فصل دوم
اسطوره مىشكند
در قسمت اول اين فصل، مىكوشم اهميت آزادى وجدان دينى نسل امروز را از رهگذر بيان عمومى انقلاب ونيز كار گروهى را كه با رئيس جمهورى در تلاش بزرگ براى بى اعتبار كردن استبدادهاى سياسى و دينى شركت كردند، برايت توضيح بدهم. اميد ما به نسل جوان امروز اميد موجهى است. چرا كه پس از قرنها وجدان او آزاد شده است و اينك مىتواند بعمل برخيزد. او مىداند كه بيان دينى عقيم كنندهاى كه طى قرون در سازش با نظام حاكم پديد آمده بود، ضد اسلام است. اسلام روش رشد و بسط آزاديهاست.
در قسمت دوم برايت شرح مىكنم كه چرا نادانى بخصوص نادانى رهبرى يكى از عوامل مهم چگونگى تحول اجتماعى است. اين قسمت از اين نظر مهم است كه واقعيتهاى خارجى در زمينه ذهنى رهبرى به اين يا آن نوع تصميم مىانجامد و اين تصميمها اين يا آن نوع تغييرها را بدنبال مىآورند.
بدينسان در اين فصل كوشش مىكنم، شرح كنم چسان ضعف رهبرى از نظر دانش و تمايل مهار نكردنيش به استقرار استبداد دينى، سبب شدند كه عوامل داخلى و خارجى برانگيخته گردند و در جهت بازسازى استبداد عمل كنند. در نتيجه افشاگرىها و بر اثر قوت بيان عمومى انقلاب و نادانىهاى رهبرى و آنچه از رهگذر بيرون رفتن رهبرى از بيان انقلاب بر سر كشور آمد، سبب شد كه ما در شكستن دو اسطوره استبداد سياسى شاه و استبداد دينى آقاى خمينى در كنار و همراه نسل بت شكن امروز قرار گيريم.
1- مبارزه با استبداد و آمريت گروهى، بزرگترين مبارزه زمان
ميدانى كه دو روز پيش از كشتار سى خرداد و اعدامها كه از روز 31 خرداد شروع شدند، نظر خود را درباره وضعيت كشور در نوارى ضبط كردم و براى آقاى خمينى فرستادم. از او خواستم تا هنوز وقت است، زور را آنهم رد خشنترين شكل به تنها راه حل بدل نسازد. دادگاههاى انقلاب را دست كم به مدت سه ماه تعطيل كند، آزاديها، خصوص آزادى مطبوعات را بر قرار كند و بحثهاى آزاد به معناى واقعى آزاد را پديد آورد. اگر سه ماه گذشت و نتيجه بد بود، از نو زندان و شكنجه و اعدام و كشتار را برقرار سازد. نشنيد و بدتر كرد و در نتيجه مسابقه ميان اعدام و انفجار را به اين ملت تحميل كرد.
چرا آقاى خمينى چنين مىكرد؟ چرا اينهمه دشمنى در حق رئيس جمهورى منتخب مردم اظهار كرد؟ رئيس جمهورى در نامه 22 فروردين ماه به "دادستان كل" و در اعلاميه 24 خرداد 1360 به درست پيش بينى كرد كه بستن همه راهها سبب اين مسابقه مىشود و توطئه گران و كودتاچيان خود قربانيان اول خشونت وحشيانهاى مىشوند كه بر خلاف طبع اسلام به ايران تحميل مىكنند. چرابجاى ترتيب اثر دادن به اين پيش بينى، روش خطا را در پيش گرفت و بر دشمنى با كسى كه حق مىگفت، به قول خودش تا به آخر رفت؟
درباره نظريهاى كه تقدم قطعى را به حذف و فقط حذف از راه خشونت مىدهد، در بخش فرهنگ صحبت خواهم كرد. در اينجا مىخواهم از سومين جنگ بزرگى كه گروه ما در آن شركت كرده است صحبت كنم. از جنگ بزرگ بر ضد اصالت زور و ايدئولوژىهاى استبدادى رنگارنگى كه بر اين اصالت بنا شدهاند.
پيش از اين شرح كردم كه انقلابها قربانى اين وهم مىشوند كه به عنوان تقدم دادن مثلا" بخطر خارجى مثل جنگ و يا بحرانهاى بزرگ، مثل بحران اقتصادى، بنا را بر اصالت زور و آمريت نزديك به مطلق يا مطلق حاكمان مىگذارند و آزاديها را قربانى مىكنند. در كشور ما نيز به شرحى كه مىخوانى چنين شد. با توجه با اين امر واقع، اصلى را تنظيم كردم و در قانون اساسى آمد كه استقلال و آزادى از يكديگر جدايى ناپذيرند و نمىتوان به بهانه دفاع از استقلال، آزادى را محدود كرد و يا بخاطر آزادى از استقلال كشور گذشت.
اشتباهايمان را در پايان اين كتاب يك بيك برخواهم شمرد، با وجود آنها، هيچكس نمىتواند اين حقيقت را انكار كند كه ما در آن واحد در سه جبهه درگير بوديم.
اول با نيروى مهاجم رژيم عراق، دوم با جنگ اقتصادى كه امريكاتحميل كرده بود و سوم با ايدئولوژىهاى استبدادها در داخل. اينهم مثل انقلاب ما از شگفتىهاى زمان ما است. هم ارزش شمردن جنگ بخاطر استقلال و جنگ بخاطر آزادى: در صورتى كه استبداد ملاتاريا را برافكنيم، پيروزى انقلاب بر ضد انقلاب، آزادى بر استبداد، صلح بر جنگ و سازندگى بر ويران سازى، رشد بر واپس گرائى است. پيش از ما در جاى ديگر، اين تجربه را كرده بودند؟ ما شرحى از آن نخوانديم. ناگزير فرض كرديم خود بايد اين تجربه را بياغازيم.
پاسخ سئوالها را اينك مىتوان جست. در اين ايام مجموعه آثار افلاطون را مطالعه مىكنم. در اين باره با كسانى كه با هم هستيم به سبك سقراط بحثى كردهايم كه برايت نقل مىكنم.
سلامتيان: كارى كه در دو سال و نيم انجام گرفته است، كارى بغايت عظيم بوده است. اين كار را نه در دوران معاصر و نه در گذشته، هيچ شخصيت و گروهى انجام نداده است. اگر در حقيقت سلطنت 2500 سال بطول انجاميد تا از بين رفت. در دوران معاصر با همه ضربهاى كه از استقامت مصدق و خيانتهاى توام با جنايتهاى بيشمار خاندان پهلوى، به آن وارد آمد، باز 25 سال طول كشيد تا از پاى درآيد. استبداد دينى ظرف دو سال و نيم در بين مردم مشروعيت خود را از دست داد. كار دو هزار و پانصد سال را در دو سال و نيم كردن، كارى بس بزرگ نيست؟ از نظر آقاى خمينى، گناهى بزرگ است و بخش عمده اين گناه را از شما مىداند و حق هم دارد. از اينرو وقتى شنيدم دستور كشتن شما را داده است، تعجب نكردم.
بنى صدر: چه كسى مىگفت از بيان عمومى انقلاب كه خود بر زبان رانده بود منحرف بشود؟ چرا خود و ملاتاريا گناهكار نيستند كه مىخواهند بانحصار واستبداد حكومت كنند و بناى رهبرى و سرورى خويش را نيز بر جهل مردم بگذارند؟ مگر آقاى خمينى خود نمىگفت استبداد ضد رشد است، زيرا براى توجيه خويش بايد نادانى مردم را حجت قرار دهد، وقتى رژيمى براى بقاى خويش به نادانى مردم نيازمند است، چگونه حاضر مىشود اسباب دانائى و رشد مردم را فراهم آورد؟ اينك اين سخن درباره حكومت خودى صدق كرده است. سانسور حكومتش شده است. زيرا مردم نبايد بدانند. تاوى بتواند خود را ولى آنها قرار بدهد.
سلامتيان: درست است، خودش استبداد را برقرار ساخت و بنابراين بيان رشد را رها كرد و بيان "غى" (1)«1 - راه رشد از راه غى جدا است قرآن سوره بقره آيه 256 »را گرفت. باغى باعين خود او است. اما چه كسى سبب شد، مردم اينها را حين ارتكاب همين جرم، جرائم، جرائمى كه پى در پى مرتكب مىشدند و مىشوند، ببينند؟ صداقت شما نسبت به آقاى خمينى ، صداقت كارپذريرى نبود، صداقت فعالى بود. شما انتقاد زنده و مستمرى نسبت به انحرافها بوديد. كارهايى كه بدون بكار بردن زور از پيش مىبرديد، كار شبانه روزى بدون دروغ و با وجود كارشكنىها كه مىكرديد، سخن رانىها و كارنامهها و نحوه تلقى شما از مردم و حضورشان در صحنه، برانگيختن مردم به عمل و ابتكار، ايجاد اعتماد به نفس در مردم، گفتن همه چيز به مردم، ايجاد فرصتهاى پى در پى براى بروز خودجوشى مردم، اينها همه انتقادهاى زندهاى بودند كه اگر آقاى خمينى و سران ملاتاريا مىخواستند از آنها سود مىجستند و راه رشد را در پيش مىگرفتند. اما نه تنها نخواستند بلكه كوشيدند با اتخاذ سياست حذف و شدت بخشيدن به جريان انحصارى كردن و استبدادى كردن حكومت، بنوبه خود، در شناساندن قيافه واقعى خودشان به شما كمك كنند.
از ياد نبريد كه شما و همكاران شما به عنوان رئيس جمهورى و همكاران رئيس جمهورى، نقش مخالف با استبداديان و ايدئولوژى استبداد را ايفا مىكرديد. در كنار اسلام شما، مردم كشور بخصوص نسل جوان، اسلام يونانى زده آقاى خمينى و ملاتاريا را بى رونق و بى اعتبار مىيافت. شما نه تنها بدون كمك روحانيت حكومت گر، بلكه على رغم او به رياست جمهورى رسيديد و به آئينهاى تبديل شديد كه در آن مردم عيب بزرگ روحانيت حاكم كه اعتقاد به "استبداد صالح" يا به تعبير شمااصالت زور است را به روشنى مىديديد. چه كسى اين حرف آقاى بهشتى را از ياد برده است كه يا انتخابات انجام نخواهد گرفت و يا آقاى بنى صدر رئيس جمهورى نخواهد شد؟...
محبوبيت روز افزون شما اين فكر را نزد گردانندگان استبداد مذهبى، باز هم بيشتر تقويت مىكرد كه بدون خمينى، حريف شما نمىشوند. پس اگر روحانيت حاكم بخواهد حكومت كند، تا هنوز ايدئولوژى آمريت استبدادى بى اعتبار نشده است، بايد هرطور هست كار شما را به دست خمينى تمام كند.
گروه ما با افشاگرى از درون، با كار شبانه روزى با ايجاد بحث آزاد و روزنامه انقلاب اسلامى يعنى روزنامهاى كه بيش از هر روزنامه ديگرى در تاريخ ايران نظرهاى مختلف در آن منعكس شده است و از راه نشاندادند كاربرد روشهائى كه از قبول ولايت مردم و مشاركت مردم نشات مىگرفتند، وسيله مقايسهاى ميان دو اسلام را فراهم آورد: اسلامى كه اصالت زور را نفى مىكرد و اسلامى كه تحت عنوان ولايت فقيه، بجاى خدا، اصالت را به زور مىبخشيد و امروز چهره واقعى خويش، چهره جنايتكار و مخوف خويش را نشان مىدهد.
دو سال و نيم از انقلاب مىگذرد. بخش عمدهاى از بيان عمومى انقلاب را گروه ما تدوين كرد و از زبان آقاى خمينى اعلان كرد. آقاى خمينى و ملاتاريا آن بيان را كنار گذاشت و بيان استبداد دينى ناتوان از حل مشكلهاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى را اظهار كرد. هر كس حرفهاى آقاى خمينى را با سخنان پاريس او مقايسه كند و آن سخنان را با نوشتهها و گفتههاى گروه ما، خصوص بيانيه جمهورى اسلامى و مسائل 19 گانهاى كه درباره انقلاب ايران مطرح شدهاند مقايسه كند و بويژه صداقتى را كه در حد امكان در وفادارى ما به اصولى كه از قبل اعلام كرده بوديم نشان داديم و همه كوششى را كه براى اجراى اين اصول بكار برديم مدنظر قرار دهد، زود مىفهمد كه آقاى خمينى امروز، خمينى پاريس نيست. وجدان عمومى روزبروز در اين باره روشنتر مىشود كه عيب در خود استبداد است و نه در نوع آن. دعواى طرفداران استبداد مذهبى با گروه هايى كه جانبدار آمريت خويش بر جامعه هستند، دعوا بر سر نوع استبداد است اما با گروه ما دعوا بر سر اصل استبداد است.
روشهاى شما به مردمى كه قرنها با آنها از خوبى اين نوع آمريت استبدادى و بدى آن نوعش بحث شده بود، امكان داد ببينند و لمس كنند كه بدون ايدئولوژى استبداد و آمريت استبدادى، كارها خوب، آسان و زود انجام مىگيرند. خرابىها كم و سازندگىها بسيار مىشوند. عمل سياسى گروه شما چنان وسيع و اثر آن چنان عميق نبود، كه وقتى برآن شدند كه جلو آنرا بگيرند، بسيار دير شده بود. وقتى فهميدند چه بروزگارشان آمده است، شتاب زده دست بكار شدند:
- ايراد سخنرانى بر شما حرام شد.
- سخنرانىهاى افراد گروه، توسط چماقداران و پاسداران جلوگيرى شد.
- شما در شهرها و روستاها با حضور خود به مردم فرصت داديد كه خود حرف خودشان را بزنند، استقبال و شور مردم و شعارهايشان، استبداديان را بر آن داشت كه در كار خود شتاب بيشتر بكار برند.
- تماس امريكائىها با آقاى بهشتى براى ايجاد رژيمى ثابت با اتحاد نيروهاى مذهبى و نيروهاى مسلح و بدنبال آن حل شدن مشكل گروگانها و اعلام جرم شما كه مردم را بنوعى ديگر، بنوعى تازه و بديع وارد صحنه مىساخت. مردمى كه اينبار آگاهند و عنان اختيارشان در دست خودشان است و حالا ديگر مراقب و نگرانند. حضور آقاى نبوى در مجلس و اعلام خطرش به همه كه همه در خطريد و ضرورت شتاب دادن و...
- روزنامه ها توقيف شدند.
- و صحنه آخر كنار زدن شما بود. كودتايى با شركت چماقداران و افراد كميته و سپاه و دادگاه انقلاب و...
