سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

 

 

 

آمريكا و انقلاب‏

 

 

 

 

انتشارات انقلاب اسلامى‏

 

تاريخ اولین انتشار : 1367

 

 

 

 تذكر

 

 

 انقلاب، رويدادى جهانى است. هم از اين نظر كه بيانگر آغاز تحول نظام جهانى است و هم از اين لحاظ كه ساخت‏هاى روابط داخلى و خارجى جامعه‏اى كه انقلاب در آن روى مى‏دهد، توان تحمل فشارها را نمى‏آورد. انقلاب ايران در زمانى روى داد كه دولت در جريان خارجى شدن و قدرت سلطه‏گر در جريان داخلى شدن، به مرحله‏اى رسيده بودند كه در دولت عناصر ايرانى كم شار و كم توان و عناصر انيرانى پرشمار و فشارى كه به جامعه ملى وارد مى‏كردند، از حد تحمل در مى‏گذشت. بدين خاطر بود كه دولت بيش از آنچه در تصور گنجد ناتوان مى‏شد. قدرت سلطه گر، نه مى‏توانست دولت دست نشانده را در مهار جامعه بكار گيرد و نه مى‏توانست پاى از ماجرا بيرون گذارد. زيرا داخلى شده بود. اينست كه بتدريج رشته عقل و تدبير سياسى خود را بدست گروهها و شخصيت‏هاى ايرانى مى‏سپرد و آن‏ها مى‏كوشيدند بسود خود و به زبان رقيبان، اين قدرت را وارد عمل سازند. اين تحول تعيين كننده‏اى بود. زيرا اينبار ايرانيها بودند كه سياست آمريكا را دنباله رو مى‏ساختند. با اينحال نبايد ساده انديش بود و اصل راهنما را از ياد برد: اصل راهنما اين بود كه اين گروهها براى قدرت مسلط «منافع» بشناسند و پاسدارى از حفظ اين منافع را عهده دار شوند. نظريه‏ها كه درباره تقدم و تأخر اصلهاى استقلال و آزادى و رشد و اسلام پيدا شدند و بهايى كه مردم ايران مى‏پردازند و تأخيرى كه انقلاب در دستيابى به هدفها بايد تحمل كند، بازتاب اين رابطه با قدرت مسلط نيست؟

      بدينقرا، مطالعه انقلاب ايران، بدون مطالعه سياست‏هاى قدرتهاى خارجى، بخصوص قدرتى كه نقش اول  را بازى مى‏كرده است، ناتمام است. كتاب اول، از سه كتاب كه اينك در دسترس خواننده قرار مى‏گيرد، مطالعه سياست آمريكا در ايران، از سالهاى پيش از انقلاب تا گروگانگيرى است. شامل: 1 - مطالعه تحليلى اسناد سفارت آمريكا در ايران است كه قسمتى از آنها تا كنون در 60 جلد منتشر شده است. 2 -  چكيده‏هاى كتابهايى هستند كه مسئولان وقت دولت امريكا، در تهران و واشنگتن انتشار داده‏اند. كوشيده‏ام از كتابها، قسمتهايى را نقل كنم كه يا يكديگر راتكميل مى‏كرده‏اند و يا از اين و آن جنبه اين سياست رفع ابهام مى‏كرده‏اند.

      در جستجوى حقيقت، به اين كار بسنده نكرده‏ام: كوشيده‏ام نوشته‏هاى مسئولان رژيم شاه و خود او و نيز گفته‏ها و نوشته‏هاى آقاى خمينى و همكاران او را با سندها و نوشته‏هاى مقامهاى آمريكايى مقابله و مقايسه كنم و بدينكار، ابهامها را رفع و از دروغ‏ها، با يافتن تناقض‏ها و گشودن گره از مشكل آنها، راستها را بيرون بكشم. با وجود اين، هنوز كار را از كمال بدور مى‏دانم زيرا بخشى از حقيقت در توقيف سانسور مانده است. بدين خاطر از عهد با تحقيق دست نمى‏شويم. و در قلمرو، بكار ادامه مى‏دهم: 1 - دستيابى به آن بخش از حقيقت كه گرفتار سانسور است و آزاد كردنش و 2- تمايلهاى موجود در رژيم شاه و تمايلهاى موجود در مخالفان آن رژيم، چگونه سياست آمريكا را داخلى و از خود مى‏كردند و در كشمكشهاى سياسى بكار مى‏بردند

     تحقيق را به گونه‏اى انجام داده‏ام كه در مرحله به مرحله جريان تحول، رويدادها خود چندى و چونى و چرائى قوت يا ضعف گرفتن نيروها و شخصيتهائى سياسى را باز گويند. به سخن ديگر، خواننده را از نياز به مدخل و حاصل سخن پر طول و تفصيل بياسايم. با وجود اين، بنا دارم وقتى مطالعه را كامل كردم، حاصل سخن را بنويسم شامل قاعده‏ها كه در پرتو اين مطالعه يافته‏ام و مى‏يابم. از اين قاعده‏ها، اساسى‏ترين و عمومى ترينشان را مى‏آورم: نگرش هر ملتى به خود، باور يا ناباورى بخود و انديشه راهنماى ناظر به آن، لوحى است كه اندازه تأثير عوامل خارجى را در يك تحول نشان مى‏دهد. در واقع عوامل خارجى تا وقتى داخلى نشوند، نقش پيدا نمى‏كنند. و تا وقتى جامعه باور به خود و انديشه راهنماى ناظر به آن، انديشه استقلال  آزادى و رشد را از دست ندهد، عاملهاى خارجى را داخلى نمى‏كند. رمز رشد، باور به خود است.

 

 

 

 

 

سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

امريكا و انقلاب‏

 

 

قسمت اول‏

 

 

 

تحول سياست آمريكا از زبان اسناد در سالهاى پيش از انقلاب‏

 

 

 

 

 درباره اسناد منتشره:

 

      درباره اسناد منتشره سخن‏هاى بسيار مى‏توان گفت. از آنهمه گفتنى به سخن‏هاى زير بسنده مى‏كنم:

 1- مسلم است كه همه اسناد منتشر نشده‏اند. بنابر مقاصدى كه داشته‏اند اسنادى را منتشر كرده و اسنادى را منتشر نكرده‏اند. حتى درباره يك سازمان و يا يك شخصيت و يا يك واقعه نيز، همه اسناد منتشر نشده‏اند.

 2- مقايسه متن اسناد و ترجمه‏ها آشكار مى‏گرداند كه در ترجمه امانت و دانش بكار نرفته‏اند. گاه از خود معناى دلخواه را بعنوان ترجمه آورده‏اند.

 3- اسناد را در شماره‏هاى گوناگون و پراكنده‏اند. اسنادى كه به يك زمان و به يك موضوع و به يك سازمان و يا شخصيت و به يك سياست راجعند را در شماره‏هاى گوناگون و بى‏ربط و بدون فهرست صحيح، پراكنده ساخته‏اند. چرا؟

  - زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان سر از سير تحول سياست آمريكا در آورند تا ببينند چرا از دفاع شاه تا دفاع از خمينى تحول كرده است؟

 - زيرا نمى‏خواسته‏اند، خوانندگان به توانايى‏هاى واقعى سياست آمريكا پى ببرند و ببينند كه در جريان همگرايى و آشتى ملى، دست و پاى غول بسته مى‏شود اسناد گواهى مى‏دهند، اقليت كوچكى كه بطور كامل ابزار سياست امريكا بوده‏اند بكنار، بقيه به يمن هوش و وطن پرستى، موفق شده‏اند، غول‏هاى آمريكايى و روسى را در جريان انقلاب بزرگ ايران از عمل باز بدارند و انقلاب بدون خسران به پيروزى رسد.

 - زيرا مى‏خواسته‏اند، از اسناد بمثابه حربه تكفير استفاده كنند و مقاومت در برابر استبداد را از ميان ببرند. در نتيجه ايرانيان ندانند كه بهاى آشتى با يكديگر چه اندك و نتايج آن چه عظيم اند. احساس شخصيت نكنند و در برابر تمايل به استبداد و وابستگى كه در پى استبداد بضرورت تحميل مى‏شود، نايستند.

 4- از آنجا كه مقصود از انتشار اسناد، شناساندن سياست آمريكا و جريان تحول آن نبوده، بلكه پوشاندن آن در پرده ابهام بوده است، تا توانسته‏اند، اسناد منتشره را پراكنده منتشر ساخته اند. ناگزير:

 - خوانندگان نمى‏توانند پى به وجود فضاهاى خالى ببرند.

 - خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان نظرها و تدابير سياسى پيشنهاد شده و يا حتى متخذ، فلان نظر و تدبير بعمل در آمده و فلان نظر و تدبير رها شده است؟

 - خوانندگان نمى‏توانند پى ببرند چرا از ميان انتخابها، انتخابهاى معينى جامعه عمل پوشانده‏اند و رابطه جريان وقايع با انتخابها چه بوده است؟

      حتى اگر انسان معدودى زحمت مطالعه تمامى اسناد را بخود بدهند، سر از تحول سياست آمريكا و علل آن در نمى‏آورند. مگر آنكه در جريان تحول حضور مستمر داشته و زحمت دسته بندى علمى اسناد را بخود بدهند و فضاهاى خالى را با مراجعه به كتابهايى كه بازيگران وقت سياست آمريكا و سران رژيم شاه نوشته‏اند و اسناد ديگر حتى‏المقدور پر كنند.

      كوشيده‏ام بدين روش، خط تحول سياست آمريكا و عوامل موثر آن را از اسناد بيرون كشم و در متنى نه چندان مفصل در اختيار نسل مسئول بگذارم. اين اسناد به بهاى هزاران كشته و معلول و ميليارها دلار (كه در جريان گروگانگيرى بغارت آمريكا رفت يا بر اثر محاصره اقتصادى و جنگ و استبداد برباد رفت) زيان تمام شد است و دست كم بايد بكار آگاهى نسل امروز ايران و نسل امروز بشريت اسير بيايند و همگان را در يافتن روشهاى درست در مبارزه بخاطر رهايى از روابط سلطه گر- زير سلطه، بكار آيند. در حقيقت اسناد گزارشگر صديق اندازه كارآيى روشهايى است كه پيش و در جريان و پس از پيروزى انقلاب، از سوى شخصيتها و سازمانهاى سياسى ايران پيشنهاد شده و بعضاً بعمل درآمده‏اند. خواه روشهايى كه از سوى رژيم شاه و حاميان آمريكائيش اتخاذ شده‏اند و خواه روشهايى كه از سوى مخالفين اتخاذ شده‏اند. در نتيجه مى‏توان فهميد چه روشهايى بر پايه چه ديدگاه عملى مى‏توانند غول‏ها را عاجز گردانند. اگر اين درس از اين اسناد گرفته شود، شايد بتوان خسرانهارا جبران كرد.

      بهررو، بنا بر روشى كه آمريكاييان خود بكار برده‏اند، در اين مطالعه تحت هدف‏ها و روشهاى آمريكا و در رابطه با بيش و كمى كه به اهميت هدفها در هر مرحله داده‏اند، به گروه‏بندى شخصيتها و سازمانها پرداخته‏ايم و سياستهاى متخذ و عوامل موثر در اتخاذ و بكاربردنشان را معين ساخته‏ايم.

 

 

 1- هدف‏هاو وسايل:

 

 هر چند در باره اسناد، هدفها و وسائل بنا بر اهميت رديف نشده‏اند، اما در هر مرحله جاى هر يك از آنها از لحاظ اهميت زبر يا زير مى‏گشته است. با اين وجود در دوران طولانى پيش و جريان و بعد از انقلاب، هدفها و وسائل معينى همواره در رديفهاى اول قرار گرفته‏اند. اينك اگر بخواهيم اين هدفها و وسايل را بنا بر اهميت رديف بندى كنيم، فهرست زير بدست مى‏آيد (1):

 

 الف - هدفها:

 * 1- ثبات رژيم سياسى - نظامى ناظر به:

 * 2- ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى‏

 * 3- جلوگيرى از نزديكى به روسيه و انسجام اقتصادى، سياسى، نظامى و فرهنگى ايران در بلوك بندى جهانى تحت رهبرى آمريكا

 * 4- سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران‏

 * 5- جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاج دلار

 * 6- سرنوشت ايران بعد از نفت

 

     از درجه‏بندى بالا، روشن مى‏شود كه چهار هدف اول، بنوبه خود وسيله دستيابى هميشگى به دو هدف آخر هستند. با وجود اين اگر نفت و منافع اقتصادى نيز در كار نمى‏بودند، موقعيت «ژئوپوليتيك» ايران، ايجاب مى‏كرد كه آمريكا چهار هدف اول را اساس سياست خويش قرار بدهد. توضيحاتى كه در اسناد داده شده‏اند، از هر لحاظ روشنگر هستند:

 

 * درباره ثبات سياسى، اين امور مورد تاكيد قرار گرفته‏اند: (2)

      - ساختهاى وابستگى و قابليت دوامشان‏

      - قابليت تجديد نخبه‏ها و توسعه پايگاه اجتماعى يا قابليت تحول رژيم و توانائيش در جلب نيروهاى جديد. توجه اساسى به اين امر است كه با تحول اجتماعى، نيروهاى سياسى جديدى پديدار شده و مى‏شوند. توانايى رژيم براى جلب اين نيروها چه ميزان است؟

      - انواع تركيبهاى رهبرى با شاه و بدون شاه، با شاه بدون اختيار و با شاه با اختيار

      - انواع آلترناتيوها و امكانات هر كدام‏

      و از آنجا كه ارتش را ستون فقرات رژيم سياسى تلقى مى‏كرده‏اند، پاسخ به سئوالهاى بالا را موكول به سئوالهاى زير درباره ارتش مى‏ساخته‏اند (3):

      - قابليت دوام تشكيلات ارتش بخصوص از لحاظ سنگينى روزافزون هزينه‏ها و تزاحم اين هزينه‏ها با رشد اقتصادى.

      - درجه وابستگى ارتش از لحاظ ساز و برگ نظامى، تعليم و تربيت و مالى و بخصوص (4):

      - توانايى در مهار خيزشهاى داخلى‏

      - همكارى در كنترل فعاليتهاى نظامى روسيه (همكارى اطلاعاتى) و دفاع اوليه در صورت حمله اين كشور

      - توانايى بر عهده گرفتن منطقه‏اى در خاورميانه، در شرق ايران، در خليج فارس و غرب آفريقا و اقيانوس هند.

      توانايى در دفاع از دالان هوايى تركيه - ايران كه از لحاظ نظامى و اقتصادى حياتى است.

 

 * درباره ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى مسائل زير مورد نظر بوده‏اند (5):

      - موقعيت طبقات و مسائلى كه از رشد كمى و كيفى شان پديد مى‏آيند.

      - نظام اقتصادى ايران و بخصوص نوع برنامه گذارى - فعاليت چند مليتى و راههاى توسعه آن. افزايش ظرفيت بازار ايران و راههاى فروش حداكثر فرآورده‏هاى آمريكايى به اين بازار.

      تغيير طرز فكر و اعتقادات قشرهاى ميانه بخصوص شيوه‏هاى زندگى.

      - تثبيت موقعيتهاى اقتصادى - سياسى قشرهاى ميانه بمنظور تثبيت رژيم سياسى: حدود دمكراسى و چگونگى توسعه آن‏

 

 * درباره جلوگيرى از نفوذ روسيه در ايران يا جلوگيرى از نزديكى به روسيه علاوه بر مسايل بالا، مسائل زير مورد توجه بوده‏اند (6):

      - نقش آمريكا بعنوان مدافع تماميت ارضى ايران و مخالف تجزيه آن‏

      - زمينه‏هاى نظامى (نياز به سلاح) و اقتصادى (نياز به تكنولژى و خدمات و كالاهاى سرمايه ئى)

      - حل مسائل منطقه و از جمله ايران با همسايگان آن بدون دخالت دادن به روسيه شوروى‏

      - زمينه‏هاى رشد گروه‏هاى وابسته به روسيه شوروى و گروههاى متمايل به استقلال از هر دو قدرت. «استقلال كامل وهم است و استقلال از آمريكا بمعناى قرار گرفتن در حوزه جاذبه روسيه است» (7) اين تمايل، بعلت آنكه جاده صاف كن كمونيستها تلقى مى‏شود، راديكال  خوانده مى‏شود.

      - نقش ايران در گروه بنديهاى سياسى - نظامى منطقه: همكارى با عربستان سعودى، اسرائيل و مصر

      - اثرات قدرتمند شدن رژيم سياسى ايران بر تمايل آن به جستجوى تعادل جديد از راه دورتر شدن از آمريكا و نزديكتر شدن به روسيه.

      - تغيير تناسب قوا در جهان و بخصوص در منطقه و اثر آن بر روابط ايران و شوروى‏

      - تغيير در اعتقادها و شيوه‏هاى زندگى و اثر آن بخصوص اندازه توجه نسل جوان به ناسيوناليسم انطباق طلب، به ليبراليسم اقتصادى و بماركسيسم‏

 

      برخاستن موج اسلامى و اثر آن بر روابط دو قدرت.

 

 * درباره سلطه بر شبكه راههاى بين المللى و نقاط استراتژيك منطقه و بخصوص ايران، مسائل زير همواره مورد نظر بوده‏اند (8):

      - تأمين ارتباطات زمينى و دريايى و هوائى هم از نظر نظامى و هم از نظر بازرگانى‏

      - حضور سياسى و نظامى در خليج فارس: پر كردن خلاء قدرت از سوى آمريكا.

      - نقش متفوق نيروى دريايى و هوايى ايران‏

 

 * درباره جريان نفت و تنظيم قيمتهاى آن و روسيكلاژ پترو دلار، مشكلهاى حل كردنى بقرار  زيرند (9):

      - حفظ بهاى نفت در حد توقعات اقتصاد آمريكا

      - جريان نفت بغرب به ميزان لازم.

      - اثرات اندازه و تركيب بودجه بر تضمين جريان نفت و سياست معتدل درباره قيمتها.

      - اثرات تحول مجموع اقتصاد كشور بر ميزان صدور نفت و قيمت آن.

      - نقش نظام بانكى ايران و وابستگى ريال به دلار در جريان نفت و رسيكلاژ پترودلار (ذخير ارزى - دخيره پشتوانه - خريدهاى نظامى - جريانهاى سرمايه - ارزش داخلى و خارجى پول)

      - جانشين شدن آمريكا در دادن كمكهاى مالى و نظامى به كشورهاى متحد آمريكا و كمك به تثبيت رژيمهاى آنها.

 

 * درباره سرنوشت ايران بعد از نفت، دو امر زير مورد توجه خاص قرار گرفته‏اند (10):

      - وقتى نفت ايران به پايان مى‏رسد، ايرانى بر جا مى‏ماند با قدرت نظامى بزرگ و اقتصاد ميرنده. اگر اين ايران شروع به باج‏گيرى از همسايه‏ها كرد، چه بايد كرد؟

      - ايران بعد از نفت، هنوز از موقعيت ژئوپليتيك بى نظيرى برخوردار است. ا گر از لحاظ اقتصادى نتواند بر سر پا بماند، چه بايد كرد؟

 

      خطوط اصلى هدفهاى بالا، بر كسانى كه به مطالعه علمى مسائل سلطه و استقلال پرداخته‏اند معلوم بودند. در حقيقت در عصر قاجار، در قراردادهاى تحميلى به رژيمهاى دست نشانده، هدفهاى  بالا عناصر غير متغير بشمار مى‏رفتند. اما جزء به جزء مسائلى كه تحت عنوان اين هدفها، موضوع فعاليت سفارت آمريكا بوده‏اند، اينك به يمن اسناد، در تمامت خود شناخته مى‏گردند. در پرتو اين شناسائى نه تنها مى‏توانيم به هويت واقعى گروه‏هاى سياسى كه در جريان انقلاب و پس از آن برنامه عمل منتشر ساخته‏اند و مى‏سازند پى ببريم، بلكه قادر مى‏شويم، جهت سياست آمريكا و وسايلى را كه براى بازسازى نظام اجتماعى - اقتصادى وابستگى و رژيم سياسى ناظر به آن بكار مى‏برد، نيز، از پيش بشناسيم و وسائل متناسب را براى بازجستن هدفهاى انقلاب بزرگ ايران، با دقت علمى تشخيص دهيم و تعيين كنيم.

 

 ب - وسائل:

 

      امورى كه ذيل هر يك از هدفها، موضوع فعاليت سفارت بوده‏اند، بنفسه وسايلى نيز هستند كه براى برآوردن مقاصد بالا، بكار مى‏رفته‏اند. با وجود اين، بر اساس درجه بندى هدفها و با توجه به اين امر كه دو هدف اول، شرط تحقق هدفهاى بعدى تلقى مى‏گشته‏اند و حفظ رژيم سياسى، مسئله اصلى به شمار مى‏آمده است، مهمترين وسايلى را كه  بطور مستمر بكار رفته‏اند، بنا بر درجه اهميت در زير شماره مى‏كنيم (11):

 1- وابستگيهاى ارتش. اين وابستگيها عبارتند از: وابستگى به سلاح - به درآمد نفت - به تعليم و تربيت نظامى - به پيوندهاى نظامى در سطح منطقه و با ارتش آمريكا - شيوه زندگى آمريكائى (غربى شدن فرهنگ).

 2- به اختيار درآوردن آلترناتيو، طوريكه بر فرض تحول سياسى، رژيم جانشين به هدفهاى بالا وفادار بماند. اينكار مستلزم:

      * نفوذ هر چه گسترده‏تر در كادرهاى نظامى و سياسى و اقتصادى با استفاده از وسايل زير است:

      - القاء ايدئولوژى (ترس از كمونيسم - ترس از تجزيه - متقاعد كردن كادرها كه استقلال و آزادى كامل وهم است)

      - پيوند قشر حاكم (سياسى يعنى حمايت از مقام و موقع آن‏ها، ايدئولوژيك، اجتماعى از راه ترغيب به ديدارهاى مكرر از آمريكا، ايجاد تماس با مقامات سياسى، اقتصادى و هنرى آمريكائى و اقتصادى يعنى ترغيب به سرمايه گذاريهاى مختلط، همكارى با بازرگانان آمريكائى و...)

      * جذب نيروى مخالف شاه با استفاده از: سيا، جامعه دانشگاهى، بازرگانان آمريكائى براى تماس با رهبران سياسى در داخل كشور و تبعيدهاى ايرانى در خارج از كشور و نيز:

      - ايجاد حزب مذهبى و جدا نگاهداشتن آن از روشنفكران.

      - در انزوا نگاهداشتن گروه‏ها و شخصيتهاى سياسى كه حاضر به همكارى با آمريكا بر اساس خطوط بالا نمى‏شوند. در نتيجه:

      - در اختيار داشتن يك آلترناتيو ميانه رو متمايل به آمريكا

 3- برنامه گزارى اقتصاد ايران و جهت دادن به سياستهاى اقتصادى.

 4- فروش اسلحه به ايران و كنترل آن به دو قصد: يكى تداوم جريان نفت و ديگرى قادر كردن ارتشش به ايفاى نقشهائى كه در بالا شماره شدند.

 5- جلوگيرى از دسترسى ايران به سلاح هسته ئى.

 6- پشتيبانى از صادارت بازرگانى غير نظامى از سوى شركتهاى خصوصى آمريكايى به ايران.

 7- توسعه علائق فرهنگى، بخصوص تحصيل دانشجويان ايران در آمريكا. كوشش براى متقاعد كردن كادرهاى ايرانى به كارآمد بودن ايدئولژى آمريكائى...

  

      با آنكه درجه بندى هدفها و وسايل به شرح بالا، روشن مى‏گرداند كه آمريكا كداميك از هدفها را در كوتاه مدت مى‏تواند قربانى حفظ هدفهاى ديگر بگرداند، مى‏كوشم بكمك اسناد و نيز كتابهايى كه مسئولان دولت آمريكا نوشته‏اند، هدفهاى صرف نظر نكردنى و كردنى را از يكديگر مشخص كنم:

      بنا بر اسناد، تا وقتى كودتاهائى نظير كودتاى ناصر و قذافى و بعد كودتاهاى نظاميان حبشه و بخصوص كودتاى افغانستان واقع نشده بودند، انسجام در ارتش و حاكميت افراد وفادار به سياست آمريكا و ساختهاى اجتماعى - اقتصادى وابستگى، براى نگاهداشتن ايران در اردوگاه غرب، كافى بنظر مى‏رسيدند. اما وقوع اين كودتاها و تغييراتى كه در كشورهاى ديگر خاورميانه بوجود آمدند، بر كار گردانان سياست خارجى آمريكا، روشن ساختند كه ساختهاى وابستگى مى‏توانند روسيه را بجاى آمريكا بعنوان تكيه گاه و حامى بپذيرند (12). از اين زمان است كه هدف اول، هدفهاى اصلى و در ميان آنها، دورنگاهداشتن ايران از روسيه، از اهميت بيشترى برخوردا مى‏شود (13) در عوض سه هدف بعدى، هدفهائى هستند كه دست كم در كوتاه مدت مى‏توانند فداى هدفهاى سه گانه اول بخصوص دورنگاهداشتن ايران از روسيه بگردند (14).

      از اين زمان ببعد است كه نظر آمريكائيان درباره شخصيتها و گروه‏هاى سياسى ايران تغيير مى‏كند و بطور جدى بفكر جانشينانى در درون رژيم و حتى آلترناتيو مى‏افتند:

 

 «در صورت مرگ يا عزل شاه، ممكن است ديد رژيم جانشين، مثل ديد شاه نباشد. بعلاوه نزديكى روابط ايران و آمريكا مى‏تواند، يك مسئله قابل بهره بردارى براى عناصر راديكال و ضدر رژيم باشد. لذا ايالات متحده يك توجه اساسى در ثبات بلند مدت در ايران تحت حكومتهائى دارد كه منطقاً دوست آمريكا باشند و احتمال نداشته باشد بر ضد ما اقدام كنند. بهمين دليل به نفع ايالات متحده است كه رفتار دوستانه‏اى ميان مردم ايران نسبت به آمريكا پرورش و ادامه يابد» (15).

 

      تا اواسط سال 1976، تماسى با مخالفان رژيم شاه، تماس با افراد و اغالب بقصد خريدن آنها بوده است و از هرگونه تماسى كه ترديد در باور آمريكا به ثبات رژيم شاه تعبير كرد، اجتناب مى‏شده است (16). اما از اين زمان، تماسها به صفت ايجاد رابطه با مخالفان رژيم شاه و ايجاد آلترناتيو براى زمانى است كه مهار امور كشور از دست شاه بيرون برود (17). از اينرو سلطه رژيم سياسى ايران و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو مستقل يا وابسته به روسيه، هدف اول مى‏گردد. وسيله اول براى دست يابى به اين هدف، جذب نيروهاى مخالف به درون رژيم و ايجاد بدلى در محدوده رژيم شاه و اگر نشد، ايجاد آلترناتيوى است كه در دراز مدت بطور منطقى دوست آمريكا باشد.

