زن
و زناشویی
نوشته
: ابوالحسن
بنى صدر
تاریخ
انتشار :
فروردین 1367
چاپ
: انتشارات
انقلاب
اسلامی
تنظیم
برای سایت از
انتشارات
انقلاب
اسلامی
بسم
الله الرحمن
الرحیم
زن و
زناشويى
1- مقدمه
2- زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
- تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار
- اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا
- قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر
3- عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ، دو
بنيادى هستند
كه به آزادى و
حقوق زن، اين
و يا آن معنى
را مىدهند.
- فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است
- ناممكن
بودند پيدايش
عشق ميان زن و
مرد
- شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد
تمايل جنسى
اظهار كند.
4- از سكس
مساوى مرگ است
تا سكس همان
حيات است
- زن در
روابط دولت و
مسيحيت
- قدرت و
زن
- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
- قدرت
چيست؟
5- آيا
قهرزدايى و
قهردوستى
ذاتى زن است؟
- گذار از
معنويت به
ماديت
-
مازوخيسم،
نارسيسيسم و
كارپذيرى سه خاصه
«طبيعى زن»
- فعل
پذيرى
-
مازوخيسم
-
نارسيسيسم يا
عشق بخود
- فعل
پذيرى ،
مازوخيسم و
نارسيسيسم زنانه،
ذاتى نيستند،
عارض او شده
اند
6- چهار
قاعده قدرت
- قاعده
اول
- قاعده
دوم
- قاعده
سوم
- قاعده
چهارم
7- آيا تن
زن هيستريك و
هيسترى آور
است؟ آيا موى
زن اشعه دارد؟
- مجموعه
استراتژيك
اول:
هيستريزاسيون
تن زن
- مجموعه
استراتژيك
دوم: موضوع
تعليم و تربيت
قرار دادن سكس
كودك
- مجموعه
استراتژيك
سوم: اجتماعى
كردن رفتارها
در قلمرو زاد
و ولد
- مجموعه
استراتژيك
چهارم: موضوع
روانپزشكى
شدن التذاد
جنسى تباه گر
8- آيا زن
متعلق به قدرت
است؟
- نازيسم:
زن متعلق به
قدرت است
- دو
بنياد آزادى
- عشق و
آزادى، سكس و
قدرت
9-
نابرابرى
مضاعف
-
نابرابرى
اول،
نابرابرى
انسان و قدرت
است
-
نابرابرى
دوم،
نابرابرى
ميان زن و مرد
- منطق
اضداد يا جنگ
سكس ها
- چرا زن
قربانى اصلى
است
10- زن و
مرد و طبيعت
- آيا در
بيان قرآن، زن
همانند طبيعت
و كارپذير و
مادون است؟
- زن و
طبيعت و توليد
كودك و نقش زن
و مرد
- غزالى و
فرويد
- قرآن زن
را مزرعه
خوانده و نه
طبيعت
11- حجاب
- برخيز و
مگريز
- چهار
راه حل تجربه
شده
-
اشتراكى كردن
سكس
-
ليبراليسم
جنسى
12- حجاب
اسلامى
- چه بود و
چه شد؟
- زن در
استقلال،
توانايى
مىيابد
- جلبات
چه بود و چه شد
- جلباب
وسيله دفاع زن
در برابر
بيگانه است
- جلباب،
حجاب نيست
- «با
رعايت
موازين، زن در
پوشش آزاد
است»
13- راه حل
چهارم: عشق در
معناى
همگرايى در
علاقه و
عقيده
- گذار از
تضاد به توحيد
- تقدم
فرد بر زوج
- ارزش
مطلق پيدا
كردن من
-
تنهايى، از تن
دادن به اكراه
و اجبار، بهتر
است
- عشق در
قهر و رنج و
هوس كمتر، و
عشق در مهر و
وفا، بيشتر
- ميل به
محبت
14- راه حل
چهارم: بنياد
موازنه عدمى
1- تفاوت
در اصل
راهنماى
تجربه ها
2-
تفاوتها در
روش تجربه
- سكس زور
نيست و نبايد
در زور، از
خود بيگانه
گردند.
- آيا
زنان بايد
زينت خود را
بپوشانند؟
1-
ازدواج،
تقسيم
اجتماعى،
كار، ارث
-
ازدواج
- تقسيم
اجتماعى كار
- چرا
زنان نصف
مردان ارث
مىبرند؟
زناشويى
در استسلام و
اسلام
- اسلام
يا استسلام
- الرجال
قوامون على
نساء
- اگر زن و
مرد بر وفق
فضلهاى
يكديگر شورا
كنند؟
- رابطه
مرد با زن و
عشق
- چند زنى
و عدالت
- قوام
شدن و آرامش
بخشيدن، با
جفت شدن، بنياد
عشق مىگردند
- فضل
مادرى و فضل
پدرى
- روابط
ملى زن و شوهر
و آزادى
انسانى
- روابط
جنسى در
زناشويى
- گذار از
استسلام به
اسلام
******
ضميمه:
انتقاد و پاسخ
به انتقاد
انتقاد:
نامه از
تويسركان، در
حاشيه «زن و
زناشويى»
- زن و
مذاهب
- زن و
فيلسوفان
- زن و
روانكاوى
- تفاوت
زن و مرد
پاسخ به
انتقاد:
الف -
منزلت زن در
قرآن
- وضع و
منزلت زن در
قرآن
- در
آميزش جنسى
قهر چرا در
كار آيد
ب - منزلت
زن در آغاز
اسلام و در
دوران پيامبر
- وضع زن
بهنگام
پيدايش
اسلام
- پيامبر
و زنان او
- كشتار
بنى قريظه
- شاهدى
كه از راه
رسيد
ج - زن در
نظريه فرويد
فهرست
زن و
زناشويى
چاپ دوم
نگارش
اين كتاب در
فروردين 1365
آغاز و در اسفند
1366 پايان يافت.
پيش از چاپ به
صورت كتاب، بتدريج
در نشريه
انقلاب
اسلامى در
هجرت نشر يافته
بود. تا اين
زمان 7 شهريور 1373
كه چاپ دوم
كتاب در دسترس
شما
خوانندگان
قرار
مىگيرند،
مطالعه پى
گرفته شد و
حاصل آن، به
كتاب افزوده
شد.
مقدمه:
گذشته و نقش
آن
درباره
كتابى كه
دزديده شد
در
روزهائى كه ضد
انقلاب
درمانده در خارج
از كشور از
راه جعل تبليغ
مىكرد بنى
صدر گفته است
«موى زن برق يا
اشعه دارد و...»،
عمال ملاتاريا
كتابى را با
عنوان
«جامعهشناسى
زن و خانواده»،
در چاپخانه
مىربودند. آن
كتاب را
ربودند و
بردند زيرا
نمىخواستند
جامعهشناسى
زن در روابط
شخصى قدرت و
نيز تحريفها
و بدتر از آن
جعل هايى بر
عموم معلوم
گردند كه بنام اسلام
درباره شخصيت
زن، منزلتهاى
او و... رواج
داده و بمثابه
باور دينى به
عنصرى بنيادى
از ساخت ذهنى
مردم ما بدل
ساخته بودند.
بدينقرار در
گرماگرم
مبارزه بخاطر
حفظ آزادى
بدست آمده و
دفاع از
منزلتها و
حقوق انسان هر سه
دسته
زورپرست، يك
كار را انجام
مىدادند. هر
سه اينجانب را
در كوششهايم
بخاطر آزادى
زن، كه آن را،
از شرايط
اساسى بيرون
آمدن
جامعههاى
مسلمان
از مدار عقب
ماندگى
مىدانم،
سانسور
مىكردند.
توضيح آنكه بازماندههاى
رژيم شاه سابق
و نيز
توتاليترهاى
چپ نما به
همان تعريف كه
شاه از زن
مىكرد باور دارند:
«زن بايد زيبا
و فريبا باشد».
يعنى زن مظهر شهوت
و قهر است.
توتاليترهاى
مذهبى نيز بنا
بر باورى كه
از كليساى
قرون وسطى اخذ
كردهاند، زن
را مظهر شهوت
و قهر
مىشمارند.
بنابراين، گرايشهاى
زورپرست،
بحكم قدرت
پرستى، يكى از
دو طرز فكر را
دارند كه از
ديرگاه درباره
زن وجود
داشتهاند: زن
مظهر شهوت و
قهر است. از
اينرو
جانبداران
منزوى كردن
اين مظهر شهوت
و قهر، كتاب
را دزديدند و
جانبداران
«سكسوپوليتيك»
در حد فكر
سخيفشان به
قلب حقيقت دست
زدند و رواج
دادند كه بنى
صدر گفته است
موى زن برق يا
اشعه دارد و...
بهر
رو، كتابى را
كه دزديدند
تحقيقى بود كه
همسرم عذرا
حسينى و
اينجانب
بانجام برده
بوديم. آنها
كه كتاب را
دزديدند،
اينطور تصور
كرده بودند كه
تا جنگ با
متجاوز خارجى
و استبداديان
داخلى هست،
ديگر فرصت
تجديد تحقيق و
نگارش كتاب دست
نخواهد داد و
بعد هم كودتا
هست و اعدام.
در اين تصور،
پربخطا نرفته
بودند. اگر تاكنون
بر از بين
بردن اينجانب
موفق
نشدهاند،
اما سانسورى
را برقرار
كردهاند كه
امكان نشر
تحقيقى از
اينگونه را
نمىدهد.
بارى، اينك فرصتى
دست داده است
تا كه تحقيق
را از نو بعمل بياوريم،
اميد كه در
بيرون آوردن
گذشته از
انحصار و
پيراستنش از
ناراستى،
بكارش بريم.
گذشته
بمثابه
انحصارى كه
بايد شكست
دوستى
درباره نوشته
اينجانب تحت
عنوان «شهادت
و عشق» نظرى
نوشته و
فرستاده است
كه اينست:
«... خيلى
دلم مىخواست
كه در عنوان
از كلمه
"شهادت" صرف
نظر مىشد و
يا مثلاً جاى
آن مىآمد
"ديناميك
رشد" يا "سكون
و حركت" يا
"رمز كمال" يا
"داشتن و شدن" و
يا حتى از
اينها بهتر.
آخر اين
ملاتاريا كلمه
شهادت را خيلى
زشت كرده است.
من
بارها جرأت و
سماجت و اصرار
آقاى بنى صدر
را در اعتبار
بخشيدن به
اسلام تحسين
كردهام. آخر
اين بى
انصافها چيزى
از اسلام باقى
نگذاشتهاند
كه به آسانى
قابل دفاع
باشد. در عين
حال خدمت آقاى
بنى صدر نيز
عرض كردهام
كه حرفهاى
ايشان
تازهتر،
امروزىتر و
قابل قبولتر از
آن است كه از
گذشتههاى
دور "رفرانس"
يا شاهد
بياوريم.
بىپرده
بگويم وقتى
مطالب رامىخوانم
اوج مىگيرم و
ناگهان
رفرانس از ابراهيم
و غير او كه
مىآيد سقوط
مىكنم. براى من
آقاى بنى صدر
و امثال ايشان
بمراتب
باوركردنىتر
و عينىتر و
تازهتر از
داستان ابراهيم
و غيره است.»
گريز
آشكار از
گذشته،
بيزارى از آن،
ميل شديد به
فراموش كردن آن،
همان باور به
لزوم بستن
دفتر گذشته و
كنار گذاشتن
آن، اينطور
نيست؟
چرا
اينطور است.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
ايران مثل درس
خواندههاى
همه دنياى
مسلمان و بلكه
مثل درس
خواندههاى
«دنياى سوم»
فريبى را
خوردهاند و
هنوز كه هنوز
است
نتوانستهاند
خود را از آن
فريب برهانند.
ملكم خان و
ديگر پيشگامان
تجدد خواهى،
براى اخذ تمدن
غرب، كنار گذاشتن
گذشته را ضرور
شمردند و با
اصرار تمام بر
آن پاى
فشردند. اين
پافشارى از
جمله عوارضى
كه ببار آورد،
ايجاد انحصار
بر سرمايه
فرهنگى، يعنى
گذشته بود. تا
درس
خواندههاى جديد
گفتند كارى به
خوب و بد
گذشته
نداريم، درس
خواندههاى
قديم محكم به
اين گذشته
چسبيدند و
گفتند مال ما.
يك قرن و نيم
است كه درس
خواندههاى
جديد راه را
وارونه
مىروند و
نتيجه آن يك
رشته شكستها
است: به فكر
ملك خان و
تجدد خواهان
ديگر نرسيد كه
زمان يكى از
دلايل صحت يك
فكر است. فكرى
كه دوام
تاريخى
مىآورد،
ميزان صحتش
زياد است. بنا
بر اين دوام
اسلام، آنهم
در شرايط
غربت، دليل
صحتش در اصول
و قواعد اساسى
است. از اين
قاعده غفلت
كردند كه زمان
دروغ صفر و
زمان حقيقت بى
نهايت است.
خواستند از
خاطره تلخ
ملتى از
رنجهاى گذشته،
بهرهبردارى
كنند و
ندانستند كه
اگر از غرب
تقليد
مىكنند،
بايد همان كار
را بكنند كه پيشگامان
تجدد در غرب
كردند.