و معنى اين كودتا اين بود كه پيش خود نشستهاند و حسابشان را كردهاند و به اين نتيجه رسيدهاند كه هر وضعى پيش بيايد ده تا پانزده درصد مردم را دارند. چماقدا و نيروى مسلح و "دادگاه" يا ماشين اعدام را دارند. بنابراين مىتوانند كار مخالفان را بسازند و نيازى هم به حمايت وسيع مردم نداشته باشند.
بدينقرار آقاى خمينى و ملاتاريا، ميان رهبرى محبوب مردم و حكومت استبدادى بر مردم، دومى را انتخاب كردند، مقاومت خونين مردم مسلمان در برابر اين شيوهها و انتقاد مستمرى كه شما بوديد، سبب شد كه اين انحراف در قدم به قدم خود از چشم مردم پوشيده نماند. در نتيجه پيش از آنكه پايههاى استبدادشان را برقرار كنند، بى اعتبار شدند.
آقاى رجوى مىگويد: تاريخ، اين خدمت بزرگ را فراموش نمىكند. و بر آن مىافزايم كه اين درس، درسى كه از تجربه ما مايه گرفته است را همه انقلابيان خواهند گرفت نسل جوان كشور اين آموزش را بكار خواهد برد و بنياد استبداد را برخواهد افكند.
آقاى خمينى و ملاتاريا چون نيازهاى نسل امروز را در جهان متحول نمىشناسند، نمىدانند كه انقلاب يك پديده جهانى است و اين حركت عمومى نسلهاى جوان در سرتاسر جهان است كه مىخواهد انسان را از نظام ارزشى رها كند كه بر پايه اصالت زور و ارزش مطلق شمردنش استوار شده است.
بنى صدر: شما مىگوئيد من نخستين "آنارشيست" به معناى فلسفى كلمه هستم كه به رياست جمهورى رسيدهام. مىبينم خود نيز بر اين باوريد كه انقلاب ما، انقلاب ملت بر ضد دولت بود. ملت همانند موجهاى بزرگ برخاست و سازمانى را كه به زور بر او حكومت مىكرد فرو بلعيد. اينكار را بيرون از خواست و رهبرى هر سازمانى به انجام برد. اينگونه قيام پيش از اين نيز سابقه داشت. در ماه مه 1968 در فرانسه نيز قيام را سازمانهاى سياسى سازمان ندادند. آن قيام هم بر ضد نظام ارزشى حاكم بود. در آنوقت ساختهاى جامعه فرانسوى به علل بسيار از جمله ضعف رهبرى، دوام آوردند اما امواج بعدى از راه مىرسند و مقاومتها رامى شكنند، باورم اينست كه امواج انقلابى بهم خواهند پيوست و جهان را فرا خواهند گرفت. امروز در لهستان باز ملت بيرون از سازمانهاى رسمى و حاكم، چون موج برخاسته است و دارد دولت را فرو مىبلعد. پندارى ماديتى ناتوان به سراغ معنويت مىرود و از بخت بد خمينى خود معناى انقلابى را كه در رهبريش قرار گرفت ندانست و گمان برد قدرتى را بايد جايگزين قدرتى ديگر كند. ملت را رها كرد تا دولت بشود. در فكر او تصور مخالف با "رهبر" با "ولى فقيه " موجب قطع رشته ولايت و بغى مىگردد. نسل امروز از ترسهاى وجدانى رهيده است و او سخت نگران است كه چرا جوانهانمى ترسند. با اين نسل در تضاد كامل است و ما را گناه كار مىشناسد كه چرا با بياد آوردن بيان پاريس و بخصوص نشر فكر تعميم امامت، به اين نسل مىگوييم مترس، اسلام واقعى همان است كه در پاريس از زبان آقاى خمينى بيان شده است، راه رشد است، آزادى از قيدها بريا ابتكار است و...
سلامتيان: جان كلام همى رهايى وجدانها از ترس مذهبى و مكتبى و ايدئوژيك است اين مساله مهم را بايد بيشتر توضيح داد.
بنى صدر: مساله رشد و رابطهاش با مذهب امر تازهاى نيست و مسالهاى جهانى است. هنوز در اروپاى غربى بيان مذهب با بيان سازمانهاى سياسى ناسازگارى دارد. از بلوك كمونيست حرف نزنيم كه در آنجا براى انجام مراسم مذهبى سازمان زير زمينى بوجود آوردهاند و همه چيز حكايت مىكند كه رژيمهاى كمونيستى در جنگ با مذهب كامياب نشدهاند. هنوز آدميان غربى نيز گرفتار اين وسوسه وجدانى هستند كه آنچه مىكنند با دستورات مذهب سازگار است يا خير؟ و نزديك به دو قرن است كه غرب مذهب را مانع اصلى رشد شرق مىشمارد و دولتها كوشيدهاند و مىكوشند با از سر راه برداشتن مذهب "رشد " دلخواه خود را به جامعهها تحميل كنند. در واقع مىخواهند موانع پيشرفت قدرت مسلط خارجى يعنى غرب را از پيش پا بردارند.
نسل هايى كه از پى يكديگر آمدهاند، ميان دومانع عبور ناكردنى قرار گرفتهاند: نهاد سياسى حاكم و نهاد مذهبى جانبدار "استبداد صالح". انديشيدن و عمل كردن در بيرون اين دو نهاد غير ممكن مىنمود. هنوز بسيار بودند خانواده هايى كه مانع تحصيل فرزندانشان مىشدند بخاطر اينكه مىترسيدند از مذهب بيرون بروند. گرچه بيرون رفتن از مذهب ترس خانوادهها بود اما ترس كسانى هم كه از مذهب بيرون مىرفتند بود. در وجدانهاى آدميان غير مذهبى اين "تضاد" درونى شده بود و اين تضاد فلج كننده بود. مانع ابتكار مىشد و آدمى را ناگزير از تقليد كوركورانه مىكرد.
چنين بود كه مانع سومى پيدا شد: "غرب زده"ها. اينها نيز به زور اصالت مىدادند. فكر مىكردند بايد ولو بزور غير غربى را متمدن يعنى غربى كرد، مىگفتند: بايد تا مغزاستخوان فرنگى شد. بن بست كامل بود.
در بن بست نمىشد ماند، بيان تازهاى پيدا شد: برداشت جديد از مذهب به عنوان روش رشد و آزادى محرومان. اين بيان نيز، بيانى عمومى بود. در همه جاى جهان اين بيان نو، پديدار گشت. اما كاربرد اين بيان بلحاظ بسته ماندن درهاى نهاد مذهبى بروى اين بيان، اندك بود. بخش كوچكى از تحصيل كردهها را در بر مىگرفت. اما به توده مردم راه نمىجست.
همانطور كه بياد داريد، در اين باره در خانه آقاى پل ويى، بحثى كرديم. در آن بحث از ايرانى و عرب و فرانسوى با عقايد گوناگون شركت داشتند نظر ما اين بود كه تا بيان مذهب از پيرايه قدرت ستائى و زورمدارى پاك نگردد و اين بيان درونى و وجدانى توده مردم نشود، راه انقلاب همچنان مسدود مىماند. در اين نظر حاضران با ما موافق شدند.
حضور آقاى خمينى در پاريس به جمع ما امكان داد نظرى را كه از راه بحث حاصل شده بود به عمل درآوريم. بيان انقلاب، بيان اسلام، بيانى گرديد كه وجدان نسل جوان كشور را رها كرد و انقلاب هر سه مانع را از سر راه برداشت:
1- اصالت استبداد سياسى بى اعتبار شد.
2- مذهب بر پايه اصالت "استبداد صالح" و اصالت اشكال معين و اصالت اطاعت محض بى اعتبار شد. بيان جديد به جوان امكان داد از ترسى رها شود كه در وجدان او لانه كرده بود. ديگر نه در فعل پذيرى و نه در واپس گرايى و نه در غرب گرايى بدنبال هويت موهوم نبود، در رشد بود كه هويت مىجست. 3- مانع غرب زدگى نيز با انقلاب از ميان رفت چرا كه انقلاب بمعناى شكست "اخذ تمدن غربى بدون انصراف ايرانى" بود.
بدون بدرون در آمدن و از درون عمل كردن، اين نتيجه حاصل نمىشد. اين درونى شدن صادقانه كامل بود چرا كه بيان عمومى انقلاب به عنوان بيان اسلام از زبان مرجع تقليد شيعيان و رهبر انقلاب اسلامى ايران اظهار مىشد. بناى ما بر فريب نبود، بر اين بود كه بيان و نهاد مذهب نو شود. يقين داشتيم كه اين نو شدن سبب مىشود مانع وجدانى و درونى رشد برداشته گردد و جامعه جوان ما با قدمهاى بسيار سريع رشد كند. اين رشد، دنباله روى از اروپا نبود، طرح تازهاى بود. ما نمىخواستيم از روحانيت استفاده كنيم و بعد كنارش بگذاريم. نه تنها نسلهاى پيشين بابت روش فريب بهاى سنگين پرداخته بودند و تكرار تجربه شكست خورده از عقل بدور بود، بلكه در طرح جامعه جديد، اخلاق توحيدى، اخلاق جذب و يگانگى جستن جايى چنان تعيين كننده داشت و دارد كه ما را از فكر فريب كارى نيز باز مىداشت. ما با كمال رغبت رهبرى آقاى خمينى را پذيرفته بوديم و مىخواستيم در اين انقلاب بزرگ انقلابى كه به گمان ما، انقلابى جهانى بود و هست او و روحانيت در رهبرى شركت فعال داشته باشند.
آقاى خمينى در سخنرانى 25 خرداد خود گفت: او اول هم خلجانى در دل نسبت به من احساس مىكرده است. و اين خلجان، خلجانى بود كه پيدا شدنش در دل مردى روحانى چون او قابل فهم است: مىدانيد كه روحانيان، نسبت به نوشته و كارهاى علمى غير "اهل علم" در زمينه مذهب بديده سوءظن مىنگرند. هرچند، چند نوبت گفت شما هم روحانى و از ما هستيد، اما در واقع مرا روحانى نمىدانست. ناراحتىهاى درونى او بيشتر مىشد وقتى مىديد هر روز حرفهاى تازهاى مىزند كه او را از باورهايش دورتر مىگرداند. مايه اين خلجان همين بود.
تاريخ 27 تير ماه 1360
با اينهمه، در دوران انقلاب، خمينى به روشنايى درآمد و توانايى شگرف خويش را در برداشتن هر سه مانع بالا نشان داد. در اين دوران استعدادى را از خود نشان داد كه پيش از وى از كسى ديده نشده بود. بيان عمومى انقلاب را در چنان معنويتى درآميخت كه ايران را سراسر اميد و شادى و دوستى گردانيد. هنرمند چيره دستى شد كه توانست جامعه اسلامى آزاد را بگونه واقعيتى ملموس درخاطرهها جا دهد. مردم كشور بيان او را بخاطر باور تمامى كه به او داشتند، وصف جامعهاى تلقى مىكردند كه ساخته شده است. آنسان باور كرده بوديم كه پندارى در آن زندگى مىكنيم. چه روزها و ماههاى زيبايى بود و چه معمار توانگرى تاريخ بخود مىديد.
من فرزند و مريد اين مرد بودم، مردى كه از تاريكى به روشنايى درآمد و نورى را كه گرفت صد چندان بازتاباند، در حقيقت، انقلاب ما بيان و خودجوشى جمهور مردم بود و اين هردو در رهبرى او منعكس مىشد. او با مردم يكسانى مىجست. برادرى، برابرى، رهايى از دولت ستمگر، اميد و گذار از اندوه قرون به شادى عصر جديد، همه در رهبرى او بازتاب مىيافتند. او خود به اين نقش آگاه بود يانه، نمىدانم اما مىگفت: من رهبر مردم نيستم، من حرف مردم را مىزنم. در نظر مردم حسين زندهاى بود كه اينبار پيروز مىشد.
حسين مظهر تودهها در ميلشان به رهايى از دولت و ستمگريش بود. در اين مرحله كه مرحله پيروزى قيام حسينى بود، خمينى نه تنها مظهر توده هايى مىشد كه مىخواستند از دولت رها شوند، بلكه در رهبرى و بيان او، روشنفكر و روحانى و توده مردم همسانى مىجستند. بيشتر از اين، جريان جدا شدن گروهها از رژيم شاه و پيوستنشان به مردم از طريق آقاى خمينى انجام مىگرفت، در رهبرى او جريان تجزيه گروه بنديهاى حاكم و جريان وحدت عمومى براى سرنگون كردن رژيم آشكارا ديده مىشد. آيا توده مردم احساس خطر نسبت به آينده انقلاب نمىكردند وقتى شعار مىدادند: " نهضت ما حسينى است، رهبر ما خمينى است" يا اين شعار: " خزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله"؟ بسيارى اعضاء احزاب به من مىگفتند ما خود نيز اين شعار را مىداديم براى اينكه هيچ اختلافى مجال بروز پيدا نكند، با همه مردم يك بوم و يك رنگ شده بوديم. رفتار مردم پس از پيروزى انقلاب اسلامى نسبت به كسانى كه در رژيم سابق مقامهاى حساس داشتند و اينك در رژيم جديد نيز مقامهاى مهم را همچنان در دست مىداشتند، نشانه احساس خطر از تجديد دولت قديم در شكل جديد نبود؟
بهر رو، در لحظات پيروزى بنا بر قاعده، همه به رهبرى خمينى پيوستند، هيچكس نمىخواست بگويد در پيروزى انقلاب حضور ندارد. چنين است، لحظه پيروزى، لحظه وحدت همه با يكديگر است. اما رهبرى خمينى بود كه اين وحدت را ممكن مىساخت. نه تنها به اين دليل كه از باستان تا امروز رئيس مذهب خود رامقلد جامعه ملى مىشمرده است، بلكه به اين خاطر كه پيوستن نه سازمان مىخواست، نه اجازه از مقامى و نه بحثى ورائى در شورائى عالى يا نهادى سياسى، هيچكدام را لازم نمىداشت. كافى بود در درياى مردمى كه در سرتاسر كشور به حركت درآمده بود گم مىشدى و صدايت به اين صدا "رهبر فقط خمينى" مىپيوست، همين و بس!
