زن و زناشویی

 

نوشته : ابوالحسن بنى صدر

 

تاریخ انتشار : فروردین 1367

 

چاپ : انتشارات انقلاب اسلامی

 

تنظیم برای سایت از انتشارات انقلاب اسلامی

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

زن و زناشويى‏

1- مقدمه‏

2- زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

- تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار

- اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا

- قرآن: زن مظهر عشق، كوثر

3- عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دو بنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين و يا آن معنى را مى‏دهند.

- فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است‏

- ناممكن بودند پيدايش عشق ميان زن و مرد

- شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند.

4- از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

- زن در روابط دولت و مسيحيت‏

- قدرت و زن‏

- تعيين دايره منع‏ها متناسب با توقعات قدرت‏

- سانسورهاى جنسى و منطق آنها

- قدرت چيست؟

5- آيا قهرزدايى و قهردوستى ذاتى زن است؟

- گذار از معنويت به ماديت‏

- مازوخيسم، نارسيسيسم و كارپذيرى سه خاصه طبيعى زن

- فعل پذيرى‏

- مازوخيسم‏

- نارسيسيسم يا عشق بخود

- فعل پذيرى ، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده اند

6- چهار قاعده قدرت‏

- قاعده اول‏

- قاعده دوم‏

- قاعده سوم‏

- قاعده چهارم‏

7- آيا تن زن هيستريك و هيسترى آور است؟ آيا موى زن اشعه دارد؟

- مجموعه استراتژيك اول: هيستريزاسيون تن زن‏

- مجموعه استراتژيك دوم: موضوع تعليم و تربيت قرار دادن سكس كودك‏

- مجموعه استراتژيك سوم: اجتماعى كردن رفتارها در قلمرو زاد و ولد

- مجموعه استراتژيك چهارم: موضوع روانپزشكى شدن التذاد جنسى تباه گر

8- آيا زن متعلق به قدرت است؟

- نازيسم: زن متعلق به قدرت است‏

- دو بنياد آزادى‏

- عشق و آزادى، سكس و قدرت‏

9- نابرابرى مضاعف‏

- نابرابرى اول، نابرابرى انسان و قدرت است‏

- نابرابرى دوم، نابرابرى ميان زن و مرد

- منطق اضداد يا جنگ سكس ها

- چرا زن قربانى اصلى است‏

10- زن و مرد و طبيعت‏

- آيا در بيان قرآن، زن همانند طبيعت و كارپذير و مادون است؟

- زن و طبيعت و توليد كودك و نقش زن و مرد

- غزالى و فرويد

- قرآن زن را مزرعه خوانده و نه طبيعت‏

11- حجاب‏

- برخيز و مگريز

- چهار راه حل تجربه شده‏

- اشتراكى كردن سكس‏

- ليبراليسم جنسى‏

12- حجاب اسلامى‏

- چه بود و چه شد؟

- زن در استقلال، توانايى مى‏يابد

- جلبات چه بود و چه شد

- جلباب وسيله دفاع زن در برابر بيگانه است‏

- جلباب، حجاب نيست‏

- با رعايت موازين، زن در پوشش آزاد است

13- راه حل چهارم: عشق در معناى همگرايى در علاقه و عقيده‏

- گذار از تضاد به توحيد

- تقدم فرد بر زوج‏

- ارزش مطلق پيدا كردن من‏

- تنهايى، از تن دادن به اكراه و اجبار، بهتر است‏

- عشق در قهر و رنج و هوس كمتر، و عشق در مهر و وفا، بيشتر

- ميل به محبت‏

14- راه حل چهارم: بنياد موازنه عدمى‏

1- تفاوت در اصل راهنماى تجربه ها

2- تفاوتها در روش تجربه‏

- سكس زور نيست و نبايد در زور، از خود بيگانه گردند.

- آيا زنان بايد زينت خود را بپوشانند؟

1- ازدواج، تقسيم اجتماعى، كار، ارث‏

- ازدواج‏

- تقسيم اجتماعى كار

- چرا زنان نصف مردان ارث مى‏برند؟

زناشويى در استسلام و اسلام‏

- اسلام يا استسلام‏

- الرجال قوامون على نساء

- اگر زن و مرد بر وفق فضلهاى يكديگر شورا كنند؟

- رابطه مرد با زن و عشق‏

- چند زنى و عدالت‏

- قوام شدن و آرامش بخشيدن، با جفت شدن، بنياد عشق مى‏گردند

- فضل مادرى و فضل پدرى‏

- روابط ملى زن و شوهر و آزادى انسانى‏

- روابط جنسى در زناشويى‏

- گذار از استسلام به اسلام‏

******

ضميمه: انتقاد و پاسخ به انتقاد

انتقاد:

نامه از تويسركان، در حاشيه زن و زناشويى

- زن و مذاهب‏

- زن و فيلسوفان‏

- زن و روانكاوى

- تفاوت زن و مرد

پاسخ به انتقاد:

الف - منزلت زن در قرآن‏

- وضع و منزلت زن در قرآن‏

- در آميزش جنسى قهر چرا در كار آيد

ب - منزلت زن در آغاز اسلام و در دوران پيامبر

- وضع زن بهنگام پيدايش اسلام‏

- پيامبر و زنان او

- كشتار بنى قريظه‏

- شاهدى كه از راه رسيد

ج - زن در نظريه فرويد

فهرست‏

 

 

 

 

 

زن و زناشويى‏

چاپ دوم

نگارش اين كتاب در فروردين 1365 آغاز و در اسفند 1366 پايان يافت. پيش از چاپ به صورت كتاب، بتدريج در نشريه انقلاب اسلامى در هجرت نشر يافته بود. تا اين زمان 7 شهريور 1373 كه چاپ دوم كتاب در دسترس شما خوانندگان قرار مى‏گيرند، مطالعه پى گرفته شد و حاصل آن، به كتاب افزوده شد.

مقدمه: گذشته و نقش آن‏

درباره كتابى كه دزديده شد

در روزهائى كه ضد انقلاب درمانده در خارج از كشور از راه جعل تبليغ مى‏كرد بنى صدر گفته است موى زن برق يا اشعه دارد و...، عمال ملاتاريا كتابى را با عنوان جامعه‏شناسى زن و خانواده، در چاپخانه مى‏ربودند. آن كتاب را ربودند و بردند زيرا نمى‏خواستند جامعه‏شناسى زن در روابط شخصى قدرت و نيز تحريف‏ها و بدتر از آن جعل هايى بر عموم معلوم گردند كه بنام اسلام درباره شخصيت زن، منزلتهاى او و... رواج داده و بمثابه باور دينى به عنصرى بنيادى از ساخت ذهنى مردم ما بدل ساخته بودند.

بدينقرار در گرماگرم مبارزه بخاطر حفظ آزادى بدست آمده و دفاع از منزلتها و حقوق انسان هر سه دسته زورپرست، يك كار را انجام مى‏دادند. هر سه اينجانب را در كوششهايم بخاطر آزادى زن، كه آن را، از شرايط اساسى بيرون آمدن جامعه‏هاى مسلمان از مدار عقب ماندگى مى‏دانم، سانسور مى‏كردند. توضيح آنكه بازمانده‏هاى رژيم شاه سابق و نيز توتاليترهاى چپ نما به همان تعريف كه شاه از زن مى‏كرد باور دارند: زن بايد زيبا و فريبا باشد. يعنى زن مظهر شهوت و قهر است. توتاليترهاى مذهبى نيز بنا بر باورى كه از كليساى قرون وسطى اخذ كرده‏اند، زن را مظهر شهوت و قهر مى‏شمارند. بنابراين، گرايش‏هاى زورپرست، بحكم قدرت پرستى، يكى از دو طرز فكر را دارند كه از ديرگاه درباره زن وجود داشته‏اند: زن مظهر شهوت و قهر است. از اينرو جانبداران منزوى كردن اين مظهر شهوت و قهر، كتاب را دزديدند و جانبداران سكسوپوليتيك در حد فكر سخيفشان به قلب حقيقت دست زدند و رواج دادند كه بنى صدر گفته است موى زن برق يا اشعه دارد و...

بهر رو، كتابى را كه دزديدند تحقيقى بود كه همسرم عذرا حسينى و اينجانب بانجام برده بوديم. آنها كه كتاب را دزديدند، اينطور تصور كرده بودند كه تا جنگ با متجاوز خارجى و استبداديان داخلى هست، ديگر فرصت تجديد تحقيق و نگارش كتاب دست نخواهد داد و بعد هم كودتا هست و اعدام. در اين تصور، پربخطا نرفته بودند. اگر تاكنون بر از بين بردن اينجانب موفق نشده‏اند، اما سانسورى را برقرار كرده‏اند كه امكان نشر تحقيقى از اينگونه را نمى‏دهد. بارى، اينك فرصتى دست داده است تا كه تحقيق را از نو بعمل بياوريم، اميد كه در بيرون آوردن گذشته از انحصار و پيراستنش از ناراستى، بكارش بريم.

گذشته بمثابه انحصارى كه بايد شكست‏

دوستى درباره نوشته اينجانب تحت عنوان شهادت و عشق نظرى نوشته و فرستاده است كه اينست:

... خيلى دلم مى‏خواست كه در عنوان از كلمه "شهادت" صرف نظر مى‏شد و يا مثلاً جاى آن مى‏آمد "ديناميك رشد" يا "سكون و حركت" يا "رمز كمال" يا "داشتن و شدن" و يا حتى از اينها بهتر. آخر اين ملاتاريا كلمه شهادت را خيلى زشت كرده است.

من بارها جرأت و سماجت و اصرار آقاى بنى صدر را در اعتبار بخشيدن به اسلام تحسين كرده‏ام. آخر اين بى انصافها چيزى از اسلام باقى نگذاشته‏اند كه به آسانى قابل دفاع باشد. در عين حال خدمت آقاى بنى صدر نيز عرض كرده‏ام كه حرفهاى ايشان تازه‏تر، امروزى‏تر و قابل قبول‏تر از آن است كه از گذشته‏هاى دور "رفرانس" يا شاهد بياوريم. بى‏پرده بگويم وقتى مطالب رامى‏خوانم اوج مى‏گيرم و ناگهان رفرانس از ابراهيم و غير او كه مى‏آيد سقوط مى‏كنم. براى من آقاى بنى صدر و امثال ايشان بمراتب باوركردنى‏تر و عينى‏تر و تازه‏تر از داستان ابراهيم و غيره است.

گريز آشكار از گذشته، بيزارى از آن، ميل شديد به فراموش كردن آن، همان باور به لزوم بستن دفتر گذشته و كنار گذاشتن آن، اينطور نيست؟

چرا اينطور است. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى ايران مثل درس خوانده‏هاى همه دنياى مسلمان و بلكه مثل درس خوانده‏هاى دنياى سوم فريبى را خورده‏اند و هنوز كه هنوز است نتوانسته‏اند خود را از آن فريب برهانند. ملكم خان و ديگر پيشگامان تجدد خواهى، براى اخذ تمدن غرب، كنار گذاشتن گذشته را ضرور شمردند و با اصرار تمام بر آن پاى فشردند. اين پافشارى از جمله عوارضى كه ببار آورد، ايجاد انحصار بر سرمايه فرهنگى، يعنى گذشته بود. تا درس خوانده‏هاى جديد گفتند كارى به خوب و بد گذشته نداريم، درس خوانده‏هاى قديم محكم به اين گذشته چسبيدند و گفتند مال ما. يك قرن و نيم است كه درس خوانده‏هاى جديد راه را وارونه مى‏روند و نتيجه آن يك رشته شكستها است: به فكر ملك خان و تجدد خواهان ديگر نرسيد كه زمان يكى از دلايل صحت يك فكر است. فكرى كه دوام تاريخى مى‏آورد، ميزان صحتش زياد است. بنا بر اين دوام اسلام، آنهم در شرايط غربت، دليل صحتش در اصول و قواعد اساسى است. از اين قاعده غفلت كردند كه زمان دروغ صفر و زمان حقيقت بى نهايت است. خواستند از خاطره تلخ ملتى از رنجهاى گذشته، بهره‏بردارى كنند و ندانستند كه اگر از غرب تقليد مى‏كنند، بايد همان كار را بكنند كه پيشگامان تجدد در غرب كردند.

در معناى رنسانس‏

رنسانس بازگشت به گذشته، به سرچشمه، به پاك كردن سرچشمه و جارى كردن آب زلال است. اومانيست‏هاى غرب، نه تنها كار را با انكار گذشته آغاز نكردند، بلكه براى انتقاد حال، بسراغ گذشته رفتند. اومانيسم در آغاز جنبشى براى معرفت علمى بر زبان و بازبينى متون بجامانده، بخاطر پاك كردن آنها از تحريف و جعل و آسودن فرهنگ دينى و غير آن، از غيريت و از خودبيگانگى بود. آن انقلاب‏هاى فرهنگى كه از قرن 8 و 9 و بخصوص از قرن 11 ميلادى حلقه‏هاى پيوسته تحول فرهنگى غرب را تشكيل دادند، از رهگذر باز پرداختن به گذشته حاصل شدند. اومانيستها، نخست، انحصار كليسا را برداشتند. در پى آن، گذشته فرهنگى را قابل بررسى و نقد كردند. و آنگاه با آشكار كردن تحريف‏ها و جعل‏ها، فريفتاريها را زدودند. در يك كلام گذشته را فعال و پويا كردند و رنسانسها، همين گذشته‏هاى پويا شدند.

تجربه رنسانس، تجربه همه انقلابها و هر تحولى است: هر انقلابى نتيجه فعال شدن گذشته است: محمد ،انقلاب اسلامى را با فعال كردن فرهنگ توحيدى، فرهنگ ابراهيمى، به انجام برد... انقلاب مشروطه و انقلاب دوران ساز اسلامى، هر دو، نتيجه فعال شدن گذشته بودند. انقلاب كبير فرانسه و انقلاب اكتبر نيز با فعال كردن گذشته بانجام رسيدند. همانطور كه بدون سرمايه، توليد متصور نيست و سرمايه حاصل كار متراكم شده يا انجام شده در گذشته است كه فعال مى‏شود، همانطور هم، بدون فعال كردن فرهنگ كه مجموعه دست آوردهاى گذشته است، توليد و نوسازى و رشد فرهنگى غيرممكن مى‏شود. از بد حادثه، ماركسيستهاى ما نيز ماركس را وارونه خواندند. توضيح آنكه ماركس سرمايه را كار متراكم مى‏شمرد و تحول را ديالكتيكى مى‏داند. با سرمايه دشمنى ندارد. با سرمايه دارى سر ستيز دارد و فعال كردن هر چه بيشتر سرمايه را شرط ضرور تغيير زيربنايى، يعنى همان رابطه با سرمايه، و تغييرهاى روبنايى مى‏شمارد. ماركسيستهاى دنياى سوم بخاطر غرب زدگى فرهنگى، يعنى نفى مطلق گذشته، دشمنى با سرمايه را جاى دشمنى با سرمايه‏دارى نشاندند. نتيجه اين شده است كه درس خوانده‏هاى داراى ديدگاه چپ يا راست، مطلقاً مخالف هرگونه فعال كردن گذشته‏اند.

اين ركود اجتماعى كه قربانى اول آن درس خوانده‏هاى جديد و روشنفكرهاى جديد هستند، از جمله بدليل اين بريدگى لجوجانه با گذشته است. بجاى آنكه گذشته ر ا فعال كنيم و رشد را ممكن بسازيم، يا از گذشته بريده و خود عامل تخريب شده‏ايم و يا در گذشته مانده‏ايم و به داشته‏ها دل خوش كرده‏ايم.

پهلوى ايسم، 14 قرن اسلامى را نفى مى‏كرد و مى‏خواست عناصرى از گذشته پيش از اسلام را فعال گرداند و قربانى شد. زيرا، از راه نادانى، انحصار 14 قرن تاريخ ملتى را بدست درس خوانده‏هاى قديم داد. پس از سرنگونى نيز، عبرت نگرفت. زيرا براى مثال همين قلب حقيقتى كه درباره اشعه يا برق موى زن كرده‏اند و به اينجانب نسبت داده‏اند، بر پايه ترس از گذشته و زن را مظهر شهوت و مرگ دانستن، ساخته‏اند: اين جعل، نه تنها از ابراز طرز فكرشان درباره زن است، بلكه ترجمان ترسى است كه درس خوانده‏هاى جديد از گذشته دارند. همانطور كه آقاى بختيار تبليغ مى‏كند، با اين جعل‏ها، مى‏خواهند بباورانند كه بنى‏صدر و همه آنهايى كه مى‏كوشند گذشته را فعال كنند، آخوندهاى بدون عمامه و هواخواه گذشته‏اند. جماعت روشنفكرتاريا از شكست شگرفش عبرت نمى‏گيرد و همچنان با لجاجتى كه بيانگر جهل مركب اين جماعت است، مى‏كوشد تا كه انحصار گذشته در دست ملاتاريا بيرون نيايد و خود در عين حال قربانى و عامل تخريب و مانع رشد و تحول بماند!!

فعال كردن گذشته، ستايش گذشته نيست‏

زمينه بيزارى و گريز از گذشته اين واقعيت بوده و هست كه جامعه‏هاى ما عقب مانده و بزير سلطه پيش رفته‏ها درآمده‏اند. تجدد خواهى كه فريب طرز فكر غالب بر غرب را خورده بودند و جانبدار تشبه جويى فرهنگى شده بودند، عامل عقب افتادگى را همين گذشته فرهنگى مى‏دانستند. راهى كه تشبه‏جويى پيش پايشان مى‏گذاشت، انتقاد و فعال كردن گذشته نبود. نفى گذشته در خوبى‏ها و بديهايشان بود. زيرا اخذ تمدن غربى، بدون عريان شدن از پوشش فرهنگى خودى، بنظرشان ممكن نمى‏رسيد. راهى كه رفتند در همه جا به شكست كامل انجاميد. بدتر، راهى كه رفتند، سدى در برابر تحول مطلوب جامعه‏هاى ما گشت و نتيجه‏اش بقاى در گذشته شد:

گذشته زمينه اصلى مبارزه بر سر قدرت گشت. در كشور خود ما، پهلوى ايسم، گذشته پيش از اسلام را تكيه گاه خويش ساخته بود و به ستايش آن مى‏پرداخت و آن بخش از روحانيت كه در صحنه مبارزه بر سر قدرت بود، گذشته پيش از اسلام را نفى مى‏كرد و به ستايش گذشته اسلامى سرگرم مى‏شد. و هنوز نيز همين كار را مى‏كند. روشنفكرانى كه بنا را بر نفى گذشته، گذاشته بودند، نمى‏توانستند با جامعه رابطه و گفتگو برقرار كنند. سانسور كنندگان تنها بنيادمداران، يعنى كسانى نبودند كه بنيادهاى سياسى و دينى و تربيتى را در اختيار داشتند. دستگاه سانسور در ذهن روشنفكر كار گذاشته شده بود. گذشته را نفى مى‏كرد. در نتيجه، زبانش بيگانه بود. زبان بيگانه‏اى كه ترجمه كردنى نيز نبود. نتيجه اين شد كه جامعه، طى يك قرن و نيم، نه تنها فرصت پيش آمدن را از دست داد، بلكه دست كم 5 قرن واپس رفت. يعنى فاصله‏اش از پيشرفتهاها، 5 قرن شد.

اينك با آنكه نتيجه راه عوضى كه رفته‏ايم، اين شده است كه جامعه‏هاى ما حداقل 5 قرن عقب افتاده‏اند، بايد وقت آن رسيده باشد كه كلاه خود را قاضى كنيم و از خود بپرسيم چه بايدمان كرد.

هم به ظاهر، هم به باطن، راهى جز اين نيست كه واقعيت را بپذيريم: ما عقب افتاده‏ايم. ساختهاى فرهنگى و در نتيجه آن، طرز فكر و طرز رفتار ما، عقب مانده است. براى رشد بايد ساختها و رفتارها را تغيير داد و اينكار يك راه بيشتر ندارد: آن ماندن در گذشته و گذشته ستايى و اين ماندن در باور 150 سال پيش و نفى گذشته را بايد بكنار بگذاريم و به انتقاد گذشته روى بياوريم. انتقاد نه ستايش و نه نفى است. جدا كردن درست از نادرست، و بدان، تغيير ساختهاى ذهنى جامعه است. بايد انحصار را بشكنيم و از انزوا بدرآييم:

گرچه كار درست را اومانيستها، طى 12 قرن، انجام دادند و ما راهى وارونه با راه آنها رفتيم و به بن بست رسيديم، اما اينك در موقعيت اومانيستهاى قرون گذشته نيستيم. زيرا ما خود مى‏گوييم كه جامعه ما دست كم 5 قرن عقب است. پس بايد اسباب جهش را فراهم كنيم. يعنى كار 12 قرن آنها را در عمر يك نسل انجام بدهيم:

جامعه‏اى كه 5 قرن عقب است، يعنى در گذشته‏هاى دور زندگى مى‏كند و عقب‏تر مى‏رود، بايد فرآورده‏هاى فكرى و عناصر فرهنگى در دسترسش قرار بگيرند تا بتواند از راه جهش فرهنگى، خود را به عصر حاضر برساند. بنابراين كار روشنفكر باور داشتن و باور نداشتن به دين و تبليغ له و عليه نيست. كارى بغايت مشكلتر است: روشنفكر چه باور داشته چه نداشته باشد، بايد با كمال بيطرفى، بكار انتقاد و پاكسازى علمى گذشته بپردازد. يعنى حق را از باطل جدا كند. بعنوان مثال:

يك دليل ديگر دزديدن كتاب از سوى ملاتاريا و قلب حقيقت از سوى روشنفكرتاريا، آن بود كه در انقلاب و به يمن كار پيگير در تدوين انديشه راهنماى انقلاب، باورهاى باطل درباره زن در ذهنيت زنان و مردان سرزمين ما، اعتبار خويش را از دست مى‏دادند. هر دو جناح زورپرست، از پويايى گذشته، در اين زمينه، بشدت وحشت دارند. زيرا خوب مى‏داند كه تغيير ساخت ذهنى و در نتيجه رابطه زن با مرد، جامعه ايران را در جاده رشد شتابگير مى‏اندازد. و اسطوره‏ها و متوليان گذشته را بى اعتبار مى‏گرداند. هر دو دسته از آزادى - و نه بى بندوبارى - زن مى‏ترسند و از سانسور و جعل، مقصودى كه جز نگاه داشتن زن در گذشته ندارند. اما زمان، در پى انقلاب ايران، دست و پا را از زنجير رها كردند و وارد صحنه شدند. و اميد بزرگ به آينده، همين جريان آزاد شدن زنان است كه به يمن انديشه انقلاب و انقلاب و مبارزه بزرگ زنان كشور، آغاز گرفته و پيش مى‏رود. اگر تحقيق در گذشته سبب گشت كه زمان شهادت بدهد، يعنى حق از باطل جدا شود و باطل برود و حق بطور روزافزون جا باز كند، چرا كه اين كار گسترش نيابد؟ چرا در همه زمينه‏ها انجام نگيرد؟ از تصحيح مختصر باور دينى نسبت به زن و منزلتهاى او چه زيان حاصل شد؟ هر چه حاصل شد سود بود. چرا اين تصحيح را كامل نكنيم؟ آن دزديدن كتاب و اين قلب حقيقت ترس سه تمايل زورپرست از مشى جديد، از اين انقلاب فرهنگى، نيست كه آن جهشى را درپى مى‏آورد كه ضرورت عصر است؟ جهشى كه بدون آن، محيط فرهنگى پيدايش و رشد روشنفكران پيشرو و امام ممكن نمى‏گردد؟ در جامعه‏هاى دنياى زير سلطه، روشنفكر تا وقتى با گذشته در قطع رابطه بسر مى‏برد، لامكان است. مثل ماهى مى‏ماند كه از آب بيرون افتاده باشد. از زمانى كه شروع مى‏كند به شناختن و انتقاد كردن گذشته، روشنفكر به معنى صحيح كلمه مى‏گردد و محيط عمل پيدا مى‏كند. فعال مى‏شود و فعال مى‏كند. با فعال كردن گذشته جامعه به جهش فرهنگى توانا مى‏گردد و در پى اين جهش، محيط با رشد عنصر جديد، يعنى روشنفكر متناسب مى‏گردد. بدينقرار در حال حاضر واجبترين كارها، فعال كردن گذشته است، و ا ين كار از راه انتقاد ممكن مى‏شود. ستايش صددرصد و نفى صددرصد، كار را به بن بستى مى‏كشاند كه اينك درس خوانده‏ها قديم و جديد از دو سو به آن رسيده و در آن مانده‏اند.

اگر گذشته صددرصد بد بود:

در حال حاضر مى‏دانيم كه رژيم خمينى بخاطر حل مشكلات اقتصادى بر سر كار نيست چرا كه اين مشكلات را بيشتر نيز كرده است. بخاطر استقلال، بخاطر آزادى، نيز، بر سر كار نيامده است. زيرا با استقرار استبداد فراگير، فضاى فرهنگى را بكلى محدود كرده و بسته است. وابستگيها را نيز فزونتر ساخته است. تغيير نقش ايران در اوپك بهترين بيانگر موقعيت وابستگى روزافزون ايران است. و وقتى قيمت نفت از آنچه قبل از انقلاب بود، پايينتر نيز رفته است. پس مجموع كشورهاى نفت خيز وابسته‏تر شده‏اند.

