زن
و زناشویی
نوشته
: ابوالحسن
بنى صدر
تاریخ
انتشار :
فروردین 1367
چاپ
: انتشارات
انقلاب
اسلامی
تنظیم
برای سایت از
انتشارات
انقلاب
اسلامی
بسم
الله الرحمن
الرحیم
زن و
زناشويى
1- مقدمه
2- زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
- تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار
- اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا
- قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر
3- عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ، دو
بنيادى هستند
كه به آزادى و
حقوق زن، اين
و يا آن معنى
را مىدهند.
- فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است
- ناممكن
بودند پيدايش
عشق ميان زن و
مرد
- شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد
تمايل جنسى
اظهار كند.
4- از سكس
مساوى مرگ است
تا سكس همان
حيات است
- زن در
روابط دولت و
مسيحيت
- قدرت و
زن
- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
- قدرت
چيست؟
5- آيا
قهرزدايى و
قهردوستى
ذاتى زن است؟
- گذار از
معنويت به
ماديت
-
مازوخيسم،
نارسيسيسم و
كارپذيرى سه خاصه
«طبيعى زن»
- فعل
پذيرى
-
مازوخيسم
-
نارسيسيسم يا
عشق بخود
- فعل
پذيرى ،
مازوخيسم و
نارسيسيسم زنانه،
ذاتى نيستند،
عارض او شده
اند
6- چهار
قاعده قدرت
- قاعده
اول
- قاعده
دوم
- قاعده
سوم
- قاعده
چهارم
7- آيا تن
زن هيستريك و
هيسترى آور
است؟ آيا موى
زن اشعه دارد؟
- مجموعه
استراتژيك
اول:
هيستريزاسيون
تن زن
- مجموعه
استراتژيك
دوم: موضوع
تعليم و تربيت
قرار دادن سكس
كودك
- مجموعه
استراتژيك
سوم: اجتماعى
كردن رفتارها
در قلمرو زاد
و ولد
- مجموعه
استراتژيك
چهارم: موضوع
روانپزشكى
شدن التذاد
جنسى تباه گر
8- آيا زن
متعلق به قدرت
است؟
- نازيسم:
زن متعلق به
قدرت است
- دو
بنياد آزادى
- عشق و
آزادى، سكس و
قدرت
9-
نابرابرى
مضاعف
-
نابرابرى
اول،
نابرابرى
انسان و قدرت
است
-
نابرابرى
دوم،
نابرابرى
ميان زن و مرد
- منطق
اضداد يا جنگ
سكس ها
- چرا زن
قربانى اصلى
است
10- زن و
مرد و طبيعت
- آيا در
بيان قرآن، زن
همانند طبيعت
و كارپذير و
مادون است؟
- زن و
طبيعت و توليد
كودك و نقش زن
و مرد
- غزالى و
فرويد
- قرآن زن
را مزرعه
خوانده و نه
طبيعت
11- حجاب
- برخيز و
مگريز
- چهار
راه حل تجربه
شده
-
اشتراكى كردن
سكس
-
ليبراليسم
جنسى
12- حجاب
اسلامى
- چه بود و
چه شد؟
- زن در
استقلال،
توانايى
مىيابد
- جلبات
چه بود و چه شد
- جلباب
وسيله دفاع زن
در برابر
بيگانه است
- جلباب،
حجاب نيست
- «با
رعايت
موازين، زن در
پوشش آزاد
است»
13- راه حل
چهارم: عشق در
معناى
همگرايى در
علاقه و
عقيده
- گذار از
تضاد به توحيد
- تقدم
فرد بر زوج
- ارزش
مطلق پيدا
كردن من
-
تنهايى، از تن
دادن به اكراه
و اجبار، بهتر
است
- عشق در
قهر و رنج و
هوس كمتر، و
عشق در مهر و
وفا، بيشتر
- ميل به
محبت
14- راه حل
چهارم: بنياد
موازنه عدمى
1- تفاوت
در اصل
راهنماى
تجربه ها
2-
تفاوتها در
روش تجربه
- سكس زور
نيست و نبايد
در زور، از
خود بيگانه
گردند.
- آيا
زنان بايد
زينت خود را
بپوشانند؟
1-
ازدواج،
تقسيم
اجتماعى،
كار، ارث
-
ازدواج
- تقسيم
اجتماعى كار
- چرا
زنان نصف
مردان ارث
مىبرند؟
زناشويى
در استسلام و
اسلام
- اسلام
يا استسلام
- الرجال
قوامون على
نساء
- اگر زن و
مرد بر وفق
فضلهاى
يكديگر شورا
كنند؟
- رابطه
مرد با زن و
عشق
- چند زنى
و عدالت
- قوام
شدن و آرامش
بخشيدن، با
جفت شدن، بنياد
عشق مىگردند
- فضل
مادرى و فضل
پدرى
- روابط
ملى زن و شوهر
و آزادى
انسانى
- روابط
جنسى در
زناشويى
- گذار از
استسلام به
اسلام
******
ضميمه:
انتقاد و پاسخ
به انتقاد
انتقاد:
نامه از
تويسركان، در
حاشيه «زن و
زناشويى»
- زن و
مذاهب
- زن و
فيلسوفان
- زن و
روانكاوى
- تفاوت
زن و مرد
پاسخ به
انتقاد:
الف -
منزلت زن در
قرآن
- وضع و
منزلت زن در
قرآن
- در
آميزش جنسى
قهر چرا در
كار آيد
ب - منزلت
زن در آغاز
اسلام و در
دوران پيامبر
- وضع زن
بهنگام
پيدايش
اسلام
- پيامبر
و زنان او
- كشتار
بنى قريظه
- شاهدى
كه از راه
رسيد
ج - زن در
نظريه فرويد
فهرست
زن و
زناشويى
چاپ دوم
نگارش
اين كتاب در
فروردين 1365
آغاز و در اسفند
1366 پايان يافت.
پيش از چاپ به
صورت كتاب، بتدريج
در نشريه
انقلاب
اسلامى در
هجرت نشر يافته
بود. تا اين
زمان 7 شهريور 1373
كه چاپ دوم
كتاب در دسترس
شما
خوانندگان
قرار
مىگيرند،
مطالعه پى
گرفته شد و
حاصل آن، به
كتاب افزوده
شد.
مقدمه:
گذشته و نقش
آن
درباره
كتابى كه
دزديده شد
در
روزهائى كه ضد
انقلاب
درمانده در خارج
از كشور از
راه جعل تبليغ
مىكرد بنى
صدر گفته است
«موى زن برق يا
اشعه دارد و...»،
عمال ملاتاريا
كتابى را با
عنوان
«جامعهشناسى
زن و خانواده»،
در چاپخانه
مىربودند. آن
كتاب را
ربودند و
بردند زيرا
نمىخواستند
جامعهشناسى
زن در روابط
شخصى قدرت و
نيز تحريفها
و بدتر از آن
جعل هايى بر
عموم معلوم
گردند كه بنام اسلام
درباره شخصيت
زن، منزلتهاى
او و... رواج
داده و بمثابه
باور دينى به
عنصرى بنيادى
از ساخت ذهنى
مردم ما بدل
ساخته بودند.
بدينقرار در
گرماگرم
مبارزه بخاطر
حفظ آزادى
بدست آمده و
دفاع از
منزلتها و
حقوق انسان هر سه
دسته
زورپرست، يك
كار را انجام
مىدادند. هر
سه اينجانب را
در كوششهايم
بخاطر آزادى
زن، كه آن را،
از شرايط
اساسى بيرون
آمدن
جامعههاى
مسلمان
از مدار عقب
ماندگى
مىدانم،
سانسور
مىكردند.
توضيح آنكه بازماندههاى
رژيم شاه سابق
و نيز
توتاليترهاى
چپ نما به
همان تعريف كه
شاه از زن
مىكرد باور دارند:
«زن بايد زيبا
و فريبا باشد».
يعنى زن مظهر شهوت
و قهر است.
توتاليترهاى
مذهبى نيز بنا
بر باورى كه
از كليساى
قرون وسطى اخذ
كردهاند، زن
را مظهر شهوت
و قهر
مىشمارند.
بنابراين، گرايشهاى
زورپرست،
بحكم قدرت
پرستى، يكى از
دو طرز فكر را
دارند كه از
ديرگاه درباره
زن وجود
داشتهاند: زن
مظهر شهوت و
قهر است. از
اينرو
جانبداران
منزوى كردن
اين مظهر شهوت
و قهر، كتاب
را دزديدند و
جانبداران
«سكسوپوليتيك»
در حد فكر
سخيفشان به
قلب حقيقت دست
زدند و رواج
دادند كه بنى
صدر گفته است
موى زن برق يا
اشعه دارد و...
بهر
رو، كتابى را
كه دزديدند
تحقيقى بود كه
همسرم عذرا
حسينى و
اينجانب
بانجام برده
بوديم. آنها
كه كتاب را
دزديدند،
اينطور تصور
كرده بودند كه
تا جنگ با
متجاوز خارجى
و استبداديان
داخلى هست،
ديگر فرصت
تجديد تحقيق و
نگارش كتاب دست
نخواهد داد و
بعد هم كودتا
هست و اعدام.
در اين تصور،
پربخطا نرفته
بودند. اگر تاكنون
بر از بين
بردن اينجانب
موفق
نشدهاند،
اما سانسورى
را برقرار
كردهاند كه
امكان نشر
تحقيقى از
اينگونه را
نمىدهد.
بارى، اينك فرصتى
دست داده است
تا كه تحقيق
را از نو بعمل بياوريم،
اميد كه در
بيرون آوردن
گذشته از
انحصار و
پيراستنش از
ناراستى،
بكارش بريم.
گذشته
بمثابه
انحصارى كه
بايد شكست
دوستى
درباره نوشته
اينجانب تحت
عنوان «شهادت
و عشق» نظرى
نوشته و
فرستاده است
كه اينست:
«... خيلى
دلم مىخواست
كه در عنوان
از كلمه
"شهادت" صرف
نظر مىشد و
يا مثلاً جاى
آن مىآمد
"ديناميك
رشد" يا "سكون
و حركت" يا
"رمز كمال" يا
"داشتن و شدن" و
يا حتى از
اينها بهتر.
آخر اين
ملاتاريا كلمه
شهادت را خيلى
زشت كرده است.
من
بارها جرأت و
سماجت و اصرار
آقاى بنى صدر
را در اعتبار
بخشيدن به
اسلام تحسين
كردهام. آخر
اين بى
انصافها چيزى
از اسلام باقى
نگذاشتهاند
كه به آسانى
قابل دفاع
باشد. در عين
حال خدمت آقاى
بنى صدر نيز
عرض كردهام
كه حرفهاى
ايشان
تازهتر،
امروزىتر و
قابل قبولتر از
آن است كه از
گذشتههاى
دور "رفرانس"
يا شاهد
بياوريم.
بىپرده
بگويم وقتى
مطالب رامىخوانم
اوج مىگيرم و
ناگهان
رفرانس از ابراهيم
و غير او كه
مىآيد سقوط
مىكنم. براى من
آقاى بنى صدر
و امثال ايشان
بمراتب
باوركردنىتر
و عينىتر و
تازهتر از
داستان ابراهيم
و غيره است.»
گريز
آشكار از
گذشته،
بيزارى از آن،
ميل شديد به
فراموش كردن آن،
همان باور به
لزوم بستن
دفتر گذشته و
كنار گذاشتن
آن، اينطور
نيست؟
چرا
اينطور است.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
ايران مثل درس
خواندههاى
همه دنياى
مسلمان و بلكه
مثل درس
خواندههاى
«دنياى سوم»
فريبى را
خوردهاند و
هنوز كه هنوز
است
نتوانستهاند
خود را از آن
فريب برهانند.
ملكم خان و
ديگر پيشگامان
تجدد خواهى،
براى اخذ تمدن
غرب، كنار گذاشتن
گذشته را ضرور
شمردند و با
اصرار تمام بر
آن پاى
فشردند. اين
پافشارى از
جمله عوارضى
كه ببار آورد،
ايجاد انحصار
بر سرمايه
فرهنگى، يعنى
گذشته بود. تا
درس
خواندههاى جديد
گفتند كارى به
خوب و بد
گذشته
نداريم، درس
خواندههاى
قديم محكم به
اين گذشته
چسبيدند و
گفتند مال ما.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
جديد راه را
وارونه
مىروند و
نتيجه آن يك
رشته شكستها
است: به فكر
ملك خان و
تجدد خواهان
ديگر نرسيد كه
زمان يكى از
دلايل صحت يك
فكر است. فكرى
كه دوام
تاريخى
مىآورد،
ميزان صحتش
زياد است. بنا
بر اين دوام
اسلام، آنهم
در شرايط
غربت، دليل
صحتش در اصول
و قواعد اساسى
است. از اين
قاعده غفلت
كردند كه زمان
دروغ صفر و
زمان حقيقت بى
نهايت است.
خواستند از
خاطره تلخ
ملتى از
رنجهاى گذشته،
بهرهبردارى
كنند و
ندانستند كه
اگر از غرب
تقليد
مىكنند،
بايد همان كار
را بكنند كه پيشگامان
تجدد در غرب
كردند.
در
معناى
رنسانس
رنسانس
بازگشت به
گذشته، به
سرچشمه، به
پاك كردن
سرچشمه و جارى
كردن آب زلال
است. «اومانيستهاى
غرب»، نه تنها
كار را با
انكار گذشته
آغاز نكردند،
بلكه براى انتقاد
حال، بسراغ
گذشته رفتند.
اومانيسم در آغاز
جنبشى براى
معرفت علمى بر
زبان و بازبينى
متون
بجامانده،
بخاطر پاك
كردن آنها از
تحريف و جعل و
آسودن فرهنگ
دينى و غير
آن، از غيريت
و از
خودبيگانگى
بود. آن
انقلابهاى فرهنگى
كه از قرن 8 و 9 و
بخصوص از قرن 11
ميلادى حلقههاى
پيوسته تحول
فرهنگى غرب را
تشكيل دادند،
از رهگذر باز
پرداختن به
گذشته حاصل
شدند. اومانيستها،
نخست، انحصار
كليسا را
برداشتند. در
پى آن، گذشته
فرهنگى را
قابل بررسى و
نقد كردند. و
آنگاه با
آشكار كردن
تحريفها و
جعلها،
فريفتاريها
را زدودند. در
يك كلام گذشته
را فعال و
پويا كردند و
رنسانسها، همين
گذشتههاى
پويا شدند.
تجربه
رنسانس،
تجربه همه
انقلابها و هر
تحولى است: هر
انقلابى
نتيجه فعال
شدن گذشته
است: محمد
،انقلاب
اسلامى را با
فعال كردن فرهنگ
توحيدى، فرهنگ
ابراهيمى، به
انجام برد...
انقلاب مشروطه
و انقلاب
دوران ساز
اسلامى، هر
دو، نتيجه فعال
شدن گذشته
بودند. انقلاب
كبير فرانسه و
انقلاب اكتبر
نيز با فعال
كردن گذشته
بانجام رسيدند.
همانطور كه
بدون سرمايه،
توليد متصور
نيست و سرمايه
حاصل كار
متراكم شده يا
انجام شده در
گذشته است كه
فعال مىشود،
همانطور هم،
بدون فعال
كردن فرهنگ كه
مجموعه دست
آوردهاى
گذشته است،
توليد و
نوسازى و رشد
فرهنگى غيرممكن
مىشود. از بد
حادثه،
ماركسيستهاى
ما نيز ماركس
را وارونه
خواندند.
توضيح آنكه
ماركس سرمايه
را كار متراكم
مىشمرد و
تحول را
ديالكتيكى
مىداند. با
سرمايه دشمنى
ندارد. با
سرمايه دارى
سر ستيز دارد
و فعال كردن
هر چه بيشتر
سرمايه را شرط
ضرور تغيير
زيربنايى،
يعنى همان
رابطه با
سرمايه، و
تغييرهاى روبنايى
مىشمارد.
ماركسيستهاى
«دنياى سوم»
بخاطر غرب
زدگى فرهنگى،
يعنى نفى مطلق
گذشته، دشمنى
با سرمايه را
جاى دشمنى با
سرمايهدارى
نشاندند.
نتيجه اين شده
است كه درس
خواندههاى
داراى ديدگاه
«چپ» يا «راست»،
مطلقاً مخالف
هرگونه فعال
كردن
گذشتهاند.
اين
ركود اجتماعى
كه قربانى اول
آن درس
خواندههاى
جديد و
روشنفكرهاى
جديد هستند،
از جمله بدليل
اين بريدگى
لجوجانه با
گذشته است.
بجاى آنكه
گذشته ر ا
فعال كنيم و
رشد را ممكن
بسازيم، يا از
گذشته بريده و
خود عامل
تخريب
شدهايم و يا
در گذشته
ماندهايم و
به «داشتهها»
دل خوش كردهايم.
پهلوى
ايسم، 14 قرن
اسلامى را نفى
مىكرد و
مىخواست
عناصرى از گذشته
پيش از اسلام
را فعال
گرداند و
قربانى شد.
زيرا، از راه
نادانى،
انحصار 14 قرن
تاريخ ملتى را
بدست درس
خواندههاى
قديم داد. پس
از سرنگونى
نيز، عبرت
نگرفت. زيرا
براى
مثال همين
قلب حقيقتى كه
درباره اشعه
يا برق موى زن
كردهاند و به
اينجانب نسبت
دادهاند، بر
پايه ترس از
گذشته و زن را
مظهر شهوت و
مرگ دانستن،
ساختهاند:
اين جعل، نه
تنها از ابراز
طرز فكرشان
درباره زن
است، بلكه
ترجمان ترسى است
كه درس
خواندههاى
جديد از گذشته
دارند. همانطور
كه آقاى
بختيار تبليغ
مىكند، با
اين جعلها،
مىخواهند
بباورانند كه
بنىصدر و همه
آنهايى كه
مىكوشند
گذشته را فعال
كنند،
آخوندهاى
بدون عمامه و
هواخواه
گذشتهاند.
جماعت
روشنفكرتاريا
از شكست شگرفش
عبرت نمىگيرد
و همچنان با
لجاجتى كه
بيانگر جهل مركب
اين جماعت
است، مىكوشد
تا كه انحصار
گذشته در دست
ملاتاريا
بيرون نيايد و
خود در عين
حال قربانى و
عامل تخريب و
مانع رشد و
تحول بماند!!
فعال
كردن گذشته،
ستايش گذشته
نيست
زمينه
بيزارى و گريز
از گذشته اين
واقعيت بوده و
هست كه
جامعههاى ما
عقب مانده و بزير
سلطه پيش
رفتهها
درآمدهاند.
تجدد خواهى كه
فريب طرز فكر
غالب بر غرب را
خورده بودند و
جانبدار تشبه
جويى فرهنگى شده
بودند، عامل
عقب افتادگى
را همين گذشته
فرهنگى
مىدانستند.
راهى كه
تشبهجويى
پيش پايشان
مىگذاشت،
انتقاد و فعال
كردن گذشته
نبود. نفى
گذشته در
خوبىها و
بديهايشان
بود. زيرا اخذ
تمدن غربى،
بدون عريان
شدن از پوشش
فرهنگى خودى،
بنظرشان ممكن
نمىرسيد.
راهى كه رفتند
در همه جا به
شكست كامل
انجاميد.
بدتر، راهى كه
رفتند، سدى در
برابر تحول
مطلوب جامعههاى
ما گشت و
نتيجهاش
بقاى در گذشته
شد:
گذشته
زمينه اصلى
مبارزه بر سر
قدرت گشت. در
كشور خود ما،
پهلوى ايسم،
گذشته پيش از
اسلام را تكيه
گاه خويش
ساخته بود و
به ستايش آن
مىپرداخت و
آن بخش از
روحانيت كه در
صحنه مبارزه
بر سر قدرت
بود، گذشته
پيش از اسلام
را نفى مىكرد
و به ستايش
گذشته
«اسلامى» سرگرم
مىشد. و هنوز
نيز همين كار را
مىكند. روشنفكرانى
كه بنا را بر
نفى گذشته،
گذاشته
بودند،
نمىتوانستند
با جامعه
رابطه و گفتگو
برقرار كنند.
سانسور
كنندگان تنها
بنيادمداران،
يعنى كسانى
نبودند كه
بنيادهاى سياسى
و دينى و
تربيتى را در
اختيار
داشتند. دستگاه
سانسور در ذهن
«روشنفكر» كار
گذاشته شده بود.
گذشته را نفى
مىكرد. در
نتيجه، زبانش
بيگانه بود.
زبان
بيگانهاى كه
ترجمه كردنى
نيز نبود.
نتيجه اين شد
كه جامعه، طى
يك قرن و نيم، نه
تنها فرصت پيش
آمدن را از
دست داد، بلكه
دست كم 5 قرن
واپس رفت.
يعنى
فاصلهاش از
پيشرفتهاها، 5
قرن شد.
اينك
با آنكه نتيجه
راه عوضى كه
رفتهايم،
اين شده است
كه جامعههاى
ما حداقل 5 قرن
عقب
افتادهاند،
بايد وقت آن
رسيده باشد كه
كلاه خود را
قاضى كنيم و
از خود بپرسيم
چه بايدمان
كرد.
هم به
ظاهر، هم به
باطن، راهى جز
اين نيست كه
واقعيت را
بپذيريم: ما
عقب
افتادهايم.
ساختهاى
فرهنگى و در
نتيجه آن، طرز
فكر و طرز رفتار
ما، عقب مانده
است. براى رشد
بايد ساختها و
رفتارها را
تغيير داد و
اينكار يك راه
بيشتر ندارد:
آن ماندن در
گذشته و گذشته
ستايى و اين ماندن
در باور 150 سال
پيش و نفى
گذشته را بايد
بكنار
بگذاريم و به
انتقاد گذشته
روى بياوريم.
انتقاد نه
ستايش و نه
نفى است. جدا
كردن درست از
نادرست، و
بدان، تغيير
ساختهاى ذهنى
جامعه است.
بايد
انحصار را
بشكنيم و از
انزوا
بدرآييم:
گرچه
كار درست را
اومانيستها،
طى 12 قرن،
انجام دادند و
ما راهى
وارونه با راه
آنها رفتيم و
به بن بست
رسيديم، اما
اينك در
موقعيت
اومانيستهاى
قرون گذشته
نيستيم. زيرا
ما خود
مىگوييم كه
جامعه ما دست
كم 5 قرن عقب
است. پس بايد
اسباب جهش را
فراهم كنيم.
يعنى كار 12 قرن
آنها را در
عمر يك نسل انجام
بدهيم:
جامعهاى كه
5 قرن عقب است،
يعنى در گذشتههاى
دور زندگى
مىكند و
عقبتر
مىرود، بايد
فرآوردههاى
فكرى و عناصر
فرهنگى در
دسترسش قرار
بگيرند تا بتواند
از راه جهش
فرهنگى، خود
را به عصر
حاضر برساند.
بنابراين كار
روشنفكر باور
داشتن و باور
نداشتن به دين
و تبليغ له و
عليه نيست.
كارى بغايت
مشكلتر است:
روشنفكر چه
باور داشته چه
نداشته باشد،
بايد با كمال
بيطرفى، بكار
انتقاد و
پاكسازى علمى
گذشته
بپردازد. يعنى
حق را از باطل
جدا كند.
بعنوان مثال:
يك
دليل ديگر
دزديدن كتاب
از سوى ملاتاريا
و قلب حقيقت
از سوى
روشنفكرتاريا،
آن بود كه در
انقلاب و به
يمن كار پيگير
در تدوين انديشه
راهنماى
انقلاب،
باورهاى باطل
درباره زن در
ذهنيت زنان و
مردان سرزمين
ما، اعتبار
خويش را از
دست مىدادند.
هر دو جناح
زورپرست، از پويايى
گذشته، در اين
زمينه، بشدت
وحشت دارند.
زيرا خوب
مىداند كه
تغيير ساخت
ذهنى و در نتيجه
رابطه زن با
مرد، جامعه
ايران را در
جاده رشد
شتابگير
مىاندازد. و
اسطورهها و
متوليان
گذشته را بى
اعتبار
مىگرداند. هر
دو دسته از
آزادى - و نه بى
بندوبارى - زن
مىترسند و از
سانسور و جعل،
مقصودى كه جز
نگاه داشتن زن
در گذشته
ندارند. اما
زمان، در پى
انقلاب ايران،
دست و پا را از
زنجير رها
كردند و وارد
صحنه شدند. و
اميد بزرگ به
آينده، همين
جريان آزاد
شدن زنان است
كه به يمن
انديشه
انقلاب و
انقلاب و
مبارزه بزرگ
زنان كشور، آغاز
گرفته و پيش
مىرود. اگر
تحقيق در
گذشته سبب گشت
كه زمان شهادت
بدهد، يعنى حق
از باطل جدا
شود و باطل
برود و حق
بطور
روزافزون جا
باز كند، چرا
كه اين كار
گسترش نيابد؟
چرا در همه
زمينهها
انجام نگيرد؟
از تصحيح مختصر
باور دينى
نسبت به زن و
منزلتهاى او
چه زيان حاصل
شد؟ هر چه
حاصل شد سود
بود. چرا اين
تصحيح را كامل
نكنيم؟ آن
دزديدن كتاب و
اين قلب حقيقت
ترس سه تمايل
زورپرست از
مشى جديد، از
اين انقلاب
فرهنگى، نيست
كه آن جهشى را
درپى مىآورد
كه ضرورت عصر
است؟ جهشى كه
بدون آن، محيط
فرهنگى
پيدايش و رشد
روشنفكران
پيشرو و امام
ممكن
نمىگردد؟ در
جامعههاى
دنياى زير
سلطه،
روشنفكر تا
وقتى با گذشته
در قطع رابطه
بسر مىبرد،
لامكان است.
مثل ماهى مىماند
كه از آب
بيرون افتاده
باشد. از
زمانى كه شروع
مىكند به
شناختن و
انتقاد كردن
گذشته،
روشنفكر به
معنى صحيح
كلمه مىگردد
و محيط عمل
پيدا مىكند.
فعال مىشود و
فعال مىكند. با
فعال كردن
گذشته جامعه
به جهش فرهنگى
توانا
مىگردد و در
پى اين جهش،
محيط با رشد
عنصر جديد،
يعنى روشنفكر
متناسب
مىگردد. بدينقرار
در حال حاضر
واجبترين
كارها، فعال
كردن گذشته
است، و ا ين
كار از راه
انتقاد ممكن مىشود.
ستايش صددرصد
و نفى صددرصد،
كار را به بن
بستى
مىكشاند كه
اينك درس
خواندهها
قديم و جديد
از دو سو به آن
رسيده و در آن
ماندهاند.
اگر
گذشته صددرصد
بد بود:
در حال
حاضر
مىدانيم كه
رژيم خمينى بخاطر
حل مشكلات
اقتصادى بر سر
كار نيست چرا
كه اين مشكلات
را بيشتر نيز
كرده است.
بخاطر استقلال،
بخاطر آزادى،
نيز، بر سر
كار نيامده است.
زيرا با
استقرار
استبداد
فراگير، فضاى
فرهنگى را
بكلى محدود
كرده و بسته
است. وابستگيها
را نيز فزونتر
ساخته است.
تغيير نقش ايران
در اوپك
بهترين
بيانگر
موقعيت
وابستگى روزافزون
ايران است. و
وقتى قيمت نفت
از آنچه قبل
از انقلاب
بود، پايينتر
نيز رفته است.
پس مجموع
كشورهاى نفت
خيز
وابستهتر
شدهاند.
بخاطر
علم پرورى و
ترقى خواهى
نيز نيست.
زيرا دشمنى
اين رژيم با
علم بر هيچ
ايرانى و غير
ايرانى
پوشيده نيست.