در
معناى
رنسانس
رنسانس
بازگشت به
گذشته، به
سرچشمه، به
پاك كردن
سرچشمه و جارى
كردن آب زلال
است. «اومانيستهاى
غرب»، نه تنها
كار را با
انكار گذشته
آغاز نكردند،
بلكه براى انتقاد
حال، بسراغ
گذشته رفتند.
اومانيسم در آغاز
جنبشى براى
معرفت علمى بر
زبان و بازبينى
متون
بجامانده،
بخاطر پاك
كردن آنها از
تحريف و جعل و
آسودن فرهنگ
دينى و غير
آن، از غيريت
و از
خودبيگانگى
بود. آن
انقلابهاى فرهنگى
كه از قرن 8 و 9 و
بخصوص از قرن 11
ميلادى حلقههاى
پيوسته تحول
فرهنگى غرب را
تشكيل دادند،
از رهگذر باز
پرداختن به
گذشته حاصل
شدند. اومانيستها،
نخست، انحصار
كليسا را
برداشتند. در
پى آن، گذشته
فرهنگى را
قابل بررسى و
نقد كردند. و
آنگاه با
آشكار كردن
تحريفها و
جعلها،
فريفتاريها
را زدودند. در
يك كلام گذشته
را فعال و
پويا كردند و
رنسانسها، همين
گذشتههاى
پويا شدند.
تجربه
رنسانس،
تجربه همه
انقلابها و هر
تحولى است: هر
انقلابى
نتيجه فعال
شدن گذشته
است: محمد
،انقلاب
اسلامى را با
فعال كردن فرهنگ
توحيدى، فرهنگ
ابراهيمى، به
انجام برد...
انقلاب مشروطه
و انقلاب
دوران ساز
اسلامى، هر
دو، نتيجه فعال
شدن گذشته
بودند. انقلاب
كبير فرانسه و
انقلاب اكتبر
نيز با فعال
كردن گذشته
بانجام رسيدند.
همانطور كه
بدون سرمايه،
توليد متصور
نيست و سرمايه
حاصل كار
متراكم شده يا
انجام شده در
گذشته است كه
فعال مىشود،
همانطور هم،
بدون فعال
كردن فرهنگ كه
مجموعه دست
آوردهاى
گذشته است،
توليد و
نوسازى و رشد
فرهنگى غيرممكن
مىشود. از بد
حادثه،
ماركسيستهاى
ما نيز ماركس
را وارونه
خواندند.
توضيح آنكه
ماركس سرمايه
را كار متراكم
مىشمرد و
تحول را
ديالكتيكى
مىداند. با
سرمايه دشمنى
ندارد. با
سرمايه دارى
سر ستيز دارد
و فعال كردن
هر چه بيشتر
سرمايه را شرط
ضرور تغيير
زيربنايى،
يعنى همان
رابطه با
سرمايه، و
تغييرهاى روبنايى
مىشمارد.
ماركسيستهاى
«دنياى سوم»
بخاطر غرب
زدگى فرهنگى،
يعنى نفى مطلق
گذشته، دشمنى
با سرمايه را
جاى دشمنى با
سرمايهدارى
نشاندند.
نتيجه اين شده
است كه درس
خواندههاى
داراى ديدگاه
«چپ» يا «راست»،
مطلقاً مخالف
هرگونه فعال
كردن
گذشتهاند.
اين
ركود اجتماعى
كه قربانى اول
آن درس
خواندههاى
جديد و
روشنفكرهاى
جديد هستند،
از جمله بدليل
اين بريدگى
لجوجانه با
گذشته است.
بجاى آنكه
گذشته ر ا
فعال كنيم و
رشد را ممكن
بسازيم، يا از
گذشته بريده و
خود عامل
تخريب
شدهايم و يا
در گذشته
ماندهايم و
به «داشتهها»
دل خوش كردهايم.
پهلوى
ايسم، 14 قرن
اسلامى را نفى
مىكرد و
مىخواست
عناصرى از گذشته
پيش از اسلام
را فعال
گرداند و
قربانى شد.
زيرا، از راه
نادانى،
انحصار 14 قرن
تاريخ ملتى را
بدست درس
خواندههاى
قديم داد. پس
از سرنگونى
نيز، عبرت
نگرفت. زيرا
براى
مثال همين
قلب حقيقتى كه
درباره اشعه
يا برق موى زن
كردهاند و به
اينجانب نسبت
دادهاند، بر
پايه ترس از
گذشته و زن را
مظهر شهوت و
مرگ دانستن،
ساختهاند:
اين جعل، نه
تنها از ابراز
طرز فكرشان
درباره زن
است، بلكه
ترجمان ترسى است
كه درس
خواندههاى
جديد از گذشته
دارند. همانطور
كه آقاى
بختيار تبليغ
مىكند، با
اين جعلها،
مىخواهند
بباورانند كه
بنىصدر و همه
آنهايى كه
مىكوشند
گذشته را فعال
كنند،
آخوندهاى
بدون عمامه و
هواخواه
گذشتهاند.
جماعت
روشنفكرتاريا
از شكست شگرفش
عبرت نمىگيرد
و همچنان با
لجاجتى كه
بيانگر جهل مركب
اين جماعت
است، مىكوشد
تا كه انحصار
گذشته در دست
ملاتاريا
بيرون نيايد و
خود در عين
حال قربانى و
عامل تخريب و
مانع رشد و
تحول بماند!!
فعال
كردن گذشته،
ستايش گذشته
نيست
زمينه
بيزارى و گريز
از گذشته اين
واقعيت بوده و
هست كه
جامعههاى ما
عقب مانده و بزير
سلطه پيش
رفتهها
درآمدهاند.
تجدد خواهى كه
فريب طرز فكر
غالب بر غرب را
خورده بودند و
جانبدار تشبه
جويى فرهنگى شده
بودند، عامل
عقب افتادگى
را همين گذشته
فرهنگى
مىدانستند.
راهى كه
تشبهجويى
پيش پايشان
مىگذاشت،
انتقاد و فعال
كردن گذشته
نبود. نفى
گذشته در
خوبىها و
بديهايشان
بود. زيرا اخذ
تمدن غربى،
بدون عريان
شدن از پوشش
فرهنگى خودى،
بنظرشان ممكن
نمىرسيد.
راهى كه رفتند
در همه جا به
شكست كامل
انجاميد.
بدتر، راهى كه
رفتند، سدى در
برابر تحول
مطلوب جامعههاى
ما گشت و
نتيجهاش
بقاى در گذشته
شد:
گذشته
زمينه اصلى
مبارزه بر سر
قدرت گشت. در
كشور خود ما،
پهلوى ايسم،
گذشته پيش از
اسلام را تكيه
گاه خويش
ساخته بود و
به ستايش آن
مىپرداخت و
آن بخش از
روحانيت كه در
صحنه مبارزه
بر سر قدرت
بود، گذشته
پيش از اسلام
را نفى مىكرد
و به ستايش
گذشته
«اسلامى» سرگرم
مىشد. و هنوز
نيز همين كار را
مىكند. روشنفكرانى
كه بنا را بر
نفى گذشته،
گذاشته
بودند،
نمىتوانستند
با جامعه
رابطه و گفتگو
برقرار كنند.
سانسور
كنندگان تنها
بنيادمداران،
يعنى كسانى
نبودند كه
بنيادهاى سياسى
و دينى و
تربيتى را در
اختيار
داشتند. دستگاه
سانسور در ذهن
«روشنفكر» كار
گذاشته شده بود.
گذشته را نفى
مىكرد. در
نتيجه، زبانش
بيگانه بود.
زبان
بيگانهاى كه
ترجمه كردنى
نيز نبود.
نتيجه اين شد
كه جامعه، طى
يك قرن و نيم، نه
تنها فرصت پيش
آمدن را از
دست داد، بلكه
دست كم 5 قرن
واپس رفت.
يعنى
فاصلهاش از
پيشرفتهاها، 5
قرن شد.
اينك
با آنكه نتيجه
راه عوضى كه
رفتهايم،
اين شده است
كه جامعههاى
ما حداقل 5 قرن
عقب
افتادهاند،
بايد وقت آن
رسيده باشد كه
كلاه خود را
قاضى كنيم و
از خود بپرسيم
چه بايدمان
كرد.
هم به
ظاهر، هم به
باطن، راهى جز
اين نيست كه
واقعيت را
بپذيريم: ما
عقب
افتادهايم.
ساختهاى
فرهنگى و در
نتيجه آن، طرز
فكر و طرز رفتار
ما، عقب مانده
است. براى رشد
بايد ساختها و
رفتارها را
تغيير داد و
اينكار يك راه
بيشتر ندارد:
آن ماندن در
گذشته و گذشته
ستايى و اين ماندن
در باور 150 سال
پيش و نفى
گذشته را بايد
بكنار
بگذاريم و به
انتقاد گذشته
روى بياوريم.
انتقاد نه
ستايش و نه
نفى است. جدا
كردن درست از
نادرست، و
بدان، تغيير
ساختهاى ذهنى
جامعه است.
بايد
انحصار را
بشكنيم و از
انزوا
بدرآييم:
گرچه
كار درست را
اومانيستها،
طى 12 قرن،
انجام دادند و
ما راهى
وارونه با راه
آنها رفتيم و
به بن بست
رسيديم، اما
اينك در
موقعيت
اومانيستهاى
قرون گذشته
نيستيم. زيرا
ما خود
مىگوييم كه
جامعه ما دست
كم 5 قرن عقب
است. پس بايد
اسباب جهش را
فراهم كنيم.
يعنى كار 12 قرن
آنها را در
عمر يك نسل انجام
بدهيم:
جامعهاى كه
5 قرن عقب است،
يعنى در گذشتههاى
دور زندگى
مىكند و
عقبتر
مىرود، بايد
فرآوردههاى
فكرى و عناصر
فرهنگى در
دسترسش قرار
بگيرند تا بتواند
از راه جهش
فرهنگى، خود
را به عصر
حاضر برساند.
بنابراين كار
روشنفكر باور
داشتن و باور
نداشتن به دين
و تبليغ له و
عليه نيست.
كارى بغايت
مشكلتر است:
روشنفكر چه
باور داشته چه
نداشته باشد،
بايد با كمال
بيطرفى، بكار
انتقاد و
پاكسازى علمى
گذشته
بپردازد. يعنى
حق را از باطل
جدا كند.
بعنوان مثال:
يك
دليل ديگر
دزديدن كتاب
از سوى ملاتاريا
و قلب حقيقت
از سوى
روشنفكرتاريا،
آن بود كه در
انقلاب و به
يمن كار پيگير
در تدوين انديشه
راهنماى
انقلاب،
باورهاى باطل
درباره زن در
ذهنيت زنان و
مردان سرزمين
ما، اعتبار
خويش را از
دست مىدادند.
هر دو جناح
زورپرست، از پويايى
گذشته، در اين
زمينه، بشدت
وحشت دارند.
زيرا خوب
مىداند كه
تغيير ساخت
ذهنى و در نتيجه
رابطه زن با
مرد، جامعه
ايران را در
جاده رشد
شتابگير
مىاندازد. و
اسطورهها و
متوليان
گذشته را بى
اعتبار
مىگرداند. هر
دو دسته از
آزادى - و نه بى
بندوبارى - زن
مىترسند و از
سانسور و جعل،
مقصودى كه جز
نگاه داشتن زن
در گذشته
ندارند. اما
زمان، در پى
انقلاب ايران،
دست و پا را از
زنجير رها
كردند و وارد
صحنه شدند. و
اميد بزرگ به
آينده، همين
جريان آزاد
شدن زنان است
كه به يمن
انديشه
انقلاب و
انقلاب و
مبارزه بزرگ
زنان كشور، آغاز
گرفته و پيش
مىرود. اگر
تحقيق در
گذشته سبب گشت
كه زمان شهادت
بدهد، يعنى حق
از باطل جدا
شود و باطل
برود و حق
بطور
روزافزون جا
باز كند، چرا
كه اين كار
گسترش نيابد؟
چرا در همه
زمينهها
انجام نگيرد؟
از تصحيح مختصر
باور دينى
نسبت به زن و
منزلتهاى او
چه زيان حاصل
شد؟ هر چه
حاصل شد سود
بود. چرا اين
تصحيح را كامل
نكنيم؟ آن
دزديدن كتاب و
اين قلب حقيقت
ترس سه تمايل
زورپرست از
مشى جديد، از
اين انقلاب
فرهنگى، نيست
كه آن جهشى را
درپى مىآورد
كه ضرورت عصر
است؟ جهشى كه
بدون آن، محيط
فرهنگى
پيدايش و رشد
روشنفكران
پيشرو و امام
ممكن
نمىگردد؟ در
جامعههاى
دنياى زير
سلطه،
روشنفكر تا
وقتى با گذشته
در قطع رابطه
بسر مىبرد،
لامكان است.
مثل ماهى مىماند
كه از آب
بيرون افتاده
باشد. از
زمانى كه شروع
مىكند به
شناختن و
انتقاد كردن
گذشته،
روشنفكر به
معنى صحيح
كلمه مىگردد
و محيط عمل
پيدا مىكند.
فعال مىشود و
فعال مىكند. با
فعال كردن
گذشته جامعه
به جهش فرهنگى
توانا
مىگردد و در
پى اين جهش،
محيط با رشد
عنصر جديد،
يعنى روشنفكر
متناسب
مىگردد. بدينقرار
در حال حاضر
واجبترين
كارها، فعال
كردن گذشته
است، و ا ين
كار از راه
انتقاد ممكن مىشود.