بخاطر علم پرورى و ترقى خواهى نيز نيست. زيرا دشمنى اين رژيم با علم بر هيچ ايرانى و غير ايرانى پوشيده نيست. پس چرا بر سر جاست؟ از جمله بخاطر ترسها نيست؟ و مهمترين ترسها، ترس از آن نيست كه بدل اين رژيم هويت فرهنگى اين مردم را يكجا در معرض نفى و انكار قرار دهد؟

بدينقرار، انكار وجود هرگونه خير در اسلام و شر مطلق خواندنش، دست كم دو اثر بوجود آورده است:

1- اثر اول و اساسى اينكه اگر اسلام صددرصد بد باشد تحول جامعه‏اى كه چهارده قرن با اسلام زندگى كرده است، محال مى‏گردد. تبليغ اين نظر نادرست و خطرناك، متضمن باور به رشد ناپذيرى جامعه ايرانى نيست؟ از اتفاق، به تاريخ كه مراجعه مى‏كنى، مى‏بينى كسانى كه نژاد ايرانى را فاسد شد مى‏انگاشتند،: اسلام را نيز شر مطلق مى‏خواندند!

2- و چگونه ممكن است ملتى بپذيرد طى چهارده قرن در شر مطلق زيسته است؟ و نپذيرفتن اين امر، بنفسه، به معناى نفى عنصر متجدد از سوى جامعه نيست؟ و اين همان بن بستى نيست كه درس خوانده‏هاى جديد در آنند؟ اما درس خوانده‏هاى قديم كه افزوده‏هاى اين چهارده قرن و انحرافها و جعلها و... را، بجاى اسلام محمد، خير مطلب مى‏شمارند، اينك با وجود قدرت حاكمى كه هستند، در بن بست نيستند؟ ممكن است گفته شود چه كسى اسلام را شر مطلق خوانده است؟ پاسخ اين است كه اولاً بسيارى و ثانياً آنها هم كه مستقيم و بصراحت اسلام را شر مطلق نمى‏خوانند، غيرمستقيم اين كار را مى‏كنند: وقتى مى‏گويند اين سخنان خوب از اينجانب است كه به اسلام نسبت مى‏دهم. وقتى مى‏گويند كه اسلام همين است كه رژيم خمينى عمل مى‏كند. وقتى مى‏گويند...

و مهمتر از اينها همه، وقتى گذشته را يكجا نفى مى‏كنند، نمى‏دانند كه اين سئوال جا پيدا مى‏كند كه آيا در اسلام يك خوبى نيست؟ آيا كسى از جماعت متعهد حاضر است به اين خوبى اذعان كند؟ اين انكار كه به اشكال مختلف اظهار مى‏شود (رايج‏ترين شكل خوددارى از قبول خوبى‏هاى اسلام) بشرح بالا، مانع بزرگ رشد شتابگير ايران گشته است.

با توجه به واقعيتهاى بالا، نكات زير را يادآور مى‏شود و اميدوار است، در فراسوى موافقتها و مخالفتهاى سياسى، وجدان به مشكل بزرگ سبب شود كه اين بار فرصت از دست نرود. پيش از اين، دو بار، يكى بعد از انقلاب مشروطه و يكى بعد از كودتاى 28 مرداد، فرصت بدست آمد اما صرف انكار، و باز هم لجوجانه، شد. اينبار فساد رژيم ملاتاريا فرصتى را فراهم آورده است كه مى‏توان آن را براى از بين بردن انحصار و آزاد و فعال كردن گذشته مغتنم شمرد. اسلام همين است كه خمينى مى‏كند و يا چون اسلام را ملاتاريا خراب كرده، ديگر حرفش را نزنيم، دردى را دوا نمى‏كند كه هيچ، يكبار ديگر، فرصت را از دست ما بدر مى‏يبرد. موافقها و مخالفهاى اسلام! بياييد اسلام را همانطور كه هست بشناسيم و بشناسانيم و آن را از دست انحصار چپها بياساييم. اگر اين فرصت را از دست داديم، ممكن است ديگر نتوانيم عقب ماندگى را جبران كنيم‏و ... همه به تلاش برخيزيم و هر كس به فراخور صلاحيت خويش، در فعال كردن گذشته بكوشد. انحصار را بشكنيم مرزها را برداريم و جامعه را با چند جهش فرهنگى آماده ورود به قرن جديد بگردانيم. قرنى كه انقلاب ما، طليعه آن است.

نكته اول اين: دوست اينجانب و ديگران، با توجه به واقعيتهاى بالا، همانند اينجانب از رفرانس به ابراهيم بايد اوجى تازه بگيرند. زيرا شگفتى و زيبايى بيشتر از اين، كه انديشه توحيدى در چهار و پنج هزار سال پيش از اين، به مرغ انديشه انسانى چون ابراهيم؟، امكان داده باشد تا اين اندازه اوج بگيرد؟

نكته دوم اين: مهمتر از مهم است كه بدانيد دو خط فكرى از گذشته‏هاى دور تا روزگار ما، با يكديگر در ستيز بوده‏اند: يكى بر موازنه وجودى استوار است و قدرت را اصل مى‏شمارد. اين طرز فكر مبلغ نابرابرها از جمله نابرابرى زن و مرد در خلقت است. زن را تبار شيطان و مظهر شهوت و قهر و تخريب و مرگ مى‏انگارد. ديگرى بر موازنه عدمى بنا شده است و قدرت را اصل نمى‏شمارد. اين طرز فكر زن و مرد را از يك يك گوهر مى‏شمارد و زن را آفريده رحمن و مظهر عشق و زندگى و معلم خطر كردن و ناممكن را ممكن ساختن مى‏داند. اصرار بر قدمت و استمرار انديشه توحيدى، شرط پاك كردن از آلودگيها و آسودنش از خودبيگانگى‏ها است.

نكته سوم : در نگارش اين كتاب، شيوه تازه‏اى بكار برده‏ام: هر مسئله را موضوع يك مقاله قرار داده‏ام تا كه مطالعه هر مسئله‏اى به استقلال، ممكن شود.

و نكته چهارم : خواننده، تنها آن قسمت تحقيق را در اين كتاب خواهد خواند كه درباره زن و زناشويى در قرآن است.

 

 

زن در تورات، در اوستا، در قرآن‏

 

پيش از اين، بيان تورات را درباره نقش زن در آلودن آدم به گناه آورديم. به اقتضاى مطالعه تطبيقى و از راه فايده تكرار، بار ديگر، مى‏آوريم:

تورات: زن مظهر شهوت و ويرانى و دشمن مار:

زن يكسره از ماده است و از روح خردمند خدايى در او نيست. در مرد روح خردمند خدايى هست (1). بدينخاطر، حاكميت مرد بر زن مشروع است. چرا كه بر نابرابرى طبيعى ميان اين دو استوار است. بنا بر تورات (2):

- در مرحله دوم زن آفريده شد و او مسئول گناه آدم گشت. ميوه ممنوعه رااو به آدم خوراند.

- در مرحله سوم، زن نفرين شد. خدا به زن گفت: زحمت تو را افزون مى‏كنيم. زحمت باردارى و زاييدن درد، تو را خواهد بود. و از آنجا كه در زن قوه شهوت فعال است، خطاب به او گفت (3): با مار دشمن مى‏شوى. بدينقرار، از زمانى كه در پندار دينى، تضاد اصل شده، زن مظهر شهوت و ويرانگرى گشته و مرد مظهر روح خردمند و خلاقيت و سازندگى شده، مرد حاكم و زن محكوم حكم او گشته است.

زرتشت كه بنا به روايتى شاگرد و مريد يهوديان تبعيدى به بابل بود، بر آن شد كه خلوص نخستين دين را به آن بازگرداند (4). اما تعليمات او نيز بنوبه خود دچار دگرديسيها گشتند. از پيدايش امپراتورى و حمله اسكندر كه اوستا را سوازند (5) و بر روى آن كار آمدن اشكانيان و اوستايى كه روحانيان از خاطر خويش به نگارش در آوردند، تا رسمى شدن دين در امپراطورى ساسانى، تغييرات اجتماعى و از جمله تغييرات در نگرش درباره زن و موقعيتها و حقوق و منزلتهايش، در اوستاها بازتابى گسترده پيدا كردند. زن كه الهه زمين، مظهر عشق و سپنتايا بارور و سازنده بود، شئى گرديد و به ارث برده مى‏شد. با اينحال دچار همان انحطاط نشد كه در تورات بازتاب جسته است. زيرا در آنحال كه شئى تلقى مى‏شد، ناموس نيز بود. مطالعه زن در اوستاى ساسانى و موقعيت نازلش را در دوران ساسانى به بعد مى‏گذاريم. در اينجا زن را از زبان اوستا، همان كه بوده و تقريباً مانده، تعريف مى‏كنيم:

اوستا: زن مظهر عشق دارنده خرد كامل و سپنتا:

در ميان امشاسپندان، يكى زن است، او سپنتا آرمتى يا سپنتارمد يا زمين، مظهر آبادانى و سازندگى است. آرمتى خود بمعناى خدر كامل است. زمين كه حامل همه چيز است، نيز زن است. آرمتى الها زمين و دختر اهورامزدا و همسر او است. نخستين مرد بر روى زمين كيومرث از زناشويى آن دختر و اين خدا پيدا شد. و او مظهر پاكى و طهارت است. (6)

زرتشت سپندارمت را نزديك‏تر از ديگر امشاسپندان به اهورامزدا مى‏بيند. دست سپندارمت را بر گردن اهورامزدا حلقه مى‏يابد. از اهورامزدا مى‏پرسد اين آفريده كه به تو چسبيده و اينطور مى‏نمايد كه بسيار دوستش مى‏دارى كيست؟ نه تو از او چشم برمى‏دارى و نه او از تو. نه تو دست از دست او بيرون مى‏آورى و نه او دست از دست تو. اهورامزدا پاسخ مى‏دهد: اوسپندارمت، دختر من، كدبانوى خانه هستى، مادر آفريدگار است.(7)

او دختر جوان و زيبا، خوش اندام، بلندبال... داراى قوه تشخيص نيك از بد و پراستعداد، اهورامزدا است. او است كه روح نيكان را از پل سينواد عبور مى‏دهد و به بهشت مينوى مى‏برد و روح بدكاران را در تاريكى‏ها سرگردان مى‏سازد.(8)

سپنتا آرمتى، خوب، بخشنده خوب، با نگاهى همه عشق، آفريده اهورامزدا است.(9)

سپندارمت كه نگاهى همه عشق دارد، داراى خرد كامل است. يعنى هر آنچه از بدى به او مى‏رسد، او با رضا و بردبارى، تلقى مى‏كند. آفريده‏ها از اويند. روح‏هاى مقدس براى طهارت زمين آفريده شده‏اند: وقتى ديوان، شب هنگام، ناپاكى‏ها را بر زمين مى‏گسترند، روح‏هاى مقدس زمين را از آنها پاك مى‏كنند. (10)

بدينقرار، گيتى كه در زبان اوستا همان جهان مادى است، از آميزش سپنتامينو با روح خردمند خلاق كه همان اهورامزدا است، با سپنتاآرمتى كه زمين يا مادر آفريدگار است، پديدار گشته است. زن حلقه پيوستگى است ميان ممكن كه گيتى است و ماوراى ممكن (واجب) كه روح خردمند خلاق يا هستى معنوى است. انديشه او كامل، نگاه او همه عشق، و برغم بديها و ناپاكى‏ها كه اهريمن مى‏كوشد او را بدانها بيالايد، پاك مى‏ماند. بخشنده، خلاق و سازنده است.

مرد نخستين در آخرين 5 روز اسفند ماه از او زاده مى‏شود (11). بدينسان نوروز جشن پيدايش انسان در روى زمين است. بهار گيتى با تولد او همراه و او بهار هستى است. بدينقرار، گيتى بر پاكى و فطرت و در توحيد آفريده شده است. در 3 هزار سال اول كه هستى مينوى (معنوى) است، اهريمن و آفريده هايش هنوز وارد عمل نشده‏اند. در هزار دوم گيتى يا جهان مادى آفريده مى‏شود و اهريمن و اهريمنى‏ها، بر ضد اهورامزدا و آفريده‏هاى او فعال مى‏گردند. اهريمن و آفريده‏هاى او در ذات اين هستى نيستند در بيرون آن قرار مى‏گيرند و انگرامينو كه روح مخرب است، بويژه در سه هزاره دوم، آنى از ويرانى آفريده‏ها و آبادانى‏هاى اهورامزدا باز نمى‏ايستد (13). مانى (14) و پيش از او قدرت امپراطورى كه دين را به خدمت درآورده بود، تضاد را به درون آفرينش مى‏آورند. اين دوره، دوره انحطاط زن و در نتيجه ايران است.

ميان موقع اجتماعى زن و ايران و استقلال و سرورى آن، رابطه علت و معلولى وجود دارد: هر چند تورات بر اوستا اثر مى‏گذارد و در باور عمومى، زن و اژدها، يا مار سه سر، همدم مى‏شوند، اما اين همدمى وقتى است كه زن با بيگانه سر و سر پيدا مى‏كند. از اين زمان ناپاك و همدست اهريمن مى‏شود (15).

براى ملتى كه شاهد انحطاط امپراطوريهاى پيشين بوده و ارتش او با استفاده از انحطاط زن، بابل را، كه در مستى شهوت خفته بود، تصرف كرده و به امپراطورى و سلطه انيرانيان و بر ايرانيان پايان بخشيده، چه جاى شگفتى كه در زن بمثابه ناموس يا وطن اجتماعى بنگرد و انحطاط او را با انحطاط ميهن، يكى بداند؟

اين قاعده اجتماعى، از دورترين زمان‏ها تا زمان ما، همچنان معتبر برجا است: ميزان رشد و يا انحطاط هر جامعه‏اى را منزلت و ميزان رشد زنان آن جامعه معين مى‏كنند: ايران دوران اساطيرى و سلطه هزار ساله ضحاك و ايران پايان هخامنشى و روشى كه گفته مى‏شود اسكندر براى دائمى كردن انقياد ايران در پيش گرفت و زنان ايرانى را به همخوابگى يونانيان واداشت و ايران دوران ساسانى كه در آن، موقع و منزلت زن تا بدانحد نزول كرد كه زن ملحق به اشياء شد و در حقوق ساسانى فرزند پسر، مادر را به ارث مى‏برد و انحطاط ايران كه از اواخر صفويه آغاز گرفت و تا انقلاب ايران ادامه يافت و انحطاط عمومى جامعه‏هاى زير سلطه و سياست استعمارگران در اين جامعه‏ها كه بر فاسد كردن زنان بنا شده بود و هست و نيز انحطاط جامعه‏هاى غربى تا بدانجا كه در پى مظهر سكس و شهوت و مصرف گرداندن زن، اين جامعه‏ها حتى از لحاظ ادامه نسل تهديد مى‏شوند، همه واقعيت‏هاى تاريخى از گذشته‏هاى دور تا امروز هستند كه بر درستى قاعده شهادت مى‏دهند.

بدينخاطر آناهيتا، اله آبها، و مظهر پاكى زن، در نيايش، به ياورى ايرانيان در پاك كردن ايران از سلطه بيگانه خوانده مى‏شود:

ياورى كن و بر من منت بگذار اين اردوى سورا آناهيتاى نيكوكار و بخشنده تا از هيداهاكا كه سه گردن و سه سر و شش چشم و هزار حس دارد، اين ديو بسيار قوى كه وجودش براى گيتى شوم است، اين قوى‏ترين دروج كه انگرا مينو بر ضد جانداران و بخاطر ويرانى جهان نيكى آفريده را از پا درآورم و دو زن اسير، سوان هاوك و ارناوك كه زيباترين تن‏هاى زنانه را دارند و در زيبايى از شگفتيهاى جهان هستند، رها گردانم.(16)

آناهيتا اين نيايش را اجابت مى‏كند. ايران در پى قيام كاوه آهنگر و فريدون رها مى‏شود. اين بار نوبت به افراسياب بدكار مى‏رسد. هديه و قربانى‏هاى هر چه پربهاتر تقديم مى‏كنند. و از آناهيتا به زارى مى‏خواهد او را بر آريايى‏ها پيروزى بخشد. آناهيتا نه هديه نه قربانى و نه نيايش او را نمى‏پذيرد (17). پى در پى ايرانيان و تازيان و تورانيان از آناهيتا مى‏خواهند پيروزى را از آن آنان سازد، و همه بار، آناهيتا درخواست ايرانيان را مى‏پذيرد و خواهش تازيان و تورانيان را رد مى‏كند (18):

در نبرد فريدون با ضحاك، آناهيتا بيارى فريدون مى‏آيد (19): اردوى سورا آناهيتا با شتاب به يارى من آى. در دم مرا يارى كن...

اردوى سورا آناهيتادر شكل دخترى زيبا، با اندامى بسيار زيبا، كمر بسته، پاك و نجيب با خونى زلال...، بيارى آمد. شتابان به سرزمينى كه اهورا آفريده و آن را مقدس و خانه خويش قرار داده (20) بود، سالم، فرود آمد. هديه‏هاى فريدون را پذيرفت و او را يارى كرد و بر ضحاك پيروز گرداند.

در نبرد با تورانيان، آشاوزدا، او كه يكى از هفت انسان جاودانى است كه در آخر زمان به همراه سوشيانت و به يارى او خواهد آمد، بهنگام حمله تورانيان، با تقديم هديه به الهه زنان، از آناهيتا يارى مى‏جويد. آناهيتا در شكل دخترى زيبا و... بيارى ايرانيان مى‏آيد. از آب مى‏گذرد و در پى عبور، آن را از حركت باز مى‏دارد تا ايرانيان بتوانند عبور كنند و بر دشمن بتازند و پيروز شوند (21). ايران زمين مقدس اهورايى است كه هيچ زمان بى ياور نمى‏ماند (22). ايران زمين دين بهى و آريايى هاست. آناهيتا دين بهى و آريايى‏ها را يارى مى‏رساند:

كاوى ويشتاسپا، بر كنار نهر فرزداناوا، 100 شتر نر و 1000 گاو نر و 10000 گوسفند هديه مى‏كند و از آناهيتا مى‏خواهد تا او را بر بد دينان پيروز گرداند و جهان را از ناپاكان، اين پرستندگان ديوان، پاك كند آناهيتا هديه او را مى‏پذيرد و دعاى او را اجابت مى‏كند (23).

برادران، واندارمنى و آرجت - اسپا، به آناهيتا هديه‏هاى بسيار تقديم مى‏كنند تا آنها را بر كاوى ويشتاسب پيروز گرداند و آريايى‏ها را پنجاه، پنجاه و صد صد، هزار هزار، ده هزار ده هزار... كشتار كند. آناهيتا هديه‏هاى او را نمى‏پذيرد و دعايش را اجابت نمى‏كند (24).

و زن در دو هنگام نازا مى‏شود: آنگاه كه بيگانه با سلطه بر ايران شهر، پرده سياه تاريكى كه اهريمنى است، مى‏كشد و آنزمان كه در پى گناه حق ناشناسى، مشيا و مشيانا رانده مى‏شوند. اين زوج پنجاه سال در نازايى به سر مى‏برند تا... (25)

بدينقرار، زن نه تنها موجودى باورمند است بلكه منزلت او گره در گره منزلت مستقل ايران، پاكى دين و بهزيستى قوم آرايى دارد. آنچه بر آدمى مى‏رود يا از تقدير است يا از عمل. امور مادى از تقدير و امور مينوى (معنوى) از عمل اوست. زناشويى از تقدير است (26). اما اين تقدير، خود در گرو عمل مرد است. به سخن ديگر تقدير از تدبير پيروى مى‏كند.

بدينقرار، اوستا به زن در پاسدارى دين و ايرانيت و قوميت و نيز نگهدارى مرد از گمراهى، نقش تعيين كننده‏اى مى‏دهد. پايدارى ايران، خانه يزدان، به پاكى زن، به ماندن او در مقام مظهر عشق، رشد، به دينى و استقلال ايرانيان است. و اين همان قاعده است كه در بالا از آن سخن رفت: تا زنان آزاد نشوند تا جاى خويش را بمثابه مظهر عشق، هنرمند خلاق و رمز استقلال باز نجويند، ايران مستقل و آبادان خواب و خيال و ايران ويران و زير سلطه واقعيتى است كه هم اكنون نيز زير چشم نسل امروز هست.

بهر رو، در دوران انحطاط، رابه آناهيتا با ايران، با دين بهى، با قوميت، از ياد مى‏رود. او كه مظهر پاكى زن بود او كه زيبايى و فروغ خيره كننده خويش را از عشق مى‏گرفت، همسان آفردوديت مى‏گردد. آفروديت كه الهه زيبايى و شهوت بود و با ژوپيتر از راه شهوت، نيرنگ مى‏باخت (27). بدينسان، در دوران دو امپراطورى رقيب ايران و روم، تمركز قدرت در اين دو امپراطورى، زن را در مظهر شهوت و ويرانگرى و نيرنگ، بانحطاط كشاند. اين انحطاط، انحطاط دو امپراطورى را بهمراه آورد.

قرآن: زن مظهر عشق، كوثر:

در دو امپراطورى، تضاد كه بنياد قدرت است، بنياد دين نيز شده بود. هر دوئيتى، رابطه تضاد تلقى مى‏شد. زن و مرد نيز به شرح بالا ضدين مى‏شدند. در دين رسمى ايران كه ديگر گونه پيام زرتشت بود، زمين پست مى‏شد. از زمين پست، ميوه‏هاى عالى مى‏روييد و از زن پست نيز، مرد كه عالى و كامل بود، پديدار مى‏گشت.

در دو دين يهود و مسيحيت كه قدرتمدار و مدار قدرت مى‏شدند، باور اين مى‏شد كه چون خدا مرد را در خواب سنگينى فرو برد و يكى از دنده‏هاى او را جدا كرد و از آن، زن را شكل بخشيد، )28) پس زن از ماده و براى برآوردن نيازهاى مادى مرد كه پست هستند، آفريده شده است.

بيان قرآن در آفرينش زن بازتاب اصل توحيد است: زن و مرد از يك گوهرند و در آفرينش نابرابرى ندارند. همسر آدم از نفس آدم آفريده مى‏شود تا زوج زن و مرد بيكديگر كمال بجويند. زن براى برآوردن نيازهاى مادى مرد آفريده نشده است. مظهر شهوت نيست. آرامش بخش و مظهر عشق و دوستى است (29):

و از آيات او اينكه از نفس شما جفت شما را بيافريد تا بدو آرامش جوييد و ميان شما بنا را بر دوستى و رحمت قرار داد. همانا در اينكار آيه هاست براى مردم انديشمند

زن و مرد متقلابلاً دوست و ولى يكديگرند (30):

مردان و زنان مؤمن ولى يكديگرند. امر مى‏كنند به معروف نهى مى‏كنند از منكر و...

هر يك از زن و مرد را فضلى است (31) و در دوستى و عشق، فضل هاشان در فضلى جامعه تكامل مى‏جويند. اين دو، لباس يكديگرند (32) كنايه از اينكه دو فضلى هستند كه بيكديگر كمال مى‏جويند. پاكيشان به داد و عشقى است كه بنا بر فطرت اساس زناشويى شان است. زن فروغ چشمان مرد با تقوى است (33).

و نيز در آفرينش زن و مرد برابرند (34).

شما را از مرد و زن آفريديم و قبيله و ملت قرار داديم تا از يكديگر شناخته گرديد. گرامى‏ترين شما نزد خدا با تقوى‏ترين شما است

نه تنها بدنيا آوردن دختر دليل بى مهرى خدا به هيچ پدر و مادرى نيست (35)، بلكه گاه دليل كمال لطف اوست (36).

همسر عمران به خدا گفت خدايا نذر مى‏كنم فرزندى را كه در شكم دارم در راه تو آزاد كنم از من بپذير. همانا تو شنوا و دانايى. چون فرزند را بدنيا آورد، گفت: خدايا دختر بدنيا آوردم و خدايا تو داناترى كه چرا دختر بدنيا آوردم و دختر مثل پسر نيست. من او را مريم نام نهادم او و فرزندانش را از شر شيطان رانده، به تو سپردم. خدا از او به نيكوتر پذيرشى، پذيرفت و ذكريا را كفيل مريم كرد. هر بار كه ذكريا به نزديك مريم مى‏رفت، پيش روى او روزى مى‏يافت. از مريم مى‏پرسيد اين روزى از كجا براى تو رسيد؟ مريم پاسخ مى‏داد از نزد خدا: همانا خدا به كسى كه مى‏خواهد روزى مى‏رساند بيحساب..

و خدا مريم را مظهر پاكى زنان جهانيان گردانيد (37:

آنگاه فرشتگان به مريم گفتند خدا تو را برگزيده زنان جهانيان و پاكى بخشيد.

بدينقرار، بيان قرآن، وارونه بيان تورات است. قرآن همان كار را مى‏كند كه اوستاى نخستين كرده بود: پيام ابراهيم را از ناخالصى‏ها پاك مى‏كند. با اين تفاوت اساسى كه كار رهاسازى پيام توحيد را از غيريت، با تصحيح اصل راهنما آغاز مى‏كند. توحيد را به جاى ثنويت مى‏نشاند. بر اصل توحيد، دوگانگى، چه رسد به تضاد، را از ميان برمى خيزد. زن و مرد در آفرينش برابرى مى‏يابند. زن از غيريت مى‏آسايد. مظهر عشق، مادر پيامبرى و آب حيات، كوثر، مى‏گردد (38).

