنيا
مىآورند (7)؟
قرآن زن را
كوثر و مظهر
حيات
نمىشمارد؟
بهشت را به
طبيعت سبز و
شاداب مانند
نمىكند؟
طبيعت و فطرت
را يكى نمىشمارد
(8)؟ و انسان را
بخدمت طبيعت
نمىگمارد (9)؟
با
مفهومى كه
فلسفه يونانى
از ماده و صورت
ساخته و بدان
طبيعت را پس
گردانده،
نبايد در قرآن
نظر كرد و رسم
جامعههاى
مديترانهاى
را بازتاب
باورى شمرد كه
قرآن القاء
مىكند. در
قرآن، انسان
از گل سرشته
مىشود، گلى
كه تمامى
عوامل و اسباب
و شرائط حيات
در آن جمع است.(10)
تشبيه زن به
مزرعه، از جنبه
آميزشى جنسى
انجام شده و
واجد دو معناى
بسيار مهم
است:
- معناى
اول همان است
كه در بالا
آمد و آن تقدم
دادن به مادر
در ايجاد نطفه
و تولد كودك
است و
- معناى
دوم در رابطه
جنسى، دادن
نقش فعال و
محيط به زن
است:
غزالى و
فرويد:
غزالى
كه در قرن 11
مىزيست، زن
را از لحاظ
جنسى فعال
مىشمرد. او
نمىدانست در
واپسين
دهههاى قرن
بيستم
اليزابت
بادنتر مفسر
يا ناقل تفسير
مفسران ارسطو
زده مىشود و
مىنويسد
تفوق مرد بر
زن از آنرو
است كه مرد
مالك فرزند
است!! او مىدانست
كه نه پدر و نه
مادر، مالك
فرزند نيستند.
از اينرو آيه
قرآن را
درستتر معنى
مىكرد. مىنوشت:
زن از لحاظ
جنسى فعال است
و پاسدارى از
عفت زن بر
عهده مرد است
و اين پاسدارى
به ارضاء جنسى
زن ممكن
مىشود. او
نيز به استناد
همان آيه
قرآنى كه
مستند
اليزابت بادنتر
است، نظر
مىدهد. او
پاسدارى
مىفهمد اليزابت
بادنتر سلطه
(11)؟! غزالى كه
بقول
سوروكين، دل و
خرد و دين يا
سه جريان
فلسفى و
عرفانى و دينى
را بهم ربط
مىدهد تا به
شناخت جامع
دست بيابد (12)،
در قرآن تنها
از ديدگاه فلسفى
يونان و عرف و
عادت مردمان
جامعههاى
مديترانهاى
نمىنگرد. با
آنكه زن را
مادون مرد
مىشناسد،
اما آيه
«الرجال
قوامون على النساء»
را، مردان بر
زنان مسلطند،
آنهم براى
اينكه زن چون
طبيعت پست و
نقش او انتقال
نسب از پدر به
پسر است،
نمىداند.
بعكس زن رااز
لحاظ جنسى
فعال
مىشناسد و بر
آنست كه زن و
مرد متقابلاً
بايد يكديگر
را كامياب
سازند (13). در واقع
مردان، در پى
اين باور كه
زنان از لحاظ
جنسى
فعلپذير
هستند و براى
كاميابى مرد
خلق شدهاند،
بعد از انزال،
از فعاليت دست
مىشويند، و
چون زنان
ديرتر به لحظه
حظ جنسى
مىرسند، اگر
مرد از فعاليت
دست شسته
باشد، بجاى
حظ، احساس
محروميت
جنسى،
محروميت شديد به
آنها دست
مىدهد. به
نظر غزالى، كه
نظرى درست
است، يكى از
عوامل
نابسامانىهاى
اجتماعى،
همين محروميت
است.
اما
چرا نزد فرق
مختلف
مسلمانان، زن
زير سلطه مرد،
باور شده است؟
آيا اين باور
را از قرآن
گرفتهاند؟
آيا به آيه
قرآنى معنايى
موافق رابطه
قواى موجود در
جامعههاى
مسلمان و
غيرمسلمان
نبخشيدهاند؟
براى روشن
كردن پاسخ،
نخست آيه را
معنى كنيم (14):
«مردان
ستون نگهبان
زنانند به
آنچه خدا فضل
داده است بعضى
را بر بعضى و
به آنچه انفاق
مىكنند از
اموال خود. پس
زنان صالح و
قانع، حافظ
غيب (در غياب
شوهر) در
آنچيزهايند
كه خدا امر
كرده است...
از 6
قرآن و تفسيرى
كه در دسترس دارم،
«الرجال
قوامون على
النساء» را
مهدى الهى
قمشهاى «مردان را بر
زنان تسلط و
حق نگهبانى است»
ترجمه كرده
است. قرآن
ترجمه و تفسير
مير محمد كريم
نجل الحاج مير
جعفرالعلوى
الحسينى الموسوى
ترجمه حاج
عبدالمجيد
صادق نوبرى،
«مردان به
جميع امور
زنان و ادب
كردن آنها قيم
مىباشند»
ترجمه كرده
است. و در
تفسير نمونه
(با همكارى
جمعى از
نويسندگان
زير نظر ناصر
مكارم شيرازى)
«مردان سرپرست
و خدمتگذار
زنانند» ترجمه
شده است. شيخ
همزه ابوبكر
در ترجمه
قرآن، به فرانسه،
«مردان بر
زنان آمريت
دارند» ترجمه
كرده است.
بلاشر «مردان
بر زنان آمريت
دارند» ترجمه
كرده است. و
محمد
حميدالله، در
ترجمه
بفرانسه،
«مردان مديران
زنانند» ترجمه
كرده است.
بنابراين در
اين ترجمهها
از قيوميت با
فرض «ضعيفه»
شمردن زنان تا
آمريت مرد بر
زن و از سلطه
همه جانبه تا
مديريت مرد بر
زن، تجويز
مىشوند. اين
ترجمهها با
همه تفاوتهاى
فاحشى كه با
هم دارند، تحت
تاثير لاورى
عمومى و جهان
شمول و با
قبول اصل تضاد
و بدون التفات
به اصل توحيد
و دو امر واقع
اجتماعى بعمل
آمدهاند، آن
دو امر، يكى
بهره بردارى
اقتصادى از
زنان و ديگرى
بهرهبردارى
جنسى از آنها
است. در اين
آيه، اين هر
دو بر مردان
ممنوع گشته است.
مردان نه تنها
نمىتوانند
زنان رامورد
بهره بردارى اقتصادى
قرار دهند (در
زمان ما دوسوم
دنياى سوم گرفتار
گرسنگى مزمن
هستند و 40 درصد
زنان در امريكاى
لاتين و شرق
دور، كفيل خرج
خانواده نيز
هستند)(15) بلكه
بايد نفقه نيز
بدهند. مردان
نه تنها نمىتوانند
بروش زشتى كه
هنوز بيش از
گذشته شيوع
دارد، زنان را
مورد استفاده
جنسى قرار دهند،
بلكه بقول
غزالى موظفند
آنها را از
لحاظ جنسى
كامياب كنند.
فضل مرد بر زن
از جمله در
نگهبانى از او
به اين دو امر
اساسى است.
زنان را نيز بر
مردان فضلها
است: فضل
مادرى، فضل
راهبرى در
عشق، ايفاى
نقش محيطى
مزرعه در التذاد
جنسى، و... و نقش
ابتكار و
ابداع و
ناممكن كردن
ممكن و نقش
راهبرى به
بهشت. زنان كه
بر اثر از
خودبيگانگى
دينى اديان
يهودى و
مسيحى، راهبر
مرد به سقوط و
جهنم اند، در
اسلام راهبر او
به بهشت
مىشوند و
پيشاپيش
پيامبر نيز،
زنان به بهشت
در مىآيند (16).
زن و مرد از يك نفس و در
خلقت برابرند
و موافق اصل
توحيد، اساس
رابطه آنها بر
عشق و داد و
همكارى و تعاون
است. در اين
تعاون و بر
اساس برابرى و
عشق، هر يك
نقش مكمل
ديگرى را ايفا
مىكند، نقشى
كه ديگرى
نمىتواند از
عهده آن برآيد.
پرسيدنى است
پس چرا نگفت
زنان ستون
نگهبان
مردانند؟
زيرا از پيش
از اسلام تا
امروز، زنان
مردان را مورد
بهرهبردارى
اقتصادى و جنسى
قرار
ندادهاند. در
رابطه قوا،
بنابر مردسالارى
بوده و در همه
جامعهها،
مردان قدرت
خويش بر زنان
را، در تباهى
زنان و در
نتيجه خود و
فرزندانشان،
بكار
مىبردهاند.
بنابراين، در
اين آيه،
تغييرى
بنيادى در
رابطه زن و مرد،
در جهت آزادى
زن و استقرار
رابطه زن و مرد
بر پايه عشق و
مودت انجام
مىگيرند. صد
افسوس كه پس
از گذشت 9 قرن،
«فقه»، در
رابطه با
غزالى، واپستر
رفته و بيش از
او، صدها بار
بيش از او، از
ثنويت و تضادى
كه فلسفه
يونانى بر آن
استوار شده،
اثر پذيرفته
است. از
مسيحيت
يونانى زده،
پست شمردن
التذاذ جنسى
را اخذ كرده و
هنوز فرويد
نيامده،
سيرهاى را كه
تا غزالى
رعايت مىشد،
رها كرده و
فرويديستتر
از فرويد شده
و بنا را بر
قيمومت همه
جانبه و سلطه
بى چند و چون
مرد بر زن
قرار گذاشته و
بدين انحراف،
جامعههاى
اسلامى را در
تاريكى تباهىها
فرو برده،
شخصيت زن و
مرد، كودك و
بزرگ را پست
گردانده و راه
رشد را به
واپس گرايى و
غى برگردانده
است.
توجه
به ترجمهها
كه از «قوامون
على النساء»
شدهاند، بر
اهل خرد و
عبرت آشكار
مىكند كه
بتدريج، سلطه
مرد بر زن
خفيفتر شده
است. تا در
زمان ما، كه
بر اثر تحول
موقعيت زن و
زير فشار
مقاومت نكردنى،
به مديريت
تخفيف پيدا
كرده است. يك
كلمه و اينهمه
نايكسانى در
معنى؟! با
وجود اين همانطور
كه در بالا
خاطرنشان شد،
مترجمان و
مفسران در
غفلت از دو
امر جهان شمول
و مستمر و در
پيروى از اصل
تضاد يكسانند.
با وجود توضيحى
كه در بالا
آمد، خواننده
هنوز حق دارد
بپرسد چرا در
دو امر جهان
شمول و مستمر،
يكى بهرهبردارى
اقتصادى و
ديگرى
بهرهبردارى
جنسى، مرد را
ستون نگهبان
زن شمرده و
چرا در رابطه
جنسى و زاد و
ولد، زن
رامزرعه مرد
خوانده است؟
قرآن
زن را مزرعه
خوانده و نه
طبيعت:
پاسخ
پرسش در بالا
داده شد:
همانطور كه در
آيه آمده، حفظ
شخصيت مستقل
زن از جنبههاى
مختلف با خود
او است. الا
اينكه نه تنها
بر مردان،
بهرهبردارى
از زنان را ممنوع
مىكند، بلكه
آنها را به
نگهبانى مىگمارد.
خرد جز اين
نمىتواند
كرد، زيرا
نمىتوان
تصحيح خطاى
مرد را از زن
خواست. اما
گذشته از اين،
به تعبير
غزالى (17) قرآن
مرد را در
التذاذ جنسى
كامل زن (نيز) و
زن را در
التذاذ جنسى
مرد، مسئول
قرار داده
است. مردان «قوامون
على النساء»
هستند و باين
صفت مسئولند
كه در آميزش
جنسى، التذاذ
زن را كامل
كنند. چرا كه
از مهمترين
علل
نابسامانىهاى
جنسى «عقده ناكاميابى»
يا محروميت
جنسى است. نيك
كه بنگرى،
مىبينى،
تعليم و تربيت
نادرست از
اسباب مهم محروميت
جنسى شده است.
مردان در پى
اين باور كه
زن به زمين
مىماند و از
لحاظ جنسى كارپذير
است، او را
وسيله
كاميابى كامل
جنسى خود
مىشمرند و
براى خود
مسئوليتى
نمىشناسند.
نتيجه آن شده
كه در
جامعهها و
بيشتر در جامعههاى
عقب افتاده،
محروميت زن
همه جانبه است
و محروميت
جنسى او، از
مهمترين
عوامل نشكفتن
استعدادها و
رشد نكردنش
گشته است.
اين
باور نادرست
كه رنگ دينى
پيدا كرده و
طى قرون در
مغزها رسوبى
سخت را تشكيل
داده است، سبب
تربيت جنسى
نادرست مرد و
زن و بيشتر زن
گشته است: زن
درآميزش جنسى
بايد غيرفعال
خود را به
حركات مرد
بسپرد. تعليم
و تربيت زنان
عكس رهنمود
قرآن است كه
زنان را به
مزرعه مانند
كرده است.
در
حقيقت، آنطور
كه اليزابت
بادنتر از راه
قياس گمان
برده، قرآن زن
را به زمين
مانند
نمىكند، به
مزرعه مانند
مىكند. مزرعه
محيط بارورى
است كه بقول
سعدى «ابر و
باد و مه و خورشيد
و فلك در
كارند» تا
دانه در آن
پرورده گردد.
بدينسان اگر
از راه خطا،
آب مرد را به
دانه تشبيه
كنيم، او يك
عامل را بيشتر
در اختيار
ندارد. بقيه
عوامل از آن زن
هستند. هرچند
اين «دانه» نيز
فعال است. اما
در فعاليت
خود، تابع
فعاليت عوامل
ديگرى است كه در
زن هستند.
قرآن تصحيح
ديگرى در باور
نادرست عمومى
بعمل آورده و
آن اينكه دانهاى
كه بارور
مىشود نيز در
رحم مادر
بوجود مىآيد.
و امروز ما
مىدانيم كه
اسپرماتوزوئيد
مرد، در رابطه
با اوول زن،
فعال مىشود و
آن را فعال
مىكند. بقول
طالقانى
«مردان وسيله حرث
و توليدند، نه
حرث» (18). و اين در بارورى
تنها نيست كه
زن عوامل را
در اختيار دارد
و نقش محيطى
نيز بااو است،
بلكه در رابطه
جنسى نيز،
التذاذ كامل
وقتى ممكن
مىشود كه زن مرد
را مثل
مزرعهاى در
بر بگيرد.
بدينسان نه تنها
زن از لحاظ
جنسى فعال
پذير نيست،
بلكه فعاليت
او است كه
آميزش جنسى را
ناقص يا كامل
مىگرداند.
بدينقرار
بيان قرآن در
اكمال متقابل
هنوز از هر
بيان ديگرى
كاملتر است: زن
و مرد بلحاظ
نقصها كه
دارند تكميل
كننده يكديگر
نمىشوند. از
جمع نقصها
كمال بوجود
نمىآيد. بجهت
فضلها كه
دارند و بر
اساس عشق و برابرى
مكمل يكديگر
مىشوند. پس
معناى اول آيه
«زنان شما
مزرعه شما
هستند در آنها
بدلخواه در
آييد» (19)
اينستكه در
زناشويى
تمامى سانسورهاى
جنسى بايد
الغاء گردند.
باز اين پرسش
بجاست كه چرا
به مردان
مىگويد،
زنان مزرعه
شما هستند؟
زيرا يك امر
جهان شمول و
مستمر ديگر اينست
كه بر اثر
تعليم و تربيت
غلط، درجه عفت
زن، به
خودسانسوريهاى
جنسى او بهنگام
آميزش جنسى با
شوهر سنجيده
مىشود. يكى
از عوارض اين
سانسورها
آنستكه در
جامعه هايى كه
«رفيقه» داشتن
مرسوم است،
مردان، گشاده
دستى جنسى را
تنها از
رفيقههاى
خود انتظار
دارند و نه از
زنان خود. در
جامعه هايى كه
«زنان هرجايى»
نقش رفيقهها
را بازى
مىكنند،
مردان اظهار
تمايل جنسى و
ايفاى نقش
فعال را تنها از
آنها توقع
مىكنند.
نتيجه اين امر
آن شده كه
محدوده
زناشويى،
محيط
سانسورهاى
جنسى و در نتيجه
محروميت جنسى
گشته است.
عوارض اين
سانسورها و
محروميتهاى
حاصل از آنها،
شماره كردنى
نيستند. مشكل
اين سانسورها
و حجاب را در
فصلى ديگر
مطالعه
مىكنيم. در
اينجا به اين
امر
مىپردازيم
كه اين باور و
رفتار جنسى
چنان قوتى
دارد كه نه
تنها بيان
قرآن
نتوانسته است آن
را تغيير دهد،
بلكه خود
تغيير معنا
داده است.
عامل اين قلب
معنا جز قدرت
نيست. قدرتى
كه سكس را
وسيله كار خود
كرده است: در
جامعههاى
اسلامى «فقه»
از توقعات
قدرت پيروى
كرده و عامل
محروميت
شديدى گشته كه
بدان جامعههاى
ما، جامعه هاى
خمود، متمايل
به مخدرها (از باورهاى
مخدر تا مواد
مخدر) شده و از
رشد ماندهاند.
انقلابى
فرهنگى بايد
تا پايه انديشه
و عمل از تضاد
به توحيد
برگردد، زنان
و مردان آزادى
جنسى را
بازجويند و
زوج زن و مرد بر
اساس عشق، از
محروميتهاى
جنسى خلاصى
جويند و
شادابى و توان
رشد بيابند.
تعليم و تربيت
جديد، بايد به
پسران
بياموزد كه در
آميزش جنسى،
زنان نه تنها
نقش فعال
دارند، بلكه بايد
مثل مزرعه
فعاليتى همه
جانبه داشته
باشند و به
زنان
بياموزند كه
در آميزش جنسى
و بارورى،
بايد چون
مزرعه نقشى از
هر جهت فعال
داشته باشند
تا، در محدوده
زناشويى،
تمامى سانسورها
و منعهاى
جنسى ملغى و
آزادى كامل
جنسى برقرار
شود.
مأخذها
و توضيح ها
1- صص 122-118 L, un est L,
autre از Elisabeth
Badinter
2- صص 126-125
همانجا
3- قوانين
مانو، كتاب
نهم آيات 37-33 و 44 و
به نقل از
اليزابت
بادنتر در صص 126
و 127 همانجا
4و 5- صص 78 و 103
كتاب Maternite et patriarcat au Magreb از Lacost-DujardinCamille به نقل از
اليزابت
بادنتر در
صفحه 127 كتاب L, un est L,
autre
6- قرآن،
سوره انبياء
آيه 91 و...
7- قرآن،
سوره لقمان
آيه 14
8- در وصف
بهشت، آيهها
بسيارند از
جمله نگاه
كنيد به
سورههاى آل
عمران
آيههاى 15 و 126 و 195
و رعد آيه 35 و
محمد آيه 15،
يسن آيه 33 تا 35 و
حديد آيه 12 و
مجادله آيه 22 و
صف آيه 12 و سوره
غاشيه و...
9- قرآن،
سوره هودآيه 61
10- قرآن،
سوره حجر آيه 26
11- صص 88-84 Le livre des bons usages از عزالى
ترجمه به
فرانسه
بوسيله L. Bercherو G. H. Bousquet سال 1953 پاريس
12- صص 72-62
خداوند دو
كعبه نوشته
دكتر
ناصرالدين صاحب
الزمانى
13- نگاه
كنيد به بحث
تفصيلى
درباره آراء عزالى
و فرويد 30-14 كتاب Sex. Ideologie.
Islam
نوشته F. Mernissi ترجمه از
انگليسى به
فرانسه توسط D. Brouerو A. N. Peletier
14- قرآن،
سوره نساء آيه
34
15- صفحات 19
و 51-40 و 66-54 و... كتاب Femmes du
Tiers-Monde
و Paris 3891 Jeanne
Bisillatانتشارات Fieloux
16- صفحه 68
از كتاب Le livrers des bons
usages en matiere de mariage
17- صفحه 86
همان كتاب
18- ص 135
پرتوى از
قرآن، ج 2 اثر
سيد محمود طالقانى
19- قرآن،
سوره بقره آيه
223
حجاب
در بحث
از چهار
قاعده، توضيح
دادم كه تا
وقتى روابط
اجتماعى،
روابط قدرت
هستند، حجاب و
بى حجابى، از
دروغهاى بزرگ
زمان ما و دورههاى
پيش، هست و
بوده است.
زيرا وقتى
روابط جنسى،
ترجمان روابط
قدرت
مىشوند،
قاعده بر
تحريك از سوئى
و «عدم تمكين»
از سوى ديگر
مىشود: برخيز
و مگريز!
برخيز و
مگريز:
مىدانيد كه
شاعر در وصف
فن دلبرى معشوق،
گفته است: به
چشمى خيرگى
مىكند كه
برخيز و به
ديگر چشم
دلبرى مىكند
كه مگريز! اين
فن دلبرى،
جهان شمول
است. در اين
فن، بنا بر
پيدا كردن
تركيب مناسبى
از شناخت و
ناشناخته و
عريان و
پوشيده است:
دلبرى،
شناساندن
شناساندنى و
نشان دادن
نشان دادنى است
و خيرگى
شناخته را در
حجاب
ناشناخته
پوشاندن و
بدان راه وصال
را بر عاشق
سخت و پر پيچ و
خم گرداندن و
بر بى قرارى
او افزودن است.
اگر خيرگى
نبود، و قرار
بر بى حجابى
كامل بود،
دلداده،
آشكار و نهان
و ظاهر و باطن
معشوق رامى
ديد و بر آن
معرفت پيدا
مىكرد. معشوق
ديگر كجا
مىتوانست
عاشق را به
كمند خيرگى
اسير قدرت
دلبرى خويش
بگرداند؟
بدينقرار،
تا وقتى قدرت
پايه عشق باشد،
با هوس يكى
مىشود و حجاب
و بى حجابى
دروغ
مىگردند. واقعيت
آنست كه در
جامعه ها،
تركيبهاى
متفاوت از
عريان و
پوشيده وجود
دارند. حتى در
جزيره لختيها
نيز، لخت لخت،
وجود ندارد.
اين تركيبها،
به تناسب
تغييرها در كم
و كيف روابط
قدرت، تغيير
شكل مىدهند.
چنانكه اگر
روابط جديد
قدرت، تركيبى
از عريانى تن
و پوشيدگى
روان و فكر را
ضرور كرد،
گشتيها صد
چندان هم كه
بشوند، كارى
از پيش
نخواهند برد.
از اينرو ژرژ
موردوك
برآنست كه در
جامعههاى
بشرى مهار
غريزه جنسى،
بدو گونه شكل
گرفته و اينك
نيز بدوگونه است
(1):
«جامعهها از
لحاظ مهار
غريزه جنسى،
به دو
دستهاند:
دسته اول،
جامعههايى
هستند كه در
آنها رعايت
قواعد و
منعهاى
جنسى، از راه
درونى كردن
شديدشان، در
جريان
اجتماعى كردن
سكس، الزامى
شدهاند. و
دسته دوم،
جامعه هايى
هستند كه
رعايت ممنوعيتها،
از راه
حفاظهاى
بيرونى واجب
گشتهاند.
جامعههاى
غربى، از نوع
اول و جامعه
هايى كه در
آنها حجاب
برقرار است،
از نوع دوم
هستند.
جامعههاى
نوع دوم،
جامعه هايى
هستند كه در آنها،
درونى كردن
منعهاى
جنسى، ممكن
نشده است».
بدينسان اگر
نخواهيم در
بند تزوير و ريا
بمانيم و
بخواهيم حق را
بگوييم، نه با
حجاب وجود
دارد و نه بى
حجاب! در همه
جا، متناسب با
كم و كيف
روابط قدرت،
برقرارى مجاز
و ممنوعها،
ايجاد و لغو
سانسورها،
بموجب قانونها،
عرف و عادت و
ديگر جبرهاى
اجتماعى، بخصوص
«مد»، انجام
مىگيرند. اين
مجاز و ممنوعها،
اين سانسورها
و الغاء
سانسورها، در
تمامى
جامعهها،
همواره در
تغيير بوده، هستند
و خواهند بود.
يك دليل آن
اينستكه
تبديل سكس به
قدرت و بكار
بردن آن، به
تركيب مناسب و
تغيير پذيرى
از پوشيده و
عريان، ممكن
مىشود. به
برخيز و مگريز
ممكن مىشود.
طبيعت قدرت،
تنوع و
تغييرپذيرى
است. بنابراين
تركيب پوشيده
و باز و در
نتيجه مقررات
حجاب
نمىتوانند
ثابت باشند.
تاريخ حجاب در
جامعههاى
اسلامى و تحول
واجب و
حرامها و
حدود حجاب،
بعنوان شاهد،
بس!
در
حقيقت، تنها
زن و مرد
نيستند كه از مجازها
و غيرمجازها،
از منعهاى
درونى شده و درونى
نشده و از
سانسورهاى گوناگون،
در روابط جنسى
با يكديگر،
استفاده مىكنند،
گروه هايى كه
براى تمركز و
انباشت قدرت
نزد خود،
بوجود
مىآيند و
بيشتر از همه
دولت، از
اينها
استفاده
مىكند. بدين
خاطر است كه ملاتاريا
براى مبارزه
با «بى حجابى و
بدحجابى»،
انواع گشتها
و انواع
تعزيرها و
بتازگى
اردوگاه را
بوجود
مىآورد. اما
نه در 8 سالگلى كه
از انقلاب
مىگذرد و نه
پيش از آن، يك
قدم براى رشد
قواى عقلانى و
ديگر
استعدادهاى
زنان،
برنداشتهاند.
در هيچيك از
ارگانهاى اين
رژيم، حتى يك
زن تحصيل كرده
به مسئوليتى
گمارده نمىشود.
و اين واقعيت
كه تشديد فشار
براى اجبارى
كردن «حجاب
اسلامى»، با
شيوع فساد
جنسى و فحشا،
عنان بعنان
شدهاند و
بلكه، شيوع
فساد و فحشا،
در شتاب، گوى
سبقت برده
است، گزارشگر
اين واقعيت
است كه قدرت،
بخصوص استبداد
فراگير،
بلحاظ
استفاده از
سكس، آنهم
روزمره، عامل
اصلى رواج
فسادهاى جنسى
و فحشا است.
در عمل
ملاتاريا،
همانطور كه در
عمل كليساى
قرون وسطى
بود، رعايت
هرچهار قاعده
قدرت را بوضوح
مىتوان
مشاهده كرد:
- بنابر
قاعده اول،
معرفت و
شناختى كه قدرت
فراگير كنونى
با آن دمساز
است، زن را
ضعيفه و شئى
جنسى
مىشمارد. زن
را از لحاظ
قواى فكرى ضعيف
و از لحاظ
عواطف قوى
مىانگارد و
بنابراين،
بناى كارش بر
پرورش عواطف
زن است. و در
اين پرورش،
بنا بر معتاد
كردن زنان به
خشونت است. بدينقرار
آموزش و پرورش
زن، عبارت
مىشود از پروريدن
«استعداد»
انطباقى
جويى
قدرت و كمك
به سنگينتر
كردن جو قهر،
خواه در محدوده
زناشويى،
خواه در
محدوده روابط
دولت با ملت:
«زن به قدرت
تعلق دارد»!! و
از آنجا كه
اگر زنان، شناختى
و معرفتى و
علمى بيش از
معرفتى پيدا
كنند كه با
استبداد واپس
گراى
ملاتاريا جور
است، خطر
بزرگى براى
اين استبداد
مىشوند، اصل
بر محدود كردن
و در مواردى
ممنوع كردن
تحصيل علم
براى زنان
است.
- و بنا بر
قاعده دوم،
توزيع قدرت
ميان دولت و
ملت، ميان قشر
حاكم و ديگر
قشرهاى اجتماعى،
ايجاب مىكند
كه زن جز قوه
جنسى، به هيچ
قوه ديگرى
دسترسى
مستقيم،
نداشته باشد.
در تمامى
قلمروهاى
اجتماعى و
اقتصادى و
سياسى و فرهنگى،
نتواند مستقيم
و به استدلال
عمل كند.
اجازه وجود
رابطه مستقيم
زن با
سكس، از آن رو
است كه باستناد
«خطرهاى عجيب
و غريب و
هولناك و
دهشتناك و...» كه
استفاده زن
«ناقص عقل» از
سكس خود، براى
جامعه ببار
مىآورد،
مهار و مراقبت
جنسى شبانه روزى
را موجه
بسازند و گرنه
اجازه استفاده
از اين قوه
نيز در دست
نمايندگان
قدرت است:تمامى
فعاليتهاى
زنان،
فعاليتها در
حيات اجتماعى،
غيرمستقيم
شده و
مىشوند.