بدينسان، اجتماع ملت تحقق مىگرفت. لحظه شكوهمند انقلاب اسلامى ما، لحظه نشستن هواپيماى حامل او و همراهان بر زمين ايران بود. آقاى خمينى اهميت اين لحظه را نمىدانست. خبرنگارى از او پرسيد چه احساسى دارد و او پاسخ داد: هيچ، اما در بيرون هواپيما ملت بزرگى و زيبايى لحظه را احساس مىكرد: لحظه اجماع ملت بود. احساس تحقق آرمان ديرين خلق ما به همه دست داد بود. پندارى عصر جمشيد از نو آغاز شده است: نه دشمنى، نه ستم، نه نابرابرى، نه غم، نه مرض، نه پيرى، نه مرگ، نه سرما، نه گرما، جهانى سراسر شادى و اميد، جوانى و رشد!
خمينى بيانگر خودجوشى، اظهار كننده بيان عمومى انقلاب يعنى خواستهايى كه همه را متحد مىساخت و كسى بود كه دولت ستمگر به او به عنوان مظهر اجماع ملت تسليم مىشد. ارتش، دستگاه ادارى، قشرهاى بالاى جامعه، از راه رهبرى او از دولت شاه جدا مىشدند و به ملت مىپيوستند. جز او هيچ رهبرى كه اين امر راممكن سازد و انقلاب را پيروز گرداند، وجود نداشت. اين حقيقت را همه مىدانند حتى آنها كه امروز واقعيت را ناديده مىگيرند و خمينى را از اول نابكار و... مىشمارند. همه در ملت بودند و ملت در رهبرى او اجماع خويش و پيروزى قطعيش را بر دولت مىجست.
اما بعد از پيروزى انقلاب، لحظه وحدت به لحظههاى اختلاف تبديل شد. او نتوانست لحظههاى پيروزى تازهاى از پس يكديگر پديد آورد. در اين باره بسيار كوشيدم. آخرين بار وقتى بود كه نامهاى به او نوشتم كه لحظه پيروزى، لحظه وحدت است. در همه جامعهها چنين بوده است. براى حفظ اين وحدت بايد پيروزيهاى جديد و پى در پى تدارك ديد. شما براه غلط افتادهايد وبجاى تدارك پيروزيهاى جديد، بحرانهاى جديد فراهم مىكنيد و جامعه را از بحرانى به بحرانى ديگر مىكشانيد و از شكستى به شكستى ديگر و در نتيجه مجبور مىشويد بتدريج موضع اجتماعى خود را تغيير بدهيد، از رهبرى ملت به رهبرى يك دستگاه حاكم زورگو تغيير موضع دادن را دارند به شما تحميل مى كنند و...
او در پاسخ مطابق معمولش سخنرانى كرد و گفت جامعه شناسان مىگويند لحظه پيروزى، لحظه وحدت است و حال آنكه عكس آن صحيح است.در لحظه پيروزى است كه مخالفتها بروز مىكند چرا كه هر گروه به دنبال منافع خود مىرود و با هم اختلاف مىكنند. پس از اين سخنرانى او را ديدم و درباره نظريه بحران سازى براى اجراى اسلام با او صحبت كردم. كوشيدم به او حالى كنم براى آنكه وحدت لحظه پيروزى ادامه پيدا كند، بايد بيان انقلاب اجرا گردد. به او گفتم علت بروز اختلافها، خوددارى رهبرى از اجراى بيانى است كه در دوران انقلاب اظهار كرده است. به او گفتم شما بيان پاريس را اجرا نمىكنيد، در نتيجه محتاج بحران سازى و جوسازى مىشويد و هر روز از آن بيان دورتر مىشويد. اما شما با اسلام يكسانى جستهايد. تغيير موضع و تغيير بيان و در نتيجه شكست شما، شكست اسلام تلقى مىشود و تودههاى مردم اسلحهاى را كه با آن پيروز شدهاند، از دست مىدهند...
همانطور كه جريان وحدت از طريق رهبرى او انجام گرفت جريان استقرار استبداد و تحكيم ساختهاى وابستگى نيز به شرحى كه در اين كتاب مىآيد از راه رهبرى او به انجام رسيد. بدون موقعيت او كه با ضعف عمومى جريانهاى سياسى همراه بود، نيروهاى جانبدار استبداد دينى نمىتوانستند بر دستگاه ادارى مسلط شوند و قوا را در دست بگيرند. به همين سبب نيست كه ما بايد تجربه انقلاب را از راه رهبرى او مطالعه كنيم؟ او از نور به تاريكى گذر كرد. بدينسان بيان قرآنى (1)«1 - قرآن سوره بقره آيه 257»يك امر واقع مستمر است. انسان در حركت، از تاريكى به نور و يا از نور به تاريكى گذر مىكند. افسوس كه آقاى خمينى در نور نماند. اگر مىماند با همان سرعتى كه انقلاب به انجام رسيد، جامعه جديد ساخته مىشد. چه اميدى و چه پيام زيبايى براى همه بشريت بود! وجدانم گواه است كه مىخواستم بهر قيمت از اين فاجعه پيشگيرى كنم اما...
به دلايلى كه در اين كتاب مىيابيد، از نو بهمان منازعه ديرين بازگشتيم. استبداد سياسى يا استبداد دينى. قرنها جانبدار اين دو بايكديگر ستيز كرده بودند و همواره جانبداران استبداد سياسى حكومت كرده بودند. رژيم پهلوى ديگر تنها استبداد سياسى نبود. نماينده قدرت مسلط جهانى امريكا نيز بود و مىخواست با تحميل حاكميت قاطع خويش بر نهاد مذهب، به اين منازعه ديرپاى تاريخى با پيروزى كامل نهاد سياسى استبدادى پايان بخشد. اينبار روحانيت حاكم در اين راه افتاد كه از راه استبداد حاكميت قطعى خويش را برقرار سازد و ما در اين ترس شديم كه كشور دوباره گرفتار دعواى گروه جانبدار استبداد دينى باگروه جانبدار استبداد سياسى بگردد و بخواهى نخواهى به سلطه امريكا برخود، گردن بگذارد.
سلامتيان: پس چگونه مىتوان گفت اين حرف كه او از ابتدا در فكر استقرار استبداد دينى بوده است نادرست است؟
بنى صدر: زمينه ذهنى و علاقه شديدش به قدرت و طرز فكرش، سبب شدند كه عوامل داخلى و خارجى، در ذهن او بازتابى پيدا كنند كه او را به راه استبداد مىبرد. وگرنه در آغاز با و جود آنكه تمايل به اعمال قدرت در او بروز مىكرد، چنان شيفته انقلاب و شخصيتى كه از رهگذر انقلاب پيدا كرده بود، شده بود كه كمتر مىخواست و بلكه نمىخواست وارد كارها بشود. يكبار وقتى به او بسيار اصرار كردند كه "موضع بگيرد" پاسخ داد، اين مردم قرنها در زندان بودهاند، اينك بايد آزادشان گذاشت تا آنقدر بسرو كله يكديگر بزنند تا راه زندگى با هم را پيدا كنند. همانطور كه مىدانيد او پيش نويس قانون اساسى را تصويب كرد و اصرار داشت كه دولت معطل مجلس موسسان نشود و آنرا از راه رفراندوم به تصويب برساند، وقتى درباره مجلس موسسان بحث بود آقاى هاشمى رفسنجانى خطاب به ما گفت شما گمان مىكنيد چه كسانى به مجلس موسسان مىآيند؟ يك مشت آدمهاى قشرى و ناآگاه و متعصب مىآيند و بلائى بر سر قانون اساسى مىآورند كه شما را از كرده خود پشيمان مىسازند. يا بار اول كه در كردستان زدو خورد شد و ما به كردستان رفتيم. نخستين نوروز دوران انقلاب بود، در مراجعت به نزد او رفتم. گفت: تعجب است آزادى پيدا كردهاند و حالا مىخواهند از بينش ببرند. از اين نمونهها فراوان مىتوانم بشمرم. در تاريخ و زندگانى روزمره بسيارند مردان و زنان بزرگ و عادى كه بنا مىگذارند وارد ماجرايى نشوند و يا از آن بيرون بروند، اما حوادث و عوامل، در زمينه ذهنى مساعد سبب مىشود كه با وجود مقاومت باز به ماجرا كشانده شوند.
چنين شد و مردى كه مىگفت ميزان رأى مردم است، اين اواخر، وقتى با او در باره مجلس صحبت مىكردم، گفت: مردم رأيشان را دادهاند و ديگر حقى ندارند. گفتم مگر وكيل مىتواند خلاف نظر موكل عمل كند؟ با تندى پاسخ داد بله مىتواند!!...
سلامتيان: بنابراين بسيار اهميت دارد كه بررسى كنيم چگونه رهبرى انقلاب به راه انحراف رفت و صحنه ذهنى و عمل او صحنه مبارزه گروهها بر سر قدرت شد.
بنى صدر: امر مهمى كه نبايد از نظر بدور داشت اينست كه مرحله انحلال رژيم پهلوى غير از مرحله ساختن دولت جديدى است كه نه سابقه تاريخى داشت و نه در جايى آزمايش شده بود. آقاى خمينى نيز از خود طرحى براى اين حكومت نداشت. جز "ولايت فقيه" زمينه ذهنى ديگرى نداشت و از اين ولايت نيز جز اين نمىدانست كه مردم بايد اطاعت كنند وگرنه "باغى باغين" مىشوند. به شرحى كه در بخش فرهنگ خواهم داد، از اين ولايت صرف نظر كرد. در هفتههاى اول انقلاب، از اثرات آزادى وجدان دينى نسل جوان روز بروز بيشتر مىترسيد. ميان دو واقعيت متضاد گير كرده بود: خود او بيانى كرده بود كه يك تغيير اساسى در بيان دينى بشمار مىرفت. و اينك مىديد كه روحانيان جوان و طلاب در اين راه ممكن است بسيار دورتر بروند، استقبال شورانگيزى كه از سوى طلاب از درسهاى گروه ما مىشد، نشانه يك تغيير بزرگ، يك انقلاب بنيادى بود. كم نبودند طلابى كه به من مىنوشتند روز بروز بيشتر پى مىبرديم كه نخستين غرب زدهها ما هستيم، به قول شما ارسطو زده هستيم و بجاى خدا، زور را مىپرستيم و بجاى توحيد به تضاد باور داريم و اصرار مىكردند كه ما درس و بحث براه بياندازيم و حوزه قم را از اسارت ارسطو آزاد سازيم.
هر روز از همه جاى كشور خبرهاى نگران كننده پى در پى مىرسيدند. نه تنها درباره عمليات مسلحانه كسانى كه مىخواستند به انقلاب بعدى گذر كنند، بلكه درباره آنچه دهقانان در روستاها و كارگران در كارخانهها و كارمندان در ادارات و دانشجويان و استادان در دانشگاهها مىكردند، زمان به زمان ترس او از آزادى بيشتر مىشد و درمانده بود كه چگونه هم حرفهايى را كه زده بود، محترم بشمرد و هم مانع از آن شود آزادى كه بى بندو باريها را هم شامل مىشد كشور را از بين نبرد؟ ضعف شوراى انقلاب و نارسايى عمل دولت در يك زمينه انقلابى سبب مىشد كه روز بروز بيشتر از راه امرو نهى درامور كشور دخالت كند. با اين دخالتها از بيان انقلاب دور مىشد و بيان جديدى بر اساس استبداد فقيه اظهار مىكرد. عوامل داخلى و خارجى او را با شتاب در اين مسير به پيش مىبردند.
او كه ابتدا از بحران مىترسيد و جانبدار طرز ادارهاى بود كه بحران بوجود نياورد و آرامش را برهم نزند، بتدريج خواستار بحران مىشد چرا كه مىديد در بحران بهتر مىتواند نيروهايى را كه در موارد عادى پيروى نمىكردند، به راهى كه مىخواهد بكشاند. مثلا" ارتش در كردستان نمىجنگيد. نقده در خطر سقوط قرار گرفته بود. باز بدون اينكه به كسى بگويد، امريه شديد الحنى خطاب به ارتش صادر كرد كه اگر ظرف 24 ساعت نقده را آزاد نكنند، چنين و چنان خواهد كرد و امضاء كرد فرمانده كل قوا روح الله الموسوى الخمينى
نه تنها در بحران بهتر مىتوانست نيروها را بكار بگيرد، بلكه بهانه كافى براى از بين بردن مخالفان خود نيز داشت. بدينسان بود كه او به زمينه ذهنى و فكرى پيشين خود بازگشت و در اين زمينه نيروهايى ميدان پيدا كردند كه خواهان استبداد دينى بودند. بتدريج روشنفكران كنار زده شدند و ملاتاريا و روشنفكرتارياى همدست با او، روز بروز بيشتر ميدان عمل پيدا كردند.
در ذهن آقاى خمينى طرح حكومت براساس "ولايت فقيه" شكل قطعى پيدا مىكرد و بناگزير از طريق بيان و عمل او هم نيروهاى جانبدار استبداد چه موافقان استبداد فقيه و چه مخالفان اين استبداد و موافقان استبداد سياسى روز بروز فعالتر مىشدند. بدينسان آقاى خمينى كه مظهر اجماع ملت و حركت خودجوش ملت و بيان كننده بيان عمومى انقلاب بود، به مظهر نهادهاى سازنده استبداد و بيان كننده بيان استبداد تبديل مىگرديد.
سلامتيان: مگر از قول افلاطون نخواندهايد چگونه رهبر ملت، براى حاكم مستبد شدن ناگزير از بحران تراشى مىشود. جنگهاى داخلى و خارجى برمىانگيزد از زمانهاى قديم رژيمهاى استبدادى بدون بحران سازى دائم قادر به ادامه حيات نبودند. بد نيست اين مكانيسم را از قول او بياوريد تا معلوم بشود اين مساله از روزگاران بسيار قديم، مساله اصلى هر تحول انقلابى بوده است و خوانندگان بدانند كه تلاش نسل امروز ايران كه مقاومت مىكند و مىايستد در مبارزه با فكر استبداد چقدر بزرگ و پيروزى در بى اعتبار ساختن گروه حاكم بر جمهورى چقدر عظيم است.
بنى صدر: و بيان شما را نيز درباره نظريه كليسا در قرون وسطى بياوريم تا معلوم شود فكر استبداد فقيه از كليساى كاتوليك قرون وسطى سرچشمه مىگيرد.