 

 3- گروه‏بندى شخصيتها و گروههاى سياسى پيش از انقلاب:

 

      نظر طراحان سياست آمريكا در ايران، نسبت به گروهها و شخصيتهاى سياسى، بخصوص در فاصله 1976-1970، تحول چشم‏گيرى كرده است. در سالهاى پيش از آن، اطلاعات سفارت آمريكا از جنبه‏هاى مختلف زندگانى اجتماعى مردم ايران، اندك بوده‏اند. ايران را «جزيره ثبات» فرض و بيشترين مراقبت را صرف مواظبت از رژيم شاه و هدايت آن مى‏كرده‏اند. در اين دوره گروهها و شخصيتهاى سياسى را به شرح زير ارزيابى و طبقه بندى كرده‏اند:

 

 الف - گروهها و شخصيتهاى سياسى ايران، پيش از دهه 1980 - 1970:

 

      سازمانها و شخصيتهاى سياسى را به شش گروه تقسيم مى‏كرده‏اند (18):

      - گروهها و نخبه‏هاى سياسى كه  بر حول قدرت شاه حكومت را در دست دارند و ارتش كه ستون فقرات حكومت را تشكيل مى‏دهد.

      - گروههاى سياسى ميانه رو كه با نزديكى با آمريكا و دورى از روسها و سياست نفتى و اقتصادى و سياست خارجى رژيم موافقند اما با سياست داخلى وى مخالفند.

      - جبهه ملى و همكاران مصدق و ديگر عناصر آزاديخواه و استقلال طلب.

      - روحانيان.

      - چپگرايان.

      - مجامع روشنفكرى كه كمتر در قيد ايدئولژى و بيشتر خواهان فضا و امكانات فعاليت براى رشد اقتصادى و اجتماعى كشور هستند.

      درباره گروه اول. بيشترين توجه را به ارتش و تحول تمايلات افسران، بخصوص افسران جوان مى‏كرده‏اند (19). تا سالهاى اول  دهه 80-1970، نه تنها آلترناتيوى در اختيار نداشته‏اند، بلكه بر آن بوده‏اند كه رژيم شاه را در متلاشى كردن سه گروه آخر كمك نمايند (20). با وجود اين، در دوره رياست جمهورى كندى، كوشش موفقى را براى متشكل و بحكومت رساندن گروه جديدى انجام داده‏اند (21). شاه با انقلاب سفيد خود، با حفظ حزب مردم و تاسيس حزب ايران نوين (بعنوان جانشين حزب مليون) و جذب عناصر قابل جذب، از گروهها و شخصيتهاى سياسى كه بيرون از گروه اول بحساب مى‏آمدند، كوشيد به بدلى سياسى تحت قدرت مطلقه خويش واقعيت بخشد. چهار سال بعد از اين آزمايش، نخستين ترديدها در موفقيت‏آميز بودن انقلاب سفيد بوجود آمد.

      در پى اين ترديد، كوشش براى بوجود آوردن بدلى سياسى در محدود رژيم شاه بعمل مى‏آيد. بدينقرا «راه حل امينى» كه در دوران انقلاب مطرح شد، سابقه‏ئى ديرين دارد و در اواسط سال 1345 ارائه شده است. در همين زمان است كه از گروه ميانه روى با مشخصه (22): «موافق سياست خارجى و سياست نفتى و مخالف سياست داخلى رژيم شاه» سخن بميان مى‏آيد. اين گروه كودتا 28 مرداد را «نجات ايران غريق توسط آمريكا» (23)، تلقى مى‏كرده‏اند. مجموعه‏ئى از عناصر جبهه ملى، جناح راست سوسياليستها خليل ملكى و كسانى بوده‏اند كه بعدها نهضت راديكال را بوجود آورده‏اند (24)، اينان در سال 1346 بر آن شدند كه بر گرد على امينى جمع آيند و با اجازه شاه، فعاليت سياسى را بياغازند. بنظرشان نزديك شدن رژيم شاه به روسيه خطرناك بوده است و سفارت آمريكا را از عواقب آن مى‏ترسانده‏اند!

      از اين زمان در اسناد سفارت نشانه‏ها بر جدائى ميان تمايلهاى مختلف احزاب تشكيل دهنده جبهه ملى، زمان به زمان صريح‏تر مى‏شوند. سياست عمومى بر اينست كه اين جريان تشديد گردد و جذب شدنيها، در گروههاى اول و دوم جذب شوند و در رژيم سياسى موجود، بدلى سياسى را بوجود بياورند كه سبب ثبات رژيم بگردد.

      جريان تقسيم جبهه ملى و احزاب سياسى كه در درون و بيرون آن فعال بوده‏اند، در اسناد سفارت بازتابى روشن دارد:

      جبهه ملى و احزاب سياسى تشكيل دهنده آن كه به ادعاى اسناد، در دوران مصدق به سازش با كمونيستها تن داده بودند (26)، پس از آنكه در سالهاى اول 1960، فعاليت را از سر گرفتند، در سال 1964 به منتهاى درجه ضعف رسيدند (27) و به سه جريان منشعب گرديدند:

      - آنها كه ميانه رو شدند يعنى با سياست خارجى (مخالفت با روسيه و دوستى با آمريكا) و سياست نفتى موافق شدند و با سياست داخلى شاه مخالف ماندند.

      - آنها كه از اصلاح پذيرى سياست آمريكا مأيوس شدند، اما از لحاظ سياى يا غير فعال شدند و يا سياست صبر و انتظار در پيش گرفتند (28) و يا همچنان مى‏كوشيدند آمريكا را بر اساس دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا و موافقت با پاره‏ئى منافع آمريكا، از حمايت رژيم منصرف كنند (29).

      - آنها كه گروههاى چپ گرا را بوجود آوردند. اينان موافق استقلال ايران از سلطه آمريكا بوده‏اند (30).

      توجه به روحانيان، از 15 خرداد 1342 (5 ژوئن 1963) بيشتر مى‏شود. با وجود اين، در اين دوره آمريكا موافق دور كردن آنان از سياست و سلطه رژيم شاه بر بنياد مذهبى است (31). نظر طراحان سياست آمريكا، بر اين است كه روحانيان  بضعف و زوالند و آينده ندارند (32).

      چپ گرايان، از حزب توده سرچشمه مى‏گيرند كه در جريان ضعف به سه جناح تجزيه شده است (33): وفاداران به مسكو و مخالفان مسكو و جناحى متشكل از آنها كه به خدمت رژيم شاه درآمده‏اند و در تشكيلات تازه ئى با «عناصر مترقى در دورن رژيم» همكارى مى‏كنند (34). بر روى هم چپگرايان بر اثر رخنه ساواك و سركوب موفق تشكيلاتى كه در جريان چپ پس از تجزيه حزب توده، بوجود مى‏آوردند (35) در آغاز دهه 70-1960 ديگر خطرى براى رژيم بحساب نمى‏آمدند (36). پا به پاى تجزيه و متلاشى شدن جريانهاى سياسى، در ارتش نيز دو اقليت راست و چپ، جريان تيمور بختيار و جريان متمايل به ناصريسم بروز مى‏كنند و سركوب مى‏شوند.

      با اينهمه رشد درس خوانده‏ها، عامل نگران كننده‏اى مى‏گردد. افزايش تعداد دانشجويان و ناهمسانى بلكه تضاد ميان آرمان‏طلبى ذهنى شان و واقعيتهاى زندگانى اجتماعيشان، سبب مى‏گرديد كه رژيم شاه از هواداران بسيار كمى در ميان دانشجويان كه فعالترين بخش روشنفكرى بشمار مى‏رفتند، برخوردار باشد (38).

      اما روشنفكران را به روشنفكران سنتى و روشنفكران جديد تقسيم بايد كرد. روشنفكران سنتى همانها هستند كه در بحث از گروهها و شخصيتهاى بالا از آن‏ها سخن رفت. در ميان روشنفكران جديد، آن‏ها كه سرشان به سنگ واقعيتها خورده است و اينك ملاحظات ايدئولژيك و دلبستگيهاى ملى را در درجه دوم اهميت قرار مى‏دهند،(39) شمارى بزرگ و روزافزون را تشكيل مى‏دهند. اين تغيير تمايل - بنابر سنجش افكارها - در ميان دانشجويان نيز ملاحظه مى‏شود (40):

 

       «در پاسخ به بزرگترين نياز جوانان ايران چيست؟ 14 درصد پاسخ دهندگان جواب داده‏اند: وسايل و تاسيسات تفريحى، 33 درصد: فرصتهايى براى مشاركت در كار توليدى، و 40 درصد: آزاديهاى سياسى... بر اساس نظر سنجى ديگرى در بهار 1342... كاركردن براى عدالت اجتماعى 82 درصد آراء را به دست آورده است. انجام وظيفه 81 درصد، آزادى شخصى 79 درصد، وفادارى به آرمان «بشر» 80 درصد، اطاعت از مقامات تنها 14 درصد...»

 

      بدينسان اصلاحات داخلى هم در نظر روشنفكران سنتى و هم در نظر روشنفكران جديد تقدم قطعى پيدا مى‏كند (41): درباره اولويت نيازهاى اقتصادى بر نيازهاى سياسى، اظهار نظر روشنترى شده است: 42 درصد اظهار كرده‏اند اولين كارى كه بايد انجام بگيرد اينست كه «در راه تغيير و بهبود اوضاع اقتصادى كار كنند» و 34 درصد «به بهبود وضع فرهنگ و بهداشت و اخلاقيات عمومى» اولويت داده‏اند در حاليكه تنها 18 درصد به تغييرات سياسى اولويت بخشيده‏اند. از سويى ديگر، 35 درصد طرفدار چيزهايى نظير «انقلاب و تغيير رژيم و برقرارى سوسياليسم و آزادى بيان و مطبوعات و بيرون آمدن از پيمانهاى نظامى و پايان دادن به نفوذ بيگانگان» بوده‏اند و 55 درصد اظهار مى‏كرده‏اند كه براى ايجاد تغييرات لازم بايد زور بكار برد».

      بدينقرار، در افكار قشرهاى روشنفكرى، حتى پوياترينشان، آزادى بر استقلال و اصلاحات بر آزادى و اقتصاد بر سياست تقدم پيدا مى‏كند. در يك كلام ايدئولژى غالب، ايدئولژى رشد و دور «مدرنيسم سياسى» اجتماعى -اقتصادى» شده است تا آنجا كه بباور 55 درصد دانشجويان، رشد و نوسازى كشور بدون اعمال زور سرانجام نمى‏گيرد. طبيعى است اگر اين تحول در انديشه انديشمندان سبب گردد كه «دار و دسته‏هاى سياسى و روشنفكرى در يكديگر تقريباً بور بخورند و بر يكديگر نفوذ داشته باشند اما بر مردم بطور عموم نفوذ نداشته باشند». و نتيجه در يكديگر بر خوردن، پيدايش شكل سازمانى جديدى بگردد: دوره‏هاى بسيار پديد بيايند و هر روشنفكر در يكچند از اين دوره‏ها حضور بيابد. مشهورترين تشكيلات از اين نوع، يكى تشكيلات فراماسونرى، و ديگرى باشگاههاى «امرسون» و «ما» و كانون  ترقى هستند كه با آغاز انقلاب سفيد، بر تشكل خويش مى‏افزايند و سرانجام در حزب ايران نوين با جذب تمايلهائى كه از گروههاى سياسى بالا جدا مى‏شدند، متشكل مى‏شوند و با شعار تقدم ترقى بر استقلال و آزادى و اسلام، از سوى شاه رسالت تاريخى، تبديل ايران عقب مانده به ايران مترقى را بر عهده مى‏گيرند (41). اما غير از اين دوره‏ها، دوره‏هاى ديگرى وجود داشتند. مهمترينشان دوره امينى و دوره ايران جوان و اتفاق ملى و دوره خانواده فرمانفرمائيان و... بودند. يكى از دو خاصه مهم اين دوره‏ها اين بود كه بتدريج بر محور دو تمايل متمركز مى‏شدند (42):

      - يك تمايل اين بود كه با توجه به ضعف گروههاى سياسى مخالف و تحول طرز فكر روشنفكران و دانشجويان، اعطاى آزاديهاى محدود هم ممكن است و هم سبب تثبيت رژيم كشور مى‏گردد.

     - تمايل دوم اين بود كه بدون رهبرى داراى اختيارات مطلق و اعمال قوه، سنتهاى كهن و ضد نوگرايى را نمى‏توان از پيش پا برداشت.

 اين دو تمايل، انعكاس دو تمايل در دستگاه حاكمه آمريكا بودند: تمايلى كه با ظهور كندى و نظريه «مرزى جديد» آزادى محدود و رشد را در كشورهاى زير سلطه براى استراتژيهاى آمريكا سازگار، بلكه لازم مى‏شمرد و نظريه‏ئى كه آزادى را براى كشورهايى نظير ايران زود مى‏شمرد اما «ترقى» اينگونه كشورها را لازم مى‏دانست. شاه به آمريكا مى‏رود و كندى را قانع مى‏كند كه به برنامه نوسازى كشور بدست خود او انجام بگيرد. از اقبال او، كندى كشته مى‏شود و جانسون مى‏كوشد بر آيند دو تمايل دستگاه آمريكا بگردد. بازتاب اين تحول، موافقت با «انقلاب سفيد» به رهبرى شاه و تحكيم قدرت شخصى او مى‏شود. بر اثر اين تحول سياسى، اكثر درس خوانده‏ها كه در «پى ايدئولژى نيستند» و روشنفكرانى كه به رشد تقدم مى‏دهند، در محدوده استبداد شاه و منافع آمريكا، انقلاب سفيد را بعمل در مى‏آورند.

      در اين دوره‏ها، جوانترها از دختر و پسر شركت مى‏كردند و از راه ازدواج، يك رشته «خويشاوندى‏هاى در هم بافته» پديد مى‏آمدند (43). به سخن ديگر، اين دوره‏ها يك وظيفه اجتماعى - سياسى بسيار مهمى انجام مى‏دادند كه عبارت بود از جذب استعدادهاى جديد (اغلب از راه موافق كردن مخالف) به تارعنكبوت اجتماعى حاكم بر كشور. نظر بر اين بود كه پيوندهاى اجتماعى و تعليم و تربيت يكسان، «دوستيهائى پديد مى‏آورند كه برتر از اعتقادهاى ايدئولژيك‏اند». در نتيجه در صورت جذب شدن افراد، هم مى‏توانستند از وفاداريشان مطمئن گردند و هم به دوره و رويه خوددارى از همكارى با رژيم پايان بخشند. در حقيقت خاصه 80 درصد درس خوانده‏ها اين بود كه كارى بكار سياست نداشتند اما حاضر نيز نبودند براى رژيم كار كنند. انقلاب سفيد با ايجاد تحرك در بيش از 90 درصد از درس خوانده‏ها، مشكل يك قرنى عدم همكارى روشنفكر با دولت را حل مى‏كرد!

      همه اين دوره‏ها و تمايلهاى گوناگون شركت كنندگان در آنها كه مهمترينشان دو تمايل بالا بودند، با «نقش خودكامانه شاه» مخالف بودند. اما اين مخالفتها براى توده‏هاى بزرگ كارگران و كشاورزان با سواد، بيان نمى‏شدند(44). بدينسان كار رژيم در جذب روشنفكرانى كه بيرون از جامعه نارضايى خود را در محافل خود اظهار مى‏كردند، آسان مى‏نمود.

      در اين تحليل از تحول طبقات اجتماعى و نقش مردم خبرى نيست. نه اينكه هيچ حرفى در ميان نباشد، بحث از گروههاى سياسى بالا و روشنفكران سنتى و جديد، بواقع بحث از «طبقه ميانه» سازى است. بواقع نيز در مرامنامه كانون ترقى و بعد حزب ايران نوين، «ايجاد طبقه ميانه» هدفى اساسى شمرده مى‏گردد. بجاست براى روشنتر كردن خط سياسى كه اين اسناد بدست مى‏دهند، دو قول را نقل كنيم:

      - در همين ايام از امينى نقل مى‏شد كه وى در ملاقات با شاه گفته است، جوانها مى‏خواهند حكومت كنند و شاه به او پاسخ داده است، همه شان را وزير و وكيل و مدير كل كرديم. امينى پاسخ مى‏دهد نوكرى نمى‏خواهند، حكومتگرى مى‏خواهند.

      - در روزهائى كه صحبت بر سر كارآمدن دولت جديد مركب از اعضاى كانون ترقى بود، ديدارى ميان هويدا و بنى صدر واقع شد. در اين ديدار بحث درباره موفق شدن و ناموفق شدن دولت جديد پيش آمد. هويدا گفت: قصد آنست كه وحدتى از روشنفكران و كارگران و دهقانان بوجود آوريم و جامعه نوئى بسازيم. در اين پاسخ سئوال كه با استبداد شاه و هدف اول كه ايجاد «طبقه ميانه» است، چگونه مى‏توانيد به اين وحدت برسيد و موفق شويد؟ پاسخ داد كه تحول اجتماعى ناگزير بايد از مرحله «ايجاد و حذف طبقه ميانه» بگذرد!...

      با توجه به دو قول بالا، اينك مى‏توان روشنتر فهميد كه در نظر هر دو جناح رژيم حاكم و نيز تنظيم كنندگان سياست آمريكا، مردم بايد كارپذير تلقى مى‏شدند. بدون اين «اصل موضوع» نه نظريه‏ئى كه بر اساس آن، انقلاب سفيد انجام گرفت و نه نظريه آزادى محدود، تدوين كردنى نبودند. نظريه كارپذير يا بهتر بگوييم القا و تحريك پذيرى مردم، همچنان اساس تفكر سياسى آمريكا را پيش و در دوره انقلاب و پس از آن، تشكيل مى‏دهد. از اينروست كه در اين روزها كه با شروع «انقلاب سفيد» جامعه ايران و رژيم شاه وارد يك مرحله تعيين كننده مى‏شدند، درباره نقش مردم اينطور آمده است (45):

      «توده‏ها در معرض (تبليغات) عوام فريبانه قرار گرفته و دستخوش تبليغات مطبوعاتى و راديو واقع شده‏اند. به توده‏ها درباره مسائل سياسى، اقتصادى و اجتماعى كشور، آموزش داده نمى‏شود. بر عكس رژيم از راه تبليغات در پى آنست كه از راه تحريك احساسات و جلب عواطف، توده‏ها را متقاعد سازد. ا ما اگر رژيم حاكم شكست بخورد، توده‏ها در اختيار نيروهائى قرار مى‏گيرند كه وسايل تبليغاتى در دست آنهاست»!

 

      بر اساس اين تحليل، پاسخ «چه بايد كرد» را بدست مى‏دهند (46):

      - بايد حداكثر روشنفكران را جمع كرد و بخصوص در دانشگاهها به القا ايدئولژى پرداخت:

 

      «تعيين مامورين جوان اداره اطلاعات آمريكا براى تحصيل تمام وقت در دانشگاه تهران به پيروزى از الگوى آمريكاى لاتين با رسالت اصلى تحت تاثير قرار دادن افكار عمومى دانشجويان در جهتى مساعد براى سياستهاى ايالات متحده» و...

 

      - بايد با هر دو جناح دستگاه حاكمه روابط محكم را حفظ كرد. اما از آنجا كه (47)

 

      «سازش بين حكومت و انديشمندان كه در كنار ايستاده‏اند، تا زمانى كه مخالفين اصرار دارند شاه از سمت خود بعنوان فرمانروا كنار رفته و قدرت واقعى را بوزارتخانه‏ها منتقل كند»

 

      ممكن نيست، بايد از تمايلى حمايت كرد كه تحت فرماندهى شاه به «ترقى ايران» تقدم مى‏بخشد. انقلاب سفيد بر اساس آن اطلاعات و اين تحليل، شروع مى‏شود...

      در اواخر دهه 70-1960، ارزيابى ديگرى بعمل مى‏آيد كه بنا بر آن آرايش عمومى نيروهاى سياسى ايران بقرار زير است:

      «شاه با موفقيت مدرنيزه كردن ايران را رهبرى مى‏كند و به درست بودن آرمان خويش اطمينان دارد. بهمان اندازه كه به درستى (انقلاب سفيد) اطمينان دارد، از اينكه مهار سياسى ايران رااز دست نداده است. خوشحال است. بر آنست كه مخالفان در انتظار تحقق پيش بينى‏هاى شومشان، در اختناق بمانند» (48). اين مخالفان كه «هيچگونه تهديدى براى شاه به شمار نمى‏روند» (49) عبارتند از:

      -افراد جبهه ملى كه «امروز بكلى غيرفعال هستند. آنها همچنان ضد شاه هستند و بهمين دليل تهديدى در حال كمون براى نظام كنونى به شمار مى‏روند» (50).

      - مخالفان غير كمونيست رژيم را به سه گروه مى‏توان تقسيم كرد: «فعالان جوان، عناصر محافظه كار بازار و انديشمندان مسن‏تر. فعالان جوان مدعى هستند كه انگيزه آن‏ها ميل به محدود كردن اختيارات شاه است و در پى آنند كه يك حكومت ملى و طبق قانون اساسى، روى كار آورند. عناصر محافظه كار بازارى از تجددگرايى شاه نفرت دارند و برآنند كه شاه راه و رسم زندگى اسلامى ايران را تباه كرده است. انديشمندان مسن‏تر كه از لحاظ روش سياسى «ليبرال» هستند ولى از سركوبى همه جانبه مخالفان سياسى، نفرت دارند» (51)

 

 با وجود اين نشانه‏هاى ناراحت كننده‏ئى ملاحظه مى‏شوند كه نمى‏توان آنها را ناديده گرفت:

 

      «هنوز بقاياى عناصر مخالف (غير كمونيست) كه با سرسختى با رژيم شاه مخالفند، وجود دارند... اينان فريب دلبريهاى دولت را نخورده‏اند و از سازش با رژيم شاه سرسختانه خوددارى كرده‏اند. اين سازش ناپذيرى آنها از گروه بزرگترى كه... با قدرت حاكم از در صلح در آمده‏اند،... متمايز مى‏كند... اينان از نظر تعداد بسيار محدودند، اما انعكاس صدايشان در جامعه بسيار وسيع است و نمى‏توان ناديده شان گرفت...» (53).

 

 اما در طرز فكر و عمل سه گروه بالا نيز، تحولى ملاحظه مى‏شود:

 

  1- در ميان فعالان جوان، عده محدودى هستند كه «اگر امكان بيابند، بنياد سلطنت را به نفع جمهورى از ميان برمى دارند... «اينان استقلال و آزادى هر دو را با هم مى‏خواهند (53)

 2- مخالفت در ميان محافظه كاران در حال رشد است. اينان با «نوگرايى شاه» مخالفند، شيوع فساد را سخت انتقاد مى‏كنند و «نظر اغراق‏آميزى درباره نفوذ اسرائيل بر شاه دارند ... (54)

 3- انديشمندان مسن‏تر كمتر از گروههاى قبلى تمايل به اقدام دارند و در ميان جمعيت گسترده و پيچيده شهرى، صدايشان به گروههاى كوچكى بيش نمى‏رسد...» بيشترشان، طرفدار غرب و ليبرال هستند و از مدرنيزه كردن ايران پشتيبانى مى‏كنند. نزاعشان با شاه اينست كه مى‏گويند، شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت... درباره امور خارجى، مايلند ايران روابط نزديكترى باكشورهاى راديكالتر عرب داشته باشد... در عين حال از رخنه روسيه به خاورميانه عميقاً نگرانند...» (55). اينان اين اواخر از آمريكا يأس كلى حاصل كرده‏اند:  «در اواخر سال 1345 الهيار صالح از كوتاهى ايالات متحده در وادار كردن شاه به شكل كردن مهار سياسى، سخت ناراحت شده و... گفته بود: ديگر نمى‏توان به آمريكا چشم اميد دوخت زيرا آن‏ها نيز در سياست استعمارى از انگليسيها پيروى مى‏كنند...» (56).

 

      بدينقرار، در اوائل دهه 80-1970، رژيم ايران برغم نشانه‏هاى كوچك ناراحت كننده بالا، از ثبات كامل برخوردار است. چرا كه نمايندگان سياسى قشرهاى ميانه به سه تمايل تقسيم شده‏اند: آن‏ها كه به رشد تقدم ميدهند، آنها كه به آزادى تقدم مى‏دهند و آن‏ها كه به «مشروعه» تقدم مى‏دهند (57). از آنجا كه تمايل اول با تكيه به اكثريت درس خوانده‏ها و شاه و ارتش، در حال رشد موافقند، بنابراين، از ناحيه اين دو تمايل خطرى رژيم را تهديد نمى‏كند. هر چند در اقليت كوچكى كه به استقلال مى‏انديشند، تمايل به همكارى با كمونيستها بوجود آمده است و سران جبهه ملى را از تبديل ايران به ويتنام هراسان كرده است اما، اين تمايل با توجه به تشددى جريان انقلابها در ميان چپگراها، خطرى بشمار نمى‏رود (58). در اين سالها  نيكسون، جانبدار تمايل حمايت از رژيمهاى استبدادى، بدنبال شكست ويتنام، طرح سياسى جديدى را به اجرا مى‏گذارد. اين طرح، با توجه به افزايش درآمدهاى نفت شدنى است و نيت شاه در ايجاد يك ارتش بزرگ كه به ايفاى نقش تعيين كننده‏ئى از هند تا شاخ آفريقا و از مرز شوروى تا يمن جنوبى قادر باشد، كاملاً سازگار است. مرحله آخرين حيات رژيم شاه و در نتيجه سلطنتى بدينسان آغاز مى‏شود.