- بنا بر
قاعده سوم،
شيوه يا روش
يا تكنيك،
بطور مضاعف،
هدف يا
استراتژى
رامشروط مىكند:
وقتى مهمترين
وظيفه دولت،
مهار سكس و
تنظيم روابط جنسى
(تنظيمى كه
ترجمان
نيازهاى
تغيير و تنوعپذير
استبداد
فراگير است)
گشت، ديگر هدف
نمىتواند
سلامت جنسى و
تقوى
و...باشد.توليد
ومصرف انبوه
سكس وسكس
مدارى هدف
مىشود.بنابراين،
اگر ملاتاريا
قصد و هدف
سالم و بى غشى
هم داشت،
روشهايى كه
بكار برده و
مىبرد، هدف
متناسب با خود
را جانشين
كردهاند و
مىكنند. نتيجه
آن شده و
مىشود كه:
ايران از لحاظ
سكس، خود كفا
مىشود!!
تنها
فرقى كه توليد
و مصرف انبوه
سكس،در دو
استبداد،
سلطنتى و
دينى، كرده
است، فرق در
تركيبهاى
عريان و
پوشيده سكس
است. آيا اين فرق
از آنجا است
كه به قول ژرژ
موردوك،جامعه
شناس
امريكايى،
جامعه ما
نتوانسته است
منعهاى جنسى
رادرونى كند؟
پاسخ
اينكه: وقتى
در دينى،
ارزيابى و انتقاد،
حق و وظيفه
شد، وقتى بنا
بر اين شد كه اصل
بر عدم سانسور
است و... و وقتى
قدرت از اصالت
و اصيلت
افتاد، ديگر
مشكل مىتوان
حجاب را درونى
كرد! از اين رو
است كه كار
استبدادها در
جامعه هاى ما
مشكل است و
بايد مثل
معتادها،
دائم بر ميزان
زورى كه بكار
مىبرند، بيفزايند.
رژيم شاه از
اين لحاظ نيز
در بن بست قرار
گرفت زيرا از
سكس به «شيوه
غرب»، در
تثبيت و تحكيم
قدرت
حاكم،استفاده
مىكرد و مدعى
بود با حجاب
مخالف است. هم
با حجاب مخالف
بود و هم
نمىتوانست
به «شيوه غرب»
آنرا درونى كند.نتيجه
آن مىشد كه
شد: هرج و مرج
كامل و بحران
شديد جنسى و
اجتماعى و
دينى و سياسى
و فرهنگى و
اقتصادى كه آن
رژيم خود بر
مىانگيخت،
راه حل
نمىجست و
تشديد مىگشت.
و
ملاتاريا،
روش كليساى
قرون وسطى را پيش
گرفت. در
نتيجه، همان
فسادى را پديد
آورد كه كليسا
در دوران
استبداد
فراگير دينى،
بوجود آورده
بود.فسادى كه
هنوز كه هنوز
است، غرب نظير
آنرا بخود
نديده است.
- و بنا بر
قاعده چهارم،
بيان قدرت
استبدادى،
درباره زن و
سكس و روابط
جنسى و
زناشويى و...،
تا بخواهى
مبهم است. هيچ
ضابطه و قاعده
و قانون روشن
و ثابتى، وجود
ندارد: در
دوران
انقلاب،
بگفته آقاى
خمينى، زن در
پوشش، آزاد
بود.از زمان
استقرارش بر اريكه
قدرت، هر روز
غول
ترسناكترى
از سكس ساخته
مىشود و خطر
بزرگترى از
سويش گمان
مىرود! براى
مهار غول و
رفع خطرى كه
از او انتظار
مىرود، حجاب
ترتيبات
جديدى پيدا
مىكند و
رابطه و حتى
گفتگوى زن با
مرد، تابع مقررات
جديدى
مىگردد. در
نتيجه، مشكل
نه تنها راه
حل پيدا
نمىكند،
بلكه
پيچيدهتر
نيز مىشود.پيچيدهتر
شدن،نه بخاطر
آنست كه ملاتاريا،
از پيدا كردن
ضوابط و قواعد
و قوانين روشن،
ناتوان است، بخاطر
آنست كه
برقرار ضوابط
و قواعد
وقوانين
روشن، بيش از
آنكه زن و مرد
را محدود
كنند، قدرت
حاكم را محدود
مىكنند و
قدرت فراگير،
نمىتواند
محدوديت
بپذيرد. پس
جاى شگفتى
نيست كه
ملاتاريا،
كمتر از عفت و
تقواى جنسى و
بيشتر از حجاب
حرف مىزند.
هربار كه يكى
از سخنگويان
اين
استبداد،كلمه
«بى حجاب» و «بد
حجاب» را ادا
مىكند،در پى
يك رشته طولانى
از انواع
تهديدها، از
دهان بيرون
مىريزد. اين
بدانخاطر است
كه ملاتاريا
به سكس براى
تحكيم و بالا
بردن ديوار
ترس و مهار
قطعى جامعه
نياز دارد.
وگرنه با
ملاحظه اشاعه
فسادها و
فحشاء، از روش
ضد اسلامى خود
دست برمى
داشت. مىداند
پندار و
كردارش ضد
اسلامى است
واز آن دست بر
نمىدارد
زيرا اينك
ديگر بازيچه
قدرت شده است.
اين راه حل
نيز مثل راه
حل رژيم
اسبتدادى شاه
به بن بست
انجاميد. حق
اينست كه جز
در آزادى راه
حل بدست
نمىآيد:
چهار
راه حل تجربه
شده:
در
جامعههاى
غربى،در
جامعههاى اسلامى
و در
جامعههاى
ديگر، تنظيم
رابطه جنسى،چهار
راه حل پيدا
كرده و تجربه
شدهاند:
1- راه حلى
كه در انواع
استبدادهاى
گذشته و
حاضر،از جمله
استبدادهاى
سلطنتى و
دينى،بعمل
درآمده و به شكست
انجاميدهاند؛
2-
اشتراكى كردن
سكس؛
3-
ليبراليسم
جنسى و
4- آزادى
كامل جنسى در
زناشويى و
امساك از
رابطه جنسى در
بيرون آن
همراه با آزادى
كامل رابطه
مغز با مغز در
درون و بيرون
زناشويى:
اشتراكى
كردن سكس:
تجربه
الغاء
خانواده و لغو
«مالكيت سكس»،
بارها به عمل
در آمده است.
در دهههاى
اخير نيز، در
جامعههاى
غربى از سوى
پارهاى گروهها،
انجام و شكست
خورده
است.بدينقرار،از
آن زمان كه
افلاطون
مدينه فاضله
خود را
مىساخت،تا
اين زمان، اين
تجربه نه تنها
گره از مشكل
نگشوده كه
مشكل بر
مشكلها
افزوده است.
هر شكستن از
شكست پيشين
بزرگتر شده
است. چرا؟ زيرا
تناقض در خود
راه حل است.
اين راه حل نه
يك كه چند
تناقض در بر
دارد.بنابراين
دروغ است:
- اين راه
حل بقول
جويندگانش،
مالكيت فردى
سكس را ملغى
مىكند تا
مالكيت جمعى
آن را برقرار
سازد. پس
مالكيت، الغا
نمىشود الا اينكه
جانبداران
اين اشتراكيت
نمىدانند كه
بقول اليزابت
بادنتر،
آزادى جنسى در
گروه فرديت
است (2).مالكيت
سكس
نمىتواند
جمعى بگردد زيرا:
- بايد
ذوق و
سليقههاى
تمامى افراد
جامعه در
ارزيابى
زيبايى و
جاذبه جنسى و
نيز توانايى و
ميل جنسى
افراد يك
نواخت شود. و
مىدانيم كه
اينكار حتى با
يك نواخت كردن
طرز فكرها
نيز، ممكن
نمىشود.براى
يك نواخت كردن
انسانها در
همه چيز، چاره
جز استقرار
استبدادى بطور
مطلق
فراگير،نيست
و اين
استبداد، بر
فرض امكان،
تنها با تبديل
كردن جامعه به
قبرستان،
مىتواند
بدين مقصود
نايل
آيد.بنابراين،از
آنجا كه
زيبايى و
جاذبه جنسى و
ميل آن، فردى
هستند وقابل
اشتراكى كردن
نيستند، توليد
و مصرف سكس را
نمىتوان
اشتراكى كرد.
-
اشتراكى كردن
سكس،بدون چشم
پوشى از عشق،
ممكن نمىشود.
و وقتى عشق از
ميانم بر مىخيزد،
رابطهها
ناگزير
رابطههاى
زور مىشوند.
اما لازمه
اشتراكيت،
الغاء رابطه
زور است. زيرا
اگر در
رابطهها،اصل
بر زور باشد،
زيباترهاو با
جاذبهترها،از
آن زور
دارترها
مىشوند. خواننده
حق دار بپرسد
كه آيا در اين
استدلال، تناقض
وجود ندارد؟
از سويى گفته
مىشود عشق رابطه
بدون زور است
و باز گفته
مىشود كه
لازمه اشتراكيت،
نبود زور در
ميان است و از
سوى ديگر،
ادعا مىشود
كه اشتراكيت
بدون چشم پوشى
و دروغ خواندن
عشق ممكن
نمىشود.حق
آنستكه عشق تبعيض
نمىپذيرد چه
رسد به
دوگانگى، به
چند گانگى، به
هردم به دام
دگرى دلبستن.
از اينرو
اشتراكيت
ميان يك زن و
يك مرد ممكن
مىشود اما
ميان چند زن و
چند مرد ممكن
نمىشود. بدينقرار،
تناقض نه در
اين توصيف و
تحليل كه در
نظر و عمل
جانبداران
اشتراكيت است.
زيرا اشتراك بدون
زور يعنى عشق
و اشتراك بر
زور، يعنى
نبود عشق.
اشتراك بدون
زور، با وجود
نايكسانيهاى
بالا و
نايكسانيهاى سنى
(پيرى و
جوانى)،
زيبايى (زشت و
زيبا) و
استعدادى (كمى و بيشى
استعدادهاى
عقلانى و
بدنى) و...، چگونه
ممكن مىشود؟
از
اينرو است كه
اينگونه
جامعههاى اشتراكى،
پس از
مدتى،بعكس
هدف رسيده و
بر اثر بروز
تحمل
نكردنىترين
نابرابريها و
در نتيجه
تشديد منعها
و سانسورهاى
جنسى و
سرانجام،
پيدايش
«طبقات»،
متلاشى شده و
از بين
رفتهاند.
شايد فايده و
فايده بزرگ
اين تجربهها،
آن شده باشد
كه بشر به
تجربه
دريافته است
كه
ظالمانهترين
نظامهاى
طبقاتى، نظامى
است كه در آن،
ضابطه مادونى
و مافوقى اجتماعى،
سكس بگردد.
نتيجه ديگرى
كه اين تجربه
به بار آورده،
اينستكه عشق
يا اشتراك و
توحيد كامل
ميان زن و
مرد، خود عامل
بزرگ كاهش
اندازه
زور،در روابط
اجتماعى است.
ليبراليسم
جنسى:
تاريخ
روابط جنسى در
غرب و نتايج
حاصل از
ليبراليسم
جنسى از قول
فوكو،
بادنتر،
سيمون دوبوآر
و ديگران بيان
كرده و موضوع
بحث قرار داد.
هنوز بهنگام
بحث از جبرهاى
جنسى و جانشين
عشق شدن هوس و
ضعيف شدن همين
هوس جنسى، از
آن بحث خواهد
شد. بنابراين،
در اينجا، به
راه حل در
ليبراليسم
بسنده مىشود:
نخست
بايد گفت كه
اين راه حل، در
مقايسه با راه
حل اين و آن
استبداد، بى
گمان موفقتر
و داراى
برتريهاى
انكار نكردنى
است. بديهى
است كه اگر
اين برترىها
را نداشت، الگو
نمىشد. در
غرب، انواع
«گشت»ها
نگماردهاند تا
بزور حجاب از
سر زنان
بردارند يا
بگذارند. اين
در ايران تحت
«رژيم اسلامى»
است كه
گشتىها
گماردهاند و
به آنها نيز
اكتفا نكرده
اردوگاه «بى
حجابان و
بدحجابان»
تشكيل دادهاند.
در جمهورى
ملاتاريا، زن
شيطان سكسى
است كه شب و
روز بايد تحت
مراقبت شديد
باشد! اين رژيم
الگوى ديگرى،
نه پيش و نه پس
از انقلاب، ارائه
نكرده است. بى
هيچ ترديد اگر
شهيد و الگويى
ارائه
مىكرد، به
انواع گشتها و
اردوگاهها،
نياز پيدا
نمىكرد.
سبب
برترى يكى از
اينستكه
ليبراليسم بر
اصالت فرد
پايه مىگيرد
و شخصيت و
حقوق و آزاديهاى
فرد، نه تنها
از سكس مايه
مىگيرند و نه
در آن خلاصه
مىشوند. در
رقابت جنسى
نيز، مرتبت
علمى و
برتريهاى
هنرى و انواع
ابتكارها در
اين و آن زمينه،
نقشى تعيين
كننده دارند.
از اين رو، زنان
با مبارزه
مستمر خود و
استفاده از
آزاديها،
شخصيت و
منزلتهاى
خويش را
ارتقاء
دادهاند و
مىدهند.
بنابراين،
اگر بيش از دو
الگو، يكى زن
در انواع
استبدادهاى
دينى و مرامى
و غير آنها و
ديگرى، زن در
ليبراليسم
نباشند، الگوى
دوم بطور قطع
برنده مىشود.
انواع فشارها
و سركوبها
هراندازه
شديدتر شوند،
تنها كارى كه
مىكنند
اينستكه زمان
پيروزى راه حل
غربى را
كوتاهتر و
دامنه آن را
هر چه
گستردهتر
مىگردانند.
مىتوان
پرسيد اگر چنين
است پس چرا
اين راه حل را
به زور به
جامعههاى
مستعمره و
نيمه مستعمره
، تحميل
مىكردند؟
پاسخ اين
پرسش، در بالا
داده شده است.
حقيقت آنستكه
كار دست
نشاندگان
استعمار و
رژيمهاى زير
سلطه، ارتقاء
زن نبود.
استفاده از
سكس در روابط
سلطه گر - زير
سلطه بود.
بقول فانون (3)
مىخواستند
با تسخيسر
فرهنگى زن،
سلطه خويش را
بر اين
جامعهها
دائمى كنند. و
گرنه مقايسه
منزلتها و
حقوق زنان در
غرب با
جامعههاى
اسلامى و
غيراسلامى،
هر اندازه هم
بى انصافانه
انجام بگيرد،
نمىتواند به
اين تصديق نيانجامد
كه منزلتها و
حقوق زنان در
غرب، بمراتب
بيشتر اند.
با
اينهمه، غرب
خود با بحران
فرهنگى
روبرو است.
معناى بحران
آنستكه راه حل
پيشين
نيازمند
تكميل و يا
تغيير است.
بدينقرار
ليبراليسم
جنسى، از آنجا
كه بقول
سوروكين بر
ماديت بنا
مىگيرد، در
جريان شدت و
شتاب گرفتن
نابرابريها و
تمركز و تكاثر
سرمايه و
قدرت، زنان را
پيش پاى قدرت،
قربانى
مىكند. يكى
از علائم شدت
گرفتن بحران،
بر هم افزودهترىشدن
حجابهاى
درونى و
سانسورهاى
جنسى است:
1- وضع
حلال و حرام،
ديگر بطور
كامل در دست
كليسا نيست.
نظام ارزشى -
حقوقى
دوگانه از
بين نرفته
بلكه چندگانه
شده است. زيرا
مقامهاى واضع
قانون و قاعده
و عرف و سنت و
مد، براى سكس
و تنظيم روابط
جنسى متعددتر
و زمان اعتبار
اين قانون و...
كوتاهتر شده
است: كليسا
همچنان به
صدور فتوا
ادامه مىدهد
و آندسته از
مسيحيان كه به
باور دينى خود
مىشمارند و
به تناسب
اوضاع و احوال
و تغيير
اكثريت،
قانونى را
تغيير
مىدهند و يا
جديداً وضع
مىكنند.
دولتها، براى
قوانين
موضوعه، آئين
نامههاى
اجرايى وضع
مىكنند و
بدآنها قوانين
را باجرا در
مىگذارند.
اغلب ميان قانون
و فتواى
كليسا، تعارض
وجود دارد. و
اين تعارض،
تنها تعارض
نيست: مقامات
هنر، از راه سينما
و تاليفهاى ادبى،
ممنوعهاى
جنسى را مجاز
و يا در آنها
تغيير
مىدهند. گاه
قدرت اجبار
مقرراتى كه
اين مقامها
وضع يا لغو
مىكنند، از
قانون و فتوا
بمراتب بيشتر
است. گذشته از
اينها،
قشرهاى
اجتماعى،
براى تعيين
مرزهاى جدايى
و تشخص خود از
ديگر قشرها و
نيز احزاب و... و
روانپزشكان
و...، دست
اندركار
ايجاد و لغو قرار
و قاعدههايى
كه در روابط
جنسى بايد
رعايت شوند،
هستند. نتيجه
آن شده كه
نظام ارزشى -
حقوقى، در
آنچه به سكس
راجع مىشود،
چندگانه و پر
از تعارض است.
2- بمحض
اينكه يك «مد
جنسى»، اثر
خود را از دست
مىدهد، ناگزير
بايد مد جديدى
ابداع گشته و
رواج بيابد.
در نتيجه، بنا
بر طبع متلون
و متلون ساز
قدرت، نوع
منعها و
حدودشان زود
بزود، تغيير
مىكنند: آنچه
ديروز براى
«سكسى»تر شدن
واجب مىنمود،
امروز ممكن
است حرام
گردد. دايره
مجازها نيز
ممكن است
كوچكتر يا
بزرگتر بشود.
تغيير در
پوشش، از
ماكسى به مينى
و از آن دو به
«كلاسيك» و از
اين به «مدرن»،
تنها
تغييرهايى
نيستند كه در
تركيب عريان و
پوشيده بدن،
زودبزود، داده
مىشوند.
ابداع و عرضه
فنون دلبرى،
پيش از هر
زمان، موضوع
تخصص
گشتهاند. در
فنون افزايش
جاذبه جنسى و
بالابردن
توان تحريك،
يك اصل ثابت
رعايت مىشود
و آن ضرورت
مجاز و
ممنوعها و
تغيير پذيرى
آنها است. در
حقيقت تجربه
كردن انواع
تركيبهاى
پوشيده و
عريان، براى
بحداكثر
رساندن جاذبه
و توان تحريك
جنسى است. اين
جاذبه و توان
افزايى،
تغيير فنون و
حجابهاى
درونى را
ايجاب و نيز
سانسورهاى
جنسى را ضرور
مىكند.
3- كيفيت
سانسورهاى
جنسى، با
گذشته، تفاوت
اساسى كرده
است: در اين
زمان، چون
ازدواج، ديگر
مانع قوى در
راه كامجويى
از ديگرى نيست
و «روابط جنسى
آزاد» رواج
روزافزون
مىگيرد و اين
رابطه بر
رقابت بنا
مىگيرد و حال
را خوش مىدارد،
حفظ موقعيت،
نيازمند
مبارزه سكسى و
غيرسكسى
شبانه روزى
است. پيروزى
در اين
مبارزه، بحفظ
و افزايش قدرت
جنسى و غير آن
ممكن مىشود.
از اين رو استفاده
از ابزار
سانسور، زمان
به زمان بيشتر
مىشود. زن
«اين موجود
ناشناخته»،
ناشناختهتر
مىگردد.
بهمان نسبت كه
بقصد تحريك و
بدام
انداختن،
عريان مىكند
و نشان
مىدهد، درون
را بيشتر
مىپوشاند.
كار به آنجا
كشيده است كه
بحران افزايش
كاربرد قهر در
روابط جنسى و «مكانيكى»
شدن اين
روابط، شدتى
روزافزون
مىگيرد و تن
و روان را
مىفرسايد.
گمان ميرفت با
پندار زدايى،
در مسئله عشق،
هوس آتشى فروزان
و جاودانى
مىگردد. اين
گمان بود كه
خام از آب
درآمد. چرا كه
بقول اليزابت
بادنتر(3)،
اينك جامعههاى
غرب، با مشكل
سرد شدن آتش
هوس جنسى،
روبر شدهاند.
نابسامانى
اجتماعى
بزرگتر اينكه،
آتش هوس به
آتش قهر تبديل
مىشود و پويايى
اين آتش،
خطرها را
متنوعتر و هر
دم بزرگتر
مىگرداند.
4- مهار
كردن و به
اطاعت
درآوردن، كه
ضرورت روابط
قدرتاند، و
نابرابرى
مضاعف و روزافزون
كه زن قربانى
آنست و او را
به «سكس دوم» و
دون انسان بدل
مىكند، زن را
به جستجوى
انواع روشهاى
مقاومت و
امتيازجويى و
تفوقطلبى،
راه مىبرند.
در نتيجه زن
به حجاب درونى
ديگرى نياز
پيدا كرده است
كه از آن به
«مكانيسم
جبران» تعبير
مىكنند: زن،
در تضاد با
مرد، ناگزير
از توسل به
مجموعه اعمالى
مىشود كه ضعف
موقعيتهايش
را جبران
كنند. بوقت
بحث از
نابرابرى
مضاعف ملاحظه
شد كه در اين
مقابله جويى،
قربانى اول
هنوز زن است.
بدينقرار،
راهى ديگر
بايد. درباره
اين راه ديگر،
اليزالبت
بادنتر، سر
بحثى گشوده است.
در دو بحث
بعدى، نخست
حجاب در قرآن
و سپس راه حل
پيشنهادى
بادنتر با
تجربه چهارم
يعنى آزادى
كامل جنسى در
زناشويى و
امساك جنسى در
بيرون آن،
توام با آزادى
عمل رابطه مغز
با مغز، در
درون و بيرون
زناشويى،
مقايسه و موضوع
ارزيابى،
قرار
مىگيرند.
مأخذها
و توضيح ها
1- ص 273 (New York: Mac Millan & Co Free Press) Social StructureGeorge Peter Murdock, به نقل از
فاطمه مرنيسى
در سكس،
ايدئولوژى، اسلام
2- فانون
در جامعهشناسى
يك انقلاب،
شكست استعمار
فرانسه را در
تسخير فرهنگى
زن الجزايرى،
توصيف و تحليل
مىكند. در
عين حال توضيح
مىدهد كه
چگونه، وقتى
انقلاب ايجاب
كرد، اين زن
حجاب از سر برگرفت.
3- بخش سوم
كتاب L, un est L, autre كه موضوع
بحث قرار
خواهيم داد.
حجاب
اسلامى
تا پيش
از عصر
استعمار و
كوشش استعمارگران
در تسخير
فرهنگى
جامعههاى
مسلمان زير سلطه،
مسئلهاى
بنام مسئله
حجاب، با
محتوى و شكل
كنونى، وجود
نداشت.
استعمار
فرهنگى كه فرهنگ
ما ايرانيان
نيز، از زخم
عفونت زاى آن
رنج مىبرد،
اين مسئله را
ساخت و
پرداخت. اما
اگر استعمار
موفق شد اين
مسئله را به
يكى از
مهمترين
مسائل
جامعههاى ما،
بدل سازد،
بخاطر آن بود
كه زن در
جامعههاى ما،
دون انسان شده
بود. حجاب
مظهر تسليم
كامل زن به
زور و
نمايندگان و
كارگزاران و...
و فرهنگ قدرت
بود و هست.
راست بخواهى
ضريب همبستگى
روند انحطاط
جامعههاى
مسلمان با روند
انحطاط منزلت
زن، صد در صد
است. پس تمام
تقصير را به
گردن استعمار
نياندازيم.
بپذيريم كه بنا
بر قاعده، عمل
شيطان دنباله
عمل انسان است.
اين تحول از
آزادى به
استبداد
خودكامه در جامعههاى
مسلمان بود كه
اسباب
استقلال و آزادگى
زن را به
اسباب
وابستگى او به
قدرت و بردگى
اش، بدل
گرداند. پيش
از آنكه
جامعههاى ما
بزير سلطه
قدرتهاى
نوخاسته
روند، زن به
بردگى قدرت
درآمده بود.
هنوز وقتى
جامعههاى
مسلمان براى
تحصيل
استقلال،
جنبش رهايى
بخش براه
مىانداختند،
نه تنها درس
محمد (ص) كه رشد
جامعه با رشد
زن شروع
مىشود و بنا
براين آزادى و
استقلال، از
آزادى و
استقلال زن
شروع مىشود
را از ياد
مىبردند،
بلكه در پى
اين گمان كه
استعمار
مردان را از
سالارى محروم
كرده، بنام
اسلام،
مردمسالارى
خشنى را
برقرار مىكردند
و مىكوشيدند
بندهاى بردگى
و وابستگى زن
را هركدام
پاره شده، از
نو گره زنند و
محكم كنند.
ندانستند
فريب شيطان
قدرت مدارى را
خوردهاند و
بدست خود و با
واپس بردن زن،
جامعه هاى
مسلمان را
واپس مىبرند
و استعمار
كهنه را در
شكل استعمار
نو، تجديد
مىكنند. از
بداقبالى،
قدرتهاى
استبدادى، به
اين يا آن
صورت، از
خودبيگانگى
دينى را مايه
كار قرار مىدادند
و قرار
مىدهند: رژيم
پهلوى
«تجددخواه»
بود و بنام
مبارزه با
«خرافات
دينى»، بزور
تو سرى، روسرى
برمى داشت و
رژيم خمينى،
بنام دشمنى با
غربزدگى و
«پياده كردن
اسلام»، بزور
توسرى، روسرى
مىگذارد!! هر
دو استبداد،
از
خودبيگانگى
فرهنگى زنان
را دوجانبه
كرده ند و
آنها را ميان
فرهنگ خودى
اما عقيم
گشته، و فرهنگ
بيگانه اما
يگانه نگشته،
سرگردان ساختهاند،
تجربه محمد
(ص)، تجربه
انقلاب فرهنگى
بقصد رهايى از
فرهنگ زور بود
و فراموش شده
بود. بيان
پاريس كه از
زبان آقاى
خمينى اظهار
شد نويد
مىداد كه در
پى انقلاب، آن
تجربه از نو
بعمل درآيد و
با فراهم
آوردن اسباب
رشد زنان در
آزادى، رشد
جامعه را در
آزادى و استقلال،
ممكن گرداند.
اما استبداد
فراگير، بجاى
آن،
تجربههاى
قديم و جديد
كليسا و
فاشيسم را پى
گرفت...
چه بود و
چه شد؟:
حجاب
كه بدينسان
يكى از
مهمترين مسائل
زمان ما، در
جامعهاى ما،
بخصوص در
جامعه ايرانى
شده است، به
يك آيه قرآن
مستند است.
پيش از رفتن
به سراغ اين
آيه و در مقام
پيرايه زدايى،
به توضيح يك
امر واقع
مستمر و جهان
شمول، مىپردازم:
از
گذشتههاى
دور تا امروز،
چه در
دورهايكه زن
در شمار اموال
بود و چه بعد،
در تمامى
جامعهها،
قدرت، زن و
سكس را يكى و
از آن خود
مىشمرد.
رفتار قدرت،
همانست كه به
گفته قرآن
قابيل داشت.
از اينرو، از
شرق دور تا
غرب دور،
انواع
شيوهها براى
دور كردن زنان،
بويژه زنان
زيبا، از چشم
رس و دست رس
قدرتمندان و
كارگزاران
آنان، يافته شده
و مىشوند،
بكار برده
شده و
مىشوند.
نبايد گمان
كرد كه در غرب
امروز، ديگر
نيازى به اين
شيوهها نيست.
هنوز و بيشتر
در غرب، باندهاى
بزرگ، دختران
نو رسيده و
زيبا را مىربايند
و در 5 قاره
مىفروشند.
گردانندگان
«صنعت فحشا» و
ماوراء
مليهاى توليد
و توزيع مواد
مخدر و
گروههاى
توليد كننده
انواع
فراورده هاى
سكسى (از فيلم
و آلبوم و
كتاب و مجله و...)
و نيز آنها كه
قدرتهاى
سياسى و
اقتصادى را در
دست دارند،
شكارچيان
زنانند.
داستانهايى
از نوع داستان
«خودكشى»
مارلين
مونرو، هنوز از
زبانها
نيافتاده،
داستانى
ديگر، ورد
زبانها
مىشود...