پس چرا بر سر
جاست؟ از جمله
بخاطر ترسها
نيست؟ و
مهمترين
ترسها، ترس از
آن نيست كه
بدل اين رژيم
هويت فرهنگى اين
مردم را يكجا
در معرض نفى و
انكار قرار
دهد؟
بدينقرار،
انكار وجود
هرگونه خير در
اسلام و شر
مطلق
خواندنش، دست
كم دو اثر
بوجود آورده
است:
1- اثر
اول و اساسى
اينكه اگر
اسلام صددرصد
بد باشد تحول
جامعهاى كه
چهارده قرن با
اسلام زندگى
كرده است،
محال مىگردد.
تبليغ اين نظر
نادرست و
خطرناك،
متضمن باور به
رشد ناپذيرى
جامعه ايرانى
نيست؟ از
اتفاق، به
تاريخ كه
مراجعه
مىكنى،
مىبينى
كسانى كه نژاد
ايرانى را
فاسد شد مىانگاشتند،:
اسلام را نيز
شر مطلق
مىخواندند!
2- و
چگونه ممكن
است ملتى
بپذيرد طى چهارده
قرن در شر
مطلق زيسته
است؟ و
نپذيرفتن اين
امر، بنفسه،
به معناى نفى
عنصر متجدد از
سوى جامعه
نيست؟ و اين
همان بن بستى
نيست كه درس
خواندههاى
جديد در آنند؟
اما درس خواندههاى
قديم كه
افزودههاى
اين چهارده
قرن و
انحرافها و
جعلها و... را،
بجاى اسلام
محمد، خير
مطلب
مىشمارند،
اينك با وجود
قدرت حاكمى كه
هستند، در بن
بست نيستند؟
ممكن است گفته
شود چه كسى
اسلام را شر
مطلق خوانده
است؟ پاسخ اين
است كه اولاً
بسيارى و
ثانياً آنها هم
كه مستقيم و
بصراحت اسلام
را شر مطلق
نمىخوانند،
غيرمستقيم
اين كار را
مىكنند: وقتى
مىگويند اين
سخنان خوب از
اينجانب است
كه به اسلام
نسبت مىدهم.
وقتى
مىگويند كه
اسلام همين
است كه رژيم
خمينى عمل
مىكند. وقتى مىگويند...
و
مهمتر از
اينها همه،
وقتى گذشته را
يكجا نفى
مىكنند،
نمىدانند كه
اين سئوال جا
پيدا مىكند
كه آيا در
اسلام يك خوبى
نيست؟ آيا كسى
از جماعت
متعهد حاضر
است به اين
خوبى اذعان
كند؟ اين
انكار كه به اشكال
مختلف اظهار
مىشود
(رايجترين
شكل خوددارى
از قبول
خوبىهاى
اسلام) بشرح
بالا، مانع
بزرگ رشد
شتابگير
ايران گشته
است.
با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، نكات
زير را يادآور
مىشود و
اميدوار است،
در فراسوى موافقتها
و مخالفتهاى
سياسى، وجدان
به مشكل بزرگ
سبب شود كه
اين بار فرصت
از دست نرود.
پيش از اين، دو
بار، يكى بعد
از انقلاب
مشروطه و يكى
بعد از كودتاى
28 مرداد، فرصت
بدست آمد اما
صرف انكار، و
باز هم
لجوجانه، شد.
اينبار فساد
رژيم ملاتاريا
فرصتى را
فراهم آورده
است كه
مىتوان آن را
براى از بين
بردن انحصار و
آزاد و فعال
كردن گذشته
مغتنم شمرد.
اسلام همين است
كه خمينى
مىكند و يا
چون اسلام را
ملاتاريا
خراب كرده،
ديگر حرفش را
نزنيم، دردى
را دوا
نمىكند كه
هيچ، يكبار
ديگر، فرصت را
از دست ما بدر
مىيبرد.
موافقها و
مخالفهاى
اسلام! بياييد
اسلام را
همانطور كه
هست بشناسيم و
بشناسانيم و
آن را از دست
انحصار چپها
بياساييم. اگر
اين فرصت را
از دست داديم،
ممكن است ديگر
نتوانيم عقب
ماندگى را
جبران كنيمو
... همه به تلاش
برخيزيم و هر
كس به فراخور
صلاحيت خويش،
در فعال كردن
گذشته بكوشد.
انحصار را بشكنيم
مرزها را
برداريم و
جامعه را با
چند جهش
فرهنگى آماده
ورود به قرن
جديد بگردانيم.
قرنى كه
انقلاب ما،
طليعه آن است.
نكته
اول اين: دوست
اينجانب و
ديگران، با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، همانند
اينجانب از
رفرانس به
ابراهيم بايد
اوجى تازه
بگيرند. زيرا
شگفتى و
زيبايى بيشتر
از اين، كه
انديشه
توحيدى در
چهار و پنج
هزار سال پيش
از اين، به مرغ
انديشه
انسانى چون
ابراهيم؟،
امكان داده
باشد تا اين
اندازه اوج
بگيرد؟
نكته
دوم اين:
مهمتر از مهم
است كه بدانيد
دو خط فكرى از
گذشتههاى
دور تا روزگار
ما، با يكديگر
در ستيز
بودهاند: يكى
بر موازنه وجودى
استوار است و
قدرت را اصل
مىشمارد. اين
طرز فكر مبلغ
نابرابرها از
جمله
نابرابرى زن و
مرد در خلقت
است. زن را
تبار شيطان و
مظهر شهوت و
قهر و تخريب و
مرگ
مىانگارد.
ديگرى بر
موازنه عدمى
بنا شده است و
قدرت را اصل
نمىشمارد.
اين طرز فكر
زن و مرد را از
يك يك گوهر
مىشمارد و زن
را آفريده
رحمن و مظهر
عشق و زندگى و
معلم خطر كردن
و ناممكن را
ممكن ساختن مىداند.
اصرار بر قدمت
و استمرار
انديشه توحيدى،
شرط پاك كردن از
آلودگيها و
آسودنش از
خودبيگانگىها
است.
نكته
سوم : در نگارش
اين كتاب،
شيوه تازهاى
بكار بردهام:
هر مسئله را
موضوع يك
مقاله قرار
دادهام تا كه
مطالعه هر
مسئلهاى به
استقلال،
ممكن شود.
و نكته
چهارم :
خواننده،
تنها آن قسمت تحقيق
را در اين
كتاب خواهد
خواند كه
درباره زن و
زناشويى در
قرآن است.
زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
پيش
از اين، بيان
تورات را
درباره نقش زن
در آلودن آدم
به گناه
آورديم. به
اقتضاى
مطالعه تطبيقى
و از راه
فايده تكرار،
بار ديگر،
مىآوريم:
تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار:
زن
يكسره از ماده
است و از روح
خردمند خدايى
در او نيست. در
مرد روح
خردمند خدايى
هست (1).
بدينخاطر،
حاكميت مرد بر
زن مشروع است.
چرا كه بر
نابرابرى
طبيعى ميان اين
دو استوار
است. بنا بر
تورات (2):
- در
مرحله دوم زن آفريده
شد و او مسئول
گناه آدم گشت.
ميوه ممنوعه
رااو به آدم خوراند.
- در
مرحله سوم، زن
نفرين شد. خدا
به زن گفت:
زحمت تو را
افزون
مىكنيم. زحمت
باردارى و
زاييدن درد،
تو را خواهد
بود. و از آنجا
كه در زن قوه
شهوت فعال
است، خطاب به
او گفت (3): با مار
دشمن مىشوى.
بدينقرار، از
زمانى كه در
پندار دينى،
تضاد اصل شده،
زن مظهر شهوت
و ويرانگرى گشته
و مرد مظهر
روح خردمند و
خلاقيت و
سازندگى شده،
مرد حاكم و زن
محكوم حكم او
گشته است.
زرتشت
كه بنا به
روايتى شاگرد
و مريد يهوديان
تبعيدى به
بابل بود، بر
آن شد كه خلوص
نخستين دين را
به آن
بازگرداند (4).
اما تعليمات او
نيز بنوبه خود
دچار
دگرديسيها
گشتند. از پيدايش
امپراتورى و
حمله اسكندر
كه «اوستا را
سوازند« (5) و بر
روى آن كار
آمدن
اشكانيان و
اوستايى كه
روحانيان از خاطر
خويش به نگارش
در آوردند، تا
رسمى شدن دين
در امپراطورى
ساسانى،
تغييرات
اجتماعى و از
جمله تغييرات
در نگرش
درباره زن و
موقعيتها و
حقوق و
منزلتهايش،
در اوستاها بازتابى
گسترده پيدا
كردند. زن كه
الهه زمين، مظهر
عشق و سپنتايا
بارور و
سازنده بود،
شئى گرديد و
به ارث برده
مىشد. با
اينحال دچار
همان انحطاط
نشد كه در
تورات بازتاب
جسته است.
زيرا در آنحال
كه شئى تلقى
مىشد، ناموس
نيز بود. مطالعه
زن در اوستاى
ساسانى و
موقعيت نازلش
را در دوران
ساسانى به بعد
مىگذاريم. در
اينجا زن را
از زبان
اوستا، همان
كه بوده و تقريباً
مانده، تعريف
مىكنيم:
اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا:
در
ميان
امشاسپندان،
يكى زن است،
او سپنتا
آرمتى يا
سپنتارمد يا
زمين، مظهر
آبادانى و
سازندگى است.
آرمتى خود
بمعناى «خدر
كامل» است.
زمين كه حامل
همه چيز است،
نيز زن است. آرمتى
الها زمين و
دختر
اهورامزدا و
همسر او است.
نخستين مرد بر
روى زمين
كيومرث از
زناشويى آن
دختر و اين
خدا پيدا شد. و
او مظهر پاكى
و طهارت است. (6)
زرتشت
سپندارمت را
نزديكتر از
ديگر
امشاسپندان
به اهورامزدا
مىبيند. دست
سپندارمت را
بر گردن اهورامزدا
حلقه مىيابد.
از اهورامزدا
مىپرسد اين
آفريده كه به
تو چسبيده و
اينطور
مىنمايد كه
بسيار دوستش
مىدارى
كيست؟ نه تو
از او چشم
برمىدارى و
نه او از تو. نه
تو دست از دست
او بيرون
مىآورى و نه
او دست از دست
تو. اهورامزدا
پاسخ مىدهد:
اوسپندارمت،
دختر من، كدبانوى
خانه هستى،
مادر
آفريدگار
است.(7)
او
دختر جوان و
زيبا، خوش
اندام، بلندبال...
داراى قوه
تشخيص نيك از
بد و
پراستعداد، اهورامزدا
است. او است كه
روح نيكان را از
پل سينواد
عبور مىدهد و
به بهشت مينوى
مىبرد و روح
بدكاران را در
تاريكىها
سرگردان مىسازد.(8)
سپنتا
آرمتى، خوب،
بخشنده خوب،
با نگاهى همه
عشق، آفريده
اهورامزدا
است.(9)
سپندارمت كه
نگاهى همه عشق
دارد، داراى
خرد كامل است.
يعنى هر آنچه
از بدى به او
مىرسد، او با
رضا و
بردبارى،
تلقى مىكند.
آفريدهها از
اويند.
روحهاى مقدس
براى طهارت
زمين آفريده
شدهاند: وقتى
ديوان، شب هنگام،
ناپاكىها را
بر زمين
مىگسترند،
روحهاى مقدس
زمين را از
آنها پاك
مىكنند. (10)
بدينقرار،
گيتى كه در
زبان اوستا همان
جهان مادى
است، از آميزش
سپنتامينو با
روح خردمند
خلاق كه همان
اهورامزدا
است، با سپنتاآرمتى
كه زمين يا
مادر
آفريدگار
است، پديدار
گشته است. زن
حلقه پيوستگى
است ميان ممكن
كه گيتى است و
ماوراى ممكن
(واجب) كه روح
خردمند خلاق
يا هستى معنوى
است. انديشه
او كامل، نگاه
او همه عشق، و
برغم بديها و
ناپاكىها كه
اهريمن
مىكوشد او را
بدانها
بيالايد، پاك مىماند.
بخشنده، خلاق
و سازنده است.
مرد
نخستين در
آخرين 5
روز اسفند
ماه از او
زاده مىشود (11).
بدينسان
نوروز جشن پيدايش
انسان در روى
زمين است.
بهار گيتى با
تولد او همراه
و او بهار
هستى است.
بدينقرار،
گيتى بر پاكى
و فطرت و در
توحيد آفريده
شده است. در 3 هزار
سال اول كه
هستى مينوى
(معنوى) است،
اهريمن و
آفريده هايش
هنوز وارد عمل
نشدهاند. در
هزار دوم گيتى
يا جهان مادى
آفريده
مىشود و اهريمن
و
اهريمنىها،
بر ضد اهورامزدا
و آفريدههاى
او فعال
مىگردند.
اهريمن و آفريدههاى
او در ذات اين
هستى نيستند
در بيرون آن
قرار
مىگيرند و
انگرامينو
كه روح مخرب
است، بويژه در
سه هزاره دوم،
آنى از ويرانى
آفريدهها و
آبادانىهاى
اهورامزدا باز
نمىايستد (13).
مانى (14) و پيش از
او قدرت امپراطورى
كه دين را به
خدمت درآورده
بود، تضاد را
به درون
آفرينش
مىآورند. اين
دوره، دوره
انحطاط زن و
در نتيجه
ايران است.
ميان
موقع اجتماعى
زن و ايران و
استقلال و سرورى
آن، رابطه علت
و معلولى وجود
دارد: هر چند
تورات بر
اوستا اثر
مىگذارد و در
باور عمومى،
زن و اژدها،
يا مار سه سر،
همدم
مىشوند، اما
اين همدمى
وقتى است كه
زن با بيگانه
سر و سر پيدا
مىكند. از
اين زمان
ناپاك و همدست
اهريمن
مىشود (15).
براى
ملتى كه شاهد
انحطاط
امپراطوريهاى
پيشين بوده و
ارتش او با
استفاده از
انحطاط زن،
بابل را، كه
در مستى شهوت
خفته بود،
تصرف كرده و
به امپراطورى
و سلطه
انيرانيان و
بر ايرانيان
پايان بخشيده،
چه جاى شگفتى
كه در زن
بمثابه ناموس
يا وطن
اجتماعى
بنگرد و
انحطاط او را
با انحطاط ميهن،
يكى بداند؟
اين
قاعده
اجتماعى، از
دورترين زمانها
تا زمان ما،
همچنان معتبر
برجا است:
ميزان رشد و
يا انحطاط هر
جامعهاى را
منزلت و ميزان
رشد زنان آن
جامعه معين مىكنند:
ايران دوران
اساطيرى و
سلطه هزار ساله
ضحاك و ايران
پايان
هخامنشى و
روشى كه گفته مىشود
اسكندر براى
دائمى كردن
انقياد ايران
در پيش گرفت و
زنان ايرانى
را به همخوابگى
يونانيان
واداشت و
ايران دوران
ساسانى كه در
آن، موقع و
منزلت زن تا
بدانحد نزول
كرد كه زن
ملحق به اشياء
شد و در حقوق
ساسانى فرزند
پسر، مادر را
به ارث مىبرد
و انحطاط
ايران كه از
اواخر صفويه
آغاز گرفت و
تا انقلاب
ايران ادامه
يافت و انحطاط
عمومى
جامعههاى زير
سلطه و سياست
استعمارگران
در اين
جامعهها كه
بر فاسد كردن
زنان بنا شده
بود و هست و
نيز انحطاط
جامعههاى
غربى تا
بدانجا كه در
پى مظهر سكس و
شهوت و مصرف
گرداندن زن،
اين جامعهها
حتى از لحاظ
ادامه نسل
تهديد
مىشوند، همه
واقعيتهاى
تاريخى از
گذشتههاى
دور تا امروز
هستند كه بر
درستى قاعده
شهادت مىدهند.
بدينخاطر
آناهيتا، اله
آبها، و مظهر پاكى
زن، در نيايش،
به ياورى
ايرانيان در
پاك كردن
ايران از سلطه
بيگانه
خوانده
مىشود:
ياورى
كن و بر من منت
بگذار اين
اردوى سورا
آناهيتاى
نيكوكار و
بخشنده تا از
هيداهاكا كه
سه گردن و سه
سر و شش چشم و
هزار حس دارد،
اين ديو بسيار
قوى كه وجودش
براى گيتى شوم
است، اين
قوىترين
دروج كه انگرا
مينو بر ضد جانداران
و بخاطر
ويرانى جهان
نيكى آفريده
را از پا
درآورم و دو
زن اسير، سوان
هاوك و ارناوك
كه زيباترين
تنهاى زنانه
را دارند و در
زيبايى از
شگفتيهاى
جهان هستند،
رها گردانم.(16)
آناهيتا اين
نيايش را
اجابت مىكند.
ايران در پى
قيام كاوه
آهنگر و
فريدون رها
مىشود. اين
بار نوبت به
افراسياب
بدكار مىرسد.
هديه و
قربانىهاى
هر چه پربهاتر
تقديم مىكنند.
و از آناهيتا
به زارى مىخواهد
او را بر
آريايىها
پيروزى بخشد.
آناهيتا نه
هديه نه
قربانى و نه
نيايش او را
نمىپذيرد (17).
پى در پى
ايرانيان و
تازيان و
تورانيان از آناهيتا
مىخواهند
پيروزى را از
آن آنان سازد،
و همه بار،
آناهيتا
درخواست
ايرانيان را مىپذيرد
و خواهش
تازيان و
تورانيان را
رد مىكند (18):
در
نبرد فريدون
با ضحاك،
آناهيتا بيارى
فريدون
مىآيد (19):
«اردوى سورا
آناهيتا با شتاب
به يارى من آى.
در دم مرا
يارى كن...»
اردوى
سورا
آناهيتادر
شكل دخترى زيبا،
با اندامى
بسيار زيبا،
كمر بسته، پاك
و نجيب با
خونى زلال...،
بيارى آمد.
شتابان به
سرزمينى كه
اهورا آفريده
و آن را مقدس و
خانه خويش
قرار داده (20)
بود، سالم، فرود
آمد. هديههاى
فريدون را
پذيرفت و او
را يارى كرد و
بر ضحاك پيروز
گرداند.
در
نبرد با
تورانيان،
آشاوزدا، او
كه يكى از هفت
انسان
جاودانى است
كه در آخر
زمان به همراه
سوشيانت و به
يارى او خواهد
آمد، بهنگام
حمله
تورانيان، با
تقديم هديه به
الهه زنان، از
آناهيتا يارى
مىجويد.
آناهيتا در
شكل دخترى
زيبا و... بيارى
ايرانيان
مىآيد. از آب
مىگذرد و در
پى عبور، آن
را از حركت
باز مىدارد
تا ايرانيان
بتوانند عبور
كنند و بر
دشمن بتازند و
پيروز شوند (21).
ايران زمين
مقدس اهورايى
است كه هيچ
زمان بى ياور
نمىماند (22). ايران
زمين دين بهى
و آريايى
هاست. آناهيتا
دين بهى و
آريايىها را
يارى
مىرساند:
كاوى
ويشتاسپا، بر
كنار نهر
فرزداناوا، 100
شتر نر و 1000 گاو
نر و 10000 گوسفند
هديه مىكند و
از آناهيتا
مىخواهد تا او
را بر بد
دينان پيروز
گرداند و جهان
را از ناپاكان،
اين
پرستندگان
ديوان، پاك
كند آناهيتا
هديه او را
مىپذيرد و
دعاى او را
اجابت مىكند
(23).
برادران،
واندارمنى و
آرجت - اسپا،
به آناهيتا
هديههاى
بسيار تقديم
مىكنند تا
آنها را بر
كاوى ويشتاسب
پيروز گرداند
و آريايىها
را پنجاه،
پنجاه و صد
صد، هزار
هزار، ده هزار
ده هزار...
كشتار كند.
آناهيتا هديههاى
او را
نمىپذيرد و
دعايش را
اجابت نمىكند
(24).
و زن در
دو هنگام نازا
مىشود: آنگاه
كه بيگانه با
سلطه بر ايران
شهر، پرده
سياه تاريكى
كه اهريمنى
است، مىكشد و
آنزمان كه در
پى گناه حق
ناشناسى، مشيا
و مشيانا
رانده
مىشوند. اين
زوج پنجاه سال
در نازايى به
سر مىبرند
تا... (25)
بدينقرار،
زن نه تنها
موجودى
باورمند است
بلكه منزلت او
گره در گره
منزلت مستقل ايران،
پاكى دين و
بهزيستى قوم
آرايى دارد.
آنچه بر آدمى
مىرود يا از
تقدير است يا
از عمل. امور مادى
از تقدير و
امور مينوى
(معنوى) از عمل
اوست. زناشويى
از تقدير است (26).
اما اين
تقدير، خود در
گرو عمل مرد
است. به سخن
ديگر تقدير از
تدبير پيروى
مىكند.
بدينقرار،
اوستا به زن
در پاسدارى
دين و ايرانيت
و قوميت و نيز
نگهدارى مرد
از گمراهى،
نقش تعيين
كنندهاى
مىدهد.
پايدارى
ايران، خانه
يزدان، به
پاكى زن، به
ماندن او در
مقام مظهر عشق،
رشد، به دينى
و استقلال
ايرانيان است.
و اين همان
قاعده است كه
در بالا از آن
سخن رفت: تا
زنان آزاد
نشوند تا جاى
خويش را
بمثابه مظهر
عشق، هنرمند
خلاق و رمز
استقلال باز
نجويند،
ايران مستقل و
آبادان خواب و
خيال و ايران
ويران و زير
سلطه واقعيتى
است كه هم
اكنون نيز زير
چشم نسل امروز
هست.
بهر
رو، در دوران
انحطاط، رابه
آناهيتا با
ايران، با دين
بهى، با
قوميت، از ياد
مىرود. او كه
مظهر پاكى زن
بود او كه
زيبايى و فروغ
خيره كننده
خويش را از
عشق مىگرفت،
همسان
آفردوديت مىگردد.
آفروديت كه
الهه زيبايى و
شهوت بود و با
ژوپيتر از راه
شهوت، نيرنگ
مىباخت (27).
بدينسان، در
دوران دو
امپراطورى
رقيب ايران و
روم، تمركز
قدرت در اين
دو
امپراطورى، زن
را در مظهر
شهوت و
ويرانگرى و
نيرنگ،
بانحطاط
كشاند. اين
انحطاط،
انحطاط دو
امپراطورى را بهمراه
آورد.
قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر:
در دو
امپراطورى،
تضاد كه بنياد
قدرت است،
بنياد دين نيز
شده بود. هر دوئيتى،
رابطه تضاد
تلقى مىشد.
زن و مرد نيز به
شرح بالا ضدين
مىشدند. در
دين رسمى
ايران كه ديگر
گونه پيام
زرتشت بود،
زمين پست
مىشد. از
زمين پست،
ميوههاى
عالى
مىروييد و از
زن پست نيز،
مرد كه عالى و
كامل بود،
پديدار مىگشت.
در دو
دين يهود و
مسيحيت كه
قدرتمدار و
مدار قدرت
مىشدند،
باور اين مىشد
كه چون «خدا
مرد را در
خواب سنگينى
فرو برد و يكى
از دندههاى
او را جدا كرد
و از آن، زن را شكل
بخشيد»، )28) پس زن
از ماده و
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد كه پست
هستند،
آفريده شده
است.
بيان
قرآن در
آفرينش زن
بازتاب اصل
توحيد است: زن
و مرد از يك
گوهرند و در
آفرينش
نابرابرى
ندارند. همسر
آدم از نفس
آدم آفريده
مىشود تا زوج
زن و مرد
بيكديگر كمال
بجويند. زن
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد آفريده
نشده است.
مظهر شهوت
نيست. آرامش
بخش و مظهر
عشق و دوستى
است (29):
«و از
آيات او اينكه
از نفس شما
جفت شما را
بيافريد تا
بدو آرامش
جوييد و ميان
شما بنا را بر
دوستى و رحمت
قرار داد.
همانا در
اينكار آيه
هاست براى
مردم
انديشمند»
زن و مرد
متقلابلاً
دوست و ولى
يكديگرند (30):
«مردان
و زنان مؤمن
ولى يكديگرند.
امر مىكنند
به معروف نهى
مىكنند از منكر
و...»
هر يك
از زن و مرد را
فضلى است (31) و در
دوستى و عشق،
فضل هاشان در
فضلى جامعه
تكامل مىجويند.
اين دو، لباس
يكديگرند (32)
كنايه از
اينكه دو فضلى
هستند كه
بيكديگر كمال
مىجويند. پاكيشان
به داد و عشقى است
كه بنا بر
فطرت اساس
زناشويى شان
است. زن فروغ
چشمان مرد با
تقوى است (33).
و نيز در
آفرينش زن و
مرد برابرند (34).
«شما را
از مرد و زن
آفريديم و
قبيله و ملت
قرار داديم تا
از يكديگر
شناخته گرديد.
گرامىترين
شما نزد خدا
با تقوىترين
شما است»
نه
تنها بدنيا
آوردن دختر
دليل بى مهرى
خدا به هيچ
پدر و مادرى
نيست (35)، بلكه
گاه دليل كمال
لطف اوست (36).
«همسر
عمران به خدا
گفت خدايا نذر
مىكنم
فرزندى را كه
در شكم دارم
در راه تو
آزاد كنم از
من بپذير.
همانا تو شنوا
و دانايى. چون
فرزند را بدنيا
آورد، گفت:
خدايا دختر
بدنيا آوردم و
خدايا تو
داناترى كه
چرا دختر
بدنيا آوردم و
دختر مثل پسر
نيست. من او را
مريم نام
نهادم او و فرزندانش
را از شر
شيطان رانده،
به تو سپردم.
خدا از او به
نيكوتر
پذيرشى،
پذيرفت و
ذكريا را كفيل
مريم كرد. هر
بار كه ذكريا
به نزديك مريم
مىرفت، پيش
روى او روزى
مىيافت. از
مريم
مىپرسيد اين
روزى از كجا
براى تو رسيد؟
مريم پاسخ
مىداد از نزد
خدا: «همانا
خدا به كسى كه
مىخواهد
روزى
مىرساند
بيحساب..»
و خدا
مريم
را مظهر پاكى
زنان جهانيان
گردانيد (37:
«آنگاه
فرشتگان به
مريم گفتند خدا تو
را برگزيده
زنان جهانيان
و پاكى بخشيد».
بدينقرار،
بيان قرآن،
وارونه بيان تورات
است. قرآن
همان كار را
مىكند كه
اوستاى نخستين
كرده بود:
پيام ابراهيم
را از ناخالصىها
پاك مىكند.
با اين تفاوت
اساسى كه كار
رهاسازى پيام
توحيد را از
غيريت، با
تصحيح اصل
راهنما آغاز
مىكند. توحيد
را به جاى
ثنويت
مىنشاند. بر
اصل توحيد،
دوگانگى، چه
رسد به تضاد،
را از ميان
برمى خيزد. زن
و مرد در
آفرينش
برابرى
مىيابند. زن از
غيريت
مىآسايد.
مظهر عشق،
مادر پيامبرى
و آب حيات،
كوثر،
مىگردد (38).
اشراف
جامعه عرب كه
در آن دوران
انحطاط عمومى
بشريت، در آن
دوران انحطاط
زن در موقع و
منزلهايش،
دختران را
زنده بگور
مىكنند، در
مقام تحقير
خداى محمد
مىگويند: ما
فرزندان پسر
داريم و خداى
محمد فرزندان
دختر دارد (39). قرآن
به آنها هشدار
مىدهد كه از
دختران زنده
بگور پرسيده
خواهد شد كه
به كدامين
گناه كشته
شدند (40). خدا را
فرزندى نيست
كه نه دختر و
نه پسر (41). زادن
پسر بر دختر
مزيتى ندارد
چرا كه هر دو آفريده
آفريدگارند (42).