اشراف جامعه عرب كه در آن دوران انحطاط عمومى بشريت، در آن دوران انحطاط زن در موقع و منزلهايش، دختران را زنده بگور مى‏كنند، در مقام تحقير خداى محمد مى‏گويند: ما فرزندان پسر داريم و خداى محمد فرزندان دختر دارد (39). قرآن به آنها هشدار مى‏دهد كه از دختران زنده بگور پرسيده خواهد شد كه به كدامين گناه كشته شدند (40). خدا را فرزندى نيست كه نه دختر و نه پسر (41). زادن پسر بر دختر مزيتى ندارد چرا كه هر دو آفريده آفريدگارند (42).

اينبار بسراغ پيامبر مى‏روند كه او ابتر است زيرا كه فرزند پسر ندارد. پاسخ قرآن اينست (43):

همانا به تو كوثر بخشيديم پس خدا را درود گو و قربانى كن. نسل بريده، دشمن ژاژ خواى تو است

زن، آب زندگى است و جاودانگى هستى بدو است. بدينسان است كه پيام ابراهيم از آلودگى‏ها پاك مى‏گردد. و اين پاك سازى، ضرورت اين زمان است. زمانى كه يكجا اسلام محمد (ص) را نيز از خود بيگانه كرده‏اند و بنام اسلام، زن را مظهر شهوت و ويرانگرى مى‏شمارند. زمانى كه در جاى ديگر و در بحبوحه تمدن، به زن، در محدوده رقابت در مصرف و شهوت و تخريب، آزادى مى‏بخشند.

مطالعه در موقع و منزلت‏ها و حقوق زن، در جامعه‏هاى امروزى، بايد اهميت تعيين كننده پايه كردن يكى از دو برداشت را روشن كند: زن مظهر عشق و سازندگى يا زن مظهر شهوت و تخريب است.

مأخذها و توضيح ها

1- از Aristote ؛ La Politique (سياست ارسطو).

2- تورات تكوين، آفرينش زن و رانده شدن از بهشت. فصل دوم آيه‏هاى 2 تا 23 و فصل سوم از آيه‏هاى 1 تا 24

3- تورات، فصل سوم آيه 16

4- جلد اول اوستا بزبان فرانسه‏

5- نگاه كنيد به فصل‏هاى اول و دوم مقدمه جلد اول اوستا به زبان فرانسه و نيز جلد سوم اوستا.

6- اوستا،ها 12. جلد اول صفحات 125-122

7- هاوتواداتا يا ازدواج محارم، آپانديس. صفحات 134-125 جلد دوم اوستا به زبان فرانسه.

8- ونديدا، فلاگرد 19 صفحات 264-263 و صفحات 270-268 همان كتاب‏

11- يسنا 1، آپانديس صفحه 38 جلد اول اوستا به زبان فرانسه

12 و 13- ونديدا 20، صفحه 41 جلد 3 اوستا بزبان فرانسه. مترجم و محقق اوستا برآنست كه تاثير انديشه افلاطونى درباره ايده و ماده آشكار است.

14- بنا بر دو اصل و سه زمان مانى، تاريكى و روشنايى دو طبيعت مطلقاً جدا از يكديگرند. در زمان پيشين هر يك از تاريكى و روشنايى جدا از يكديگر در قلمرو خود بسر مى‏برند. در زمان ميانى تاريكى روشنايى را در بر مى‏گيرد، در او نفوذ مى‏كند و به اندرون او در مى‏آيد. دراين زمان، تاريكى و روشنايى در يكديگر نفوذ كرده، اندرونى يكديگر شده‏اند. در زمان پسين، روشنايى تاريكى را مى‏راند. براى تفصيل از جمله نگاه كنيد به صفحات 88-80 Mani et la Tradition Manicheenneاثر F. Decret

15- ونديدا فرگرد 18 و زيرنويس‏هاى 59 و 60 صفحه 252 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

16- آبان يشت - يشت 5 صفحات 375-376 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

17- آبان يشت - يشت 5 صفحه 377

18- آبان يشت - يشت 5 صفحات 381-380

19- آبان يشت - صفحات 383-381

20- ونديدا 1 فرگرد 1 تا 15 جلد 2 اوستا به زبان فرانسه‏

21- آبان يشت - يشت 5 صفحه 385

22- آبان يشت - يشت 5 صفحات 396-395

23- آبان يشت - يشت 5 صفحه 392

24- آبان يشت - يشت 5 صفحه 394

25- آپانديس - يشت 5 صفحه 399

26- توضيحات ذيل ونديداد 5 صفحه 44، جلد 3 اوستا به زبان فرانسه‏

27- آبان يشت - يشت 5 توضيحات صفحه 365 جلد 2

28- تورات به زبان فرانسه بهشت زمين آيه 21

29- قرآن سوره روم آيه 21

30- قرآن سوره توبه آيه 71

31- قرآن سوره نساء ايه 32

32- قرآن سوره بقره آيه 187

33- قرآن سوره فرقان آيه 74

34- قرآن سوره حجرات آيه 13

35- قرآن سوره شورى آيه 49

36- قرآن سوره آل عمران آيه‏هاى 37-35

37- قرآن سوره آل عمران آيه 42

38- قرآن سوره كوثر آيه 1

39- قرآن سوره نجم آيه‏هاى 22-21

40- قرآن سوره تكوير آيه‏هاى 9-8

41- قرآن سوره اخلاص ايه 3 و...

42- قرآن سوره شورى آيه 49

43- قرآن سوره كوثر

 

عشق، سازندگى و حيات، يا هوس، ويران سازى و مرگ، دوبنيادى هستند كه به آزادى و حقوق زن، اين يا آن معنى را مى‏دهند

چرا تا اين زمان از زن بمثابه اين يا آن مظهر سخنى بميان نبود؟ چرا بجاى طرح دو نظر: زن مظهر عشق و سازندگى و آب حيات، يا، زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ، از حقوق زن و رفتارهاى شايسته و ناشايسته، بحث بميان مى‏آورند؟ چرا پيش از اين كسى نمى‏گفت زن در تورات و اوستا و قرآن، اين يا آن مظهر خوانده شده است؟

اين چراها براى اين نيستند كه اين فكر را القاء كنند كه كار نويسنده را پيش از او كسى نكرد است. اين پرسشها براى جلب توجه باين واقعيت اند كه غرب زده‏هاى جديد و قديم، به زن، از ديد نقش او در قدرت مى‏نگرند. بنابراين، او را از نظرگاه اين نوع قدرت يا آن نوع قدرت، تعريف مى‏كردند و هنوز تعريف مى‏كنند. بدين خاطر، بجاى علت از معلول بحث مى‏كنند. همانطور كه در جامعه‏هاى زير سلطه، وقتى هم اجازه بحث داده مى‏شود، بجاى در اصلى كه آزادى بدان اين يا آن معنى را پيدا مى‏كند، از انواع آزاديها و حدود آن، مى‏كنند.

بدينقرار، بحث از آزادى و حقوق زن، فرع اين بحث اصلى است: زن كيست؟ اگر زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ باشد، آيا خواستن آزادى براى او، جز درخواست محيط بزرگترى براى او است تا به شهوتها بكشاند. ويران بسازد و بذر مرگ بپاشد؟ و اگر مظهر عشق و سازندگى و حيات باشد، آزادى او در اين نيست كه از جلد شئى جنسى بدرآيد و انسانيت خويش را تمام و كمال باز بيابد؟ و طرح تمدنى نو، طرحى نيست كه در آن، آزادى تحقق پيدا كند؟ و معيار تحقق آزادى، واقعيت پيدا كردن آزادى زن نيست؟

و از آنجا كه اين مفهوم كه زن مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ است، از غرب به قلمرو اسلام نفوذ كرده است، بجاست كه بنا بر موقع، خلاصه‏اى از كتابهاى سه متفكر نام آور معاصر را بياورم. دو تن از اين سه را كم و بيش مى‏شناختم. اين دو سيمون دوبوآر و ميشل فوكو بودند. نويسنده سوم اليزابت بادنتر است. سيمون دوبوآر را كه در اين ايام چشم از جهان فروبست و به گفته درست خودش به تاريخ پيوست و با جريان تاريخ پيش مى‏رود، يكبار بر حسب اتفاق ديدم. بسى بجاست بياد بياورم كه او و سارتر دو ركن كميته دفاع از زندانيان سياسى ايران بودند و هر دو در انقلاب ما شريك و سهيم هستند. و با ميشل فوكو كه او نيز عضو كميته بود، در روزهاى انقلاب، باتفاق آقاى سلامتيان جمع مى‏شديم. او مى‏خواست بداند آن فكر قوى كه توانسته است ملتى را يكجا به حركت درآورد و اينحركت به نخستين انقلاب تاريخ بشريت انجاميد كه در آن تمامى يك ملت شركت جستند و گل را بر گلوله پيروز كردند، كدام است؟ او با استوارى تمام از انقلاب ايران حمايت مى‏كرد. در روزهاى پيش از مرگش كه دژخيمان استبداد فراگير، هر روز صد صد اعدام مى‏كردند و مدافعان انقلاب را از كرده خويش پشيمان مى‏ساختند، گفته بود انقلاب ايران پديده بزرگ زمان است و او همچنان آن را از شگفتيهاى تاريخ مى‏داند و بر اين باور است كه مانع استبداد را نيز از سر راه برخواهد داشت.

بيرون كشيدن جوهر كتابهاى اين سه نويسنده از لحاظ روش ذاتى نيز، سخت بكار مى‏آيد: سيمون دوبوآر كتاب سكس دوم را، در دو جلد، بسال 1948، نشر داده است. در آن وقت او و سارتر پنجه در پنجه خدا داشتند و به تلفيق اگزيستانسياليسم با ماركسيسم سرگرم بودند. با وجود اين، در اين كتاب، وى نه در پى نفى مطلق مسيحيت مى‏رود و نه آن را چنان كه پندارى وجود ندارد، ناديده مى‏گيرد و نه آن را سراسر عيب و زشتى مى‏انگارد. مى‏كوشد از ديد خود، حق را از ناحق جدا كند. دو نويسنده ديگر نيز با گذشته و دين، همين روش را بكار برده‏اند. كه روش درست براى فعال كردن گذشته و نه بازگشت به گذشته، همين است.

بهتر اين بود كه در خلاصه كردن اين كتابها، از قدرت كه زن را به شئى جنسى بدل مى‏سازد و زن را مظهر شهوت و ويران سازى و مرگ تعريف مى‏كند، شروع كنم. اما از آنجا كه اين دو نظر پايه، يكى زن مظهر عشق است و ديگرى زن مظهر هوس است، تازه مى‏نمايند، و بايد ذهنها بدانها خو كنند، كار را از زن مظهر عشق و سازندگى و حيات يا زن مظهر... آغاز مى‏كنم:

فقدان عشق يا نبود حقى كه اساس همه آزاديها و حقوق ديگر است:

اليزابت بادنتر كتابى نوشته است درباره فقدان عشق واقعى و ضرورت اصل شناختن آن و جايگزين عشقهاى مصنوعى كردنش. عشقهايى كه قدرت جعل مى‏كند تا زن نقش دلخواه او را بازى كند. عنوان كتاب est L ,AutreL, un است. مى‏نويسد: جامعه غربى هنوز از فقدان عشق رنج مى‏برد. زيرا در روابط زن با مرد، عشق حضور ندارد: تاريخ زناشويى، تاريخ مبارزه بى سروصداى دو سكس است. كه در سلطه يكى بر ديگرى بيان مى‏شده است. بايد مسيح مى‏آمد و بيان او در كار مى‏آمد تا امور در جاده تغيير مى‏افتادند. مسيح كه پيرو اصل، اين اصل انقلابى، عشق، بود، اعلان كرد كه آمريت پدر بر منافع او نيست كه بنياد مى‏گيرد، بر مصلحت فرزند است كه بايد اساس بجويد. زن، مادر فرزند، برده او نيست، همسر او است. مسيح، با تبليغ مرام عشق به ديگرى، آمريت، هر آمريتى، را مهار كرد. همسرى را تقويت كرد و با تبديل ازدواج به يك قرارداد و عقد خدايى، برابرى ميان دو همسر را باز آورد... پيام مسيح روشن بود: شوهر و زن برابر بودند، و در برابر فرزندان حقوق و تكاليف همسان مى‏داشتند (2) اما كليسا كار را وارونه كرد. فقه، زن را از حقوق خويش محروم كرد و عشق را از زناشويى حذف كرد. فقه مسيحى پيام مسيح را رها كرد و بر سه بيان ديگر بنا شد: بيان ارسطو و بيان قدرت در فراگيرى خود و علم كلامى كه بر اين دو بيان استوار مى‏شد و مادونى زن را مشيت خدايى مى‏گرداند (3).

پيش از آنكه دنبال كار اليزابت بادنتر را پى بگيريم، به سراغ تاريخ تحول روابط جنسى و سكس دوم مى‏رويم. چرا كه نويسندگان دو كتاب دلايل ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد را، در انديشه فلسفى يونان، شرح كرده‏اند:

ناممكن بودن پيدايش عشق ميان زن و مرد:

سقراط عشق روح را از عشق تن جدا مى‏كرد. عشق تن را هوس مى‏خواند و بى ارزش و بى اعتبار مى‏گرداند و عشق روح را ارج مى‏نهاد و عشق حقيقى مى‏شمرد. اما عشق حقيقى كدام است؟ عشق حقيقى در جستجوى زيبائيست و، خود، جستجوى زيبايى است. عشقى است كه انديشه را بارور مى‏كند و در انديشه به بار مى‏نشيند. در جستجوى زيبايى فى نفسه است. او در فدر مى‏گويد: عشق در حقيقت طبيعت خويش، در خلوص بى خدشه‏اش، و در وحدانيت صورت، در بند تعلقات پست نمى‏ماند و اگر به شئى محبوب دل مى‏بندد، بخاطر پرتو زيبايى است كه بر او تابيده است (4).

بدينقرار با محبوب بايد بتوان رابطه مغز با مغز برقرار كرد. محبوب بايد صاحب روح خردمند و آزاد و فعال باشد. ميان زن و مرد عشق تن بوجود مى‏آيد اما عشق حقيقى بوجود نمى‏آيد. زيرا بر طبيعت، زن ناقص عقل و بنا بر اين پايبند خواهش‏هاى تن است و در نتيجه در كامجويى جنسى، او كارپذير و مرد فعال است. در او پرتوى از زيبايى نيست.

يونانى، زن؛ اين زندانى اندرونى خانه را؛ در خور عشق نمى‏داند. زيرا او را همسان خود نمى‏يابد. از اينرو به همجنس خويش عشق مى‏ورزد. به اين تصور كه پسران تنى دارند چون تن او آزاد و جايگاه شعور. فرهنگ از روح خردمند است. موجودى كه روح خردمند ندارد، فرهنگ‏پذير نيست. پيدايش عشق ميان با فرهنگ‏ها متصور است. از اينرو عشق به پسر زيبا، پرتوى از عشق به زيبايى فى نفسه است (5).

ميان زن و مرد، رابطه اصلى كه طبيعت برقرار كرده، آمريت مرد بر زن است. اين آمريت مشروع است زيرا با بر نابرابرى طبيعى ميان او دو متكى است. از برده كه روح خردمند ندارد تا صاحب خانه هر يك جا و منزلتى دارند كه رابطه ميان آن‏ها را تعيين مى‏كند. (6)

زن تجسم ماديت و مرد معرف صورت يعنى انديشه و هوش خردمند است. بگمان ارسطو بگاه باردار شدن زن، مرد به نطفه صورت يا هوش و خرد مى‏بخشد. و از آنجا كه عقل زن ناقص است، مرد نمى‏تواند با او رابطه مغز با مغز برقرار كند. نمى‏تواند با او مشورت كند و به نظر او گوش كند. تنها شأن اخلاقى كه براى زن مى‏شناسد اينست كه بر مشكل اطاعت كردن، در خود چيره شود. ارسطو با نسبت دادن نقش بنيادى به مرد در ادامه نسل و ادامه حضور روح خلاق در انسان، مرد را از هرگونه قيد تعلق به زن رها مى‏كند و رابطه او را با مرد يك جانبه مى‏سازد: زن از آن مرد است (7).

زن براى شوهر، مالى در شمار مالهاى ديگر بشمار مى‏رود. منزلت او هيچ با منزلت فرزند كه مال پدر تلقى مى‏شود، تفاوت نمى‏كند. سلطه مرد بر زن تا آنجا شد كه مى‏توانست او را بزند. مى‏توانست گرسنه‏اش بگذارد. مى‏توانست در اختيار مرد ديگرش بنهد تا از او كام بجويد. با توجه به اين واقعيت جهان شمول، اين موقع و منزلت زن، آيه الرجال قوامون على النساء... معناى واقعى خويش را بدست مى‏آورد.

بهر رو، منزلت پدر - شوهر، صاحب، قادر مطلق، از جوهرى نشأت مى‏گيرد كه مرد را از آن سرشته‏اند: او آفريده‏اى است كه خدا روح خردمند خويش را در او نهاده است. بنا براين، طبيعى است كه كاملترين آفريده‏ها بر آفريده‏هاى ديگر حكم براند و اين به دو سبب: بخاطر مشابهتش با خدا، بهمان گونه كه خدا بر آفريده‏ها حكم مى‏راند. و بخاطر مسئوليتهاى سياسى و اقتصادى و قضايى و از راه مشابهش به شاه، بهمان سان كه شاه بر رعيت حكومت مى‏كند (8).

نظريه تجسم، راه را براى نفوذ و تسلط نظر ارسطو بر فقه كليسا گشود. اين نفوذ و تسلط بآنحد شد كه پيام مسيح از ياد رفت و ميان زن و شوهر عشق نكوهيده و بلكه ممنوع گشت.

شوهر نبايد به زن عشق بورزد و زن نبايد تمايل جنسى اظهار كند:

اليزابت بادنتر پس از آنكه آيات تورات را در آفرينش زن و مرد و نقش زن را در ارتكاب گناه اوليه مى‏آورد، كارپذيرى زن و فقدان عشق در جامعه‏ها راميوه تلخ مظهر شهوت و هوس و ويرانى و مرگ شناختن زن در تورات مى‏داند. هوس مدارى زن، بضرورت كار پذيرى زن را ايجاب مى‏كند. زيرا حوا بخاطر وسوسه پذيرى در برابر خواهش تن و بخاطر دستخوش هوس شدنش، به سخن ديگر، از راه ضعف هايش، عامل نگونبختى آدم شد. از اينرو، او ضعيفه است. فعال شدنشن، فعال شدن هوس و شهوت است كه ويرانى و مرگ را افزون مى‏كند.

اينك كه بر خواننده ما روشن مى‏شود كه اصطلاح ضعيفه از فلسفه ارسطويى به قلمرو دين يهود راه جسته و از دو راه، يكى از راه تورات يونانى شده و ديگرى بطور مستقيم و از راه فلسفه ارسطويى، جاى پيام مسيح را گرفته و به باور دينى بدل شده است، بر او است كه با دقت بيشترى شكل‏گيرى فقه مسيحى - كه بطور قطع همان است كه بفقه اسلامى راه جسته و جاى پيام محمد را برغم بيان روشن قرآن قرار گرفته است - را پى بجويد:

بعضى از اوليا كليسا تصوير زن را زشت‏تر نيز ساختند. او را به مار كه نمود شيطان وسوسه گر به شمار مى‏رفت، مانند كردند. حوا مظهر بدى گشت. زن از راه سنت يا فتواى كليسا، مظهر بدى و هوس و ويرانى شد و اين سنت پيام مسيح را محو كرد و جاى آن را بگرفت:

از قرن چهاردهم به اين سو - همزمان با پيدايش نظريه ولايت و استقرار توتاليتاريسم دينى 0 (9) متون فقهى كه در مدارس دينى تدريس مى‏شدند، از قول‏ها و نظرها، همه بر ضد زنان، پر شدند. سن اگوستين زن را اينسان توصيف مى‏كرد:

حيوانى كه قوى نيست. ثبات رأى ندارد. كينه توز است و زشتى‏ها را مى‏پرورد. منشاء منازعه‏ها و خيانت‏ها و بى عدالتى‏ها است (10).

براى اينكه زن نتواند دست از پا خطا كند بايد مطلقاً مطيع شوهر باشد حتى در امور خانه دارى. سخن بنديكتى در اين باره از ابهام خالى است: اگر زن بخواهد بر خلاف اراده شوهر، امور خانه را اداره كند، مرتكب گناه مى‏شود. زيرا او نبايد بدون اجازه شوهر هيچ كارى انجام دهد. چرا كه به قانون خدايى و بنا بر حقى كه انسان را است، تحت ولايت كامل شوهر است. او اين ولايت كامل را بر اين ادعا مستند مى‏كند كه مرد تصوير خدا است و زن تنها تصوير مرد است (11).

و اين ادعا از مسيح نبود. از ارسطو بود: بنظر ارسطو زن فاقد هستى خدا يا روح خردمند است. اين نظر لباس دين بخود پوشيد و انكار آن، انكار دين و انكار دين، ارتداد تلقى شد. از اين پس ديگر ارسطو نيز وسيله توجيه بود زيرا كليسا در ولايت نامه‏اى كه بر جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، نيازمند شيطان مجسم بود. و اين شيطان مجسم زن بود. بدينقرار تمايل كليسا به استبداد فراگير و اين استبداد، سومين عامل انحطاط موقع و منزلت زن بود. وقتى فردوسى از زبان قدرتمندان مى‏گفت:

زن و اژدها هر دو در خاك به جهان پاك از اين هر دو پاك به‏

همان باورى را بازگو مى‏كرد كه يكى شدن بنياد دين و بنياد سياست، بوجود آورده و بنام دين تحميل كرده بود.

بهر رو، استبداد فراگير از قديميترين زمان تا زمان ما، به سكس بمثابه يكى از كارآمدترين وسايل نگريسته و در هر توتاليتاريسمى، ولايت رهبرى، سازمان، كليسا، فقيه، دولت و... بر ولايت پدر و شوهر تقدم قطعى داشته است و دارد. كليسا نيز پا بپاى استقرار ولايت استبدادى خويش، عشق روح را ميان زن و شوهر ممكن نمى‏دانست و عشق تن را نيز منع مى‏كرد: جامع مسيحى، جامعه‏اى شد فاقد عشق، زن و شوى بايد دوست هم باشند و بمانند، اما عشق يكديگر نبايد و نمى‏توانند بشوند. اين دوستى و ارتباط ناشى از ضرورت ادامه و تكثير نسل است. بنابراين دوستى و رابطه جنسى بايد پا از حد ضرورت بيرون نگذارد:

مردى كه نسبت به زن خود عشق بورزد و در رابطه جنسى، منع‏ها را رعايت نكند، زناكار است (12) و اگر زن بهنگام عمل جنسى، نقش مرده را بازى نكند به شوهر هشدار داده است كه تجسم شيطان و ساحره و افسونگر است (13). مردى كه گرفتار جاذبه زن مى‏شود، ديگر اراده ندارد نه طرحى براى عمل و نه آينده‏اى مى‏تواند داشته باشد. ديگر شهروند نيست بلكه تنى برده اميال خويش است. ديگر در جامعه نمى‏تواند محلى و موقعى بدست بياورد. ميان شكنجه و لذت سرگردان است. زن افسونگر و ساحره را در او هوس را بر وظيفه چيره ساخته است. دم و حالى را بر زمان در تداوم خويش يعنى بر حال و آينده غلبه داده و مرد را گرفتار دام را خوش باش ساخته است.

مرد بينوا در جستجوى تصاحب ديگرى كه زن است، بجاى اينكه خود بماند، ديگرى يعنى زن مى‏شود. عقل، اراده، هوش، سازندگى را از دست مى‏دهد، بى عقل، بى اراده و بازيچه هوس و ويرانگر، زن مى‏گردد (14).

جدايى روح از تن، پستى تن و علو روح، منشاء اين از خودبيگانگى دينى گشته است: مسيحى از خويشتن جدا است، جدايى تن از روح، جدايى هستى مادى از روح خردمند بازتابى جاودانه دارد. از تولد تا مرگ لحظه به لحظه زندگى انسان بازتاب اين جدايى است. گناه اوليه تن را دشمن روح كرده است. هرگونه دلبستگى به تن بدو گناه است تا پايان قرن 12 علماى دين - به استثناى سن انسلم - در پيروى از سن آگوستين، بر اين باور بودند كه گناه اوليه بنا بر قانون توارث، انتقال مى‏يابد. سن آگوستين مى‏نويسد: التذاذ جنسى گناه است... تن انسانى كه از زناشويى متولد مى‏شود، تنى گناه آلود است... اجتماع زن و شوهر از آنجا كه از زمان گناه اوليه بدينسو با التذاد همراه است، گناه اوليه را به كودكى كه زاده مى‏شود، منتقل مى‏كند (15).

بدينقرار اصرار قرآن به اينكه نوزاد بى گناه و پاك و بر فطرت چشم بدنيا مى‏گشايد، مبارزه با اين باور ضد توحيدى و ضد انسانى است. اصرارش بر آزادى كامل روابط جنسى، ميان زن و شوهر و بيشتر از آن، عبادت تلقى كردن همآغوشى زن و شوهر، مبارزه با اينگونه سانسورهاى جنسى است كه تقريباً همه اديان رعايتشان را لازمه ايمان گردانده بودند. بهنگام بحث از سانسورهاى جنسى، به اين مهم باز مى‏گرديم. به سراغ كتاب سيمون دوبوآر برويم:

بهر رو، تمامى اولياء كليسا بر اين باورند و باصرار مى‏گويند كه زن آدم را به گناه كشاند. بايد سخن ترتولين را باز آورد: اى زن تو درى بروى شيطانى، تو آدم، كسى را كه شيطان جرأت نداشت از جلو بدو حمله آورد، به ارتكاب گناه قانع كردى. بعلت تو بود كه پسر خدا گرفتار مرگ شد. تو همواره بايد سياهپوش و در حجاب بمانى (16).