اما
اين روشها،
اثر نبخشيده و
نمىبخشد.
زيرا
فريفتارى
فرهنگى مانع
از توجه به
اين واقعيت
شده است كه
اساس تمامى
اين روشها، بر
اصالت زور
است. و چون
باور عمومى بر
اينستكه زن
زور ندارد و
به دفاع از خود
توانا نيست،
روشها دفاعى
هستند. زن
بايد خود را
در پوشش و پشت
ديوارهاى
بلند، مخفى
كند و مرد
بايد نگهبانى
كند كه پرده
حجاب زن را
زورمندى ندرد
و دزد ناموسى
به درون «چهار
ديوارى»، در
نيايد. معيار
زنى، ناتوانى
در دفاع از
خويش است و
معيار مردى،
توانايى دفاع
از زن! هنوز،
در جامعههاى
غربى، زن عاشق
مردى مىشود
كه از او دفاع
كند. يكى و
شايد مهمترين
مبنا از مبانى
هنر و ادب،
بناگذاردن
عشق بر قدرت
پرستى زن است.
از اينرو،
زنان به شكارى
مانند شدهاند
كه مردان
بخاطر از
يكديگر
ربودنشان،
باهم گلاويز
مىشوند. و
بنوبه خود، شكار
زنان مىشوند!
و طرحى
نو، طرح تمدنى
نويى، بايد:
در اين طرح،
اصلى ديگر
بايد جاى اصل
زو ر را بگيرد و
حقى مقبول
عموم گردد: آن
اصل، اصل
موازنه عدمى و
اين حق،
استقلال عمل
زن است. زن نه
تنها حق دارد
بلكه اساس
آزاديش، در
توانايى دفاع
از آزادى و
شخصيت خويش
است. مرد بايد
از حق دفاع
كند. زنى را با
ناتوايى مطلق
يكى فرض كردن
و آن را دليل
عمل دفاعى قرار
دادن، نه دفاع
و نه مردانگى
است. تجاوز به
حق، تحقير زن
و خودپسندى
است. زن با
رهايى از باور
به اصالت زور،
بايد، از
كودكى،
روشهاى دفاع
در برابر
زورگو را
بياموزد. بياموزد
كه در محدوده
حاكميت زور،
نمىتوان عشق
را يافت. بايد
از آن بيرون
رفت تا عشق را
جست. زن با
بيرون رفتن از
اين محدوده،
پيشگام اجراى
طرح تمدنى نوى
مىشود. طرحى
كه پيامبر بزرگ
به تجربه
درآورده بود.
حجاب اسلامى
همين راه بستن
بر زور است و
بر زن و مرد،
هر دو، مقرر
است.
زن
در استقلال،
توانايى
مىيابد:
آن اصل
كه به ضدش
برگرداندهاند،
آن اصل كه
هربار قرآن
نقش زن را
بدان متكى
كرده، اينستكه
زن، هرگز،
نبايد به زور
گردن بگذارد.
تمامى اسباب
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى و سياسى،
بايد در
اختيار او
قرار گيرند تا
از قدرت زدگى
رها گردد و به
استقلال، از
خود و جامعه
خود، در برابر
طبع چيرگى و
تجاوزگر
قدرت، دفاع
كند. بدينخاطر
است كه:
- از نظر
اقتصادى، و
جوب نفقه بر
شوهر، حق
الارث بدون
وضع تكليف
مالى بر او،
مرگ شوهر و...
اسباب
استقلال مالى
زن را فراهم
مىكند.
- از نظر
اجتماعى، منع
بهره بردارى
جنسى از زن،
بر شوهر و هر
كس ديگر،
تفويض
مهمترين وسيله
حقوقى به زن
كه اختيار
ازدواج باشد،
به او امكان
مىدهد به
استقلال،
درباره آينده
خود و شرايط
آن تصميم
بگيرد. گرچه
اين موضوع را در
جاى خود موضوع
بحث قرار
خواهم داد، در
اينجا،
مناسبت
يادآور
مىشوم
بسيارند كسان
كه مىگويند
چرا اسلام حق
طلاق را به
مرد داده ا ست
و فراموش
مىكند كه
بخلاف ديگر
اديان و نظامهاى
حقوقى (1) كه در
آنها، ايجاب
با كليسا يا
دولت است، در
اسلام، با زن
است.
- از نظر
فرهنگى،
مبارزه با
زورمدارى، باطل
كردن اين
پندار كه زن و
سكس هوهويه
هستند،
شناختن حق زن
به باورمندى،
فريضه كردن
تحصيل علم بر زن
و مرد و تأكيد
بيشتر به
تعليم و تربيت
زن، شرايط
اصلى رشد فكرى
و استقلال
واقعى زن را
پديد مىآورد.
- از نظر
سياسى، رها
كردن زن از
ضابطه و الزامهاى
سياسى و
اقتصادى و اجتماعى
و فرهنگى و
بدانها، رها
كردن زن از ايفاى
نقش رابط در
روابط شخصى
قدرت (2)، كوشش
در حذف نقش
سكس در روابط
اجتماعى
قدرت، زن را
از بردگى، از
تعلق به قدرت،
آسوده است.
با
توضيح درباره
آن امر واقع و
فهرتس كردن
اين اسباب،
وقت آنست كه
به آيه قرآنى
بپردازيم. در
اين آيه، اصل
راهنما،
تسليم
ناپذيرى به
زور و بنا بر
تفويض حق دفاع
از زن، در
درجه اول،
بخود زن است:
جلباب
چه بود و چه شد:
زنان
مسلمان، از
سوى منافقان،
آنها كه در دل
مرض دارند،
خبر هجوم دشمن
و سوء شهرت سازان،
اذيت و آزار
مىشدند (3). بنا
بر
مردسالارى،
انواع روشها
در دفاع از زنان،
پيشنهاد
مىشدند.
سرانجام، روش
را اين دو آيه
معين كردند (4):
«اى
پيامبر، به
همسران و
دختران خود و زنان
مسلمان بگو
جلباب پوشند.
تا بدين پوشش
شناخته گردند
و آزار نشوند.
و خدا آمرزنده
مهربان است* و
اگر منافقان و
آنها كه در
دلهاشان مرض
است و خبر هجوم
دشمن و سوء
شهرت سازمان،
از رويه زشت
خويش دست
نشستند، تو را
به تنبيه سخت
آنان مىگماريم،
از آن پس،
اندك زمانى
بيش در جوار
تو، زندگى
نكنند.»
بدينقرار،
جلباب براى آن
نيست كه زن از
لحاظ كمى و
بيشى جاذبه
جنسى يا پيروى
و جوانى زشتى
و زيبايى،
شناخته
نگردد، براى
نا شناخته شدن
نيست، براى
شناخته شدن
است. چرا و به
چه شناخته
شود؟ در پاسخ
اين پرسش، اول
بايدمان ديد
جلباب چگونه
پوششى است؟ با
حجاب يكى بوده
است يا نه؟
جلباب
در زمان نزول
آيه، به چه
نوع پوششى
گفته مىشود؟
لسانالعرب
اثر ابن منظور
(5)، به پرسش ما،
اينطور پاسخ
مىدهد:
«جلباب
پيراهن،
جلباب لباسى
گشادتر از
خمار و جداى
از رداست.
زنان بدان سرو
سينه را مىپوشانند.
باز
نگفتهاند
لباس گشادى
است كه...»
ابن
منظور، ذيل
اين تعريف،
توضيح داده
است كه پوشش
مورد نظر
قرآن، همان
خمار است و
خمار روسرى را
گويند.
حال كه
دانسته شد، در
آن عصر، چه
نوع پوششى را
جلباب
مىگفتهاند،
ببينيم مراد
قرآن، از
شناخته شدن،
شناخته شدن به
چيست؟ پاسخها،
همه يكى
هستند.
پاسخهاى سه
تفسيرى كه در دسترسم
هستند را مىآورم:
-
فخرالدين
رازى، در
تفسير خود،
مقصود را
شناخته شدن از
لحاظ حريت و
بردگى
مىداند (6).
- قرطبى
در تفسير خود،
منظور آيه را
شناخته شدن
زنان آزاد از
زنان برده
مىداند. مىنويسد:
آن سه دسته (يا
يك دسته با سه
چهره)، هر زنى را
كه جلباب
نداشت، برده
فرض مىكردند
و به آزار او
مىپرداختند.
از آن پس،
جلباب علامت
زن آزاد بود
تا آنجا كه
عمر، زن برده
جلباب پوشيده
ايرا،
تازيانه زد كه
چرا لباس ويژه
زنان حر را در
بر كرده است و او را
به ترك جلباب
واداشت (7).
- ابن
كثير در تفسير
خود، مراد از
شناخته شدن
را، شناخته
شدن به حر
بودن و بنده
نبودن
مىداند. زيرا
فاسقان
مدينه، شب
هنگام، بر
زنانى كه از
خانه بيرون
آمدند، سر راه
مىگرفتند.
وقتى زنى جلباب
داشت،
مىگفتند با
او كار نداشته
باشيم، آزاد
است. اما اگر
خمار داشت،
بقصد تعرض، در
ميانش
مىگرفتند كه
برده است! و از
آنجا كه زنان
مسلمان،
جلباب
نمىپوشيدند،
آزار مىشدند
(8).
- در
قرآنى كه صادق
نوبرى ترجمه
كرده، اينطور
آمده است:
«در اول
اسلام، زنان
از كنيز و
آزاد، يك قسم
لباس پوشيده
روى سر، سرپوش
كوچك، (خمار)،
انداخته و به
سراسر اين
بدن، يك پارچه
لباس مىگردانيدند»
(9)
و
اكنون كه
پاسخها بدست
آمدند، دو موضوع
مهم ديگر را
روشن كنيم:
جلباب
وسيله دفاع زن
در برابر
بيگانه است:
آيه به
صراحت، سه
دسته (يا يك
دسته با سه
چهره) مخالف و
دشمن را معرفى
مىكند.
بدينسان
جلباب تدبيرى
سياسى و براى
آن بوده كه زنان،
از سوى
بيگانگان از
دين و دشمنان،
آزاد بينند.
وسيله دفاع از
آزادى و شخصيت
آنان بوده، نه
وسيله تضعيف و
تحقير. وسيله
دفاع از حريت
بود، نه وسيله
ابدى كردن
بردگى زن. اين
روش، از آن
زمان
تا زمان ما،
در بيشمار
تجاوزهاى
سلطه جويان،
با موفقيت
بكار رفته
است. در عصر
ما، زن
مسلمان، با
اين روش، تلاش
قدرتهاى
استعمارى غرب
را در تسخير
فرهنگى
جامعههاى ما،
ناكام كرد.
فانون، شايد
نمىدانست
روشى كه زنان
مسلمان
الجزايرى
بكار
مىبرند،
روشى است كه
قرآن آموخته و
حاصل تجربه
موفق قرون است.
اما در مطالعه
خود، پيروزى
اين روش را بخوبى
شرح كرده است.
و اگر قياس،
درست شمرده شود،
از آن راه آن و
در همصدايى با
آزاده مردى چون
چارلى چاپلين
(در پند به
دخترش)، گفته
شود رسم
آزادگى اينست
كه زن، بخاطر
خوش آيند
پولمند و
زورمند، ناخن
انگشت شست پا
را هم نشان
ندهد. بطور
مسلم
نمىتوان
نداشتن حجاب را
وسيله توسرى
زدن به زن
قرار داد. از
آن روز كه وسيله
حريت، مظهر
توانايى و
وابستگى همه
جانبه زن گشت
و «حجاب
ضعيفگان» شد،
ملتهاى
مسلمان، راه و
رسم آزادى و
عزت را فراموش
كردند و به حقارت
و ذلت خو
كردند. از ياد
بردند كه رشد
جامعه اسلامى
و جهانگير شدن
اسلام، به رشد
زنان
در حريت و
استقلال،
ممكن گرديد.
آن رمز حريت
را به شعار
خوارى و زبونى
زن بدل كردند
تا امروز كه
زن را يكسره
بازيچه كردهاند:
يك روز بزور
حجاب از سرش
برمى دارند و
روز ديگر آن
را اجبارى
مىكنند. به
نشان آنكه
جامعههاى
ما، در جريان
رشد از رشد
ماندگى، شتاب
گرفتهاند!
جلباب،
حجاب نيست:
بسيارند
كسان، از اهل
تفسير و فقه،
كه جلباب را
حجابى
مىشمارند كه
زن را بايد از
سرتاپا،
بپوشاند. اما
هم به دليل
معناى لغت، هم
به دليل وسيله
تميز حر از
برده شدنش: هم
بدليل وسيله
دفاعى زن در
برابر بيگانه
متجاوز
گرديدنش و
مهمتر از
اينها همه، به
دليل درك و
چگونگى عمل
زنان مسلمان،
جلباب حجاب
نبوده است. از
نمونههاى
بسيار، به
مناسبت اهميت
دينى و
تاريخيش، از
داستان تنها
ماندن عايشه در
بيابان، لحظه
رخ در رخ شدن
او را با
صفوان، جوان
عرب، از
السيره
النبويه ابن
هشام، مىآوريم:
«عايشه
گفت: جلباب در
بر كرده بودم
كه صفوان بن
العمعطل
السلمى، سواد
مرا ديد و
بسويم آمد.
حجاب نزده
بودم كه مرا
ديد و شناخت و
گفت: انالله و
انااليه
راجعون، همسر
پيامبر خدا!...»
بدينقرار،
جلباب، حجابى
نبود كه بدان
زن شناخته
نگردد. عايشه
كه خود در
زمره زنانى
بود كه به «زدن
حجاب»، تمايل
داشتند (11)،
صفوان را و
صفوان او را
شناختند. يعنى
پيش از آن نيز
يكديگر را
مىديدهاند.
از اينرو،
وقتى سوء شهرت
سازان به
عايشه بهتان
بستند، كسى
خرده نگرفت كه
چرا حجاب نزده
بود؟ كه چرا
صفوان او را و
او صفوان را
شناختهاند؟
زمينه و دليل
بهتان را در
شهادت شرح
كردهام. دى
اينجا با
اشاره بدانها،
يادآور
مىشوم كه
قرآن، در پاك
شناختن عايشه،
به زدن و نزدن
حجاب و به
داشتن و نداشتن
حجاب (هرچند
به گفته عايشه
در برداشته)،
استناد
نمىكند. به
باورمند
شناختن زن
استناد و
استدلال
مىكند. به
جامعه
خاطرنشان
مىكند كه اگر
به اين بهتان
بها مىدهد،
بدينخاطر است
كه زن را
موجودى
باورمند
نمىشناسد و
اين حق بزرگ
را از او سلب
كرده است.
اينستكه در
عصر ما، در پى
تحقيقات
محققان،
كسانى نظير
مطهرى و
مودودى، در
حدود حجاب
قائل به تخفيف
شدند و «وجه و
كفين» را،
همواره يا در
مواقع ضرور،
استثناء كردن
(12).
اما از
قرار، حجاب را
عمر برقرار
كرد (13). پيش از
آن، بقول
پلوتارك، در
ايران، زنان،
حتى در خانه
نيز، بايد
حجاب
مىداشتند (14).
در جامعه
اسلامى،
بسيار زنان
سرشناس
بودهاند كه
حجاب نمىزدهاند.
كسى نيز عمل
آنها را بى
عفتى و بدتر
از آن، فحشاء
نمىدانسته و
هيچگونه
مجازاتى براى
«بدحجابى» و «بى
حجابى»، مقرر
نبوده است. دو
نمونه را كه
از لحاظ دو
تمايل بزرگ
اسلامى اهميت
و گويايى
دارند، به نقل
از الاغانى،
مىآورم (15).
- از
نوادههاى
على، سكينه،
در همان قرن
اول هجرى،
حجاب
نمىپوشيد. در
مجالس، با
مردان، به گفت
و شنود
مىنشست. در ازدواج،
شرطها مىكرد.
از جمله، حق
گفتگو با مردان!
او بود كه
قرنها زودتر
از زنان
اروپايى،
مجالس ادبى،
هنرى و نيز
علمى تشكيل
مىداد. به
زيبايى و هوش
و شوخ طبعى،
شهره بود.
آرايش مويى را
ابداع و «مد»
كرد كه حتى
مردها نيز از
آن پيروى
كردند. تا
آنجا كه خليفه
اموى، عمربن
عبدالعزيز،
كار آنگونه
مردان را
افراط شمرد و
آنان را سر
تراشيد و شلاق
زد.
- عايشه
بنت طلحه كه
از طرف مادر
از نوادههاى
ابوبكر بود،
نيز از پوشيدن
حجاب امتناع مىورزيد
و منعى براى
نشان دادن
زيبايى نمىديد!
حتى مىگفت:
«خداوند
توانا، مرا به
زيبايى، از
ديگران ممتاز
كرده است.
مىخواهم
اشخاص اين
زيبايى را
ببينند و به
برترى من
اعتراف كنند».
و اين
موارد،
بهيچرو
استثناء
نبودهاند:
جرجى زيدان،
در تاريخ تمدن
اسلامش، تحول
حجاب را در
تاريخ، شرح
مىكند:
«حجاب»،
بتدريج معناى
اول خود را از
دست داد و
وسيله مادونى
زن نسبت به
مرد، و در
ميان زنان،
وسيله
تشخصطلبى،
طبقاتى، گشت (16).
در قرن نهم،
زنان كشورهاى
مسلمان، دست
به انقلابى زدند:
ميليونها
زنان طبقات
زحمتكش از
حجاب سرباز
زدند (17).
سفرنامه هايى
از نوع سفرنامههاى
ناصرخسرو و
ابن بطوطه و
شاردن، و اينها
همه بكنار،
ملاحظه پوشش
زنان روستايى
و ايلى،
كافيست براى
اينكه بدانيم
«حجاب»
پديدهاى
شهرى است و
مسئله شدنش
سلاسى و دست
آويز استبدادهاى
ديروز و امروز
است. وگرنه:
«با
رعايت
موازين، در
پوشش آزاد
است»:
«زنان
در انتخاب
فعاليت و
سرنوشت و همچنين
پوشش خود، با
رعايت
موازين،
آزادند».
حقيقتى را
مىگفت كه در
بالا شرح شد. اگر
نه، با وجود
نص، محلى براى
اجتهاد نبود.
اگر سخن او
خلاف نص قرآن
بود، از باب
وجوب اظهار
حق، يكى از
علماى ايران،
يا نه، يكى از هزاران
علماى اسلام،
صدا به انتقاد
و اعتراض بلند
مىكرد. حتى
يك زمزمه
مخالف نيز،
شنيده نشد!
سخن
آنروز او، حق
و عين رهنمود
قرآنى بود.
اما عمل امروز
او كه ضد سخن
ديروز او است،
ضد اسلام و
محض استقرار
استبداد فراگير
است. اين
استبداد
فراگير است كه
از آن جلباب،
اين «حجاب» را
ساخته و
مىسازد. به
شرحى كه گذشت،
جلباب براى
ايستادگى در
برابر زور بود،
بزور چماق بر
سر زن كردن
حجاب و
اردوگاه بد حجابان
و بى حجابان
تشكيل دادن،
نه غيراسلامى
كه ضداسلامى
است.
با
اينهمه،
آزادى و
استقلال زن،
ايجاب مىكند
كه او با سكس،
اين همانى
نجويد. به اين
مهم، در جاى
خود مىپردازم.
مأخذها
و توضيح ها
1- در
مسيحيت،
ايجاب با
كليسا است.
قبول اول با
مرد و بعد با
زن است. در پى
انقلاب
فرانسه، به
تدريج،
ازدواج غير
كليسايى نيز،
ممكن گشت. در
اين نوع
ازدواج،
نماينده دولت يا
شهردار،
جانشين كليسا
شد و با آنكه
بنا بر قوانين
جديد - براى
مثال قانون
مدنى فرانسه -
ازدواج به
رضايت مرد و
زن واقع
مىشود،
شهردار نخست
از مرد بله
مىگيرد و سپس
از زن. نگاه
كنيد به فصل
سوم قانون
مدنى فرانسه
(صص 88-83) باب
ازدواج
.civilCoceدر
اسلام، ايجاب
با زن و قبول
با مرد است.
ايجاب در
اختيار نه
روحانيت و نه
دولت است. در
مبحث حقوق زن،
به اين مهم
باز
مىپردازم.
2- براى
اينكه
خانوادهها،
از روابط شخصى
قدرت،
تارعنكبوتى
اجتماعى
پيديد نياورند
و بدان،
حاكميت بر دوام
را از آن خود
نسازند و
جامعه را عقيم
نگردانند،
قرآن زناشويى
را از تمامى
قيود و ضوابط
و الزامات
سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى، رها
ساخته است. و
بخلاف نظرى كه تاريخ
سازان و
فقيهان پيرو
اسكولاستيك،
نشر دادهاند
و مىدهند،
ازدواجهاى
پيامبر،
بخاطر تحصيل و
استقرار و
گسترش قدرت
نبودهاند.
وگرنه وقتى
زنان پيامبر،
برسم زنان
رؤسا،
خواستند نقش
گره گاههاى
روابط قدرت را
بازى كنند،
قرآن از آنان
نمىخواست
ميان ترك تعلق
خاطر به قدرت
مدارى و عمل
به لوازم آن
با طلاق يكى
را انتخاب
كنند. نگاه
كنيد به قرآن
سوره احزاب آيههاى
28 تا 34.
3- با آنكه
درباره شأن
نزول آيه،
اتفاق نظر
وجود دارد، در
جريان تاريخ،
اين روش سياسى
و علت موجه
آن، بفراموشى
سپرده
مىشوند. بخصوص
آيه دوم كه به
علت ايجاد اين
روش راجع است،
بكلى از «آيه
حجاب» جدا
مىشود و
رابطه خود را
با آن گم
مىكند!! نتيجه
آن مىشود كه
جامعههاى
اسلامى
فراموش
مىكنند علت
رشد سريعشان
در آغاز، رشد
زنان در
استقلال بود.
بهررو، هر
چهار تفسيرى
كه به آنها
مراجعه
كردهام، درباره
شأن نزول آيه،
انفاق نظر
دارند. و آيه دوم
شأن نزول را
بيان مىكند.
4- قرآن،
سوره احزاب،
آيه 59 و 60
5- لسان
العرب از ابن
منظور جمال
الدين محمد بن
مكرم
الانصارى (711-63 ه.
ق) چاپ مصر
6- تفسير
كبير از محمد
رازى
فخرالدين بن العلامه
ضياءالدين
عمر، جزؤ 25، ص 231،
به عربى، چاپ
مصر.
7- تفسير
قرطبى از ابى
عبدالله
محمدبن احمد
الانصارى
القرطبى، ص ص 5325
و 5326، بعربى،
چاپ مصر.
8- تفسير
ابن كثير، از
ابى الفداء
اسماعيل بن
كثير القرشى
الدمشقى
متوفى بسال 774،
ه. ق، حزء پنجم
ص ص 517-511، بعربى،
چاپ مصر
9- قرآن
براى همه،
ترجمه حاج
عبدالمجيد صادق
نوبرى ج 2، ص 418
10- سيره
النبويه از
ابن هشام، ج 2،
ص 298، به عربى،
چاپ مصر
11- حجاب
از ابوالاعلى
المودوى، چاپ
بيروت، ص 298
12- نام هر
دو كتاب حجاب
است. كتاب
نوشته مطهرى
به فارسى و
چاپ تهران است
و كتاب نوشته
ابوالاعلى
المودودى، به
عربى و چاپ
بيروت است. آراء
هر دو بيكديگر
بسيار نزديك و
گاه يكى هستند.
13- ص 50
Abdelwahab
Bouhiba, La sexualite en Islamبه نقل
از بخارى
14- به نقل
حسن پير در
ايران باستان
ص 914
15- كتاب
الاغانى از
ابوالفرج
اصفهانى است
كه به عربى در 20
جلد چاپ شده
است. دو نمونه
را به نقل
كتاب -
ماهنامهاى
كه ژون آفريك
در ژانويه 1984ف
درباره «عشق در
كشورهاى
مسلمان»، به
زبان فرانسه،
منتشر كرده
است (صص 52-49)
آوردهايم.
16- Histoire de la
civilisation
به نقل از
كتاب ماهنامه
ژون آفريك، ص 52
17- ص 73 على
مظاهرى،
زندگى روزانه
مسلمانان در
قرون وسطى،
ترجمه از
فرانسه
18- اين
رأى را آقاى
خمينى چند نوبت
اظهار كرده
است. از جمله
در «پيام به
ملت در شبى كه
فردايش
مراجعه به
آراء عمومى
براى تعيين
نظام سياسى
كشور انجام
گرفت. يعنى در 11
فروردين 1358. پيش
از آن، در
مصاحبه با
روزنامه
گاردين، 10
آبانماه
راه
حل چهارم: عشق
در معناى
همگرايى در
علاقه و عقيده
در بحث
از راه حل
چهارم، نخست
به سراغ فصل
دوم از بخش
سوم كتاب «يكى
ديگرى است»،
اليزابت
بادنتر،
مىروم و
خلاصه آن را
مىآورم:
گذار از
تضاد به
توحيد:
پى
بردن به شباهت
زن با مرد، از
نظر جنسى،
اثرهاى مهمى
بر ميلهاى ما
مىگذارد.
ديالكتيك
تضاد، ديگر
مايه و پايه
خود را از دست
مىدهد. زيرا
غرابت،
مخالفت و
مبارزه جويى،
از ميان بر
مىخيزد....
تدبير و اصلى
كه اينك راهنماى
زناشويى
مىشود، «همه
يا هيچ» است.
زنان و مردان
به اميد تحقق
بخشيدن به
وحدت كامل، بجاى
تن دادن به
سازش در
ازدواجى ديرپا،
بهتر آن
مىبينند كه
آزمايشها را،
فراوان تكرار
كنند. ايجابات
(اجتماعى،
اقتصادى، مذهبى)
كه در گذشته،
قوام و دوام
زناشويى
بدانها بود،
اغلب
از بين
رفتهاند.
اينك تنها قلب
است كه بر
زندگى مشترك
زن و مرد،
حكمروا است.
بخلاف عصر
كلاسين كه
وجدانى سخت
گير نسبت به
عشق داشت و
نمىپذيرفت
كه زناشويى،
بر اين پايه
كه سستش
مىانگاشت،
بنا شود، عصر
ما تقدم مطلق
را به دلخواه
كه غير
عقلانىترين
و بى ثباتترين
ميلها است،
مىدهد. در
همسرى، مثل ديگر
امور، دست آخر
اين «دلخواه» و
«حالات عصبى» هستند
كه بر سرنشوت
ما، حكومت
مىكنند: دوست
داريم. تحول
مىكنيم. ديگر
دوست نداريم.
دوباره از نو...
توالى
خواستنها و
نخواستنهاى
دل، ديگر
علامت بى وزنى
عشقهاى ما
نيست. نشانه
آنستكه در
جستجوى كامل
كردن وحدت
هستيم. اين
وصلها و
فصلها، ضرورت
تجربهاند.
وحدتى كه در
پى آنيم،
بسيار
پرتوقعتر از
وحدتى است كه
گذشتگان
بدنبالش
بودند. بدينخاطر
است كه در
تحقق بخشيدن
بدان، اينهمه
رنج وصلها و
جداييها،
بخود هموار
مىكنيم.
كيفيت و
ژرفايى و شدت
پيوند، بر
ديگر
ايجابات،
تقدم جستهاند.
از اينرو، بى
تفاوتى،
نقصانها و يا برخوردها،
وحدت را از
ميان مىبرند
و همسرى را در
سراشيب
جدايى،
مىاندازند.
وقتى يگانگى
نيست، در
همسرى، به
دوگانگى چرا
بايد زيست؟ از
اينرو، وقتى
دلها ديگر با
يكديگر سخن نمىگويند
و سكوت در
ميان مىآيد،
همسرى بسبب از
دست دادن علت
وجودى خود،
منحل مىگردد.
ديگر هيچ
بخشوده
نمىشود كه
بيگانگى، به
اندرون درآيد
و ميان دو
همسر، حايل
گردد... بدينسان،
ما بايد از
اين پس سه
مشكل زمانه
برآييم.
1- دمساز
كردن عشق بخود
با عشق به
ديگرى 2- ايجاد
توافق ميان
ميل به آزادى
و وحدت همه
جانبه و
خللناپذير
با ديگرى و 3-
انطباق دوئيت
(وجود مردى در
زن و زنى در
مرد) خود را
دوئيت همسر كه
هماهنگ سازى
دائمى
تحولهاى متقابل
دو همسر را
ضرور
مىگرداند.