اينبار
بسراغ پيامبر
مىروند كه او
ابتر است زيرا
كه فرزند پسر
ندارد. پاسخ
قرآن اينست (43):
«همانا
به تو كوثر
بخشيديم پس
خدا را درود
گو و قربانى
كن. نسل
بريده، دشمن
ژاژ خواى تو
است»
زن، آب
زندگى است و
جاودانگى
هستى بدو است.
بدينسان است
كه پيام
ابراهيم از
آلودگىها
پاك مىگردد.
و اين پاك
سازى، ضرورت
اين زمان است.
زمانى كه يكجا
اسلام محمد (ص)
را نيز از خود
بيگانه كردهاند
و بنام اسلام،
زن را مظهر
شهوت و ويرانگرى
مىشمارند.
زمانى كه در
جاى ديگر و در
بحبوحه تمدن،
به زن، در
محدوده رقابت
در مصرف و شهوت
و تخريب،
آزادى
مىبخشند.
مطالعه در
موقع و
منزلتها و
حقوق زن، در
جامعههاى
امروزى، بايد
اهميت تعيين
كننده پايه
كردن يكى از
دو برداشت را
روشن كند: زن
مظهر عشق و
سازندگى يا زن
مظهر شهوت و
تخريب است.
مأخذها
و توضيح ها
1- از Aristote ؛ La Politique (سياست
ارسطو).
2- تورات
تكوين،
آفرينش زن و
رانده شدن از
بهشت. فصل دوم
آيههاى 2 تا 23 و
فصل سوم از
آيههاى 1 تا 24
3- تورات،
فصل سوم آيه 16
4- جلد اول
اوستا بزبان
فرانسه
5- نگاه
كنيد به
فصلهاى اول و
دوم مقدمه جلد
اول اوستا به
زبان فرانسه و
نيز جلد سوم اوستا.
6-
اوستا،ها 12.
جلد اول صفحات
125-122
7-
هاوتواداتا
يا ازدواج
محارم،
آپانديس.
صفحات 134-125 جلد
دوم اوستا به
زبان فرانسه.
8-
ونديدا،
فلاگرد 19
صفحات 264-263 و
صفحات 270-268 همان
كتاب
11- يسنا 1،
آپانديس صفحه
38 جلد اول
اوستا به زبان
فرانسه
12 و 13-
ونديدا 20،
صفحه 41 جلد 3
اوستا بزبان
فرانسه. مترجم
و محقق اوستا
برآنست كه
تاثير انديشه
افلاطونى
درباره ايده و
ماده آشكار
است.
14- بنا بر
دو اصل و سه
زمان مانى،
تاريكى و
روشنايى دو
طبيعت مطلقاً
جدا از
يكديگرند. در
زمان پيشين هر
يك از تاريكى
و روشنايى جدا
از يكديگر در
قلمرو خود بسر
مىبرند. در
زمان ميانى
تاريكى
روشنايى را در
بر مىگيرد،
در او نفوذ
مىكند و به
اندرون او در
مىآيد. دراين
زمان، تاريكى
و روشنايى در
يكديگر نفوذ
كرده، اندرونى
يكديگر
شدهاند. در
زمان پسين،
روشنايى تاريكى
را مىراند.
براى تفصيل از
جمله نگاه كنيد
به صفحات 88-80 Mani et la Tradition
Manicheenneاثر F. Decret
15- ونديدا
فرگرد 18 و
زيرنويسهاى
59 و 60 صفحه 252 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
16- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 375-376 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
17- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
377
18- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 381-380
19- آبان يشت
- صفحات 383-381
20- ونديدا
1 فرگرد 1 تا 15 جلد
2 اوستا به
زبان فرانسه
21- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
385
22- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 396-395
23- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
392
24- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
394
25-
آپانديس - يشت 5
صفحه 399
26-
توضيحات ذيل
ونديداد 5
صفحه 44، جلد 3
اوستا به زبان
فرانسه
27- آبان
يشت - يشت 5
توضيحات صفحه
365 جلد 2
28- تورات
به زبان
فرانسه بهشت
زمين آيه 21
29- قرآن
سوره روم آيه 21
30- قرآن
سوره توبه آيه
71
31- قرآن
سوره نساء ايه
32
32- قرآن
سوره بقره آيه
187
33- قرآن
سوره فرقان
آيه 74
34- قرآن
سوره حجرات
آيه 13
35- قرآن
سوره شورى آيه
49
36- قرآن
سوره آل عمران
آيههاى 37-35
37- قرآن
سوره آل عمران
آيه 42
38- قرآن
سوره كوثر آيه
1
39- قرآن
سوره نجم
آيههاى 22-21
40- قرآن
سوره تكوير
آيههاى 9-8
41- قرآن
سوره اخلاص
ايه 3 و...
42- قرآن
سوره شورى آيه
49
43- قرآن
سوره كوثر
عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ،
دوبنيادى
هستند كه به
آزادى و حقوق
زن، اين يا آن
معنى را
مىدهند
چرا تا
اين زمان از
زن بمثابه اين
يا آن مظهر
سخنى بميان
نبود؟ چرا
بجاى طرح دو
نظر: زن مظهر
عشق و سازندگى
و آب حيات،
يا، زن مظهر
شهوت و ويران
سازى و مرگ،
از «حقوق زن» و
رفتارهاى
شايسته و ناشايسته،
بحث بميان
مىآورند؟
چرا پيش از اين
كسى نمىگفت
زن در تورات و
اوستا و قرآن،
اين يا آن
مظهر خوانده
شده است؟
اين
چراها براى
اين نيستند كه
اين فكر را
القاء كنند كه
كار نويسنده
را پيش از او
كسى نكرد است.
اين پرسشها
براى جلب توجه
باين واقعيت
اند كه غرب
زدههاى جديد
و قديم، به
زن، از ديد
نقش او در
قدرت
مىنگرند.
بنابراين، او
را از نظرگاه
اين نوع قدرت
يا آن نوع قدرت،
تعريف
مىكردند و
هنوز تعريف
مىكنند. بدين
خاطر، بجاى
علت از معلول
بحث مىكنند.
همانطور كه در
جامعههاى
زير سلطه،
وقتى هم اجازه
بحث داده
مىشود، بجاى
در اصلى كه
آزادى بدان اين
يا آن معنى را
پيدا مىكند،
از انواع آزاديها
و حدود آن،
مىكنند.
بدينقرار،
بحث از آزادى
و حقوق زن،
فرع اين بحث
اصلى است: زن
كيست؟ اگر زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و مرگ
باشد، آيا
خواستن آزادى
براى او، جز
درخواست محيط
بزرگترى براى
او است تا به
شهوتها بكشاند.
ويران بسازد و
بذر مرگ
بپاشد؟ و اگر
مظهر عشق و
سازندگى و
حيات باشد،
آزادى او در
اين نيست كه
از جلد شئى
جنسى بدرآيد و
انسانيت خويش
را تمام و
كمال باز
بيابد؟ و طرح
تمدنى نو،
طرحى نيست كه
در آن، آزادى
تحقق پيدا
كند؟ و معيار
تحقق آزادى،
واقعيت پيدا
كردن آزادى زن
نيست؟
و از
آنجا كه اين
مفهوم كه زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و
مرگ است، از
غرب به قلمرو
اسلام نفوذ
كرده است، بجاست
كه بنا بر
موقع،
خلاصهاى از
كتابهاى سه متفكر
نام آور معاصر
را بياورم. دو
تن از اين سه
را كم و بيش
مىشناختم.
اين دو سيمون
دوبوآر و ميشل
فوكو بودند.
نويسنده سوم
اليزابت بادنتر
است. سيمون
دوبوآر را كه
در اين ايام
چشم از جهان
فروبست و به
گفته درست
خودش به تاريخ
پيوست و با
جريان تاريخ
پيش مىرود، يكبار
بر حسب اتفاق
ديدم. بسى
بجاست بياد
بياورم كه او
و سارتر دو
ركن كميته
دفاع از
زندانيان
سياسى ايران
بودند و هر دو
در انقلاب ما
شريك و سهيم
هستند. و با
ميشل فوكو كه
او نيز عضو
كميته بود، در
روزهاى
انقلاب،
باتفاق آقاى
سلامتيان جمع
مىشديم. او
مىخواست بداند
آن فكر قوى كه
توانسته است
ملتى را يكجا
به حركت
درآورد و
اينحركت به
نخستين
انقلاب تاريخ
بشريت
انجاميد كه در
آن تمامى يك
ملت شركت
جستند و گل را
بر گلوله
پيروز كردند،
كدام است؟ او
با استوارى
تمام از
انقلاب ايران
حمايت مىكرد.
در روزهاى پيش
از مرگش كه
دژخيمان
استبداد
فراگير، هر
روز صد صد
اعدام مىكردند
و مدافعان
انقلاب را از
كرده خويش
پشيمان مىساختند،
گفته بود
انقلاب ايران
پديده بزرگ
زمان است و او
همچنان آن را
از شگفتيهاى
تاريخ
مىداند و بر
اين باور است
كه مانع استبداد
را نيز از سر
راه برخواهد
داشت.
بيرون
كشيدن جوهر
كتابهاى اين
سه نويسنده از
لحاظ روش ذاتى
نيز، سخت بكار
مىآيد: سيمون
دوبوآر كتاب
«سكس دوم» را،
در دو جلد، بسال
1948، نشر داده
است. در آن وقت
او و سارتر
«پنجه در پنجه
خدا داشتند» و
به تلفيق
اگزيستانسياليسم
با ماركسيسم
سرگرم بودند.
با وجود اين،
در اين كتاب،
وى نه در پى
نفى مطلق
مسيحيت مىرود
و نه آن را
چنان كه
پندارى وجود
ندارد، ناديده
مىگيرد و نه
آن را سراسر
عيب و زشتى
مىانگارد.
مىكوشد از
ديد خود، حق
را از ناحق
جدا كند. دو
نويسنده ديگر
نيز با گذشته
و دين، همين
روش را بكار
بردهاند. كه
روش درست براى
فعال كردن
گذشته و نه
بازگشت به
گذشته، همين
است.
بهتر
اين بود كه در
خلاصه كردن
اين كتابها،
از قدرت كه زن
را به شئى
جنسى بدل
مىسازد و زن
را مظهر شهوت
و ويران سازى
و مرگ تعريف
مىكند، شروع
كنم. اما از آنجا
كه اين دو نظر
پايه، يكى زن
مظهر عشق است
و ديگرى زن
مظهر هوس است،
تازه
مىنمايند، و
بايد ذهنها
بدانها خو
كنند، كار را
از زن مظهر عشق
و سازندگى و
حيات يا زن
مظهر... آغاز
مىكنم:
فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است:
اليزابت
بادنتر كتابى
نوشته است درباره
فقدان عشق
واقعى و ضرورت
اصل شناختن آن
و جايگزين
عشقهاى
مصنوعى كردنش.
عشقهايى كه قدرت
جعل مىكند تا
زن نقش دلخواه
او را بازى كند.
عنوان كتاب « est L ,AutreL, un» است.
مىنويسد:
«جامعه غربى
هنوز از فقدان
عشق رنج
مىبرد. زيرا
در روابط زن
با مرد، عشق
حضور ندارد:
تاريخ
زناشويى،
تاريخ مبارزه
بى سروصداى دو
سكس است. كه در
سلطه يكى بر
ديگرى بيان
مىشده است. بايد
مسيح مىآمد و
بيان او در
كار مىآمد تا
امور در جاده
تغيير
مىافتادند.
مسيح كه پيرو
اصل، اين اصل
انقلابى،
عشق، بود، اعلان
كرد كه آمريت
پدر بر منافع
او نيست كه
بنياد
مىگيرد، بر
مصلحت فرزند
است كه بايد
اساس بجويد.
زن، مادر
فرزند، برده
او نيست، همسر
او است. مسيح،
با تبليغ مرام
عشق به ديگرى،
آمريت، هر
آمريتى، را
مهار كرد.
همسرى را تقويت
كرد و با
تبديل ازدواج
به يك قرارداد
و عقد خدايى،
برابرى ميان
دو همسر را
باز آورد... پيام
مسيح روشن
بود: «شوهر و زن
برابر بودند،
و در برابر
فرزندان حقوق
و تكاليف
همسان مىداشتند»
(2) اما كليسا
كار را وارونه
كرد. فقه، زن
را از حقوق
خويش محروم
كرد و عشق را
از زناشويى
حذف كرد. فقه
مسيحى پيام
مسيح را رها
كرد و بر سه
بيان ديگر بنا
شد: بيان
ارسطو و بيان
قدرت در
فراگيرى خود و
علم كلامى كه
بر اين دو
بيان استوار
مىشد و
مادونى زن را
مشيت خدايى
مىگرداند (3).
پيش از
آنكه دنبال
كار اليزابت
بادنتر را پى
بگيريم، به
سراغ تاريخ
تحول روابط
جنسى و «سكس دوم»
مىرويم. چرا
كه نويسندگان
دو كتاب دلايل
ناممكن بودن
پيدايش عشق
ميان زن و مرد
را، در انديشه
فلسفى يونان،
شرح كردهاند:
ناممكن
بودن پيدايش
عشق ميان زن و
مرد:
«سقراط
عشق روح را از
عشق تن جدا
مىكرد. عشق
تن را هوس
مىخواند و بى
ارزش و بى
اعتبار مىگرداند
و عشق روح را
ارج مىنهاد و
عشق حقيقى
مىشمرد. اما
عشق حقيقى
كدام است؟ عشق
حقيقى در
جستجوى
زيبائيست و،
خود، جستجوى
زيبايى است.
عشقى است كه
انديشه را
بارور مىكند
و در انديشه
به بار
مىنشيند. در
جستجوى
زيبايى فى
نفسه است. او
در فدر
مىگويد: عشق
در حقيقت
طبيعت خويش،
در خلوص بى
خدشهاش، و در
«وحدانيت
صورت»، در بند
تعلقات پست
نمىماند و اگر
به شئى محبوب
دل مىبندد،
بخاطر پرتو
زيبايى است كه
بر او تابيده
است» (4).
بدينقرار با
«محبوب» بايد
بتوان رابطه مغز
با مغز برقرار
كرد. محبوب
بايد صاحب روح
خردمند و آزاد
و فعال باشد.
ميان زن و مرد
عشق تن بوجود
مىآيد اما
عشق حقيقى
بوجود
نمىآيد. زيرا
بر طبيعت، زن
«ناقص عقل» و
بنا بر اين
پايبند
خواهشهاى تن
است و در
نتيجه در
كامجويى جنسى،
او كارپذير و
مرد فعال است.
در او پرتوى
از زيبايى
نيست.
«يونانى، زن؛
اين زندانى
«اندرونى خانه»
را؛ در خور
عشق نمىداند.
زيرا او را
همسان خود
نمىيابد. از
اينرو به
همجنس خويش
عشق مىورزد.
به اين تصور
كه پسران تنى
دارند چون تن
او آزاد و
جايگاه شعور.
فرهنگ از روح
خردمند است.
موجودى كه روح
خردمند
ندارد،
فرهنگپذير
نيست. پيدايش
عشق ميان با
فرهنگها
متصور است. از
اينرو عشق به
پسر زيبا،
پرتوى از عشق
به زيبايى فى
نفسه است (5).
«ميان
زن و مرد،
رابطه اصلى كه
طبيعت برقرار
كرده، آمريت
مرد بر زن است.
اين آمريت مشروع
است زيرا با
بر نابرابرى
طبيعى ميان او
دو متكى است».
از برده كه روح
خردمند ندارد
تا صاحب خانه
هر يك جا و
منزلتى دارند
كه رابطه ميان
آنها را
تعيين مىكند».
(6)
«زن
تجسم ماديت و
مرد معرف صورت
يعنى انديشه و
هوش خردمند
است. بگمان
ارسطو بگاه
باردار شدن
زن، مرد به
نطفه صورت يا
هوش و خرد
مىبخشد. و از
آنجا كه عقل
زن ناقص است،
مرد
نمىتواند با
او رابطه مغز
با مغز برقرار
كند.
نمىتواند با
او مشورت كند
و به نظر او
گوش كند. تنها
شأن اخلاقى كه
براى زن مىشناسد
اينست كه بر
«مشكل اطاعت
كردن، در خود
چيره شود».
ارسطو با نسبت
دادن نقش
بنيادى به مرد
در ادامه نسل
و ادامه حضور
روح خلاق در
انسان، مرد را
از هرگونه قيد
تعلق به زن
رها مىكند و
رابطه او را
با مرد يك
جانبه مىسازد:
زن از آن مرد
است» (7).
زن
براى شوهر،
مالى در شمار
مالهاى ديگر
بشمار مىرود.
منزلت او هيچ
با منزلت
فرزند كه مال
پدر تلقى
مىشود،
تفاوت
نمىكند. سلطه
مرد بر زن تا
آنجا شد كه
مىتوانست او
را بزند. مىتوانست
گرسنهاش
بگذارد.
مىتوانست در
اختيار مرد
ديگرش بنهد تا
از او كام
بجويد. با توجه
به اين واقعيت
جهان شمول،
اين موقع و
منزلت زن، آيه
الرجال
قوامون على
النساء...
معناى واقعى
خويش را بدست
مىآورد.
بهر
رو، منزلت
«پدر - شوهر»،
صاحب، قادر مطلق،
از جوهرى نشأت
مىگيرد كه
مرد را از آن سرشتهاند:
او آفريدهاى
است كه خدا
روح خردمند
خويش را در او
نهاده است.
بنا براين،
«طبيعى» است كه
كاملترين
آفريدهها بر
آفريدههاى ديگر
حكم براند و
اين به دو سبب:
بخاطر مشابهتش
با خدا، بهمان
گونه كه «خدا
بر آفريدهها
حكم مىراند».
و بخاطر
مسئوليتهاى
سياسى و اقتصادى
و قضايى و از
راه مشابهش به
شاه، بهمان
سان كه «شاه بر
رعيت حكومت
مىكند» (8).
نظريه
تجسم، راه را
براى نفوذ و
تسلط نظر
ارسطو بر فقه
كليسا گشود.
اين نفوذ و
تسلط بآنحد شد
كه پيام مسيح
از ياد رفت و
ميان زن و شوهر
عشق نكوهيده و
بلكه ممنوع
گشت.
شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد تمايل
جنسى اظهار
كند:
اليزابت
بادنتر پس از
آنكه آيات
تورات را در
آفرينش زن و
مرد و نقش زن
را در ارتكاب
گناه اوليه
مىآورد،
كارپذيرى زن و
فقدان عشق در
جامعهها راميوه
تلخ مظهر شهوت
و هوس و
ويرانى و مرگ
شناختن زن در
تورات
مىداند. هوس
مدارى زن،
بضرورت كار
پذيرى زن را
ايجاب مىكند.
زيرا حوا بخاطر
وسوسه پذيرى
در برابر
خواهش تن و بخاطر
دستخوش هوس
شدنش، به سخن
ديگر، از راه
ضعف هايش،
عامل
نگونبختى آدم
شد. از اينرو،
او «ضعيفه» است.
فعال شدنشن،
فعال شدن هوس
و شهوت است كه
ويرانى و مرگ
را افزون
مىكند.
اينك
كه بر خواننده
ما روشن
مىشود كه
اصطلاح
«ضعيفه» از
فلسفه
ارسطويى به
قلمرو دين
يهود راه جسته
و از دو راه،
يكى از راه
تورات يونانى
شده و ديگرى
بطور مستقيم و
از راه فلسفه
ارسطويى، جاى
پيام مسيح را
گرفته و به
باور دينى بدل
شده است، بر
او است كه با
دقت بيشترى شكلگيرى
فقه مسيحى - كه
بطور قطع همان
است كه بفقه
اسلامى راه
جسته و جاى
پيام محمد را
برغم بيان
روشن قرآن
قرار گرفته
است - را پى
بجويد:
بعضى
از اوليا
كليسا تصوير
زن را زشتتر
نيز ساختند.
او را به مار
كه نمود شيطان
وسوسه گر به
شمار مىرفت،
مانند كردند.
حوا مظهر بدى
گشت. زن از راه
سنت يا فتواى
كليسا، مظهر بدى
و هوس و
ويرانى شد و
اين سنت پيام
مسيح را محو
كرد و جاى آن
را بگرفت:
از قرن
چهاردهم به
اين سو -
همزمان با پيدايش
نظريه ولايت و
استقرار
توتاليتاريسم
دينى 0 (9) متون
فقهى كه در
مدارس دينى
تدريس مىشدند،
از قولها و
نظرها، همه بر
ضد زنان، پر شدند.
سن اگوستين زن
را اينسان توصيف
مىكرد:
حيوانى كه
قوى نيست.
ثبات رأى
ندارد. كينه
توز است و
زشتىها را
مىپرورد.
منشاء منازعهها
و خيانتها و
بى عدالتىها
است (10).
براى
اينكه زن
نتواند دست از
پا خطا كند
بايد مطلقاً
مطيع شوهر
باشد «حتى در
امور خانه
دارى. سخن
بنديكتى در
اين باره از
ابهام خالى
است: «اگر زن
بخواهد بر خلاف
اراده شوهر،
امور خانه را
اداره كند، مرتكب
گناه مىشود.
زيرا او نبايد
بدون اجازه شوهر
هيچ كارى
انجام دهد.
چرا كه به
قانون خدايى و
بنا بر حقى كه
انسان را است،
تحت ولايت
كامل شوهر
است. «او اين
ولايت كامل را
بر اين ادعا
مستند مىكند
كه «مرد تصوير
خدا است و زن
تنها تصوير
مرد است» (11).
و اين
ادعا از مسيح
نبود. از
ارسطو بود: بنظر
ارسطو زن فاقد
هستى خدا يا
روح خردمند است.
اين نظر لباس
دين بخود
پوشيد و انكار
آن، انكار دين
و انكار دين،
ارتداد تلقى
شد. از اين پس
ديگر ارسطو
نيز وسيله
توجيه بود
زيرا كليسا در
ولايت
نامهاى كه بر
جامعه مسيحى
برقرار مىكرد،
نيازمند
شيطان مجسم
بود. و اين
شيطان
مجسم زن بود.
بدينقرار
تمايل كليسا
به استبداد
فراگير و اين
استبداد،
سومين عامل انحطاط
موقع و منزلت
زن بود. وقتى
فردوسى از زبان
قدرتمندان
مىگفت:
زن و
اژدها هر دو
در خاك
به
جهان پاك از
اين هر دو پاك
به
همان
باورى را
بازگو مىكرد
كه يكى شدن
بنياد دين و
بنياد سياست،
بوجود آورده و
بنام دين
تحميل كرده
بود.
بهر
رو، استبداد
فراگير از
قديميترين
زمان تا زمان ما،
به سكس بمثابه
يكى از
كارآمدترين
وسايل نگريسته
و در هر
توتاليتاريسمى،
ولايت رهبرى،
سازمان،
كليسا، فقيه،
دولت و... بر
ولايت پدر و
شوهر تقدم
قطعى داشته
است و دارد.
كليسا نيز پا
بپاى استقرار
ولايت
استبدادى
خويش، عشق روح
را ميان زن و
شوهر ممكن
نمىدانست و عشق
تن را نيز منع
مىكرد: جامع
مسيحى،
جامعهاى شد
فاقد عشق، زن
و شوى بايد
دوست هم باشند
و بمانند، اما
عشق يكديگر
نبايد و
نمىتوانند بشوند.
اين دوستى و
ارتباط ناشى
از ضرورت
ادامه و تكثير
نسل است.
بنابراين
دوستى و رابطه
جنسى بايد پا
از حد ضرورت
بيرون نگذارد:
«مردى
كه نسبت به زن
خود عشق بورزد
و در رابطه
جنسى، منعها
را رعايت
نكند، زناكار
است (12) و اگر زن
بهنگام عمل
جنسى، نقش
مرده را بازى
نكند به شوهر
هشدار داده
است كه تجسم
شيطان و ساحره
و افسونگر
است» (13). مردى كه
گرفتار جاذبه زن
مىشود، ديگر
اراده ندارد
نه طرحى براى
عمل و نه
آيندهاى
مىتواند داشته
باشد. ديگر
شهروند نيست
بلكه تنى برده
اميال خويش
است. ديگر در
جامعه
نمىتواند
محلى و موقعى
بدست بياورد.
ميان شكنجه و
لذت سرگردان
است. زن
افسونگر و
ساحره را در
او هوس را بر
وظيفه چيره
ساخته است. دم
و حالى را بر
زمان در تداوم
خويش يعنى بر
حال و آينده
غلبه داده و
مرد را گرفتار
«دام را خوش
باش» ساخته است.
مرد
بينوا در
جستجوى تصاحب
«ديگرى» كه زن
است، بجاى
اينكه خود
بماند،
«ديگرى» يعنى زن
مىشود. عقل،
اراده، هوش،
سازندگى را از
دست مىدهد،
بى عقل، بى
اراده و بازيچه
هوس و
ويرانگر، زن
مىگردد» (14).
جدايى
روح از تن،
پستى تن و علو
روح، منشاء
اين از
خودبيگانگى
دينى گشته
است: «مسيحى از
خويشتن جدا
است، جدايى تن
از روح، جدايى
هستى مادى از
روح خردمند
بازتابى
جاودانه دارد.
از تولد تا
مرگ لحظه به
لحظه زندگى انسان
بازتاب اين
جدايى است.
گناه اوليه تن
را دشمن روح
كرده است.
هرگونه
دلبستگى به تن
بدو گناه است
تا پايان قرن 12
علماى دين - به
استثناى سن انسلم
- در پيروى از
سن آگوستين،
بر اين باور
بودند كه گناه
اوليه بنا بر
قانون توارث،
انتقال
مىيابد. سن
آگوستين
مىنويسد:
التذاذ جنسى
گناه است... تن
انسانى كه از
زناشويى
متولد
مىشود، تنى
گناه آلود
است...» اجتماع زن
و شوهر از
آنجا كه از
زمان گناه
اوليه بدينسو
با التذاد
همراه است،
گناه اوليه را
به كودكى كه
زاده مىشود،
منتقل مىكند»
(15).
بدينقرار
اصرار قرآن به
اينكه نوزاد
بى گناه و پاك
و بر فطرت چشم
بدنيا مىگشايد،
مبارزه با اين
باور ضد
توحيدى و ضد
انسانى است.
اصرارش بر
آزادى كامل
روابط جنسى،
ميان زن و
شوهر و بيشتر
از آن، عبادت
تلقى كردن همآغوشى
زن و شوهر،
مبارزه با
اينگونه
سانسورهاى
جنسى است كه
تقريباً همه
اديان رعايتشان
را لازمه
ايمان
گردانده
بودند. بهنگام
بحث از
سانسورهاى
جنسى، به اين
مهم باز
مىگرديم. به
سراغ كتاب
سيمون دوبوآر
برويم:
بهر
رو، «تمامى
اولياء كليسا
بر اين باورند
و باصرار
مىگويند كه
زن آدم را به
گناه كشاند.
بايد سخن
ترتولين را
باز آورد: «اى
زن تو درى
بروى شيطانى،
تو آدم، كسى
را كه شيطان
جرأت نداشت از
جلو بدو حمله
آورد، به
ارتكاب گناه
قانع كردى.
بعلت تو بود
كه پسر خدا
گرفتار مرگ
شد. تو همواره
بايد سياهپوش
و در حجاب
بمانى» (16).
بدينقرار،
قرنها است كه
انسانيت از حقيقت
هستى، يعنى
عشق محروم است.