 

 ب - گروهها و شخصيتهاى سياسى در دوره 76-1970:

 

 

 در تمامى اين سالها نظر بر اينست كه:

 

      «پادشاهى ايران... تنها عاملى است كه مى‏تواند استمرار خط مشى عمومى را تأمين كند و... در حاليكه آمريكا تعهدى در حمايت از هيچگونه شكل حكومتى خاص در ايران ندارد، شاه فعلاً از عهده حفاظت منافع اصلى امنيتى ما در ايران برمى آيد و تنها شخصيتى است كه مى‏تواند راهبر ايرانيان شورشگر باشد... تا ظهور منبع قدرت موثر ديگرى كه انتظار آن را طى 2 تا 5 سال آينده نداريم، حمايت از شاه و برنامه‏هاى اصلاحى او شرائط اساسى براى تعقيب هدفهاى اساسى ما است... (59)»

 

      هدفهايى كه زير اين اظهار نظر، ذكر شده‏اند، همان هدفهاى ششگانه و هميشگى هستند. اما مسائلى كه در آغاز اين دوره مد نظر قرار مى‏گيرند و وسايلى كه بكار مى‏روند، با مسائل و وسايلى مورد نظر و عمل پايان اين سالها فرق مى‏كنند:

 

 ب 1- سياست آمريكا تا سال 1975:

 

      مسئله اول و اصلى، مسئله ساخت و قدرت ارتش و نقش آنست. بنابر اسناد مى‏دانيم كه باروى كار آمدن كندى، آمريكا به جد خواستار كوچك و نوسازى كردن ارتش است. مى‏خواهد ارتش ايران وظايف پليسى خود را رها كند و ارتشى 50 هزار نفرى بگردد و همسنگ ارتشهاى كشورهاى صنعتى بشود و بتواند در صورت پيش آمدن جنگ تحت فرماندهى ارتش حامى آمريكا دفاع مقدماتى را بعمل بياورد. آمريكا اين نظر را تا بالا رفتن قيمتهاى نفت تعقيب مى‏كند . با وجود تهديدهاى شاه به خريد اسلحه از روسيه (60) بجد كنترل و كنترل انحصارى بر سلاح و تأسيسات نظامى را از آن خود مى‏داند و حفظ اين كنترل را از اهم هدفهاى خود مى‏شمرد (61) اما بتدريج تجربه ويتنام، نظريه راهنماى طراحان سياست آمريكا در ايران را تغيير مى‏دهد. اينبار به نقش داخلى ارتش در دفاع از رژيم بها مى‏دهند و با تدوين دكترين نيكسون، با شاه در ايجاد ارتش بزرگ كه نقشهاى داخلى و منطقه‏ئى داشته باشد، همراه مى‏گردند (62). افزايش قيمتهاى نفت، برآوردن اين هدف را آسان مى‏گرداند.

      به وزارتخانه‏هاى دفاع و خارجه آمريكا دستور داده مى‏شود، توقعات ايران را در خريد هر نوع اسلحه برآورده سازند. از اين پس نظر براينست كه ارتش، چنان توانايى پيدا كند كه از عهده وظايف زير برآيد (63):

      - حفظ توازن نظامى در منطقه‏

      - محدود كردن روسيه

      - كنترل راههاى بين المللى در منطقه‏

      - ايفاى نقش ژاندارم در منطقه خليج فارس و بلكه از هند تا شاخ آفريقا

      - كمك نظامى به ثبات رژيمهاى منطقه‏

      - جانشين آمريكا شدن در كمكهاى نظامى به كشورهاى منطقه بقصد جلوگيرى از نفوذ روسيه در اين كشورها.

      بديهى است كه افزايش هزينه نظامى بخصوص وقتى با شعار «ارتش بالاتر از همه» همراه مى‏شود تعادل سياسى را در درون دستگاه حاكم و ميان اين دستگاه و جامعه برهم مى‏زند، ميزان نارضائيها افزايش مى‏يابد و براى ثبات رژيم، بايد وسايل بسيار بكار برد و اصلاحات را جدى‏تر تعقيب كرد. از اين روست كه اسناد اين دوره همه بحث درباره وسايلى هستند كه بايد بكار برده شوند. «اصولى» كه  به «اصول انقلاب شاه و مردم» اضافه مى‏شوند، همانها هستند كه در اين اسناد، بعنوان وسايلى ذكر شده‏اند كه براى تأمين ثبات رژيم ايران بايد بكار برده شوند (64):

      - اصلاح ادارى، براى جلب روشنفكران و رضايت عمومى (همان انقلاب ادارى)

      - تأكيد برنامه گزارى اقتصاد ايران‏

      - جذب نهاد مذهب در دولت (همان كه بعنوان سپاه دين اصلى از اصول انقلاب گرديد)

      - مبارزه با مواد مخدر

      - مبارزه با تورم‏

      - مبارزه با فساد

      - جلب نخبه‏ها از راه اعطاى امتيازات مالى و غيره‏

      علاوه بر كارهاى بالا، رژيم ايران براى اينكه در نظر افكار عمومى داخلى و خارجى حيثيت بيابد و بتواند از عهده نقشهائى كه بر عهده مى‏گيرد برآيد بايد در عين دورى از روسيه، چسبندگى زياد به آمريكا پيدا نكند (65).با وجود اين نبايد توجه به مسائل و وسايل بالا سبب غفلت از هدفهاى زير بگردد (66):

      - جانشين كردن ايران در كمكهاى مالى به كشورهاى نيازمند

      - سرمايه گذارى آمريكا در ايران‏

      - توسعه بازار فرآورده‏هاى آمريكا در ايران‏

      - عدم كاهش ميزان توليد نفت‏

      بدين سان سياست آمريكا مى‏بايد از عهده انجام كارهاى ضد و نقيض برآيد. يعنى منافع آمريكا را بحداكثر تأمين سازد و ثبات رژيم را از طريق جلب رضايت عمومى و جلوگيرى از پيدايش آلترناتيو خطرناك، حفظ كند. بدينخاطر ناگزير مى‏بايد، توجه اساسى را به اثر تحول اجتماعى - اقتصادى بر پيدايش نيروهاى جديد و اندازه اهميت نيروهاى مخالف معطوف گرداند.

      بنابر برآوردى كه در پايان اين سالها بعمل مى‏آورند، در انديشه سياسى گروههاى روشنفكرى توجه به دمكراسى را بيشتر مى‏يابند. طوريكه اگر نه بيشتر از «اصلاحات» دست كم بهمان اندازه مورد توجه است (67). نيروهاى مذهبى از آنجا كه نتوانسته‏اند با نيروهاى سياسى مهمى وحدت بجويند، داراى نقشى نيستند  و البته سياست آمريكا بايد در جهت جلوگيرى از اهميت و قدرت پيدا كردن روحانيان عمل كند (68). فساد بى اندازه و اجرا نشدن برنامه‏هاى عمرانى و بزرگ شدن ارتش، مسائل تازه‏ئى را بوجود آورده‏اند، كه راه حل ديگرى مى‏جويند. در اين اوضاع و احوال نيكسون بدنبال واقعه واترگيت استعفا مى‏كند. بى اعتمادى افكار عمومى آمريكا بدولتمردان آن كشور و ناكاميهاى سياست خارجى آمريكا و بحران سخت و بى مانندى كه در آمريكا و همه غرب شروع به برخاستن مى‏كند، سبب توجه افكار عمومى آمريكا به حقوق بشر و انزجارشان از رژيمهاى استبدادى مى‏گردند. در دستگاه حاكم آمريكا از نو تمايل طرفدار دمكراسى محدود در كشورهاى زير سلطه، قوى‏تر مى‏شود. بازتاب قوت گرفتن اين تمايل در اين دستگاه و توجه روشنفكران ايرانى به دمكراسى و ضرورت مهار كردن ارتش بزرگ را در توجه سفارت آمريكا به آلترناتيو باز مى‏يابيم. براى اولين بار پس از دو دهه، آمريكائيان خطر آلترناتيو را جدى مى‏يابند.

 

 ب 2- سياست آمريكا در سالهاى 77-1976:

 

      با توجه به برداشت مسئولان آمريكايى از تحول اجتماعى - اقتصادى و نيز تحول انديشه سياسى گروههاى سياسى، بديهى است همچنان بر اين نظر باشند كه نيروهاى سياسى مخالف رژيم شاه ضعيفتر شده‏اند و برغم مشكلاتى كه پيش آمده‏اند، نمى‏توانند به خطر تهديد كننده‏ئى بدل گردند (69). با وجود اين، شكست انقلاب سفيد و برخاستن بحران سبب مى‏شود كه در اين دو سال، عوامل تعيين كننده سياست آمريكا و در نتيجه، هدفها و وسائل ديگر شوند. در حقيقت شكستهاى پى در پى سياسى - نظامى و شروع بحران سياسى - اقتصادى داخلى بخصوص كودتاهاى ناموفق در آفريقا و خاورميانه و نيز ناكامى رژيم در برنامه اصلاحاتى‏اش، سبب شده‏اند كه دور نگاهداشتن ايران از روسيه و حفظ ثبات رژيم ايران به هدفهاى اول سياست آمريكا تبديل بگردند.

      نتيجه تقدم بخشيدن به اين دو هدف (كه در عين حال از عوامل مهم اين تقدم دادن بشمار مى‏رود) توجه به ارتش، به اندازه بزرگى آن و حتى به نقش منفى است كه بعد از تمام شدن منابع نفتى در منطقه مى‏تواند پيدا كند. با اينحال مسئله اصلى اينست كه بر اثر كودتا، ارتش تغيير جهت سياسى ندهد. از اينرو مطالعه تحول ارتش و جستجوى وسايل تحكيم مهار بر ارتش و نيز تحقيق مداوم در جهت و خط سير تمايلهاى سياسى ارتشيان (70) از اهميتى به تمام برخوردار مى‏شود. نظرهاى گوناگون براى ايجاد تعادلى جديد و پايدار بميان مى‏آيند كه از آنها، دو نظر مهمترند كه يكى پيش از آن بعمل درآمده بود و ديگرى بجاى آن پيشنهاد مى‏شد:

      - حفظ قدرت شاه و ايجاد سازمان سياسى فعال بقصد ايجاد وزنه‏ئى در برابر وزنه ارتش؛

      - كاهش قدرت شاه، ايجاد فضاى سياسى باز و برروى كارآوردن حكومتى معرف جانبداران اصلاحات و دمكراسى بمثابه راه حل حفظ ارتش بعنوان تكيه گاه رژيم و در عين حال ممانعت از كودتا.

      در هر دو نظر، حفظ شاه براى مهار ارتش لازم شمرده مى‏شوند (73). از آنجا كه شاه مايل نبود سرسوزنى از قدرت خويش را از دست بدهد، پيش دستى كرده و دو حزب پيشين ايران نوين و مردم را كه بنابر نظر اول و حتى در صورت بعمل درآمدن نظر دوم، مى‏توانستند به قدرت رقيب بدل شوند، در حزب فراگير رستاخيز منحل ساخت و مردم كشور را به انتخاب يكى از سه تمايل مجبور كرد: پيوستن به حزب، يا سكوت و خوددارى از فعاليت سياسى و يا رفتن به خارج و براى اينكه شكل سياسى مزاحمى بوجود نيايد و هيچ شخصيتى از مهار شاه بيرون نرود، عضويت در آن اجبار مى‏شود (73). در اين پيشدستى از حمايت سياست انگليس (كه بعد از شكس تجربه تا كنفرانس گوادلوپ با «ايجاد فضاى باز سياسى» مخالف است) (74) و نيز جناحى از دستگاه حاكم امريكا كه دمكراسى را براى ايران زود و خطرناك مى‏داند و هنوز بر سر كار است، برخوردار مى‏باشد. بخشى از دلايلى كه شاه براى ايجاد اين حزب ذكر مى‏كند (75)، همان است كه در اسناد سفارت نيز بعنوان «دلايل» بيان شده‏اند در مجموع جمع آوردن و فعال كردن گروههاى روشنفكرى (76). اما شاه به ايجاد وزنه تعادل در قبال ارتش و نيز جلوگيرى از مقبوليت پيدا كردن نظر دوم، سخنى بميان نمى‏آورد. با وجود اين مى‏پذيرد كه تجربه حزب رستاخيز، اشتباه بود و به شكست انجاميد (77).

      بازتاب اين شكست و تحول داخلى بحران زاى آمريكا، سبب قوت گرفتن نظردوم در دستگاه حاكمه آمريكا مى‏شود. اين امر ارزيابى مجددى از نيروهاى سياسى را ضرور مى‏گرداند. مصاحبه‏هايى كه طى ربع قرن بطور مرتب انجام گرفته بودند، اطلاعاتى كه از منابع گوناگون اخذ شده بودند و سنجش آراهايى كه  بعمل آمده و مى‏آمدند، مبانى اين ارزيابى را تشكيل مى‏دهند. بر اساس سه ضابطه و تمايل عقيدتى (از لحاظ قائل شدن به تقدم اصلاحات يا دمكراسى يا استقلال يا اسلام يا ماركسيسم) شخصيتها و گروههاى سياسى مورد ارزيابى مجدد، قرار مى‏گيرند (78):

 اول - گروه الف، هواداران سياست آمريكا. اين گروه، مخالف روسيه و موافق آمريكا و مدافع منافع ششگانه آمريكا در ايرانند. از لحاظ گرايشهاى نظرى در تمايلهاى زير از يكديگر مشخص مى‏شوند:

      - تقدم قطعى به ضديت با كمونيسم و روسيه و «ترقى» مى‏دهند و دمكراسى را در اين مرحله غيرممكن مى‏دانند. مخالف اسلام و سنتهاى فرهنگى بومى هستند.

      - تقدم قطعى به «ترقى» و ضديت با كمونيسم و روسيه مى‏دهند، دمكراسى محدود را نه غير ممكن بلكه ممكن و لازم مى‏دانند. مخالف پاره‏ئى از جنبه‏هاى اسلام و سنتهاى بومى هستند. اما ضديت با اسلام را شرط نمى‏دانند.

      - در نتيجه تمايل اول موافق شاه با اقتدار و تمايل دوم موافق شاه با اختيار محدود است.

 دوم - گروه ب، افراد اين گروه در جمع با روسيه مخالف و با همكارى با ايالات متحده موافق و در قبال ضابطه سوم يعنى منافع ششگانه آمريكا در ايران، نظرهاشان گوناگون است. از اين نظر و تقدمى كه به آزادى، يا ترقى يا اسلام، يا... مى‏دهند، به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

     - آنها كه تقدم قطعى را به تغيير سياست داخلى (اصلاحات و دمكراسى) مى‏دهند و نسبت به سياست خارجى همانند گروه الف فكر مى‏كنند. بنابراين بينابين دو گروه الف و ب قرار مى‏گيرند.

      - تمايلى كه تقدم قطعى را به استقرار دمكراسى مى‏دهد و بدون آن اصلاحات موفق را ممكن نمى‏شمرد. اين ليبرالها، مخالف نفوذ روسيه موافق دوستى با آمريكا هستند، اما منافع ششگانه را يكجا قبول ندارند و معتقدند تقدم با منافع ايران است. با وجود اين منافعى نيز براى آمريكا مى‏شناسند.

      - تمايلى كه تقدم قطعى را به آزادى مى‏دهد، به ترقى باور دارد و از لحاظ عقيدتى پايبند اسلام است. مخالف روسيه و موافق دوستى با آمريكا است. و از لحاظ منافع ششگانه آمريكا نظرى مشابه نظر ليبرالها دارد.

 سوم - افراد اين گروه، با روسيه مخالف و با آمريكا نيز موافق نيستند. بنابراين نسبت به منافع آمريكا در ايران، نظرى خصمانه دارند. از لحاظ عقيدتى به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

      - تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد. به رشد باور دارد و ليبرال است.

      - تمايلى كه تقدم را به تحول اجتماعى مى‏دهد و نظرهاى ماركسيستى دارد.

      - تمايلى كه تقدم را به استقلال و آزادى مى‏دهد و به اسلام باور دارد و موافق رشد است.

      - تمايلى كه به اسلام تقدم مى‏دهد و واپس گرا است.

 چهارم - افراد گروه چهارم، آن‏ها هستند كه به مخالفت با آمريكا و تغيير نظام اجتماعى و همكارى با اردوگاه كمونيسم تقدم قطعى مى‏بخشند. اين گروه به تمايلهاى زير تقسيم مى‏شوند:

      - حزب توده، كه عامل روسيه است. به مخالفت با آمريكا تقدم قطعى مى‏دهد. آماده همكارى با گرايشهاى بالا بقصد بدست آوردن فرصت هست.

      - گروههاى ماركسيست كه هوادار نظريه مائو هستند. بتحول اجتماعى تقدم قطعى مى‏دهند و به آزادى باور ندارند و به مخالفت با روسيه نيز تقدم مى‏بخشند.

      - گروههاى ماركسيستى كه با آمريكا مخالفند و آماده همكارى با گروههاى غير ماركسيستى هستند.

      بر اساس اين تقسيم بندى، به اين نتيجه مى‏رسند كه بايد دو گروه سوم و چهارم را بطور قطع از دست يابى به قدرت سياسى بازداشت. براى اينكار، وحدتى ميان دو گروه اول و دوم را تحت هژمونى گروه اول لازم مى‏بينند. هيچيك از دو تمايل از گروه اول با اينكار مخالف نيست. همه حرف بر سر اينست كه جانبداران قدرت شاه براى اين باورند كه اعطاى آزاديها، سبب مى‏شود كه گروهها سوم و چهارم بسرعت قوت بگيرند و ثبات رژيم را از بين ببرند و حتى آن را سرنگون سازند. جانبداران آزاديهاى محدود، عكس اين نظر را دارند و برآنند كه دو گروه سوم و چهارم اولاً گروههاى كوچكى هستند و بر اثر تجزيه‏ها و خصومتها سخت ضعيف شده‏اند و ثانياً تنها وقتى مردم از هر گونه تحول مطلوبى مأيوس شوند، اين گروههاى ضعيف طرف توجه مردم واقع مى‏شوند و اينبار ممكن است خطرناك گردند. بدينسان هر دو گروه در عين آنكه به ضعف گروههاى سوم و چهارم باور دارند، مى‏خواهند از وجود آنها در غلبه بر يكديگر در محدوده دستگاه حاكم، سود بجويند. از آنجا كه مسئله اصلى ايجاد تعادلى پايدار و بدون خطر ميان ارتشيان و غير ارتشيان در شرائط بحران آمريكاست، سياست آمريكا جانبدار «فضاى سياسى باز» مى‏شود چرا كه آن را شرط وحدت دو گروه اول و دوم تحت هژمونى گروه اول و تضمين ثبات رژيم مى‏داند. بنابراين، در اين دوره، بيشتر از ابزار زير استفاده مى‏كند (79):

      - حمايت از حقوق بشر از راه محدود كردن اختيارات ساواك؛

      - اعطاى تدريجى پاره‏ئى آزاديها؛

      - تعديل بودجه و مهار هزينه‏هاى نظامى و بخصوص محدود كردن فروش سلاح به ايران؛

      - تعديل مدرنيسم‏

      - جدا كردن روشنفكران از روحانيان‏

      - مبارزه با فساد خانواده سلطنتى و ژنرالها و سران رژيم؛

      - ايجاد ثبات حرفه‏ئى، بخصوص براى كارمندان؛

      جذب نيروهاى اجتماعى جديد كه پديد مى‏آيند از راه تحول سياسى كنترل شده؛

      جلب حمايت اكثريت خاموش از راه تغيير مسئولان كشور؛

      هر دو جناح دستگاه حاكم، با تمام قوا به فعاليت مشغول مى‏شوند.شاه زير بار از دست دادن هيچيك از اقتدارات خود نمى‏رود و جناح رقيب نيز خواهان تمام قدرت است. بنابراين هر يك مى‏كوشند نظر خود را پيش ببرند. از آنجا كه هر دو جناح در حسابهاى خود، گروههاى سوم و چهارم را ضعيف مى‏دانند و به چيزى نمى‏شمارند، موافق رسم قدرت مداران، با گروههاى سوم و چهارم بازى گربه و موش راه مى‏اندازند. شاه و جانبداران نظريه قدرت مطلقه او، بر آن مى‏شوند كه با ميدان دادن به «مذهبيهاى ضد آمريكايى» حساسيت آمريكا را تحريك كنند. باين عنوان كه حق با آنها بود وقتى مى‏گفتند اعطاى آزاديها ولو محدود، هنوز براى ايران زود است. درج مقاله بر ضد آقاى خمينى در روزنامه اطلاعات به «قصد به مبارزه طلبيدن رهبران مذهبى» و تمام كردن كار آن‏ها انجام مى‏گيرد (80). چگونگى برخورد رژيم شاه با تظاهرات و اعتصابها سبب برانگيخته شدن سوءظن جناح رقيب مى‏شود (81).

      اين جناح كه امينى آن را رهبرى مى‏كند، بعكس مى‏كوشد از راه دعوت به آرامش و حفظ آن، ثابت كند كه نظر او داير به اعطاى آزاديهاى محدود درست است: با پادرميانى، گروه دوم مى‏كوشد روحانيان را قانع كند كه بايد آرامش را حفظ كنند (82)، حتى نيروهايئى را كه مبارزه مسلحانه مى‏كردند دعوت مى‏كند از «عمليات تروريستى» بازايستند و بدينسان مانع تحول سياسى نشوند (83). اين جناح تا ماههاى آخر حيات رژيم شاه برآنست كه تحريكها همه از ناحيه شاه و جناح طرفدار استبداد مطلقه است كه مى‏خواهند اعطاى آزاديها را غير ممكن جلوه گر سازند (54). اما جانبداران استبداد سلطنتى در عين اينكه گاه آمريكا و گاه انگليس و گاه روس و حتى ژاپن را محرك مى‏خوانند (85)، مى كوشند ادامه تظاهرات را بهانه لزوم تقدم بخشيدن به حفظ نظام سلطنتى قرار دهند و اعطاى آزادى را به آينده‏ئى نامعلوم حواله دهند (86).

      وقايع بعدى روشن مى‏گردانند كه ارزيابيها درباره ضعف و قدرت گروههاى چهارگانه  بخصوص ضعف گروه سوم، تا كجا نادرست بوده‏اند. به پاره‏اى از خطاها در اسناد دوره انقلاب اشاره مى‏رود، اما بنظر مى‏رسد خطاى اصلى درباره موقعيت اجتماعى «قشرهاى ميانه» مورد توجه جدى قرار نمى‏گيرد. در حقيقت هدف «انقلاب سفيد» ايجاد وسيعترين قشرهاى ميانه بمثابه تكيه گاه ثابت و پايدار رژيم بود. «انقلاب سفيد» در قلمرو سياسى بجاى نجات رژيم شاه و استمرار طولانى آن حتى در آينده‏هاى دور، آن را بسوى انحلال برد. در قلمرو اقتصادى كار را به فساد و سرانجام فلج اقتصادى كشاند. در قلمرو اجتماعى، قشرهائى با موقعيت ناپايدار پديد آورد و در قلمرو فرهنگ بعكس هدف خود رسيد و سبب تقويت اسلام گشت. بدينسان رژيم شاه به هدفهاى خود دست نيافت بلكه كار را به نقطه مقابل آنها كشاند و سقوطش احترازناپذير شد. اين امور هنوز به اين وضوح بر طراحان سياست آمريكا و هواداران ايرانى آن، شناخته نيستند. اما عاملى كه بيش از همه بدان اهميت مى‏دهند و همان يكى از عوامل مهم سرنگونى رژيم شاه مى‏شود، قشرهاى ميانه و جهت يابى تمايل سياسى آنهاست. ارزيابيشان از موقعيت اين قشرها و جهت يابى تمايل سياسيشان، نادرست است: گروههاى چهارگانه، نزديك به تمامشان، از قشرهاى ماينه بودند و ناپايداريها و قهر و آشتيهاى سياسيشان، بازتاب ناپايدارى موقعيت اجتماعى اين قشرها بودند و بايد طراحان سياست آمريكا و ايرانيان هوادار را از واقعيت آگاهانيدند. اما بلحاظ الگوسازيهاى مرسوم، به اختلاف گرايشها، تنها از لحاظ ضعف و قوت هر يك از گروهها و روحيه ايرانى كه ميان افراط و تفريط سرگردان است (87)، توجه مى‏كنند و گمان مى‏برند صرف موقعيت ميانى از لحاظ درآمد و شغل و رفتارهاى فرهنگى كفايت مى‏كند تا قشرهاى ميانى، نقش دلخواه آنها را تثبيت رژيم ايفا كنند. حقيقت آنست كه اين قشرها نه به «دهقانان» جامعه كهن  ايرانى كه قشرهاى ميانى و با منزلت ثابت بشمار مى‏روند و برغم جنگها و انقلابها موقعيت خود را حفظ مى‏كردند، شباهت مى‏برند و نه به قشرهاى ميانى جامعه‏هاى غربى مى‏مانند: تفاوت اصلى دهقانان جامعه كهن با قشرهاى ميانى جامعه‏هاى زير سلطه، بى ثباتى منزلت و موقعيت اجتماعى قشرهاى ميانى جديد است. چرا كه از لحاظ سياسى نه تنها مشاركت در امور ندارند، بلكه حق داشتن نظرى مخالف نظر طبقه حاكم را نيز ندارند. از لحاظ اقتصادى به توليد داخلى متكى نيستند، بلكه نقش توزيع توليد خارجى را در كشور خود و رقابت بر سر بدست آوردن درآمد بيشترى از محل صدور نفت و ورود كالا دارند. تجربه انقلاب ثابت كرد كه هر گونه تغييرى در رابطه اقتصادى با خارجه، سبب مى‏شود، كه اين قشرها در شمار قشرهاى محروم جامعه ايرانى درآيند. از لحاظ اجتماعى، محصول متلاشى شدن نظام اجتماعى پيشين و بريده از پيوندهائى هستند كه هنوز در جامعه دهقانى و بخشى از جامعه شهرى برجاست و از لحاظ فرهنگى، نه تنها توليد نمى‏كنند و مصرف كننده عناصر فرهنگى وارداتى هستند، بلكه از عقده «خود انگل بينى» بشدت رنج مى‏برند. چرا كه نزديك به تمام درآمدهاى نفتى ك بايد صرف رشد و توليد مى‏شوند، صرف حقوق و مزايايشان مى‏شوند، به اين دلايل بود و هست كه اين قشرها، بيشتر از قشرهاى ديگر در پى اين ثبات موقعيت، خواهان تغييرات بنيادى در جامعه‏هاى زير سلطه مى‏شوند. به اين دلايل است كه هر دو جناح دستگاه حاكم و سياست آمريكا، غافلگير مى‏شوند و ضربه را از جائى كه انتظار آن را ندارند، مى‏خورند، با وجود اين بخود نمى‏آيند.

