اصول
راهنماى
اسلام
نوشته
ابوالحسن بنى
صدر
ناشر:
انتشارات
انقلاب
اسلامى
تاريخ
انتشار: 22 بهمن
1371
تنظيم براى
روى سايت از
انتشارات
انقلاب
اسلامى
فهرست
مدخل
فصل اول:
توحيد
بند اول:
اسطورهها
1- اسطوره
هايى كه ساخته
رابطه انسان و
طبيعتند
2- اسطوره
هايى كه ساخته
رابطه انسان
با زمان و
مكان هستند
3- اسطوره
هايى كه بر
وجه اجتماعى
واقعيت
اجتماعى
ناظرند
4- اسطوره
هايى كه بر
وجه سياسى
واقعيت
اجتماعى
ناظرند
5- اسطوره
هايى كه بر
وجه اقتصادى
واقعيت
اجتماعى
ناظرند
6- اسطوره
هايى كه بر
وجه فرهنگى
واقعيت اجتماعى
ناظرند
بند دوم:
مشى از شرك به
توحيد
الف -
شرك
ب - بت
پرستى
ج - ثنويت
و تثليث
د - كفر
ه - منزه
كردن خدا از
صفاتى كه با
توحيد ناسازگارند
بند سوم:
روابط
اجتماعى
توليد كننده خدا
داستان
دو دوست
الف -
مؤلفه
اجتماعى
ب - مولفه
اقتصادى
ج - مؤلفه
سياسى
د - مؤلفه
فرهنگى
بند
چهارم: رابطه
انسان با خدا،
يا موازنه
عدمى
1-
رابطهها بر
پايه موازنه
عدمى
2- تخليف
مأخذهاى
فصل اول
فصل دوم:
بعثت
1- بعثت
عمومى است
2- قواعدى
كه زمان و
مكان و محتوى
و شكل بعثت را
تعيين
مىكنند
3- گذار از
ثنويت به
توحيد و
پيامبرى
4- وظائف
پيامبرى
5- تغيير
ناپذيرى
احكام و
صيرورت اجتماعى
الف -
سازش پذيرى و
سازش
ناپذيرى
ب -
هويتهاى نسبى
و جهان شمول
بودن احكام
ج - نسبيت
احكام
منكرها
معروفها
مأخذهاى
فصل دوم
فصل سوم:
امامت
1- رهبرى و
آزادى انسان
2- عموميت
امامت
3- انواع
امامت
صفات
مؤمن و متقى
صفات
كافر و مشرك
دو نوع
نظام اجتماعى
و مشخصات هريك
جامعه
مؤمنان
جامعه
كافران
دو نوع
تمايل عمومى
در تاريخ
مسئوليتهاى
امامت عمومى و
خاصه هايش
در وجه
سياسى
در وجه
اقتصادى
در وجه
اجتماعى
در وجه
فرهنگى
امام و
حزب خدا و
جامعه
تا
تغيير نكنى
تغيير
نمىدهى
الگو
آينده را در
وجود خود حال
مىكند
مأخذهاى
فصل سوم
فصل
چهارم: عدالت
عدل و
ظلم، در رابطه
با اصلها
پيشخور
كردن و از پيش
متعين كردن و
وظيفه
خليفةاللهى
تدبير
پيش شرط
تقدير
نه جبر و
نه تفويض،
امرى ميان دو
امر است
گذار از
نابرابرى به
برابرى
1- در وجه
اقتصادى
2- در وجه
اجتماعى
3- در وجه
سياسى
4- در وجه
فرهنگى
نابرابريها
و راه حل
عمومى مشكل
نابرابرى
مأخذهاى
فصل چهارم
فصل
پنجم: معاد
زمان
پندار و گفتار
و كردار
زمان
پيوسته است و
جهت و هدف
دارد
دسته
بندى انسانها
در رابطه با
زمان
شهادت
زمان
معاد،
آغاز بدون
بازگشت
تدارك
جامعه آرمانى
در معاد
الف -
خاصههاى
سياسى جامعه
آرمانى
ب - خاصههاى
اقتصادى
جامعه
آرمانى
ج -
خاصههاى
اجتماعى
جامعه آرمانى
د -
خاصههاى
فرهنگى جامعه
آرمانى
جا و
موقع فرد در
جامعه
آرمانى
طبيعت بهشت،
آنسان كه قرآن
وصف مىكند
مأخذهاى
فصل پنجم
حاصل
سخن
فهرست
اصول
راهنماى
اسلام
فصل
اول
توحيد
بسم
الله الرحمن
الرحيم
مدخل
كتابى
كه خواننده
پيشاروى
دارد، حاصل
تجربههاى 30
سال است.
تجربه هايى كه
در پر رويدادترين
دوران تاريخ و
تا اين زمان،
دوران پرشتابترين
تحولهاى
تاريخ
انسانيت،
بعمل آمدهاند.
در همه رويدادهاى
بزرگ، ايران
از مهمترين
صحنهها بوده
است و
ايرانيان پاى
در ميان
داشتهاند. در
اين دوران،
ساعت به ساعت،
زندگى پرسشها
پيرامون
هستى، رابطه
انسان با خدا،
با طبيعت، در
ميان
مىگذاشت و
مىگذارد. جهت
تحولى كه
جامعهها
دارند، يا
بايد داشته
باشند و يا
بايد به آنها
داد، موضوع
دانش اجتماعى
و همه، مايه
كشاكشهاى
سياسى و
نزاعهاى
قهرآميز و
جنگها بودهاند
و هستند. و
نيز، تقدم
بخشيدن به اين
يا آن بعد از
بعدهاى
اجتماعى،
سياسى،
اقتصادى، اجتماعى،
فرهنگى، دست
مايه
زورمداران
بوده و هنوز
هست.
نسلهايى كه
پيش از اين
دوران
مىزيستند،
با مشكلى
مواجه نبودند
كه نسل ما و
نسل جوان
امروز با آن
روبرو است:
پيش از پيشى
جستن غرب،
نسلهاى پيشين
محدوده
انديشه راهنما
و نظام ارزشى
را كه در آن
بار
مىآمدند، مطلوب
مىيافتند. پس
از سلطه يافتن
غرب، فعالان
هر نسل دو
تمايل پيدا
مىكردند:
تمايلى
انديشه
راهنما و نظام
ارزشى غرب را
بهترين مىشمرد
و تمايلى ديگر
به انديشه
راهنما و نظام
ارزشى «سنتى»
پايبند
مىماند. آيا
مىدانست اين
«سنت» جز غرب
زدگى ديرين
نيست؟ بهررو،
دو گرايشى كه
با يكديگر
رويارو
مىشدند، غرب
زدههاى كهنه
و غرب زدههاى
نو بودند. اين
دو تمايل، به
تمايلهاى
كوچكتر
تقسيم مىشدند.
و هر تمايل
انديشه
راهنما و نظام
ارزشى خود را
بهترين
مىشمرد. در
دوران ما، در
انديشهها،
زلزلههاى
بزرگ روى
دادند و همه
ساختها را
ويران ساختند.
تا جايى كه
كسانى پيدا
شدند و گفتند:
عصر
ايدئولوژى
بسر رسيده
است!
در
قلمرو علم
نيز، روشهايى
كه علمى شمرده
مىشدند، پى
در پى، مهر
«غير علمى» و «ضد
علمى»
مىخوردند و
از اعتبار
مىافتادند.
در نتيجه،
ارزشهاى
پايه، خود بى
پايه مىشدند.
جامعههاى
صنعتى و غير
صنعتى قرار و
ثبات خويش را
از دست
مىدادند. نسل
جوان، در
تمامى جامعهها،
شورشى مىشد.
شورشى از نوع
جديد جهان را
فرا مىگرفت:
شورش بر
نظامهاى
اجتماعى و ارزشى
و بر
انديشههاى
راهنما و
روشها. وقتى
شورشى از نوع
جديد روى
مىدهد، اگر
نتوان اصل و
انديشه
راهنما و
ارزشهاى پايه
جديد جست،
بحران ديرپا
مىشود. و چون
شورش مىتوان
كرد اما در
شورش
نمىتوان
زيست،
ديرپايى
بحران سبب
مىشود كه
نيروهاى
محركه به عامل
تخريب پايههاى
هستى انسان و
طبيعت، بدل
گردند. نظر به
موقعيتى كه
ايران دارد
انحطاط دو
«ابرقدرت»، نخست
در ايران
احساس شد. اين
انحطاط از
جمله عوامل
انقلاب ايران
شد. اين
انقلاب كوششى است
كه انسانيت
معاصر بعمل
مىآورد تا
مگر شورشها و
بحران ارزشها
به عصر جديد،
سرباز كنند.
زورپرستانى
كه خواستند
بنام «غرب
زدايى»
كهنهترين
غرب زدگيها را
به زور بر
ايران حاكم
كنند و جامعه
ايران را در
نظامى بر اصل
ثنويت تك
محورى رام
بگردانند، در
زمانى كوتاه،
شكستى كامل
خوردند. ايران
صحنه تجربهاى
شد و هست با
حاصلى كه در
مقياس جهان و
تاريخ تعيين
كننده است:
انسان راه
زندگى را در
پيش خواهد
گرفت يا
بيراهه مرگ
را؟ دركشورى
كه بنا بر
موقعيت، عرصه
آزمايشى تا
اين اندازه با
اهميت گشته
است، آن
انديشهاى كه
بتواند استبداد
سلطنتى و
استبدادهاى
فراگير، از
جمله استبداد
فراگير دينى،
را بى اعتبار
كند و جامعه
را از بيراهه
مرگ به راه
زندگى
بازآورد، انديشه
راهنمايى
نيست كه در
خور عصر سوم،
عصر از اعتبار
افتادن زور در
مقياس جهان و
اعتبار جستن
آزادى در همه
جا، است؟
بدينقرار،
از راه اتفاق
نيست كه ايران
عرصه
برخوردهاى
تمامى
ايدئولوزيها
و دينها گشت و
هنوز نيز هست.