بدينقرار، قرنها است كه انسانيت از حقيقت هستى، يعنى عشق محروم است. مرد زن را تحقير مى‏كند و بنابراين نمى‏تواند بدو عشق بورزد. بقول سيمون دوبوآر، زن، انسان بدنيا مى‏آيد اما زن مى‏شود. و اين در محيط اجتماعى و بافرهنگى كه مادونى را به او مى‏باوراند (17).

دو نويسنده زن بيشتر و ميشل فوكو كمتر، محروميت را از لحاظ زن و سرنوشت او مطالعه كرده‏اند حال آنكه محروميت مرد، بهمان اندازه است. زيرا نه تنها مرد از عشق محروم شده است، بلكه با باور به قدرت بمثابه اساس نگرش در خود و ديگرى يعنى زن، در واقع عامل قهر و تخريب گشته است. از اينرو است كه قرآن نظرى عكس نظر ارسطو و فقه‏هاى يهودى و مسيحى اظهار مى‏كند: عامل تباهى قدرت است. و بيشتر مرد عامل انحطاط مى‏شود.

بنابراين اول حقى كه اساس حقوق ديگر است و بايد بخاطر بدست آوردنش مبارزه كرد، حق عشق است. و اين حق به تغيير باورهاى نادرست ممكن مى‏شود. همان سان كه آشكار كردن باور نادرستى كه جانشين پيام مسيح شده بود، سبب شد كه در رنسانس‏ها، زنان بعنوان انسانى كه حق دارد عاشق و معشوق بگردد، منزلت بجويند و اين حق اساس آزادى هايشان بشود.

مأخذها و توضيح ها

1- اين كتاب در پاريس و در سه ماه آخر سال 1982 انتشار يافته است. نام نويسنده اليزابت بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان كتاب L,amour en plusمى‏باشد.

2- صفحات 37 و 38 كتاب L,amour en plus اثر اليزابت بادنتر

3- صفحه 40 همان كتاب‏

4- ميشل فوكو تاريخ روابط جنسى را در سه جلد نوشته است. عنوان عمومى كتاب و اسم ناشر بدينقرارند:

Michel Foucaul, Histoire de la sexualite )ed( Gallimart

5- صفحه 236 جلد اول كتاب سيمون دوبوآر deuxieme sexe جنس دوم

6- صفحه 40 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

7- صفحات 103 و 104 جلد اول كتاب جنس دوم

8- صفحه 41 L,amour en plus از اليزابت بادنتر

9- نظريه ولايت فقيه را نخستين بار سن اگوستين تدوين كرد كه در آغاز پيرو آراء مانى بود. بنابر اين جاى شگفتى نيست كه زن را عامل گناه و... شمرده باشد. در سال 313، ولايت فقه در مجلس خبرگان طرح شد. از جمله نگاه كنيد به كتابهاى L,inquisition ou la dictature de la foi اثر J. Pigleو كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel

10- اليزابت بادنتر از كتاب سن آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول مى‏كند.

11- اليزابت بادنتر از كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل مى‏كند.

12- اليزابت بادنتر از كتاب بنديكتى صفحه 83 نقل مى‏كند

13- صفحه 226 جلد اول جنس دوم اثر سيمون دوبوآر

14- صفحه 227 كتاب جنس دوم‏

15- صفحه 231 و 232 كتاب جنس دوم‏

16- صفحه 232 كتاب جنس دوم‏

17- موضوع بحث در بخش چهارم جلد اول كتاب جنس دوم سيمون دوبووار

از سكس مساوى مرگ است تا سكس همان حيات است‏

 

انديشه، باور، رفتار درباره سكس، در جريان تاريخ عرب، دگرگونى‏ها بخود ديده اما خميرمايه بر جا مانده است: زن همان سكس معنى مى‏دهد. با اين تفاوت كه اين بار سكس ديگر مساوى با مرگ نيست، مساوى با حيات است (1).

چرا زن همچنان مظهر شهوت برجا مانده است؟ بخاطر نقش‏هاى روزافزونى كه در روابط عمومى قوا پيدا كرده است. درست بخاطر همين نقش‏هاى روزافزون، از سويى آزادى جنسى كه در فلسفه يونانى خود دارى از عمل جنسى تعريف مى‏شد (2)، اينكه مفهومى مخالف آن پيدا كرده است. و از جانب ديگر با وجود بيشتر شدن آزادى جنسى از آنجا كه رابطه جنسى ترجمان روابط قواست، بر منع‏ها و سانسورهاى جنسى تا بخواهى افزوده شده است تا آنجاكه:

- عشق از ميان برخاسته، و سكس مدارى، مفهوم عشق را در معناى عمل جنسى خلاصه كرده است.

- زن هنوز موجود باورمندى تلقى نمى‏شود.

- سكس قدرت معنى مى‏شود و بمراتب بيش از گذشته در روابط قوا نقش پيدا كرده و اين نقش همه جانبه، منع‏ها و سانسورهاى بيشمار در روابط جنسى برقرار ساخته است.

خودكامگى قدرت، جايگزين آزادى انسان گشته و بيش از همه آزادى زن را بمخاطره افكنده است. او را به شئى جنسى و در همان حال به نيروى كار بدل ساخته است. حتى عشق مادرى عشقى اجبارى شده است (3).

بدينقرار تغيير مفهوم سكس و مساوى با حيات شدنش، تغييرى در منزلت بنيادى زن بوجود نياورده است، سهل است، زن را به كالاى جنسى و نيروى كار و آلت روابط بدل گردانده است. چاره كار كدام است؟ اليزابت بادنتر به تازگى كتاب ديگرى تحت عنوان يكى ديگرى است نوشته است. در اين كتاب مى‏گويد بى بند و بارى جنسى ميل جنسى را نيز ضعيف گردانده است. نه تنها ميل جنسى رو به كاهش دارد، بلكه بقول كارشناسان جمعيت، ادامه نسل را نيز دچار مشكل مى‏گرداند. بدينسان سكس، در حرف، مساوى حيات اما بواقع مساوى با مرگ مى‏شود. آيا علاج مشكل در ساختن ماشين‏هاى توليد آدم است؟ احتمال مى‏دهند در آينده نزديك زنان از زحمت باردارى و زاييدن بياسايند. تا اين زمان انسان ماشين توليد مى‏كرد و اكنون ماشين انسان توليد مى‏كند. از انسانيت اين انسان ديگر چه مى‏ماند؟

چاره كار كدام است؟ اين بحران تمدنى سخت كه غرب در آن است، كدام راه حل را پيدا خواهد كرد؟ در قلمرو انديشه جوانه‏هاى نويى سرزده‏اند. اليزابت بادنتر در كتاب تازه‏اش بر آنست كه دو مفهوم پيشين را بايد بكنارى گذاشت و مفهوم جديدى در كار آورد. دو مفهوم پيشين:

- زن ضد مرد است. يا

- زن تكميل كننده مرد است،

كار را به بن بست كشانده‏اند و راه حل آنست كه بپذيريم كه:

1- زن مظهر عشق و سازندگى است و

2- در زن مردى هست و در مرد زنى هست و

3- ميان اين دو اصل، در عين حال بر، همكارى و رقابت است (4).

نويسنده به انديشه توحيدى نزديك و نزديك‏تر مى‏شود. سخن قرآن باز راست از آب در مى‏آيد كه علم به قرآن راه مى‏برد. قرآن چهارده قرن است كه مى‏گويد (5):

زن مظهر عشق و حيات است زن از نفس مرد است و زن و مرد از يكديگرند و رابطه آنها بر عشق و داد است و اصل بر مسابقه در علم، در عدالت، در تقوى و در رشد است

تحول عمومى انديشه و رفتارها را در غرب با تفصيل مختصر بالا پى بجوييم:

زن در روابط دولت و مسيحيت‏

 

با بسط قدرت دولت، دامنه قيموميت پدر و شوهر بر زن محدودتر و قلمرو قيمومت دولت بر او واسع‏تر مى‏گشت. جانشين شد روزافزون قدرت دولت، منزلت زن را پست‏تر مى‏ساخت. در حقيقت در درون چهارديوارى خانه، زن موضوع مبارزه قدرت مى‏گشت. بدينخاطر در روابط شخصى قدرت، هر چند كارپذير، اما نقشى تعيين كننده پيدا مى‏كرد.

از اينرو بود كه زنان و بردگان پيش از مردان آزاد به مسيحيت رو مى‏آوردند. در بيان اين دين، مقرراتى كه فشار و تضييق نسبت به زن را ايجاب كند، وجود نداشت. با وجود اين، زنان نمى‏توانستند در مناسك حضور بيابند (6). بدينسان خانه مأمن قدرت زن را در برابر قدرت قدرت مى‏شد و بنياد دين پاسدار او مى‏گشت. زن باورمند، باور نمى‏شد و در باور، تابع دين شوهر بود.

امپراطورى روم از هم مى‏پاشيد، كليسا جانشين قدرت امپراطورى مى‏شد. حقوق رومى جاى خود را به فقه مسيحى مى‏داد. نظام فئودالى در سرزمين‏هاى مسيحى قوام مى‏گرفت زن نقش تعيين كننده‏اى در انتقال قدرت و تمركز آن بازى مى‏كرد. زن نمى‏توانست مالك زمين بشود زيرا قادر به دفاع از آن نبود. بنابراين، از راه ازدواج، مالكيت از خانواده‏اى به خانواده ديگر منتقل مى‏گشت. از آنجا كه با قدرت جستن يكى و از قدرت افتادن ديگرى، مالكيت‏ها بايد از قدرت ميرنده به قدرت زينده انتقال مى‏يافتند، طلاق و ازدواج مجدد فراوان واقع مى‏شد و كليسا راه شرعى يافته بود و اين طلاق‏ها و ازدواج‏ها را امضاء مى‏كرد. اين بار قدرت توتاليتر كليسا جانشين دولت مى‏شد و زن يكى از كارآمدترين عوامل قدرت جديد مى‏گشت. از اينرو كليسا بر دامنه ولايت خود بر زن مى‏افزود. تا آنجا كه مهار او را حتى در بستر زناشويى از دست نمى‏داد (7).

قدرت و زن‏

بتدريج كه كليسا قدرت حاكم و قدرتى فراگير مى‏گشت، سكس را با گناه‏

و مرگ را مساوى‏تر مى‏گرداند(8). با تحول كليسا و روابطى كه بعنوان قدرت با جامعه مسيحى برقرار مى‏كرد، حقوق كليسا ترجمان اين قدرت مى‏شد و نسبت به زن همان مشابهات حقوق رومى را پيدا مى‏كرد. حقوق نيز تغيير مى‏كرد، اما رابطه قدرت با زن ماهيت خود را از دست نمى‏داد:

ضابطه اول در تشخيص هويت سكس است (9). بدينسان ميان قدرت و سكس، رابطه منفى برقرار است. قدرت با سكس جز رابطه منفى برقرار نمى‏كند: طرد، امتناع نفى، سد، پنهان كردن و در پرده كردن. قدرت تنها از راه نفى كردن است كه مى‏تواند سكس و لذت را بخدمت درآورد. از اينروست كه علامت‏هاى اوليه شكل‏گيرى هر قدرتى در بيان او نسبت به سكس بروز مى‏كند (10). هر بار كه بنام دين، بنام سازمان، بنام حزب، بنام آرمان، بنام ترقى و... سكس تحت مقررات جديد در مى‏آيد، محدوديت‏هاى پيشين، جاى خود را به محدوديت‏هاى ديگر مى‏سپارند، جدايى‏ها و پيوندها شكل عوض مى‏كنند، قدرتى در حال شكل گرفتن است. وقتى جنبشى به يك بنياد تبديل مى‏شود، يا سازمانى سياسى به يك فرقه سياسى بدل مى‏گردد، تغيير در ايدئولوژى خود را، با تغيير بيان خود نسبت به زن، شروع مى‏كند.

نمودهاى اين رابطه منفى چهارند (11):

 

1-      وضع احكام مبهم و تغييرپذير در باره حلال و حرام‏ها.

 

توضيح آنكه هيچ قدرتى توانايى وضع قوانين روشن و واضح را كه نيازمند تفسير نباشند، ندارد. سكس تابع نظامى قانونى دو چهره است: مشروع و نامشروع و مجاز و ممنوع. بنابر موقع، جاى مشروع با نامشروع و مجاز با ممنوع تغيير مى‏كند. بدينقرار، نشانه تبديل شدن بيان دينى يا ايدئولوژيك به بيان قدرت، پيدايش اين نظام دو چهره است كه در آن ابهام‏ها، امكان مى‏دهند، بگاه نياز، مشروع نامشروع، و نامشروع، مشروع بگردد.

روشن سخن آنكه قانون بر قدرت حاكم نمى‏شود. قدرت به بيان خود، قوت قانون را مى‏دهد. از اينرو قانون هرگز نه روشن و نه پايدار است. مهمتر از اين آنكه، يك فوق قانون وجود دارد و آن اختيار مقام قانون گذار يا رهبر يا... است. اين فوق قانون اختيار دارد كه حلال را حرام و حرام را حلا كند و ولايت او بر انسان و ناموس و مال مطلق است.

2- تعيين دايره منعها متناسب با توقعات قدرت

بيان عمومى قدرت درباره سكس، نفى و منهى است: نزديك مشو، لمس مكن، كام مگير، لذت مبر، از آن حرف مزن، رو پنهان كن، خود را بعنوان سكس از ياد ببر. قانون اصلى كه قدرت درباره سكس به اجرا مى‏گذارد، قانون نفى و نهى است و هدفش آنست كه سكس طبيعت خويش را فراموش كند و در طبيعت قدرت از خود بيگانه بگردد. قدرت سكس را غيرطبيعى مى‏كند. آن را از جنس خود مى‏گرداند. از اينرو، وقتى يك قدرت و طرز فكر توتاليتر زن را ارتقاء مى‏دهد، او را بمنزله تن يا سكس ارتقاء مى‏دهد. تن و سكسى كه قدرت و منزلت سياسى جسته است.

قدرت براى دستيابى به اين مقصود، از توانايى‏هايش در مجازات و تشويق، به حداكثر، استفاده مى‏كند: اگر مى‏خواهى حذف نشوى از ياد مبر كه واقعيت يكى و همان قدرت است. نياز جنسى وقتى معنى مى‏دهد كه ترجمان نياز قدرت باشد. تقدم قدرت، مطلق است. بايد از راه ارضاء توقعات قدرت حاكم، ارضاء جنسى بجويى. بقاى تو، موقعيت تو، در گرو تمكين مطلق تو از قدرت است.

3- سانسورهاى جنسى و منطق آنها

منع‏ها و سانسورهاى جنسى، مشكل بزرگ همه جامعه‏هاى امروزاند. در جامعه‏هاى غربى، كه گويا آزاديها جنسى حد و مرز نمى‏شناسند، سانسورها و منع‏هاى جنسى بمراتب بيشتر از جامعه‏هاى ديگر شده‏اند، بخاطر نقشى كه قدرت در از خود بيگانه كردن زن در سكس و سكس در قدرت، بازى مى‏كند، بهتر آنست كه در دنباله بحث، ببينيم، آن تعريف عمومى كه انواع گوناگون و اشكال كهنه و نو قدرت را در بر مى‏گيرد، كدام است؟ اين تعريف از قول ميشل فوكو اينست (12):

قدرت چيست؟

مقصود از قدرت، مجموع بنيادها و دستگاههايى نيستند كه تابعيت شهروندان را از دولت معينى تضمين مى‏كنند. مقصود نوعى از انقياد كه، بخلاف قهر، شكل قرار و قاعده‏اى را دارد نيز نيست. و بالاخره نظام عمومى سلطه گر كه گروهى بر ضد گروه ديگرى برقرار كرده باشد و نظام دسيسه در پى گسترش دامنه، تمامى جامعه‏اى را فرا گرفته باشد، نيز نيست. قدرت را بيش از هر چيز، روابط گوناگون زور بايد دانست. روابطى كه در هر جا برقرار مى‏شوند، قائم با لذات هستند و تشكيل دهنده سازمان زور مى‏شوند. قدرت آن نقش است كه از راه مبارزه‏ها و برخوردهاى دائمى، اين روابط را تغيير يا تقويت يا واژگونه مى‏كند. قدرت، گاه، آن تكيه گاه است كه، اين روابط قوا، در يكديگر مى‏يابند و بگونه‏اى، زنجير يا نظامى را بوجود مى‏آورند. و زمانى بعكس، آن تضادها است كه اين رابطه‏ها را مى‏گسلد. و بالاخره قدرت استراتژى هايى است كه در آنها، اين روابط عينيت بدست مى‏آورند و در دستگاه‏هاى دولتى، در تدوين قانون، در هژمونى و تفوق اجتماعى، تبلور مى‏يابند.

قدرت همه جا حاضر است نه بدانخاطر كه بر همه چيز و همه جا محاط است، بلكه بدان سبب كه از هر جا و همه چيز مى‏آيد. قدرت، در صفت‏هاى دائم تكرارى و در خود بازى سازى، چيزى جز نتيجه مجموعه روابط زور نيست. حاصل زنجيره تحرك‏هاى روابط قواست، كه در عين حال، بهر يك از اين تحرك‏ها دوام و قوام مى‏يابد و به نوبه خود، هر يك از آنها را تثبيت مى‏كند.

با توجه به اين تعريف، خاصه‏هاى قدرت را مى‏توان عبارت دانست از:

قدرت چيزى نيست كه بدست آيد، يا از دست ديگرى ربوده شود يا تسهيم گردد. چيزى نيست كه نگاهش بدارى يا بگذارى كه بگريزد. قدرت از نقاط بيشمارى، سرچشمه مى‏گيرد و در بازى روابط نابرابر و متحرك و متحول، جريان مى‏يابد:

- روابط قدرت نسبت به انواع ديگر روابط (فراگردهاى اقتصادى، روابط آشنايى،: روابط اجتماعى)، خارجى نيست. بلكه ذاتى آنهاست. روابط قدرت، نتايج بلافاصله نابرابرى‏ها و بر هم خوردن تعادل هستند كه در انواع ديگر روابط بوجود مى‏آيند. بنوبه خود، روابط قوا شرائط درونى اين برهم خوردن‏ها و جابجايى‏ها و نابرابرى‏ها را تشكيل مى‏دهند

قدرت از پايين مى‏آيد يعنى سلطه‏گرها و زير سلطه‏ها زوج زيربنايى ضدين را تشكيل نمى‏دهند، بلكه اين دوگانگى از بالا تا پايين، از بسته‏ترين گروه‏ها تا ژرفاهاى جامعه همه جا، وجود دارد. روابط چند گانه و بسيار گونه قوا كه در دستگاه‏هاى توليد، در خانواده، در گروه‏هاى محدود، در بنيادها شكل مى‏گيرند و نقش بازى مى‏كنند، عامل تعيين كننده تميز و تمايز، زيرى و زبرى، مادونى و مافوقى‏ها هستند... سلطه‏هاى بزرگ نتايج مجموع اين برخوردها و ثمره مجموع روابط قوا هستند كه شكل آنها از ژرفا تا سيماى جامعه را فرا مى‏گيرد.

- روابط قوا، در عين حال، ارادى و غيرشخصى هستند. توضيح آنكه قدرت به اجرا در نمى‏آيد مگر اينكه مقاصد شخصى اجراى آن را ايجاب كنند. باين لحاظ ارادى است اما اين بدان معنى نيست كه اجراى قدرت نتيجه تصميم يا انتخاب شخص معنى است. نه ستاد تصميم گيرنده، نه گروه خاص، نه گروه هايى كه دستگاه‏هاى دولتى را مهار مى‏كنند، و نه آنهايى كه تصميم‏هاى اقتصادى بزرگ را مى‏گيرند، مجموعه شبكه قدرت موجود در يك جامعه را اداره و هدايت نمى‏كنند. عقلانيت قدرت را سنجش عقل يك شخص، يك گروه، تشكيل نمى‏دهند. عقلانيت قدرت از مجموعه تاكتيك هايى مايه مى‏گيرد كه در سطوح مختلف در صريح و روشن‏ترين شكل بكار مى‏روند و مثل حلقه‏هاى زنجير يكديگر را ايجاب مى‏كنند.

- مقاومت در برابر قدرت، درونى و ذاتى قدرت است. هر جا قدرت هست، مقاومت هم هست. مقاومت از راه ضرورت، درونى قدرت است. قدرت تمايل دارد خود را از مقاومت بياسايد و اما نمى‏تواند از آن بگريزد. زيرا براى قدرت، هر مقاومتى در عين حال، داخلى و خارجى است. مطلقاً داخلى نيست، زيرا مقاومت در برابر قدرت است. مطلقاً خارجى نيست زيرا با قدرت گلاويز است. نقطه‏هاى گوناگون مقاومت، خصم‏هاى قدرت هستند. آماج او هستند. اين نقاط در تمامى شبكه روابط قدرت وجود دارند. بنابراين، يك كانون مقاومت، يك مركز مقاومت، يك روح عصيان تنها، وجود ندارد. بلكه كانون‏هاى بيشمار، مركزهاى فراوان، روح‏هاى عصيان هستند كه صفات ممكن، ضرور، نامحتمل، خودجوش، وحشى، قهرآميز و... بخود مى‏گيرند...

اينك كه تعريف قدرت و خاصه‏هاى آن روشن گشت، مى‏توان فهميد چرا بدون سانسور، سكس نمى‏تواند در قدرت از خود بيگانه شود. زيرا بدون منع‏ها و سانسورها، سكس به زور تبديل نمى‏شود و نمى‏توان آنرا بمثابه زور بكار برد.

سانسورهاى جنسى كه قدرت برقرار مى‏كند، سه شكل بخود مى‏گيرند:

- سانسورها در شكل پيشگيرى از پيدايش برخى رابطه‏ها و اعمال يا وضع مقررات براى از ميان بردن بعضى رابطه‏ها و اعمال؛

- سانسورها در شكل منع كردن اديشيدن و سخن گفتن درباره امور جنسى ؛

- سانسور در شكل غيرمجاز كردن پاره‏اى رابطه‏ها و اعمال جنسى.

قدرت ميان سه شكل سانسور، ساز و كارى بوجود مى‏آورد كه اين سه، در عين حال، علت و معلول يكديگر بشوند: درباره آنچه ممنوع است، نبايد حرف زد تا در عالم واقع از بين برده شود. آنچه حق وجود ندارد، حق بروز و اظهار و نيز ندارد. بنابراين درباره آنچه نبايد اتفاق بيفتد و اگر اتفاق افتاد بايد از بين برود، نبايد انديشيد و حرف زد. بدينقرار منطق قدرت درباره سكس، عدم وجود، عدم وقوع و عدم بيان است (13). بنابراين منطق، وقتى درباره چيزى كه نبايد بوقوع بپيوندد، نمى‏انديشى و حرف نمى‏زنى، آن چيز واقع نمى‏شود. وقتى درباره آنچه ممنوع است، نيانديشى و حرف نزنى، به عمل در نمى‏آيد. پس علت وقوع امرى كه نبايد واقع شود و ارتكاب حرام، انديشه و در پى آن حرف زدن درباره آن است. اما انديشيدن و حرف زدن نيز بنوبه خود معلول امورى هستند كه نبايد واقع شوند و حرام هايى هستند كه نبايد مرتكب آنها شد.

منطق قدرت، تناقض آلود بنابر اين دروغ است. زيرا آنچه نبايد وجود داشته با شد، اگر وجود نداشت، نمى‏توانست به بيان آيد، بنابراين، امورى كه نبايد وجود داشته باشند، امورى هستند كه وجود دارند. و اگر وجود دارند در باره شان فكر مى‏شود و از آنها سخن گفته مى‏شود. بدينقرار سه عدم بالا در واقع بكار تبديل سكس به ابزار قدرت مى‏روند:

4- قدرت درباره سكس، در تمامى سطح‏ها، يكسان بكار مى‏رود. از بالا تا پايين، در تمامى تصميم‏هاى كلى خود و نيز در تمامى شبكه گسترده خود، دستگاه يابنيادى كه بدان تكيه مى‏كند، هر كدام باشد، قدرت درباره سكس يك شكل و همه جانبه عمل مى‏كند. دستگاهى كه قدرت براى تبديل سكس بزور بوجود آورده، محورى از قانون و چرخى از ممنوعيت‏ها و دنده هايى از سانسورها دارد.

وقتى عمل مى‏كند، آن محور و اين چرخ و دنده را يكجا بكار مى‏اندازد.

از دولت تا خانواده، از شاه تا پدر، از دادگاه تا داورى‏ها و مجازاتهاى فردى، قدرتى كه بكار مى‏رود، يك شكل است. اين شكل، همان حقوق، با بازى مشروع و نامشروع و تخلف و مجازات، است... مهار كردن و باطاعت درآوردن، هدف اعمال قدرت است.... حاصل تمامى اشكال سلطه و انقياد و تابعيت، دست آخر، اطاعت است (14).

اينك كه معنى قدرت خاصه هايش روشن گشتند و نمودها و كاربردهايش معلوم شدند، مى‏توان فهميد چرا بر اثر رابطه منفى قدرت با سكس، بقول سيوم دوبوآر، آزادى زن منفى و ميان تهى است (15). در حقيقت با ليبراليسم و اساس شدن اصالت فرد، قدرت بمثابه روابط زور، بيش از گذشته فردى شده‏اند: چون قدرت ارادى است، اينكه كه فردى‏تر شده، زن بيش از گذشته مى‏تواند درباره سكس خود تصميم بگيرد. اما از آنجا كه قدرت غيرشخصى است، زن ناگزير از اين آزادى جز بگونه منفى نمى‏تواند استفاده كند. زيرا فردى شدن زور، در روابط زور، سبب شده كه در معادله زن مساوى سكس و سكس مساوى مرگ است، تغيير نه بسود زن كه بسود سكس انجام بگيرد: زن مساوى سكس و سكس مساوى حيات شده است. در اين معادله، زن آزادى دارد سكس را بمثابه زور بكار ببرد. معنى آزادى منفى و ميان تهى همين است.

