فصل دوم‏

 

  اسطوره مى‏شكند

 

      در قسمت اول اين فصل، مى‏كوشم اهميت آزادى وجدان دينى نسل امروز را از رهگذر بيان عمومى انقلاب ونيز كار گروهى را كه با رئيس جمهورى در تلاش بزرگ براى بى اعتبار كردن استبدادهاى سياسى و دينى شركت كردند، برايت توضيح بدهم. اميد ما به نسل جوان امروز اميد موجهى است. چرا كه پس از قرنها وجدان او آزاد شده است و اينك مى‏تواند بعمل برخيزد. او مى‏داند كه بيان دينى عقيم كننده‏اى كه طى قرون در سازش با نظام حاكم پديد آمده بود، ضد اسلام است. اسلام روش رشد و بسط آزاديهاست.

      در قسمت دوم برايت شرح مى‏كنم كه چرا نادانى بخصوص نادانى رهبرى يكى از عوامل مهم چگونگى تحول اجتماعى است. اين قسمت از اين نظر مهم است كه واقعيت‏هاى خارجى در زمينه ذهنى رهبرى به اين يا آن نوع تصميم مى‏انجامد و اين تصميم‏ها اين يا آن نوع تغييرها را بدنبال مى‏آورند.

      بدينسان در اين فصل كوشش مى‏كنم، شرح كنم چسان ضعف رهبرى از نظر دانش و تمايل مهار نكردنيش به استقرار استبداد دينى، سبب شدند كه عوامل داخلى و خارجى برانگيخته گردند و در جهت بازسازى استبداد عمل كنند. در نتيجه افشاگرى‏ها و بر اثر قوت بيان عمومى انقلاب و نادانى‏هاى رهبرى و آنچه از رهگذر بيرون رفتن رهبرى از بيان انقلاب بر سر كشور آمد، سبب شد كه ما در شكستن دو اسطوره استبداد سياسى شاه و استبداد دينى آقاى خمينى در كنار و همراه نسل بت شكن امروز قرار گيريم.

 

      1- مبارزه با استبداد و آمريت گروهى، بزرگترين مبارزه زمان‏

 

      ميدانى كه دو روز پيش از كشتار سى خرداد و اعدام‏ها كه از روز 31 خرداد شروع شدند، نظر خود را درباره وضعيت كشور در نوارى ضبط كردم و براى آقاى خمينى فرستادم. از او خواستم تا هنوز وقت است، زور را آنهم رد خشن‏ترين شكل به تنها راه حل بدل نسازد. دادگاه‏هاى انقلاب را دست كم به مدت سه ماه تعطيل كند، آزاديها، خصوص آزادى مطبوعات را بر قرار كند و بحث‏هاى آزاد به معناى واقعى آزاد را پديد آورد. اگر سه ماه گذشت و نتيجه بد بود، از نو زندان و شكنجه و اعدام و كشتار را برقرار سازد. نشنيد و بدتر كرد و در نتيجه مسابقه ميان اعدام و انفجار را به اين ملت تحميل كرد.

 

      چرا آقاى خمينى چنين مى‏كرد؟ چرا اينهمه دشمنى در حق رئيس جمهورى منتخب مردم اظهار كرد؟ رئيس جمهورى در نامه 22 فروردين ماه به "دادستان كل" و در اعلاميه 24 خرداد 1360 به درست پيش بينى كرد كه بستن همه راه‏ها سبب اين مسابقه مى‏شود و توطئه گران و كودتاچيان خود قربانيان اول خشونت وحشيانه‏اى مى‏شوند كه بر خلاف طبع اسلام به ايران تحميل مى‏كنند. چرابجاى ترتيب اثر دادن به اين پيش بينى، روش خطا را در پيش گرفت و بر دشمنى با كسى كه حق مى‏گفت، به قول خودش تا به آخر رفت؟

      درباره نظريه‏اى كه تقدم قطعى را به حذف و فقط حذف از راه خشونت مى‏دهد، در بخش فرهنگ صحبت خواهم كرد. در اينجا مى‏خواهم از سومين جنگ بزرگى كه گروه ما در آن شركت كرده است صحبت كنم. از جنگ بزرگ بر ضد اصالت زور و ايدئولوژى‏هاى استبدادى رنگارنگى كه بر اين اصالت بنا شده‏اند.

 

      پيش از اين شرح كردم كه انقلابها قربانى اين وهم مى‏شوند كه به عنوان تقدم دادن مثلا" بخطر خارجى مثل جنگ و يا بحران‏هاى بزرگ، مثل بحران اقتصادى، بنا را بر اصالت زور و آمريت نزديك به مطلق يا مطلق حاكمان مى‏گذارند و آزاديها را قربانى مى‏كنند. در كشور ما نيز به شرحى كه مى‏خوانى چنين شد. با توجه با اين امر واقع، اصلى را تنظيم كردم و در قانون اساسى آمد كه استقلال و آزادى از يكديگر جدايى ناپذيرند و نمى‏توان به بهانه دفاع از استقلال، آزادى را محدود كرد و يا بخاطر آزادى از استقلال كشور گذشت.

      اشتباهايمان را در پايان اين كتاب يك بيك برخواهم شمرد، با وجود آنها، هيچكس نمى‏تواند اين حقيقت را انكار كند كه ما در آن واحد در سه جبهه درگير بوديم.

 اول با نيروى مهاجم رژيم عراق، دوم با جنگ اقتصادى كه امريكاتحميل كرده بود و سوم با ايدئولوژى‏هاى استبدادها در داخل. اينهم مثل انقلاب ما از شگفتى‏هاى زمان ما است. هم ارزش شمردن جنگ بخاطر استقلال و جنگ بخاطر آزادى: در صورتى كه استبداد ملاتاريا را برافكنيم، پيروزى انقلاب بر ضد انقلاب، آزادى بر استبداد، صلح بر جنگ و سازندگى بر ويران سازى، رشد بر واپس گرائى است. پيش از ما در جاى ديگر، اين تجربه را كرده بودند؟ ما شرحى از آن نخوانديم. ناگزير فرض كرديم خود بايد اين تجربه را بياغازيم.

      پاسخ سئوال‏ها را اينك مى‏توان جست. در اين ايام مجموعه آثار افلاطون را مطالعه مى‏كنم. در اين باره با كسانى كه با هم هستيم به سبك سقراط بحثى كرده‏ايم كه برايت نقل مى‏كنم.

      سلامتيان: كارى كه در دو سال و نيم انجام گرفته است، كارى بغايت عظيم بوده است. اين كار را نه در دوران معاصر و نه در گذشته، هيچ شخصيت و گروهى انجام نداده است. اگر در حقيقت سلطنت 2500 سال بطول انجاميد تا از بين رفت. در دوران معاصر با همه ضربه‏اى كه از استقامت مصدق و خيانت‏هاى توام با جنايتهاى بيشمار خاندان پهلوى، به آن وارد آمد، باز 25 سال طول كشيد تا از پاى درآيد. استبداد دينى ظرف دو سال و نيم در بين مردم مشروعيت خود را از دست داد. كار دو هزار و پانصد سال را در دو سال و نيم كردن، كارى بس بزرگ نيست؟ از نظر آقاى خمينى، گناهى بزرگ است و بخش عمده اين گناه را از شما مى‏داند و حق هم دارد. از اينرو وقتى شنيدم دستور كشتن شما را داده است، تعجب نكردم.

      بنى صدر: چه كسى مى‏گفت از بيان عمومى انقلاب كه خود بر زبان رانده بود منحرف بشود؟ چرا خود و ملاتاريا گناهكار نيستند كه مى‏خواهند بانحصار واستبداد حكومت كنند و بناى رهبرى و سرورى خويش را نيز بر جهل مردم بگذارند؟ مگر آقاى خمينى خود نمى‏گفت استبداد ضد رشد است، زيرا براى توجيه خويش بايد نادانى مردم را حجت قرار دهد، وقتى رژيمى براى بقاى خويش به نادانى مردم نيازمند است، چگونه حاضر مى‏شود اسباب دانائى و رشد مردم را فراهم آورد؟ اينك اين سخن درباره حكومت خودى صدق كرده است. سانسور حكومتش شده است. زيرا مردم نبايد بدانند. تاوى بتواند خود را ولى آنها قرار بدهد.

      سلامتيان: درست است، خودش استبداد را برقرار ساخت و بنابراين بيان رشد را رها كرد و بيان "غى" (1)«1 - راه رشد از راه غى جدا است قرآن سوره بقره آيه 256 »را گرفت. باغى باعين خود او است. اما چه كسى سبب شد، مردم اينها را حين ارتكاب همين جرم، جرائم، جرائمى كه پى در پى مرتكب مى‏شدند و مى‏شوند، ببينند؟ صداقت شما نسبت به آقاى خمينى ، صداقت كارپذريرى نبود، صداقت فعالى بود. شما انتقاد زنده و مستمرى نسبت به انحرافها بوديد. كارهايى كه بدون بكار بردن زور از پيش مى‏برديد، كار شبانه روزى بدون دروغ و با وجود كارشكنى‏ها كه مى‏كرديد، سخن رانى‏ها و كارنامه‏ها و نحوه تلقى شما از مردم و حضورشان در صحنه، برانگيختن مردم به عمل و ابتكار، ايجاد اعتماد به نفس در مردم، گفتن همه چيز به مردم، ايجاد فرصتهاى پى در پى براى بروز خودجوشى مردم، اينها همه انتقادهاى زنده‏اى بودند كه اگر آقاى خمينى و سران ملاتاريا مى‏خواستند از آنها سود مى‏جستند و راه رشد را در پيش مى‏گرفتند. اما نه تنها نخواستند بلكه كوشيدند با اتخاذ سياست حذف و شدت بخشيدن به جريان انحصارى كردن و استبدادى كردن حكومت، بنوبه خود، در شناساندن قيافه واقعى خودشان به شما كمك كنند.

      از ياد نبريد كه شما و همكاران شما به عنوان رئيس جمهورى و همكاران رئيس جمهورى، نقش مخالف با استبداديان و ايدئولوژى استبداد را ايفا مى‏كرديد. در كنار اسلام شما، مردم كشور بخصوص نسل جوان، اسلام يونانى زده آقاى خمينى و ملاتاريا را بى رونق و بى اعتبار مى‏يافت. شما نه تنها بدون كمك روحانيت حكومت گر، بلكه على رغم او به رياست جمهورى رسيديد و به آئينه‏اى تبديل شديد كه در آن مردم عيب بزرگ روحانيت حاكم كه اعتقاد به "استبداد صالح" يا به تعبير شمااصالت زور است را به روشنى مى‏ديديد. چه كسى اين حرف آقاى بهشتى را از ياد برده است كه يا انتخابات انجام نخواهد گرفت و يا آقاى بنى صدر رئيس جمهورى نخواهد شد؟...

 

      محبوبيت روز افزون شما اين فكر را نزد گردانندگان استبداد مذهبى، باز هم بيشتر تقويت مى‏كرد كه بدون خمينى، حريف شما نمى‏شوند. پس اگر روحانيت حاكم بخواهد حكومت كند، تا هنوز ايدئولوژى آمريت استبدادى بى اعتبار نشده است، بايد هرطور هست كار شما را به دست خمينى تمام كند.

      گروه ما با افشاگرى از درون، با كار شبانه روزى با ايجاد بحث آزاد و روزنامه انقلاب اسلامى يعنى روزنامه‏اى كه بيش از هر روزنامه ديگرى در تاريخ ايران نظرهاى مختلف در آن منعكس شده است و از راه نشاندادند كاربرد روشهائى كه از قبول ولايت مردم و مشاركت مردم نشات مى‏گرفتند، وسيله مقايسه‏اى ميان دو اسلام را فراهم آورد: اسلامى كه اصالت زور را نفى مى‏كرد و اسلامى كه تحت عنوان ولايت فقيه، بجاى خدا، اصالت را به زور مى‏بخشيد و امروز چهره واقعى خويش، چهره جنايتكار و مخوف خويش را نشان مى‏دهد.

      دو سال و نيم از انقلاب مى‏گذرد. بخش عمده‏اى از بيان عمومى انقلاب را گروه ما تدوين كرد و از زبان آقاى خمينى اعلان كرد. آقاى خمينى و ملاتاريا آن بيان را كنار گذاشت و بيان استبداد دينى ناتوان از حل مشكل‏هاى سياسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى را اظهار كرد. هر كس حرفهاى آقاى خمينى را با سخنان پاريس او مقايسه كند و آن سخنان را با نوشته‏ها و گفته‏هاى گروه ما، خصوص بيانيه جمهورى اسلامى و مسائل 19 گانه‏اى كه درباره انقلاب ايران مطرح شده‏اند مقايسه كند و بويژه صداقتى را كه در حد امكان در وفادارى ما به اصولى كه از قبل اعلام كرده بوديم نشان داديم و همه كوششى را كه براى اجراى اين اصول بكار برديم مدنظر قرار دهد، زود مى‏فهمد كه آقاى خمينى امروز، خمينى پاريس نيست. وجدان عمومى روزبروز در اين باره روشنتر مى‏شود كه عيب در خود استبداد است و نه در نوع آن. دعواى طرفداران استبداد مذهبى با گروه هايى كه جانبدار آمريت خويش بر جامعه هستند، دعوا بر سر نوع استبداد است اما با گروه ما دعوا بر سر اصل استبداد است.

      روشهاى شما به مردمى كه قرنها با آنها از خوبى اين نوع آمريت استبدادى و بدى آن نوعش بحث شده بود، امكان داد ببينند و لمس كنند كه بدون ايدئولوژى استبداد و آمريت استبدادى، كارها خوب، آسان و زود انجام مى‏گيرند. خرابى‏ها كم و سازندگى‏ها بسيار مى‏شوند. عمل سياسى گروه شما چنان وسيع و اثر آن چنان عميق نبود، كه وقتى برآن شدند كه جلو آنرا بگيرند، بسيار دير شده بود. وقتى فهميدند چه بروزگارشان آمده است، شتاب زده دست بكار شدند:

 - ايراد سخنرانى بر شما حرام شد.

 - سخنرانى‏هاى افراد گروه، توسط چماقداران و پاسداران جلوگيرى شد.

 - شما در شهرها و روستاها با حضور خود به مردم فرصت داديد كه خود حرف خودشان را بزنند، استقبال و شور مردم و شعارهايشان، استبداديان را بر آن داشت كه در كار خود شتاب بيشتر بكار برند.

 - تماس امريكائى‏ها با آقاى بهشتى براى ايجاد رژيمى ثابت با اتحاد نيروهاى مذهبى و نيروهاى مسلح و بدنبال آن حل شدن مشكل گروگانها و اعلام جرم شما كه مردم را بنوعى ديگر، بنوعى تازه و بديع وارد صحنه مى‏ساخت. مردمى كه اينبار آگاهند و عنان اختيارشان در دست خودشان است و حالا ديگر مراقب و نگرانند. حضور آقاى نبوى در مجلس و اعلام خطرش به همه كه همه در خطريد و ضرورت شتاب دادن و...

 - روزنامه ها توقيف شدند.

 - و صحنه آخر كنار زدن شما بود. كودتايى با شركت چماقداران و افراد كميته و سپاه و دادگاه انقلاب و...

      و معنى اين كودتا اين بود كه پيش خود نشسته‏اند و حسابشان را كرده‏اند و به اين نتيجه رسيده‏اند كه هر وضعى پيش بيايد ده تا پانزده درصد مردم را دارند. چماقدا و نيروى مسلح و "دادگاه" يا ماشين اعدام را دارند. بنابراين مى‏توانند كار مخالفان را بسازند و نيازى هم به حمايت وسيع مردم نداشته باشند.

      بدينقرار آقاى خمينى و ملاتاريا، ميان رهبرى محبوب مردم و حكومت استبدادى بر مردم، دومى را انتخاب كردند، مقاومت خونين مردم مسلمان در برابر اين شيوه‏ها و انتقاد مستمرى كه شما بوديد، سبب شد كه اين انحراف در قدم به قدم خود از چشم مردم پوشيده نماند. در نتيجه پيش از آنكه پايه‏هاى استبدادشان را برقرار كنند، بى اعتبار شدند.

 آقاى رجوى مى‏گويد: تاريخ، اين خدمت بزرگ را فراموش نمى‏كند. و بر آن مى‏افزايم كه اين درس، درسى كه از تجربه ما مايه گرفته است را همه انقلابيان خواهند گرفت نسل جوان كشور اين آموزش را بكار خواهد برد و بنياد استبداد را برخواهد افكند.

      آقاى خمينى و ملاتاريا چون نيازهاى نسل امروز را در جهان متحول نمى‏شناسند، نمى‏دانند كه انقلاب يك پديده جهانى است و اين حركت عمومى نسل‏هاى جوان در سرتاسر جهان است كه مى‏خواهد انسان را از نظام ارزشى رها كند كه بر پايه اصالت زور و ارزش مطلق شمردنش استوار شده است.

      بنى صدر: شما مى‏گوئيد من نخستين "آنارشيست" به معناى فلسفى كلمه هستم كه به رياست جمهورى رسيده‏ام. مى‏بينم خود نيز بر اين باوريد كه انقلاب ما، انقلاب ملت بر ضد دولت بود. ملت همانند موج‏هاى بزرگ برخاست و سازمانى را كه به زور بر او حكومت مى‏كرد فرو بلعيد. اينكار را بيرون از خواست و رهبرى هر سازمانى به انجام برد. اينگونه قيام پيش از اين نيز سابقه داشت. در ماه مه 1968 در فرانسه نيز قيام را سازمانهاى سياسى سازمان ندادند. آن قيام هم بر ضد نظام ارزشى حاكم بود. در آنوقت ساخت‏هاى جامعه فرانسوى به علل بسيار از جمله ضعف رهبرى، دوام آوردند اما امواج بعدى از راه مى‏رسند و مقاومتها رامى شكنند، باورم اينست كه امواج انقلابى بهم خواهند پيوست و جهان را فرا خواهند گرفت. امروز در لهستان باز ملت بيرون از سازمان‏هاى رسمى و حاكم، چون موج برخاسته است و دارد دولت را فرو مى‏بلعد. پندارى ماديتى ناتوان به سراغ معنويت مى‏رود و از بخت بد خمينى خود معناى انقلابى را كه در رهبريش قرار گرفت ندانست و گمان برد قدرتى را بايد جايگزين قدرتى ديگر كند. ملت را رها كرد تا دولت بشود. در فكر او تصور مخالف با "رهبر" با "ولى فقيه " موجب قطع رشته ولايت و بغى مى‏گردد. نسل امروز از ترس‏هاى وجدانى رهيده است و او سخت نگران است كه چرا جوانهانمى ترسند. با اين نسل در تضاد كامل است و ما را گناه كار مى‏شناسد كه چرا با بياد آوردن بيان پاريس و بخصوص نشر فكر تعميم امامت، به اين نسل مى‏گوييم مترس، اسلام واقعى همان است كه در پاريس از زبان آقاى خمينى بيان شده است، راه رشد است، آزادى از قيدها بريا ابتكار است و...

      سلامتيان: جان كلام همى رهايى وجدان‏ها از ترس مذهبى و مكتبى و ايدئوژيك است اين مساله مهم را بايد بيشتر توضيح داد.

      بنى صدر: مساله رشد و رابطه‏اش با مذهب امر تازه‏اى نيست و مساله‏اى جهانى است. هنوز در اروپاى غربى بيان مذهب با بيان سازمانهاى سياسى ناسازگارى دارد. از بلوك كمونيست حرف نزنيم كه در آنجا براى انجام مراسم مذهبى سازمان زير زمينى بوجود آورده‏اند و همه چيز حكايت مى‏كند كه رژيم‏هاى كمونيستى در جنگ با مذهب كامياب نشده‏اند. هنوز آدميان غربى نيز گرفتار اين وسوسه وجدانى هستند كه آنچه مى‏كنند با دستورات مذهب سازگار است يا خير؟ و نزديك به دو قرن است كه غرب مذهب را مانع اصلى رشد شرق مى‏شمارد و دولتها كوشيده‏اند و مى‏كوشند با از سر راه برداشتن مذهب "رشد " دلخواه خود را به جامعه‏ها تحميل كنند. در واقع مى‏خواهند موانع پيشرفت قدرت مسلط خارجى يعنى غرب را از پيش پا بردارند.

      نسل هايى كه از پى يكديگر آمده‏اند، ميان دومانع عبور ناكردنى قرار گرفته‏اند: نهاد سياسى حاكم و نهاد مذهبى جانبدار "استبداد صالح". انديشيدن و عمل كردن در بيرون اين دو نهاد غير ممكن مى‏نمود. هنوز بسيار بودند خانواده هايى كه مانع تحصيل فرزندانشان مى‏شدند بخاطر اينكه مى‏ترسيدند از مذهب بيرون بروند. گرچه بيرون رفتن از مذهب ترس خانواده‏ها بود اما ترس كسانى هم كه از مذهب بيرون مى‏رفتند بود. در وجدان‏هاى آدميان غير مذهبى اين "تضاد" درونى شده بود و اين تضاد فلج كننده بود. مانع ابتكار مى‏شد و آدمى را ناگزير از تقليد كوركورانه مى‏كرد.

     چنين بود كه مانع سومى پيدا شد: "غرب زده"ها. اينها نيز به زور اصالت مى‏دادند. فكر مى‏كردند بايد ولو بزور غير غربى را متمدن يعنى غربى كرد، مى‏گفتند: بايد تا مغزاستخوان فرنگى شد. بن بست كامل بود.

      در بن بست نمى‏شد ماند، بيان تازه‏اى پيدا شد: برداشت جديد از مذهب به عنوان روش رشد و آزادى محرومان. اين بيان نيز، بيانى عمومى بود. در همه جاى جهان اين بيان نو، پديدار گشت. اما كاربرد اين بيان بلحاظ بسته ماندن درهاى نهاد مذهبى بروى اين بيان، اندك بود. بخش كوچكى از تحصيل كرده‏ها را در بر مى‏گرفت. اما به توده مردم راه نمى‏جست.

      همانطور  كه بياد داريد، در اين باره در خانه آقاى پل ويى، بحثى كرديم. در آن بحث از ايرانى و عرب و فرانسوى با عقايد گوناگون شركت داشتند نظر ما اين بود كه تا بيان مذهب از پيرايه قدرت ستائى و زورمدارى پاك نگردد و اين بيان درونى و وجدانى توده مردم نشود، راه انقلاب همچنان مسدود مى‏ماند. در اين نظر حاضران با ما موافق شدند.

      حضور آقاى خمينى در پاريس به جمع ما امكان داد نظرى را كه از راه بحث حاصل شده بود به عمل درآوريم. بيان انقلاب، بيان اسلام، بيانى گرديد كه وجدان نسل جوان كشور را رها كرد و انقلاب هر سه مانع را از سر راه برداشت:

  1- اصالت استبداد سياسى بى اعتبار شد.

  2- مذهب بر پايه اصالت "استبداد صالح" و اصالت اشكال معين و اصالت اطاعت محض بى اعتبار شد. بيان جديد به جوان امكان داد از ترسى رها شود كه در وجدان او لانه كرده بود. ديگر نه در فعل پذيرى و نه در واپس گرايى و نه در غرب گرايى بدنبال هويت موهوم نبود، در رشد بود كه هويت مى‏جست. 3- مانع غرب زدگى نيز با انقلاب از ميان رفت چرا كه انقلاب بمعناى شكست "اخذ تمدن غربى بدون انصراف ايرانى" بود.

      بدون بدرون در آمدن و از درون عمل كردن، اين نتيجه حاصل نمى‏شد. اين درونى شدن صادقانه كامل بود چرا كه بيان عمومى انقلاب به عنوان بيان اسلام از زبان مرجع تقليد شيعيان و رهبر انقلاب اسلامى ايران اظهار مى‏شد. بناى ما بر فريب نبود، بر اين بود كه بيان و نهاد مذهب نو شود. يقين داشتيم كه اين نو شدن سبب مى‏شود مانع وجدانى و درونى رشد برداشته گردد و جامعه جوان ما با قدم‏هاى بسيار سريع رشد كند. اين رشد، دنباله روى از اروپا نبود، طرح تازه‏اى بود. ما نمى‏خواستيم از روحانيت استفاده كنيم و بعد كنارش بگذاريم. نه تنها نسل‏هاى پيشين بابت روش فريب بهاى سنگين پرداخته بودند و تكرار تجربه شكست خورده از عقل بدور بود، بلكه در طرح جامعه جديد، اخلاق توحيدى، اخلاق جذب و يگانگى جستن جايى چنان تعيين كننده داشت و دارد كه ما را از فكر فريب كارى نيز باز مى‏داشت. ما با كمال رغبت رهبرى آقاى خمينى را پذيرفته بوديم و مى‏خواستيم در اين انقلاب بزرگ انقلابى كه به گمان ما، انقلابى جهانى بود و هست او و روحانيت در رهبرى شركت فعال داشته باشند.

      آقاى خمينى در سخنرانى 25 خرداد خود گفت: او اول هم خلجانى در دل نسبت به من احساس مى‏كرده است. و اين خلجان، خلجانى بود كه پيدا شدنش در دل مردى روحانى چون او قابل فهم است: مى‏دانيد كه روحانيان، نسبت به نوشته و كارهاى علمى غير "اهل علم" در زمينه مذهب بديده سوءظن مى‏نگرند. هرچند، چند نوبت گفت شما هم روحانى و از ما هستيد، اما در واقع مرا روحانى نمى‏دانست. ناراحتى‏هاى درونى او بيشتر مى‏شد وقتى مى‏ديد هر روز حرفهاى تازه‏اى مى‏زند كه او را از باورهايش دورتر مى‏گرداند. مايه اين خلجان همين بود.

 

 تاريخ 27 تير ماه 1360

 

      با اينهمه، در دوران انقلاب، خمينى به روشنايى درآمد و توانايى شگرف خويش را در برداشتن هر سه مانع بالا نشان داد. در اين دوران استعدادى را از خود نشان داد كه پيش از وى از كسى ديده نشده بود. بيان عمومى انقلاب را در چنان معنويتى درآميخت كه ايران را سراسر اميد و شادى و دوستى گردانيد. هنرمند چيره دستى شد كه توانست جامعه اسلامى آزاد را بگونه واقعيتى ملموس درخاطره‏ها جا دهد. مردم كشور بيان او را بخاطر باور تمامى كه به او داشتند، وصف جامعه‏اى تلقى مى‏كردند كه ساخته شده است. آنسان باور كرده بوديم كه پندارى در آن زندگى مى‏كنيم. چه روزها و ماه‏هاى زيبايى بود و چه معمار توانگرى تاريخ بخود مى‏ديد.

      من فرزند و مريد اين مرد بودم، مردى كه از تاريكى به روشنايى درآمد و نورى را كه گرفت صد چندان بازتاباند، در حقيقت، انقلاب ما بيان و خودجوشى جمهور مردم بود و اين هردو در رهبرى او منعكس مى‏شد. او با مردم يكسانى مى‏جست. برادرى، برابرى، رهايى از دولت ستمگر، اميد و گذار از اندوه قرون به شادى عصر جديد، همه در رهبرى او بازتاب مى‏يافتند. او خود به اين نقش آگاه بود يانه، نمى‏دانم اما مى‏گفت: من رهبر مردم نيستم، من حرف مردم را مى‏زنم. در نظر مردم حسين زنده‏اى بود كه اينبار پيروز مى‏شد.

      حسين مظهر توده‏ها در ميلشان به رهايى از دولت و ستمگريش بود. در اين مرحله كه مرحله پيروزى قيام حسينى بود، خمينى نه تنها مظهر توده هايى مى‏شد  كه مى‏خواستند از دولت رها شوند، بلكه در رهبرى و بيان او، روشنفكر و روحانى و توده مردم همسانى مى‏جستند. بيشتر از اين، جريان جدا شدن گروه‏ها از رژيم شاه و پيوستنشان به مردم از طريق آقاى خمينى انجام مى‏گرفت، در رهبرى او جريان تجزيه گروه بنديهاى حاكم و جريان وحدت عمومى براى سرنگون كردن رژيم آشكارا ديده مى‏شد. آيا توده مردم احساس خطر نسبت به آينده انقلاب نمى‏كردند وقتى شعار مى‏دادند: " نهضت ما حسينى است، رهبر ما خمينى است" يا اين شعار: " خزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله"؟ بسيارى اعضاء احزاب به من مى‏گفتند ما خود نيز اين شعار را مى‏داديم براى اينكه هيچ اختلافى مجال بروز پيدا نكند، با همه مردم يك بوم و يك رنگ شده بوديم. رفتار مردم پس از پيروزى انقلاب اسلامى نسبت به كسانى كه در رژيم سابق مقام‏هاى حساس داشتند و اينك در رژيم جديد نيز مقام‏هاى مهم را همچنان در دست مى‏داشتند، نشانه احساس خطر از تجديد دولت قديم در شكل جديد نبود؟

      بهر رو، در لحظات پيروزى بنا بر قاعده، همه به رهبرى خمينى پيوستند، هيچكس نمى‏خواست بگويد در پيروزى انقلاب حضور ندارد. چنين است، لحظه پيروزى، لحظه وحدت همه با يكديگر است. اما رهبرى خمينى بود كه اين وحدت را ممكن مى‏ساخت. نه تنها به اين دليل كه از باستان تا امروز رئيس مذهب خود رامقلد جامعه ملى مى‏شمرده است، بلكه به اين خاطر كه پيوستن نه سازمان مى‏خواست، نه اجازه از مقامى و نه بحثى ورائى در شورائى عالى يا نهادى سياسى، هيچكدام را لازم نمى‏داشت. كافى بود در درياى مردمى كه در سرتاسر كشور به حركت درآمده بود گم مى‏شدى و صدايت به اين صدا "رهبر فقط خمينى" مى‏پيوست، همين  و بس!

      بدينسان، اجتماع ملت تحقق مى‏گرفت. لحظه شكوهمند انقلاب اسلامى ما، لحظه نشستن هواپيماى حامل او و همراهان بر زمين ايران بود. آقاى خمينى اهميت اين لحظه را نمى‏دانست. خبرنگارى از او پرسيد چه احساسى دارد و او پاسخ داد: هيچ، اما در بيرون هواپيما ملت بزرگى و زيبايى لحظه را احساس مى‏كرد: لحظه اجماع ملت بود. احساس تحقق آرمان ديرين خلق ما به همه دست داد بود. پندارى عصر جمشيد از نو آغاز شده است: نه دشمنى، نه ستم، نه نابرابرى، نه غم، نه مرض، نه پيرى، نه مرگ، نه سرما، نه گرما، جهانى سراسر شادى و اميد، جوانى و رشد!

      خمينى بيانگر خودجوشى، اظهار كننده بيان عمومى انقلاب يعنى خواستهايى كه همه را متحد مى‏ساخت و كسى بود كه دولت ستمگر به او به عنوان مظهر اجماع ملت تسليم مى‏شد. ارتش، دستگاه ادارى، قشرهاى بالاى جامعه، از راه رهبرى او از دولت شاه جدا مى‏شدند و به ملت مى‏پيوستند. جز او هيچ رهبرى كه اين امر راممكن سازد و انقلاب را پيروز گرداند، وجود نداشت. اين حقيقت را همه مى‏دانند حتى آنها كه امروز واقعيت را ناديده مى‏گيرند و خمينى را از اول نابكار و... مى‏شمارند. همه در ملت بودند و ملت در رهبرى او اجماع خويش و پيروزى قطعيش را بر دولت مى‏جست.

      اما بعد از پيروزى انقلاب، لحظه وحدت به لحظه‏هاى اختلاف تبديل شد. او نتوانست لحظه‏هاى پيروزى تازه‏اى از پس يكديگر پديد آورد. در اين باره بسيار كوشيدم. آخرين بار وقتى بود كه نامه‏اى به او نوشتم كه لحظه پيروزى، لحظه وحدت است. در همه جامعه‏ها چنين بوده است. براى حفظ اين وحدت بايد پيروزيهاى جديد و پى در پى تدارك ديد. شما براه غلط افتاده‏ايد وبجاى تدارك پيروزيهاى جديد، بحران‏هاى جديد فراهم مى‏كنيد و جامعه را از بحرانى به بحرانى ديگر مى‏كشانيد و از شكستى به شكستى ديگر و در نتيجه مجبور مى‏شويد بتدريج موضع اجتماعى خود را تغيير بدهيد، از رهبرى ملت به رهبرى يك دستگاه حاكم زورگو تغيير موضع دادن را دارند به شما تحميل مى كنند و...

      او در پاسخ مطابق معمولش سخنرانى كرد و گفت جامعه شناسان مى‏گويند لحظه پيروزى، لحظه وحدت است و حال آنكه عكس آن صحيح است.در لحظه پيروزى است كه مخالفتها بروز مى‏كند چرا كه هر گروه به دنبال منافع خود مى‏رود و با هم اختلاف مى‏كنند. پس از اين سخنرانى او را ديدم و درباره نظريه بحران سازى براى اجراى اسلام با او صحبت كردم. كوشيدم به او حالى كنم براى آنكه وحدت لحظه پيروزى ادامه پيدا كند، بايد بيان انقلاب اجرا گردد. به او گفتم علت بروز اختلاف‏ها، خوددارى رهبرى از اجراى بيانى است كه در دوران انقلاب اظهار كرده است. به او گفتم شما بيان پاريس را اجرا نمى‏كنيد، در نتيجه محتاج بحران سازى و جوسازى مى‏شويد و هر روز از آن بيان دورتر مى‏شويد. اما شما با اسلام يكسانى جسته‏ايد. تغيير موضع و تغيير بيان و در نتيجه شكست شما، شكست اسلام تلقى مى‏شود و توده‏هاى مردم اسلحه‏اى را كه با آن پيروز شده‏اند، از دست مى‏دهند...

      همانطور كه جريان وحدت از طريق رهبرى او انجام گرفت جريان استقرار استبداد و تحكيم ساخت‏هاى وابستگى نيز به شرحى كه در اين كتاب مى‏آيد از راه رهبرى او به انجام رسيد. بدون موقعيت او كه با ضعف عمومى جريانهاى سياسى همراه بود، نيروهاى جانبدار استبداد دينى نمى‏توانستند بر دستگاه ادارى مسلط شوند و قوا را در دست بگيرند. به همين سبب نيست كه ما بايد تجربه انقلاب را از راه رهبرى او مطالعه كنيم؟ او از نور به تاريكى گذر كرد. بدينسان بيان قرآنى (1)«1 - قرآن سوره بقره آيه 257»يك امر واقع مستمر است. انسان در حركت، از تاريكى به نور و يا از نور به تاريكى گذر مى‏كند. افسوس كه آقاى خمينى در نور نماند. اگر مى‏ماند با همان سرعتى كه انقلاب به انجام رسيد، جامعه جديد ساخته مى‏شد. چه اميدى و چه پيام زيبايى براى همه بشريت بود! وجدانم گواه است كه مى‏خواستم بهر قيمت از اين فاجعه پيشگيرى كنم اما...

      به دلايلى كه در اين كتاب مى‏يابيد، از نو بهمان منازعه ديرين بازگشتيم. استبداد سياسى يا استبداد دينى. قرنها جانبدار اين دو بايكديگر ستيز كرده بودند و همواره جانبداران استبداد سياسى حكومت كرده بودند. رژيم پهلوى ديگر تنها استبداد سياسى نبود. نماينده قدرت مسلط جهانى امريكا نيز بود و مى‏خواست با تحميل حاكميت قاطع خويش بر نهاد مذهب، به اين منازعه ديرپاى تاريخى با پيروزى كامل نهاد سياسى استبدادى پايان بخشد. اينبار روحانيت حاكم در اين راه افتاد كه از راه استبداد حاكميت قطعى خويش را برقرار سازد و ما در اين ترس شديم كه كشور دوباره گرفتار دعواى گروه جانبدار استبداد دينى باگروه جانبدار استبداد سياسى بگردد و بخواهى نخواهى به سلطه امريكا برخود، گردن بگذارد.

      سلامتيان: پس چگونه مى‏توان گفت اين حرف كه او از ابتدا در فكر استقرار استبداد دينى بوده است نادرست است؟

      بنى صدر: زمينه ذهنى و علاقه شديدش به قدرت و طرز فكرش، سبب شدند كه عوامل داخلى و خارجى، در ذهن او بازتابى پيدا كنند كه او را به راه استبداد مى‏برد. وگرنه در آغاز با و جود آنكه تمايل به اعمال قدرت در او بروز مى‏كرد، چنان شيفته انقلاب و شخصيتى كه از رهگذر انقلاب پيدا كرده بود، شده بود كه كمتر مى‏خواست و بلكه نمى‏خواست وارد كارها بشود. يكبار وقتى به او بسيار اصرار كردند كه "موضع بگيرد" پاسخ داد، اين مردم قرنها در زندان بوده‏اند، اينك بايد آزادشان گذاشت تا آنقدر بسرو كله يكديگر بزنند تا راه زندگى با هم را پيدا كنند. همانطور كه مى‏دانيد او پيش نويس قانون اساسى را تصويب كرد و اصرار داشت كه دولت معطل مجلس موسسان نشود و آنرا از راه رفراندوم به تصويب برساند، وقتى درباره مجلس موسسان بحث بود آقاى هاشمى رفسنجانى خطاب به ما گفت شما گمان مى‏كنيد چه كسانى به مجلس موسسان مى‏آيند؟ يك مشت آدمهاى قشرى و ناآگاه و متعصب مى‏آيند و بلائى بر سر قانون اساسى مى‏آورند كه شما را از كرده خود پشيمان مى‏سازند. يا بار اول كه در كردستان زدو خورد شد و ما به كردستان رفتيم. نخستين نوروز دوران انقلاب بود، در مراجعت به نزد او رفتم. گفت: تعجب است آزادى پيدا كرده‏اند و حالا مى‏خواهند از بينش ببرند. از اين نمونه‏ها فراوان مى‏توانم بشمرم. در تاريخ و زندگانى روزمره بسيارند مردان و زنان بزرگ و عادى كه بنا مى‏گذارند وارد ماجرايى نشوند و يا از آن بيرون بروند، اما حوادث و عوامل، در زمينه ذهنى مساعد سبب مى‏شود كه با وجود مقاومت باز به ماجرا كشانده شوند.

      چنين شد و مردى كه مى‏گفت ميزان رأى مردم است، اين اواخر، وقتى با او در باره مجلس صحبت مى‏كردم، گفت: مردم رأيشان را داده‏اند و ديگر حقى ندارند. گفتم مگر وكيل مى‏تواند خلاف نظر موكل عمل كند؟ با تندى پاسخ داد بله مى‏تواند!!...

      سلامتيان: بنابراين بسيار اهميت دارد كه بررسى كنيم چگونه رهبرى انقلاب به راه انحراف رفت و صحنه ذهنى و عمل او صحنه مبارزه گروهها بر سر قدرت شد.

      بنى صدر: امر مهمى كه نبايد از نظر بدور داشت اينست كه مرحله انحلال رژيم پهلوى غير از مرحله ساختن دولت جديدى است كه نه سابقه تاريخى داشت و نه در جايى آزمايش شده بود. آقاى خمينى نيز از خود طرحى براى اين حكومت نداشت. جز "ولايت فقيه" زمينه ذهنى ديگرى نداشت و از اين ولايت نيز جز اين نمى‏دانست كه مردم بايد اطاعت كنند وگرنه "باغى باغين" مى‏شوند. به شرحى كه در بخش فرهنگ خواهم داد، از اين ولايت صرف نظر كرد. در هفته‏هاى اول انقلاب، از اثرات آزادى وجدان دينى نسل جوان روز بروز بيشتر مى‏ترسيد. ميان دو واقعيت متضاد گير كرده بود: خود او بيانى كرده بود كه يك تغيير اساسى در بيان دينى بشمار مى‏رفت. و اينك مى‏ديد كه روحانيان جوان و طلاب در اين راه ممكن است بسيار دورتر بروند، استقبال شورانگيزى كه از سوى طلاب از درسهاى گروه ما مى‏شد، نشانه يك تغيير بزرگ، يك انقلاب بنيادى بود. كم نبودند طلابى كه به من مى‏نوشتند روز بروز بيشتر پى مى‏برديم كه نخستين غرب زده‏ها ما هستيم، به قول شما ارسطو زده هستيم و بجاى خدا، زور را مى‏پرستيم و بجاى توحيد به تضاد باور داريم و اصرار مى‏كردند كه ما درس و بحث براه بياندازيم و حوزه قم را از اسارت ارسطو آزاد سازيم.

      هر روز از همه جاى كشور خبرهاى نگران كننده پى در پى مى‏رسيدند. نه تنها درباره عمليات مسلحانه كسانى كه مى‏خواستند به انقلاب بعدى گذر كنند، بلكه درباره آنچه دهقانان در روستاها و كارگران در كارخانه‏ها و كارمندان در ادارات و دانشجويان و استادان در دانشگاهها مى‏كردند، زمان به زمان ترس او از آزادى بيشتر مى‏شد و درمانده بود كه چگونه هم حرفهايى را كه زده بود، محترم بشمرد و هم مانع از آن شود آزادى كه بى بندو باريها را هم شامل مى‏شد كشور را از بين نبرد؟ ضعف شوراى انقلاب و نارسايى عمل دولت در يك زمينه انقلابى سبب مى‏شد كه روز بروز بيشتر از راه امرو نهى درامور كشور دخالت كند. با اين دخالتها از بيان انقلاب دور مى‏شد و بيان جديدى بر اساس استبداد فقيه اظهار مى‏كرد. عوامل داخلى و خارجى او را با شتاب در اين مسير به پيش مى‏بردند.

      او كه ابتدا از بحران مى‏ترسيد و جانبدار طرز اداره‏اى بود كه بحران بوجود نياورد و آرامش را برهم نزند، بتدريج خواستار بحران مى‏شد چرا كه مى‏ديد در بحران بهتر مى‏تواند نيروهايى را كه در موارد عادى پيروى نمى‏كردند، به راهى كه مى‏خواهد بكشاند. مثلا" ارتش  در كردستان نمى‏جنگيد. نقده در خطر سقوط قرار گرفته بود. باز بدون اينكه به كسى بگويد، امريه شديد الحنى خطاب به ارتش صادر كرد كه اگر ظرف 24 ساعت نقده را آزاد نكنند، چنين و چنان خواهد كرد و امضاء كرد فرمانده كل قوا روح الله الموسوى الخمينى‏

      نه تنها در بحران بهتر مى‏توانست نيروها را بكار بگيرد، بلكه بهانه كافى براى از بين بردن مخالفان خود نيز داشت. بدينسان بود كه او به زمينه ذهنى و فكرى پيشين خود بازگشت و در اين زمينه نيروهايى ميدان پيدا كردند كه خواهان استبداد دينى بودند. بتدريج روشنفكران كنار زده شدند و ملاتاريا و روشنفكرتارياى همدست با او، روز بروز بيشتر ميدان عمل پيدا كردند.

      در ذهن آقاى خمينى طرح حكومت براساس "ولايت فقيه" شكل قطعى پيدا مى‏كرد و بناگزير از طريق بيان و عمل او هم نيروهاى جانبدار استبداد چه موافقان استبداد فقيه و چه مخالفان اين استبداد و موافقان استبداد سياسى روز بروز فعال‏تر مى‏شدند. بدينسان آقاى خمينى كه مظهر اجماع ملت و حركت خودجوش ملت و بيان كننده بيان عمومى انقلاب بود، به مظهر نهادهاى سازنده استبداد و بيان كننده بيان استبداد تبديل مى‏گرديد.

      سلامتيان: مگر از قول افلاطون نخوانده‏ايد چگونه رهبر ملت، براى حاكم مستبد شدن ناگزير از بحران تراشى مى‏شود. جنگ‏هاى داخلى و خارجى برمى‏انگيزد از زمان‏هاى قديم رژيم‏هاى استبدادى بدون بحران سازى دائم قادر به ادامه حيات نبودند. بد نيست اين مكانيسم را از قول او بياوريد تا معلوم بشود اين مساله از روزگاران بسيار قديم، مساله اصلى هر تحول انقلابى بوده است و خوانندگان بدانند كه تلاش نسل امروز ايران كه مقاومت مى‏كند و مى‏ايستد در مبارزه با فكر استبداد چقدر بزرگ و پيروزى در بى اعتبار ساختن گروه حاكم بر جمهورى چقدر عظيم است.

      بنى صدر: و بيان شما را نيز درباره نظريه كليسا در قرون وسطى بياوريم تا معلوم شود فكر استبداد فقيه از كليساى كاتوليك قرون وسطى سرچشمه مى‏گيرد.

      سلامتيان چنين كنيم:

 

 - منشاء يونانى و كليسايى ولايت فقيه:

 

      ارسطو، بر اصل ثنويت و تضاد، مردمان را به نحبگان و توده تقسيم مى‏كند. به باور او توده مردم اخلاق بردگان را دارند و زندگانى حيوانى مى‏كنند. نخبگان خوشبختى را در شرف‏ها مى‏جويند چرا كه هدف زندگانى سياسى اينست (1).«1 - Erhique a Micomaque , Paris , Garnis Flammarion , 5691.  ص 23» بناگزير، روح‏ها نيز گوناگونند. آنها كه صاحب عقلند و حق ولايت دارند و آنها كه مطيع هستند.(2)«2 - همان كتاب صفحه 41»  در نظام طبيعت، آزاد و مطيع مشخص شده‏اند و مهر آزادى و اطاعت حتى بر عادات جسمانى مانيز زده شده است (3).«3 - La politique  صفحه 23»  مردمانى هستند كه براى آزادى خلق شده‏اند و ديگرانى كه براى اطاعت خلق شده‏اند. نفع دومى‏ها و عدالت اقتضا مى‏كند كه اطاعت كنند (4)«4 - همان كتاب صفحه 23»  بردگان از قدرت استبدادى پيروى مى‏كنند و آزادگان از قدرت سياسى!

      بدينسان بنا بر نظام طبيعت، فرمان دادن از سويى و فرمانبردارى از سوى ديگر، نه تنها ضرور بلكه سودمند است. عده‏اى از زندگان از لحظه به دنيا

 آمدن، براى فرمانروايى و جمعى براى فرمانبردارى خلق مى‏شوند. اقتضاى نظام سراسر طبيعت اينست (5)«5 - همان كتاب صفحه 21»

      اما براى اينكه حكومت بهترين نوع حكومت‏ها باشد، بهتر است بجاى پيروى از يك شخص از قانون ابدى پيروى گردد (6)«6 - همان كتاب صفحه 136»  و براى آنكه بتوان مردم را

 تربيت كرد بايد كوشيد علم قانونگذارى پيدا كرد. چرا كه بوسيله قانون است كه آدمى مى‏تواند تكامل بجويدأ (7)«7 - اخلاق نيكماك صفحه 285»

      اما قانون شناس و قانونگذار در علم و دانش و تقوى بايد سرآمد باشد. خالى از خوى باشد (8).«8 -  politiqueLa  صفحات 150 تا 153 و 103 تا 139 » اگر چندتن در عرض يكديگر بودند، دستجمعى و اگر يكى بر ديگران مقدم بود، او بايد مادام العمر حكومت كند. (9)«9 - La politique  صفحات 152 و 153 و 156»

      اين نظريه، در كليسابدين شكل درآمد: "هر آنكه بر فردى حكومت مى‏كند بر او برترى دارد زيرا هيچ برترى بدون آنكه رأى خداوند بر آن تعلق گرفته باشد، وجود پيدا نمى‏كند. حكام از طرف خدا برگزيده شده‏اند. لذا آنكه با مافوق خود مخالفت كند، بمقابله با خداوند برخاسته است‏

  Saint - Paul, Epitre Romain

      بدينسان پاولو، بجاى "قانون طبيعى" مشيت الهى را قرار مى‏دهد و بتدريج ولايت كليسا بصورت يك اصل ضرور در مى‏آيد.

      در اروپاى آغاز قرون وسطى، حكومت كليسابر روى زمين به تفصيل موضوع بحث پاپها و تئوريسين‏هاى كاتوليك و سلاطينى كه تازه قدرت مى‏گرفتند قرار گرفته است. پاپ گرگوار هفتم كه در سالهاى 1073 تا 1085 بر كليسا حكومت مى‏كرد از نخستين تدوين كنندگان نظريه حكومت تئوكراتيك بشمار است. وى با استناد به متون عهد عتيق و جديد، مدعى سلطنت بر سراسر سرزمين‏هاى مسيحيت بود. از تورات اين قول را نقل مى‏كرد كه: ژرمى Germie رسول مى‏گويد يهوه " دست خود را دراز كرد دهان من را لمس نمود و گفت، من به اين ترتيب كلام خود را در دهان تو مى‏گذارم و از اين روز تو را بر ملت‏ها و سلطنت‏ها مسلط مى‏سازم كه بركنى و بكشى و ويران بسازى و خراب كنى و بسازى و بكارى"

      و قول ديگرى از انجيل نقل مى‏كرد كه بنابر آن مسيح به پير گفته است: " تو پير هستى و روى اين سنگ، كليساى مرا بنا خواهى نهاد، من به تو كليد سلطنت آسمانها و بهشت را مى‏دهم و آنچه را كه تو روى زمين ببندى در آسمان‏ها بسته خواهد شد و آنچه را كه تو روى زمين بازكنى در آسمانها باز خواهد شد" و بر اين مبنا پير را جانشين قدرت خداوندى بر روى زمين مى‏دانست. پس از او، نواب و جانشينانش را كه همان سلسله پاپ‏ها باشند داراى چنين سطله‏اى مى‏دانست.

      بر اساس اين قول‏ها، ارسطو استدلال مى‏كرد كه: چون همه انسان‏ها از شاه و رعيت رمه‏اى هستند كه چوپانى آنها توسط مسيح به پير واگذار شده است، همه كسانى كه خدا را عبادت مى‏كنند جز آنها كه طريق الحاد و بندگى شيطان را برگزيده‏اند ولايت و حق حكومت پير را بر خود پذيرفته‏اند و پس از پير ناگزير بايد ولايت و حق حكومت جانشينان او را بر خود بپذيرند. وى مى‏گفت پاپ جز اجراى اراده خداوندى كار ديگرى نمى‏كند. كليسا براى اجراى همين خواست و استمرار حكومت الهى ايجاد شده است و بهمين علت نيز به كليسا لقب مادر جهانى Mere Universelle داد. و گرگوار از پاپ ژلاز Gelase قولى نقل مى‏كرد كه بنا بر آن وى به امپراطور الكساندر مى‏نويسد: "از آنجاكه همه مومنان بايد در امور دينى از اسقف خود پيروى كنند و اسقف‏ها نيز از پاپ كه نايب مسيح است تبعيت مى‏كنند، (سلاطين نيز اگر ايمان آورده‏اند تابع همين قانون عمومى هستند) سلاطين نيز در امور دنيوى بايد از اراده كليسا پيروى كنند، چرا كه امور دنيوى از امور دينى از نظر كيفيت پست ترند. وقتى تبعيت در امور عاليتر ضرور است در امور پست‏تر نيز ضرور مى‏باشد. گرگوار قول ديگرى از پاپ ژول خطاب به اسقف‏هاى شرق نقل مى‏كند كه بنا بر قول مسيح، كليدهاى درهاى بهشت به پير داده شده‏اند. وى باستناد اين قول استدلال مى‏كند كه:

 " وقتى خدا اين قدرت را منحصرا" به زعماى كليسا داده است كه درهاى آسمانها و بهشت را بروى مردم بگشايند، بطور مسلم قدرت حكومت بر امور زمينى را نيز به ايشان داده است". بر پايه اين استدلال، مى‏گفت: يا مردم مومن هستند كه از كليسا پيروى خواهند نمود و يا مومن نيستند و نافرمانند كه در اين صورت، حكومت مردم نافرمان، مردمى كه چه بسا خدا را نمى‏شناسند، چگونه ممكن است قادر بمقابله با قدرت خداوند باشد و مومنان بدان گردن بگذارند؟

      گرگوار از راه ديگر باز به همين نظر مى‏رسد: از قول مسيح نقل مى‏كرد كه: "آنكس كه ارباب كليسا را ميهمان و يا احترام كند، مرا ميهان و يا احترام كرده است، و آنكس كه به آنها بى احترامى مى‏كند به مسيح بى احترامى نموده است". از اين قول اينطور نتيجه مى‏گرفت كه نافرمانى از كليسا و سلسله مراتب آن نافرمانى از خدا است و بر اين اساس به اهل كارتاژ كه بر ضد وى طغيان كرده بودند نوشت شما نه بر ضد ما كه بر ضد خدا طغيان كرده‏ايد و از اطاعت او سرباز زده‏ايد.

      نظر گرگوار هفتم پس از وى توسط پاپ‏هاى ديگر مانند اپنوسان سوم 1216-1198 و بنيفاس هشتم 1302-1294 مورد تائيد و تاكيد قرار گرفت. اينوسان سوم مى‏گفت: سلاطين قدرت خود را از رئيس كليسا به عاريت مى‏گيرند همانطور كه ماه نور خود را از خورشيد بعاريت مى‏گيرد.

 و بنيفاس استدلال مى‏كرد كه نه از جهت حق ارث و نمايندگى پير و نه از جهت قابليت منعكس ساختن نور ولايت هيچ مقامى جز كليسا قادر به ادعاى نمايندگى از پير و ولايت بر مردم نيست.

      البته همه اين استدلال‏ها بر اين پايه بنا مى‏شدند كه چون اختيار ايمان و اعتقاد مردم به كليسا واگذار شده است حق حكومت كردن بر مردم نيز از

 آن كليسا است. در حقيقت از آنجا كه در آئين كاتوليك، كليسا و اعتقاد دينى يكى هستند و بدون تصديق كليسا كسى مومن بشمار نمى‏رود، حكومت‏

 كليسا امرى منطقى بنظر مى‏آمد. توضيح آنكه كليسا حق و امتياز تعميد يعنى تصديق تدين و ايمان دينى افراد را داشت، بدون آنكه كليسا تعميد كسى را گواهى كند، آن كس كاتوليك شمرده نمى‏شد. بدينسان كليسايى كه اختيار عقيده افراد را داشت و صفت متدين به اشخاص مى‏داد، حق نظارت بر باور دينى آنها را نيز داشت. متدين بايد درباره اعتقاد خود به كليسا گزارش مى‏كرد. نزد كشيش به گناه و نزلزل عقيدتى خود اعتراف مى‏كرد و كليسا حق تفتيش مستمر عقائد او را داشت تا مبادا منحرف شود.

 باز كليسا حق بخشيدن گناه و يا تكفير شخص را داشت. و از آنجا كه پى بردن به درجه تقواى اشخاص و علم به اراده خداوندى را حق انحصارى خود مى‏دانست. حق حكومت كردن و آموزش و قضاوت و اداره امور اقتصادى را حق خاص خود مى‏شناخت.

      اين نظر به قلمرو اسلام نيز راه جست و بسيارى از علماى اسلام با اين نظر كه مخالفت بنيادى با اصول اسلام دارد، به مخالفت برخاستند. از جلمه خود آقاى خمينى در پاريس از اين نظر عدول كرد و بشرحى كه خواهى خواند، ولايت را از آن جمهور مردم شناخت.

      حاصل اين ولايت، وضعيت كنونى كشور است. انقلاب چنان شكوهمندى، آنهم در بحبوحه ترقى عمومى بشر، قربانى كهنه‏ترين غرب زدگى‏ها شد: توحيد به ثنويت تحويل شد و حاكم گشت. رهبر مردم به عنوان افلاطون مستبد شد:

 بنى صدر: و اينك قول افلاطون درباره چگونگى تبديل رهبر به مستبد:

 

      سقراط - حتى وقتى رهبر ملت از اطاعت مطلق توده مطمئن است، از ريختن خون  افراد ملت خويش در نمى‏گذرد و به انواع بهانه‏ها آنها را متهم مى‏كنند و بدست كسانى نظير خود، آنها را به دادگاهها مى‏كشاند و با ستاندن جانشان دست خويش را به جنايت‏ها مى‏آلايند. او خون افراد ملت خويش را مى‏چشد. آنها را تبعيد مى‏كند و يا مى‏كشد. در همانحال از بخشيدن قرض‏هاى فقيران و تقسيم زمين ميان دهقانان حرف مى‏زند. آيا بحكم ضرورت و يا بنا بر قانونى تقديرى است كه اين رهبر بايد بدست دشمنانش فاسد بگردد و يا از راه يكى شمردن خود و دين مستبدى ستم گر بگردد، گرگ بگردد؟

      گلوكن پاسخ داد: پاى ضرورتى بزرگ در ميان است.

      سقراط: چنين است عاقبت كار رهبرى كه مردم را بر ضد ثروتمندان بر مى‏انگيزد.

      گلوكن: آرى

      سقراط: اگر بعد از رانده شدن، برغم دشمنانش به قدرت برسد، مستبد تمام عيارى نمى‏شود كه بنام آرمان مردم بساط استبداد مى‏گستراند؟

      گلوكن: مطمئنا"

      سقراط: اما اگر ثروتمندان نتوانند او را از قدرت برانند و يانتوانند از ميانش بردارند، با برهم زدن ميان رهبر و مردم در فاسد كردنش مى‏كوشند. از توطئه‏هاى نهانى براى از ميان برداشتن نيز دريغ نمى‏كنند.

      گلوكن: آرى اين توطئه انجام مى‏گيرند.

      سقراط: در اين اوضاع و احوال است كه جاه طلبان كه اينك در دور و بر رهبرند، از خطر توطئه‏ها فغان بر مى‏آورند و از مردم مى‏خواهند براى دفاع از حيات رهبر خويش، پاسدار در اختيارش بگذارند.

      و مردمى كه سرشار از اعتماد به رهبرند، پاسداران را در اختيارش مى‏گمارند چرا كه مى‏ترسند بجان او سوء قصد شود.

      گلوكن: آرى حقيقتا" اينطور است‏

      سقراط: رهبر در روزهاى اول لبخند مى‏زند، به همه كسانى كه مى‏بيند روى خوش نشان مى‏دهد، مى‏گويد كه او مستبد نيست. در علن و خلوت وعده بسيار مى‏دهد، وام‏ها را مى‏بخشد، زمين‏ها را ميان مردم و نزديكان خود تقسيم مى‏كند، و مى‏كوشد با همه نرم و مهربان باشد، اينطور نيست؟

      گلوكن: چرا.

      سقراط: اما وقتى خاطر را از دشمنان خويش از راه سازش با اين و تخريب آن، بياسود همچنان آتش جنگ را مى‏افروزد تا كه مردم به رهبر نيازمند بمانند.

      گلوكن: طبيعى است.

      سقراط: و نيز بدين خاطر جنگ‏ها و اختلاف‏ها را بر مى‏انگيزد كه مردمى كه مالياتها فقيرشان كرده‏اند، ناچار بشوند تنها به گرفتاريهاى روزمره شان سرگرم بگردند و كمتر بر ضد او برخيزند.

      گلوكن: مسلما"

      سقراط: و اگر بعضى‏ها روح آزاده داشته باشند و تن به استبدادش ندهند، درجريان جنگ‏ها و برخوردها، بهانه‏اى براى حذفشان ايجاد مى‏كنند. مثلا" آنها را به زير ضربه‏هاى دشمنان مى‏اندازند به اين دليل است كه سلطان جائر، مردى كه بنام آرمان و دين به قدرت رسيده است، جنگ‏ها را بر مى‏انگيزد.

      گلوكن: بطور احترازناپذير!

      سقراط: اما با اين كارها روز بروز در نظر مردم منفورتر مى‏شود.

      گلوكن: چرا نشود؟

      سقراط: اما در ميان كسانى كه در بالا آمدن به او يارى كرده‏اند و صاحب نفوذند، بسيارى آزادانه سخن مى‏گويند و در حضور او و يا در جمع خودشان، اوضاع را انتقاد مى‏كنند، دست كم شجاع ترينشان اينكار را نمى‏كنند؟

      گلوكن: محتمل است.

      سقراط: پس مستبد جائر اگر بخواهد رهبر بلامنازع بماند بايد خيال خود را از وجود آنها راحت كند. و با حذف آنها كار را بجايى مى‏رساند كه نه در ميان دوستان و نه در ميان دشمنان خويش، آدم با ارزشى بر جاى نمى‏گذارد.

      گلوكن: مسلم است.

      سقراط: او با چشمانى نافذ بايد آنان را كه شجاعت و بزرگى روح واحتياط و غنى دارند بشناسد  با از دست دادن خوشبختى با همه آنها جنگ كند و برايشان دام بگسترد تا كه آنها همه را تصفيه كند و كسى از آنان را دركار دولت باقى نگذارد.

      گلوكن: چه شيوه خوبى براى تصفيه آنها!

      سقراط: آرى: روشى ضد روشى كه پزشكان براى پاك كردن تن بكار مى‏بردند. در حقيقت پزشكان آنچه را بد است ناپديد مى‏گردانند و آنچه را خوب است برجا مى‏گذارند، رهبرى كه اينك مستبد جابر شده است عكس اينكار را مى‏كند.

      گلوكن: اگر بخواهد قدرت خويش را حفظ كند، بدينكار ناگزير است.

      سقراط: آيا بر اثر رفتارش، هر اندازه در نظر مردم منفورتر مى‏شود، به پاسداران بيشتر و وفادارتر نياز پيدا نمى‏كند؟

      گلوكن: بدون شك‏

      سقراط: اما اين پاسداران وفادار چه كسانى هستند؟ آنها را از كجا خواهند آورد؟

      گلوكن: خودشان خواهند آمد. اگر حقوق بپردازد، بسيارى بسوى او پرواز مى‏كنند.

      سقراط: اى واى! مثل اينكه به نظر تو خارجيان مگسانند كه از هر سو بدور او جمع مى‏شوند.

      گلوكن: درست فهميدى، مقصودم همين بود.

      سقراط: اما از اهل كشور خود چه كسانى را خواهند داشت، از اهل كشور خويش نمى‏خواهد؟

      گلوكن: چه؟

      سقراط: بندگان را شهروند مى‏گرداند و پس از آنكه آزادشان ساخت پاسدارشان مى‏كند.

      گلوكن: مطمئنا" و اينها با وفادارترين پاسداران او مى‏گردند.

      در حقيقت همانطور كه مى‏گويى، شرط مستبد شدن اينست كه بعد از كشتن اولى‏ها اين دومى‏ها را بركشد و دوست و محرم را ز خويش بگرداند.

      سقراط: و نمى‏تواند كسان ديگرى را به خدمت بگيرد.

      اين رفقا ستايشش مى‏كنند. اين شهروندان تازه، بااو بسر مى‏برند. اما مردمان با شرف او را منفور مى‏دارند و از او مى‏گريزند، اينطور نيست؟

      گلوكن: افسوس، جز اين مى‏توانند بكنند؟

      سقراط: بدين خاطر نيست كه تراژدى، عموما"، هنر عقل و اوريپيد استاد بى بديل اين هنر بشمار مى‏رود؟

      گلوكن: ربط اين سخن پر از مغز از اوست:

      "مستبدان از راه خريد "عاقلان" عقل پيدا مى‏كنند"

 

 و منظورش از عاقلان كسانى هستند كه با مستبد همراهند و در خدمت او هستند.

      بد نيست بيادت بياورم كه در روستاهاى ما كسانى را كه موضع عوض مى‏كنند و جانبدار مالك مى‏شوند "آدامجيل قورد" يا گرگ آدم نما مى‏خوانند. آنها از افلاطون آموخته‏اند و يا افلاطون زندگى واقعى آنها را كه طى قرنها صحنه اين تجربه است در اين بيان آورده است؟

      بطوريكه خوانده و خواهى خواند، در تجربه انقلاب ما نيز، رهبر ملت، گرگ شد. ببين چگونه نالايقان و نادانان را بر مى‏كشد و چسان جوانان را گروه گروه مى‏كشد! مى‏گويد: اينقدر نگوئيد آقاى رجايى علم ندارد، عقل دارد!!

      و او و ملاتاريا با غريزه مرگ عمل مى‏كنند: كارهايى مى‏كنند كه آنها را به سرعت به مرگ خفت بار نزديك مى‏كند.

      بدينسان با تشكل نهادهاى جديد به سبب عوامل داخلى و خارجى كه در فصل‏هاى آينده بر مى‏شمارم، در زمينه ذهنى مساعد، آقاى خمينى بتدريج به بيان ملاتاريا نزديك مى‏شد، از اين زمان دو خط از يكديگر جدا مى‏شدند. دو اسلام از يكديگر فاصله مى‏گرفتند. آقاى هاشمى رفسنجانى اين دو اسلام را اينطور توصيف كرد: اسلام فيضيه و اسلام بنى صدر. و به تعبير خودم اسلام زورپرستى و اسلام ضد زورپرستى، اسلام ضد رشد و اسلام رشد، اسلام ضد آزادى و اسلام آزادى.

     سلامتيان: يا اسلام غير ممكن و اسلام ممكن. در عمل وجود دو خط مشخص در رهبرى انقلاب و وفادارى گروه ما به بيان عمومى انقلاب، سبب شد كه مردم دواسلام را در عمل ببينند: اسلامى كه هر روز بحران و ويرانى مى‏ساخت و اختلاف‏ها و خشونت‏ها بر مى‏انگيخت و اسلامى كه با ميدان دادن به محرومان جامعه، به سنل جوانى كه تشنه ابداع و ابتكار بود، او را در ساختن سرنوشت خويش شركت مى‏داد. كمى انصاف امكان مى‏دهد اين واقعيت را بدبين‏ترين اشخاص دريابند. لحظه‏اى خود را از حب و بغض‏هاى شخصى رها سازند و از خود بپرسند اگر گروه ما بر بيان عمومى انقلاب اصرار نمى‏ورزيد و در عمل به آن وفادار نمى‏ماند و در وفادارى به اين بيان تا رو در رو ايستادن با آقاى خمينى و قبول همه خطرهايش پيش نمى‏رفت، نهاد مذهبى با قرن‏ها سابقه كه به حكومت رسيدنش آرزوى ديرين جامعه ما شده بود و عاشوراها و فرصتهاى مذهبى ديگر، چيزى جز بروز اين آرزو نبودند، چگونه با اين سرعت بى اعتبار مى‏شد؟ آيا در گذشته استبدادهاى محبوب در جامعه‏ها كم بوده‏اند؟ در حال حاضر وجود ندارند؟ آقاى  خمينى بهتر از هر شخصى در جهان قادر نبود اين استبداد محبوب را بوجود بياورد؟ خوب است هر كس و هر گروه از روى انصاف كمى در اين باره تامل كند، آنوقت خواهد دانست كه كارى بغايت بزرگ انجام گرفته است: نه تنها پايه‏هاى استبداد جديد بكلى سست شده وا مروز و فردا فرو مى‏ريزد، نه تنها اسطوره اين اسبتداد با سرعتى باور نكردنى شكسته است و گروه‏هاى جانبدار استبداد دينى و غير دينى بى اعتبار شده‏اند، بلكه مهمتر از همه اينها وجدان نسل جوان امروز از قيد و بندهايى كه به نام دين بر او مى‏نهادند و كارپذير و متلاشيش مى‏ساختند نيز رها شده است. اين نسل دوباره به بند در نخواهد آمد.

      بنى صدر: در حقيقت رهبرى از بيان انقلاب جدا مى‏شد و با جدا شدن از بيان، از مردم نيز جدا مى‏شد تا بر مردم حاكم شود. الگوى حكومتى كه در حال ساختنش بودند، اين بود. وفادارى ما بر "خط امام" يا بيان عمومى انقلاب و افشاگرى روزمره، سبب مى‏شد كه جريان جدا شدن از بيان انقلاب و مردم و روى آوردن به نهادهاى فشار و تضييق بيشتر گردد. بدون استفاده از پوشش آقاى خمينى اينكار شدنى نبود. هر دو طرف مى‏كوشيدند آقاى خمينى را در جانب خود نگاهدارند. جريان پيش مير فت، هر اندازه افشاگرى بيشتر مى‏شد، استفاده از نهادهاى فشار و اختناق فزونتر مى‏گشت. آقاى خمى مى‏توانست جانب مارا بگيرد. اما از نابختيارى يك ملاتاريا قرارداشت و زمينه ذهنى و نادانى هايش او را به راه ملاتاريا مى‏كشاند.

      سلامتيان: هنوز جاى توضيح داد كه بر همه روشن بگردد چرا آقاى خمينى از راه موفقى كه پيش پا داشت نرفت؟ مگر انقلاب با آن سرعت و در جريان آشتى عمومى زحمتكشان و روحانيان و روشنفكران به نتيجه نرسيد؟ چرا تجربه موفق را رها كرد و در پيرايه استبداد دينى افتاد؟

      بنى صدر: غير از عامل ذهنى كه شرح كردم و عوامل داخلى و خارجى كه شرح كردم و خواهم كرد، نادانى رهبرى را نيز بايد در شمار عوامل بزرگ تاريخ و چگونگى جريان يافتن آن شمرد.

 

 2- نادانى‏هاى رهبرى‏

 

 

      بنى صدر: به گمان من بزرگترين نادانى، ندانستن رابطه استقلال و آزادى است و يك پديده عمومى است. در بيشتر كشورهاى زير سلطه اين تصور حاكم است كه استبداد امرى داخلى و استقلال امرى خارجى است. مى‏توان درخارج استقلال نداشت و در داخل آزادى داشت. يا مى‏توان در داخل استبداد ودر خارج استقلال داشت. بسيارى از روشنفكران نيز در پى اين فريب شدند و بر آن شدند كه براى استقلال بايد استبداد برقرار كرد تا قدرت خارجى نتواند در امور داخلى، دخالت كند. پاره‏اى ديگر به دنبال اين باور شدند كه بهتر است آزادى بدهيم و بتدريج به استقلال دست پيدا كنيم.

      اين بحث‏ها پيش از انقلاب به شدت رواج داشتند. از اينرو نخستين كوشش ما اين بود كه از زبان آقاى خمينى بگوييم مرحله اول حكومت اسلامى، مرحله حكومت ملى است حكومتى كه استقلال و آزادى را يك مى‏شمارد و در پى استقرارش مى‏كوشد و موفق شديم. وقتى آقاى مهندس بازرگان به پاريس آمد، در نوفل لوشاتو، او و آقاى بهشتى و من با هم بحث مى‏داشتيم و بهنگان نهار از من خواست، رابطه استقلال و آزادى را براى او شرح كنم و چنين كردم. با وجود اين بحث‏ها ادامه داشتند و بحران سال اول انقلاب اسلامى ايران نتيجه جداكردن حساب آزادى از حساب استقلال بود.

      آقاى خمينى، در پاريس، وقتى متنى را كه آقاى دكتر سنجابى امضاء كرده بود، خواند با قلم خود كلمه استقلال را كه از قلم افتاده بود، افزود. اين تاكيد و دقت براى ما بسيار شگفت‏انگيز و اميدبخش مى‏نمود. اما به شرحى كه در بخش فرهنگ خواهد آمد، به علت آنكه نمى‏دانست رابطه آزادى با استقلال چيست، در پى اين فريب رفت كه براى استقلال بايد آزاديها را محدود كرد و كار اين محدوديت را به حذف كامل رساند.

      در اين زمان كه ما در مخفى گاهمان به اين بحث مشغوليم 25 تير1360، راديوها همچنان به نشر خبر و بحث درباره هواپيماى آرژانتينى كه روسها ساقط كرده‏اند ادامه مى‏دهند. اين هواپيما وسائل يدكى و اسلحه و مهمات از اسرائيل به ايران حمل مى‏كرده است.(1)«1 - وقتى به فرنگ آمديم، دانستم ورقه پرواز هواپيما از تلاويو به قبرس و از آنجا به تهران وجود دارد. از ايران نيز ورقه درخواست جواز عبور را براى ما فرستادند. »

      درباره خريد غير مستقيم اسلحه از اسرائيل دو تن از گروه ما، آقايان دكتر تقى زاده و شمسائى از لندن گزارش كرده بودند و هشدار داده بودند. اين گزارش را در شوراى دفاع طرح كردم. آقاى سرهنگ فكورى كه او را مردى باشرف و غيرتمند و وطن دوست يافته‏ام، گفت همينطور است و خود نيز مخالف بود. گفتم بهتر اين است كه با خود صدام حسين صلح كنيم و از اسرائيل براى جنگ با ارتش عراق اسلحه نخريم. قرار شد نخرند.

      اينك معلوم مى‏شود كه از وقتى كار ما را ساخته مى‏ديده‏اند، خريد را انجام داده و حمل اسلحه و مهمات را به ايران سازمان داده‏اند. در نظر آقاى خمينى تمايل به اسرائيل از رفتن به جهنم بدتر بود، اينكار را چگونه براى خود توجيه كرده است؟ جدائى از مردم و حكومت استبدادى بر مردم، روى آوردن به خارجه را احترازناپذير مى‏سازد. ملاتاريا مى‏داند كه شكست در جنگ، نابودى او را نيز سبب مى‏گردد. پس به دفاع از موجوديت و حاكميت خويش تقدم مى‏بخشد و از اين به بعد به "اعتبار ثانوى" هر حرامى حلال مى‏گردد.

      و نيز پس از تماس آقاى بهشتى با آمريكائيان براى استقرار يك رژيم با ثبات در ايران، (2)«2 - بنا بر گزارشى كه اوائل فروردين ماه 1361 دريافت كردم. كتاب ساليوان سفير آمريكا در ايران به هنگام سقوط شاه نيز منتشر شده است و او مى‏گويد اول بار او بوده كه پيشنهاد كرده است وحدتى ميان روحانيت و ارتش بوجود آيد.» مساله گروگانگيرى با تسليم كامل به امريكا حل شد. اينك معلوم مى‏شود دو روز بعد از سخنرانى افشاگرانه 17 شهريور 1360 آقاى خمينى نگران موقعيت خويش گشته و با امريكائيان براى حل مساله گروگانها تماس گرفته است (3).«3 - سالينجر - اين كتاب را بعد از آمدن به پاريس خواندم و قول هاشان را آوردم.»  پس از آن قراردادهايى نظير قرارداد تالبوت بسته شدند. بعد نوبت به بازسازى بودجه رژيم پيشين و افزايش توليد نفت و كاهش قيمت آن رسيد و از نو باج دادن به دو بلوك بحسب احتياج رژيم حاكم شروع شد. آقاى خمينى نشنيد. نه نامه‏هاى مفصل و نه توضيحات حضورى در او موثر نشدند. بگمان خود بااستبداد كشور را از خارجه حفظ مى‏كرد اما در عمل كشور را در راه وابستگى مى‏برد. به راه آمريكا مى‏برد. تمام ساخت‏هاى وابستگى بازسازى مى‏شدند و ايران از نو به راه استبداد و وابستگى مى‏افتاد.

      اينهمه را براى آن مى‏كرد كه "روحانيت" را بر حكومت نگاهدارد. حدود دو ماه پيش به جمعى از روحانيان كه به نزد او رفته بودند گفته بود، ايران در خطر است. اگر شما در كارهاى دولت وارد نشويد، كلاهى‏ها باز همه جاها را خواهند گرفت و روحانيت را كنار خواهند زد. او باز نمى‏داند كه از راهى مى‏رود ك سرانجام به حذف روحانيت مى‏انجامد. در حقيقت، او اينك از سويى لباس جلادى پوشيده است و مخالفان استبداد و وابستگى را از پى يكديگر از ميان بر مى‏دارد و از سوى ديگر ناگزير روز به روز بيشتر دست نياز بسوى قدرت‏هاى جهانى دراز مى‏كند. رشته‏هاى وابستگى‏ها بيشتر و محكم‏تر مى‏شوند. وقتى

 چرخهاى اقتصادى و سياسى و نظامى و فرهنگى بر مدار سلطه قدرت خارجى بگردش درآمد، به ديوان سالاران و فن سالارانى نياز مى‏افتد كه بتوانند اين فعاليت بسيار گسترده را اداره كنند. اين زمان كه زود نيز مى‏رسد، زمان مرگ ملاتارياست.

      از اينروست كه امريكا آقاى خمينى را در قبال جانبداران استقلال و آزادى حمايت مى‏كند و از هم اكنون دوره بعد از خمينى را تدارك مى‏بيند.

      سلامتيان: بهمين دليل نبود كه وقتى به اينجا آمدم هم در دقايق اول گفتم يك امر مثل روز روشن شده است كه حاكمان، با قساوت تمام مى‏خواهند مخالفان سازش با قدرتهاى خارجى را يكجا از بين ببرند؟

      بنى صدر: اما بدون اينكه بدانند، گور خويش را نيز مى‏كنند.

      سلامتيان: اگر در حرف آقاى خمينى دقت كنيد به امريكا مى‏گويد اگر اين بار آن بازى را كه در 28 مرداد بر سر آقاى كاشانى درآورديد بر سر من و روحانيون حكومت گر درنياوريد، آماده سازش هستيم.

 گمان مى‏كند با اين كشتارها حكومت پايدار و ابد مدت مى‏شود.

      بنى صدر: پس مى‏داند كه اسلام را كنار گذاشته است و به راه سازش مى‏رود! اين خود بهترين حجت بر درستى "اسلام ممكن"، اسلحه توده مردم براى دفاع از استقلال و آزادى و تامين رشد سريع نيست؟

      سلامتيان: از آنروز كه وابستگان به غرب و اين گروه از دو سو به شما و گروه ما حمله آوردند، هردو مى‏دانند كه دشمن اصلى جانبداران خطر استقلال و آزادى هستند و بايد اول از شر مجموعه نيروهايى راحت بشوند كه در اين خط عمل مى‏كنند.

      بنى صدر: اينك معلوم شد چرا به راه ما، براى استقلال و آزادى نيامدند و بيان عمومى انقلاب را رها كردند و...

      سلامتيان: اما مگر راه خود را درست نمى‏دانيم؟ چرا نتوانستيم رهبرى را در اين راه نگاهداريم؟ هنوز بايد بحث را ادامه دهيم تا بر نسل جوان كشور، همه جنبه‏هاى اين آزمايش تاريخى، روشن بگردد.

      ب صدر: نادانى ديگر آقاى خمينى و گروه رهبرى كننده و بلكه نادانى عمومى، جهل به برنامه عمل براى دستيابى به هدف كه استقلال و آزادى باشد بود. مگر به هنگام معرفى دولت رجايى، مخالفان در مجلس نگفتند دولت برنامه ندارد و مگر بهنگام معرفى دولت رجايى، مخالفان در مجلس نگفتند دولت برنامه ندارد و مگر آقاى خامنه‏اى در پاسخ نگفت، هيچكس برنامه ندارد؟

      اما اين تنها "ملاتاريا" (1)«1 - "ملاتاريا" اصطلاحى است كه هادى غفارى در مقام توجيه " ملايان مستبد " بر زبان آورده است. ما نخواستيم آنطور كه او گفته است همه ملايان را مستبد بخوانيم و اصطلاح او يعنى " ديكتاتورى ملاتاريا " را بكار ببريم، چرا كه از نظر ما اكثريت روحانيان با استبداد مخالفند.» و "روشنفكرتاريا" نبودند كه برنامه نداشتند، هيچكس برنامه‏اى ارائه نكرده بود. سانسور مانع از آن شده بود كه بيانيه جمهورى اسلامى را حتى بخوانند. در حقيقت، بلحاظ آنكه هر گروه فكر مى‏كرد مخالفت را بايد از راه حذف انجام داد، گروههاى سياسى خواند نوشته هايى را كه از آن خودشان نبود، برخود حرام كرده بودند.تا بدانجا كه "بيانيه جمهورى اسلامى" را در اوائل انقلاب به اعضاى شوراى انقلاب و به اعضاى هيات وزيران دادم بخوانند بلكه از روى برنامه عمل كنيم، اما آنها زحمت خواندن آن متن را هم بخود ندادند و هنوز نيز نخوانده‏اند. اگر خوانده بودند در مجلس نمى‏گفتند هيچكس برنامه ندارد و از نمايندگان نيز جز شما و احمد عضنفرپور نخوانده بوديد. وگرنه غير از شما نيز كسى پيدا مى‏شد و مى‏گفت برنامه جامعى نيز وجود دارد.

 

 29 تير ماه 1360

 

      اما روشنفكران نيز اغلب "بيانيه جمهورى اسلامى" را نخوانده‏اند. مگر به همين چند روز قبل از آقاى ش. پ نامه مفصلى رسيده بود، درباره ضرورت يك جبهه به رهبرى من و اظهار تاسف كرده بود كه هنوز از بيانيه جمهورى اسلامى حرف مى‏زنم. ندانسته بود كه اين بيانيه بر اساس مطالعه ابعاد سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى جامعه ايرانى براى ايجاد يك جامعه مستقل و آزاد است!

      اما هر گروهى بدليلى خود را سانسور مى‏كرد و مى‏كوشيد وجود بيانيه را ناديده بگيرد. حزب جمهورى اسلامى، خود را به نظريه تازه‏اى مجهز مى‏كرد: استبداد سياسى و ليبراليسم اقتصادى، بازگشت به نظريه راهنماى رژيم پيشين. مشكلات پى در پى سبب مى‏شدند كه روز به روز تمايل به استبداد سياسى بيشتر گردد و همين امر تغييراتى را در وضع اجتماعى و راه حل جويى‏هاى اقتصادى سبب مى‏گرديد. وعده هايى كه روزهاى اول انقلاب به زحمت كشان داده مى‏شدند و نيز قانون هايى كه به قصد تغييرات ريشه‏اى اقتصادى و اجتماعى به تصويب مى‏رسيدند، اينك كنار گذاشته مى‏شدند.

      در روزهاى اول انقلاب، به سبب آنكه نه يك طرح عمومى براى ساختمان جامعه جديد داشتند و نه برنامه‏اى براى اجراى اين طرح، مى‏خواستند بر اساس توده ستاييى و توزيع امتيازات ميان مستضعفان حكومت خويش را بسازند، اما بتدريج "استبداد اقتصادى بسود مستضعفان" جاى خود را به ليبراليسم اقتصادى سپرد. با تشكيل دولت رجايى اميتازها پى در پى به وارد كنندگان و آنها كه بازار داخلى و بازرگانى خارجى را در دست داشتند داده مى‏شدند. در بحث آزاد درباره بودجه سال 1360، آقاى مهندس سحابى پرسيد چرا از قشرهايى ك 1200 ميليارد ريال در سال 1359 سوده برده‏اند، ماليات نگرفتيد و چرا در بودجه امسال پيش بينى نكرده‏ايد از اين سودى كه در تاريخ ما بى مانند بوده است ماليات بگيريد؟ آقاى وزير مشاور پاسخ داد، چون نمى‏توانيم بگيريم، از اينجهت بابت وصول ماليات نيز رفمى را در بودجه ذكر نكرده‏ام و همين دولت به راحتى مى‏تواند روزى 50 جوان از 12 سال به بالا را اعدام كند. چطور است از كسانيكه سودهاى افسانه‏اى به دست مى‏آورند، نمى‏تواند ماليات بگيرد اما نوجوانان و جوانان را مى‏تواند گروه گروه اعدام كند؟ جواب اينست كه آن ناتوانى به دليل اين توانايى است و به عكس اگر آزاديها برجا مى‏ماندند آن سودها به جيب اقليتى كوچك نمى‏رفتند و اين اعدام‏ها نيز ضرورت پيدا نمى‏كردند.

     و اينك به بن بست رسيده‏اند، بنام اسلام هيچ راه حلى ندارند كه ارائه كنند. بحران‏ها برهم افزوده شده‏اند و راه حل هايى كه با استبداد ملاتاريا نيز جور درآيند، وجود ندارند. ناگزير به شكنجه و اعدام به عنوان آخرين حربه حكومت پناه برده‏اند. وضعى پديد آورده‏اند كه خود نيز هرگونه امنيتى را از دست داده‏اند و نمى‏دانند چند روز ديگر زنده مى‏مانند.

      سلامتيان: آقاى خمينى و گروه حاكم بطور مستمر نشان داده است ك زود فريب مى‏خورد حتى آقاى خمينى درباره شما به اين عذر پناه برد كه درباره رئيس جمهورى "من و مردم فريب خورده‏ايم" بنابراين ذهنيتى كه آسان فريب مى‏خورد نيز از عوامل مهم تغيير حال رهبرى است. دشمنان انقلاب آسان از اين فريب خوردن استفاده كرده‏اند و استفاده مى‏كنند.

      بنى صدر: غير از نادانى هايى كه بر شمردم، يك نادانى و كج رفتارى تاريخى نيز سبب استحاله رهبرى گشت/. بگذاريد از شرح اين نادانى بسيار مهم شروع كنم تا خوب روشن شود كه زمينه ذهنى رهبرى چرا مساعد گردش بجانب استبداد بود.

      سلامتيان: از اين نادانى شروع كنيم.

      بنى صدر: نمى‏دانم كجا خوانده‏ام و يا از كه شنيده‏ام كه روحانيت همواره نه گفته است اما راه حل نداده است: به فلسفه يونانى نه گفته اما سرانجام آنرا پذيرفته است تا بدينحد كه امروز بدون توجه به قانون اساسى، به عنوان تظاهرات خيابانى كودكان 12 ساله را باغى باغين مى‏شمارد و به عنوان مخالفت با ولايت فقيه مى‏كشد. با مدرسه جديد نيز مخالفت كرد، با... مخالفت كرد، اما هيچگاه راه حلى پيشنهاد نكرد. بخصوص در 150 سال اخير، همواره به مظاهر فرهنگ غربى نه گفته است و در بسيارى موارد حق بجانب او بوده است، اما هيچگاه راه حل پيشنهاد نكرده است.

      به شرحى كه خواهم داد به پيشنهاد ما مساله حكومت اسلامى را طرح كرد. همين و بس. گروه ما كوشيد طرح جامعى براى جامعه‏اى اسلامى، جامعه‏اى كه فراخناى رشد انسان بگردد، فراهم آورد: موازنه‏ها، توحيد و تضاد، اصول راهنماى حكومت اسلامى، اقتصاد توحيدى و كيش شخصيت و بيانيه جمهورى اسلامى و... كوششهايى بودند كه براى روشن كردن ابعاد سساسى و اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى نظام جمهورى اسلامى براى ايجاد جامعه آزاد و مستقل و رشد ياب به عمل آمدند. بيانيه جمهورى اسلامى، برنامه براى رسيدن به استقلال و آزادى و فراهم آوردن شرائط متحقق گرداندن اين طرح بود.

      پيش از انقلاب وقتى در نجف بود و بعد كه به پاريس آمد و در تهران نيز چندين و چند نوبت از او خواستم كه "اهل علم" و اسلام شناسان و روشنفكران را فرابخواند تا درباره طرح جديد جامعه نو بحث كنند، بى فايده بود.

      امروز نيز كه دو سال و نيم از انقلاب مى‏گذرد، نه تنها هيچ كوششى در اين زمينه به عمل نياوردند (1)«1 - آقاى هاشمى رفسنجانى در نماز جمعه اول آبانماه 1360 مى‏پذيرد كه هنوز نتوانسته‏اند يك الگوى اسلامى ارائه دهند.» بلكه كوششهاى ما را نيز عقيم گذاشتند. مجلس خبرگان سبب اين گريز را بر همه معلوم كرد.

 ملاتاريا از اسلام به عنوان يك نظام  آگاهى نداشت و چون نمى‏دانست مى‏ترسيد و مخالفت مى‏كرد، و در دوسال و نيم حاكميت خويش جز به اطاعت و خشونت نخوانده است. ما نسل امروز را به انديشه و عمل به ابداع و ابتكار، به دوستى و سازندگى خوانديم و ملاتاريا به اطاعت و خشونت. همين پناه بردن به بحران سازيهاى داخلى و خارجى و بقول خودشان "جوسازى"ها بهترين حجت بر ناآگاهيشان بر يك طرح جامع براى بناى يك جامعه جديد است. يك ضرب المثل قديمى مى‏گويد، آدمى كه نمى‏داند، به راه پيشينيان مى‏رود. ملاتاريا نيز چون نه طرحى براى اجرا داشت و نه سابقه و سنتى وجود داشت، شيوه حكومت رژيم پيشين را در پيش گرفت.

      بر اثر اتخاذ اين شيوه رهبرى، آقاى خمينى اينك عامل جدايى‏ها و اختلاف‏ها گرديد: روشنفكران يكسره روى گردان شدند، روحانيان به پنج گرايش مشخص تجزيه شدند:

  1- ملاتاريا روحانيان حكومت گر

  2- روحانيان جانبدار "خط امام" يا بيان عمومى انقلاب‏

  3- روحانيان مخالف استبداد دينى آقاى خمينى‏

  4- روحانيان بى طرف و گريزان از سياست‏

  5- روحانيان جانبدار حكومت ليبرال كه آقاى خمينى بر آن بسط يد نداشته باشد.

   ملاتاريا بجاى مستضعفان به سراغ قشرهاى حاكم در جامعه پيشين رفت و در صدد وحدت با آنها شد.

      وقتى جريان تجزيه شدت و وسعت گرفت، ملاتاريا براى توجيه حاكميت جاهلانه خويش بر قواى مجريه و مقننه و قضائيه، به تخطئه علم و تخصص دست زد. جريانى همانند جريان دوره پهلوى از سر گرفته شد، با اين تفاوت كه در آن رژيم روحانى را و در اين رژيم درس خوانده و بخصوص فارغ التحصيلان خارج را تخطئه مى‏كردند.

 وقتى گروهى را براى نخست وزيرى معين كردم، بهانه رد چند تن از آنها اين بود كه در اروپا و امريكا تحصيل كرده‏اند! و سالها پيش از انقلاب، در مجلسى درباره يكى از رجال آن دوره صحبت بود كه چطور با همه نفوذى كه داشت نخست وزير نشد؟ جواب اين بود كه تحصيلات جديد نداشت!

      وقتى بر اين نادانى، اين واقعيت را بيافزائيم كه آقاى خمينى به همت روشنفكران رهبرى جسته بود، مرجعيت او و بيشتر از اين رهبرى او نتيجه كوشش بى دريغ روشنفكران بود، (همه به آسانى مى‏توانند بفهمند كه در جامعه ما آن روحانى كه به عنوان مرجع مورد قبول جمهور درس خوانده‏هاى جديد بگردد، از سوى همه مردم پذيرفته مى‏شود و روحانيان بخواهى نخواهى به مرجعيت او گردن مى‏گذارند) مى‏فهميم چرا مى‏كوشيدم موافقت عناصر قشرى را جلب كند و در حقيقت با روى گردان شدن روشنفكران به اين امر نياز روزافزون داشت. بسيار بودند روحانيان نزديك به او كه در مقام ستايش از او مى‏گفتند، دانشگاه يكپارچه با آقاى خمينى است. و دانشگاه پاداش اين حمايت را از آقاى خمينى گرفت.

      سبب اين نادانى انقطاع زمانى است. در حقيقت تحول در جهان و در كشور ما با سرعت بسيار انجام گرفته است. و حوزه‏ها از زمان بريده و رابطه با آن را از دست داده‏اند. ملاصدرا فيلسوف گرانقدر چهارصد سال پيش متوجه اين خطر و خطر "مقلد" ماندن مردم مسلمان شد و با آن مخالفت كرد. آنروز فقيه حكومت نمى‏كرد و مخالفت با تقليد را، "باغى باغين" تلقى نمى‏كردند. اينست كه هفت سال در كهك قم تبعيد شد. اگر امروز بود" از امروز مرتد" و اعدام مى‏شد.

      اين انقطاع تنها در زمينه دانش دينى واقع نشد، در زمينه سياسى نيز بصورت پرهيز از عمل واقع شد. نتيجه آنكه وقتى انقلاب روى نمود، ميان تمايل به قبضه تمام عيار دولت و توانايى نظرى و عملى بر اداره امور، فاصله بزرگ بود و بزرگتر مى‏شد.

      در ابتدا كار را ساده مى‏پنداشتند: مى‏گفتند ده درصد كادرها مسلمانند و ده درصد ضد اسلامند و هشتاد درصد بى طرف هستند. اگر آن ده درصد ضد اسلام راتصفيه كنيم، بقيه زير دست "مكتبى"ها كار خواهند كرد. اين همان اشتباه دردناكى بود كه شاه سابق وقتى به آن پى برد كه بايد مى‏رفت. اين اشتباه سبب شد كه آقاى خمينى و روحانيان بطور روزافزون از همكارى كادرها محروم گردند و در تنهايى و نادانى باز هم بيشتر به استبداد مطلق روى آورند.

      اينك كه به اين نادانى‏ها توجه پيدا كرديم و با توجه به نادانى‏هاى ديگر رد قلمرو سياست داخلى و خارجى و اقتصاد و فرهنگ (بخصوص نسبت به تحول علمى و فنى و شتابى كه مى‏گيرد) كه آنها را به موقع خواهم شناساند، مى‏توانيم بفهميم چرا زود فريب مى‏خوردند. در حقيقت بدليل اين نادانى‏ها آقاى خمينى و ملاتاريا، همواره عكس العمل هستند. در جريان انقلاب نيز او به عمل رژيم و خيزش عمومى مردم پاسخ داد.

      در مورد جنگ، در مورد گروگانگيرى، و در مورد حزب جمهورى و ملاتاريا همواره عكس العمل بوده است. مى‏توان به جرات گفت كه در سه سال اخير يك حركت ابتكارى مهم از او ديده نشده است.

      براى اينكه معلوم شود او چگونه عمل مى‏كند، يك نمونه را در اينجا مى‏آورم و نمونه‏هاى ديگر را بتدريج كه در نوشتن پيش مى‏روم بنا بر موقع خواهم آورد:

      وقتى مى‏خواست به ايران بيايد از ايران توصيه مى‏شد كه نيايد. آقاى دكتر بختيار مخالف بود. آقاى اشراقى به من گفت آقا نظر شما را درباره رفتن به ايران مى‏پرسند؟ شرحى تهيه كردم و جهات مثبت و منفى را بر شمردم و در پايان چنين نتيجه‏گيرى كردم كه رفتن به صلاح است و وقتى به ديدار او رفتم گفت: همى كه آنها مى‏گويند صلاح نيست برويم، معلوم مى‏شود رفتن ما عين صواب است! در مورد گروگانگيرى نيز همينطور عمل مى‏كرد، در موارد ديگر نيز... بدينقرار فريب دادن ايشان كار ساده ايست. از وقتى به تهران بازگشت و در مهار ملاتاريا درآمد، كارش يكسره اشتباه و پوزش است. جز اين نمى‏توان انتظار داشت: قدرت مطلق با اطاعت‏طلبى جور در مى‏آيد اما با همكارى‏طلبى جور در نمى‏آيد. قدرت مطلق‏طلبى با جهل‏هاى بسيار حاكمان را بر آن مى‏دارد كه عكس العمل بگردند و همين امر موجب مى‏شود كه هر روز فريب بخورند واز بيم سقوط، به زور و خشونت و بحران تراشى رو بياورند.

      بدينسان تحت تاثير عمل گروه ما و افشاگريمان و نادانى‏ها كه اشتباه‏هاى بزرگ راسبب شدند، اسطوره شكست.

      جا دارد در پايان اين فصل مطلبى را كه شنيده‏ام برايت نقل كنم، گفتند گروهى نزد آقاى خمينى رفته‏اند و او برايشان خوابى را كه ديده نقل كرده است: "خواب ديدم اطرافم همه جا آتش گرفته بود و اين آتش به من نزديك مى‏شد تا اينكه بدامان لباسم سرايت كرد."

 

 

 

 

 

 

 

بخش دوم‏

 

عوامل سياسى بازسازى استبداد

 

 

 

 تاريخ اول مرداد 1360

 

      در اين بخش برايت شرح مى‏دهم كه چگونه عوامل سياسى داخلى و خارجى دست در دست هم سبب شدند ساخت‏هاى جامعه در رژيم پيشين برجا بمانند. تلاشهاى ماه‏هاى اول انقلاب متوقف گردند و از نو گردانندگان رژيم جديد خود به ترميم ساخت‏ها بپردازند.

      بدينسان در فصلى برايت از عوامل داخلى،از "نهادهاى انقلاب" از ملاتاريا، از روشنفكراتاريا حرف مى‏زنم و مى‏كوشم كه چگونگى تحول اينها و اثرشان را بر بازسازى استبداد در ايران دوران انقلاب شرح كنم و خواهى ديد كه گذرگاه آقاى خمينى و رهبرى او بود. از طريق رهبرى او نظام پيشين موانع ادامه حيات خويش را از پيش پا بر مى‏داشت.

        و در فصل ديگرى از عوامل خارجى بازسازى استبداد حرف خواهم زد: گروگانگيرى و اثر آن بر تحول انقلاب به ضد انقلاب و جنگ و اثرات آنرا بر بازسازى استبداد مورد بحث قرار خواهم داد. از محاصره اقتصادى در بخش سوم بحث خواهم كرد.

      اين عوامل در مجموع سبب شدند كه آقاى خمينى از رهبرى ملت به مستبد خونريز بدل گردد، اما اين تبديل نتيجه تحول "نهادهاى انقلاب" و پيدايش ملاتاريا و روشنفكرتاريا و كوششان براى جانشين شدن "طبقه دولتمردان" پيشين بود.

 

 

فصل اول

 

عوامل داخلى بازسازى استبداد

 

 

      از روزگاران باستان تا سقوط شاه يعنى هم پيش و هم پس از اسلام، در عمل شاه مظهر تمامى ملت و وحدت سرزمين و مرجع منزلت ساكنان فلات ايران بشمار مى‏رفت. شاه مصدر بيم و اميد بود. سخنش نبايد دو تا مى‏شد و بايد اجرا مى‏شد. حرفش قانون بود......

      بدينسان در سرزمينى كه در آن اقوام گوناگون و ايل‏هاى بزرگ و كوچك مى‏زيستند، تمايل به وحدت و دولت مركزى از طريق شاه اظهار مى‏گرديد. تسليم شدن به شاه و وفادارى به او، تسليم شدن به تمامت ملت و اظهار وفادارى به ملت تلقى مى‏شد.

      بدينقرار ميان دو تمايل يكى منطقه گرايى و ديگرى مركزيت‏طلبى، همواره تمايل دوم غلبه مى‏جست و تمركز همه قدرتها در شخص شاه ضرورت حفظ كشور از خطرهاى داخلى و خارجى تلقى مى‏گشت. از اينرو بود كه با وجود مشروطيت، شاه سابق خود را منشاء قانون مى‏خواند و به  دولتهاى امينى و علم اجازه قانون گذارى مى‏داد.

      انسان جز در رابطه با قدرت سياسى، منزلتى نداشت. در نتيجه حتى در حيات خود به مراحم شاه وابسته بود. درنظام شاهنشاهى منزلتها نه تثبيت و نه رعايت مى‏شدند. انسان در حيات و فعاليت‏ها و دست آوردهايش بازيچه قدرت مداران بود. مى‏دانى كه درباره منزلت انسان در جامعه ايران مطالعه طولانى كردم و سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه اساس آزادى را در جامعه ما تثبيت منزلتها تشكيل مى‏دهد و آن نيرويى سرانجام از حمايت مردم برخوردار مى‏گردد كه ايجاد و تثبيت منزلتها را اساس كار خويش قرار دهد.

      اما شاه تنها نبود كه خود را ولى بر حق و نماينده يزدان و مظهر تمامت ملت و وحدت سرزمينى به شمار آورد. موبد موبدان و بعد از اسلام مرجع تقليد نيز خود را ولى بر حق و مظهر تمامت ملت و... مى‏شمردند و شاه و دولتش را ظلمه مى‏خواندند. با يك تفاوت بزرگ كه قانونگذار را خدا مى‏خواندند و حفاظت قانون و تفسير آن را حق خويش مى‏شمردند. از آنجا كه شاه در راس قدرت سياسى حاكم مى‏بود، ميان نمايندگان قدرت سياسى يعنى شاه و نماينده قدرت مذهبى يعنى رئيس مذهب، رابطه تضاد و سازش برقرار بود. گاه كارشان به سازش مى‏رسيد و گاه به دشمنى و درگيرى.

      در جريان تاريخ نهاد مذهب بنوعى نمايندگى ملت بخصوص بوم نشينان را يافت و خواهان اجراى قانون و ايجاد و تثبيت منزلتها شد و شاه در راس نهاد سياسى معرف دولت و ايل‏هاى حكومتگر شد.

      روحانيت دينى براى دفاع از قانون و منزلتهايى كه قانون ايجاد مى‏كرد، وظيفه‏هاى بزرگ از جمله اين وظايف را از آن خود گرداند:

  1- بسيج يكپارچه مردم بهنگام هجوم خارجى‏

  2- دفاع از يكدستى و خلوص دين‏

  3- دفاع از ملت در برابر استبداد دولت و

  4- حفظ وحدت دينى مردم، طوريكه بسيج مردم بهنگام ضرورت آسان انجام پذيرد. از اينرو بود كه بهنگام اقامت آقاى خمينى در پاريس، بيش از همه بر ضرورت ايجاد و تثبيت منزلتها تاكيد شد. توجه به بيان انقلاب، بر تو روشن مى‏كند كه زمينه اصلى اين بيان را قانون و حكومت قانون تشكيل مى‏دهد. وعده‏اى از مقامى است كه قرن‏ها و قرن‏ها مردم در او به مثابه "تالى معصوم" نگريسته‏اند. شخصيتى كه دروغ نمى‏گويد و بيانى را كه مى‏كند به اجرا مى‏گذارد. مضمون اصلى اين وعده، ايجاد و تثبيت منزلتها براى همه بود.

      در ايران، حتى براى محروم‏ترين مردم ما، آزادى در نان پيدا كردن خلاصه نمى‏شود. بسيارند ضرب المثل هايى كه اين مضمون را بيان مى‏كنند. فلانى اوضاعش روراه است چرا كه از هفت دولت آزاد است. مى‏دانى كه در جامعه ايلى و جامعه روستايى ما توليد بدون مشاوره توليد كنندگان و رسيدن باتفاق آراء شدنى نيست.

      در تاريخ ما، نهضت هايى پيروز شده‏اند كه به سه نياز جامعه پاسخ گفته‏اند:

  1- وحدت و استقلال كشور، يا دفاع از منزلت مستقل در برابر قدرتهاى خارجى

  2- اصلاحات يا تغيير رابطه دولت و ملت و

  3- دين يا ايجاد حكومت قانون. يعنى منزلتهاى تعريف شده و تثبيت شده براى همه. به تدريج كه به اين منزلتها بى اعتنا شده‏اند، اعتبار خويش را از دست داده‏اند و راه زوال در پيش گرفته‏اند.

     به شرحى كه خواهى خواند مردم ما همه گونه نهضتى را با ايدئولژيهاى گوناگون در تاريخ طولانى خود آزموده‏اند، آنرا كه نيازمند بودند و خواستند حكومتى با ضمانت مقام مرجعيت بود. اينبار برخاستند و تحت زعامت مقام مرجعيت انقلاب كردند، بدان جهت كه قدرت سياسى مظهر بى ثباتى، بلكه فقدان منزلتها در جامعه بود، و رهبرى مذهبى مظهر خواست اين منزلتها به شمار مى‏رفت.

 

 تاريخ 4 مرداد 1360

 

      شخص مهندس بازرگان و دولت او بر اين امر اصرار جدى مى‏داشتند كه افراد و گروهها و روحانيان و غير روحانيان نه خارج از قانون عمل كنند و نه خارج از مجراى قانونى يعنى دولت اقدام كنند. اما اين خواست درست و سخت ارزشمند را بشيوه‏اى نادرست انجام مى‏دادند و روش نادرست سبب مى‏گرديد كه خواست همگانى و تاريخى مردم كشور جامع عمل نپوشد و جريان انحراف آغاز بگيرد و در عمل به جريان اصلى مبدل گردد.

      نادرستى روش وقتى بيشتر نمايان مى‏گردد كه در نظر بياوريم، هم ملت سخت بى صبرانه در انتظار تغييرهاى اساسى بود و هم تمامى تبليغات در افزون بر اين بى صبرى مثل يك محرك مقاومت‏ناپذير بكار مى‏رفت و هيجان و تب تغييرهاى بزرگ را شدت مى‏بخشيد. رقابت همه با همه سبب مى‏شد هيچ گروهى حاضر نشود ميدان تبليغ و عمل را به ديگرى بدهد. زمينه اين رقابت مهار نكردنى واقعيت‏هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى بودند كه به صورت بيماريهاى اجتماعى بزرگ و سخت رنج آور، جامعه را بى قرار مى‏ساختند. دولت مهند بازرگان نه موفق مى‏شد جريان شدت و شتاب گير رقابتهاى سياسى - تبليغاتى را متوقف يا حتى مهار كند و نه باورها و طرز عملش امكان مى‏دادند، روشهاى متناسب با موقعيت اتخاذ كند.

      روش دولت مهندس بازرگان بر حفظ بنيادهاى ادارى و انتظامى و نظامى و اصلاح آنها مبتنى بود. كشورى كه رژيم شاه بر جا گذاشته بود، درهم ريخته و سراسر از خطرها انباشته بود. دو كار بيشتر نمى‏شد كرد: يا با سرعت بايد در اين بنيادها، انقلاب انجام مى‏گرفت تا آنها با موقعيت اجتماعى جديد هم آهنگ مى‏گرديدند. ويا در كنار آنها با شتاب بنيادهاى جدى شكل مى‏گرفتند. بنيادهايى كه به دليل تشكيل شدنشان و موضوع كارشان كه تسكين فورى حادترين دردهايى بود كه اظهار مى‏شدند، بيانگر انحراف انقلاب از مسير خود بودند.

      با تشكيل اين نهادها، خواست تاريخى مردم ما، يعنى به دست آوردن منزلت‏ها، بدون آنكه توجهى را جلب كند و يا تغيير جهت، از بين مى‏رفت. در حقيقت اين امر كه بنيادهاى بجا مانده از رژيم پيشين دچار دگرگونى نمى‏شدند و در كنارشان نهادهاى "انقلابى" سر بر مى‏آوردند، بنفسه گزارشگر پيروزى ساخت‏هاى پيشين مى‏بود. از آنجا كه نهادهاى بجا مانده از رژيم پيشين ابزار قدرت تلقى مى‏شدند و از قدرت جديد پيروى نمى‏كردند "ملاتاريا" برآن شد كه برق آسا نهادهاى "انقلابى" يعنى نهادهايى را بسازد كه ابزار قدرت او باشند.

      از زمان شروع به نهاد سازى، حركت انقلاب به برخوردهاى مراكز متعدد قدرت تبديل مى‏شد و رژيم پيشين، در اشكال تازه به حيات خويش ادامه مى‏داد.

 

      ملاحظه اين خطر، چه مى‏گويم ملاحظه مرگ نوزادى كه انقلاب بود، مرا برآن مى‏داشت كه با تمام توان بكوشم. در اين باره بارها با آقاى مهندس بازرگان و اعضاء دولت او صحبت كردم، مساله را در شوراى انقلاب طرح كردم، با آقاى خمينى در ميان گذاشتم در سخنرانيها و سرمقاله‏ها و مصاحبه‏ها خطر بزرگ حفظ نهادهاى پيشين را با ساخت‏ها و محتواها كه داشتند و ايجاد نهادهاى جديد كه بخواهى نخواهى روشهاى نهادهاى فشار و اختناق پيشين را تقليد مى‏كردند، براى مردم شرح  كردم. اگر امروز در مجموعه مقاله‏ها كارنامه، و مصاحبه‏ها و سخنرانى‏ها از نو بنگرى، مى‏بينى يك فرياد بيشتر نيست: "انقلاب نوزاد را نكشيد".

      از ابتداى انقلاب تا امروز اين سخن را تكرار كردم: اجرائيه بايد از نظريه پيروى كند و ملت بايد تصميم بگيرد و دولت بايد اجراء كند. وقتى به علل فرهنگى انحراف و چگونگى القاء ايدئولوژى پرداختم اين معنى را بيشتر توضيح مى‏دهم. در اينجا مقصودم اينست كه انقلاب از جمله بمعناى اينست كه فكر جديد بر قوه اجرايى حاكم گردد و قوه اجرايى به خدمت هدفهاى انقلاب درآيد و متناسب باآن تغيير كند. اگر دستگاههاى اجرايى بر جا بمانند و فكر جديد را بخدمت بگيرند، انقلاب درنطفه خفه شده است. در دوران رژيم پيشين قوه مجريه تصميم مى‏گرفت وتصميم خود را بزور به جامعه تحميل مى‏كرد. اينك مى‏بايد مردم تصميم مى‏گرفتند و قوه اجرايى، به اجرا مى‏گذاشت. اين همان جريانى است كه با همه تلاشى كه بكار رفت پديد نيامد، چرا كه گروه رهبران جديد، بجاى رفتن در پى تغييرات بنيادى، بدنبال تقسيم گوشت قربانى قدرت رفتند. ساخت‏هاى قدرت استبدادى برجا ماندند و بلحاظ روش اصلاح طلبى دولت موقت كه با انقلاب ناسازگارى بتمام داشت، درخارج دولت مراكز جديد قدرت مثل قارچ از پى يكديگر سبز مى‏شدند و كشور پهناور ما عرصه عمل و برخوردهاى مراكز قدرت محلى و منطقه‏اى و شهرى و حتى روستايى مى‏گرديد.

      دولت آقاى مهندس بازرگان از توجه به اين واقعيت غفلت مى‏داشت كه اصلاح‏طلبى، بعدى از انقلاب، امرى محال است. در اين باره چند نوبت در روزنامه انقلاب اسلامى سرمقاله نوشتم و چند نوبت در اجتماعات صحبت طولانى كردم و كوشيدم حالى كنم كه وقتى انقلاب روى مى‏دهد از جمله بدين معنى است كه اصلاح دستگاههاى پيشين با حفظ ساختهايشان، ممكن نبوده است. انقلاب به اين معنى است كه ساخت‏ها دگرگونى مى‏طلبد. انقلاب به اين معنى است كه مانع يا موانع بازدارنده برداشته شده‏اند، تا تغييرات در ساخت‏ها، ممكن گردند. اگر بجاى اين تغييرات به اصلاح دستگاههاى موجود بسنده گردد، نيروى انقلابى همچنان ضربه‏هاى خردكننده خود را به ديواره‏هاى بناى نظام پيشين وارد مى‏كند. درست در اين مرحله حساس، تجربه اينطور گفت كه ناآگاهى رهبرى از كارى كه بايد كرد، ناآگاهى روشنفكران از تغييراتى كه اساسى هستند، ناآگاهى مردم از مجراى اصلى كه نيروى انقلابى در آن بايد به جريان خويش ادامه دهد، بخواهى نخواهى رهبران و روشنفكران و مردم را بر آن مى‏دارد كه به دست خود مجرا يا مجارى انحرافى حفر كنند و چنين كردند.

      ادبيات و فعاليتهاى سياسى سال اول و دوم انقلاب هنوز در دسترس اند، اگر امروز آنها را به صحنه‏ها بدل سازيم، فيلم تبديل انقلاب به ضد انقلاب را روشن و واضح مى‏بينيم. از جمله مى‏بينيم كه رهبران جديد و سازمان‏هاى سياسى كه در رژيم پيشين، بيش از همه قربانى فقدان منزلتها بودند، خود، خواست تاريخى مردم خويش را براى ايجاد منزلتهاى ثابت و استقرار حكومت قانون از ياد بردند و در مقام رقابت در تحصيل سهم بيشترى از گوشت قربانى قدرت، به دست خويش امكان استقرار حكومت قانون و برقرارى منزلتهاى ثابت را از ميان بردند و امروز در بى قانونى كاملى كه برقرار كرده‏اند، در جهنمى كه با تلاش لجوجانه خويش ساخته‏اند، كمترين تامينى ندارند و قربانيان، و نخستين ربانيان هستند. من براى اينكه كنود نشوم، بيش از حد طاقت كوشيدم. اما ميدان رقابت بر سر قدرت بود و همه مى‏خواستند نظريه پرداز و معمار قدرت جديد بشوند:

 1- نظريه حفظ قدرت پيشين و اصلاح آن به علت آنكه قدرت پيشين محصول مشترك استبداد و وابستگى بود، در عمل به شكست انجاميد تجربه دولت بازرگان با همه نيت خيرى كه داشت و مى‏خواست قانون و منزلتهاى انسانى را قربانى تغييرات ساختى و خارج از قانون و شتاب زده، نگرداند، در عمل به شكست انجاميد.

 2- ايجاد نهادهاى جديد، به عنوان ابزارهاى قدرت جديد، در عمل بمعناى خوددارى از ادامه انقلاب و تبديل ساخت‏هاى پيشين قدرت به ساخت‏هاى جديد بود. اين تغيير ناگزير بود جاى خالى "شاه و شاهنشاهى" را با رهبرى تازه‏اى پر كند. لااقل در مرحله اول اين ضرورت احترازناپذير بود. چرا كه قدرت جديد بدون تمركز اختيارات در يك رهبرى ممكن نگرديد، از اين نظر بود كه بتدريج صحبت "فقيه" و "ولايت" فقيه طرح شد و وعده‏هاى پاريس از يادها رفتند. پيش نويس قانون اساسى كه بر اساس مشى سياسى پاريس تنظيم شده بود و بولايت مردم آنهم از طريق راى عمومى مردم امكان عمل مى‏داد، كنار گذاشته شد.

      اختلاف ما با رهبرى حزب جمهورى از همين زمانها شروع شد. آقاى بهشتى ودوستان او آرام آرام به اين راه رفتند. و در آن ايام كه پايه‏هاى قدرت پراكنده جديد گذاشته مى‏شدند، من پى در پى هشدار مى‏دادم. سرمقاله‏هاى انقلاب اسلامى در اين زمينه‏ها بودند. از جمله در 24 مهر ماه 1358 در بحبوحه تلاش "ملاتاريا" براى تهيه قانون اساسى متناسب با قدرت تحت عنوان "القاء ايدئولوژى و رهبرى" اينطور نوشتم:

 

      مگر نه ايدئولوژى شاهنشاهى مشخصات زير را مى‏داشت:

 - تمركز همه قدرتها نزد شاه...

 - حل همه مشكلات با استفاده از اشكال گوناگون زور.

 - لزوم جستجوى پيوندگاه در نظام جهانى، چون به شرق نمى‏توان وابسته شد ناچار بايد با غرب و قدرت متفوق آن امريكا، متحد شد.

 - مقدارى فساد احترازناپذير است چون رشد بدون ريخت و پاش نمى‏شود.

 - پيشرفت بدون از ميان برداشتن عناصر ضد پيشرفت و ارتجاع ممكن نيست و با اين عناصر جز زبان زور، زبان ديگر بكار مى‏آيد و نه بايد بكار برد.

 - در نتيجه امور فوق، حزب و روزنامه و راديو و تلويزيون و...

 بايد ابزار پيشبرد مرام شاه بعنوان رهبر عالى جنگ براى پيشرفت باشند وگرنه محكوم به انحلال و تعطيل مى‏شوند. هرگونه ستايش از آزادى جز در ستايش رهبر عالى و راه و روش او توطئه بشمار مى‏رود.

 - نتيجه منطقى خاصه‏هاى بالا اينست كه دولت و قدرت مطلق او اصل است و جامعه و خواست او فرع. اگر تعارض ميان دولت و فرد پيش آمد، حتى اگر تعارض ميان بخشى از جامعه و دولت پيش آمد، باز هم بيشتر، اگر تعارض ميان تمامى يك ملت و دولت پيش آمد، باز هم بيشتر، اگر تعارض ميان تمامى يك ملت و رهبر خودكامه پيش آمد كرد (1)*« 1 - بيادت بياورم كه آقاى خمينى بحكم آنكه در ساخت قدرت جديد جاى شاه را گرفته است، خود بزبان خويش گفت: اگر 35 ميليون  نفر بگويند بله، من مى‏گويم نه.»

  اصل رهبر است و حق با اوست.البته وقتى فرد و گروه و ملت بايد تابع محض و بى چون و چراى شاه باشند، امنيت و منزلت نيز در درجه اول حق دولت است.

 - با توجه به امور فوق، وجود دادگاههاى تشديد مجازات، و رها از هرگونه ملاحظات قانونى و معاف از بازرسى در ايجاد "امنيت براى پيشرفت" ضرورت پيدا مى‏كند. كار اين دادگاه رسيدگى و احقاق حق نيست، بلكه دفاع از رژيم است. نبايد هم چندان وسوسه اين امر را به خود راه بدهد كه آيا محكوم براستى مخالف دولت بوده است و گناهى مرتكب شده است يا خير، بلكه اگر ضرورت ايجاب كرد، قربانى كردن انسان ولو بى گناه اشكال ندارد. مبناى اين رفتار اينست كه چون شاه خوب مطلق است (2)«* 2 - و بياد تو مى‏آورم كه آقاى محمدى گيلانى رئيس دادگاههاى انقلاب گفت: آقاى خمينى تالى معصوم است.»  و نمى‏تواند بدى كند، پس هر كس كه  به عنوان مخالف مظنون واقع شد، بد مطلق مى‏شود و مجرم است و تحقيق ضرورت چندانى ندارد.

      و حاصل امور بالا اين مى‏شود كه ملت بر تشخيص خوب و بد خود، توانا نيست وبايد رهبر همچون قيمى او را راه ببرد. اصالت دادن به رهبرى و اثبات ضرورت قيموميت يك روى سكه است و روى ديگر آن اصل قرار دادن جهالت عوام كل الانعام است.

      اكنون كه جريان تحول وضع را بصورتى كه هست درآورده است، تو مى‏توانى با تغيير كلمه شاه به رهبر يا "ولايت فقيه" و تغيير كلماتى كه شاه بكار مى‏برد به كلمه اسلام، ببينى وضع همان و بدتر از همان است كه در رژيم شاه بود و با چه دقتى آنرا شرح كرده‏ام.اما از بخت بد، چون همه بيمار ايدئولژى قدرت بودند، فريادهاى مرا نمى‏شنيدند. مفاهيم بالا و خطر ادامه رژيم شاه را در شكل جديد و بسيار خطرناكتر، ده‏ها بار و بيشتر تكرار كردم و امروز گمان مى‏كنم لااقل مردم دلائل وقايعى را كه روى داده‏اند فهميده‏اند و خطر ادامه وضع موجود را مى‏دانند. اين پاسخ مثبت و دلگرم كننده‏اى است كه از جانب ملت دريافت كرده‏ام.

      بهر رو، در ميدان مقابله با تدارك قانون اساسى براى قدرت جديد تنها ماندم. مرحوم طالقانى در برابر اصرار زياده از حدم كه بيا و حرف بزن، گفت: "شما بگو و من حمايت مى‏كنم". يكى دو نفر ديگر هم كه از آنها انتظار مى‏رفت، با يكى دو تشر از ميدان بدر رفتند. با آقاى بهشتى چندين نوبت درباره خطرهاى اين قانون اساسى و ايجاد قدرت جديد صحبت كردم. از جمله در اين باره صحبت كردم كه با"نهادهاى قديم" چه خواهيد كرد؟ با ارتش چه خواهيد كرد؟ با شهربانى و ژاندارمرى چه خواهيد كرد؟ پاسخ او كه چند نوبت هم در شوراى انقلاب تكرار كرد، اين بود كه اينها بدرد ما نمى‏خورند، بگذاريد از بين بروند و يكبار هم نظريه مجاهدين انقلاب اسلامى را كه طرح ضد كودتا بود به شوراى انقلاب آورد. بنابراين، طرح نهادهاى انقلابى: سپاه و كميته‏ها و دادگاه انقلاب، يك كميته تشكيل مى‏دادند و به سركوب ضد انقلاب مى‏پرداختند. در اين طرح ارتش بطور تدريجى منحل مى‏شد و عناصر كارآمد در سپاه جذب مى‏گرديدند و "ارتش مكتبى" بدينسان پديدار مى‏شد.

      قسمت اول اين طرح كه تحميل استبداد جديد و سركوب مخالفان آن باشد را هم اكنون دارند اجرا مى‏كنند و از حرفهايى كه اينروزها درباره ارتش و همه نيروهاى مسلح مى‏زنند، پيداست كه اگر بمانند قسمت دوم طرح را نيز اجرا خواهند كرد و يك دوران تاريك صدبار بدتر از دوران استالينيسم بوجود خواهند آورد. اما خود مى‏دانم كه بدينكار توانا نمى‏شوند چرا كه در قدرت جديد، بحكم ويژگيهاى "ملاتاريا" سازماندهى واحد قدرت ممكن نمى‏شود و اين قدرت نمى‏تواند سازندگى را با استبداد سياه پا به پا همراه كند.

 نمى‏شود و اين قدرت نمى‏تواند سازندگى را با استبداد سياه پا به پا همراه كند.