ستايش صددرصد
و نفى صددرصد،
كار را به بن
بستى
مىكشاند كه
اينك درس
خواندهها
قديم و جديد
از دو سو به آن
رسيده و در آن
ماندهاند.
اگر
گذشته صددرصد
بد بود:
در حال
حاضر
مىدانيم كه
رژيم خمينى بخاطر
حل مشكلات
اقتصادى بر سر
كار نيست چرا
كه اين مشكلات
را بيشتر نيز
كرده است.
بخاطر استقلال،
بخاطر آزادى،
نيز، بر سر
كار نيامده است.
زيرا با
استقرار
استبداد
فراگير، فضاى
فرهنگى را
بكلى محدود
كرده و بسته
است. وابستگيها
را نيز فزونتر
ساخته است.
تغيير نقش ايران
در اوپك
بهترين
بيانگر
موقعيت
وابستگى روزافزون
ايران است. و
وقتى قيمت نفت
از آنچه قبل
از انقلاب
بود، پايينتر
نيز رفته است.
پس مجموع
كشورهاى نفت
خيز
وابستهتر
شدهاند.
بخاطر
علم پرورى و
ترقى خواهى
نيز نيست.
زيرا دشمنى
اين رژيم با
علم بر هيچ
ايرانى و غير
ايرانى
پوشيده نيست.
پس چرا بر سر
جاست؟ از جمله
بخاطر ترسها
نيست؟ و
مهمترين
ترسها، ترس از
آن نيست كه
بدل اين رژيم
هويت فرهنگى اين
مردم را يكجا
در معرض نفى و
انكار قرار
دهد؟
بدينقرار،
انكار وجود
هرگونه خير در
اسلام و شر
مطلق
خواندنش، دست
كم دو اثر
بوجود آورده
است:
1- اثر
اول و اساسى
اينكه اگر
اسلام صددرصد
بد باشد تحول
جامعهاى كه
چهارده قرن با
اسلام زندگى
كرده است،
محال مىگردد.
تبليغ اين نظر
نادرست و
خطرناك،
متضمن باور به
رشد ناپذيرى
جامعه ايرانى
نيست؟ از
اتفاق، به
تاريخ كه
مراجعه
مىكنى،
مىبينى
كسانى كه نژاد
ايرانى را
فاسد شد مىانگاشتند،:
اسلام را نيز
شر مطلق
مىخواندند!
2- و
چگونه ممكن
است ملتى
بپذيرد طى چهارده
قرن در شر
مطلق زيسته
است؟ و
نپذيرفتن اين
امر، بنفسه،
به معناى نفى
عنصر متجدد از
سوى جامعه
نيست؟ و اين
همان بن بستى
نيست كه درس
خواندههاى
جديد در آنند؟
اما درس خواندههاى
قديم كه
افزودههاى
اين چهارده
قرن و
انحرافها و
جعلها و... را،
بجاى اسلام
محمد، خير
مطلب
مىشمارند،
اينك با وجود
قدرت حاكمى كه
هستند، در بن
بست نيستند؟
ممكن است گفته
شود چه كسى
اسلام را شر
مطلق خوانده
است؟ پاسخ اين
است كه اولاً
بسيارى و
ثانياً آنها هم
كه مستقيم و
بصراحت اسلام
را شر مطلق
نمىخوانند،
غيرمستقيم
اين كار را
مىكنند: وقتى
مىگويند اين
سخنان خوب از
اينجانب است
كه به اسلام
نسبت مىدهم.
وقتى
مىگويند كه
اسلام همين
است كه رژيم
خمينى عمل
مىكند. وقتى مىگويند...
و
مهمتر از
اينها همه،
وقتى گذشته را
يكجا نفى
مىكنند،
نمىدانند كه
اين سئوال جا
پيدا مىكند
كه آيا در
اسلام يك خوبى
نيست؟ آيا كسى
از جماعت
متعهد حاضر
است به اين
خوبى اذعان
كند؟ اين
انكار كه به اشكال
مختلف اظهار
مىشود
(رايجترين
شكل خوددارى
از قبول
خوبىهاى
اسلام) بشرح
بالا، مانع
بزرگ رشد
شتابگير
ايران گشته
است.
با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، نكات
زير را يادآور
مىشود و
اميدوار است،
در فراسوى موافقتها
و مخالفتهاى
سياسى، وجدان
به مشكل بزرگ
سبب شود كه
اين بار فرصت
از دست نرود.
پيش از اين، دو
بار، يكى بعد
از انقلاب
مشروطه و يكى
بعد از كودتاى
28 مرداد، فرصت
بدست آمد اما
صرف انكار، و
باز هم
لجوجانه، شد.
اينبار فساد
رژيم ملاتاريا
فرصتى را
فراهم آورده
است كه
مىتوان آن را
براى از بين
بردن انحصار و
آزاد و فعال
كردن گذشته
مغتنم شمرد.
اسلام همين است
كه خمينى
مىكند و يا
چون اسلام را
ملاتاريا
خراب كرده،
ديگر حرفش را
نزنيم، دردى
را دوا
نمىكند كه
هيچ، يكبار
ديگر، فرصت را
از دست ما بدر
مىيبرد.
موافقها و
مخالفهاى
اسلام! بياييد
اسلام را
همانطور كه
هست بشناسيم و
بشناسانيم و
آن را از دست
انحصار چپها
بياساييم. اگر
اين فرصت را
از دست داديم،
ممكن است ديگر
نتوانيم عقب
ماندگى را
جبران كنيمو
... همه به تلاش
برخيزيم و هر
كس به فراخور
صلاحيت خويش،
در فعال كردن
گذشته بكوشد.
انحصار را بشكنيم
مرزها را
برداريم و
جامعه را با
چند جهش
فرهنگى آماده
ورود به قرن
جديد بگردانيم.
قرنى كه
انقلاب ما،
طليعه آن است.
نكته
اول اين: دوست
اينجانب و
ديگران، با
توجه به
واقعيتهاى
بالا، همانند
اينجانب از
رفرانس به
ابراهيم بايد
اوجى تازه
بگيرند. زيرا
شگفتى و
زيبايى بيشتر
از اين، كه
انديشه
توحيدى در
چهار و پنج
هزار سال پيش
از اين، به مرغ
انديشه
انسانى چون
ابراهيم؟،
امكان داده
باشد تا اين
اندازه اوج
بگيرد؟
نكته
دوم اين:
مهمتر از مهم
است كه بدانيد
دو خط فكرى از
گذشتههاى
دور تا روزگار
ما، با يكديگر
در ستيز
بودهاند: يكى
بر موازنه وجودى
استوار است و
قدرت را اصل
مىشمارد. اين
طرز فكر مبلغ
نابرابرها از
جمله
نابرابرى زن و
مرد در خلقت
است. زن را
تبار شيطان و
مظهر شهوت و
قهر و تخريب و
مرگ
مىانگارد.
ديگرى بر
موازنه عدمى
بنا شده است و
قدرت را اصل
نمىشمارد.
اين طرز فكر
زن و مرد را از
يك يك گوهر
مىشمارد و زن
را آفريده
رحمن و مظهر
عشق و زندگى و
معلم خطر كردن
و ناممكن را
ممكن ساختن مىداند.
اصرار بر قدمت
و استمرار
انديشه توحيدى،
شرط پاك كردن از
آلودگيها و
آسودنش از
خودبيگانگىها
است.
نكته
سوم : در نگارش
اين كتاب،
شيوه تازهاى
بكار بردهام:
هر مسئله را
موضوع يك
مقاله قرار
دادهام تا كه
مطالعه هر
مسئلهاى به
استقلال،
ممكن شود.
و نكته
چهارم :
خواننده،
تنها آن قسمت تحقيق
را در اين
كتاب خواهد
خواند كه
درباره زن و
زناشويى در
قرآن است.
زن در
تورات، در
اوستا، در
قرآن
پيش
از اين، بيان
تورات را
درباره نقش زن
در آلودن آدم
به گناه
آورديم. به
اقتضاى
مطالعه تطبيقى
و از راه
فايده تكرار،
بار ديگر،
مىآوريم:
تورات:
زن مظهر شهوت
و ويرانى و
دشمن مار:
زن
يكسره از ماده
است و از روح
خردمند خدايى
در او نيست. در
مرد روح
خردمند خدايى
هست (1).
بدينخاطر،
حاكميت مرد بر
زن مشروع است.
چرا كه بر
نابرابرى
طبيعى ميان اين
دو استوار
است. بنا بر
تورات (2):
- در
مرحله دوم زن آفريده
شد و او مسئول
گناه آدم گشت.
ميوه ممنوعه
رااو به آدم خوراند.
- در
مرحله سوم، زن
نفرين شد. خدا
به زن گفت:
زحمت تو را
افزون
مىكنيم. زحمت
باردارى و
زاييدن درد،
تو را خواهد
بود. و از آنجا
كه در زن قوه
شهوت فعال
است، خطاب به
او گفت (3): با مار
دشمن مىشوى.
بدينقرار، از
زمانى كه در
پندار دينى،
تضاد اصل شده،
زن مظهر شهوت
و ويرانگرى گشته
و مرد مظهر
روح خردمند و
خلاقيت و
سازندگى شده،
مرد حاكم و زن
محكوم حكم او
گشته است.
زرتشت
كه بنا به
روايتى شاگرد
و مريد يهوديان
تبعيدى به
بابل بود، بر
آن شد كه خلوص
نخستين دين را
به آن
بازگرداند (4).
اما تعليمات او
نيز بنوبه خود
دچار
دگرديسيها
گشتند. از پيدايش
امپراتورى و
حمله اسكندر
كه «اوستا را
سوازند« (5) و بر
روى آن كار
آمدن
اشكانيان و
اوستايى كه
روحانيان از خاطر
خويش به نگارش
در آوردند، تا
رسمى شدن دين
در امپراطورى
ساسانى،
تغييرات
اجتماعى و از
جمله تغييرات
در نگرش
درباره زن و
موقعيتها و
حقوق و
منزلتهايش،
در اوستاها بازتابى
گسترده پيدا
كردند. زن كه
الهه زمين، مظهر
عشق و سپنتايا
بارور و
سازنده بود،
شئى گرديد و
به ارث برده
مىشد. با
اينحال دچار
همان انحطاط
نشد كه در
تورات بازتاب
جسته است.
زيرا در آنحال
كه شئى تلقى
مىشد، ناموس
نيز بود. مطالعه
زن در اوستاى
ساسانى و
موقعيت نازلش
را در دوران
ساسانى به بعد
مىگذاريم. در
اينجا زن را
از زبان
اوستا، همان
كه بوده و تقريباً
مانده، تعريف
مىكنيم:
اوستا:
زن مظهر عشق
دارنده خرد
كامل و سپنتا:
در
ميان
امشاسپندان،
يكى زن است،
او سپنتا
آرمتى يا
سپنتارمد يا
زمين، مظهر
آبادانى و
سازندگى است.
آرمتى خود
بمعناى «خدر
كامل» است.
زمين كه حامل
همه چيز است،
نيز زن است. آرمتى
الها زمين و
دختر
اهورامزدا و
همسر او است.
نخستين مرد بر
روى زمين
كيومرث از
زناشويى آن
دختر و اين
خدا پيدا شد. و
او مظهر پاكى
و طهارت است. (6)
زرتشت
سپندارمت را
نزديكتر از
ديگر
امشاسپندان
به اهورامزدا
مىبيند. دست
سپندارمت را
بر گردن اهورامزدا
حلقه مىيابد.
از اهورامزدا
مىپرسد اين
آفريده كه به
تو چسبيده و
اينطور
مىنمايد كه
بسيار دوستش
مىدارى
كيست؟ نه تو
از او چشم
برمىدارى و
نه او از تو. نه
تو دست از دست
او بيرون
مىآورى و نه
او دست از دست
تو. اهورامزدا
پاسخ مىدهد:
اوسپندارمت،
دختر من، كدبانوى
خانه هستى،
مادر
آفريدگار
است.(7)
او
دختر جوان و
زيبا، خوش
اندام، بلندبال...
داراى قوه
تشخيص نيك از
بد و
پراستعداد، اهورامزدا
است. او است كه
روح نيكان را از
پل سينواد
عبور مىدهد و
به بهشت مينوى
مىبرد و روح
بدكاران را در
تاريكىها
سرگردان مىسازد.(8)
سپنتا
آرمتى، خوب،
بخشنده خوب،
با نگاهى همه
عشق، آفريده
اهورامزدا
است.(9)
سپندارمت كه
نگاهى همه عشق
دارد، داراى
خرد كامل است.
يعنى هر آنچه
از بدى به او
مىرسد، او با
رضا و
بردبارى،
تلقى مىكند.
آفريدهها از
اويند.