پنجه
در پنجه اين
سه مشكل
افكندن، كارى
بيش از هر
زمان ديگر،
پرخطر است.
زيرا نياز به
عشق، بيش از
هميشه است.
تقدم
فرد بر زوج:
در
گذشته، زوج
واحد بنيادى
جامعه را
تشكيل مىداد.
اين واحد، از
دو نيمه تشكيل
مىشد كه هر
يك در دل جز
اين نداشت كه
«سهم» خود را ادا
كند. براى هر
يك از دو
نيمه،
زناشويى، ارزشى
عالى و مشيت و
تقدير، شمرده
مىشد. از نظر
اجتماعى و حتى
از لحاظ
روانى،
پذيرفته بود
كه يكى بدون
ديگرى، ناقص
است. عزب، يا
تحقير مىشد و
يا همواره
سرزنش مىشد و
بهر حال
موجودى
ناتمام شمرده
مىشد...
تمايل
امروزى، ديگر
زناشويى را
مشيت و تقدير
نمىداند. بل،
واحدى از دو
شخص مىشمارد
كه ديگر خود
را دو نيمه
ناقص كه واحدى
كامل را
مىسازند،
نمىدانند.
ايندو، وحدت
را توحيد دو
مجموعه مستقل
مىشمارند.
ديگر پذيرفته
نيست كه اين
يا آن همسر،
كوچكترين جزء
از شخصيت خود
را، بخاطر
زناشويى، فدا
كند. اهميت
بيش از اندازه
پيدا كردن من
و فرد گرايى
مبارز، موانع
سخت بر سر راه
زندگى
زناشويى،
آنطور كه
دلخواه ما
است، هستند.
راستى آنستكه
هدفهاى ما
تغيير
كردهاند و ما
ديگر حاضر
نيستيم بخاطر داشتن
شوى يا زن در
كنار خود، هر
بهايى را بپردازيم.
ارزش
مطلق پيدا
كردن من:
پى
بردن به طبيعت
دو جنس خود،
سبب گشته است
كه توقعها و
خواهشهاى ما،
روزافزون شوند.
ما همه چيز،
همه و همه را
مىخواهيم. زيرا
خود را فى
ذاته، كليت و
جامعيتى
مىدانيم.
احساسمان
اينست كه الگو
و معرف تمامت
انسانيتيم.
جانشين كليت و
جامعيت خدايى
هستيم. ما خود
را كامل و خود
تكافو
مىخواهيم.
ديگرى را در خود
ديدن، دليلى
برى بى قرارى
و شتاب در
جستجوى او،
باقى
نمىگذارد.
حالا، ديگرى
بهايى دارد كه
بيشتر از آن،
نبايد پرداخت.
او، ديگرى،
بدين شرط
خواسته
مىشود كه به
هستى ما غنا
بخشد. اگر از
ما بخواهد
بخاطر او
كاستى بپذيريم،
رانده مىشود.
اين
خواست بدون
سابقه كليت و
جامعيت، وجدان
به كمبود را
سخت دردآلود و
تحملناپذير
مىسازد.
بدينخاطر،
بيشتر زوجهاى
بى بار، بر آن
مىشوند كه به
ناكاميابى در
تحقق جامعيت
كه خاصه انسان
است، پايان
ببخشند. ديگر
تن دادن به
ضرورت، كارى
ارزشمند نيست
و اين عصر،
ديگر عصر
حاكميت فلسفه عسر
و رياضت نيست...
اگر
عامل اين
ناكاميابى
ديگرى است، ما
او را ترك
مىگوييم.
بهتر آنست من
خويش را
پروريد تا كه
وجهى از وجوه
شخصيت خود را
تباه كرد. اگر
نمىدانيم
چكار بايد كرد
تا آنطور كه
هستيم
دوستمان
بدارند، در
عوض، همواره
آمادهايم
خود را بشدت
دوست بداريم.
من ما،
پربهاترين
خاصه ما شده
است. زيرا در
عين حال، هم
ارزش زيبايى،
هم ارزش
اقتصادى و هم
ارزش اخلاقى
دارد. در گذشته،
از خود حرف
زدن و آنرا
بنياد هستى
خود قرار
دادن، نشان
«بدبار آمدن»
بود و در خور
سرزنش! بهر
قيمت، بايد
اين احساس را
از خود بروز مىدادند
كه ديگرى را
بر خود رجحان
مىدهند. نسل
جديد، اين
اخلاق، اين
رياكاريها را
بدور
مىافكند.
وسوسه خاطر
اين نسل نه
استثمار كردن
ديگرى كه
بارور كردن
شخصيت خويش،
بحد كمال است.
هدفها از
بنياد تغيير
كردهاند. ديگر
كسى جز باين
نمىانديشد
كه از ساعات
عمر، خوب بهره
جويد و از
تمامى
قابليتهاى
خويش استفاده
كند.
بلااستفاده
گذراندن بعضى
از قابليتهاى
خود، در اين
سرمايه دارى
جديدى كه سرمايه،
من است، گناهى
نابخشودنى
شمرده مىشود.
پدران و
مادران، آگاه
از
مسئوليتهاى
خويش، در
تجربه اندوزى
در تربيت
فرزندان،
آرام و قرار
نمىشناسند...
گذران اوقات
فراغت،
بگونهاى كه
آموزنده و
بارور نباشد،
در پدر و مادر،
اضطراب پديد
مىآورد.
اينان گاه در
من فرزندان
خود، بيش از
من خود
«سرمايه
گذارى»
مىكنند.
بهره
ورگردانى من،
روش جديدى را
در كارآورده
است: خود
عاشقى. «خود
خود را بشناس»
و «خود را دوست
بدار»، دو پيش
شرط ارزمشندى
من شدهاند.
زمان، ديگر
زمان حجبها و
تواضعهاى
قلابى نيست.
از آنجا كه بى
كفايتيها و بى
دست و پاييها،
بپاى من «بسته»
نگون بخت
نوشته مىشوند،
گوش دادن به
حرفهاى من،
نگاه كردن در
او و تشريحش،
بقصد تحصيل
توانايى در
آزاد كردنش،
وظيفه تلقى
مىشود.
من،
موضوع كيش و
فرهنگ گشته
است. زيرا همه
انتظارها از
او و همه
توجهها بدو
است. عقل باور
مىكند كه اين
من، بيش از هر
كس و هر عاملى
مىتواند براى
ما، لذت
خوشبختى،
افتخار و شايد
هم ابديت به
ارمغان آورد.
از اينرو، اوج
بلندپروازى ما،
اين شده است
كه از من، بى
مانند كارى
بسازيم كه
غبطه و هم
تحسين عمومى
را برانگيزد.
ژ. ليپووتسكى
بجا مىگويد
كه (1):
«در
زمان ما،
ابرمن، بشكل
ايجابات شهرت
و موفقيتى
بروز مىكند
كه اگر بدست
نياوريم،
انتقاد
بيرحمانهاى،
متوجه من
مىشود».
امروز، هيچ
بدبختى با
بدبختى حاصل
از شكست و از
ارزش افتادن
من، برابرى
نمىكند. آن
شكست و اين بى
ارزش شدن،
واكنشهاى
يأسآميز،
نظير خودكشى و
اعتياد به
مواد مخدر، در
پى مىآورد.
خود را دوست
نداشتن، مرگ
آور است. از روانكاوى،
جز اين
نمىخواهند
كه به ما
بياموزد
چگونه خود را
تحمل كنيم.
من،
ارزش اخلاقى
دارد. زيرا
خود عاشقى،
امرى اخلاقى
شده است.
اخلاق، ديگر
شرايط رابطه
من با ديگرى
را مقدم
نمىدارد.
شرايط رابطه
من را با خود
من، مقدم
مىدارد.
اخلاق امر
مىكند كه خود
را دوست
بدارم. «خود را
رشد دهم و
شكوفا بگردانم»
و «كام بجويم».
هدف اخلاق كه
ديگرى بود،
اكنون من شده
است.
ارزش
مطلقى كه به
من داده شده،
با پذيرش ارزش
نسبى ديگرى همراه
است. عشق
بزرگ، بمعناى
تسليم كردن و
تسليم شدن،
بدست آوردن و
بدست آمدن،
عشقى سراسر هوس
و كينه و رنج،
ديگر عشق اين
زمان نيست.
كينه و حسادت
محكومند.
وارستگى،
نشانه تسلط بر
نفس و ترياق
رنج است.
امروزه،
همسرانى كه از
يكديگر جدا
مىشوند،
«دوست باقى
مىمانند»...
اين
اخلاق كه من
را محور كار
خويش گردانده،
اخلاق مسيحى -
كانتى را به
راه زوال انداخته
است. دوستى كه
بنياد اخلاقى
مسيحى - كانتى
است، ديگر با
فردگرايى
مبارز ما،
سازگار نيست.
بر اثر وظيفه
گشتن رشد دادن
خويش، (اول
من، همواره
من) ايثار،
مفهومى منفى پيدا
كرده و خود
تخريبى معنى
يافته است. ما
نمىتوانيم
ديگر دوستى را
بپذيريم مگر
اينكه بكار
مقاصد من
بيايد. بكار
زيبايى و
بزرگى من بيايد.
تقدم دادن به
ديگرى،
لجهاى شده
است كه هر
زمان كمتر از
زمان پيش،
حاضريم در آن
گام بگذاريم.
تمام
اين امور،
بطور مستقيم
بر طرز دوست
داشتن ما اثر
مىگذارند.
عشقى كه در
آن، برآوردن
نيازهاى
ديگرى، در گرو
چشم پوشى از
نيازهاى خويش
و قربانى كردن
خود بود، اين
عشق كه مدتهاى
دراز الگوى
عشق واقعى
بشمار
مىرفت، ديگر
عشق زمان ما،
نه در زناشويى
و نه در مادر
فرزندى، نيست.
در گذشته، مادرى
به فداكارى و
ايثار، تعريف
مىشد. براى اطاعت
امر خدا
(باردار شويد
و زمين خدا را
پر كنيد)،
براى عقبه دار
كردن شوهر و
براى انجام مسئوليت
خويش، بعنوان
زن، مادر
فرزند بدينا
مىآورد. مظهر
مادر خوب، مرغ
سقا بود كه دل
و روده خود را
بيرون
مىريخت و
غذاى جوجههاى
خود مىكرد.
همه را باور
اين بود كه
مادر بايداز
خود مايه
بگذارد و حتى
زندگانى خود
را وقف
خوشبختى
فرزند كند.
امروزه اين
مفهوم از مادرى،
ديگر مقبول
جامعههاى ما
نيست. فرزند
بدنيا آوردن،
بيش از هر
چيز، بخاطر
ارضاى ميلى
شخصى است. از
پس انداختن
فرزندى كه خود
نمىخواهيم،
تنها بخاطر
دلخواه
ديگرى، نفرت داريم.
بيش از اين،
نفرتمان از
آنستكه بخاطر
ادامه نسل و
يا ضرورتهاى
اجتماعى -
اقتصادى، فرزند
بزاييم. فرزند
را از آنرو
بدنيا
مىآوريم كه
بيش از همه،
من را ارضا
كنيم و غنا بخشيم.
اقتضاى شرافت
اينست كه
بگوييم: ميل
به داشتن
فرزند، از راه
همه چيز را
براى خود
خواستن و خود
عاشقى است. و
اين دو احساس،
بهتر از هر احساس
و باور و
الزام ديگرى،
ادامه نسل را
تضمين
مىكنند. ما
بچه مىسازيم
براى اينكه
خودمان را از
تو توليد
كنيم. تا در
اين ديگرى كه
پارهاى از
خود ما است،
خود را بستاييم.
اگر در غرب،
هر زن بطور
متوسط، دو
فرزند بدنيا
مىآورد،
بدينخاطر است
كه مىخواهيم
خود رادر دو
جنس نرينه و
مادينه،
تجديد توليد
كنيم...
... عشق
يكجانبه
مادرى، عشق
عصر ما نيست: مادران
و فرزندان
مىگويند ما همه
عشق خود را به
شما ارزانى
مىكنيم بشرط
آنكه شما نيز
سهمى كافى از
عشق خود را
بما بدهيد. چه
خوش بى
مهربانى از دو
سر بى.
در
روابط
زناشويى نيز،
عشقى كه در آن يكى
از نيازهاى
خود چشم بپوشد
و بخاطر راضى
كردن ديگرى،
محروميتها را
بپذيرد، عشق
اين زمانه
نيست. بخصوص
كه ديگرى مثل
فرزند
پارهاى از تن
و روان نيست .
ديگر دوستى،
به قيد
دوجانبگى،
مقيد گشته
است. خواه
آگاه و خواه
ناخودآگاه،
ما سود و
زيانها را،
بدقت تمام،
ارزيابى
مىكنيم. شرط
ادامه
زناشويى،
دادن در ازاء
گرفتن است.
عشق
آرمانى كه ره
آورد اولش،
حمايت از ما
در برابر
تنهايى است،
حالا ديگر گفت
و شنود و
تفاهم جويى
دائمى، شمرده
مىشود كه از
احترام و محبت
به ديگرى،
مايه مىگيرد
و در حسن
مراقبت از او،
بيان مىشود.
احترام و گفت و
شنود برابرى
دو عاشق را
ايجاب مىكند.
بدون رعايت
دوجانبگى
احترام و مهر،
در همسرى، عشق
پديد نمىآيد
و همسرى دوام
نمىآورد. من
تو را به همان
اندازه دوست
دارم كه خود
را دوست دارم
بشرط اينكه تو
نيز، مرا
بهمان اندازه دوست
بدارى كه خود
را دوست دارى
و به من ثابت كنى
كه مرا آن
اندازه، دوست
دارى. و
بدينسان دو جانبه
شدن ايثار،
احساس ايثار
را از بين
مىبرد.
اين
قاعده، بيش از
هر زمان، در
زندگى خصوصى
دو همسر با
موفقيت آزمون
شده است:
همانطور كه
بيش از گذشته،
دو همسر هر يك
مزدى مىگيرند
و سهمى از
هزينه
خانواده را بر
عهده مىگيرند،
بايد در
زندگانى
مشترك، دلايل
ملموس در اثبات
عشق ورزى به
يكديگر،
ارائه كنند.
اين دلايل
ملموس، حركات
و اعمالى
هستند كه به
ظاهر كم
اهميتند اما
بوم زندگى را
تشكيل
مىدهند.
توجهى كه مرد
نسبت به زن مىكند،
بايد با توجه
مشابهى از مرد
به زن، جبران
گردد. حتى اگر
بگويند حساب
جمع و تفريق
توجه هايى را
كه متقابلاً
بيكديگر
مىكنند،
نبايد داشت،
اين محاسبه
بعمل مىآيد.
بعضيها
مىگويند اين
درك از عشق و
حساب بده و
بستانها را
نگاهداشتن،
پست و نفرت
آور است. اما
نه! عشق در
دليلها و
بينهها،
بيان مىشود و
بدون دو جانبه
شدن،
نمىپايد. اگر
نمىخواهيم
عشق راه زوال
در پيش بگيرد،
بايد دائم
همسرى را از
آلودگيهاى
همه چيز را
تنها براى خود
خواستن
بپاييم.
تنهايى،
از تن دادن به
اكراه و
اجبار، بهتر
است:
از 15 سال
پيش بدينسو،
در شرق و غرب،
در امريكا و
اروپاى غربى و
شرقى، از هر
دو ازدواج،
يكى به طلاق
مىانجامد. و
در تمامى اين
كشورها،
بيشتر زنان
هستند كه در
تقاضاى طلاق،
پيشقدم مىشوند...
آمار نشان
مىدهند كه
معايب و
مضيقههاى زناشويى
كه زنان تحمل
و احساس
مىكنند، تلخ
ترند. براى
مثال، گرچه
كار حرفهاى
زنان سبكتر است،
اما اوقات
فراغت آنها،
در هفته، هشت
و نيم ساعت از
اوقات فراغت
مردان كمتر
است. بعد از
زناشويى، كار
خانه مرد نصف
مىشود و كار
خانه زن، دو
برابر
مىگردد. وضع
هنوز همان است
كه دور كيم
شرح كرده است (2):
«بايد
پذيرفت كه
جامعه همسرى،
براى زنان
بسيار
زيانمند و
ويرانگر و
براى مردان،
حتى اگر كودكى
تولد نيابد،
سودمند است».
اين
نابرابريها
است كه زنان،
روز بروز،
تلختر
احساسشان
مىكنند..
از
اينرو، وقتى
زنان استقلال
اقتصادى
بيشترى بدست
مىآورند،
سود خود را در
طلاق مىبينند.
برايشان،
جدايى در عين
حال، سبك بارى
جسمانى و
روانى و
سرچشمه اميد
مىگردد. بارهاى
زندگى شغلى و
خانوادگى،
همچنان بر دوش
آنها
مىمانند اما
از بار همسرى
كه بيگانه شده
است، ديگر
آسوده مىشوند.
بخصوص كه زنان
تقريباً
مطمئن هستند
دادگاه
نگاهدارى
فرزند را كه
درمان درد
تنهايى آنها
است، در عهده
شان مىگذارد.
چه
فرزندى در
ميان باشد و
چه نباشد، جدايى،
بمعناى اميد
به يافتن
خوشبختى در
بستن عقد الفت
و مهر با
ديگرى است.
بنابراين،
تنهايى موقت
(و نسبى)، از
زندگى مشترك
با ديگرى كه
بيگانه شده است،
بهتر است.
اخلاق جديد،
ادامه
زناشويى را به
دليل «جبر
امور»، سخت
منفور
مىدارد. وقتى
قلب ديگر
نمىخواهد،
با يكديگر بسر
بردن،
رياكارى
شمرده مىشود.
همسرى
اجبارى، در عين
حال، تدنى
اخلاقى،
نابسامانى
عاطفى خطيرى،
محسوب
مىگردد
... سه
كلمه آزادى،
وجود
احتمالها و
امكانهاى
متعدد براى
تحصيل
جامعيت، از
دست رفتن عاطفه،
با جنبههاى
خوب و بد خود،
اين تغيير رفتار
را، توضيح
مىدهند...
در
سالهاى 1970،
بسيارى از
جانبداران حقوق
زن، به ستايش
تنهايى
پرداختند...
اولين لو گارك اسطوره
«عشق بزرگ» را
شكست و نوشت
كه اين عشق،
در واقع، چيزى
جز نبرد دائمى
نيست كه در آن
هر يك، ديگرى
را مىفريبد و
قويتر، ضعيفتر
را، صاحب
مىشود.
مىنويسد (3):
«وقتى
درباره ضرورت
تقسيم كارها
ميان زن و
شوهر،
مىنوشتم،...
بر اين گمان
بودم كه بدان،
روابط سلطه از
بين مىروند...
اما اشتباه مىكردم.
در محيط
زناشويى، با
يكديگر
مبارزه كردن،
تباه شدن در
تنازعى
روزمره است.
تنازعى كه
هيچگاه
پيروزى و
پيروز، ندارد.
دائم بايد آن
را از سر گرفت
و كارمايه را
هر چه هست،
صرف آن كرد. از
كارمايه
زندگى، ديگر
چيزى
نمىماند كه
بتوان بكار
ديگرى برد...
اين تقسيم
كار، اصلاح
بنيادى نيست،
فريب است. مثل
فريبى كه
كارگران
مىخورند
وقتى تصور
مىكنند براى
اصلاح روابط
كارگر و
كارفرما و بهبود
محيط كارگاه،
دارند مبارزه
مىكنند!»
و با
آنكه تنهايى،
بر بسر بردن
با بيگانه،
رحجان دارد،
تنهايى و رنج
آور است. براى مبارزه
با اين تنهايى
- اين بدترين
از خودبيگانگيها
- ياد
مىگيريم كه
براى خود
زندگى كنيم و
من را رشد
دهيم و بارور
بسازيم. بى كمتر
شكى، خود
عاشقى شديد ما
و كمالطلبى و
برخوردارى از
امكانات
گوناگون در
جستجوى اين
كمال، در اين
راه، ما را
سخت
مددكارند...
برخى مثل ژرى
روبن
مىگويند (4):
«از
عشق، چشم
بپوشيم براى
اينكه خود را
به اندازه
كافى دوست
بداريم تا كه
براى خوشبخيتى
به ديگرى،
نيازمند
نباشيم».
ژ.
ليپووسكى، در
اين جستجوى
خود عاشقانه و
به قيمت از
دست دادن
استقلال،
علامت بيمارى
بى عاطفگى و
لاقيدى را
مىبيند. عشق
ورزى بخود،
عامل بى ثباتى
است زيرا (5):
«اين
عشق، زندگى را
بدون آينده و
روز به روز
مىگرداند.
ذهنيتى پوچ و
بدون هدف
بوجود
مىآورد كه
دستخوش سرگيجه
دلبرى از خود
است. فرد،
زندانى اين
خودعاشقى،
محروم از
هرگونه تكيه
گاه عالى
سياسى، اخلاقى
و مذهبى،
پيشاروى مرگ
خود من، تنها
و ى پناه
مىماند».
... براى
زندانى نشدن
در خود عاشقى،
بايد كه
جستجوى استقلال،
نه ناتوانى در
ايجاد پيوند
با ديگرى، كه
امتناع از
پرداخت هر
بهايى بخاطر
آن، تلقى شود.
ذو جنسيت ما،
كامل نيست.
جامعيت ما نيز
هرگز كامل
نمىشود.
آموختن زندگى
در تنهايى،
تحصيل قوه
است، هدف
نيست. اين قوه
بهر دو، به زن
و مرد، امكان
مىدهد در
روابط
زناشويى، توقع
يگانگى را
بحداكثر
برسانند و دو
همسر، همچون
دو جامعيت،
يكى بگردن و
در اين توحيد،
به آزادى
يكديگر،
احترام
بگذارند.
عشق در
قهر و رنج و
هوس كمتر، و
عشق در مهر و
وفا، بيشتر:
عشقى
از نوع عشق
قدر (6)، عشقى كه
همه ميل و
آمادگى براى
رنج بردن، حتى
مردن در راه
محبوب است،
عشقى همه مهر
و كين، شهوت و
رنج، بى وفايى
وحشت، عشق
مطلوب زمان
ما، آغاز قرن
بيست و يكم،
نيست. امروزه،
هرگاه كسى گرفتار
دوار عشق
مىگردد،
مراقب است كه
اثرات خطرناك
آن را بر من
خود، محدود
كند. اگر ديد رنجهاى
اين عشق، از
لذتهاى آن
فزونتر است،
ترجيح مىدهد
رهايش كند...
شعلههاى
هوس و شهوت
پرستى و رنج
عاشقانه، در
حال خاموشى
هستند. تنها
نيز ديگر آتشهاى
تند شهوت،
برنمى
انگيزند (6). در
اخلاق عصر ما،
جايى براى ارج
گذارى به درد
و رنج نيست.
ما، مرد و زن،
در رؤياى چيزى
غير از آزارها
هستيم. حتى
اگر هم
بخواهيم،
ديگر
نمىتوانيم.
زيرا شرايط
اجتماعى و
روانى عشقى كه
در درد و رنج و
شهوت خلاصه
گردد، ديگر
وجود ندارند.
آزمايشها،
مانعها،
ممنوعيتها،
شرايط عشقهاى
درد و قهر و
هوس آلودند.
اين عشقها، ما
مشيت لايزال
اخلاقى و
اجتماعى،
جدايى ناپذيرند.
بهاى تخلف از
الزامات
آنها، حتى در
خيال، مرگ يا
معادل آنست...
امروزه كه حتى
محارم راز
روابط جنسى
خود را در
برابر دوربين
تلويزيون،
فاش مىسازند،
كه ازدواج
ديگر قداست
ندارد، كه وفاداريها
متوالى
شدهاند،
بردبارى در
برابر آزادى
رفتار ديگرى،
اينگونه
عشقها را از نيروى
محركه
توانايشان،
محروم ساخته
است. وقتى
پذيرفته شد كه
خواهش دل ديگر
غيرقانونى
نيست بل فوق
العاده است،
بد بلايى بر
سر اين خواهش
آمد. اين
خواهش، وقتى
از بند
ممنوعيت
بدرآمد، مايه
وجود و توان
خود رااز دست
داد. حالا ديگر
اين خواهش
بزحمت
مىتواند
بوجود آيد. اما
هنوز
نباليده،
زايل مىشود.
زيرا براى اينكه
رسيده و پخته
شود و، به
كاميابى،
تحقق بجويد،
فرصت، بيش از
اندازه كوتاه
است. رابطه ما با
زمان، به دو
دليل، تغيير
كرده است:
نخست به اين
دليل كه زن
ديگر «غير
قابل دسترس»
نيست و ديگر
از عاشق
نمىخواهد
بخاطر وصال او،
هفت شهر عشق
را زير پا
بگذارد. و
سپس، به اين دليل
كه واحد
اندازهگيرى
مدت، ديگر از
آن جامعه
نيست، از آن
فرد است.
مقدمات و
مقارنات و مبانى
تغيير
كردهاند:
«بجاى
توالى منطقى
خواستها و
زمان بندى
يگانه آنها،
توسط جامعه،
حالا هر فرد،
خواهشهاى خود
را بدلخواه
زمان بندى
مىكند و اين
زمان بنديها را
پس و پيش
مىكند. هر
زوج مىتواند
خواهشهاى خود
را، پى در پى،
جانشين
يكديگر كند.
مىتواند
آهنگ آن را
كند يا تند
كند. مىتواند
مراحل تاريخ
خود را، رها
از هرگونه
حكميت جامعه،
بسازد. زيرا
هيچكس غير از
دو همسر، در
همآهنگ كردن و
سازمان دادن
به لحظههاى
عمرى كه باهم
مىگذرانند،
دخالت
نمىكند» (7)
ديگر
براى شناختن
يكديگر، وقتى
نيست. تا زنى و
مردى يكديگر
را مىبينند
احساس مىكنند
نسبت بهم كششى
دارند. بدون
اينكه منتظر
شوند ببينند
عاشق
يكديگرند يا
نه، آيا
مىتوانند
باهم زندگى
كنند يا نه،
همبستر
مىشوند. گرچه
براى اينكه
ببينند
مىتوانند
باهم زندگى كنند
يا نه، وقت
صرف مىكنند،
اما همآغوشى
را موكول به
اطمينان از
نتيجه آن،
نمىكنند!
با
وجود اين،
تغيير مهمى در
حال وقوع است:
خواست دل بر
خواست تن،
دارد پيشى
مىگيرد. در
گذشته، تنها
رابطه تن با
تن بحساب
مىآمد و خود
دليل رابطه دل
با دل بود. اما
حالا، تا دلها
با يكديگر
الفت نجويند،
تنها با
يكديگر رابطه
پيدا
نمىكنند. راز
دل نداشتن،
راهبر روابط
عاشقانه ما
است. به اميد
يافتن زوج
خود، دل را
بتمامه بروى
ديگرى
مىگشاييم. وقتى
آتش عشق، عشقى
كه تسليم كردن
و تسليم شدن، مالك
شدن و ملك شدن
است، خاموش
مىشود، آتش
عشق واقعى
شعله ور
مىگردد. عشقى
كه ديگر ميل
به تصاحب و
تسليم كردن و
شدن، نيست.
ميل
به محبت:
پيشينيان،
عشق مساوى با
محبت را از عشق
مساوى با هوس،
جدا
مىشمردند.
اولى روابط
برادرانه بود
كه در آن محلى
براى سكس
نبود. دومى
روابطى بود
همه سكس...
فرانسسكو البرونى،
جامعه شناس،
نظر پيشينيان
را در تشخيص
رابطهها
ميان زن و مرد
جامعههاى
ما، بكار برده
است: (8)
«عشقى
كه با هوس يكى
است... التذاذ و
حظ است اما
رنج نيز هست.
درعوض، عشقى
كه دوستى است،
از رنج بيزار است...
دو دوست
مىخواهند با
هم باشند
بدانقصد كه
خوشبخت گردند.
اگر به
خوشبختى دست
نيابند، يكديگر
را ترك
مىگويند...
عشقى كه با
هوس يكى است،
لزوماً
احساسى
دوجانبه نيست
و يكى از خاصههايش
اينست كه در
پى دو جانبه
شدن است. عشقى
كه با دوستى
يكى است،
بعكس، همواره
دوجانبه است...
در دوستى محلى
براى كينه
نيست».