سلامتيان چنين كنيم:
- منشاء يونانى و كليسايى ولايت فقيه:
ارسطو، بر اصل ثنويت و تضاد، مردمان را به نحبگان و توده تقسيم مىكند. به باور او توده مردم اخلاق بردگان را دارند و زندگانى حيوانى مىكنند. نخبگان خوشبختى را در شرفها مىجويند چرا كه هدف زندگانى سياسى اينست (1).«1 - Erhique a Micomaque , Paris , Garnis Flammarion , 5691. ص 23» بناگزير، روحها نيز گوناگونند. آنها كه صاحب عقلند و حق ولايت دارند و آنها كه مطيع هستند.(2)«2 - همان كتاب صفحه 41» در نظام طبيعت، آزاد و مطيع مشخص شدهاند و مهر آزادى و اطاعت حتى بر عادات جسمانى مانيز زده شده است (3).«3 - La politique صفحه 23» مردمانى هستند كه براى آزادى خلق شدهاند و ديگرانى كه براى اطاعت خلق شدهاند. نفع دومىها و عدالت اقتضا مىكند كه اطاعت كنند (4)«4 - همان كتاب صفحه 23» بردگان از قدرت استبدادى پيروى مىكنند و آزادگان از قدرت سياسى!
بدينسان بنا بر نظام طبيعت، فرمان دادن از سويى و فرمانبردارى از سوى ديگر، نه تنها ضرور بلكه سودمند است. عدهاى از زندگان از لحظه به دنيا
آمدن، براى فرمانروايى و جمعى براى فرمانبردارى خلق مىشوند. اقتضاى نظام سراسر طبيعت اينست (5)«5 - همان كتاب صفحه 21»
اما براى اينكه حكومت بهترين نوع حكومتها باشد، بهتر است بجاى پيروى از يك شخص از قانون ابدى پيروى گردد (6)«6 - همان كتاب صفحه 136» و براى آنكه بتوان مردم را
تربيت كرد بايد كوشيد علم قانونگذارى پيدا كرد. چرا كه بوسيله قانون است كه آدمى مىتواند تكامل بجويدأ (7)«7 - اخلاق نيكماك صفحه 285»
اما قانون شناس و قانونگذار در علم و دانش و تقوى بايد سرآمد باشد. خالى از خوى باشد (8).«8 - politiqueLa صفحات 150 تا 153 و 103 تا 139 » اگر چندتن در عرض يكديگر بودند، دستجمعى و اگر يكى بر ديگران مقدم بود، او بايد مادام العمر حكومت كند. (9)«9 - La politique صفحات 152 و 153 و 156»
اين نظريه، در كليسابدين شكل درآمد: "هر آنكه بر فردى حكومت مىكند بر او برترى دارد زيرا هيچ برترى بدون آنكه رأى خداوند بر آن تعلق گرفته باشد، وجود پيدا نمىكند. حكام از طرف خدا برگزيده شدهاند. لذا آنكه با مافوق خود مخالفت كند، بمقابله با خداوند برخاسته است
Saint - Paul, Epitre Romain
بدينسان پاولو، بجاى "قانون طبيعى" مشيت الهى را قرار مىدهد و بتدريج ولايت كليسا بصورت يك اصل ضرور در مىآيد.
در اروپاى آغاز قرون وسطى، حكومت كليسابر روى زمين به تفصيل موضوع بحث پاپها و تئوريسينهاى كاتوليك و سلاطينى كه تازه قدرت مىگرفتند قرار گرفته است. پاپ گرگوار هفتم كه در سالهاى 1073 تا 1085 بر كليسا حكومت مىكرد از نخستين تدوين كنندگان نظريه حكومت تئوكراتيك بشمار است. وى با استناد به متون عهد عتيق و جديد، مدعى سلطنت بر سراسر سرزمينهاى مسيحيت بود. از تورات اين قول را نقل مىكرد كه: ژرمى Germie رسول مىگويد يهوه " دست خود را دراز كرد دهان من را لمس نمود و گفت، من به اين ترتيب كلام خود را در دهان تو مىگذارم و از اين روز تو را بر ملتها و سلطنتها مسلط مىسازم كه بركنى و بكشى و ويران بسازى و خراب كنى و بسازى و بكارى"
و قول ديگرى از انجيل نقل مىكرد كه بنابر آن مسيح به پير گفته است: " تو پير هستى و روى اين سنگ، كليساى مرا بنا خواهى نهاد، من به تو كليد سلطنت آسمانها و بهشت را مىدهم و آنچه را كه تو روى زمين ببندى در آسمانها بسته خواهد شد و آنچه را كه تو روى زمين بازكنى در آسمانها باز خواهد شد" و بر اين مبنا پير را جانشين قدرت خداوندى بر روى زمين مىدانست. پس از او، نواب و جانشينانش را كه همان سلسله پاپها باشند داراى چنين سطلهاى مىدانست.
بر اساس اين قولها، ارسطو استدلال مىكرد كه: چون همه انسانها از شاه و رعيت رمهاى هستند كه چوپانى آنها توسط مسيح به پير واگذار شده است، همه كسانى كه خدا را عبادت مىكنند جز آنها كه طريق الحاد و بندگى شيطان را برگزيدهاند ولايت و حق حكومت پير را بر خود پذيرفتهاند و پس از پير ناگزير بايد ولايت و حق حكومت جانشينان او را بر خود بپذيرند. وى مىگفت پاپ جز اجراى اراده خداوندى كار ديگرى نمىكند. كليسا براى اجراى همين خواست و استمرار حكومت الهى ايجاد شده است و بهمين علت نيز به كليسا لقب مادر جهانى Mere Universelle داد. و گرگوار از پاپ ژلاز Gelase قولى نقل مىكرد كه بنا بر آن وى به امپراطور الكساندر مىنويسد: "از آنجاكه همه مومنان بايد در امور دينى از اسقف خود پيروى كنند و اسقفها نيز از پاپ كه نايب مسيح است تبعيت مىكنند، (سلاطين نيز اگر ايمان آوردهاند تابع همين قانون عمومى هستند) سلاطين نيز در امور دنيوى بايد از اراده كليسا پيروى كنند، چرا كه امور دنيوى از امور دينى از نظر كيفيت پست ترند. وقتى تبعيت در امور عاليتر ضرور است در امور پستتر نيز ضرور مىباشد. گرگوار قول ديگرى از پاپ ژول خطاب به اسقفهاى شرق نقل مىكند كه بنا بر قول مسيح، كليدهاى درهاى بهشت به پير داده شدهاند. وى باستناد اين قول استدلال مىكند كه:
" وقتى خدا اين قدرت را منحصرا" به زعماى كليسا داده است كه درهاى آسمانها و بهشت را بروى مردم بگشايند، بطور مسلم قدرت حكومت بر امور زمينى را نيز به ايشان داده است". بر پايه اين استدلال، مىگفت: يا مردم مومن هستند كه از كليسا پيروى خواهند نمود و يا مومن نيستند و نافرمانند كه در اين صورت، حكومت مردم نافرمان، مردمى كه چه بسا خدا را نمىشناسند، چگونه ممكن است قادر بمقابله با قدرت خداوند باشد و مومنان بدان گردن بگذارند؟
گرگوار از راه ديگر باز به همين نظر مىرسد: از قول مسيح نقل مىكرد كه: "آنكس كه ارباب كليسا را ميهمان و يا احترام كند، مرا ميهان و يا احترام كرده است، و آنكس كه به آنها بى احترامى مىكند به مسيح بى احترامى نموده است". از اين قول اينطور نتيجه مىگرفت كه نافرمانى از كليسا و سلسله مراتب آن نافرمانى از خدا است و بر اين اساس به اهل كارتاژ كه بر ضد وى طغيان كرده بودند نوشت شما نه بر ضد ما كه بر ضد خدا طغيان كردهايد و از اطاعت او سرباز زدهايد.
نظر گرگوار هفتم پس از وى توسط پاپهاى ديگر مانند اپنوسان سوم 1216-1198 و بنيفاس هشتم 1302-1294 مورد تائيد و تاكيد قرار گرفت. اينوسان سوم مىگفت: سلاطين قدرت خود را از رئيس كليسا به عاريت مىگيرند همانطور كه ماه نور خود را از خورشيد بعاريت مىگيرد.
و بنيفاس استدلال مىكرد كه نه از جهت حق ارث و نمايندگى پير و نه از جهت قابليت منعكس ساختن نور ولايت هيچ مقامى جز كليسا قادر به ادعاى نمايندگى از پير و ولايت بر مردم نيست.
البته همه اين استدلالها بر اين پايه بنا مىشدند كه چون اختيار ايمان و اعتقاد مردم به كليسا واگذار شده است حق حكومت كردن بر مردم نيز از
آن كليسا است. در حقيقت از آنجا كه در آئين كاتوليك، كليسا و اعتقاد دينى يكى هستند و بدون تصديق كليسا كسى مومن بشمار نمىرود، حكومت
كليسا امرى منطقى بنظر مىآمد. توضيح آنكه كليسا حق و امتياز تعميد يعنى تصديق تدين و ايمان دينى افراد را داشت، بدون آنكه كليسا تعميد كسى را گواهى كند، آن كس كاتوليك شمرده نمىشد. بدينسان كليسايى كه اختيار عقيده افراد را داشت و صفت متدين به اشخاص مىداد، حق نظارت بر باور دينى آنها را نيز داشت. متدين بايد درباره اعتقاد خود به كليسا گزارش مىكرد. نزد كشيش به گناه و نزلزل عقيدتى خود اعتراف مىكرد و كليسا حق تفتيش مستمر عقائد او را داشت تا مبادا منحرف شود.
باز كليسا حق بخشيدن گناه و يا تكفير شخص را داشت. و از آنجا كه پى بردن به درجه تقواى اشخاص و علم به اراده خداوندى را حق انحصارى خود مىدانست. حق حكومت كردن و آموزش و قضاوت و اداره امور اقتصادى را حق خاص خود مىشناخت.
اين نظر به قلمرو اسلام نيز راه جست و بسيارى از علماى اسلام با اين نظر كه مخالفت بنيادى با اصول اسلام دارد، به مخالفت برخاستند. از جلمه خود آقاى خمينى در پاريس از اين نظر عدول كرد و بشرحى كه خواهى خواند، ولايت را از آن جمهور مردم شناخت.
حاصل اين ولايت، وضعيت كنونى كشور است. انقلاب چنان شكوهمندى، آنهم در بحبوحه ترقى عمومى بشر، قربانى كهنهترين غرب زدگىها شد: توحيد به ثنويت تحويل شد و حاكم گشت. رهبر مردم به عنوان افلاطون مستبد شد:
بنى صدر: و اينك قول افلاطون درباره چگونگى تبديل رهبر به مستبد:
سقراط - حتى وقتى رهبر ملت از اطاعت مطلق توده مطمئن است، از ريختن خون افراد ملت خويش در نمىگذرد و به انواع بهانهها آنها را متهم مىكنند و بدست كسانى نظير خود، آنها را به دادگاهها مىكشاند و با ستاندن جانشان دست خويش را به جنايتها مىآلايند. او خون افراد ملت خويش را مىچشد. آنها را تبعيد مىكند و يا مىكشد. در همانحال از بخشيدن قرضهاى فقيران و تقسيم زمين ميان دهقانان حرف مىزند. آيا بحكم ضرورت و يا بنا بر قانونى تقديرى است كه اين رهبر بايد بدست دشمنانش فاسد بگردد و يا از راه يكى شمردن خود و دين مستبدى ستم گر بگردد، گرگ بگردد؟
گلوكن پاسخ داد: پاى ضرورتى بزرگ در ميان است.
سقراط: چنين است عاقبت كار رهبرى كه مردم را بر ضد ثروتمندان بر مىانگيزد.
گلوكن: آرى
سقراط: اگر بعد از رانده شدن، برغم دشمنانش به قدرت برسد، مستبد تمام عيارى نمىشود كه بنام آرمان مردم بساط استبداد مىگستراند؟
گلوكن: مطمئنا"
سقراط: اما اگر ثروتمندان نتوانند او را از قدرت برانند و يانتوانند از ميانش بردارند، با برهم زدن ميان رهبر و مردم در فاسد كردنش مىكوشند. از توطئههاى نهانى براى از ميان برداشتن نيز دريغ نمىكنند.
گلوكن: آرى اين توطئه انجام مىگيرند.
سقراط: در اين اوضاع و احوال است كه جاه طلبان كه اينك در دور و بر رهبرند، از خطر توطئهها فغان بر مىآورند و از مردم مىخواهند براى دفاع از حيات رهبر خويش، پاسدار در اختيارش بگذارند.
و مردمى كه سرشار از اعتماد به رهبرند، پاسداران را در اختيارش مىگمارند چرا كه مىترسند بجان او سوء قصد شود.
گلوكن: آرى حقيقتا" اينطور است
سقراط: رهبر در روزهاى اول لبخند مىزند، به همه كسانى كه مىبيند روى خوش نشان مىدهد، مىگويد كه او مستبد نيست. در علن و خلوت وعده بسيار مىدهد، وامها را مىبخشد، زمينها را ميان مردم و نزديكان خود تقسيم مىكند، و مىكوشد با همه نرم و مهربان باشد، اينطور نيست؟
گلوكن: چرا.
سقراط: اما وقتى خاطر را از دشمنان خويش از راه سازش با اين و تخريب آن، بياسود همچنان آتش جنگ را مىافروزد تا كه مردم به رهبر نيازمند بمانند.
گلوكن: طبيعى است.
سقراط: و نيز بدين خاطر جنگها و اختلافها را بر مىانگيزد كه مردمى كه مالياتها فقيرشان كردهاند، ناچار بشوند تنها به گرفتاريهاى روزمره شان سرگرم بگردند و كمتر بر ضد او برخيزند.
گلوكن: مسلما"
سقراط: و اگر بعضىها روح آزاده داشته باشند و تن به استبدادش ندهند، درجريان جنگها و برخوردها، بهانهاى براى حذفشان ايجاد مىكنند. مثلا" آنها را به زير ضربههاى دشمنان مىاندازند به اين دليل است كه سلطان جائر، مردى كه بنام آرمان و دين به قدرت رسيده است، جنگها را بر مىانگيزد.
گلوكن: بطور احترازناپذير!
سقراط: اما با اين كارها روز بروز در نظر مردم منفورتر مىشود.
گلوكن: چرا نشود؟
سقراط: اما در ميان كسانى كه در بالا آمدن به او يارى كردهاند و صاحب نفوذند، بسيارى آزادانه سخن مىگويند و در حضور او و يا در جمع خودشان، اوضاع را انتقاد مىكنند، دست كم شجاع ترينشان اينكار را نمىكنند؟
گلوكن: محتمل است.
سقراط: پس مستبد جائر اگر بخواهد رهبر بلامنازع بماند بايد خيال خود را از وجود آنها راحت كند. و با حذف آنها كار را بجايى مىرساند كه نه در ميان دوستان و نه در ميان دشمنان خويش، آدم با ارزشى بر جاى نمىگذارد.
گلوكن: مسلم است.