 

 

 3- سياست آمريكا در دوران انقلاب:

 

      نتيجه ارزيابيهاى نادرست، اينست كه بهنگام شروع بحران انقلاب، آمريكا نه تنها، آلترناتيوى در اختيار ندارد و آلترناتيوى راكه با انقلاب رو مى‏آيد، نمى‏شناسد، بلكه مهارش بر گروه اول و دربار شاه و ارتش نيز بسيار سست است. در حقيقت دستگاههاى اطلاعاتى آمريكا و رژيم شاه، از نظرهاى مخالفان سياست آمريكا و رژيم شاه، يكسره ناآگاهند. از انديشه راهنماى نيروهاى مخالف و تحول آن طى سه دهه، ناآگاهند. در نتيجه اين خودسانسورى، ارزيابيشان از توانائى مردم به ايفاى يك نقش فعال هنوز نادرست است. به اين امور بسيار دير پى مى‏برند (88).

      در اين اوضاع و احوال، ناگزير بايد كورمال كورمال قدم بردارند و سرنوشت رژيم را بدست تجربه‏ها و عملكردهاى روزمره و نتايجشان بسپارند. اينست كه اصول موضوعه و فرضهاى روزهاى اول بحران، بتدريج به عكس خود تبديل مى‏شوند:

 

 در آغاز فرضهاى راهنما اينها هستند (89):

 

 الف - ضرورت حفظ رژيم شاه:

 

 1- تعادل در جامعه ايرانى بهم خورده است چرا كه قشرهاى ميانه قدرت اقتصادى بدست آورده‏اند، اما قدرت سياسى بدست نياورده‏اند. اين نظر در محافل آمريكايى هنوز نيز از قوت تمام برخوردار است.

 2- دو گروه سوم و چهارم، بسيار ضعيف هستند و شانس موفقيت ندارند.

 3- قشرهاى ميانه نتوانسته‏اند رهبرى قوى و توانا براى استقرار رژيم با ثبات بوجود بياورند. در نتيجه جبهه ملى و نهضت آزادى، حتى با كمك روحانيان ميانه رو نمى‏توانند محور تعادل جديد قرار بگيرند. خمينى بدون پشتيابانان راديكال و كمونيست، قادر به برقرارى حكومتى مذهبى نيست و چنين حكومتى هيچگونه شانسى ندارد.

 4- تعادل جديد بايد با حفظ رژيم سلطنتى و بخصوص با حفظ شاه و از راه تحميل هژمونى گروه اول برقرار شود. چرا كه با رفتن شاه ارتش كه ستون فقرات هرگونه تعادل پايدارى است، انسجام درونى خود را از دست مى‏دهد و خود عامل تشديد بى ثباتى مى‏گردد. علاوه بر اين، رفتن شاه، رژيمهاى «ميانه رو» منطقه را متزلزل و از آمريكا مأيوس مى‏گرداند (90).

 5- ايرانيان، در سالهاى اخير، پى برده‏اند كه منابع ثروتشان يعنى نفت رو به زوال است. توجه روزافزون به اين واقعيت، سبب تحول افكار عمومى و حتى ارتشيان جوان در جهتى مخالف منافع آمريكا مى‏شود. از اينرو بايد رد پى آن تعادل سياسى رفت كه بتواند اقتصاد ايران را نجات بخشد و ادامه حيات آن را تضمين كند (91).

 6- اگر ايران كمونيست نشود، مى‏توان آن را بخط آمريكا بازگرداند

 7- بر اساس فرضهاى بالا، تعادل جديد را از دو راه بيشتر نمى‏توان برقرار كرد:

      - از راه رژيم نظامى با شاه يا بدون شاه؛

      - از راه سياسى با كاستن از قدرت شاه و ايجاد ائتلافى ميان دو گروه اول و دوم با هژمونى گروه اول.

      بنابراين نظرهايى كه در اسناد نه ماه اول 78، اظهار شده‏اند، راه حل نظامى مردود شناخته شده است. چرا كه (92):

      - نظاميان، بخصوص سران نظامى  شاه و همراه او شكست خورده‏اند. بدون تصفيه رده‏هاى بالاى ارتش، ارتش نمى‏تواند عامل تعادل جديد و با ثبات بگردد.

      - دولت نظامى، بمعناى تقويت جنبه‏هاى استبدادى و سركوبگر رژيم شاه است چرا كه مى‏خواهد بجاى ايجاد تعادل از راه تفويض اختيارات سياسى به نمايندگان قشرهاى ميانه - كه مورد درخواستشان است - با تشديد فشار تعادل برقرار كند. اين امر سبب مى‏شود كه جامعه كاملاً دو قطبى شود و ميانه روها اعتبار خود را، بسود گروههاى راديكال و چپ از دست بدهند.

      - سوءظن دولت روسيه و همسايه‏هاى ايران كه اينك با رژيم شاه كم و بيش كنار مى‏آيند، برانگيخته بشود و در صدد تقويت قطب مخالف برآيند.

      - ميانه روها و صد البته راديكالها و چپيها از آمريكا دورتر و به روسيه نزديكتر بشوند.

      - از لحاظ كشورهاى منطقه نيز دولت نظامى، بمعناى شكست تجربه «انقلاب سفيد» شاه است. اين امور اثرات مرگبار ببار مى‏آورند.

      - در نتيجه، در قطب مخالف رژيم، كمونيستها قوت روزافزون پيداكنند و تروريسم رواج يابد.

      - و بالاخره، ارتش وحدت ايدئولژيك خود را از دست بدهد. دست كم ميان رأس ارتش و افسران و درجه داران جوان ارتش تضاد بوجود آيد. افسران جوان با ايدئولژى گروههاى راديكال و چپ جذب شوند و در صدد برآيند از راه كودتا يا پيوستن به قطب مخالف، تعادل جديدى را بوجود آورند كه مشخصات عمومى آن بقرار زيرند:

      از لحاظ داخلى، گروههاى اول و دوم بسود گروههاى سوم و چهارم از ميدان سياست ايران بيرون مى‏روند. و از لحاظ خارجى وحدت جديد با راديكالها و چپها، سبب مى‏شود كه روسيه جاى آمريكا را در ايران بگيرد. از اين رهگذر رژيمهاى منطقه دچار تزلزل مى‏شوند. اولين اثر رژيم جديد بر منافع آمريكا، در سياست نفتى بخصوص قيمتهاى نفت ظاهر مى‏شود (983). چشم انداز عمومى وقتى تاريكتر مى‏شود كه در نظر بياوريم روسيه در آينده بجرگه خريداران نفت خواهد پيوست (94).

      بدون شاه، جريان دو قطبى شدن جامعه و دو قطبى شدن ارتش بسرعت بيشتر پيدا مى‏كند و با توجه به اين امر كه بحران برخاسته است، سرگردانى نيروهاى مسلح فزونتر و خطر بقدرت رسيدن مخالفان سياست آمريكا، مسئله روز مى‏شود. پس بايد شاه را بهر قيمت حفظ كرد.

      با توجه به بن بست بالا، سياستى كه سفارت آمريكا در اين مرحله از آن پيروى مى‏كند، جستجوى راه حل سياسى از طريق حفظ شاه با «اختيارات محدود» و ايجاد تعادلى جديد ميان ارتش و گروه‏هاى سياسى از سوئى و ميان گروههاى سياسى از سوى ديگر است. طوريكه دو گروه سوم و چهارم حتى در آينده‏هاى دور نيز، اقبال بقدرت رسيدن را پيدا نكنند. از اينرو با توجه به فرضهاى بالا و خطرات راه حل نظامى، جانبدار راه حل سياسى است (95):

      با وجود برخاستن موجهاى تظاهرات، بعلت ضعف كمونيستها و راديكالها، هنوز ميانه روها مى‏توانند اوضاع را در دست بگيرند. بايد تا «جناح چپ» قوت نگرفته و حيات رژيم شاه و منافع آمريكا را بخطر نيانداخته است، اقدام كرد. رهبرى ميانه روها بادو گروه اول و دوم است. بديهى است كه براساس فرضهاى بالا، هژمونى بايد با گروه اول باشد. دليل ديگرى نيز بر لزوم هژمونى گروه اول وجود دارد و آن اينكه در اين مرحله يعنى در ماههاى اول انقلاب، از لحاظ آمريكا، پيروزى خمينى بمثابه پيروزى كمونيستهاست. چرا كه گروه سوم نه كادرهاى لازم و نه سازمان قوى را ندارد (96). اگر اين ائتلاف انجام بگيرد، يك نيروى سياسى جديد و قوى متكى به قشرهاى ميانه جامعه، پديدار مى‏شود كه مى‏تواند خمينى را از «جناح چپ جبهه ملى» جدا كند (97) و با اثرى كه بر ارتش مى‏گذارد و مانع از رشد انديشه‏هاى راديكال و چپ در آن و در نتيجه از بين رفتن خطر كودتا مى‏شود، تعادل جديد و پايدارى را بوجود بياورد. اينهمه در گرو رضايت دادن شاه به محدود شدن اقتدار اوست.

      اما شاه در پى آن نيست كه از اقتدارات خويش چشم بپوشد. بلكه مى‏خواهد از وضعيتى كه خود به ايجادش كمك كرده است، قويتر بدرآيد. بدينقرار، آمريكا از تسلط كافى بر شاه و ارتش و گروه اول برخوردار نيست تا بتواند «راه حل» بالا را به اجرا درآورد. از اينرو هم آمريكا و هم شاه بر آن مى‏شوند كه از تظاهرات براى پيشبرد مقصودهاشان سود بجويند. مقصود شاه اينست كه سرانجام آمريكا را متقاعد كند كه از دو امر يكى «اعطاى آزادى» و ديگر «نظم» تقدم، با دومى است. وضع ماه به ماه سختر مى‏شود و سرانجام شاه اصرار مى‏ورزد كه آمريكا اصل تقدم نظم را بپذيرد و بالاخره آمريكا پاسخ مى‏دهد كه:

 

      «دولت ايالات متحده با تلاشهايى كه نظم عمومى را برقرار سازد و آن نظم در محدوده‏اى برقرار شود كه زمينه دخالت (مردم) را در امور سياسى خود فراهم آورد، موافق است... هر قدر وضعيت سياسى براى اعمال زور مناسبتر باشد، دوستان ايران و اروپا و آمريكا از آن راحت‏تر دفاع مى‏كنند (98)".

     

      اين پاسخ در 16 شهريور به نخست وزير شاه داده مى‏شود و 17 شهريور خونين رادر پى مى‏آورد. شاه بظاهر پيروز مى‏شود. اينك دور، دور نظم است. ميانه روهايى كه تا اين زمان حملات شديد بر رژيم شاه مى‏كردند، تا «خلاء رهبرى» را پر كنند، اينك موقع رامغتنم مى‏شمرند تا رهبرى انقلاب را از تغيير رژيم مأيوس كنند. شعار اين مى‏شود كه: بايد با رژيم سازش كرد. 17 شهريور نشان داد كه ارزيابى ما از توانايى رژيم و رفتار ارتش و... نادرست بوده است...

     اما نيروى انقلاب از حركت باز نمى‏ايستد. پيروزى شاه وهم از آب درمى آيد و حكومت نظامى بى‏اعتبار مى‏شود. علل اين امر آنطور كه در اسناد هفته‏ها و ماه‏هاى بعد منعكس شده‏اند، عبارتند از:

 1- همانطور كه از متن اجازه نامه آمريكا برمى آيد، بكار بردن زور براى مأيوس كردن خمينى و گروه‏هاى سوم و چهارم از تغيير رژيم و آماده كردن زمينه براى موفق گرداندن راه حل سياسى بوده است. بنابراين اعمال زور نمى‏توانسته است از حد مجاز تجاوز كند چرا كه زمينه راه حل سياسى رااز بين مى‏برده است. اما شاه نيز نمى‏توانسته است در اعمال قوه تا جايى كه  سبب حذف خود وى گردد، پيش برود. هم آمريكا و هم شاه موافق شده‏اند كه: «فرونشاندن تظاهرات با خونريزى زياد ممكن است (99).» در نتيجه تا ممكن است بايد از آن اجتناب كرد و به مثابه يك حربه تهديد مورد استفاده‏اش قرار داد.

 2- اگر هنوز زود است متوجه بشوند كه ميان قشرهاى ميانه جامعه و شخصيتها و گروههاى سياسى كه سفارت و شاه و نزديكانش گمان مى‏برده‏اند سخنگويان اين قشرها هستند، فاصله بسيار است، اما اين مقدار دستگيرشان مى‏شود كه ميانه روها قادر به رقابت با خمينى نيستند و بنابراين نمى‏توان ابتكار عمل را به آنها داد اما بايد به آنها ميدان داد. بدينسان در پايان ماه نهم سال 1978، بن بست ماههاى اول اين سال، تغيير مهمى در فرضهاى راهنما بوجود مى‏آيد. حالا ديگر خمينى و گروه سوم را بايد بحساب آورد. از اين زمان ترساندن از كمونيسم، روش كار شاهيان و ميانه روها و حتى آمريكاييها مى‏شود. بخصوص كه بنا بر قرارداد دو جانبه آمريكا و ايران، در صورت تهديد كمونيسم، آمريكا مى‏تواند به دخالت مستقيم دست بزند (100).

 3- خمينى كه تا اين زمان كسى مى‏شود كه نه او حاضر است همكارى ميانه روها را بپذيرد ونه ميانه روها رغبتى به همكارى با او دارند، با اعلاميه‏ئى كه بمناسبت 17 شهريور صادر مى‏كند و با مواضعى كه از آن پس مى‏گيرد، علاوه بر كسبه و بازاريان و كارگران و كارمندان جزء، ديگر قشرها را نيز بخود جلب مى‏كند. نه او و نه سخنگويان گروه سوم، در پى حوادث 17 شهريور جا نمى‏زنند. بنى صدر در مصاحبه تلويزيونى عصر 17 شهريور درباره اثر كشتار مى‏گويد: شاه رفت.

 

 ب - ضرورت بحساب آوردن خمينى

 

      بدينسان، بتدريج كه شكست سياست سركوب از سوئى و امتياز دادن از سوى ديگر، ظاهر مى‏شود، تمايل جانبدار رژيم نظامى در دستگاه حاكم ايران  قوت مى‏گيرد. در دستگاه حاكم آمريكا دو تمايل پيدا مى‏شوند. تمايل اول، تمايلى است كه مى‏گويد: خشونت زياد تنها به نفع راستيها و چپهاى افراطى تمام مى‏شود و سياست اعطاى امتياز توأم با اعمال زور شكست خورده است و اگر زود راه حل سياسى را بعمل در نياوريم، كوتاهى كه باقى مانده نيز از دست خواهد رفت. نمايندگان اين تمايل سليوان و وزير خارجه آمريكا هستند. در مقابل، تمايل دوم بر اين باور است كه اگر از خونريزى زياد نمى‏ترسيديم، انقلاب سركوب شده بود و پس از مدتى عوارض طوفان نيز برطرف مى‏شد و شاه با خيال راحت مى‏توانست راه حل سياسى پايدارى براى كشور پيدا كند. نماينده اين تمايل برژنسكى است. بطوريكه خواهيم ديد هر دو تمايل در ماههاى واپسين عمر رژيم شاه، فعال بوده‏اند. يكى از طريق سفارت و ديگرى خارج از سفارت و از راه ارتباط مستقيم ميان كاخ سفيد و شاه و نظاميان.

      با اينحال در ماههاى سپتامبر و اكتبر كه هنوز سياست آمريكا به دو خط سياسى جداگانه تبديل نشده و امور از طريق سفير آمريكا انجام مى‏گيرند، هدفهاى درجه اول عبارتند از:

 1- تقدم بخشيدن به حفظ رژيم سلطنتى و شخص شاه و اعاده «نظم و قانون» با سركوب بدون خونريزى و يا با خونريزى كم از راه بكار بردن تجهيزات خاص ضد اغتشاش.

 2- دور نگاهداشتن ايران از حيطه نفوذ روسيه.

      روشهايى كه تجويز شده و بكار مى‏روند، عبارتند از (101):

 1- با توجه به اينكه ميان «ميانه روها» و خمينى اختلاف وجود دارد، بايد به ميانه روها ميدان عمل داد. اين ميدان عمل را بايد از دو راه آماده كرد:

 يكى استفاده از تهديد به دولت نظامى و حتى كودتا و خونريزى براى منفرد كردن راديكالها و چپها و ديگرى از بين بردن ناباورى مردم نسبت به ادعاى شاه در اجراى برنامه «آزادسازى».

 2- تبعيد خمينى از نجف سبب مى‏شود كه از مردم ايران دور گردد. قرار گرفتن او در محيط روشنفكرى اروپا، سبب مى‏شود كه او با اظهار نظرهاى ارتجاعيش، منزوى گردد. پراكنده شدن راديكالها و چپها از اطراف خمينى را با كارهاى زير بايد كامل ساخت:

 3- به مراجع قم و روحانيان ميانه رو و به گروه دوم بايد اطمينان خاطر داد كه برنامه اعطاى آزادى بمحض فرونشستن آشوبها و رفع خطر، از سر گرفته خواهد شد. طوريكه اينان، با اطمينان خاطر، بر سر مواضع معتدل بايستند و خمينى را تنها گردانند.

 4- قشرهاى ميانه را بايد با كارهاى بالا و تدابير  ديگر، از خمينى جدا كرد. در اسناد ماههاى بعد اين تدابير كه هنوز معلوم نشده‏اند، معلوم مى‏شوند. اما هم از ابتدا معلوم است كه مأيوس كردن اين قشرها از تغيير رژيم، تدبير اصلى است.

 5- سياست آمريكا بايد چنان باشد كه احساسات ضد آمريكايى در حال رشد، تخفيف بيابد. طوريكه هم ايجاد جو سياسى بسود ميانه روها را ممكن بگرداند و هم با موفقيت اين راه حل، آمريكا محبوبيت نيز پيدا كند.

      آمريكا بر آنست كه با توجه به اينكه گروه چهارم، يعنى حزب توده و تمايلات نزديك به آن ضعيف هستند (102) و دولت روسيه نيز هنوز نمى‏خواهد، مناسبات خوب خود را با رژيم شاه برهم بزند و از آنجا كه اگر نظاميها بيشتر از 6 ماه بمانند، شاه آنقدر ضعيف شده است (103) كه ديگر راه حل سياسى دلخواه انجام گرفتنى نيست، طوفان انقلاب بايد بسرعت فرونشيند.

      ضرروت سرعت عمل در حالى كه خمينى در پاريس منزوى نشده و حكومت نظامى بجائى نرسيده است، سبب تغيير فرضهاى راهنما و نيز هدف اول و روشها مى‏شود:

      در نيمه دوم شهريور ماه و نيمه اول مهرماه، شاه و خمينى و ميانه روها، موضوع ارزيابيهائى قرار مى‏گيرند كه كم و بيش با ارزيابيهاى پيشين فرق مى‏كنند. اينك فرض راهنما كه خمينى و حاميان «چپ و راديكال» وى را به چيزى نمى‏شمرد، جاى خود را به اين فرض داده است كه خمينى و حاميان او قوى هستند و نبايد به توانائيهايشان كم بها داد (104). بنابراين بايد از راههاى زير او و حاميان او را بى اثر ساخت (105):

      - جدا كردن خمينى از راديكالها و چپها از راه:

      - كشاندن مصدقيها به خط جديد يعنى خط همكارى با گروه اول؛

      - ايجاد بازاريان و وادار كردن آن‏ها بفشار آوردن به خمينى براى تعديل درنظرهايش؛

      - مأيوس كردن خمينى و راديكالها از امكان رفتن شاه، حتى به قيمت رژيم نظامى؛

      - برآوردن توقعات ميانه روها، در تعديل اختيارات شاه و مبارزه با فساد و اصلاحات ادارى...

      با وجود تأكيد بر ضرورت حمايت قاطع آمريكا از شاه، شاه بقصد حفظ رژيم شاه و با آنكه هنوز نظريه غالب اينست كه جز دو دسته افراطى چپ و راست بقيه مردم جمهورى را نمى‏خواهند، ترديد در اهميت دادن به نقش شاه و چسبندگى زياد آمريكا به شاه، در اسناد فزونتر مى‏شود (106):

      - ايرانيان مى‏گويند: شاه با استفاده از ضعفهاى ما ايرانيان مانع از رشد ما شده است؛

      - اگر شاه زير فشار كنار برود، بدترين حكومت، حكومت نظاميان ارشد است و دولت كمال مطلوب، دولتى است كه در پى وحدت نظاميان جوان و مخالفان غير نظامى، پديد آيد.

      اين ترديد در درستى فرض راهنماى چهارم (ضرورت حفظ نظام سلطنتى) نتيجه تغيير نظر درباره فرص سوم است. در حقيقت، آرام آرام، اين فكر قوت مى‏گيرد كه «شيعه از لحاظ سياسى ضد استبدادى است» و «ملى گرايى شيعه محل ترديد نيست» و «شيعه با رشد و ترقى سازگار است». علاوه بر اين امور، روحانيان ميانه رو و ميانه روها ضعيف هستند. ضعف آن‏ها جهات متعدد دارد. از جمله يكى اينكه، چيز قابلى ندارند كه به مردم بدهند چرا كه از پيش بخاطر همكارى با رژيم شاه بى‏اعتبار شده‏اند (107) دو ديگر اينكه قطع كمكهاى دولتى به روحانيان، آنان را بسوى مخالفات كشانده است (108). سه ديگر اينكه، ميانه روها بخاطر گرفتن امتيازات بيشتر از شاه، با افراطيها همكارى مى‏كنند (109) و بالاخره متوجه مى‏شوند كه عامل روستائيان مهاجر را كه سالها مثل سيل به شهرها سرازير شده و جز از راه مذهب، هيچگونه وسيله آشنايى و انس با محيط شهرى نداشته‏اند و اينكه به عامل مهم تحول انقلابى جامعه بدل شده‏اند، هيچ نديده‏اند (110).

      اين ترديد در درستى فرضها و تغيير آن‏ها سبب مى‏شود كه دولت آمريكا ميزان فعاليت خويش را افزايش دهد: سيا بايد به ارزيابى وقايع و سياست داخلى ايران تقدم بخشد و در اين زمينه فعاليتهاى خود را افزون سازد. بايد ديد با كارشناسان امور ايران، مشاوره‏هاى بيشتر و مستمرترى بعمل آيند. بايد با تبعيديان ايرانى در خارج تماس برقرار شود. بايد بازرگانان آمريكايى بر تماس خود با بازاريان ايران بيفزايند (111) بايد...

      اما وقايع و سياست داخلى ايران، منتظر نمى‏مانند. سياست امتياز دادن دولت شريف امامى و همراه كردن آن با سركوب نظامى، به شكست مى‏انجامد. چرا كه ايرانيان امتياز دادن را علامت ضعف مى‏شمارند (112) و بدليل محدود بودن زورى كه بكار مى‏رود، هم به دليل جلوگيرى از نابودشدن زمينه راه حل سياسى  و هم به دليل از تاثير نيانداختن امتيازهاى اعطائى حكومت نظامى، اين زور محدود ميانه روها را به خمينى و راديكالها و چپها نزديك و مخالفان را متحد مى‏كند. موافقت شاه با تفويض اختيار به نخست وزير، پوزش خواستن از مردم، وعده انتخابات آزاد، مهار ساواك (113) نتيجه معكوس ببار مى‏آورند و بر جرأت مردم مى‏افزايند. موافقت شريف امامى با درخواستهاى ميانه‏روها دائر بر آزادى احزاب و آزادى اجتماعات و محاكمه مسئولان خشونتها و فشارها و كوتاه كردن دست خانواده سلطنت از امور بازرگانى و انتخابات آزاد و اكتفا كردن شاه به سلطنت و خوددارى از حكومت و انحلال حزب رستاخيز و برقرار كردن تاريخ هجرى و... كار را از بد بدتر مى‏كند (114) و قشرهاى ميانه را در خواست تغيير رژيم استوارتر مى‏سازد. بدينسان نشانه توجه به نادرستى برداشت از قشرهاى ميانه و مواضع آنها در اسناد ماههاى اكتبر و نوامبر 1978 پيدا مى‏شود.

      در حقيقت، بنا بر اين اسناد، بازاريان بر سه گروهند (115): طرفداران همكارى با دولت شاه و طرفداران خمينى و ميانه‏روها. فعاليت را بايد بر روى گروه سوم متمركز كرد. از جمله بايد (116):

      - مراجع را از خمينى جدا كرد؛

      - مردم را از خطر كمونيسم و خطر تجزيه كشور ترساند. با ميدان دادن به ماركسيستها و فعال شدن آن‏ها، اين خطر در نظرها ملموس خواهد شد؛

      - فشار به خمينى را از راه جبهه ملى و نهضت آزادى و مراجع قم و بازاريان  معتبر افزايش داد. به نشان اينكه متوجه شده‏اند طرز فكر شخصى خمينى با طرز فكر «جناح چپ جبهه ملى» فرق دارد (117)؛

      - شخصيتهاى ملى و سياسى خارجى به ايرانيان حالى كنند كه دمكراسى يعنى حكومت اكثريت بر اقليت؛

      - تهديد كرد كه با رفتن شاه، ارتش انسجام خود را از دست مى‏دهد و موقعيت ميانه‏روها بخطر مى‏افتد؛

      - تهديد به كودتا

 و...

     اين تهديدها و تحبيبها، نيز كارساز نمى‏شوند. شاه در جدا كردن مخالفان از يكديگر و آرام كردن كشور شكست مى‏خورد (118) عامل مهم ديگر اين شكست، اشتباه مهم ديگر شاه و شريف امامى است. در اينجا فرض راهنماى اول بدين صورت درمى آيد كه:

 

      «از آن‏جا كه قدرت سياسى با قدرت اقتصادى همراه نشده است، طبقات ميانه جلب علماى مذهب شده‏اند» (119).

 

      خمينى كه انتظار مى‏رفت در پاريس حرفهايى بزند كه روشنفكران و اين طبقات ميانه را از او برهانند، بعكس حرفهايى را مى‏زند كه همه را به او جذب مى‏كنند. در نتيجه اشتباه اول و اين اشتباه، اين شاه است كه بجاى منزوى كردن خمينى، خود منزوى مى‏شود. وقتى سنجابى به پاريس مى‏رود و در آنجا بر اساس سه اصل استقلال و دمكراسى و سوسياليسم و اسلامى مناسب با اين سه با خمينى متحد مى‏شود (120)، چاره‏ئى براى شاه ميان تسليم شدن و يا بر سر كار آوردن حكومت نظامى نميماند (121). دولت نظامى بايد با ميانه‏روهائى كه مصالحه را مى‏پذيرند، مصالحه كند و تندروها را بزور مطيع گرداند (122). براى موفق شدن اين راه حل كه آخرين چاره شاه است، او بايد از سوئى به ميانه‏روها پيشنهادى بدهد كه نتواند رد كنند و در نتيجه خمينى را تنها بگذارند (123) و از سوى ديگر دولت نظامى در سركوب افراطيها بايد با قاطعيت تمام عمل كند. شاه به اصرار خواهان تصويب دولت نظامى و شدت عمل از سوى آمريكاست (124).