پس به تصادف
نيز نبود كه
شكست بسيارى
از مرامها نيز
نخست در ايران
مسلم گشت: در
انقلاب ايران،
انديشه
توحيدى پيروز
شد.
سير
باز جستن
انديشه
توحيدى، از
اينجا آغاز شد
كه در تجربه
كردن روشهاى
علمى، به اين
نتيجه رسيدم
كه غلط در اصل
راهنما، يعنى
ثنويت است. بر
اين اصل ضد
علمى
نمىتوان روش
علمى يافت و با
آن تحقيقها را
به نتايج صحيح
راه برد. پس از اين
تجربه كه
مهمترين حاصل
آن، كتاب تضاد
و توحيد است،
مطالعه
نحلههاى
فلسفى، بمثابه
دستگاههايى
كه بر اصلى
راهنما بنا
شدهاند، اين
ميوه را ببار
آورد كه
دستگاههاى
فلسفى يا بر
ثنويت ساخته
شدهاند و يا
بر توحيد. دستگاههايى
نيز هستند كه
بنا را بر هر
دو اصل مىگذارند.
حاصل اين
مطالعه نيز،
از جمله، كتاب
موازنهها شد.
پى
بردن به اين
واقعيت كه
تضاد قانون
مرگ و توحيد
قانون زندگى است،
نه احتياج به
تاريخ و نه
نياز به
آزمايشهاى
علمى دارد.
تجربه روزمره
زندگى، انسان
عبرتآموز را
كفايت مىكند.
جهان امروز،
حاصل رشد فقر
و قهر مرگ
آور، بر اصل
ثنويت، نيست؟
با اين
تجربهها،
تجربههاى
زندگى، بخصوص
در قلمرو سه
جهاد، همراه
مىشدند و اين
پرسش را بميان
مىآوردند:
اگر انسانيت
بر اصل ثنويت
زندگى خود را
سازمان
مىداد،
چگونه مىتوانست
به حيات خويش
ادامه بدهد؟
آيا جامع هايى
نبودهاند كه
در آنها،
بيشترين بخش
زندگى از اصل
ثنويت فرمان برده
است و از ميان
رفتهاند؟ پس
انديشه
راهنمايى
وجود داشته و
پيشنهاد شده
است كه بعثتها
را ممكن ساخته
و به يمن
آنها،
انسانها
رهبرى موافق
با فطرت را
بازيافته و به
راه زندگى باز
آمدهاند.
كوشش سى ساله
كه اين كتاب
حاصل آنست، به
بازشناسى آن
انديشه در
اصولش
انجاميد. در
اين سالهاى دراز،
انتقاد مداوم
انديشه و عمل،
در پرتو اصول راهنما
و نقد اين
اصول به مدد
انديشه و عمل
در قلمروهاى
مختلف، اين
امكان را
فراهم مىآوردند
كه نتايج
تجربههاى
پرشمار به
اصلها محك زده
شوند و بنوبه
خود، هر
تجربه، تجربه
گر را بر آن
مىداشت به
قرآن باز گردد
و بيارى آن،
اصلهاى
راهنما را نقد
و از ابهامها
پاك كند.
و نيز
خاصههاى
زمان ما، يكى
اينست كه
يكچند از
مرزها
برداشته
مىشوند. نه
تنها مرزهاى
ميان قومها و
ملتها و
كشورها، بلكه
ميان زمانها
نيز. پيش از
اين، كندى
تحول سبب
مىشد كه
گذشته و حال و
آينده مرزهاى
مشخصى پيدا
كنند. اما
اينك شتاب
تحول، نه تنها
ايجاب مىكند
انديشه
اجتماعى صفت
جهانى بيابد،
بلكه ضرور
مىسازد كه با
توقعات فردا
در تعارض قرار
نگيرد. آيا
يكى از
مشكلهاى بزرگ
رشتههاى دانش
اجتماعى اين
نيست كه زود
به زود، زمان
بر كاستيها و
خطاهاشان
شهادت
مىدهد؟ آن انديشه
اجتماعى را كه
بتواند جهان
را يكى بداند
و براى هر
مسئلهاى راه حلى
پيدا كند كه
جهانيان را در
راه رشد، به
يكديگر نزديك
بسازد، بر اصل
ثنويت
نتوانستهاند
بسازند. انديشهاى
را
نتوانستهاند
بسازند كه عمل
را چنان هدايت
كند كه از
امكانات فردا
نكاهد و بر آنها
نيز بيفزايد.
اينك
ليبراليسم
مدعى است كه
در حال جهان
گير شدن است.
اما مجموعه
اعمالى كه به
هدايت اين
مرام بعمل
مىآيند،
كاهندهاند. باشگاه
روم هشدار
مىدهد كه
انسانيت
واپسين امروز
و فرداى زندگى
خويش را
مىگذراند؟
بحرانى كه عمر
يك نسل
انسانيت
معاصر در ان
گذشته است. به
صداقت و صراحت
مىگويد و
جريان زمان در
زلال خويش، به
روشنى نشان
مىدهد كارى كه
در گذشته و
حال ممكن
نگشته است، در
آينده نيز
ميسر نخواهد
شد.
زمان
شهادت مىدهد
كه اگر زندگى
ادامه يافته
است،
بدينخاطر است
كه بخش بزرگى
از زندگى
انسانها بر
اصل موازنه
عدمى جريان
يافته است. در
واقع، پندار و
گفتار و كردار
آدميان، دو
بخش مىشده
است. بخشى از
آن، بكار
زيستن و رشد
مىآمده و
بخشى ديگر
ستيزها،
ويران سازيها
و كشت و
كشتارها را ببار
مىآورده است.
دورههاى
انحطاط و گاه
مرگ جامعهها،
دوره هايى
بودهاند كه
بخش دوم بر
بخش اول چيره
مىگشته است.
اينك كه مرزها
از ميان
رفتهاند و
مىروند،
غلبه آن بخش
از پندارها و
گفتارها و
كردارهاى
ويران ساز ومرگبار،
ديگر نه هستى
يك جامعه و يا
سرزمين كه هستى
انسانها و
جانداران و
طبيعت را بخطر
مىافكند.
پيش از
اين، هر زمان
كه قومى
گرفتار
انحطاط و مرگ
مىشد، قوم
ديگرى بار امانت
را بر دوش
مىگرفت و
مسئوليت
امامت را در
نجات زندگى و
ادامه آن، بر
عهده مىگرفت.
آفريدهها
مىزيستند و
مىمردند اما
حيات همچنان
ادامه
مىيافت. در
زمان ما قواى
مخرب چنان بزرگ
شدهاند كه
مىتوانند
انسان و طبيعت
را بميرانند.
پس انديشه
راهنمايى
بايد كه انسانها
را به ياد و
كار خليفه
اللهى
بياندازد و در
كوشش براى
گذار از دوران
بحران به عصر
سوم، عصر
آزادى، بكار
آيد. اين عصر
را از آن رو
عصر سوم
خواندهام كه
در آن، زور
يكسره از
اصالت مىافتد
و ثنويت كه بر
آن، زور واقعيت
مىيابد و
بكار مىرود،
بى اعتبار
مىشود.
بدينقرار،
تدوين انديشه
اجتماعى متعالىترين
سعى آدميان
بود و هنوز
نيز هست. براى
اينكه
انديشهاى،
انديشه
اجتماعى تلقى
شود، بايد
مجموعه باشد.
بايد ابعاد
سياسى و اقتصادى
و اجتماعى و
فرهنگى و نيز
رابطه انسان
با خود و با
طبيعت را بر
بگيرد. بايد
اين مجموعه با
نظام، يعنى
داراين اصول و
فروع باشد.
اصول در ثبات،
بايد تحمل
تغييرها را
بياورند و
بتوانند
راهنماى تحول
و انطباق فروع
با تغييرهاى اجتماعى
باشند. اين
امر ايجاب
مىكند كه
اصول دست كم
سه بعدى
باشند. يعنى
هم راهنماى نگرش
انسان در
آفرينش (اساس
قرار دادن يا
ندادن رابطه
انسان با خدا)
و صيرورت هستى
باشند، هم
ارزشهاى
بنيادى باشند
و هم اصول روش
شناخت و
دستيابى به
علم و معرفت
بگردند.
هزاران هزار سال
كوشش انسانها
در جستن و جمع
كردن اين اصول
و فروع تابع
آنها، در يك
مجموعه با نظام
ادامه يافته
است و دو دسته
انديشه اجتماعى
ره آورد اين
كوشش ديرپا
هستند:
انديشههاى اجتماعى
كه بازتاب
انواع
ثنويتها
هستند و انديشه
اجتماعى كه
ترجمان توحيد
است. ادامه
حيات و رشد
انسان از
توحيد است و
انديشههايى
كه توانسته
است اصول ثابت
و فروع تغيير
و انطباقپذير
پيدا كند،
انديشه
توحيدى است.
دين توحيد،
نظامى بر پايه
اصولى پايدار
است. اصولى كه
ثباتشان شرط
رشد شتاب گير
انسان و تحول
مطلوب
جامعهها است.
عوامل
فرسايش و
ميرندگى به
اين اصول راه
ندارند. زيرا
خميرمايه اين
اصول را زور
تشكيل
نمىدهد.
بدينخاطر، شناخت
اين اصول براى
عده اى آسان و
براى گروهى
ممتنع است. در
حقيقت، براى
شناخت اصول
بايد از باور
به زور رهايى
جست. آنها كه
از اين باور رها
مىشوند، اين
اصول را زود و
آسان
مىشناسند و
بدان، انديشه
و عمل را در
فضاهاى نو به
نو رشد به پيش
مىرانند. اما
اگر آدمى زور
را مدار هستى
باور كرد و
فلسفه زندگى
را جستجوى زور
و قدرت شمرد و
قدرت را
توانايى بر ديگران
و سلطه گرى
معنى كرد، از
گمراهى، راه
به اين اصول
نمىيابد.
گرفتار ثنويت
مىماند و عامل
تخريب مىشد.