سقراط: او با چشمانى نافذ بايد آنان را كه شجاعت و بزرگى روح واحتياط و غنى دارند بشناسد با از دست دادن خوشبختى با همه آنها جنگ كند و برايشان دام بگسترد تا كه آنها همه را تصفيه كند و كسى از آنان را دركار دولت باقى نگذارد.
گلوكن: چه شيوه خوبى براى تصفيه آنها!
سقراط: آرى: روشى ضد روشى كه پزشكان براى پاك كردن تن بكار مىبردند. در حقيقت پزشكان آنچه را بد است ناپديد مىگردانند و آنچه را خوب است برجا مىگذارند، رهبرى كه اينك مستبد جابر شده است عكس اينكار را مىكند.
گلوكن: اگر بخواهد قدرت خويش را حفظ كند، بدينكار ناگزير است.
سقراط: آيا بر اثر رفتارش، هر اندازه در نظر مردم منفورتر مىشود، به پاسداران بيشتر و وفادارتر نياز پيدا نمىكند؟
گلوكن: بدون شك
سقراط: اما اين پاسداران وفادار چه كسانى هستند؟ آنها را از كجا خواهند آورد؟
گلوكن: خودشان خواهند آمد. اگر حقوق بپردازد، بسيارى بسوى او پرواز مىكنند.
سقراط: اى واى! مثل اينكه به نظر تو خارجيان مگسانند كه از هر سو بدور او جمع مىشوند.
گلوكن: درست فهميدى، مقصودم همين بود.
سقراط: اما از اهل كشور خود چه كسانى را خواهند داشت، از اهل كشور خويش نمىخواهد؟
گلوكن: چه؟
سقراط: بندگان را شهروند مىگرداند و پس از آنكه آزادشان ساخت پاسدارشان مىكند.
گلوكن: مطمئنا" و اينها با وفادارترين پاسداران او مىگردند.
در حقيقت همانطور كه مىگويى، شرط مستبد شدن اينست كه بعد از كشتن اولىها اين دومىها را بركشد و دوست و محرم را ز خويش بگرداند.
سقراط: و نمىتواند كسان ديگرى را به خدمت بگيرد.
اين رفقا ستايشش مىكنند. اين شهروندان تازه، بااو بسر مىبرند. اما مردمان با شرف او را منفور مىدارند و از او مىگريزند، اينطور نيست؟
گلوكن: افسوس، جز اين مىتوانند بكنند؟
سقراط: بدين خاطر نيست كه تراژدى، عموما"، هنر عقل و اوريپيد استاد بى بديل اين هنر بشمار مىرود؟
گلوكن: ربط اين سخن پر از مغز از اوست:
"مستبدان از راه خريد "عاقلان" عقل پيدا مىكنند"
و منظورش از عاقلان كسانى هستند كه با مستبد همراهند و در خدمت او هستند.
بد نيست بيادت بياورم كه در روستاهاى ما كسانى را كه موضع عوض مىكنند و جانبدار مالك مىشوند "آدامجيل قورد" يا گرگ آدم نما مىخوانند. آنها از افلاطون آموختهاند و يا افلاطون زندگى واقعى آنها را كه طى قرنها صحنه اين تجربه است در اين بيان آورده است؟
بطوريكه خوانده و خواهى خواند، در تجربه انقلاب ما نيز، رهبر ملت، گرگ شد. ببين چگونه نالايقان و نادانان را بر مىكشد و چسان جوانان را گروه گروه مىكشد! مىگويد: اينقدر نگوئيد آقاى رجايى علم ندارد، عقل دارد!!
و او و ملاتاريا با غريزه مرگ عمل مىكنند: كارهايى مىكنند كه آنها را به سرعت به مرگ خفت بار نزديك مىكند.
بدينسان با تشكل نهادهاى جديد به سبب عوامل داخلى و خارجى كه در فصلهاى آينده بر مىشمارم، در زمينه ذهنى مساعد، آقاى خمينى بتدريج به بيان ملاتاريا نزديك مىشد، از اين زمان دو خط از يكديگر جدا مىشدند. دو اسلام از يكديگر فاصله مىگرفتند. آقاى هاشمى رفسنجانى اين دو اسلام را اينطور توصيف كرد: اسلام فيضيه و اسلام بنى صدر. و به تعبير خودم اسلام زورپرستى و اسلام ضد زورپرستى، اسلام ضد رشد و اسلام رشد، اسلام ضد آزادى و اسلام آزادى.
سلامتيان: يا اسلام غير ممكن و اسلام ممكن. در عمل وجود دو خط مشخص در رهبرى انقلاب و وفادارى گروه ما به بيان عمومى انقلاب، سبب شد كه مردم دواسلام را در عمل ببينند: اسلامى كه هر روز بحران و ويرانى مىساخت و اختلافها و خشونتها بر مىانگيخت و اسلامى كه با ميدان دادن به محرومان جامعه، به سنل جوانى كه تشنه ابداع و ابتكار بود، او را در ساختن سرنوشت خويش شركت مىداد. كمى انصاف امكان مىدهد اين واقعيت را بدبينترين اشخاص دريابند. لحظهاى خود را از حب و بغضهاى شخصى رها سازند و از خود بپرسند اگر گروه ما بر بيان عمومى انقلاب اصرار نمىورزيد و در عمل به آن وفادار نمىماند و در وفادارى به اين بيان تا رو در رو ايستادن با آقاى خمينى و قبول همه خطرهايش پيش نمىرفت، نهاد مذهبى با قرنها سابقه كه به حكومت رسيدنش آرزوى ديرين جامعه ما شده بود و عاشوراها و فرصتهاى مذهبى ديگر، چيزى جز بروز اين آرزو نبودند، چگونه با اين سرعت بى اعتبار مىشد؟ آيا در گذشته استبدادهاى محبوب در جامعهها كم بودهاند؟ در حال حاضر وجود ندارند؟ آقاى خمينى بهتر از هر شخصى در جهان قادر نبود اين استبداد محبوب را بوجود بياورد؟ خوب است هر كس و هر گروه از روى انصاف كمى در اين باره تامل كند، آنوقت خواهد دانست كه كارى بغايت بزرگ انجام گرفته است: نه تنها پايههاى استبداد جديد بكلى سست شده وا مروز و فردا فرو مىريزد، نه تنها اسطوره اين اسبتداد با سرعتى باور نكردنى شكسته است و گروههاى جانبدار استبداد دينى و غير دينى بى اعتبار شدهاند، بلكه مهمتر از همه اينها وجدان نسل جوان امروز از قيد و بندهايى كه به نام دين بر او مىنهادند و كارپذير و متلاشيش مىساختند نيز رها شده است. اين نسل دوباره به بند در نخواهد آمد.
بنى صدر: در حقيقت رهبرى از بيان انقلاب جدا مىشد و با جدا شدن از بيان، از مردم نيز جدا مىشد تا بر مردم حاكم شود. الگوى حكومتى كه در حال ساختنش بودند، اين بود. وفادارى ما بر "خط امام" يا بيان عمومى انقلاب و افشاگرى روزمره، سبب مىشد كه جريان جدا شدن از بيان انقلاب و مردم و روى آوردن به نهادهاى فشار و تضييق بيشتر گردد. بدون استفاده از پوشش آقاى خمينى اينكار شدنى نبود. هر دو طرف مىكوشيدند آقاى خمينى را در جانب خود نگاهدارند. جريان پيش مير فت، هر اندازه افشاگرى بيشتر مىشد، استفاده از نهادهاى فشار و اختناق فزونتر مىگشت. آقاى خمى مىتوانست جانب مارا بگيرد. اما از نابختيارى يك ملاتاريا قرارداشت و زمينه ذهنى و نادانى هايش او را به راه ملاتاريا مىكشاند.
سلامتيان: هنوز جاى توضيح داد كه بر همه روشن بگردد چرا آقاى خمينى از راه موفقى كه پيش پا داشت نرفت؟ مگر انقلاب با آن سرعت و در جريان آشتى عمومى زحمتكشان و روحانيان و روشنفكران به نتيجه نرسيد؟ چرا تجربه موفق را رها كرد و در پيرايه استبداد دينى افتاد؟
بنى صدر: غير از عامل ذهنى كه شرح كردم و عوامل داخلى و خارجى كه شرح كردم و خواهم كرد، نادانى رهبرى را نيز بايد در شمار عوامل بزرگ تاريخ و چگونگى جريان يافتن آن شمرد.
2- نادانىهاى رهبرى
بنى صدر: به گمان من بزرگترين نادانى، ندانستن رابطه استقلال و آزادى است و يك پديده عمومى است. در بيشتر كشورهاى زير سلطه اين تصور حاكم است كه استبداد امرى داخلى و استقلال امرى خارجى است. مىتوان درخارج استقلال نداشت و در داخل آزادى داشت. يا مىتوان در داخل استبداد ودر خارج استقلال داشت. بسيارى از روشنفكران نيز در پى اين فريب شدند و بر آن شدند كه براى استقلال بايد استبداد برقرار كرد تا قدرت خارجى نتواند در امور داخلى، دخالت كند. پارهاى ديگر به دنبال اين باور شدند كه بهتر است آزادى بدهيم و بتدريج به استقلال دست پيدا كنيم.
اين بحثها پيش از انقلاب به شدت رواج داشتند. از اينرو نخستين كوشش ما اين بود كه از زبان آقاى خمينى بگوييم مرحله اول حكومت اسلامى، مرحله حكومت ملى است حكومتى كه استقلال و آزادى را يك مىشمارد و در پى استقرارش مىكوشد و موفق شديم. وقتى آقاى مهندس بازرگان به پاريس آمد، در نوفل لوشاتو، او و آقاى بهشتى و من با هم بحث مىداشتيم و بهنگان نهار از من خواست، رابطه استقلال و آزادى را براى او شرح كنم و چنين كردم. با وجود اين بحثها ادامه داشتند و بحران سال اول انقلاب اسلامى ايران نتيجه جداكردن حساب آزادى از حساب استقلال بود.
آقاى خمينى، در پاريس، وقتى متنى را كه آقاى دكتر سنجابى امضاء كرده بود، خواند با قلم خود كلمه استقلال را كه از قلم افتاده بود، افزود. اين تاكيد و دقت براى ما بسيار شگفتانگيز و اميدبخش مىنمود. اما به شرحى كه در بخش فرهنگ خواهد آمد، به علت آنكه نمىدانست رابطه آزادى با استقلال چيست، در پى اين فريب رفت كه براى استقلال بايد آزاديها را محدود كرد و كار اين محدوديت را به حذف كامل رساند.
در اين زمان كه ما در مخفى گاهمان به اين بحث مشغوليم 25 تير1360، راديوها همچنان به نشر خبر و بحث درباره هواپيماى آرژانتينى كه روسها ساقط كردهاند ادامه مىدهند. اين هواپيما وسائل يدكى و اسلحه و مهمات از اسرائيل به ايران حمل مىكرده است.(1)«1 - وقتى به فرنگ آمديم، دانستم ورقه پرواز هواپيما از تلاويو به قبرس و از آنجا به تهران وجود دارد. از ايران نيز ورقه درخواست جواز عبور را براى ما فرستادند. »
درباره خريد غير مستقيم اسلحه از اسرائيل دو تن از گروه ما، آقايان دكتر تقى زاده و شمسائى از لندن گزارش كرده بودند و هشدار داده بودند. اين گزارش را در شوراى دفاع طرح كردم. آقاى سرهنگ فكورى كه او را مردى باشرف و غيرتمند و وطن دوست يافتهام، گفت همينطور است و خود نيز مخالف بود. گفتم بهتر اين است كه با خود صدام حسين صلح كنيم و از اسرائيل براى جنگ با ارتش عراق اسلحه نخريم. قرار شد نخرند.
اينك معلوم مىشود كه از وقتى كار ما را ساخته مىديدهاند، خريد را انجام داده و حمل اسلحه و مهمات را به ايران سازمان دادهاند. در نظر آقاى خمينى تمايل به اسرائيل از رفتن به جهنم بدتر بود، اينكار را چگونه براى خود توجيه كرده است؟ جدائى از مردم و حكومت استبدادى بر مردم، روى آوردن به خارجه را احترازناپذير مىسازد. ملاتاريا مىداند كه شكست در جنگ، نابودى او را نيز سبب مىگردد. پس به دفاع از موجوديت و حاكميت خويش تقدم مىبخشد و از اين به بعد به "اعتبار ثانوى" هر حرامى حلال مىگردد.
و نيز پس از تماس آقاى بهشتى با آمريكائيان براى استقرار يك رژيم با ثبات در ايران، (2)«2 - بنا بر گزارشى كه اوائل فروردين ماه 1361 دريافت كردم. كتاب ساليوان سفير آمريكا در ايران به هنگام سقوط شاه نيز منتشر شده است و او مىگويد اول بار او بوده كه پيشنهاد كرده است وحدتى ميان روحانيت و ارتش بوجود آيد.» مساله گروگانگيرى با تسليم كامل به امريكا حل شد. اينك معلوم مىشود دو روز بعد از سخنرانى افشاگرانه 17 شهريور 1360 آقاى خمينى نگران موقعيت خويش گشته و با امريكائيان براى حل مساله گروگانها تماس گرفته است (3).«3 - سالينجر - اين كتاب را بعد از آمدن به پاريس خواندم و قول هاشان را آوردم.» پس از آن قراردادهايى نظير قرارداد تالبوت بسته شدند. بعد نوبت به بازسازى بودجه رژيم پيشين و افزايش توليد نفت و كاهش قيمت آن رسيد و از نو باج دادن به دو بلوك بحسب احتياج رژيم حاكم شروع شد. آقاى خمينى نشنيد. نه نامههاى مفصل و نه توضيحات حضورى در او موثر نشدند. بگمان خود بااستبداد كشور را از خارجه حفظ مىكرد اما در عمل كشور را در راه وابستگى مىبرد. به راه آمريكا مىبرد. تمام ساختهاى وابستگى بازسازى مىشدند و ايران از نو به راه استبداد و وابستگى مىافتاد.
اينهمه را براى آن مىكرد كه "روحانيت" را بر حكومت نگاهدارد. حدود دو ماه پيش به جمعى از روحانيان كه به نزد او رفته بودند گفته بود، ايران در خطر است. اگر شما در كارهاى دولت وارد نشويد، كلاهىها باز همه جاها را خواهند گرفت و روحانيت را كنار خواهند زد. او باز نمىداند كه از راهى مىرود ك سرانجام به حذف روحانيت مىانجامد. در حقيقت، او اينك از سويى لباس جلادى پوشيده است و مخالفان استبداد و وابستگى را از پى يكديگر از ميان بر مىدارد و از سوى ديگر ناگزير روز به روز بيشتر دست نياز بسوى قدرتهاى جهانى دراز مىكند. رشتههاى وابستگىها بيشتر و محكمتر مىشوند. وقتى
چرخهاى اقتصادى و سياسى و نظامى و فرهنگى بر مدار سلطه قدرت خارجى بگردش درآمد، به ديوان سالاران و فن سالارانى نياز مىافتد كه بتوانند اين فعاليت بسيار گسترده را اداره كنند. اين زمان كه زود نيز مىرسد، زمان مرگ ملاتارياست.