مرد زن را
تحقير مىكند
و بنابراين
نمىتواند
بدو عشق
بورزد. بقول
سيمون
دوبوآر، زن،
انسان بدنيا
مىآيد اما
«زن مىشود». و
اين در محيط اجتماعى
و بافرهنگى كه
مادونى را به
او مىباوراند
(17).
دو
نويسنده زن
بيشتر و ميشل
فوكو كمتر،
محروميت را از
لحاظ زن و
سرنوشت او
مطالعه
كردهاند حال
آنكه محروميت
مرد، بهمان
اندازه است.
زيرا نه تنها
مرد از عشق
محروم شده
است، بلكه با
باور به قدرت
بمثابه اساس
نگرش در خود و
«ديگرى» يعنى
زن، در واقع
عامل قهر و
تخريب گشته
است. از اينرو
است كه قرآن
نظرى عكس نظر
ارسطو و
فقههاى يهودى
و مسيحى اظهار
مىكند: عامل
تباهى قدرت است.
و بيشتر مرد
عامل انحطاط
مىشود.
بنابراين
اول حقى كه
اساس حقوق
ديگر است و
بايد بخاطر
بدست آوردنش
مبارزه كرد،
حق عشق است. و
اين حق به
تغيير
باورهاى
نادرست ممكن
مىشود. همان
سان كه آشكار
كردن باور
نادرستى كه
جانشين پيام
مسيح شده بود،
سبب شد كه در رنسانسها،
زنان بعنوان
انسانى كه حق
دارد عاشق و
معشوق بگردد،
منزلت بجويند
و اين حق اساس
آزادى هايشان
بشود.
مأخذها
و توضيح ها
1- اين
كتاب در پاريس
و در سه ماه
آخر سال 1982 انتشار
يافته است.
نام نويسنده
اليزابت
بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان
كتاب L,amour en plusمىباشد.
2- صفحات 37
و 38 كتاب L,amour en plus اثر
اليزابت
بادنتر
3- صفحه 40
همان كتاب
4- ميشل
فوكو تاريخ
روابط جنسى را
در سه جلد
نوشته است.
عنوان عمومى
كتاب و اسم
ناشر بدينقرارند:
Michel
Foucaul, Histoire de la sexualite
)ed( Gallimart
5- صفحه 236
جلد اول كتاب
سيمون دوبوآر deuxieme sexe «جنس دوم»
6- صفحه 40 L,amour en plus از
اليزابت
بادنتر
7- صفحات 103
و 104 جلد اول
كتاب «جنس دوم»
8- صفحه 41 L,amour en plus از
اليزابت بادنتر
9- نظريه
ولايت فقيه را
نخستين بار سن
اگوستين
تدوين كرد كه
در آغاز پيرو
آراء مانى بود.
بنابر اين جاى
شگفتى نيست كه
زن را عامل
گناه و... شمرده
باشد. در سال 313،
ولايت فقه در
مجلس خبرگان
طرح شد. از
جمله نگاه
كنيد به
كتابهاى L,inquisition ou la dictature de la foi اثر J. Pigleو
كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel
10-
اليزابت
بادنتر از
كتاب سن
آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول
مىكند.
11-
اليزابت
بادنتر از
كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل
مىكند.
12-
اليزابت بادنتر
از كتاب
بنديكتى صفحه
83 نقل مىكند
13- صفحه 226
جلد اول جنس
دوم اثر سيمون
دوبوآر
14- صفحه 227
كتاب جنس دوم
15- صفحه 231 و
232 كتاب جنس
دوم
16- صفحه 232
كتاب جنس دوم
17- موضوع
بحث در بخش
چهارم جلد اول
كتاب جنس دوم
سيمون
دوبووار
از
سكس مساوى مرگ
است تا سكس
همان حيات
است
انديشه،
باور، رفتار
درباره سكس،
در جريان
تاريخ عرب،
دگرگونىها
بخود ديده اما
خميرمايه بر
جا مانده است:
زن همان سكس
معنى مىدهد.
با اين تفاوت
كه اين بار
سكس ديگر مساوى
با مرگ نيست،
مساوى با حيات
است (1).
چرا زن
همچنان مظهر
شهوت برجا
مانده است؟
بخاطر
نقشهاى
روزافزونى كه
در روابط عمومى
قوا پيدا كرده
است. درست
بخاطر همين
نقشهاى
روزافزون، از
سويى آزادى
جنسى كه در
فلسفه يونانى
خود دارى از
عمل جنسى
تعريف مىشد
(2)، اينكه
مفهومى مخالف
آن پيدا كرده
است. و از جانب
ديگر با وجود
بيشتر شدن
«آزادى جنسى» از
آنجا كه رابطه
جنسى ترجمان
روابط قواست،
بر منعها و
سانسورهاى
جنسى تا
بخواهى
افزوده شده
است تا
آنجاكه:
- عشق از
ميان
برخاسته، و
سكس مدارى، مفهوم
عشق را در
معناى عمل
جنسى خلاصه
كرده است.
- زن هنوز
موجود باورمندى
تلقى
نمىشود.
- سكس
قدرت معنى
مىشود و
بمراتب بيش از
گذشته در
روابط قوا نقش
پيدا كرده و
اين نقش همه
جانبه،
منعها و
سانسورهاى
بيشمار در روابط
جنسى برقرار
ساخته است.
خودكامگى
قدرت،
جايگزين
آزادى انسان
گشته و بيش از
همه آزادى زن
را بمخاطره افكنده
است. او را به
شئى جنسى و در
همان حال به «نيروى
كار» بدل
ساخته است.
حتى عشق مادرى
عشقى اجبارى
شده است (3).
بدينقرار
تغيير مفهوم
سكس و مساوى
با حيات شدنش،
تغييرى در
منزلت بنيادى
زن بوجود نياورده
است، سهل است،
زن را به
كالاى جنسى و نيروى
كار و آلت
روابط بدل
گردانده است.
چاره كار كدام
است؟ اليزابت
بادنتر به
تازگى كتاب
ديگرى تحت عنوان
«يكى ديگرى
است» نوشته
است. در اين
كتاب مىگويد
بى بند و بارى
جنسى ميل جنسى
را نيز ضعيف گردانده
است. نه تنها
ميل جنسى رو
به كاهش دارد،
بلكه بقول
كارشناسان
جمعيت، ادامه
نسل را نيز
دچار مشكل
مىگرداند.
بدينسان سكس،
در حرف، مساوى
حيات اما
بواقع مساوى
با مرگ مىشود.
آيا علاج مشكل
در ساختن
ماشينهاى توليد
آدم است؟
احتمال
مىدهند در
آينده نزديك زنان
از زحمت
باردارى و
زاييدن
بياسايند. تا
اين زمان
انسان ماشين
توليد مىكرد
و اكنون ماشين
انسان توليد
مىكند. از
انسانيت اين انسان
ديگر چه
مىماند؟
چاره
كار كدام است؟
اين بحران
تمدنى سخت كه
غرب در آن
است، كدام راه
حل را پيدا
خواهد كرد؟ در
قلمرو انديشه
جوانههاى
نويى سرزدهاند.
اليزابت
بادنتر در
كتاب تازهاش
بر آنست كه دو
مفهوم پيشين
را بايد
بكنارى گذاشت
و مفهوم جديدى
در كار آورد.
دو مفهوم
پيشين:
- زن ضد
مرد است. يا
- زن
تكميل كننده
مرد است،
كار را
به بن بست
كشاندهاند و
راه حل آنست
كه بپذيريم
كه:
1- زن مظهر
عشق و سازندگى
است و
2- در زن
مردى هست و در
مرد زنى هست و
3- ميان
اين دو اصل،
در عين حال
بر، همكارى و
رقابت است (4).
نويسنده
به انديشه
توحيدى نزديك
و نزديكتر
مىشود. سخن
قرآن باز راست
از آب در مىآيد
كه علم به
قرآن راه
مىبرد. قرآن
چهارده قرن
است كه
مىگويد (5):
«زن
مظهر عشق و
حيات است» زن از
نفس مرد است و
زن و مرد از
يكديگرند و
رابطه آنها بر
عشق و داد است
و اصل بر
مسابقه در
علم، در
عدالت، در
تقوى و در رشد
است»
تحول
عمومى انديشه
و رفتارها را
در غرب با
تفصيل مختصر
بالا پى
بجوييم:
زن در
روابط دولت و
مسيحيت
با بسط
قدرت دولت،
دامنه
قيموميت پدر و
شوهر بر زن
محدودتر و
قلمرو قيمومت
دولت بر او
واسعتر
مىگشت. جانشين
شد روزافزون
قدرت دولت،
منزلت زن را
پستتر
مىساخت. در
حقيقت در درون
چهارديوارى
خانه، زن
موضوع مبارزه
قدرت مىگشت.
بدينخاطر در روابط
شخصى قدرت، هر
چند كارپذير،
اما نقشى
تعيين كننده
پيدا مىكرد.
از
اينرو بود كه
زنان و بردگان
پيش از مردان
«آزاد» به
مسيحيت رو
مىآوردند. در
بيان اين دين،
مقرراتى كه
فشار و تضييق
نسبت به زن را
ايجاب كند،
وجود نداشت.
با وجود اين،
زنان نمىتوانستند
در مناسك حضور
بيابند (6).
بدينسان خانه
مأمن قدرت زن
را در برابر
قدرت قدرت
مىشد و بنياد
دين پاسدار او
مىگشت. زن
باورمند، باور
نمىشد و در
باور، تابع
دين شوهر بود.
امپراطورى
روم از هم
مىپاشيد،
كليسا جانشين
قدرت
امپراطورى
مىشد. حقوق
رومى جاى خود
را به فقه
مسيحى مىداد.
نظام فئودالى
در
سرزمينهاى
مسيحى قوام
مىگرفت زن
نقش تعيين
كنندهاى در
انتقال قدرت و
تمركز آن بازى
مىكرد. زن
نمىتوانست
مالك زمين
بشود زيرا قادر
به دفاع از آن
نبود.
بنابراين، از
راه ازدواج،
مالكيت از
خانوادهاى
به خانواده
ديگر منتقل
مىگشت. از
آنجا كه با
قدرت جستن يكى
و از قدرت
افتادن
ديگرى،
مالكيتها
بايد از قدرت
ميرنده به
قدرت زينده
انتقال
مىيافتند، طلاق
و ازدواج مجدد
فراوان واقع
مىشد و كليسا
راه «شرعى»
يافته بود و
اين طلاقها و
ازدواجها را
امضاء مىكرد.
اين بار قدرت
توتاليتر كليسا
جانشين دولت
مىشد و زن
يكى از كارآمدترين
عوامل قدرت
جديد مىگشت.
از اينرو كليسا
بر دامنه
ولايت خود بر
زن مىافزود.
تا آنجا كه
مهار او را
حتى در بستر
زناشويى از
دست نمىداد (7).
قدرت و
زن
بتدريج كه
كليسا قدرت
حاكم و قدرتى
فراگير
مىگشت، سكس
را با گناه
و مرگ را
مساوىتر مىگرداند(8).
با تحول كليسا
و روابطى كه
بعنوان قدرت
با جامعه
مسيحى برقرار
مىكرد، حقوق
كليسا ترجمان
اين قدرت
مىشد و نسبت
به زن همان مشابهات
حقوق رومى را
پيدا مىكرد.
حقوق نيز تغيير
مىكرد، اما
رابطه قدرت با
زن ماهيت خود
را از دست
نمىداد:
ضابطه
اول در تشخيص
هويت سكس است (9).
بدينسان ميان
قدرت و سكس،
رابطه منفى
برقرار است.
قدرت با سكس
جز رابطه منفى
برقرار
نمىكند: طرد،
امتناع نفى،
سد، پنهان
كردن و در
پرده كردن.
قدرت تنها از
راه نفى كردن
است كه
مىتواند سكس
و لذت را
بخدمت درآورد.
از اينروست كه
علامتهاى
اوليه
شكلگيرى هر
قدرتى در بيان
او نسبت به سكس
بروز مىكند (10).
هر بار كه
بنام دين،
بنام سازمان،
بنام حزب،
بنام آرمان،
بنام ترقى و...
سكس تحت
مقررات جديد
در مىآيد،
محدوديتهاى
پيشين، جاى
خود را به
محدوديتهاى
ديگر مىسپارند،
جدايىها و
پيوندها شكل
عوض مىكنند،
قدرتى در حال
شكل گرفتن
است. وقتى جنبشى
به يك بنياد
تبديل
مىشود، يا
سازمانى سياسى
به يك فرقه
سياسى بدل
مىگردد،
تغيير در «ايدئولوژى»
خود را، با
تغيير بيان
خود نسبت به زن،
شروع مىكند.
نمودهاى اين
رابطه منفى
چهارند (11):
1-
وضع
احكام مبهم و
تغييرپذير در
باره حلال و
حرامها.
توضيح
آنكه هيچ
قدرتى
توانايى وضع
قوانين روشن و
واضح را كه
نيازمند
تفسير نباشند،
ندارد. سكس
تابع نظامى
قانونى دو
چهره است: مشروع
و نامشروع و
مجاز و ممنوع.
بنابر موقع، جاى
مشروع با
نامشروع و
مجاز با ممنوع
تغيير مىكند.
بدينقرار،
نشانه تبديل
شدن بيان دينى
يا ايدئولوژيك
به بيان قدرت،
پيدايش اين
نظام دو چهره
است كه در آن
ابهامها،
امكان
مىدهند،
بگاه نياز،
مشروع
نامشروع، و
نامشروع،
مشروع بگردد.
روشن
سخن آنكه
قانون بر قدرت
حاكم نمىشود.
قدرت به بيان
خود، قوت
قانون را مىدهد.
از اينرو
قانون هرگز نه
روشن و نه
پايدار است.
مهمتر از اين
آنكه، يك فوق
قانون وجود
دارد و آن
اختيار مقام
قانون گذار يا
رهبر يا... است. اين
فوق قانون
اختيار دارد
كه حلال را
حرام و حرام
را حلا كند و
ولايت او بر
انسان و
«ناموس» و مال
مطلق است.
2- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
بيان
عمومى قدرت
درباره سكس،
نفى و منهى
است: نزديك
مشو، لمس مكن،
كام مگير، لذت
مبر، از آن
حرف مزن، رو
پنهان كن، خود
را بعنوان سكس
از ياد ببر.
قانون اصلى كه
قدرت درباره
سكس به اجرا
مىگذارد،
قانون نفى و
نهى است و
هدفش آنست كه
سكس طبيعت
خويش را
فراموش كند و
در طبيعت قدرت
از خود بيگانه
بگردد. قدرت سكس
را غيرطبيعى
مىكند. آن را
از جنس خود
مىگرداند. از
اينرو، وقتى
يك قدرت و طرز
فكر توتاليتر
زن را ارتقاء
مىدهد، او را
بمنزله تن يا
سكس ارتقاء
مىدهد. تن و
سكسى كه قدرت
و منزلت
«سياسى» جسته
است.
قدرت
براى دستيابى
به اين مقصود،
از توانايىهايش
در مجازات و
تشويق، به
حداكثر، استفاده
مىكند: اگر
مىخواهى حذف
نشوى از ياد
مبر كه واقعيت
يكى و همان
قدرت است.
نياز جنسى
وقتى معنى
مىدهد كه
ترجمان نياز
قدرت باشد.
تقدم قدرت،
مطلق است.
بايد از راه
ارضاء توقعات
قدرت حاكم،
ارضاء جنسى
بجويى. بقاى
تو، موقعيت
تو، در گرو
تمكين مطلق تو
از قدرت است.
3-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
منعها و
سانسورهاى
جنسى، مشكل
بزرگ همه
جامعههاى
امروزاند. در
جامعههاى
غربى، كه گويا
«آزاديها
جنسى» حد و مرز
نمىشناسند،
سانسورها و
منعهاى جنسى
بمراتب بيشتر
از جامعههاى ديگر
شدهاند،
بخاطر نقشى كه
قدرت در از
خود بيگانه
كردن زن در
سكس و سكس در
قدرت، بازى
مىكند، بهتر
آنست كه در
دنباله بحث،
ببينيم، آن تعريف
عمومى كه
انواع
گوناگون و
اشكال كهنه و
نو قدرت را در
بر مىگيرد،
كدام است؟ اين
تعريف از قول
ميشل
فوكو اينست (12):
قدرت
چيست؟
مقصود
از قدرت،
مجموع
بنيادها و
دستگاههايى
نيستند كه
تابعيت
شهروندان را
از دولت معينى
تضمين
مىكنند.
مقصود نوعى از
انقياد كه،
بخلاف قهر،
شكل قرار و
قاعدهاى را
دارد نيز
نيست. و
بالاخره نظام
عمومى سلطه گر
كه گروهى بر
ضد گروه ديگرى
برقرار كرده
باشد و نظام
دسيسه در پى
گسترش دامنه، تمامى
جامعهاى را
فرا گرفته
باشد، نيز
نيست. قدرت را
بيش از هر
چيز، روابط
گوناگون زور
بايد دانست.
روابطى كه در
هر جا برقرار
مىشوند،
قائم با لذات
هستند و تشكيل
دهنده سازمان
زور مىشوند.
قدرت آن نقش
است كه از راه
مبارزهها و
برخوردهاى
دائمى، اين
روابط را تغيير
يا تقويت يا
واژگونه
مىكند. قدرت،
گاه، آن تكيه
گاه است كه،
اين روابط
قوا، در
يكديگر
مىيابند و
بگونهاى،
زنجير يا
نظامى را
بوجود
مىآورند. و
زمانى بعكس،
آن تضادها است
كه اين
رابطهها را
مىگسلد. و
بالاخره قدرت
استراتژى
هايى است كه
در آنها، اين
روابط عينيت
بدست
مىآورند و در
دستگاههاى
دولتى، در تدوين
قانون، در
هژمونى و تفوق
اجتماعى، تبلور
مىيابند.
قدرت
همه جا حاضر
است نه
بدانخاطر كه
بر همه چيز و
همه جا محاط
است، بلكه
بدان سبب كه
از هر جا و همه
چيز مىآيد. قدرت،
در صفتهاى
دائم تكرارى و
در خود بازى
سازى، چيزى جز
نتيجه مجموعه
روابط زور
نيست. حاصل
زنجيره
تحركهاى
روابط قواست،
كه در عين حال،
بهر يك از اين
تحركها دوام
و قوام
مىيابد و به
نوبه خود، هر
يك از آنها را
تثبيت مىكند.
با
توجه به اين
تعريف،
خاصههاى
قدرت را
مىتوان
عبارت دانست
از:
قدرت
چيزى نيست كه
بدست آيد، يا
از دست ديگرى
ربوده شود يا
تسهيم گردد.
چيزى نيست كه
نگاهش بدارى
يا بگذارى كه
بگريزد. قدرت
از نقاط
بيشمارى،
سرچشمه
مىگيرد و در
بازى روابط
نابرابر و
متحرك و
متحول، جريان
مىيابد:
- روابط
قدرت نسبت به
انواع ديگر
روابط (فراگردهاى
اقتصادى،
روابط
آشنايى،:
روابط اجتماعى)،
خارجى نيست.
بلكه ذاتى
آنهاست. روابط
قدرت، نتايج
بلافاصله
نابرابرىها
و بر هم خوردن
تعادل هستند
كه در انواع
ديگر روابط
بوجود
مىآيند.
بنوبه خود،
روابط قوا
شرائط درونى
اين برهم
خوردنها و
جابجايىها و
نابرابرىها
را تشكيل
مىدهند
قدرت
از پايين
مىآيد يعنى
سلطهگرها و
زير سلطهها
زوج زيربنايى
ضدين را تشكيل
نمىدهند،
بلكه اين دوگانگى
از بالا تا
پايين، از
بستهترين
گروهها تا
ژرفاهاى
جامعه همه جا،
وجود دارد.
روابط چند
گانه و بسيار
گونه قوا كه
در
دستگاههاى توليد،
در خانواده،
در گروههاى
محدود، در بنيادها
شكل مىگيرند
و نقش بازى
مىكنند، عامل
تعيين كننده
تميز و تمايز،
زيرى و زبرى،
مادونى و
مافوقىها
هستند...
سلطههاى
بزرگ نتايج
مجموع اين
برخوردها و
ثمره مجموع
روابط قوا
هستند كه شكل آنها از
ژرفا تا سيماى
جامعه را فرا
مىگيرد.
- روابط
قوا، در عين
حال، ارادى و
غيرشخصى
هستند. توضيح
آنكه قدرت به
اجرا در
نمىآيد مگر
اينكه مقاصد
شخصى اجراى آن
را ايجاب
كنند. باين
لحاظ ارادى
است اما اين
بدان معنى
نيست كه اجراى
قدرت نتيجه
تصميم يا
انتخاب شخص
معنى است. نه
ستاد تصميم
گيرنده، نه
گروه خاص، نه
گروه هايى كه
دستگاههاى دولتى
را مهار
مىكنند، و نه
آنهايى كه
تصميمهاى
اقتصادى بزرگ
را مىگيرند،
مجموعه شبكه
قدرت موجود در
يك جامعه را
اداره و هدايت
نمىكنند.
عقلانيت قدرت
را سنجش عقل
يك شخص، يك
گروه، تشكيل
نمىدهند.
عقلانيت قدرت
از مجموعه
تاكتيك هايى
مايه مىگيرد
كه در سطوح مختلف
در صريح و
روشنترين
شكل بكار
مىروند و مثل
حلقههاى
زنجير يكديگر
را ايجاب مىكنند.
- مقاومت
در برابر
قدرت، درونى و
ذاتى قدرت
است. هر جا
قدرت هست،
مقاومت هم
هست. مقاومت
از راه ضرورت،
درونى قدرت
است. قدرت
تمايل دارد
خود را از
مقاومت
بياسايد و اما
نمىتواند از
آن بگريزد.
زيرا براى
قدرت، هر
مقاومتى در
عين حال،
داخلى و خارجى
است. مطلقاً
داخلى نيست،
زيرا مقاومت
در برابر قدرت
است. مطلقاً
خارجى نيست
زيرا با قدرت
گلاويز است.
نقطههاى
گوناگون
مقاومت،
خصمهاى قدرت
هستند. آماج
او هستند. اين
نقاط در تمامى
شبكه روابط
قدرت وجود
دارند.
بنابراين، يك
كانون مقاومت،
يك مركز
مقاومت، يك
روح عصيان
تنها، وجود
ندارد. بلكه
كانونهاى
بيشمار،
مركزهاى
فراوان،
روحهاى
عصيان هستند
كه صفات ممكن،
ضرور،
نامحتمل،
خودجوش،
وحشى،
قهرآميز و... بخود
مىگيرند...
اينك
كه تعريف قدرت
و خاصههاى آن
روشن گشت،
مىتوان
فهميد چرا
بدون سانسور،
سكس نمىتواند
در قدرت از
خود بيگانه
شود. زيرا
بدون منعها و
سانسورها،
سكس به زور
تبديل
نمىشود و
نمىتوان
آنرا بمثابه
زور بكار برد.
سانسورهاى
جنسى كه قدرت
برقرار مىكند،
سه شكل بخود
مىگيرند:
-
سانسورها در
شكل پيشگيرى
از پيدايش برخى
رابطهها و
اعمال يا وضع
مقررات براى
از ميان بردن
بعضى
رابطهها و
اعمال؛
-
سانسورها در
شكل منع كردن
اديشيدن و سخن
گفتن درباره
امور جنسى ؛
- سانسور
در شكل
غيرمجاز كردن
پارهاى رابطهها
و اعمال جنسى.
قدرت
ميان سه شكل
سانسور، ساز و
كارى بوجود
مىآورد كه
اين سه، در
عين حال، علت
و معلول يكديگر
بشوند: درباره
آنچه ممنوع
است، نبايد
حرف زد تا در
عالم واقع از
بين برده شود.
آنچه حق وجود
ندارد، حق
بروز و اظهار
و نيز ندارد.
بنابراين
درباره آنچه
نبايد اتفاق
بيفتد و اگر
اتفاق افتاد
بايد از بين
برود، نبايد
انديشيد و حرف
زد. بدينقرار
منطق قدرت
درباره سكس،
عدم وجود، عدم
وقوع و عدم
بيان است (13).
بنابراين
منطق، وقتى
درباره چيزى
كه نبايد
بوقوع بپيوندد،
نمىانديشى و
حرف نمىزنى،
آن چيز واقع
نمىشود. وقتى
درباره آنچه
ممنوع است،
نيانديشى و
حرف نزنى، به
عمل در
نمىآيد. پس
علت وقوع امرى
كه نبايد واقع
شود و ارتكاب
حرام، انديشه
و در پى آن حرف
زدن درباره آن
است. اما
انديشيدن و
حرف زدن نيز
بنوبه خود
معلول امورى
هستند كه
نبايد واقع
شوند و حرام
هايى هستند كه
نبايد مرتكب
آنها شد.
منطق
قدرت، تناقض
آلود بنابر
اين دروغ است.
زيرا آنچه
نبايد وجود
داشته با شد،
اگر وجود نداشت،
نمىتوانست
به بيان آيد،
بنابراين، امورى
كه نبايد وجود
داشته باشند،
امورى هستند
كه وجود
دارند. و اگر
وجود دارند در
باره شان فكر
مىشود و از
آنها سخن گفته
مىشود. بدينقرار
سه عدم بالا
در واقع بكار
تبديل سكس به
ابزار قدرت
مىروند:
4- قدرت
درباره سكس،
در تمامى
سطحها،
يكسان بكار
مىرود. از
بالا تا
پايين، در
تمامى
تصميمهاى
كلى خود و نيز در
تمامى شبكه
گسترده خود،
دستگاه
يابنيادى كه
بدان تكيه
مىكند، هر
كدام باشد،
قدرت درباره
سكس يك
شكل و همه
جانبه عمل
مىكند. دستگاهى
كه قدرت براى
تبديل سكس
بزور بوجود آورده،
محورى از
قانون و چرخى
از
ممنوعيتها و دنده
هايى از
سانسورها
دارد.
وقتى
عمل مىكند،
آن محور و اين
چرخ و دنده را
يكجا بكار
مىاندازد.
از
دولت تا
خانواده، از
شاه تا پدر،
از دادگاه تا
داورىها و
مجازاتهاى
فردى، قدرتى
كه بكار
مىرود، يك
شكل است. اين
شكل، همان
حقوق، با بازى
مشروع و نامشروع
و تخلف و
مجازات، است...
مهار كردن و
باطاعت درآوردن،
هدف اعمال
قدرت است....
حاصل تمامى اشكال
سلطه و انقياد
و تابعيت، دست
آخر، اطاعت است
(14).
اينك
كه معنى قدرت
خاصه هايش
روشن گشتند و
نمودها و
كاربردهايش
معلوم شدند،
مىتوان
فهميد چرا بر
اثر رابطه منفى
قدرت با سكس،
بقول سيوم
دوبوآر،
آزادى زن منفى
و ميان تهى
است (15). در حقيقت
با ليبراليسم و
اساس شدن
اصالت فرد،
قدرت بمثابه
روابط زور،
بيش از گذشته
فردى شدهاند:
چون قدرت
ارادى است،
اينكه كه
فردىتر شده،
زن بيش از
گذشته
مىتواند
درباره سكس
خود تصميم بگيرد.
اما از آنجا
كه قدرت
غيرشخصى است،
زن ناگزير از
اين آزادى جز
بگونه منفى
نمىتواند استفاده
كند. زيرا
فردى شدن زور،
در روابط زور،
سبب شده كه در
معادله زن
مساوى سكس و
سكس مساوى مرگ
است، تغيير نه
بسود زن كه
بسود سكس
انجام بگيرد:
زن مساوى سكس
و سكس مساوى
حيات شده است.