زنهار! برداشت
خود را از اصلها،
حق مطلق
انگاشتن و يا
آنها را مايه
زورمدارى
گرداندن نيز،
بنيادگرايى و
فسادگسترى بر
روى زمين است.
از اين
رو، خطرى كه
دين را تهديد
مىكرد و
مىكند، در
خود دين نيست.
در طرز فكر
آدميان است.
راست بخواهى
در از خود
بيگانگى
آدميان است.
آدمها اين
اصول را از
محتوى خالى و
از زور پر
مىكنند. بدينسان،
در ظاهر خدا
پرستى، زور
پرستيده مىشود
و بجاى محبت و
دوستى، كينه و
دشمنى، بجاى توحيد
اجتماعى،
تضاد
اجتماعى،
بجاى دعوت به
يگانگى، دسته
بندى مردمان
در گروههاى
بيگانه از
يكديگر و خصم
با هم و ايجاد
خصومتهاى كور
ميان اين
«حزب»ها، بجاى
اعتماد و اطمينان
به يكديگر،
ترس از و سوء
ظن به يكديگر،
بجاى دانش
پژوهى، جهل و
خرافه پرستى،
بجاى ارزيابى
و انتقاد،
انواع
سانسورها...
بجاى اميد،
يأس و بجاى
آزادى
استبداد
مىنيشنند.
راه بر رشد
بسته مىشود و
نيروهايى كه
مىبايد در
جريان رشد بكار
سازندگى
مىامدند، در
نظام بسته اجتماعى،
بقدرت تخريبى
بدل مىگردند.
جهان امروز
اگر خود را از
اين قدرت
ويرانگر رها
نكند، فردايى
بخود نخواهد
ديد.
در
نظامهاى
اجتماعى بسته
كه تضاد اساس
روابط
اجتماعى
مىشود، دور،
دور اسطورهها
مىشود: بجاى
علم، علم
پرستى، بجاى
رشد، رشد
پرستى، بجاى
توانايى،
قدرت پرستى و...
مىنشينند و
انسان در
تنيده اين
باورهاى
دروغين و عقيم
و عقيم ساز،
به تخريب
خويشتن و
طبيعت
مىپردازد.
رهبرى معرف
قدرت تخريبى
جامعه و
بيانگر
موازنه قواى
داخلى و خارجى
مىشود. تحول
جامعه و رشد،
هر روز بيشتر از
روز گذشته، در
تغيير موازنه
قواى مخرب
خلاصه مىشود.
جهان در مسير
توازن ترس و وحشت،
شتاب
مىگيرد...
جهان
امروز
مىكوشد از
توازن و رفتن
بسوى مرگ،
مرگى در وحشت
مطلق،
بازايستد.
امادر تضاد
ماندن و راه
جستن، محال
است. در
موازنه قوا
ماندن،
انديشه هايى
راه ياب را با
هفت مشكل بزرگ
روبرو مىكند
كه مشكل همه
زمانها و
بخصوص مشكل
عصر حاضر هستند.
چرا كه ابعاد
قدرتهاى مخرب
بسيار بزرگ شدهاند.
آنقدر بزرگ
شدهاند كه
انسان در برابرشان،
احساس كوچكى و
ناتوانى
مىكند. هفت
مشكل اينها
هستند:
1- پيش
گرفتن تحول
اجتماعى و
شتاب آن بر انديشههاى
اجتماعى، اين
تحول از
ايدئولوژيهاى
پيشين بجاى
خود، از دانش اجتماعى
و انديشه هايى
كه توليد و
عرضه مىشوند
نيز پيش
مىگيرد. در
حال حاضر،
انديشمندان نه
تنهاتوانايى
فراهم ساختن
زمينه تحول
رااز دست
دادهاند، نه
تنها قادر به
پيش بينى جهت
و فرجام تحول
اجتماعى
نيستند، بلكه
از آن عقب
مىمانند. اين
امر خاص
دورههاى
تحول بزرگ
است. در
حقيقت،
انديشمندان،
بلحاظ
پايبندى به
اين يا آن
ثنويت و در
نتيجه به
قالبهاى فكرى
پيشين، از
تحقيق و تجربه
آزاد باز
مىمانند. در
گذشته
مىمانند و
چندى و چونى
تحول اجتماعى
را اندر
نمىيابند.
آنچه را ثابت
مىكنند،
واقعيتها اگر
نه همان روز،
فردا تكذيبشان
مىكنند.
2-
استبدادهاى
فراگير مشكل
اين زمانند. نبايد
پنداشت
مسئله، تنها
مسئله
دولتهاى از اين
نوعند. زيرا
مسئله
بزرگتر،
مسئله طرز فكرهايى
هستند كه
ترجمان اين يا
آن ثنويتند.
اين طرز فكرها
كه خطرناك
ترينشان بر ثنويت
تك محورى بنا
جستهاند،
انواع
دوگانگىها
را پديد
آوردهاند:
*
دوگانگى فكر و
عمل كه جدايى
دين از سياست،
يكى از اشكال
آنست و شعار
كسانى شده است
كه طرز فكر
استبدادى
دارند.
*
دوگانگى عقل و
علم، علم و
دين كه عامل استقرار
بسيارى از
انواع سانسور
گشته است.
* دو
گانگى ظاهر و
باطن، شكل و
محتوى، جسم و
روح كه در
جامعههاى
امروزى، سبب
برخوردهاو
گاه تضادهاى
خصم آلود
شدهاند و
مىشوند.
*
دوگانگىهاى
ملى، قومى،
گروهى، فردى
و... نژادى و
منشى (نخبه و
تودهو ) اين
دوگانگىها
هم اكنون، در 5
قاره روى
زمين، در شكل
جنگ و توازن
ترس و وحشت
بروز كرده و
عرصه را بر
ملتها تنگ
كردهاند.
*
دوگانگى
رهبرى و مردم
كه در همه جا
كارپذيرى را
به مردم القاء
مىكند.
*
دوگانگى فقر و
غنا كه بخش
ثروتمند جهان
را به جزيره
كوچكى در
اقيانوس فقر و
قهر بدل ساخته
است.
*
دوگانگى مسلط
و زير سلطه كه
حاصل نظام
سلطه گرى و
بيانگر ثنويت
تك محورى است.
مرگبارتر و
ويرانگرتر از
استبدادهاى
فراگير حاكم
بر اين يا آن
جامعه، اين
سلطه گرى است كه
هستى سوز است.
3- رشد،
رشدى كه طى دو
قرن خدايى
مىكرد، مشكل
بزرگ زمان ما
شده است. مشكل
بزرگ زمان ما شده
است بدين خاطر
كه در محدوده
روابط سلطه گر
- زير سلطه،
عامل فزونى
گرفتن ميزان
تخريب بر
ميزان
سازندگى و
پيشخور كردن
منابع طبيعت و
از پيش متعين
كردن جهت يابى
فعاليتهاى
اقتصادى و غير
آن گشته است.
روشنفكران
غرب، پس از دو
دهه بحث در
باره بحران رشد،
اينك دم
فروبستهاند.
خود مىگويند
با ابزار
فكرى
كه طى چند
قرن، نخست زمينه
ساز رشد كنونى
بوده و سپس پا
به پا، با آن همراهى
كرده است،
نمىتوان
راهى براى
بيرون رفتن از
بن بست يافت.
ادامه اين راه
رشد، به انهدام
كامل و همه
جانبه
مىانجامد.
چاره كار آنست
كه روشنفكران
ديگرى پرورده
شوند و در مجموعههاى
بشرى «رشد
يافته» بمثابه
بيمار بنگرند.
رها از
قالبهاى نظرى
از پيش ساخته،
همانند پزشك،
براى اين
بيمار،
درمانى
بيابند.
4- جريان
نيروهاى
محركه در
مقياس جهان، ماوراء
مليها را
بوجود آورده
است. ماوراء
مليهاى
اقتصادى و
سياسى و
جنايتكارى،
كارشان اداره
كردن نيروهاى
محركه در
مقياس جهان و
زمان است. بنوعى
از اداره
مشغولند كه
نيروهاى
محركه را به زور
و قدرت تبديل
مىكند.
نتيجه، سه امر
واقع بسيار
خطرناكند: الف
- پيش خور كردن
منابع و كارمايهها
و ب- از پيش
متعين كردن
آيند و ج
- تخريب طبيعت
و گسترش
اردوگاه
جهانى فقر.
5- زير
سلطهها چند
ميليارد
انسان بشمار
مىروند. اين
چند ميليارد
نيز مشكل زمان
ما هستند.
اينها نيز
فرآوردههاى
رشدى هستند كه
ترجمان سلطه
گرى بود و هست
و آدميان و
طبيعتشان را
به تباهى راه
مىبرد و راه
مىبرد. اين
چند ميليارد
انسان بيش از
آنچه
قربانيان غرب
سلطه گر
باشند،
قربانيان
پيروى از
انواع ثنويتهايند.
قربانى
كارپذيرى
خويشند، قربانى
اصالت دادن به
زور و خود را
تسليم اوامر و
نواهى زور
كردنند. اينان
عامل بزرگ
بحران «رشد يافته»ها
شدهاند. «رشد
يافته»ها نيز
اسير موقعيت
خويش بمثابه
سلطه گر
ماندهاند.
در
فرهنگ «رشد
يافته»ها، آن
بخش كه بيانگر
انواع
ثنويتهاست،
هر روز بيشتر
از روز پيش،
قلمرو خود را
گسترش مىدهد.
سلطه گرها،
بخصوص در آنچه
به روابط با
«جنوب» راجع
مىشود، از ثنويت
تك محورى
پيروى
مىكنند.
توضيح اينكه
در مقام سلطه
گر، فكر و
عملشان صرف
تحكيم سلطه بر
جهان و دائمى
كردن اين سلطه
مىشوند. از اين
رو، تا وقتى
اصل بر زور
است، بحران
ادامه و شدت
مىيابد. سلطه
گرها بايد از
فرهنگى كه ترجمان
اصالت زور است
و مثل سرطان
دامن
مىگسترد،
خلاصى بجويند.