از اينروست كه امريكا آقاى خمينى را در قبال جانبداران استقلال و آزادى حمايت مىكند و از هم اكنون دوره بعد از خمينى را تدارك مىبيند.
سلامتيان: بهمين دليل نبود كه وقتى به اينجا آمدم هم در دقايق اول گفتم يك امر مثل روز روشن شده است كه حاكمان، با قساوت تمام مىخواهند مخالفان سازش با قدرتهاى خارجى را يكجا از بين ببرند؟
بنى صدر: اما بدون اينكه بدانند، گور خويش را نيز مىكنند.
سلامتيان: اگر در حرف آقاى خمينى دقت كنيد به امريكا مىگويد اگر اين بار آن بازى را كه در 28 مرداد بر سر آقاى كاشانى درآورديد بر سر من و روحانيون حكومت گر درنياوريد، آماده سازش هستيم.
گمان مىكند با اين كشتارها حكومت پايدار و ابد مدت مىشود.
بنى صدر: پس مىداند كه اسلام را كنار گذاشته است و به راه سازش مىرود! اين خود بهترين حجت بر درستى "اسلام ممكن"، اسلحه توده مردم براى دفاع از استقلال و آزادى و تامين رشد سريع نيست؟
سلامتيان: از آنروز كه وابستگان به غرب و اين گروه از دو سو به شما و گروه ما حمله آوردند، هردو مىدانند كه دشمن اصلى جانبداران خطر استقلال و آزادى هستند و بايد اول از شر مجموعه نيروهايى راحت بشوند كه در اين خط عمل مىكنند.
بنى صدر: اينك معلوم شد چرا به راه ما، براى استقلال و آزادى نيامدند و بيان عمومى انقلاب را رها كردند و...
سلامتيان: اما مگر راه خود را درست نمىدانيم؟ چرا نتوانستيم رهبرى را در اين راه نگاهداريم؟ هنوز بايد بحث را ادامه دهيم تا بر نسل جوان كشور، همه جنبههاى اين آزمايش تاريخى، روشن بگردد.
ب صدر: نادانى ديگر آقاى خمينى و گروه رهبرى كننده و بلكه نادانى عمومى، جهل به برنامه عمل براى دستيابى به هدف كه استقلال و آزادى باشد بود. مگر به هنگام معرفى دولت رجايى، مخالفان در مجلس نگفتند دولت برنامه ندارد و مگر بهنگام معرفى دولت رجايى، مخالفان در مجلس نگفتند دولت برنامه ندارد و مگر آقاى خامنهاى در پاسخ نگفت، هيچكس برنامه ندارد؟
اما اين تنها "ملاتاريا" (1)«1 - "ملاتاريا" اصطلاحى است كه هادى غفارى در مقام توجيه " ملايان مستبد " بر زبان آورده است. ما نخواستيم آنطور كه او گفته است همه ملايان را مستبد بخوانيم و اصطلاح او يعنى " ديكتاتورى ملاتاريا " را بكار ببريم، چرا كه از نظر ما اكثريت روحانيان با استبداد مخالفند.» و "روشنفكرتاريا" نبودند كه برنامه نداشتند، هيچكس برنامهاى ارائه نكرده بود. سانسور مانع از آن شده بود كه بيانيه جمهورى اسلامى را حتى بخوانند. در حقيقت، بلحاظ آنكه هر گروه فكر مىكرد مخالفت را بايد از راه حذف انجام داد، گروههاى سياسى خواند نوشته هايى را كه از آن خودشان نبود، برخود حرام كرده بودند.تا بدانجا كه "بيانيه جمهورى اسلامى" را در اوائل انقلاب به اعضاى شوراى انقلاب و به اعضاى هيات وزيران دادم بخوانند بلكه از روى برنامه عمل كنيم، اما آنها زحمت خواندن آن متن را هم بخود ندادند و هنوز نيز نخواندهاند. اگر خوانده بودند در مجلس نمىگفتند هيچكس برنامه ندارد و از نمايندگان نيز جز شما و احمد عضنفرپور نخوانده بوديد. وگرنه غير از شما نيز كسى پيدا مىشد و مىگفت برنامه جامعى نيز وجود دارد.
29 تير ماه 1360
اما روشنفكران نيز اغلب "بيانيه جمهورى اسلامى" را نخواندهاند. مگر به همين چند روز قبل از آقاى ش. پ نامه مفصلى رسيده بود، درباره ضرورت يك جبهه به رهبرى من و اظهار تاسف كرده بود كه هنوز از بيانيه جمهورى اسلامى حرف مىزنم. ندانسته بود كه اين بيانيه بر اساس مطالعه ابعاد سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى جامعه ايرانى براى ايجاد يك جامعه مستقل و آزاد است!
اما هر گروهى بدليلى خود را سانسور مىكرد و مىكوشيد وجود بيانيه را ناديده بگيرد. حزب جمهورى اسلامى، خود را به نظريه تازهاى مجهز مىكرد: استبداد سياسى و ليبراليسم اقتصادى، بازگشت به نظريه راهنماى رژيم پيشين. مشكلات پى در پى سبب مىشدند كه روز به روز تمايل به استبداد سياسى بيشتر گردد و همين امر تغييراتى را در وضع اجتماعى و راه حل جويىهاى اقتصادى سبب مىگرديد. وعده هايى كه روزهاى اول انقلاب به زحمت كشان داده مىشدند و نيز قانون هايى كه به قصد تغييرات ريشهاى اقتصادى و اجتماعى به تصويب مىرسيدند، اينك كنار گذاشته مىشدند.
در روزهاى اول انقلاب، به سبب آنكه نه يك طرح عمومى براى ساختمان جامعه جديد داشتند و نه برنامهاى براى اجراى اين طرح، مىخواستند بر اساس توده ستاييى و توزيع امتيازات ميان مستضعفان حكومت خويش را بسازند، اما بتدريج "استبداد اقتصادى بسود مستضعفان" جاى خود را به ليبراليسم اقتصادى سپرد. با تشكيل دولت رجايى اميتازها پى در پى به وارد كنندگان و آنها كه بازار داخلى و بازرگانى خارجى را در دست داشتند داده مىشدند. در بحث آزاد درباره بودجه سال 1360، آقاى مهندس سحابى پرسيد چرا از قشرهايى ك 1200 ميليارد ريال در سال 1359 سوده بردهاند، ماليات نگرفتيد و چرا در بودجه امسال پيش بينى نكردهايد از اين سودى كه در تاريخ ما بى مانند بوده است ماليات بگيريد؟ آقاى وزير مشاور پاسخ داد، چون نمىتوانيم بگيريم، از اينجهت بابت وصول ماليات نيز رفمى را در بودجه ذكر نكردهام و همين دولت به راحتى مىتواند روزى 50 جوان از 12 سال به بالا را اعدام كند. چطور است از كسانيكه سودهاى افسانهاى به دست مىآورند، نمىتواند ماليات بگيرد اما نوجوانان و جوانان را مىتواند گروه گروه اعدام كند؟ جواب اينست كه آن ناتوانى به دليل اين توانايى است و به عكس اگر آزاديها برجا مىماندند آن سودها به جيب اقليتى كوچك نمىرفتند و اين اعدامها نيز ضرورت پيدا نمىكردند.
و اينك به بن بست رسيدهاند، بنام اسلام هيچ راه حلى ندارند كه ارائه كنند. بحرانها برهم افزوده شدهاند و راه حل هايى كه با استبداد ملاتاريا نيز جور درآيند، وجود ندارند. ناگزير به شكنجه و اعدام به عنوان آخرين حربه حكومت پناه بردهاند. وضعى پديد آوردهاند كه خود نيز هرگونه امنيتى را از دست دادهاند و نمىدانند چند روز ديگر زنده مىمانند.
سلامتيان: آقاى خمينى و گروه حاكم بطور مستمر نشان داده است ك زود فريب مىخورد حتى آقاى خمينى درباره شما به اين عذر پناه برد كه درباره رئيس جمهورى "من و مردم فريب خوردهايم" بنابراين ذهنيتى كه آسان فريب مىخورد نيز از عوامل مهم تغيير حال رهبرى است. دشمنان انقلاب آسان از اين فريب خوردن استفاده كردهاند و استفاده مىكنند.
بنى صدر: غير از نادانى هايى كه بر شمردم، يك نادانى و كج رفتارى تاريخى نيز سبب استحاله رهبرى گشت/. بگذاريد از شرح اين نادانى بسيار مهم شروع كنم تا خوب روشن شود كه زمينه ذهنى رهبرى چرا مساعد گردش بجانب استبداد بود.
سلامتيان: از اين نادانى شروع كنيم.
بنى صدر: نمىدانم كجا خواندهام و يا از كه شنيدهام كه روحانيت همواره نه گفته است اما راه حل نداده است: به فلسفه يونانى نه گفته اما سرانجام آنرا پذيرفته است تا بدينحد كه امروز بدون توجه به قانون اساسى، به عنوان تظاهرات خيابانى كودكان 12 ساله را باغى باغين مىشمارد و به عنوان مخالفت با ولايت فقيه مىكشد. با مدرسه جديد نيز مخالفت كرد، با... مخالفت كرد، اما هيچگاه راه حلى پيشنهاد نكرد. بخصوص در 150 سال اخير، همواره به مظاهر فرهنگ غربى نه گفته است و در بسيارى موارد حق بجانب او بوده است، اما هيچگاه راه حل پيشنهاد نكرده است.
به شرحى كه خواهم داد به پيشنهاد ما مساله حكومت اسلامى را طرح كرد. همين و بس. گروه ما كوشيد طرح جامعى براى جامعهاى اسلامى، جامعهاى كه فراخناى رشد انسان بگردد، فراهم آورد: موازنهها، توحيد و تضاد، اصول راهنماى حكومت اسلامى، اقتصاد توحيدى و كيش شخصيت و بيانيه جمهورى اسلامى و... كوششهايى بودند كه براى روشن كردن ابعاد سساسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى نظام جمهورى اسلامى براى ايجاد جامعه آزاد و مستقل و رشد ياب به عمل آمدند. بيانيه جمهورى اسلامى، برنامه براى رسيدن به استقلال و آزادى و فراهم آوردن شرائط متحقق گرداندن اين طرح بود.
پيش از انقلاب وقتى در نجف بود و بعد كه به پاريس آمد و در تهران نيز چندين و چند نوبت از او خواستم كه "اهل علم" و اسلام شناسان و روشنفكران را فرابخواند تا درباره طرح جديد جامعه نو بحث كنند، بى فايده بود.
امروز نيز كه دو سال و نيم از انقلاب مىگذرد، نه تنها هيچ كوششى در اين زمينه به عمل نياوردند (1)«1 - آقاى هاشمى رفسنجانى در نماز جمعه اول آبانماه 1360 مىپذيرد كه هنوز نتوانستهاند يك الگوى اسلامى ارائه دهند.» بلكه كوششهاى ما را نيز عقيم گذاشتند. مجلس خبرگان سبب اين گريز را بر همه معلوم كرد.
ملاتاريا از اسلام به عنوان يك نظام آگاهى نداشت و چون نمىدانست مىترسيد و مخالفت مىكرد، و در دوسال و نيم حاكميت خويش جز به اطاعت و خشونت نخوانده است. ما نسل امروز را به انديشه و عمل به ابداع و ابتكار، به دوستى و سازندگى خوانديم و ملاتاريا به اطاعت و خشونت. همين پناه بردن به بحران سازيهاى داخلى و خارجى و بقول خودشان "جوسازى"ها بهترين حجت بر ناآگاهيشان بر يك طرح جامع براى بناى يك جامعه جديد است. يك ضرب المثل قديمى مىگويد، آدمى كه نمىداند، به راه پيشينيان مىرود. ملاتاريا نيز چون نه طرحى براى اجرا داشت و نه سابقه و سنتى وجود داشت، شيوه حكومت رژيم پيشين را در پيش گرفت.
بر اثر اتخاذ اين شيوه رهبرى، آقاى خمينى اينك عامل جدايىها و اختلافها گرديد: روشنفكران يكسره روى گردان شدند، روحانيان به پنج گرايش مشخص تجزيه شدند:
1- ملاتاريا روحانيان حكومت گر
2- روحانيان جانبدار "خط امام" يا بيان عمومى انقلاب
3- روحانيان مخالف استبداد دينى آقاى خمينى
4- روحانيان بى طرف و گريزان از سياست
5- روحانيان جانبدار حكومت ليبرال كه آقاى خمينى بر آن بسط يد نداشته باشد.
ملاتاريا بجاى مستضعفان به سراغ قشرهاى حاكم در جامعه پيشين رفت و در صدد وحدت با آنها شد.
وقتى جريان تجزيه شدت و وسعت گرفت، ملاتاريا براى توجيه حاكميت جاهلانه خويش بر قواى مجريه و مقننه و قضائيه، به تخطئه علم و تخصص دست زد. جريانى همانند جريان دوره پهلوى از سر گرفته شد، با اين تفاوت كه در آن رژيم روحانى را و در اين رژيم درس خوانده و بخصوص فارغ التحصيلان خارج را تخطئه مىكردند.
وقتى گروهى را براى نخست وزيرى معين كردم، بهانه رد چند تن از آنها اين بود كه در اروپا و امريكا تحصيل كردهاند! و سالها پيش از انقلاب، در مجلسى درباره يكى از رجال آن دوره صحبت بود كه چطور با همه نفوذى كه داشت نخست وزير نشد؟ جواب اين بود كه تحصيلات جديد نداشت!
وقتى بر اين نادانى، اين واقعيت را بيافزائيم كه آقاى خمينى به همت روشنفكران رهبرى جسته بود، مرجعيت او و بيشتر از اين رهبرى او نتيجه كوشش بى دريغ روشنفكران بود، (همه به آسانى مىتوانند بفهمند كه در جامعه ما آن روحانى كه به عنوان مرجع مورد قبول جمهور درس خواندههاى جديد بگردد، از سوى همه مردم پذيرفته مىشود و روحانيان بخواهى نخواهى به مرجعيت او گردن مىگذارند) مىفهميم چرا مىكوشيدم موافقت عناصر قشرى را جلب كند و در حقيقت با روى گردان شدن روشنفكران به اين امر نياز روزافزون داشت. بسيار بودند روحانيان نزديك به او كه در مقام ستايش از او مىگفتند، دانشگاه يكپارچه با آقاى خمينى است. و دانشگاه پاداش اين حمايت را از آقاى خمينى گرفت.