در اين
معادله، زن
آزادى دارد سكس را
بمثابه زور
بكار ببرد.
معنى آزادى
منفى و ميان
تهى همين است.
اين
تغيير در
معادله، بسود
زن نشد، بسود
قدرت شد. زيرا
سكس براى
اينكه مساوى
حيات مىگرديد،
ناگزير بايد
مساوى زور
مىشد. اما
فراگرد رشد
قدرت، همان
فراگرد تخريب
انسان است.
خاصه قدرت اين
بود كه تا
خراب
نمىكرد، بنا
نمىشد. پس
سكس مساوى با
حيات اما حيات
قدرت گشته و
در نتيجه
مساوى با مرگ
آزادى انسان
شده است.
بدينقرار راه
چاره تغيير
بنيادى در
معادله بسود
زن است: زن
مساوى سكس
نيست.
اما
تحول عمومى
جامعههاى
غربى، سبب شده
كه كاربردهاى
چهارگانه
قدرت، بخصوص
سانسورهاى
فردى و
فراوانتر
شدهاند. در
نتيجه تغيير
معادله تنها
با تغيير طرز
فكر بانجام
نمىرسد، پس
چه بايد كرد؟
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات 68098
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
2- صفحات 107-91
همان كتاب
3- بخش سوم
كتاب L,amour en plus اثر
اليزابت
بادنتر
4- بخش سوم
كتاب L,un est L,autre اثر
اليزابت
بادنتر
5- آيات
راجع به زن
مظهر عشق و... را
در فصل پيش
آورديم.
6- صفحات 117-109
كتاب جنس دوم
اثر سيمون
دوبوآر
7- صفحات 121-117
همان كتاب
8- صفحات 211-177
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
9- صفحات 105-101
همان كتاب
10- صفحات
120-107 همان كتاب
11 و 12 -
صفحات 135-121 همان
كتاب
13- صفحات 120-111
همان كتاب
14- صفحات
113-112 همان كتاب
15- صفحات
264-265 كتاب سكس
دوم اثر سيمون
دوبووار
آيا
قهرزايى و قهر
دوستى ذاتى زن
است؟
حال كه
دانستيم وقتى
سكس در زور از
خود بيگانه
مىشود، زن
ناگزير مساوى
سكس مىشود،
به پاسخ جويى
براى اين پرسش
بايدمان
پرداخت كه چرا
حالا كه سكس
از طرفى مساوى
زن و از طرف
ديگر مساوى
زور گشته، زن
مساوى زور
نگشته، سهل
است كه مساوى
بى زورى يا
بهتر بگوييم
زور منفى گشته
است. زورى كه
آزادى او را
از ميان
مىبرد و او
را عامل تخريب
خود و ديگرى و
مساوى با مرگ مىگرداند.
زن مساوى زور
نشده زيرا
وقتى زن مساوى
سكس و سكس
مساوى زور
است، تصاحب
كردنى و بكاربردنى
شده است.
در
جريان تحول
غرب، از سقوط
امپراطورى
روم، تا
پيدايش جامعه
مسيحى تحت
ولايت كليسا و
از استبداد
فراگير كليسا
تا امروز،
پابپاى تحول
اجتماعى، طرز
فكرها نسبت به
زن تغيير
كردهاند. پيش
از آنكه پاسخ
پرسش بالا را
بسط دهيم و
دلايل وضعيت
كنونى زنان را
در جامعه غرب،
در تحول عمومى
غرب، پى
بجوييم،
تغيير طرز
فكرها را
مىآوريم. در
اينكار دو
فايده گمان
مىرود: يكى،
فهم قسمت دوم
اين فصل را
آسانتر
مىكند و
ديگرى، اهميت
جستجوى
متغيرهاى هر
تحول اجتماعى
را از لحاظ
درك اوضاع و
احوال كنونى،
بر خوانندگان معلوم
مىكند.
و
نوشته و
گفتهاند،
قسمتهايى از
لحاظ اين مطالعه
«سنگين» است.
اينرا مىدانم،
با همه كوششى
كه مىكنم تا
نظرهاى
نويسندگان و
بحث در آنها
را به
سادهترين
زبان بنويسم،
سادهتر از
اين
نمىتوانم
نوشت. زيرا
بيم آن دارم
كه نظر محققان
جز آن شود كه نوشتهاند.
در همين فصل،
خواننده قسمت
اول را ساده
مىيابد و
قسمت دوم را
اندكى مشكل.
زيرا قسمت اول
تاريخ است و
قسمت دوم علت
يابى آنهم به
زبان و قلم
فيلسوفى مثل
فوكو. تمام
اميدم به تلاش
خوانندگان
است. به آنها
كه احساس
مسئوليت
مىكنند و با
ارادهاى
استوار تصميم
دارند انقلاب
ايران را از
انحراف به مسير
اصلى
بازگردانند.
آنها كه عاشق
هستند و مىخواهند
يكشبه ره صد
ساله بروند و
فاصله چند قرنى
عقب ماندگى را
با جهشى پشت
سر بگذارند.
اميدم اينست
كه آنها تا
خوب اندر
نيابند دست از
اين تحقيق
برندارند.
گذار از
معنويت به
ماديت:
از
زمان آمدن
مسيح، چهره زن
روحانى شد:
زيبايى، گرمى
و صميميتى كه
مرد مىخواهد
در زن بيابد،
ديگر صفات زن
بمثابه شهوت
بشمار نمىآمدند.
صفات زن، صفات
او بمثابه
مظهر عشق
مىشدند. زن
روح خانه، خانواده،
كانون، طايفه
قوم و ملت
مىگشت. شهر و
ميهن نيز مادر
خواندن
مىشدند زيرا
جامعه را در
دامان خويش
مىگرفتند. در
تورات، بيت
المقدس و بابل
تنها مادر
نيستند، همسر
هم هستند (1).
مسيحيت
يگانگى زن و
مرد را بنياد
مىگذارد. با
اين توضيح كه
زن با مرد
وقتى همسان
مىشود كه تن
خود را نفى
مىكند. تنى
كه مساوى سكس
است. چون مسبب
گناه اوليه او
است، وقتى تن
خود را نفى
مىكند، وقتى
چون مريم،
مادر مىشود،
پر تلؤلوترين
تجسم پيروزى
مىگردد. پيروزى
او، پيروزى
برگزيدهها،
بر گناه ها
است. زنى كه
بدينسان در
شمار مردان
پيروز در
مىآيد،
تصوير
واژگونه حوا
است و سر مار را
زير پاى خود
له مىكند.
واسطه خير است
همانطور كه
حوا واسطه شر
بود (2).
بدينقرار،
اولين قدم
انحرافى از
تعاليم مسيح
برداشته شد:
بهاى همسانى
با مرد، نفى
معين گشت.
قدمهاى بعدى
نيز برداشته
شدند...
در
دوره رنسانس،
فلسفه
افلاطونى كه از
ايتاليا به
نقاط ديگر
اروپا بسط
مىيافت، به
عشق و زن
معنويت
مىبخشيد،
نحله اصالت
انسان كه در
پى نفوذ فكر
اسلامى پيدا
مىشد، و بيك جريان
فرهنگى
گسترده بدل
مىگشت، بر آن
مىشد كه بيان
انجيل و تورات
را از
ناخالصها
بپالايد (3). اراسم
كه از مصلحان
مذهبى و از
پيشگامان
جنبش جانبدار
اصالت انسان
بود، در رد
دعاوى اصحاب
اسكولاستيك
مىگفت: حوا
بمعناى حيات و
آدم بمعناى
زمين است. زن
بعد از مرد
آفريده شد بنا
براين كاملتر
از اوست. زن در
بهشت آفريده
شد و آدم در
بيرون بهشت.
وقتى به آب
مىافتند، زن
شنا مىكند و
مرد در آب فرو
مىرود. حوا
از دنده آدم
ساخته شد، نه
از خاك. حيض او
را از همه بيمارىها
درمان مىكند.
حوا نادان بود
و عملش را
تنها مىتوان
اشتباه خواند.
اما عمل آدم
از روى علم
بود. پس او بود
كه مرتكب گناه
شد (4).
مصلحان دينى
مىگفتند و
سيمون دوبوآر
قول آنها را
تصديق مىكند
كه استبداد در
مردان، زنان
را از آزادى
محروم كرده
است وگرنه محروميت
زنان از
آزادى، منشاء
دينى ندارد.
منشاء اين
محروميت زور و
سركوب است.
در قرن
17، از نو وضع
زنان بد مىشود.
بسوئه مىگفت:
زن پارهاى از
مرد است و عقل
او نيز
پارهاى از
عقل مرد، بيش
نيست. با اينهمه
بسك Boscq در كتابى
به عنوان «زن
عفيف»،
خواستار صدور
اجازه تحصيل
براى زنان
مىشود (5) يعنى
هنوز زنان اجازه
تحصيل
نداشتند.
ديدرو
فيلسوف
فرانسوى و
مؤلف دائرهالمعارف
بر آن مىشد
كه در تمامى
جامعهها،
قوانين بر ضد
زنان وضع
شدهاند.
منتسكيو بر
اين عقيده
مىشد كه زنان
بايد تابع
مردان باشند
مىگفت: بر
خلاف طبيعت و
عقل است كه
زنى صاحب
اختيار خانه
بگردد.
روسو
در اميل، زن
را از تفكر
عالى ناتوان
مىداند و زن دانشمند
را بلاى جان
شوهر و
فرزندان
مىخواند.
زيرا باستناد
تحصيل دانش،
در وظايف
زنانهاش
بديده تحقير
مىنگرد. زن
را بايد
پايبند خانه
كرد. اگر بميل
نشد به جبر. زن
كدبانوى خانه
است و حق
ندارد در امور
خارج از خانه
دخالت كند. او
بايد در خانه
مثل راهبه در
دير باشد (6).
در
انقلاب
فرانسه، زنان
طبقههاى پايين
آزادى
مىيابند، در
مبارزه براى
تحصيل آزادى
تا آنجا كه
پيش مىروند
كه خواستار
صدور اعلاميهاى،
نظير اعلاميه
حقوق بشر، تحت
عنوان
اعلاميه حقوق
بشر زنان
مىشوند. اما
وقتى به شوراى
عمومى هجوم
مىبرند،
شومت كه
دادستان بود،
به آنها پرخاش
مىكند كه از
چه وقت به
زنان اجازه
داده شد كه
زينت خود را
از ياد ببرند
و اداى مرد را
در آورند؟
طبيعت به زنان
گفته است: زن
بمان و به
مراقبت از
فرزندان، خانه
دارى و مادرى
بپرداز (7).
با
اينهمه، در
اوان انقلاب،
در هرج و مرج، زنان
آزادى هايى
بدست آوردند.
اما وقتى
جامعه سازمان
بازيافت، از
نو به انقياد
درآمدند. بدينقرار،
فكر غالب در
باره زنان،
همان فكر يونانى
است. هنوز در
آغاز قرن 19،
«متفكران
ارتجاعى» اين
نظر را تبليغ
مىكردند كه:
«زن براى
كانون خانوادگى
خلق شده، كه
براى عضويت فعال
در جامعه
سياسى، زن از
هر گونه
حكومتى، حتى
حكومت برخانه
ناتوان است».
بالزاك
مىگفت: تقدير
زن يكى است و
آن اين است كه
قلب مردى را
به تپش در
بياورد. زن ملكى
است كه از راه
عقد بدست
مىآيد. مال
منقول است
زيرا تصاحبش
سند
نمىخواهد.
تصاحب، خود دليل
مالكيت بر
اوست.
با
اينهمه، در قرن
نوزده، جنبش
اصلاحطلبى،
با اعطاى حقوق
به زنان و
بهبود بخشيدن
به وضعيت آنان
مساعد بود.
اما پرودن رابطه
سوسياليسم و
زن گرايى را
بريد. او
مىگفت زنان
بايد در خانه
بمانند. وى
زنان را مادون
مردان
مىدانست و
دليلش اين بود
كه توانايى
جسمى زن دوسوم
توانايى جسمى
مرد است. از
لحاظ عقل و
اخلاق نيز زن
دو سوم مرد
است. بنا بر
اين اختلافش
با مرد تفاضل
حاصل ضرب 8=2*2*2 از 27=
3*3*3 است:
انگلس
بر اين نظر
بود كه شرط
آزادى زنان،
شركت در توليد
بمثابه كارگر
است. آنروز زنان
آزاد مىشوند
كه خانه دارى
بخش كوچكى از
اشتغال روزانه
آنها را تشكيل
دهد. تحقيق
فوكو و واقعيت
امروز
نادرستى نظر
انگلس را مدلل
مىكند: سركوب
جنسى در طبقات
زحمتكش
بمراتب بيشتر
مىشود (8).
از
آغاز قرن
نوزده، زنان
در توليد شركت
كردند و
گرفتار
استثمارى
شدند كه بمراتب
از استثمار
مردان شرم
آورتر بود (9).
و
امروز در
دهههاى
واپسين قرن
بيستم، بار
تكفل نيز بر
خانه دارى
افزوده شده
است. در
بسيارى
كشورها، زنان
هنوز جوانى
نديده، پير و
فرسوده
مىشوند.
مىميرند (10).
تا
سالهاى 50،
هنوز در اغلب
جامعههاى غربى،
زنان حق رأى
نداشتند. در
آغاز قرن
بيستم استدلال
مخالفان حق
رأى زنان، اين
بود كه: زن بيش
از آن محبوب
است كه بتوان
اجازه داد رأى
بدهد، زن با
رأى دادن،
جاذبه خود را
از دست
مىدهد. همه چيز
را از دست
مىدهد و چيزى
هم بدست
نمىآورد. زن
بر مرد حكومت
مىكند بدون
اينكه نياز به
ورقه رأى
باشد. جاى زن
در خانه است. بحث
و گفتگوى
سياسى، محيط
خانه را مشوش
مىكند. زنان
با مردان فرق
دارند، رأى
دادن يك وظيفه
و بار است، حق
نيست. چرا
بايد اين بار
را بدوش زنان
گذاشت؟... در
فرانسه، زنان
در سال 1945، حق
رأى بدست
آوردند.
دقت درتحول
طرز فكرها،
زمينه اصلى و
يگانه را بر اهل
عبرت معلوم
مىگرداند:
قدرت از كف
كليسا بيرون
مىرفت.
كانونهاى
جديد قدرت،
جانبدار تعليم
و تربيت زن،
حقوق زن و...،
مىشدند.
مقاومت كليسا
سخت بود. در
هيچ زمينه
ديگرى كليسا
تا اينحد
مقاومت نكرده
است. به اين
مقاومت هنوز
ادامه مىدهد
چرا كه هر كس
اختيار زن را
داشته باشد،
اختيار همه
چيز را دارد.
زيرا از طريق
زن، اختيار
فرزند و شوهر
را نيز بدست مىآورد.(11)
بدينخاطر است
كه مخالف و
موافق، از نظرگاه
قدرت، در زن،
در حقوق و
وظايف او
نگريستهاند
و مىنگرند.
تا آنجا كه
فرويد ماهيت
زن را
قهرپرستى
مىداند.
مازوخيسم،
نارسيسم و
كارپذيرى، سه
خاصه «زن
طبيعى»:
در روانكاوى
فرويد، براى
درمان هر بيمار
روانى بايد
بسراغ مادر او
رفت. زيرا
تنها مسئول
ضمير
ناخودآگاه
فرزندش او
است. گاه معالجه
بيمار در گرو
معالجه مادر
است: زيرا
نمىتوان
بيمارى را
بدون خشكاندن
ريشه آن،
درمان كرد. و
ريشه بيمارى
در مادر است.
بدينسان،
بيان قرون
پيشين در لباس
علم تكرار مىشود:
زن انگرا و
ويرانگر
است.چرا زن
انگراست؟ پاسخ
را بايد در
تحول جنسى زن
جستجو كرد:
بنظر
فرويد،
فراگردى كه
كودك را به زن
متحول
مىكند، دو
مرحله بزرگ و
هر يك از اين مراحل،
خود وهلههاى
مهم دارند.
مرحله اول، مرحله
ذوجنسيتى است.
مرحله يى كه
پسر و دختر، هر
دو جنس را
دارند. مرحله
دوم، مرحله
تحول از ذوجنسيتى
به سكس زنانه
است.
در
مرحله اول، در
تركيب سكس پسر
بچه، كارپذيرى
زنانه وجود
دارد و در
تركيب سكس
دختر بچه،
فعاليت مردان
وجود دارد. از
اينرو،
پسربچه و
دختربچه
ذوجنسيتى
هستند.
در
مرحله دوم، زن
عقده مردى
پيدا مىكند.
حساسيت شديدى
نسبت به ستمى
كه در حق او
روا رفته و از
آلت مردى
محروم شده
است، پيدا
مىكند. عقده
حقارت و خودكمتر
بينى از اين
احساس، مايه
مىگيرد. اين
عقده در او
حالت عصيانى
پديد مىآورد.
«ميل شديد به
تصرف آلت مرد
تمام وجود او
را فرا مىگيرد».
و «وقتى به
عموميت داشتن
اين خاصه منفى
نزد زنان، پى
مىبرد» زن و و
مادر از نظر
او مىافتند.
حقير
مىنمايند.
حتى وقتى هم
هرگونه اميد
به داشتن آلت
مردى را از
دست مىدهد،
ميل به داشتن
آن مدتها در
ناخودآگاه او
زنده مىماند.
از اين
زمان،
دختربچه 3
تحول
مىتواند بكند:
تحول اول به
منع و امتناع
از عمل جنسى
است كه به
نروز
مىانجامد.
تحول دوم،
اصرار دختر
بچه بر تحصيل
مردى است.
حاضر نيست از
فكر تصاحب آلت
مردى دست
بردارد. در
اين حالت
«عقده مردى»
پيدا مىكند و
بقول بناپارت
(13) اين حالت،
حالت مردى
خواهى است.
تنها سومين
تحول به
«زنانگى
طبيعى»
مىانجامد. در
اين تحول،
دختر بچه از
ميل به داشتن
آلت مرد دست بر
مىدارد. بنظر
مارى بناپارت،
در اين حالت،
دختربچه زن
بودن خود را
مىپذيرد. زن
طبيعى، زن
واقعى، زنى
است كه در پى
تحول نوع سوم
بوجود مىآيد.
در تحليل
مرحله سوم، فرويد
و پيروانش بر
اين باورند
كه:
پس از
آنكه دختر بچه
پى مىبرد آلت
مردى او را
ربودهاند،
سه تغيير
روانى و جنسى
بخود مىبيند:
1- خصومت
نسبت به مادر :
2- رها
كردن عضو
بيرونى آلت
تناسلى زن بمثابه
وسيله
كاميابى و
3- قوت
گرفتن فعل
پذيرى در او
كه با تعلق خاطر
پيدا كردن
نسبت به پدر
همراه است.
فرويد
در پى اين
تحليل، زن را
اينطور وصف
مىكند:
«بايد
اعتراف كرد زن
بخاطر وجود
همان ميل قوى
در نفسانياتش
به داشتن آلت
مرد، داراى
ملكه
عدالتخواهى
نيست. كمتر از
مردان به
مسائل
اجتماعى
علاقمند است.
قوه تصعيد
غرايز در او
ضعيف است... يك
مرد سى ساله،
موجودى جوان،
ناتمام و
داراى قابليت
است... اما يك زن
سى ساله، بعكس
مرد، از تحول
ناپذيرى و
انجماد خويش
بوحشت
مىافتد... پندارى
تحول در جهت
زنيت،
استعدادهاى
فردى او را
خشكانده است.»
به نظر
هلن دوچ «زن
طبيعى» سه
خاصل اصلى دارد:
فعلپذير است.
مازوخيست است.
نارسيسيست است
(14)
فعل
پذيرى:
هلن دوچ
مىگويد:
«اين
معادله
بنيادى، زن =
فعلپذير و
مرد = فعال، در
تمامى
فرهنگها و
همه نژادها،
در اشكال و به
درجات مختلف،
وجود دارد».
براى
درك اين فعل
پذيرى بايد
رشد «غريزههاى
جنسى» زن را پى
گرفت: از
سوئى، تحريك
پذيرى جنسى
نزد دختر
بچهها، كمتر
و خفيفتر است.
از سوى ديگر،
آلت زنانهاش
«قابليت
كمترى» براى
دست يابى به
همان مقاصد
غريزى را
دارد. اين
نارسايى عضوى
سبب مىشود كه
استمناع را
رها كند. اين
كار، رها كردن
فعاليت و شيوه
كردن فعل پذيرى
است.
در يك
دوره طولانى،
عضو فعال يعنى
قسمت بيرون
آلت تناسلى
زن، هنوز جاى
خود را به
قسمت درونى آن
كه عضو
فعلپذير و پذيرا
است، نمىدهد.
در اين دوره،
دختر بچه براى
دوم بار با
نقص عضو روبرو
مىشود. بار
اولى، از
فقدان عضو
فعال رنج
مىبرد. اما
حالا عضو درونى،
در وظيفه
جنسى، بطور
كامل، وابسته
به فعاليت مرد
است. اين
فقدان فعاليت
خودجوش،
بنياد
فيزيولوژيك
فعل پذيرى
زنانه را تشكيل
مىدهد.
مازوخيسم:
مازوخيسم
نتيجه فعل
پذيرى زن و
خاصه اساسى
دوم «زن طبيعى»
است. در آغاز،
كودكها، چه پسر
و چه دختر،
پرخاشگرى
يكسانى دارند.
اما بتدريج كه
رشد مىكنند،
ديگر
نمىتوانند
اين پرخاشگرى
را يكسان
ابراز كنند.
پرخاشگرى پسر
بچه به آسانى
متوجه برون او
مىشود، اما
پرخاشگرى دختر
بچه متوجه
درون او
مىگردد. اين
پرخاشگرى سركوفت
شده و بر ضد من
زن منحرف شده،
همان مازوخيسم
زنانه است.
«شكر خدا را كه
بر اثر نارسيسيسم
زنانه، تعديل
مىشود و در
احساس نياز به
دوست داشته
شدن، بروز
مىكند».
هلن
دوچ فراگرد
تحول
مازوخيست را
اينسان توضيح
مىدهد: دختر
بچه در
مرحلهئى كه
از مادر بى
زار مىشود،
تمايل جنسى
فعل پذيرانهاى
نسبت به پدر
پيدا مىكند.
ناخودآگاه،
پدر را
خواستگار
تلقى مىكند و
از او انتظار
دارد ابتكار
عمل بخرج دهد.
در اين وقت
پرخاشگرى
دختر بچه با
مازوخيسم يا
مهرطلبى بدل
مىگردد.
نارسيسيسم
يا عشق به خود:
نارسيسيسم
كه سومين خاصه
«زن طبيعى» است،
مازوخيسم را
تعديل مىكند.
عشق بخود در
وهلهاى از
رشد جنسى دختر
بچه پيدا
مىشود كه در
آن، كودك خود
را دوست
مىدارد. اين
عشق بخود، دو
نقش مهم دارد:
از سويى، خفت
حقارت تناسلى
را جبران مىكند
و از سوى
ديگر، گرايش
مازوخيست را
مهار مىكند و
مانع مىشود
كه زن را به
مقاصد خطرناك
رهنمود گردد.
به يمن عشق
بخود، من زن،
از خود دفاع
مىكند. امنيت
خويش را حفظ
مىكند. اين
مازوخيسم
براى گذران
وهلههاى
اساسى زندگى،
يعنى عمل
جنسى،
زايمان،
مادرى، يا وهله
هايى كه با
رنج
درآميختهاند،
ضرور است.
به نظر
فرويد و
پيروان نحله
او، طبيعت، زن
را چنان ساخته
كه در رنج و
درد و قهر،
لذت و كام
بجويد. از
اينرو زن را
با قهر سرشتهاند
و قهر و درد
عنصر ذاتى
بيولوژى زن را
تشكيل مىدهد.
زنى كه قهر و
درد را دوست
نداشته باشد،
«زن نرمال»
نيست (15).
بدينقرار،
عمل جنسى كه
با پرخاشگرى مرد
به همراه
نباشد، زن را
كامياب
نمىكند. حتى
وقتى خود آگاه
زن، از قهرى
كه مرد بكار
مىبرد،
منزجر مىشود،
ناخودآگاه او
با شدتى باز
هم بيشتر، از
مرد مىخواهد
خشونت بكار
برد (16).
اگر تا
فرويديسم و
«عصر علم»، زن
به بيان تورات
معلون بود و
بنا بر تعليم
كليسا مىتوانست
با نفى تن، از
لعنت خدايى
رها گردد،
اينك در بيان
علمى فرويد،
اين رهايى خود
بيمارى روانى
تلقى مىشد.
زن طبيعى با
بچهاى كه
بدنيا
مىآورد، با
مادرى، با
همخوابگى و با
تمامى فعاليتهاى
حياتى خويش،
قهر توليد
مىكند. نه تنها
خود اين قهر
را در شكل درد
و رنج توليد
مىكند، بلكه
مرد را هم به
توليد زور، در
اشكال گوناگون،
وادار مىكند.
از اينرو، زن انگرا
يا ويران گر
است. زنى كه
مرد را به
بكار بردن زور
وادار نكند،
زنى كه عاشق
خود نباشد، زنى
كه فعلپذير
نباشد، بيمار
است. چون «زن
نرمال» اين سه
خاصيت را
دارد. ورود
زنان در سياست
و ديگر
فعاليتهاى
اجتماعى،
ميزان قهر و
تخريب را در
جامعه بالا
مىبرد (17).
اليزابت
بادنتر
مىنويسد، با
وجود انتشار
كتاب سكس دوم
سيمون
دوبووآر، تا
سال 1980 (18)، زنان
قربانى
تعاليم
«اسطوره علم»
بودند: جو زندگى
زن غربى آكنده
از قهر مىشد
و گمان مىرفت
كه سنگينتر
شدن جو قهر،
بخاطر
«نرمال»تر شدن
زن غربى است.
اما حقيقت
درست عكس آن
بود. فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم
زنانه، ذاتى
نيستند، عارض
او شدهاند:
فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم
زنانه، ذاتى
نيستند، عارض
او شدهاند:
سيمون
دوبوآر، فعل
پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم،
را سه خاصه «زن
نرمال»
نمىداند. خاصههاى
«زن آنرمال»
مىشمارد. اگر
فعل پذيرى،
مازوخيسم و
نارسيسيسم،
بمثابه
خاصههاى زن
وجود دارند،
بيمارى هستند
كه زنان در پى
موقعيت اجتماعى
مادون، بدان
مبتلا
شدهاند.
بيمارى عارضى
را، خاصه
بيولوژيك زن
نبايد شمرد.
منشاء نارسيسيسم
زن، در خود
نگرى بمثابه
شئى خواستنى
است. در
جامعههاى
ما، از
گذشتههاى
دور تا امروز،
زن بدبخت، زنى
شمرده مىشود
كه تن خواستنى
ندارد.
بدينخاطر،
كودك از ابتدا
چنان تربيت
مىشود كه زن
بشود. يعنى از
ابتدا بايد
عاشقانه در
اندام خويش
بنگرد و آن را زيبا جلوه
دهد...
اسرارآميز
بودن زن، از
فقدان قدرت
است، فقدان
قدرت كه امرى
اجتماعى است،
زن را بر آن
مىدارد كه
بخود، شخصيت
اسرارآميزى
بدهد. اگر
بخواهيم نظر
سيمون دوبوار
را انتقاد كنيم،
بايد بگوييم
كه وقتى قدرت
را رابطه زور،
معنى
مىكنيم، در
اين
رابطه، زن هر
مقدار از سكس
عريان
مىكند، چند
برابر آن را
مىپوشاند.