از آن، به
فرهنگى
درآيند كه بيانگر
اصالت توحيد
است.
6- فراموش
كردن خدا و
رها كردن
رابطه انسان
با خدا در نتيجه
گم كردن
موازنه عدمى و
گرفتار شدن در
بند موازنه
وجودى و
افزودن بر قيد
و بند روابط
قوا و مبتلا
كردن انسان به
اسطوره
پرستى، مشكل
بزرگ همه
زمانها و
بخصوص مشكل
زمان ما است.
اين مشكل و
مشكل محروميت
انسان از بعد
معنوى خويش،
مادر مشكلهاى
ديگرند. چرا
كه بيرون رفتن
از توحيد و
فروافتادن در
شرك، در يك
رشته اسطوره
پرستىها،
انسان را از
يافتن فطرت
خويش، توحيد،
مانع مىشود.
در اسطوره
هايى كه در زمان
ما انسانيت را
از خود بيگانه
كردهاند، تأمل
كنيم:
* شعار
جدايى دين از
سياست، سرانجام
به رواج
ماكياوليسم
در همه
عرصههاى
فعاليت انسان
انجاميده است.
در حقيقت،
باور را از
عمل نمىتوان
جدا كرد.اگر
دين ترجمان توحيد
باشد، جدا
كردن آن از
سياست، اصل
كردن ثنويت در
سياست است. پس
وقتى دين
توحيد است،
جدا كردن آن
از سياست،
همراه كردن
ثنويت و زاده
آن، زور، با
سياست است.
انحطاط حرفه
سياست در مردم
سالاريهاى
غرب به دليل
آن جدايى و
اين همراهى
نيست؟
مشكل
روشنفكران
زمان ما اينست
كه با «اخلاق
گرايى» مبارزه
كردهاند و
اينك اخلاق زور،
چه در
رژيمهايى كه
بنام دين و
ايدئولوژى، استبداد
برقرار
كردهاند و
خواه در «مردم
سالاريهاى»
غرب، از درون
و بيرون،
انسانها را
مىخورد و
تباه مىكند.
از اين رو است
كه از نو، به
سراغ اخلاق
مىروند. اخلاقى
كه بر ارزشهاى
ديگرى بنا
شود. وقت آنست
كه انسانيت از
فريب بزرگ رها
شود. مشكل
سياست همراهى
دين نيست.
مشكل آن
اينست: سياست بر
كدام اصل
راهنما؟
سياست بر اصل
ثنويت، چه رنگ
دينى بخود
بگيرد و خواه
نگيرد، و حتى
وقتى ضد دينى
مىشود، با
زور همراه
است. عصر
آزادى، عصرى
نيست كه در
آن، سياست
بمعناى
مجموعه تدابير،
ترجمان توحيد
مىشود؟
* حمله به
«دمكراسيهاى
تودهاى» كه
زوال يافتهاند
و در حال
زوالند از سوى
مخالفانشان و
حمله به «آزاديهاى
بورژوايى» از
سوى
جانبداران آن
نوع «دمكراسى»،
سبب شد كه
آزادى از ارزش
بيفتد. آمريت
استبدادى
نخبهها و حزب
طراز نو و
ارتش و دولت كه
خميرمايه
ايدئولوژىهاى
زمان ما را
تشكيل
مىدهند، بن
بست راكامل
گرداند. تا آنكه
اردوگاه
كمونيسم
متلاشى شد.
اينك روشنفكران،
بخصوص
روشنفكران
چپ، متوجه
شدهاند كه آزادى
را از نو بايد
ارزش كرد.
گرفتاريشان
اينست كه هنوز
نمىدانند آن
را بر كدام
اصل تعريف و
بنا بنهند.
* جدايى
نخبهها از
تودهها و
اعتقاد به
ولايت
اولىها بر
دوميها، سبب
گشته است كه
اوليها، بنام
ايدئولوژى
انواع استبدادهاى
راست و چپ را
به جامعهها
تحميل كنند و
خودنيز، در
استبدادى كه
بنا و از آن
پاسدارى
مىكنند،
فاسد و تباه
شوند. اين امر
خاص جامعههاى
داراى رژيم
استبداد دينى
و يا ايدئولوژيك
نيست. در همه
جا، نخبهها
ترور فكرى را
تحميل
كردهاند و در
جو ترور،
انديشهها عقيم
گشتهاند.
اينك
روشنفكران
راستين، در
صدد شك به
خويشتن
برآمدهاند.
اما هنوز در
پى آنند كه بر
چه اصل و
روشى، خود را
بمثابه نخبه
نفى كنند، از
پاى بند
سانسورها رها
شوند و به
فراخناى
آزادى گام
بگذارند؟
7-
دوگانگى ماديت
و معنويت، در
دورانهاى
مختلف، به نفى
يكى از اين دو
بعد انجاميد.
در دوران ما،
حاكميت ماديت
انسان را از
بعد معنويش
محروم ساخته
است. با تبديل
نيازهاى
معنوى به
نيازهاى مادى
و مدار باز
مادى - معنوى
را به مدار
بسته مادى -
مادى برگرداندن،
انسان را عامل
توليد و مصرف
انبوه كرده
است. انواع
كمبودها را
پديد آورده
است و انسان
را در حصار
ماديت، به
مصرف روزافزون
و تخريب خويش
بقهر مصرف،
محكوم ساخته
است. چرا كه
مصرف انبوه،
تخريب انبوه
است و در مدار
بسته مادى -
مادى، انسان
به تخريب و مرگ
خويش، محكوم
است. بازجستن
بعد معنوى،
بياد آوردن
خود فراموش
شده است. اما
اين خود فراموش
شده، جز با
بازيافتن
توحيد بمثابه
اصل راهنما،
ممكن نمىشود.
اين سخن حق،
حق است: با
فراموش كردن
خدا، انسان
خود را گم
مىكند. بدينقرار،
اين سخن نيز
حق است كه
مشكلهاى ديگر از
اين دو مشكل
زاده مىشوند.
حاصل
كوشش 30 ساله
براى يافتن
راه حل اين
مسئلهها، كه
در آن بسيارتر
از بسيار از
ايرانيان و غير
ايرانيان
شركت
جستهاند،
كتاب حاضر شد.
كتاب خود نيز
در
پرحادثهترين
دورانهاى
تاريخ و دوران
تحول پرشتاب
زيسته است:
نخست بحثى كه
براى سمينارى
نوشته شده
بود، پس از دو سالى
كه در قيد
سانسور
«سازمانى»
ماند، تحت عنوان
«اصول راهنماى
حكومت
اسلامى»، به
سال 1351، خارج از
كشور، منتشر
شد. اين كتاب،
در روزهاى انقلاب،
در خود كشور،
بارها چاپ و
منتشر شد. پرسشها
و بحثها كه
برانگيخت و
تجربه دوران
مرجع انقلاب،
در متنى
كاملتر، در
همين دوران،
منتشر شد. پس
از كودتاى
خرداد 60،
پيشنهاد شد
كتاب به زبان
فرانسه ترجمه
شود. اين شد كه در
پرتو تجربه
دوران بعد از
انقلاب، آن را
از نو، نوشتم.
طى 11 سال، حاصل
تجربه مبارزه
با استبداد
دينى در ايران
و آموزشهاى
تحول جهان را
در روشن كردن
نوشته و رفع
نقصها و بيشتر
كردن جامعيت
كتاب بكار
گرفتم. در روز
به روز اين
دوره طولانى،
جمعى بزرگ از
اهل پرس و جو
انديشه در
زندگى اين
كتاب نقش جسته
و شركت
كردهاند. وقت
در پرتو قرآن،
اصلهاى
راهنماى آن از
ابهام بدر
آمدند، در
پرتو اين
اصلها، خود
نيز كتاب مبين
شد، آشكار شد.
پيش از
انتشار كتاب
اول، فصلهاى
آن، جدا جدا،
نوشته و
انتشار يافته
بودند. در
فاصله دو
انتشار اول و
دوم،
مطالعههاى
ديگر در اين
مطالعه، كه
مطالعه مادرش
بايد خواند،
انعكاس
يافتهاند و
اين و آن فصل،
در اين و آن
مناسبت،
منتشر
شدهاند. در
فاصله
انتشارهاى
دوم و سوم
نيز، همين روش
بكار رفته
است. بدينقرار،
كتاب، بمدت سى
سال، روز به
روز با نويسنده
و كسانى كه آن
را خوانده و
در طرح پرسشها
و بحثها شركت
كردهاند،
زيسته است.
آيينهاى شده است
كه وى در آن
نقصها،
اشتباهها و
خطاهاى خويش
را ديده و در
اصلاحشان
كوشيده است.
توحيد
بر شرك در
انقلاب ايران
پيروز شد. اين
كتاب گزارش
پيروزى مردم
بر دو نوع
استبداد شد و
ترديد ندارم
كه گزارش
پيروزى مردم
ايران بر نوع
سوم استبداد
نيز مىشود.
سه نوع عمومى
استبداد كه
تاريخ بخود
ديده است، در
ايران از پا
درآمدهاند و
در مىآيند.
باز از پا در
آمدن اين
استبدادها در
ايران، در
واقع در جهان
استكه
استبدادها از
پا در
مىآيند. اين
كتاب بشارت
عصر سوم و
گزارش پيروزى
بزرگ آزادى بر
استبداد در
مقياس جهان
مىشود. پس
بيشترين درودها
بر آنهاكه
شهيد و الگوى
جاويد شدند،
بر آنها كه
كتاب ناطق
شدند و سرزمين
ايران را
سرزمين نبرد
با انواع
استبدادها
كردند و بر
آنها كه
تصميم دارند
با پيروزى بر
واپسين تلاش
مذبوحانه
استبداد،
امامان عصر
آزادى بگردند.