اين تغيير در معادله، بسود زن نشد، بسود قدرت شد. زيرا سكس براى اينكه مساوى حيات مى‏گرديد، ناگزير بايد مساوى زور مى‏شد. اما فراگرد رشد قدرت، همان فراگرد تخريب انسان است. خاصه قدرت اين بود كه تا خراب نمى‏كرد، بنا نمى‏شد. پس سكس مساوى با حيات اما حيات قدرت گشته و در نتيجه مساوى با مرگ آزادى انسان شده است. بدينقرار راه چاره تغيير بنيادى در معادله بسود زن است: زن مساوى سكس نيست.

اما تحول عمومى جامعه‏هاى غربى، سبب شده كه كاربردهاى چهارگانه قدرت، بخصوص سانسورهاى فردى و فراوانتر شده‏اند. در نتيجه تغيير معادله تنها با تغيير طرز فكر بانجام نمى‏رسد، پس چه بايد كرد؟

مأخذها و توضيح ها

1- صفحات 68098 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

2- صفحات 107-91 همان كتاب‏

3- بخش سوم كتاب L,amour en plus اثر اليزابت بادنتر

4- بخش سوم كتاب L,un est L,autre اثر اليزابت بادنتر

5- آيات راجع به زن مظهر عشق و... را در فصل پيش آورديم.

6- صفحات 117-109 كتاب جنس دوم اثر سيمون دوبوآر

7- صفحات 121-117 همان كتاب‏

8- صفحات 211-177 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

9- صفحات 105-101 همان كتاب‏

10- صفحات 120-107 همان كتاب‏

11 و 12 - صفحات 135-121 همان كتاب‏

13- صفحات 120-111 همان كتاب‏

14- صفحات 113-112 همان كتاب‏

15- صفحات 264-265 كتاب سكس دوم اثر سيمون دوبووار

آيا قهرزايى و قهر دوستى ذاتى زن است؟

 

حال كه دانستيم وقتى سكس در زور از خود بيگانه مى‏شود، زن ناگزير مساوى سكس مى‏شود، به پاسخ جويى براى اين پرسش بايدمان پرداخت كه چرا حالا كه سكس از طرفى مساوى زن و از طرف ديگر مساوى زور گشته، زن مساوى زور نگشته، سهل است كه مساوى بى زورى يا بهتر بگوييم زور منفى گشته است. زورى كه آزادى او را از ميان مى‏برد و او را عامل تخريب خود و ديگرى و مساوى با مرگ مى‏گرداند. زن مساوى زور نشده زيرا وقتى زن مساوى سكس و سكس مساوى زور است، تصاحب كردنى و بكاربردنى شده است.

در جريان تحول غرب، از سقوط امپراطورى روم، تا پيدايش جامعه مسيحى تحت ولايت كليسا و از استبداد فراگير كليسا تا امروز، پابپاى تحول اجتماعى، طرز فكرها نسبت به زن تغيير كرده‏اند. پيش از آنكه پاسخ پرسش بالا را بسط دهيم و دلايل وضعيت كنونى زنان را در جامعه غرب، در تحول عمومى غرب، پى بجوييم، تغيير طرز فكرها را مى‏آوريم. در اينكار دو فايده گمان مى‏رود: يكى، فهم قسمت دوم اين فصل را آسانتر مى‏كند و ديگرى، اهميت جستجوى متغيرهاى هر تحول اجتماعى را از لحاظ درك اوضاع و احوال كنونى، بر خوانندگان معلوم مى‏كند.

و نوشته و گفته‏اند، قسمتهايى از لحاظ اين مطالعه سنگين است. اينرا مى‏دانم، با همه كوششى كه مى‏كنم تا نظرهاى نويسندگان و بحث در آنها را به ساده‏ترين زبان بنويسم، ساده‏تر از اين نمى‏توانم نوشت. زيرا بيم آن دارم كه نظر محققان جز آن شود كه نوشته‏اند. در همين فصل، خواننده قسمت اول را ساده مى‏يابد و قسمت دوم را اندكى مشكل. زيرا قسمت اول تاريخ است و قسمت دوم علت يابى آنهم به زبان و قلم فيلسوفى مثل فوكو. تمام اميدم به تلاش خوانندگان است. به آنها كه احساس مسئوليت مى‏كنند و با اراده‏اى استوار تصميم دارند انقلاب ايران را از انحراف به مسير اصلى بازگردانند. آنها كه عاشق هستند و مى‏خواهند يكشبه ره صد ساله بروند و فاصله چند قرنى عقب ماندگى را با جهشى پشت سر بگذارند. اميدم اينست كه آنها تا خوب اندر نيابند دست از اين تحقيق برندارند.

گذار از معنويت به ماديت:

از زمان آمدن مسيح، چهره زن روحانى شد: زيبايى، گرمى و صميميتى كه مرد مى‏خواهد در زن بيابد، ديگر صفات زن بمثابه شهوت بشمار نمى‏آمدند. صفات زن، صفات او بمثابه مظهر عشق مى‏شدند. زن روح خانه، خانواده، كانون، طايفه قوم و ملت مى‏گشت. شهر و ميهن نيز مادر خواندن مى‏شدند زيرا جامعه را در دامان خويش مى‏گرفتند. در تورات، بيت المقدس و بابل تنها مادر نيستند، همسر هم هستند (1).

مسيحيت يگانگى زن و مرد را بنياد مى‏گذارد. با اين توضيح كه زن با مرد وقتى همسان مى‏شود كه تن خود را نفى مى‏كند. تنى كه مساوى سكس است. چون مسبب گناه اوليه او است، وقتى تن خود را نفى مى‏كند، وقتى چون مريم، مادر مى‏شود، پر تلؤلوترين تجسم پيروزى مى‏گردد. پيروزى او، پيروزى برگزيده‏ها، بر گناه ها است. زنى كه بدينسان در شمار مردان پيروز در مى‏آيد، تصوير واژگونه حوا است و سر مار را زير پاى خود له مى‏كند. واسطه خير است همانطور كه حوا واسطه شر بود (2).

بدينقرار، اولين قدم انحرافى از تعاليم مسيح برداشته شد: بهاى همسانى با مرد، نفى معين گشت. قدمهاى بعدى نيز برداشته شدند...

در دوره رنسانس، فلسفه افلاطونى كه از ايتاليا به نقاط ديگر اروپا بسط مى‏يافت، به عشق و زن معنويت مى‏بخشيد، نحله اصالت انسان كه در پى نفوذ فكر اسلامى پيدا مى‏شد، و بيك جريان فرهنگى گسترده بدل مى‏گشت، بر آن مى‏شد كه بيان انجيل و تورات را از ناخالص‏ها بپالايد (3). اراسم كه از مصلحان مذهبى و از پيشگامان جنبش جانبدار اصالت انسان بود، در رد دعاوى اصحاب اسكولاستيك مى‏گفت: حوا بمعناى حيات و آدم بمعناى زمين است. زن بعد از مرد آفريده شد بنا براين كاملتر از اوست. زن در بهشت آفريده شد و آدم در بيرون بهشت. وقتى به آب مى‏افتند، زن شنا مى‏كند و مرد در آب فرو مى‏رود. حوا از دنده آدم ساخته شد، نه از خاك. حيض او را از همه بيمارى‏ها درمان مى‏كند. حوا نادان بود و عملش را تنها مى‏توان اشتباه خواند. اما عمل آدم از روى علم بود. پس او بود كه مرتكب گناه شد (4).

مصلحان دينى مى‏گفتند و سيمون دوبوآر قول آنها را تصديق مى‏كند كه استبداد در مردان، زنان را از آزادى محروم كرده است وگرنه محروميت زنان از آزادى، منشاء دينى ندارد. منشاء اين محروميت زور و سركوب است.

در قرن 17، از نو وضع زنان بد مى‏شود. بسوئه مى‏گفت: زن پاره‏اى از مرد است و عقل او نيز پاره‏اى از عقل مرد، بيش نيست. با اينهمه بسك Boscq در كتابى به عنوان زن عفيف، خواستار صدور اجازه تحصيل براى زنان مى‏شود (5) يعنى هنوز زنان اجازه تحصيل نداشتند.

ديدرو فيلسوف فرانسوى و مؤلف دائره‏المعارف بر آن مى‏شد كه در تمامى جامعه‏ها، قوانين بر ضد زنان وضع شده‏اند. منتسكيو بر اين عقيده مى‏شد كه زنان بايد تابع مردان باشند مى‏گفت: بر خلاف طبيعت و عقل است كه زنى صاحب اختيار خانه بگردد.

روسو در اميل، زن را از تفكر عالى ناتوان مى‏داند و زن دانشمند را بلاى جان شوهر و فرزندان مى‏خواند. زيرا باستناد تحصيل دانش، در وظايف زنانه‏اش بديده تحقير مى‏نگرد. زن را بايد پايبند خانه كرد. اگر بميل نشد به جبر. زن كدبانوى خانه است و حق ندارد در امور خارج از خانه دخالت كند. او بايد در خانه مثل راهبه در دير باشد (6).

در انقلاب فرانسه، زنان طبقه‏هاى پايين آزادى مى‏يابند، در مبارزه براى تحصيل آزادى تا آنجا كه پيش مى‏روند كه خواستار صدور اعلاميه‏اى، نظير اعلاميه حقوق بشر، تحت عنوان اعلاميه حقوق بشر زنان مى‏شوند. اما وقتى به شوراى عمومى هجوم مى‏برند، شومت كه دادستان بود، به آنها پرخاش مى‏كند كه از چه وقت به زنان اجازه داده شد كه زينت خود را از ياد ببرند و اداى مرد را در آورند؟ طبيعت به زنان گفته است: زن بمان و به مراقبت از فرزندان، خانه دارى و مادرى بپرداز (7).

با اينهمه، در اوان انقلاب، در هرج و مرج، زنان آزادى هايى بدست آوردند. اما وقتى جامعه سازمان بازيافت، از نو به انقياد درآمدند. بدينقرار، فكر غالب در باره زنان، همان فكر يونانى است. هنوز در آغاز قرن 19، متفكران ارتجاعى اين نظر را تبليغ مى‏كردند كه: زن براى كانون خانوادگى خلق شده، كه براى عضويت فعال در جامعه سياسى، زن از هر گونه حكومتى، حتى حكومت برخانه ناتوان است.

بالزاك مى‏گفت: تقدير زن يكى است و آن اين است كه قلب مردى را به تپش در بياورد. زن ملكى است كه از راه عقد بدست مى‏آيد. مال منقول است زيرا تصاحبش سند نمى‏خواهد. تصاحب، خود دليل مالكيت بر اوست.

با اينهمه، در قرن نوزده، جنبش اصلاح‏طلبى، با اعطاى حقوق به زنان و بهبود بخشيدن به وضعيت آنان مساعد بود. اما پرودن رابطه سوسياليسم و زن گرايى را بريد. او مى‏گفت زنان بايد در خانه بمانند. وى زنان را مادون مردان مى‏دانست و دليلش اين بود كه توانايى جسمى زن دوسوم توانايى جسمى مرد است. از لحاظ عقل و اخلاق نيز زن دو سوم مرد است. بنا بر اين اختلافش با مرد تفاضل حاصل ضرب 8=2*2*2 از 27= 3*3*3 است:

انگلس بر اين نظر بود كه شرط آزادى زنان، شركت در توليد بمثابه كارگر است. آنروز زنان آزاد مى‏شوند كه خانه دارى بخش كوچكى از اشتغال روزانه آنها را تشكيل دهد. تحقيق فوكو و واقعيت امروز نادرستى نظر انگلس را مدلل مى‏كند: سركوب جنسى در طبقات زحمت‏كش بمراتب بيشتر مى‏شود (8).

از آغاز قرن نوزده، زنان در توليد شركت كردند و گرفتار استثمارى شدند كه بمراتب از استثمار مردان شرم آورتر بود (9).

و امروز در دهه‏هاى واپسين قرن بيستم، بار تكفل نيز بر خانه دارى افزوده شده است. در بسيارى كشورها، زنان هنوز جوانى نديده، پير و فرسوده مى‏شوند. مى‏ميرند (10).

تا سالهاى 50، هنوز در اغلب جامعه‏هاى غربى، زنان حق رأى نداشتند. در آغاز قرن بيستم استدلال مخالفان حق رأى زنان، اين بود كه: زن بيش از آن محبوب است كه بتوان اجازه داد رأى بدهد، زن با رأى دادن، جاذبه خود را از دست مى‏دهد. همه چيز را از دست مى‏دهد و چيزى هم بدست نمى‏آورد. زن بر مرد حكومت مى‏كند بدون اينكه نياز به ورقه رأى باشد. جاى زن در خانه است. بحث و گفتگوى سياسى، محيط خانه را مشوش مى‏كند. زنان با مردان فرق دارند، رأى دادن يك وظيفه و بار است، حق نيست. چرا بايد اين بار را بدوش زنان گذاشت؟... در فرانسه، زنان در سال 1945، حق رأى بدست آوردند.

دقت درتحول طرز فكرها، زمينه اصلى و يگانه را بر اهل عبرت معلوم مى‏گرداند: قدرت از كف كليسا بيرون مى‏رفت. كانون‏هاى جديد قدرت، جانبدار تعليم و تربيت زن، حقوق زن و...، مى‏شدند. مقاومت كليسا سخت بود. در هيچ زمينه ديگرى كليسا تا اينحد مقاومت نكرده است. به اين مقاومت هنوز ادامه مى‏دهد چرا كه هر كس اختيار زن را داشته باشد، اختيار همه چيز را دارد. زيرا از طريق زن، اختيار فرزند و شوهر را نيز بدست مى‏آورد.(11) بدينخاطر است كه مخالف و موافق، از نظرگاه قدرت، در زن، در حقوق و وظايف او نگريسته‏اند و مى‏نگرند. تا آنجا كه فرويد ماهيت زن را قهرپرستى مى‏داند.

مازوخيسم، نارسيسم و كارپذيرى، سه خاصه زن طبيعى:

در روانكاوى فرويد، براى درمان هر بيمار روانى بايد بسراغ مادر او رفت. زيرا تنها مسئول ضمير ناخودآگاه فرزندش او است. گاه معالجه بيمار در گرو معالجه مادر است: زيرا نمى‏توان بيمارى را بدون خشكاندن ريشه آن، درمان كرد. و ريشه بيمارى در مادر است. بدينسان، بيان قرون پيشين در لباس علم تكرار مى‏شود: زن انگرا و ويرانگر است.چرا زن انگراست؟ پاسخ را بايد در تحول جنسى زن جستجو كرد:

بنظر فرويد، فراگردى كه كودك را به زن متحول مى‏كند، دو مرحله بزرگ و هر يك از اين مراحل، خود وهله‏هاى مهم دارند. مرحله اول، مرحله ذوجنسيتى است. مرحله يى كه پسر و دختر، هر دو جنس را دارند. مرحله دوم، مرحله تحول از ذوجنسيتى به سكس زنانه است.

در مرحله اول، در تركيب سكس پسر بچه، كارپذيرى زنانه وجود دارد و در تركيب سكس دختر بچه، فعاليت مردان وجود دارد. از اينرو، پسربچه و دختربچه ذوجنسيتى هستند.

در مرحله دوم، زن عقده مردى پيدا مى‏كند. حساسيت شديدى نسبت به ستمى كه در حق او روا رفته و از آلت مردى محروم شده است، پيدا مى‏كند. عقده حقارت و خودكمتر بينى از اين احساس، مايه مى‏گيرد. اين عقده در او حالت عصيانى پديد مى‏آورد. ميل شديد به تصرف آلت مرد تمام وجود او را فرا مى‏گيرد. و وقتى به عموميت داشتن اين خاصه منفى نزد زنان، پى مى‏برد زن و و مادر از نظر او مى‏افتند. حقير مى‏نمايند. حتى وقتى هم هرگونه اميد به داشتن آلت مردى را از دست مى‏دهد، ميل به داشتن آن مدتها در ناخودآگاه او زنده مى‏ماند.

از اين زمان، دختربچه 3 تحول مى‏تواند بكند: تحول اول به منع و امتناع از عمل جنسى است كه به نروز مى‏انجامد. تحول دوم، اصرار دختر بچه بر تحصيل مردى است. حاضر نيست از فكر تصاحب آلت مردى دست بردارد. در اين حالت عقده مردى پيدا مى‏كند و بقول بناپارت (13) اين حالت، حالت مردى خواهى است. تنها سومين تحول به زنانگى طبيعى مى‏انجامد. در اين تحول، دختر بچه از ميل به داشتن آلت مرد دست بر مى‏دارد. بنظر مارى بناپارت، در اين حالت، دختربچه زن بودن خود را مى‏پذيرد. زن طبيعى، زن واقعى، زنى است كه در پى تحول نوع سوم بوجود مى‏آيد. در تحليل مرحله سوم، فرويد و پيروانش بر اين باورند كه:

پس از آنكه دختر بچه پى مى‏برد آلت مردى او را ربوده‏اند، سه تغيير روانى و جنسى بخود مى‏بيند:

1- خصومت نسبت به مادر :

2- رها كردن عضو بيرونى آلت تناسلى زن بمثابه وسيله كاميابى و

3- قوت گرفتن فعل پذيرى در او كه با تعلق خاطر پيدا كردن نسبت به پدر همراه است.

فرويد در پى اين تحليل، زن را اينطور وصف مى‏كند:

بايد اعتراف كرد زن بخاطر وجود همان ميل قوى در نفسانياتش به داشتن آلت مرد، داراى ملكه عدالتخواهى نيست. كمتر از مردان به مسائل اجتماعى علاقمند است. قوه تصعيد غرايز در او ضعيف است... يك مرد سى ساله، موجودى جوان، ناتمام و داراى قابليت است... اما يك زن سى ساله، بعكس مرد، از تحول ناپذيرى و انجماد خويش بوحشت مى‏افتد... پندارى تحول در جهت زنيت، استعدادهاى فردى او را خشكانده است.

به نظر هلن دوچ زن طبيعى سه خاصل اصلى دارد: فعل‏پذير است. مازوخيست است. نارسيسيست است (14)

فعل پذيرى:

هلن دوچ مى‏گويد:

اين معادله بنيادى، زن = فعل‏پذير و مرد = فعال، در تمامى فرهنگ‏ها و همه نژادها، در اشكال و به درجات مختلف، وجود دارد.

براى درك اين فعل پذيرى بايد رشد غريزه‏هاى جنسى زن را پى گرفت: از سوئى، تحريك پذيرى جنسى نزد دختر بچه‏ها، كمتر و خفيف‏تر است. از سوى ديگر، آلت زنانه‏اش قابليت كمترى براى دست يابى به همان مقاصد غريزى را دارد. اين نارسايى عضوى سبب مى‏شود كه استمناع را رها كند. اين كار، رها كردن فعاليت و شيوه كردن فعل پذيرى است.

در يك دوره طولانى، عضو فعال يعنى قسمت بيرون آلت تناسلى زن، هنوز جاى خود را به قسمت درونى آن كه عضو فعل‏پذير و پذيرا است، نمى‏دهد. در اين دوره، دختر بچه براى دوم بار با نقص عضو روبرو مى‏شود. بار اولى، از فقدان عضو فعال رنج مى‏برد. اما حالا عضو درونى، در وظيفه جنسى، بطور كامل، وابسته به فعاليت مرد است. اين فقدان فعاليت خودجوش، بنياد فيزيولوژيك فعل پذيرى زنانه را تشكيل مى‏دهد.

مازوخيسم:

مازوخيسم نتيجه فعل پذيرى زن و خاصه اساسى دوم زن طبيعى است. در آغاز، كودك‏ها، چه پسر و چه دختر، پرخاشگرى يكسانى دارند. اما بتدريج كه رشد مى‏كنند، ديگر نمى‏توانند اين پرخاشگرى را يكسان ابراز كنند. پرخاشگرى پسر بچه به آسانى متوجه برون او مى‏شود، اما پرخاشگرى دختر بچه متوجه درون او مى‏گردد. اين پرخاشگرى سركوفت شده و بر ضد من زن منحرف شده، همان مازوخيسم زنانه است. شكر خدا را كه بر اثر نارسيسيسم زنانه، تعديل مى‏شود و در احساس نياز به دوست داشته شدن، بروز مى‏كند.

هلن دوچ فراگرد تحول مازوخيست را اينسان توضيح مى‏دهد: دختر بچه در مرحله‏ئى كه از مادر بى زار مى‏شود، تمايل جنسى فعل پذيرانه‏اى نسبت به پدر پيدا مى‏كند. ناخودآگاه، پدر را خواستگار تلقى مى‏كند و از او انتظار دارد ابتكار عمل بخرج دهد. در اين وقت پرخاشگرى دختر بچه با مازوخيسم يا مهرطلبى بدل مى‏گردد.

نارسيسيسم يا عشق به خود:

نارسيسيسم كه سومين خاصه زن طبيعى است، مازوخيسم را تعديل مى‏كند. عشق بخود در وهله‏اى از رشد جنسى دختر بچه پيدا مى‏شود كه در آن، كودك خود را دوست مى‏دارد. اين عشق بخود، دو نقش مهم دارد: از سويى، خفت حقارت تناسلى را جبران مى‏كند و از سوى ديگر، گرايش مازوخيست را مهار مى‏كند و مانع مى‏شود كه زن را به مقاصد خطرناك رهنمود گردد. به يمن عشق بخود، من زن، از خود دفاع مى‏كند. امنيت خويش را حفظ مى‏كند. اين مازوخيسم براى گذران وهله‏هاى اساسى زندگى، يعنى عمل جنسى، زايمان، مادرى، يا وهله هايى كه با رنج درآميخته‏اند، ضرور است.

به نظر فرويد و پيروان نحله او، طبيعت، زن را چنان ساخته كه در رنج و درد و قهر، لذت و كام بجويد. از اينرو زن را با قهر سرشته‏اند و قهر و درد عنصر ذاتى بيولوژى زن را تشكيل مى‏دهد. زنى كه قهر و درد را دوست نداشته باشد، زن نرمال نيست (15).

بدينقرار، عمل جنسى كه با پرخاشگرى مرد به همراه نباشد، زن را كامياب نمى‏كند. حتى وقتى خود آگاه زن، از قهرى كه مرد بكار مى‏برد، منزجر مى‏شود، ناخودآگاه او با شدتى باز هم بيشتر، از مرد مى‏خواهد خشونت بكار برد (16).

اگر تا فرويديسم و عصر علم، زن به بيان تورات معلون بود و بنا بر تعليم كليسا مى‏توانست با نفى تن، از لعنت خدايى رها گردد، اينك در بيان علمى فرويد، اين رهايى خود بيمارى روانى تلقى مى‏شد. زن طبيعى با بچه‏اى كه بدنيا مى‏آورد، با مادرى، با همخوابگى و با تمامى فعاليت‏هاى حياتى خويش، قهر توليد مى‏كند. نه تنها خود اين قهر را در شكل درد و رنج توليد مى‏كند، بلكه مرد را هم به توليد زور، در اشكال گوناگون، وادار مى‏كند. از اينرو، زن انگرا يا ويران گر است. زنى كه مرد را به بكار بردن زور وادار نكند، زنى كه عاشق خود نباشد، زنى كه فعل‏پذير نباشد، بيمار است. چون زن نرمال اين سه خاصيت را دارد. ورود زنان در سياست و ديگر فعاليت‏هاى اجتماعى، ميزان قهر و تخريب را در جامعه بالا مى‏برد (17).

اليزابت بادنتر مى‏نويسد، با وجود انتشار كتاب سكس دوم سيمون دوبووآر، تا سال 1980 (18)، زنان قربانى تعاليم اسطوره علم بودند: جو زندگى زن غربى آكنده از قهر مى‏شد و گمان مى‏رفت كه سنگين‏تر شدن جو قهر، بخاطر نرمالتر شدن زن غربى است. اما حقيقت درست عكس آن بود. فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده‏اند:

فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم زنانه، ذاتى نيستند، عارض او شده‏اند:

سيمون دوبوآر، فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم، را سه خاصه زن نرمال نمى‏داند. خاصه‏هاى زن آنرمال مى‏شمارد. اگر فعل پذيرى، مازوخيسم و نارسيسيسم، بمثابه خاصه‏هاى زن وجود دارند، بيمارى هستند كه زنان در پى موقعيت اجتماعى مادون، بدان مبتلا شده‏اند. بيمارى عارضى را، خاصه بيولوژيك زن نبايد شمرد. منشاء نارسيسيسم زن، در خود نگرى بمثابه شئى خواستنى است. در جامعه‏هاى ما، از گذشته‏هاى دور تا امروز، زن بدبخت، زنى شمرده مى‏شود كه تن خواستنى ندارد. بدينخاطر، كودك از ابتدا چنان تربيت مى‏شود كه زن بشود. يعنى از ابتدا بايد عاشقانه در اندام خويش بنگرد و آن را زيبا جلوه دهد... اسرارآميز بودن زن، از فقدان قدرت است، فقدان قدرت كه امرى اجتماعى است، زن را بر آن مى‏دارد كه بخود، شخصيت اسرارآميزى بدهد. اگر بخواهيم نظر سيمون دوبوار را انتقاد كنيم، بايد بگوييم كه وقتى قدرت را رابطه زور، معنى مى‏كنيم، در اين رابطه، زن هر مقدار از سكس عريان مى‏كند، چند برابر آن را مى‏پوشاند. تركيب اسرارآميز عبريان و پوشيده زن بمثابه سكس، زور جنسى را بوجود مى‏آورد كه او بكار مى‏برد. بدين قرار، اسرارآميز بودن زن، از فقدان قدرت نمى‏آيد. زيرا هر اندازه قدرت بيشتر پيدا مى‏كند اسرارآميزتر مى‏شود. زيرا با افزايش قدرت، تركيب عريان و پوشيده را بايد بغرنج‏تر كرد تا توانست اولاً قدرت را حفظ كرد و ثانياً عطش فزون‏طلبى قدرت را فرونشاند.