روحهاى مقدس
براى طهارت
زمين آفريده
شدهاند: وقتى
ديوان، شب هنگام،
ناپاكىها را
بر زمين
مىگسترند،
روحهاى مقدس
زمين را از
آنها پاك
مىكنند. (10)
بدينقرار،
گيتى كه در
زبان اوستا همان
جهان مادى
است، از آميزش
سپنتامينو با
روح خردمند
خلاق كه همان
اهورامزدا
است، با سپنتاآرمتى
كه زمين يا
مادر
آفريدگار
است، پديدار
گشته است. زن
حلقه پيوستگى
است ميان ممكن
كه گيتى است و
ماوراى ممكن
(واجب) كه روح
خردمند خلاق
يا هستى معنوى
است. انديشه
او كامل، نگاه
او همه عشق، و
برغم بديها و
ناپاكىها كه
اهريمن
مىكوشد او را
بدانها
بيالايد، پاك مىماند.
بخشنده، خلاق
و سازنده است.
مرد
نخستين در
آخرين 5
روز اسفند
ماه از او
زاده مىشود (11).
بدينسان
نوروز جشن پيدايش
انسان در روى
زمين است.
بهار گيتى با
تولد او همراه
و او بهار
هستى است.
بدينقرار،
گيتى بر پاكى
و فطرت و در
توحيد آفريده
شده است. در 3 هزار
سال اول كه
هستى مينوى
(معنوى) است،
اهريمن و
آفريده هايش
هنوز وارد عمل
نشدهاند. در
هزار دوم گيتى
يا جهان مادى
آفريده
مىشود و اهريمن
و
اهريمنىها،
بر ضد اهورامزدا
و آفريدههاى
او فعال
مىگردند.
اهريمن و آفريدههاى
او در ذات اين
هستى نيستند
در بيرون آن
قرار
مىگيرند و
انگرامينو
كه روح مخرب
است، بويژه در
سه هزاره دوم،
آنى از ويرانى
آفريدهها و
آبادانىهاى
اهورامزدا باز
نمىايستد (13).
مانى (14) و پيش از
او قدرت امپراطورى
كه دين را به
خدمت درآورده
بود، تضاد را
به درون
آفرينش
مىآورند. اين
دوره، دوره
انحطاط زن و
در نتيجه
ايران است.
ميان
موقع اجتماعى
زن و ايران و
استقلال و سرورى
آن، رابطه علت
و معلولى وجود
دارد: هر چند
تورات بر
اوستا اثر
مىگذارد و در
باور عمومى،
زن و اژدها،
يا مار سه سر،
همدم
مىشوند، اما
اين همدمى
وقتى است كه
زن با بيگانه
سر و سر پيدا
مىكند. از
اين زمان
ناپاك و همدست
اهريمن
مىشود (15).
براى
ملتى كه شاهد
انحطاط
امپراطوريهاى
پيشين بوده و
ارتش او با
استفاده از
انحطاط زن،
بابل را، كه
در مستى شهوت
خفته بود،
تصرف كرده و
به امپراطورى
و سلطه
انيرانيان و
بر ايرانيان
پايان بخشيده،
چه جاى شگفتى
كه در زن
بمثابه ناموس
يا وطن
اجتماعى
بنگرد و
انحطاط او را
با انحطاط ميهن،
يكى بداند؟
اين
قاعده
اجتماعى، از
دورترين زمانها
تا زمان ما،
همچنان معتبر
برجا است:
ميزان رشد و
يا انحطاط هر
جامعهاى را
منزلت و ميزان
رشد زنان آن
جامعه معين مىكنند:
ايران دوران
اساطيرى و
سلطه هزار ساله
ضحاك و ايران
پايان
هخامنشى و
روشى كه گفته مىشود
اسكندر براى
دائمى كردن
انقياد ايران
در پيش گرفت و
زنان ايرانى
را به همخوابگى
يونانيان
واداشت و
ايران دوران
ساسانى كه در
آن، موقع و
منزلت زن تا
بدانحد نزول
كرد كه زن
ملحق به اشياء
شد و در حقوق
ساسانى فرزند
پسر، مادر را
به ارث مىبرد
و انحطاط
ايران كه از
اواخر صفويه
آغاز گرفت و
تا انقلاب
ايران ادامه
يافت و انحطاط
عمومى
جامعههاى زير
سلطه و سياست
استعمارگران
در اين
جامعهها كه
بر فاسد كردن
زنان بنا شده
بود و هست و
نيز انحطاط
جامعههاى
غربى تا
بدانجا كه در
پى مظهر سكس و
شهوت و مصرف
گرداندن زن،
اين جامعهها
حتى از لحاظ
ادامه نسل
تهديد
مىشوند، همه
واقعيتهاى
تاريخى از
گذشتههاى
دور تا امروز
هستند كه بر
درستى قاعده
شهادت مىدهند.
بدينخاطر
آناهيتا، اله
آبها، و مظهر پاكى
زن، در نيايش،
به ياورى
ايرانيان در
پاك كردن
ايران از سلطه
بيگانه
خوانده
مىشود:
ياورى
كن و بر من منت
بگذار اين
اردوى سورا
آناهيتاى
نيكوكار و
بخشنده تا از
هيداهاكا كه
سه گردن و سه
سر و شش چشم و
هزار حس دارد،
اين ديو بسيار
قوى كه وجودش
براى گيتى شوم
است، اين
قوىترين
دروج كه انگرا
مينو بر ضد جانداران
و بخاطر
ويرانى جهان
نيكى آفريده
را از پا
درآورم و دو
زن اسير، سوان
هاوك و ارناوك
كه زيباترين
تنهاى زنانه
را دارند و در
زيبايى از
شگفتيهاى
جهان هستند،
رها گردانم.(16)
آناهيتا اين
نيايش را
اجابت مىكند.
ايران در پى
قيام كاوه
آهنگر و
فريدون رها
مىشود. اين
بار نوبت به
افراسياب
بدكار مىرسد.
هديه و
قربانىهاى
هر چه پربهاتر
تقديم مىكنند.
و از آناهيتا
به زارى مىخواهد
او را بر
آريايىها
پيروزى بخشد.
آناهيتا نه
هديه نه
قربانى و نه
نيايش او را
نمىپذيرد (17).
پى در پى
ايرانيان و
تازيان و
تورانيان از آناهيتا
مىخواهند
پيروزى را از
آن آنان سازد،
و همه بار،
آناهيتا
درخواست
ايرانيان را مىپذيرد
و خواهش
تازيان و
تورانيان را
رد مىكند (18):
در
نبرد فريدون
با ضحاك،
آناهيتا بيارى
فريدون
مىآيد (19):
«اردوى سورا
آناهيتا با شتاب
به يارى من آى.
در دم مرا
يارى كن...»
اردوى
سورا
آناهيتادر
شكل دخترى زيبا،
با اندامى
بسيار زيبا،
كمر بسته، پاك
و نجيب با
خونى زلال...،
بيارى آمد.
شتابان به
سرزمينى كه
اهورا آفريده
و آن را مقدس و
خانه خويش
قرار داده (20)
بود، سالم، فرود
آمد. هديههاى
فريدون را
پذيرفت و او
را يارى كرد و
بر ضحاك پيروز
گرداند.
در
نبرد با
تورانيان،
آشاوزدا، او
كه يكى از هفت
انسان
جاودانى است
كه در آخر
زمان به همراه
سوشيانت و به
يارى او خواهد
آمد، بهنگام
حمله
تورانيان، با
تقديم هديه به
الهه زنان، از
آناهيتا يارى
مىجويد.
آناهيتا در
شكل دخترى
زيبا و... بيارى
ايرانيان
مىآيد. از آب
مىگذرد و در
پى عبور، آن
را از حركت
باز مىدارد
تا ايرانيان
بتوانند عبور
كنند و بر
دشمن بتازند و
پيروز شوند (21).
ايران زمين
مقدس اهورايى
است كه هيچ
زمان بى ياور
نمىماند (22). ايران
زمين دين بهى
و آريايى
هاست. آناهيتا
دين بهى و
آريايىها را
يارى
مىرساند:
كاوى
ويشتاسپا، بر
كنار نهر
فرزداناوا، 100
شتر نر و 1000 گاو
نر و 10000 گوسفند
هديه مىكند و
از آناهيتا
مىخواهد تا او
را بر بد
دينان پيروز
گرداند و جهان
را از ناپاكان،
اين
پرستندگان
ديوان، پاك
كند آناهيتا
هديه او را
مىپذيرد و
دعاى او را
اجابت مىكند
(23).
برادران،
واندارمنى و
آرجت - اسپا،
به آناهيتا
هديههاى
بسيار تقديم
مىكنند تا
آنها را بر
كاوى ويشتاسب
پيروز گرداند
و آريايىها
را پنجاه،
پنجاه و صد
صد، هزار
هزار، ده هزار
ده هزار...
كشتار كند.
آناهيتا هديههاى
او را
نمىپذيرد و
دعايش را
اجابت نمىكند
(24).
و زن در
دو هنگام نازا
مىشود: آنگاه
كه بيگانه با
سلطه بر ايران
شهر، پرده
سياه تاريكى
كه اهريمنى
است، مىكشد و
آنزمان كه در
پى گناه حق
ناشناسى، مشيا
و مشيانا
رانده
مىشوند. اين
زوج پنجاه سال
در نازايى به
سر مىبرند
تا... (25)
بدينقرار،
زن نه تنها
موجودى
باورمند است
بلكه منزلت او
گره در گره
منزلت مستقل ايران،
پاكى دين و
بهزيستى قوم
آرايى دارد.
آنچه بر آدمى
مىرود يا از
تقدير است يا
از عمل. امور مادى
از تقدير و
امور مينوى
(معنوى) از عمل
اوست. زناشويى
از تقدير است (26).
اما اين
تقدير، خود در
گرو عمل مرد
است. به سخن
ديگر تقدير از
تدبير پيروى
مىكند.
بدينقرار،
اوستا به زن
در پاسدارى
دين و ايرانيت
و قوميت و نيز
نگهدارى مرد
از گمراهى،
نقش تعيين
كنندهاى
مىدهد.
پايدارى
ايران، خانه
يزدان، به
پاكى زن، به
ماندن او در
مقام مظهر عشق،
رشد، به دينى
و استقلال
ايرانيان است.
و اين همان
قاعده است كه
در بالا از آن
سخن رفت: تا
زنان آزاد
نشوند تا جاى
خويش را
بمثابه مظهر
عشق، هنرمند
خلاق و رمز
استقلال باز
نجويند،
ايران مستقل و
آبادان خواب و
خيال و ايران
ويران و زير
سلطه واقعيتى
است كه هم
اكنون نيز زير
چشم نسل امروز
هست.
بهر
رو، در دوران
انحطاط، رابه
آناهيتا با
ايران، با دين
بهى، با
قوميت، از ياد
مىرود. او كه
مظهر پاكى زن
بود او كه
زيبايى و فروغ
خيره كننده
خويش را از
عشق مىگرفت،
همسان
آفردوديت مىگردد.
آفروديت كه
الهه زيبايى و
شهوت بود و با
ژوپيتر از راه
شهوت، نيرنگ
مىباخت (27).
بدينسان، در
دوران دو
امپراطورى
رقيب ايران و
روم، تمركز
قدرت در اين
دو
امپراطورى، زن
را در مظهر
شهوت و
ويرانگرى و
نيرنگ،
بانحطاط
كشاند. اين
انحطاط،
انحطاط دو
امپراطورى را بهمراه
آورد.
قرآن: زن
مظهر عشق،
كوثر:
در دو
امپراطورى،
تضاد كه بنياد
قدرت است،
بنياد دين نيز
شده بود. هر دوئيتى،
رابطه تضاد
تلقى مىشد.
زن و مرد نيز به
شرح بالا ضدين
مىشدند. در
دين رسمى
ايران كه ديگر
گونه پيام
زرتشت بود،
زمين پست
مىشد. از
زمين پست،
ميوههاى
عالى
مىروييد و از
زن پست نيز،
مرد كه عالى و
كامل بود،
پديدار مىگشت.
در دو
دين يهود و
مسيحيت كه
قدرتمدار و
مدار قدرت
مىشدند،
باور اين مىشد
كه چون «خدا
مرد را در
خواب سنگينى
فرو برد و يكى
از دندههاى
او را جدا كرد
و از آن، زن را شكل
بخشيد»، )28) پس زن
از ماده و
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد كه پست
هستند،
آفريده شده
است.
بيان
قرآن در
آفرينش زن
بازتاب اصل
توحيد است: زن
و مرد از يك
گوهرند و در
آفرينش
نابرابرى
ندارند. همسر
آدم از نفس
آدم آفريده
مىشود تا زوج
زن و مرد
بيكديگر كمال
بجويند. زن
براى برآوردن
نيازهاى مادى
مرد آفريده
نشده است.
مظهر شهوت
نيست. آرامش
بخش و مظهر
عشق و دوستى
است (29):
«و از
آيات او اينكه
از نفس شما
جفت شما را
بيافريد تا
بدو آرامش
جوييد و ميان
شما بنا را بر
دوستى و رحمت
قرار داد.
همانا در
اينكار آيه
هاست براى
مردم
انديشمند»
زن و مرد
متقلابلاً
دوست و ولى
يكديگرند (30):
«مردان
و زنان مؤمن
ولى يكديگرند.
امر مىكنند
به معروف نهى
مىكنند از منكر
و...»
هر يك
از زن و مرد را
فضلى است (31) و در
دوستى و عشق،
فضل هاشان در
فضلى جامعه
تكامل مىجويند.
اين دو، لباس
يكديگرند (32)
كنايه از
اينكه دو فضلى
هستند كه
بيكديگر كمال
مىجويند. پاكيشان
به داد و عشقى است
كه بنا بر
فطرت اساس
زناشويى شان
است. زن فروغ
چشمان مرد با
تقوى است (33).