ابوالحسن
بنى صدر
اصول
راهنماى
اسلام
فصل
اول
توحيد
توحيد
در پى
يك مقياس و يك
رابطه، فرشته
شيطان مىشود
و آدم از خود
بيگانه مىگردد:
فرشته به خدا
مىگويد مرا
از آتش آفريدى
و آدم را از
خاك. من از او
برترم (1) فرشته
بر سر فرمان
اسطوره «نژاد
برتر»
مىگذارد و از
خدا بيگانه
مىشود،
رانده مىشود.
اينك خود را
در رابطه قوا
با آدم
مىيابد. آدم
را مىفريبد.
او را به
اسطوره خدايى
جستن
مىفريبد.
آدم، در فريب،
خود را در
رابطه قوا با
خدا قرار
مىدهد: (2)
«آدم بر
پروردگار
خويش عصيان
كرد و گمراه
شد.»
به
فريب باور
مكنيد كه به
دانش و جاودانى
شدن، خدا
مىگردد (3).
رانده مىشود
(4). از بهشت خود
بودن، به اين
دنياى پر از
برخوردها و
تضادها، هبوط مىكند.
توبه مىكند و
توبهاش
پذيرفته مىشود.
بر عهده او
مىشود كه با
انديشه و دست
خويش، راه
طولانى
بازگشت به
فطرت را طى
كند (5).
اما در
جريان
زندگانى،
روابط قوا اساس
قرار
مىگيرند و
خداها،
شخصيتهايى كه
دم از خدايى
مىزنند،
پديده هايى كه
به مقام خدايى
رسانده
مىشوند و...
همه از رهگذر
دور شدن آدميان
از توحيد پديد
مىآيند. بر
شماره اسطورهها
و خداها آنقدر
افزوده
مىشود كه
آدمى از شمال
و جنوب و شرق و
غرب، خود را
محصور و
زندانى اين
خداها
مىيابد.
شيطان
مىگويد (6):
«بعد،
بيقين از پيش
و پس و راست و
چپ آنان در
مىآيم چنان
كه بيشتر آنان
شكر نگزارند».
توحيد
فعل است.
حركتى بر وفق
روشى براى
بازگشت به
فطرت و به
آزادى كامل از
سلطه همه خداهاى
موهوم است.
حركت بسوى
انقلاب بزرگ و
همه جانبه است
كه امكان نوعى
رابطه جديد
اجتماعى و
نوعى رابطه نو
با طبيعت و با
خويشتن را در
پى مىآورد.
طبيعت و جامعه
و ذهن انديشمند،
ديگر عوامل
محدود كننده
آزاديهاى آدمى
نيستند،
اسباب وسعت
گرفتن
آزاديهاى اويند.
اين
حركت عكس حركت
نخستين است:
از خود بيگانگى
با انكار خدا،
با ميل به دست
يابى بر قدرت
فراگير يا
پرستش
اسطورهها
آغاز گرفته
بود. اين حركت
با انكار
خداهايى كه
ساخته و محصول
زندگانى
اجتماعى بر
اساس روابط
قوا هستند،
آغاز مىگردد:
«بگوييد
نيست خدايى
مگر الله
رستگار مىشويد»
اگر در
نوع فريبى كه
آدم خورد دقت
كنيم،
مىبينيم ممنوعه
همان اسطوره
قدرت است. در
قرآن، مجموعه خداها
در اشكال
گوناگون و در
تغيير
شكلهاشان نفى
مىشوند. ميوه
ممنوعهاى كه
ما آدميان در اين
دنيا به پرهيز
كردن از خوردن
آن دعوت شدهايم،
همين خداها
هستند.
همانطور كه
درخت، به تعبير
قرآن و سيب يا
نارنج به
تعبير داستانهاى
مذهبى، صورت
مادى اسطوره
قدرت است، خود
نيز مىتواند
به اسطورهاى
ذهنى بدل بگردد.
آدم باور كرد
كه با خوردن
ميوه درخت،
خدايى هم آورد
و هم شأن خداى
يكتا مىشود (7).
قرآن،
روش نيز معنى
مىدهد و در
حقيقت روش
آزاد شدن از
زندان بزرگ
باور به
خداهايى است
كه اشكال مادى
و ذهنى بخود
مىگيرند و
زمان به زمان،
به يكديگر
تبديل
مىگردند و يا
اشكال
تازهاى پيدا
مىكنند.
بدينقرار، در
سه بند، به
خداهايى
مىپردازم كه
بايد نفى شوند
تا آدمى از
هرگونه
استبداد،
بخصوص
استبداد فراگير
رها گردد:
بند اول:
اسطوره ها
اسطورهها
كه از رهگذر
روابط اجتماعى
و در جامعه
پديد
مىآيند، شش
دستهاند. در
توحيد، همه
اين
اسطورهها،
در وجود و
وظايف اجتماعيشان،
نفى مىشوند:
1-
اسطورههايى
كه ساخته
رابطه اسنان و
طبيعتند
نه
طبيعت در
مجموع و نه
پديدههايش
خدايى
نمىكنند. ملك
و ملك از آن
خدا هستند(8).
آفريدهها در
انجام دادن
وظايف خويش
نيز، از
خداهاى
گوناگون
فرمان نمىبرند.
بر وفق يك نظم
و قاعده
پايدار، بقدر
و اندازه عمل
مىكنند (9).
ابراهيم مشى
توحيد را با
قبول و انكار
خدايى همين
پديدهها
شروع كرد و به
پايان برد:
با خود
گفت: خداى من
خورشيد است: (10)
«پس چون
آفتاب را
عالمتاب
يافت، گفت اين
خداى من است.»
و چون
آفتاب غروب
كرد و ماه و
آسمان، به نور
افشانى آغاز
كرد، با خود
گفت: خورشيد
غروب
كرد پس خدا
نمىتواند
باشد. خداى من ماه
است (11):
«پس چون ماه
را تابان ديد،
گفت: اين خداى
من است».
و چون
ماه نيز افول
كرد، با خود
گفت: اين
پديدهها خدا
نمىتوانند
باشند و (12):
«همانا
من روى مينهم
بسوى كسى كه
آسمانها و
زمين را بر
فطرت آفريد...»
بدينسان، در
حركت توحيدى،
بايد خدايى
پديدههاى طبيعى،
خورشيد و ماه
و ستاره (13) و باد
و باران و نور
و آتش (14) و «اله»
هايشان را نيز
نفى كرد. اين
پديدهها
موافق
اندازههاى حاكم بر
طبيعت مخلوق،
عمل مىكنند و
خود قادر به
اتخاذ تصميم
نه درباره
خودشان و نه
درباره
آدميان نيستند
(15). نه
مىتوانند
هستى ببخشند و
نه مىتوانند
هستى بستانند
(16).
و
نبايد پنداشت
كه امروز ديگر
اين پديده را
نمىپرستند.
زيرا بسيارى
هنوز مىپرستند
و بسيارتر از
بسيارند آنها
كه ماده و
طبيعت را بمدد
«علم» اسطوره
كرده و به
مقام خدايى
رساندهاند.
بحران تمدنى
امروز ره آورد
ماده پرستى
نيست؟
2- اسطوره
هايى كه ساخته
رابطه انسان
با زمان و مكان
هستند
نه
شرق، نه غرب،
نه شمال، نه
جنوب، نه دنياى
پايين،نه
دنياى بالا،
از ويژگى
خدايى برخوردار
نيستند. اينها
همه به خدا
تعلق دارند (17).
به دليل محل
سكناى اين يا
آن قوم شدن،
به ساكنان خود
قدرت خدايى
نمىبخشند.
هيچ ملت بلحاظ
زمين معين،
نمايندگى خدا را
پيدا نمىكند
(18). مالكيت مطلق
بر زمين و
آسمان از آن
خدا است (19). و بنابراين،
مالكيت آدمى
بر زمين، به
حد رابطهاى
كه كار و سعى
پديد
مىآورد،
محدود مىشود
(20).
سير در
مكان (21) و زمان (22)
ارزش مىگردد.
گذشتهو حال و
آينده يك
جريان دارند.
آدمى بايد و
مىخواهد كه
پيشاروى خويش را
باز كند و پيش
برود. (23):
«بديهى
است كه انسان
مىخواهد
پيشاروى خويش
را باز كند.»
اما
همانسان كه
نبايد گذشته و
حال را مطلق
كرد و در آنها
ماند، نبايد
پنداشت علم
قطعى آينده
نزد آدمى است (24):
«همانا
علم ساعت نزد
خدا است » و
هيچكس اندر
نمىيابد كه
فردا چه
رويدادهايى
را مىزايد »
اسطوره
آينده با
مشخصات معنى و
مدت معين،
همواره از
اسباب از خود
بيگانگى
آدميان بوده
است. اما
بخصوص در زمان
ما، خواه در
جامعههاى
مسلط و خواه
در جامعههاى
زير سلطه، اين
اسطوره، دست
به دست اسطوره
علم، از عوامل
سازماندهىهاى
اجتماعى گشته
است. در
انديشه
توحيدى، علم
به تاريخ
معاد، روزى كه
نظام اجتماعى
دگرگون شود و
انسان از
جبرها
بياسايد و
جامعيت
بجويد، براى
هيچكس حاصل
نمىشود. و
كسى
نمىتواند،
نه بمدد
ديالكتيك معجزه
گر و نه بمدد
هيچ روش
ديگرى، از
پيش، مدتى را
كه مىتوان طى
آن به جامعه
كمال مطلوب رسيد،
معين كند.
رهايى از باور
به اين
اسطوره، بخصوص
در دوران ما،
سبب مى شود كه
خود را از قيد
جبرهاى بسيار
برهانيم و
روشهاى مناسب
براى رشد و
آزادى پيدا
كنيم.
بخصوص
ما زير سلطه
نبايد از ياد
ببريم كه
ليبراليسم
غرب مسلط، به
جامعههاى
صنعتى و ما
وعده داد كه
با پيروزى از
الگوى رشدش،
در دوره
معينى، به رشد
مىرسيم. پس
از آن، ماركسيسم
به استعانت
اسطوره علم
وعده داد كه
مراحل تاريخ
طى شدهاند و
مرحله سرمايه
دارى به مرحله
كمونيستى
تحول مىكند و
اين در زمان
معين و به «جبر
تاريخ »!