تركيب
«اسرارآميز»
عبريان و
پوشيده زن
بمثابه سكس،
زور جنسى را
بوجود
مىآورد كه او
بكار مىبرد.
بدين قرار،
اسرارآميز
بودن زن، از
فقدان قدرت
نمىآيد. زيرا
هر اندازه
قدرت بيشتر
پيدا مىكند
اسرارآميزتر
مىشود. زيرا با
افزايش قدرت،
تركيب عريان و
پوشيده را
بايد
بغرنجتر كرد
تا توانست
اولاً قدرت را
حفظ كرد و
ثانياً عطش
فزونطلبى
قدرت را فرونشاند.
بهر
رو، وقتى زنى
خود را در
آغوش مردى رها
مىكند، خود
را ونوسى باور
مىكند كه جهانى
را از گنج
زيبايى پر
كرده است.
چشمان ستايشگر
مرد، بهتر از
آئينه،
زيبايىها را
باز
مىتاباند...
از اينروست كه
خود را زن تصور
كردن،
خواستنى و
دوست داشتنى
تصور كردن است.
بدينخاطر،
او محكوم است
بسوى ديگرى بگريزد.
اين در آئينه
ديگرى است كه
او مىتواند
از خواستنى
بودن خويش،
مطمئن گردد.
اين وابستگى
بديگرى، او را
بسوى قدرتى كه
ستايش كند،
مىكشاند. با
قدرت يكى شدن يا
قدرت را با
خود يكى كردن،
اين است عامل
ايجاد بيمارى
مازوخيسم.
خشونتى كه
مازوخيست
مىطلبد،
چيزى جز احساس
قدرت، قدرت در
خود يافتن
نيست (19).
سى سال
بعد از انتشار
كتاب سيمون
دوبووآر،
جنبش طرفدارى
از زن نخست در
آمريكا و سپس
در تمامى غرب
اوج گرفت. كيت
ميلت اول كسى
بود كه آراء
فرويد را
درباره زن،
جزء به جزء،
مورد انتقاد
قرار داد: هيچ
معلوم نيست
چرا دختربچه
وقتى آلت جنسى
خود را با آلت
جنسى پسر مقايسه
مىكند، بايد
عقده مردى و
در نتيجه عقده
حقارت پيدا
كند؟ فرويد
عامل اجتماعى
مادنى زن را
به عامل
بيولوژيك
تبديل مىكند
و بخود زحمت
ارائه دليل
نيز نمىهد.
اگر در پى اين
مقايسه،
دختر بچه
احساس حقارت مىكند،
در پى و بخاطر
دو موقعيت
نابرابر پسر و
دختر در جامعه
است.
خاصه
فعل پذيرى زن،
نه تنها ثابت
نيست، بلكه
مطالعه
بالينى درباره
6 هزار زن ثابت
كرد كه زن از
لحاظ جنسى
فعال است.
مازوخيسم
خاصه «زن
نرمال» نيست.
مازوخيسم وجود
دارد اما
بيمارى است كه
وجود دارد. و
خمير مايه
بولوژى زن
نيست. اگر
مازوخيسم
بيشتر خاصه
زنانه است،
بخاطر آنست كه
قربانى تجاوز
جنسى نيز زنان
هستند. اين
خاصه ذاتى نيست.
ريشه در روابط
اجتماعى در
فرهنگ، در سنت
و در ترس شديد
زن از كابوس
«تجاوز» دارد (20).
در
برابر اين
انقتادها،
فرويديستها
بيكار
ننشستهاند،
همان نظرهاى
فرويد را در
اصطلاحها و
عبارتهاى
گوناگون
تكرار مىكنند.
هنوز مشكل حل
نشده است.
پيشرفت و
پيشرفت مهمى
كه حاصل شده،
شكسته شدن
اسطوره علم
است.
آنها
كه از تحول
طرز فكرها و
رفتارها درباره
زن بى اطلاع
هستند، آنها
كه حتى نمىدانند
نشوز يا عدم
تمكين جنسى يا
مازوخيسم چيست،
نادانى را
دليل حمله
ناروا به قرآن
قرار دادهاند
كه به مرد
گفته است زن
را بزن! اينك
بخوانند و
بدانند كه
قرآن تنها
كتابى دينى است
كه:
مازوخيسم را
عارضه تلقى
كرده است: زن و
مرد را از يك
فطرت، فطرت
توحيد،
دانسته است و
بر آنست كه در
طبيعت زن از
خشونت هيچ
نيست. بنابراين
خشونتطلبى
را بيمارى
اجتماعى خوانده
است.
از
آنجا كه مازوخيسم
را خاصه زن و
مرد طبيعى
نمىشمارد،
از آنجا كه آن
رامعلول
توليد و
كاربرد قهر در
همه فعاليتهاى
يك جامعه
مىداند،
بخلاف نظر
فرويد بكار
بردن زور را
در تسكين
مازوخيسم
محدود و مشروط
مىكند (20):
- روش
قرآن بيانگر
اصل توحيد و
عدم زور است.
بنابراين
بايد عارضه از
راه تغيير
تعريف زن، «زن
مساوى سكس،
مساوى قهر،
مساوى
ويرانى»، بايد
جاى خود را به
«زن مساوى
انسان، مساوى
عشق، مساوى
زندگى»،
بسپرد. و در
نتيجه تغيير
رابطه
نابرابر ميان
زن و مرد و
برداشتن زور
از رابطه زن
با مرد و قرار
دادن عشق در
آن، درمان
گردد. تا اين
درمان كه
درمان
ريشهاى است،
سرانجام
بگيرد، براى
آنكه
مازوخيسم سبب
ناكامى جنسى
نشود، و اين
ناكامى
نابسامانىهاى
بسيار ببار
نياورد، در
آميزش جنسى
وقتى زن بشدت
مازوخيست
است، از اعمال
خشونت چاره
نيست. بدين
سان قهر لازم
و عمومى فرويد
كه ناظر به
جامعه
بيماران است، قهر
استثنايى،
مقيد و مشروط
مىگردد.
-
شگفتتر از
همه اينها
فرويد و
روانكاوان
ديگر، كاربرد
قهر را لازمه
كاميابى جنسى مىشمارند
و اختيار آن
را به مرد
مىدهند تا به
ميل خود
هراندازه
لازم ديد بكار
برد. قرآن از
آنجا كه
مازوخيسم را
عارضه تلقى
مىكند و متوجه
است كه بكار
بردن خشونت از
سوى مرد، او
را نيز معتاد
و از لحاظ
روانى منحرف
مىكند،
مرحلهاى كه
در آن خشونت
را تجويز
مىكند،
مرحله شدت مازوخيسم
است. تشخيص
اندازه خشونت
را در عهده كسى
گذاشته است كه
صاحب صلاحيت
باشد. در زمان
ما روان
پزشكان هستند
(21).
امروز
كه
مطالعههاى
بسيار درباره
جامعههاى زير
سلطه بعمل
آمدهاند (22)،
ديگر بر اهل
علم معلوم است
كه مازوخيسم
عارضهاى است
كه زن و مرد جامعههاى
زير سلطه بدان
مبتلا
مىشوند. بنابر
توجيه «سكسى»
مازوخيسم
جامعههاى
زير سلطه، سلطه
گرها را به
خشونت و
پرخاشگرى
برمى انگيزند.
اما اگر سكس
را از مقام
خدايى فروكشيم،
مىبينيم در
اين باره نيز
علم راه به
بيان قرآن
مىجويد:
توليد و
كاربرد قهر
ذاتى روابط
سلطه است. در
نظريه سلطه،
ديناميك قهر
را يكى از ديناميكهاى
سلطه دانسته و
توضيح
دادهام كه رابطه
قوا، بدون
توليد و مصرف
روز افزون
قهر، واقعيت
خود را از دست
مىدهند. مازوخيسم
و نارسيسيسم و
كارپذيرى زير
سلطه، عارضههاى
توليد و مصرف
قهراند. توليد
و مصرف قهر و
عوارض آن، با
انقلابى رو به
كاهش
مىگذارند كه
به روابط
سلطهگر - زير
سلطه پايان
ببخشد. آزادى
را فراگير و
واقعى
بگرداند. بنابراين
تا تغيير
نكنى، تغيير
نمىدهى.
وگرنه در
روابط زور، نه
تنها «موى زن
اشعه يا برق»
دارد، بلكه
بقول ميشل
فوكو تن او
هيسترى
مىآورد. تا
لمس كنى
هيسترى
مىگيرى.
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحه 247
جلد اول Deuxieme sex جنس دوم،
اثر سيمون
دوبووار
2-
صفحات 238-236 همان
كتاب
3- از جمله
نگاه كنيد به: Histoire de la Pensee europeenneاز R. Nandrouقسمت
سوم Des Humanistes aux Homme de science
4- صفحات
128-126، جنس دوم،
جلد اول
5- صفحات 129-128
جنس دوم، جلد
اول
6- صفحه 312 L,amour en Plus از اليزابت
بادنتر
7- صفحات 133-132
جنس دوم، جلد
اول
8- صفحات 159-158
Histoire
de la sexualite
از ميشل فوكو
9- صفحات 134-133
كتاب جنس دوم
10- از
كتاب Femmes du tiers monde اثر J. Bisilliatو M. Fielou كه خلاصه
آن در نشريه
انقلاب
اسلامى نشر
يافت.
11- صفحه 339 L,amour en plus
12- صفحه 164 Freud, Nouvelles
conferences به نقل
از اليزابت
بادنتر در L,amour en plus
13- صفحه 82 Sexualite de la
Femme از M. Bonaparte انتشارات 110-
پاريس سال 1977 به
نقل از
اليزابت بادنتر
در L,amour en plus
14- صفحات 218-154
جلد اول La Pszchologie de Femmes از H. Deutshانتشارات
P.U.F به نقل از
اليزابت
بادنتر در L,amour en plus
15- صفحات
404-395 L,amour
en plus
16- صفحات
421-419 همان كتاب
17- صفحات
205-202 Politique du Maleاثر K. Millettبه
نقل از
اليزابت
بادنتر در .L,amour en Plus
18- صفحه 420 L,amour en Plus از
اليزابت
بانتر
19- صفحات
357-354 جلد دوم، Deuxieme Sex از
سيمون
دوبووار
20- صفحات
431-430 L,amour
en Plus از
اليزابت
بادنتر
21- آيه 34
سوره نساء، در
جاى خود به
تفصيل موضوع
بحث قرارش
خواهيم داد. آنچه
درباره اين
آيه در اينجا
گفتنى است
اينست كه قرآن
در فرض عدم
تمكين جنسى
زن، نخست عامل
اجتماعى -
سياسى را
استثناء
مىكند. يعنى
اگر عدم تمكين
بعلت
اختلافهاى
خانوادگى و
غير آنست، راه
حل ديگرى
پيشنهاد
مىكند. اما
اگر تنها بعلت
مازوخيسم،
بيش از حداقل
اجازه نمىدهد.
از پيامبر
پرسيدند با چه
بزنيم، فرمود با
گل! به سخن
ديگر خشونت
بايد اندك و
مهرآميز باشد،
تا سبب
انحرافهاى
روانى و
نابسامانى نگردد.
22- از
جمله نگاه
كنيد به كتاب
دوزخيان روى
زمين، نوشته
فرانتس
فانون، ترجمه
اوبوالحسن
بنى صدر
چهار
قاعده
تحول
طرز فكر و
رفتار غربيان
را درباره زن
پى جستيم و
ديديم كه
چگونه بيان
دينى درباره
زن كه «مظهر
ويرانگرى و
مرگ» بود، در
بيان «علمى»
فرويد،
اعتبار
بازجست.
ويرانگرى و
مرگ آورى،
جوهر بيولوژى
زن گشت و زن
بنا بر سرشت،
قهرزا و قهر
دوست شد. اينك
نوبت آنست كه
براى آن تحول
طرز فكر و
رفتار،
توضيحى عمومى
در پرتو قواعد
حاكم بر قدرت
بمثابه روابط
قوا، بيابيم.
فوكو در مقام
اين توضيح،
چهار قاعده را
بيان مىكند.
مىكوشم بيان
پيچيده او را
ساده كنم:
قاعده
اول:
قاعده
اول آنست كه
قدرت بدون
معرفت و علم
به وجود
نمىآيد. قدرت
دو چيز بيشتر
ندارد: معرفت
و علم و اجرا.
با اينحال
معرفت از قدرت
مستقل است و
بيرون آن قرار
مىگيرد. حال
اينكه قدرت از
علم مستقل
نيست. علم
درونى قدرت و
قدرت مطلقاً تابع
علم است. با
وجود اين
رابطه قدرت با
علم، رابطه
تضاد است.
بظاهر سخن
تناقض آلود
بنظر مىرسد.
اما نيك كه
بنگرى تناقضى
در كار نيست.
زيرا هر قدرتى
با حد معينى
از معرفت همراه
است. معرفت از
آنحد كه
بگذرد، با
قدرت ناسازگار
مىشود. از
اينرو هر
قدرتى مانع
تحول معرفت و
علم و رشد آن،
در بيرون از
محدوده خويش،
است.
اين
نظر موردى از
همان بيان
عمومى اى است
كه چند بار
توضيحش
دادهام:
عمل دو
جزء دارد.
شناخت و اجرا.
بدون شناخت
عمل وجود
ندارد. سياست
و قدرت
(بمثابه دولت)
نيز دو جزء
دارد. شناخت و
اجراء. دولت
بدون ايدئولوژى
واقعيت خارجى
پيدا نمىكند.
بنابراين
آنها كه
مىگويند دين
از سياست جدا
بايد گردد، در
واقع يا
نمىدانند كه
سياست بدون
«ايده» واقعيت
خود را از دست
مىدهد و يا مىخواهند
«ايده» خود را
جانشين دين
كنند. بعكس
شعار جدايى
نهاد يا بنياد
دينى از نهاد
يا بنياد
سياسى، شعارى
درست، قابل
فهم و قابل
دفاع است.
بنا بر
موقع، بحث تازهاى
را درباره
دروغ بميان
مىآورم. به
اين و آن
مناسبت،
توضيح
دادهام كه
دروغ را بدون
تناقض
نمىتوان
ساخت. اينك بر
آن مىافزايم
كه هر دروغى
زمينه فكرى و
محدوده عمل
دروغگو را نيز
افشا مىكند.
در حقيقت
دروغگو
نمىتواند در غير
زمينه ذهنى و
فكرى و محدوده
عمل و فعاليت
خود، دروغ جعل
كند. براى
مثال شعار جدايى
دين از سياست
دروغ است. بنا
بر اين بايد
تناقض آلود
باشد و هست.
سياست در هر
يك از سه
تعريف خود،
همان دو جزء
شناخت و اجرا
را دارد. وقتى
جزء معرفت،
دين نيست،
بايد «ايده» يا
باور و يا شناخت
ديگرى باشد، و
گرنه سياست
كلمهاى ميان
تهى مىشود .
بطوريكه در
يكى ديگر از
چهار قاعده
خواهيد
خواند، هر
شناختى با قدرت
معينى، در
بيان مشخصى،
تناسب پيدا
مىكند. اگر
معرفتى
نباشد، قدرت
شكل پيدا
نمىكند و به
بيان در
نمىآيد.
بدينسان، از
سويى جدايى
دين از سياست
لازم و
خواستنى و
ضرور تلقى
مىشود و از
سوى ديگر ميان
تهى مىگردد.
مگر اينكه
گوينده قصدش
جايگزين
كردن، با
«ايده» يا باور
ديگرى باشد و
چنين است.
بحث
تازه اينكه،
دروغ نه تنها
تناقض آلود
است، بلكه
زمينه ذهنى و
خواست گوينده
را نيز لو
مىدهد. به
عنوان تمرين
اين مسئله را
طرح و حل
مىكنيم:
زمينه
ذهنى و خواست
كسى كه شعار
مىدهد «دين
از سياست جدا
بايد گردد»،
كدام است؟ از خارج
مىدانيم كه
شعاردهندگان
خود را «ليبراليست»
وانمود
مىكنند.
بنابراين، در
نظر اول، جانبداران
اين نظر،
ليبراليست
مىنمايند. اما
شعار تكذيب
مىكند كه
شعار دهنده
جانبدار
ليبراليسم
باشد. زيرا
خاصه ليبراليسم
اينست كه
«ايده» يعنى
جزء اول و
بنيادى و
جدايىناپذير
سياست را قابل
تعويض و جانشينى
مىداند. با
انحصار و
جانشينى
ناپذيرى «ايده»
مخالف است.
نمىگويد دين
با ماركسيسم،
يا سوسياليسم
جزء بنيادى
سياست نباشد.
باز نمىگويد
كه حتى
ليبراليسم
«ايده» بنيادى
دائمى و
انحصارى
سياست باشد.
ليبراليسم
مىگويد اين
جامعه است كه
با رأى خود
تعيين مىكند
كه كدام «ايده»
بهتر است و با
انتخاب
اكثريت به
سياستى اجازه
عملى شدن را
مىدهد كه
متضمن آن ايده
باشد.
اين
ليبراليسم
نخست در قرآن
عنوان شده
است: دين شما
از آن شما و
دين من از آن
من (1) و بشارت
باد به آن
بندگان من كه
قولها را گوش
مىدهند و
بهترين آنها
را بر
مىگزينند (2).
در تاريخ، على
(ع) اول رئيس
دولتى است كه
اين اصل را
باجرا گذاشته
است. حال آنكه:
ليبراليسم
در غرب، نه در
قلمرو اقتصاد
و نه در قلمرو
سياست، اين
اصل اساسى خود
را تمام و
كامل به اجرا
در نياورده است.
بهر
رو، وقتى شعار
طرد دين از
قلمرو سياست
در كار آمد،
شعار دهنده،
نه ليبراليسم
كه ايدئولوژى
قدرت را در سر
دارد. و اگر
همان شعار
ليبراليستهاى
غرب را مىداد
كه «جدايى
كليسا از
دولت» است و
مىگفت اين
نظر مردم است
كه معين
مىكند، چه
شناخت و كدام
ايده يكى از
دو جزء سياست
و دولت باشد،
سخنى خالى از
ابهام گفته
بود و سخن
دلالت مىكرد
كه گوينده آن
ليبراليست
است. اين سخن،
ترسهاى
موجود در
جامعه را از
بين مىبرد و
به نزديك شدن
صبح روشن كمك
مىكرد.
پرسيدنى است
كه چرا اين
شعار درستتر كه
ترس جامعه را
درباره
سرنوشت دين و
از خطر تجديد
استبداد ضد
دينى، از بين
مىبرد، جاى
خود را به
شعار غلطى
سپرده است كه
قرنى است محتواى
فعاليت سياسى
را در كشور ما
چركين ساخته و
ايران را در
بند استبداد
نگاهداشته
است؟ به دو
دليل:
1- هدف
شعار دهنده،
همانطور كه
تجربه حكومت
فراماسونرى
در 80 سال گذشته
نشان مىدهد، استقرار
ليبراليسم در
ايران نيست.
تسخير قدرت
است. مىداند
كه اگر آزادى
انتخاب نوع
سياست را كه
بناگزير
آزادى انتخاب
نوع باور و
«ايده» است،
شعار بسازد،
اين احتمال
نزديك به يقين
وجود دارد كه
اكثريت جامعه
سياستى را
انتخاب كنند
كه «ايده»
نهادينش دين
باشد. با شعار
جدايى دين از
سياست در
حقيقت
مىخواهد
اكثريت را از حق
خود محروم
سازد.
2- علاوه
بر دليل بالا،
دليل دوم و
قوى دليل،
اينست كه دين
با بنياد دين
يكى شده است و
متولى هايى
پيدا كرده كه
براى حفظ
«انحصار» خود،
اگر گسى گفت
محتواى
سياست،
مىتواند
ايدهاى غير
از دين باشد،
«از امروز
مرتدش»
مىكنند و
خونش را حلال
مىگردانند.
در اين
ميان، زبان
اصلى را دين
مىبيند. زيرا
يا دين بهترين
قولها هست كه
نبايد از
قولهاى ديگر
بترسد و بزور
از بيان شدن
آنها جلوگيرى
كند. يا
بهترين قولها
نيست. در اين
صورت، زور،
بكار برنده را
لو مىدهد.
يعنى بر همه
معلوم مىكند
ايده او، بهترين
نيست. زور،
عكس نتيجه
دلخواه را
بوجود مىآورد:
دين در معرض
رد و انكار
قرار مىگيرد
و عمرش كوتاه
مىشود.
بدينقرار،
چاره كار آنست
كه دين دارانى
كه
نمىخواهند
دين دكان شود،
رهنمود قرآن را
شعار خود
بسازند. و
آنها كه
مقصودى جز
آزادى عقيده
ندارند و
مىخواهند
معرفتها
آزادانه
اظهار شوند و
سياستهاى
گوناگون به
جامعه عرضه
گردند و انتخاب
با جامعه
باشد، سخن
دروغ جدايى
دين از سياست
و حكومت را
رها بسازند و
بجاى آن جدايى
نهاد يا بنياد
دين از نهاد
يا بنياد دولت
و اصل قابليت
جانشينى
«ايده» (بمثابه
يكى از دو جزء
سياست و
حكومت) را
شعار خود
كنند. گمان
مىرود با اينكار،
يكى از
مهمترين
ابهامها از
ميان مىرود و
زمينه مشترك
لازم براى
سياسى كردن
روابط
نيروهاى
سياسى و
استقرار
دمكراسى
فراهم مىآيد.
بارى،
فيلسوف صاحب
نحله ما،
مىگويد حدود
معرفت را قدرت
معين مىكند.
براى درك سخن
او، بياد
مىآورم كه
رابطه قدرت و
معرفت، رابطه
بكاربرنده و
بكار رونده
است. توضيح
آنكه قدرتى كه
به استخدام
معرفت درآيد،
ديگر قدرت
نيست. قدرت
براى قدرت شدن
بايد معرفت را
بكار برد. از
اينرو، هر
قدرتى با معرفتى
تناسب دارد.
اگر معرفت
بخواهد از
حدود متناسب
با قدرت،
فراتر رود،
قدرت براى
آنكه از بين
نرود، سانسور
در كار
مىآورد. از جمله
معرفت در
مسائل جنسى در
هر دوره، تابع
شكل قدرت در
آن دوره است.
به سخن ديگر،
تنها آن مقدار
از مسائل و
روابط جنسى در
قلمرو شناخت
قرار
مىگيرند، كه
قدرت اجازه
مىدهد.
اين
سخن فيلسوف،
از لحاظ بحث
ما، اهميتى
تعيين كننده
دارد. زيرا تا
وقتى روابط
اجتماعى،
روابط قدرت
هستند، علم،
زندانى انواع
سانسورها است.
از اين
مهمتر، تا
وقتى قدرت
حدود شناخت و
معرفت را معين
مىكند و
تغيير رابطه ميان
معرفت و قدرت،
سبب از بين رفتن قدرت
مىشود،
مسائلى از نوع
مسئله حجاب و
بى حجابى،
دروغى از
دروغهاى
بزرگ زمان ما
است. زيرا
وقتى معرفت پا
از دايره قدرت
بيرون
مىگذارد،
قدرت از بين
مىبرد. كشف
حجاب اگر تا
آنجا پيش رود
كه از محدوده
(سكس بمثابه
قدرت) بيرون
برود، قدرت را
از بين برده
است. و ما
مىدانيم كه در
جامعههاى
غربى، روابط
قوا، فردى شده
و فردىتر
مىشود. پس،
در غرب، برغم
بى حجابى،
حجاب، بمثابه
مرزهايى كه
معرفت نبايد
از آنها فراتر
رود، بمراتب
بيشتر رعايت
مىشود. اين
سخن
شگفتانگيز
مىنمايد،
اما واقعيتى
مشخص و ملموس
است. هر چند
بوقت بحث
درباره «مسئله
حجاب» باين
واقعيت مشخص
باز مىگردم،
براى اينكه
توضيح نيمه
تمام و مبهم
نماند، مىافزايم
كه در
نظامهاى
امروز،
مسئله، مسئله
بى حجابى و
باحجابى
نيست، مسئله،
مسئله تركيبهاى
گوناگون
عريان و
پوشيده،
متناسب با اشكال
مختلف قدرت،
است. بدين
خاطر است كه
از راه زور و
با استفاده از
انواع
سانسورها،
مانع از آن
مىشوند كه
مسئله واقعى
طرح شود: دو اساس،
يكى قدرت و
ديگرى عدم
قدرت، دو نوع
نظام و روابط،
ايجاب
مىكنند. پوشش
مرد و زن،
بمثابه
بيانگر روابط
اجتماعى،
تابع اين دو
اساس است.
مسئلهاى كه
بايد حل گردد
اينست: در طرح
تمدنى جديد كه
در آن زور اساس
رابطهها را تشكيل
نمىدهد،
پوشش چگونه
بايد باشد تا
با بسط
آزاديها،
سازگار
بگردد؟
قاعده
دوم:
بنابر
قاعده دوم،
نوع «توزيع
قدرت» يا بيانگر
انباشت آن نزد
قوىتر است و
يا افشاگر تغيير
تناسب قوا،
ميان قوى ترها
و ضعيفترها است.
توضيح آنكه يا
قوى ترها،
قوىتر
شدهاند و يا
آنها ضعيفتر
و ضعيفترها
قوىتر
شدهاند.
اماتناسبهاى
مختلف معرفت
با قدرت،
تعيين كننده
نوع توضيع
قدرت نيستند.
بلكه اين
تناسبها،
قالب هايى
هستند كه قدرت
در آنها شكل
مىگيرد. براى
اينكه مقصود
فيلسوف روشن
گردد، مثال
خود را
مىآورم: در
قرن 19، سكس كودك،
موضوع رابطه
مستقيمى بود
ميان پدر و
مادر از سويى
و مربى
و پزشك از
سوى ديگر. اين
رابطه امروز
ديگر شده است.
رابطهاى
ميان كودك با
والدين و
روانپزشك و
معلم و... شده
است. اينك
روابط جنسى با
والدين است كه
بع تبع سكس كودك
مورد سئوال
گشته است.
تناسب معرفت و
قدرت پس از يك
قرن، به قدرت،
شكل تازهاى
بخشيده است.
كودك وارد
روابط قوا شده
و قدرت بمثابه
روابط قوا
ميان والدين و
كودك و روانپزشك
و مربى و... شكل
جديدى پيدا
كرده است.
قاعده
سوم:
وقتى
بنا بر قاعده
اول قدرت بدون
معرفت،
واقعيت پيدا
نمىكند، و
بنا بر قاعده
دوم هر تناسبى
از معرفت و
قدرت، شكل
معينى به قدرت
مىبخشد،
قاعده سوم عبارت
مىشود از
اينكه:
- هدف با
وسيله يا
استراتژى با
تاكتيك، نمىتوانند
سازگار
نباشند.
تاكتيكها كه
بدون
استراتژى،
قابل تصور
نيستند،
بنوبه خود استراتژى
را بطور مضاعف
مشروط
مىكنند. اين
معنى را در
زير توضيح خواهيم
داد:
- چه «واحد
كوچك» اجتماعى
و چه «واحد
بزرگ» اجتماعى،
بدون داشتن
استراتژى
كلى، نه در وجود
مىآيد و نه
مىتواند عمل
كند. هيچ
استراتژى نيز
نمىتواند
بنتايج منتظر
بيانجامد مگر اينكه
متكى به روابط
دقيقى باشد كه
تكيه گاه استراتژى
هستند. براى
روشن شدن قاعده
سوم، خانواده
را مثال
مىآوريم:
خانواده
تكيه گاه
استراتژىهاى
مختلف نظير
كنترل جمعيت،
يا افزايش
جمعيت است.
باز موضوع
پزشكى كردن
سكس. موضوع
روانپزشكى
كردن اشكال
گوناگون بروز
ميل جنسى و..