بهر رو، وقتى زنى خود را در آغوش مردى رها مى‏كند، خود را ونوسى باور مى‏كند كه جهانى را از گنج زيبايى پر كرده است. چشمان ستايشگر مرد، بهتر از آئينه، زيبايى‏ها را باز مى‏تاباند... از اينروست كه خود را زن تصور كردن، خواستنى و دوست داشتنى تصور كردن است.

بدينخاطر، او محكوم است بسوى ديگرى بگريزد. اين در آئينه ديگرى است كه او مى‏تواند از خواستنى بودن خويش، مطمئن گردد. اين وابستگى بديگرى، او را بسوى قدرتى كه ستايش كند، مى‏كشاند. با قدرت يكى شدن يا قدرت را با خود يكى كردن، اين است عامل ايجاد بيمارى مازوخيسم. خشونتى كه مازوخيست مى‏طلبد، چيزى جز احساس قدرت، قدرت در خود يافتن نيست (19).

سى سال بعد از انتشار كتاب سيمون دوبووآر، جنبش طرفدارى از زن نخست در آمريكا و سپس در تمامى غرب اوج گرفت. كيت ميلت اول كسى بود كه آراء فرويد را درباره زن، جزء به جزء، مورد انتقاد قرار داد: هيچ معلوم نيست چرا دختربچه وقتى آلت جنسى خود را با آلت جنسى پسر مقايسه مى‏كند، بايد عقده مردى و در نتيجه عقده حقارت پيدا كند؟ فرويد عامل اجتماعى مادنى زن را به عامل بيولوژيك تبديل مى‏كند و بخود زحمت ارائه دليل نيز نمى‏هد. اگر در پى اين مقايسه، دختر بچه احساس حقارت مى‏كند، در پى و بخاطر دو موقعيت نابرابر پسر و دختر در جامعه است.

خاصه فعل پذيرى زن، نه تنها ثابت نيست، بلكه مطالعه بالينى درباره 6 هزار زن ثابت كرد كه زن از لحاظ جنسى فعال است. مازوخيسم خاصه زن نرمال نيست. مازوخيسم وجود دارد اما بيمارى است كه وجود دارد. و خمير مايه بولوژى زن نيست. اگر مازوخيسم بيشتر خاصه زنانه است، بخاطر آنست كه قربانى تجاوز جنسى نيز زنان هستند. اين خاصه ذاتى نيست. ريشه در روابط اجتماعى در فرهنگ، در سنت و در ترس شديد زن از كابوس تجاوز دارد (20).

در برابر اين انقتادها، فرويديست‏ها بيكار ننشسته‏اند، همان نظرهاى فرويد را در اصطلاح‏ها و عبارتهاى گوناگون تكرار مى‏كنند. هنوز مشكل حل نشده است. پيشرفت و پيشرفت مهمى كه حاصل شده، شكسته شدن اسطوره علم است.

آنها كه از تحول طرز فكرها و رفتارها درباره زن بى اطلاع هستند، آنها كه حتى نمى‏دانند نشوز يا عدم تمكين جنسى يا مازوخيسم چيست، نادانى را دليل حمله ناروا به قرآن قرار داده‏اند كه به مرد گفته است زن را بزن! اينك بخوانند و بدانند كه قرآن تنها كتابى دينى است كه:

مازوخيسم را عارضه تلقى كرده است: زن و مرد را از يك فطرت، فطرت توحيد، دانسته است و بر آنست كه در طبيعت زن از خشونت هيچ نيست. بنابراين خشونت‏طلبى را بيمارى اجتماعى خوانده است.

از آنجا كه مازوخيسم را خاصه زن و مرد طبيعى نمى‏شمارد، از آنجا كه آن رامعلول توليد و كاربرد قهر در همه فعاليتهاى يك جامعه مى‏داند، بخلاف نظر فرويد بكار بردن زور را در تسكين مازوخيسم محدود و مشروط مى‏كند (20):

- روش قرآن بيانگر اصل توحيد و عدم زور است. بنابراين بايد عارضه از راه تغيير تعريف زن، زن مساوى سكس، مساوى قهر، مساوى ويرانى، بايد جاى خود را به زن مساوى انسان، مساوى عشق، مساوى زندگى، بسپرد. و در نتيجه تغيير رابطه نابرابر ميان زن و مرد و برداشتن زور از رابطه زن با مرد و قرار دادن عشق در آن، درمان گردد. تا اين درمان كه درمان ريشه‏اى است، سرانجام بگيرد، براى آنكه مازوخيسم سبب ناكامى جنسى نشود، و اين ناكامى نابسامانى‏هاى بسيار ببار نياورد، در آميزش جنسى وقتى زن بشدت مازوخيست است، از اعمال خشونت چاره نيست. بدين سان قهر لازم و عمومى فرويد كه ناظر به جامعه بيماران است، قهر استثنايى، مقيد و مشروط مى‏گردد.

- شگفت‏تر از همه اينها فرويد و روانكاوان ديگر، كاربرد قهر را لازمه كاميابى جنسى مى‏شمارند و اختيار آن را به مرد مى‏دهند تا به ميل خود هراندازه لازم ديد بكار برد. قرآن از آنجا كه مازوخيسم را عارضه تلقى مى‏كند و متوجه است كه بكار بردن خشونت از سوى مرد، او را نيز معتاد و از لحاظ روانى منحرف مى‏كند، مرحله‏اى كه در آن خشونت را تجويز مى‏كند، مرحله شدت مازوخيسم است. تشخيص اندازه خشونت را در عهده كسى گذاشته است كه صاحب صلاحيت باشد. در زمان ما روان پزشكان هستند (21).

امروز كه مطالعه‏هاى بسيار درباره جامعه‏هاى زير سلطه بعمل آمده‏اند (22)، ديگر بر اهل علم معلوم است كه مازوخيسم عارضه‏اى است كه زن و مرد جامعه‏هاى زير سلطه بدان مبتلا مى‏شوند. بنابر توجيه سكسى مازوخيسم جامعه‏هاى زير سلطه، سلطه گرها را به خشونت و پرخاشگرى برمى انگيزند. اما اگر سكس را از مقام خدايى فروكشيم، مى‏بينيم در اين باره نيز علم راه به بيان قرآن مى‏جويد:

توليد و كاربرد قهر ذاتى روابط سلطه است. در نظريه سلطه، ديناميك قهر را يكى از ديناميك‏هاى سلطه دانسته و توضيح داده‏ام كه رابطه قوا، بدون توليد و مصرف روز افزون قهر، واقعيت خود را از دست مى‏دهند. مازوخيسم و نارسيسيسم و كارپذيرى زير سلطه، عارضه‏هاى توليد و مصرف قهراند. توليد و مصرف قهر و عوارض آن، با انقلابى رو به كاهش مى‏گذارند كه به روابط سلطه‏گر - زير سلطه پايان ببخشد. آزادى را فراگير و واقعى بگرداند. بنابراين تا تغيير نكنى، تغيير نمى‏دهى. وگرنه در روابط زور، نه تنها موى زن اشعه يا برق دارد، بلكه بقول ميشل فوكو تن او هيسترى مى‏آورد. تا لمس كنى هيسترى مى‏گيرى.

مأخذها و توضيح ها

1- صفحه 247 جلد اول Deuxieme sex جنس دوم، اثر سيمون دوبووار

2- صفحات 238-236 همان كتاب‏

3- از جمله نگاه كنيد به: Histoire de la Pensee europeenneاز R. Nandrouقسمت سوم Des Humanistes aux Homme de science

4- صفحات 128-126، جنس دوم، جلد اول

5- صفحات 129-128 جنس دوم، جلد اول‏

6- صفحه 312 L,amour en Plus از اليزابت بادنتر

7- صفحات 133-132 جنس دوم، جلد اول‏

8- صفحات 159-158 Histoire de la sexualite از ميشل فوكو

9- صفحات 134-133 كتاب جنس دوم‏

10- از كتاب Femmes du tiers monde اثر J. Bisilliatو M. Fielou كه خلاصه آن در نشريه انقلاب اسلامى نشر يافت.

11- صفحه 339 L,amour en plus

12- صفحه 164 Freud, Nouvelles conferences به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

13- صفحه 82 Sexualite de la Femme از M. Bonaparte انتشارات 110- پاريس سال 1977 به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

14- صفحات 218-154 جلد اول La Pszchologie de Femmes از H. Deutshانتشارات P.U.F به نقل از اليزابت بادنتر در L,amour en plus

15- صفحات 404-395 L,amour en plus

16- صفحات 421-419 همان كتاب‏

17- صفحات 205-202 Politique du Maleاثر K. Millettبه نقل از اليزابت بادنتر در .L,amour en Plus

18- صفحه 420 L,amour en Plus از اليزابت بانتر

19- صفحات 357-354 جلد دوم، Deuxieme Sex از سيمون دوبووار

20- صفحات 431-430 L,amour en Plus از اليزابت بادنتر

21- آيه 34 سوره نساء، در جاى خود به تفصيل موضوع بحث قرارش خواهيم داد. آنچه درباره اين آيه در اينجا گفتنى است اينست كه قرآن در فرض عدم تمكين جنسى زن، نخست عامل اجتماعى - سياسى را استثناء مى‏كند. يعنى اگر عدم تمكين بعلت اختلافهاى خانوادگى و غير آنست، راه حل ديگرى پيشنهاد مى‏كند. اما اگر تنها بعلت مازوخيسم، بيش از حداقل اجازه نمى‏دهد. از پيامبر پرسيدند با چه بزنيم، فرمود با گل! به سخن ديگر خشونت بايد اندك و مهرآميز باشد، تا سبب انحرافهاى روانى و نابسامانى نگردد.

22- از جمله نگاه كنيد به كتاب دوزخيان روى زمين، نوشته فرانتس فانون، ترجمه اوبوالحسن بنى صدر

 

چهار قاعده‏

 

تحول طرز فكر و رفتار غربيان را درباره زن پى جستيم و ديديم كه چگونه بيان دينى درباره زن كه مظهر ويرانگرى و مرگ بود، در بيان علمى فرويد، اعتبار بازجست. ويرانگرى و مرگ آورى، جوهر بيولوژى زن گشت و زن بنا بر سرشت، قهرزا و قهر دوست شد. اينك نوبت آنست كه براى آن تحول طرز فكر و رفتار، توضيحى عمومى در پرتو قواعد حاكم بر قدرت بمثابه روابط قوا، بيابيم. فوكو در مقام اين توضيح، چهار قاعده را بيان مى‏كند. مى‏كوشم بيان پيچيده او را ساده كنم:

قاعده اول:

قاعده اول آنست كه قدرت بدون معرفت و علم به وجود نمى‏آيد. قدرت دو چيز بيشتر ندارد: معرفت و علم و اجرا. با اينحال معرفت از قدرت مستقل است و بيرون آن قرار مى‏گيرد. حال اينكه قدرت از علم مستقل نيست. علم درونى قدرت و قدرت مطلقاً تابع علم است. با وجود اين رابطه قدرت با علم، رابطه تضاد است. بظاهر سخن تناقض آلود بنظر مى‏رسد. اما نيك كه بنگرى تناقضى در كار نيست. زيرا هر قدرتى با حد معينى از معرفت همراه است. معرفت از آنحد كه بگذرد، با قدرت ناسازگار مى‏شود. از اينرو هر قدرتى مانع تحول معرفت و علم و رشد آن، در بيرون از محدوده خويش، است.

اين نظر موردى از همان بيان عمومى اى است كه چند بار توضيحش داده‏ام:

عمل دو جزء دارد. شناخت و اجرا. بدون شناخت عمل وجود ندارد. سياست و قدرت (بمثابه دولت) نيز دو جزء دارد. شناخت و اجراء. دولت بدون ايدئولوژى واقعيت خارجى پيدا نمى‏كند. بنابراين آنها كه مى‏گويند دين از سياست جدا بايد گردد، در واقع يا نمى‏دانند كه سياست بدون ايده واقعيت خود را از دست مى‏دهد و يا مى‏خواهند ايده خود را جانشين دين كنند. بعكس شعار جدايى نهاد يا بنياد دينى از نهاد يا بنياد سياسى، شعارى درست، قابل فهم و قابل دفاع است.

بنا بر موقع، بحث تازه‏اى را درباره دروغ بميان مى‏آورم. به اين و آن مناسبت، توضيح داده‏ام كه دروغ را بدون تناقض نمى‏توان ساخت. اينك بر آن مى‏افزايم كه هر دروغى زمينه فكرى و محدوده عمل دروغگو را نيز افشا مى‏كند. در حقيقت دروغگو نمى‏تواند در غير زمينه ذهنى و فكرى و محدوده عمل و فعاليت خود، دروغ جعل كند. براى مثال شعار جدايى دين از سياست دروغ است. بنا بر اين بايد تناقض آلود باشد و هست. سياست در هر يك از سه تعريف خود، همان دو جزء شناخت و اجرا را دارد. وقتى جزء معرفت، دين نيست، بايد ايده يا باور و يا شناخت ديگرى باشد، و گرنه سياست كلمه‏اى ميان تهى مى‏شود . بطوريكه در يكى ديگر از چهار قاعده خواهيد خواند، هر شناختى با قدرت معينى، در بيان مشخصى، تناسب پيدا مى‏كند. اگر معرفتى نباشد، قدرت شكل پيدا نمى‏كند و به بيان در نمى‏آيد. بدينسان، از سويى جدايى دين از سياست لازم و خواستنى و ضرور تلقى مى‏شود و از سوى ديگر ميان تهى مى‏گردد. مگر اينكه گوينده قصدش جايگزين كردن، با ايده يا باور ديگرى باشد و چنين است.

بحث تازه اينكه، دروغ نه تنها تناقض آلود است، بلكه زمينه ذهنى و خواست گوينده را نيز لو مى‏دهد. به عنوان تمرين اين مسئله را طرح و حل مى‏كنيم:

زمينه ذهنى و خواست كسى كه شعار مى‏دهد دين از سياست جدا بايد گردد، كدام است؟ از خارج مى‏دانيم كه شعاردهندگان خود را ليبراليست وانمود مى‏كنند. بنابراين، در نظر اول، جانبداران اين نظر، ليبراليست مى‏نمايند. اما شعار تكذيب مى‏كند كه شعار دهنده جانبدار ليبراليسم باشد. زيرا خاصه ليبراليسم اينست كه ايده يعنى جزء اول و بنيادى و جدايى‏ناپذير سياست را قابل تعويض و جانشينى مى‏داند. با انحصار و جانشينى ناپذيرى ايده مخالف است. نمى‏گويد دين با ماركسيسم، يا سوسياليسم جزء بنيادى سياست نباشد. باز نمى‏گويد كه حتى ليبراليسم ايده بنيادى دائمى و انحصارى سياست باشد. ليبراليسم مى‏گويد اين جامعه است كه با رأى خود تعيين مى‏كند كه كدام ايده بهتر است و با انتخاب اكثريت به سياستى اجازه عملى شدن را مى‏دهد كه متضمن آن ايده باشد.

اين ليبراليسم نخست در قرآن عنوان شده است: دين شما از آن شما و دين من از آن من (1) و بشارت باد به آن بندگان من كه قول‏ها را گوش مى‏دهند و بهترين آنها را بر مى‏گزينند (2). در تاريخ، على (ع) اول رئيس دولتى است كه اين اصل را باجرا گذاشته است. حال آنكه:

ليبراليسم در غرب، نه در قلمرو اقتصاد و نه در قلمرو سياست، اين اصل اساسى خود را تمام و كامل به اجرا در نياورده است.

بهر رو، وقتى شعار طرد دين از قلمرو سياست در كار آمد، شعار دهنده، نه ليبراليسم كه ايدئولوژى قدرت را در سر دارد. و اگر همان شعار ليبراليست‏هاى غرب را مى‏داد كه جدايى كليسا از دولت است و مى‏گفت اين نظر مردم است كه معين مى‏كند، چه شناخت و كدام ايده يكى از دو جزء سياست و دولت باشد، سخنى خالى از ابهام گفته بود و سخن دلالت مى‏كرد كه گوينده آن ليبراليست است. اين سخن، ترس‏هاى موجود در جامعه را از بين مى‏برد و به نزديك شدن صبح روشن كمك مى‏كرد.

پرسيدنى است كه چرا اين شعار درست‏تر كه ترس جامعه را درباره سرنوشت دين و از خطر تجديد استبداد ضد دينى، از بين مى‏برد، جاى خود را به شعار غلطى سپرده است كه قرنى است محتواى فعاليت سياسى را در كشور ما چركين ساخته و ايران را در بند استبداد نگاهداشته است؟ به دو دليل:

1- هدف شعار دهنده، همانطور كه تجربه حكومت فراماسونرى در 80 سال گذشته نشان مى‏دهد، استقرار ليبراليسم در ايران نيست. تسخير قدرت است. مى‏داند كه اگر آزادى انتخاب نوع سياست را كه بناگزير آزادى انتخاب نوع باور و ايده است، شعار بسازد، اين احتمال نزديك به يقين وجود دارد كه اكثريت جامعه سياستى را انتخاب كنند كه ايده نهادينش دين باشد. با شعار جدايى دين از سياست در حقيقت مى‏خواهد اكثريت را از حق خود محروم سازد.

2- علاوه بر دليل بالا، دليل دوم و قوى دليل، اينست كه دين با بنياد دين يكى شده است و متولى هايى پيدا كرده كه براى حفظ انحصار خود، اگر گسى گفت محتواى سياست، مى‏تواند ايده‏اى غير از دين باشد، از امروز مرتدش مى‏كنند و خونش را حلال مى‏گردانند.

در اين ميان، زبان اصلى را دين مى‏بيند. زيرا يا دين بهترين قول‏ها هست كه نبايد از قول‏هاى ديگر بترسد و بزور از بيان شدن آنها جلوگيرى كند. يا بهترين قول‏ها نيست. در اين صورت، زور، بكار برنده را لو مى‏دهد. يعنى بر همه معلوم مى‏كند ايده او، بهترين نيست. زور، عكس نتيجه دلخواه را بوجود مى‏آورد: دين در معرض رد و انكار قرار مى‏گيرد و عمرش كوتاه مى‏شود.

بدينقرار، چاره كار آنست كه دين دارانى كه نمى‏خواهند دين دكان شود، رهنمود قرآن را شعار خود بسازند. و آنها كه مقصودى جز آزادى عقيده ندارند و مى‏خواهند معرفت‏ها آزادانه اظهار شوند و سياست‏هاى گوناگون به جامعه عرضه گردند و انتخاب با جامعه باشد، سخن دروغ جدايى دين از سياست و حكومت را رها بسازند و بجاى آن جدايى نهاد يا بنياد دين از نهاد يا بنياد دولت و اصل قابليت جانشينى ايده (بمثابه يكى از دو جزء سياست و حكومت) را شعار خود كنند. گمان مى‏رود با اينكار، يكى از مهمترين ابهام‏ها از ميان مى‏رود و زمينه مشترك لازم براى سياسى كردن روابط نيروهاى سياسى و استقرار دمكراسى فراهم مى‏آيد.

بارى، فيلسوف صاحب نحله ما، مى‏گويد حدود معرفت را قدرت معين مى‏كند. براى درك سخن او، بياد مى‏آورم كه رابطه قدرت و معرفت، رابطه بكاربرنده و بكار رونده است. توضيح آنكه قدرتى كه به استخدام معرفت درآيد، ديگر قدرت نيست. قدرت براى قدرت شدن بايد معرفت را بكار برد. از اينرو، هر قدرتى با معرفتى تناسب دارد. اگر معرفت بخواهد از حدود متناسب با قدرت، فراتر رود، قدرت براى آنكه از بين نرود، سانسور در كار مى‏آورد. از جمله معرفت در مسائل جنسى در هر دوره، تابع شكل قدرت در آن دوره است. به سخن ديگر، تنها آن مقدار از مسائل و روابط جنسى در قلمرو شناخت قرار مى‏گيرند، كه قدرت اجازه مى‏دهد.

اين سخن فيلسوف، از لحاظ بحث ما، اهميتى تعيين كننده دارد. زيرا تا وقتى روابط اجتماعى، روابط قدرت هستند، علم، زندانى انواع سانسورها است. از اين مهم‏تر، تا وقتى قدرت حدود شناخت و معرفت را معين مى‏كند و تغيير رابطه ميان معرفت و قدرت، سبب از بين رفتن قدرت مى‏شود، مسائلى از نوع مسئله حجاب و بى حجابى، دروغى از دروغ‏هاى بزرگ زمان ما است. زيرا وقتى معرفت پا از دايره قدرت بيرون مى‏گذارد، قدرت از بين مى‏برد. كشف حجاب اگر تا آنجا پيش رود كه از محدوده (سكس بمثابه قدرت) بيرون برود، قدرت را از بين برده است. و ما مى‏دانيم كه در جامعه‏هاى غربى، روابط قوا، فردى شده و فردى‏تر مى‏شود. پس، در غرب، برغم بى حجابى، حجاب، بمثابه مرزهايى كه معرفت نبايد از آنها فراتر رود، بمراتب بيشتر رعايت مى‏شود. اين سخن شگفت‏انگيز مى‏نمايد، اما واقعيتى مشخص و ملموس است. هر چند بوقت بحث درباره مسئله حجاب باين واقعيت مشخص باز مى‏گردم، براى اينكه توضيح نيمه تمام و مبهم نماند، مى‏افزايم كه در نظام‏هاى امروز، مسئله، مسئله بى حجابى و باحجابى نيست، مسئله، مسئله تركيب‏هاى گوناگون عريان و پوشيده، متناسب با اشكال مختلف قدرت، است. بدين خاطر است كه از راه زور و با استفاده از انواع سانسورها، مانع از آن مى‏شوند كه مسئله واقعى طرح شود: دو اساس، يكى قدرت و ديگرى عدم قدرت، دو نوع نظام و روابط، ايجاب مى‏كنند. پوشش مرد و زن، بمثابه بيانگر روابط اجتماعى، تابع اين دو اساس است. مسئله‏اى كه بايد حل گردد اينست: در طرح تمدنى جديد كه در آن زور اساس رابطه‏ها را تشكيل نمى‏دهد، پوشش چگونه بايد باشد تا با بسط آزاديها، سازگار بگردد؟

قاعده دوم:

 

بنابر قاعده دوم، نوع توزيع قدرت يا بيانگر انباشت آن نزد قوى‏تر است و يا افشاگر تغيير تناسب قوا، ميان قوى ترها و ضعيف‏ترها است. توضيح آنكه يا قوى ترها، قوى‏تر شده‏اند و يا آنها ضعيف‏تر و ضعيف‏ترها قوى‏تر شده‏اند. اماتناسب‏هاى مختلف معرفت با قدرت، تعيين كننده نوع توضيع قدرت نيستند. بلكه اين تناسب‏ها، قالب هايى هستند كه قدرت در آنها شكل مى‏گيرد. براى اينكه مقصود فيلسوف روشن گردد، مثال خود را مى‏آورم: در قرن 19، سكس كودك، موضوع رابطه مستقيمى بود ميان پدر و مادر از سويى و مربى و پزشك از سوى ديگر. اين رابطه امروز ديگر شده است. رابطه‏اى ميان كودك با والدين و روانپزشك و معلم و... شده است. اينك روابط جنسى با والدين است كه بع تبع سكس كودك مورد سئوال گشته است. تناسب معرفت و قدرت پس از يك قرن، به قدرت، شكل تازه‏اى بخشيده است. كودك وارد روابط قوا شده و قدرت بمثابه روابط قوا ميان والدين و كودك و روانپزشك و مربى و... شكل جديدى پيدا كرده است.

قاعده سوم:

وقتى بنا بر قاعده اول قدرت بدون معرفت، واقعيت پيدا نمى‏كند، و بنا بر قاعده دوم هر تناسبى از معرفت و قدرت، شكل معينى به قدرت مى‏بخشد، قاعده سوم عبارت مى‏شود از اينكه:

- هدف با وسيله يا استراتژى با تاكتيك، نمى‏توانند سازگار نباشند. تاكتيك‏ها كه بدون استراتژى، قابل تصور نيستند، بنوبه خود استراتژى را بطور مضاعف مشروط مى‏كنند. اين معنى را در زير توضيح خواهيم داد:

- چه واحد كوچك اجتماعى و چه واحد بزرگ اجتماعى، بدون داشتن استراتژى كلى، نه در وجود مى‏آيد و نه مى‏تواند عمل كند. هيچ استراتژى نيز نمى‏تواند بنتايج منتظر بيانجامد مگر اينكه متكى به روابط دقيقى باشد كه تكيه گاه استراتژى هستند. براى روشن شدن قاعده سوم، خانواده را مثال مى‏آوريم:

خانواده تكيه گاه استراتژى‏هاى مختلف نظير كنترل جمعيت، يا افزايش جمعيت است. باز موضوع پزشكى كردن سكس. موضوع روانپزشكى كردن اشكال گوناگون بروز ميل جنسى و.. است.