اما
زمان گذشت و
معلوم شد كه
سخن جبرىها
راست نيست.
يعنى نه
جامعهها
تنها يك سرنوشت
دارند و نه
زمان رسيدن به
آن سرنوشت،
معين است (25).
«بهشت بيابان
است و آدميان
آن را با عمل
امروز خويش مىسازند».
به سخن
ديگر نوع
جامعه آينده
به نوع عمل
اجتماعى
امروز بستگى
دارد و علم
ساعت نزد خدا
است: (26)
«و نزد او
است علم زمان
و بازگشت شما
به سوى او است».
به
اسطوره هايى
كه شكل مادى
دارند، در
قسمت سوم
مىپردازيم.
در اينجا به
اسطوره هايى
مىپردازيم
كه منشاء مادى
دارند اما شكل
غيرمادى بخود
گرفتهاند:
اسطوره نژاد
قديمىترين و
ديرپاترين
اين
اسطورهها
است. به تعبير
قرآن همزمان
با خلقت آدم
است. در جريان
تاريخ، اين
اسطوره اشكال
گوناگون بخود
گرفته است و
امروز ترجمان
بسيارى از
جنگها و برخوردها
در مقياس جهان
است.
قرآن
بانى آن را
شيطان معرفى
مىكند. مىگويد
هر سلطه گرى
كه مىخواهد
خود را از راه
زور به ديگران
تحميل كند، از
نژاد خويش
اسطورهاى
مىسازد و
بدان حكومت بر
ديگران را موجه
مىگرداند. هر
بار كه قرآن
به معرفى
«طاغوت» و
ستمگران، اقوام
زورمند و
زورگو
مىپردازد،
بياد مىآورد
كه بر باور
شيطان
بودهاند و
خويش را از
نژاد ويژه
مىخواندهاند
(27).
بعد به
دين «آباء»
پرستى
مىرسيم: آباء
پرستى نيز
داريم.
همانطور كه
يادآور شدم در
بند سوم به آن
مىپردازم.
اسطوره يك
كارش اينست كه
آدمى را از گذشت
زمان و تحول
غافل مىكند و
برغم گذار
زمان و تحول،
معتقد به خود
را در گذشته
نگاه مىدارد.
آدمى را از
زمان جدا
مىكند و مرغ
انديشه را
زندانى
مىكند تا در
افق زمان
پرواز نكند. بقاء
بر دين آباء،
درست پنداشتن
دينى بلحاظ
آنكه آباء بر
آن دين
بودهاند،
ماندن در
گذشته و
گمراهى است.
قرآن بيش از همه
با اين اسطوره
مبارزه
مىكند و
بارها مىپرسد
(28):
«وقتى
به آنها گفته
شد به آنچه از
سوى خدا فرود
آمده و به
فرستاده او
بگرويد،
گفتند ما را
همان دين كه
آباء خود را
بر آن
يافتهايم،
كفايت مىكند.
بر دين آباء
خود مى مانند
اگر چه
آبائشان را
علمى نبود و
به راه هدايت
نبودند».
نه
تنها اهميت
پايبندى به
دينى را، تنها
بدين سبب كه
دين آباء بوده
است، در عقب
ماندگى فكرى
خاطر نشان اهل
خرد مىكند،
بله يادآور مى
شود كه صاحب
امتيازان
حكومتگر
هستند كه بر
دين آباء اصرار
مىورزند 29).
«و
همچنان، نشد
كه پيش از تو،
هشدار دهندهاى
به جامعهاى
بفرستيم و
مترفهايشان نگويند
همانا آباء
خود را امتى
مىدانيم و از
دين آباء خود
پيروى
مىكنيم*
پيامبر
بدآنها مى گفت:
حتى اگر شما
را به بهتر از
آن هدايت كنم؟
در پاسخ
مىگفتند: ما
بدانچه تو را
براى ابلاغش
فرستادهاند،
كافريم *»
و اين
گروه كه حتى
وقتى
مىدانند
دينى كه به
آنها اظهار
مىشود،
بهترين
دينها است،
بدان كفر
مىورزند، هر
ستم و بيداد و
زشتكارى را
بنام سنت
آباء، رسم
روزگار
مىكنند (30).
و
عمومىترين
اسطورهها،
اسطوره شخصيت
است. كيش
شخصيت،
رايجترين
كيشها است.
مىتوان گفت
كه دستگاه
مطلق تراشى،
دستگاه ذهنى ما
است و از
اينرو انديشه
توحيدى به
مبارزه با كيش
شخصيت، تقدم
قطعى مىبخشد:
مبارزه با نفس
جهاد اكبر
است.
و از آنجا
كه در اين
باره كتابى
تأليف
كردهام، در اينجا
به دو سه مورد
اشاره مىكنم:
بظاهر
براى آنكه به
شخصيت نقش
خدايى ببخشند
و شخصيتها
بتوانند بطور
ثابت بر جامعهها
حكم برانند و
بدينسان
حكومت منشاء
خدايى و يا
عقيدتى و
مرامى پيدا
كند، ميان
شخصيت و خدا
رابطه
خويشاوندى
برقرار
مىكنند:
شاهان ايران خود
را از نژاد
اهورايى
مىدانستند و
اسكندر در مصر
از كاهنان حكم
ستاند كه
فرزند ژوپيتر
است و چون به
همدان رسيد،
خود را ژوپيتر
خواند! اما
شاهان تنها
نبودند كه
چنين
مىكردند،
پيروان مذاهب
نيز، پيامبر
خويش را فرزند
خدا مىخواندند
و مىخوانند (31):
«و
گفتند يهود
عزير پسر
خداست و گفتند
مسيحيان مسيح
پسر خدا است »
در
قسمتهاى دوم و
سوم، به
بازتابهاى فرزند
خدا خواندن
پيامبران
مىپردازم.
عجالتاً
بدانيم كه
فرزند خدا
شدن، بتدريج،
جمعى نيز
مىشود (32):
«يهود و
نصارا گفتند
ما فرزندان
خدا و دوستان
او هستيم »
بدينسان،
شخصيت به
خدايى مىرسد
و تن ماديش،
در ذهن او،
محو مىگردد و
شخصيتش همام مرامى
مىشود كه
بنام او حكومت
مىرانند. در
زمان ما، اين
اسطوره، شكل
تازهاى پيدا
كرده است:
غربى خود را
دارنده خرد متعالى
مىداند و
فرهنگ خويش را
جهان شمول
مىپندارد و
به زور، بشر
را به پذيرش
اين فرهنگ مىخواند.
در جاى ديگر،
مسكو ستاد
زحمتكشان جهان
خوانده مىشد
و مخالفت با
نظر لنين، كفر
تلقى مىگشت.
اما
اينگونه
شخصيت پرستى
شكلى خاص از آن
شخصيت پرستى
است كه
عموميتى به
تمام دارد. در
حقيقت هر يك
از ما آدميان،
در زندگانى
روز مره،
شخصيت خود يا
ديگرى را به
مقام خدايى
مىرسانيم و
بر خويش و
ديگران حاكم مىگردانيم.
در اينجا
نمىتوان
كتاب كيش شخصيت
را كه تازه
خود به تفصيل
نياز دارد،
خلاصه كرد. با
وجود اين بايد
بگويم كه
زندگانى
اجتماعى بر
محور روابط
قوا مىچرخد و
بر اين محور ،
عمل، به سبب
اين خاصيتش كه
بر خود مىافزايد
و به خاطر
خاصيت ديگرش
كه تكاثر و
انباشت
مىپذيرد،
ميل به مطلق
مىكند. وقتى
انسان رابطه
با خدا را قطع
مىكند،
دستگاه ذهن به
دستگاه توليد
مطلقها تبديل
مىشود (33) در
حقيقت انباشت
به صورت
مطلقهاى
گوناگون انجام
مىگيرد.
فزونىطلبى
ضرورت انديشه
و عمل بر محور
روابط قوا يا
موازنه وجودى
است. هر غنايى،
فزونى ديگرى
را مىطلبد و
هر فزونىطلبى،
فزونى
طلبيهاى ديگر
را در پى
مىآورد (34):
«مواظب
باش! همانا
انسان خود
كامگى پذير
است * تا كه غنى
بر غنى
مىافزايد،
طغيان
مىكند».
در
حقيقت در
توازن قوا،
فزونىطلبى قانون
حاكم بر عمل
انسان است و
بناگزير،
فزونى طلبيها،
مجموعه
بغرنجى از
مطلقها بوجود
مىآورند و
اين مجموعه،
همان «هوى» است
كه آدمى خداى
خويش
مىگرداند و
مىپرستدش (35):
«آيا
مىبينى اين
كسان را كه
هواى خود را
خداى خود
كردهاند؟ »
4 –
اسطوره هایی
که بر وجه سیاسی
واقعیت
اجتماعی
ناظرند
خدا،
رهبرى،
ولايت، قدرت،
ملك، قانون،
حكم، امر و حق
اسطورههايى
هستند كه بر
وجه سياسى
واقعيت
اجتماعى
ناظرند.
قرآن، روش
بازگشت به
توحيد، نخست
سلب مالكيت و
آنگاه سلب
مطلقيت از
اسطورههاى
فوق مىكند.
در حقيقت،
بودهاند و
هستند و بسيار
كه خود را مالك
منحصر خدا،
رهبرى،
سازمان،
قدرت، قانون،
حكم، امر و حق
مىدانستند و
مىدانند.
بنام اين
مالكيت
ادعايى، خويش
را مالك خير و
شر آدميان
مىشناختند و
مىشناسند.
گذشته
از آنكه هر
قوم و
قبيلهاى
صاحب خدايى
بود كه قدرت
حامى خويش به
شمار مىآورد
و به اين خدا
اشكال
گوناگون
مىبخشيد،
بعد از دعوت
به توحيد نيز،
اين تمايل به
داشتن خدايى
اختصاصى از
ميان نرفت:
قوم موسى پس
از قبول دعوت
موسى و بيرون
رفتن از مصر،
از موسى
خواستند كه همانند
اقوام ديگر
آنها نيز
الهاى داشته
باشند (36):
«گفتند
اين موسى براى
ما الهاى
قرار ده
همانند اله
هايى كه آنها
دارند»
و چون
نپذيرفت، در
غيبت او،
مجسمه گوسالهاى
را بخدايى
برداشتند (37):
«پس از
رفتن او، شما
گوسالهاى را
به خدايى
برداشتيد، و
شما
ستمكارانيد »
اما
جريان بدينجا
ختم نشد. آنها
بر اين باور
شدند كه قوم
برگزيدهاند
و اقوام ديگر به
خدا، جز با
واسطه گرى
آنها، راه
ندارند. بدينخاطر
است كه رهبرى
بشر را ملك
مطلق خويش مىشمارند.
جنگها را
شخصيتها و
اقوام
برگزيده پديد
آوردهاند و
هنوز كه هنوز
است، صاحبان
اديان مختلف،
خداى يكديگر
را قبول
ندارند!
نبايد
پنداشت كه با
رها كردن باور
به خدا،
مالكيت بر
مطلق از ميان
مىرود. چرا
كه مالكيت بر
خدا و دين و
قانون و حكم و...
حاصل ناباورى
به خدا است. در
واقع، در زمان
معاصر، بيش از
هر زمان، جنگ
و خون ريزى،
از رهگذر باور
يا وانمود كردن
باور داشتن به
مالكيت بر
حقيقت مطلق
روى مىدهد.
ميان
گروندگان به
يك ايدئولوژى
يا دين نيز،
برخوردهاى
خونين روى
مىدهند چرا
كه هر گروه
خود را صاحب
اختيار
«ايدئولوژى» و
يا «دين» و
مخالف خود را
گمراه
مىشمارد.
آنها كه
مىگويند خدا
را قبول
ندارند، در
حقيقت خدا را
مادى
كردهاند و
خويش را مالكش
ساختهاند و
بنام اين
مالكيت، بخود
حق هر كارى را
مىدهند. و
بسيارند كه
بصرف تعلق
داشتن به دينى
و يا مرامى و
يا خداى دينى،
در خواب غرور،
آيندهاى،
همه كاميابى،
بخود وعده
مىدهند. به
اينان بايد
گفت: خوبى و
بدى حال و
آينده، به عمل
است (38):
«زنهار
حيات دنيا شما
را نفريبد و
غرور به
(برخوردارى از
رحمت) خدا شما
را نفريبد»
اشكال
ديگر اين
مالكيت،
ايجاد قرابت با
خدا و انحصار
اين قرابت به
خويش و دلخواه
خود را بنام
سخن خدا، بر
بندگان خدا،
تحميل كردن
است. در
حقيقت، از راه
قرابت، شخص
خدايى
مىجويد و
ديگران به نام
او، خود نيز
قرابت
مىجويند و دم
از ولايت مطلقه
مىزنند. جمعى
مىپندارند
پيامبر خدا است
و خود نيز به
دليل پيرو او
بودند، فرزندان
خدايند(39):
«كسانى
كه گفتند خدا،
همان مسيح ابن
مريم است،
بيقين كفر
ورزيدند »
و
«و
يهوديان و
مسيحيان
گفتند ما
فرزندان
خداييم »
و از
راه اين
مالكيت،
اختيار حلال و
حرام را نيز
بدست
مىآوردند و
خود را فوق
قانون و منشاء
منزلت فرد و
جمع
مىگرداندند.
هر چه خواستدن
و مىخواهند
بخدا نسبت
مىدادند و
مىدهند و
مردم را به
اطاعت از خود
مجبور
مىكردند و
مىكنند (40):
«پس
ستمگرتر كسى
است كه به
دروغ، سخنى را
به خدا نسبت
مىدهد و از
راه نادانى
مردم را گمراه
مىكند».
از
اينرو،
مالكيت امر و
حكم و اختيار
حلال و حرام و
ايجاد و سلب
منزلت، از غير
خدا سلب
مىشود (41):
(پيامبر) بگو:
امر، كل آن،
خدا را است »
و حتى
پيامبر نيز حق
ندارد از سوى
خود، قانون و
حكم بگزارد (42):
«و
پيامبر را
نمىرسد كه
آيهاى بياورد
مگر به اجازه
خدا»
بنابراين،
هر قانون، هر
حكم، هر قدرت و
هر امرى، قابل
پيروى نيست.
به سخن ديگر،
از امر
ستمگران و
فرعون و
طاغوت، نبايد
فرمان برد (43):
«و امر
فرعون رشيد
نيست».
و نيز:
«و از
امر مسرفان،
اطاعت مكن»
و آنها
كه از توحيد
روى
مىتابند، به
اطاعت امر هر
جبار عنيدى در
مىآيند (45):
«و همان
قوم عاد كه
آيههاى خداى
خود را انكار
كردند و بر
پيامبران او
عصيان كردند و
امر جباران
بسيار خيره سر
را فرمان
بردند».
و
قضاوت و حكم
ملك طلق
صاحبان قدرت
بود و قابل نقض
نبود. حتى
وقتى حاكم
اشتباه كرده
بود، براى اينكه
حكم از اعتبار
نيفتد، آن را
اجرا مىكردند،
در تاريخ و
بيشتر در زمان
ما، دستگاه
قضايى
مهمترين
ابزار
استبداد
حاكمان بود و
هست. بخصوص
وقتى دولت بر
پايه دين و يا
ايدئولوژى تاسيس
شده باشد.
حاكم و محكوم،
بخاطر حفظ
اعتبار دين و
يا
ايدئولوژى،
بايد حكم را
ولو ظالمانه
باشد، اجرا و
اطاعت كنند.
از اينرو، حكم
از اختيار
صاحبان قدرت
سياسى و مذهبى
بيرون مىرود.
حكم از آن خدا
است و بنابراين،
بايد قضاوت بر
وفق عدالت و
قسط باشد و
قاضى بايد
مستقل باشد و
صاحبان دعوا
در انتخاب قاضى
بايد آزاد
باشند. حكم از
آن خدا است و
در آن شريك
نيز ندارد (46):
«همانا
حكم تنها از
آن خدا است »
و چون
حكم از آن خدا
است و از دست
قدرت سياسى
بيرون است،
بايد ترجمان
عدل و حق باشد (47):
«و اگر
حكم كردى، پس
ميان آنها به
قسط حكم كن »
و:
«و وقتى
ميان مردم
دادرسى
كرديد، پس بعدل
حكم دهيد».
و قضاوت
بايد از هر
گونه تمايلى
خالى باشد (48):
«پس حكم
كن ميان مردم
به حق و از هوى
پيروى مكن»
بدينسان،
حكم (به دو
معناى ايجاد و
سلب دلبخواهى
منزلت و قضاوت
دلبخواهى) هم
از مالكيت
مطلق قدرت
حاكم بدر
مىآيد و هم
وجه خدايى
خويش را از
دست مىدهد.
وقتى در اين
امر واقع
انديشه كنيم
كه در همه
دورههاى
تاريخى، مردم
نيستند كه
بعنوان انسان
داراى منزلت يعنى
حقوق و تكاليف
حمايت شده
توسط قانون
هستند، بلكه
قدرت حاكم است
كه ايجاد
منزلت يا سلب
منزلت مىكند
و هنوز كليسا
است كه منزلت مسيحى
بودن را ايجاد
و يا سلب
مىكند و يا
رهبرى حزب است
كه منزلت تعلق
به يك سازمان
و عقيده
راهنماى آن
سازمان را
ايجاد و يا
سلب مىكمند و
، به اهميت
سلب مالكيت
حكم از غير
خدا بهتر پى
مىبريم. در
حقيقت، وقتى
حكم از آن خدا
است. بقاعده
تخليف، هر
موجودى از
منزلت
برخوردار
مىشود و
هيچكس
نمىتواند
منزلتى را از
كسى سلب كند و
يا به او
ببخشد.
بدينقرار خارج
كردن اختيار
ايجاد و سلب
منزلت از دست
حاكمان، قدم
اساسى در راه
آزاد شدن و
كردن و رشد كردن
و رشد دادن
است. بدينخاطر
است كه مبارزه
با حكم
ظالمانه واجب
مىشود (49):
«مىخواهند
محاكمه را نزد
طاغوت ببرند و
حال آنكه
فرمان
يافتهاند از
فرمان آنرا سر
بپيچند».
با
اينحال،
بسيار مىشود
كه حاكمان، بنام
حق، دامن ستم
و فساد خويش
را بر
جامعهها
مىگسترانند.
و بسيارند
مردمانى كه
گمان خويش را
حق و بلكه حق
اليقين
مىشمارند و
بر اين باور،
ديگران را بر
باطل
مىپندارند.
در زمان ما چه
جنگها و
تخريبها كه از
رهگذر «حق
پرستى» روى
نمىدهند؟
بنابراين،
براى اينكه حق
اسطوره نگردد
و تابع هواى
حاكمان نشود،
بايد از
مالكيت مخلوق
بدر آيد (50):
«پس
بدانيد كه
همانا حق خدا
را است »
و
كافران،
پيروان
طاغوت، از حق
بيزارند. بلكه
مىخواهند حق
تابع هواى
آنها بگردد، اما
اگر چنين شود،
زمين و آسمان
تباه مىشوند (51):
«و اگر
حق از هواى
آنها پيروى
مىكرد، هر
آينه آسمانها
و زمين و آنچه
در آنها است،
فاسد مىشدند
»
و
امروز حق تابع
غالب نيست و
جهان و آدميان
بدين فسادها
گرفتار
نيستند؟ هم
آنها كه مسلطتند
و حق را تابع
دلخواه خويش
مىسازند و هم
آنها كه زير
سلطهاند و در
جو فشار و
ترس، اسطوره
حق را بجاى حق
پيروى
مىكنند، بر
باطلند. اينان
نمىتوانند
يكديگر را به
رشد رهبرى
كنند.