است.
براى
اينكه هر يك
از اين
استراتژىها به
نتيجه
بيانجامد،
تاكتيكهاى
مناسب با آن
بايد اتخاذ
شوند. تاكتيكها
كه
نمىتوانند
با
استراتژىهاى
سازگار
نباشند،
بنوبه خود
استراتژى را
بطور مضاعف
مشروط
مىكنند.
توضيح آنكه،
از سويى، اگر تاكتيكها
با استراتژى
مناسب نباشند
وقتى بعمل
درآمدند،
استراتژى
مناسب با خود
را جانشين استراتژى
مىگردند.
براى مثال،
اگر استراتژى،
كنترل جمعيت
باشد، سياست
جمعيتى
بمنزله مجموع
تدابير،
بايد
با اين هدف
سازگار باشد. جايزه
دادن به
خانواده هايى
كه پر اولاد
هستند،
تاكتيكى است
كه با اين
استراتژى
سازگار نيست.
اين تدابير
اگر بكار
روند، استراتژى
افزايش جمعيت
را جانشين
استراتژى
كنترل جمعيت
مىكنند. و
اگر به تبع
استراتژى
كنترل جمعيت،
بر نوزادان
جديد، ماليات
وضع شد، اين
تاكتيك مانع
از آن مىشود
كه استراتژى
تغيير كند.
در
پرتو اين
قاعده، بحث
تازه ما درباره
نقش دروغ در
لو دادن زمينه
ذهنى و خط عمل
دروغگو،
روشنتر
مىگردد. زيرا
دروغ بمثابه
تاكتيك،
استراتژى
متناسب با خود
را بيان
مىكند. اين
استراتژى را
بطور مضاعف
نيز مشروط
مىكند. در
مثال جدايى
دين از سياست،
اگر مقصود
گوينده
استقرار
استبداد بر ضد
دين نباشد،
اين تاكتيك،
استراتژى
مناسب با خود
را كه همان
استقرار
استبداد بر ضد
باشد، تحميل
مىكند. و بعد
از اينكه
تاكتيك بعمل
درآمد،
استراتژى
مناسب با آن
را نمىتوان
تغيير داد.
تجربه پهلوى ايسم،
در ايران و
آتاتورك در
تركيه و... غير
از اين بودند؟
و اين
تجربهها
نمىگويند كه
استبداد
نمىتواند
تنها ضد دين
بماند، بلكه عمومى
مىگردد؟
تجربه
استبداد دينى
غير از اينست؟
مگر وقتى
تاكتيكها يا
«روشهاى حزب
اللهى» را در
كار آوردند،
هدف استبداد
بر ضد بى دينى
نبود؟ و امروز
مگر استبداد
بر ضد دين
نشده است؟
قاعده
چهارم:
بنابر
اين قاعده،
قدرت و معرفت،
در بيان،
تلفيق
مىشوند و
تناسب پيدا
مىكنند.
تاكتيكهاى بيان،
چند وظيفهاى
هستند. زيرا
بيان قدرت، بايد
به اندازه
كافى مبهم
باشد تا داراى
اين قابليت
باشد كه با
استراتژىهاى
گوناگون
بخواند. سه
قاعده بالا
مىگويد كه
بيان قدرت
بايد توانايى
تحول
تغييرهاى پى
در پى در
استراتژىها
و تاكتيكها
را داشته
باشد. هر
قدرتى كه ابهام
و تعبير و
تفسير پذيرى
بيان را از
دست بدهد،
محكوم به
انحلال است.
زيرا وقتى
بيان روشن شد،
استراتژىها
و تاكتيكها
مشخص مىشوند.
اگر قدرت پا
از حدود آن
استراتژىها
و تاكتيكها
بيرون
نگذارد، تابع
شناخت (مجموعه
استراتژى و
تاكتيكها)
شده و ديگر
قدرت بمثابه زورمدارى
نيست.
اينك
كه اين
چهارقاعده را
مىخوانيد،
به اهميت
آگاهى بر آنها
در شناخت
مكرها و فريفتارىها
و حيلههاى
قدرت مداران
پى مىبريد و
متوجه اهميت
نقش بيان و
درجه خطر
ابهامآميز
بودنش
مىگرديد. پى
مىبريد كه
كوشش ما در
روشن كردن
بيان انقلاب و
اصرار ما در
وفادارى به
ميثاقها و
اصول يا استراتژىهاى
چهارگانه
انقلاب ايران
تا كجا بحق
بوده و هست.
رژيم
استبدادى
كنونى
ناپايدار است.
زيرا
استراتژىهاى
چهارگانه
استقلال و آزادى
و رشد و
اسلام، در
بيان روشن
انقلاب ايران،
مشخص
گشتهاند. چون
چنين است،
اتخاذ استراتژىهاى
جديد و
تاكتيكهاى
مناسب با آنها،
اولاً رژيم را
ضد انقلاب
كرده است و
ثانياً معرفت
عموم مردم بر
استراتژىهاى
چهارگانه و
تاكتيك هايى
كه خود در
انقلاب بكار
بردهاند، با
قدرت
استبدادى نه
تناسب پيدا
مىكند و نه
در بيانى با
اين قدرت جمع
مىشود. رژيم
كنونى، در هيچ
يك از
قلمروهاى
سياسى و
اقتصادى و اجتماعى
و فرهنگى
نمىتواند
عملى انجام
دهد كه تضاد
دولت و ملت را
تشديد نكند.
اين همه كينه
كه زورپرستان
نسبت به ما
اظهار
مىكنند، بعلت
آنست كه بيان
انقلاب را از
ابهام پاك
كردهايم. با
در كار آوردن
ميثاق و شركت
در آزمايشها،
مانع از آن
شدهايم كه
نبرد «بيان»ها،
نبرد
بيانهاى
قدرت و با
انواع
ابهامها گردد.
هر سه تمايل
زورپرست
محكوم به شكست
شدهاند. زيرا
معرفت يا
وجدان عمومى
نسبت به
استراتژىهاى
چهارگانه و
تاكتيكهاى
متناسب با آن
اندازه كافى
روشن هست كه
اين يا آن
بيان قدرت،
نتواند در
ابهام، از
دايره وجدان
عمومى بيرون
رود و نان
ناشناخته
ماندن را
بخورد (3).
بدينقرا، از
قواعد
چهارگانه،
بخصوص از
قاعده آخرى،
قاعده مهمى را
مىتوان
استنتاج كرد:
براى جلوگيرى
از استقرار
استبداد در يك
جامعه، بايد
معرفت جامعه
از معرفتى كه
مىتواند با
قدرت
استبدادى
سازگار شود،
بيشتر باشد.
در هر
جامعهاى،
استبداد
برقرار گشته و
دوام آورده
است، يك عامل
مهم آن اينست
كه هنوز معرفت
سازگار با
قدرت، از
معرفت عمومى
بيشتر است.
باين خاطر است
كه رژيمهاى
استبدادى ضد
تعميم دانش و آگاهى
مردم هستند. بدون
استثناء به
ايدئولوژى يا
معرفت متناسب
با قدرت تقدم
مطلق مىدهند.
باين دليل
نيست كه قرآن
مىگويد از
نظرى كه بدان
علم ندارى
پيروى مكن و
استبداديان
بنام اسلام،
شعار مىدهند
از علم پيروى
مكن؟
بارى
ميشل فوكو بر
آنست كه بر
وفق اين چهار
قاعده، قدرت
چهار مجموعه
استراتژيك
بزرگ را در
قلمرو روابط
جنسى، تعقيب
كرده است.
مأخذها
و توضيح ها
1 و 2-
قرآن، سوره
كافرون و سوره
زمر آيه 18
3- صفحات
1-121پ35 جلد اول
كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
آيا
زن هيستريك و
هيسترى آور
است؟ آى موى
زن اشعه دارد؟
اين
فكر كه سكس
نيرويى است كه
بنا بر طبيعت،
سركش و بيگانه
و بنا بر
ضرورت، نسبت
به قدرت
نافرمان است،
نادرست و با
واقعيتها ناسازگار
است. زيرا سكس
و روابط جنسى،
گره گاه بيشترين
رشتههاى
رابطههاى
قدرت هستند:
روابط
مردان با
زنان،
رابطههاى
جوانان با
پيران،
رابطههاى
والدين با
فرزندان و
نوهها و
نتيجهها،
مناسبات ميان
مربيان با
شاگردان،
ميان
روحانيان با
غير
روحانيان، ميان
دولت با جامعه
و ميان
گروههاى
قدرتمدار
جامعه با
يكديگر...
در
روابط قدرت،
سكس
ناكارآمدترين
عناصر نيست،
بلكه
كارآمدترين
آنهاست. تا
آنجا كه انواع
استراتژىهاى
قدرت، بدون
سكس و روابط
جنسى، از قوه
به فعل در
نمىآيند.
با
توجه به اين
واقعيت، از
قرن 18 باينسو،
در غرب،
متناسب با
تركيبهاى
مختلف معرفت و
قدرت، چهار
مجموعه
استراتژيك
بزرگ از قوه
به فعل در
آمدهاند. اين
مجموعهها،
يك روزه بوجود
نيامدهاند.
بتدريج از قوه
به فعل در
آمدهاند.
بهمان ميزان
كه بسط
يافتهاند، از
لحاظ قدرت،
اثر بخشى
روزافزونى
پيدا كردهاند
و از لحاظ
معرفت، به بار
نشستهاند. بطوريكه
مىتوان براى
اين چهار
مجموعه، نسبت به
يكديگر
استقلال نسبى
قائل شد و جدا
جدا توصيفشان
كرد:
مجموعه
استراتژيك
اول:
هيستريزاسيون
تن زن:
تن زن،
تنى انباشته
از سكس،
شناخته و بارور
شده و بنا بر
آن، ارج پيدا
كرده يا بى ارج
گشته است. اين
تن، بخاطر
هيستريك بودن
و هيسترى آورى
كه ذاتيش
دانسته شده،
موضوع پزشكى،
روانپزشكى،
روانكارى و...
شده است. و به
صفت مظهر سكس،
با جامعه در
ارتباط آلى
(ارگانيك)
قرار داده شده
است: در فضاى
خانواده زن
عنصر بنيادى و
وظيفهمند
آنست، در زندگى
فرزندان
بدنيا
مىآورد و
بايد مسئوليتشان
را از لحاظ
حفظشان از
خطرهايى كه متوجه
حياتشان
مىشود و از
جهت اخلاق بر
عهده بگيرد.
زن بمثابه
مادر و همسر،
موجودى عصبى
تلقى مىشود
كه فضا را از
هيسترى پر
مىكند. اين شكل
از
هيستريزاسيون،
قابل
مشاهدهترين
شكل هيستريزاسيون
زن است.
مجموعه
استراتژيك
دوم: موضوع
تعليم و تربيت
قراردادن سكس
كودك
باور
بر اينكه همه
كودكان به
فعاليت جنسى
مىپردازند و
اين فعاليت
جنسى،
ناشايست و در
عين حال
«طبيعى» و يا
«غيرطبيعى» و
متضمن خطرها
براى تن و
روان كودكان و
حتى
بزرگسالان
است. مايه اين
مجموعه
استراتژيك
گشته است.
كودكان،
موجودات جنسى
«ابتدايى» توصيف
مىشوند. در
نتيجه ابتدا
والدين و
بستگان و
مربيان و
پزشكان و وقتى
كمى بزرگتر
شدند، روانپزشكان
و روانكاوان
بايد بطور
مداوم اين جوانههاى
جنسى،
پرارزش،
آسيبپذير،
در خطر و
خطرناك را،
تحت مراقبت
قرار دهند.
موضوع تعليم و
تربيت شدن سكس
كودك، در جنگ
دو قرنى تبلور
پيدا مىكند
كه بر ضد
كامجويى جنسى
براه افتاده و
ادامه يافته
است.
در
تاييد و نيز
توضيح اين
مجموعه استراتژيك،
خواننده
ايرانى
مىتواند
محيط تربيتى
خود را در
خاطر زنده
كند: در
محيطهايى كه
زور عريان
اساس رابطهها
است، سكس
نيرويى
خطرناك تلقى
مىشود كه
بايد تحت
شديدترين
مراقبتها
قرار گيرد. عنصر
محورى كه در
روابط
خانوادگى، به
حضور دائمى
زور مشروعيت
مىدهد، سكس و
خطاكارى ذاتى او
است. از
اينرو، در اين
گونه محيطها،
در رابطه با
رفتار جنسى
است كه نوجوان
و جوان ارزيابى
مىشود. اگر
بر وفق الگوى
رفتار جنسى
معتبر عمل
كرد، خوب از
آب درآمده و
اگر نه، خراب
شده است.
مجموعه
استراتژيك
سوم: اجتماعى
كردن رفتارها
رد قلمرو زاد
و ولد:
زاد و
ولد، موضوع
«سياست
جمعيتى» گرديد
و در نتيجه
جامعه در
تدابيرى كه
بايد اتخاذ شوند،
نقش پيدا كرد:
از لحاظ
اقتصادى، بنا
بر موقع،
مشوقها و يا
ترمزها، وضع و
بكار برده شدهاند:
اگر سياست
جمعيتى،
افزايش جمعيت
را ايجاب
مىكرده،
مشوقهاى
مالياتى
(تخفيفها) و انواع
كمكها به
خانوادههاى
پر كودك و...، در كار
آمدهاند. و
اگر اين
سياست، مهار جمعيت
را مقتضى
مىديده،
ترمزهاى
اقتصادى، جاى
مشوقها را
مىگرفتهاند.
از لحاظ
سياسى، مسئول
گرداندن زن و
شوهر در قبال
تمامى جامعه (جمعيت
زياد است، پس
بچه نيانداز
يا جمعيت كم است،
پس بچه
بيانداز). و از
لحاظ پزشكى،
انواع روشهاى
جلوگيرى از
باردار شدن و
يا بعكس،
عناصر ديگر
سياست جمعيتى
گشتهاند.
مجموعه
استراتژيك
چهارم: موضوع
روانپزشكى شدن
التذاذ جنسى
تباهگر:
غريزه
جنسى، بمثابه
غريزه حياتى و
نفسانى
مستقل، از
غرايز ديگر
جدا گشته و
تمامى اشكال
غيرطبيعى كه
ممكن است عارض
اين غريزه شوند،
موضوع
معاينههاى
بالينى و
آزمايشها
واقع
گشتهاند. نقش
عادى يا
غيرعادى
كننده رفتار
انسان، به اين
غريزه داده
شده است. فنون
خاص براى عادى
كردن اين غريزه
و به تبع آن،
عادى كردن
رفتار انسان،
ابداع شده و
بكار
رفتهاند و
مىروند.
در
تمامى قرن
نوزدهم، چهار
چهره، مثال
اين چهار
مجموعه
استراتژيك
هستند:
زن
هيستريك و
هيسترى زا،
كودك استمناءگر،
زن و شوهرى كه
حاضر به بچه
دار شدن نيستند
و جوان فاسد.
فوكو
مىپرسد: اين
استراتژىها
چرا در كار
آمدند؟ آيا
مقصود از آنها
مبارزه با سكس
و رابطه جنسى
است؟ آيا
بخاطر مهار
كردن سكس و
رابطه جنسى
بوجود
آمدهاند؟
آيا براى پوشاندن،
ديده شدنيهاى
سكس و «حجاب»
است؟ آيا بمنظور
عمل كردن به
آن
«سكسشناسى»
است كه قابل قبول
و مفيد تصور
مىشود؟ خود
او پاسخ
مىدهد،
اينها همه
بهانه است و
مقصود اصلى
توليد سكس و
سكس مدارى
است. زيرا
بدون توليد
سكس و سكس
مدارى، پاى
قدرت لنگان
مىشود (1).
مىتوان
قبول كرد كه
روابط جنسى،
در تمامى
جامعهها به
تأسيس بنياد و
يا نهاد زناشويى
انجاميده است:
نظام
خانواده،
ايجاب و بسط روابط
خويشاوندى،
انتقال نام و
اموال. اما در غرب،
از زمانى كه
فراگردهاى
اقتصادى و
ساخت سياسى،
ديگر
نمىتوانند
از زناشويى
بمثابه ابزار
كارآمدى
استفاده
كنند، اين
بنياد، از سويى
بخاطر آنكه در
فراگرد
اقتصادى و
ساخت سياسى
بكار نمىآيد
و از جهت ديگر
بخاطر محدوديتها
و نيز شناخت و
معرفت بغرنجى
كه لازم دارد،
از اهميت
افتاده است.
جامعههاى
غربى جديد، از
قرن 18 بدينسو،
بنيادى نو را
بوجود آوردهاند
كه خانواده را
از بين نبرده
و يكسره جايگزين
آن نشده اما
از اعتبار آن
بسى كاسته است.
اين همان
روابط جنسى
است كه مقيد
به قيد عقد ازدواج
و محدوديتهاى
قانونى و
اجتماعى و... آن نيست.
اين
رابطه نيز،
همانند
خانواده،
رابطه دو هم
كفو يا دو زوج
جنسى است. با
اين تفاوت كه
شيوه كار ديگر
است. مىتوان
اين دو بنياد
را با يكديگر
مقايسه كرد:
بنياد
خانواده بر
نظامى از
قوانين استوار
مىشود كه
مجاز و ممنوع،
حلال و حرام
را معين
مىكند و در
رابطه زوجين
ابدى فرض مىشود.
در عوض بنياد
نو، بر پايه
فنون
تحولپذير و
نو به نو شدن
اشكال، بنا
مىگيرد و
ناظر به حال و
دم است. اين
فنون، فنون
قدرت، بمثابه
روابط قوا
هستند. ادامه
نظام زناشويى
نيازمند رعايت
و حفظ قوانينى
است كه بقاء و
دوام اين نظام
را تضمين
مىكنند. در
عوض «بنياد روابط
جنسى آزاد»
محتاج گسترده
شدن دايره مهار
قدرت بر سكس و
گوناگونتر
شدن اشكال
آنست. توضيح
بيان فيلسوف
اينكه: وقتى
زن و مرد، زن و
شوى هستند،
قانون و اخلاق
ناظر به آن،
مانع بسيارى
رقابتهاى
جنسى و غير آن
مىشود. اما
وقتى بنا بر
روابط جنسى
آزاد است، با
كمتر غفلتى،
همتاى جنسى از
دست رفته است.
زيرا وقتى
اساس سكس
مدارى است،
رقابت سكسى
نيز تعيين كننده
عمر روابط
جنسى آزاد
مىشود. در
حقيقت، در
زناشويى،
پيوند ميان زن
و مرد بر اساس
منزلت و حقوق
معين است. اما
در روابط جنسى
آزاد فسونكارى
كه تن بكار
مىبرد و
التهابى كه
برمىانگيزد
و قوه
جاذبهاى كه
ايجاد مىكند
و كيفيت
لذتها و نوع
كامجويى هايى
كه هر يك از دو
زوج، حاصل
مىكنند،
اساس است. و
بالاخره
بنياد
زناشويى
بخاطر نقشى كه
در انتقال و
جريان
ثروتها بازى
مىكند،
پيوند
تنگاتنگى با اقتصاد
دارد. با
اقتصادى كه در
آن، بنا بر
حفظ ثروت و
افزودن بر آن
از راه توليد
است. در عوض
بنياد روابط
جنسى آزاد،
عمده از راه
تن، تنى كه
توليد مىكند
(نيروى كار) و
تنى كه مصرف مىكند
با اقتصادى
متكى به مصرف
فراوان، گره در
گره دارد.
حاصل
سخن آنكه،
بنياد
زناشويى چنان
نظم جسته بود
كه بدان اندامهاى
جامعه شكل خود
را حفظ كنند.
از اينرو، با
حقوق پيوند
داشت. زمان،
جز همان فاصله
زمانى كه در
آن، فرزندان
بزرگ مىشوند
و بنوبه خود
خانوادهاى
تشكيل
مىدهند،
معناى ديگرى نداشت.
يعنى كار
خانواده
تجديد خودش
بود. با اين
تجديد،
اندامهاى
جامعه شكل خود
را حفظ
مىكردند و
جامعه در نظام
خود ادامه
مىيافت. اما
علت وجودى
بنياد روابط
جنسى آزاد،
تجديد خود
نيست. تكاثر،
نوسازى،
ابداع فعال
كردن همه
اندامهاى تن
از لحاظ جنسى
و مهار جمعيت
بطرزى بيش از
بيش كلى است.
بدينقرار
بايدمان
پذيرفت كه
روابط جنسى
آزاد، زياد و
زيادتر
مىشوند.
البته
نمىتوان گفت
كه اين بنياد،
جاى زناشويى
را گرفته است.
شايد روزى جانشين
زناشويى بشود.
امروز دارد
زناشويى را
تحت الشعاع
قرار مىدهد
اما نه آن را
از بين برده و
نه بى فايده
كرده است. كار
ديگرى نيز
كرده كه بسى
مهم است و آن
اينكه حتى در
تشكيل
خانواده سكس
بمدار تعيين
كنندهاى بدل
ساخته است.
طوريكه
خانواده ديگر
ساختى
اجتماعى، اقتصادى
و سياسى كه
سكس مدار آن
نباشد، نيست (2).
در
پرتو تحقيق
فوكو،
مىتوان ديد
كه استراتژىهاى
چهارگانه،
ساخته و
بيانگر تحول
عمومى جامعه
هايى هستند كه
بتدريج
ساختهاى
سياسى و
اقتصادى و
اجتماعى و
فرهنگى سلطه
گر را پيدا
كردهاند.
تمركز ثروتها
و امكان توليد
انبوه،
جامعههاى
مصرف، مصرف
انبوه را بوجود
آورد، و
بناگزير
خانواده كه با
زندگانى اقتصادى
صرفه جويانه
تناسب داشته،
جاى خود را به
روابط جنسى
آزادى سپرده
است كه با هر
مصرف
تازهاى،
نيازهاى جديد
به مصرف
فرآوردههاى
ديگر را بر
مىانگيزند.
بديهى است كه
تن زن ديگر
نمىتواند
هيستريك و
هيسترى زا
تلقى نشود.
زورپرستان
تيرهانديشى
كه از راه قلب
حقيقت به
اينجانب نسبت
دادند كه
گفتهام «موى
زن اشعه
دارد»، با
دروغى كه
بافتند، نه
تنها جهل خود
را آشكار
ساختند، بله
زمينه فكرى و
ذهنى خود را
نيز بدست
دادند: آنها
نه تنها زن را
سكس
مىشمارند
بلكه بشدت
نگرانند كه زن
و مرد مسلمان،
در خود بمثابه
انسان بنگرند
و زن به شئى
شدن و به كار
برده شدن در
روابط شخصى و غير
شخصى قدرت، تن
ندهد. دشمنى اصليشان
با اينجانب
نبود، با
آزادى واقعى
زن و رهايى
سكس از سلطه
قدرت بود.
بدين خاطر بود
كه كوششهاى
مرا وارونه
مىساختند و
مىسازند.
بهر
رو، حالا
مىتوان
فهميد كه
موضوع در اصل
خود چه بوده
است:
هيسترزاسيون
تن زن، وقتى
بفارسى برگردانده
شده، موى زن
اشعه يا برق
دارد، تن او...
دارد و... شده
است. واقع امر
اينست: در
اجتماعى كه در
محل تلويزيون
ايران تشكيل
شده بود،
خانمى پرسيد
مىگويند: ثابت
شده است كه
موى زن
اشعهاى
توليد مىكند
كه روى مرد
اثر مىگذارد
بطوريكه باعث
مىشود مرد از
حالت عادى
خارج شود. از شما
مىخواهم
بگوييد كه اين
نظر تا چه
اندازه صحيح
است؟
مجمع
اسلامى شهر
كيل،
سخنرانيهاى
مرا كه
«سازمان
انتشارات و
آموزش انقلاب
اسلامى»
(مؤسسه
انتشارات
فرانكلين
سابق) در
سالهاى 1359 و 1360،
شش بار تجديد
چاپ كرده بود،
در شكل
فتوكپى، تكثير
كرده است.
پرسشها و
پاسخهاى راجع
به «اشعه موى
زن» در اين
كتاب، در
صفحههاى 99 و 100،
آمدهاند.
خلاصه پاسخ
اين بوده است
كه باقتضاى
طبيعت، در زن
و مرد بايد قوه
جاذبه باشد،
تا با يكديگر
زناشويى كنند
و مهار كردن
اين قوه جاذبه
و بدتر از آن
سانسور كردنش،
عين خطا است:
كار درست نگهداشتن
آن در طبيعت
خويش و مانع
شدنش از تباه
شدن در زور
است. اين سخن
كه در مخالفت
با سانسور
جنسى و بخاطر
رها كردن
ذهنها از
باورهاى نادرست
و كمك به
آزادى واقعى
زن و در نتيجه
زن و مرد هر دو
اظهار شده، در
ذهن دروغ
پرداز زورپرست،
تبديل شده است
به اين سخن: «مويى
زن برق يا
(اشعه) دارد پس...»
چه جهلى، و چه
اخلاق تباهى.
بارى،
همانطور كه
فوكو
مىگويد، در روابط
جنسى آزاد،
زمان كوتاه،
يعنى حال و دم
است. اين همان
سخن است كه در
كتاب شهادت
شرح كردهام:
زمان قدرت صفر
و زمان عدم
قدرت بى نهايت
است. وقتى سكس
در قدرت از
خود بيگانه
مىشود،
زمان
رابطه جنسى،
بمثابه رابطه
قوا، حال و دم
يا صفر مىگردد.
در اين صورت
عشق كه بدون
زمانى مساوى
بى نهايت،
واقعيت پيدا
نمىكند، از
ميان بر
مىخيزد.
بدينقرار،
تحول اجتماعى
بر وفق توقعات
و نيازهاى
قدرت،
جامعههاى
امروز را به
گورستانهاى
عشق تبديل
ساخته است.
وقتى عشق جاى
خود را به هوس
مىسپرد، زن
ديگر
نمىتواند
«تنى به تمامه انباشته
از سكس»
شناخته و باور
نشود.
در
مجموع، ميان
دو برداشت،
يكى بر بنياد
قدرت و ديگرى
بر بنياد عدم
قدرت،
تفاوتهاى استراتژيك
عبارت
مىشوند از:
بر
بنياد عدم
قدرت
1- زن مظهر
عشق
2- زن آزاد
است
3- برابرى
از لحاظ
فعاليت جنسى و
انسانى
4- زن خلاق
و سازنده
منشاء حيات
5-
زناشويى بر
اساس عشق و
عقيده
6-
زناشويى ناظر
به اقتصاد
توليد و صرفه جويى
7- آزادى
جنسى از روابط
شخصى و گروهى
قدرت
8- حقوق زن
ناشى از
انسانيت او
است
بر
بنياد قدرت
1- زن مظهر
هوس با تنى
انباشته از
سكس
2- زن به
قدرت تعلق
دارد
3-
نابرابرى از
لحاظ جنسى:
مرد فعال و زن
فعلپذير و
نابرابريهاى
ديگر زن و مرد
4- زن،
ناقص عقل،
ويرانگر و
منشاء مرگ
5-
زناشويى و
رابطه جنسى
آزاد برپايه
هوس و تناسب
قوا
6-
زناشويى و
روابط جنسى
آزاد، ناظر به
اقتصادى كه در
آن، انسان و
نيروى كار يك
بعدى است
(مصرف انبوه)
7- از
خودبيگانگى
جنسى وتبديل
سكس به يكى از
عناصر محورى
در روابط شخصى
و گروهى قدرت
8- حقوق زن
ناشى از
موقعيت او در
روابط قوا
است.
اين
جدول مقايسه،
همراه با
مطالعه نقش زن
بمثابه سكس در
استبداد
فراگير،
موضوع بحث
جداگانهاى
است.
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات 146-136
جلد اول كتاب Histoire de la
sexualite
اثر ميشل فوكو
2- صفحات 151-146
همان كتاب
آيا
زن متعلق به
قدرت است؟
وضعيت
و موقعيت و
منزلت زن در
ايران امروز و
استبدادهاى
فراگير ديگر،
و وضعيت و موقعيت
و منزلت او،
در جامعههاى
سرمايه دارى پيشرفته
و «دنياى سوم»
چنان است كه
ديگر توصيف و تحليل
وضعيت و
موقعيت و
منزلت زن در
نازيسم را
تحقيقى
تاريخى
نمىتوان
شمرد، بلكه
پرتو افكندن
بر واقعيت
حقيقى روز،
واقعيتى بايد
دانست كه برغم
همه حرفها، ادامه
دارد:
نازيسم:
زن متعلق به
قدرت است:
فوكو
بر آنست كه از
اواسط قرن 19
موضوع خون،
موضوع روز شد
و به نمونه
نوعى قدرت
سياسى كه از
خلال روابط
جنسى و سكس
بكار مىرفت،
اهميتى
تاريخى بخشيد.
نژادپرستى در شكل
جديد خود
(دولت ستا و
متكى به
زيستشناسى)،
نظرى فراگير
در اين باره
بيان كرد:
سياست جمعى
(افزايش نژاد
برتر)،
سياستهاى
خانواده، زناشويى،
تعليم و
تربيت، سلسله
مراتبى كردن جامعه،
مالكيت. براى
پاكى و خلوص
خون و پيروزى
نژاد برتر در
رسالت جهانى
خويش، دخالت
مستمر و همه
جانبه دولت را
در تربيت تن،
از لحاظ رفتارهاى
جنسى، سلامت و
گذران روزانه
افراد، لازم
شمرد. بدون شك
نازيسم
سادهلوحانه
و در عين حال
مكارانهترين
التقاط دو
نظر، يكى نظريه
نژادى بر اساس
خون و ديگرى
نظريه قدرت
دولت است،
قدرتى كه بايد
فراگير باشد.
نازيسم جامعه
را بر اساس
درجه نژادى،
طبقه بندى
كرد: جامعه
هرمى گشت كه
در آن دولت
بمثابه
آرمان، با
قدرت فراگير،
رأس هرم بود.
قشرهاى بعدى
در تابعيت
كامل از قدرت
دولت، بتناسب
خلوص خونشان،
قدرت و حقوق
پيدا
مىكردند. اين
قشربندى با دو
امر ملازمه
پيدا مىكرد:
1- كشتار و
از ميان
برداشتن
نژادهاى پست و
2- لزوم تن
دادن به ايثار
و فداكارى و
«شهادت» از سوى
نژاد برتر،
براى جلوگيرى
از فساد بشريت
در پى قدرت
گرفتن
نژادهاى پست (1).
اگر
بجاى «پاكى
خون»، «پاكى
دين» را بگذاريم،
رژيم
ملاتاريا را
تكرار بى كم و
كاست
توتاليتاريسم
نازى
مىيابيم.
هيتلر در نبرد
من، جنگ تا
رفع و رفع
فساد از جهان
را ضرور
مىشمرد و خمينى
با قلب معنى
قرآن، جنگ تا
رفع فتنه از
جهان را لازم
مىداند.
مشابهت رفتار
دو رژيم درباره
زن شگفتتر
است:
سيمون
دوبوار اين
مشابهت را در
جامعههاى
اسپارت و
ايتالياى
فاشيست و
آلمان نازى
نشان مىدهد (2):
در اين رژيمها،
زن به فرد
تعلق ندارد،
به دولت تعلق دارد.
زن تنها يك
بعد دارد و آن
كودك بدنيا
آوردن و
افزايش نسل و
ادامه آنست.
از لحاظ جنسى
بايد بطور
كامل
فعلپذير و
تحت كنترل
باشد. وظيفه
زن تسكين جنسى
مرد است.
و
اليزابت
بادنتر در
كتاب تازه خود
«يكى ديگرى
است»، موقع و
مقام زن را در
ايدئولوژى
نازى اينطور
شرح مىكند (3):
در
ايدئولوژى
نازى، زن
حيوانى است خاص
زاد و ولد.
جهان زن به
فضاى خانواده
محدود مىگردد.
حال آنكه جهان
مرد، كه معمار
فضاى بيكران
است، بيكران و
جاودانى است.
ريتا تالمن
بما خاطرنشان
مىسازد كه در
نبرد من
هيتلر، كلمه
«زن» (Frau) هيچ وجود
ندارد. بجاى
آن اصطلاح
قديمى و تحقيرآميز
«ضعيفه» (Weib) بكار رفته
است.
يكى از
مبلغان
ناسيونال
سوسياليسم، گيدا
ديل، نوشت كه
فضاى عمل
زنانه را
طبيعت معين
كرده است:
مادرى. بعكس
فضاى عمل مرد
كه صاحب خرد
است دولت و
جامعه است.
نازىها
باستناد اين
درك از فضاى
عمل زن، براى
زن حق ولايت
قائل نبودند و
به زنان
مقامهاى
بالا را
نمىدادند.
وظيفه مقدس
زنان آن بود
كه تن خويش را
وقف باردارى
كنند و بر
شمار نژاد
برتر
بيفزايند.
مؤسسه اصلاح
نژاد و توليد
«تخمه نخبه»
بوجود آوردند
و كوشيدند به
زنان آلمانى
بباورانند كه
زادن «نژاد
جنگجو» و بدست
آوردن اين
افتخار كه
فرزندانشان
در راه آلمان
بزرگ شهيد
مىگردد،
داراى ارزشى
آرمانى است...
هر اندازه جنگ
مرگ آورتر
مىشد، وسوسه
توليد نسل
جنگجو افزايش
مىيافت و چون
شمار مردان كم
بود، به مردانى
كه تخمهاى
جنگجو داشتند
و دست چين مىشدند،
چند زن
مىدادند.
اردوگاهى
بوجود آوردند
كه مىتوانست
000 400 زن را در خود
جا دهد. اين
زنان، بايد پى
در پى از «تخمه
جنگجو» باردار
مىشدند و
فرزند جنگجو
مىزادند».
وقتى
اين رفتار را
با رفتار
استبداد دينى
حاكم مقايسه
مىكنيم، در
نظر اول از
مشابهت
شگرفشان يكه
مىخوريم: «از
مقام ولايت بر
جان و مال و
ناموس شما بسط
يد دارد»
(سخنان جنتى درباره
اختيارات
ولايت فقيه)
همان نظر تعلق
زن به دولت
(دولت بمثابه
آرمان و هدف
جامعه) است.
خلاصه كردن
مادرى در زادن
كودك و پروريدنش
تا جوانى و در
اختيار «نظام»
گذاردن او براى
«نيل» به شهادت
و... در نازيسم و
استبداد دينى
يكسانى شگرفى
مىجويند.
عنصر
مشترك در دو
استبداد يكى و
آن قدرت
فراگير است.
نازيسم، همان
طرز فكر كهن
بود كه قرنها
در لباس
استبداد دينى
بر جامعههاى
اروپايى حكومت
مىكرد كه
اينك به فنون
جديد مجهز
مىشد (4).
استبداد
فراگير
ملاتاريا نيز
همان طرز فكر
كليسايى است
كه معتقد به
ولايت فراگير
پاپ بر جهان
مسيحى و غير
مسيحى بود.
بدين سان
بنياد دو طرز
فكر يكى است.
در نتيجه نظر
و رفتارهاى هر
دو استبداد
فراگير نسبت
به زن، معلوم
مىكند كه
پابپاى تحول
از آزادى
دوران اول انقلاب
به استبداد
فراگير، نظر و
رفتارهاى حكومت
نسبت به زن
تغيير كرده
است. اين امر
واقع، خود بر
درستى اين
قاعده شهادت
مىدهد كه
تاكتيكها،
استراتژى
متناسب با خود
را جانشين
مىكنند.
تاكتيكهاى
استبداد دينى
با استبداد
فراگير تناسب
دارند و
بناگزير اين
استبداد را
جاى گزين
ساختهاند. در
پى استقرار اين
استبداد، نظر
و رفتارها از
اسلام منشاء
نمىگيرند،
حتى حاكمان
مستبدى كه
امروز اردوگاه
زنان «بد حجاب»
را تشكيل
مىدهند، اين
نظر و رفتارها
را از اول در
سر
نداشتهاند.
به سخن ديگر
توجه را بايد
به عامل قدرت
فراگير معطوف
كرد كه عامل
فساد فراگير
است.
وقتى
در پرتو
توضيحهاى
بالا، در جدول
مقايسه
بنگريم
مىبينيم
استراتژىهاى
8 گانه در
خشنترين و
صريحترين
بيانها كه
بيان قدرت
فراگير است،
اظهار
شدهاند.
فاصله شى جنسى
تا انسان همان
فاصله
استبداد
فراگير تا
آزادى فراگير
است:
دو
بنياد آزادى:
سلامى
نخستين سفير
انقلاب ايران
در رم، كتاب
خداوند دو
كعبه را كه
دكتر صاحب
الزمانى، در
باره سوروكين
و آراء او
نوشته است،
برايم
فرستاده است.
در اين كتاب
از قول
سوروكين سه
نوع رابه: 1- عشقى
و عاطفى 2-
حقوقى و
قراردادى و 3-
ارباب و بندگى
(5) تشخيص داده
شدهاند.
روابط جنسى
آزاد را، بيشتر،
رابطههاى
ارباب و بندگى
و حقوقى و
قراردادى و،
كمتر، عشقى و
عاطفى دانسته
است (6).
سوروكين بر
آنست كه تمدن
غرب گرفتار تناقضى
اساسى است.
انسان را در
عين ستايش
تحقير مىكند
(7). سلامى ميان
آراء سوروكين
و اينجانب همسويى
ديده است و حق
با او است. و از
جمله اين همسويىها،
همسويى
درباره
بنيادى
رابطهها است.
در نظر اينجانب
رابطهها سه
بنياد دارند:
1- عدم
زور، يا عشق
در نتيجه
توحيد: بر اين
اساس بتدريج
رابطهها،
كمتر حقوقى و
قراردادى كه
ناظر بماديت
است و بيشتر
عاطفى و
دوستانه و
عاشقانه
مىگردند.
2- زور يا موازنه
وجودى و در
نتيجه تضاد:
بر اين اساس
رابطهها از
صفت عاطفى و
دوستانه خالى
مىشوند و
بتدريج از
حقوقى و قراردادى
به سلطه گر -
زير سلطه تحول
مىكنند.
3- التقاط
زور و عدم زور:
بر اين اساس
رابطهها،
عاطفى - حقوقى
و سلطه گر - زير
سلطه هستند،
اما بتدريج به
روابط سلطه
تحول
مىجويند.
بقول
سوروكين، در
فرهنگ مادى، محل
كمى براى
آندسته از
روابط وجود
دارد كه بر عشق
استوارند. از
اينجا
مىتوان
فهميد چرا اليزابت
بادنتر،
نگران نظرى
است كه رابطه
زن و مرد را،
رابطه اكمال
متقابل
مىشمارد. به
اين نظر به
تفصيل خواهم
پرداخت.
عجالتاً با آن
قسمت از
نگرانى
بادنتر كار
دارم كه ناظر
به اين بحث
است. او
مىپرسد: اساس
اين اكمال
متقابل كدام
است؟ زن و مرد
را ضدين
بدانيم كه
يكديگر را
كامل مىكنند
و يا همجنسى
بشماريم كه يكديگر
را كامل
مىكنند (8)؟
پرسشى
بجا و اساسى
است. اگر اساس
آزادى و
برابرى و
همتايى
زن،موازنه
وجودى يا تضاد
سكسها فرض
شود، قلمرو
اين آزادى به
رقابت و بلكه
جنگ جنسى
محدود
مىگردد. اگر
اساس آزادى و
برابرى و همتايى،
موازنه عدمى
يا عدم زور يا
توحيد فرض شود،
تازه آزادى
جنسى تحقق و
اكمال متقابل
معناى ديگر و
مطلوب را پيدا
مىكند: در
رابطه زن و
مرد، عشق در
كار مىآيد.
با اين
توضيح، نظر
سوروكين روشن
مىشود: در
فرهنگ مادى،
بنياد
رابطهها
اغلب زور است
و فضاى معنوى
كه فضاى بى
نهايت است،
بكلى ناديده
گرفته مىشود.
در بعد مادى
كه نقطهاى در
بى نهايت است،
آنهم بر فرض
دمكراسى،
انسانها تنها
اجازه پيدا
مىكنند
روابطى بر
اساس زور آزمايى
روزمره،
برقرار كنند.
و مايه آن
تحقير بزرگى
كه در حق
انسان روا
مىرود، همين
تباه شدن در
تحصيل و بكار
بردن روزمره
زور است.
در
استبداد
فراگير كه زور
به عريانى، اساس
رابطهها است
و رابطهها،
رابطههاى سلطهاند،
هر برابرى به
نابرابرى
تبديل مىگردد.
انسان وسيله
رشد قدرت
مىشود. اين
استبداد بناگزير
بايد
نابرابرى را
اساس قرار
دهد، وگرنه خود
بى اساس
مىشود. و از
ميان مىرود،
از اينرو، زن
نابرابر مرد و
ضعيفه مىشود.
و بديهى است،
دو جريان يكى
رشد قدرت و
ديگرى تحقير
انسان،
ناهمسو،
ادامه
مىيابند. تا
آنجا كه انسان
شئى و كمتر از
آن مىشود.
اما
وقتى هم كه
آزادى همان
مىگردد كه
ليبراليسم،
تعريف
مىكند، يعنى
امكان زورآزمايى
براى همه، زن
تنها در امكان
زورآزمايى با
مرد برابر فرض
مىشود. اما
در عمل، اين
امكان را به
تمامه بدست
نمىآورد و
نابرابرش با مرد
مضاعف مىشود:
عشق و
آزادى، سكس و
قدرت:
روابط
جنسى «آزاد» و
«زناشويى»
همانطور كه
فوكو مىگويد
دو شكل هستند.
در غرب دو
محتواى اين دو
شكل، بتدريج
يكسانى
مىجويند.
زيرا سكس
بتدريج مدار
مىشود (همان
توضيح كه
درباره تحول
رابطهها
وقتى بيانگر
تضاد
مىشوند، داده
شد: تحول از
حقوقى و
قراردادى به
سلطهگر - زير
سلطه) اين
تحول است كه
بقول سوروكين
بحران بنيادى
فرهنگ غرب را
توضيح مىدهد
(9).
بدينقرار،
روابط جنسى
«آزاد»، خود
بمعناى از
ميان برخاستن
آزادى است.
قدرت بجاى آزادى
مىنشيند.
«قدرت جنسى»
محتواى «روابط
جنسى» آزاد
مىگردد.
زورآزمايى
مادى محلى
براى مسابقه
در عشق ورزى،
باقى
نمىگذارد.
بدينخاطر است
كه سوروكين
فرياد برمى
آورد: اى غرب
به كجا
مىروى. پايان
اين راه،
گورستان است.
گورستان
تاريك عشق و
انسان.
وقتى
اساس
رابطهها
قدرت
مىگردد، قاعدهها
و خاصههاى
قدرت در كار
مىآيند.
رابطهها را
از محبت و عشق
خالى مىكنند
و بناگزير زن
مظهر هوس با
تنى انباشته
از سكس و
هيسترى زا و
مويى اشعه وار
و... مىگردد.
وقتى
سكس جاى عشق
را گرفت و
بمثابه قدرت،
مدار
رابطهها شد،
زن به قدرت
تعلق پيدا مىكند.
تحقير مىشود.
بتدريج كمتر
انسان و بيشتر
«آلتى سكسى»
مىگردد.
اينست آن
تناقض اساسى
كه فرهنگ مادى
غرب بدان
گرفتار است و
بحران اين
فرهنگ از اين
تناقض مايه
مىگيرد. حل
اين تناقض
بهمان پيدايش
عصر سوم يا
عصر فرهنگ
جامع است.
چرا زن
به قدرت تعلق
پيدا مىكند؟
پاسخ نازيسم به
اين پرسش را
در اول بحث
آوردم. در
اينجا، بنا بر
چهار
قاعدهاى كه
از قول فوكو
نقل و شرح كردم،
مىخواهم
توضيح بدهم
چرا اين پاسخ
عمومى است:
از
توضيح
سوروكين در
مىگذرم. تنها
خاطر نشان
مىكنم كه نظر
او درباره
تحقير انسان در
فرهنگ مادى
غرب، با
نتيجهاى كه
بر اساس
قاعدههاى
فوكو بدست
مىآيد، يكى مىشود:
بنابر قاعده
سوم، تاكتيك
استراتژى متناسب
با خود را
جانشين
مىكند.
بنابراين، وقتى
سكس وسيله
گرديد، هدف
متناسب با خود
را كه قدرت
است، جانشين
مىكند. قدرت
را جانشين چه
و كه مىكند؟
آيا نمىتوان
تصور كرد كه
قدرت خود
وسيله ايست در
دست انسان؟ و
اگر اين تصور
را بتوان كرد،
ديگر چرا
سوروكين
مىگويد انسان
تحقير
مىشود؟ پاسخ
اينست كه:
قدرت
جانشين آزادى
مىگردد و
انسان را
بخدمت خويش در
مىآورد.
زيرا: قدرت در
رابطه اساس
مىگردد. با
اساس شدن
قدرت، قدر
انسان، به ميزان
قدرتى سنجيده
مىشود كه
دارا است. و
بنا بر دو
قاعده اول و
چهارم، آن
معرفتى، ارج
پيدا مىكند
كه با تحول و
رشد قدرت،
تناسب پيدا
مىكند. بنا
بر قاعده دوم،
قدرت در تحول
خود، بتدريج
ماديت را از
معنويت جدا و
با آن متضاد
مىكند.
فراگرد فرهنگ
مادى كه
سوروكين شرح
مىكند، همين
گذار از توحيد
ماديت با
معنويت به
تضاد ماديت با
معنويت و نفى
كردن معنويت
است. در جريان
اين نفسى
كردن، انسان
بتدريج وسيله
مىشود. زيرا
تنها در شكل
مادى قدرت، به
رقابتى دائمى
و فرساينده،
مجبور و محكوم
مىشود: بدون
زور، ديگر هيچ
است. وقتى
انسان بدون
زور هيچ
مىشود و زور
تمامى
انسانيت او را
تشكيل
مىدهد، ميان
انسان و زور
كدام هدف و كدام
وسيله
مىشوند؟
پاسخ پرسش
روشن است:
انسان وسيله
مىشود. به
اين دليل است
كه بر زن ستم مضاعفى
روا مىرود: و
ميان زن و مرد
نابرابرى مضاعفى
خاصه رابطه
مىشود. ميان
قدرت و انسان،
بسود قدرت
رابطه
نابرابرى
برقرار مىشود.
و ميان
انسانها و
بخصوص ميان زن
و مرد،
نابرابرى
دومى اساس
قرار مىگيرد.
اين نابرابرى
مضاعف موضوع
بحثى ديگر
است:
مأخذها
و توضيح ها
1- صفحات
198-196، جلد Histoire de la sexualite از ميشل فوكو
2- صفحات 216-217
جلد اول Deuxieme sexe از سيمون
دوبوار
3- صفحات 189-183
autre
un est L, L,
اليزابت
بادنتر
4- صفحات 73-66 La Question
Nazie اثر P. Aycoberry
5- دكتر
ناصرالدين
صاحبالزمانى:
خداوند دو
كعبه برخوردى
با پى تريم
الكساندرويچ
سوروكين صفحه
77
6- خداوند
دو كعبه صفحه 80
7- خداوند
دو كعبه صفحه 146
8- نگاه
كنيد به فصل
دوم، منطق
اضداد يا جنگ
سكسها،
صفحات 189-149 از
كتاب autre un est L, L, از
اليزابت
بادنتر
9- خداوند
دو كعبه،
صفحات 156-138
نابرابرى
مضاعف
اليزابت
بادنتر، در
روابط قدرت،
زن را به سه
اعتبار، شئى
جنسى
مىشمارد: 1- از
ابزار ارتقاء
مرد در سلسله
مراتب
اجتماعى است و
2- وسيله
سرگرمى او است
و 3- رحمى است كه
مرد آن را
صاحب مىشود.
نابرابرى
اول،
نابرابرى
ميان انسان و
قدرت است:
دانستيم
وسيله يا تاكتيك،
هدف يا
استراتژى در خور
خود را جانشين
هدف دلخواه
مىكند. وقتى
زور اساس رابطهها
مىشود، گمان
مىرود كه
تحصيل زور، وسيله
دستيابى به
منزلت است.
انسان باور
مىكند كه با
تحصيل زور
اقتصادى پول و
سرمايه و زمين
و...) و يا زور
سياسى (مقام و
موقع و...) موجودى
موفق و
سعادتمند
مىشود. اما
غافل است كه
وسيله،
بتدريج، هدف
متناسب با خود
را جانشين مىكند:
قدرت را
جانشين انسان
مىگرداند.
بحران فرهنگى
شدت گير زمان
ما، همين
جانشين انسان
شدن قدرت و
شتاب گرفت
بزرگ شدن
ابعاد آنست.
نخست، مسابقه
ميان كشورها
بود. و اينك،
مسابقه ميان
قواى قهريه
جاى آن را
گرفته است.
مسابقهاى كه
مهار را از
دست دولتها
بدر برده و اختيار
را از آنها
ستانده است.
تمامى بشريت
در اين مسابقه
وحشى، بخدمت
قدرت درآمده و
برده آن شده
است.
ديگر
انسان نيست كه
كم و كيف قدرت
را تعيين
مىكند. قدرت
است كه چندى و
چونى زندگى
اسنان را معين
مىكند:
- انسان
نيست كه
فعاليت
سرمايه را، در
مقياس جهان و
در مقياس حال
و آينده تنظيم
مىكند.
سرمايه به رشد
خويش تقدم
مطلق مىبخشد
و جهت آن را
تعيين مىكند.
متناسب با جهت
و آهنگ رشد
خود، به انسان
كار ميدهد و
يا از او كار
مىستاند.
ماوراء مليها
نمود سلطه
سرمايه بر انسانند.
- انسان
نيست كه كه
اندازه قواى
قهريه را معين
مىكند. اين
قواى
قهريهاند كه
ميزان رشد خود
را معين و به
انسان تحميل
مىكنند. همه روز،
سخن از خلع
سلاح مىرود و
بجاى آن، از
انسان خلع
اختيار
مىشود و
سلاحها در كم
و كيف رشد
مىكنند.
- همه
روز، از لزوم
كمك به
«كشورهاى
جنوب» صحبت
مىشود. اما
اين نابرابرى
ميان سلطه گر
و زير سلطهها
است كه بيشتر
مىشود. و اين
امر يكى از پى
آمدهاى رشد
قدرت است. مگر
نه قدرت وقتى
معنى پيدا
مىكند كه زور
را يكى داشته
و ديگرى
نداشته باشد؟
پس نابرابرى
ذاتى روابط
متكى بر زور
است و با رشد
قدرت،
نابرابريها
نيز بزرگ و
بزرگتر مىشوند.
بدينسان،
نابرابرى او بنيادى،
نابرابرى
ميان انسان و
قدرت است. از
ازل تا امروز،
تمامى
تجربهها به
يك
نتيجه بيشتر
نيانجاميدهاند:
هر كس بدنبال
قدرت رفت، خود
تسخير قدرت
شد. آن ميوه
ممنوعهاى كه
آدم خورد و
آدمها هنوز
مىخورند.
ميوه قدرت
است. اين ميوه
را هر كس
مىخورد،
بجاى اينكه
صاحب قدرت
بشود، بنده
قدرت مىگردد.
و در بردگى
نيز، اصل بر
نابرابرى
ميان برده
است.
نابرابرى
دوم،
نابرابرى
ميان زن و مرد:
نابرابرى
دوم از اين
امر مايه
مىگيرد كه
نوع شركت زن و
مرد در توليد
زور يكى نيست.
در تقسيم كارى
كه قدرت بوجود
آورده است،
بشرحى كه
گذشت، (آيا زن
متعلق به قدرت
است؟) زن
بناگزير
وسيله
كامجويى جنسى
و از ابزار
ارتقاى اجتماعى
مرد و رحمى در
مالكيت مرد - بمثابه
خدمتگزار
قدرت - است.
و
مىدانيم كه
غرب مدعى شد و
هست كه نابرابرى
ميان زن و مرد
را دارد از
ميان بر مىدارد.
اما واقعيتها
حكايت از آن
مىكنند كه،
روز به روز،
نابرابريها
بيشتر
مىشوند.
- هم در
غرب سرمايه
دارى و نيز در
شرق كمونيستى،
در سطح
تعليمات عالى،
پس از يك
دورهاى كه
گمان مىرفت
از نابرابرى
ميان زن و مرد
كاسته
مىشود،
نابرابرى روز
افزون شده
است. طوريكه
از هم اكنون،
مشكل جامعههاى
ماوراء صنعتى
آينده، مشكل
ارتباط و
مبادله ميان
دو موجودى است
كه كيفيتهاى
بكلى متفاوتى
پيدا مىكنند.
اين پرسش جا و
موقع پيدا
كرده است كه
آيا در
جامعههاى
ماوراء صنعتى،
اين نازيسم
نيست كه تحقق
پيدا خواهد كرد؟
آيا از زن جز
كودك به دنيا
آوردن و تسكين
ميل جنسى مرد
و كار يدى،
كار ديگرى نيز
ساخته خواهد
شد؟
اليزابت
بادنتر اين
فرض را بميان
مىآورد كه
مرد نيز
بتواند فرزند به
دنيا بياورد (1).
اگر زن انحصار
توليد كودك را
نيز از دست
بدهد، منزلتش
پايينتر نيز
خواهد رفت.
زيرا گذشته از
قلمرو علم:
1- در
قلمرو سياسى
نيز، روز به
روز، نقش كمترى
پيدا خواهد
كرد. زيرا
تحولى كه در
پى بحران
كنونى، روى
خواهد داد،
كار سياسى را
بغرنجتر خواهد
ساخت. رقابت
شديدتر خواهد
شد و در اين
رقابت، به
دليل
نابرابريهاى
سياسى و
اقتصادى و اجتماعى
و فرهنگى،
زنان
ناتوانتر نيز
خواهند شد.
2- از هم
اكنون، در
ميان بيكاران
فنى، شماره
زنان بيشتر
است و بيشتر
از پيش
مىشود. يعنى
قربانيان اول
پيشرفت علمى و
فنى، زنان
هستند. با وضع
مقررات نيز،
نمىتوان «جبر
علمى و فنى» را
تغيير داد.
فنون جديد به
«نيروى كار آزموده»ترى
نياز دارند و
اين «نيروى
كارآزمودهتر»
را مردان
تشكيل
مىدهند.
3- نابرابريهاى بالا سبب شدهاند و مىشوند كه براى جبران بخشى از نابرابريها، زن بيشتر از پيش، از سكس خود استفاده كند. بدينسان، زن، خود، عامل «هيستريزاسيون» تن خويش مىشود. اين امر واقع كه موضوع بحث مذكور شده است، در عين حال، اين پرسش را برمىانگيزد كه: چرا زن، با زور جنسى، مرد را وادار نكند نابرابريهاى ديگر او را جبران كند؟ چرا زنان، بيش از پيش، به سكس خود نپردازند و با توليد انواع جاذبههاى جنسى و خلق نيازهاى جنسى، نابرابريها را جبران نكنند؟ چرا نتوانند حتى در روابط قوا، جاى كنونى مردان را