براى اينكه هر يك از اين استراتژى‏ها به نتيجه بيانجامد، تاكتيك‏هاى مناسب با آن بايد اتخاذ شوند. تاكتيك‏ها كه نمى‏توانند با استراتژى‏هاى سازگار نباشند، بنوبه خود استراتژى را بطور مضاعف مشروط مى‏كنند. توضيح آنكه، از سويى، اگر تاكتيك‏ها با استراتژى مناسب نباشند وقتى بعمل درآمدند، استراتژى مناسب با خود را جانشين استراتژى مى‏گردند. براى مثال، اگر استراتژى، كنترل جمعيت باشد، سياست جمعيتى بمنزله مجموع تدابير، بايد با اين هدف سازگار باشد. جايزه دادن به خانواده هايى كه پر اولاد هستند، تاكتيكى است كه با اين استراتژى سازگار نيست. اين تدابير اگر بكار روند، استراتژى افزايش جمعيت را جانشين استراتژى كنترل جمعيت مى‏كنند. و اگر به تبع استراتژى كنترل جمعيت، بر نوزادان جديد، ماليات وضع شد، اين تاكتيك مانع از آن مى‏شود كه استراتژى تغيير كند.

در پرتو اين قاعده، بحث تازه ما درباره نقش دروغ در لو دادن زمينه ذهنى و خط عمل دروغگو، روشنتر مى‏گردد. زيرا دروغ بمثابه تاكتيك، استراتژى متناسب با خود را بيان مى‏كند. اين استراتژى را بطور مضاعف نيز مشروط مى‏كند. در مثال جدايى دين از سياست، اگر مقصود گوينده استقرار استبداد بر ضد دين نباشد، اين تاكتيك، استراتژى مناسب با خود را كه همان استقرار استبداد بر ضد باشد، تحميل مى‏كند. و بعد از اينكه تاكتيك بعمل درآمد، استراتژى مناسب با آن را نمى‏توان تغيير داد. تجربه پهلوى ايسم، در ايران و آتاتورك در تركيه و... غير از اين بودند؟ و اين تجربه‏ها نمى‏گويند كه استبداد نمى‏تواند تنها ضد دين بماند، بلكه عمومى مى‏گردد؟ تجربه استبداد دينى غير از اينست؟ مگر وقتى تاكتيك‏ها يا روش‏هاى حزب اللهى را در كار آوردند، هدف استبداد بر ضد بى دينى نبود؟ و امروز مگر استبداد بر ضد دين نشده است؟

قاعده چهارم:

بنابر اين قاعده، قدرت و معرفت، در بيان، تلفيق مى‏شوند و تناسب پيدا مى‏كنند. تاكتيك‏هاى بيان، چند وظيفه‏اى هستند. زيرا بيان قدرت، بايد به اندازه كافى مبهم باشد تا داراى اين قابليت باشد كه با استراتژى‏هاى گوناگون بخواند. سه قاعده بالا مى‏گويد كه بيان قدرت بايد توانايى تحول تغييرهاى پى در پى در استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها را داشته باشد. هر قدرتى كه ابهام و تعبير و تفسير پذيرى بيان را از دست بدهد، محكوم به انحلال است. زيرا وقتى بيان روشن شد، استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها مشخص مى‏شوند. اگر قدرت پا از حدود آن استراتژى‏ها و تاكتيك‏ها بيرون نگذارد، تابع شناخت (مجموعه استراتژى و تاكتيك‏ها) شده و ديگر قدرت بمثابه زورمدارى نيست.

اينك كه اين چهارقاعده را مى‏خوانيد، به اهميت آگاهى بر آنها در شناخت مكرها و فريفتارى‏ها و حيله‏هاى قدرت مداران پى مى‏بريد و متوجه اهميت نقش بيان و درجه خطر ابهام‏آميز بودنش مى‏گرديد. پى مى‏بريد كه كوشش ما در روشن كردن بيان انقلاب و اصرار ما در وفادارى به ميثاق‏ها و اصول يا استراتژى‏هاى چهارگانه انقلاب ايران تا كجا بحق بوده و هست. رژيم استبدادى كنونى ناپايدار است. زيرا استراتژى‏هاى چهارگانه استقلال و آزادى و رشد و اسلام، در بيان روشن انقلاب ايران، مشخص گشته‏اند. چون چنين است، اتخاذ استراتژى‏هاى جديد و تاكتيك‏هاى مناسب با آنها، اولاً رژيم را ضد انقلاب كرده است و ثانياً معرفت عموم مردم بر استراتژى‏هاى چهارگانه و تاكتيك هايى كه خود در انقلاب بكار برده‏اند، با قدرت استبدادى نه تناسب پيدا مى‏كند و نه در بيانى با اين قدرت جمع مى‏شود. رژيم كنونى، در هيچ يك از قلمروهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى نمى‏تواند عملى انجام دهد كه تضاد دولت و ملت را تشديد نكند. اين همه كينه كه زورپرستان نسبت به ما اظهار مى‏كنند، بعلت آنست كه بيان انقلاب را از ابهام پاك كرده‏ايم. با در كار آوردن ميثاق و شركت در آزمايش‏ها، مانع از آن شده‏ايم كه نبرد بيانها، نبرد بيان‏هاى قدرت و با انواع ابهام‏ها گردد. هر سه تمايل زورپرست محكوم به شكست شده‏اند. زيرا معرفت يا وجدان عمومى نسبت به استراتژى‏هاى چهارگانه و تاكتيك‏هاى متناسب با آن اندازه كافى روشن هست كه اين يا آن بيان قدرت، نتواند در ابهام، از دايره وجدان عمومى بيرون رود و نان ناشناخته ماندن را بخورد (3).

بدينقرا، از قواعد چهارگانه، بخصوص از قاعده آخرى، قاعده مهمى را مى‏توان استنتاج كرد: براى جلوگيرى از استقرار استبداد در يك جامعه، بايد معرفت جامعه از معرفتى كه مى‏تواند با قدرت استبدادى سازگار شود، بيشتر باشد. در هر جامعه‏اى، استبداد برقرار گشته و دوام آورده است، يك عامل مهم آن اينست كه هنوز معرفت سازگار با قدرت، از معرفت عمومى بيشتر است. باين خاطر است كه رژيم‏هاى استبدادى ضد تعميم دانش و آگاهى مردم هستند. بدون استثناء به ايدئولوژى يا معرفت متناسب با قدرت تقدم مطلق مى‏دهند. باين دليل نيست كه قرآن مى‏گويد از نظرى كه بدان علم ندارى پيروى مكن و استبداديان بنام اسلام، شعار مى‏دهند از علم پيروى مكن؟

بارى ميشل فوكو بر آنست كه بر وفق اين چهار قاعده، قدرت چهار مجموعه استراتژيك بزرگ را در قلمرو روابط جنسى، تعقيب كرده است.

مأخذها و توضيح ها

1 و 2- قرآن، سوره كافرون و سوره زمر آيه 18

3- صفحات 1-121پ‏35 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

 

 

آيا زن هيستريك و هيسترى آور است؟ آى موى زن اشعه دارد؟

 

 

اين فكر كه سكس نيرويى است كه بنا بر طبيعت، سركش و بيگانه و بنا بر ضرورت، نسبت به قدرت نافرمان است، نادرست و با واقعيت‏ها ناسازگار است. زيرا سكس و روابط جنسى، گره گاه بيشترين رشته‏هاى رابطه‏هاى قدرت هستند:

روابط مردان با زنان، رابطه‏هاى جوانان با پيران، رابطه‏هاى والدين با فرزندان و نوه‏ها و نتيجه‏ها، مناسبات ميان مربيان با شاگردان، ميان روحانيان با غير روحانيان، ميان دولت با جامعه و ميان گروه‏هاى قدرتمدار جامعه با يكديگر...

در روابط قدرت، سكس ناكارآمدترين عناصر نيست، بلكه كارآمدترين آنهاست. تا آنجا كه انواع استراتژى‏هاى قدرت، بدون سكس و روابط جنسى، از قوه به فعل در نمى‏آيند.

با توجه به اين واقعيت، از قرن 18 باينسو، در غرب، متناسب با تركيب‏هاى مختلف معرفت و قدرت، چهار مجموعه استراتژيك بزرگ از قوه به فعل در آمده‏اند. اين مجموعه‏ها، يك روزه بوجود نيامده‏اند. بتدريج از قوه به فعل در آمده‏اند. بهمان ميزان كه بسط يافته‏اند، از لحاظ قدرت، اثر بخشى روزافزونى پيدا كرده‏اند و از لحاظ معرفت، به بار نشسته‏اند. بطوريكه مى‏توان براى اين چهار مجموعه، نسبت به يكديگر استقلال نسبى قائل شد و جدا جدا توصيفشان كرد:

مجموعه استراتژيك اول: هيستريزاسيون تن زن:

 

تن زن، تنى انباشته از سكس، شناخته و بارور شده و بنا بر آن، ارج پيدا كرده يا بى ارج گشته است. اين تن، بخاطر هيستريك بودن و هيسترى آورى كه ذاتيش دانسته شده، موضوع پزشكى، روانپزشكى، روانكارى و... شده است. و به صفت مظهر سكس، با جامعه در ارتباط آلى (ارگانيك) قرار داده شده است: در فضاى خانواده زن عنصر بنيادى و وظيفه‏مند آنست، در زندگى فرزندان بدنيا مى‏آورد و بايد مسئوليتشان را از لحاظ حفظشان از خطرهايى كه متوجه حياتشان مى‏شود و از جهت اخلاق بر عهده بگيرد. زن بمثابه مادر و همسر، موجودى عصبى تلقى مى‏شود كه فضا را از هيسترى پر مى‏كند. اين شكل از هيستريزاسيون، قابل مشاهده‏ترين شكل هيستريزاسيون زن است.

مجموعه استراتژيك دوم: موضوع تعليم و تربيت قراردادن سكس كودك‏

باور بر اينكه همه كودكان به فعاليت جنسى مى‏پردازند و اين فعاليت جنسى، ناشايست و در عين حال طبيعى و يا غيرطبيعى و متضمن خطرها براى تن و روان كودكان و حتى بزرگسالان است. مايه اين مجموعه استراتژيك گشته است. كودكان، موجودات جنسى ابتدايى توصيف مى‏شوند. در نتيجه ابتدا والدين و بستگان و مربيان و پزشكان و وقتى كمى بزرگتر شدند، روانپزشكان و روانكاوان بايد بطور مداوم اين جوانه‏هاى جنسى، پرارزش، آسيب‏پذير، در خطر و خطرناك را، تحت مراقبت قرار دهند. موضوع تعليم و تربيت شدن سكس كودك، در جنگ دو قرنى تبلور پيدا مى‏كند كه بر ضد كامجويى جنسى براه افتاده و ادامه يافته است.

در تاييد و نيز توضيح اين مجموعه استراتژيك، خواننده ايرانى مى‏تواند محيط تربيتى خود را در خاطر زنده كند: در محيطهايى كه زور عريان اساس رابطه‏ها است، سكس نيرويى خطرناك تلقى مى‏شود كه بايد تحت شديدترين مراقبت‏ها قرار گيرد. عنصر محورى كه در روابط خانوادگى، به حضور دائمى زور مشروعيت مى‏دهد، سكس و خطاكارى ذاتى او است. از اينرو، در اين گونه محيطها، در رابطه با رفتار جنسى است كه نوجوان و جوان ارزيابى مى‏شود. اگر بر وفق الگوى رفتار جنسى معتبر عمل كرد، خوب از آب درآمده و اگر نه، خراب شده است.

مجموعه استراتژيك سوم: اجتماعى كردن رفتارها رد قلمرو زاد و ولد:

زاد و ولد، موضوع سياست جمعيتى گرديد و در نتيجه جامعه در تدابيرى كه بايد اتخاذ شوند، نقش پيدا كرد: از لحاظ اقتصادى، بنا بر موقع، مشوق‏ها و يا ترمزها، وضع و بكار برده شده‏اند: اگر سياست جمعيتى، افزايش جمعيت را ايجاب مى‏كرده، مشوق‏هاى مالياتى (تخفيف‏ها) و انواع كمك‏ها به خانواده‏هاى پر كودك و...، در كار آمده‏اند. و اگر اين سياست، مهار جمعيت را مقتضى مى‏ديده، ترمزهاى اقتصادى، جاى مشوق‏ها را مى‏گرفته‏اند. از لحاظ سياسى، مسئول گرداندن زن و شوهر در قبال تمامى جامعه (جمعيت زياد است، پس بچه نيانداز يا جمعيت كم است، پس بچه بيانداز). و از لحاظ پزشكى، انواع روشهاى جلوگيرى از باردار شدن و يا بعكس، عناصر ديگر سياست جمعيتى گشته‏اند.

مجموعه استراتژيك چهارم: موضوع روانپزشكى شدن التذاذ جنسى تباه‏گر:

غريزه جنسى، بمثابه غريزه حياتى و نفسانى مستقل، از غرايز ديگر جدا گشته و تمامى اشكال غيرطبيعى كه ممكن است عارض اين غريزه شوند، موضوع معاينه‏هاى بالينى و آزمايش‏ها واقع گشته‏اند. نقش عادى يا غيرعادى كننده رفتار انسان، به اين غريزه داده شده است. فنون خاص براى عادى كردن اين غريزه و به تبع آن، عادى كردن رفتار انسان، ابداع شده و بكار رفته‏اند و مى‏روند.

در تمامى قرن نوزدهم، چهار چهره، مثال اين چهار مجموعه استراتژيك هستند:

زن هيستريك و هيسترى زا، كودك استمناءگر، زن و شوهرى كه حاضر به بچه دار شدن نيستند و جوان فاسد.

فوكو مى‏پرسد: اين استراتژى‏ها چرا در كار آمدند؟ آيا مقصود از آنها مبارزه با سكس و رابطه جنسى است؟ آيا بخاطر مهار كردن سكس و رابطه جنسى بوجود آمده‏اند؟ آيا براى پوشاندن، ديده شدنيهاى سكس و حجاب است؟ آيا بمنظور عمل كردن به آن سكس‏شناسى است كه قابل قبول و مفيد تصور مى‏شود؟ خود او پاسخ مى‏دهد، اينها همه بهانه است و مقصود اصلى توليد سكس و سكس مدارى است. زيرا بدون توليد سكس و سكس مدارى، پاى قدرت لنگان مى‏شود (1).

مى‏توان قبول كرد كه روابط جنسى، در تمامى جامعه‏ها به تأسيس بنياد و يا نهاد زناشويى انجاميده است: نظام خانواده، ايجاب و بسط روابط خويشاوندى، انتقال نام و اموال. اما در غرب، از زمانى كه فراگردهاى اقتصادى و ساخت سياسى، ديگر نمى‏توانند از زناشويى بمثابه ابزار كارآمدى استفاده كنند، اين بنياد، از سويى بخاطر آنكه در فراگرد اقتصادى و ساخت سياسى بكار نمى‏آيد و از جهت ديگر بخاطر محدوديتها و نيز شناخت و معرفت بغرنجى كه لازم دارد، از اهميت افتاده است.

جامعه‏هاى غربى جديد، از قرن 18 بدينسو، بنيادى نو را بوجود آورده‏اند كه خانواده را از بين نبرده و يكسره جايگزين آن نشده اما از اعتبار آن بسى كاسته است. اين همان روابط جنسى است كه مقيد به قيد عقد ازدواج و محدوديتهاى قانونى و اجتماعى و... آن نيست.

اين رابطه نيز، همانند خانواده، رابطه دو هم كفو يا دو زوج جنسى است. با اين تفاوت كه شيوه كار ديگر است. مى‏توان اين دو بنياد را با يكديگر مقايسه كرد:

بنياد خانواده بر نظامى از قوانين استوار مى‏شود كه مجاز و ممنوع، حلال و حرام را معين مى‏كند و در رابطه زوجين ابدى فرض مى‏شود. در عوض بنياد نو، بر پايه فنون تحول‏پذير و نو به نو شدن اشكال، بنا مى‏گيرد و ناظر به حال و دم است. اين فنون، فنون قدرت، بمثابه روابط قوا هستند. ادامه نظام زناشويى نيازمند رعايت و حفظ قوانينى است كه بقاء و دوام اين نظام را تضمين مى‏كنند. در عوض بنياد روابط جنسى آزاد محتاج گسترده شدن دايره مهار قدرت بر سكس و گوناگون‏تر شدن اشكال آنست. توضيح بيان فيلسوف اينكه: وقتى زن و مرد، زن و شوى هستند، قانون و اخلاق ناظر به آن، مانع بسيارى رقابت‏هاى جنسى و غير آن مى‏شود. اما وقتى بنا بر روابط جنسى آزاد است، با كمتر غفلتى، همتاى جنسى از دست رفته است. زيرا وقتى اساس سكس مدارى است، رقابت سكسى نيز تعيين كننده عمر روابط جنسى آزاد مى‏شود. در حقيقت، در زناشويى، پيوند ميان زن و مرد بر اساس منزلت و حقوق معين است. اما در روابط جنسى آزاد فسونكارى كه تن بكار مى‏برد و التهابى كه برمى‏انگيزد و قوه جاذبه‏اى كه ايجاد مى‏كند و كيفيت لذت‏ها و نوع كامجويى هايى كه هر يك از دو زوج، حاصل مى‏كنند، اساس است. و بالاخره بنياد زناشويى بخاطر نقشى كه در انتقال و جريان ثروت‏ها بازى مى‏كند، پيوند تنگاتنگى با اقتصاد دارد. با اقتصادى كه در آن، بنا بر حفظ ثروت و افزودن بر آن از راه توليد است. در عوض بنياد روابط جنسى آزاد، عمده از راه تن، تنى كه توليد مى‏كند (نيروى كار) و تنى كه مصرف مى‏كند با اقتصادى متكى به مصرف فراوان، گره در گره دارد.

حاصل سخن آنكه، بنياد زناشويى چنان نظم جسته بود كه بدان اندام‏هاى جامعه شكل خود را حفظ كنند. از اينرو، با حقوق پيوند داشت. زمان، جز همان فاصله زمانى كه در آن، فرزندان بزرگ مى‏شوند و بنوبه خود خانواده‏اى تشكيل مى‏دهند، معناى ديگرى نداشت. يعنى كار خانواده تجديد خودش بود. با اين تجديد، اندام‏هاى جامعه شكل خود را حفظ مى‏كردند و جامعه در نظام خود ادامه مى‏يافت. اما علت وجودى بنياد روابط جنسى آزاد، تجديد خود نيست. تكاثر، نوسازى، ابداع فعال كردن همه اندامهاى تن از لحاظ جنسى و مهار جمعيت بطرزى بيش از بيش كلى است.

بدينقرار بايدمان پذيرفت كه روابط جنسى آزاد، زياد و زيادتر مى‏شوند. البته نمى‏توان گفت كه اين بنياد، جاى زناشويى را گرفته است. شايد روزى جانشين زناشويى بشود. امروز دارد زناشويى را تحت الشعاع قرار مى‏دهد اما نه آن را از بين برده و نه بى فايده كرده است. كار ديگرى نيز كرده كه بسى مهم است و آن اينكه حتى در تشكيل خانواده سكس بمدار تعيين كننده‏اى بدل ساخته است. طوريكه خانواده ديگر ساختى اجتماعى، اقتصادى و سياسى كه سكس مدار آن نباشد، نيست (2).

در پرتو تحقيق فوكو، مى‏توان ديد كه استراتژى‏هاى چهارگانه، ساخته و بيانگر تحول عمومى جامعه هايى هستند كه بتدريج ساختهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى سلطه گر را پيدا كرده‏اند. تمركز ثروتها و امكان توليد انبوه، جامعه‏هاى مصرف، مصرف انبوه را بوجود آورد، و بناگزير خانواده كه با زندگانى اقتصادى صرفه جويانه تناسب داشته، جاى خود را به روابط جنسى آزادى سپرده است كه با هر مصرف تازه‏اى، نيازهاى جديد به مصرف فرآورده‏هاى ديگر را بر مى‏انگيزند. بديهى است كه تن زن ديگر نمى‏تواند هيستريك و هيسترى زا تلقى نشود.

زورپرستان تيره‏انديشى كه از راه قلب حقيقت به اينجانب نسبت دادند كه گفته‏ام موى زن اشعه دارد، با دروغى كه بافتند، نه تنها جهل خود را آشكار ساختند، بله زمينه فكرى و ذهنى خود را نيز بدست دادند: آنها نه تنها زن را سكس مى‏شمارند بلكه بشدت نگرانند كه زن و مرد مسلمان، در خود بمثابه انسان بنگرند و زن به شئى شدن و به كار برده شدن در روابط شخصى و غير شخصى قدرت، تن ندهد. دشمنى اصليشان با اينجانب نبود، با آزادى واقعى زن و رهايى سكس از سلطه قدرت بود. بدين خاطر بود كه كوشش‏هاى مرا وارونه مى‏ساختند و مى‏سازند.

بهر رو، حالا مى‏توان فهميد كه موضوع در اصل خود چه بوده است:

هيسترزاسيون تن زن، وقتى بفارسى برگردانده شده، موى زن اشعه يا برق دارد، تن او... دارد و... شده است. واقع امر اينست: در اجتماعى كه در محل تلويزيون ايران تشكيل شده بود، خانمى پرسيد مى‏گويند: ثابت شده است كه موى زن اشعه‏اى توليد مى‏كند كه روى مرد اثر مى‏گذارد بطوريكه باعث مى‏شود مرد از حالت عادى خارج شود. از شما مى‏خواهم بگوييد كه اين نظر تا چه اندازه صحيح است؟

مجمع اسلامى شهر كيل، سخنرانيهاى مرا كه سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى (مؤسسه انتشارات فرانكلين سابق) در سالهاى 1359 و 1360، شش بار تجديد چاپ كرده بود، در شكل فتوكپى، تكثير كرده است. پرسش‏ها و پاسخهاى راجع به اشعه موى زن در اين كتاب، در صفحه‏هاى 99 و 100، آمده‏اند. خلاصه پاسخ اين بوده است كه باقتضاى طبيعت، در زن و مرد بايد قوه جاذبه باشد، تا با يكديگر زناشويى كنند و مهار كردن اين قوه جاذبه و بدتر از آن سانسور كردنش، عين خطا است: كار درست نگهداشتن آن در طبيعت خويش و مانع شدنش از تباه شدن در زور است. اين سخن كه در مخالفت با سانسور جنسى و بخاطر رها كردن ذهن‏ها از باورهاى نادرست و كمك به آزادى واقعى زن و در نتيجه زن و مرد هر دو اظهار شده، در ذهن دروغ پرداز زورپرست، تبديل شده است به اين سخن: مويى زن برق يا (اشعه) دارد پس... چه جهلى، و چه اخلاق تباهى.

بارى، همانطور كه فوكو مى‏گويد، در روابط جنسى آزاد، زمان كوتاه، يعنى حال و دم است. اين همان سخن است كه در كتاب شهادت شرح كرده‏ام: زمان قدرت صفر و زمان عدم قدرت بى نهايت است. وقتى سكس در قدرت از خود بيگانه مى‏شود، زمان رابطه جنسى، بمثابه رابطه قوا، حال و دم يا صفر مى‏گردد. در اين صورت عشق كه بدون زمانى مساوى بى نهايت، واقعيت پيدا نمى‏كند، از ميان بر مى‏خيزد. بدينقرار، تحول اجتماعى بر وفق توقعات و نيازهاى قدرت، جامعه‏هاى امروز را به گورستان‏هاى عشق تبديل ساخته است. وقتى عشق جاى خود را به هوس مى‏سپرد، زن ديگر نمى‏تواند تنى به تمامه انباشته از سكس شناخته و باور نشود.

در مجموع، ميان دو برداشت، يكى بر بنياد قدرت و ديگرى بر بنياد عدم قدرت، تفاوتهاى استراتژيك عبارت مى‏شوند از:

بر بنياد عدم قدرت‏

1- زن مظهر عشق‏

2- زن آزاد است‏

3- برابرى از لحاظ فعاليت جنسى و انسانى‏

4- زن خلاق و سازنده منشاء حيات‏

5- زناشويى بر اساس عشق و عقيده‏

6- زناشويى ناظر به اقتصاد توليد و صرفه جويى‏

7- آزادى جنسى از روابط شخصى و گروهى قدرت‏

8- حقوق زن ناشى از انسانيت او است‏

بر بنياد قدرت

1- زن مظهر هوس با تنى انباشته از سكس‏

2- زن به قدرت تعلق دارد

3- نابرابرى از لحاظ جنسى: مرد فعال و زن فعل‏پذير و نابرابريهاى ديگر زن و مرد

4- زن، ناقص عقل، ويرانگر و منشاء مرگ‏

5- زناشويى و رابطه جنسى آزاد برپايه هوس و تناسب قوا

6- زناشويى و روابط جنسى آزاد، ناظر به اقتصادى كه در آن، انسان و نيروى كار يك بعدى است (مصرف انبوه)

7- از خودبيگانگى جنسى وتبديل سكس به يكى از عناصر محورى در روابط شخصى و گروهى قدرت‏

8- حقوق زن ناشى از موقعيت او در روابط قوا است.

اين جدول مقايسه، همراه با مطالعه نقش زن بمثابه سكس در استبداد فراگير، موضوع بحث جداگانه‏اى است.