       اما اينك دولت نظامى با موانع و مشكلاتى ديگرى روبروست كه در ارزيابى پيشين مورد توجه واقع نشده‏اند. در حقيقت حضور خمينى در پاريس سبب شده است كه افكار عمومى جهانى نقشى مهم در انقلاب ايران ايفا كنند. تشكيل دولت نظامى، اين افكار عمومى را ناراضى‏تر مى‏گرداند (126) نظاميان قادر به اداره تأسيسات نفتى و غير آن نمى‏شوند (127) و با ناراضى‏تر شدن بازاريان و كادرها، زندگى اقتصادى دچار ركود مى‏شود. اما وقتى تظاهرات رو به افزايش است و جبهه ملى با پايان گرفتن رژيم سلطنتى موافق شده است، شاه چه راه ديگرى جز تن دادن به دولت نظامى دارد (128)؟ حال كه چاره جز اعلام دولت نظامى نيست، دست كم بايد كارى كرد كه مردم باور كنند راه حل نظامى را مخالفان به شاه تحميل كرده‏اند (129). آمريكا با اين نظر موافق مى‏شود كه در ارزيابى توانايى خمينى و گروههاى سوم و چهارم دچار اشتباه شده است (130) و با دو قطبى شدن جامعه، شاه يا بايد دولت نظامى را تشكيل بدهد و يا برود (131).

      شاه در 6 نوامبر 1978 با موافقت دولت آمريكا، دولت نظامى را به رياست ازهارى تشكيل مى‏دهد. كارتر، بسيار دير، با فرستادن تلگرامى، دولت نظامى را تأييد مى‏كند و در همان تلگرام خواستار جانبدارى شاه و دولت نظامى از افزايش نيافتن قيمت نفت مى‏شود (132).

      اما شاه، بيمار و مردد، از تشكيل دولت نظامى طرفيى نمى‏بندد. يكى به اين دليل كه موفقيت دولت نظامى را نه تنها شكست خود كه پايان عمر خويش مى‏بيند. مگر آنكه اتخاذ سياست خشونت مطلق صد در صد متكى به حمايت آمريكا باشد. اما آمريكا مأموريت دولت نظامى را تنها حذف گروههاى سوم و چهارم از صحنه سياسى مى‏داند و نگران است كه اگر عمر دولت نظامى طولانى شود، جاى خود را به رژيمى از نوع رژيم قذافى بدهد (133). بدين خاطر دولت نظامى كارى بيشتر از حكومت نظامى نمى‏تواند انجام دهد. عامل ديگرى كه ضعف دولت نظامى را تشديد مى‏كند، اينست كه حالا ديگر ايرانيان آگاه شده‏اند كه بدون اسلحه هم مى‏توان در سياست كشور نقش ايفا كرد (134) و طبقات ميانه جازمتر از آنند كه تصور مى‏رفت. با رو به ضعف نهادن دولت نظامى، شاه بسوى انزواى كامل و خمينى بسوى رهبرى و جامعه بطرف وحدت كامل مى‏روند....

      بدينسان اصرار شاه به حفظ قدرت شخصى و اتخاذ راه حلهاى اشتباه‏آلود كه نتيجه نادرستى ارزيابى موقعيت طبقات اجتماعى ايران و بخصوص موقعيت و توقعات قشرهاى ميانه است، كار را به شكست مى‏كشاند. اينك بالا گرفتن احساسات ضدآمريكائى و قوت گرفتن خمينى و پشتيبانان وى، خطر نزديكى به روسيه را به خطرى فورى تبديل ساخته است. حال ديگر چه كسى جز خمينى مى‏تواند در اين شرايط با اين خطر مقابله كند؟ بناچار مى‏بايد در فرض راهنما تغييرى بنيادى انجام بگيرد و خمينى عامل كمونيسم، بايد خمينى مانع كمونيسم توصيف بشود. توجه به اين امر بسيار مهم كه نظرهاى اظهار شده در پاريس، افكار خود خمينى نيستند، كار فهميدن راه چاره را بر آمريكائيان بسى آسان مى‏سازد. اثر آن توجه و اين چاره‏جويى اينست كه سياست منزوى ساختن خمينى بتدريج جاى خود را به سياست جدا ساختن خمينى از «جناح چپ جبهه ملى و راديكالها و چپيها» مى‏دهد. اين سياست را تا پيروزى انقلاب و بعد از آن نيز ادامه مى‏دهند.

      بد شدن موقعيت آمريكا و افزايش نفرت از سياست اين كشور و بزرگ شدن خطر نزديكى به روسيه، آمريكائيان را بر آن مى‏دارد كه منتظر پايان دولت نظامى نمانند. از شاه فاصله بگيرند. با مخالفان تماس برقرار كنند و از طرق گوناگون سعى كنند رهبرى انقلاب را به اتخاذ مواضع صريح بر لزوم دورى از روسيه وادارند (135). وقتى اين مقصود حاصل مى‏شود، چهره خمينى در نظر مسئولان آمريكائى كه جانبدار راه حل سياسى هستند، تغيير مى‏كند. او كه تا ديروز به چيزى شمرده نمى‏شد و پيروزيش، پيروزى كمونيستها خوانده مى‏شد، اينك قدرت جانشين و مانع نزديكى به روسيه و دفع كننده خطر كمونيسم شمرده مى‏شود.

 

 ج - شاه بايد قربانى حفظ رژيم شود

 

      حال ديگر سفارت دنباله رو ايرانيان شده است. اسناد سراسر نظرهائى هستند كه ايرانيان به مسئولان سفارت القا مى‏كنند و هر گروه مى‏كوشد آمريكا را با راه حلهاى خود موافق گرداند. در حقيقت زير فشار نيروى انقلابى، سفارت مى‏كوشد از راه تعديل نظرهاى رهبرى، انقلاب را در مسير هدفهاى اصلى آمريكا نگاهدارد. از اينرو رفتن شاه را به شرط حفظ رژيم سلطنتى بتدريج مى‏پذيرد (136). ترديدها به تغييرها تبديل مى‏شوند و در «فرضهاى» راهنما اين تغييرات بعمل مى‏آيند (137):

 - با رفتن شاه ايران تحت نفوذ روسيه قرار نمى‏گيرد:

 

 «رژيمى كه تحت حكومت آيت الله خمينى و رهبران مذهبى سطح بالا قرار بگيرد، تغييراتش با رژيمى كه بوسيله رهبران مخالف متمايل بچپ جبهه ملى اداره شود، فرق دارد (138). تنها اگر جناحهاى چپ بر دولت تسلط يابند منافع آمريكا بخطر مى‏افتند و شاهد كوششهاى زياد شوروى براى اظهار «بيطرفى» بيشتر نسبت به سياست ايران خواهيم شد (139)».

 

 - گروه سوم بسيار قوى است و رهبرى خمينى چپيها را ضعيفتر نيز مى‏گرداند؛

 - گروه اول بعلت اختلافهاى داخلى و شكست راه حل و از دست رفتن موقعيت ارتش، متلاشى شده و نه در حال و نه در آينده از آن كارى ساخته نيست. عناصر سالم اين گروه مى‏توانند تحت هژمونى گروه دوم در اداره امور كشور شركت كنند. با رفتن شاه موقعيت گروه دوم تقويت مى‏شود و در رژيم جديد، مى‏تواند هژمونى خود را برقرار كند. بنابراين بايد وحدت جديدى تحت هژمونى اين گروه با موافقت ارتش، ارتشى كه تصفيه مى‏شود، بوجود آورد؛

 - كار بجائى رسيده كه شاه مانع پيدايش تعادل لازم شده است. اما حفظ رژيم سلطنتى عامل حفظ انسجام ارتش و قوت كار ميانه‏روها و ايجاد رژيم بادوامى در حدود منافع اصلى آمريكا است؛

 - از آنجا كه دولت نظامى شكست خورده است، راه حل نظامى را بايد بالمره رها كرد و راه حلى سياسى بر اساس فرضهاى بالا را عملى گرداند. و اين كار را بايد پيش از آنكه دير شود و ديگر كنار زدن راديكالها و چپها ممكن نشود، عملى گرداند.

      اما كاخ سفيد با تغيير فرضهاى راهنما موافق نيست. هويزر را به ايران مى‏فرستد و او مأموريت دارد ارتش را آماده كودتا بر ضد انقلاب بگرداند و به قيمت خونريزى بزرگ «نظم و قانون» را از نو مستقر سازد. ماههاى دسامبر 78 و ژانويه و فوريه 1979، با فعاليتهاى جداگانه و اغلب ضد و نقيض سفير و هويزر و شاه و افراد گروه اول و فعاليت يگانه مخالفان آغاز و پايان مى‏يابند...

      با وجود اين، هر دو تمايل دستگاه حاكمه آمريكا موافق هستند كه دولت نظامى نه تنها به هدفهاى خود دست نيافته است بلكه بجاى مأيوس كردن خمينى، ميانه‏روها را از بقاء شاه مأيوس و صحنه رهبرى را براى خمينى خالى كرده است (140). از اينرو هر دو تمايل بايد دو مشكل را با هم حل كنند: مشكل نگاهداشتن و يا بردن شاه و مشكل جذب و يا حذف خمينى. از اينرو محتواى اسناد اين دوره، درباره شاه و شوراى سلطنت و انواع حكومتهاى قابل تصور با و بدون شاه و نقشهاى خمينى و گروههاى ميانى و راديكالها و چپيها و راه حل سوم يعنى راه حل نه شاه و نه خمينى است:

 درباره اثرات ماندن شاه، ولى بى‏اختيار شدن وى اين نظر اظهار شده است كه حفظ آرامش غير ممكن مى‏شود و مهمتر اينكه افكار ارتشيان در جهت تمايل به افراطيها تغيير مى‏كند (141). اما اگر شاه بماند و كودتاى نظامى انجام بگيرد و ارتش نقش سياسى شاه را خود بر عهده بگيرد، بايد در تحميل نظم و قانون بيش از دولت ازهارى قدرت بخرج بدهد (142) اما بكار بردن قدرت بيشتر، دست كم متضمن دو خطر است: يكى اينكه اگر ارتش ششماه بيشتر بر سر كار بماند، ديگر قدرت را رها نخواهد كرد و ديگر اينكه در صورت عدم موفقيت، ديگر هيچ وسيله و امكانى در دست آمريكا براى حفظ موقعيتش در ايران باقى نمى‏ماند. اين خطر كوچك نيست. هم شاه و هم آمريكا سخت از آن نگرانند، چرا كه آثار فرسايش حمايت ارتش از شاه در پى و به نشانه جدا شدن قشرهاى ميانه از شاه، آشكار شده‏اند: «ژنرالهائى كه در رأس هستند، در مقام آماده شدن براى ترك كشور، منابع هنگفتى پول تهيه مى‏كنند. از نظر آن‏ها وفادارى بشاه، مصلحتى موقتى است. نظاميان درجات پائين‏تر در وفادارى متزلزل هستند... چيزى كه ما شاهد آن هستيم، تغييرى ناگهانى و عمومى بر «ضد پهلوى است....» (143).

      با توجه به واقعيتهاى بالا، هنوز بهترين راه حل آنست كه شاه بر جا بماند و با وجود آوردن تعادلى ميان ارتش و نيروهاى مخالف، شعله‏هاى انقلاب فروبخواباند و اما شرط موفقيت اين راه حل نيز آنست كه مخالفان به سازش تمايل نشان بدهند و ارتش انسجام و ثبات خود را از دست ندهد (144). بدينقرار براى موفقيت اين راه حل، بايد كارى كرد كه مخالفت خمينى موثر نشود و همبستگى سنجابى رهبرى جبهه ملى با خمينى بى اثر شود، طوريكه از نو خمينى در انزوا قرار بگيرد. اين است كه در پاسخ پيشنهاد جبهه ملى داير بر رفتن شاه و تشكيل شوراى سلطنت و بر روى كار آمدن دولت ائتلاف ملى،  امريكا مى‏گويد شاه بايد بر سر جاى خود بماند و جبهه ملى بايد به اين واقعيت تمكين كند (145). براى بعمل درآوردن راه حل بالا، شاه در 6 ديماه از دكتر صديقى دعوت مى‏كند، دولتى تشكيل بدهد (146). دكتر صديقى شرائطى پيش مى‏آورد كه شاه با آن‏ها موافقت نمى‏كند. در اين ميان دولت نظامى ماه آذر، دست روى دست منتظر تعيين تكليف مى‏نشيند و اينك نيز در جريان و بعلت مراجعه به شخصيتهايى كه در آن شرايط از عهده قبول مسئوليت برآيند، از عمل بازمانده است. مردم با استفاده از ضعف دولت نظامى، رژيم شاه را زير فشار خود به لبه پرتگاه سقوط برده و مى‏برند. وضع چنان شده است كه كسانى كه نگران استبداد مذهبى هستند، به سفير آمريكا مى‏گويند: «حتى اگر خمينى تصميم بگيرد كه شاه بماند، مردم آن را قبول نخواهند كرد» (147).

      پيش از اينكه كار به اين مرحله بكشد، سه راه حل اساسى پيشنهاد شده بودند:

 1- رفتن شاه و بقا رژيم سلطنتى‏

 2- نه شاه و نه خمينى، با حفظ نظام سلطنتى.

 3- رفتن شاه و آمدن خمينى براى قوت بخشيدن به «ميانه‏روها» و جدا كردن خمينى از راديكالها و چپيها و جذب وى به دولتى ائتلافى با شركت ارتشيان، تحت هژمونى گروه دوم. گروه چهارم بايد از اين ائتلاف بكلى كنار بماند. گروه اول بايد از عناصر فاسد تصفيه بشود و گروه سوم نيز بايد از عناصر افراطى تصفيه و در ائتلاف شركت كند.

      راه حل اول مستلزم آنست كه همگان با اصل شوراى سلطنت و تركيب شوراى سلطنت موافق شوند. براى اين منظور بايد (148):

      - بقول امينى: «صد عضو از هزار فاميل اعدام شوند»؛

      - ساواك منحل گردد؛

      - ثروت خانواده پهلوى بدولت منتقل شود؛

      - سران ايلها، بخصوص قشقائيها از سلطنت حمايت كنند؛

      - در جنوب شهر تهران كارهاى رفاهى انجام بگيرد و با جلب موافقت جنوب شهريها، از آن‏ها در شكستن موج تظاهرات مردم استفاده شود.

      همزمان با تدابير بالا، فشار به خمينى براى تن دادن به شوراى سلطنت بايد از راههاى زير افزايش پيدا كند (149):

      - فرستادن بازاريان عمده و سرمايه‏داران به پاريس براى اقناع خمينى. كوشش براى جلب سران قشقايى و مانع شدن از نزديك شدن آنان به خمينى. استفاده از تهديد آمريكا و ارتش و انواع تهديدها به خونريزى و غير آن؛

      - تشويق ميانه‏روها به اينكه روى نظر خود بايستند؛

      - ايجاد وحدت بزرگ بر حول شعارهائى كه خمينى نتواند با آن مقابله كند؛

      - خريد روحانيان؛

      - بسيج وسائل تبليغاتى و اهل قلم با اين روش كه يك زمان به شاه و سران رژيم او بتازند و پس از اينكه در افكار عمومى احترام پيدا كردند، حمله‏هاى خود را متوجه خمينى كنند؛

      - استفاده از نفوذ آمريكا براى جدا كردن قشرهاى ميانه از خمينى.

      و همانطور كه مى‏دانيم همه اين تدابير بعمل آمدند اما نه تنها نتوانستند از تبديل شدن خمينى به چاره اصلى سياسى جلوگيرى كنند، بلكه نتيجه معكوس ببار آوردند. طوريكه راه حل اول و حتى راه حل دوم غير ممكن شدند و دو راه يكى كودتاى نظامى و ديگر راه حل رفتن شاه و آمدن خمينى بيشتر نماندند. ناگزير فرضهاى زير روآمدند (150):

      - سقوط خمينى بمعناى روى كار آمدن كمونيستهاست. بنابراين ضرورت دارد كه حكومت در دست نمايندگان طبقات ميانه بماند؛

      - شاه بايد برود تا ميانه‏روها به نيروى تعديل كننده تبديل شوند و زير فشار آن‏ها، خمينى از افراطيها جدا شود و به جمع ميانه‏روها درآيد. تا وقتى شاه نرفته است، فعاليت جداى از رهبرى خمينى، از نظر مردم مشكوك جلوه مى‏كند؛

      - ايجاد دولتى ميانه‏رو، حتى با رفتن شاه و سلطنت، تحت هژمونى گروه اول غير ممكن است. بايد هژمونى را به ميانه‏روها داد تا هنوز وقت از دست نرفته است، بتوان راديكالها و كمونيستها را از دست‏يابى بقدرت بازداشت.

      اما ديناميك انقلاب، ميانه‏روها را با راديكالها و چپها در يك جريان به پيش مى‏برد. ميانه‏روها بخلاف تصور پيشين مسئولان سياسى آمريكا در ايران، اينك آمريكا را دنباله رو سياست خويش ساخته‏اند. تغيير پى در پى مواضع و فرضهاى راهنما، بهترين دليل آن نيست كه تن دادن به خواستهاى ميانه‏روها، مواضع قدرت را يكى پس از ديگرى از دست ما بيرون مى‏برد طوريكه سرانجام بدست خود، ايران را، تسليم رقيب مى‏كنيم؟ با اين استدلال، تمايل جانبدار اعمال قدرت، در دستگاه رهبرى آمريكا، غالب مى‏آيد. اين تمايل جانبدار اعمال قدرت، در دستگاه رهبرى آمريكا، غالب مى‏آيد. اين تمايل مى‏گويد همانطور كه با يك رشته امتياز دادن و ترديد و بعد تغيير فرضهاى راهنما كار به اينجا رسيده است كه اينك ناگزير شده‏ايم شاه و رژيم سلطنتى و هواداران سياست آمريكا را قربانى سازيم، با موافقتهاى جديد راه را براى سلطه افراطيها بر ايران هموار مى‏گردانيم. اولاً ميانه‏روها نشان داده‏اند بدون خمينى و هوادارن او قادر بكار نيستند (151) و ثانياً همكارى با خمينى و طرفداران او را بر هم آوازى با ما ترجيح مى‏دهند. هم اكنون جبهه ملى و نهضت آزادى بدو جناح تقسيم شده‏اند، اگر بختيار و ميناچى با حفظ سلطنت موافقند، سنجابى و بازرگان مخالفند (152). قشقائيها به خمينى پيوسته‏اند (153) و... موافقت با راه حل سوم سبب مى‏شود همه ميانه‏روها خود راناگزير ببينند با خمينى و هواداران او بسازند. و هر حكومت بدون شاهى كه بر سر كار بيايد براى آمريكا مضر خواهد بود (154). بنابراين چاره كار اينست  كه با اعمال قوه «نظم و قانون» را اعاده كرد. وقتى داستان خمينى و راديكالها و كمونيستهاى هوادارش بپايان رسيد، فرصت كافى خواهيم يافت براى آينده رژيم ايران فكرى بكنيم.

      بازگشت به اين فرض راهنما كه بايد دولتى با هژمونى گروه اول بر سر كار آورد و ارتش را آماده يك برخورد سرانجام بخش ساخت، بدينگونه انجام مى‏گيرد. از آنجا كه ديگر به سفير اطمينانى نيست، برژنسكى از طريق زاهدى با شاه تماس مستقيم برقرار مى‏كند. نتايج غلبه اين تمايل، تشكيل دولت بختيار با جلب موافقت دولت انگليس در تاريخ 29 دسامبر 1978 است (155). اين دولت مأموريت دارد از طرفى «ميانه‏روها» را بخود جلب كند و از سوى ديگر برخورد سرانجام بخش را با نيروهاى انقلاب تدارك ببيند (156).

      اما حكومت بختيار ناتوان بدنيا آيد. از ابتدا هفت وزير كم دارد و جم وزير جنگ نيز استعفا مى‏كند. بدنبال او وزير دادگسترى نيز استعفا مى‏كند. باقى مانده وزراء يا گمنامند و يا بدنام (يكى ساواكى، ديگرى فاسد رشوه خوار، سومى دائم الخمر، چهارمى عضو چيس مانهاتان بانك، تبعه آمريكا... (157). خود بختيار از جبهه ملى طرد مى‏شود. بازار با او مخالفت مى‏كند. مراجع قم، در پى ادعاى بختيار به برخوردارى از حمايت آنها، ناگزير مى‏شوند طى بيانيه‏ئى حمايت خود را از او تكذيب كنند (158). نه تنها گروه اول با او موافق نمى‏شود بلكه گروههائى كه موضع بيابين گروه اول و دوم دارند نيز، با او اظهار مخالفت مى‏كنند. تهديد به كودتاى نظامى فايده نمى‏بخشد زيرا پاسخ اينست كه مردم تا همه جا ايستاده‏اند و علاوه بر اينكه از كودتا نتيجه‏ئى حاصل نخواهد شد، مردم براى هميشه با آمريكا مخالف خواهند شد (159). بدينسان دولت بختيار هم در روزهاى اول در يكى از دو هدف خويش شكست مى‏خورد. بنابراين بايد ميان سازش با خمينى و يا كودتاى خونين نظامى يكى را انتخاب كنند.

       در حقيقت هر دو كار را با هم شروع و با هم پيش مى‏برند: آماده سازى ارتش از سوئى و نزديكى با خمينى از سوى ديگر. يكى برنامه آشتى‏طلبى و جلب است و ديگرى برنامه كودتا است. اجراى دو برنامه‏ئى چنين بغرنج، در بحبوحه انقلاب و در نقطه اوج خيزش سراسرى مردم كشور، تغيير زودبزود و حتى روزبروز فرضهاى راهنما و مواضع متخذ را ضرور مى‏گرداند.

 

 د- نه شاه، نه خمينى، ميانه‏روها:

 

      با وجود اين، فرضهاى راهنماى پيشين، به فرضها و مواضع زير تحول مى‏كنند و اين مواضع روزبروز تحكيم پيدا مى‏كنند و تا پايان رژيم سلطنتى دوام مى‏آورند:

      1- شاه اينك به مانع بزرگ اجراى برنامه‏هائى بدل شده است كه براى خاتمه بخشيدن به بحران انقلابى، بايد اجرا گردند (160):

      - اگر شاه برود، ميانه‏روها  تقويت مى‏شوند. وضع چنانست كه ميانه‏روهاى مخالف رفتن شاه نيز، خود را جانب دار خمينى مى‏خوانند و تا وقتى شاه نرفته است، مراجع و ميانه‏روها ديگر جرأت نمى‏كنند از خمينى جدا شوند. اين نظرها كه ايرانيان در تماس با سفارت با مقامات سفارت در ميان مى‏گذاشته‏اند، بتدريج صراحت و قاطعيت بيشتر پيدا مى‏كنند: ايران شاه بدون اختيار به خود نديده است. بنابراين، ماندن شاه و قناعت كردن به سلطنت و خوددارى ورزيدن از حكومت، غير ممكن است. سران ارتش كه در ابتدا گمان مى‏رفت با رفتن شاه قرار از دست بدهند و بسود شاه، خونريزى بياغازند، در روزهاى واپسين حيات رژيم، با خمينى براى سازش و تفاهم تماس برقرار مى‏كنند. سفارت از اين تماس در پى مصاحبه مطبوعاتى خمينى آگاه مى‏شود (161). واقع آنست كه سران ارتش از راه داريوش فروهر اين امر را با بنى صدر درميان مى‏گذارد. باتفاق نزد خمينى مى‏روند و موافقت خمينى را جلب و نامه‏ئى از او درباره تعهد به حفظ ارتش و تضمين مصونيت سران ارتش از تعرض مى‏گيرند. فروهر سران نظامى را از موافقت خمينى آگاه مى‏كند و روز ورود به تهران از فرودگاه مستقيم به نزد آنها مى‏رود و تا نامه را به آن‏ها بدهد. سفارت از اين ماجرا بى‏اطلاع است و با تعجب مى‏بيند كه دو مقام وزارت خارجه ايران و فردوست افسر عاليرتبه و دوست نزديك شاه بر اين باورند كه خمينى هم مانع كودتائى از نوع كودتاى ناصر و هم مانعى در برابر خطر چپ است (162). نه تنها سران نظامى تغيير نظر مى‏دهند بلكه شاخصهاى گروه اول يعنى رهبران هواداران سياست آمريكا در ايران و گروه‏هاى بينابينى و گروه دوم نيز بر اين باور مى‏شوند كه تنها با رفتن شاه آنها مى‏توانند وارد معركه شوند و قدرت خمينى را دچار فرسايش گردانند (163). اينست كه سرانجام سفارت به اين نظر مى‏رسد كه «زمان راه حل ميانه گذشته است« (164) و بايد از شاه چشم پوشيد. رفتن شاه شرط دور كردن افراطيهاست (165).

      2- بتدريج كه موجهاى انقلاب سدهاى مقاومت را مى‏شكنند، فرض راهنما و موضع مقامات سفارت و گروههاى ايرانى كه با آن‏ها در رابطه بوده‏اند، درباره خمينى تغيير مى‏كنند. اينك ديگر صحبتى از در انزوا قرار دادن او در بين نيست. از جذب و تضعيف او سخن به ميان است. توجه به اين امر اساسى كه خمينى ماهيتى غير از راديكالها و چپها دارد و سخنانى كه مى‏گويد از او نيستند، بيشتر و بيشتر مى‏شود. اينك نظر اينست كه اظهارات خمينى و مواضع قاطع او از همكاران او در پاريس است و بنابراين، جذب خمينى با جداكردنش از همكارانش در پاريس ضرورت پيدا مى‏كند. اينان ماركسيست ضد آمريكايى و تندرو توصيف مى‏شوند. در اسناد مربوط به  دو ماه آخر عمر رژيم شاه، از بنى صدر و قطب‏زاده و يزدى چند نوبت سخن بميان مى‏آيد (166):

      مناقبى به مأمور سفارت مى‏گويد: خمينى خود يك ضدكمونيست ثابت قدم است. يزدى و قطب زاده و بنى‏صدر و بعضى جوانان ديگر در اطراف او، ماركسيستهاى تندرو هستند. بايد خمينى را از آن‏ها جدا كرد. ميانه‏روها به مقامات سفارت مى‏گويند، كمونيستها و راديكالها داراى سازماندهى هستند و مى‏توانند دردسر ايجاد كنند.

     مقامات روحانى ميانه‏رو به آمريكائيان مى‏گويند: آمريكا بايد از ميانه‏روها بى سرو صدا حمايت كند تا بتوان با راديكالها و كمونيستها مقابله كرد.

 

 ه -  ضرورت جدا كردن خمينى از همكاران «چپى اش»:

 

      و در گزارشهاى سفارت آمريكا به وزارت خارجه اين كشور، به تكرار از قول ايرانيان و خود، يادآور مى‏شوند كه (167):

      - تعدادى از همكاران خمينى در پاريس تمايلات چپ دارند؛

      - خانه مراجع قم در محاصره «ملاهاى كمونيست» است؛

      - بايد روشى اتخاذ كرد كه ماركسيستهاى اسلامى تصفيه و طرد شوند؛

      - خمينى را بايد از چپيهاى نظير بنى‏صدر و قطب زاده جدا كرد و موضوع ماركسيستهاى اسلامى كه مدتها توسط خيلى از مخالفين ناديده گرفته مى‏شد، اكنون آشكارتر از آنست كه ناديده گرفته شود.

      اگر سفارت با اين آسانى مى‏پذيرد كه بنى‏صدر و قطب‏زاده ماركسيست هستند، بدان جهت است كه در ارزيابى پيشين خود اين دو را «جناح چپ جبهه ملى» و ضدآمريكائى و ماركسيست خوانده بوده است (168) و اينك بيان پاريس را بر محور چهار اصل استقلال و آزادى و رشد و اسلام كه مايه همگرايى ملى شده است، به آنها نسبت ميدهد و برآنست كه مواضع ضدآمريكائى خمينى و سازش ناپذيرى او از آنهاست. بنابراين راه حل سياسى دلخواه بدون جدا كردن خمينى از آنها، ممكن نمى‏شود. از اينرو دو نظر پا به پاى هم عموميت پيدا مى‏كنند: ضد كمونيست بودن خمينى و كمونيست بودن همكاران خمينى. شخصيتهاى گروه اول نيز در اين جهت تغيير عقيده مى‏دهند (168):

      - امينى متقاعد شده است كه خمينى نظريه‏هاى ميانه را مى‏پذيرد و مى‏گويد نيروهاى داخلى كشور از قبيل آيت‏الله‏هاى قم، بازاريها و مردمى كه بيكار هستند شروع به دفاع از موقعيت خود مى‏كنند و بتدريج آزادى عمل مطلق خمينى را فرسايش مى‏دهند.

      - دكتر شاهقلى، يكى از وزراى هويدا، بر اين باور شده است كه خمينى بتدريج سپر در برابر كمونيستها شده است.

 و...

 

 و سليوان سفير آمريكا نظر خود را به وزارت خارجه آن كشور اينطور گزارش مى‏كند كه (170):

 

      «اسلام جنگجو با كمونيسم خوب مقابله مى‏كند».

 

      بدينسان خمينى كه در فرضهاى راهنماى پيشين عامل كمونيسم شمرده مى‏شد و پيروزيش، پيروزى كمونيسم بحساب مى‏آمد، اينك سد استوار بر ضد كمونيسم شمرده مى‏شود و سفارت با ميانه‏روها و سران نظامى و حتى افسران جوان هم آواز مى‏شود كه «اگر خمينى شكست بخورد، كمونيستها جاى او را خواهند گرفت (171)». بنابراين تنها كارى كه مى‏ماند جدا كردن او از راديكالها و چپيهاست. در اين باره سفارت آمريكا اظهار اميدوارى مى‏كند كه با ميدان دادن به حزب توده در تهران، نهضت آزادى به هراس خواهد افتاد و به كوشش براى راه حل سياسى ميانه خواهد افزود (172)و با اميدوارى شاهد كوشش جناح ميانه نهضت آزادى است كه «با زيركى خمينى را بداخل سيستم مى‏كشاند (173)». اين باور جديد به قابليت خمينى به سازش و ضرورت جدا كردنش از همكارانش در پاريس از چنان قطعيتى برخوردار مى‏شود كه بهنگام مذاكره درباره مراجعت خمينى از پاريس، به اين امر مهم استناد مى‏شود كه تا خمينى از محيط خارج به ايران نيايد نمى‏توان او را ز همكارانش جدا ساخت. چرا كه در ايران ميان خمينى و گروه همراهانش، مشكلات بروز مى‏كند و همين امر وى را وادار بسازش مى‏كند (174). از آنجا كه حضور و عمل «گروه سومى» مسئله اعتماد ميان خمينى و آمريكائيان را بغرنج مى‏گرداند، «اين مسئله مهم است كه خمينى به ايران آورده شود و افراد واسطه كنار گذاشته شوند. مأمور سفارت پرسيد منظور اشخاصى هستند كه در پاريسند؟ اميرانتظام بسيار با دقت پاسخ داد، يزدى خوب است... (175). اين فرض راهنما به باورى جزمى بدل مى‏شود و تا انقلاب و پس از آن، همچنان اساس سياست آمريكا در قبال خمينى و همكاران او قرار مى‏گيرد. طوريكه سياست پيشين كه عبارت بود از سد كردن موجهاى انقلاب و زبون ساختن خمينى از راه ميانه‏روهاى مخالف، اينك جاى خود را به سياست نزديك كردن ميانه‏روها به خمينى و پركردن اطراف او از ميانه‏روها و ايجاد «خط ميانه‏ئى بر محور رهبرى خمينى» مى‏دهد. اين امر شرط طرد راديكالها و چپها مى‏شود.

 3- با توجه به دو فرض بالا، ميانه‏روها كه اينك به دو صف تقسيم شده‏اند، اهميت بيشترى در صحنه سياسى پيدا مى‏كنند:

      ميانه‏روهاى سياسى و روحانى، جانبدار خمينى، بايد تقويت شوند تا جدائى خمينى از راديكالها و چپيها ممكن شود. علاوه بر اين حفظ ارتش و ايجاد تأليف سياسى جديد و پايدار، ايجاب مى‏كند كه موقعيت اين ميانه روها تقويت شود. عامل سومى كه نقش ميانه روها، خصوص ميانه روهاى روحانى را از لحاظ دو هدف مقدم آمريكا يعنى دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا، تعيين كننده مى‏سازد، اين است كه ميانه‏روى‏هاى نزديك به رژيم سابق از روحانى و غير روحانى بى‏اعتبار شده‏اند (176). آنها هم كه بدين لحاظ از انقلاب جلوگيرى كنند، نتوانسته‏اند و بى‏اعتبار شده‏اند و سياست استفاده از ميانه‏روها براى سد كردن انقلاب شكست خورده است. دلايل اين امر كه چرا آمريكا صبر نمى‏كند تا اينان را بعد از پيروزى انقلاب، وقتى فشار مشكلات، در افكار عمومى دلزدگى بوجود مى‏آورد، وارد عمل سازد، اينك معلومند. پاره‏ئى از دلايل كه بكار دنباله اين مطالعه مى‏آيند را تكرار كنيم: انقلاب، آمريكاييان و شاه و همه را غافلگير مى‏كند. همواره تدابير بسيار دير و بعد از وقوع حادثه اتخاذ مى‏شوند. با اوضاع و احوال نيز تناسب ندارند و بنوبه خود آتش انقلاب را تيزتر مى‏كنند. تصور اجتماعى ايران، پربها دادن به «نمايندگان سياسى» قشرهاى ميانه و بى اطلاعى از موقعتيهاى عينى و ذهنى قشرهاى ميانه و غفلت از اين امر كه گروه‏هاى سياسى كه با سفارت در رابطه‏اند، نمايندگان اين قشرها نيستند و ناديده گرفتن طبقات پيشه وران و كارگران و دهقانان، و بالاخره ترس آمريكا و شاه از تفويض نقش سياسى به ارتش، سبب مى‏شود گروه‏هاى روحانى و سياسى ميانه رو را يكى پس از ديگرى به ميدان بفرستند و ندانند كه اين سدهاى ناتوان، تنها بكار بزرگ و مقاومت‏ناپذير كردن موج مى‏آيند. وقتى بسيار دير متوجه مى‏شوند كه بايد بگذارند انقلاب پيروز شود و بعد ميانه روها را وارد عمل سازند، ارتش در حال فروريختن از درون است. تمايل جانبدار شدت عمل در دستگاه حاكم آمريكا، در پى اين باور كه از راه شدت عمل ارتش از نو قوام مى‏گيرد و موجهاى انقلاب را واپس مى‏زند، ابتكار عمل را به دست مى‏گيرد و در طرح و انجام عمليات كودتا مصر و ناشكيبا است و اميدوار است كه ميانه روها بايستند و بختيار استعفا نكند و خمينى دست از لجاجت بردارد (177). بدينقرار نقش ميانه روهاى جانبدار خمينى از لحاظ آينده، چه كودتا موفق بشود و چه نشود، تعيين كننده است. اما منافع آمريكا ايجاب مى‏كند يك نيروى رقيب و تعديل كننده ديگرى نيز شكل بگيرد تا در صورت شكست كودتا، بعد از انقلاب از تمايل مجدد خمينى به سوى گروه‏هاى سوم و چهارم بطور قطع جلوگيرى كند. اين نيرو بر فرض موفقيت كودتا، همان اهميت را پيدا مى‏كند كه ميانه روهاى طرفدار خمينى در صورت پيروزى انقلاب پيدا مى‏كردند. از اينرو تشويق گروه‏هاى ميانه رو به ايجاد تشكيلات سياسى (178) و ضرورت حمايت بى سرو صدا از ميانه روها در رقابت با خمينى و در مقابله با راديكالها و كمونيستها (179) و تشديد ترسهاى ميانه روها بخصوص بازاريان و روحانيان از انحلال ارتش، از كمونيستها، از خانها، از مشاوران خمينى، از كودتا و جنگ داخلى (180) براى مجبور شدن به فعاليت پيگير سياسى، مورد موافقت هر دو تمايل دستگاه حاكم آمريكا هستند. با وجود اين در مسئله اصلى يعنى راه حل روز، اختلاف نظر بنيادى است:

 

 

 

 و - شاه بايد برود و خمينى بايد بيايد

 

      در هشتم بهمن 1357، سفير و مقامات سفارت و وزارتخانه آمريكا بر اين نظر هستند كه قول سناتور خواجه نورى صحيح است و كودتايى نظير كودتاى 1953 ممكن نيست. رفتن شاه و آمدن خمينى اينك ديگر شرط جلوگيرى از سرمايه گذارى كمونيست‏هاى روى ادامه ناآراميهاست (181). خمينى عامل اساسى حفظ ارتش و ميانه روها در صحنه سياسى كشور و بلكه بدست گرفتن قدرت شده است. تضعيف خمينى، چه رسد به حذف او، بمعناى آنست كه گروه سوم و چهارم قدرت را در دست بگيرند و ايران براى هميشه از سيطره قدرت آمريكا بيرون برود. بايد تا باز دير نشده، شاه و بختيار بروند و خمينى بيايد و يك دولت ائتلافى از ارتش و جبهه ملى و شخصيتهاى مذهبى بر سر كار بيايد. سرلشگر فردوست، نزديكترين شخصيت نظامى به شاه نيز بر اين باور است (182).

       برژنسكى، مشاور امنيتى رئيس جمهورى آمريكا، معتقد است كه خمينى نمى‏تواند جاى شاه را براى آمريكا بگيرد. چرا كه رفتن شاه و آمدن او زير فشار مردم انجام مى‏گيرد و اين فشار با رفتن شاه و آمدن خمينى تشديد مى‏يابد و ميانه روها و ارتش زير اين فشار فزاينده خورد مى‏شوند. بنابراين بايد، با وادار كردن ارتش به عمل، هم مانع از بين رفتن انسجام داخلى آن شد و هم جريان انقلابى را متوقف گرداند. ميانه روها، تنها بعد از ضربه ارتش، مى‏توانند با موفقيت در زندگى سياسى ايران فعال شوند. با وجود اين، هر دو تمايل در دو امر زير توافق دارند (183):

 1- شاه بايد برود و

 2- دست يابى به راه حال سياسى از راه جلب موافقت خمينى با دولت بختيار، بهترين راه حلهاست.

     از اينرو سفير آمريكا در تهران ماموريت پيدا مى‏كند كه از قول رئيس جمهورى آمريكا به شاه ابلاغ كند كه دولت آمريكا مصلحت ملت ايران و شخص شاه را در اين مى‏داند كه شاه ايران را ترك كند (184) و شاه در تاريخ 26 دى ماه 1357 ايران را ترك  مى‏گويد.

      محدوده حوادثى را كه بعد از رفتن شاه تا سقوط رژيم سلطنت روى مى‏دهند، فرضها و دو تمايل بالا، معين مى‏سازند. سفير آمريكا و هويزر، فرستاده ويژه رئيس جمهورى آن كشور، ماموريت مى‏يابند از دولت بختيار حمايت كنند و در جستجوى هر راه حل، بنا را بر حفظ اين دولت بگذارند. از اينرو، سفير كوشش براى ايجاد توافق ميان بختيار و ميانه روها و خمينى را اساس كار خود قرار مى‏دهد و براى دست يابى به اين هدف روشهاى زير را بكار مى‏برد:

 1- تهديد خمينى و سران جبهه ملى و نهضت آزادى به كودتاى نظامى. گفتگو درباره احتمال كودتا، يكى از موضوعات اصلى روزمره اين دوره است (185). نهضت آزادى مى‏كوشد تا در دولت بختيار شخصى وزير جنگ شود كه طرف اعتماد و مخالف كودتا است، اما بجاى وى سپهبد شفقت كه يك «تندرو» و «كانديداى نظاميان است وزير مى‏شود (186) به نشان اينكه، تهديد به كودتا بسيار جدى است. نگرانى از كودتا آنقدر عمومى و جدى مى‏شود كه خمينى نسبت به آن هشدار مى‏دهد (187). بختيار نيز تهديد به كودتاى خونين مى‏كند (188) و نظاميان حمله به اجتماعات مردم را از سر مى‏گيرند (189).

 2- جلوگيرى از تشكيل شوراى انقلاب و تلاش براى وادار كردن خمينى به عمل كردن در چهارچوب قانون اساسى. در ابتدا كوشش مى‏شود كه خمينى اصل شوراى سلطنت را بپذيرد و تركيب شوراى سلطنت معرف ائتلاف ارتش و ميانه روهاى سياسى و مذهبى و شخصيتهايى از گروه سوم به استثناء مشاوران خمينى در پاريس، بگردد (190). اين كوشش به نتيجه نمى‏رسد. ميانه روها سعى مى‏كنند با فرستادن منتظرى به پاريس، خمينى را راضى كنند تا كه شوراى انقلاب «با رژيم فعلى» وابستگى قانونى داشته باشد (191). اين مقصود بدست نمى‏آيد. خمينى موافقت مى‏كند پيش از شور باميانه روها و مراجع قم، اعضاى شوراى انقلاب را تعيين نكند (192) و طى مصاحبه‏اى مطبوعاتى مى‏گويد كه مشاوران او در پاريس غضو شوراى انقلاب نيستند. اين خود علامت خوبى است و به امريكا امكان مى‏دهد اميدوار شود كه با پيروزى خمينى، راديكالها به قدرت نمى‏رسند.

 3- كوشش براى جلوگيرى از تشكيل دولتى رقيب دولت بختيار از سوى خمينى بهنگام ورود به تهران با تهديد به كودتاى نظامى و سعى در ايجاد سازش ميان دولت بختيار و خمينى (193). اين كوشش دوبار نزديك به موفقيت مى‏شود. بار اول، خمينى موافقت مى‏كند در صورتى كه بختيار از نخست وزيرى شاه استعفا كند، نخست وزير رژيم انقلابى بگردد. ترتيب آمدن بختيار به پاريس و چگونگى مراجعت او به تهران نيز موضوع بحث و گفتگو قرار مى‏گيرند (194). سليوان طى تلگرامى از رئيس جمهورى آمريكا تقاضا مى‏كند با اينكار و با تشكيل دولتى ائتلافى با همكاران خمينى موافقت كند، اما كارتر بطور قاطع اين تقاضا را رد مى‏كند و مى‏گويد آمريكا اجازه كمترين نزديكى به خمينى و مردان او را نمى‏دهد (195). بار دوم، خمينى موافقت مى‏كند بختيار بدون استعفا به پاريس بيايد. مسئولان سازمان روحانيت تهران كه بتازگى «براى كمك به برقرارى نظم در چند هفته آينده» تشكيل شده است و رهبران آن عبارتند از بهشتى و رفسنجانى و موسوى اردبيلى و محمد مفتح و مهدى كنى (196) موافق آن بودند كه در محدوده نظام قانونى موجود، عمل شود. و اينها كه با سران نهضت آزادى همكارى كامل داشتند (197)، خمينى را با اينكار موافق مى‏سازند (198) اما «همراهان پاريس خمينى» توافق را برهم مى‏زنند.

      بقول استمپل، رئيس وقت قسمت سياسى سفارت آمريكا، اگر خمينى اين موافقت را مى‏پذيرفت، انقلاب زيانى فاحش مى‏كرد و شاه و زاهدى ابتكار عمل رااز نو بدست مى‏آوردند (198). بدينسان «گناه نابخشودنى بنى صدر» (200) اينست كه مانع شكست انقلاب و افتادن ابتكار عمل بدست شاه و آمريكا شده است.

      در پى اين ناكامى، هر دو تمايل در دستگاه حاكم آمريكا و نيز بختيار كه پيش از اين مخالف آمدن خمينى به ايران بودند، اينك موافق مى‏شوند. ميانه روهاى مخالف نيز موافق مى‏گردند. جانبداران راه حل سياسى بر آن مى‏شوند كه حضور خمينى در ايران براى رساندن مقابله با ارتش بحداقل و مهار تهديد رشد يابنده كمونيسم، لازم شده است (201). حضور وى سبب مى‏شود كه ارتشيان، دولت بختيار را رها كنند و به انقلاب بپيوندند و انجام كودتا را غيرممكن بسازند. اما بختيار در خيال ديگرى است، نخست با تصويب كارتر بنا دارد هواپيماى حامل خمينى و همراهان را توقيف و به محل دلخواه خود ببرد و بعد كه امكانات اينكار از دست مى‏رود (202)، بر اين باور مى‏شود كه حضور خمينى در تهران، سبب مى‏شود كه او از مهار مشاورانش رها شود. هم نفوذش كاهش‏پذير و هم بتوان با او به موافقتى بدون اطلاع «مشاوران بدذات» (203) رسيد. بهر رو خمينى و همراهان در تاريخ 12 بهمن 1357 وارد ايران مى‏شوند.

      سنجابى و بازرگان براى موافق گرداندن آمريكا به چشم پوشى كردن از دولت بختيار و كودتاى نظامى و تن دادن بدولت جديد، بتلاش بر مى‏خيزند. سنجابى در پاسخ تهديد به كودتا، به آمريكاييان مى‏گويد: پيروزى مردم ايران مى‏تواند در همه مردم منطقه، افغانستان و عراق و حتى مسلمانان روسيه اثر بگذارد (204) و در سوم بهمن 1357، بازرگان در پاسخ اين تهديد كه در صورت معرفى دولت رقيب از سوى خمينى، خطر كودتا قطعى مى‏شود (205) مى‏گويد، براى جلوگيرى از خطر كمونيستها، دولت نهضت آزادى هر چه زودتر بايد تشكيل شود (206). گفتگو با بختيار و شوراى سلطنت براى حل مشكل از راه سياسى نيز انجام مى‏گيرد. اين اميد بوجود مى‏آيد كه بدنبال استعفاى اعضاى شوراى سلطنت و نمايندگان مجلس، بختيارنيز كناره‏گيرى نمايد (207). خمينى در تاريخ 16 بهمن 1357 بازرگان را به نخست وزيرى منصوب مى‏كند. بنابراين، براى بختيار و حاميان آمريكاييش راهى جز تسليم و يا اجراى برنامه كودتا نمى‏ماند. سفير كه جانبدار راه حل سياسى است و بختيار را برگ سوخته‏ئى مى‏يابد، طى گزارش به وزارتخارجه آمريكا، مى‏نويسد: «براى نجات قانون اساسى، بختيار بايد استعفا كند» (208). اما كاخ سفيد و بختيار در پى اجراى برنامه كودتا مى‏روند. كودتاى نيم بندشان شكست مى‏خورد و ظهر 22 بهمن 1357، ارتش اعلام بيطرفى مى‏كند. در لحظه‏هاى پيروزى، برژنسكى زودبزود مى‏پرسد آيا هنوز احتمال اقدام نظامى ديگرى براى نجات وضع، وجود دارد؟ و سفير در پاسخ، ناسزا مى‏گويد (209). روز بپايان مى‏رسد و آمريكاييان بايد فكر فردا را بكنند...

 

 5- بازسازى استبداد:

 

     فردا فرا رسيده است و معلومات كمتر و مجهولات بيشتر شده‏اند و چاره جز اين نيست كه همچنان «كورمال كورمال راه پيدا كنند». طبيعى است كه نخست هدفها را معين گردانند و آنگاه با توجه بواقعيتهاى جديد، طرحى براى بازسازى رژيم سياسى وابسته بريزند و به اجرا بگذارند و چنين مى‏كنند:

 

 الف - هدفها:

      اين هدفها را مى‏توان دو دسته كرد: يكى هدفهاى هميشگى و ديگرى هدفهاى كوتاه و دراز مدت. هدفهاى دسته دوم به اقتضاى وضعيت سياسى و اقتصادى پس از انقلاب طرح مى‏شوند.

 هدفهاى درازمدت اينها هستند (210):

 1- دور كردن ايران از روسيه و بستن راه نفوذ بر آن كشور؛

 2- نزديك كردن ايران به آمريكا و «ارتقاء دوستى ايران با آمريكا»؛

 3- ادامه صدور نفت ايران؛

 4- حفظ بازار ايران و حفظ ساختهاى اقتصادى و هدايت سياستهاى مالى و پولى و بانكى؛

 5- حفظ ثبات منطقه خاورميانه؛

 6- بازسازى «يك دولت ميانه رو» موافق با هدفهاى بالا.

 7- جلوگيرى از صدور انقلاب و به انزواى سياسى درآوردن رژيم جديد ايران؛

 8- ايجاد يك محور جديد بجاى شاه، محورى كه قادر باشد مانع از رشد راديكالها و چپ‏ها بشود؛

 9- حفظ ساخت ارتش و حفظ رابطه با «دوستان نظامى» تا زمانى كه گرايشهاى ميانه‏رو آماده به دست گرفتن قدرت بشوند؛

 10- تضعيف انقلاب و به تحليل تدريجى بردن آن.

      با توجه به هدفهاى درازمدت و كوتاه مدت بالا، روشهاى كار را در كوتاه مدت و دراز مدت معين مى‏كنند:

 

 ب - روشها:

 

      مشكل اولى كه مى‏بايد حل كنند، انتخاب جريانى سياسى است كه مى‏بايد امكان رسيدن به هدفهاى بالا را برايشان فراهم آورد. از آغاز انقلاب تا چند ماه بعد از آن، جريان دولت موقت را بر جريانم خمينى ترجيح مى‏دهند (213). علت اين ترجيح تحليلى است كه از نيروهاى شركت كننده در انقلاب و تمايلهاى فكرى آنها بعمل مى‏آورند. بنابراين تحليل:

      نيروهايى كه بر ضد شاه برخاستند، با يكديگر تجانس نداشتند. سه جريان با طرز فكرهاى متضاد، جانشين جريان سياسى شده‏اند كه باسرنگونى سلطنت پهلوى قدرتس سياسى را از دست داده است. سه جريان اينها هستند (214):

 1- آنها كه به اسلام تقدم مطلق مى‏بخشند. اينان بخصوص اسلام را با مدرنيسم مقابل مى‏كنند چرا كه رشدشانم نتيجه تحمل نكردن مدرنيسم از سوى جامعه ايرانى  بود؛

 2- ميانه روها و ليبرالها كه به دمكراسى تقدم مى‏دهند؛

 3- چپها كه به انقلاب اجتماعى تقدم مى‏دهند.

     در اين تحليل، راديكالها كسانى كه استقلال و آزادى و ترقى را با هم مى‏خواهند و بر آنند كه بيان انقلاب، برداشتى از اسلام و اسلام واقعى است كه با سه خواسته مذكور سازگار است، به حساب نيامده‏اند. بطوريكه بعد خواهيم ديد، اين تمايل را در حال تجزيه به دو تمايل ميانه‏رو و چپ و رو بزوال مى‏دانسته‏اند.

      رهبرى اين سه تمايل با كسانى است كه از ميان قشرهاى ميانه برخاسته‏اند: روحانيان و سياستمداران غيرروحانى كه اداره حكومت را برعهده دارند و تشكيلات شبه حكومتى را اداره مى‏كمنند و رهبران گروه‏هاى شبه نظامى و رهبران ارتش و مديران و تكنسينهاى غربزده و سياستمداران ليبرال و رهبران چپى تندرو و رهبران قومى و منطقه‏ئى و محصلين و معلمين (215). نقش مردم، همچنان نقشى كارپذيرانه است «قدرت واقعى را آنها به دست مى‏آورند كه بتوانند اعتماد و احساسات مردم را جلب كنند» (216).

      نتيجه منطقى گروه بندى بالا و طرز فكرشان اين است كه علل انقلاب عبارت باشند از (217):

 1- تضاد ترقى با باور اسلامى بازاريان؛

 2- تضاد ترقى و آزادى دلخواه تكنوكراتها با استبداد فساد آلود رژيم سلطنتى ؛

 3- تضاد استقلال و آزادى مورد نظر دانشجويان با استبداد وابسته؛

 4- مخالفت عمومى احزاب و اقليتهاى قومى و كمونيستها از لحاظ تضاد ايدئولوژيهاشان با ايدئولوژى رژيم پهلوى.

      با توجه به هدفهاى درازمدت و كوتاه مدت نحوه ارزيابى نيروهايى كه در انقلاب شركت جسته‏اند و تقدمى كه هر يك از آنها براى طرز فكر خاص خود قائل مى‏شوند، مسئله اول براى آمريكاييان اينست كه هم از ابتدا ميان نيروهاى ضد كمونيست و كمونيستها «تضاد اصلى» پديد آيد.

     اين تضاد بايد سبب شود كه گروه‏هاى رهبرى كننده بالا بر محور تقدمهاى زير به يكديگر نزديك شوند:

 

 1- گردانندگان رژيم پيشين ديگر خطر عمده نيستند. خطر عمده كسانى هستند كه در حال حاضر در برابر دولت موقت به انواع توطئه‏ها دست مى‏زنند. از همينجا:

 2- حفظ دست آوردهاى انقلاب ايجاب مى‏كند كه رژيم جديد همكارى با غرب را ادامه دهد و فاصله خود را از روسيه حفظ  كند؛

 3- ضرورت دفع خطر «كمونيسم» ايجاب مى‏كند كه دولت موقت به عنوان جريانى كه هم با اسلاميان و هم با آزاديخواهان و هم با ترقيخواهان جورش جور مى‏شود و بنابراين مى‏تواند ترجمانم وحدت وسيع و ديرپا شود، تقويت بگردد.

     در برابر شعار «خطر عمده چپها» هستند كه توطئه‏هاى مسلحانه مى‏چينند، از سوى اينگونه چپها شعار «انقلاب دوم» را عملى كنيم داده مى‏شود. اينك كه اسناد در دستر هستند، مى‏دانيم كه عناصر وابسته به رژيم شاه را براى اينكه بتوانند به فعاليتهايشان ادامه بدهند به كسوت «ماركسيستها» در مى‏آورده‏اند (218) و يكى از روشهاى كار سفارت آمريكا القاء ضديت با كمونيسم و مدرنيسم و ملى‏گرايى به خمينى و روحانيان و القاء ترس در آن‏ها نسبت به خطرهاى «بازگشت شاه، ارتش، تجزيه، كمونيسم و روسيه» بوده است (219).بدينقرار بازگرداند ايران به موقعيت ژئوپليتيك پيشين، اصلى‏ترين روش كار سفارت آمريكا بوده و به اين مقصود نيز نائل آمده است. همه ايرانيان ماههاى اول انقلاب را به ياد مى‏آورند. به ياد مى‏آورند كه در يك طرف كسانى «خطر چپ» را عمده مى‏كردند و در طرف ديگر كسانى لزوم گذار به انقلاب دوم را به عنوان هدف مقدم و عاجل طرح مى‏كردند و حادثه از پى حادثه مى‏ساختند.

      بر اساس اين خط و ربط و در انطباق با هدفهاى كوتاه مدت و درازمدت، در سندهاى متعددى روشهاى ديگر كار را در كوتاه مدت و دراز مدت به شرح زير، معين مى‏سازند:

 

 

 در كوتاه مدت (220)

 1- فرستادن سفير به ايران؛

 2- ديدار با خمينى و حفظ تماس با او؛

 3- توسعه روابط نظامى؛

 4- جلوگيرى از درگيريهايى كه سبب بيدار شدن حس سوءظن نسبت به آمريكا شود؛

 5- بكار انداختن دستگاههاى خبرگيرى؛

 6- توسعه كارهاى كنونى؛

 7- توسعه فعاليت حقوق بشر؛

 8- تغيير نظر ايرانيان نسبت به آمريكا؛

 9- توسعه فعاليتهاى اطلاعاتى در ايران.

 

 

 

 در ميان و دراز مدت (221)

 

 1- با توجه به عدم امكان سرنگون كردن رژيم جديد، اتخاذ روشهايى كه سبب تغيير آن از درون شوند؛

 2- جلوگيرى از حمله مطبوعات به آمريكا و كاستن از سوءظن به آمريكا؛

 3- تحكيم دولت موقت، به عنوان بنيادى در مقابل جريانات ضد آمريكايى؛

 4- با توجه به اينكه دولت موقت به اهميت روابط با آمريكا واقف است، اين روابط را به مثابه زيربناى سياست آمريكا و زمينه سياست دولت موقت بايد مستحكم كرد؛

 5- استفاده از دولت موقت براى تدارك زمينه‏هاى لازم براى سياست آينده؛

 6- نفوذ در ارگانهاى رژيم جديد، با استفاده از دولت موقت، پيش از آنكه رئيس جمهورى و حكومت رسمى كشور تعيين شوند؛

 7- نزديكى باروحانيان و استفاده از انواع امكانات فرهنگى براى جلب روحانيان و غير روحانيان.احترام به مذهب و ...

 8- استفاده از اقليتهاى قومى و دانشگاهها و مدارس و طرح برنامه‏هاى مختلف براى شكست انقلاب؛

 9-«فراهم آوردن شرايط روى كار آمدن  رژيمى كه ايران را از كمونيستها دور نگاه بدارد و به آمريكا نزديك بگرداند». اين راه حل مطمئنترين راه حلها براى آمريكا و دنياى عرب است (222). زيرا براى آنكه رژيمى با ثبات بر سر كار آيد، بايد رهبران مذهبى ليبرال كه پلى ميان مردم از سوئى و ارتش جديد و تجار بازار و تحصيل كرده‏هاى غربى از سوى ديگر هستند، در دولتى كه اين چهار عنصر را با روحانيان پيوند مى‏دهد، متحد شوند (223)؛

 10- حفظ ساختهاى اقتصادى با نفوذ در اقتصاد ايران و بالا بردن فشار اقتصادى براى تأمين صدور نفت‏

      حوادث در جهت دلخواه آمريكاييان جريان نمى‏يابند. دولت موقت روزبروز ضعيفتر مى‏شود. نخست بر آن مى‏شوند كه با استفاده از حربه خطر كمونيسم، خمينى را متقاعد كنند كه اگر بنا بر اينست كه كشور از خطر كمونيسم حفظ شود، بايد دولت موقت تقويت شود (224). اما هر روز، نشانه و علامت جديدى از ضعف دولت موقت و قوت گرفتن محور خمينى بروز مى‏كند. آمريكاييان متوجه مى‏شوند كه در ارزيابى خويش اشتباه كرده‏اند و براه افتادن منازعه ميان «كمونيستها» و «ضد كمونيستها» سبب تضعيف دولت موقت شده است. با تجديد ارزيابى، بناگزير، روشها تصحيح و تغيير مى‏پذيرند.

 

 

 ج- جريان محو شدن محور دولت موقت و جانشين شدن محور خمينى:

 

 

      دولت موقت كه ابتدا تصور مى‏شد مى‏تواند مظهر وحدت وسيعى بر ضد چپهاى وابسته به قدرت روسيه بشود و در عين حال راديكالها را به تحليل برد و از راه وحدت روحانيان و نظاميان و تاجران و روشنفكران، رژيم باثباتى را بنياد افكند، بتدريج روى به ضعف مى‏نهد. عوامل ضعف دولت موقت به تدريج روى نشان مى‏دهند و در اسناد منعكس مى‏گرداند:

      اداره سپاه كه ابتدا از سوى دولت موقت و به دست دكتر ابراهيم يزدى با «خاصه ذوق ميهن دوستى و روحيه فداكارى اسلامى» (225) تشكيل شده بود و در آغاز اين توهم را براى كارشناسان سفارت و كسانى كه با آنها در ارتباط بودند، بوجود آورده بود كه يزدى را به ديكتاتور ايران و «محور قدرت بعد از مرگ خمينى» بدل مى‏گرداند (226)، از دست دولت موقت بيرون مى‏رود و به مهار سران حزب جمهورى در مى‏آيد.

     به دنبال سپاه، كميته‏ها هم كه از ابتدا از دولت موقت حرف مى‏شنوند، اينك روى در روى دولت موقت شده‏اند (227)، اختلاف ارتش با سپاه و اختلاف ژاندارمرى و شهربانى با كميته‏ها و غير فعال شدن روزافزون دستگاههاى نظامى و انتظامى سابق و فعالتر شدن كميته‏ها و سپاه (228)، كار را بر دولت موقت باز هم مشكلتر مى‏سازد. پيدايش كميته‏هاى اسلامى در ادارات دولتى (229) و بسط شبكه و قدرت دادگاههاى انقلاب كه كمتر اعتنايى به دولت موقت ندارند، مهار دستگاههاى ادارى را نيز از دست دولت موقت بيرون مى‏برد.

      بر عوامل بنيادى بالا كه قدرت حقيقى را در دست روحانيان به رهبرى خمينى قرار مى‏دهند (230)، عوامل زير نيز كه از اسباب ضعف روزافزون دولت موقت مى‏گردند، افزوده مى‏شوند (231):

 - عدم وجود آمادگى قبلى براى تشكيل دولت و اداره كشور؛

 - ترديد در استفاده از قواى كشورى و لشگرى و فقدان كنترل بر اداره امور؛

 - روحيه ايرانى كه با دمكراسى سازگارى نمى‏جويد؛

 - عدم وجود زمينه‏هاى تاريخى و اجتماعى و سنتى ثبات سياسى؛

 - اختلافات آشتى‏ناپذير ميان گروههاى سياسى كه نتيجه اول آن قربانى شدن اعتدال و ميانه روى است؛

 - از هم پاشيدن روزافزون سازمان ارتش و شهربانى و ژاندارمرى؛

 - بحران اقتصادى و بيكارى ميليونها نفر و تظاهرات بيكاران و بهره‏بردارى سياسى از اين  تظاهرات؛

 - باز بودن دانشگاهها كه از  عوامل تشديد اختلافها است؛

 - فعاليتهاى اقليتهاى قومى و انواع تحريكات در آذربايجان و كردستان و خوزستان و مازندران و بلوچستان و فارس؛

 - توسعه تروريسم (بخصوص فعاليتهايس گروه فرقان)؛

 - اختلاف با در درون دولت موقت بر سر مسال اقتصادى؛

 - مخالفت باولايت فقيه؛

 - اختلافات با خمينى و تمايل خمينى به تضعيف دولت مهندس بازرگان؛

 - رفتن شاه به آمريكا و استفاده خمينى از آن: شاه در آمريكا مثل خمينى در پاريس است.

      با توجه به عوامل بيشمار ضعف دولت موقت و قوت گرفتن خمينى، در توجيه رها كردن دولت موقت و چسبيدن به محور خمينى، استدلالهايى از اين نوع در اسناد منعكس شده‏اند: «اگر كمونيستها حركتشان را درست تنظيم كنند و همه عناصر ضربتى را هم خط و هم جهت بگردانند، ايران به سوى كمونيسم خواهد رفت (232)». علاوه بر اين عامل بى ثباتى، سه عامل ديگر نيز وجود دارند (233):

 - باند دست راستيها، بازمانده‏هاى رژيم پيشين؛

 - جنبشهاى تجزيه طلب؛

 - تحصيل كرده‏هاى غير مذهبى و روشنفكران؛

 در برابر اين عوامل بى ثباتى، سه عامل ثبات وجود دارند كه عبارتند از: روحانيان و ارتش و افراد حرفه‏ئى طبقه ميانه (234). تا كمونيستها هنوز سازمان نيافته‏اند بايد كارشان را تمام كرد (235). خمينى كرنسكى نيست و چنين خواهد كرد (236). اينك كه جريان تحولى سياسى كار را بدينجا كشانده است ك در هشتمين ماه بعد از انقلاب (شهريور 58): نظر اين مى‏شود كه:

 

      «اگر دولت دوگانه‏اى وجود مى‏داشت، موقعى كه خمينى محور قدرت شده، صفت دوگانگى را از دست داد (237). سياست آمريكا بايد از دولت موقت اميد ببرد و به قدرت خمينى راه بجويد: «دوگانگى دولت به سود آمريكا نيست. اگر فرض كنيم خمينى تنها محور قدرت است، ارتباط غير مستقيم با او به سود آمريكا نيست» (238).

 

      تغيير تدريجى نظر آمريكاييان درباره دولت موقت و محور قدرت جانشين، سبب مى‏شود كه توقعات دولت موقت را بر نياورد و بدينسان از عوامل تضعيف آن بشوند. موارد توقعات دولت موقت كه پاره‏اى از آنها بعد از گروگانگيرى، آمريكاييان را در دوران آوردن فشار به ايران بكار آمدند، عبارتند از (239):

 - تهيه اطلاعات درباره هر نوع تهديد داخلى با حمايت خارجى؛

 - حداكثر كمك به تحويل لوازم يدكى مورد نياز ارتش؛

 - لغو 3/1 مليارد دلار جريمه دير كرد بازپرداخت وامها؛

 - فشار به شركتهاى آمريكايى براى تحويل مواد مورد نياز صنايع؛

 - فشار مطبوعات آمريكا براى اينكه مطلبى بر ضد ايران ننويسند؛

 - باز كردن دوباره دفتر ويزا؛

 - كمك به حل مشكل كردستان.

      آمريكاييان كه ابزار پيشين فشار را از دست داده‏اند، در پى برداشتهاى تازه درباره وضعيات اقتصادى و نظامى، بخود مى‏گويند چرا نبايد از احتياجات بالا در تحميل سياست نظامى و اقتصادى استفاده كنند؟ (240). درحقيقت براى بازسازى يك رژيم وابسته و با ثبات، بايد ارتش و اقتصاد كشور ساختهاى پيشين خود را حفظ كنند. بنابراين لازم است تحول سياسى و اقتصادى جهتى را در پيش بگيرد كه «درجه موفقيتى كه بازرگان (يا هر جانشينى) ممكن است از آن برخوردار شود، تا حدود زيادى به توانايى دولت در تشكيل مجدد نيروهاى مسلح بستگى كند (241) و «دولت موقت به كمكهاى اقتصادى حساس آمريكا نيازمند شود (242). درحقيقت بنا بر هدفهاى درازمدت آمريكا در زمينه اقتصادى:

 

      «داراييهاى آمريكا در ايران بدون اهميت نيستند. آن نيروهاى غيرچپ كه در ميدان سياسى دوستان طبيعى ما هستند، همانهايى هستند كه نيازهاى مستمر ايران را براى تماسهايى با غرب در زمينه تجارت و تكنولوژى تشخيص ميدهند. بايد مؤسسات آمريكايى را در مورد موضوعات حل نشده سرمايه گذارى در ايران توصيه كنيم تا با پافشارى و مقدار معتنابهى درك دوستانه جو ناسيوناليستى راكه اقتضا دارد حضور تكنيكى و مديريت خارجى به حداقل برسد، تحمل كنند (243)»

  

      بدينسان حفظ ساختهاى اقتصادى پيشين با تحكيم موقعيت «دوستان سياسى طبيعى» ملازمه پيدا مى‏كند. با توجه به اين امر كه «اقتصادى كه دولت بازرگان به ارث برده داراى نفرين دوگانه است، يعنى ميراثى از برنامه‏هاى غير واقع بينانه و نمايشى است كه در زمان فراوانى محصول نفت آغاز شد و هرج و مرج ناشى از انقلاب نفرين دومى است كه اين اقتصاد بدان گرفتار آمده است (244)»، مى‏توان روشهايى را در پيش گرفت كه از سويى نياز بودجه دولت ايران را به درآمدهاى نفتى افزايش دهد و سبب جريان نفت به خارج بگردد (245) و از سوى ديگر به آمريكا امكان دهد «رهبران جديد را به فوايد سرمايه گذاريهاى چند مليتيها در ايران قانع گردند (246)».

     اگر نظام مالى همان كه بود بماند و اگر نظام بانكى و پولى تغيير نكند و برنامه‏هايى كه به منافع آمريكا لطمه وارد مى‏كنند، طرح و به اجرا درنيايند، بايد بتوان از راه ايجاد برخوردهاى داخلى، نياز رژيم جديد را به ارتش افزايش داد. در حقيقت «ناآرامى در كردستان و امكان عصيان قومى در آنجا، لزوم داشتن ظرفيت  نظامى براى مقابله با آن را پيش آورده است. اين امر بنوبه خود، علاقه به تجديد مناسبات و تحويل تجهيزات نظامى را به ايالات متحده برانگيخته است (247)» و مجموع اين امور به آمريكا امكان مى‏دهد از حربه‏هاى «تهديد به ضبط داراييهاى ايران» و «تهديد به عدم تحويل قطعات يدكى و ديگر نيازهاى نظامى» با موفقيت استفاده كندن (248).

     در جريان تحول، سفارت مشاهده مى‏كند كه با سرمايه گذاريهاى چند مليتيها، مخالفت مؤثر مى‏شود. نظام بانكى ملى مى‏گردد، از پس دادن هواپيماهاى اف - 14، جلوگيرى مى‏شود و فشار براى تبديل ساخت ارتش به يك ساخت مستقل و بازسازى ارتش ملى افزايش مى‏يابد. تبليغات بر ضد آمريكا در راديو و تلويزيون و روزنامه روزافزون مى‏شود. چه كسانى اين كارها را مى‏كنند؟ چه كسانى براى پايين آوردن «توليد نفت تا حدود 40 درصد توليد آن روز» فشار مى‏آورند؟ پاسخ اين است كه اين كارها را راديكالها مى‏كنند. نامهاى بنى صدر و قطب زاده هر بار كه صحبت از مخالفت با مقاصد بالا به ميان مى‏آيد، برده مى‏شوند (249).

      بدينسان آمريكاييان  كه تا اين زمان گمان مى‏كردند، كار راديكالهاى مطرود (250) تمام شده است، از سويى كمونيستها، بخصوص فداييان خلق آنها را بخود جلب مى‏كنند (251). و از سوى ديگر دولت موقت نفوذ آنها، بخصوص بنى صدر، را كاهش داده است، متوجه مى‏شوند كه اينان دارند قوت مى‏گيرند (251).

      امر مهمى كه آمريكاييان هيچگاه در نمى‏يابند اينست كه هدف بنيادى انقلاب مردم ايران، اين است كه ايران را ميدان برخورد دو قدرت بزرگ و دست ابزارشانم بياسايد. تلاش آمريكا براى بازسازى صحنه سياسى پيشين، نتيجه دلخواه آن دولت را نمى‏توانست ببار بياورد و بناگزير جناحهاى سياسى را كه در اين تضاد مصنوعى طرفين دعوا مى‏شدند، ضعفيف مى‏گرداند و بنوبه خود سبب تقويت كسانى مى‏شود كه «در برابر انحراف انقلاب از مسير خود مى‏ايستادند (252)».

      اگر اسناد معلوم نمى‏كنند كه آمريكاييان بر حقيقت بالا پى برده‏اند، دست كم بوضوح بيانگر وقوف آنها بر اين امر هستند كه اگر محور قدرت استبدادى جديدى پيدايش نيابد، با رشد راديكالها و چپها ايران را از دست خواهند داد.

 

 د - محور خمينى:

 

      بزرگترين امتياز خمينى و قدرت سياسى كه بر محور او بوجود مى‏آيد اينست كه در كوتاه‏مدت قويترين و در دراز مدت ضعف پذيرترين رژيمهاست (253). خمينى مشخصاتى دارد كه به او امكان مى‏دهند محور قدرت جديد بگردد. مشخصات هم شخصى و هم حاصل شرائط تاريخى و اوضاع و احوال روز هستند:

      از لحاظ شخصى، او مردى ضد كمونيست است. با روسيه سازگارى نمى‏جويد (254) و از آنجا كه «در موقعيت دفاعى قرار دارد، آشتى‏ناپذير است (255)». با توجه باينكه خطر كمونيسم و مخالفان سياست آمريكا، يك رهبرى قوى را ضرور گردانده است (256)، خمينى داراى موقعيتى است كه مى‏تواند اين رهبرى را بوجود بياورد. در كوتاه مدت، خمينى مى‏تواند جريان نفت را تضمين كند (257) و آنقدر كه ما به او احتياج داريم، او نيز به ما احتياج دارد (258). مهمتر از اينها اينكه اگر خمينى صحنه را ترك كند، يكپارچگى جامعه از بين مى‏رود (259).

     و وقتى در كنار واقعيتهاى بالا به اين واقعيت توجه شود كه «وضع تبعيديهاى ميانه رو در بهترين صورت مأيوس كننده و در بدترين صورت خطرناك است (260)» و بنا بر اين آمريكا بايد يكسره از بقاياى رژيم شاه چشم بپوشد و از واقعيت مهمترى غفلت نشود كه:

 

     «ارتباط رژيم كنونى روحانيان با غرب، آشكار نيست، بطوريكه لازم نيست ما بخاطر تخلفات حقوق بشرش، مورد سرزنش قرار بگيريم و اين خود مايه تسلاى خاطر است. علاوه بر اين ماهيت ويژه ملى و مذهبى اين رژيم بنفسه يك مانع موقتى در قبال پيشرفت كمونيستهاست و در ضمن وضع غير عادى اين رژيم، در ميان امكان خطر اشاعه انقلاب را در منطقه از بين مى‏برد (261)،

 ملاحظه مى‏شود كه در كوتاه مدت، خمينى بهترين انتخابها است.

 

 1- عوامل تقويت قدرت خمينى در كوتاه مدت:

 

      اسباب قدرت خمينى در كوتاه مدت علاوه بر مشخصات شخصى، عبارتند از جهات و شرائط و اوضاع و احوال داخلى و خارجى:

 1،1 - انقلاب ايران از مسير دمكراسى بيرون رفته و استبداد جديدى در حال شكل گرفتن است. خمينى دارد جاى شاه را مى‏گيرد. يك دليل بزرگ اين امر اينست كه «دمكراسى با روحيه ايرانى سازگار نيست. دمكراسى يعنى سازش و ايرانى روحيه سازش ندارد (262)» و از آنجا كه «زمينه تاريخى و اجتماعى و سنتى براى ثبات معقول و اصيل وجود ندارد (262)» در طول تاريخ، جز وحدت دو بنياد سلطنت و دين، نتوانسته است ثبات سياسى را بوجود بياورد. بنابراين تنها از راه وحدت نظاميان و روحانيان و قشرهاى ميانه مى‏توان ثبات سياسى را به كشور بازگرداند (264). خمينى بمثابه تنها نيروى محرك متفوق (265) سه عامل ثبات و قدرت يعنى روحانيان و مردم و نيروهاى مسلح را در اختيار دارد (266). بنابراين سياست آمريكا پذيرفتن «خمينى بعنوان يك قدرت مفيد و ضد شوروى است (267)». قدرتى كه مى‏تواند «نظم و ثبات را در كشور برقرار كند و براى مردم يك زندگى آبرومند فراهم آورد (268)».

 2،1- خمينى علاوه بر مساجد كه قويترين تشكيلات در حال حاضر است (269) با ايجاد حزب جمهورى، به تشكيلات سياسى نيز متكى است. حزب جمهورى بمثابه قويترين حزب به رهبرى بهشتى و رفسنجانى و موسوى (دستياران خمينى بوجود آورده‏اند) است و مواضع قدرت را يك به يك از دست دولت موقت بدر آورده و در كف مى‏گيرد (270). اين حزب مدافع ولايت فقيه است  و روحانيان را در رأس وزارتخانه‏ها قرار داده است (271). از آنجا كه اختلافات سياسى عمومى هستند و بخصوص ارزشها با هم سازگار نيستند و بكار بردن زور ارزش دوگانه‏ئى پيدا مى‏كند (262) نقش خمينى و حزب جمهورى باز هم با اهميت‏تر مى‏شود.

 3،1 - خمينى نشان داده است كه كرنسكى نيست و «در سركوب منحرفين جدى است (273)» وى و روحانيان نزديك به او «در مدت 6 ماهى كه به قدرت رسيده‏اند، گروه‏ها را يكى پس از ديگرى حذف كرده‏اند (274)» و عوامل قدرت را به شرح زير در دست گرفته‏اند (275):

 - دادگاههاى انقلاب؛

 - وسايل ارتباط جمعى از راديو و تلويزيون و روزنامه‏ها و منبر و سينما؛

 - صنعت نفت و بازرگانى خارجى؛

 - سياست خارجى كشور.

     مجلس خبرگان با تصويب  ولايت فقيه، تمامى قدرت دنيايى و معنوى را از آن خمينى شناخت (277). بدينسان خمينى بطور رسمى «منشاء مشروعيت و حاكميت » شناخته مى‏شود (278). با جمع آمدن اين همه قواى دنيايى و دينى، وى در كوتاه مدت قدرت بدون رقيبى است. روسها نيز خمينى را به اين صفت پذيرفته‏اند (279).

      اما جمع شدن قوا در خمينى و گرايش به استبداد، زنگ خطر را به صدا درآورده است. در مجلس طالقانى و بنى صدر با ولايت فقيه مخالفت كرده‏اند: آخرين اقدام طالقانى مخالفت با اصل پنج بود و بنى صدر گفت، ملت به جمهورى اسلامى رأى داده است يا شما با حاكميت ملت موافقت مى‏كنيد و يا از بين خواهيد رفت (280). و در خارج مجلس، مجاهدين خلق كه طرفدار اسلام نوآور هستند و ماركسيستها و ترقى خواهان و ليبرالها و روحانيان ميانه رو با آن مخالفت كرده‏اند (281). با توجه به اين مخالفتها و مخالفتهايى كه از جهات ديگر با قدرت خمينى بعمل مى‏آيند، قدرت جديد «نمى‏تواند برنامه سركوب و حذف را تا مدت نامحدودى ادامه دهد و در درازمدت ضعيف مى‏شود (282)». بدينقرار خمينى هر چند در كوتاه مدت توانايى سركوب مخالفان سياسى آمريكا را دارد» اما نبايد فراموش شود كه او دوست آمريكا نيست (283). به سخن ديگر سياست آمريكا بايد بر اين اساس تنظيم شود كه «در درازمدت نفوذ روحانيان كم مى‏شود، اما از بين نمى‏رود (284)».

 

 

 2- عوامل تضعيف قدرت خمينى در درازمدت:

 

     قدرت خمينى به لحاظ تقدمى كه به اسلام مورد قبول خود مى‏دهد، با گرايشهاى فكرى زير در تضاد قرار مى‏گيرد (285):

 - با دمكراسى؛

 - با حقوق بشر و حقوق زنان؛

 - با ترقى و مدرنيسم؛

 - با ناسيوناليسم؛

 - با دو اسلام ميانه رو و نوآورد؛

 - با رشد اقتصادى؛

 - با ماركسيسم و ليبراليسم و افكار جديد ديگر.