سبب اين نادانى انقطاع زمانى است. در حقيقت تحول در جهان و در كشور ما با سرعت بسيار انجام گرفته است. و حوزهها از زمان بريده و رابطه با آن را از دست دادهاند. ملاصدرا فيلسوف گرانقدر چهارصد سال پيش متوجه اين خطر و خطر "مقلد" ماندن مردم مسلمان شد و با آن مخالفت كرد. آنروز فقيه حكومت نمىكرد و مخالفت با تقليد را، "باغى باغين" تلقى نمىكردند. اينست كه هفت سال در كهك قم تبعيد شد. اگر امروز بود" از امروز مرتد" و اعدام مىشد.
اين انقطاع تنها در زمينه دانش دينى واقع نشد، در زمينه سياسى نيز بصورت پرهيز از عمل واقع شد. نتيجه آنكه وقتى انقلاب روى نمود، ميان تمايل به قبضه تمام عيار دولت و توانايى نظرى و عملى بر اداره امور، فاصله بزرگ بود و بزرگتر مىشد.
در ابتدا كار را ساده مىپنداشتند: مىگفتند ده درصد كادرها مسلمانند و ده درصد ضد اسلامند و هشتاد درصد بى طرف هستند. اگر آن ده درصد ضد اسلام راتصفيه كنيم، بقيه زير دست "مكتبى"ها كار خواهند كرد. اين همان اشتباه دردناكى بود كه شاه سابق وقتى به آن پى برد كه بايد مىرفت. اين اشتباه سبب شد كه آقاى خمينى و روحانيان بطور روزافزون از همكارى كادرها محروم گردند و در تنهايى و نادانى باز هم بيشتر به استبداد مطلق روى آورند.
اينك كه به اين نادانىها توجه پيدا كرديم و با توجه به نادانىهاى ديگر رد قلمرو سياست داخلى و خارجى و اقتصاد و فرهنگ (بخصوص نسبت به تحول علمى و فنى و شتابى كه مىگيرد) كه آنها را به موقع خواهم شناساند، مىتوانيم بفهميم چرا زود فريب مىخوردند. در حقيقت بدليل اين نادانىها آقاى خمينى و ملاتاريا، همواره عكس العمل هستند. در جريان انقلاب نيز او به عمل رژيم و خيزش عمومى مردم پاسخ داد.
در مورد جنگ، در مورد گروگانگيرى، و در مورد حزب جمهورى و ملاتاريا همواره عكس العمل بوده است. مىتوان به جرات گفت كه در سه سال اخير يك حركت ابتكارى مهم از او ديده نشده است.
براى اينكه معلوم شود او چگونه عمل مىكند، يك نمونه را در اينجا مىآورم و نمونههاى ديگر را بتدريج كه در نوشتن پيش مىروم بنا بر موقع خواهم آورد:
وقتى مىخواست به ايران بيايد از ايران توصيه مىشد كه نيايد. آقاى دكتر بختيار مخالف بود. آقاى اشراقى به من گفت آقا نظر شما را درباره رفتن به ايران مىپرسند؟ شرحى تهيه كردم و جهات مثبت و منفى را بر شمردم و در پايان چنين نتيجهگيرى كردم كه رفتن به صلاح است و وقتى به ديدار او رفتم گفت: همى كه آنها مىگويند صلاح نيست برويم، معلوم مىشود رفتن ما عين صواب است! در مورد گروگانگيرى نيز همينطور عمل مىكرد، در موارد ديگر نيز... بدينقرار فريب دادن ايشان كار ساده ايست. از وقتى به تهران بازگشت و در مهار ملاتاريا درآمد، كارش يكسره اشتباه و پوزش است. جز اين نمىتوان انتظار داشت: قدرت مطلق با اطاعتطلبى جور در مىآيد اما با همكارىطلبى جور در نمىآيد. قدرت مطلقطلبى با جهلهاى بسيار حاكمان را بر آن مىدارد كه عكس العمل بگردند و همين امر موجب مىشود كه هر روز فريب بخورند واز بيم سقوط، به زور و خشونت و بحران تراشى رو بياورند.
بدينسان تحت تاثير عمل گروه ما و افشاگريمان و نادانىها كه اشتباههاى بزرگ راسبب شدند، اسطوره شكست.
جا دارد در پايان اين فصل مطلبى را كه شنيدهام برايت نقل كنم، گفتند گروهى نزد آقاى خمينى رفتهاند و او برايشان خوابى را كه ديده نقل كرده است: "خواب ديدم اطرافم همه جا آتش گرفته بود و اين آتش به من نزديك مىشد تا اينكه بدامان لباسم سرايت كرد."
بخش دوم
عوامل سياسى بازسازى استبداد
تاريخ اول مرداد 1360
در اين بخش برايت شرح مىدهم كه چگونه عوامل سياسى داخلى و خارجى دست در دست هم سبب شدند ساختهاى جامعه در رژيم پيشين برجا بمانند. تلاشهاى ماههاى اول انقلاب متوقف گردند و از نو گردانندگان رژيم جديد خود به ترميم ساختها بپردازند.
بدينسان در فصلى برايت از عوامل داخلى،از "نهادهاى انقلاب" از ملاتاريا، از روشنفكراتاريا حرف مىزنم و مىكوشم كه چگونگى تحول اينها و اثرشان را بر بازسازى استبداد در ايران دوران انقلاب شرح كنم و خواهى ديد كه گذرگاه آقاى خمينى و رهبرى او بود. از طريق رهبرى او نظام پيشين موانع ادامه حيات خويش را از پيش پا بر مىداشت.
و در فصل ديگرى از عوامل خارجى بازسازى استبداد حرف خواهم زد: گروگانگيرى و اثر آن بر تحول انقلاب به ضد انقلاب و جنگ و اثرات آنرا بر بازسازى استبداد مورد بحث قرار خواهم داد. از محاصره اقتصادى در بخش سوم بحث خواهم كرد.
اين عوامل در مجموع سبب شدند كه آقاى خمينى از رهبرى ملت به مستبد خونريز بدل گردد، اما اين تبديل نتيجه تحول "نهادهاى انقلاب" و پيدايش ملاتاريا و روشنفكرتاريا و كوششان براى جانشين شدن "طبقه دولتمردان" پيشين بود.
فصل اول
عوامل داخلى بازسازى استبداد
از روزگاران باستان تا سقوط شاه يعنى هم پيش و هم پس از اسلام، در عمل شاه مظهر تمامى ملت و وحدت سرزمين و مرجع منزلت ساكنان فلات ايران بشمار مىرفت. شاه مصدر بيم و اميد بود. سخنش نبايد دو تا مىشد و بايد اجرا مىشد. حرفش قانون بود......
بدينسان در سرزمينى كه در آن اقوام گوناگون و ايلهاى بزرگ و كوچك مىزيستند، تمايل به وحدت و دولت مركزى از طريق شاه اظهار مىگرديد. تسليم شدن به شاه و وفادارى به او، تسليم شدن به تمامت ملت و اظهار وفادارى به ملت تلقى مىشد.
بدينقرار ميان دو تمايل يكى منطقه گرايى و ديگرى مركزيتطلبى، همواره تمايل دوم غلبه مىجست و تمركز همه قدرتها در شخص شاه ضرورت حفظ كشور از خطرهاى داخلى و خارجى تلقى مىگشت. از اينرو بود كه با وجود مشروطيت، شاه سابق خود را منشاء قانون مىخواند و به دولتهاى امينى و علم اجازه قانون گذارى مىداد.
انسان جز در رابطه با قدرت سياسى، منزلتى نداشت. در نتيجه حتى در حيات خود به مراحم شاه وابسته بود. درنظام شاهنشاهى منزلتها نه تثبيت و نه رعايت مىشدند. انسان در حيات و فعاليتها و دست آوردهايش بازيچه قدرت مداران بود. مىدانى كه درباره منزلت انسان در جامعه ايران مطالعه طولانى كردم و سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه اساس آزادى را در جامعه ما تثبيت منزلتها تشكيل مىدهد و آن نيرويى سرانجام از حمايت مردم برخوردار مىگردد كه ايجاد و تثبيت منزلتها را اساس كار خويش قرار دهد.
اما شاه تنها نبود كه خود را ولى بر حق و نماينده يزدان و مظهر تمامت ملت و وحدت سرزمينى به شمار آورد. موبد موبدان و بعد از اسلام مرجع تقليد نيز خود را ولى بر حق و مظهر تمامت ملت و... مىشمردند و شاه و دولتش را ظلمه مىخواندند. با يك تفاوت بزرگ كه قانونگذار را خدا مىخواندند و حفاظت قانون و تفسير آن را حق خويش مىشمردند. از آنجا كه شاه در راس قدرت سياسى حاكم مىبود، ميان نمايندگان قدرت سياسى يعنى شاه و نماينده قدرت مذهبى يعنى رئيس مذهب، رابطه تضاد و سازش برقرار بود. گاه كارشان به سازش مىرسيد و گاه به دشمنى و درگيرى.
در جريان تاريخ نهاد مذهب بنوعى نمايندگى ملت بخصوص بوم نشينان را يافت و خواهان اجراى قانون و ايجاد و تثبيت منزلتها شد و شاه در راس نهاد سياسى معرف دولت و ايلهاى حكومتگر شد.
روحانيت دينى براى دفاع از قانون و منزلتهايى كه قانون ايجاد مىكرد، وظيفههاى بزرگ از جمله اين وظايف را از آن خود گرداند:
1- بسيج يكپارچه مردم بهنگام هجوم خارجى
2- دفاع از يكدستى و خلوص دين
3- دفاع از ملت در برابر استبداد دولت و
4- حفظ وحدت دينى مردم، طوريكه بسيج مردم بهنگام ضرورت آسان انجام پذيرد. از اينرو بود كه بهنگام اقامت آقاى خمينى در پاريس، بيش از همه بر ضرورت ايجاد و تثبيت منزلتها تاكيد شد. توجه به بيان انقلاب، بر تو روشن مىكند كه زمينه اصلى اين بيان را قانون و حكومت قانون تشكيل مىدهد. وعدهاى از مقامى است كه قرنها و قرنها مردم در او به مثابه "تالى معصوم" نگريستهاند. شخصيتى كه دروغ نمىگويد و بيانى را كه مىكند به اجرا مىگذارد. مضمون اصلى اين وعده، ايجاد و تثبيت منزلتها براى همه بود.
در ايران، حتى براى محرومترين مردم ما، آزادى در نان پيدا كردن خلاصه نمىشود. بسيارند ضرب المثل هايى كه اين مضمون را بيان مىكنند. فلانى اوضاعش روراه است چرا كه از هفت دولت آزاد است. مىدانى كه در جامعه ايلى و جامعه روستايى ما توليد بدون مشاوره توليد كنندگان و رسيدن باتفاق آراء شدنى نيست.
در تاريخ ما، نهضت هايى پيروز شدهاند كه به سه نياز جامعه پاسخ گفتهاند:
1- وحدت و استقلال كشور، يا دفاع از منزلت مستقل در برابر قدرتهاى خارجى
2- اصلاحات يا تغيير رابطه دولت و ملت و
3- دين يا ايجاد حكومت قانون. يعنى منزلتهاى تعريف شده و تثبيت شده براى همه. به تدريج كه به اين منزلتها بى اعتنا شدهاند، اعتبار خويش را از دست دادهاند و راه زوال در پيش گرفتهاند.
به شرحى كه خواهى خواند مردم ما همه گونه نهضتى را با ايدئولژيهاى گوناگون در تاريخ طولانى خود آزمودهاند، آنرا كه نيازمند بودند و خواستند حكومتى با ضمانت مقام مرجعيت بود. اينبار برخاستند و تحت زعامت مقام مرجعيت انقلاب كردند، بدان جهت كه قدرت سياسى مظهر بى ثباتى، بلكه فقدان منزلتها در جامعه بود، و رهبرى مذهبى مظهر خواست اين منزلتها به شمار مىرفت.
تاريخ 4 مرداد 1360
شخص مهندس بازرگان و دولت او بر اين امر اصرار جدى مىداشتند كه افراد و گروهها و روحانيان و غير روحانيان نه خارج از قانون عمل كنند و نه خارج از مجراى قانونى يعنى دولت اقدام كنند. اما اين خواست درست و سخت ارزشمند را بشيوهاى نادرست انجام مىدادند و روش نادرست سبب مىگرديد كه خواست همگانى و تاريخى مردم كشور جامع عمل نپوشد و جريان انحراف آغاز بگيرد و در عمل به جريان اصلى مبدل گردد.
نادرستى روش وقتى بيشتر نمايان مىگردد كه در نظر بياوريم، هم ملت سخت بى صبرانه در انتظار تغييرهاى اساسى بود و هم تمامى تبليغات در افزون بر اين بى صبرى مثل يك محرك مقاومتناپذير بكار مىرفت و هيجان و تب تغييرهاى بزرگ را شدت مىبخشيد. رقابت همه با همه سبب مىشد هيچ گروهى حاضر نشود ميدان تبليغ و عمل را به ديگرى بدهد. زمينه اين رقابت مهار نكردنى واقعيتهاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بودند كه به صورت بيماريهاى اجتماعى بزرگ و سخت رنج آور، جامعه را بى قرار مىساختند. دولت مهند بازرگان نه موفق مىشد جريان شدت و شتاب گير رقابتهاى سياسى - تبليغاتى را متوقف يا حتى مهار كند و نه باورها و طرز عملش امكان مىدادند، روشهاى متناسب با موقعيت اتخاذ كند.
روش دولت مهندس بازرگان بر حفظ بنيادهاى ادارى و انتظامى و نظامى و اصلاح آنها مبتنى بود. كشورى كه رژيم شاه بر جا گذاشته بود، درهم ريخته و سراسر از خطرها انباشته بود. دو كار بيشتر نمىشد كرد: يا با سرعت بايد در اين بنيادها، انقلاب انجام مىگرفت تا آنها با موقعيت اجتماعى جديد هم آهنگ مىگرديدند. ويا در كنار آنها با شتاب بنيادهاى جدى شكل مىگرفتند. بنيادهايى كه به دليل تشكيل شدنشان و موضوع كارشان كه تسكين فورى حادترين دردهايى بود كه اظهار مىشدند، بيانگر انحراف انقلاب از مسير خود بودند.