و
هدايت نيز از
مالكيت
صاحبان قدرت و
نمايندگان
دروغين
خدايان و نيز
نمايندگان خداى
واحد، بدر
مىآيد. در
حقيقت، در
توحيد، هدايت
از آن خدا است
و جز او كسى
نمىتواند
ديگران را
هدايت كند.
حتى پيامبر
نيز
نمىتواند هدايت
كند (52):
«پيامبر!
چنين نيست كه
كه هر كس را
بخواهى
بتوانى هدايت
كرد. اين خدا
است كه هر كس
را بخواهد،
هدايت
مىكند».
اين
هدايت شامل
همه انسانها
مىشود. انتخاب
راه با انسان
است (53):
«همانا
راه هدايت به
شاكر و كافر
بنمودهايم».
و اگر به
راه ستم و
زشتكارى
رفتند، بحال
خود رها
مىشوند. تنها
ستمكار و فاسق
است كه با
وجود هدايت
خدايى،
گمراهى
مىجويد. او
بحال خود رها
مىشود (54):
«... و خدا
را هدايت
گمراه
نمىكند مگر
فاسقان را».
و نيز
هدايت مطلق
نيست. علم
بتدريج حاصل
مىشود. هيچكس
نمىتواند
آدمى را
بيكباره به
يقين برساند.
انسان، خود،
بايد بكوشد و
بر آگاهى خويش
بيفزايد تا به
يقين برسد.
بدينقرار، نه
هدايت مطلق
وجود دارد و
نه آدمى
ناگزير است از
لحظه اول،
باورى مطلق
بياورد.
پيامبر نيز
بايد پرستش
كند تا به
يقين برسد (55):
«خداى
خود را پرستش
كن تا تو را
يقين آيد».
وقتى
به تاريخ
مىنگريم و به
زمان خود
مىانديشيم،
به زمانى
مىانديشيم
كه بيش از هر
وقت ديگر،
بعنوان هدايت
كردن بشر، خون ريخته
مىشود، ارزش
نفى مالكيت بر
هدايت و نفى
مطلق بودن
هدايت را اندر
مىيابيم.
هنوز راهى
طولانى به
آزادى قطقى
باقى است. مگر
نه هنوز غرب،
بنام داشتن
«اسپرى ESPRIT»،
هدايت بشر را
حق ويژه خويش
مىشمارد. مگر
نه از ياد
مىبرد كه
هدايت به آگاه
شدن است و علم را
به زور
نمىتوان در
كلهها فرو
كرد؟ مگر با
همين زور، راه
هدايت به رشد
را به روى
جهانيان
نمىبندد؟
مگر نه هنوز
مدعيان داشتن
وظيفه هدايت
كردن، به عذر
نادانى مردم،
دم از ولايت
مدارى
مىزنند و
مىخواهند
مردم را چنان
بسازند كه
دلخواهشان
است؟
ولايت
نيز اسطوره
بود و هست. از
ولى امر بايد
اطاعت كرد، هر
كس كه بود و هر
كار كه كرد! چرا
كه ولايت
قداست دارد و
بنام همين
قداست، رژيمهاى
استبدادى بر
جهان ما حكم
راندهاند و
هنوز نيز حكم
مىرانند و
موانع بزرگ
رشد انسان
بودهاند و
هستند.
در مشى
توحيد، بايد
از اسطوره
ولايت غير
خدا، آزاد شد.
ولايت از آن
خدا است و در
آن شريك ندارد
(56):
«و براى
شما غير از
خدا ولى و
يارى كنندهاى
نيست».
و
بديهى است كسى
بر خدا ولايت
ندارد و اين
عنوان دروغ از
همه و همه سلب
مىشود (57):
«و او را
شريكى در ملك
نيست و زبونى
بدو راه ندارد
تا او را ولى
باشد».
امروز
در همه جاى
جهان، حاكمان خود
را ولى قهرى
بشر
مىشمارند و
بنام اين ولايت،
گروه گروه
مىكشند.
طبيعت را
ويران و حال و
آينده بشر را
تباه مىكنند.
در راست راه
توحيد، بايد
ولايت را
مشروط كرد و
بقاعده
تخليف، حق
مسلم جمهور
بشر دانست. در
پايان اين
مبحث به اين
امر باز
مىگردم.
و اين همه
را توسط زور و
بنام اسطوره
قدرت مىكنند.
وقتى اساس
روابط
اجتماعى،
رابطه قوا
است، بناگزير
خدايى كه
براستى
پرستيده
مىشود و همه
مىكوشند از
حمايتهايش
برخوردار
شوند، زور است.
اسطوره زور،
در همه زمانها
و بخصوص در
دوران ما، بيش
از همه
اسطورهها
پرستيده
مىشود.
در
بيان توحيد،
قوه جنبه
خدايى را از دست
مىدهد.
مالكيت بر آن
نيز از شاهان
و رؤساى مذاهب
و نژادهاى
برگزيده و...
سلب مىشود.
قرآن بشارت
مىدهد و
تاريخ شهادت
كه صاحبان زور
از زور آزمايى
با يكديگر
تباه مىشوند.
زيرا، در
روابط قوا،
طرفين متخاصم
به تباه شدن
محكوم هستند.
قوه از
آن خدا است (58):
«... همانا
قوه، تمامى
آن، خدا را
است».
و
بسيارند كه
گمان
مىكنند قدرتى
بزرگتر دارند
و جاودانه
حكمشان بر
همگان جارى
است. قرآن قصه
نابودى
قدرتهاى بزرگ
را باز
مىگويد. در
سوره روم،
ويرانى دو
ابرقدرت زمان
بعثت پيامبر،
ايران و روم
را، بشارت
مىدهد و
سرگذشت
اقوامى را شرح
مىكند كه از
راه زورمدارى
و زور آزمايى
با يكديگر،
نابود شدند.
خصومت گرايى
بر پايه روابط
قوا، به
نابودى
متخاصمان
مىانجامد.
قانونى كه اين
خصومت از آن
پيروى
مىكند،
اينست (59):
«گفتند
كيست آنكه
قوتش از ما
بيشتر است؟»
قوم
عاد بودند كه
اين پرسش را
مىكردند و
خدا از آنها
تواناتر است.
هلاكشان كرد (60):
روميان
مغلوب
فارسيان
شدند... و آنها به
زودى بر
فارسيان غلبه
كردند (61) و
اينسان يكديگر
را به سقوط
راه بردند (63):
«چرا در
زمين به سير
نمىپردازند
تا ببينند
پايان كار
كسانى كه پيش
از آنها بودند
و قوتشان از
ايشان بيشتر و
آثارشان
فزونتر و كشتزارها
كه بر زمين
ايجاد كردند،
فراوانتر بودند،
چون است؟
پيامبران به
بينه و برهان
به نزد آنها
شدند (اما سود
نبخشيد) پس
خدا به آنها
ستم روا
نداشت، بلكه
خود بودند كه
به خود ستم
كردند».
اين
سوره پيش از
سقوط دو
امپراطورى ايران
و روم نازل شد
و انهدام اين
دو ابر قدرت
را پيش بينى
كرد. اين پيش
بينى تحقق
پيدا كرد. از آن
زمان تا
امروز، چندين
قدرت و ابر
قدرت پيدا شده
و از ميان
رفتهاند؟ در
زمان خود ما،
بدنبال افول ستاره
قدرت
امپراطورى
انگليس، اينك
آثار انحطاط
ابرقدرتهاى
روس و امريكا
نمايان مىشوند.
و راست
بخواهى، قرآن
روش منحل كردن
قوايى را به
بشر مىآموزد
كه متمركز و
متراكم مىشوند.
قواعد انحلال
اين قوا را به
انسانها مىآموزد.
توحيد همين
است.
5- اسطوره
هايى كه بر
وجه اقتصادى
واقعيت
اجتماعى
ناظرند
از
اسطوره هايى
كه صورت مادى
دارند، در بند
سوم صحت
مىكنم. در
اينجا از
اسطوره ملك كه
گذشته از
اقتصاد به
وجوه ديگر
واقعيت اجتماعى
نيز ناظر است،
بحث مىكنم و
بعد به مالكيت
مىپردازم:
در
ايران، شاه
صاحب ملك بود.
مالك و حاكم
بر سرزمين و
هر جنبندهاى
كه در آن
زندگى مىكرد،
بود. و سر ملك،
ميان بنياد
سلطنت و بنياد
مذهب، همواره
نزاع بود.
امروز، هنوز
اين ملك دارى
و نزاع بر سر
آن پايان
نپذيرفته است.
مىگوييد در نقاط
پيشرفته
جهان، ملك
دارى از ميان
رفته است. اما
چنين نيست.
پيشرفتهها
خود را مالك
زمين و آنچه
در او است
مىدانند و
مالكيت بر
تصميم درباره
چگونگى
زندگانى
بشريت امروز،
حتى نسلهاى
آينده را از
آن خود
مىدانند و
بدين عنوان كه
مالكيت مطلق و
مقدس است و جز
پيشرفتهها،
بقيه بشر
توانايى
استفاده از
منابع را
ندارند، خود
را مالك طبيعت
و منابع آن
مىشمارند. در
جامعههاى
خودشان نيز
بحث درباره خصوصى
يا دولتى كردن
مالكيت است و
نه كم و كيف آن. بدينقرار،
اسطوره شكل
تازهاى بخود
گرفته اما
برجاست:
آقاى
برژنف از
«حاكمى محدود»
حرف مىزد و
رؤساى جمهورى
امريكا از «مسئوليت
جهانى
بزرگترين
قدرت جهانى»
سخن مىگويند
و در قلمرو
حاكميت جهانى
خويش، «حاكميت
محدود» را نيز
بر مردم زير
سلطه روا
نمىبينند.