و نيز در
آفرينش زن و
مرد برابرند (34).
«شما را
از مرد و زن
آفريديم و
قبيله و ملت
قرار داديم تا
از يكديگر
شناخته گرديد.
گرامىترين
شما نزد خدا
با تقوىترين
شما است»
نه
تنها بدنيا
آوردن دختر
دليل بى مهرى
خدا به هيچ
پدر و مادرى
نيست (35)، بلكه
گاه دليل كمال
لطف اوست (36).
«همسر
عمران به خدا
گفت خدايا نذر
مىكنم
فرزندى را كه
در شكم دارم
در راه تو
آزاد كنم از
من بپذير.
همانا تو شنوا
و دانايى. چون
فرزند را بدنيا
آورد، گفت:
خدايا دختر
بدنيا آوردم و
خدايا تو
داناترى كه
چرا دختر
بدنيا آوردم و
دختر مثل پسر
نيست. من او را
مريم نام
نهادم او و فرزندانش
را از شر
شيطان رانده،
به تو سپردم.
خدا از او به
نيكوتر
پذيرشى،
پذيرفت و
ذكريا را كفيل
مريم كرد. هر
بار كه ذكريا
به نزديك مريم
مىرفت، پيش
روى او روزى
مىيافت. از
مريم
مىپرسيد اين
روزى از كجا
براى تو رسيد؟
مريم پاسخ
مىداد از نزد
خدا: «همانا
خدا به كسى كه
مىخواهد
روزى
مىرساند
بيحساب..»
و خدا
مريم
را مظهر پاكى
زنان جهانيان
گردانيد (37:
«آنگاه
فرشتگان به
مريم گفتند خدا تو
را برگزيده
زنان جهانيان
و پاكى بخشيد».
بدينقرار،
بيان قرآن،
وارونه بيان تورات
است. قرآن
همان كار را
مىكند كه
اوستاى نخستين
كرده بود:
پيام ابراهيم
را از ناخالصىها
پاك مىكند.
با اين تفاوت
اساسى كه كار
رهاسازى پيام
توحيد را از
غيريت، با
تصحيح اصل
راهنما آغاز
مىكند. توحيد
را به جاى
ثنويت
مىنشاند. بر
اصل توحيد،
دوگانگى، چه
رسد به تضاد،
را از ميان
برمى خيزد. زن
و مرد در
آفرينش
برابرى
مىيابند. زن از
غيريت
مىآسايد.
مظهر عشق،
مادر پيامبرى
و آب حيات،
كوثر،
مىگردد (38).
اشراف
جامعه عرب كه
در آن دوران
انحطاط عمومى
بشريت، در آن
دوران انحطاط
زن در موقع و
منزلهايش،
دختران را
زنده بگور
مىكنند، در
مقام تحقير
خداى محمد
مىگويند: ما
فرزندان پسر
داريم و خداى
محمد فرزندان
دختر دارد (39). قرآن
به آنها هشدار
مىدهد كه از
دختران زنده
بگور پرسيده
خواهد شد كه
به كدامين
گناه كشته
شدند (40). خدا را
فرزندى نيست
كه نه دختر و
نه پسر (41). زادن
پسر بر دختر
مزيتى ندارد
چرا كه هر دو آفريده
آفريدگارند (42).
اينبار
بسراغ پيامبر
مىروند كه او
ابتر است زيرا
كه فرزند پسر
ندارد. پاسخ
قرآن اينست (43):
«همانا
به تو كوثر
بخشيديم پس
خدا را درود
گو و قربانى
كن. نسل
بريده، دشمن
ژاژ خواى تو
است»
زن، آب
زندگى است و
جاودانگى
هستى بدو است.
بدينسان است
كه پيام
ابراهيم از
آلودگىها
پاك مىگردد.
و اين پاك
سازى، ضرورت
اين زمان است.
زمانى كه يكجا
اسلام محمد (ص)
را نيز از خود
بيگانه كردهاند
و بنام اسلام،
زن را مظهر
شهوت و ويرانگرى
مىشمارند.
زمانى كه در
جاى ديگر و در
بحبوحه تمدن،
به زن، در
محدوده رقابت
در مصرف و شهوت
و تخريب،
آزادى
مىبخشند.
مطالعه در
موقع و
منزلتها و
حقوق زن، در
جامعههاى
امروزى، بايد
اهميت تعيين
كننده پايه
كردن يكى از
دو برداشت را
روشن كند: زن
مظهر عشق و
سازندگى يا زن
مظهر شهوت و
تخريب است.
مأخذها
و توضيح ها
1- از Aristote ؛ La Politique (سياست
ارسطو).
2- تورات
تكوين،
آفرينش زن و
رانده شدن از
بهشت. فصل دوم
آيههاى 2 تا 23 و
فصل سوم از
آيههاى 1 تا 24
3- تورات،
فصل سوم آيه 16
4- جلد اول
اوستا بزبان
فرانسه
5- نگاه
كنيد به
فصلهاى اول و
دوم مقدمه جلد
اول اوستا به
زبان فرانسه و
نيز جلد سوم اوستا.
6-
اوستا،ها 12.
جلد اول صفحات
125-122
7-
هاوتواداتا
يا ازدواج
محارم،
آپانديس.
صفحات 134-125 جلد
دوم اوستا به
زبان فرانسه.
8-
ونديدا،
فلاگرد 19
صفحات 264-263 و
صفحات 270-268 همان
كتاب
11- يسنا 1،
آپانديس صفحه
38 جلد اول
اوستا به زبان
فرانسه
12 و 13-
ونديدا 20،
صفحه 41 جلد 3
اوستا بزبان
فرانسه. مترجم
و محقق اوستا
برآنست كه
تاثير انديشه
افلاطونى
درباره ايده و
ماده آشكار
است.
14- بنا بر
دو اصل و سه
زمان مانى،
تاريكى و
روشنايى دو
طبيعت مطلقاً
جدا از
يكديگرند. در
زمان پيشين هر
يك از تاريكى
و روشنايى جدا
از يكديگر در
قلمرو خود بسر
مىبرند. در
زمان ميانى
تاريكى
روشنايى را در
بر مىگيرد،
در او نفوذ
مىكند و به
اندرون او در
مىآيد. دراين
زمان، تاريكى
و روشنايى در
يكديگر نفوذ
كرده، اندرونى
يكديگر
شدهاند. در
زمان پسين،
روشنايى تاريكى
را مىراند.
براى تفصيل از
جمله نگاه كنيد
به صفحات 88-80 Mani et la Tradition
Manicheenneاثر F. Decret
15- ونديدا
فرگرد 18 و
زيرنويسهاى
59 و 60 صفحه 252 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
16- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 375-376 جلد 2
اوستا به زبان
فرانسه
17- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
377
18- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 381-380
19- آبان يشت
- صفحات 383-381
20- ونديدا
1 فرگرد 1 تا 15 جلد
2 اوستا به
زبان فرانسه
21- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
385
22- آبان
يشت - يشت 5
صفحات 396-395
23- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
392
24- آبان
يشت - يشت 5 صفحه
394
25-
آپانديس - يشت 5
صفحه 399
26-
توضيحات ذيل
ونديداد 5
صفحه 44، جلد 3
اوستا به زبان
فرانسه
27- آبان
يشت - يشت 5
توضيحات صفحه
365 جلد 2
28- تورات
به زبان
فرانسه بهشت
زمين آيه 21
29- قرآن
سوره روم آيه 21
30- قرآن
سوره توبه آيه
71
31- قرآن
سوره نساء ايه
32
32- قرآن
سوره بقره آيه
187
33- قرآن
سوره فرقان
آيه 74
34- قرآن
سوره حجرات
آيه 13
35- قرآن
سوره شورى آيه
49
36- قرآن
سوره آل عمران
آيههاى 37-35
37- قرآن
سوره آل عمران
آيه 42
38- قرآن
سوره كوثر آيه
1
39- قرآن
سوره نجم
آيههاى 22-21
40- قرآن
سوره تكوير
آيههاى 9-8
41- قرآن
سوره اخلاص
ايه 3 و...
42- قرآن
سوره شورى آيه
49
43- قرآن
سوره كوثر
عشق،
سازندگى و
حيات، يا هوس،
ويران سازى و
مرگ،
دوبنيادى
هستند كه به
آزادى و حقوق
زن، اين يا آن
معنى را
مىدهند
چرا تا
اين زمان از
زن بمثابه اين
يا آن مظهر
سخنى بميان
نبود؟ چرا
بجاى طرح دو
نظر: زن مظهر
عشق و سازندگى
و آب حيات،
يا، زن مظهر
شهوت و ويران
سازى و مرگ،
از «حقوق زن» و
رفتارهاى
شايسته و ناشايسته،
بحث بميان
مىآورند؟
چرا پيش از اين
كسى نمىگفت
زن در تورات و
اوستا و قرآن،
اين يا آن
مظهر خوانده
شده است؟
اين
چراها براى
اين نيستند كه
اين فكر را
القاء كنند كه
كار نويسنده
را پيش از او
كسى نكرد است.
اين پرسشها
براى جلب توجه
باين واقعيت
اند كه غرب
زدههاى جديد
و قديم، به
زن، از ديد
نقش او در
قدرت
مىنگرند.
بنابراين، او
را از نظرگاه
اين نوع قدرت
يا آن نوع قدرت،
تعريف
مىكردند و
هنوز تعريف
مىكنند. بدين
خاطر، بجاى
علت از معلول
بحث مىكنند.
همانطور كه در
جامعههاى
زير سلطه،
وقتى هم اجازه
بحث داده
مىشود، بجاى
در اصلى كه
آزادى بدان اين
يا آن معنى را
پيدا مىكند،
از انواع آزاديها
و حدود آن،
مىكنند.
بدينقرار،
بحث از آزادى
و حقوق زن،
فرع اين بحث
اصلى است: زن
كيست؟ اگر زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و مرگ
باشد، آيا
خواستن آزادى
براى او، جز
درخواست محيط
بزرگترى براى
او است تا به
شهوتها بكشاند.
ويران بسازد و
بذر مرگ
بپاشد؟ و اگر
مظهر عشق و
سازندگى و
حيات باشد،
آزادى او در
اين نيست كه
از جلد شئى
جنسى بدرآيد و
انسانيت خويش
را تمام و
كمال باز
بيابد؟ و طرح
تمدنى نو،
طرحى نيست كه
در آن، آزادى
تحقق پيدا
كند؟ و معيار
تحقق آزادى،
واقعيت پيدا
كردن آزادى زن
نيست؟
و از
آنجا كه اين
مفهوم كه زن
مظهر شهوت و
ويران سازى و
مرگ است، از
غرب به قلمرو
اسلام نفوذ
كرده است، بجاست
كه بنا بر
موقع،
خلاصهاى از
كتابهاى سه متفكر
نام آور معاصر
را بياورم. دو
تن از اين سه
را كم و بيش
مىشناختم.
اين دو سيمون
دوبوآر و ميشل
فوكو بودند.
نويسنده سوم
اليزابت بادنتر
است. سيمون
دوبوآر را كه
در اين ايام
چشم از جهان
فروبست و به
گفته درست
خودش به تاريخ
پيوست و با
جريان تاريخ
پيش مىرود، يكبار
بر حسب اتفاق
ديدم. بسى
بجاست بياد
بياورم كه او
و سارتر دو
ركن كميته
دفاع از
زندانيان
سياسى ايران
بودند و هر دو
در انقلاب ما
شريك و سهيم
هستند. و با
ميشل فوكو كه
او نيز عضو
كميته بود، در
روزهاى
انقلاب،
باتفاق آقاى
سلامتيان جمع
مىشديم. او
مىخواست بداند
آن فكر قوى كه
توانسته است
ملتى را يكجا
به حركت
درآورد و
اينحركت به
نخستين
انقلاب تاريخ
بشريت
انجاميد كه در
آن تمامى يك
ملت شركت
جستند و گل را
بر گلوله
پيروز كردند،
كدام است؟ او
با استوارى
تمام از
انقلاب ايران
حمايت مىكرد.
در روزهاى پيش
از مرگش كه
دژخيمان
استبداد
فراگير، هر
روز صد صد
اعدام مىكردند
و مدافعان
انقلاب را از
كرده خويش
پشيمان مىساختند،
گفته بود
انقلاب ايران
پديده بزرگ
زمان است و او
همچنان آن را
از شگفتيهاى
تاريخ
مىداند و بر
اين باور است
كه مانع استبداد
را نيز از سر
راه برخواهد
داشت.
بيرون
كشيدن جوهر
كتابهاى اين
سه نويسنده از
لحاظ روش ذاتى
نيز، سخت بكار
مىآيد: سيمون
دوبوآر كتاب
«سكس دوم» را،
در دو جلد، بسال
1948، نشر داده
است. در آن وقت
او و سارتر
«پنجه در پنجه
خدا داشتند» و
به تلفيق
اگزيستانسياليسم
با ماركسيسم
سرگرم بودند.
با وجود اين،
در اين كتاب،
وى نه در پى
نفى مطلق
مسيحيت مىرود
و نه آن را
چنان كه
پندارى وجود
ندارد، ناديده
مىگيرد و نه
آن را سراسر
عيب و زشتى
مىانگارد.