مأخذها و توضيح ها

1- صفحات 146-136 جلد اول كتاب Histoire de la sexualite اثر ميشل فوكو

2- صفحات 151-146 همان كتاب‏

 

 

 

 

آيا زن متعلق به قدرت است؟

وضعيت و موقعيت و منزلت زن در ايران امروز و استبدادهاى فراگير ديگر، و وضعيت و موقعيت و منزلت او، در جامعه‏هاى سرمايه دارى پيشرفته و دنياى سوم چنان است كه ديگر توصيف و تحليل وضعيت و موقعيت و منزلت زن در نازيسم را تحقيقى تاريخى نمى‏توان شمرد، بلكه پرتو افكندن بر واقعيت حقيقى روز، واقعيتى بايد دانست كه برغم همه حرفها، ادامه دارد:

نازيسم: زن متعلق به قدرت است:

فوكو بر آنست كه از اواسط قرن 19 موضوع خون، موضوع روز شد و به نمونه نوعى قدرت سياسى كه از خلال روابط جنسى و سكس بكار مى‏رفت، اهميتى تاريخى بخشيد. نژادپرستى در شكل جديد خود (دولت ستا و متكى به زيست‏شناسى)، نظرى فراگير در اين باره بيان كرد: سياست جمعى (افزايش نژاد برتر)، سياست‏هاى خانواده، زناشويى، تعليم و تربيت، سلسله مراتبى كردن جامعه، مالكيت. براى پاكى و خلوص خون و پيروزى نژاد برتر در رسالت جهانى خويش، دخالت مستمر و همه جانبه دولت را در تربيت تن، از لحاظ رفتارهاى جنسى، سلامت و گذران روزانه افراد، لازم شمرد. بدون شك نازيسم ساده‏لوحانه و در عين حال مكارانه‏ترين التقاط دو نظر، يكى نظريه نژادى بر اساس خون و ديگرى نظريه قدرت دولت است، قدرتى كه بايد فراگير باشد. نازيسم جامعه را بر اساس درجه نژادى، طبقه بندى كرد: جامعه هرمى گشت كه در آن دولت بمثابه آرمان، با قدرت فراگير، رأس هرم بود. قشرهاى بعدى در تابعيت كامل از قدرت دولت، بتناسب خلوص خونشان، قدرت و حقوق پيدا مى‏كردند. اين قشربندى با دو امر ملازمه پيدا مى‏كرد:

1- كشتار و از ميان برداشتن نژادهاى پست و

2- لزوم تن دادن به ايثار و فداكارى و شهادت از سوى نژاد برتر، براى جلوگيرى از فساد بشريت در پى قدرت گرفتن نژادهاى پست (1).

اگر بجاى پاكى خون، پاكى دين را بگذاريم، رژيم ملاتاريا را تكرار بى كم و كاست توتاليتاريسم نازى مى‏يابيم. هيتلر در نبرد من، جنگ تا رفع و رفع فساد از جهان را ضرور مى‏شمرد و خمينى با قلب معنى قرآن، جنگ تا رفع فتنه از جهان را لازم مى‏داند. مشابهت رفتار دو رژيم درباره زن شگفت‏تر است:

سيمون دوبوار اين مشابهت را در جامعه‏هاى اسپارت و ايتالياى فاشيست و آلمان نازى نشان مى‏دهد (2): در اين رژيم‏ها، زن به فرد تعلق ندارد، به دولت تعلق دارد. زن تنها يك بعد دارد و آن كودك بدنيا آوردن و افزايش نسل و ادامه آنست. از لحاظ جنسى بايد بطور كامل فعل‏پذير و تحت كنترل باشد. وظيفه زن تسكين جنسى مرد است.

و اليزابت بادنتر در كتاب تازه خود يكى ديگرى است، موقع و مقام زن را در ايدئولوژى نازى اينطور شرح مى‏كند (3):

در ايدئولوژى نازى، زن حيوانى است خاص زاد و ولد. جهان زن به فضاى خانواده محدود مى‏گردد. حال آنكه جهان مرد، كه معمار فضاى بيكران است، بيكران و جاودانى است. ريتا تالمن بما خاطرنشان مى‏سازد كه در نبرد من هيتلر، كلمه زن (Frau) هيچ وجود ندارد. بجاى آن اصطلاح قديمى و تحقيرآميز ضعيفه (Weib) بكار رفته است.

يكى از مبلغان ناسيونال سوسياليسم، گيدا ديل، نوشت كه فضاى عمل زنانه را طبيعت معين كرده است: مادرى. بعكس فضاى عمل مرد كه صاحب خرد است دولت و جامعه است. نازى‏ها باستناد اين درك از فضاى عمل زن، براى زن حق ولايت قائل نبودند و به زنان مقام‏هاى بالا را نمى‏دادند. وظيفه مقدس زنان آن بود كه تن خويش را وقف باردارى كنند و بر شمار نژاد برتر بيفزايند. مؤسسه اصلاح نژاد و توليد تخمه نخبه بوجود آوردند و كوشيدند به زنان آلمانى بباورانند كه زادن نژاد جنگجو و بدست آوردن اين افتخار كه فرزندانشان در راه آلمان بزرگ شهيد مى‏گردد، داراى ارزشى آرمانى است... هر اندازه جنگ مرگ آورتر مى‏شد، وسوسه توليد نسل جنگجو افزايش مى‏يافت و چون شمار مردان كم بود، به مردانى كه تخمه‏اى جنگجو داشتند و دست چين مى‏شدند، چند زن مى‏دادند. اردوگاهى بوجود آوردند كه مى‏توانست 000 400 زن را در خود جا دهد. اين زنان، بايد پى در پى از تخمه جنگجو باردار مى‏شدند و فرزند جنگجو مى‏زادند.

وقتى اين رفتار را با رفتار استبداد دينى حاكم مقايسه مى‏كنيم، در نظر اول از مشابهت شگرفشان يكه مى‏خوريم: از مقام ولايت بر جان و مال و ناموس شما بسط يد دارد (سخنان جنتى درباره اختيارات ولايت فقيه) همان نظر تعلق زن به دولت (دولت بمثابه آرمان و هدف جامعه) است. خلاصه كردن مادرى در زادن كودك و پروريدنش تا جوانى و در اختيار نظام گذاردن او براى نيل به شهادت و... در نازيسم و استبداد دينى يكسانى شگرفى مى‏جويند.

عنصر مشترك در دو استبداد يكى و آن قدرت فراگير است. نازيسم، همان طرز فكر كهن بود كه قرن‏ها در لباس استبداد دينى بر جامعه‏هاى اروپايى حكومت مى‏كرد كه اينك به فنون جديد مجهز مى‏شد (4). استبداد فراگير ملاتاريا نيز همان طرز فكر كليسايى است كه معتقد به ولايت فراگير پاپ بر جهان مسيحى و غير مسيحى بود. بدين سان بنياد دو طرز فكر يكى است. در نتيجه نظر و رفتارهاى هر دو استبداد فراگير نسبت به زن، معلوم مى‏كند كه پابپاى تحول از آزادى دوران اول انقلاب به استبداد فراگير، نظر و رفتارهاى حكومت نسبت به زن تغيير كرده است. اين امر واقع، خود بر درستى اين قاعده شهادت مى‏دهد كه تاكتيك‏ها، استراتژى متناسب با خود را جانشين مى‏كنند. تاكتيك‏هاى استبداد دينى با استبداد فراگير تناسب دارند و بناگزير اين استبداد را جاى گزين ساخته‏اند. در پى استقرار اين استبداد، نظر و رفتارها از اسلام منشاء نمى‏گيرند، حتى حاكمان مستبدى كه امروز اردوگاه زنان بد حجاب را تشكيل مى‏دهند، اين نظر و رفتارها را از اول در سر نداشته‏اند. به سخن ديگر توجه را بايد به عامل قدرت فراگير معطوف كرد كه عامل فساد فراگير است.

وقتى در پرتو توضيح‏هاى بالا، در جدول مقايسه بنگريم مى‏بينيم استراتژى‏هاى 8 گانه در خشن‏ترين و صريح‏ترين بيان‏ها كه بيان قدرت فراگير است، اظهار شده‏اند. فاصله شى جنسى تا انسان همان فاصله استبداد فراگير تا آزادى فراگير است:

دو بنياد آزادى:

 

سلامى نخستين سفير انقلاب ايران در رم، كتاب خداوند دو كعبه را كه دكتر صاحب الزمانى، در باره سوروكين و آراء او نوشته است، برايم فرستاده است. در اين كتاب از قول سوروكين سه نوع رابه: 1- عشقى و عاطفى 2- حقوقى و قراردادى و 3- ارباب و بندگى (5) تشخيص داده شده‏اند. روابط جنسى آزاد را، بيشتر، رابطه‏هاى ارباب و بندگى و حقوقى و قراردادى و، كمتر، عشقى و عاطفى دانسته است (6).

سوروكين بر آنست كه تمدن غرب گرفتار تناقضى اساسى است. انسان را در عين ستايش تحقير مى‏كند (7). سلامى ميان آراء سوروكين و اينجانب همسويى ديده است و حق با او است. و از جمله اين همسويى‏ها، همسويى درباره بنيادى رابطه‏ها است. در نظر اينجانب رابطه‏ها سه بنياد دارند:

1- عدم زور، يا عشق در نتيجه توحيد: بر اين اساس بتدريج رابطه‏ها، كمتر حقوقى و قراردادى كه ناظر بماديت است و بيشتر عاطفى و دوستانه و عاشقانه مى‏گردند.

2- زور يا موازنه وجودى و در نتيجه تضاد: بر اين اساس رابطه‏ها از صفت عاطفى و دوستانه خالى مى‏شوند و بتدريج از حقوقى و قراردادى به سلطه گر - زير سلطه تحول مى‏كنند.

3- التقاط زور و عدم زور: بر اين اساس رابطه‏ها، عاطفى - حقوقى و سلطه گر - زير سلطه هستند، اما بتدريج به روابط سلطه تحول مى‏جويند.

بقول سوروكين، در فرهنگ مادى، محل كمى براى آندسته از روابط وجود دارد كه بر عشق استوارند. از اينجا مى‏توان فهميد چرا اليزابت بادنتر، نگران نظرى است كه رابطه زن و مرد را، رابطه اكمال متقابل مى‏شمارد. به اين نظر به تفصيل خواهم پرداخت. عجالتاً با آن قسمت از نگرانى بادنتر كار دارم كه ناظر به اين بحث است. او مى‏پرسد: اساس اين اكمال متقابل كدام است؟ زن و مرد را ضدين بدانيم كه يكديگر را كامل مى‏كنند و يا همجنسى بشماريم كه يكديگر را كامل مى‏كنند (8)؟

پرسشى بجا و اساسى است. اگر اساس آزادى و برابرى و همتايى زن،موازنه وجودى يا تضاد سكس‏ها فرض شود، قلمرو اين آزادى به رقابت و بلكه جنگ جنسى محدود مى‏گردد. اگر اساس آزادى و برابرى و همتايى، موازنه عدمى يا عدم زور يا توحيد فرض شود، تازه آزادى جنسى تحقق و اكمال متقابل معناى ديگر و مطلوب را پيدا مى‏كند: در رابطه زن و مرد، عشق در كار مى‏آيد.

با اين توضيح، نظر سوروكين روشن مى‏شود: در فرهنگ مادى، بنياد رابطه‏ها اغلب زور است و فضاى معنوى كه فضاى بى نهايت است، بكلى ناديده گرفته مى‏شود. در بعد مادى كه نقطه‏اى در بى نهايت است، آنهم بر فرض دمكراسى، انسانها تنها اجازه پيدا مى‏كنند روابطى بر اساس زور آزمايى روزمره، برقرار كنند. و مايه آن تحقير بزرگى كه در حق انسان روا مى‏رود، همين تباه شدن در تحصيل و بكار بردن روزمره زور است.

در استبداد فراگير كه زور به عريانى، اساس رابطه‏ها است و رابطه‏ها، رابطه‏هاى سلطه‏اند، هر برابرى به نابرابرى تبديل مى‏گردد. انسان وسيله رشد قدرت مى‏شود. اين استبداد بناگزير بايد نابرابرى را اساس قرار دهد، وگرنه خود بى اساس مى‏شود. و از ميان مى‏رود، از اينرو، زن نابرابر مرد و ضعيفه مى‏شود. و بديهى است، دو جريان يكى رشد قدرت و ديگرى تحقير انسان، ناهمسو، ادامه مى‏يابند. تا آنجا كه انسان شئى و كمتر از آن مى‏شود.

اما وقتى هم كه آزادى همان مى‏گردد كه ليبراليسم، تعريف مى‏كند، يعنى امكان زورآزمايى براى همه، زن تنها در امكان زورآزمايى با مرد برابر فرض مى‏شود. اما در عمل، اين امكان را به تمامه بدست نمى‏آورد و نابرابرش با مرد مضاعف مى‏شود:

عشق و آزادى، سكس و قدرت:

 

روابط جنسى آزاد و زناشويى همانطور كه فوكو مى‏گويد دو شكل هستند. در غرب دو محتواى اين دو شكل، بتدريج يكسانى مى‏جويند. زيرا سكس بتدريج مدار مى‏شود (همان توضيح كه درباره تحول رابطه‏ها وقتى بيانگر تضاد مى‏شوند، داده شد: تحول از حقوقى و قراردادى به سلطه‏گر - زير سلطه) اين تحول است كه بقول سوروكين بحران بنيادى فرهنگ غرب را توضيح مى‏دهد (9).

بدينقرار، روابط جنسى آزاد، خود بمعناى از ميان برخاستن آزادى است. قدرت بجاى آزادى مى‏نشيند. قدرت جنسى محتواى روابط جنسى آزاد مى‏گردد. زورآزمايى مادى محلى براى مسابقه در عشق ورزى، باقى نمى‏گذارد. بدينخاطر است كه سوروكين فرياد برمى آورد: اى غرب به كجا مى‏روى. پايان اين راه، گورستان است. گورستان تاريك عشق و انسان.

وقتى اساس رابطه‏ها قدرت مى‏گردد، قاعده‏ها و خاصه‏هاى قدرت در كار مى‏آيند. رابطه‏ها را از محبت و عشق خالى مى‏كنند و بناگزير زن مظهر هوس با تنى انباشته از سكس و هيسترى زا و مويى اشعه وار و... مى‏گردد.

وقتى سكس جاى عشق را گرفت و بمثابه قدرت، مدار رابطه‏ها شد، زن به قدرت تعلق پيدا مى‏كند. تحقير مى‏شود. بتدريج كمتر انسان و بيشتر آلتى سكسى مى‏گردد. اينست آن تناقض اساسى كه فرهنگ مادى غرب بدان گرفتار است و بحران اين فرهنگ از اين تناقض مايه مى‏گيرد. حل اين تناقض بهمان پيدايش عصر سوم يا عصر فرهنگ جامع است.

چرا زن به قدرت تعلق پيدا مى‏كند؟ پاسخ نازيسم به اين پرسش را در اول بحث آوردم. در اينجا، بنا بر چهار قاعده‏اى كه از قول فوكو نقل و شرح كردم، مى‏خواهم توضيح بدهم چرا اين پاسخ عمومى است:

از توضيح سوروكين در مى‏گذرم. تنها خاطر نشان مى‏كنم كه نظر او درباره تحقير انسان در فرهنگ مادى غرب، با نتيجه‏اى كه بر اساس قاعده‏هاى فوكو بدست مى‏آيد، يكى مى‏شود: بنابر قاعده سوم، تاكتيك استراتژى متناسب با خود را جانشين مى‏كند. بنابراين، وقتى سكس وسيله گرديد، هدف متناسب با خود را كه قدرت است، جانشين مى‏كند. قدرت را جانشين چه و كه مى‏كند؟ آيا نمى‏توان تصور كرد كه قدرت خود وسيله ايست در دست انسان؟ و اگر اين تصور را بتوان كرد، ديگر چرا سوروكين مى‏گويد انسان تحقير مى‏شود؟ پاسخ اينست كه:

قدرت جانشين آزادى مى‏گردد و انسان را بخدمت خويش در مى‏آورد. زيرا: قدرت در رابطه اساس مى‏گردد. با اساس شدن قدرت، قدر انسان، به ميزان قدرتى سنجيده مى‏شود كه دارا است. و بنا بر دو قاعده اول و چهارم، آن معرفتى، ارج پيدا مى‏كند كه با تحول و رشد قدرت، تناسب پيدا مى‏كند. بنا بر قاعده دوم، قدرت در تحول خود، بتدريج ماديت را از معنويت جدا و با آن متضاد مى‏كند. فراگرد فرهنگ مادى كه سوروكين شرح مى‏كند، همين گذار از توحيد ماديت با معنويت به تضاد ماديت با معنويت و نفى كردن معنويت است. در جريان اين نفسى كردن، انسان بتدريج وسيله مى‏شود. زيرا تنها در شكل مادى قدرت، به رقابتى دائمى و فرساينده، مجبور و محكوم مى‏شود: بدون زور، ديگر هيچ است. وقتى انسان بدون زور هيچ مى‏شود و زور تمامى انسانيت او را تشكيل مى‏دهد، ميان انسان و زور كدام هدف و كدام وسيله مى‏شوند؟ پاسخ پرسش روشن است: انسان وسيله مى‏شود. به اين دليل است كه بر زن ستم مضاعفى روا مى‏رود: و ميان زن و مرد نابرابرى مضاعفى خاصه رابطه مى‏شود. ميان قدرت و انسان، بسود قدرت رابطه نابرابرى برقرار مى‏شود. و ميان انسان‏ها و بخصوص ميان زن و مرد، نابرابرى دومى اساس قرار مى‏گيرد. اين نابرابرى مضاعف موضوع بحثى ديگر است:

مأخذها و توضيح ها

1- صفحات 198-196، جلد Histoire de la sexualite از ميشل فوكو

2- صفحات 216-217 جلد اول Deuxieme sexe از سيمون دوبوار

3- صفحات 189-183 autre un est L, L, اليزابت بادنتر

4- صفحات 73-66 La Question Nazie اثر P. Aycoberry

5- دكتر ناصرالدين صاحب‏الزمانى: خداوند دو كعبه برخوردى با پى تريم الكساندرويچ سوروكين صفحه 77

6- خداوند دو كعبه صفحه 80

7- خداوند دو كعبه صفحه 146

8- نگاه كنيد به فصل دوم، منطق اضداد يا جنگ سكس‏ها، صفحات 189-149 از كتاب autre un est L, L, از اليزابت بادنتر

9- خداوند دو كعبه، صفحات 156-138

نابرابرى مضاعف‏

اليزابت بادنتر، در روابط قدرت، زن را به سه اعتبار، شئى جنسى مى‏شمارد: 1- از ابزار ارتقاء مرد در سلسله مراتب اجتماعى است و 2- وسيله سرگرمى او است و 3- رحمى است كه مرد آن را صاحب مى‏شود.

نابرابرى اول، نابرابرى ميان انسان و قدرت است:

دانستيم وسيله يا تاكتيك، هدف يا استراتژى در خور خود را جانشين هدف دلخواه مى‏كند. وقتى زور اساس رابطه‏ها مى‏شود، گمان مى‏رود كه تحصيل زور، وسيله دستيابى به منزلت است. انسان باور مى‏كند كه با تحصيل زور اقتصادى پول و سرمايه و زمين و...) و يا زور سياسى (مقام و موقع و...) موجودى موفق و سعادتمند مى‏شود. اما غافل است كه وسيله، بتدريج، هدف متناسب با خود را جانشين مى‏كند: قدرت را جانشين انسان مى‏گرداند. بحران فرهنگى شدت گير زمان ما، همين جانشين انسان شدن قدرت و شتاب گرفت بزرگ شدن ابعاد آنست. نخست، مسابقه ميان كشورها بود. و اينك، مسابقه ميان قواى قهريه جاى آن را گرفته است. مسابقه‏اى كه مهار را از دست دولتها بدر برده و اختيار را از آن‏ها ستانده است. تمامى بشريت در اين مسابقه وحشى، بخدمت قدرت درآمده و برده آن شده است.

ديگر انسان نيست كه كم و كيف قدرت را تعيين مى‏كند. قدرت است كه چندى و چونى زندگى اسنان را معين مى‏كند:

- انسان نيست كه فعاليت سرمايه را، در مقياس جهان و در مقياس حال و آينده تنظيم مى‏كند. سرمايه به رشد خويش تقدم مطلق مى‏بخشد و جهت آن را تعيين مى‏كند. متناسب با جهت و آهنگ رشد خود، به انسان كار ميدهد و يا از او كار مى‏ستاند. ماوراء مليها نمود سلطه سرمايه بر انسانند.

- انسان نيست كه كه اندازه قواى قهريه را معين مى‏كند. اين قواى قهريه‏اند كه ميزان رشد خود را معين و به انسان تحميل مى‏كنند. همه روز، سخن از خلع سلاح مى‏رود و بجاى آن، از انسان خلع اختيار مى‏شود و سلاحها در كم و كيف رشد مى‏كنند.

- همه روز، از لزوم كمك به كشورهاى جنوب صحبت مى‏شود. اما اين نابرابرى ميان سلطه گر و زير سلطه‏ها است كه بيشتر مى‏شود. و اين امر يكى از پى آمدهاى رشد قدرت است. مگر نه قدرت وقتى معنى پيدا مى‏كند كه زور را يكى داشته و ديگرى نداشته باشد؟ پس نابرابرى ذاتى روابط متكى بر زور است و با رشد قدرت، نابرابريها نيز بزرگ و بزرگ‏تر مى‏شوند.

بدينسان، نابرابرى او بنيادى، نابرابرى ميان انسان و قدرت است. از ازل تا امروز، تمامى تجربه‏ها به يك نتيجه بيشتر نيانجاميده‏اند: هر كس بدنبال قدرت رفت، خود تسخير قدرت شد. آن ميوه ممنوعه‏اى كه آدم خورد و آدمها هنوز مى‏خورند. ميوه قدرت است. اين ميوه را هر كس مى‏خورد، بجاى اينكه صاحب قدرت بشود، بنده قدرت مى‏گردد. و در بردگى نيز، اصل بر نابرابرى ميان برده است.

نابرابرى دوم، نابرابرى ميان زن و مرد:

نابرابرى دوم از اين امر مايه مى‏گيرد كه نوع شركت زن و مرد در توليد زور يكى نيست. در تقسيم كارى كه قدرت بوجود آورده است، بشرحى كه گذشت، (آيا زن متعلق به قدرت است؟) زن بناگزير وسيله كامجويى جنسى و از ابزار ارتقاى اجتماعى مرد و رحمى در مالكيت مرد - بمثابه خدمتگزار قدرت - است.

و مى‏دانيم كه غرب مدعى شد و هست كه نابرابرى ميان زن و مرد را دارد از ميان بر مى‏دارد. اما واقعيتها حكايت از آن مى‏كنند كه، روز به روز، نابرابريها بيشتر مى‏شوند.

- هم در غرب سرمايه دارى و نيز در شرق كمونيستى، در سطح تعليمات عالى، پس از يك دوره‏اى كه گمان مى‏رفت از نابرابرى ميان زن و مرد كاسته مى‏شود، نابرابرى روز افزون شده است. طوريكه از هم اكنون، مشكل جامعه‏هاى ماوراء صنعتى آينده، مشكل ارتباط و مبادله ميان دو موجودى است كه كيفيتهاى بكلى متفاوتى پيدا مى‏كنند. اين پرسش جا و موقع پيدا كرده است كه آيا در جامعه‏هاى ماوراء صنعتى، اين نازيسم نيست كه تحقق پيدا خواهد كرد؟ آيا از زن جز كودك به دنيا آوردن و تسكين ميل جنسى مرد و كار يدى، كار ديگرى نيز ساخته خواهد شد؟

اليزابت بادنتر اين فرض را بميان مى‏آورد كه مرد نيز بتواند فرزند به دنيا بياورد (1). اگر زن انحصار توليد كودك را نيز از دست بدهد، منزلتش پايين‏تر نيز خواهد رفت. زيرا گذشته از قلمرو علم:

1- در قلمرو سياسى نيز، روز به روز، نقش كمترى پيدا خواهد كرد. زيرا تحولى كه در پى بحران كنونى، روى خواهد داد، كار سياسى را بغرنج‏تر خواهد ساخت. رقابت شديدتر خواهد شد و در اين رقابت، به دليل نابرابريهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى، زنان ناتوانتر نيز خواهند شد.

2- از هم اكنون، در ميان بيكاران فنى، شماره زنان بيشتر است و بيشتر از پيش مى‏شود. يعنى قربانيان اول پيشرفت علمى و فنى، زنان هستند. با وضع مقررات نيز، نمى‏توان جبر علمى و فنى را تغيير داد. فنون جديد به نيروى كار آزمودهترى نياز دارند و اين نيروى كارآزموده‏تر را مردان تشكيل مى‏دهند.

3- نابرابريهاى بالا سبب شده‏اند و مى‏شوند كه براى جبران بخشى از نابرابريها، زن بيشتر از پيش، از سكس خود استفاده كند. بدينسان، زن، خود، عامل هيستريزاسيون تن خويش مى‏شود. اين امر واقع كه موضوع بحث مذكور شده است، در عين حال، اين پرسش را برمى‏انگيزد كه: چرا زن، با زور جنسى، مرد را وادار نكند نابرابريهاى ديگر او را جبران كند؟ چرا زنان، بيش از پيش، به سكس خود نپردازند و با توليد انواع جاذبه‏هاى جنسى و خلق نيازهاى جنسى، نابرابريها را جبران نكنند؟ چرا نتوانند حتى در روابط قوا، جاى كنونى مردان را بگيرند؟

منطق اضداد يا جنگ سكسها: