سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

 

 

 

آمريكا و انقلاب‏

 

 

 

 

انتشارات انقلاب اسلامى‏

 

تاريخ اولین انتشار : 1367

 

 

تذكر

انقلاب، رويدادى جهانى است. هم از اين نظر كه بيانگر آغاز تحول نظام جهانى است و هم از اين لحاظ كه ساخت‏هاى روابط داخلى و خارجى جامعه‏اى كه انقلاب در آن روى مى‏دهد، توان تحمل فشارها را نمى‏آورد. انقلاب ايران در زمانى روى داد كه دولت در جريان خارجى شدن و قدرت سلطه‏گر در جريان داخلى شدن، به مرحله‏اى رسيده بودند كه در دولت عناصر ايرانى كم شار و كم توان و عناصر انيرانى پرشمار و فشارى كه به جامعه ملى وارد مى‏كردند، از حد تحمل در مى‏گذشت. بدين خاطر بود كه دولت بيش از آنچه در تصور گنجد ناتوان مى‏شد. قدرت سلطه گر، نه مى‏توانست دولت دست نشانده را در مهار جامعه بكار گيرد و نه مى‏توانست پاى از ماجرا بيرون گذارد. زيرا داخلى شده بود. اينست كه بتدريج رشته عقل و تدبير سياسى خود را بدست گروهها و شخصيت‏هاى ايرانى مى‏سپرد و آن‏ها مى‏كوشيدند بسود خود و به زبان رقيبان، اين قدرت را وارد عمل سازند. اين تحول تعيين كننده‏اى بود. زيرا اينبار ايرانيها بودند كه سياست آمريكا را دنباله رو مى‏ساختند. با اينحال نبايد ساده انديش بود و اصل راهنما را از ياد برد: اصل راهنما اين بود كه اين گروهها براى قدرت مسلط منافع بشناسند و پاسدارى از حفظ اين منافع را عهده دار شوند. نظريه‏ها كه درباره تقدم و تأخر اصلهاى استقلال و آزادى و رشد و اسلام پيدا شدند و بهايى كه مردم ايران مى‏پردازند و تأخيرى كه انقلاب در دستيابى به هدفها بايد تحمل كند، بازتاب اين رابطه با قدرت مسلط نيست؟

بدينقرا، مطالعه انقلاب ايران، بدون مطالعه سياست‏هاى قدرتهاى خارجى، بخصوص قدرتى كه نقش اول را بازى مى‏كرده است، ناتمام است. كتاب اول، از سه كتاب كه اينك در دسترس خواننده قرار مى‏گيرد، مطالعه سياست آمريكا در ايران، از سالهاى پيش از انقلاب تا گروگانگيرى است. شامل: 1 - مطالعه تحليلى اسناد سفارت آمريكا در ايران است كه قسمتى از آنها تا كنون در 60 جلد منتشر شده است. 2 - چكيده‏هاى كتابهايى هستند كه مسئولان وقت دولت امريكا، در تهران و واشنگتن انتشار داده‏اند. كوشيده‏ام از كتابها، قسمتهايى را نقل كنم كه يا يكديگر راتكميل مى‏كرده‏اند و يا از اين و آن جنبه اين سياست رفع ابهام مى‏كرده‏اند.

در جستجوى حقيقت، به اين كار بسنده نكرده‏ام: كوشيده‏ام نوشته‏هاى مسئولان رژيم شاه و خود او و نيز گفته‏ها و نوشته‏هاى آقاى خمينى و همكاران او را با سندها و نوشته‏هاى مقامهاى آمريكايى مقابله و مقايسه كنم و بدينكار، ابهامها را رفع و از دروغ‏ها، با يافتن تناقض‏ها و گشودن گره از مشكل آنها، راستها را بيرون بكشم. با وجود اين، هنوز كار را از كمال بدور مى‏دانم زيرا بخشى از حقيقت در توقيف سانسور مانده است. بدين خاطر از عهد با تحقيق دست نمى‏شويم. و در قلمرو، بكار ادامه مى‏دهم: 1 - دستيابى به آن بخش از حقيقت كه گرفتار سانسور است و آزاد كردنش و 2- تمايلهاى موجود در رژيم شاه و تمايلهاى موجود در مخالفان آن رژيم، چگونه سياست آمريكا را داخلى و از خود مى‏كردند و در كشمكشهاى سياسى بكار مى‏بردند

تحقيق را به گونه‏اى انجام داده‏ام كه در مرحله به مرحله جريان تحول، رويدادها خود چندى و چونى و چرائى قوت يا ضعف گرفتن نيروها و شخصيتهائى سياسى را باز گويند. به سخن ديگر، خواننده را از نياز به مدخل و حاصل سخن پر طول و تفصيل بياسايم. با وجود اين، بنا دارم وقتى مطالعه را كامل كردم، حاصل سخن را بنويسم شامل قاعده‏ها كه در پرتو اين مطالعه يافته‏ام و مى‏يابم. از اين قاعده‏ها، اساسى‏ترين و عمومى ترينشان را مى‏آورم: نگرش هر ملتى به خود، باور يا ناباورى بخود و انديشه راهنماى ناظر به آن، لوحى است كه اندازه تأثير عوامل خارجى را در يك تحول نشان مى‏دهد. در واقع عوامل خارجى تا وقتى داخلى نشوند، نقش پيدا نمى‏كنند. و تا وقتى جامعه باور به خود و انديشه راهنماى ناظر به آن، انديشه استقلال آزادى و رشد را از دست ندهد، عاملهاى خارجى را داخلى نمى‏كند. رمز رشد، باور به خود است.

 

 

 

سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

امريكا و انقلاب‏

 

 

قسمت اول‏

 

 

 

تحول سياست آمريكا از زبان اسناد در سالهاى پيش از انقلاب‏

 

 

 

درباره اسناد منتشره:

درباره اسناد منتشره سخن‏هاى بسيار مى‏توان گفت. از آنهمه گفتنى به سخن‏هاى زير بسنده مى‏كنم:

1- مسلم است كه همه اسناد منتشر نشده‏اند. بنابر مقاصدى كه داشته‏اند اسنادى را منتشر كرده و اسنادى را منتشر نكرده‏اند. حتى درباره يك سازمان و يا يك شخصيت و يا يك واقعه نيز، همه اسناد منتشر نشده‏اند.

2- مقايسه متن اسناد و ترجمه‏ها آشكار مى‏گرداند كه در ترجمه امانت و دانش بكار نرفته‏اند. گاه از خود معناى دلخواه را بعنوان ترجمه آورده‏اند.

3- اسناد را در شماره‏هاى گوناگون و پراكنده‏اند. اسنادى كه به يك زمان و به يك موضوع و به يك سازمان و يا شخصيت و به يك سياست راجعند را در شماره‏هاى گوناگون و بى‏ربط و بدون فهرست صحيح، پراكنده ساخته‏اند. چرا؟

- زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان سر از سير تحول سياست آمريكا در آورند تا ببينند چرا از دفاع شاه تا دفاع از خمينى تحول كرده است؟

- زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان به توانايى‏هاى واقعى سياست آمريكا پى ببرند و ببينند كه در جريان همگرايى و آشتى ملى، دست و پاى غول بسته مى‏شود اسناد گواهى مى‏دهند، اقليت كوچكى كه بطور كامل ابزار سياست امريكا بوده‏اند بكنار، بقيه به يمن هوش و وطن پرستى، موفق شده‏اند، غول‏هاى آمريكايى و روسى را در جريان انقلاب بزرگ ايران از عمل باز بدارند و انقلاب بدون خسران به پيروزى رسد.

- زيرا مى‏خواسته‏اند، از اسناد بمثابه حربه تكفير استفاده كنند و مقاومت در برابر استبداد را از ميان ببرند. در نتيجه ايرانيان ندانند كه بهاى آشتى با يكديگر چه اندك و نتايج آن چه عظيم اند. احساس شخصيت نكنند و در برابر تمايل به استبداد و وابستگى كه در پى استبداد بضرورت تحميل مى‏شود، نايستند.

4- از آنجا كه مقصود از انتشار اسناد، شناساندن سياست آمريكا و جريان تحول آن نبوده، بلكه پوشاندن آن در پرده ابهام بوده است، تا توانسته‏اند، اسناد منتشره را پراكنده منتشر ساخته اند. ناگزير:

- خوانندگان نمى‏توانند پى به وجود فضاهاى خالى ببرند.

- خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان نظرها و تدابير سياسى پيشنهاد شده و يا حتى متخذ، فلان نظر و تدبير بعمل در آمده و فلان نظر و تدبير رها شده است؟

- خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان انتخابها، انتخابهاى معينى جامعه عمل پوشانده‏اند و رابطه جريان وقايع با انتخابها چه بوده است؟

حتى اگر انسان معدودى زحمت مطالعه تمامى اسناد را بخود بدهند، سر از تحول سياست آمريكا و علل آن در نمى‏آورند. مگر آنكه در جريان تحول حضور مستمر داشته و زحمت دسته بندى علمى اسناد را بخود بدهند و فضاهاى خالى را با مراجعه به كتابهايى كه بازيگران وقت سياست آمريكا و سران رژيم شاه نوشته‏اند و اسناد ديگر حتى‏المقدور پر كنند.

كوشيده‏ام بدين روش، خط تحول سياست آمريكا و عوامل موثر آن را از اسناد بيرون كشم و در متنى نه چندان مفصل در اختيار نسل مسئول بگذارم. اين اسناد به بهاى هزاران كشته و معلول و ميليارها دلار (كه در جريان گروگانگيرى بغارت آمريكا رفت يا بر اثر محاصره اقتصادى و جنگ و استبداد برباد رفت) زيان تمام شد است و دست كم بايد بكار آگاهى نسل امروز ايران و نسل امروز بشريت اسير بيايند و همگان را در يافتن روشهاى درست در مبارزه بخاطر رهايى از روابط سلطه گر- زير سلطه، بكار آيند. در حقيقت اسناد گزارشگر صديق اندازه كارآيى روشهايى است كه پيش و در جريان و پس از پيروزى انقلاب، از سوى شخصيتها و سازمانهاى سياسى ايران پيشنهاد شده و بعضاً بعمل درآمده‏اند. خواه روشهايى كه از سوى رژيم شاه و حاميان آمريكائيش اتخاذ شده‏اند و خواه روشهايى كه از سوى مخالفين اتخاذ شده‏اند. در نتيجه مى‏توان فهميد چه روشهايى بر پايه چه ديدگاه عملى مى‏توانند غول‏ها را عاجز گردانند. اگر اين درس از اين اسناد گرفته شود، شايد بتوان خسرانهارا جبران كرد.

بهررو، بنا بر روشى كه آمريكاييان خود بكار برده‏اند، در اين مطالعه تحت هدف‏ها و روشهاى آمريكا و در رابطه با بيش و كمى كه به اهميت هدفها در هر مرحله داده‏اند، به گروه‏بندى شخصيتها و سازمانها پرداخته‏ايم و سياستهاى متخذ و عوامل موثر در اتخاذ و بكاربردنشان را معين ساخته‏ايم.

1- هدف‏هاو وسايل:

هر چند در باره اسناد، هدفها و وسائل بنا بر اهميت رديف نشده‏اند، اما در هر مرحله جاى هر يك از آنها از لحاظ اهميت زبر يا زير مى‏گشته است. با اين وجود در دوران طولانى پيش و جريان و بعد از انقلاب، هدفها و وسائل معينى همواره در رديفهاى اول قرار گرفته‏اند. اينك اگر بخواهيم اين هدفها و وسايل را بنا بر اهميت رديف بندى كنيم، فهرست زير بدست مى‏آيد (1):

الف - هدفها:

* 1- ثبات رژيم سياسى - نظامى ناظر به:

* 2- ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى‏

* 3- جلوگيرى از نزديكى به روسيه و انسجام اقتصادى، سياسى، نظامى و فرهنگى ايران در بلوك بندى جهانى تحت رهبرى آمريكا

* 4- سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران‏

* 5- جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاج دلار

* 6- سرنوشت ايران بعد از نفت

از درجه‏بندى بالا، روشن مى‏شود كه چهار هدف اول، بنوبه خود وسيله دستيابى هميشگى به دو هدف آخر هستند. با وجود اين اگر نفت و منافع اقتصادى نيز در كار نمى‏بودند، موقعيت ژئوپوليتيك ايران، ايجاب مى‏كرد كه آمريكا چهار هدف اول را اساس سياست خويش قرار بدهد. توضيحاتى كه در اسناد داده شده‏اند، از هر لحاظ روشنگر هستند:

* درباره ثبات سياسى، اين امور مورد تاكيد قرار گرفته‏اند: (2)

- ساختهاى وابستگى و قابليت دوامشان‏

- قابليت تجديد نخبه‏ها و توسعه پايگاه اجتماعى يا قابليت تحول رژيم و توانائيش در جلب نيروهاى جديد. توجه اساسى به اين امر است كه با تحول اجتماعى، نيروهاى سياسى جديدى پديدار شده و مى‏شوند. توانايى رژيم براى جلب اين نيروها چه ميزان است؟

- انواع تركيبهاى رهبرى با شاه و بدون شاه، با شاه بدون اختيار و با شاه با اختيار

- انواع آلترناتيوها و امكانات هر كدام‏

و از آنجا كه ارتش را ستون فقرات رژيم سياسى تلقى مى‏كرده‏اند، پاسخ به سئوالهاى بالا را موكول به سئوالهاى زير درباره ارتش مى‏ساخته‏اند (3):

- قابليت دوام تشكيلات ارتش بخصوص از لحاظ سنگينى روزافزون هزينه‏ها و تزاحم اين هزينه‏ها با رشد اقتصادى.

- درجه وابستگى ارتش از لحاظ ساز و برگ نظامى، تعليم و تربيت و مالى و بخصوص (4):

- توانايى در مهار خيزشهاى داخلى‏

- همكارى در كنترل فعاليتهاى نظامى روسيه (همكارى اطلاعاتى) و دفاع اوليه در صورت حمله اين كشور

- توانايى بر عهده گرفتن منطقه‏اى در خاورميانه، در شرق ايران، در خليج فارس و غرب آفريقا و اقيانوس هند.

توانايى در دفاع از دالان هوايى تركيه - ايران كه از لحاظ نظامى و اقتصادى حياتى است.

* درباره ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى مسائل زير مورد نظر بوده‏اند (5):

- موقعيت طبقات و مسائلى كه از رشد كمى و كيفى شان پديد مى‏آيند.

- نظام اقتصادى ايران و بخصوص نوع برنامه گذارى - فعاليت چند مليتى و راههاى توسعه آن. افزايش ظرفيت بازار ايران و راههاى فروش حداكثر فرآورده‏هاى آمريكايى به اين بازار.

تغيير طرز فكر و اعتقادات قشرهاى ميانه بخصوص شيوه‏هاى زندگى.

- تثبيت موقعيتهاى اقتصادى - سياسى قشرهاى ميانه بمنظور تثبيت رژيم سياسى: حدود دمكراسى و چگونگى توسعه آن‏

* درباره جلوگيرى از نفوذ روسيه در ايران يا جلوگيرى از نزديكى به روسيه علاوه بر مسايل بالا، مسائل زير مورد توجه بوده‏اند (6):

- نقش آمريكا بعنوان مدافع تماميت ارضى ايران و مخالف تجزيه آن‏

- زمينه‏هاى نظامى (نياز به سلاح) و اقتصادى (نياز به تكنولژى و خدمات و كالاهاى سرمايه ئى)

- حل مسائل منطقه و از جمله ايران با همسايگان آن بدون دخالت دادن به روسيه شوروى‏

- زمينه‏هاى رشد گروه‏هاى وابسته به روسيه شوروى و گروههاى متمايل به استقلال از هر دو قدرت. استقلال كامل وهم است و استقلال از آمريكا بمعناى قرار گرفتن در حوزه جاذبه روسيه است (7) اين تمايل، بعلت آنكه جاده صاف كن كمونيستها تلقى مى‏شود، راديكال خوانده مى‏شود.

- نقش ايران در گروه بنديهاى سياسى - نظامى منطقه: همكارى با عربستان سعودى، اسرائيل و مصر

- اثرات قدرتمند شدن رژيم سياسى ايران بر تمايل آن به جستجوى تعادل جديد از راه دورتر شدن از آمريكا و نزديكتر شدن به روسيه.

- تغيير تناسب قوا در جهان و بخصوص در منطقه و اثر آن بر روابط ايران و شوروى‏

- تغيير در اعتقادها و شيوه‏هاى زندگى و اثر آن بخصوص اندازه توجه نسل جوان به ناسيوناليسم انطباق طلب، به ليبراليسم اقتصادى و بماركسيسم‏

برخاستن موج اسلامى و اثر آن بر روابط دو قدرت.

* درباره سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران، مسائل زير همواره مورد نظر بوده‏اند (8):

- تأمين ارتباطات زمينى و دريايى و هوائى هم از نظر نظامى و هم از نظر بازرگانى‏

- حضور سياسى و نظامى در خليج فارس: پر كردن خلاء قدرت از سوى آمريكا.

- نقش متفوق نيروى دريايى و هوايى ايران‏

* درباره جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاژ پترو دلار، مشكلهاى حل كردنى بقرار زيرند (9):

- حفظ بهاى نفت در حد توقعات اقتصاد آمريكا

- جريان نفت بغرب به ميزان لازم.

- اثرات اندازه و تركيب بودجه بر تضمين جريان نفت و سياست معتدل درباره قيمتها.

- اثرات تحول مجموع اقتصاد كشور بر ميزان صدور نفت و قيمت آن.

- نقش نظام بانكى ايران و وابستگى ريال به دلار در جريان نفت و رسيكلاژ پترودلار (ذخير ارزى - دخيره پشتوانه - خريدهاى نظامى - جريانهاى سرمايه - ارزش داخلى و خارجى پول)

- جانشين شدن آمريكا در دادن كمكهاى مالى و نظامى به كشورهاى متحد آمريكا و كمك به تثبيت رژيمهاى آنها.

* درباره سرنوشت ايران بعد از نفت، دو امر زير مورد توجه خاص قرار گرفته‏اند (10):

- وقتى نفت ايران به پايان مى‏رسد، ايرانى بر جا مى‏ماند با قدرت نظامى بزرگ و اقتصاد ميرنده. اگر اين ايران شروع به باج‏گيرى از همسايه‏ها كرد، چه بايد كرد؟

- ايران بعد از نفت، هنوز از موقعيت ژئوپليتيك بى نظيرى برخوردار است. ا گر از لحاظ اقتصادى نتواند بر سر پا بماند، چه بايد كرد؟

خطوط اصلى هدفهاى بالا، بر كسانى كه به مطالعه علمى مسائل سلطه و استقلال پرداخته‏اند معلوم بودند. در حقيقت در عصر قاجار، در قراردادهاى تحميلى به رژيمهاى دست نشانده، هدفهاى بالا عناصر غير متغير بشمار مى‏رفتند. اما جزء به جزء مسائلى كه تحت عنوان اين هدفها، موضوع فعاليت سفارت آمريكا بوده‏اند، اينك به يمن اسناد، در تمامت خود شناخته مى‏گردند. در پرتو اين شناسائى نه تنها مى‏توانيم به هويت واقعى گروه‏هاى سياسى كه در جريان انقلاب و پس از آن برنامه عمل منتشر ساخته‏اند و مى‏سازند پى ببريم، بلكه قادر مى‏شويم، جهت سياست آمريكا و وسايلى را كه براى بازسازى نظام اجتماعى - اقتصادى وابستگى و رژيم سياسى ناظر به آن بكار مى‏برد، نيز، از پيش بشناسيم و وسائل متناسب را براى بازجستن هدفهاى انقلاب بزرگ ايران، با دقت علمى تشخيص دهيم و تعيين كنيم.

ب - وسائل:

امورى كه ذيل هر يك از هدفها، موضوع فعاليت سفارت بوده‏اند، بنفسه وسايلى نيز هستند كه براى برآوردن مقاصد بالا، بكار مى‏رفته‏اند. با وجود اين، بر اساس درجه بندى هدفها و با توجه به اين امر كه دو هدف اول، شرط تحقق هدفهاى بعدى تلقى مى‏گشته‏اند و حفظ رژيم سياسى، مسئله اصلى به شمار مى‏آمده است، مهمترين وسايلى را كه بطور مستمر بكار رفته‏اند، بنا بر درجه اهميت در زير شماره مى‏كنيم (11):

1- وابستگيهاى ارتش. اين وابستگيها عبارتند از: وابستگى به سلاح - به درآمد نفت - به تعليم و تربيت نظامى - به پيوندهاى نظامى در سطح منطقه و با ارتش آمريكا - شيوه زندگى آمريكائى (غربى شدن فرهنگ).

2- به اختيار درآوردن آلترناتيو، طوريكه بر فرض تحول سياسى، رژيم جانشين به هدفهاى بالا وفادار بماند. اينكار مستلزم:

* نفوذ هر چه گسترده‏تر در كادرهاى نظامى و سياسى و اقتصادى با استفاده از وسايل زير است:

- القاء ايدئولوژى (ترس از كمونيسم - ترس از تجزيه - متقاعد كردن كادرها كه استقلال و آزادى كامل وهم است)

- پيوند قشر حاكم (سياسى يعنى حمايت از مقام و موقع آن‏ها، ايدئولوژيك، اجتماعى از راه ترغيب به ديدارهاى مكرر از آمريكا، ايجاد تماس با مقامات سياسى، اقتصادى و هنرى آمريكائى و اقتصادى يعنى ترغيب به سرمايه گذاريهاى مختلط، همكارى با بازرگانان آمريكائى و...)

* جذب نيروى مخالف شاه با استفاده از: سيا، جامعه دانشگاهى، بازرگانان آمريكائى براى تماس با رهبران سياسى در داخل كشور و تبعيدهاى ايرانى در خارج از كشور و نيز:

- ايجاد حزب مذهبى و جدا نگاهداشتن آن از روشنفكران.

- در انزوا نگاهداشتن گروه‏ها و شخصيتهاى سياسى كه حاضر به همكارى با آمريكا بر اساس خطوط بالا نمى‏شوند. در نتيجه:

- در اختيار داشتن يك آلترناتيو ميانه رو متمايل به آمريكا

3- برنامه گزارى اقتصاد ايران و جهت دادن به سياستهاى اقتصادى.

4- فروش اسلحه به ايران و كنترل آن به دو قصد: يكى تداوم جريان نفت و ديگرى قادر كردن ارتشش به ايفاى نقشهائى كه در بالا شماره شدند.

5- جلوگيرى از دسترسى ايران به سلاح هسته ئى.

6- پشتيبانى از صادارت بازرگانى غير نظامى از سوى شركتهاى خصوصى آمريكايى به ايران.

7- توسعه علائق فرهنگى، بخصوص تحصيل دانشجويان ايران در آمريكا. كوشش براى متقاعد كردن كادرهاى ايرانى به كارآمد بودن ايدئولژى آمريكائى...

با آنكه درجه بندى هدفها و وسايل به شرح بالا، روشن مى‏گرداند كه آمريكا كداميك از هدفها را در كوتاه مدت مى‏تواند قربانى حفظ هدفهاى ديگر بگرداند، مى‏كوشم بكمك اسناد و نيز كتابهايى كه مسئولان دولت آمريكا نوشته‏اند، هدفهاى صرف نظر نكردنى و كردنى را از يكديگر مشخص كنم:

بنا بر اسناد، تا وقتى كودتاهائى نظير كودتاى ناصر و قذافى و بعد كودتاهاى نظاميان حبشه و بخصوص كودتاى افغانستان واقع نشده بودند، انسجام در ارتش و حاكميت افراد وفادار به سياست آمريكا و ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى، براى نگاهداشتن ايران در اردوگاه غرب، كافى بنظر مى‏رسيدند. اما وقوع اين كودتاها و تغييراتى كه در كشورهاى ديگر خاورميانه بوجود آمدند، بر كار گردانان سياست خارجى آمريكا، روشن ساختند كه ساختهاى وابستگى مى‏توانند روسيه را بجاى آمريكا بعنوان تكيه گاه و حامى بپذيرند (12). از اين زمان است كه هدف اول، هدفهاى اصلى و در ميان آنها، دورنگاهداشتن ايران از روسيه، از اهميت بيشترى برخوردا مى‏شود (13) در عوض سه هدف بعدى، هدفهائى هستند كه دست كم در كوتاه مدت مى‏توانند فداى هدفهاى سه گانه اول بخصوص دورنگاهداشتن ايران از روسيه بگردند (14).

از اين زمان ببعد است كه نظر آمريكائيان درباره شخصيتها و گروه‏هاى سياسى ايران تغيير مى‏كند و بطور جدى بفكر جانشينانى در درون رژيم و حتى آلترناتيو مى‏افتند:

در صورت مرگ يا عزل شاه، ممكن است ديد رژيم جانشين، مثل ديد شاه نباشد. بعلاوه نزديكى روابط ايران و آمريكا مى‏تواند، يك مسئله قابل بهره بردارى براى عناصر راديكال و ضدر رژيم باشد. لذا ايالات متحده يك توجه اساسى در ثبات بلند مدت در ايران تحت حكومتهائى دارد كه منطقاً دوست آمريكا باشند و احتمال نداشته باشد بر ضد ما اقدام كنند. بهمين دليل به نفع ايالات متحده است كه رفتار دوستانه‏اى ميان مردم ايران نسبت به آمريكا پرورش و ادامه يابد (15).

تا اواسط سال 1976، تماسى با مخالفان رژيم شاه، تماس با افراد و اغالب بقصد خريدن آنها بوده است و از هرگونه تماسى كه ترديد در باور آمريكا به ثبات رژيم شاه تعبير كرد، اجتناب مى‏شده است (16). اما از اين زمان، تماسها به صفت ايجاد رابطه با مخالفان رژيم شاه و ايجاد آلترناتيو براى زمانى است كه مهار امور كشور از دست شاه بيرون برود (17). از اينرو سلطه رژيم سياسى ايران و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو مستقل يا وابسته به روسيه، هدف اول مى‏گردد. وسيله اول براى دست يابى به اين هدف، جذب نيروهاى مخالف به درون رژيم و ايجاد بدلى در محدوده رژيم شاه و اگر نشد، ايجاد آلترناتيوى است كه در دراز مدت بطور منطقى دوست آمريكا باشد.

3- گروه‏بندى شخصيتها و گروههاى سياسى پيش از انقلاب:

نظر طراحان سياست آمريكا در ايران، نسبت به گروهها و شخصيتهاى سياسى، بخصوص در فاصله 1976-1970، تحول چشم‏گيرى كرده است. در سالهاى پيش از آن، اطلاعات سفارت آمريكا از جنبه‏هاى مختلف زندگانى اجتماعى مردم ايران، اندك بوده‏اند. ايران را جزيره ثبات فرض و بيشترين مراقبت را صرف مواظبت از رژيم شاه و هدايت آن مى‏كرده‏اند. در اين دوره گروهها و شخصيتهاى سياسى را به شرح زير ارزيابى و طبقه بندى كرده‏اند:

الف - گروهها و شخصيتهاى سياسى ايران، پيش از دهه 1980 - 1970:

سازمانها و شخصيتهاى سياسى را به شش گروه تقسيم مى‏كرده‏اند (18):

- گروهها و نخبه‏هاى سياسى كه بر حول قدرت شاه حكومت را در دست دارند و ارتش كه ستون فقرات حكومت را تشكيل مى‏دهد.

- گروههاى سياسى ميانه رو كه با نزديكى با آمريكا و دورى از روسها و سياست نفتى و اقتصادى و سياست خارجى رژيم موافقند اما با سياست داخلى وى مخالفند.

- جبهه ملى و همكاران مصدق و ديگر عناصر آزاديخواه و استقلال طلب.

- روحانيان.

- چپگرايان.

- مجامع روشنفكرى كه كمتر در قيد ايدئولژى و بيشتر خواهان فضا و امكانات فعاليت براى رشد اقتصادى و اجتماعى كشور هستند.

درباره گروه اول. بيشترين توجه را به ارتش و تحول تمايلات افسران، بخصوص افسران جوان مى‏كرده‏اند (19). تا سالهاى اول دهه 80-1970، نه تنها آلترناتيوى در اختيار نداشته‏اند، بلكه بر آن بوده‏اند كه رژيم شاه را در متلاشى كردن سه گروه آخر كمك نمايند (20). با وجود اين، در دوره رياست جمهورى كندى، كوشش موفقى را براى متشكل و بحكومت رساندن گروه جديدى انجام داده‏اند (21). شاه با انقلاب سفيد خود، با حفظ حزب مردم و تاسيس حزب ايران نوين (بعنوان جانشين حزب مليون) و جذب عناصر قابل جذب، از گروهها و شخصيتهاى سياسى كه بيرون از گروه اول بحساب مى‏آمدند، كوشيد به بدلى سياسى تحت قدرت مطلقه خويش واقعيت بخشد. چهار سال بعد از اين آزمايش، نخستين ترديدها در موفقيت‏آميز بودن انقلاب سفيد بوجود آمد.

در پى اين ترديد، كوشش براى بوجود آوردن بدلى سياسى در محدود رژيم شاه بعمل مى‏آيد. بدينقرا راه حل امينى كه در دوران انقلاب مطرح شد، سابقه‏ئى ديرين دارد و در اواسط سال 1345 ارائه شده است. در همين زمان است كه از گروه ميانه روى با مشخصه (22): موافق سياست خارجى و سياست نفتى و مخالف سياست داخلى رژيم شاه سخن بميان مى‏آيد. اين گروه كودتا 28 مرداد را نجات ايران غريق توسط آمريكا (23)، تلقى مى‏كرده‏اند. مجموعه‏ئى از عناصر جبهه ملى، جناح راست سوسياليستها خليل ملكى و كسانى بوده‏اند كه بعدها نهضت راديكال را بوجود آورده‏اند (24)، اينان در سال 1346 بر آن شدند كه بر گرد على امينى جمع آيند و با اجازه شاه، فعاليت سياسى را بياغازند. بنظرشان نزديك شدن رژيم شاه به روسيه خطرناك بوده است و سفارت آمريكا را از عواقب آن مى‏ترسانده‏اند!

از اين زمان در اسناد سفارت نشانه‏ها بر جدائى ميان تمايلهاى مختلف احزاب تشكيل دهنده جبهه ملى، زمان به زمان صريح‏تر مى‏شوند. سياست عمومى بر اينست كه اين جريان تشديد گردد و جذب شدنيها، در گروههاى اول و دوم جذب شوند و در رژيم سياسى موجود، بدلى سياسى را بوجود بياورند كه سبب ثبات رژيم بگردد.

جريان تقسيم جبهه ملى و احزاب سياسى كه در درون و بيرون آن فعال بوده‏اند، در اسناد سفارت بازتابى روشن دارد:

جبهه ملى و احزاب سياسى تشكيل دهنده آن كه به ادعاى اسناد، در دوران مصدق به سازش با كمونيستها تن داده بودند (26)، پس از آنكه در سالهاى اول 1960، فعاليت را از سر گرفتند، در سال 1964 به منتهاى درجه ضعف رسيدند (27) و به سه جريان منشعب گرديدند:

- آنها كه ميانه رو شدند يعنى با سياست خارجى (مخالفت با روسيه و دوستى با آمريكا) و سياست نفتى موافق شدند و با سياست داخلى شاه مخالف ماندند.

- آنها كه از اصلاح پذيرى سياست آمريكا مأيوس شدند، اما از لحاظ سياى يا غير فعال شدند و يا سياست صبر و انتظار در پيش گرفتند (28) و يا همچنان مى‏كوشيدند آمريكا را بر اساس دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا و موافقت با پاره‏ئى منافع آمريكا، از حمايت رژيم منصرف كنند (29).

- آنها كه گروههاى چپ گرا را بوجود آوردند. اينان موافق استقلال ايران از سلطه آمريكا بوده‏اند (30).

توجه به روحانيان، از 15 خرداد 1342 (5 ژوئن 1963) بيشتر مى‏شود. با وجود اين، در اين دوره آمريكا موافق دور كردن آنان از سياست و سلطه رژيم شاه بر بنياد مذهبى است (31). نظر طراحان سياست آمريكا، بر اين است كه روحانيان بضعف و زوالند و آينده ندارند (32).

چپ گرايان، از حزب توده سرچشمه مى‏گيرند كه در جريان ضعف به سه جناح تجزيه شده است (33): وفاداران به مسكو و مخالفان مسكو و جناحى متشكل از آنها كه به خدمت رژيم شاه درآمده‏اند و در تشكيلات تازه ئى با عناصر مترقى در دورن رژيم همكارى مى‏كنند (34). بر روى هم چپگرايان بر اثر رخنه ساواك و سركوب موفق تشكيلاتى كه در جريان چپ پس از تجزيه حزب توده، بوجود مى‏آوردند (35) در آغاز دهه 70-1960 ديگر خطرى براى رژيم بحساب نمى‏آمدند (36). پا به پاى تجزيه و متلاشى شدن جريانهاى سياسى، در ارتش نيز دو اقليت راست و چپ، جريان تيمور بختيار و جريان متمايل به ناصريسم بروز مى‏كنند و سركوب مى‏شوند.

با اينهمه رشد درس خوانده‏ها، عامل نگران كننده‏اى مى‏گردد. افزايش تعداد دانشجويان و ناهمسانى بلكه تضاد ميان آرمان‏طلبى ذهنى شان و واقعيتهاى زندگانى اجتماعيشان، سبب مى‏گرديد كه رژيم شاه از هواداران بسيار كمى در ميان دانشجويان كه فعالترين بخش روشنفكرى بشمار مى‏رفتند، برخوردار باشد (38).

اما روشنفكران را به روشنفكران سنتى و روشنفكران جديد تقسيم بايد كرد. روشنفكران سنتى همانها هستند كه در بحث از گروهها و شخصيتهاى بالا از آن‏ها سخن رفت. در ميان روشنفكران جديد، آن‏ها كه سرشان به سنگ واقعيتها خورده است و اينك ملاحظات ايدئولژيك و دلبستگيهاى ملى را در درجه دوم اهميت قرار مى‏دهند،(39) شمارى بزرگ و روزافزون را تشكيل مى‏دهند. اين تغيير تمايل - بنابر سنجش افكارها - در ميان دانشجويان نيز ملاحظه مى‏شود (40):

در پاسخ به بزرگترين نياز جوانان ايران چيست؟ 14 درصد پاسخ دهندگان جواب داده‏اند: وسايل و تاسيسات تفريحى، 33 درصد: فرصتهايى براى مشاركت در كار توليدى، و 40 درصد: آزاديهاى سياسى... بر اساس نظر سنجى ديگرى در بهار 1342... كاركردن براى عدالت اجتماعى 82 درصد آراء را به دست آورده است. انجام وظيفه 81 درصد، آزادى شخصى 79 درصد، وفادارى به آرمان بشر 80 درصد، اطاعت از مقامات تنها 14 درصد...

بدينسان اصلاحات داخلى هم در نظر روشنفكران سنتى و هم در نظر روشنفكران جديد تقدم قطعى پيدا مى‏كند (41): درباره اولويت نيازهاى اقتصادى بر نيازهاى سياسى، اظهار نظر روشنترى شده است: 42 درصد اظهار كرده‏اند اولين كارى كه بايد انجام بگيرد اينست كه در راه تغيير و بهبود اوضاع اقتصادى كار كنند و 34 درصد به بهبود وضع فرهنگ و بهداشت و اخلاقيات عمومى اولويت داده‏اند در حاليكه تنها 18 درصد به تغييرات سياسى اولويت بخشيده‏اند. از سويى ديگر، 35 درصد طرفدار چيزهايى نظير انقلاب و تغيير رژيم و برقرارى سوسياليسم و آزادى بيان و مطبوعات و بيرون آمدن از پيمانهاى نظامى و پايان دادن به نفوذ بيگانگان بوده‏اند و 55 درصد اظهار مى‏كرده‏اند كه براى ايجاد تغييرات لازم بايد زور بكار برد.

بدينقرار، در افكار قشرهاى روشنفكرى، حتى پوياترينشان، آزادى بر استقلال و اصلاحات بر آزادى و اقتصاد بر سياست تقدم پيدا مى‏كند. در يك كلام ايدئولژى غالب، ايدئولژى رشد و دور مدرنيسم سياسى اجتماعى -اقتصادى شده است تا آنجا كه بباور 55 درصد دانشجويان، رشد و نوسازى كشور بدون اعمال زور سرانجام نمى‏گيرد. طبيعى است اگر اين تحول در انديشه انديشمندان سبب گردد كه دار و دسته‏هاى سياسى و روشنفكرى در يكديگر تقريباً بور بخورند و بر يكديگر نفوذ داشته باشند اما بر مردم بطور عموم نفوذ نداشته باشند. و نتيجه در يكديگر بر خوردن، پيدايش شكل سازمانى جديدى بگردد: دوره‏هاى بسيار پديد بيايند و هر روشنفكر در يكچند از اين دوره‏ها حضور بيابد. مشهورترين تشكيلات از اين نوع، يكى تشكيلات فراماسونرى، و ديگرى باشگاههاى امرسون و ما و كانون ترقى هستند كه با آغاز انقلاب سفيد، بر تشكل خويش مى‏افزايند و سرانجام در حزب ايران نوين با جذب تمايلهائى كه از گروههاى سياسى بالا جدا مى‏شدند، متشكل مى‏شوند و با شعار تقدم ترقى بر استقلال و آزادى و اسلام، از سوى شاه رسالت تاريخى، تبديل ايران عقب مانده به ايران مترقى را بر عهده مى‏گيرند (41). اما غير از اين دوره‏ها، دوره‏هاى ديگرى وجود داشتند. مهمترينشان دوره امينى و دوره ايران جوان و اتفاق ملى و دوره خانواده فرمانفرمائيان و... بودند. يكى از دو خاصه مهم اين دوره‏ها اين بود كه بتدريج بر محور دو تمايل متمركز مى‏شدند (42):

- يك تمايل اين بود كه با توجه به ضعف گروههاى سياسى مخالف و تحول طرز فكر روشنفكران و دانشجويان، اعطاى آزاديهاى محدود هم ممكن است و هم سبب تثبيت رژيم كشور مى‏گردد.

- تمايل دوم اين بود كه بدون رهبرى داراى اختيارات مطلق و اعمال قوه، سنتهاى كهن و ضد نوگرايى را نمى‏توان از پيش پا برداشت.

اين دو تمايل، انعكاس دو تمايل در دستگاه حاكمه آمريكا بودند: تمايلى كه با ظهور كندى و نظريه مرزى جديد آزادى محدود و رشد را در كشورهاى زير سلطه براى استراتژيهاى آمريكا سازگار، بلكه لازم مى‏شمرد و نظريه‏ئى كه آزادى را براى كشورهايى نظير ايران زود مى‏شمرد اما ترقى اينگونه كشورها را لازم مى‏دانست. شاه به آمريكا مى‏رود و كندى را قانع مى‏كند كه به برنامه نوسازى كشور بدست خود او انجام بگيرد. از اقبال او، كندى كشته مى‏شود و جانسون مى‏كوشد بر آيند دو تمايل دستگاه آمريكا بگردد. بازتاب اين تحول، موافقت با انقلاب سفيد به رهبرى شاه و تحكيم قدرت شخصى او مى‏شود. بر اثر اين تحول سياسى، اكثر درس خوانده‏ها كه در پى ايدئولژى نيستند و روشنفكرانى كه به رشد تقدم مى‏دهند، در محدوده استبداد شاه و منافع آمريكا، انقلاب سفيد را بعمل در مى‏آورند.

در اين دوره‏ها، جوانترها از دختر و پسر شركت مى‏كردند و از راه ازدواج، يك رشته خويشاوندى‏هاى در هم بافته پديد مى‏آمدند (43). به سخن ديگر، اين دوره‏ها يك وظيفه اجتماعى - سياسى بسيار مهمى انجام مى‏دادند كه عبارت بود از جذب استعدادهاى جديد (اغلب از راه موافق كردن مخالف) به تارعنكبوت اجتماعى حاكم بر كشور. نظر بر اين بود كه پيوندهاى اجتماعى و تعليم و تربيت يكسان، دوستيهائى پديد مى‏آورند كه برتر از اعتقادهاى ايدئولژيك‏اند. در نتيجه در صورت جذب شدن افراد، هم مى‏توانستند از وفاداريشان مطمئن گردند و هم به دوره و رويه خوددارى از همكارى با رژيم پايان بخشند. در حقيقت خاصه 80 درصد درس خوانده‏ها اين بود كه كارى بكار سياست نداشتند اما حاضر نيز نبودند براى رژيم كار كنند. انقلاب سفيد با ايجاد تحرك در بيش از 90 درصد از درس خوانده‏ها، مشكل يك قرنى عدم همكارى روشنفكر با دولت را حل مى‏كرد!

همه اين دوره‏ها و تمايلهاى گوناگون شركت كنندگان در آنها كه مهمترينشان دو تمايل بالا بودند، با نقش خودكامانه شاه مخالف بودند. اما اين مخالفتها براى توده‏هاى بزرگ كارگران و كشاورزان با سواد، بيان نمى‏شدند(44). بدينسان كار رژيم در جذب روشنفكرانى كه بيرون از جامعه نارضايى خود را در محافل خود اظهار مى‏كردند، آسان مى‏نمود.

در اين تحليل از تحول طبقات اجتماعى و نقش مردم خبرى نيست. نه اينكه هيچ حرفى در ميان نباشد، بحث از گروههاى سياسى بالا و روشنفكران سنتى و جديد، بواقع بحث از طبقه ميانه سازى است. بواقع نيز در مرامنامه كانون ترقى و بعد حزب ايران نوين، ايجاد طبقه ميانه هدفى اساسى شمرده مى‏گردد. بجاست براى روشنتر كردن خط سياسى كه اين اسناد بدست مى‏دهند، دو قول را نقل كنيم:

- در همين ايام از امينى نقل مى‏شد كه وى در ملاقات با شاه گفته است، جوانها مى‏خواهند حكومت كنند و شاه به او پاسخ داده است، همه شان را وزير و وكيل و مدير كل كرديم. امينى پاسخ مى‏دهد نوكرى نمى‏خواهند، حكومتگرى مى‏خواهند.

- در روزهائى كه صحبت بر سر كارآمدن دولت جديد مركب از اعضاى كانون ترقى بود، ديدارى ميان هويدا و بنى صدر واقع شد. در اين ديدار بحث درباره موفق شدن و ناموفق شدن دولت جديد پيش آمد. هويدا گفت: قصد آنست كه وحدتى از روشنفكران و كارگران و دهقانان بوجود آوريم و جامعه نوئى بسازيم. در اين پاسخ سئوال كه با استبداد شاه و هدف اول كه ايجاد طبقه ميانه است، چگونه مى‏توانيد به اين وحدت برسيد و موفق شويد؟ پاسخ داد كه تحول اجتماعى ناگزير بايد از مرحله ايجاد و حذف طبقه ميانه بگذرد!...

با توجه به دو قول بالا، اينك مى‏توان روشنتر فهميد كه در نظر هر دو جناح رژيم حاكم و نيز تنظيم كنندگان سياست آمريكا، مردم بايد كارپذير تلقى مى‏شدند. بدون اين اصل موضوع نه نظريه‏ئى كه بر اساس آن، انقلاب سفيد انجام گرفت و نه نظريه آزادى محدود، تدوين كردنى نبودند. نظريه كارپذير يا بهتر بگوييم القا و تحريك پذيرى مردم، همچنان اساس تفكر سياسى آمريكا را پيش و در دوره انقلاب و پس از آن، تشكيل مى‏دهد. از اينروست كه در اين روزها كه با شروع انقلاب سفيد جامعه ايران و رژيم شاه وارد يك مرحله تعيين كننده مى‏شدند، درباره نقش مردم اينطور آمده است (45):

توده‏ها در معرض (تبليغات) عوام فريبانه قرار گرفته و دستخوش تبليغات مطبوعاتى و راديو واقع شده‏اند. به توده‏ها درباره مسائل سياسى، اقتصادى و اجتماعى كشور، آموزش داده نمى‏شود. بر عكس رژيم از راه تبليغات در پى آنست كه از راه تحريك احساسات و جلب عواطف، توده‏ها را متقاعد سازد. ا ما اگر رژيم حاكم شكست بخورد، توده‏ها در اختيار نيروهائى قرار مى‏گيرند كه وسايل تبليغاتى در دست آنهاست!

بر اساس اين تحليل، پاسخ چه بايد كرد را بدست مى‏دهند (46):

- بايد حداكثر روشنفكران را جمع كرد و بخصوص در دانشگاهها به القا ايدئولژى پرداخت:

تعيين مامورين جوان اداره اطلاعات آمريكا براى تحصيل تمام وقت در دانشگاه تهران به پيروزى از الگوى آمريكاى لاتين با رسالت اصلى تحت تاثير قرار دادن افكار عمومى دانشجويان در جهتى مساعد براى سياستهاى ايالات متحده و...

- بايد با هر دو جناح دستگاه حاكمه روابط محكم را حفظ كرد. اما از آنجا كه (47)

سازش بين حكومت و انديشمندان كه در كنار ايستاده‏اند، تا زمانى كه مخالفين اصرار دارند شاه از سمت خود بعنوان فرمانروا كنار رفته و قدرت واقعى را بوزارتخانه‏ها منتقل كند

ممكن نيست، بايد از تمايلى حمايت كرد كه تحت فرماندهى شاه به ترقى ايران تقدم مى‏بخشد. انقلاب سفيد بر اساس آن اطلاعات و اين تحليل، شروع مى‏شود...

در اواخر دهه 70-1960، ارزيابى ديگرى بعمل مى‏آيد كه بنا بر آن آرايش عمومى نيروهاى سياسى ايران بقرار زير است:

شاه با موفقيت مدرنيزه كردن ايران را رهبرى مى‏كند و به درست بودن آرمان خويش اطمينان دارد. بهمان اندازه كه به درستى (انقلاب سفيد) اطمينان دارد، از اينكه مهار سياسى ايران رااز دست نداده است. خوشحال است. بر آنست كه مخالفان در انتظار تحقق پيش بينى‏هاى شومشان، در اختناق بمانند (48). اين مخالفان كه هيچگونه تهديدى براى شاه به شمار نمى‏روند (49) عبارتند از:

-افراد جبهه ملى كه امروز بكلى غيرفعال هستند. آنها همچنان ضد شاه هستند و بهمين دليل تهديدى در حال كمون براى نظام كنونى به شمار مى‏روند (50).

- مخالفان غير كمونيست رژيم را به سه گروه مى‏توان تقسيم كرد: فعالان جوان، عناصر محافظه كار بازار و انديشمندان مسن‏تر. فعالان جوان مدعى هستند كه انگيزه آن‏ها ميل به محدود كردن اختيارات شاه است و در پى آنند كه يك حكومت ملى و طبق قانون اساسى، روى كار آورند. عناصر محافظه كار بازارى از تجددگرايى شاه نفرت دارند و برآنند كه شاه راه و رسم زندگى اسلامى ايران را تباه كرده است. انديشمندان مسن‏تر كه از لحاظ روش سياسى ليبرال هستند ولى از سركوبى همه جانبه مخالفان سياسى، نفرت دارند (51)

با وجود اين نشانه‏هاى ناراحت كننده‏ئى ملاحظه مى‏شوند كه نمى‏توان آنها را ناديده گرفت:

هنوز بقاياى عناصر مخالف (غير كمونيست) كه با سرسختى با رژيم شاه مخالفند، وجود دارند... اينان فريب دلبريهاى دولت را نخورده‏اند و از سازش با رژيم شاه سرسختانه خوددارى كرده‏اند. اين سازش ناپذيرى آنها از گروه بزرگترى كه... با قدرت حاكم از در صلح در آمده‏اند،... متمايز مى‏كند... اينان از نظر تعداد بسيار محدودند، اما انعكاس صدايشان در جامعه بسيار وسيع است و نمى‏توان ناديده شان گرفت... (53).

اما در طرز فكر و عمل سه گروه بالا نيز، تحولى ملاحظه مى‏شود:

1- در ميان فعالان جوان، عده محدودى هستند كه اگر امكان بيابند، بنياد سلطنت را به نفع جمهورى از ميان برمى دارند... اينان استقلال و آزادى هر دو را با هم مى‏خواهند (53)

2- مخالفت در ميان محافظه كاران در حال رشد است. اينان با نوگرايى شاه مخالفند، شيوع فساد را سخت انتقاد مى‏كنند و نظر اغراق‏آميزى درباره نفوذ اسرائيل بر شاه دارند ... (54)

3- انديشمندان مسن‏تر كمتر از گروههاى قبلى تمايل به اقدام دارند و در ميان جمعيت گسترده و پيچيده شهرى، صدايشان به گروههاى كوچكى بيش نمى‏رسد... بيشترشان، طرفدار غرب و ليبرال هستند و از مدرنيزه كردن ايران پشتيبانى مى‏كنند. نزاعشان با شاه اينست كه مى‏گويند، شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت... درباره امور خارجى، مايلند ايران روابط نزديكترى باكشورهاى راديكالتر عرب داشته باشد... در عين حال از رخنه روسيه به خاورميانه عميقاً نگرانند... (55). اينان اين اواخر از آمريكا يأس كلى حاصل كرده‏اند: در اواخر سال 1345 الهيار صالح از كوتاهى ايالات متحده در وادار كردن شاه به شكل كردن مهار سياسى، سخت ناراحت شده و... گفته بود: ديگر نمى‏توان به آمريكا چشم اميد دوخت زيرا آن‏ها نيز در سياست استعمارى از انگليسيها پيروى مى‏كنند... (56).

بدينقرار، در اوائل دهه 80-1970، رژيم ايران برغم نشانه‏هاى كوچك ناراحت كننده بالا، از ثبات كامل برخوردار است. چرا كه نمايندگان سياسى قشرهاى ميانه به سه تمايل تقسيم شده‏اند: آن‏ها كه به رشد تقدم ميدهند، آنها كه به آزادى تقدم مى‏دهند و آن‏ها كه به مشروعه تقدم مى‏دهند (57). از آنجا كه تمايل اول با تكيه به اكثريت درس خوانده‏ها و شاه و ارتش، در حال رشد موافقند، بنابراين، از ناحيه اين دو تمايل خطرى رژيم را تهديد نمى‏كند. هر چند در اقليت كوچكى كه به استقلال مى‏انديشند، تمايل به همكارى با كمونيستها بوجود آمده است و سران جبهه ملى را از تبديل ايران به ويتنام هراسان كرده است اما، اين تمايل با توجه به تشددى جريان انقلابها در ميان چپگراها، خطرى بشمار نمى‏رود (58). در اين سالها نيكسون، جانبدار تمايل حمايت از رژيمهاى استبدادى، بدنبال شكست ويتنام، طرح سياسى جديدى را به اجرا مى‏گذارد. اين طرح، با توجه به افزايش درآمدهاى نفت شدنى است و نيت شاه در ايجاد يك ارتش بزرگ كه به ايفاى نقش تعيين كننده‏ئى از هند تا شاخ آفريقا و از مرز شوروى تا يمن جنوبى قادر باشد، كاملاً سازگار است. مرحله آخرين حيات رژيم شاه و در نتيجه سلطنتى بدينسان آغاز مى‏شود.

ب - گروهها و شخصيتهاى سياسى در دوره 76-1970:

در تمامى اين سالها نظر بر اينست كه:

پادشاهى ايران... تنها عاملى است كه مى‏تواند استمرار خط مشى عمومى را تأمين كند و... در حاليكه آمريكا تعهدى در حمايت از هيچگونه شكل حكومتى خاص در ايران ندارد، شاه فعلاً از عهده حفاظت منافع اصلى امنيتى ما در ايران برمى آيد و تنها شخصيتى است كه مى‏تواند راهبر ايرانيان شورشگر باشد... تا ظهور منبع قدرت موثر ديگرى كه انتظار آن را طى 2 تا 5 سال آينده نداريم، حمايت از شاه و برنامه‏هاى اصلاحى او شرائط اساسى براى تعقيب هدفهاى اساسى ما است... (59)

هدفهايى كه زير اين اظهار نظر، ذكر شده‏اند، همان هدفهاى ششگانه و هميشگى هستند. اما مسائلى كه در آغاز اين دوره مد نظر قرار مى‏گيرند و وسايلى كه بكار مى‏روند، با مسائل و وسايلى مورد نظر و عمل پايان اين سالها فرق مى‏كنند:

ب 1- سياست آمريكا تا سال 1975:

مسئله اول و اصلى، مسئله ساخت و قدرت ارتش و نقش آنست. بنابر اسناد مى‏دانيم كه باروى كار آمدن كندى، آمريكا به جد خواستار كوچك و نوسازى كردن ارتش است. مى‏خواهد ارتش ايران وظايف پليسى خود را رها كند و ارتشى 50 هزار نفرى بگردد و همسنگ ارتشهاى كشورهاى صنعتى بشود و بتواند در صورت پيش آمدن جنگ تحت فرماندهى ارتش حامى آمريكا دفاع مقدماتى را بعمل بياورد. آمريكا اين نظر را تا بالا رفتن قيمتهاى نفت تعقيب مى‏كند . با وجود تهديدهاى شاه به خريد اسلحه از روسيه (60) بجد كنترل و كنترل انحصارى بر سلاح و تأسيسات نظامى را از آن خود مى‏داند و حفظ اين كنترل را از اهم هدفهاى خود مى‏شمرد (61) اما بتدريج تجربه ويتنام، نظريه راهنماى طراحان سياست آمريكا در ايران را تغيير مى‏دهد. اينبار به نقش داخلى ارتش در دفاع از رژيم بها مى‏دهند و با تدوين دكترين نيكسون، با شاه در ايجاد ارتش بزرگ كه نقشهاى داخلى و منطقه‏ئى داشته باشد، همراه مى‏گردند (62). افزايش قيمتهاى نفت، برآوردن اين هدف را آسان مى‏گرداند.

به وزارتخانه‏هاى دفاع و خارجه آمريكا دستور داده مى‏شود، توقعات ايران را در خريد هر نوع اسلحه برآورده سازند. از اين پس نظر براينست كه ارتش، چنان توانايى پيدا كند كه از عهده وظايف زير برآيد (63):

- حفظ توازن نظامى در منطقه‏

- محدود كردن روسيه

- كنترل راههاى بين المللى در منطقه‏

- ايفاى نقش ژاندارم در منطقه خليج فارس و بلكه از هند تا شاخ آفريقا

- كمك نظامى به ثبات رژيمهاى منطقه‏

- جانشين آمريكا شدن در كمكهاى نظامى به كشورهاى منطقه بقصد جلوگيرى از نفوذ روسيه در اين كشورها.

بديهى است كه افزايش هزينه نظامى بخصوص وقتى با شعار ارتش بالاتر از همه همراه مى‏شود تعادل سياسى را در درون دستگاه حاكم و ميان اين دستگاه و جامعه برهم مى‏زند، ميزان نارضائيها افزايش مى‏يابد و براى ثبات رژيم، بايد وسايل بسيار بكار برد و اصلاحات را جدى‏تر تعقيب كرد. از اين روست كه اسناد اين دوره همه بحث درباره وسايلى هستند كه بايد بكار برده شوند. اصولى كه به اصول انقلاب شاه و مردم اضافه مى‏شوند، همانها هستند كه در اين اسناد، بعنوان وسايلى ذكر شده‏اند كه براى تأمين ثبات رژيم ايران بايد بكار برده شوند (64):

- اصلاح ادارى، براى جلب روشنفكران و رضايت عمومى (همان انقلاب ادارى)

- تأكيد برنامه گزارى اقتصاد ايران‏

- جذب نهاد مذهب در دولت (همان كه بعنوان سپاه دين اصلى از اصول انقلاب گرديد)

- مبارزه با مواد مخدر

- مبارزه با تورم‏

- مبارزه با فساد

- جلب نخبه‏ها از راه اعطاى امتيازات مالى و غيره‏

علاوه بر كارهاى بالا، رژيم ايران براى اينكه در نظر افكار عمومى داخلى و خارجى حيثيت بيابد و بتواند از عهده نقشهائى كه بر عهده مى‏گيرد برآيد بايد در عين دورى از روسيه، چسبندگى زياد به آمريكا پيدا نكند (65).با وجود اين نبايد توجه به مسائل و وسايل بالا سبب غفلت از هدفهاى زير بگردد (66):

- جانشين كردن ايران در كمكهاى مالى به كشورهاى نيازمند

- سرمايه گذارى آمريكا در ايران‏

- توسعه بازار فرآورده‏هاى آمريكا در ايران‏

- عدم كاهش ميزان توليد نفت‏

بدين سان سياست آمريكا مى‏بايد از عهده انجام كارهاى ضد و نقيض برآيد. يعنى منافع آمريكا را بحداكثر تأمين سازد و ثبات رژيم را از طريق جلب رضايت عمومى و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو خطرناك، حفظ كند. بدينخاطر ناگزير مى‏بايد، توجه اساسى را به اثر تحول اجتماعى - اقتصادى بر پيدايش نيروهاى جديد و اندازه اهميت نيروهاى مخالف معطوف گرداند.

بنابر برآوردى كه در پايان اين سالها بعمل مى‏آورند، در انديشه سياسى گروههاى روشنفكرى توجه به دمكراسى را بيشتر مى‏يابند. طوريكه اگر نه بيشتر از اصلاحات دست كم بهمان اندازه مورد توجه است (67). نيروهاى مذهبى از آنجا كه نتوانسته‏اند با نيروهاى سياسى مهمى وحدت بجويند، داراى نقشى نيستند و البته سياست آمريكا بايد در جهت جلوگيرى از اهميت و قدرت پيدا كردن روحانيان عمل كند (68). فساد بى اندازه و اجرا نشدن برنامه‏هاى عمرانى و بزرگ شدن ارتش، مسائل تازه‏ئى را بوجود آورده‏اند، كه راه حل ديگرى مى‏جويند. در اين اوضاع و احوال نيكسون بدنبال واقعه واترگيت استعفا مى‏كند. بى اعتمادى افكار عمومى آمريكا بدولتمردان آن كشور و ناكاميهاى سياست خارجى آمريكا و بحران سخت و بى مانندى كه در آمريكا و همه غرب شروع به برخاستن مى‏كند، سبب توجه افكار عمومى آمريكا به حقوق بشر و انزجارشان از رژيمهاى استبدادى مى‏گردند. در دستگاه حاكم آمريكا از نو تمايل طرفدار دمكراسى محدود در كشورهاى زير سلطه، قوى‏تر مى‏شود. بازتاب قوت گرفتن اين تمايل در اين دستگاه و توجه روشنفكران ايرانى به دمكراسى و ضرورت مهار كردن ارتش بزرگ را در توجه سفارت آمريكا به آلترناتيو باز مى‏يابيم. براى اولين بار پس از دو دهه، آمريكائيان خطر آلترناتيو را جدى مى‏يابند.

ب 2- سياست آمريكا در سالهاى 77-1976:

با توجه به برداشت مسئولان آمريكايى از تحول اجتماعى - اقتصادى و نيز تحول انديشه سياسى گروههاى سياسى، بديهى است همچنان بر اين نظر باشند كه نيروهاى سياسى مخالف رژيم شاه ضعيفتر شده‏اند و برغم مشكلاتى كه پيش آمده‏اند، نمى‏توانند به خطر تهديد كننده‏ئى بدل گردند (69). با وجود اين، شكست انقلاب سفيد و برخاستن بحران سبب مى‏شود كه در اين دو سال، عوامل تعيين كننده سياست آمريكا و در نتيجه، هدفها و وسائل ديگر شوند. در حقيقت شكستهاى پى در پى سياسى - نظامى و شروع بحران سياسى - اقتصادى داخلى بخصوص كودتاهاى ناموفق در آفريقا و خاورميانه و نيز ناكامى رژيم در برنامه اصلاحاتى‏اش، سبب شده‏اند كه دور نگاهداشتن ايران از روسيه و حفظ ثبات رژيم ايران به هدفهاى اول سياست آمريكا تبديل بگردند.

نتيجه تقدم بخشيدن به اين دو هدف (كه در عين حال از عوامل مهم اين تقدم دادن بشمار مى‏رود) توجه به ارتش، به اندازه بزرگى آن و حتى به نقش منفى است كه بعد از تمام شدن منابع نفتى در منطقه مى‏تواند پيدا كند. با اينحال مسئله اصلى اينست كه بر اثر كودتا، ارتش تغيير جهت سياسى ندهد. از اينرو مطالعه تحول ارتش و جستجوى وسايل تحكيم مهار بر ارتش و نيز تحقيق مداوم در جهت و خط سير تمايلهاى سياسى ارتشيان (70) از اهميتى به تمام برخوردار مى‏شود. نظرهاى گوناگون براى ايجاد تعادلى جديد و پايدار بميان مى‏آيند كه از آنها، دو نظر مهمترند كه يكى پيش از آن بعمل درآمده بود و ديگرى بجاى آن پيشنهاد مى‏شد:

- حفظ قدرت شاه و ايجاد سازمان سياسى فعال بقصد ايجاد وزنه‏ئى در برابر وزنه ارتش؛

- كاهش قدرت شاه، ايجاد فضاى سياسى باز و برروى كارآوردن حكومتى معرف جانبداران اصلاحات و دمكراسى بمثابه راه حل حفظ ارتش بعنوان تكيه گاه رژيم و در عين حال ممانعت از كودتا.

در هر دو نظر، حفظ شاه براى مهار ارتش لازم شمرده مى‏شوند (73). از آنجا كه شاه مايل نبود سرسوزنى از قدرت خويش را از دست بدهد، پيش دستى كرده و دو حزب پيشين ايران نوين و مردم را كه بنابر نظر اول و حتى در صورت بعمل درآمدن نظر دوم، مى‏توانستند به قدرت رقيب بدل شوند، در حزب فراگير رستاخيز منحل ساخت و مردم كشور را به انتخاب يكى از سه تمايل مجبور كرد: پيوستن به حزب، يا سكوت و خوددارى از فعاليت سياسى و يا رفتن به خارج و براى اينكه شكل سياسى مزاحمى بوجود نيايد و هيچ شخصيتى از مهار شاه بيرون نرود، عضويت در آن اجبار مى‏شود (73). در اين پيشدستى از حمايت سياست انگليس (كه بعد از شكس تجربه تا كنفرانس گوادلوپ با ايجاد فضاى باز سياسى مخالف است) (74) و نيز جناحى از دستگاه حاكم امريكا كه دمكراسى را براى ايران زود و خطرناك مى‏داند و هنوز بر سر كار است، برخوردار مى‏باشد. بخشى از دلايلى كه شاه براى ايجاد اين حزب ذكر مى‏كند (75)، همان است كه در اسناد سفارت نيز بعنوان دلايل بيان شده‏اند در مجموع جمع آوردن و فعال كردن گروههاى روشنفكرى (76). اما شاه به ايجاد وزنه تعادل در قبال ارتش و نيز جلوگيرى از مقبوليت پيدا كردن نظر دوم، سخنى بميان نمى‏آورد. با وجود اين مى‏پذيرد كه تجربه حزب رستاخيز، اشتباه بود و به شكست انجاميد (77).

بازتاب اين شكست و تحول داخلى بحران زاى آمريكا، سبب قوت گرفتن نظردوم در دستگاه حاكمه آمريكا مى‏شود. اين امر ارزيابى مجددى از نيروهاى سياسى را ضرور مى‏گرداند. مصاحبه‏هايى كه طى ربع قرن بطور مرتب انجام گرفته بودند، اطلاعاتى كه از منابع گوناگون اخذ شده بودند و سنجش آراهايى كه بعمل آمده و مى‏آمدند، مبانى اين ارزيابى را تشكيل مى‏دهند. بر اساس سه ضابطه و تمايل عقيدتى (از لحاظ قائل شدن به تقدم اصلاحات يا دمكراسى يا استقلال يا اسلام يا ماركسيسم) شخصيتها و گروههاى سياسى مورد ارزيابى مجدد، قرار مى‏گيرند (78):

اول - گروه الف، هواداران سياست آمريكا. اين گروه، مخالف روسيه و موافق آمريكا و مدافع منافع ششگانه آمريكا در ايرانند. از لحاظ گرايشهاى نظرى در تمايلهاى زير از يكديگر مشخص مى‏شوند:

- تقدم قطعى به ضديت با كمونيسم و روسيه و ترقى مى‏دهند و دمكراسى را در اين مرحله غيرممكن مى‏دانند. مخالف اسلام و سنتهاى فرهنگى بومى هستند.

- تقدم قطعى به ترقى و ضديت با كمونيسم و روسيه مى‏دهند، دمكراسى محدود را نه غير ممكن بلكه ممكن و لازم مى‏دانند. مخالف پاره‏ئى از جنبه‏هاى اسلام و سنتهاى بومى هستند. اما ضديت با اسلام را شرط نمى‏دانند.

- در نتيجه تمايل اول موافق شاه با اقتدار و تمايل دوم موافق شاه با اختيار محدود است.

دوم - گروه ب، افراد اين گروه در جمع با روسيه مخالف و با همكارى با ايالات متحده موافق و در قبال ضابطه سوم يعنى منافع ششگانه آمريكا در ايران، نظرهاشان گوناگون است. از اين نظر و تقدمى كه به آزادى، يا ترقى يا اسلام، يا... مى‏دهند، به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

- آنها كه تقدم قطعى را به تغيير سياست داخلى (اصلاحات و دمكراسى) مى‏دهند و نسبت به سياست خارجى همانند گروه الف فكر مى‏كنند. بنابراين بينابين دو گروه الف و ب قرار مى‏گيرند.

- تمايلى كه تقدم قطعى را به استقرار دمكراسى مى‏دهد و بدون آن اصلاحات موفق را ممكن نمى‏شمرد. اين ليبرالها، مخالف نفوذ روسيه موافق دوستى با آمريكا هستند، اما منافع ششگانه را يكجا قبول ندارند و معتقدند تقدم با منافع ايران است. با وجود اين منافعى نيز براى آمريكا مى‏شناسند.

- تمايلى كه تقدم قطعى را به آزادى مى‏دهد، به ترقى باور دارد و از لحاظ عقيدتى پايبند اسلام است. مخالف روسيه و موافق دوستى با آمريكا است. و از لحاظ منافع ششگانه آمريكا نظرى مشابه نظر ليبرالها دارد.

سوم - افراد اين گروه، با روسيه مخالف و با آمريكا نيز موافق نيستند. بنابراين نسبت به منافع آمريكا در ايران، نظرى خصمانه دارند. از لحاظ عقيدتى به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

- تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد. به رشد باور دارد و ليبرال است.

- تمايلى كه تقدم را به تحول اجتماعى مى‏دهد و نظرهاى ماركسيستى دارد.

- تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد و به اسلام باور دارد و موافق رشد است.

- تمايلى كه به اسلام تقدم مى‏دهد و واپس گرا است.

چهارم - افراد گروه چهارم، آن‏ها هستند كه به مخالفت با آمريكا و تغيير نظام اجتماعى و همكارى با اردوگاه كمونيسم تقدم قطعى مى‏بخشند. اين گروه به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

- حزب توده، كه عامل روسيه است. به مخالفت با آمريكا تقدم قطعى مى‏دهد. آماده همكارى با گرايشهاى بالا بقصد بدست آوردن فرصت هست.

- گروههاى ماركسيست كه هوادار نظريه مائو هستند. بتحول اجتماعى تقدم قطعى مى‏دهند و به آزادى باور ندارند و به مخالفت با روسيه نيز تقدم مى‏بخشند.

- گروههاى ماركسيستى كه با آمريكا مخالفند و آماده همكارى با گروههاى غير ماركسيستى هستند.

بر اساس اين تقسيم بندى، به اين نتيجه مى‏رسند كه بايد دو گروه سوم و چهارم را بطور قطع از دست يابى به قدرت سياسى بازداشت. براى اينكار، وحدتى ميان دو گروه اول و دوم را تحت هژمونى گروه اول لازم مى‏بينند. هيچيك از دو تمايل از گروه اول با اينكار مخالف نيست. همه حرف بر سر اينست كه جانبداران قدرت شاه براى اين باورند كه اعطاى آزاديها، سبب مى‏شود كه گروهها سوم و چهارم بسرعت قوت بگيرند و ثبات رژيم را از بين ببرند و حتى آن را سرنگون سازند. جانبداران آزاديهاى محدود، عكس اين نظر را دارند و برآنند كه دو گروه سوم و چهارم اولاً گروههاى كوچكى هستند و بر اثر تجزيه‏ها و خصومتها سخت ضعيف شده‏اند و ثانياً تنها وقتى مردم از هر گونه تحول مطلوبى مأيوس شوند، اين گروههاى ضعيف طرف توجه مردم واقع مى‏شوند و اينبار ممكن است خطرناك گردند. بدينسان هر دو گروه در عين آنكه به ضعف گروههاى سوم و چهارم باور دارند، مى‏خواهند از وجود آنها در غلبه بر يكديگر در محدوده دستگاه حاكم، سود بجويند. از آنجا كه مسئله اصلى ايجاد تعادلى پايدار و بدون خطر ميان ارتشيان و غير ارتشيان در شرائط بحران آمريكاست، سياست آمريكا جانبدار فضاى سياسى باز مى‏شود چرا كه آن را شرط وحدت دو گروه اول و دوم تحت هژمونى گروه اول و تضمين ثبات رژيم مى‏داند. بنابراين، در اين دوره، بيشتر از ابزار زير استفاده مى‏كند (79):

- حمايت از حقوق بشر از راه محدود كردن اختيارات ساواك؛

- اعطاى تدريجى پاره‏ئى آزاديها؛

- تعديل بودجه و مهار هزينه‏هاى نظامى و بخصوص محدود كردن فروش سلاح به ايران؛

- تعديل مدرنيسم‏

- جدا كردن روشنفكران از روحانيان‏

- مبارزه با فساد خانواده سلطنتى و ژنرالها و سران رژيم؛

- ايجاد ثبات حرفه‏ئى، بخصوص براى كارمندان؛

جذب نيروهاى اجتماعى جديد كه پديد مى‏آيند از راه تحول سياسى كنترل شده؛

جلب حمايت اكثريت خاموش از راه تغيير مسئولان كشور؛

هر دو جناح دستگاه حاكم، با تمام قوا به فعاليت مشغول مى‏شوند.شاه زير بار از دست دادن هيچيك از اقتدارات خود نمى‏رود و جناح رقيب نيز خواهان تمام قدرت است. بنابراين هر يك مى‏كوشند نظر خود را پيش ببرند. از آنجا كه هر دو جناح در حسابهاى خود، گروههاى سوم و چهارم را ضعيف مى‏دانند و به چيزى نمى‏شمارند، موافق رسم قدرت مداران، با گروههاى سوم و چهارم بازى گربه و موش راه مى‏اندازند. شاه و جانبداران نظريه قدرت مطلقه او، بر آن مى‏شوند كه با ميدان دادن به مذهبيهاى ضد آمريكايى حساسيت آمريكا را تحريك كنند. باين عنوان كه حق با آنها بود وقتى مى‏گفتند اعطاى آزاديها ولو محدود، هنوز براى ايران زود است. درج مقاله بر ضد آقاى خمينى در روزنامه اطلاعات به قصد به مبارزه طلبيدن رهبران مذهبى و تمام كردن كار آن‏ها انجام مى‏گيرد (80). چگونگى برخورد رژيم شاه با تظاهرات و اعتصابها سبب برانگيخته شدن سوءظن جناح رقيب مى‏شود (81).

اين جناح كه امينى آن را رهبرى مى‏كند، بعكس مى‏كوشد از راه دعوت به آرامش و حفظ آن، ثابت كند كه نظر او داير به اعطاى آزاديهاى محدود درست است: با پادرميانى، گروه دوم مى‏كوشد روحانيان را قانع كند كه بايد آرامش را حفظ كنند (82)، حتى نيروهايئى را كه مبارزه مسلحانه مى‏كردند دعوت مى‏كند از عمليات تروريستى بازايستند و بدينسان مانع تحول سياسى نشوند (83). اين جناح تا ماههاى آخر حيات رژيم شاه برآنست كه تحريكها همه از ناحيه شاه و جناح طرفدار استبداد مطلقه است كه مى‏خواهند اعطاى آزاديها را غير ممكن جلوه گر سازند (54). اما جانبداران استبداد سلطنتى در عين اينكه گاه آمريكا و گاه انگليس و گاه روس و حتى ژاپن را محرك مى‏خوانند (85)، مى كوشند ادامه تظاهرات را بهانه لزوم تقدم بخشيدن به حفظ نظام سلطنتى قرار دهند و اعطاى آزادى را به آينده‏ئى نامعلوم حواله دهند (86).

وقايع بعدى روشن مى‏گردانند كه ارزيابيها درباره ضعف و قدرت گروههاى چهارگانه بخصوص ضعف گروه سوم، تا كجا نادرست بوده‏اند. به پاره‏اى از خطاها در اسناد دوره انقلاب اشاره مى‏رود، اما بنظر مى‏رسد خطاى اصلى درباره موقعيت اجتماعى قشرهاى ميانه مورد توجه جدى قرار نمى‏گيرد. در حقيقت هدف انقلاب سفيد ايجاد وسيعترين قشرهاى ميانه بمثابه تكيه گاه ثابت و پايدار رژيم بود. انقلاب سفيد در قلمرو سياسى بجاى نجات رژيم شاه و استمرار طولانى آن حتى در آينده‏هاى دور، آن را بسوى انحلال برد. در قلمرو اقتصادى كار را به فساد و سرانجام فلج اقتصادى كشاند. در قلمرو اجتماعى، قشرهائى با موقعيت ناپايدار پديد آورد و در قلمرو فرهنگ بعكس هدف خود رسيد و سبب تقويت اسلام گشت. بدينسان رژيم شاه به هدفهاى خود دست نيافت بلكه كار را به نقطه مقابل آنها كشاند و سقوطش احترازناپذير شد. اين امور هنوز به اين وضوح بر طراحان سياست آمريكا و هواداران ايرانى آن، شناخته نيستند. اما عاملى كه بيش از همه بدان اهميت مى‏دهند و همان يكى از عوامل مهم سرنگونى رژيم شاه مى‏شود، قشرهاى ميانه و جهت يابى تمايل سياسى آنهاست. ارزيابيشان از موقعيت اين قشرها و جهت يابى تمايل سياسيشان، نادرست است: گروههاى چهارگانه، نزديك به تمامشان، از قشرهاى ماينه بودند و ناپايداريها و قهر و آشتيهاى سياسيشان، بازتاب ناپايدارى موقعيت اجتماعى اين قشرها بودند و بايد طراحان سياست آمريكا و ايرانيان هوادار را از واقعيت آگاهانيدند. اما بلحاظ الگوسازيهاى مرسوم، به اختلاف گرايشها، تنها از لحاظ ضعف و قوت هر يك از گروهها و روحيه ايرانى كه ميان افراط و تفريط سرگردان است (87)، توجه مى‏كنند و گمان مى‏برند صرف موقعيت ميانى از لحاظ درآمد و شغل و رفتارهاى فرهنگى كفايت مى‏كند تا قشرهاى ميانى، نقش دلخواه آنها را تثبيت رژيم ايفا كنند. حقيقت آنست كه اين قشرها نه به دهقانان جامعه كهن ايرانى كه قشرهاى ميانى و با منزلت ثابت بشمار مى‏روند و برغم جنگها و انقلابها موقعيت خود را حفظ مى‏كردند، شباهت مى‏برند و نه به قشرهاى ميانى جامعه‏هاى غربى مى‏مانند: تفاوت اصلى دهقانان جامعه كهن با قشرهاى ميانى جامعه‏هاى زير سلطه، بى ثباتى منزلت و موقعيت اجتماعى قشرهاى ميانى جديد است. چرا كه از لحاظ سياسى نه تنها مشاركت در امور ندارند، بلكه حق داشتن نظرى مخالف نظر طبقه حاكم را نيز ندارند. از لحاظ اقتصادى به توليد داخلى متكى نيستند، بلكه نقش توزيع توليد خارجى را در كشور خود و رقابت بر سر بدست آوردن درآمد بيشترى از محل صدور نفت و ورود كالا دارند. تجربه انقلاب ثابت كرد كه هر گونه تغييرى در رابطه اقتصادى با خارجه، سبب مى‏شود، كه اين قشرها در شمار قشرهاى محروم جامعه ايرانى درآيند. از لحاظ اجتماعى، محصول متلاشى شدن نظام اجتماعى پيشين و بريده از پيوندهائى هستند كه هنوز در جامعه دهقانى و بخشى از جامعه شهرى برجاست و از لحاظ فرهنگى، نه تنها توليد نمى‏كنند و مصرف كننده عناصر فرهنگى وارداتى هستند، بلكه از عقده خود انگل بينى بشدت رنج مى‏برند. چرا كه نزديك به تمام درآمدهاى نفتى ك بايد صرف رشد و توليد مى‏شوند، صرف حقوق و مزايايشان مى‏شوند، به اين دلايل بود و هست كه اين قشرها، بيشتر از قشرهاى ديگر در پى اين ثبات موقعيت، خواهان تغييرات بنيادى در جامعه‏هاى زير سلطه مى‏شوند. به اين دلايل است كه هر دو جناح دستگاه حاكم و سياست آمريكا، غافلگير مى‏شوند و ضربه را از جائى كه انتظار آن را ندارند، مى‏خورند، با وجود اين بخود نمى‏آيند.

3- سياست آمريكا در دوران انقلاب:

نتيجه ارزيابيهاى نادرست، اينست كه بهنگام شروع بحران انقلاب، آمريكا نه تنها، آلترناتيوى در اختيار ندارد و آلترناتيوى راكه با انقلاب رو مى‏آيد، نمى‏شناسد، بلكه مهارش بر گروه اول و دربار شاه و ارتش نيز بسيار سست است. در حقيقت دستگاههاى اطلاعاتى آمريكا و رژيم شاه، از نظرهاى مخالفان سياست آمريكا و رژيم شاه، يكسره ناآگاهند. از انديشه راهنماى نيروهاى مخالف و تحول آن طى سه دهه، ناآگاهند. در نتيجه اين خودسانسورى، ارزيابيشان از توانائى مردم به ايفاى يك نقش فعال هنوز نادرست است. به اين امور بسيار دير پى مى‏برند (88).

در اين اوضاع و احوال، ناگزير بايد كورمال كورمال قدم بردارند و سرنوشت رژيم را بدست تجربه‏ها و عملكردهاى روزمره و نتايجشان بسپارند. اينست كه اصول موضوعه و فرضهاى روزهاى اول بحران، بتدريج به عكس خود تبديل مى‏شوند:

در آغاز فرضهاى راهنما اينها هستند (89):

الف - ضرورت حفظ رژيم شاه:

1- تعادل در جامعه ايرانى بهم خورده است چرا كه قشرهاى ميانه قدرت اقتصادى بدست آورده‏اند، اما قدرت سياسى بدست نياورده‏اند. اين نظر در محافل آمريكايى هنوز نيز از قوت تمام برخوردار است.

2- دو گروه سوم و چهارم، بسيار ضعيف هستند و شانس موفقيت ندارند.

3- قشرهاى ميانه نتوانسته‏اند رهبرى قوى و توانا براى استقرار رژيم با ثبات بوجود بياورند. در نتيجه جبهه ملى و نهضت آزادى، حتى با كمك روحانيان ميانه رو نمى‏توانند محور تعادل جديد قرار بگيرند. خمينى بدون پشتيابانان راديكال و كمونيست، قادر به برقرارى حكومتى مذهبى نيست و چنين حكومتى هيچگونه شانسى ندارد.

4- تعادل جديد بايد با حفظ رژيم سلطنتى و بخصوص با حفظ شاه و از راه تحميل هژمونى گروه اول برقرار شود. چرا كه با رفتن شاه ارتش كه ستون فقرات هرگونه تعادل پايدارى است، انسجام درونى خود را از دست مى‏دهد و خود عامل تشديد بى ثباتى مى‏گردد. علاوه بر اين، رفتن شاه، رژيمهاى ميانه رو منطقه را متزلزل و از آمريكا مأيوس مى‏گرداند (90).

5- ايرانيان، در سالهاى اخير، پى برده‏اند كه منابع ثروتشان يعنى نفت رو به زوال است. توجه روزافزون به اين واقعيت، سبب تحول افكار عمومى و حتى ارتشيان جوان در جهتى مخالف منافع آمريكا مى‏شود. از اينرو بايد رد پى آن تعادل سياسى رفت كه بتواند اقتصاد ايران را نجات بخشد و ادامه حيات آن را تضمين كند (91).

6- اگر ايران كمونيست نشود، مى‏توان آن را بخط آمريكا بازگرداند

7- بر اساس فرضهاى بالا، تعادل جديد را از دو راه بيشتر نمى‏توان برقرار كرد:

- از راه رژيم نظامى با شاه يا بدون شاه؛

- از راه سياسى با كاستن از قدرت شاه و ايجاد ائتلافى ميان دو گروه اول و دوم با هژمونى گروه اول.

بنابراين نظرهايى كه در اسناد نه ماه اول 78، اظهار شده‏اند، راه حل نظامى مردود شناخته شده است. چرا كه (92):

- نظاميان، بخصوص سران نظامى شاه و همراه او شكست خورده‏اند. بدون تصفيه رده‏هاى بالاى ارتش، ارتش نمى‏تواند عامل تعادل جديد و با ثبات بگردد.

- دولت نظامى، بمعناى تقويت جنبه‏هاى استبدادى و سركوبگر رژيم شاه است چرا كه مى‏خواهد بجاى ايجاد تعادل از راه تفويض اختيارات سياسى به نمايندگان قشرهاى ميانه - كه مورد درخواستشان است - با تشديد فشار تعادل برقرار كند. اين امر سبب مى‏شود كه جامعه كاملاً دو قطبى شود و ميانه روها اعتبار خود را، بسود گروههاى راديكال و چپ از دست بدهند.

- سوءظن دولت روسيه و همسايه‏هاى ايران كه اينك با رژيم شاه كم و بيش كنار مى‏آيند، برانگيخته بشود و در صدد تقويت قطب مخالف برآيند.

- ميانه روها و صد البته راديكالها و چپيها از آمريكا دورتر و به روسيه نزديكتر بشوند.

- از لحاظ كشورهاى منطقه نيز دولت نظامى، بمعناى شكست تجربه انقلاب سفيد شاه است. اين امور اثرات مرگبار ببار مى‏آورند.

- در نتيجه، در قطب مخالف رژيم، كمونيستها قوت روزافزون پيداكنند و تروريسم رواج يابد.

- و بالاخره، ارتش وحدت ايدئولژيك خود را از دست بدهد. دست كم ميان رأس ارتش و افسران و درجه داران جوان ارتش تضاد بوجود آيد. افسران جوان با ايدئولژى گروههاى راديكال و چپ جذب شوند و در صدد برآيند از راه كودتا يا پيوستن به قطب مخالف، تعادل جديدى را بوجود آورند كه مشخصات عمومى آن بقرار زيرند:

از لحاظ داخلى، گروههاى اول و دوم بسود گروههاى سوم و چهارم از ميدان سياست ايران بيرون مى‏روند. و از لحاظ خارجى وحدت جديد با راديكالها و چپها، سبب مى‏شود كه روسيه جاى آمريكا را در ايران بگيرد. از اين رهگذر رژيمهاى منطقه دچار تزلزل مى‏شوند. اولين اثر رژيم جديد بر منافع آمريكا، در سياست نفتى بخصوص قيمتهاى نفت ظاهر مى‏شود (983). چشم انداز عمومى وقتى تاريكتر مى‏شود كه در نظر بياوريم روسيه در آينده بجرگه خريداران نفت خواهد پيوست (94).

بدون شاه، جريان دو قطبى شدن جامعه و دو قطبى شدن ارتش بسرعت بيشتر پيدا مى‏كند و با توجه به اين امر كه بحران برخاسته است، سرگردانى نيروهاى مسلح فزونتر و خطر بقدرت رسيدن مخالفان سياست آمريكا، مسئله روز مى‏شود. پس بايد شاه را بهر قيمت حفظ كرد.

با توجه به بن بست بالا، سياستى كه سفارت آمريكا در اين مرحله از آن پيروى مى‏كند، جستجوى راه حل سياسى از طريق حفظ شاه با اختيارات محدود و ايجاد تعادلى جديد ميان ارتش و گروه‏هاى سياسى از سوئى و ميان گروههاى سياسى از سوى ديگر است. طوريكه دو گروه سوم و چهارم حتى در آينده‏هاى دور نيز، اقبال بقدرت رسيدن را پيدا نكنند. از اينرو با توجه به فرضهاى بالا و خطرات راه حل نظامى، جانبدار راه حل سياسى است (95):

با وجود برخاستن موجهاى تظاهرات، بعلت ضعف كمونيستها و راديكالها، هنوز ميانه روها مى‏توانند اوضاع را در دست بگيرند. بايد تا جناح چپ قوت نگرفته و حيات رژيم شاه و منافع آمريكا را بخطر نيانداخته است، اقدام كرد. رهبرى ميانه روها بادو گروه اول و دوم است. بديهى است كه براساس فرضهاى بالا، هژمونى بايد با گروه اول باشد. دليل ديگرى نيز بر لزوم هژمونى گروه اول وجود دارد و آن اينكه در اين مرحله يعنى در ماههاى اول انقلاب، از لحاظ آمريكا، پيروزى خمينى بمثابه پيروزى كمونيستهاست. چرا كه گروه سوم نه كادرهاى لازم و نه سازمان قوى را ندارد (96). اگر اين ائتلاف انجام بگيرد، يك نيروى سياسى جديد و قوى متكى به قشرهاى ميانه جامعه، پديدار مى‏شود كه مى‏تواند خمينى را از جناح چپ جبهه ملى جدا كند (97) و با اثرى كه بر ارتش مى‏گذارد و مانع از رشد انديشه‏هاى راديكال و چپ در آن و در نتيجه از بين رفتن خطر كودتا مى‏شود، تعادل جديد و پايدارى را بوجود بياورد. اينهمه در گرو رضايت دادن شاه به محدود شدن اقتدار اوست.

اما شاه در پى آن نيست كه از اقتدارات خويش چشم بپوشد. بلكه مى‏خواهد از وضعيتى كه خود به ايجادش كمك كرده است، قويتر بدرآيد. بدينقرار، آمريكا از تسلط كافى بر شاه و ارتش و گروه اول برخوردار نيست تا بتواند راه حل بالا را به اجرا درآورد. از اينرو هم آمريكا و هم شاه بر آن مى‏شوند كه از تظاهرات براى پيشبرد مقصودهاشان سود بجويند. مقصود شاه اينست كه سرانجام آمريكا را متقاعد كند كه از دو امر يكى اعطاى آزادى و ديگر نظم تقدم، با دومى است. وضع ماه به ماه سختر مى‏شود و سرانجام شاه اصرار مى‏ورزد كه آمريكا اصل تقدم نظم را بپذيرد و بالاخره آمريكا پاسخ مى‏دهد كه:

دولت ايالات متحده با تلاشهايى كه نظم عمومى را برقرار سازد و آن نظم در محدوده‏اى برقرار شود كه زمينه دخالت (مردم) را در امور سياسى خود فراهم آورد، موافق است... هر قدر وضعيت سياسى براى اعمال زور مناسبتر باشد، دوستان ايران و اروپا و آمريكا از آن راحت‏تر دفاع مى‏كنند (98)".

اين پاسخ در 16 شهريور به نخست وزير شاه داده مى‏شود و 17 شهريور خونين رادر پى مى‏آورد. شاه بظاهر پيروز مى‏شود. اينك دور، دور نظم است. ميانه روهايى كه تا اين زمان حملات شديد بر رژيم شاه مى‏كردند، تا خلاء رهبرى را پر كنند، اينك موقع رامغتنم مى‏شمرند تا رهبرى انقلاب را از تغيير رژيم مأيوس كنند. شعار اين مى‏شود كه: بايد با رژيم سازش كرد. 17 شهريور نشان داد كه ارزيابى ما از توانايى رژيم و رفتار ارتش و... نادرست بوده است...

اما نيروى انقلاب از حركت باز نمى‏ايستد. پيروزى شاه وهم از آب درمى آيد و حكومت نظامى بى‏اعتبار مى‏شود. علل اين امر آنطور كه در اسناد هفته‏ها و ماه‏هاى بعد منعكس شده‏اند، عبارتند از:

1- همانطور كه از متن اجازه نامه آمريكا برمى آيد، بكار بردن زور براى مأيوس كردن خمينى و گروه‏هاى سوم و چهارم از تغيير رژيم و آماده كردن زمينه براى موفق گرداندن راه حل سياسى بوده است. بنابراين اعمال زور نمى‏توانسته است از حد مجاز تجاوز كند چرا كه زمينه راه حل سياسى رااز بين مى‏برده است. اما شاه نيز نمى‏توانسته است در اعمال قوه تا جايى كه سبب حذف خود وى گردد، پيش برود. هم آمريكا و هم شاه موافق شده‏اند كه: فرونشاندن تظاهرات با خونريزى زياد ممكن است (99). در نتيجه تا ممكن است بايد از آن اجتناب كرد و به مثابه يك حربه تهديد مورد استفاده‏اش قرار داد.

2- اگر هنوز زود است متوجه بشوند كه ميان قشرهاى ميانه جامعه و شخصيتها و گروههاى سياسى كه سفارت و شاه و نزديكانش گمان مى‏برده‏اند سخنگويان اين قشرها هستند، فاصله بسيار است، اما اين مقدار دستگيرشان مى‏شود كه ميانه روها قادر به رقابت با خمينى نيستند و بنابراين نمى‏توان ابتكار عمل را به آنها داد اما بايد به آنها ميدان داد. بدينسان در پايان ماه نهم سال 1978، بن بست ماههاى اول اين سال، تغيير مهمى در فرضهاى راهنما بوجود مى‏آيد. حالا ديگر خمينى و گروه سوم را بايد بحساب آورد. از اين زمان ترساندن از كمونيسم، روش كار شاهيان و ميانه روها و حتى آمريكاييها مى‏شود. بخصوص كه بنا بر قرارداد دو جانبه آمريكا و ايران، در صورت تهديد كمونيسم، آمريكا مى‏تواند به دخالت مستقيم دست بزند (100).

3- خمينى كه تا اين زمان كسى مى‏شود كه نه او حاضر است همكارى ميانه روها را بپذيرد ونه ميانه روها رغبتى به همكارى با او دارند، با اعلاميه‏ئى كه بمناسبت 17 شهريور صادر مى‏كند و با مواضعى كه از آن پس مى‏گيرد، علاوه بر كسبه و بازاريان و كارگران و كارمندان جزء، ديگر قشرها را نيز بخود جلب مى‏كند. نه او و نه سخنگويان گروه سوم، در پى حوادث 17 شهريور جا نمى‏زنند. بنى صدر در مصاحبه تلويزيونى عصر 17 شهريور درباره اثر كشتار مى‏گويد: شاه رفت.

ب - ضرورت بحساب آوردن خمينى

بدينسان، بتدريج كه شكست سياست سركوب از سوئى و امتياز دادن از سوى ديگر، ظاهر مى‏شود، تمايل جانبدار رژيم نظامى در دستگاه حاكم ايران قوت مى‏گيرد. در دستگاه حاكم آمريكا دو تمايل پيدا مى‏شوند. تمايل اول، تمايلى است كه مى‏گويد: خشونت زياد تنها به نفع راستيها و چپهاى افراطى تمام مى‏شود و سياست اعطاى امتياز توأم با اعمال زور شكست خورده است و اگر زود راه حل سياسى را بعمل در نياوريم، كوتاهى كه باقى مانده نيز از دست خواهد رفت. نمايندگان اين تمايل سليوان و وزير خارجه آمريكا هستند. در مقابل، تمايل دوم بر اين باور است كه اگر از خونريزى زياد نمى‏ترسيديم، انقلاب سركوب شده بود و پس از مدتى عوارض طوفان نيز برطرف مى‏شد و شاه با خيال راحت مى‏توانست راه حل سياسى پايدارى براى كشور پيدا كند. نماينده اين تمايل برژنسكى است. بطوريكه خواهيم ديد هر دو تمايل در ماههاى واپسين عمر رژيم شاه، فعال بوده‏اند. يكى از طريق سفارت و ديگرى خارج از سفارت و از راه ارتباط مستقيم ميان كاخ سفيد و شاه و نظاميان.

با اينحال در ماههاى سپتامبر و اكتبر كه هنوز سياست آمريكا به دو خط سياسى جداگانه تبديل نشده و امور از طريق سفير آمريكا انجام مى‏گيرند، هدفهاى درجه اول عبارتند از:

1- تقدم بخشيدن به حفظ رژيم سلطنتى و شخص شاه و اعاده نظم و قانون با سركوب بدون خونريزى و يا با خونريزى كم از راه بكار بردن تجهيزات خاص ضد اغتشاش.

2- دور نگاهداشتن ايران از حيطه نفوذ روسيه.

روشهايى كه تجويز شده و بكار مى‏روند، عبارتند از (101):

1- با توجه به اينكه ميان ميانه روها و خمينى اختلاف وجود دارد، بايد به ميانه روها ميدان عمل داد. اين ميدان عمل را بايد از دو راه آماده كرد:

يكى استفاده از تهديد به دولت نظامى و حتى كودتا و خونريزى براى منفرد كردن راديكالها و چپها و ديگرى از بين بردن ناباورى مردم نسبت به ادعاى شاه در اجراى برنامه آزادسازى.

2- تبعيد خمينى از نجف سبب مى‏شود كه از مردم ايران دور گردد. قرار گرفتن او در محيط روشنفكرى اروپا، سبب مى‏شود كه او با اظهار نظرهاى ارتجاعيش، منزوى گردد. پراكنده شدن راديكالها و چپها از اطراف خمينى را با كارهاى زير بايد كامل ساخت:

3- به مراجع قم و روحانيان ميانه رو و به گروه دوم بايد اطمينان خاطر داد كه برنامه اعطاى آزادى بمحض فرونشستن آشوبها و رفع خطر، از سر گرفته خواهد شد. طوريكه اينان، با اطمينان خاطر، بر سر مواضع معتدل بايستند و خمينى را تنها گردانند.

4- قشرهاى ميانه را بايد با كارهاى بالا و تدابير ديگر، از خمينى جدا كرد. در اسناد ماههاى بعد اين تدابير كه هنوز معلوم نشده‏اند، معلوم مى‏شوند. اما هم از ابتدا معلوم است كه مأيوس كردن اين قشرها از تغيير رژيم، تدبير اصلى است.

5- سياست آمريكا بايد چنان باشد كه احساسات ضد آمريكايى در حال رشد، تخفيف بيابد. طوريكه هم ايجاد جو سياسى بسود ميانه روها را ممكن بگرداند و هم با موفقيت اين راه حل، آمريكا محبوبيت نيز پيدا كند.

آمريكا بر آنست كه با توجه به اينكه گروه چهارم، يعنى حزب توده و تمايلات نزديك به آن ضعيف هستند (102) و دولت روسيه نيز هنوز نمى‏خواهد، مناسبات خوب خود را با رژيم شاه برهم بزند و از آنجا كه اگر نظاميها بيشتر از 6 ماه بمانند، شاه آنقدر ضعيف شده است (103) كه ديگر راه حل سياسى دلخواه انجام گرفتنى نيست، طوفان انقلاب بايد بسرعت فرونشيند.

ضرروت سرعت عمل در حالى كه خمينى در پاريس منزوى نشده و حكومت نظامى بجائى نرسيده است، سبب تغيير فرضهاى راهنما و نيز هدف اول و روشها مى‏شود:

در نيمه دوم شهريور ماه و نيمه اول مهرماه، شاه و خمينى و ميانه روها، موضوع ارزيابيهائى قرار مى‏گيرند كه كم و بيش با ارزيابيهاى پيشين فرق مى‏كنند. اينك فرض راهنما كه خمينى و حاميان چپ و راديكال وى را به چيزى نمى‏شمرد، جاى خود را به اين فرض داده است كه خمينى و حاميان او قوى هستند و نبايد به توانائيهايشان كم بها داد (104). بنابراين بايد از راههاى زير او و حاميان او را بى اثر ساخت (105):

- جدا كردن خمينى از راديكالها و چپها از راه:

- كشاندن مصدقيها به خط جديد يعنى خط همكارى با گروه اول؛

- ايجاد بازاريان و وادار كردن آن‏ها بفشار آوردن به خمينى براى تعديل درنظرهايش؛

- مأيوس كردن خمينى و راديكالها از امكان رفتن شاه، حتى به قيمت رژيم نظامى؛

- برآوردن توقعات ميانه روها، در تعديل اختيارات شاه و مبارزه با فساد و اصلاحات ادارى...

با وجود تأكيد بر ضرورت حمايت قاطع آمريكا از شاه، شاه بقصد حفظ رژيم شاه و با آنكه هنوز نظريه غالب اينست كه جز دو دسته افراطى چپ و راست بقيه مردم جمهورى را نمى‏خواهند، ترديد در اهميت دادن به نقش شاه و چسبندگى زياد آمريكا به شاه، در اسناد فزونتر مى‏شود (106):

- ايرانيان مى‏گويند: شاه با استفاده از ضعفهاى ما ايرانيان مانع از رشد ما شده است؛

- اگر شاه زير فشار كنار برود، بدترين حكومت، حكومت نظاميان ارشد است و دولت كمال مطلوب، دولتى است كه در پى وحدت نظاميان جوان و مخالفان غير نظامى، پديد آيد.

اين ترديد در درستى فرض راهنماى چهارم (ضرورت حفظ نظام سلطنتى) نتيجه تغيير نظر درباره فرص سوم است. در حقيقت، آرام آرام، اين فكر قوت مى‏گيرد كه شيعه از لحاظ سياسى ضد استبدادى است و ملى گرايى شيعه محل ترديد نيست و شيعه با رشد و ترقى سازگار است. علاوه بر اين امور، روحانيان ميانه رو و ميانه روها ضعيف هستند. ضعف آن‏ها جهات متعدد دارد. از جمله يكى اينكه، چيز قابلى ندارند كه به مردم بدهند چرا كه از پيش بخاطر همكارى با رژيم شاه بى‏اعتبار شده‏اند (107) دو ديگر اينكه قطع كمكهاى دولتى به روحانيان، آنان را بسوى مخالفات كشانده است (108). سه ديگر اينكه، ميانه روها بخاطر گرفتن امتيازات بيشتر از شاه، با افراطيها همكارى مى‏كنند (109) و بالاخره متوجه مى‏شوند كه عامل روستائيان مهاجر را كه سالها مثل سيل به شهرها سرازير شده و جز از راه مذهب، هيچگونه وسيله آشنايى و انس با محيط شهرى نداشته‏اند و اينكه به عامل مهم تحول انقلابى جامعه بدل شده‏اند، هيچ نديده‏اند (110).

اين ترديد در درستى فرضها و تغيير آن‏ها سبب مى‏شود كه دولت آمريكا ميزان فعاليت خويش را افزايش دهد: سيا بايد به ارزيابى وقايع و سياست داخلى ايران تقدم بخشد و در اين زمينه فعاليتهاى خود را افزون سازد. بايد ديد با كارشناسان امور ايران، مشاوره‏هاى بيشتر و مستمرترى بعمل آيند. بايد با تبعيديان ايرانى در خارج تماس برقرار شود. بايد بازرگانان آمريكايى بر تماس خود با بازاريان ايران بيفزايند (111) بايد...

اما وقايع و سياست داخلى ايران، منتظر نمى‏مانند. سياست امتياز دادن دولت شريف امامى و همراه كردن آن با سركوب نظامى، به شكست مى‏انجامد. چرا كه ايرانيان امتياز دادن را علامت ضعف مى‏شمارند (112) و بدليل محدود بودن زورى كه بكار مى‏رود، هم به دليل جلوگيرى از نابودشدن زمينه راه حل سياسى و هم به دليل از تاثير نيانداختن امتيازهاى اعطائى حكومت نظامى، اين زور محدود ميانه روها را به خمينى و راديكالها و چپها نزديك و مخالفان را متحد مى‏كند. موافقت شاه با تفويض اختيار به نخست وزير، پوزش خواستن از مردم، وعده انتخابات آزاد، مهار ساواك (113) نتيجه معكوس ببار مى‏آورند و بر جرأت مردم مى‏افزايند. موافقت شريف امامى با درخواستهاى ميانه‏روها دائر بر آزادى احزاب و آزادى اجتماعات و محاكمه مسئولان خشونتها و فشارها و كوتاه كردن دست خانواده سلطنت از امور بازرگانى و انتخابات آزاد و اكتفا كردن شاه به سلطنت و خوددارى از حكومت و انحلال حزب رستاخيز و برقرار كردن تاريخ هجرى و... كار را از بد بدتر مى‏كند (114) و قشرهاى ميانه را در خواست تغيير رژيم استوارتر مى‏سازد. بدينسان نشانه توجه به نادرستى برداشت از قشرهاى ميانه و مواضع آنها در اسناد ماههاى اكتبر و نوامبر 1978 پيدا مى‏شود.

در حقيقت، بنا بر اين اسناد، بازاريان بر سه گروهند (115): طرفداران همكارى با دولت شاه و طرفداران خمينى و ميانه‏روها. فعاليت را بايد بر روى گروه سوم متمركز كرد. از جمله بايد (116):

- مراجع را از خمينى جدا كرد؛

- مردم را از خطر كمونيسم و خطر تجزيه كشور ترساند. با ميدان دادن به ماركسيستها و فعال شدن آن‏ها، اين خطر در نظرها ملموس خواهد شد؛

- فشار به خمينى را از راه جبهه ملى و نهضت آزادى و مراجع قم و بازاريان معتبر افزايش داد. به نشان اينكه متوجه شده‏اند طرز فكر شخصى خمينى با طرز فكر جناح چپ جبهه ملى فرق دارد (117)؛

- شخصيتهاى ملى و سياسى خارجى به ايرانيان حالى كنند كه دمكراسى يعنى حكومت اكثريت بر اقليت؛

- تهديد كرد كه با رفتن شاه، ارتش انسجام خود را از دست مى‏دهد و موقعيت ميانه‏روها بخطر مى‏افتد؛

- تهديد به كودتا

و...

اين تهديدها و تحبيبها، نيز كارساز نمى‏شوند. شاه در جدا كردن مخالفان از يكديگر و آرام كردن كشور شكست مى‏خورد (118) عامل مهم ديگر اين شكست، اشتباه مهم ديگر شاه و شريف امامى است. در اينجا فرض راهنماى اول بدين صورت درمى آيد كه:

از آن‏جا كه قدرت سياسى با قدرت اقتصادى همراه نشده است، طبقات ميانه جلب علماى مذهب شده‏اند (119).

خمينى كه انتظار مى‏رفت در پاريس حرفهايى بزند كه روشنفكران و اين طبقات ميانه را از او برهانند، بعكس حرفهايى را مى‏زند كه همه را به او جذب مى‏كنند. در نتيجه اشتباه اول و اين اشتباه، اين شاه است كه بجاى منزوى كردن خمينى، خود منزوى مى‏شود. وقتى سنجابى به پاريس مى‏رود و در آنجا بر اساس سه اصل استقلال و دمكراسى و سوسياليسم و اسلامى مناسب با اين سه با خمينى متحد مى‏شود (120)، چاره‏ئى براى شاه ميان تسليم شدن و يا بر سر كار آوردن حكومت نظامى نميماند (121). دولت نظامى بايد با ميانه‏روهائى كه مصالحه را مى‏پذيرند، مصالحه كند و تندروها را بزور مطيع گرداند (122). براى موفق شدن اين راه حل كه آخرين چاره شاه است، او بايد از سوئى به ميانه‏روها پيشنهادى بدهد كه نتواند رد كنند و در نتيجه خمينى را تنها بگذارند (123) و از سوى ديگر دولت نظامى در سركوب افراطيها بايد با قاطعيت تمام عمل كند. شاه به اصرار خواهان تصويب دولت نظامى و شدت عمل از سوى آمريكاست (124).

اما اينك دولت نظامى با موانع و مشكلاتى ديگرى روبروست كه در ارزيابى پيشين مورد توجه واقع نشده‏اند. در حقيقت حضور خمينى در پاريس سبب شده است كه افكار عمومى جهانى نقشى مهم در انقلاب ايران ايفا كنند. تشكيل دولت نظامى، اين افكار عمومى را ناراضى‏تر مى‏گرداند (126) نظاميان قادر به اداره تأسيسات نفتى و غير آن نمى‏شوند (127) و با ناراضى‏تر شدن بازاريان و كادرها، زندگى اقتصادى دچار ركود مى‏شود. اما وقتى تظاهرات رو به افزايش است و جبهه ملى با پايان گرفتن رژيم سلطنتى موافق شده است، شاه چه راه ديگرى جز تن دادن به دولت نظامى دارد (128)؟ حال كه چاره جز اعلام دولت نظامى نيست، دست كم بايد كارى كرد كه مردم باور كنند راه حل نظامى را مخالفان به شاه تحميل كرده‏اند (129). آمريكا با اين نظر موافق مى‏شود كه در ارزيابى توانايى خمينى و گروههاى سوم و چهارم دچار اشتباه شده است (130) و با دو قطبى شدن جامعه، شاه يا بايد دولت نظامى را تشكيل بدهد و يا برود (131).

شاه در 6 نوامبر 1978 با موافقت دولت آمريكا، دولت نظامى را به رياست ازهارى تشكيل مى‏دهد. كارتر، بسيار دير، با فرستادن تلگرامى، دولت نظامى را تأييد مى‏كند و در همان تلگرام خواستار جانبدارى شاه و دولت نظامى از افزايش نيافتن قيمت نفت مى‏شود (132).

اما شاه، بيمار و مردد، از تشكيل دولت نظامى طرفيى نمى‏بندد. يكى به اين دليل كه موفقيت دولت نظامى را نه تنها شكست خود كه پايان عمر خويش مى‏بيند. مگر آنكه اتخاذ سياست خشونت مطلق صد در صد متكى به حمايت آمريكا باشد. اما آمريكا مأموريت دولت نظامى را تنها حذف گروههاى سوم و چهارم از صحنه سياسى مى‏داند و نگران است كه اگر عمر دولت نظامى طولانى شود، جاى خود را به رژيمى از نوع رژيم قذافى بدهد (133). بدين خاطر دولت نظامى كارى بيشتر از حكومت نظامى نمى‏تواند انجام دهد. عامل ديگرى كه ضعف دولت نظامى را تشديد مى‏كند، اينست كه حالا ديگر ايرانيان آگاه شده‏اند كه بدون اسلحه هم مى‏توان در سياست كشور نقش ايفا كرد (134) و طبقات ميانه جازمتر از آنند كه تصور مى‏رفت. با رو به ضعف نهادن دولت نظامى، شاه بسوى انزواى كامل و خمينى بسوى رهبرى و جامعه بطرف وحدت كامل مى‏روند....

بدينسان اصرار شاه به حفظ قدرت شخصى و اتخاذ راه حلهاى اشتباه‏آلود كه نتيجه نادرستى ارزيابى موقعيت طبقات اجتماعى ايران و بخصوص موقعيت و توقعات قشرهاى ميانه است، كار را به شكست مى‏كشاند. اينك بالا گرفتن احساسات ضدآمريكائى و قوت گرفتن خمينى و پشتيبانان وى، خطر نزديكى به روسيه را به خطرى فورى تبديل ساخته است. حال ديگر چه كسى جز خمينى مى‏تواند در اين شرايط با اين خطر مقابله كند؟ بناچار مى‏بايد در فرض راهنما تغييرى بنيادى انجام بگيرد و خمينى عامل كمونيسم، بايد خمينى مانع كمونيسم توصيف بشود. توجه به اين امر بسيار مهم كه نظرهاى اظهار شده در پاريس، افكار خود خمينى نيستند، كار فهميدن راه چاره را بر آمريكائيان بسى آسان مى‏سازد. اثر آن توجه و اين چاره‏جويى اينست كه سياست منزوى ساختن خمينى بتدريج جاى خود را به سياست جدا ساختن خمينى از جناح چپ جبهه ملى و راديكالها و چپيها مى‏دهد. اين سياست را تا پيروزى انقلاب و بعد از آن نيز ادامه مى‏دهند.

بد شدن موقعيت آمريكا و افزايش نفرت از سياست اين كشور و بزرگ شدن خطر نزديكى به روسيه، آمريكائيان را بر آن مى‏دارد كه منتظر پايان دولت نظامى نمانند. از شاه فاصله بگيرند. با مخالفان تماس برقرار كنند و از طرق گوناگون سعى كنند رهبرى انقلاب را به اتخاذ مواضع صريح بر لزوم دورى از روسيه وادارند (135). وقتى اين مقصود حاصل مى‏شود، چهره خمينى در نظر مسئولان آمريكائى كه جانبدار راه حل سياسى هستند، تغيير مى‏كند. او كه تا ديروز به چيزى شمرده نمى‏شد و پيروزيش، پيروزى كمونيستها خوانده مى‏شد، اينك قدرت جانشين و مانع نزديكى به روسيه و دفع كننده خطر كمونيسم شمرده مى‏شود.

ج - شاه بايد قربانى حفظ رژيم شود

حال ديگر سفارت دنباله رو ايرانيان شده است. اسناد سراسر نظرهائى هستند كه ايرانيان به مسئولان سفارت القا مى‏كنند و هر گروه مى‏كوشد آمريكا را با راه حلهاى خود موافق گرداند. در حقيقت زير فشار نيروى انقلابى، سفارت مى‏كوشد از راه تعديل نظرهاى رهبرى، انقلاب را در مسير هدفهاى اصلى آمريكا نگاهدارد. از اينرو رفتن شاه را به شرط حفظ رژيم سلطنتى بتدريج مى‏پذيرد (136). ترديدها به تغييرها تبديل مى‏شوند و در فرضهاى راهنما اين تغييرات بعمل مى‏آيند (137):

- با رفتن شاه ايران تحت نفوذ روسيه قرار نمى‏گيرد:

رژيمى كه تحت حكومت آيت الله خمينى و رهبران مذهبى سطح بالا قرار بگيرد، تغييراتش با رژيمى كه بوسيله رهبران مخالف متمايل بچپ جبهه ملى اداره شود، فرق دارد (138). تنها اگر جناحهاى چپ بر دولت تسلط يابند منافع آمريكا بخطر مى‏افتند و شاهد كوششهاى زياد شوروى براى اظهار بيطرفى بيشتر نسبت به سياست ايران خواهيم شد (139).

- گروه سوم بسيار قوى است و رهبرى خمينى چپيها را ضعيفتر نيز مى‏گرداند؛

- گروه اول بعلت اختلافهاى داخلى و شكست راه حل و از دست رفتن موقعيت ارتش، متلاشى شده و نه در حال و نه در آينده از آن كارى ساخته نيست. عناصر سالم اين گروه مى‏توانند تحت هژمونى گروه دوم در اداره امور كشور شركت كنند. با رفتن شاه موقعيت گروه دوم تقويت مى‏شود و در رژيم جديد، مى‏تواند هژمونى خود را برقرار كند. بنابراين بايد وحدت جديدى تحت هژمونى اين گروه با موافقت ارتش، ارتشى كه تصفيه مى‏شود، بوجود آورد؛

- كار بجائى رسيده كه شاه مانع پيدايش تعادل لازم شده است. اما حفظ رژيم سلطنتى عامل حفظ انسجام ارتش و قوت كار ميانه‏روها و ايجاد رژيم بادوامى در حدود منافع اصلى آمريكا است؛

- از آنجا كه دولت نظامى شكست خورده است، راه حل نظامى را بايد بالمره رها كرد و راه حلى سياسى بر اساس فرضهاى بالا را عملى گرداند. و اين كار را بايد پيش از آنكه دير شود و ديگر كنار زدن راديكالها و چپها ممكن نشود، عملى گرداند.

اما كاخ سفيد با تغيير فرضهاى راهنما موافق نيست. هويزر را به ايران مى‏فرستد و او مأموريت دارد ارتش را آماده كودتا بر ضد انقلاب بگرداند و به قيمت خونريزى بزرگ نظم و قانون را از نو مستقر سازد. ماههاى دسامبر 78 و ژانويه و فوريه 1979، با فعاليتهاى جداگانه و اغلب ضد و نقيض سفير و هويزر و شاه و افراد گروه اول و فعاليت يگانه مخالفان آغاز و پايان مى‏يابند...

با وجود اين، هر دو تمايل دستگاه حاكمه آمريكا موافق هستند كه دولت نظامى نه تنها به هدفهاى خود دست نيافته است بلكه بجاى مأيوس كردن خمينى، ميانه‏روها را از بقاء شاه مأيوس و صحنه رهبرى را براى خمينى خالى كرده است (140). از اينرو هر دو تمايل بايد دو مشكل را با هم حل كنند: مشكل نگاهداشتن و يا بردن شاه و مشكل جذب و يا حذف خمينى. از اينرو محتواى اسناد اين دوره، درباره شاه و شوراى سلطنت و انواع حكومتهاى قابل تصور با و بدون شاه و نقشهاى خمينى و گروههاى ميانى و راديكالها و چپيها و راه حل سوم يعنى راه حل نه شاه و نه خمينى است:

درباره اثرات ماندن شاه، ولى بى‏اختيار شدن وى اين نظر اظهار شده است كه حفظ آرامش غير ممكن مى‏شود و مهمتر اينكه افكار ارتشيان در جهت تمايل به افراطيها تغيير مى‏كند (141). اما اگر شاه بماند و كودتاى نظامى انجام بگيرد و ارتش نقش سياسى شاه را خود بر عهده بگيرد، بايد در تحميل نظم و قانون بيش از دولت ازهارى قدرت بخرج بدهد (142) اما بكار بردن قدرت بيشتر، دست كم متضمن دو خطر است: يكى اينكه اگر ارتش ششماه بيشتر بر سر كار بماند، ديگر قدرت را رها نخواهد كرد و ديگر اينكه در صورت عدم موفقيت، ديگر هيچ وسيله و امكانى در دست آمريكا براى حفظ موقعيتش در ايران باقى نمى‏ماند. اين خطر كوچك نيست. هم شاه و هم آمريكا سخت از آن نگرانند، چرا كه آثار فرسايش حمايت ارتش از شاه در پى و به نشانه جدا شدن قشرهاى ميانه از شاه، آشكار شده‏اند: ژنرالهائى كه در رأس هستند، در مقام آماده شدن براى ترك كشور، منابع هنگفتى پول تهيه مى‏كنند. از نظر آن‏ها وفادارى بشاه، مصلحتى موقتى است. نظاميان درجات پائين‏تر در وفادارى متزلزل هستند... چيزى كه ما شاهد آن هستيم، تغييرى ناگهانى و عمومى بر ضد پهلوى است.... (143).

با توجه به واقعيتهاى بالا، هنوز بهترين راه حل آنست كه شاه بر جا بماند و با وجود آوردن تعادلى ميان ارتش و نيروهاى مخالف، شعله‏هاى انقلاب فروبخواباند و اما شرط موفقيت اين راه حل نيز آنست كه مخالفان به سازش تمايل نشان بدهند و ارتش انسجام و ثبات خود را از دست ندهد (144). بدينقرار براى موفقيت اين راه حل، بايد كارى كرد كه مخالفت خمينى موثر نشود و همبستگى سنجابى رهبرى جبهه ملى با خمينى بى اثر شود، طوريكه از نو خمينى در انزوا قرار بگيرد. اين است كه در پاسخ پيشنهاد جبهه ملى داير بر رفتن شاه و تشكيل شوراى سلطنت و بر روى كار آمدن دولت ائتلاف ملى، امريكا مى‏گويد شاه بايد بر سر جاى خود بماند و جبهه ملى بايد به اين واقعيت تمكين كند (145). براى بعمل درآوردن راه حل بالا، شاه در 6 ديماه از دكتر صديقى دعوت مى‏كند، دولتى تشكيل بدهد (146). دكتر صديقى شرائطى پيش مى‏آورد كه شاه با آن‏ها موافقت نمى‏كند. در اين ميان دولت نظامى ماه آذر، دست روى دست منتظر تعيين تكليف مى‏نشيند و اينك نيز در جريان و بعلت مراجعه به شخصيتهايى كه در آن شرايط از عهده قبول مسئوليت برآيند، از عمل بازمانده است. مردم با استفاده از ضعف دولت نظامى، رژيم شاه را زير فشار خود به لبه پرتگاه سقوط برده و مى‏برند. وضع چنان شده است كه كسانى كه نگران استبداد مذهبى هستند، به سفير آمريكا مى‏گويند: حتى اگر خمينى تصميم بگيرد كه شاه بماند، مردم آن را قبول نخواهند كرد (147).

پيش از اينكه كار به اين مرحله بكشد، سه راه حل اساسى پيشنهاد شده بودند:

1- رفتن شاه و بقا رژيم سلطنتى‏

2- نه شاه و نه خمينى، با حفظ نظام سلطنتى.

3- رفتن شاه و آمدن خمينى براى قوت بخشيدن به ميانه‏روها و جدا كردن خمينى از راديكالها و چپيها و جذب وى به دولتى ائتلافى با شركت ارتشيان، تحت هژمونى گروه دوم. گروه چهارم بايد از اين ائتلاف بكلى كنار بماند. گروه اول بايد از عناصر فاسد تصفيه بشود و گروه سوم نيز بايد از عناصر افراطى تصفيه و در ائتلاف شركت كند.

راه حل اول مستلزم آنست كه همگان با اصل شوراى سلطنت و تركيب شوراى سلطنت موافق شوند. براى اين منظور بايد (148):

- بقول امينى: صد عضو از هزار فاميل اعدام شوند؛

- ساواك منحل گردد؛

- ثروت خانواده پهلوى بدولت منتقل شود؛

- سران ايلها، بخصوص قشقائيها از سلطنت حمايت كنند؛

- در جنوب شهر تهران كارهاى رفاهى انجام بگيرد و با جلب موافقت جنوب شهريها، از آن‏ها در شكستن موج تظاهرات مردم استفاده شود.

همزمان با تدابير بالا، فشار به خمينى براى تن دادن به شوراى سلطنت بايد از راههاى زير افزايش پيدا كند (149):

- فرستادن بازاريان عمده و سرمايه‏داران به پاريس براى اقناع خمينى. كوشش براى جلب سران قشقايى و مانع شدن از نزديك شدن آنان به خمينى. استفاده از تهديد آمريكا و ارتش و انواع تهديدها به خونريزى و غير آن؛

- تشويق ميانه‏روها به اينكه روى نظر خود بايستند؛

- ايجاد وحدت بزرگ بر حول شعارهائى كه خمينى نتواند با آن مقابله كند؛

- خريد روحانيان؛

- بسيج وسائل تبليغاتى و اهل قلم با اين روش كه يك زمان به شاه و سران رژيم او بتازند و پس از اينكه در افكار عمومى احترام پيدا كردند، حمله‏هاى خود را متوجه خمينى كنند؛

- استفاده از نفوذ آمريكا براى جدا كردن قشرهاى ميانه از خمينى.

و همانطور كه مى‏دانيم همه اين تدابير بعمل آمدند اما نه تنها نتوانستند از تبديل شدن خمينى به چاره اصلى سياسى جلوگيرى كنند، بلكه نتيجه معكوس ببار آوردند. طوريكه راه حل اول و حتى راه حل دوم غير ممكن شدند و دو راه يكى كودتاى نظامى و ديگر راه حل رفتن شاه و آمدن خمينى بيشتر نماندند. ناگزير فرضهاى زير روآمدند (150):

- سقوط خمينى بمعناى روى كار آمدن كمونيستهاست. بنابراين ضرورت دارد كه حكومت در دست نمايندگان طبقات ميانه بماند؛

- شاه بايد برود تا ميانه‏روها به نيروى تعديل كننده تبديل شوند و زير فشار آن‏ها، خمينى از افراطيها جدا شود و به جمع ميانه‏روها درآيد. تا وقتى شاه نرفته است، فعاليت جداى از رهبرى خمينى، از نظر مردم مشكوك جلوه مى‏كند؛

- ايجاد دولتى ميانه‏رو، حتى با رفتن شاه و سلطنت، تحت هژمونى گروه اول غير ممكن است. بايد هژمونى را به ميانه‏روها داد تا هنوز وقت از دست نرفته است، بتوان راديكالها و كمونيستها را از دست‏يابى بقدرت بازداشت.

اما ديناميك انقلاب، ميانه‏روها را با راديكالها و چپها در يك جريان به پيش مى‏برد. ميانه‏روها بخلاف تصور پيشين مسئولان سياسى آمريكا در ايران، اينك آمريكا را دنباله رو سياست خويش ساخته‏اند. تغيير پى در پى مواضع و فرضهاى راهنما، بهترين دليل آن نيست كه تن دادن به خواستهاى ميانه‏روها، مواضع قدرت را يكى پس از ديگرى از دست ما بيرون مى‏برد طوريكه سرانجام بدست خود، ايران را، تسليم رقيب مى‏كنيم؟ با اين استدلال، تمايل جانبدار اعمال قدرت، در دستگاه رهبرى آمريكا، غالب مى‏آيد. اين تمايل جانبدار اعمال قدرت، در دستگاه رهبرى آمريكا، غالب مى‏آيد. اين تمايل مى‏گويد همانطور كه با يك رشته امتياز دادن و ترديد و بعد تغيير فرضهاى راهنما كار به اينجا رسيده است كه اينك ناگزير شده‏ايم شاه و رژيم سلطنتى و هواداران سياست آمريكا را قربانى سازيم، با موافقتهاى جديد راه را براى سلطه افراطيها بر ايران هموار مى‏گردانيم. اولاً ميانه‏روها نشان داده‏اند بدون خمينى و هوادارن او قادر بكار نيستند (151) و ثانياً همكارى با خمينى و طرفداران او را بر هم آوازى با ما ترجيح مى‏دهند. هم اكنون جبهه ملى و نهضت آزادى بدو جناح تقسيم شده‏اند، اگر بختيار و ميناچى با حفظ سلطنت موافقند، سنجابى و بازرگان مخالفند (152). قشقائيها به خمينى پيوسته‏اند (153) و... موافقت با راه حل سوم سبب مى‏شود همه ميانه‏روها خود راناگزير ببينند با خمينى و هواداران او بسازند. و هر حكومت بدون شاهى كه بر سر كار بيايد براى آمريكا مضر خواهد بود (154). بنابراين چاره كار اينست كه با اعمال قوه نظم و قانون را اعاده كرد. وقتى داستان خمينى و راديكالها و كمونيستهاى هوادارش بپايان رسيد، فرصت كافى خواهيم يافت براى آينده رژيم ايران فكرى بكنيم.

بازگشت به اين فرض راهنما كه بايد دولتى با هژمونى گروه اول بر سر كار آورد و ارتش را آماده يك برخورد سرانجام بخش ساخت، بدينگونه انجام مى‏گيرد. از آنجا كه ديگر به سفير اطمينانى نيست، برژنسكى از طريق زاهدى با شاه تماس مستقيم برقرار مى‏كند. نتايج غلبه اين تمايل، تشكيل دولت بختيار با جلب موافقت دولت انگليس در تاريخ 29 دسامبر 1978 است (155). اين دولت مأموريت دارد از طرفى ميانه‏روها را بخود جلب كند و از سوى ديگر برخورد سرانجام بخش را با نيروهاى انقلاب تدارك ببيند (156).

اما حكومت بختيار ناتوان بدنيا آيد. از ابتدا هفت وزير كم دارد و جم وزير جنگ نيز استعفا مى‏كند. بدنبال او وزير دادگسترى نيز استعفا مى‏كند. باقى مانده وزراء يا گمنامند و يا بدنام (يكى ساواكى، ديگرى فاسد رشوه خوار، سومى دائم الخمر، چهارمى عضو چيس مانهاتان بانك، تبعه آمريكا... (157). خود بختيار از جبهه ملى طرد مى‏شود. بازار با او مخالفت مى‏كند. مراجع قم، در پى ادعاى بختيار به برخوردارى از حمايت آنها، ناگزير مى‏شوند طى بيانيه‏ئى حمايت خود را از او تكذيب كنند (158). نه تنها گروه اول با او موافق نمى‏شود بلكه گروههائى كه موضع بيابين گروه اول و دوم دارند نيز، با او اظهار مخالفت مى‏كنند. تهديد به كودتاى نظامى فايده نمى‏بخشد زيرا پاسخ اينست كه مردم تا همه جا ايستاده‏اند و علاوه بر اينكه از كودتا نتيجه‏ئى حاصل نخواهد شد، مردم براى هميشه با آمريكا مخالف خواهند شد (159). بدينسان دولت بختيار هم در روزهاى اول در يكى از دو هدف خويش شكست مى‏خورد. بنابراين بايد ميان سازش با خمينى و يا كودتاى خونين نظامى يكى را انتخاب كنند.

در حقيقت هر دو كار را با هم شروع و با هم پيش مى‏برند: آماده سازى ارتش از سوئى و نزديكى با خمينى از سوى ديگر. يكى برنامه آشتى‏طلبى و جلب است و ديگرى برنامه كودتا است. اجراى دو برنامه‏ئى چنين بغرنج، در بحبوحه انقلاب و در نقطه اوج خيزش سراسرى مردم كشور، تغيير زودبزود و حتى روزبروز فرضهاى راهنما و مواضع متخذ را ضرور مى‏گرداند.

د- نه شاه، نه خمينى، ميانه‏روها:

با وجود اين، فرضهاى راهنماى پيشين، به فرضها و مواضع زير تحول مى‏كنند و اين مواضع روزبروز تحكيم پيدا مى‏كنند و تا پايان رژيم سلطنتى دوام مى‏آورند:

1- شاه اينك به مانع بزرگ اجراى برنامه‏هائى بدل شده است كه براى خاتمه بخشيدن به بحران انقلابى، بايد اجرا گردند (160):

- اگر شاه برود، ميانه‏روها تقويت مى‏شوند. وضع چنانست كه ميانه‏روهاى مخالف رفتن شاه نيز، خود را جانب دار خمينى مى‏خوانند و تا وقتى شاه نرفته است، مراجع و ميانه‏روها ديگر جرأت نمى‏كنند از خمينى جدا شوند. اين نظرها كه ايرانيان در تماس با سفارت با مقامات سفارت در ميان مى‏گذاشته‏اند، بتدريج صراحت و قاطعيت بيشتر پيدا مى‏كنند: ايران شاه بدون اختيار به خود نديده است. بنابراين، ماندن شاه و قناعت كردن به سلطنت و خوددارى ورزيدن از حكومت، غير ممكن است. سران ارتش كه در ابتدا گمان مى‏رفت با رفتن شاه قرار از دست بدهند و بسود شاه، خونريزى بياغازند، در روزهاى واپسين حيات رژيم، با خمينى براى سازش و تفاهم تماس برقرار مى‏كنند. سفارت از اين تماس در پى مصاحبه مطبوعاتى خمينى آگاه مى‏شود (161). واقع آنست كه سران ارتش از راه داريوش فروهر اين امر را با بنى صدر درميان مى‏گذارد. باتفاق نزد خمينى مى‏روند و موافقت خمينى را جلب و نامه‏ئى از او درباره تعهد به حفظ ارتش و تضمين مصونيت سران ارتش از تعرض مى‏گيرند. فروهر سران نظامى را از موافقت خمينى آگاه مى‏كند و روز ورود به تهران از فرودگاه مستقيم به نزد آنها مى‏رود و تا نامه را به آن‏ها بدهد. سفارت از اين ماجرا بى‏اطلاع است و با تعجب مى‏بيند كه دو مقام وزارت خارجه ايران و فردوست افسر عاليرتبه و دوست نزديك شاه بر اين باورند كه خمينى هم مانع كودتائى از نوع كودتاى ناصر و هم مانعى در برابر خطر چپ است (162). نه تنها سران نظامى تغيير نظر مى‏دهند بلكه شاخصهاى گروه اول يعنى رهبران هواداران سياست آمريكا در ايران و گروه‏هاى بينابينى و گروه دوم نيز بر اين باور مى‏شوند كه تنها با رفتن شاه آنها مى‏توانند وارد معركه شوند و قدرت خمينى را دچار فرسايش گردانند (163). اينست كه سرانجام سفارت به اين نظر مى‏رسد كه زمان راه حل ميانه گذشته است (164) و بايد از شاه چشم پوشيد. رفتن شاه شرط دور كردن افراطيهاست (165).

2- بتدريج كه موجهاى انقلاب سدهاى مقاومت را مى‏شكنند، فرض راهنما و موضع مقامات سفارت و گروههاى ايرانى كه با آن‏ها در رابطه بوده‏اند، درباره خمينى تغيير مى‏كنند. اينك ديگر صحبتى از در انزوا قرار دادن او در بين نيست. از جذب و تضعيف او سخن به ميان است. توجه به اين امر اساسى كه خمينى ماهيتى غير از راديكالها و چپها دارد و سخنانى كه مى‏گويد از او نيستند، بيشتر و بيشتر مى‏شود. اينك نظر اينست كه اظهارات خمينى و مواضع قاطع او از همكاران او در پاريس است و بنابراين، جذب خمينى با جداكردنش از همكارانش در پاريس ضرورت پيدا مى‏كند. اينان ماركسيست ضد آمريكايى و تندرو توصيف مى‏شوند. در اسناد مربوط به دو ماه آخر عمر رژيم شاه، از بنى صدر و قطب‏زاده و يزدى چند نوبت سخن بميان مى‏آيد (166):

مناقبى به مأمور سفارت مى‏گويد: خمينى خود يك ضدكمونيست ثابت قدم است. يزدى و قطب زاده و بنى‏صدر و بعضى جوانان ديگر در اطراف او، ماركسيستهاى تندرو هستند. بايد خمينى را از آن‏ها جدا كرد. ميانه‏روها به مقامات سفارت مى‏گويند، كمونيستها و راديكالها داراى سازماندهى هستند و مى‏توانند دردسر ايجاد كنند.

مقامات روحانى ميانه‏رو به آمريكائيان مى‏گويند: آمريكا بايد از ميانه‏روها بى سرو صدا حمايت كند تا بتوان با راديكالها و كمونيستها مقابله كرد.

ه - ضرورت جدا كردن خمينى از همكاران چپى اش:

و در گزارشهاى سفارت آمريكا به وزارت خارجه اين كشور، به تكرار از قول ايرانيان و خود، يادآور مى‏شوند كه (167):

- تعدادى از همكاران خمينى در پاريس تمايلات چپ دارند؛

- خانه مراجع قم در محاصره ملاهاى كمونيست است؛

- بايد روشى اتخاذ كرد كه ماركسيستهاى اسلامى تصفيه و طرد شوند؛

- خمينى را بايد از چپيهاى نظير بنى‏صدر و قطب زاده جدا كرد و موضوع ماركسيستهاى اسلامى كه مدتها توسط خيلى از مخالفين ناديده گرفته مى‏شد، اكنون آشكارتر از آنست كه ناديده گرفته شود.

اگر سفارت با اين آسانى مى‏پذيرد كه بنى‏صدر و قطب‏زاده ماركسيست هستند، بدان جهت است كه در ارزيابى پيشين خود اين دو را جناح چپ جبهه ملى و ضدآمريكائى و ماركسيست خوانده بوده است (168) و اينك بيان پاريس را بر محور چهار اصل استقلال و آزادى و رشد و اسلام كه مايه همگرايى ملى شده است، به آنها نسبت ميدهد و برآنست كه مواضع ضدآمريكائى خمينى و سازش ناپذيرى او از آنهاست. بنابراين راه حل سياسى دلخواه بدون جدا كردن خمينى از آنها، ممكن نمى‏شود. از اينرو دو نظر پا به پاى هم عموميت پيدا مى‏كنند: ضد كمونيست بودن خمينى و كمونيست بودن همكاران خمينى. شخصيتهاى گروه اول نيز در اين جهت تغيير عقيده مى‏دهند (168):

- امينى متقاعد شده است كه خمينى نظريه‏هاى ميانه را مى‏پذيرد و مى‏گويد نيروهاى داخلى كشور از قبيل آيت‏الله‏هاى قم، بازاريها و مردمى كه بيكار هستند شروع به دفاع از موقعيت خود مى‏كنند و بتدريج آزادى عمل مطلق خمينى را فرسايش مى‏دهند.

- دكتر شاهقلى، يكى از وزراى هويدا، بر اين باور شده است كه خمينى بتدريج سپر در برابر كمونيستها شده است.

و...

و سليوان سفير آمريكا نظر خود را به وزارت خارجه آن كشور اينطور گزارش مى‏كند كه (170):

اسلام جنگجو با كمونيسم خوب مقابله مى‏كند.

بدينسان خمينى كه در فرضهاى راهنماى پيشين عامل كمونيسم شمرده مى‏شد و پيروزيش، پيروزى كمونيسم بحساب مى‏آمد، اينك سد استوار بر ضد كمونيسم شمرده مى‏شود و سفارت با ميانه‏روها و سران نظامى و حتى افسران جوان هم آواز مى‏شود كه اگر خمينى شكست بخورد، كمونيستها جاى او را خواهند گرفت (171). بنابراين تنها كارى كه مى‏ماند جدا كردن او از راديكالها و چپيهاست. در اين باره سفارت آمريكا اظهار اميدوارى مى‏كند كه با ميدان دادن به حزب توده در تهران، نهضت آزادى به هراس خواهد افتاد و به كوشش براى راه حل سياسى ميانه خواهد افزود (172)و با اميدوارى شاهد كوشش جناح ميانه نهضت آزادى است كه با زيركى خمينى را بداخل سيستم مى‏كشاند (173). اين باور جديد به قابليت خمينى به سازش و ضرورت جدا كردنش از همكارانش در پاريس از چنان قطعيتى برخوردار مى‏شود كه بهنگام مذاكره درباره مراجعت خمينى از پاريس، به اين امر مهم استناد مى‏شود كه تا خمينى از محيط خارج به ايران نيايد نمى‏توان او را ز همكارانش جدا ساخت. چرا كه در ايران ميان خمينى و گروه همراهانش، مشكلات بروز مى‏كند و همين امر وى را وادار بسازش مى‏كند (174). از آنجا كه حضور و عمل گروه سومى مسئله اعتماد ميان خمينى و آمريكائيان را بغرنج مى‏گرداند، اين مسئله مهم است كه خمينى به ايران آورده شود و افراد واسطه كنار گذاشته شوند. مأمور سفارت پرسيد منظور اشخاصى هستند كه در پاريسند؟ اميرانتظام بسيار با دقت پاسخ داد، يزدى خوب است... (175). اين فرض راهنما به باورى جزمى بدل مى‏شود و تا انقلاب و پس از آن، همچنان اساس سياست آمريكا در قبال خمينى و همكاران او قرار مى‏گيرد. طوريكه سياست پيشين كه عبارت بود از سد كردن موجهاى انقلاب و زبون ساختن خمينى از راه ميانه‏روهاى مخالف، اينك جاى خود را به سياست نزديك كردن ميانه‏روها به خمينى و پركردن اطراف او از ميانه‏روها و ايجاد خط ميانه‏ئى بر محور رهبرى خمينى مى‏دهد. اين امر شرط طرد راديكالها و چپها مى‏شود.

3- با توجه به دو فرض بالا، ميانه‏روها كه اينك به دو صف تقسيم شده‏اند، اهميت بيشترى در صحنه سياسى پيدا مى‏كنند:

ميانه‏روهاى سياسى و روحانى، جانبدار خمينى، بايد تقويت شوند تا جدائى خمينى از راديكالها و چپيها ممكن شود. علاوه بر اين حفظ ارتش و ايجاد تأليف سياسى جديد و پايدار، ايجاب مى‏كند كه موقعيت اين ميانه روها تقويت شود. عامل سومى كه نقش ميانه روها، خصوص ميانه روهاى روحانى را از لحاظ دو هدف مقدم آمريكا يعنى دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا، تعيين كننده مى‏سازد، اين است كه ميانه‏روى‏هاى نزديك به رژيم سابق از روحانى و غير روحانى بى‏اعتبار شده‏اند (176). آنها هم كه بدين لحاظ از انقلاب جلوگيرى كنند، نتوانسته‏اند و بى‏اعتبار شده‏اند و سياست استفاده از ميانه‏روها براى سد كردن انقلاب شكست خورده است. دلايل اين امر كه چرا آمريكا صبر نمى‏كند تا اينان را بعد از پيروزى انقلاب، وقتى فشار مشكلات، در افكار عمومى دلزدگى بوجود مى‏آورد، وارد عمل سازد، اينك معلومند. پاره‏ئى از دلايل كه بكار دنباله اين مطالعه مى‏آيند را تكرار كنيم: انقلاب، آمريكاييان و شاه و همه را غافلگير مى‏كند. همواره تدابير بسيار دير و بعد از وقوع حادثه اتخاذ مى‏شوند. با اوضاع و احوال نيز تناسب ندارند و بنوبه خود آتش انقلاب را تيزتر مى‏كنند. تصور اجتماعى ايران، پربها دادن به نمايندگان سياسى قشرهاى ميانه و بى اطلاعى از موقعتيهاى عينى و ذهنى قشرهاى ميانه و غفلت از اين امر كه گروه‏هاى سياسى كه با سفارت در رابطه‏اند، نمايندگان اين قشرها نيستند و ناديده گرفتن طبقات پيشه وران و كارگران و دهقانان، و بالاخره ترس آمريكا و شاه از تفويض نقش سياسى به ارتش، سبب مى‏شود گروه‏هاى روحانى و سياسى ميانه رو را يكى پس از ديگرى به ميدان بفرستند و ندانند كه اين سدهاى ناتوان، تنها بكار بزرگ و مقاومت‏ناپذير كردن موج مى‏آيند. وقتى بسيار دير متوجه مى‏شوند كه بايد بگذارند انقلاب پيروز شود و بعد ميانه روها را وارد عمل سازند، ارتش در حال فروريختن از درون است. تمايل جانبدار شدت عمل در دستگاه حاكم آمريكا، در پى اين باور كه از راه شدت عمل ارتش از نو قوام مى‏گيرد و موجهاى انقلاب را واپس مى‏زند، ابتكار عمل را به دست مى‏گيرد و در طرح و انجام عمليات كودتا مصر و ناشكيبا است و اميدوار است كه ميانه روها بايستند و بختيار استعفا نكند و خمينى دست از لجاجت بردارد (177). بدينقرار نقش ميانه روهاى جانبدار خمينى از لحاظ آينده، چه كودتا موفق بشود و چه نشود، تعيين كننده است. اما منافع آمريكا ايجاب مى‏كند يك نيروى رقيب و تعديل كننده ديگرى نيز شكل بگيرد تا در صورت شكست كودتا، بعد از انقلاب از تمايل مجدد خمينى به سوى گروه‏هاى سوم و چهارم بطور قطع جلوگيرى كند. اين نيرو بر فرض موفقيت كودتا، همان اهميت را پيدا مى‏كند كه ميانه روهاى طرفدار خمينى در صورت پيروزى انقلاب پيدا مى‏كردند. از اينرو تشويق گروه‏هاى ميانه رو به ايجاد تشكيلات سياسى (178) و ضرورت حمايت بى سرو صدا از ميانه روها در رقابت با خمينى و در مقابله با راديكالها و كمونيستها (179) و تشديد ترسهاى ميانه روها بخصوص بازاريان و روحانيان از انحلال ارتش، از كمونيستها، از خانها، از مشاوران خمينى، از كودتا و جنگ داخلى (180) براى مجبور شدن به فعاليت پيگير سياسى، مورد موافقت هر دو تمايل دستگاه حاكم آمريكا هستند. با وجود اين در مسئله اصلى يعنى راه حل روز، اختلاف نظر بنيادى است:

و - شاه بايد برود و خمينى بايد بيايد

در هشتم بهمن 1357، سفير و مقامات سفارت و وزارتخانه آمريكا بر اين نظر هستند كه قول سناتور خواجه نورى صحيح است و كودتايى نظير كودتاى 1953 ممكن نيست. رفتن شاه و آمدن خمينى اينك ديگر شرط جلوگيرى از سرمايه گذارى كمونيست‏هاى روى ادامه ناآراميهاست (181). خمينى عامل اساسى حفظ ارتش و ميانه روها در صحنه سياسى كشور و بلكه بدست گرفتن قدرت شده است. تضعيف خمينى، چه رسد به حذف او، بمعناى آنست كه گروه سوم و چهارم قدرت را در دست بگيرند و ايران براى هميشه از سيطره قدرت آمريكا بيرون برود. بايد تا باز دير نشده، شاه و بختيار بروند و خمينى بيايد و يك دولت ائتلافى از ارتش و جبهه ملى و شخصيتهاى مذهبى بر سر كار بيايد. سرلشگر فردوست، نزديكترين شخصيت نظامى به شاه نيز بر اين باور است (182).

برژنسكى، مشاور امنيتى رئيس جمهورى آمريكا، معتقد است كه خمينى نمى‏تواند جاى شاه را براى آمريكا بگيرد. چرا كه رفتن شاه و آمدن او زير فشار مردم انجام مى‏گيرد و اين فشار با رفتن شاه و آمدن خمينى تشديد مى‏يابد و ميانه روها و ارتش زير اين فشار فزاينده خورد مى‏شوند. بنابراين بايد، با وادار كردن ارتش به عمل، هم مانع از بين رفتن انسجام داخلى آن شد و هم جريان انقلابى را متوقف گرداند. ميانه روها، تنها بعد از ضربه ارتش، مى‏توانند با موفقيت در زندگى سياسى ايران فعال شوند. با وجود اين، هر دو تمايل در دو امر زير توافق دارند (183):

1- شاه بايد برود و

2- دست يابى به راه حال سياسى از راه جلب موافقت خمينى با دولت بختيار، بهترين راه حلهاست.

از اينرو سفير آمريكا در تهران ماموريت پيدا مى‏كند كه از قول رئيس جمهورى آمريكا به شاه ابلاغ كند كه دولت آمريكا مصلحت ملت ايران و شخص شاه را در اين مى‏داند كه شاه ايران را ترك كند (184) و شاه در تاريخ 26 دى ماه 1357 ايران را ترك مى‏گويد.

محدوده حوادثى را كه بعد از رفتن شاه تا سقوط رژيم سلطنت روى مى‏دهند، فرضها و دو تمايل بالا، معين مى‏سازند. سفير آمريكا و هويزر، فرستاده ويژه رئيس جمهورى آن كشور، ماموريت مى‏يابند از دولت بختيار حمايت كنند و در جستجوى هر راه حل، بنا را بر حفظ اين دولت بگذارند. از اينرو، سفير كوشش براى ايجاد توافق ميان بختيار و ميانه روها و خمينى را اساس كار خود قرار مى‏دهد و براى دست يابى به اين هدف روشهاى زير را بكار مى‏برد:

1- تهديد خمينى و سران جبهه ملى و نهضت آزادى به كودتاى نظامى. گفتگو درباره احتمال كودتا، يكى از موضوعات اصلى روزمره اين دوره است (185). نهضت آزادى مى‏كوشد تا در دولت بختيار شخصى وزير جنگ شود كه طرف اعتماد و مخالف كودتا است، اما بجاى وى سپهبد شفقت كه يك تندرو و كانديداى نظاميان است وزير مى‏شود (186) به نشان اينكه، تهديد به كودتا بسيار جدى است. نگرانى از كودتا آنقدر عمومى و جدى مى‏شود كه خمينى نسبت به آن هشدار مى‏دهد (187). بختيار نيز تهديد به كودتاى خونين مى‏كند (188) و نظاميان حمله به اجتماعات مردم را از سر مى‏گيرند (189).

2- جلوگيرى از تشكيل شوراى انقلاب و تلاش براى وادار كردن خمينى به عمل كردن در چهارچوب قانون اساسى. در ابتدا كوشش مى‏شود كه خمينى اصل شوراى سلطنت را بپذيرد و تركيب شوراى سلطنت معرف ائتلاف ارتش و ميانه روهاى سياسى و مذهبى و شخصيتهايى از گروه سوم به استثناء مشاوران خمينى در پاريس، بگردد (190). اين كوشش به نتيجه نمى‏رسد. ميانه روها سعى مى‏كنند با فرستادن منتظرى به پاريس، خمينى را راضى كنند تا كه شوراى انقلاب با رژيم فعلى وابستگى قانونى داشته باشد (191). اين مقصود بدست نمى‏آيد. خمينى موافقت مى‏كند پيش از شور باميانه روها و مراجع قم، اعضاى شوراى انقلاب را تعيين نكند (192) و طى مصاحبه‏اى مطبوعاتى مى‏گويد كه مشاوران او در پاريس غضو شوراى انقلاب نيستند. اين خود علامت خوبى است و به امريكا امكان مى‏دهد اميدوار شود كه با پيروزى خمينى، راديكالها به قدرت نمى‏رسند.

3- كوشش براى جلوگيرى از تشكيل دولتى رقيب دولت بختيار از سوى خمينى بهنگام ورود به تهران با تهديد به كودتاى نظامى و سعى در ايجاد سازش ميان دولت بختيار و خمينى (193). اين كوشش دوبار نزديك به موفقيت مى‏شود. بار اول، خمينى موافقت مى‏كند در صورتى كه بختيار از نخست وزيرى شاه استعفا كند، نخست وزير رژيم انقلابى بگردد. ترتيب آمدن بختيار به پاريس و چگونگى مراجعت او به تهران نيز موضوع بحث و گفتگو قرار مى‏گيرند (194). سليوان طى تلگرامى از رئيس جمهورى آمريكا تقاضا مى‏كند با اينكار و با تشكيل دولتى ائتلافى با همكاران خمينى موافقت كند، اما كارتر بطور قاطع اين تقاضا را رد مى‏كند و مى‏گويد آمريكا اجازه كمترين نزديكى به خمينى و مردان او را نمى‏دهد (195). بار دوم، خمينى موافقت مى‏كند بختيار بدون استعفا به پاريس بيايد. مسئولان سازمان روحانيت تهران كه بتازگى براى كمك به برقرارى نظم در چند هفته آينده تشكيل شده است و رهبران آن عبارتند از بهشتى و رفسنجانى و موسوى اردبيلى و محمد مفتح و مهدى كنى (196) موافق آن بودند كه در محدوده نظام قانونى موجود، عمل شود. و اينها كه با سران نهضت آزادى همكارى كامل داشتند (197)، خمينى را با اينكار موافق مى‏سازند (198) اما همراهان پاريس خمينى توافق را برهم مى‏زنند.

بقول استمپل، رئيس وقت قسمت سياسى سفارت آمريكا، اگر خمينى اين موافقت را مى‏پذيرفت، انقلاب زيانى فاحش مى‏كرد و شاه و زاهدى ابتكار عمل رااز نو بدست مى‏آوردند (198). بدينسان گناه نابخشودنى بنى صدر (200) اينست كه مانع شكست انقلاب و افتادن ابتكار عمل بدست شاه و آمريكا شده است.

در پى اين ناكامى، هر دو تمايل در دستگاه حاكم آمريكا و نيز بختيار كه پيش از اين مخالف آمدن خمينى به ايران بودند، اينك موافق مى‏شوند. ميانه روهاى مخالف نيز موافق مى‏گردند. جانبداران راه حل سياسى بر آن مى‏شوند كه حضور خمينى در ايران براى رساندن مقابله با ارتش بحداقل و مهار تهديد رشد يابنده كمونيسم، لازم شده است (201). حضور وى سبب مى‏شود كه ارتشيان، دولت بختيار را رها كنند و به انقلاب بپيوندند و انجام كودتا را غيرممكن بسازند. اما بختيار در خيال ديگرى است، نخست با تصويب كارتر بنا دارد هواپيماى حامل خمينى و همراهان را توقيف و به محل دلخواه خود ببرد و بعد كه امكانات اينكار از دست مى‏رود (202)، بر اين باور مى‏شود كه حضور خمينى در تهران، سبب مى‏شود كه او از مهار مشاورانش رها شود. هم نفوذش كاهش‏پذير و هم بتوان با او به موافقتى بدون اطلاع مشاوران بدذات (203) رسيد. بهر رو خمينى و همراهان در تاريخ 12 بهمن 1357 وارد ايران مى‏شوند.

سنجابى و بازرگان براى موافق گرداندن آمريكا به چشم پوشى كردن از دولت بختيار و كودتاى نظامى و تن دادن بدولت جديد، بتلاش بر مى‏خيزند. سنجابى در پاسخ تهديد به كودتا، به آمريكاييان مى‏گويد: پيروزى مردم ايران مى‏تواند در همه مردم منطقه، افغانستان و عراق و حتى مسلمانان روسيه اثر بگذارد (204) و در سوم بهمن 1357، بازرگان در پاسخ اين تهديد كه در صورت معرفى دولت رقيب از سوى خمينى، خطر كودتا قطعى مى‏شود (205) مى‏گويد، براى جلوگيرى از خطر كمونيستها، دولت نهضت آزادى هر چه زودتر بايد تشكيل شود (206). گفتگو با بختيار و شوراى سلطنت براى حل مشكل از راه سياسى نيز انجام مى‏گيرد. اين اميد بوجود مى‏آيد كه بدنبال استعفاى اعضاى شوراى سلطنت و نمايندگان مجلس، بختيارنيز كناره‏گيرى نمايد (207). خمينى در تاريخ 16 بهمن 1357 بازرگان را به نخست وزيرى منصوب مى‏كند. بنابراين، براى بختيار و حاميان آمريكاييش راهى جز تسليم و يا اجراى برنامه كودتا نمى‏ماند. سفير كه جانبدار راه حل سياسى است و بختيار را برگ سوخته‏ئى مى‏يابد، طى گزارش به وزارتخارجه آمريكا، مى‏نويسد: براى نجات قانون اساسى، بختيار بايد استعفا كند (208). اما كاخ سفيد و بختيار در پى اجراى برنامه كودتا مى‏روند. كودتاى نيم بندشان شكست مى‏خورد و ظهر 22 بهمن 1357، ارتش اعلام بيطرفى مى‏كند. در لحظه‏هاى پيروزى، برژنسكى زودبزود مى‏پرسد آيا هنوز احتمال اقدام نظامى ديگرى براى نجات وضع، وجود دارد؟ و سفير در پاسخ، ناسزا مى‏گويد (209). روز بپايان مى‏رسد و آمريكاييان بايد فكر فردا را بكنند...

5- بازسازى استبداد:

فردا فرا رسيده است و معلومات كمتر و مجهولات بيشتر شده‏اند و چاره جز اين نيست كه همچنان كورمال كورمال راه پيدا كنند. طبيعى است كه نخست هدفها را معين گردانند و آنگاه با توجه بواقعيتهاى جديد، طرحى براى بازسازى رژيم سياسى وابسته بريزند و به اجرا بگذارند و چنين مى‏كنند:

الف - هدفها:

اين هدفها را مى‏توان دو دسته كرد: يكى هدفهاى هميشگى و ديگرى هدفهاى كوتاه و دراز مدت. هدفهاى دسته دوم به اقتضاى وضعيت سياسى و اقتصادى پس از انقلاب طرح مى‏شوند.

هدفهاى درازمدت اينها هستند (210):

1- دور كردن ايران از روسيه و بستن راه نفوذ بر آن كشور؛

2- نزديك كردن ايران به آمريكا و ارتقاء دوستى ايران با آمريكا؛

3- ادامه صدور نفت ايران؛

4- حفظ بازار ايران و حفظ ساختهاى اقتصادى و هدايت سياستهاى مالى و پولى و بانكى؛

5- حفظ ثبات منطقه خاورميانه؛

6- بازسازى يك دولت ميانه رو موافق با هدفهاى بالا.

7- جلوگيرى از صدور انقلاب و به انزواى سياسى درآوردن رژيم جديد ايران؛

8- ايجاد يك محور جديد بجاى شاه، محورى كه قادر باشد مانع از رشد راديكالها و چپ‏ها بشود؛

9- حفظ ساخت ارتش و حفظ رابطه با دوستان نظامى تا زمانى كه گرايشهاى ميانه‏رو آماده به دست گرفتن قدرت بشوند؛

10- تضعيف انقلاب و به تحليل تدريجى بردن آن.

با توجه به هدفهاى درازمدت و كوتاه مدت بالا، روشهاى كار را در كوتاه مدت و دراز مدت معين مى‏كنند:

ب - روشها:

مشكل اولى كه مى‏بايد حل كنند، انتخاب جريانى سياسى است كه مى‏بايد امكان رسيدن به هدفهاى بالا را برايشان فراهم آورد. از آغاز انقلاب تا چند ماه بعد از آن، جريان دولت موقت را بر جريانم خمينى ترجيح مى‏دهند (213). علت اين ترجيح تحليلى است كه از نيروهاى شركت كننده در انقلاب و تمايلهاى فكرى آنها بعمل مى‏آورند. بنابراين تحليل:

نيروهايى كه بر ضد شاه برخاستند، با يكديگر تجانس نداشتند. سه جريان با طرز فكرهاى متضاد، جانشين جريان سياسى شده‏اند كه باسرنگونى سلطنت پهلوى قدرتس سياسى را از دست داده است. سه جريان اينها هستند (214):

1- آنها كه به اسلام تقدم مطلق مى‏بخشند. اينان بخصوص اسلام را با مدرنيسم مقابل مى‏كنند چرا كه رشدشانم نتيجه تحمل نكردن مدرنيسم از سوى جامعه ايرانى بود؛

2- ميانه روها و ليبرالها كه به دمكراسى تقدم مى‏دهند؛

3- چپها كه به انقلاب اجتماعى تقدم مى‏دهند.

در اين تحليل، راديكالها كسانى كه استقلال و آزادى و ترقى را با هم مى‏خواهند و بر آنند كه بيان انقلاب، برداشتى از اسلام و اسلام واقعى است كه با سه خواسته مذكور سازگار است، به حساب نيامده‏اند. بطوريكه بعد خواهيم ديد، اين تمايل را در حال تجزيه به دو تمايل ميانه‏رو و چپ و رو بزوال مى‏دانسته‏اند.

رهبرى اين سه تمايل با كسانى است كه از ميان قشرهاى ميانه برخاسته‏اند: روحانيان و سياستمداران غيرروحانى كه اداره حكومت را برعهده دارند و تشكيلات شبه حكومتى را اداره مى‏كمنند و رهبران گروه‏هاى شبه نظامى و رهبران ارتش و مديران و تكنسينهاى غربزده و سياستمداران ليبرال و رهبران چپى تندرو و رهبران قومى و منطقه‏ئى و محصلين و معلمين (215). نقش مردم، همچنان نقشى كارپذيرانه است قدرت واقعى را آنها به دست مى‏آورند كه بتوانند اعتماد و احساسات مردم را جلب كنند (216).

نتيجه منطقى گروه بندى بالا و طرز فكرشان اين است كه علل انقلاب عبارت باشند از (217):

1- تضاد ترقى با باور اسلامى بازاريان؛

2- تضاد ترقى و آزادى دلخواه تكنوكراتها با استبداد فساد آلود رژيم سلطنتى ؛

3- تضاد استقلال و آزادى مورد نظر دانشجويان با استبداد وابسته؛

4- مخالفت عمومى احزاب و اقليتهاى قومى و كمونيستها از لحاظ تضاد ايدئولوژيهاشان با ايدئولوژى رژيم پهلوى.

با توجه به هدفهاى درازمدت و كوتاه مدت نحوه ارزيابى نيروهايى كه در انقلاب شركت جسته‏اند و تقدمى كه هر يك از آنها براى طرز فكر خاص خود قائل مى‏شوند، مسئله اول براى آمريكاييان اينست كه هم از ابتدا ميان نيروهاى ضد كمونيست و كمونيستها تضاد اصلى پديد آيد.

اين تضاد بايد سبب شود كه گروه‏هاى رهبرى كننده بالا بر محور تقدمهاى زير به يكديگر نزديك شوند:

1- گردانندگان رژيم پيشين ديگر خطر عمده نيستند. خطر عمده كسانى هستند كه در حال حاضر در برابر دولت موقت به انواع توطئه‏ها دست مى‏زنند. از همينجا:

2- حفظ دست آوردهاى انقلاب ايجاب مى‏كند كه رژيم جديد همكارى با غرب را ادامه دهد و فاصله خود را از روسيه حفظ كند؛

3- ضرورت دفع خطر كمونيسم ايجاب مى‏كند كه دولت موقت به عنوان جريانى كه هم با اسلاميان و هم با آزاديخواهان و هم با ترقيخواهان جورش جور مى‏شود و بنابراين مى‏تواند ترجمانم وحدت وسيع و ديرپا شود، تقويت بگردد.

در برابر شعار خطر عمده چپها هستند كه توطئه‏هاى مسلحانه مى‏چينند، از سوى اينگونه چپها شعار انقلاب دوم را عملى كنيم داده مى‏شود. اينك كه اسناد در دستر هستند، مى‏دانيم كه عناصر وابسته به رژيم شاه را براى اينكه بتوانند به فعاليتهايشان ادامه بدهند به كسوت ماركسيستها در مى‏آورده‏اند (218) و يكى از روشهاى كار سفارت آمريكا القاء ضديت با كمونيسم و مدرنيسم و ملى‏گرايى به خمينى و روحانيان و القاء ترس در آن‏ها نسبت به خطرهاى بازگشت شاه، ارتش، تجزيه، كمونيسم و روسيه بوده است (219).بدينقرار بازگرداند ايران به موقعيت ژئوپليتيك پيشين، اصلى‏ترين روش كار سفارت آمريكا بوده و به اين مقصود نيز نائل آمده است. همه ايرانيان ماههاى اول انقلاب را به ياد مى‏آورند. به ياد مى‏آورند كه در يك طرف كسانى خطر چپ را عمده مى‏كردند و در طرف ديگر كسانى لزوم گذار به انقلاب دوم را به عنوان هدف مقدم و عاجل طرح مى‏كردند و حادثه از پى حادثه مى‏ساختند.

بر اساس اين خط و ربط و در انطباق با هدفهاى كوتاه مدت و درازمدت، در سندهاى متعددى روشهاى ديگر كار را در كوتاه مدت و دراز مدت به شرح زير، معين مى‏سازند:

در كوتاه مدت (220)

1- فرستادن سفير به ايران؛

2- ديدار با خمينى و حفظ تماس با او؛

3- توسعه روابط نظامى؛

4- جلوگيرى از درگيريهايى كه سبب بيدار شدن حس سوءظن نسبت به آمريكا شود؛

5- بكار انداختن دستگاههاى خبرگيرى؛

6- توسعه كارهاى كنونى؛

7- توسعه فعاليت حقوق بشر؛

8- تغيير نظر ايرانيان نسبت به آمريكا؛

9- توسعه فعاليتهاى اطلاعاتى در ايران.

در ميان و دراز مدت (221)

1- با توجه به عدم امكان سرنگون كردن رژيم جديد، اتخاذ روشهايى كه سبب تغيير آن از درون شوند؛

2- جلوگيرى از حمله مطبوعات به آمريكا و كاستن از سوءظن به آمريكا؛

3- تحكيم دولت موقت، به عنوان بنيادى در مقابل جريانات ضد آمريكايى؛

4- با توجه به اينكه دولت موقت به اهميت روابط با آمريكا واقف است، اين روابط را به مثابه زيربناى سياست آمريكا و زمينه سياست دولت موقت بايد مستحكم كرد؛

5- استفاده از دولت موقت براى تدارك زمينه‏هاى لازم براى سياست آينده؛

6- نفوذ در ارگانهاى رژيم جديد، با استفاده از دولت موقت، پيش از آنكه رئيس جمهورى و حكومت رسمى كشور تعيين شوند؛

7- نزديكى باروحانيان و استفاده از انواع امكانات فرهنگى براى جلب روحانيان و غير روحانيان.احترام به مذهب و ...

8- استفاده از اقليتهاى قومى و دانشگاهها و مدارس و طرح برنامه‏هاى مختلف براى شكست انقلاب؛

9-فراهم آوردن شرايط روى كار آمدن رژيمى كه ايران را از كمونيستها دور نگاه بدارد و به آمريكا نزديك بگرداند. اين راه حل مطمئنترين راه حلها براى آمريكا و دنياى عرب است (222). زيرا براى آنكه رژيمى با ثبات بر سر كار آيد، بايد رهبران مذهبى ليبرال كه پلى ميان مردم از سوئى و ارتش جديد و تجار بازار و تحصيل كرده‏هاى غربى از سوى ديگر هستند، در دولتى كه اين چهار عنصر را با روحانيان پيوند مى‏دهد، متحد شوند (223)؛

10- حفظ ساختهاى اقتصادى با نفوذ در اقتصاد ايران و بالا بردن فشار اقتصادى براى تأمين صدور نفت‏

حوادث در جهت دلخواه آمريكاييان جريان نمى‏يابند. دولت موقت روزبروز ضعيفتر مى‏شود. نخست بر آن مى‏شوند كه با استفاده از حربه خطر كمونيسم، خمينى را متقاعد كنند كه اگر بنا بر اينست كه كشور از خطر كمونيسم حفظ شود، بايد دولت موقت تقويت شود (224). اما هر روز، نشانه و علامت جديدى از ضعف دولت موقت و قوت گرفتن محور خمينى بروز مى‏كند. آمريكاييان متوجه مى‏شوند كه در ارزيابى خويش اشتباه كرده‏اند و براه افتادن منازعه ميان كمونيستها و ضد كمونيستها سبب تضعيف دولت موقت شده است. با تجديد ارزيابى، بناگزير، روشها تصحيح و تغيير مى‏پذيرند.

ج- جريان محو شدن محور دولت موقت و جانشين شدن محور خمينى:

 

 

دولت موقت كه ابتدا تصور مى‏شد مى‏تواند مظهر وحدت وسيعى بر ضد چپهاى وابسته به قدرت روسيه بشود و در عين حال راديكالها را به تحليل برد و از راه وحدت روحانيان و نظاميان و تاجران و روشنفكران، رژيم باثباتى را بنياد افكند، بتدريج روى به ضعف مى‏نهد. عوامل ضعف دولت موقت به تدريج روى نشان مى‏دهند و در اسناد منعكس مى‏گرداند:

اداره سپاه كه ابتدا از سوى دولت موقت و به دست دكتر ابراهيم يزدى با خاصه ذوق ميهن دوستى و روحيه فداكارى اسلامى (225) تشكيل شده بود و در آغاز اين توهم را براى كارشناسان سفارت و كسانى كه با آنها در ارتباط بودند، بوجود آورده بود كه يزدى را به ديكتاتور ايران و محور قدرت بعد از مرگ خمينى بدل مى‏گرداند (226)، از دست دولت موقت بيرون مى‏رود و به مهار سران حزب جمهورى در مى‏آيد.

به دنبال سپاه، كميته‏ها هم كه از ابتدا از دولت موقت حرف مى‏شنوند، اينك روى در روى دولت موقت شده‏اند (227)، اختلاف ارتش با سپاه و اختلاف ژاندارمرى و شهربانى با كميته‏ها و غير فعال شدن روزافزون دستگاههاى نظامى و انتظامى سابق و فعالتر شدن كميته‏ها و سپاه (228)، كار را بر دولت موقت باز هم مشكلتر مى‏سازد. پيدايش كميته‏هاى اسلامى در ادارات دولتى (229) و بسط شبكه و قدرت دادگاههاى انقلاب كه كمتر اعتنايى به دولت موقت ندارند، مهار دستگاههاى ادارى را نيز از دست دولت موقت بيرون مى‏برد.

بر عوامل بنيادى بالا كه قدرت حقيقى را در دست روحانيان به رهبرى خمينى قرار مى‏دهند (230)، عوامل زير نيز كه از اسباب ضعف روزافزون دولت موقت مى‏گردند، افزوده مى‏شوند (231):

- عدم وجود آمادگى قبلى براى تشكيل دولت و اداره كشور؛

- ترديد در استفاده از قواى كشورى و لشگرى و فقدان كنترل بر اداره امور؛

- روحيه ايرانى كه با دمكراسى سازگارى نمى‏جويد؛

- عدم وجود زمينه‏هاى تاريخى و اجتماعى و سنتى ثبات سياسى؛

- اختلافات آشتى‏ناپذير ميان گروههاى سياسى كه نتيجه اول آن قربانى شدن اعتدال و ميانه روى است؛

- از هم پاشيدن روزافزون سازمان ارتش و شهربانى و ژاندارمرى؛

- بحران اقتصادى و بيكارى ميليونها نفر و تظاهرات بيكاران و بهره‏بردارى سياسى از اين تظاهرات؛

- باز بودن دانشگاهها كه از عوامل تشديد اختلافها است؛

- فعاليتهاى اقليتهاى قومى و انواع تحريكات در آذربايجان و كردستان و خوزستان و مازندران و بلوچستان و فارس؛

- توسعه تروريسم (بخصوص فعاليتهايس گروه فرقان)؛

- اختلاف با در درون دولت موقت بر سر مسال اقتصادى؛

- مخالفت باولايت فقيه؛

- اختلافات با خمينى و تمايل خمينى به تضعيف دولت مهندس بازرگان؛

- رفتن شاه به آمريكا و استفاده خمينى از آن: شاه در آمريكا مثل خمينى در پاريس است.

با توجه به عوامل بيشمار ضعف دولت موقت و قوت گرفتن خمينى، در توجيه رها كردن دولت موقت و چسبيدن به محور خمينى، استدلالهايى از اين نوع در اسناد منعكس شده‏اند: اگر كمونيستها حركتشان را درست تنظيم كنند و همه عناصر ضربتى را هم خط و هم جهت بگردانند، ايران به سوى كمونيسم خواهد رفت (232). علاوه بر اين عامل بى ثباتى، سه عامل ديگر نيز وجود دارند (233):

- باند دست راستيها، بازمانده‏هاى رژيم پيشين؛

- جنبشهاى تجزيه طلب؛

- تحصيل كرده‏هاى غير مذهبى و روشنفكران؛

در برابر اين عوامل بى ثباتى، سه عامل ثبات وجود دارند كه عبارتند از: روحانيان و ارتش و افراد حرفه‏ئى طبقه ميانه (234). تا كمونيستها هنوز سازمان نيافته‏اند بايد كارشان را تمام كرد (235). خمينى كرنسكى نيست و چنين خواهد كرد (236). اينك كه جريان تحولى سياسى كار را بدينجا كشانده است ك در هشتمين ماه بعد از انقلاب (شهريور 58): نظر اين مى‏شود كه:

اگر دولت دوگانه‏اى وجود مى‏داشت، موقعى كه خمينى محور قدرت شده، صفت دوگانگى را از دست داد (237). سياست آمريكا بايد از دولت موقت اميد ببرد و به قدرت خمينى راه بجويد: دوگانگى دولت به سود آمريكا نيست. اگر فرض كنيم خمينى تنها محور قدرت است، ارتباط غير مستقيم با او به سود آمريكا نيست (238).

تغيير تدريجى نظر آمريكاييان درباره دولت موقت و محور قدرت جانشين، سبب مى‏شود كه توقعات دولت موقت را بر نياورد و بدينسان از عوامل تضعيف آن بشوند. موارد توقعات دولت موقت كه پاره‏اى از آنها بعد از گروگانگيرى، آمريكاييان را در دوران آوردن فشار به ايران بكار آمدند، عبارتند از (239):

- تهيه اطلاعات درباره هر نوع تهديد داخلى با حمايت خارجى؛

- حداكثر كمك به تحويل لوازم يدكى مورد نياز ارتش؛

- لغو 3/1 مليارد دلار جريمه دير كرد بازپرداخت وامها؛

- فشار به شركتهاى آمريكايى براى تحويل مواد مورد نياز صنايع؛

- فشار مطبوعات آمريكا براى اينكه مطلبى بر ضد ايران ننويسند؛

- باز كردن دوباره دفتر ويزا؛

- كمك به حل مشكل كردستان.

آمريكاييان كه ابزار پيشين فشار را از دست داده‏اند، در پى برداشتهاى تازه درباره وضعيات اقتصادى و نظامى، بخود مى‏گويند چرا نبايد از احتياجات بالا در تحميل سياست نظامى و اقتصادى استفاده كنند؟ (240). درحقيقت براى بازسازى يك رژيم وابسته و با ثبات، بايد ارتش و اقتصاد كشور ساختهاى پيشين خود را حفظ كنند. بنابراين لازم است تحول سياسى و اقتصادى جهتى را در پيش بگيرد كه درجه موفقيتى كه بازرگان (يا هر جانشينى) ممكن است از آن برخوردار شود، تا حدود زيادى به توانايى دولت در تشكيل مجدد نيروهاى مسلح بستگى كند (241) و دولت موقت به كمكهاى اقتصادى حساس آمريكا نيازمند شود (242). درحقيقت بنا بر هدفهاى درازمدت آمريكا در زمينه اقتصادى:

داراييهاى آمريكا در ايران بدون اهميت نيستند. آن نيروهاى غيرچپ كه در ميدان سياسى دوستان طبيعى ما هستند، همانهايى هستند كه نيازهاى مستمر ايران را براى تماسهايى با غرب در زمينه تجارت و تكنولوژى تشخيص ميدهند. بايد مؤسسات آمريكايى را در مورد موضوعات حل نشده سرمايه گذارى در ايران توصيه كنيم تا با پافشارى و مقدار معتنابهى درك دوستانه جو ناسيوناليستى راكه اقتضا دارد حضور تكنيكى و مديريت خارجى به حداقل برسد، تحمل كنند (243)

بدينسان حفظ ساختهاى اقتصادى پيشين با تحكيم موقعيت دوستان سياسى طبيعى ملازمه پيدا مى‏كند. با توجه به اين امر كه اقتصادى كه دولت بازرگان به ارث برده داراى نفرين دوگانه است، يعنى ميراثى از برنامه‏هاى غير واقع بينانه و نمايشى است كه در زمان فراوانى محصول نفت آغاز شد و هرج و مرج ناشى از انقلاب نفرين دومى است كه اين اقتصاد بدان گرفتار آمده است (244)، مى‏توان روشهايى را در پيش گرفت كه از سويى نياز بودجه دولت ايران را به درآمدهاى نفتى افزايش دهد و سبب جريان نفت به خارج بگردد (245) و از سوى ديگر به آمريكا امكان دهد رهبران جديد را به فوايد سرمايه گذاريهاى چند مليتيها در ايران قانع گردند (246).

اگر نظام مالى همان كه بود بماند و اگر نظام بانكى و پولى تغيير نكند و برنامه‏هايى كه به منافع آمريكا لطمه وارد مى‏كنند، طرح و به اجرا درنيايند، بايد بتوان از راه ايجاد برخوردهاى داخلى، نياز رژيم جديد را به ارتش افزايش داد. در حقيقت ناآرامى در كردستان و امكان عصيان قومى در آنجا، لزوم داشتن ظرفيت نظامى براى مقابله با آن را پيش آورده است. اين امر بنوبه خود، علاقه به تجديد مناسبات و تحويل تجهيزات نظامى را به ايالات متحده برانگيخته است (247) و مجموع اين امور به آمريكا امكان مى‏دهد از حربه‏هاى تهديد به ضبط داراييهاى ايران و تهديد به عدم تحويل قطعات يدكى و ديگر نيازهاى نظامى با موفقيت استفاده كندن (248).

در جريان تحول، سفارت مشاهده مى‏كند كه با سرمايه گذاريهاى چند مليتيها، مخالفت مؤثر مى‏شود. نظام بانكى ملى مى‏گردد، از پس دادن هواپيماهاى اف - 14، جلوگيرى مى‏شود و فشار براى تبديل ساخت ارتش به يك ساخت مستقل و بازسازى ارتش ملى افزايش مى‏يابد. تبليغات بر ضد آمريكا در راديو و تلويزيون و روزنامه روزافزون مى‏شود. چه كسانى اين كارها را مى‏كنند؟ چه كسانى براى پايين آوردن توليد نفت تا حدود 40 درصد توليد آن روز فشار مى‏آورند؟ پاسخ اين است كه اين كارها را راديكالها مى‏كنند. نامهاى بنى صدر و قطب زاده هر بار كه صحبت از مخالفت با مقاصد بالا به ميان مى‏آيد، برده مى‏شوند (249).

بدينسان آمريكاييان كه تا اين زمان گمان مى‏كردند، كار راديكالهاى مطرود (250) تمام شده است، از سويى كمونيستها، بخصوص فداييان خلق آنها را بخود جلب مى‏كنند (251). و از سوى ديگر دولت موقت نفوذ آنها، بخصوص بنى صدر، را كاهش داده است، متوجه مى‏شوند كه اينان دارند قوت مى‏گيرند (251).

امر مهمى كه آمريكاييان هيچگاه در نمى‏يابند اينست كه هدف بنيادى انقلاب مردم ايران، اين است كه ايران را ميدان برخورد دو قدرت بزرگ و دست ابزارشانم بياسايد. تلاش آمريكا براى بازسازى صحنه سياسى پيشين، نتيجه دلخواه آن دولت را نمى‏توانست ببار بياورد و بناگزير جناحهاى سياسى را كه در اين تضاد مصنوعى طرفين دعوا مى‏شدند، ضعفيف مى‏گرداند و بنوبه خود سبب تقويت كسانى مى‏شود كه در برابر انحراف انقلاب از مسير خود مى‏ايستادند (252).

اگر اسناد معلوم نمى‏كنند كه آمريكاييان بر حقيقت بالا پى برده‏اند، دست كم بوضوح بيانگر وقوف آنها بر اين امر هستند كه اگر محور قدرت استبدادى جديدى پيدايش نيابد، با رشد راديكالها و چپها ايران را از دست خواهند داد.

د - محور خمينى:

بزرگترين امتياز خمينى و قدرت سياسى كه بر محور او بوجود مى‏آيد اينست كه در كوتاه‏مدت قويترين و در دراز مدت ضعف پذيرترين رژيمهاست (253). خمينى مشخصاتى دارد كه به او امكان مى‏دهند محور قدرت جديد بگردد. مشخصات هم شخصى و هم حاصل شرائط تاريخى و اوضاع و احوال روز هستند:

از لحاظ شخصى، او مردى ضد كمونيست است. با روسيه سازگارى نمى‏جويد (254) و از آنجا كه در موقعيت دفاعى قرار دارد، آشتى‏ناپذير است (255). با توجه باينكه خطر كمونيسم و مخالفان سياست آمريكا، يك رهبرى قوى را ضرور گردانده است (256)، خمينى داراى موقعيتى است كه مى‏تواند اين رهبرى را بوجود بياورد. در كوتاه مدت، خمينى مى‏تواند جريان نفت را تضمين كند (257) و آنقدر كه ما به او احتياج داريم، او نيز به ما احتياج دارد (258). مهمتر از اينها اينكه اگر خمينى صحنه را ترك كند، يكپارچگى جامعه از بين مى‏رود (259).

و وقتى در كنار واقعيتهاى بالا به اين واقعيت توجه شود كه وضع تبعيديهاى ميانه رو در بهترين صورت مأيوس كننده و در بدترين صورت خطرناك است (260) و بنا بر اين آمريكا بايد يكسره از بقاياى رژيم شاه چشم بپوشد و از واقعيت مهمترى غفلت نشود كه:

ارتباط رژيم كنونى روحانيان با غرب، آشكار نيست، بطوريكه لازم نيست ما بخاطر تخلفات حقوق بشرش، مورد سرزنش قرار بگيريم و اين خود مايه تسلاى خاطر است. علاوه بر اين ماهيت ويژه ملى و مذهبى اين رژيم بنفسه يك مانع موقتى در قبال پيشرفت كمونيستهاست و در ضمن وضع غير عادى اين رژيم، در ميان امكان خطر اشاعه انقلاب را در منطقه از بين مى‏برد (261)،

ملاحظه مى‏شود كه در كوتاه مدت، خمينى بهترين انتخابها است.

1- عوامل تقويت قدرت خمينى در كوتاه مدت:

اسباب قدرت خمينى در كوتاه مدت علاوه بر مشخصات شخصى، عبارتند از جهات و شرائط و اوضاع و احوال داخلى و خارجى:

1،1 - انقلاب ايران از مسير دمكراسى بيرون رفته و استبداد جديدى در حال شكل گرفتن است. خمينى دارد جاى شاه را مى‏گيرد. يك دليل بزرگ اين امر اينست كه دمكراسى با روحيه ايرانى سازگار نيست. دمكراسى يعنى سازش و ايرانى روحيه سازش ندارد (262) و از آنجا كه زمينه تاريخى و اجتماعى و سنتى براى ثبات معقول و اصيل وجود ندارد (262) در طول تاريخ، جز وحدت دو بنياد سلطنت و دين، نتوانسته است ثبات سياسى را بوجود بياورد. بنابراين تنها از راه وحدت نظاميان و روحانيان و قشرهاى ميانه مى‏توان ثبات سياسى را به كشور بازگرداند (264). خمينى بمثابه تنها نيروى محرك متفوق (265) سه عامل ثبات و قدرت يعنى روحانيان و مردم و نيروهاى مسلح را در اختيار دارد (266). بنابراين سياست آمريكا پذيرفتن خمينى بعنوان يك قدرت مفيد و ضد شوروى است (267). قدرتى كه مى‏تواند نظم و ثبات را در كشور برقرار كند و براى مردم يك زندگى آبرومند فراهم آورد (268).

2،1- خمينى علاوه بر مساجد كه قويترين تشكيلات در حال حاضر است (269) با ايجاد حزب جمهورى، به تشكيلات سياسى نيز متكى است. حزب جمهورى بمثابه قويترين حزب به رهبرى بهشتى و رفسنجانى و موسوى (دستياران خمينى بوجود آورده‏اند) است و مواضع قدرت را يك به يك از دست دولت موقت بدر آورده و در كف مى‏گيرد (270). اين حزب مدافع ولايت فقيه است و روحانيان را در رأس وزارتخانه‏ها قرار داده است (271). از آنجا كه اختلافات سياسى عمومى هستند و بخصوص ارزشها با هم سازگار نيستند و بكار بردن زور ارزش دوگانه‏ئى پيدا مى‏كند (262) نقش خمينى و حزب جمهورى باز هم با اهميت‏تر مى‏شود.

3،1 - خمينى نشان داده است كه كرنسكى نيست و در سركوب منحرفين جدى است (273) وى و روحانيان نزديك به او در مدت 6 ماهى كه به قدرت رسيده‏اند، گروه‏ها را يكى پس از ديگرى حذف كرده‏اند (274) و عوامل قدرت را به شرح زير در دست گرفته‏اند (275):

- دادگاههاى انقلاب؛

- وسايل ارتباط جمعى از راديو و تلويزيون و روزنامه‏ها و منبر و سينما؛

- صنعت نفت و بازرگانى خارجى؛

- سياست خارجى كشور.

مجلس خبرگان با تصويب ولايت فقيه، تمامى قدرت دنيايى و معنوى را از آن خمينى شناخت (277). بدينسان خمينى بطور رسمى منشاء مشروعيت و حاكميت شناخته مى‏شود (278). با جمع آمدن اين همه قواى دنيايى و دينى، وى در كوتاه مدت قدرت بدون رقيبى است. روسها نيز خمينى را به اين صفت پذيرفته‏اند (279).

اما جمع شدن قوا در خمينى و گرايش به استبداد، زنگ خطر را به صدا درآورده است. در مجلس طالقانى و بنى صدر با ولايت فقيه مخالفت كرده‏اند: آخرين اقدام طالقانى مخالفت با اصل پنج بود و بنى صدر گفت، ملت به جمهورى اسلامى رأى داده است يا شما با حاكميت ملت موافقت مى‏كنيد و يا از بين خواهيد رفت (280). و در خارج مجلس، مجاهدين خلق كه طرفدار اسلام نوآور هستند و ماركسيستها و ترقى خواهان و ليبرالها و روحانيان ميانه رو با آن مخالفت كرده‏اند (281). با توجه به اين مخالفتها و مخالفتهايى كه از جهات ديگر با قدرت خمينى بعمل مى‏آيند، قدرت جديد نمى‏تواند برنامه سركوب و حذف را تا مدت نامحدودى ادامه دهد و در درازمدت ضعيف مى‏شود (282). بدينقرار خمينى هر چند در كوتاه مدت توانايى سركوب مخالفان سياسى آمريكا را دارد اما نبايد فراموش شود كه او دوست آمريكا نيست (283). به سخن ديگر سياست آمريكا بايد بر اين اساس تنظيم شود كه در درازمدت نفوذ روحانيان كم مى‏شود، اما از بين نمى‏رود (284).

2- عوامل تضعيف قدرت خمينى در درازمدت:

قدرت خمينى به لحاظ تقدمى كه به اسلام مورد قبول خود مى‏دهد، با گرايشهاى فكرى زير در تضاد قرار مى‏گيرد (285):

- با دمكراسى؛

- با حقوق بشر و حقوق زنان؛

- با ترقى و مدرنيسم؛

- با ناسيوناليسم؛

- با دو اسلام ميانه رو و نوآورد؛

- با رشد اقتصادى؛

- با ماركسيسم و ليبراليسم و افكار جديد ديگر.

با توجه به تضاد اسلام خمينى با طرز فكرهاى بالا، اين نتيجه آسان بدست مى‏آيد كه شخصيتهاى روحانى و غيرروحانى مخالف اسلام خمينى، جانبدار اسلام نوآور، روشنفكران، دانشگاهيان، ملى گراها، ميانه روها و ليبرالها و زنان و ارتشيان و حتى توده‏هاى عظيم بيكاران كه خواهان رشد صنعتى و كشاورزى هستند تا كارى پيدا كنند، زود يا دير با رژيم خمينى مخالف مى‏شوند. كارى كه مى‏ماند تعيين درجه حذف پذيرى گروهها و شخصيتهاى سياسى است. بدينخاطر است كه اسناد بعد از انقلاب كه به ارزيابى گروهها و شخصيتها راجع مى‏شوند، با اسناد قبل از انقلاب، تفاوتى كيفى دارند. بنا بر اسناد دوران بعد از انقلاب (بخصوص از سه ماه دوم بدينسو)، توجه معطوف به تشخيص دو امر سياسى است:

- حذف پذيرى در رابطه با قدرت جديد؛

- سازش پذيرى در رابطه با سياست آمريكا و قدرت جديد

اطلاعات مندرج در اسناد را مى‏توان در جدولى باز نماياند. اين جدول، (جدول صفحه 77)، را كه وضعيت گروههاى سياسى را در رابطه با يكديگر و در رابطه با قدرت خمينى به روشنى نشان مى‏دهد (286)، بر اساس آخرين ارزيابيهاى مأموران سفارت از جا و موقع و تمايل سياسى گروهها و شخصيتها، ترتيب داده‏ام. جدولى كه بدينسان با در يكجا گرد آوردن اطلاعات ترتيب داده مى‏شود كه در اسناد فراوان، در مجلدهاى مختلف پراكنده‏اند، هم به شرح و تحليل بالا پرتو مى‏افكند و هم فهم بسيارى از اشاره‏اى مبهم در اسناد را روشن مى‏سازد. از جمله جدول واضح مى‏گرداند كه:

- در جوى كه همه در بسيارى از زمينه‏ها اختلاف داشته‏اند و گروه خمينى تقريباً در همه زمينه‏ها با گروههاى ديگر اختلاف داشته است، موقعيت دفاعى داشته و در موقعيت دفاعى، ميان سازش با گروههاى ديگر و يا اتخاذ موضع آشتى‏ناپذير در قبال آنها بايد يكى را انتخاب مى‏كرده است. همانطور كه اسناد مى‏گويند و جدول نشان مى‏دهد، رژيم خمينى اين رويه را بر مى‏گزيند كه با جلب ميانه روهاى ضعيفتر، گروههاى مزاحمتر را از سر راه بردارد (287).

خمينى ولايت فقيه اسلام ميانه رو اسلام نوآور نظام‏اقتصادى دمكراسى سازش‏پذير ترقى

ازاد با آمريكا با روسيه

گروه خمينى + + - - + - +- - -

گروه بنى صدر +- - - + - + - - +

گروه ميانه رو +- - + +- + + +- - +

اسلامى

گروهها ميانه رو +- - - +- + + +- - +

لائيك‏

گروه مجاهدين +- - - + - * - +- +

خلق‏

گروه فداييان +- - - - - * - + +

خلق

گروه حزب‏ +- - - - - - - + +

توده

+ : علامت موافقت و نيز قابليت تحمل است‏

- : علامت عدم موافقت و نيز سازش ناپذيرى است‏

+ : علامت موافقت مشروط است و اينكه ممكن است به مخالفت بدل شود

* : علامت موافقت با نوع خاص از دمكراسى است.

تذكر: يكسانى علامتها نشانه آن نيست كه درباره موضوع معين نظرها يكسان هستند، بلكه نشان آن است كه بر سر آن موضوع تفاهم وجود دارد و يا لااقل، دو گروه تفاهم را بخاطر اختلاف نظر بر هم نمى‏زنند. مثلاً گروه خمينى درباره دمكراسى نظر مشابهى با حزب توده ندارد اما دو گروه بخاطر دمكراسى با يكديگر به منازعه بر نمى‏خيزند.

ه - سنجش تمايل‏ها به محك اصل‏ها

- با اينكه ترس اصلى كه القاء مى‏شود، ترس از كمونيسم است، اما در عمل دو گروه آخر بلحاظ توافق در آنچه براى گروه خمينى در مرتبه اول اهميت قرار دارد، در رديف اول گروههايى كه بايد حذف شوند، قرار نمى‏گيرند.

- هر چند جز گروه خمينى بقيه گروهها در مسئله ترقى با يكديگر موافق بنظر مى‏رسند، اما با توجه به نايكسانى نظرهاشان درباره نظم اقتصادى آزاد و دمكراسى، روشن مى‏شود كه برداشتهاى ضد و نقيضى از مسئله ترقى دارند.

در اين جو نايكسانى عمومى نظرها و عملها، بكار بردن زور از سوى گروه خمينى ارزش دوگانه‏ئى پيدا مى‏كند: از سوئى مخالفان هدفهاى آمريكا در ايران قربانيان اول اعمال زور مى‏شوند و از سوى ديگر رژيم خمينى را ضعيف مى‏گرداند. اين امر اهميتى حياتى دارد چرا كه اين مخالفان هر چند در كوتاه مدت ضعيف هستند اما در دراز مدت قوت پذيرند. بنا بر اين به از بين بردن زمينه رشد آنها بايد دست زد. اينكار با يك تير دو هدف زدن است: در دراز مدت رژيم خمينى و مخالفان سياست آمريكا، هر دو را ناتوان مى‏كند.

- مراجعه به جدول روشن مى‏كند كه گروههاى مستقل از دو قدرت آمريكا و روسيه، وجوه مشترك بسيار دارند و همين امر، توضيح چرايى رشد اين گروهها در ماههاى بعد از انقلاب است. آمريكاييان با لجاجت تمام از پذيرفتن اين واقعيت كه خط استقلال از دو ابرقدرت، خط دلخواه اكثريت عظيم مردم ايران است و عامل تعيين كننده قوت و ضعف گروههاى سياسى، وجود اين زمينه اجتماعى است، امتناع مى‏ورزد. دليل اين امر آنست كه اشاره‏ئى به آن هيچ نمى‏شود، با وجود اين، به اين امر كه جدا كردن ميانه روها از چپ اسلامى و چپ غيراسلامى، ضرورت دارد، سخت بها مى‏دهند (288). به نشانه اينكه دست كم متوجه اين امر شده‏اند - جدول آن را واضح نشان مى‏دهد - كه همگرايى اين سه گروه مى‏تواند اساس يك رژيم پايدار و مستقل و بيرون از حاكميت آمريكا را بنياد بگذارد چرا كه مى‏نويسند اينان در كوتاه مدت ضعيف و در درازمدت قوى مى‏شوند (289). از اينرو و باز، مشخصه شخصيت خمينى كه وقتى در موضع دفاعى قرار مى‏گيرند، آشتى‏ناپذير مى‏شود، اهميت اساسى پيدا مى‏كند.

گروه خمينى را بايد دائم در اين موقعيت دفاعى نگاه داشت. اين درسى است كه آمريكاييان از تجربه مى‏گيرند. نياز گروه خمينى به بحرانهايى كه امكان حذف رقيبان را فراهم بياورند، كار را بر آمريكاييان آسان مى‏گرداند. از اين زمان با توجه به رشد گروههاى سياسى راديكال و چپ و تمايل ميانه روها به نزديكى با آنها، دو خط اساسى، اساس كار آمريكاييان قرار مى‏گيرد:

1- تلاش براى هم‏گرايى قشرهاى بالاى طبقه ميانه و كادرهاى ناشناخته رژيم پيشين و ايلها كه مخالف رژيم بودند و دوستان كه در ارتش دارند و جلب ميانه روها به راست (290). از اينرو بخود مى‏گويند نبايد در آغوش گرفتن خمينى و روحانيان به قيمت از دست دادن دوستان غير روحانيمان تمام شود (291).

2- طرح سنارويهاى سياسى (داخلى و خارجى) و به اجرا درآوردن آنها به قصد تضعيف رژيم خمينى در درازمدت، طرد قطعى راديكالها و چپها در كوتاه مدت و زمينه سازى براى رژيمى كه تركيب بالا پايگاه اجتماعى آن را تشكيل بدهد و در آن ناسيوناليستهاى لائيك تسلط بيشترى داشته باشند (292)، سناريوهايى كه دراسناد منتشره باختصار و يا به تفصيل مورد بحث واقع شده‏اند، همه به اجرا در مى‏آيند (293):

- تهديد به ضبط داراييهاى پولى ايران به اجرا در مى‏آيد و ميلياردها دلار ثروت مردم محروم ايران به يغما مى‏رود؛

- تهديد به عراق، با تجاوز عراق به ايران جامعه عمل مى‏پوشد؛

- دو سناريو تعطيل مدارس و ايجاد جنگ قومى كه اينسان شرح شده اند:

من حداقل دو سناريو و برنامه كه مى‏توانند به هرج و مرج و سقوط تدريجى بيانجامند را در نظر دارم:

- يكى نيروهاى تمركز يافته كه توسط نارضاييهاى منطقه‏ئى و قومى تحريك شده باشد. اگر با اين نيروها بنحو نادرستى برخورد شود، ممكن است باعث تعطيل و بسته شدن مناطق نفتى گردد. يا اقتصاد سنتى را از هم بپاشد. يا جورى ناسيوناليسم را بى اعتبار كند كه توده‏ها با رهبران مذهبى بى عرضه خود مخالف شوند.

- ديگرى ايجاد اختلاف و برخورد در مدارس و بين دانشجويان و دانش‏آموزان و ميان كادرهاى مدارس و ميان كادرها و محصلان كه مى‏توانند سبب بسته شدن مدارس براى مدتى طولانى گردد و در نتيجه باعث نارضايى عمومى بشود و به خشونتهاى افراطى سر باز كند، به اجرا در مى‏آيد و زمينه تجاوز عراق را فراهم مى‏آورند؛

- سناريوى بردن شاه به آمريكا و نيز پيش بينى نتايج حاصل از آن، همه واقع مى‏شوند؛

- طرح ايجاد فشارهاى اقتصادى به قصد افزايش نياز به صدور بيشتر نفت، با مصادره ذخاير ارزى ايران و بالا كشيدن چند ميليارد دلار حساب تنخواه گردان و سرانجام محاصره اقتصادى، بعمل در مى‏آيد و...

و اينهمه به سبب نادانى و قدرت مدارى خمينى و دستياران او و كسانى است كه موقعيت انقلابى كشور را از ياد برده و به بازى تقدم و تأخرها مشغولند. در برابر اين همه، راديكالها و گروههاى وطن خواه ديگر در كنار بنى صدر كه اينكه در مقام رئيس جمهورى، مقاومت عمومى و پيروزى را سازمان مى‏دهد، ايستاده‏اند. از آنجا كه جمهورى اسلامى خمينى در جهت منافع آمريكا تحول‏پذير تشخيص داده شده است و آمريكاييان بر اين باورند كه هر رژيم جانشينى از درون رژيم جديد سر بر خواهد آورد (294)، لازم مى‏آيد بنى صدر با يك تذكر كوتاه به خارج تبعيد گردد (295).

حاصل سخن‏

نوبت آنست كه سخن را به حاصل رسانم. در اين حاصل متغيرها و نامتغيرها، تواناييها و ناتوانيهاى قدرت آمريكا و در نتيجه تواناييها و ناتواناييهاى جامعه ملى ايران را به كوتاهى شماره مى‏كنيم:

1- با آنكه در هر مرحله جاهاى هدفها در سلسله مراتب اهميت تغيير مى‏كنند، هدفها همانها كه بودند باقى مى‏مانند. بنابراين، هدفها را مى‏توان غير متغيرهاى سياست آمريكا در ايران شمرد. از ميان آنها اين هدفها همواره هدفهاى اول هستند:

- دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا؛

- در دست داشتن رژيم حاكم بر ايران؛

- نفت و منافع ديگر اقتصادى‏

بدينخاطر است كه سياست آمريكا نمى‏تواند با استقرار دمكراسى تمام عيار در ايران موافقت كند و همانطور كه اسناد و عملكردهاى آمريكا بعد از انقلاب نشان مى‏دهند، تمامى توان خويش را براى استقرار مجدد رژيم استبدادى وابسته در ايران بكار برده است و مى‏برد.

با وجود اين نسبت به قشر حاكم، از اصل وفادارى پيروى نمى‏كند. از متغيرهاى بسيار مهم سياست آمريكا يكى همين است كه براى اين سياست ماكياولى، شاه و هر دست نشانده ديگر تا وقتى حمايت كردنى است كه بكار سياست آمريكا بيايد. از اينرو وسايل نيز متغير هستند. با وجود اين در همين متغير يك نامتغير وجود دارد و آن محتواى اين وسايل است: زور در انواع اشكال و جلوه‏ها

2- بكار بردن زور از سوى غول طبيعى جلوه مى‏كند. اما همانطور كه اسناد نشان مى‏دهند، بكار بردن مستمر زور، خصوص انواع روشها كه براى فاسد كردن نخبه‏ها بكار مى‏برند، سبب شده است كه نيازى به تحصيل اطلاعات هيچ نبينند. سياست آمريكا و شخص شاه بيش از همه قربانى فريب شده‏اند. فريب اطلاعات نادرستى را خورده‏اند كه دستگاههاى اطلاعاتى براى آشفته نكردن آسودگى خاطرنشان به آنها مى‏داده‏اند. بدينسان نامه اعتراض و انتقاد كارتر به سيا، كاملاً بجا بوده و اسناد گزارش روشنى هستند از ناآگاهى آمريكاييان از تحول عميقى كه در جامعه ايرانى از سيما تا ژرفا انجام مى‏گرفته است.

از اينرو، سياست آمريكا در همه وقت دنباله رو حوادث بوده و سرانجام نيز بازيچه دست كسانى شده است كه در خير ميهن خويش آمريكا را از دست زدن بهر ابتكارى در جهت حفظ رژيم شاه مانع كشته‏اند. فقدان اطلاعات صحيح و در نتيجه، اتخاذ سياست انطباق جويى با تحول روابط قوا ميان رژيم شاه و مخالفان آن رژيم، موجب گشته است كه توانايى آمريكا به ناتوانايى بدل گردد. يعنى نه تنها نتواند از نيروها و امكانات در دسترس استفاده كند، بلكه آنها را طورى بكار برد كه خود عامل شتاب گرفتن حركت ارابه انقلاب بگردند.

3- يكى از مهمترين نيروها و امكانات، ارتش و نيروهاى انتظامى و ساواك بوده‏اند. آمريكا بدو دليل نتوانسته است از اين نيروها براى تحميل راه حل دلخواه خود استفاده كند:

- دليل اصلى اينست كه قدرت نظامى را نمى‏توان تا جايى بكار برد كه خود جانشين رژيمى شود كه آن را بكار مى‏برد. اين قاعده را همه تجربه‏هاى تاريخى و نيز تجربه جامعه ايرانى دوران معاصر تاييد مى‏كند.

- از اينرو، آمريكا و شاه، بيشتر از مردم از افتادن ابتكار عمل به دست نيروهاى نظامى هراسان بوده‏اند و بدينخاطر است كه نبايد از بكار بردن نيروى مسلح - هر نيروى مسلح - نگران و مأيوس شد. بايد مقاومت كرد تا جايى كه رژيم حاكم از بكار بردن بيشتر نيروى مسلح هراسان و مأيوس گردد. درس بزرگ انقلاب كه در اسناد بازتابى روشن يافته، همين است. بدينسان اين قاعده باز درست از آب درآمده كه توانايى غول، قابل انتقال به قربانى او است و ناتوانايى قربانى نيز قابل انتقال به غول است. به شرط آنكه قربانى بتواند، غول را از بكار بردن زور نگران سازد.

- دليل دوم اين است كه از كيفيت رژيم نظامى كه ممكن بود جانشين رژيم شاه بگردد، نگران بوده است. البته اگر مطمئن بود رژيم جانشين از نوع رژيم شاه از آب در مى‏آيد و تعادل سياسى ثابتى را پديد مى‏آورد و در خدمت هدفهاى آمريكا مى‏ماند، وضع ديگر مى‏شد. اما به حكم تجربه تاريخ كه قاعده شده است، رژيم جديد بدون تغيير محور اتكاء نمى‏تواند بر سر كار آيد و بر سر كار بماند. بنابراين مطمئن بود كه هر رژيم نظامى براى دست يافتن به تعادل جديد و بر سر پا ماندن، ناگزير مى‏شود به جامعه ملى تكيه كند و رژيمى از نوع رژيم ناصر از آب درآيد.

4- اين بود كه مى‏كوشيد با اعطاى آزاديهاى محدود نيروهاى مخالف را به وحدت با عناصر سالم رژيم شاه برانگيزد و با اينكار تعادلى ميان نيروهاى سياسى و ارتش بوجود بياورد كه در عين جلوگيرى از كودتا، خطر راديكالها و چپها را نيز دور سازد. چگونگى تحول نيروها و شخصيتهاى سياسى از اختلاف به وحدت، خود گزارش تبديل توانايى سياست آمريكا به ناتوانايى و تبديل ناتوانايى رهبرى جامعه ملى به توانايى است. در حقيت تجربه انقلاب يكبار ديگر اين قاعده را اثبات كرد كه وقتى در درون وحدت مى‏شود، قدرت بيرونى قادر بكارى نمى‏شود. به سخن ديگر توانايى قدرت مسلط از همان توانهامايه مى‏گيرد كه از زير سلطه مى‏ستاند. وحدت سبب مى‏شود كه اين توانهادر دست زير سلطه بمانند. او قوى و قدرت مسلط ضعيف گردد. اگر اين مشكل حل گردد كه امروز ديگر ما در نظام طبقاتى جهانى زندگى مى‏كنيم و مبارزه طبقاتيس بيش از همه مبارزه با قشرهايى است كه با ادغام در طبقه‏اى مسلط جهانى حاكميت جسته‏اند، موانع ذهنى وحدت بزرگ و پايدار رفع مى‏گردند. بدينسان سرنوشت مبارزه بزرگ ما در مبارزه با استبدادى كه بعد از انقلاب مستقر گشته و با سلطه قدرتهاى بزرگ، به توانايى ما به بازگشت به آن وحدتى بستگى دارد كه در جريان انقلاب پديدار شد. تجربه انقلاب و اسناد گواهى مى‏دهند كه آنها براى پديد آوردن آن وحدت كوشيدند و رژيم شاه و سياست آمريكا را در انزوا قرار دادند، از خدمتگزاران بزرگ ميهن خويش هستند.

5- و بالاخره حاصل جستجوى علمى در اسناد و كتابها و مدارك كه با حاصل تجربه خودمان سازگار است، اينكه:

توانايى هر قدرت خارجى از زمانى است كه نيروهاى داخلى در كشماكش بر سر قدرت، پاى آن را به ميان بكشند. اينست كه هيچ خيانتى و جنايتى با خيانت و جنايت كشاندن پاى بيگانه بداخل كشور برابرى نمى‏كند. از خود بپرسيم:

- اگر خمينى از رهگذر استقرار استبداد، بازيچه نمى‏شد و با گروگانگيرى پاى آمريكا را از نو به ميان نمى‏آورد، ما دچار محاصره اقتصادى و جنگ و استبداد مى‏شديم؟

- اگر سلطنت طلبان امروزى براى بازگشتن به قدرت، رشته انواع توطئه‏هاى داخلى را به كشاندن ارتش عراق به ايران وصل نمى‏كردند، ايران در وضع و حالى بود كه امروز پيدا كرده است؟

بدينقرار بنابر تجربه، موازنه عدمى در اين معنى كه پاى بيگانه را چه بنام مبارزه و چه بنام مداخله، نبايد به داخل كشاند، همچنان سياستى درست است.