مىكوشد از
ديد خود، حق
را از ناحق
جدا كند. دو
نويسنده ديگر
نيز با گذشته
و دين، همين
روش را بكار
بردهاند. كه
روش درست براى
فعال كردن
گذشته و نه
بازگشت به
گذشته، همين
است.
بهتر
اين بود كه در
خلاصه كردن
اين كتابها،
از قدرت كه زن
را به شئى
جنسى بدل
مىسازد و زن
را مظهر شهوت
و ويران سازى
و مرگ تعريف
مىكند، شروع
كنم. اما از آنجا
كه اين دو نظر
پايه، يكى زن
مظهر عشق است
و ديگرى زن
مظهر هوس است،
تازه
مىنمايند، و
بايد ذهنها
بدانها خو
كنند، كار را
از زن مظهر عشق
و سازندگى و
حيات يا زن
مظهر... آغاز
مىكنم:
فقدان
عشق يا نبود
حقى كه اساس
همه آزاديها و
حقوق ديگر
است:
اليزابت
بادنتر كتابى
نوشته است درباره
فقدان عشق
واقعى و ضرورت
اصل شناختن آن
و جايگزين
عشقهاى
مصنوعى كردنش.
عشقهايى كه قدرت
جعل مىكند تا
زن نقش دلخواه
او را بازى كند.
عنوان كتاب « est L ,AutreL, un» است.
مىنويسد:
«جامعه غربى
هنوز از فقدان
عشق رنج
مىبرد. زيرا
در روابط زن
با مرد، عشق
حضور ندارد:
تاريخ
زناشويى،
تاريخ مبارزه
بى سروصداى دو
سكس است. كه در
سلطه يكى بر
ديگرى بيان
مىشده است. بايد
مسيح مىآمد و
بيان او در
كار مىآمد تا
امور در جاده
تغيير
مىافتادند.
مسيح كه پيرو
اصل، اين اصل
انقلابى،
عشق، بود، اعلان
كرد كه آمريت
پدر بر منافع
او نيست كه
بنياد
مىگيرد، بر
مصلحت فرزند
است كه بايد
اساس بجويد.
زن، مادر
فرزند، برده
او نيست، همسر
او است. مسيح،
با تبليغ مرام
عشق به ديگرى،
آمريت، هر
آمريتى، را
مهار كرد.
همسرى را تقويت
كرد و با
تبديل ازدواج
به يك قرارداد
و عقد خدايى،
برابرى ميان
دو همسر را
باز آورد... پيام
مسيح روشن
بود: «شوهر و زن
برابر بودند،
و در برابر
فرزندان حقوق
و تكاليف
همسان مىداشتند»
(2) اما كليسا
كار را وارونه
كرد. فقه، زن
را از حقوق
خويش محروم
كرد و عشق را
از زناشويى
حذف كرد. فقه
مسيحى پيام
مسيح را رها
كرد و بر سه
بيان ديگر بنا
شد: بيان
ارسطو و بيان
قدرت در
فراگيرى خود و
علم كلامى كه
بر اين دو
بيان استوار
مىشد و
مادونى زن را
مشيت خدايى
مىگرداند (3).
پيش از
آنكه دنبال
كار اليزابت
بادنتر را پى
بگيريم، به
سراغ تاريخ
تحول روابط
جنسى و «سكس دوم»
مىرويم. چرا
كه نويسندگان
دو كتاب دلايل
ناممكن بودن
پيدايش عشق
ميان زن و مرد
را، در انديشه
فلسفى يونان،
شرح كردهاند:
ناممكن
بودن پيدايش
عشق ميان زن و
مرد:
«سقراط
عشق روح را از
عشق تن جدا
مىكرد. عشق
تن را هوس
مىخواند و بى
ارزش و بى
اعتبار مىگرداند
و عشق روح را
ارج مىنهاد و
عشق حقيقى
مىشمرد. اما
عشق حقيقى
كدام است؟ عشق
حقيقى در
جستجوى
زيبائيست و،
خود، جستجوى
زيبايى است.
عشقى است كه
انديشه را
بارور مىكند
و در انديشه
به بار
مىنشيند. در
جستجوى
زيبايى فى
نفسه است. او
در فدر
مىگويد: عشق
در حقيقت
طبيعت خويش،
در خلوص بى
خدشهاش، و در
«وحدانيت
صورت»، در بند
تعلقات پست
نمىماند و اگر
به شئى محبوب
دل مىبندد،
بخاطر پرتو
زيبايى است كه
بر او تابيده
است» (4).
بدينقرار با
«محبوب» بايد
بتوان رابطه مغز
با مغز برقرار
كرد. محبوب
بايد صاحب روح
خردمند و آزاد
و فعال باشد.
ميان زن و مرد
عشق تن بوجود
مىآيد اما
عشق حقيقى
بوجود
نمىآيد. زيرا
بر طبيعت، زن
«ناقص عقل» و
بنا بر اين
پايبند
خواهشهاى تن
است و در
نتيجه در
كامجويى جنسى،
او كارپذير و
مرد فعال است.
در او پرتوى
از زيبايى
نيست.
«يونانى، زن؛
اين زندانى
«اندرونى خانه»
را؛ در خور
عشق نمىداند.
زيرا او را
همسان خود
نمىيابد. از
اينرو به
همجنس خويش
عشق مىورزد.
به اين تصور
كه پسران تنى
دارند چون تن
او آزاد و
جايگاه شعور.
فرهنگ از روح
خردمند است.
موجودى كه روح
خردمند
ندارد،
فرهنگپذير
نيست. پيدايش
عشق ميان با
فرهنگها
متصور است. از
اينرو عشق به
پسر زيبا،
پرتوى از عشق
به زيبايى فى
نفسه است (5).
«ميان
زن و مرد،
رابطه اصلى كه
طبيعت برقرار
كرده، آمريت
مرد بر زن است.
اين آمريت مشروع
است زيرا با
بر نابرابرى
طبيعى ميان او
دو متكى است».
از برده كه روح
خردمند ندارد
تا صاحب خانه
هر يك جا و
منزلتى دارند
كه رابطه ميان
آنها را
تعيين مىكند».
(6)
«زن
تجسم ماديت و
مرد معرف صورت
يعنى انديشه و
هوش خردمند
است. بگمان
ارسطو بگاه
باردار شدن
زن، مرد به
نطفه صورت يا
هوش و خرد
مىبخشد. و از
آنجا كه عقل
زن ناقص است،
مرد
نمىتواند با
او رابطه مغز
با مغز برقرار
كند.
نمىتواند با
او مشورت كند
و به نظر او
گوش كند. تنها
شأن اخلاقى كه
براى زن مىشناسد
اينست كه بر
«مشكل اطاعت
كردن، در خود
چيره شود».
ارسطو با نسبت
دادن نقش
بنيادى به مرد
در ادامه نسل
و ادامه حضور
روح خلاق در
انسان، مرد را
از هرگونه قيد
تعلق به زن
رها مىكند و
رابطه او را
با مرد يك
جانبه مىسازد:
زن از آن مرد
است» (7).
زن
براى شوهر،
مالى در شمار
مالهاى ديگر
بشمار مىرود.
منزلت او هيچ
با منزلت
فرزند كه مال
پدر تلقى
مىشود،
تفاوت
نمىكند. سلطه
مرد بر زن تا
آنجا شد كه
مىتوانست او
را بزند. مىتوانست
گرسنهاش
بگذارد.
مىتوانست در
اختيار مرد
ديگرش بنهد تا
از او كام
بجويد. با توجه
به اين واقعيت
جهان شمول،
اين موقع و
منزلت زن، آيه
الرجال
قوامون على
النساء...
معناى واقعى
خويش را بدست
مىآورد.
بهر
رو، منزلت
«پدر - شوهر»،
صاحب، قادر مطلق،
از جوهرى نشأت
مىگيرد كه
مرد را از آن سرشتهاند:
او آفريدهاى
است كه خدا
روح خردمند
خويش را در او
نهاده است.
بنا براين،
«طبيعى» است كه
كاملترين
آفريدهها بر
آفريدههاى ديگر
حكم براند و
اين به دو سبب:
بخاطر مشابهتش
با خدا، بهمان
گونه كه «خدا
بر آفريدهها
حكم مىراند».
و بخاطر
مسئوليتهاى
سياسى و اقتصادى
و قضايى و از
راه مشابهش به
شاه، بهمان
سان كه «شاه بر
رعيت حكومت
مىكند» (8).
نظريه
تجسم، راه را
براى نفوذ و
تسلط نظر
ارسطو بر فقه
كليسا گشود.
اين نفوذ و
تسلط بآنحد شد
كه پيام مسيح
از ياد رفت و
ميان زن و شوهر
عشق نكوهيده و
بلكه ممنوع
گشت.
شوهر
نبايد به زن
عشق بورزد و
زن نبايد تمايل
جنسى اظهار
كند:
اليزابت
بادنتر پس از
آنكه آيات
تورات را در
آفرينش زن و
مرد و نقش زن
را در ارتكاب
گناه اوليه
مىآورد،
كارپذيرى زن و
فقدان عشق در
جامعهها راميوه
تلخ مظهر شهوت
و هوس و
ويرانى و مرگ
شناختن زن در
تورات
مىداند. هوس
مدارى زن،
بضرورت كار
پذيرى زن را
ايجاب مىكند.
زيرا حوا بخاطر
وسوسه پذيرى
در برابر
خواهش تن و بخاطر
دستخوش هوس
شدنش، به سخن
ديگر، از راه
ضعف هايش،
عامل
نگونبختى آدم
شد. از اينرو،
او «ضعيفه» است.
فعال شدنشن،
فعال شدن هوس
و شهوت است كه
ويرانى و مرگ
را افزون
مىكند.
اينك
كه بر خواننده
ما روشن
مىشود كه
اصطلاح
«ضعيفه» از
فلسفه
ارسطويى به
قلمرو دين
يهود راه جسته
و از دو راه،
يكى از راه
تورات يونانى
شده و ديگرى
بطور مستقيم و
از راه فلسفه
ارسطويى، جاى
پيام مسيح را
گرفته و به
باور دينى بدل
شده است، بر
او است كه با
دقت بيشترى شكلگيرى
فقه مسيحى - كه
بطور قطع همان
است كه بفقه
اسلامى راه
جسته و جاى
پيام محمد را
برغم بيان
روشن قرآن
قرار گرفته
است - را پى
بجويد:
بعضى
از اوليا
كليسا تصوير
زن را زشتتر
نيز ساختند.
او را به مار
كه نمود شيطان
وسوسه گر به
شمار مىرفت،
مانند كردند.
حوا مظهر بدى
گشت. زن از راه
سنت يا فتواى
كليسا، مظهر بدى
و هوس و
ويرانى شد و
اين سنت پيام
مسيح را محو
كرد و جاى آن
را بگرفت:
از قرن
چهاردهم به
اين سو -
همزمان با پيدايش
نظريه ولايت و
استقرار
توتاليتاريسم
دينى 0 (9) متون
فقهى كه در
مدارس دينى
تدريس مىشدند،
از قولها و
نظرها، همه بر
ضد زنان، پر شدند.
سن اگوستين زن
را اينسان توصيف
مىكرد:
حيوانى كه
قوى نيست.
ثبات رأى
ندارد. كينه
توز است و
زشتىها را
مىپرورد.
منشاء منازعهها
و خيانتها و
بى عدالتىها
است (10).
براى
اينكه زن
نتواند دست از
پا خطا كند
بايد مطلقاً
مطيع شوهر
باشد «حتى در
امور خانه
دارى. سخن
بنديكتى در
اين باره از
ابهام خالى
است: «اگر زن
بخواهد بر خلاف
اراده شوهر،
امور خانه را
اداره كند، مرتكب
گناه مىشود.
زيرا او نبايد
بدون اجازه شوهر
هيچ كارى
انجام دهد.
چرا كه به
قانون خدايى و
بنا بر حقى كه
انسان را است،
تحت ولايت
كامل شوهر
است. «او اين
ولايت كامل را
بر اين ادعا
مستند مىكند
كه «مرد تصوير
خدا است و زن
تنها تصوير
مرد است» (11).
و اين
ادعا از مسيح
نبود. از
ارسطو بود: بنظر
ارسطو زن فاقد
هستى خدا يا
روح خردمند است.
اين نظر لباس
دين بخود
پوشيد و انكار
آن، انكار دين
و انكار دين،
ارتداد تلقى
شد. از اين پس
ديگر ارسطو
نيز وسيله
توجيه بود
زيرا كليسا در
ولايت
نامهاى كه بر
جامعه مسيحى
برقرار مىكرد،
نيازمند
شيطان مجسم
بود. و اين
شيطان
مجسم زن بود.
بدينقرار
تمايل كليسا
به استبداد
فراگير و اين
استبداد،
سومين عامل انحطاط
موقع و منزلت
زن بود. وقتى
فردوسى از زبان
قدرتمندان
مىگفت:
زن و
اژدها هر دو
در خاك
به
جهان پاك از
اين هر دو پاك
به
همان
باورى را
بازگو مىكرد
كه يكى شدن
بنياد دين و
بنياد سياست،
بوجود آورده و
بنام دين
تحميل كرده
بود.
بهر
رو، استبداد
فراگير از
قديميترين
زمان تا زمان ما،
به سكس بمثابه
يكى از
كارآمدترين
وسايل نگريسته
و در هر
توتاليتاريسمى،
ولايت رهبرى،
سازمان،
كليسا، فقيه،
دولت و... بر
ولايت پدر و
شوهر تقدم
قطعى داشته
است و دارد.
كليسا نيز پا
بپاى استقرار
ولايت
استبدادى
خويش، عشق روح
را ميان زن و
شوهر ممكن
نمىدانست و عشق
تن را نيز منع
مىكرد: جامع
مسيحى،
جامعهاى شد
فاقد عشق، زن
و شوى بايد
دوست هم باشند
و بمانند، اما
عشق يكديگر
نبايد و
نمىتوانند بشوند.
اين دوستى و
ارتباط ناشى
از ضرورت
ادامه و تكثير
نسل است.
بنابراين
دوستى و رابطه
جنسى بايد پا
از حد ضرورت
بيرون نگذارد:
«مردى
كه نسبت به زن
خود عشق بورزد
و در رابطه
جنسى، منعها
را رعايت
نكند، زناكار
است (12) و اگر زن
بهنگام عمل
جنسى، نقش
مرده را بازى
نكند به شوهر
هشدار داده
است كه تجسم
شيطان و ساحره
و افسونگر
است» (13). مردى كه
گرفتار جاذبه زن
مىشود، ديگر
اراده ندارد
نه طرحى براى
عمل و نه
آيندهاى
مىتواند داشته
باشد. ديگر
شهروند نيست
بلكه تنى برده
اميال خويش
است. ديگر در
جامعه
نمىتواند
محلى و موقعى
بدست بياورد.
ميان شكنجه و
لذت سرگردان
است. زن
افسونگر و
ساحره را در
او هوس را بر
وظيفه چيره
ساخته است. دم
و حالى را بر
زمان در تداوم
خويش يعنى بر
حال و آينده
غلبه داده و
مرد را گرفتار
«دام را خوش
باش» ساخته است.
مرد
بينوا در
جستجوى تصاحب
«ديگرى» كه زن
است، بجاى
اينكه خود
بماند،
«ديگرى» يعنى زن
مىشود. عقل،
اراده، هوش،
سازندگى را از
دست مىدهد،
بى عقل، بى
اراده و بازيچه
هوس و
ويرانگر، زن
مىگردد» (14).
جدايى
روح از تن،
پستى تن و علو
روح، منشاء
اين از
خودبيگانگى
دينى گشته
است: «مسيحى از
خويشتن جدا
است، جدايى تن
از روح، جدايى
هستى مادى از
روح خردمند
بازتابى
جاودانه دارد.
از تولد تا
مرگ لحظه به
لحظه زندگى انسان
بازتاب اين
جدايى است.
گناه اوليه تن
را دشمن روح
كرده است.
هرگونه
دلبستگى به تن
بدو گناه است
تا پايان قرن 12
علماى دين - به
استثناى سن انسلم
- در پيروى از
سن آگوستين،
بر اين باور
بودند كه گناه
اوليه بنا بر
قانون توارث،
انتقال
مىيابد. سن
آگوستين
مىنويسد:
التذاذ جنسى
گناه است... تن
انسانى كه از
زناشويى
متولد
مىشود، تنى
گناه آلود
است...» اجتماع زن
و شوهر از
آنجا كه از
زمان گناه
اوليه بدينسو
با التذاد
همراه است،
گناه اوليه را
به كودكى كه
زاده مىشود،
منتقل مىكند»
(15).
بدينقرار
اصرار قرآن به
اينكه نوزاد
بى گناه و پاك
و بر فطرت چشم
بدنيا مىگشايد،
مبارزه با اين
باور ضد
توحيدى و ضد
انسانى است.
اصرارش بر
آزادى كامل
روابط جنسى،
ميان زن و
شوهر و بيشتر
از آن، عبادت
تلقى كردن همآغوشى
زن و شوهر،
مبارزه با
اينگونه
سانسورهاى
جنسى است كه
تقريباً همه
اديان رعايتشان
را لازمه
ايمان
گردانده
بودند. بهنگام
بحث از
سانسورهاى
جنسى، به اين
مهم باز
مىگرديم. به
سراغ كتاب
سيمون دوبوآر
برويم:
بهر
رو، «تمامى
اولياء كليسا
بر اين باورند
و باصرار
مىگويند كه
زن آدم را به
گناه كشاند.
بايد سخن
ترتولين را
باز آورد: «اى
زن تو درى
بروى شيطانى،
تو آدم، كسى
را كه شيطان
جرأت نداشت از
جلو بدو حمله
آورد، به
ارتكاب گناه
قانع كردى.
بعلت تو بود
كه پسر خدا
گرفتار مرگ
شد. تو همواره
بايد سياهپوش
و در حجاب
بمانى» (16).
بدينقرار،
قرنها است كه
انسانيت از حقيقت
هستى، يعنى
عشق محروم است.
مرد زن را
تحقير مىكند
و بنابراين
نمىتواند
بدو عشق
بورزد. بقول
سيمون
دوبوآر، زن،
انسان بدنيا
مىآيد اما
«زن مىشود». و
اين در محيط اجتماعى
و بافرهنگى كه
مادونى را به
او مىباوراند
(17).
دو
نويسنده زن
بيشتر و ميشل
فوكو كمتر،
محروميت را از
لحاظ زن و
سرنوشت او
مطالعه
كردهاند حال
آنكه محروميت
مرد، بهمان
اندازه است.
زيرا نه تنها
مرد از عشق
محروم شده
است، بلكه با
باور به قدرت
بمثابه اساس
نگرش در خود و
«ديگرى» يعنى
زن، در واقع
عامل قهر و
تخريب گشته
است. از اينرو
است كه قرآن
نظرى عكس نظر
ارسطو و
فقههاى يهودى
و مسيحى اظهار
مىكند: عامل
تباهى قدرت است.
و بيشتر مرد
عامل انحطاط
مىشود.
بنابراين
اول حقى كه
اساس حقوق
ديگر است و
بايد بخاطر
بدست آوردنش
مبارزه كرد،
حق عشق است. و
اين حق به
تغيير
باورهاى
نادرست ممكن
مىشود. همان
سان كه آشكار
كردن باور
نادرستى كه
جانشين پيام
مسيح شده بود،
سبب شد كه در رنسانسها،
زنان بعنوان
انسانى كه حق
دارد عاشق و
معشوق بگردد،
منزلت بجويند
و اين حق اساس
آزادى هايشان
بشود.
مأخذها
و توضيح ها
1- اين
كتاب در پاريس
و در سه ماه
آخر سال 1982 انتشار
يافته است.
نام نويسنده
اليزابت
بادنتر Elisabeth Badanter و عنوان
كتاب L,amour en plusمىباشد.
2- صفحات 37
و 38 كتاب L,amour en plus اثر
اليزابت
بادنتر
3- صفحه 40
همان كتاب
4- ميشل
فوكو تاريخ
روابط جنسى را
در سه جلد
نوشته است.
عنوان عمومى
كتاب و اسم
ناشر بدينقرارند:
Michel
Foucaul, Histoire de la sexualite
)ed( Gallimart
5- صفحه 236
جلد اول كتاب
سيمون دوبوآر deuxieme sexe «جنس دوم»
6- صفحه 40 L,amour en plus از
اليزابت
بادنتر
7- صفحات 103
و 104 جلد اول
كتاب «جنس دوم»
8- صفحه 41 L,amour en plus از
اليزابت بادنتر
9- نظريه
ولايت فقيه را
نخستين بار سن
اگوستين
تدوين كرد كه
در آغاز پيرو
آراء مانى بود.
بنابر اين جاى
شگفتى نيست كه
زن را عامل
گناه و... شمرده
باشد. در سال 313،
ولايت فقه در
مجلس خبرگان
طرح شد. از
جمله نگاه
كنيد به
كتابهاى L,inquisition ou la dictature de la foi اثر J. Pigleو
كتاب Histoire des idees politique از F. Chatelet و O. Duhamel
10-
اليزابت
بادنتر از
كتاب سن
آگوستين بنام Soge de Verger نقل قول
مىكند.
11-
اليزابت
بادنتر از
كتاب La somme de peche اثر Benedicti نقل
مىكند.
12-
اليزابت بادنتر
از كتاب
بنديكتى صفحه
83 نقل مىكند
13- صفحه 226
جلد اول جنس
دوم اثر سيمون
دوبوآر
14- صفحه 227
كتاب جنس دوم
15- صفحه 231 و
232 كتاب جنس
دوم
16- صفحه 232
كتاب جنس دوم
17- موضوع
بحث در بخش
چهارم جلد اول
كتاب جنس دوم
سيمون
دوبووار
از
سكس مساوى مرگ
است تا سكس
همان حيات
است
انديشه،
باور، رفتار
درباره سكس،
در جريان
تاريخ عرب،
دگرگونىها
بخود ديده اما
خميرمايه بر
جا مانده است:
زن همان سكس
معنى مىدهد.
با اين تفاوت
كه اين بار
سكس ديگر مساوى
با مرگ نيست،
مساوى با حيات
است (1).
چرا زن
همچنان مظهر
شهوت برجا
مانده است؟
بخاطر
نقشهاى
روزافزونى كه
در روابط عمومى
قوا پيدا كرده
است. درست
بخاطر همين
نقشهاى
روزافزون، از
سويى آزادى
جنسى كه در
فلسفه يونانى
خود دارى از
عمل جنسى
تعريف مىشد
(2)، اينكه
مفهومى مخالف
آن پيدا كرده
است. و از جانب
ديگر با وجود
بيشتر شدن
«آزادى جنسى» از
آنجا كه رابطه
جنسى ترجمان
روابط قواست،
بر منعها و
سانسورهاى
جنسى تا
بخواهى
افزوده شده
است تا
آنجاكه:
- عشق از
ميان
برخاسته، و
سكس مدارى، مفهوم
عشق را در
معناى عمل
جنسى خلاصه
كرده است.
- زن هنوز
موجود باورمندى
تلقى
نمىشود.
- سكس
قدرت معنى
مىشود و
بمراتب بيش از
گذشته در
روابط قوا نقش
پيدا كرده و
اين نقش همه
جانبه،
منعها و
سانسورهاى
بيشمار در روابط
جنسى برقرار
ساخته است.
خودكامگى
قدرت،
جايگزين
آزادى انسان
گشته و بيش از
همه آزادى زن
را بمخاطره افكنده
است. او را به
شئى جنسى و در
همان حال به «نيروى
كار» بدل
ساخته است.
حتى عشق مادرى
عشقى اجبارى
شده است (3).
بدينقرار
تغيير مفهوم
سكس و مساوى
با حيات شدنش،
تغييرى در
منزلت بنيادى
زن بوجود نياورده
است، سهل است،
زن را به
كالاى جنسى و نيروى
كار و آلت
روابط بدل
گردانده است.
چاره كار كدام
است؟ اليزابت
بادنتر به
تازگى كتاب
ديگرى تحت عنوان
«يكى ديگرى
است» نوشته
است. در اين
كتاب مىگويد
بى بند و بارى
جنسى ميل جنسى
را نيز ضعيف گردانده
است. نه تنها
ميل جنسى رو
به كاهش دارد،
بلكه بقول
كارشناسان
جمعيت، ادامه
نسل را نيز
دچار مشكل
مىگرداند.
بدينسان سكس،
در حرف، مساوى
حيات اما
بواقع مساوى
با مرگ مىشود.
آيا علاج مشكل
در ساختن
ماشينهاى توليد
آدم است؟
احتمال
مىدهند در
آينده نزديك زنان
از زحمت
باردارى و
زاييدن
بياسايند. تا
اين زمان
انسان ماشين
توليد مىكرد
و اكنون ماشين
انسان توليد
مىكند. از
انسانيت اين انسان
ديگر چه
مىماند؟
چاره
كار كدام است؟
اين بحران
تمدنى سخت كه
غرب در آن
است، كدام راه
حل را پيدا
خواهد كرد؟ در
قلمرو انديشه
جوانههاى
نويى سرزدهاند.
اليزابت
بادنتر در
كتاب تازهاش
بر آنست كه دو
مفهوم پيشين
را بايد
بكنارى گذاشت
و مفهوم جديدى
در كار آورد.
دو مفهوم
پيشين:
- زن ضد
مرد است. يا
- زن
تكميل كننده
مرد است،
كار را
به بن بست
كشاندهاند و
راه حل آنست
كه بپذيريم
كه:
1- زن مظهر
عشق و سازندگى
است و
2- در زن
مردى هست و در
مرد زنى هست و
3- ميان
اين دو اصل،
در عين حال
بر، همكارى و
رقابت است (4).
نويسنده
به انديشه
توحيدى نزديك
و نزديكتر
مىشود. سخن
قرآن باز راست
از آب در مىآيد
كه علم به
قرآن راه
مىبرد. قرآن
چهارده قرن
است كه
مىگويد (5):
«زن
مظهر عشق و
حيات است» زن از
نفس مرد است و
زن و مرد از
يكديگرند و
رابطه آنها بر
عشق و داد است
و اصل بر
مسابقه در
علم، در
عدالت، در
تقوى و در رشد
است»
تحول
عمومى انديشه
و رفتارها را
در غرب با
تفصيل مختصر
بالا پى
بجوييم:
زن در
روابط دولت و
مسيحيت
با بسط
قدرت دولت،
دامنه
قيموميت پدر و
شوهر بر زن
محدودتر و
قلمرو قيمومت
دولت بر او
واسعتر
مىگشت. جانشين
شد روزافزون
قدرت دولت،
منزلت زن را
پستتر
مىساخت. در
حقيقت در درون
چهارديوارى
خانه، زن
موضوع مبارزه
قدرت مىگشت.
بدينخاطر در روابط
شخصى قدرت، هر
چند كارپذير،
اما نقشى
تعيين كننده
پيدا مىكرد.
از
اينرو بود كه
زنان و بردگان
پيش از مردان
«آزاد» به
مسيحيت رو
مىآوردند. در
بيان اين دين،
مقرراتى كه
فشار و تضييق
نسبت به زن را
ايجاب كند،
وجود نداشت.
با وجود اين،
زنان نمىتوانستند
در مناسك حضور
بيابند (6).
بدينسان خانه
مأمن قدرت زن
را در برابر
قدرت قدرت
مىشد و بنياد
دين پاسدار او
مىگشت. زن
باورمند، باور
نمىشد و در
باور، تابع
دين شوهر بود.
امپراطورى
روم از هم
مىپاشيد،
كليسا جانشين
قدرت
امپراطورى
مىشد. حقوق
رومى جاى خود
را به فقه
مسيحى مىداد.
نظام فئودالى
در
سرزمينهاى
مسيحى قوام
مىگرفت زن
نقش تعيين
كنندهاى در
انتقال قدرت و
تمركز آن بازى
مىكرد. زن
نمىتوانست
مالك زمين
بشود زيرا قادر
به دفاع از آن
نبود.
بنابراين، از
راه ازدواج،
مالكيت از
خانوادهاى
به خانواده
ديگر منتقل
مىگشت. از
آنجا كه با
قدرت جستن يكى
و از قدرت
افتادن
ديگرى،
مالكيتها
بايد از قدرت
ميرنده به
قدرت زينده
انتقال
مىيافتند، طلاق
و ازدواج مجدد
فراوان واقع
مىشد و كليسا
راه «شرعى»
يافته بود و
اين طلاقها و
ازدواجها را
امضاء مىكرد.
اين بار قدرت
توتاليتر كليسا
جانشين دولت
مىشد و زن
يكى از كارآمدترين
عوامل قدرت
جديد مىگشت.
از اينرو كليسا
بر دامنه
ولايت خود بر
زن مىافزود.
تا آنجا كه
مهار او را
حتى در بستر
زناشويى از
دست نمىداد (7).
قدرت و
زن
بتدريج كه
كليسا قدرت
حاكم و قدرتى
فراگير
مىگشت، سكس
را با گناه
و مرگ را
مساوىتر مىگرداند(8).
با تحول كليسا
و روابطى كه
بعنوان قدرت
با جامعه
مسيحى برقرار
مىكرد، حقوق
كليسا ترجمان
اين قدرت
مىشد و نسبت
به زن همان مشابهات
حقوق رومى را
پيدا مىكرد.
حقوق نيز تغيير
مىكرد، اما
رابطه قدرت با
زن ماهيت خود
را از دست
نمىداد:
ضابطه
اول در تشخيص
هويت سكس است (9).
بدينسان ميان
قدرت و سكس،
رابطه منفى
برقرار است.
قدرت با سكس
جز رابطه منفى
برقرار
نمىكند: طرد،
امتناع نفى،
سد، پنهان
كردن و در
پرده كردن.
قدرت تنها از
راه نفى كردن
است كه
مىتواند سكس
و لذت را
بخدمت درآورد.
از اينروست كه
علامتهاى
اوليه
شكلگيرى هر
قدرتى در بيان
او نسبت به سكس
بروز مىكند (10).
هر بار كه
بنام دين،
بنام سازمان،
بنام حزب،
بنام آرمان،
بنام ترقى و...
سكس تحت
مقررات جديد
در مىآيد،
محدوديتهاى
پيشين، جاى
خود را به
محدوديتهاى
ديگر مىسپارند،
جدايىها و
پيوندها شكل
عوض مىكنند،
قدرتى در حال
شكل گرفتن
است. وقتى جنبشى
به يك بنياد
تبديل
مىشود، يا
سازمانى سياسى
به يك فرقه
سياسى بدل
مىگردد،
تغيير در «ايدئولوژى»
خود را، با
تغيير بيان
خود نسبت به زن،
شروع مىكند.
نمودهاى اين
رابطه منفى
چهارند (11):
1-
وضع
احكام مبهم و
تغييرپذير در
باره حلال و
حرامها.
توضيح
آنكه هيچ
قدرتى
توانايى وضع
قوانين روشن و
واضح را كه
نيازمند
تفسير نباشند،
ندارد. سكس
تابع نظامى
قانونى دو
چهره است: مشروع
و نامشروع و
مجاز و ممنوع.
بنابر موقع، جاى
مشروع با
نامشروع و
مجاز با ممنوع
تغيير مىكند.
بدينقرار،
نشانه تبديل
شدن بيان دينى
يا ايدئولوژيك
به بيان قدرت،
پيدايش اين
نظام دو چهره
است كه در آن
ابهامها،
امكان
مىدهند،
بگاه نياز،
مشروع
نامشروع، و
نامشروع،
مشروع بگردد.
روشن
سخن آنكه
قانون بر قدرت
حاكم نمىشود.
قدرت به بيان
خود، قوت
قانون را مىدهد.
از اينرو
قانون هرگز نه
روشن و نه
پايدار است.
مهمتر از اين
آنكه، يك فوق
قانون وجود
دارد و آن
اختيار مقام
قانون گذار يا
رهبر يا... است. اين
فوق قانون
اختيار دارد
كه حلال را
حرام و حرام
را حلا كند و
ولايت او بر
انسان و
«ناموس» و مال
مطلق است.
2- تعيين
دايره منعها
متناسب با
توقعات قدرت
بيان
عمومى قدرت
درباره سكس،
نفى و منهى
است: نزديك
مشو، لمس مكن،
كام مگير، لذت
مبر، از آن
حرف مزن، رو
پنهان كن، خود
را بعنوان سكس
از ياد ببر.
قانون اصلى كه
قدرت درباره
سكس به اجرا
مىگذارد،
قانون نفى و
نهى است و
هدفش آنست كه
سكس طبيعت
خويش را
فراموش كند و
در طبيعت قدرت
از خود بيگانه
بگردد. قدرت سكس
را غيرطبيعى
مىكند. آن را
از جنس خود
مىگرداند. از
اينرو، وقتى
يك قدرت و طرز
فكر توتاليتر
زن را ارتقاء
مىدهد، او را
بمنزله تن يا
سكس ارتقاء
مىدهد. تن و
سكسى كه قدرت
و منزلت
«سياسى» جسته
است.
قدرت
براى دستيابى
به اين مقصود،
از توانايىهايش
در مجازات و
تشويق، به
حداكثر، استفاده
مىكند: اگر
مىخواهى حذف
نشوى از ياد
مبر كه واقعيت
يكى و همان
قدرت است.
نياز جنسى
وقتى معنى
مىدهد كه
ترجمان نياز
قدرت باشد.
تقدم قدرت،
مطلق است.
بايد از راه
ارضاء توقعات
قدرت حاكم،
ارضاء جنسى
بجويى. بقاى
تو، موقعيت
تو، در گرو
تمكين مطلق تو
از قدرت است.
3-
سانسورهاى
جنسى و منطق
آنها
منعها و
سانسورهاى
جنسى، مشكل
بزرگ همه
جامعههاى
امروزاند. در
جامعههاى
غربى، كه گويا
«آزاديها
جنسى» حد و مرز
نمىشناسند،
سانسورها و
منعهاى جنسى
بمراتب بيشتر
از جامعههاى ديگر
شدهاند،
بخاطر نقشى كه
قدرت در از
خود بيگانه
كردن زن در
سكس و سكس در
قدرت، بازى
مىكند، بهتر
آنست كه در
دنباله بحث،
ببينيم، آن تعريف
عمومى كه
انواع
گوناگون و
اشكال كهنه و
نو قدرت را در
بر مىگيرد،
كدام است؟ اين
تعريف از قول
ميشل
فوكو اينست (12):
قدرت
چيست؟
مقصود
از قدرت،
مجموع
بنيادها و
دستگاههايى
نيستند كه
تابعيت
شهروندان را
از دولت معينى
تضمين
مىكنند.
مقصود نوعى از
انقياد كه،
بخلاف قهر،
شكل قرار و
قاعدهاى را
دارد نيز
نيست. و
بالاخره نظام
عمومى سلطه گر
كه گروهى بر
ضد گروه ديگرى
برقرار كرده
باشد و نظام
دسيسه در پى
گسترش دامنه، تمامى
جامعهاى را
فرا گرفته
باشد، نيز
نيست. قدرت را
بيش از هر
چيز، روابط
گوناگون زور
بايد دانست.
روابطى كه در
هر جا برقرار
مىشوند،
قائم با لذات
هستند و تشكيل
دهنده سازمان
زور مىشوند.
قدرت آن نقش
است كه از راه
مبارزهها و
برخوردهاى
دائمى، اين
روابط را تغيير
يا تقويت يا
واژگونه
مىكند. قدرت،
گاه، آن تكيه
گاه است كه،
اين روابط
قوا، در
يكديگر
مىيابند و
بگونهاى،
زنجير يا
نظامى را
بوجود
مىآورند. و
زمانى بعكس،
آن تضادها است
كه اين
رابطهها را
مىگسلد. و
بالاخره قدرت
استراتژى
هايى است كه
در آنها، اين
روابط عينيت
بدست
مىآورند و در
دستگاههاى
دولتى، در تدوين
قانون، در
هژمونى و تفوق
اجتماعى، تبلور
مىيابند.
قدرت
همه جا حاضر
است نه
بدانخاطر كه
بر همه چيز و
همه جا محاط
است، بلكه
بدان سبب كه
از هر جا و همه
چيز مىآيد. قدرت،
در صفتهاى
دائم تكرارى و
در خود بازى
سازى، چيزى جز
نتيجه مجموعه
روابط زور
نيست. حاصل
زنجيره
تحركهاى
روابط قواست،
كه در عين حال،
بهر يك از اين
تحركها دوام
و قوام
مىيابد و به
نوبه خود، هر
يك از آنها را
تثبيت مىكند.
با
توجه به اين
تعريف،
خاصههاى
قدرت را
مىتوان
عبارت دانست
از:
قدرت
چيزى نيست كه
بدست آيد، يا
از دست ديگرى
ربوده شود يا
تسهيم گردد.
چيزى نيست كه
نگاهش بدارى
يا بگذارى كه
بگريزد. قدرت
از نقاط
بيشمارى،
سرچشمه
مىگيرد و در
بازى روابط
نابرابر و
متحرك و
متحول، جريان
مىيابد:
- روابط
قدرت نسبت به
انواع ديگر
روابط (فراگردهاى
اقتصادى،
روابط
آشنايى،:
روابط اجتماعى)،
خارجى نيست.
بلكه ذاتى
آنهاست. روابط
قدرت، نتايج
بلافاصله
نابرابرىها
و بر هم خوردن
تعادل هستند
كه در انواع
ديگر روابط
بوجود
مىآيند.
بنوبه خود،
روابط قوا
شرائط درونى
اين برهم
خوردنها و
جابجايىها و
نابرابرىها
را تشكيل
مىدهند
قدرت
از پايين
مىآيد يعنى
سلطهگرها و
زير سلطهها
زوج زيربنايى
ضدين را تشكيل
نمىدهند،
بلكه اين دوگانگى
از بالا تا
پايين، از
بستهترين
گروهها تا
ژرفاهاى
جامعه همه جا،
وجود دارد.
روابط چند
گانه و بسيار
گونه قوا كه
در
دستگاههاى توليد،
در خانواده،
در گروههاى
محدود، در بنيادها
شكل مىگيرند
و نقش بازى
مىكنند، عامل
تعيين كننده
تميز و تمايز،
زيرى و زبرى،
مادونى و
مافوقىها
هستند...
سلطههاى
بزرگ نتايج
مجموع اين
برخوردها و
ثمره مجموع
روابط قوا
هستند كه شكل آنها از
ژرفا تا سيماى
جامعه را فرا
مىگيرد.
- روابط قوا، در عين حال، ارادى و غيرشخصى هستند. توضيح آنكه قدرت به اجرا در نمىآيد مگر اينكه مقاصد شخصى اجراى آن را ايجاب كنند. باين لحاظ ارادى است اما اين بدان معنى نيست كه اجراى قدرت نتيجه تصميم يا انتخاب شخص معنى است. نه ستاد تصميم گيرنده، نه گروه خاص، نه گروه هايى كه دستگاههاى دولتى را مهار مىكنند، و نه آنهايى كه تصميمهاى اقتصادى بزرگ را مىگيرند، مجموعه شبكه قدرت موجود در يك جامعه را اداره و هدايت نمىكنند. عقلانيت قدرت را سنجش عقل يك شخص، يك گروه، تشكيل نمىدهند. عقلانيت قدرت از مجموعه تاكتيك هايى مايه مىگيرد كه در سطوح مختلف در صريح و روشنترين شكل بكار مىروند و &