بسيارى
شاخصها نشان
مىدهند
روابط عاشقانهاى
كه ما در پى
آنيم، بيشتر
از الگوى عشقى
پيروى
مىكنند كه با
مهر و دوستى
يكى است. بجاى
عشقى كه با
هوس يكى است و
همه يكديگر
راتصاحب
كردن، يكديگر
را پاره پوره
كردن، بجاى
بيگانگيهاى
واقعى را در
يگانگيهاى
ساختگى
پوشاندن،
بجاى بى
اعمتاديها،
به صفا، به
لغو
سانسورها، بى
پرده از خواهش
دل و كشش تن و
داورى
انديشه، گفت و
شنود كردن، به
اعتماد،
رجحان
مىدهيم. وقتى
خاصه
دوجانبگى از
بين مىرود،
از همسر جدا
مىشويم. زيرا
ديگر
نمىتوانيم،
مدت درازى، در
عشقى
يكجانبه، سرد
و كز كرده،
انتظار
بكشيم... با هم
جمع مىشويم
زيرا يكديگر
را شبيه هم
مىيابيم و
مىخواهيم در
واقعيت، با
ديدى همسان
بنگريم. عاشق
و معشوق، پهلو
به پهلو و با
همبستگى، به استقبال
زندگى
مىروند... هم
نان و نمك
مىشوند. هم
نان و نمك
شدن، در آغاز،
به انجمنهاى
همبستگى
اطلاق مىشد
كه كارگران
بوجود
مىآوردند. هم
نان و نمك، به
كسى گفته
مىشد كه
پيمان همبستگى
بسته باشد.
امروز هم نان
و نمك كسى
شدن، بمعناى
شريك او شدن
در احساسات و
آرمانها است...
ديگر،
كمتر كسى در
صدد سلطه بر
ديگرى و تصاحب
او است. بيشتر
در پى آنيم كه
دوست بداريم و
دوستمان
بدارند. حمايت
شويم و حمايت
كنيم. دلدارى
بدهيم و
دلداريمان
دهند. ديگرى
را درك كنيم و
ديگرى دركمان
كند. عفو كنيم
و عفو شويم... الگوى
عشق امروزى،
بيش از هر
زمان، عشق
مادر فرزندى
است. عشقى همه
وارستگى، همه
ايثار و خالى
از تنازعها
است... گرچه در
پى آن نيستيم
كه از آن
استفاده
كنيم، اما
آزادى خود را
شرط بنيادى
توحيد با
ديگرى مىدانيم.
بدون آزادى،
بهشت جهنم
مىگردد و مهر
به كين بدل
مىشود. من جز
با ديگرى يكى
شدن
آرادى را
نمىپذيرد. آن
ديگرى را
مىخواهد كه
در شكوفايى
عاطفى و
عقلانيش،
شركت بجويد.
رابطه
تحميلى،
ايجاد نشده،
گسسته مىشود.
براى
اينكه
زناشويى دير
بپايد، كافى نيست
بچه محبوبى
باشيم. رمز
مادرى را نيز
بياموزيم. اگر
مىخواهيم
همه محبت را
به ما ارزانى
كنند، بايد
همه مهر خود
را تقديم كنيم.
فردگرايى
افراطى ما،
مانع اين
فداكارى و ايثار
است. ما
مىخواهيم
عاشقانه
دوستمان بدارند.
اما آيا
مىدانيم
چگونه ديگرى
را بخاطر خودش
دوست بداريم؟
حقشناسى،
اندازه خود را
دارد و مهر
مادرى كه
آنهمه
خواستنى است
نيز. چاره
كار، گفت و
شنودهايى
هستند كه
هدفشان همواره
راضى كردن من
است. اگر اين
من، خود را رها
شده، درك
نشده، از
خودبيگانه،
احساس كند، پيوند
عشق گسسته
مىشود.
...
همه
عمر را با، و
در يك عشق
گذراندن، هنوز
امتيازى است
كه تنها
معدودى از آن
برخوردارند.
اما هيچ دليلى
وجود ندارد كه
از اين پس،
شمار اينگونه
عشقها كمتر
شود... ما عصر
حاكميت منطق
كهن
تضاد كه كين
و جنگ ببار
مىآورد را
پشت سر
گذاشتهايم.
در اين عصر،
اگر گرمى عشق
با ديگرى را
نيافتيم، به
حرارت ملايم
تنهايى،
قناعت
مىكنيم. ديگر
محلى براى
زناشويىهاى
تضادآلود،
باقى نمانده
است (9).
و اين،
خلاصه فصلى از
كتاب «يكى
ديگرى است»،
درباره راه حل
چهارم بود.
انتقاد آن به
قسمت دوم اين
مبحث مىماند.
با وجود اين،
نظر اهل خرد و
عبرت و انصاف
را به اين مهم
جلب مىكنم كه
راه حل بر
پايه تضاد
وجود ندارد.
راه حل با
تبديل پايه
دوگانگى به
يگانگى، پيدا
مىشود. پيش
از آنكه غرب،
در بحران
فرهنگى فرو
رود و به اين
شرح فغان
برآورد، بنام
ابر خرد غرب، كشش
تنها
بيكديگر، عشق
واقع بينانه
خوانده مىشد.
پهلوى ايسم در
كشور ما و
ايسمهاى
وابستگى
ديگر، راه حل
را رفتن از
راهى مىشمردند
كه غرب پيش
پاى انسانيت
گذاشته است.
راه حل «مشكل
زن»، آزاد
كردن تن زن،
تبليغ مىشد.
امروز اين
غرب، راه حل
ديروزى را رها
مىكند زيرا
نتيجه آن، خطر
انقراض نسل،
از بين رفتن
وفا و صفا و
دوستى و گم
كردن عشق است.
گذشته از اينها،
اعتياد به
سكس، ميل جنسى
را نيز ضعيف و
ضعيفتر
گردانده و من
انسان غربى را
پيشاروى
مرگش، تنها و
بى پناه
گردانده است.
اين غرب، در
جستجوى راه
حل، پاى از
بند تضاد پرستى
خود، رها
مىكند و روى
به توحيد ما
مىآورد! و ما
آنچه خود
داريم رها
مىكنيم تا...
مأخذها
و توضيح ها
1- اين مأخذ
و مأخذهاى
ديگر همه به
نقل از كتاب
اليزابت
بادنتر «يكى
ديگرى است»
مىباشد. ص 81
كتاب L, etre du videنوشته G. Lipovetskyانتشارات
Gallimard
2- صفحه 201
كتاب Le suicide نوشته E. Durhakaim انتشارات PUF
3- صفحه 22 Un lit a soi نوشته E. Le Garrec انتشارات Le seuil
4- به نقل
از ژ.
ليپوتسكى
5- صفحه 69
كتاب L, etre du vide
6- Phedre را راسين
نويسنده
فرانسوى در
سال 1677
نوشته است.
راسين
نويسنده
دوران كلاسيك
در غرب است و
عشق در اين
دوران، ديگر
دوستى و فداى
ديگرى شدن
معنى مىداد.
7- صفحه 100
كتاب Concubisme Concubin نوشته S. Chalvon Demersay
8- صفحه 14 و 43
كتاب L, Amitie نوشته F. Alberoni انتشارات R-Ansay
9- خلاصه
فصل دوم بخش
سوم، صفحات 337-305 L, Un est L,
Autre
راه
حل چهارم:
بنياد
موازنه عدمى
سخن
اليزابت بادنتر
را درباره
تحول بزرگ از
هوس به عشق،
آوردم. سخن او
كه بايد زن و
مرد را دو
مجموعه شمرد و
در رابطه اين
دو با يكديگر،
حتى در رابطه
جنسى، دل و
عقل بايد
راهنماى تن
باشند، همان
رهنمود قرآن
است با
تفاوتها در
اصل راهنما و
روشها:
1- تفاوت
در اصل
راهنماى تجربهها:
هنوز
در انديشه
غربى، دو
مجموعه، دو قوه
تلقى مىشوند
كه بايد از
راه وصلها
فصلهاى مكرر،
يكديگر را
بيازمايند و
بيابند.
آزمايشها
مكرر مىشوند
تا زنى و مردى
با يكديگر جور
بيايند! بنياد
اين
آزمايشها،
روابط قوا است
و بدينخاطر،
از صد تجربه
يكى به نتيجه
كاملاً
مطلوب،
نمىانجامد.
زن و مرد، هنوز
پيش از اينكه
دلها و
عقلهاشان
همگرايى كنند،
تن هاشان در
يكديگر پيچ
مىشوند! غرب
در راه است.
پيش رفته اما
به توحيد كامل
نرسيده است. هنوز
از توحيد قوا
حرف مىزند.
توحيد قوا
ممكن است اما
عشق نيست و
دوام نيز
نمىآورد.
بادنتر همان
سخن على را
تكرار مىكند كه
از 5 قرن
باينطرف،
اومانيستها
آن را اساس كار
قرار
دادهاند:
«دستگاه
آفرينش،
محصول شگفتانگيزتر
از انسان
بجهان
نفرستاد!» و
«جهان بزرگ در
وجود كوچك
انسان است» و
«خود را بشناس
تا..» و او، سخن
قرآن را تكرار
مىكند كه
انسان خليفه
خدا است (1) كه
صفات خدايى در
او است كه «خدا
انسان را در
بهترين تقويم
آفريده است» (2)
كه به آفرينشت
اين انسان،
بخود تبريك گفته
است (3).
اين
انسان به سعى
خود رشد
مىكند (4) و در هر
كار، جز نفس
خويش را نبايد
مكلف بشمارد (5).
اما اين انسان،
با محاسبه سود
و زيان،
نمىتواند به
عشق برسد. در
حقيقت، در سخن
بادنتر،
تناقض وجود دارد:
وقتى دو
موجود، در
رابطه با
يكديگر، آگاه و
ناخودآگاه،
سود و زيان
خود را محاسبه
مىكنند، از
پيش
پذيرفتهاند
كه دو مجموعه
نيستند. دو
ناقص
نيازمندى
هستند كه از
راه داد و
ستد،
مىخواهند
نقص خود را
جبران كنند.
ريشه بحران
اجتماعى -
فرهنگى غرب،
نيز در همين
تناقض است. در
حقيقت، علم با
شتابى تمام
پيش مىرود و
هر زمان،
دليلى تازه بر
جامعيت انسان
پيدا مىكند.
اما مجموعه
باورهاى
مسيحى -
ماترياليستى،
كه بنايشان بر
تقابل و بل
تضاد است،
برجا هستند.
نتيجه آن
پيشرفت علم و
اين بر جا
ماندن
باورهاى غير
علمى، اين
واپس ماندگى
در طرز فكر و
فرهنگ، اين
تناقض بزرگ
است: هنوز در
غرب، غربى كه
در علم دارد
اصل تضاد را
بمثابه بنياد
هستى، پشت سر
مىگذارد،
عشق، حداكثر،
كنش و واكنش
بر اساس روابط
قوا است. يعنى
مادى و بى
فردا است.
هنوز عشق
نيست. قدرتطلبى
است و از
اينرو، زمان
آن صفر است.
غرب يك
قدم بزرگ ديگر
بايد بردارد:
علمى مىگويد
بنياد هستى
توحيد است. آن
روز كه فرهنگ
غرب، با اين
بنياد الفت
گرفت و آن را
بنياد خود
كرد، انسان
غربى، گم شده
عشق را پيدا
خواهد كرد.
بدينسان،
هستههاى
عقلانى نظر بادنتر،
اينها هستند: 1-
دوران تضاد
بسر آمده است
و 2- انسان
مجموعهاى
است كه بايد
عوامل و اسباب
رشد را در خود
بجويد و 3- در
رابطه زن با
مرد، رابطه دل
و عقل بايد (و
دارند) بر
رابطه تن باتن،
تقدم و بر آن
رهبرى بجويند
(و مىجويند) و 4-
غربيها،
الگوهاى كمال
مطلوب ديروزى
را، سراپا نقص
يافته و رها
كرده و از راه
آزمايش، در
جستجوى عشق
هستند، عشقى
در كمال خود.
الا اينكه
ابتلا و
آزمايش كه روش
ابداعى قرآن و
پرسودترين و
كم زيانترين
روشها است، بدون
اصل راهنما،
انجام شدنى
نيست. نه تنها
آزمايش بر وفق
اصل راهنمايى
بايد انجام
بگيرد بلكه
روشها نيز، در
مرحله به
مرحله خود،
بايد از اصولى
پيروى كنند تا
نتيجه بدست آيد.
زيرا روش همان
وسيله است و
در خود، اصل
راهنما يا
زمينه فكر و
باور و نيز
هدفهاى واقعى
آزمايشگر را
بيان مىكند.
وقتى اصل راهنما،
قدرت و هدف
واقعى، ديگرى
را براى
كامجويى و...
خود خواستن
باشد، روشها
بناگزير با آن
اصل و اين هدف
مناسب
مىشوند.
نتيجه همين
دربدرى زن و
مرد غربى است
كه در پى «يا
همه يا هيچ»،
هر لحظه بپاى
ديگرى دل
مىبندد و
سرانجام،
فرسوده و درمانده
و مايوس،
رختخواب تنهايى
را بر همسرى
زورى، ترجيح
مىدهند! اصل
راهنماى
ابتلا و
آزمايش، بايد
موازنه عدمى
باشد و هدف آن
عشق، تا،
تمدنى ديگر
پديد آيد و
عشق كه امروز
بسان گوهر شب
چراغ گم
شدهاى،
جهانى را به
جستجوى خويش
برانگيخته
است، يافته
آيد و جهان را
همه روشنايى
بسازد.
اصل
موازنه وجودى
كه اصل
راهنماى
تجربههاى
زنان و مردان
است، بايد
تغيير كند.
بادنتر راست مىگويد
كه نبايد زن و
مرد را ضد
يكديگر و يا
دو نقصى شمرد
كه يكديگر را
كامل مىكنند.
زيرا دو ضد
قادر به آشتى
با يكديگر
نمىشوند و دو
نقص، يكديگر
را تكميل
نمىكنند. بر
پايه تضاد،
زناشويى،
محيط پرورش
اضداد مىشود
و بر اساس نقص
دو زوج،
زناشويى،
اجتماع نقصها
يا نقص
بزرگترى
مىگردد. اما
او در انكار
تضاد تا آنجا
نمىرود كه آن
را بعنوان
اساس
رابطهها،
انكار كند.
اصل را بر
توحيد
مىگذارد. اما
توحيد را
توازن قوا
مىشمارد!
توحيد موازنه
عدمى و موازنه
عدمى، نويد
زور و رابطه
بر پايه عدم
زور است. بر
اين اصل، روش
تجربه ديگر مىشود
و هدف مطلوب،
بدست مىآيد.
2-
تفاوتها در
روش تجربه
اليزابت
بادنتر
مىگويد زن و
مرد غربى بايد
از عهده حل سه
مشكل برآيند: 1-
دمساز كردن عشق
به خود و عشق
به ديگرى و 2-
ايجاد توافق
ميان ميل به
آزادى و وحدت
همه جانبه و
خللناپذير
با ديگرى و 3- انطباق
دائمى
ذوجنسيت خود
با ذو جنسيت
همسر. او در
عشق را با
يكديگر
مقايسه
مىكند: اولى
عشقى كه دليل
و شاهدش،
فداكردن جزء،
و در صورت اقتضاء،
كل شخصيت خود
بخاطر ديگرى است
و دومى، عشقى
كه در آن
هيچيك حاضر به
فداكردن هيچ
جزيى از شخصيت
خود بخاطر
ديگرى نيست و
عشق دومى را
ترجيح مىدهد.
اما هيچيك از
آن دو، عشق
نيستند. زيرا
عشق نه معامله
است تا كسى بابتش
بهايى
بپردازد يا
نپردازد و نه
وحدتى مقتضى
تخريب است تا
كه عاشق يا
معشوق، جزء يا
كل شخصيت خود
را بخاطر
يكديگر فدا
كنند. عشق،
توحيد و در
توحيد، رشد و
كمال جستن
است.
بنابراين:
الف -
آزمايش عشق،
بايد بر اصل
موازنه عدمى
انجام بگيرد.
اقتضاى رعايت
اين اصل در
اين بزرگترين
آزمايش زندگى
، آنستكه:
ب - پيش از
آنكه تنها در
هم آميزند و
هوس زنى و
مردى را ارضا
كنند، در
عقيده و علاقه،
دست كم بايد
آشنايى بعمل
آمده باشد.
بادنتر نويد
مىدهد كه اين
تحول در حال
انجام است.
ج -
آزمايشها
نبايد همزمان
و متعدد باشند.
زنان و مردانى
كه يك سر و صدا
سوداى عشقى دارند،
به آزمايش
مشغول نيستند
به هوس بازى
مشغولند.
د - سودها
و زيانها و
ملاحظات
سياسى و اقتصادى
و اجتماعى و
فرهنگى كه
مايه و اسباب
زناشويىها
مىگردند و
محيط اجتماعى
آزمايش را تشكيل
مىدهند،
بايد كنار
گذاشته شوند.
ه - وقتى
وصل بر اساس
موازنه عدمى
انجام گرفت،
معتقد به اين
اصل ديگر
نبايد هرگز در
فصل و جدايى،
پيش قدم شود.
عشق واكنش
نيست. پس عاشق
بايد از روى
بى نيازى، زور
نپذيرد و زور
نگويد و بر
عقيده و
علاقه،
استوار بماند
تا ديگرى يا
در راه جدايى
برود و يا از
بيراهه زورمدارى
كه واپس گرايى
و دوئيت جويى
و... است، براه
عشق آيد.
مجموعهاى كه
خود را «جانشين
كليت و جامعيت
خدا» مىداند،
بايد خداوار
عمل كند: خود
بماند و
راههاى عشق،
همه را باز
نگاهدارد.
بيگانه از
عشق، اين
راهها را نمىيابد
و اگر يافت،
عاشق شده و
براه عشق آمده
است.
اين
همان تفاوت
بنيادى است كه
آزمايش بر اصل
موازنه عدمى
را از آزمايش
بر پايه
موازنه
وجودى، جدا
مىكند. نتيجه
روش دومى،
آزمايش بر
پايه موازنه
وجودى، همين
اعتياد جنسى
ويرانگر،
همين اعتياد
روزافزون به
مخدرها، همين
خودكشيهاى
روزافزون،
همين سستى
بنياد
زناشويى،
همين بى حالى
جنسى، همين جدى
شدن خطر
انقطاع نسل،
همين... همين گم
كردن عشق است.
و نتيجه روش
اولى، آزمايش
بر اساس موازنه
عدمى، يافتن
عشق، گم كرد
نااهل و يافتن
معشوق است.
بدينقرار در
عشق، بخصوص
درعشق، بايد
ده درس پيروزى
رابكار برد.
از راه فايده
تكرار، فهرست
وار تكرارشان
مىكنم:
1- جز نفس
خويش را مكلف
مدان. عاشق
نبايد در عشق ورزى،
واكنش ديگرى
باشد. او بايد
بر عقيده استوار
و در اظهار
عشق، خودجوش
باشد. مهر
بورز تا به تو
مهر بورزم،
ابتكار را از
دست دادن و
نقش تابع
متغير دلخواه
ديگرى را پيدا
كردن است. بدينكار،
عشق از دست
مىرود. نور
مهرومحبت، از
خورشيد دوستى
و عشق
پرتوافكن
مىشود. عاشق
بايد خورشيد
عشق و نه ماه
آن باشد. سخن
بادنتر وقتى
مىگويد مهر و
محبت بايد
دوجانبه باشد،
صحيح است. اما
وقتى گمان
مىكند بايد
دائم ترازو در
كار آورد و هر
محبتى را در
گرو مهرى نگاهداشت،
براه خطا
مىرود. محبت
عاشق، خود جوش
است و دو محبت
خوجوش، وقتى
پرتو در پرتو
مىافكنند،
تلاءلو خيره
كننده نور عشق
را بوجود
مىآورند.
عاشق بخاطر
عشقى كه دارد،
مهر مىورزد.
مهرورزى او
اگر واكنش شد،
مصنوعى
مىگردد و
عاشق استقلال
خود را از دست
مىدهد. بايد
مهر ورزيد.
اهل توحيد، در
دشمن نيز سراغ
دوست
مىگيرند.
2- عاشق
بايد دائم در
رشد خويش
بكوشد. يعنى
استعدادهاى
گوناگون خويش
را رشد بدهد و
بداند كه بدون
رشد، گل عشق،
غنچه نشده
پژمرده
مىشود. زنى
كه رشد نمىكند،
مرد عاشق را
از خود رانده
است. مردى كه
رشد نمىكند،
به ابتذال
امور عادى
قانع شده، شيوه
عاشقى از ياد
برده و معشوق
را از خود
رانده است. هر
كس در رشد
بايد بخود
تكيه كند. ديگرى
بجاى او
نمىتواند
رشد كند و نيز
نمىتواند
عصاى دست او
بشود. عاشق
بايد همه عمل
باشد و اسباب
اميد را در
خود فراهم
آورد.
3- در رفتن
از اين شهر به
آن شهر عشق،
در طى كردن
هفت شهر عشق،
بايد عقيده و
علاقه را دليل
راه قرار دهد
و از آندو،
حتى بخاطر
معشوق، جدا
نشود. بداند
كه اگر بخاطر
معشوق، از اصل
چشم پوشيد و
عقيده را بى
قدر كرد،
علاقه را نيز از
دست داده است.
معشوق و عشق
را نيز گم
كرده است.
4- اشتباه
و خطا را بايد
جبرانپذير
دانست. در
جبران آن، دو
همسر بايد صميمانه
همكارى كنند.
قوتهاى
يكديگر را ضعف
نشمارند. خطا
و ضعف را نه
بپوشانند و نه
ناديده بگيرند
و نه مطلق
كنند. بلكه به
نيروى عشق، در
رفع آن، با
يكديگر يارى
كنند و ضعف را
به قوت برگردانند.
5- به هر
عهدى كه
در ميانشان
مىآيد، بايد
وفا كنند چرا
كه عشق، عهد
است. عهد كه
شكست، عشق
شكست برداشته
است.
6- تسليم
ترديد و ترس
نبايد شد. نه
تنها ترديد و
ترس از بابت
عشق ديگرى
بخود، بلكه
بيشتر از بابت
عشقى كه خود
به ديگرى
داريم. با
ترديد و ترس
نسبت به عشق
خود به ديگرى
و عشق ديگرى
بخود، بايد
همواره
مبارزه كرد.
دو عشق، يكى عشق
مرد به زن و
ديگرى عشق زن
به مرد، دو
پرتو يك عشق
هستند. ترديد
و ترس يكى،
پرتو عشق او
را به ديگرى،
تيره مىكند و
بنوبه خود
پرتو عشق ديگرى
را بخود، نيز
تيره مىسازد.
هر يك بايد نفس
خود را مكلف
بداند و
نگذارد ترديد
و ترس، دل و
عقل او را
تسخير كنند.
نتيجه رهايى
دل و عقل از
ترديد و ترس،
آن مىشود كه
حتى اگر ديگرى
جفا پيشه كرد،
اميد و عشق بر
جا مىمانند.
عاشق راستگو و
شجاع، هيچ
زيان نكرده است.
همه سود برده
و همه در عشق
زيسته است. او
سرانجام يار
در خور عشق
خويش را خواهد
يافت. چرا كه
جهان تا بوده
و هست، هيچ
عاشقى را بخود
نديده است كه
در تنهايى
مرده باشد و هيچ
زورپرست و قدر
دوستى نشناس
را نيز بخود
نديده است كه
در تنهايى
نمرده باشد.
7- ميزان
عشق، حق است.
عاشق و معشوق
بايد به حق
قانع باشند و
در زناشويى،
همواره حق را
اساس رابطه
قرار دهند. از
سر حق حتى
بخاطر يكديگر نگذرند.
زيرا اگر از
حق، بخاطر
ديگرى
بگذريم، نه حق
كه خاطر خواه
ديگرى را
ميزان
كردهايم و با
اينكار، عشق
را كشتهايم.
ميزان
عشق، نه من
كه حق بايد
باشد و تفاوت
اين دو ميزان،
عظيم است: اگر
كسى بخاطر من
خود يا من يار
خود، گذشت يا
نگذشت، عشق او
يكى از همان
دو نوع عشقى
مىشود كه
اليزابت
بادنتر شرح
كرده است.
رجحان عشق
دومى به عشق
اولى، دردى را
دوا نمىكند.
زيرا در عشق
دومى، كه بده
و بستانهاى دو
من است، چون
حق ميزان نيست
و خاطر خواه
من ميزان است،
سرانجام كار
به كشماكش دو
من مىانجامد
و عشق بر باد
مىرود. اگر
ميزان حق شد،
هر كشماكشى
پيش آيد، با
قبول حق، از
ميان بر
مىخيزد. حق
ميزان عشق است
و به اين صفت مانع
تبدل جستن
موازنه عدمى
به موازنه
وجودى مىشود.
به سخن ديگر،
بنياد عشق را
از فساد حفظ مىكند.
8- نه تنها
پيش از تسليم
كردن تنها به
كشش يكديگر،
بايد در عقيده
و علاقه،
آشنايى پديد
آمده باشد،
بلكه آينده نيز
بايد تا حد
ممكن روشن شده
باشد. در
تجربه ايكه
اليزابت
بادنتر شرح
مىكند، پاى
آينده بسيار
دير به ميان
مىآيد و اغلب
هرگز به ميان
نمىآيد. زيرا
در پى كامجويى
تنها از
يكديگر، تجربه
رها مىگردد.
بتدريج پيروى
از كششهاى تن،
اصل مىشود،
زمان حال مطلق
مىگردد و آزمايش
به قصد يافتن
عاشق يا معشوق
و رسيدن به عشق،
از دايره خيال
نيز بيرون
مىرود
9- عرصه
عشق، عرصه فدا
شدن، هيچ شدن
و...، نيست. عرصه
عشق، عرصه
محدوديت
آزاديها نيست.
عرصه
گسترشپذير
رشد و آزاديها
است. بنا بر
اين، دو روح و
دو تن عاشق و
معشوق، بايد
بى قيد و سانسور،
آزاد از هر
ملاحظه و
منعى، با
يكديگر آميزش
كنند. آزادى
نه تنها مغاير
وحدت همه
جانبه نيست كه
عين آنست. عشق
بخود و عشق
بديگرى، يك عشق
است. انطباق
دائمى
ذوجنسيت مرد
يا ذوجنسيت زن،
در و با رشد دو
جاذبه، يكى
جاذبه دلها و
عقلها بر
يكديگر و
ديگرى جاذبه
تنها يكى بر
ديگرى، تحقق
پيدا مىكند.
اما رشد اين
دو جاذبه، به
آنستكه شور و
مشورت، اساس
همدلى و هم
رأيى قرار
گيرد. اين
دستور كه با
زن شور مكن،
دستور ارسطو
بود كه كليسا
اخذ كرد.
دستور اسلامى
نيست. بنا بر
تورات، آدم به
اغواى حوا از
ميوه درخت
ممنوعه خورد.
اما، بنا بر
قرآن، بدون
شور و حتى
بدون چون و
چرا كردن، نه
با اغوا
كننده، نه با
همسر، نه با
خدا، ميوه
ممنوعه را
خورد و خوراند
(6). خديجه نيمى
از نبوت بود.
پيامبر در
دامان او از
ترس و ترديد
بدرآمد و...
10- زور را
نبايد خمير
مايه و وسيله
كرد. در همه
حال و پيش از
هر كار، راه
حل هر مشكلى
را بايد در
خود جست. بايد
اول مطمئن شد
كه هدفى به
زيان ديگرى در
سر نداريم و
خميرمايه
وسايلى كه
براى رسيدن به
هدف بكار
مىبريم، زور
نيست. زيرا
وسيله ترجمان
هدف است. ته
فكر و اصل
راهنماى آن و
هدف بكار
برنده
را بروز
مىدهد. خالى
كردن اصل
راهنما و
زمينه فكر و
عمل و وسايلى
كه بكار
مىبريم از
زور، به علم
ممكن مىشود.
پس رشد
استعدادها به
آموزش و
پرورش، به
تعليم و تزكيه
ممكن مىگردد.
دانش پژوهى و
بدان، بطور مستمر،
انديشه و عمل
خويش را
پالايش دادن،
دهمين قاعده
از قواعد
پيروزى در عشق
است.
و محيط
اجتماعى بايد
با آزمايش
موفق عشق،
متناسب بگردد.
و اين بدو كار
ممكن مىگردد:
1- شركت
كنندگان در
آزمايش، سكس
خود را عرضه
ديد و خواست
نكنند و 2- سكس
نقش خويش را
در روابط سياسى
و اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى،
بمثابه نمودى
از نمودهاى
زور، از دست
بدهد:
سكس زور
نيست و نبايد
در زور، از
خود بيگانه
گردد:
بادنتر
بشارت مىدهد
كه در غرب
تحولى در حال
انجام است: تا
اين زمان،
تنها بر دلها
فرمان
مىرانند و از
اين پس، دلها
بر تنها فرمان
خواهند راند.
بدينقرار اين
فكر كه شرط
پيدايش و قوام
عشق اين است
كه نخست دلها
و عقلها
بيكديگر
گرايش پيدا
كنند، دارد به
باورى جهان
شمول بدل
مىشود. حال
كه دارد چنين
مىشود،
گوييم:
روزگارى بود
كه تعليم و تربيت
زنان را كارى
زيان بخش
مىشمردند و
زنان در رابطه
با مردان، جز
زيبايى تن و
فنون دلبرى و
موقعيتهاى
خانوادگى،
ثروت و... چيزى نداشتند.
اگر قرار باشد
پيش از تنها،
دلها و مغزها
با يكديگر
آشنايى
بجويند،
لازمتر از هر
كار بارور
كردن مغزها و
دلها است. تا
كه مغزها و
دلها بارور و
پربار نشوند،
رابطه مغز با
مغز برقرار
نمىشود چه
رسد به اينكه
بر رابطه تن
با تن فرمان
براند.
علاوه
بر آن، وقتى
نخست تنها
هستند كه
رابطه برقرار
مىكنند،
چگونه ممكن
است مغزها
فرصت گفت و
شنود پيدا
كنند، چه رسد
به پيش جستن
بر رابطه
تنها و حاكم
شدن بر آن؟ تا
وقتى سكس يكى
از عوامل
تعيين كننده
روابط سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى است،
تا وقتى سكس
يكى از عناصر
مركبه قدرت
شخصى و گروهى
است، تا وقتى
سكس زورى است
كه در
همه
عرصههاى
سياسى و اقتصادى
و اجتماعى و
فرهنگى، حضور
فعال دارد،
بحران ادامه
دارد و شدت
نيز خواهد
جست. زيرا از
سويى، بر اثر
رشد علمى و
عقلى، انسان
به اين واقعيت
پى مىبرد كه
به انسان و
بخصوص به زن
توهين
بيشتر از اين
نمىشود كه
پيش از عقل و
دل او، تن او
را به آشنايى
بخوانند و از
سوى ديگر،
واقعيت
«اجتماعى» كه
همان روابط قوا
است، زنان و
مردان را در
بيراهه سكس
مدارى،
نگاهميدارد.
چه پيش
از زناشويى و
چه پس از آن،
چه پيش از
«روابط جنسى
آزاد» چه بعد
از آن، سكس،
بمثابه زور،
رقابت
بيرحمانه و
نابرابريها ى
متكاثرى را
تحميل مىكند.
هيچ فكر كردهايم
كه زيبايى و
زشتى تن، نسبى
و محدودند. زيباترها،
انگشت شمارند
و دوره زيبايى
آنها، دوره
كوتاهى جوانى
است اما
زيباييهاى عشق
و انديشه
نامحدودند؟
آيا اين فكر
ما را به اين
حقيقت راهبر
شده است كه
راه علاج اين
نابرابريها
كه بروزگاران
دراز، زندگى
انسانها را
تباه
كردهاند،
پيشى جسته و
حاكم شدن
دوستى دلها و
انديشهها
است؟ اگر راه
علاج اينست، جز
اينكه سكس را
به طبيعت خود
بازگردانيم، كو
چارهاى؟ و
بازگرداند
سكس به طبيعت
خود به سه كار
ممكن مىشود:
1-
زناشويى بر
اساس عقيده و
علاقه؛
2- آزادى
جنسى كامل در
روابط
زناشويى و امساك
جنسى در بيرون
اين روابط و
3- انسان
تمام عيار
بحساب آوردن
زن. تقدم قطعى
دادن به رشد
براى ممكن
كردن تقدم
رابطه عقلها و
دلها بر رابطه
تنها. و
آزادى كامل زن
و مرد در
روابط مغز با
مغز، در درون
و بيرون زناشويى.
آيا زن
بايد زينت خود
را بپوشاند؟:
در
دوران معاصر،
برخى از
نويسندگان مسلمان،
چاره را در آن
ديدهاند كه
در توجيه حجاب،
نه زنان كه
مردان را ضعيف
قلمداد كنند و
بنويسند براى
جلوگيرى از افتادن
مردان در دام
جاذبه زنان
بود كه حجاب
بر زنان واجب
شد! از ميان
قولها، قول
قاسم امين را
مىآورم:
«اگر
مردان بيم
دارند كه زنان
در برابر
جاذبه آنان،
مجذوب شوند،
چرا حجاب براى
مردان مقرر
نشد؟ آيا گمان
مىرود مردان
كمتر از زنان
در معرض
فتنههاى جنسى
هستند؟ اين
امر كه به
زنان غدغن شده
است بدون حجاب
خود را به
مردان نشان
ندهند،
بيانگر بيم
مردان از
آنستكه هر بار
خود را با زنى
بى حجاب، رودر
رو مىبينند،
دستخوش موج
فتنه گردند. ايجابات
حجاب، بر ما
معلوم
مىكنند كه
مقاومت زنان
از مردان
بيشتر است».
بدينقرار،
تا اين زمان،
در پيروى از ارسطو،
زن را ضعيفه
مىشمرديم و
همان مقررات و
پوششى را
اسلامى
مىشناختيم
كه كليساى پيش
از عصر
رنسانس،
برقرار كرده
بود. از اين
پس، بايد مرد
را ضعيف
بشماريم چرا
كه دنياى
امروز، دنياى
زن ستا شده
است! و حق
اينستكه با
ماندن در اين
دور باطل، راه
حل بدست
نمىآيد. اگر
بخاطر ضعف
مردان، براى
زنان حجاب
مقرر گشته
است، چرا بايد
اسلام جبران
ضعف مردان را
از زنان بخواهد؟
و وقتى حجاب
وسيله دفاع ما
آدميان در
برابر فتنه و
كششها و
وسوسههاى
جنسى و ضعف،
تلقى شد، چه
فرق مىكند
مرد را ضعيف
بخوانيم يا زن
را؟ زناشويى
زن قوى و مرد
ضعيف، بهتر از
زناشوييهايى
مىشود كه تا
امروز مرسوم
بودهاند؟
اين
اصلهاى حاكم
بر طرز فكر و
عمل ما هستند
كه بايد تغيير
داد. و ما، 14 قرن
است كه اصلها
را، محتواهاى
قرآنى را، رها
كردهايم و به
ظاهرى
چسبيدهايم
كه كمتر تناسبى
با آن اصلها
و محتواها
ندارد. هنوز
كه هنوز است،
از قشرىگرى و
پايبندى به
ظواهر تقليدى،
رها نشدهايم.
صد البته هر
ظاهر و شكلى،
بيانگر اصل و
محتوايى است.
وقتى اصل و
محتوا، زور
شد، در اين يا
آن شكل
متناسب، بيان
مىشود. از
اينروست كه
سابق، زن ضعيف
و ناقص و مرد
قوى و كامل
شمرده مىشد و
شكلها، از جمله
شكل پوشش،
بيانگر اين
اصل بود. حالا
اگر مرد را
ضعيف و ناقص و
زن را قوى و
كامل
بشماريم، اصل
و محتوا را
تغيير
ندادهايم.
اصل همان رابطه
قوا است
ما تنها جاى
ضعيف و قوى
راتغيير
دادهايم! باز
بايد در چند و
چون ظاهر و
شكل بحث كنيم.
جمعى خواهان
توجه به
«مقتضيات عصر»
بگرديم و
گروهى مطلقاً
اشكال قرون
پيشين را مقدس
و كم و بيش
نكردنى
بخوانيم. آن
دو اصل اسلامى
را بايد
بيابيم و حاكم
كنيم، كه هم از
سالهاى نخست
فراموش
كردهايم. بايد
از شكل پرستى
دست برداريم و
به اين واقعيت
بديهى گردن
بگذاريم كه
رعايت آن دو
اصل، به تحولپذير
تلقى كردن
ظاهر و شكل
است. چرا كه
تحول
قانونيست كه
جامعهها از
آن پيروى
مىكنند. وقتى
جامعه جهانى
تحول مىكند،
يكى از دو كار را
بيشتر
نمىتوان كرد:
بايد اصل را نگاهداشت
و شكل را تابع
تحول و رشد
گرداند. يا همان
كار را كرد كه
كليساى قرون
وسطى مىكرد و
ما به تقليد
از آن
كردهايم و
مىكنيم. آن
كار كه
كردهايم و
مىكنيم،
قربانى كردن
اصلها و جايگزين
آنها كردن كيش
شكلها است!
بارى، آن دو
اصل، عبارتند
از:
1- رابطه
زن با مرد، در
زناشويى،
بايد بر عقيده
و علاقه استوار
شود و
2- در
بيرون
زناشويى،
بايد بنا بر
امساك جنسى
باشد و سكس
نقش خود را در
روابط قوا،
بمثابه عنصرى
از عناصر
مركبه قدرت،
از دست بدهد.
و اين
دو اصل حاكم
بر طرز فكر و
عمل نمىشوند
مگر اينكه زن
و مرد را مستقل
و مسئول، بنا
بر اين، آزاد
و رشدپذير بدانيم.
زن،
زنى كه مستقل
و مسئول گشت،
از عرضه خويش
بعنوان سكس
مىپرهيزد و
بايد بپرهيزد.
زيرا از عوارض
ديگر كه
بگذريم، با
عرضه خود بمنزله
سكس، عشق را
غير ممكن
مىكند و خود
را از جوهر و
اساس هستى
يعنى عشق،
محروم مىكند.
در حقيقت به
شرحى كه آمد،
براى اينكه
عشق پديد آيد،
بايد دلها و
مغزها، بارور
و پربار گردند
و رها از فشار
زور، از جمله
و بخصوص زور
جنسى، با
يكديگر انس
بجويند. رشد
انسان و دوام
عشق، هنوز
اقتضا دارد كه
رقابت، بلكه جنگ
جنسى، در
جامعهها،
جاى خود را به صلح
جنسى بسپارد.
زن از
نابرابرى
مضاعف برهد و
زنان و مردان
از انواع
نابرابريها
در زيبايىها
و جاذبههاى
تنها،
بياسايند. اصلهاى
راهنماى
اسلام اينها
هستند. معناى
اينكه زنان
نبايد زينت
خود را نشان
دهند جز اين
نيست كه نبايد
خود را در سكس
عرضه كنند.
مردان نيز نبايد
نه در زنان
بمثابه سكس
بنگرند و نه
خود را در سكس
عرضه كنند (8).
بقيه هر چه
مىگويند، مطلق
كردن شكل و
ظاهر، به قصد
از بين بردن،
آگاهانه يا
ناخودآگانه،
اصل و محتوى
است. اين عمل نه
خلاف كه ضديت
با اسلام است.
بديهى است هر
جامعه در تحول
خود، مفهوم
زينت، يا
ملاكها،
علامتها و
مظهرهاى سكسى
را تغيير مىدهد.
بنابراين نه
بايد و نه
مىتوان
اشكال پيشين
زينت را مطلق
كرد و در آنها
ماند. جامعههاى
اسلامى ما، دو
اصل بالا را
به باد
فراموشى سپردهاند
و در تعصب
شديد به
شكلهاى
پيشين، جو
رابطه زن
بامرد را بشدت
سكسى
ساختهاند.
بدبختى را
بزرگتر
كردهاند:
زنان
جامعههاى
ما، مثل زنان
جامعههاى
مسيحى، سكس
تلقى مىشوند
الا اينكه
زنان
جامعههاى
مسيحى، بر اثر
مبارزات خود و
رشد عمومى اين
جامعهها، حق رشد
پيدا
كردهاند و در
پى رشد، حقوقى
بدست آوردهاند
اما زنان ما،
سكس بر جا
ماندهاند.
دو آيه
قرآنى،
بروشنى تمام،
بيانگر اين
هدف بزرگ
اسلاماند كه
سكس، بمثابه
زور ، از
روابط
اجتماعى
زدوده گردد و
بدينكار و
كارهاى ديگر،
جامعهها،
جامعه
توحيدى، آزاد
و مسئول، شاد
و پيشرو،
ميعادگاه و
بيشتر از آن،
مزرعههاى
عشق بگردند.
از
اينرو، پير
زنان كه بطور
طبيعى، جاذبه
جنسى بشمار
نيستند، در
جامه نپوشيدن
مختارند اما
هم آنها و هم
زنان جوان،
بايد،
زينتهاى خود،
جز آنچه ظاهر
مىشود را
بپوشانند. از
اينكه حتى پير
زنانى كه ميل
جنسى را از
دست
دادهاند،
مىتوانند جامه
برگيرند اما
بايد زينت هاى
خود را بپوشانند،
پيدا است كه
بناى قرآن بر
شكستن اسطوره
سكس و
رها كردن
انسان از
بندگى آنست.
بنايش بر
شكستن اين
خداى قلابى و
دست ساخت و ابزار
دست قدرت است.
بنايش بر بستن
راه بر هوسها
و فتنهگريها
و گشودن و هر
چه فراختر
كردن راست راه
عشق و مهر و
وفا است.
درباره
زنان پير،
فرمايد (9):
«زنان
سالخورده كه
ميل جنسى را
از دست دادهاند
و به زناشويى
اميد ندارند،
مىتوانند
بدون آنكه
زينت خود را
بنمايند،
جامه از تن
درآورند. اما
اگر نكنند
بهتر است. و
خدا همواره
شنوا و
داناست».
و
درباره
پوشاندن زينت
فرمايد (10):
«به
زنان مؤمن
بگو: چشم بزير
اندازند و فروج
خود را حفظ
كنند و زينت
خود را جز
آنچه ظاهر
مىشود،
آشكار نكنند.
سينهها را با
پوشش خود
بپوشانند
زينت خود را
جز به شوهر و
پدر و پدرشوهر
و پسران و
پسران شوهر و
برادران خود و
پسران
برادران و
خواهران خود
و...، نشان
ندهند...»
بدينقرار
براى اينكه
جامعه هااز
فشار زور جنسى
رها گردند،
پوششى بايد كه
بدان زنان و
مردان
بتوانند، در
درون و بيرون
زناشويى، در
يكديگر
بعنوان دو
انسان بنگرند
و قادر به برقرارى
رابطه مغز
بامغز،
بگردند. بجاى
توليد قهر و
توسعه ويرانگيرى،
دوستى توليد
كنند و
سازندگى را بسط
دهند. با
اينهمه، پيش
از پرداختن به
زينت، اين طرز
فكرها هستند
كه
بايد تغيير
كنند. اگر زن و
مرد در يكديگر
بمثابه انسان
بنگرند و
موازنه عدمى
را اساس روابط
قرار دهند، از
اين طرز فكر
كه بايد صاحب
يكديگر شد،
آسوده نمىشوند؟
وقتى زن و مرد
عاشق شدند و
در عشق بسر بردند،
ديگر به نظر
سكس در بيگانه
نگاه نمىكنند.
بگفته درست
سعدى، معشوق
به عشق بزرگ
مىشود و در
آينه كوچك
بيگانه
نمىنمايد:
«تو
بزرگى و در
آئينه كوچك
ننمايى».
سخن حق
سعدى، پس از
قرنها، بقلم
اليزابت
بادنتر تكرار
مىشود: حجاب
واقعى، عشق
است. با وجود
اين، در طرز
فكر غربى،
هنوز بايد
تغييرها روى
دهند تا به
توحيد در
معناى موازنه
عدمى باز رسد
و در آزمايش
عشق، روشها را
از بنياد
تصحيح كند.
اين راه حل،
در تجربه، موفق
از كارآمده
است و آينده
بيشتر از ديروز
و امروز، از
آن اين راه حل
است: علم و تجربه،
به اسلام راه
مىبرند.
مأخذها
و توضيح ها
1- قرآن
سوره قره آيه 30
2- قرآن
سوره تين آيه 4
3- قرآن
سوره مؤمنون
آيه 14
4- قرآن
سوره نجم آيه 39
5- قرآن
سوره نساء آيه
84
6- قرآن
سوره طه آيههاى
115 تا 122
7- صفحه 65 The liberation of the woman از Kacem
Aminبه
نقل از islamsex ideologieاز F. Mernissi
8- قرآن
سورههاى نور
آيه 30 و معارج
آيههاى 29 و 30 و...
9- قرآن
سوره نور آيه 60
10- قرآن
سوره نور آيه 31
ازدواج،
تقسيم
اجتماعى كار،
ارث
ازدواج و ارث
و تقسيم
اجتماعى كار،
تنها مسائلى
نيستند كه
جنبه
حقوقيشان،
موضوع بحث و
گفتگو هستند.
اما مهمترين
آنها هستند.
بدينخاطر به
بررسى اين سه
مسئله، و
بيشتر از جنبه
حقوقى، بسنده
مىكنم:
ازدواج
يكبار
به اشاره يادآور
شدم كه در
ازدواج،
ايجاب با زن
است و
قبول با مرد.
اين تأسيس
حقوقى ناظر است
و موافق است
با نظر عمومى
اسلام درباره
بنياد
خانواده،
بمثابه بنياد
رها از روابط
سياسى،
اقتصادى،
اجتماعى و
فرهنگى قدرت.
همانطور كه در
جامعهشناسى
خانواده در
ايران و نيز
زن در شاهنامه
(1) روشن
ساختهام، با
ازدواج،
تارهاى شبكه
عنكبوتى
روابط قدرت در
جامعهها شكل
مىگيرند. تا
وقتى اين
روابط جا و
موقع اجتماعى زن
را معين
مىسازد، زن
نمىتواند
آزادى بجويد و
عامل تحول
مطلوب
اجتماعى
بگردد.
در
روابط قدرت،
زن
نمىتواند،
انتخاب كند و
نبابراين
هرگز اختيار
ايجاب با او
نيست. او انتخاب
نمىكند،
انتخاب
مىشود و بايد
«بله» را بدهد.
با آنكه اسلام
ايجاب را حق
زن دانسته است،
درعمل
«اولياء» او
هستند كه اين
حق را از آن خود
مىدانند و
مورد استفاده
قرار مىدهند.
«فقه سنتى» نيز
اين سنت
غيراسلامى را
بنا بر اين
اصل كه زن
«ضعيفه» است،
امضاء كرده است.
و روشن
است كه اگر زن
بخواهد از حق خود در
ايجاب
استفاده كند،
ناگزير بايد
بتواند
انتخاب كند.
اما از
شگفتىها يكى
اينكه در «فقه
سنتى» همه
گونه شرايط و
تسهيلات براى
مرد، در نظر
گرفته
شدهاند اما
در اين باره
كه زن چگونه
مىتواند و
بايد همسر خود
را برگزيند،
سخن چندانى
نرفته است!
و
كافيست
خواننده در
ذهن خود،
جامعهاى را
تصور كند كه
در آن، ثروت،
قدرت سياسى، موقعيت
اجتماعى و
فرهنگى (2) ملاك
و ضابطه ازدواج
نيستند و زن
رها از اين
قيدها، مرد
دلخواه خود را
انتخاب
مىكند و مرد،
زن محبوب خويش
را. تارعنكبوت
روابط شخصى
قدرت، پاره
پاره نمىشود؟
جامعهاى را
تصور كنيم كه
در آن نه قدرت
كه عشق و باور
مشترك اساس
ازدواج
مىگردد، زن و
مرد چنان به
يكديگر نزديك
كه لباس
يكديگر
مىشوند (3)، زن
و مرد ولى
يكديگر مىگردند
(4)، اين جامعه،
جامعه توحيد و
دوستى و رشد و
كانون
شكوفايى
استعدادها
نمىگردد؟
براى
رسيدن به اين
جامعه، گذشته
از تغيير طرز
فكرها درباره
زن، از نظر
حقوقى بايد اختيار
ايجاب به زن
داده شود تا
او بمثابه
انسان مسئول و
بنا بر اين
مستقل و آزاد،
بتواند نوع
زندگى دلخواه
را انتخاب
كند. زنان
جامعه ما و
زنان
جامعههاى
اسلامى و
غيراسلامى، هنوز
از اين حق
برخوردار
نيستند. آن
روز از اين حق
برخوردار
مىشوند كه
تحول تعيين
كنندهاى در
روابط
اجتماعى و طرز
فكرها بوجود
آمده باشد. در
جامعههاى
ما، آزاد كردن
اسلام از
يونان زدگى،
اساسىترين كار
براى ايجاد
اين تحول عظيم
است.
وقتى
روشن گشت كه
اختيار ايجاب
با زن است و
اين اختيار
ملازمه دارد
با برخوردارى
او از امكانات
انتخاب همسر و
حق او در
تعيين شرايط
زناشويى، اين
امر نيز واضح
مىشود كه نوع
زندگى مشترك و
طلاق نيز،
بايد در عقد و
ازدواج مورد
موافقت دو طرف
قرار بگيرند.
از اين
لحاظ نيز راه
حل اسلام از
تمام راه
حلهاى ديگر،
با همسرى بر
پايه عشق و
باور،
مناسبتر است.
زيرا زن و
شوهر در عقد
ازدواج، مىتوانند
شرايط
زندگانى
مشترك و در
صورت ممكن
نشدنش، ترتيب
طلاق را معين
كنند. بايد
رويه مرسوم
رها شود و در
عقدنامهها،
شرايط قيد
شوند. در
نظامهاى
حقوقى هنوز اختيار
دو همسر در
تعيين چگونگى
طلاق،
بتمامه، برقرار
نشده است. در
نتيجه،
نابسامانىهاى
بسيار حاكمند.
وقتى
زن و مرد،
آزادانه،
معين كردند كه
حق طلاق با
مرد، يا زن،
يا قاضى و يا
شوراى صلحاى
دو خانواده (5)
باشد، نه تنها
مشكلات حقوقى
كه در همه
نظامهاى
حقوقى موجود،
پيش مىآيند
از بين
مىروند،
بلكه اساس خانواده،
مستحكم
مىشود و
هيچيك از زن و
مرد، در مقام
گريز از انواع
قيد و بندها و
انواع احساسهاى
بد، احساس
اسارت، بى
علاقگى، و... كه
نابسامانيهاى
اجتماعى
فراوان ببار مىآورند،
رها مىشوند
بلكه زناشويى
از آسيب روابط
شخصى قدرت
بركنار
مىماند..
اما
مهمترين
فايده اين
ترتيب، استقرار
آزادى در
روابط زن و
شوهر است. عشق
خانه پر مىكند
و جايى براى
آمدن و حاكميت
جستن زور نمىگذارد.
وقتى آزادى در
روابط
زناشويى،
استقرار جست، جامعه
از سلطه زور
رها مىشود و
ميل به توحيد مىكند.
اگر
اين راه حل
روشن به عمل
درنيامده،
تقصير قدرت
استبدادى و
يونان زدگى
«اسلام مداران»
است. در مسئله
تقسيم
اجتماعى كار،
اثرات يونان
زدگى بمراتب
بيشترند:
تقسيم
اجتماعى كار:
مىدانيم
زنان كودك،
بدنيا
مىآورند و او
را پرورش و
آموزش
مىدهند. و
اينكار بزرگ
را در جوانى
مىكنند.
پرداختن به
اينكار، آنها
را از كارهاى
ناسازگار با
آن، باز
مىدارد.
بنابراين از
اين نظر، ميان
مرد و زن
نابرابرى
وجود دارد: زمان
و امكان كار
مرد بيشتر
است. در عوارض
مرد از مادرى
محروم است.
مىدانيم كه
در جهان
امروز،
مادران بطور
متوسط 3 تا 4
فرزند بدنيا
مىآورند.
مىپرورند و
مىآموزند.
اگر زمان لازم
براى اينكار را
10 سال فرض
كنيم، از اين
لحاظ، زنان
بطور متوسط 10
سال از مردان،
كمتر امكان
كار دارند.
مىدانيم كه
مشكل بيكارى،
مشكل همه زمانهاست.
گمان مىرفت
كه پيشرفت فنى
و توليد و
مصرف انبوه،
براى همه
مردان و زنان
كار پديد مىآورند
و اين كار، به
زنان از هر
لحاظ استقلال
مىبخشد و...
اما رشد فنى،
بيكارى نوع
جديدى را بر
بيكارىهاى
پيشين افزود و
مسلم است كه
در سالهاى آينده
«بيكارى فنى»
بيشتر مىشود.
قربانيان اول اين
نوع بيكارى
زنان هستند.
زنان نه تنها
استقلال
مطلوب را پيدا
نكردند، بلكه
همه گونه استقلال
و بيش از همه
استقلال جنسى
خود را نيز از دست
دادند. و اگر
روال كار همين
بماند كه هست،
بر شدت
محروميتهاى
زنان، افزوده
خواهد شد.
زيرا:
مىدانيم كه
زنان در زمينه
دانشها و بخصوص
دانش و فعاليت
سياسى،
گرفتار عقب
ماندگى مزمن
هستند. نه در
جامعههاى
صنعتى و نه در
جامعههاى
غيرصنعتى،
زنان
باورمند،
صاحب نظر،
فعال و... تلقى
نمىشوند. اجبار
به نوعى كار
كه به كار و
بيكارى
اجبارى بدل
شده است، آنها
را از مادرى
بازداشته و تا
اين اواخر،
بخصوص در
جامعههاى
«پيشرفته»
پرداختن به
كار خانه و
تربيت فرزند،
بى ارزش و
بلكه ضد ارزش
بود. در نتيجه
جامعههاى
صنعتى روزبروز
بيشتر دو قطبى
شدند و در
آنها نابسامانيهاى
اجتماعى
فزونى گرفتند:
ميان 10 تا 20 درصد
اين جامعهها
گرفتار
الكليسم،
مواد مخدر،
تخلفها و
جرائم و...
هستند. و بر
اين نابسامانيهاى
توسعه طلب،
بيكارى نيز
افزوده شده
است.
وقتى
اين عوامل، با
عامل گريز از
مادرى جمع
شدهاند و
مىشوند، خطر
بزرگ پيرى
جامعههاى
غرب و انحطاط
و بلكه
اضمحلال آنها
را پيش
آوردهاند و
مىآورند. از
اينرو است كه
از نو، به
مادرى، بها
مىدهند.
واقعيتهاى
بالا و
بحرانها،
بيكارى، نابسامانيهاى
اجتماعى، بى
قدرى انسان،
بخصوص زن
و...مشكلهايى
هستند كه جز
از راه ايجاد
تغييرات بنيادى
در «تقسيم
اجتماعى كار»
راه حل پيدا
نمىكنند. راه
حلهايى كه
گرايشهاى
سياسى در جامعههاى
صنعتى - خواه
كمونيستى و
خواه سرمايه
دارى - به عمل
درآوردهاند،
گره از مشكل
بحرانهاى
نگشودهاند.
ناگزير دير يا
زود، بايد به
حاكميت مطلق
قدرت و
سرمايه،
پايان ببخشند.
بايد انسان
مدارى را
جايگزين
سرمايهمدارى
و يا قدرت
مدارى بسازند.
در نتيجه:
- «توليد
كودك» برتر
كارها و آموزش
و پرورش او در
شمار ارزشهاى
والا بگردد،
- كار در
محدوده
زناشويى،
ارزش بگردد،
- تعليم و
تربيت زنان،
از تقدم مطلق
برخوردار شود
(6).
مهمتر
از اين دو،
تركيب كار
زنان و مردان،
بخصوص زنان،
تغيير كند: در
حال حاضر، جز
نخبهها، اكثريت
قريب به
اتفاق زنان و
مردان، در كار
ارزيابى و
رهبرى و نيز
در كار علمى و
هنرى شركت
ندارند. دين و
ايدئولوژى هم
در يد مجتهد و ايدئولوگ
هستند!
براى
كاستن از نابسامانيها،
بايد كيفيت
«توليد» را
اصلاح كرد. بنا
بر اين با
توجه به «كار
مادرى» بايد
كيفيت مادر را
ارتقاء داد. و
چون زنان دست
كم ده سالى را بايد
بپاى باردارى
و دوره كودكى،
فرزندان صرف
كنند، كارهاى
متناسبتر با
مادرى، دو نوع
كار يكى
انتقاد و
رهبرى و ديگرى
كارهاى علمى و
هنرى هستند.
بدينسان بايد
از راه توسعه
آموزش و
پرورش، تركيب
كار زنان را
تغيير بنيادى
داد.
با
اينكار، نه
تنها كيفيت
نسلهاى جديد
تغيير اساسى
مىكند، نه
تنها زن به
آزادى و
مسئوليت و علم
و فن و هنر و
رهبرى حق
واقعى پيدا
مىكند، بلكه
طوفانهاى بحرانهاى
زمانه فرو
مىخوابند.
اما
اينكار شدنى
نيست، مگر
آنكه از نظر
مالى،
استقلال زن
تأمين گردد.
اگر او بخشى از
زمان كار خود
را در تربيت
كودكان و
سامان بخشيدن
به زناشويى
صرف مىكند،
بايد پاداش
مادى دريافت
كند. اين
پاداش مادى دو
جزء دارد:
1- نفقه يا
هزينه خانه را
بايد مرد عهده
دار شود
2- زن در
ازاء كار
مادرى و تدبير
منزل، پاداش
بگيرد و يا در
درآمد شوهر
شريك گردد. و
از بيمههاى
گوناگون
برخوردار شود.
وجوب
نفقه بر مرد
در قرآن
بصراحت آمده
است (7). حق زن بر
تقاضاى
پاداش، بخاطر
كار خانه و حق
شير دادن كودك
نيز، مورد
ايراد و اشكال
نيست. اما در
عمل مشاهده
مىشود كه
زنان، پس از
عمرى زندگى با
شوهر، نه
پاداش
مىگيرند و نه
حقى بر درآمد
و ثروتى پيدا
مىكنند كه
شوهران با
همكارى شبانه
روزى آنها،
پيدا
كردهاند! در
مقام رفع ستم،
اين پرسش فقهى
را پيش آوردم (8) كه
اگر زن نگفت
در همسرى و
مادرى، كارها
را برايگان
مىكند، در
درآمد و مالى
كه خانواده حاصل
مىكند، شريك
مىشود يا نه؟
اين
پرسش را در
ايام رژيم
پيشين طرح كردم
و آقاى خمينى
آن زمان، پاسخ
مثبت داد. حالا
روزگار ديگر
است. با
اينحال گمان
نمىرود، جز
بدين راه،
بتوان
مشكلها را حل
كرد.
اگر
اين دو جزء،
نفقه و پاداش
مادى و بيمهها،
از روى قرار و
قاعده برقرار
گردند، اگر
زن، همان بشود
كه هست، مظهر
عشق و حيات،
اگر
بحرآنهااين
واقعيت را به
همه حالى كرده
باشند كه ريشه
بحرآنها در
محروميت زن از
باورمندى و
دانشمندى و
شركت در ولايت
است. اگر بيان
قرآن با همان خلوص
و روشنى كه
دارد اساس
قرار گيرد،
يعنى زن و مرد
ولى يكديگر
شناخته شوند و
به زنان نه حق ولايت
كه اولويت در
آن داده شود،
اگر زنان وقت
آزاد خود را
نه در توليد
كالا و خدمات
دفترى كه در
زمينههاى
علمى و هنرى و
بخصوص سياست و
رهبرى جامعه و
به تعليم و
تربيت و عمل و
تجربه،
بپردازند. و
اگر ترتيب كار
مردان نيز،
بسود افزايش
كم و كيف اين
دو نوع كار
تغيير كند،
جامعههاى ما
از بحرانها
بيرون مىروند.
فضاى معنوى
جامعه صاف و
بيكران
مىشود. و
جامعه نه
كشتارگاه
انسانيت و
استعدادهايش
كه كانون
پرورش انسانى
از طريق ديگر
مىشود.
با
اينحال يك
مشكل مالى
ديگر برجاست و
آن مشكل «ارث»
است. آنهم در
واقع مشكل
نيست، ذهنهاى
متعصب و تعصب
پرور بوجود
آوردهاند و
آنرا اماره و
بلكه دليلى
قطعى قرار
دادهاند بر اينكه،
در نظر اسلام،
ارزش زن نصف
ارزش مرداست!!
چرا
زنان نصف
مردان ارث
مىبرند؟: (9)
حق
اينست كه نه
تنها زنان نصف
مردان ارث
نمىبرند،
بله در ارث
نيز به زنان
امتياز داده
شده است. در
واقع زن از دو
برابر مرد نيز
بيشتر ارث
مىبرد. زيرا
درباره مرد،
حق در برابر
مملكت است. اما
درباره زن، در
ازاى حقش بر
ارث، تكليفى
مقرر نشده
است. توضيح
آنكه، بشرح
بالا، نه تنها
مرد بايد نفقه
همسر و
فرزندان را
قبول كند،
بلكه بايد در
ازاء كار
همسر، حقوق
بپردازد و يا
او را در
درآمد خود
شريك بسازد.
پس در واقع
سهمى كه
مىبرد از آن
او و همسر او و
فرزندان او
يعنى يك
خانواده است و
بايد صرف
هزينه بگردد.
سهمى كه زن از
ارث مىبرد،
بخود او تعلق
دارد و زن صرف
هزينهاى
نمىكند.
در
جايى كه اين
توضيح را
مىدادم، كسى
پرسيد، اگر
اينطور است
چرا اسلام به
زن بيشتر از
مرد سهم داده
است؟ اينبار
به نابرابرى
به سود زن
اعتراض مىشد!
اما
وقتى مسائل
موضوع اشاره و
توضيح، در نظر
گرفته شوند،
آشكار مىشود
كه امتياز بيجايى
به زن داده
نشده است.
زيرا گذشته از
ضرورت تقسيم
اجتماعى كار،
در هر حال
امكان كار زن،
10 تا 15 سال كمتر
از مرد است و
صرف اين زمان
طولانى در
تعليم و تربيت
فرزندان،
جبران
مىطلبد.
يكى از
جبرآنها همين
سهمى است كه
از ارث
مىبرد. بخصوص
كه تحول واقعى
روابط اجتماعى،
امرى طولانى
است. به تدريج
بايد مبانى
استقلال مالى
زن محكم گردد
تا بتواند با
استقلال بيشترى،
همسر انتخاب
كند.
مناسبترين
راه براى رها
كردن
زناشويى از
قيد فشار
عوامل
اقتصادى، تأمين
هر چه بيشتر
استقلال مالى
زن است.
نيك كه
به احوال
جوامع بشرى،
از گذشتههاى
دور تا زمان
ما، بنگرى،
مىبينى
مسئله ثروت و
ارث، مسئله يك
اقليت كوچكى
بيش نيست. از چند
ميليارد
انسان روى زمين،
چند ميليون
نفر ثروت دارند؟
مشكل اين چند
ميليارد
انسان، مشكل
فقدان امكان
كار، تحصيل
معاش و رشد
مادى و معنوى
است. در اين
جامعهها،
زنان قربانى
تجربه اقتصادى
جديد شدهاند.
آن اينكه
اقتصاد مسلط
در توسعه
جهانى خويش،
زنان، بخصوص
زنان دنياى سوم
را، به «نيروى
كار» بدل
ساخته است.
اين نيروى
كار، بايد بار
تكفل را نيز
بر دوش كشد. به
اين ترتيب، دو
نوع زن بوجود
آوردهاند:
- در بخش
زير سلطه
جهان، عمر
زنان كوتاه شده
و آنان زير
فشار طاقت
فرساى كار و
تكفل، به پيرى
نرسيده
مىميرند.
- در
جامعههاى
صنعتى، دوره
جوانى زنان
كوتاه شده
است. زيرا غير
از عامل
فرسايش،
رقابت شديد در
مقام «جاذبه جنسى»
دوره جوانى را
كوتاه ساخته
است.
بدينسان رها
كردن زن از
نوع جديد اسارت،
ضرورترين
تحول عصر ما
است.
مأخذها
و توضيح ها
1- نگاه
كنيد به
شمارههاى 21 و 22
مكتب مبارز
2- قرآن،
سوره نور آيه 32
و...
3- قرآن،
سوره نور آيه 26
4- قرآن،
سوره توبه آيه
71
5- قرآن،
سوره نساء آيه
35
6- در
اسلام محمد (ص)
اين تقدم، به
تأكيد تمام
مؤكد گشته
است. اما در
«اسلام معمول»
كار وارونه
شده است!
7- قرآن،
سوره نساء آيه
34
8- نگاه
كنيد به مكتب
مبارز
شمارههاى 17
تا 19
9- قرآن،
سوره نساء
آيههاى 11 و 176
زناشويى
در استسلام و
اسلام
اسلام
يا استسلام؟
ادبيات
استبداد
دينى، ميان
انسان و خدا
رابطه قوا
برقرار
مىشود. از
زمانى كه ثنويت
تك محورى را
محتواى اصل
توحيد
گرداندند و جبر
را به جاى
آزادى
نشاندند،
استسلام
رانيز بجاى
اسلام
باوراندند. طى
قرنها،
جامعههاى زير
سلطه
استبداد، از
نظر باور
دينى، طرز فكر
و روانشناسى
«تسليم»
يافتند. آنسان
كه در تمامى ابعاد
زندگى،
استسلام
ترجمان ثنويت
تك محورى و
مبناى
رابطهها و
ضابطه
پندارها و
گفتارها و
كردارها گشت و
اصل بر اطاعت
شد.
در بعد
اجتماعى، بنا
بر اصل ثنويت
تك محورى و
طرز فكر و
روحيه
استسلام، در
خانه، زن بايد
تسليم مرد
باشد و
فرزندان
تسليم قدرت پدر.
در خاندان،
همه بايد
تسليم قدرت
بزرگ خاندان
باشند. خانه و
خانواده كه
بايد كانون
عشق باشد و در
آن، رابطهها
بر اصل مشاركت
تنظيم شود،
واحد پايه
استبداد
فراگير
مىشود.
در بعد
اقتصادى،
قاعده قرآنى
مقرر مىكند
كه آنها كه در
كسب رزق، فضلى
جستهاند ديگران
را در كسب
خويش سهيم و
با خود برابر
كنند. اما
بسيارند آنها
كه مازاد را
وسيله سلطه بر
ديگران
مىكنند (1). بنا
بر همان اصل
ثنويت تك محورى
و بر وفق
روانشناسى
استسلام،
اكثريت بزرگ زحمتكشان
تسليم شدن به
قدرت سرمايه
را تقدير ستيزناپذير
خلقت باور
مىكنند!
در بعد
سياسى، تسليم
محض شدن به
«ولى امر» و
اطاعت مطلق از
او و
نمايندگانش،
عمل به دين باور
مىشود.
مشاركت در
امور جامعه،
سركشى از فرمان
خدا تلقى
مىگردد.
تمامى
بنيادهاى
جامعه مأموريت
مىيابند
افراد و
گروهها را با
طرز فكر و طرز
رفتار
استسلام بار
بياورند.
آنسان كه در
حذف افراد و
گروههايى كه
از استسلام
سرباز
مىزنند، با
بنياد سياسى
همدستى كنند.
در بعد
فرهنگى، از
آنجا كه
آدميان در روانشناسى
استسلام بار
مىآيند، در
پندار و گفتار
و كردار،
انطباق طلب
مىشوند. از
زمانى كه
استسلام
جانشين اسلام
شده است،
جامعههاى
مسلمان
روانشناسى
تسليم در
برابر زور را
پيدا
كردهاند و در
قلمرو علم و
فرهنگ، مقلد
شدهاند: از
عصر اموى كه
در آن، امويان
براى استقرار
استبداد
خويش، به سراغ
ثنويت يونانى
و جبر رفتند،
تا امروز، در
قلمروهاى
عرفان، فلسفه،
دانش طبيعى،
دانش
اجتماعى، كار
متفكران مسلمان،
انطباق اسلام
با فلسفه و
دانش طبيعى و
اجتماعى روز
بوده است،
قرنها تكرار
تجربه نيز،
نتوانستهاند
جامعههاى
مسلمان
را از بيراهه
به راه آورد.
در حقيقت، اگر
دين را با
نظرها منطبق
كردن، مايه
رشد مىشد،
امروز
مسلمانان
بايد
پيشرفتهترين
جامعهها مىبودند.
چرا نيستند؟
چرا استبداد
در جامعههاى
ديگر
برمىافتد و
در جامعههاى
مسلمان هنوز
بر جا است؟
دليل را در
طرز فكر و
روانشناسى
استسلام بايد
جست.
از خود
بيگانگى تا
بدانحد است كه
هر مسلمان،
استسلام را
امرى بديهى
مىانگارد. تا
بدانجا كه هيچ
به اين صرافت
نمىافتد كه
به استسلام،
از فطرت آزاد
خويش بيرون
رفته است. در احوال
آنها كه دين
را رها مىكنند
و مىگويند:
«از دين و مذهب
آزاد شديم»، تأمل
كه مىكنى،
مىبينى طرز
فكر و طرز
رفتار استسلام
را از دست
نداده است:
در بعد
رابطه انسان
با خود،
بارزترين علامت
استسلام،
ترسيدن از
انديشيدن، از
ابداع و
ابتكار است.
از اينرو،
آنها كه از
اسلام بيرون
مىروند و
براى مثال
ماركسيست
مىشوند، خود
را تسليم اين
مرام و سازمان
مىكنند. در
ميان اينگونه
ماركسيستها،
انديشمند كجا
مىتوان يافت!
زن و مردى كه
از عرف و عادت
دينى بدر
مىروند و براى
مثال، طرز فكر
غربى را
مىپذيرند،
خود را با آن
تطبيق
مىدهند. اين
بيشتر در دنياى اسلام
است كه جمله
هايى از اين
نوع از زبان و
قلم
روشنفكران
جارى مىشود:
«بايد تا مغز
استخوان
فرنگى شد» و يا
«همه چيز را
بايد از فرنگى
اخذ كرد حتى
فرنگى را»
(فرنگى امراض
مقاربتى را
مىگفتند)! و
يا «در اخذ
تمدن غرب، بايد
از هرگونه
ابداع
خوددارى كرد و
بطور كامل در
جلد غربى شد» و...
بدينخاطر
است كه
سازمانهاى
سياسى با اخذ
«ايدئولوژى
جديد» و به «سبك
جديد»، تشكيل
مىشوند اما
سرانجام، به
فرقه بدل
مىگردند. در حقيقت،
انديشه
راهنماى «اخذ
شده» را با
استسلام
دمساز
مىكنند و
سازمان به
رأسى كه اعضاء
انتظار اطاعت
مطلق دارند و
بدنهاى كه جز
اطاعت، بكارى
توانا نيست،
بدل مىشود.
اطاعت نكردن
«جرم اكبر»
مىشود!
و
بدينخاطر است
كه در
جامعههاى
اسلامى، اغلب
كسانى كه فرصت
براى زندگى در
آزادى را پيدا
مىكنند، تا
خود را «آزاد»
حس مىكنند، بر
آن مىشوند كه
ديگران را تسليم
اراده خويش
بگردانند! زن
آزاد، زنى تلقى
مىشود كه بر
شوهر خويش
مسلط است. اهل
تحقيقى
روانشناسى
فردى و جمعى
ايرانيان را
با جامعههاى
غربى مقايسه
كرده و متوجه
اين امر شده است
كه، براى
مثال، آلمانى
وقتى زور در
كار مىآورد
كه مىترسد.
اما ايرانى
وقتى زور بكار
مىبرد كه خود
را «قوىتر» حس
مىكند. و بمحض
اينكه موقع و
موضع مسلط را
از دست
مىدهد، در
برابر زور،
تسليم مىشود.
حق اينست كه
قرنها زندگى
در نظام
استبدادى و
اعتياد
تاريخى به روانشناسى
استسلام، سبب
شده است كه
افراد و گروهها
در جامعههاى
اسلامى، دو
جايگاه بيشتر
نشناسند:
جايگاه
مستكبر و
جايگاه مستضعف.
وقتى يكى را
ترك مىكنند،
براى اينست كه
در جايگاه
ديگرى قرار
بگيرند (2).
به حال
زار طبيعت در
سرزمينهاى
اسلامى
بنگريد كه
گزارشگر
تاريخ
استسلام در
اين جامعهها
هستند. اغلب
سرزمينهاى
سبز و خرم
بودهاند كه در
استسلام، به
بيابانهاى
خشك بدل
شدهاند. رابطه
انسانها با
طبيعت،
انعكاسى از
رابطه ملتها
با يكديگر و
در درون
جامعه،
بازتاب رابطه
دولت با ملت و
رابطه افراد و
گروهها با
يكديگر و نيز
بازتاب طرز
فكر و
روانشناسى
جمعى و فردى
است. در مقياس
جهان، كه
بنگرى،
مىبينى روانشناسى
سلطه گر و
روانشناسى
زير سلطه و روابط
اين دو با
يكديگر و
رابطه انسان
با قدرت، عامل
آلودگى محيط
زيست و تباهى
طبيعت گشته است.
از
اينرو است كه
قرآن مبارزه
با كيش شخصيت
را جهاد اكبر
مىخواند و
آزادى را
پندار و گفتار
و كردار خالى
از اكراه (3) مىداند
و براى آنكه
انسان بتواند
پندار و گفتار
و كردار خالى
از اكراه
بيابد، بايد
اصل راهنما و
طرز فكر و طرز
رفتار
استسلام را
رها كند. استسلام
تسليم شدن به
زور است و
اسلام فراخ
شدن صدر و صلح
جستن به خدا
است. رابطه
قوا رها شود. به
اين صلح است
كه آزاد
مىشود و پهنه
انديشهاش،
بى كران
مىگردد.
بدينسان، اگر
دين توحيد را
دين صلح جويى
يا اسلام
خواند، از اين
رو بود كه
گذار از
استسلام به
اسلام، در
واقع، گذار از
قلمرو قدرت به
قلمرو آزادى است.
اما اين گذار،
به درآمدن از
روابط قوا
است. خدا مطلق
است و
آفريدههاى
او، تنها در
رابطه با او،
مىتوانند از
روابط قوا با
يكديگر، رها
شوند. چرا كه
آفريدهها حد
دارند و رابطه
مستقيم
ميانشان،
رابطه حدها يا
رابطه قوا
مىشود و
بناگزير، اصل
راهنما، نه
توحيد، كه
ثنويت
مىگردد.
بدينقرار،
بدرآمدن از روابط
قوا، آشتى
جويى يا اسلام
است و اسلام بازيافتن
صلح از راه
خدا و ثنويت
را رها كردن و توحيد
را اصل راهنما
كردن است.
بدون اسلام،
انسان از
سرچشمه حيات و
عشق و علم و
شادى و آزادى و
رشد، محروم
مىشود و به
استسلام،
گرفتار كين و
ستمگرى
مىگردد (4).
بديهى است
قوهها و استعدادهايش
در ستمگرى و
ستم پذيرى و
ستيز و ويران
سازى، بكار
مىافتند.
بدينقرار،
كوشش در رها
شدن از طرز
فكر و طرز
رفتار
استسلام،
تقدم قطعى
پيدا مىكند.
و بدينخاطر
است كه قرآن،
سراسر،
روشهاى مبارزه
با استسلام
است. سوره
صافات
كوششهاى
پيامبران را
در استسلام
زدايى فهرست
مىكند و تفاوتهاى
اسلام را با
استسلام، در
اصول راهنما و
روشها،
بروشنى،
توضيح مىدهد
(5).
در
اسلام، اصل
راهنما توحيد
است و در استسلام،
شرك (ثنويتها
و تثليثها). در
اسلام، اصل
راهنما عدل
است و در
استسلام، ظلم
(ظلم كردن و
ظلم پذيرفتن).
در اسلام، اصل
بر مشاركت در رهبرى
و شور در امور
و در استسلام،
اصل بر اطاعت
است. در
اسلام، اصل بر
قانون و آزادى
و در استسلام،
اصل بر بى
قانونى و زور
است. در
اسلام، زمان
پندار و گفتار
و كردار بى
نهايت و در
استسلام، هراندازه
حاكميت زور
بيشتر، زمان
انديشه و عمل
كوتاهتر و
انديشه
نازاتر است.
در استسلام،
معاد بجاى
خود، آينده
نيز نمىتواند
در انديشيدن و
عمل كردن ، مد
نظر گردد.
زيرا قلمرو
آزادى وجود
ندارد تا
انديشيدن
ممكن بگردد.
از اينرو، در
استسلام،
تمامى مردم
صغير بشمار
مىآيند و
صاحب رأى
بحساب
نمىآيند. در
عوض، اسلام
تعطيل كردن
قلمرو زور و
گستردن قلمرو
آزادى است. در
اين قلمرو است
كه انديشه مىتواند
خلاقيت و
بارورى پيدا
كند. در قلمرو قدرت،
انديشيدن غير
ممكن مىشود.
از اينرو فرمود:
«در دين اكراه
نيست». پس
اسلام پندار و
گفتار و كردار
خالى از اكراه
است. اما آيا
انديشه خالى
از اكراه،
مىتواند جز
ابداع باشد؟
آيا گفتار و
كردار خالى از
اكراه مىتوانند
جز به گفتار و
عمل آوردن
آفريده
انديشه باشند؟
در استسلام،
بنا بر
زورمدارى است.
انديشه
جز بازى با
زور و اين يا
آن شكل را به
زور دادن و
گفتار جز با
لباس باطل
پوشاندن به حق
و راست را
دروغ گرداندن
و كردار غير
از تخريب چه
مىتوانند
باشند؟
در
اسلام،
روحيه، روحيه
اميد و شادى و
فعاليت و
گستردهتر
كردن قلمرو
زندگى آزاد است.
در استسلام،
روحيه، روحيه
نااميدى، و غم
و تسليم نزد
عموم است.
آشكارترين
تفاوت ميان اسلام
و استسلام
اينست: بتدريج
كه آدمى از
استسلام رها و
به اسلام
نزديك
مىشود، در
پندار و گفتار
و كردار خودجوش
مىشود. نشانه
خودجوشى
پندار و گفتار
و كردار، خالى
شدن از اكراه
و نشانه خالى
شدن از اكراه،
خلاق شدن
انديشه و بيان
شدن آن در گفتار
و تحقق پيدا
كردنش در
كردار آدمى
است. خودجوشى
صفت پندار و
گفتار و كردار
آزاد و زيست
در فطرت است.
وقتى روان و
تن آدمى از
اكراه رها
است، در حالت
فطرى
است. در اين
حالت، انديشه
خودجوش، يعنى
رها از اكره
است و مىتواند
بارور شود و
گفتار و كردار
زائوى نوزاد
انديشه
مىشوند.
معناى خدا
هستى را بر
فطرت خويش
آفريد همين
است. عمل خدا
ترجمان فطرت
است و انسان
وقتى در فطرت
خويش است،
خليفه خدا
است. از جمله
در سوره روم،
پندار و گفتار
و كردار وقتى
بنا بر فطرت
انجام
مىگيرند با
پندار و گفتار
و كردار وقتى
بر خلاف فطرت
روى مىدهند،
مقايسه
شدهاند (6). از
اينرو است كه
فرمود اسلام
دين فطرت است (7):
پس روى
به دين حنيف
آر. فطرت
خدايى كه مردمان
را بر وفق آن
آفريده است.
به آفرينش خدا
تبديل راه
ندارد و دين
استوار
اينست
حال آنكه
بيشتر مردم
نمىدانند».
و
ازدواج براى
بيرون رفتن از
فطرت نيست.
براى زيست در
فطرت است. بر
وفق فطرت،
ميان زن و
مرد، بنا را
بر مودت گذاشت
(8) و مقرر كرد
حتى اگر از
همسر خود
كراهت داريد،
با او به نيكى
رفتار كنيد (9).
«و با
آنها به نيكى
رفتار كنيد
حتى اگر از
آنان كراهت
داريد»
پس
وقتى تا اين
اندازه اصرار
مىورزد كه
رابطه
زناشويى بايد
ترجمان فطرت و
عشق و خالى از
اكراه باشد،
چرا فرمود:
«الرجال
قوامون على
النساء»؟
الرجال
قوامون على
النساء
بتدريج كه
فلسفه يونانى
بر عقول مسلط مىشد،
معناى آيه نيز
تغيير مىكرد.
نزد فيلسوفان
يونان، زن دون
انسان بود و
بايد از مرد اطاعت
محض مىكرد. پس
معنى آيه اين
مىشد كه
«مردان بر
زنان مسلط
هستند». فقه،
در پيروى از
فلسفه
يونانى، ترجمان
استسلام
مىشد و زن را
مطيع مطلق مرد
مىباوراند و
«نشوز» را
هرگونه
نمافرمانى
تلقى مىكرد و
به مرد حق
مىداد او را
هرگونه خواست،
تنبيه كند. و
براى اينكه زن
مطيع بماند و
منحرف نشود،
كتابهاى
اخلاق، بر
خلاف تصريح پيامبر
كه تعليم و
تربيت فريضه
هر مرد و زن مسلمان
است، آموختن
نوشتن را به
زنان، مايه
انحراف او و
مرد
مىباوراندند
(10).
تحول
در جامعههاى
اروپا، ثنويت
دو محورى را
جايگزين
ثنويت تك
محورى
مىگرداند و زن
منزلت مىجست.
در جامعههاى
اسلام، موج
نوگرايى، برخى
از فقيهان و
مفسران را بر
آن مىداشت كه
بر اساس طرز
فكرهاى جديد
در دين
بنگرند. اينان
از استسلام
آزاد نشدند و
برويه و سنت
«پيروى دين از
علم»، عمل
كردند. اين شد
كه «قوامون» را
«سرپرست و
خدمتگزار»
معنى كردند و
چون نتوانستند
از استسلام
رهايى
بجويند، مرد
را
رئيس و زن را
«معاون» كردند!
مرئوس كيست؟!
يكى از
تازهترين
نمونهها را
نقل مىكنم (11):
«مردان
سرپرست و
خدمتگزار
زنان هستند».
براى توضيح
اين جمله،
بايد توجه
داشت كه خانواده
يك واحد كوچك
اجتماعى است و
همانند يك
اجتماع
بزرگ، بايد
رهبر و سرپرست
واحدى داشته
باشد. زيرا
رهبرى و
سرپرستى دستجمعى
كه زن و مرد،
مشتركاً، آن
را به عهده
بگيرند،
مفهومى ندارد.
در نتيجه، مرد
يا زن، يكى بايد
رئيس خانواده
و ديگرى معاون
و تحت نظارت او
باشد. قرآن در
اينجا تصريح
مىكند كه
مقام سرپرستى
بايد به مرد
داده شود
(اشتباه نشود
منظور از اين
تعبير
استبداد و
اجحاف و تعدى
نيست. بلكه
منظور رهبرى
واحد منظم با
توجه به مسئوليتها
و مشورتهاى
لازم است).
اين
مسئله در
دنياى امروز،:
بيش از هر زمان،
روشن است كه
اگر هيأتى
(حتى يك هيأت
دو نفرى) مأمور
انجام كارى
شود، حتماً
بايد يكى از
آن دو، «رئيس» و
ديگرى «معاون
يا عضو» باشد. و
گرنه، هرج و
مرج در كار
آنها پيدا
مىشود.
سرپرستى مرد در
خانواده نيز
از همين نوع
است.
و اين
موقعيت بخاطر
وجود
خصوصياتى در مرد
است. مانند
ترجيح قدرت
تفكر او بر
نيروى عاطفه و
احساسات (بعكس
زن كه از
نيروى سرشار
عواطف بيشترى
بهرهمند است)
و ديگرى داشتن
بنيه و نيروى
جسمى بيشتر كه
با اولى
بتواند
بيانديشد و
نقشه طرح كند
و با دومى
بتواند از
حريم خانواده
خود، دفاع
نمايد».
و وقتى
نوبت به معنى
كردن «نشوز» و
تفسير آن مىرسد،
كلمه را
«طغيان و
مخالفت» معنى
مىكنند و مىنويسند:
«زنانى
را كه از
طغيان و سركشى
آنها مىترسيد،
موعظه كنيد و
پند و اندرز
دهيد» و به اين
ترتيب، آنها
را كه پا از
حريم نظام
خانوادگى
فراتر
مىگذارند،
قبل از هر
چيز، بايد
بوسيله
اندرزهاى
دوستانه و
بيان نتايج
سوء اينگونه
كارها، آنان
را به راه
آورد و متوجه
مسئوليت خود
نمود.
...
در
صورتى كه
سركشى و پشت
زدن به وظائف و
مسئوليتها از
حد بگذرد و
همچنان در راه
قانون شكنى،
با لجاجت و
سرسختى گام
بردارند، نه
اندرزها اثر
كند و نه جدا
شدن در بستر و
كم اعتنايى
نفعى بخشد و
راهى جز «شدت
عمل» باقى نماند،
براى وادار
كردن آنها به
انجام تعهدها
و مسئوليتهاى
خود، چاره
منحصر به
خشونت و شدت
عمل گردد، در
اينجا اجازه
داده شده كه
از طريق «تنبيه
بدنى»، آنها
را به انجام
وظايف خويش
وادار كنند.
و اگر
گفته شود كه
نظير اين
طغيان و سركشى
و تجاوز در
مردان نيز ممكن
است آيا مردان
نيز مشمول
چنين
مجازاتهايى خواهند
شد؟ در پاسخ
گوييم: آرى
مردان هم درست
مانند زنان،
در صورت تخلف
از وظايف،
مجازات مىگردند.
حتى مجازات
بدنى. منتهى
چون اين كار از
عهده زنان
خارج است،
حاكم شرع موظف
است كه مردان
متخلف را از
طريق مختلف،
حتى از طريق
تعزير (مجارات
بدنى)، به وظايف
خود، آشنا
سازد».
اما
قرآن در آيه 128
سوره نساء، به
«نشوز» مرد
پرداخته است.
بنگريم كه آن
را چگونه معنى
و تفسير
كردهاند (12):
«و اگر
زنى از طغيان
و سركشى يا اعراض
شوهرش بيم
داشته باشد،
مانعى ندارد
باهم صلح
كنند...»
در
بسيارى از
تفاسير قرآن و
كتب حديث، در
شأن نزول آيه،
نقل شده است
كه رافع بن
خديج، دو همسر
داشت. يكى مسن
و ديگرى جوان.
بر اثر اختلافاتى،
او همسر مسن
خود را طلاق
داد. سپس به او
رجوع كرد و گفت:
اگر مايل
باشى، با تو
آشتى مىكنم.
ولى اگر همسر
ديگر خود را
بر تو مقدم
داشتم، بايد
صبر كنى. و اگر
مايل باشى،
صبر مىكنم
مدت عده تمام شود
و از هم جدا
شويم. زن
پيشنهاد اول
را قبول كرد و
با هم آشتى
كردند. آيه
شريفه نازل شد
و حكم اين كار
را بيان داشت.
... ولى در
اينجا،
اشارهاى به
مسئله نشوز
مرد كرده و
مىفرمايد:
«هرگاه زنى
احساس كند كه
شوهرش بناى
سركشى و اعراض
دارد، مانعى
ندارد كه براى
حفظ حريم
زوجيت، از
پارهاى از
حقوق خود صرف
نظر نمايد».
...
سپس
براى تاكيد
موضوع
مىفرمايد:
«به هر حال،
صلح كردن بهتر
است» (والصلح
خير). اين جمله
كوتاه و پرمعنى،
گرچه در مورد
اختلافات
خانوادگى در
آيه فوق ذكر
شده، ولى
بديهى است كه
يك قانون كلى
و عمومى و
همگانى را
بيان مىكند
كه در همه جا، اصل
نخستين صلح و
صفا و دوستى
است.»
بدينقرار،
وقتى نشوز
«هرگونه طغيان
و سركشى» معنى
مىشود، در
بيان خدا و تفسير
مفسران،
تناقض پيدا
مىشود. چرا
كه اگر نشوز
از زن باشد،
مرد مىتواند
تا تنبيه بدنى
او پيش برود.
اما اگر مرد
نشوز كند، زن
بهتر است با
او صلح كند و
حتى از حقوق
خويش نيز،
پارهاى را
ببخشد! مفسران
تفسير نمونه
چون
خواستهاند،
برابرى
برقرار كنند،
نوشتهاند
اگر مرد نشوز
كند، حاكم شرع
او را تنبيه
مىكند. از
توجه به دو
امر غافل
شدهاند: يكى
تناقض
تفسيرشان از
دو آيه قرآن و
ديگرى و بسيار
مهمتر، معنى و
تفسير كردن
قرآن، بر وفق
اصل قرار دادن
قدرت: در نظام
استسلام،
قدرت سلسله
مراتب دارد.
پس زن بايد
مطيع مرد و
مرد بايد مطيع
حاكم باشد و
ضامن اين
سلسله مراتب و
اطاعت نيز،
زور است.
آنها
كه به روال
كار در «دنياى
امروز» استناد
مىكنند، آيا
مىدانند در
«دنياى امروز»،
بيشتر از هر
زمان
ديگر، مردان
زنان را رها
مىكنند و
مىروند؟ و
آيا مىدانند
در «دنياى
امروز»، نظام
خانواده بسوى
«شورا و
مشاركت در
امامت و ولايت
بر يكديگر»،
تحول مىكند و
در قانون
گزاريهاى
جديد، رابطه
رئيس و
مرئوسى، جاى
خود را به
رابطه همكارى
و مشاركت در
اداره امور
خانواده
مىدهد؟ آيا
نويسندگان
تفسير از خود
پرسيدهاند
اگر در
خانواده كه
بنا بر دوستى
و عشق است، نيز،
نتوان
«شورايى» را
بنا كرد كه
قرآن در جامعههاى
بزرگ مبناى
نظام مردم
سالارى بر اصل
مشاركت قرار
مىدهد، قرآن
را كتابى حاوى
خيالپردازى
مىباورانند
و يا ناگزير
مىشوند، همانسان
كه در تفسير
اين دو آيه
ناچار شدهاند،
تناقض بر قلم
آرند و قرآن
را مجموعهاى از
بيشمار
تناقضها
بگردانند! و
آيا قرآن، در
زناشويى، اصل
را بر عدالت
نمىگذارد؟
اين «حكم»: وقتى
نشوز از زن
است، مرد حق
داشته باشد او
را كتك بزند و
وقتى نشوز از
مرد است، بر
زن است كه پارهاى
از حقوق خويش
را رها و صلح
كند، با عدالت
سازگار است؟
معناى اين
«حكم» جز اينست
كه باز مرد
است كه حق
دارد زور
بگويد و زن
است كه بايد
تسليم زور
بشود! اين
تفسير با اسلام
سازگار است و
يا با
استسلام؟
نويسندگان
تفسير چرا اين
تناقض آشكار
را
نديدهاند؟ زيرا
اگر نشوز را
دست ندادن،
بگاه ابراز
تمايل جنسى
زوج يا زوجه،
معنى
مىكردند، تمامى
ساختههاى
فقهى كه بر
اصل ثنويت تك
محورى و موافق
طرز فكر و
رفتار
استسلام،
پديد آوردهاند،
فرو
مىريختند.
آنها كه
گرفتار نظام استسلام
نبودهاند،
چشمان خود را
بر آيه قرآن نبستهاند.
ديدهاند كه
نافرمانى
جنسى تنها
بگاه آميزش
جنسى مجال
بروز پيدا
مىكند و روشهاى
پيشنهادى،
تنها در
نافرمانى
جنسى بكار مىآيند.
در
نافرمانيهاى
ديگر، اين
روشها كار را
بدتر نيز
مىكنند. براى
مثال، اگر زن
از مرد نفرت
داشته باشد،
اين روشها بر
كراهتش مىافزايند.
دورتر، به اين
امر باز
مىپردازم.
اين
تناقضها،
تنها تناقضها
نيستدن: اگر
معناى
«قوامون»
سرپرستى و
درمان نهايى
«نشوز» زور
باشد، اين دو
آيه به
آيههاى
بسيار در تناقض
قرار
مىگيرند. از
جمله با اين
آيهها و بيان
پيامبر: «زنان
و مردان مؤمن
ولى يكديگرند«
(13) و «ميان زن و
مرد مودت قرار
داديم» (14) و
مسلمانان
«امرشان به
شورى است» (15) و
«در دين اكراه
نيست» (16). و
«شخصيت مرد را
در ميزان
گرامى داشتن
زن» مىداند (17) و
«شما را از زن و
مرد آفريديم...
تا شناخته
شويد و
گرامىترين
شما نزد خدا،
با تقوىترين
شما است». و
نيز، با تمامى
آيه هايى در تناقض
مىشوند كه
وظايفى را در
عهده مرد
مىگذارند و
او را از
اعمال زور باز
مىدارند.
بهررو،
طى قرون، بر
وفق استسلام،
زن را مطيع
مرد گردانده و
در ازدواج و
طلاق، اختيار
را به مرد
دادهاند.
جامعههاى
مسلمان
در استسلام،
عقيم شدهاند.
و حال و روز جامعههاى
اسلامى اينست
كه كه
مىبينيم. در
حقيقت، جامعهها
بارور
نمىشوند و به
راه
رشد نمىافتند
اگر زن آزاد
نشود و رشد
نكند. چاره آن
است كه از
استسلام به
اسلام در آييم
و آزاد شويم.
بر اصل توحيد،
در رهنمود
قرآن بنگريم:
اگر زن و
مرد بر وفق
فضلهاى
يكديگر شورا
كنند؟:
قرآن
فرمايد (18):
«فضل
ميان خود را
فراموش مكنيد.
همانا خداوند
بدانچه
مىكنيد،
همواره، بينا
است»
بدينقرار،
رابطه ميان زن
و مرد در زناشويى،
بايد رابطه
نيك افزايى
باشد. حتى در
طلاق، نبايد
فضل ميان خود
را از ياد
ببرند. راست بخواهى،
تمامى
انسانها بايد
بر اساس
فضلهاشان
ميان خود رابطه
برقرار كنند.
بهر رو، براى
اينكه ميان دو
همسر رابطه بر
اساس فضلها
برقرار شود كه
هر يك را
هستند، نخست
بايد بدانند
كه (19):
«تمناى
فضلهاى
خداداد
يكديگر را
مكنيد. مردان
را نصيبى است
از آنچه كسب
مىكنند و
زنان را نصيبى
است».
و نيز
مىفرمايد:
خداوند
آفريدهها را
زوج آفريده
است (20). زن را از
نفس مرد
آفريده است (21) و
خانواده را
كانون عشق
قرار داده است
(22). و مقرر
مىكند
زناشويى بايد
خالى از اكراه
(23) و سرشار از
مودت باشد. زن
و مرد، بر اصل
عدالت، عمل
كنند (24).
بدينقرار،
زناشويى بايد
ترجمان توحيد
بگردد و به زن
و مرد فرصت
بدهد فضلهاى خود
و يكديگر را
بپرورانند.
به
شرحى كه در
اين كتاب
خواندهايد،
غير از فضلها
كه هر دو را
هستند،
فضلهايى زنان را
هستند (25):
مادرى،
آموزگارى
عشق، مزرعه
حيات، هنرمندى،
و فضلهايى
مردان را
هستند:
1- فضل
پدرى
2- فضل كار
در مرحله
توليد
فرآورده يا كار
اجرايى
باردارى
و پرورش
كودكان، فرصت
و قلمرو كار
زنان را در
مقايسه با
مردان، محدود
مىكنند (25):
3- فضل
«قوام»: نظر به
اينكه نظامها
و طرز فكرها،
نظامها و طرز
فكر استسلام
هستند،
فضلهاى زنان،
پرورده و بارور
نمىشوند مگر
آنكه زنان در
آزاد كردن
خويش از طرز
فكر و نظام
استسلام
بكوشند و
مردان طرز فكر
و طرز رفتار
استسلام را
رها كنند و
ميزان مردى
خود را اندازه
تسلط و
زورگويى بر زن
قرار ندهند.
بدانند زن و
مرد اگر بيارى
يكديگر،
استعدادهاى
خويش را رشد
ندهند و مردان
«قوامون» يا
ستون
پايههاى
بناى عشق و
زندگى مشترك و
كاميابيها
نگردند و زنان
فضل خويش را
كه معلمى عشق
و باز دادن
اعتماد بنفس
به مرد، هر بار
كه از دست
مىرود، و
تقويت آن
همواره، بكار
نگيرند، كار
رشد آنها معطل
مىماند (27).
زيرا بر فرض،
نه در هر دوى
كه در يكى از
آنها، اراده
رشد كردن تباه
شود، آن يكى
كه اراده رشد
دارد، بايد هم
كار خود و هم
كار ديگرى را
بكند. يعنى
فقدان فضل
همسر را جبران
كند. و اين
كارى بغايت
مشكل است و.
4- فضل
دفاع از
استقلال
جامعه و آزادى
مرد و زن و كودك
مستضعف، وقتى
زورگو و
بيگانه تهديد
مىكند (28). اين
فضل، مزاحم
فضل استقلال
زن و مرد در
شخصيت و دفاع
از خويش نيست.
همانطور كه در
متن كتاب
توضيح داده
شده است،
مدافع زن،
هربار كه به حقوقش
تجاوز
مىشود، نخست
خود او
است و نبايد و
نمىتواند از
خود سلب
مسئوليت كند.
در دفاع از
استقلال
جامعه و آزادى
انسانها، او
نيز همانند
مرد مسئول
است. اگر با
وجود وظايف
مادرى و كارها
كه موافق
فضلها بر عهده
دارد، در دفاع
نيز شركت كند،
ارج بيشتر نيز
مىيابد.
نبايد پنداشت
فضلها كه در
مرد هستند، در
زن نيستند و
يا فضلهاى
مرد، وجود دارند.
فضل
استعدادها و
دانشها و
انواع رهبرى و
عدالت و همه
ديگر نيكيها و
ارزشها است (29).
جامعيت جستن
ايجاب مىكند
كه آدمى هم
فضلها را كه بيشتر
دارد و هم
فضلها را كه
كمتر دارد،
بپرورد، نيك
افزايى اينست.
بيشى فضلى در
مرد و كمى آن در
زن و نيز بيشى
فضلى در زن و كمى
آن در مرد، دو
قلمرو انديشه
و عمل جدا با مرزى
عبور نكردنى
بوجود
نمىآورند. زن
و مرد آفريده
شدهاند كه
زوج شوند. در
همسرى، زمينه
طبيعى انديشه
و عمل هر يك را
بيشتر
فضلهايشان تشكيل
مىدهند. و
نيز، بايد
دانست كه در
همسرى زن و
مرد فضلهاى
خود و يكديگر
را بارور
مىسازند.
توضيح آنكه
نگرش در زن و
مرد، بر اصل
ثنويت و بر
آن، مرد را
صاحب قوه
عقلانى بيشتر
و عواطف كمتر
و زن را صاحب
عواطف بيشتر و
قوه عقلانى
كمتر
گرداندن، در
«دنياى
امروز»، سخنى
نادرست است.
نادرست تر از
آن، اين سخن
است كه مرد را
صاحب روح يا
خرد اخلاق و زن
را محروم از
آن بشماريم
("در دنياى
امروز"، بنا
بر فلسفههاى
افلاطون و
ارسطو، كه به
دينها راه
يافته و به
كرسى قبول
نشستهاند).
چرا كه انديشه
زن در قلمرو
فضلهايش
بارورتر از
انديشه مرد
است و بعكس.
وقتى بر اصل
توحيد، زن و
مرد، در
زناشويى، ولى
يكديگر
مىشوند، انديشههاى
زن و مرد فعال
و خلاق
مىگردند و بارورى
كاملى
مىجويند. شرط
آنست كه مرد
حق فضل خويش
را بمثابه
«قوام» بجا
آورد.
چرا
مرد را «قوام»
گرداند؟ زيرا
در استسلامى
كه جامعهها
در آنند، تا
وقتى مرد موقع
حاكم خود كامه
را ترك نگويد،
زن «ضعيفه»
مىماند. نظام
استسلام يكى
به اين دليل
پديد آمده است
كه مرد، فضل
خويش را از
خود بيگانه
كرده و بجاى
آنكه با بر
فطرت، رشد كند
و «قوام»تر
بگردد و به زن
فرصت بدهد رشد
كند و بنوبه
خود، فضلهاى خويش
را عامل رشد
مرد بگرداند،
زورگويى شيوه
كرده و نظام
خانواده را
نظام ضد رشد استسلام
گردانده است.
از اين رو است
كه تا وقتى زن
آزاد نشود و
در راه رشد
نيفتد، مرد
نيز زورگويى
حقير با
انديشهاى
نازا و گفتار
و كردارى
ويرانگر، بر
جا مىماند.
از اين رو، هر
بار كه قرآن
به ترك
زورمدارى و
خودكامگى
مىخواند،
طرف خطاب مرد
است. قربانى
رابطه استسلام
نيز بيشتر مرد
است. زيرا تا
او ستون استوار
رهايى زن از
اكراه نشود،
خود نيز
بعدهاى انسانى
را به دست زور
تباهگر
مىسپارد.
ميان تباه شدن
استعدادها و
تمايل به
زورمدارى،
نسبت مستقيم
است و ضريب
تباه شدن
استعدادها،
تصاعدى است.
از
زمان انتشار
چاپ پيشين كتاب
تا اين زمان
كه تجديد چاپ
مىشود، به
مطالعه ادامه
دادهام. دست
آوردها را،
بمثابه راه
حلها براى
مسائل شخصى كه
پيش
مىآمدند،
بكار مىبردم
و به محك
تجربه،
مىآزمودم. تا
به اين نتيجه
رسيدم كه
كوششم در
مبرهن كردن
نادرستى
نظرهاى اهل
فقه و تفسير
كه بر اصل ثنويت
تك محورى،
«قوامون على
النساء» را
«مسلط بر زنان»
معنى
كردهاند،
ناتمام است.
بايد از اين محدوده
بدر آمد و
تمام حقيقت را
يافت:
رابطه
مرد با زن و
عشق:
اگر
مرد زن را
گرامى ندارد و
حقير بداند،
نمىتواند او
را بعنوان
انسانى همسر
دوست بدارد.
اما اگر عشق
تنها محرك
انسان نباشد،
محرك اول او هست.
پس وقتى مر
نتواند زن را
در مقام
انسانيت، دوست
بدارد،
ناگزير
بعنوان «شئى
جنسى» در او نظر
مىكند و در
شمار كسانى
مىشود كه زن
و فرزند را در
رديف مال و
منال (30) دوست
مىدارد.
رابطه انسان
با شئى جنسى،
رابطهاى فطرى
و بنابراين،
خودجوش نيست.
به سخن ديگر،
ميل جنسى از
تحريكهاى
جنسى فرمان
مىبرد. و از آنجا
كه تكرار
رابطه، سيرى
مىآورد و
محرك را از
اثر
مىاندازد،
ناگزير بايد
در پى محركهاى
جديد شد. از
اينرو، در
جامعه هايى كه
مرد، از بن
دندان،
نپذيرفته است
كه زن با او برابر
است، گرچه
بموجب قانون،
بنا بر تك
همسرى است، ما
در واقع چند
زنى و چند
مردى رواجى
روزافزون
پيدا مىكند.
بدينقرار،
بهمان اندازه
كه در
جامعهاى سكس
(خواه با حجاب
و چه عريان) مدار
رابطههاى
سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى و فرهنگى
و حتى رابطه
انسان، از زن
و مرد، با
خويشتن
مىشود،
منزلت زن
نازلتر
مىگردد. در
اين
جامعهها،
تحريكهاى
جنسى مداوم،
ناتوانى جنسى
و اين ناتوانى
عوارض تحمل
ناكردنى و نيز
انحرافهاى
جنسى بيشمار،
ببار مىآورد
و سبب انحطاط
و انهدام
جامعه مىشود.
بدينسان،
قدم اول در
رهايى از
استسلام جنسى
كه در عصر ما،
ترجمان نظام
استسلام است،
برابر خود و
در خور عشق
دانستن زن، از
سوى مرد، در
مقام «قوام»
است. بدينكار،
مرد از طرز
فكر استسلام
مىرهد. تا او
اين قدم را
برندارد، او و
زن، در
آميزشهاى
جنسى نيز،
كاميابى
نمىيابند و ناگزير
در پى آن
مىشوند كه از
راه ديگر،
كاميابى
بجويند.
برداشتن اين
قدم را مرد بايد
با برداشتن
قدمهاى ديگر
كامل كند:
* در
زناشويى، زور
در كار
نياورد. آنجا
كه در نظام
استسلام، مرد
موقع مسلط را
دارد، اگر زور
در كار نياورد
و اكراه را
روا نبيند،
(كه مرد خواست
اكراه خويش را
آشكا نيز نكند
(31) زن فرصت
مىيابد از
طرز فكر و طرز
رفتارى رها شود
كه او را «تابع
زور»
مىگرداند. و
از آنجا كه پرورده
نظام
استسلام،
وقتى موقعيت
تسليم شده را
رها مىكند،
گمان مىبرد
بايد موقع
تسليم كننده
را پيدا كند،
بر مرد است كه
بر موازنه عدمى
استوار بماند
تا زن بى
فايدگى بكار
بردن زور و در
كار آوردن
اكراه، پى
ببرد و بر اين
واقعيت شعور
بيابد كه بكار
بردن زور، انسان
را برده زور
مىكند.
* بر اصل
عدالت عمل
كند. يعنى
دوگانگيها را
از ميان
بردارد (32). از
بدترين نوع
اين دوگانگيها
كه متضمن
تحقير زن و
تباهى عشق و
بسط فسادها
مىشود،
استفاده از زن
بعنوان شئى
جنسى است. مرد
در مقام «قوام
بر زن» بايد از
اين
زشتكرداريها
خوددارى كند:
1- زن را،
بعنوان شئى
جنسى، براى
دستيابى به
هدفى (مال و
مقام و...)، عرضه
نكند. در
جامعههاى
گوناگون،
انواع
استفادهها
از همسر، همچنان،
به رواج
هستند»: ازدواج
با دختران
يتيم براى
بردن مالشان» (33)
و يا به فحشاء
وادار
كردنشان،
همسر خود را
به هم آغوشى ديگرى
در آوردن. در
گذشته، بدان
شكل حقوقى نيز
داده بودند.
در ازدواج
استقراضى،
مرد زن خود را
براى مدتى به
قدرتمندى قرض
مىداد! «در
دنياى امروز»،
زنان خود را
با يكديگر
مبادله
مىكنند (34).
2-
خوددارى از
بهتان زدن به
قصد، ناگزير كردن
او به دادن
مال و گرفتن
طلاق و يا تن
دادن به
ازدواج (35).
3- پرهيز
از به ارث
بردن زنان،
بقصد دستيابى
به موقعيت
شوهر از دست
رفته و مال و
منال (36).
4-
بازداشتن
خويش از طلاق
دادن و مانع ازدواج
همسر با ديگرى
شدن و از آزار
زن دست برنداشتن،
از جمله، از
راه ازدواج و
طلاقهاى مكرر
(37).
و هنوز
دو كار ديگر
باقى هستند كه
اهميتى
بمراتب بيشتر
دارند و
همواره از
آنها غفلت
مىشود:
5- براى
اينكه زن خود
را با مرد
دوگانه نيابد،
بر مرد است كه
بداند خداوند
«مرد را با دو
قلب نيافريده
است»، (38). او
نمىتواند در
درون
زناشويى، دلى
با همسر و در
بيرون آن، دلى
با همبستر
داشته باشد.
بر مرد است كه
عفت خويش را
«قوام» عفت زن
بداند و با
عفت بماند (39).
زنا نكند چرا
كه وقتى مرد
عفت خويش را از
دست مىدهد و
با زنى همبستر
مىشود، نظام
زناشويى را به
نظام استسلام
باز
مىگرداند. در
اين نظام، يا
بايد زن را
زندانى كرد -
همانسان كه در
جامعههاى پيشين
زندانى
مىكردند ودر
برخى
جامعهها، هنوز
نيز مىكنند -
و يا عفت خود
را از دست
خواهد داد. جز
زنانى كه
آزاده بار
آمدهاند.
بسيار
مردانى كه
مىپندارند
مىتوانند
همسران خود را
از بى غفتى
خويش، غافل
نگاهدارند،
اما اشتباه
مىكنند چرا
كه وقتى مردى «كثرت
گرا» شد، در
آميزش جنسى و
غير آن،
خودجوشى را از
دست مىدهد و
پندار و گفتار
و كردارش غير
طبيعى
مىشوند و
همسر او،
بلادرنگ، متوجه
مىشود كه
زوجش خودجوشى
خويش را از
دست داده است.
زن احساس
مىكند تحقير
شده است.
تحقيرشدنش
مضاعف است.
زيرا شوهر در
او بعنوان
همسر و برابر
نگريسته است.
بعنوان شئى
جنسى نيز، ديگرى
را بر او
رحجان داده
است. اطمينان
خاطر را كه
بدون آن،
فضلها كه دارد
نمىتواند بپرورد،
زن از دست
مىدهد. در
اين زناشويى،
مرد و زن، هر
دو، تباه
مىشوند. اگر
مرد از خطا بازگردد
و چنان جبران
كند كه زخم
روانى در همسر
درمان شود و
او به ادامه
زناشويى رضا
دهد، ازدواج
نجات يافته
است وگرنه، نه
(40). و چون اغلب
زنان خود
وسيله
استوارى نظام
استسلامى
مىشوند كه در
آن، بيشترين
ستمهابر آنان
روا مىروند،
مقرر فرمود كه
آشتى جويى
نبايد گردن
نهادن به
مقاصد سوء
شوهر باشد (41):
«و اگر
زنى از نشوز
شوهر خويش و
يا دورى گزيدن
او در بيم شد،
بر هيچيك خطا
نيست اگر آشتى
جويند و آشتى
بهتر است.
برغم اينكه
نفسها در بند
بخل و آز
مىشوند.»
بشرط
آنكه
«شوهر
اراده صلح
داشته باشد».
در
صورتى كه مرد
فضل خويش را
از ياد برد،
زن نبايد از
كوشش براى
آزادى از نظام
استسلام و ترك
موقعيت تسليم
شونده براى
يافتن منزلت
زن آزاد و
رشيد و امام،
باز ايستد. به
اين ترتيب:
در
نظام
استسلام،
وقتى مرد عفت
از دست
مىدهد، زن حق
خود مىداند
مقابله به مثل
كند و بعكس.
رواج اين روش،
خود علامت
نازل شدن انسان
تا حد «شئى
جنسى» است. اين
امر، البته،
ميان زنان و
شوهران جدايى
مىافكند و
سبب فساد و
انحطاط جنسى
مىشود. روش
درست اين است
كه زن يا
شوهر، «فريب
خورده»، بر
اصل موازنه
عدمى رفتار
كند. عمل به
مثل، عمل به
اقتضاى
موازنه وجودى
و تكرار فساد
است و سبب
تكاثر آن
مىشود. بر
موازنه عدمى،
بر «فريب
خورده» است
فضلها كه او
را هستند،
بپرورد تا اگر
عاطل گذاشتن
استعدادى،
سبب احساس
كاستى و
ناكامى در
همسر گشته و
اين احساس او
را از راه عفت
بدر برده است،
بتواند از بيراهه
به راه باز
آيد. زنهار! به
رقابت با همسر
در زشتكاريها
تن ندهد و
فسادها را دو
و بلكه چند
برابر نكند و
اگر او براه
نيامد، جدايى
را ترجيح دهد (42).
6- در
جريان آزاد
شدن از نظام
استسلام و در
زناشويى زن و
مرد آزاد نيز،
زن و مرد بايد
محيط زناشويى
را محيط اعتماد
بدانند و
بگردانند: زن
بايد مطمئن
باشد كه در
سختيها، مرد
در مقام
«قوام»، صلابت
و مقاومت كوه
را دارد. و
نيز، وقتى
اعتماد به نفس
مرد متزلزل
مىشود، بر زن
است كه اين
اعتماد را بدو
بازگرداند.
بنابراين، در
همانحال كه زن
عفت خويش را
بايد
نگاهدارد، بر
مرد است كه
وقتى همسرش در
معرض بهتان
قرار مىگيرد،
از او دفاع
كند. همان كند
كه پيامبر در
حق همسر خويش
كرد. بهتان
زننده يا
زنندگان را در
خور لعن
بشمارد، از
خود براند و
با قاطعيت،
خواستار
مجازاتش يا
مجازاتشان
بگردد (43).
اما
گاه، كار از
حد بهتان زدن
در مىگذرد:
در نظام
استسلام،
كسانى پيدا
مىشوند كه حرفه
خويش را جدايى
انداختن ميان
زن و مرد قرار
مىدهند. در
جامعههاى
مسلط و زير
سلطه «دنياى
امروز»، رواج
انواع
جدايىطلبىهاى
زن از شوهر و
شوهر از زن - كه
طلاق يكى از
آنها است 0 يكى
ديگر از
علامتهاى
تنزل زن و
مرد، بخصوص زن،
تا حد شئى
جنسى است.
آزادى را
خودكامگى باوراندن
و شكار سكس
كردن و شدن را
دليل «آزادى» گرداندن
و «سكس سالارى»
را ترويج كردن
و كوشش زن و
مرد را در از
كف يكديگر بدر
آوردن همسر و
انواع ديگر
فريفتاريها
كه قرآن از
آنها به سحر
تعبير
مىكند، عشق
را از يادها
برده و «سكس» را
بر تخت سلطنت
مطلقه نشانده
و زناشوييها
را ناپايدار
كرده است (24).
آزاد شدن از
استسلام به
اينست كه زن و
مرد، گوش و
چشم به سحر
ساحران
نسپارند.
و اگر ناسازگارى و شقاق، به اين دليل بود كه شوهر دخالت ديگران را در امور خانواده خويش مجاز گردانده و يا زن امور زناشويى را با ديگران در ميان گذاشته و ي