با تشكيل اين نهادها، خواست تاريخى مردم ما، يعنى به دست آوردن منزلتها، بدون آنكه توجهى را جلب كند و يا تغيير جهت، از بين مىرفت. در حقيقت اين امر كه بنيادهاى بجا مانده از رژيم پيشين دچار دگرگونى نمىشدند و در كنارشان نهادهاى "انقلابى" سر بر مىآوردند، بنفسه گزارشگر پيروزى ساختهاى پيشين مىبود. از آنجا كه نهادهاى بجا مانده از رژيم پيشين ابزار قدرت تلقى مىشدند و از قدرت جديد پيروى نمىكردند "ملاتاريا" برآن شد كه برق آسا نهادهاى "انقلابى" يعنى نهادهايى را بسازد كه ابزار قدرت او باشند.
از زمان شروع به نهاد سازى، حركت انقلاب به برخوردهاى مراكز متعدد قدرت تبديل مىشد و رژيم پيشين، در اشكال تازه به حيات خويش ادامه مىداد.
ملاحظه اين خطر، چه مىگويم ملاحظه مرگ نوزادى كه انقلاب بود، مرا برآن مىداشت كه با تمام توان بكوشم. در اين باره بارها با آقاى مهندس بازرگان و اعضاء دولت او صحبت كردم، مساله را در شوراى انقلاب طرح كردم، با آقاى خمينى در ميان گذاشتم در سخنرانيها و سرمقالهها و مصاحبهها خطر بزرگ حفظ نهادهاى پيشين را با ساختها و محتواها كه داشتند و ايجاد نهادهاى جديد كه بخواهى نخواهى روشهاى نهادهاى فشار و اختناق پيشين را تقليد مىكردند، براى مردم شرح كردم. اگر امروز در مجموعه مقالهها كارنامه، و مصاحبهها و سخنرانىها از نو بنگرى، مىبينى يك فرياد بيشتر نيست: "انقلاب نوزاد را نكشيد".
از ابتداى انقلاب تا امروز اين سخن را تكرار كردم: اجرائيه بايد از نظريه پيروى كند و ملت بايد تصميم بگيرد و دولت بايد اجراء كند. وقتى به علل فرهنگى انحراف و چگونگى القاء ايدئولوژى پرداختم اين معنى را بيشتر توضيح مىدهم. در اينجا مقصودم اينست كه انقلاب از جمله بمعناى اينست كه فكر جديد بر قوه اجرايى حاكم گردد و قوه اجرايى به خدمت هدفهاى انقلاب درآيد و متناسب باآن تغيير كند. اگر دستگاههاى اجرايى بر جا بمانند و فكر جديد را بخدمت بگيرند، انقلاب درنطفه خفه شده است. در دوران رژيم پيشين قوه مجريه تصميم مىگرفت وتصميم خود را بزور به جامعه تحميل مىكرد. اينك مىبايد مردم تصميم مىگرفتند و قوه اجرايى، به اجرا مىگذاشت. اين همان جريانى است كه با همه تلاشى كه بكار رفت پديد نيامد، چرا كه گروه رهبران جديد، بجاى رفتن در پى تغييرات بنيادى، بدنبال تقسيم گوشت قربانى قدرت رفتند. ساختهاى قدرت استبدادى برجا ماندند و بلحاظ روش اصلاح طلبى دولت موقت كه با انقلاب ناسازگارى بتمام داشت، درخارج دولت مراكز جديد قدرت مثل قارچ از پى يكديگر سبز مىشدند و كشور پهناور ما عرصه عمل و برخوردهاى مراكز قدرت محلى و منطقهاى و شهرى و حتى روستايى مىگرديد.
دولت آقاى مهندس بازرگان از توجه به اين واقعيت غفلت مىداشت كه اصلاحطلبى، بعدى از انقلاب، امرى محال است. در اين باره چند نوبت در روزنامه انقلاب اسلامى سرمقاله نوشتم و چند نوبت در اجتماعات صحبت طولانى كردم و كوشيدم حالى كنم كه وقتى انقلاب روى مىدهد از جمله بدين معنى است كه اصلاح دستگاههاى پيشين با حفظ ساختهايشان، ممكن نبوده است. انقلاب به اين معنى است كه ساختها دگرگونى مىطلبد. انقلاب به اين معنى است كه مانع يا موانع بازدارنده برداشته شدهاند، تا تغييرات در ساختها، ممكن گردند. اگر بجاى اين تغييرات به اصلاح دستگاههاى موجود بسنده گردد، نيروى انقلابى همچنان ضربههاى خردكننده خود را به ديوارههاى بناى نظام پيشين وارد مىكند. درست در اين مرحله حساس، تجربه اينطور گفت كه ناآگاهى رهبرى از كارى كه بايد كرد، ناآگاهى روشنفكران از تغييراتى كه اساسى هستند، ناآگاهى مردم از مجراى اصلى كه نيروى انقلابى در آن بايد به جريان خويش ادامه دهد، بخواهى نخواهى رهبران و روشنفكران و مردم را بر آن مىدارد كه به دست خود مجرا يا مجارى انحرافى حفر كنند و چنين كردند.
ادبيات و فعاليتهاى سياسى سال اول و دوم انقلاب هنوز در دسترس اند، اگر امروز آنها را به صحنهها بدل سازيم، فيلم تبديل انقلاب به ضد انقلاب را روشن و واضح مىبينيم. از جمله مىبينيم كه رهبران جديد و سازمانهاى سياسى كه در رژيم پيشين، بيش از همه قربانى فقدان منزلتها بودند، خود، خواست تاريخى مردم خويش را براى ايجاد منزلتهاى ثابت و استقرار حكومت قانون از ياد بردند و در مقام رقابت در تحصيل سهم بيشترى از گوشت قربانى قدرت، به دست خويش امكان استقرار حكومت قانون و برقرارى منزلتهاى ثابت را از ميان بردند و امروز در بى قانونى كاملى كه برقرار كردهاند، در جهنمى كه با تلاش لجوجانه خويش ساختهاند، كمترين تامينى ندارند و قربانيان، و نخستين ربانيان هستند. من براى اينكه كنود نشوم، بيش از حد طاقت كوشيدم. اما ميدان رقابت بر سر قدرت بود و همه مىخواستند نظريه پرداز و معمار قدرت جديد بشوند:
1- نظريه حفظ قدرت پيشين و اصلاح آن به علت آنكه قدرت پيشين محصول مشترك استبداد و وابستگى بود، در عمل به شكست انجاميد تجربه دولت بازرگان با همه نيت خيرى كه داشت و مىخواست قانون و منزلتهاى انسانى را قربانى تغييرات ساختى و خارج از قانون و شتاب زده، نگرداند، در عمل به شكست انجاميد.
2- ايجاد نهادهاى جديد، به عنوان ابزارهاى قدرت جديد، در عمل بمعناى خوددارى از ادامه انقلاب و تبديل ساختهاى پيشين قدرت به ساختهاى جديد بود. اين تغيير ناگزير بود جاى خالى "شاه و شاهنشاهى" را با رهبرى تازهاى پر كند. لااقل در مرحله اول اين ضرورت احترازناپذير بود. چرا كه قدرت جديد بدون تمركز اختيارات در يك رهبرى ممكن نگرديد، از اين نظر بود كه بتدريج صحبت "فقيه" و "ولايت" فقيه طرح شد و وعدههاى پاريس از يادها رفتند. پيش نويس قانون اساسى كه بر اساس مشى سياسى پاريس تنظيم شده بود و بولايت مردم آنهم از طريق راى عمومى مردم امكان عمل مىداد، كنار گذاشته شد.
اختلاف ما با رهبرى حزب جمهورى از همين زمانها شروع شد. آقاى بهشتى ودوستان او آرام آرام به اين راه رفتند. و در آن ايام كه پايههاى قدرت پراكنده جديد گذاشته مىشدند، من پى در پى هشدار مىدادم. سرمقالههاى انقلاب اسلامى در اين زمينهها بودند. از جمله در 24 مهر ماه 1358 در بحبوحه تلاش "ملاتاريا" براى تهيه قانون اساسى متناسب با قدرت تحت عنوان "القاء ايدئولوژى و رهبرى" اينطور نوشتم:
مگر نه ايدئولوژى شاهنشاهى مشخصات زير را مىداشت:
- تمركز همه قدرتها نزد شاه...
- حل همه مشكلات با استفاده از اشكال گوناگون زور.
- لزوم جستجوى پيوندگاه در نظام جهانى، چون به شرق نمىتوان وابسته شد ناچار بايد با غرب و قدرت متفوق آن امريكا، متحد شد.
- مقدارى فساد احترازناپذير است چون رشد بدون ريخت و پاش نمىشود.
- پيشرفت بدون از ميان برداشتن عناصر ضد پيشرفت و ارتجاع ممكن نيست و با اين عناصر جز زبان زور، زبان ديگر بكار مىآيد و نه بايد بكار برد.
- در نتيجه امور فوق، حزب و روزنامه و راديو و تلويزيون و...
بايد ابزار پيشبرد مرام شاه بعنوان رهبر عالى جنگ براى پيشرفت باشند وگرنه محكوم به انحلال و تعطيل مىشوند. هرگونه ستايش از آزادى جز در ستايش رهبر عالى و راه و روش او توطئه بشمار مىرود.
- نتيجه منطقى خاصههاى بالا اينست كه دولت و قدرت مطلق او اصل است و جامعه و خواست او فرع. اگر تعارض ميان دولت و فرد پيش آمد، حتى اگر تعارض ميان بخشى از جامعه و دولت پيش آمد، باز هم بيشتر، اگر تعارض ميان تمامى يك ملت و دولت پيش آمد، باز هم بيشتر، اگر تعارض ميان تمامى يك ملت و رهبر خودكامه پيش آمد كرد (1)*« 1 - بيادت بياورم كه آقاى خمينى بحكم آنكه در ساخت قدرت جديد جاى شاه را گرفته است، خود بزبان خويش گفت: اگر 35 ميليون نفر بگويند بله، من مىگويم نه.»
اصل رهبر است و حق با اوست.البته وقتى فرد و گروه و ملت بايد تابع محض و بى چون و چراى شاه باشند، امنيت و منزلت نيز در درجه اول حق دولت است.
- با توجه به امور فوق، وجود دادگاههاى تشديد مجازات، و رها از هرگونه ملاحظات قانونى و معاف از بازرسى در ايجاد "امنيت براى پيشرفت" ضرورت پيدا مىكند. كار اين دادگاه رسيدگى و احقاق حق نيست، بلكه دفاع از رژيم است. نبايد هم چندان وسوسه اين امر را به خود راه بدهد كه آيا محكوم براستى مخالف دولت بوده است و گناهى مرتكب شده است يا خير، بلكه اگر ضرورت ايجاب كرد، قربانى كردن انسان ولو بى گناه اشكال ندارد. مبناى اين رفتار اينست كه چون شاه خوب مطلق است (2)«* 2 - و بياد تو مىآورم كه آقاى محمدى گيلانى رئيس دادگاههاى انقلاب گفت: آقاى خمينى تالى معصوم است.» و نمىتواند بدى كند، پس هر كس كه به عنوان مخالف مظنون واقع شد، بد مطلق مىشود و مجرم است و تحقيق ضرورت چندانى ندارد.
و حاصل امور بالا اين مىشود كه ملت بر تشخيص خوب و بد خود، توانا نيست وبايد رهبر همچون قيمى او را راه ببرد. اصالت دادن به رهبرى و اثبات ضرورت قيموميت يك روى سكه است و روى ديگر آن اصل قرار دادن جهالت عوام كل الانعام است.
اكنون كه جريان تحول وضع را بصورتى كه هست درآورده است، تو مىتوانى با تغيير كلمه شاه به رهبر يا "ولايت فقيه" و تغيير كلماتى كه شاه بكار مىبرد به كلمه اسلام، ببينى وضع همان و بدتر از همان است كه در رژيم شاه بود و با چه دقتى آنرا شرح كردهام.اما از بخت بد، چون همه بيمار ايدئولژى قدرت بودند، فريادهاى مرا نمىشنيدند. مفاهيم بالا و خطر ادامه رژيم شاه را در شكل جديد و بسيار خطرناكتر، دهها بار و بيشتر تكرار كردم و امروز گمان مىكنم لااقل مردم دلائل وقايعى را كه روى دادهاند فهميدهاند و خطر ادامه وضع موجود را مىدانند. اين پاسخ مثبت و دلگرم كنندهاى است كه از جانب ملت دريافت كردهام.
بهر رو، در ميدان مقابله با تدارك قانون اساسى براى قدرت جديد تنها ماندم. مرحوم طالقانى در برابر اصرار زياده از حدم كه بيا و حرف بزن، گفت: "شما بگو و من حمايت مىكنم". يكى دو نفر ديگر هم كه از آنها انتظار مىرفت، با يكى دو تشر از ميدان بدر رفتند. با آقاى بهشتى چندين نوبت درباره خطرهاى اين قانون اساسى و ايجاد قدرت جديد صحبت كردم. از جمله در اين باره صحبت كردم كه با"نهادهاى قديم" چه خواهيد كرد؟ با ارتش چه خواهيد كرد؟ با شهربانى و ژاندارمرى چه خواهيد كرد؟ پاسخ او كه چند نوبت هم در شوراى انقلاب تكرار كرد، اين بود كه اينها بدرد ما نمىخورند، بگذاريد از بين بروند و يكبار هم نظريه مجاهدين انقلاب اسلامى را كه طرح ضد كودتا بود به شوراى انقلاب آورد. بنابراين، طرح نهادهاى انقلابى: سپاه و كميتهها و دادگاه انقلاب، يك كميته تشكيل مىدادند و به سركوب ضد انقلاب مىپرداختند. در اين طرح ارتش بطور تدريجى منحل مىشد و عناصر كارآمد در سپاه جذب مىگرديدند و "ارتش مكتبى" بدينسان پديدار مىشد.
قسمت اول اين طرح كه تحميل استبداد جديد و سركوب مخالفان آن باشد را هم اكنون دارند اجرا مىكنند و از حرفهايى كه اينروزها درباره ارتش و همه نيروهاى مسلح مىزنند، پيداست كه اگر بمانند قسمت دوم طرح را نيز اجرا خواهند كرد و يك دوران تاريك صدبار بدتر از دوران استالينيسم بوجود خواهند آورد. اما خود مىدانم كه بدينكار توانا نمىشوند چرا كه در قدرت جديد، بحكم ويژگيهاى "ملاتاريا" سازماندهى واحد قدرت ممكن نمىشود و اين قدرت نمىتواند سازندگى را با استبداد سياه پا به پا همراه كند.
نمىشود و اين قدرت نمىتواند سازندگى را با استبداد سياه پا به پا همراه كند.