      با توجه به تضاد اسلام خمينى با طرز فكرهاى بالا، اين نتيجه آسان بدست مى‏آيد كه شخصيتهاى روحانى و غيرروحانى مخالف اسلام خمينى، جانبدار اسلام نوآور، روشنفكران، دانشگاهيان، ملى گراها، ميانه روها و ليبرالها و زنان و ارتشيان و حتى توده‏هاى عظيم بيكاران كه خواهان رشد صنعتى و كشاورزى هستند تا كارى پيدا كنند، زود يا دير با رژيم خمينى مخالف مى‏شوند. كارى كه مى‏ماند تعيين درجه حذف پذيرى گروهها و شخصيتهاى سياسى است. بدينخاطر است كه اسناد بعد از انقلاب كه به ارزيابى گروهها و شخصيتها راجع مى‏شوند، با اسناد قبل از انقلاب، تفاوتى كيفى دارند. بنا بر اسناد دوران بعد از انقلاب (بخصوص از سه ماه دوم بدينسو)، توجه معطوف به تشخيص دو امر سياسى است:

 - حذف پذيرى در رابطه با قدرت جديد؛

 - سازش پذيرى در رابطه با سياست آمريكا و قدرت جديد

      اطلاعات مندرج در اسناد را مى‏توان در جدولى باز نماياند. اين جدول، (جدول صفحه 77)، را كه وضعيت گروههاى سياسى را در رابطه با يكديگر و در رابطه با قدرت خمينى به روشنى نشان مى‏دهد (286)، بر اساس آخرين ارزيابيهاى مأموران سفارت از جا و موقع و تمايل سياسى گروهها و شخصيتها، ترتيب داده‏ام. جدولى كه بدينسان با در يكجا گرد آوردن اطلاعات ترتيب داده مى‏شود كه در اسناد فراوان، در مجلدهاى مختلف پراكنده‏اند، هم به شرح و تحليل بالا پرتو مى‏افكند و هم فهم بسيارى از اشاره‏اى مبهم در اسناد را روشن مى‏سازد. از جمله جدول واضح مى‏گرداند كه:

 - در جوى كه همه در بسيارى از زمينه‏ها اختلاف داشته‏اند و گروه خمينى تقريباً در همه زمينه‏ها با گروههاى ديگر اختلاف داشته است، «موقعيت دفاعى داشته و در موقعيت دفاعى، ميان سازش با گروههاى ديگر و يا اتخاذ موضع آشتى‏ناپذير در قبال آنها بايد يكى را انتخاب مى‏كرده است. همانطور كه اسناد مى‏گويند و جدول نشان مى‏دهد، رژيم خمينى اين رويه را بر مى‏گزيند كه با جلب ميانه روهاى ضعيفتر، گروههاى مزاحمتر را از سر راه بردارد (287).

 

 

 

                                   خمينى      ولايت فقيه     اسلام ميانه رو   اسلام نوآور       نظام‏اقتصادى دمكراسى           سازش‏پذير                  ترقى

                                                                                                                                   ازاد                                  با آمريكا   با روسيه  

 

 گروه خمينى                +                    +                     -                    -                           +              -                          +-          -              -

 

 گروه بنى صدر            +-                   -                     -                    +                           -                +                          -          -               +

 

 گروه ميانه رو              +-                   -                      +                    +-                         +                +                         +-         -              +

 اسلامى

 

 گروهها ميانه رو         +-                    -                      -                    +-                         +                 +                         +-         -             +

لائيك‏

 

 گروه مجاهدين        +-                  -                      -                     +                            -                *                          -           +-          +

 خلق‏

 

 گروه فداييان           +-                   -                      -                    -                           -                 *                          -            +          +

 خلق

 

 گروه حزب‏             +-                   -                      -                    -                           -                -                             -           +         +

  توده

 

 

 +    : علامت موافقت و نيز قابليت تحمل است‏

   -  : علامت عدم موافقت و نيز سازش ناپذيرى است‏

 +    : علامت موافقت مشروط است و اينكه ممكن است به مخالفت بدل شود

   *  : علامت موافقت با نوع خاص از دمكراسى است.

 

 

 تذكر: يكسانى علامتها نشانه آن نيست كه درباره موضوع معين نظرها يكسان هستند، بلكه نشان آن است كه بر سر آن موضوع تفاهم وجود دارد و يا لااقل، دو گروه تفاهم را بخاطر اختلاف نظر بر هم نمى‏زنند. مثلاً گروه خمينى درباره دمكراسى نظر مشابهى با حزب توده ندارد اما دو گروه بخاطر دمكراسى با يكديگر به منازعه بر نمى‏خيزند.

 

 

 ه - سنجش تمايل‏ها به محك اصل‏ها

 

 - با اينكه ترس اصلى كه القاء مى‏شود، ترس از كمونيسم است، اما در عمل دو گروه آخر بلحاظ توافق در آنچه براى گروه خمينى در مرتبه اول اهميت قرار دارد، در رديف اول گروههايى كه بايد حذف شوند، قرار نمى‏گيرند.

 - هر چند جز گروه خمينى بقيه گروهها در مسئله ترقى با يكديگر موافق بنظر مى‏رسند، اما با توجه به نايكسانى نظرهاشان درباره «نظم اقتصادى آزاد» و دمكراسى، روشن مى‏شود كه برداشتهاى ضد و نقيضى از مسئله ترقى دارند.

     در اين جو نايكسانى عمومى نظرها و عملها، بكار بردن زور از سوى گروه خمينى ارزش دوگانه‏ئى پيدا مى‏كند: از سوئى مخالفان هدفهاى آمريكا در ايران قربانيان اول اعمال زور مى‏شوند و از سوى ديگر رژيم خمينى را ضعيف مى‏گرداند. اين امر اهميتى حياتى دارد چرا كه اين مخالفان هر چند در كوتاه مدت ضعيف هستند اما در دراز مدت قوت پذيرند. بنا بر اين به از بين بردن زمينه رشد آنها بايد دست زد. اينكار با يك تير دو هدف زدن است: در دراز مدت رژيم خمينى و مخالفان سياست آمريكا، هر دو را ناتوان مى‏كند.

 - مراجعه به جدول روشن مى‏كند كه گروههاى مستقل از دو قدرت آمريكا و روسيه، وجوه  مشترك بسيار دارند و همين امر، توضيح چرايى رشد اين گروهها در ماههاى بعد از انقلاب است. آمريكاييان با لجاجت تمام از پذيرفتن اين واقعيت كه خط استقلال از دو ابرقدرت، خط دلخواه اكثريت عظيم مردم ايران است و عامل تعيين كننده قوت و ضعف گروههاى سياسى، وجود اين زمينه اجتماعى است، امتناع مى‏ورزد. دليل اين امر آنست كه اشاره‏ئى به آن هيچ نمى‏شود، با وجود اين، به اين امر كه جدا كردن ميانه روها از چپ اسلامى و چپ غيراسلامى، ضرورت دارد، سخت بها مى‏دهند (288). به نشانه اينكه دست كم متوجه اين امر شده‏اند - جدول آن را واضح نشان مى‏دهد - كه همگرايى اين سه گروه مى‏تواند اساس يك رژيم پايدار و مستقل و بيرون از حاكميت آمريكا را بنياد بگذارد چرا كه مى‏نويسند اينان «در كوتاه مدت ضعيف و در درازمدت قوى مى‏شوند (289)». از اينرو و باز، مشخصه شخصيت خمينى كه وقتى در موضع دفاعى قرار مى‏گيرند، آشتى‏ناپذير مى‏شود، اهميت اساسى پيدا مى‏كند.

     گروه خمينى را بايد دائم در اين موقعيت دفاعى نگاه داشت. اين درسى است كه آمريكاييان از تجربه مى‏گيرند. نياز گروه خمينى به بحرانهايى كه امكان حذف رقيبان را فراهم بياورند، كار را بر آمريكاييان آسان مى‏گرداند. از اين زمان با توجه به رشد گروههاى سياسى راديكال و چپ و تمايل ميانه روها به نزديكى با آنها، دو خط اساسى، اساس كار آمريكاييان قرار مى‏گيرد:

 1- تلاش براى هم‏گرايى قشرهاى بالاى طبقه ميانه و كادرهاى ناشناخته رژيم پيشين و ايلها كه مخالف رژيم بودند و «دوستان كه در ارتش دارند» و جلب ميانه روها به راست (290). از اينرو بخود مى‏گويند «نبايد در آغوش گرفتن خمينى و روحانيان به قيمت از دست دادن دوستان غير روحانيمان تمام شود (291)».

 2- طرح «سنارويهاى» سياسى (داخلى و خارجى) و به اجرا درآوردن آنها به قصد تضعيف رژيم خمينى در درازمدت، «طرد قطعى راديكالها و چپها» در كوتاه مدت و زمينه سازى براى رژيمى كه تركيب بالا پايگاه اجتماعى آن را تشكيل بدهد و «در آن ناسيوناليستهاى لائيك تسلط بيشترى داشته باشند (292)، «سناريوهايى كه دراسناد منتشره باختصار و يا به تفصيل مورد بحث واقع شده‏اند، همه به اجرا در مى‏آيند (293):

 - تهديد به ضبط داراييهاى پولى ايران به اجرا در مى‏آيد و ميلياردها دلار ثروت مردم محروم ايران به يغما مى‏رود؛

 - تهديد به عراق، با تجاوز عراق به ايران جامعه عمل مى‏پوشد؛

 - دو سناريو تعطيل مدارس و ايجاد جنگ قومى كه اينسان شرح شده اند:

 

      «من حداقل دو سناريو و برنامه كه مى‏توانند به هرج و مرج و سقوط تدريجى بيانجامند را در نظر دارم:

 - يكى نيروهاى تمركز يافته كه توسط نارضاييهاى منطقه‏ئى و قومى تحريك شده باشد. اگر با اين نيروها بنحو نادرستى برخورد شود، ممكن است باعث تعطيل و بسته شدن مناطق نفتى گردد. يا اقتصاد سنتى را از هم بپاشد. يا جورى ناسيوناليسم را بى اعتبار كند كه توده‏ها با رهبران مذهبى بى عرضه خود مخالف شوند.

 - ديگرى ايجاد اختلاف و برخورد در مدارس و بين دانشجويان و دانش‏آموزان و ميان كادرهاى مدارس و ميان كادرها و محصلان كه مى‏توانند سبب بسته شدن مدارس براى مدتى طولانى گردد و در نتيجه باعث نارضايى عمومى بشود و به خشونتهاى افراطى سر باز كند»، به اجرا در مى‏آيد و زمينه تجاوز عراق را فراهم مى‏آورند؛

 - سناريوى بردن شاه به آمريكا و نيز پيش بينى نتايج حاصل از آن، همه واقع مى‏شوند؛

 - طرح ايجاد فشارهاى اقتصادى به قصد افزايش نياز به صدور بيشتر نفت، با مصادره ذخاير ارزى ايران و بالا كشيدن چند ميليارد دلار حساب تنخواه گردان و سرانجام محاصره اقتصادى، بعمل در مى‏آيد و...

      و اينهمه به سبب نادانى و قدرت مدارى خمينى و دستياران او و كسانى است كه موقعيت انقلابى كشور را از ياد برده و به بازى تقدم و تأخرها مشغولند. در برابر اين همه، راديكالها و گروههاى وطن خواه ديگر در كنار بنى صدر كه اينكه در مقام رئيس جمهورى، مقاومت عمومى و پيروزى  را سازمان مى‏دهد، ايستاده‏اند.  از آنجا كه جمهورى اسلامى خمينى در جهت منافع آمريكا تحول‏پذير تشخيص داده شده است و آمريكاييان بر اين باورند كه «هر رژيم جانشينى از درون رژيم جديد سر بر خواهد آورد (294)، «لازم مى‏آيد بنى صدر» با يك تذكر كوتاه به خارج تبعيد گردد (295)».

 

 

 

 حاصل سخن‏

 

      نوبت آنست كه سخن را به حاصل رسانم. در اين حاصل متغيرها و نامتغيرها، تواناييها و ناتوانيهاى قدرت آمريكا و در نتيجه تواناييها و ناتواناييهاى جامعه ملى ايران را به كوتاهى شماره مى‏كنيم:

 

 1- با آنكه در هر مرحله جاهاى هدفها در سلسله مراتب اهميت تغيير مى‏كنند، هدفها همانها كه بودند باقى مى‏مانند. بنابراين، هدفها را مى‏توان غير متغيرهاى سياست آمريكا در ايران شمرد. از ميان آنها اين هدفها همواره هدفهاى اول هستند:

 - دورى از روسيه و نزديكى به آمريكا؛

 - در دست داشتن رژيم حاكم بر ايران؛

 - نفت و منافع ديگر اقتصادى‏

      بدينخاطر است كه سياست آمريكا نمى‏تواند با استقرار دمكراسى تمام عيار در ايران موافقت كند و همانطور كه اسناد و عملكردهاى آمريكا بعد از انقلاب نشان مى‏دهند، تمامى توان خويش را براى استقرار مجدد رژيم استبدادى وابسته در ايران بكار برده است و مى‏برد.

      با وجود اين نسبت به قشر حاكم، از اصل وفادارى پيروى نمى‏كند. از متغيرهاى بسيار مهم سياست آمريكا يكى همين است كه براى اين سياست ماكياولى، شاه و هر دست نشانده ديگر تا وقتى حمايت كردنى است كه بكار سياست آمريكا بيايد. از اينرو وسايل نيز متغير هستند. با وجود اين در همين متغير يك نامتغير وجود دارد و آن محتواى اين وسايل است: زور در انواع اشكال و جلوه‏ها

 2- بكار بردن زور از سوى غول طبيعى جلوه مى‏كند. اما همانطور كه اسناد نشان مى‏دهند، بكار بردن مستمر زور، خصوص انواع روشها كه براى فاسد كردن نخبه‏ها بكار مى‏برند، سبب شده است كه نيازى به تحصيل اطلاعات هيچ نبينند. سياست آمريكا و شخص شاه بيش از همه قربانى فريب شده‏اند. فريب اطلاعات نادرستى را خورده‏اند كه دستگاههاى اطلاعاتى براى آشفته نكردن آسودگى خاطرنشان به آنها مى‏داده‏اند. بدينسان نامه اعتراض و انتقاد كارتر به سيا، كاملاً بجا بوده و اسناد گزارش روشنى هستند از ناآگاهى آمريكاييان از تحول عميقى كه در جامعه ايرانى از سيما تا ژرفا انجام مى‏گرفته است.

      از اينرو، سياست آمريكا در همه وقت دنباله رو حوادث بوده و سرانجام نيز بازيچه دست كسانى شده است كه در خير ميهن خويش آمريكا را از دست زدن بهر ابتكارى در جهت حفظ رژيم شاه مانع كشته‏اند. فقدان اطلاعات صحيح و در نتيجه، اتخاذ سياست انطباق جويى با تحول روابط قوا ميان رژيم شاه و مخالفان آن رژيم، موجب گشته است كه توانايى آمريكا به ناتوانايى بدل گردد. يعنى نه تنها نتواند از نيروها و امكانات در دسترس استفاده كند، بلكه آنها را طورى بكار برد كه خود عامل شتاب گرفتن حركت ارابه انقلاب بگردند.

 3- يكى از مهمترين نيروها و امكانات، ارتش و نيروهاى انتظامى و ساواك بوده‏اند. آمريكا بدو دليل نتوانسته است از اين نيروها براى تحميل راه حل دلخواه خود استفاده كند:

 - دليل اصلى اينست كه قدرت نظامى را نمى‏توان تا جايى بكار برد كه خود جانشين رژيمى شود كه آن را بكار مى‏برد. اين قاعده را همه تجربه‏هاى تاريخى و نيز تجربه جامعه ايرانى دوران معاصر تاييد مى‏كند.

 - از اينرو، آمريكا و شاه، بيشتر از مردم از افتادن ابتكار عمل به دست نيروهاى نظامى هراسان بوده‏اند و بدينخاطر است كه نبايد از بكار بردن نيروى مسلح - هر نيروى مسلح - نگران و مأيوس شد. بايد مقاومت كرد تا جايى كه رژيم حاكم از بكار بردن بيشتر نيروى مسلح هراسان و مأيوس گردد. درس بزرگ انقلاب كه در اسناد بازتابى روشن يافته، همين است. بدينسان اين قاعده باز درست از آب درآمده كه توانايى غول، قابل انتقال به قربانى او است و ناتوانايى قربانى نيز قابل انتقال به غول است. به شرط آنكه قربانى بتواند، غول را از بكار بردن زور نگران سازد.

 - دليل دوم اين است كه از كيفيت رژيم نظامى كه ممكن بود جانشين رژيم شاه بگردد، نگران بوده است. البته اگر مطمئن بود رژيم جانشين از نوع رژيم شاه از آب در مى‏آيد و تعادل سياسى ثابتى را پديد مى‏آورد و در خدمت هدفهاى آمريكا مى‏ماند، وضع ديگر مى‏شد. اما به حكم تجربه تاريخ كه قاعده شده است، رژيم جديد بدون تغيير محور اتكاء نمى‏تواند بر سر كار آيد و بر سر كار بماند. بنابراين مطمئن بود كه هر رژيم نظامى براى دست يافتن به تعادل جديد  و بر سر پا ماندن، ناگزير مى‏شود به جامعه ملى تكيه كند و رژيمى از نوع رژيم ناصر از آب درآيد.

 4- اين بود كه مى‏كوشيد با «اعطاى آزاديهاى محدود» نيروهاى مخالف را به وحدت با «عناصر سالم» رژيم شاه برانگيزد و با اينكار تعادلى ميان نيروهاى سياسى و ارتش بوجود بياورد كه در عين جلوگيرى از كودتا، خطر «راديكالها و چپها» را نيز دور سازد. چگونگى تحول نيروها و شخصيتهاى سياسى از اختلاف به وحدت، خود گزارش تبديل توانايى سياست آمريكا به ناتوانايى و تبديل ناتوانايى رهبرى جامعه ملى به توانايى است. در حقيت تجربه انقلاب يكبار ديگر اين قاعده را اثبات كرد كه وقتى در درون وحدت مى‏شود، قدرت بيرونى قادر بكارى نمى‏شود. به سخن ديگر توانايى قدرت مسلط از همان توانهامايه مى‏گيرد كه از زير سلطه مى‏ستاند. وحدت سبب مى‏شود كه اين توانهادر دست زير سلطه بمانند. او قوى و قدرت مسلط ضعيف گردد. اگر اين مشكل حل گردد كه امروز ديگر ما در نظام طبقاتى جهانى زندگى مى‏كنيم و مبارزه طبقاتيس بيش از همه مبارزه با قشرهايى است كه با ادغام در طبقه‏اى مسلط جهانى حاكميت جسته‏اند، موانع ذهنى وحدت بزرگ و پايدار رفع مى‏گردند. بدينسان سرنوشت مبارزه بزرگ ما در مبارزه با استبدادى كه بعد از انقلاب مستقر گشته و با سلطه قدرتهاى بزرگ، به توانايى ما به بازگشت به آن وحدتى بستگى دارد كه در جريان انقلاب پديدار شد. تجربه انقلاب و اسناد گواهى مى‏دهند كه آنها براى پديد آوردن آن وحدت كوشيدند و رژيم شاه و سياست آمريكا را در انزوا قرار دادند، از خدمتگزاران بزرگ ميهن خويش هستند.

 5- و بالاخره حاصل جستجوى علمى در اسناد و كتابها و مدارك كه با حاصل تجربه خودمان سازگار است، اينكه:

      توانايى هر قدرت خارجى از زمانى است كه نيروهاى داخلى در كشماكش بر سر قدرت، پاى آن را به ميان بكشند. اينست كه هيچ خيانتى و جنايتى با خيانت و جنايت كشاندن پاى بيگانه بداخل كشور برابرى نمى‏كند. از خود بپرسيم:

 - اگر خمينى از رهگذر استقرار استبداد، بازيچه نمى‏شد و با گروگانگيرى پاى آمريكا را از نو به ميان نمى‏آورد، ما دچار محاصره اقتصادى و جنگ و استبداد مى‏شديم؟

 - اگر «سلطنت طلبان» امروزى براى بازگشتن به قدرت، رشته انواع توطئه‏هاى داخلى را به كشاندن ارتش عراق به ايران وصل نمى‏كردند، ايران در وضع و حالى بود كه امروز پيدا كرده است؟

     بدينقرار بنابر تجربه، موازنه عدمى در اين معنى كه پاى بيگانه را چه بنام مبارزه و چه بنام مداخله، نبايد به داخل كشاند، همچنان سياستى درست است. در حقيقت مبارزه با آمريكا در رابطه قوا قرار گرفتن با او نيست چرا كه اين همان چيزى است كه او مى‏خواهد، بلكه در بيرون رفتن از رابطه قوا با او است. اين تن ندادن به قرارگيرى در رابطه قوا است كه ناتوانايى زير سلطه را به توانايى و توانايى قدرت بزرگ را به توانايى بدل مى‏گرداند. اما اينكار به وحدت بزرگ و اتكاء مستمر حكومت به مردم و در نتيجه به گسترش آزاديها و به قبول و تمرين دمكراسى نياز دارد. جامعه‏هاى ما بايد دمكراسى را:

 - به مثابه ابزار آزادى،

 - به مثابه ابزار حق و عدالت و

 - به مثابه ابزار رشد،

 بپذيرند و تمرين كنند تا نيروهاى سياسى بجاى تحمل نكردن يكديگر و روى آوردن به قدرت خارجى، يكديگر را  تحمل كنند و جامعه‏ئى آزاد و رشد ياب بوجود بياورد. دليل مخالفت  آمريكا و هر قدرت جهانى ديگر با استقرار دمكراسى جز اين نيست كه مى‏داند با بى نياز شدن از او، منافعش به خطر مى‏افتد. تجربه انقلاب بر اينست و اسناد با وضوح تمام نشان مى‏دهند، كه دستيابى به وحدت و دمكراسى چندان مشكل نيست و نيازى نداريم منتظر موافقت آمريكا با استقرار دمكراسى بگرديم. غولها همانسان كه بزرگ مى‏شوند، كم تحرك و ناتوان مى‏شوند. اگر بتوانيم عاملان دخالتهايشان را بى اثر سازيم، عصر جديد را پديد آورده‏ايم. تجربه انقلاب ايران، تجربه‏ئى كه با موافقت از سوى ملتهاى زير سلطه از سر گرفته شده است، نويد مى‏دهد كه بدينكار توانا مى‏شويم. آن روز كه وابسته‏هاى به قدرتهاى خارجى بكلى خلغ يد مى‏گردند، آغاز عصر جديد، عصر آزادى و استقلال و رشد است.

 6- همانطور كه تحقيق مدلل مى‏كند، عناوين وابسته، راديكال، چپ، و.. اعتبارى و نسبى هستند. در اين باره نيز سياست آمريكا نامتغير و متغير مى‏داشته است: نامتغير سياست آمريكا جلوگيرى از به قدرت رسيدن راديكالها و چپها بوده است و متغير اين سياست آشتى با هر گروه و نيز شخصيت سياسى بوده كه با هدفهاى آنها موافق مى‏گشته است.

      از اينرو با همه تلاشى كه تنظيم و انتشار كنندگان اسناد بكار برده‏اند، در عمل بعكس مقصود خود رسيده‏اند: گروه دوم (ميانه روها)، جز آنها كه عامل سياست آمريكا بوده‏اند، بقيه كوشيده‏اند آمريكا را با نظرهاى خود موافق گردانند. در عوض خمينى و دستياران او بلحاظ استبدادطلبى، براه سازش با سياست آمريكا رفته‏اند و آمريكا نيز اين سازش را دست كم در كوتاه مدت بسود خويش يافته است. با وجود اين، خمينى را نمى‏توان آمريكايى خواند و دستگاه كنونى هنوز بايد تحولهاى اساسى بكند تا بتواند به رژيمى با خاصه‏هاى دلخواه سياست آمريكا در درازمدت، انطباق جويد.

     از واقعيت بالا كه بگذريم، اسناد گزارشگر حماسه بزرگ انقلاب اند. حماسه‏ئى كه در آن سلاح اصلى، عشق و ايمان به آزادى و استقلال ميهن بزرگ است. مردانى بدون وسيله اما مجهز به اين عشق سرانجام موفق مى‏شوند از ترس، ترس از غول سرنوشت رهايى بجويند و اين بسا غول آمريكايى و روسى را مهار كنند و انقلابى چنان بزرگ را به پيروزى رسانند. و اينهمه به يمن اين عامل مهم كه آمريكا آلترناتيو شاه را در اختيار نداشت. تمام مدت كوشيد و موفق نشد و هنوز نيز مى‏كوشد آلترناتيو بسازد. كوشيدند و نگذاشتند، بكوشيم و نگذاريم به اين مهم دست بيابد.

 

 

 

 ماخذها

 

 1- هدفها و وسايل و روشها در اسناد بسيار فهرست شده‏اند و هر نوبت بنا بر مقتضاى زمان، پيشى و پسى پذيرفته‏اند. اسناد دوره پيش از انقلاب از آخرين تا اولين تاريخ عبارتند از:

 - اسناد لانه جاسوسى شماره 1 تا 6 (11 ژانويه 1978) صص 81-69

 - "             " 12 دخالتهاى آمريكا در ايران (2) (10 و 11 ژانويه 1978) صص 32-22 و (11 دسامبر 1977) صص 19-16 و صص 15-13

 - اسناد لانه جاسوسى شماره 8 (5 آوريل 1977) صص 212-198 و (2 ژانويه 1977) صص 169-157 و (27 مه و نوامبر 1976) صص 156-152 و (24 ژوئن و اكتبر 1973) صص 146-137 و 117-100 و (آوريل 1974) صص 93-82 و (25 ژانويه 1972) صص 47-34 و (16 اوت 1966) صص 25-1

 2- اسناد لانه جاسوسى شماره 8 صص 81-64 و 117-103 و 146-138 و 169-160 و 189-184 و 223-214 و شماره 12 دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 13-12 و 15-14 و 18 و 19 و 25 (22 و 40-35 و 60-41 و 77-75 و 142-124 و 49-144 و شماره 20 صص 81-35 و 104-82

 3،4- اسناد لانه جاسوسى شماره 8 صص 156-152 و 172 و شماره 1 تا 6 صص 52 و 72 و 73 و شماره 12 دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 13-12 و 21-22 و 29

 5- اسناد لانه جاسوسى شماره 12، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 25-22 و 93-89 و 105-104 و 108-106 و شماره 20، احزاب سياسى در ايران (1) صص 81-35 و 104-82 و شماره 22، احزاب سياسى در ايران (3) صص 122 و 132-127 و شماره 21، احزاب سياسى در ايران (2) صص 160-156 و 165-161  و شماره 7 روابط آمريكا با شاه صص 78 و 108-100 و 106 و 107 و 117 و 118

 6- اسناد لانه جاسوسى شماره 1 تا 6 صص 72 و 73 و شماره 8 صص 2 و 6 و 10 و 11 و 12 و 14-16 و 18 و 34 و 45-47 و 52 و 59 و 94 و 117-109 و 133 و 138 و 142 و 1-152پ‏56 و 165 و 184 و 212-206 و شماره 12، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 13-12 و 19-14 و 24 و 25 و 29 و 30-31 و 101 و 159 و شماره (12) دخالتهاى آمريكا در ايران  (3) صص 46-47 و 68 و 93 و 109-108 و 114 و 136-133 و 1پ‏54 و 157 و شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 48 و 82

 9- اسناد لانه جاسوسى 1 تا 6 صص 70 و 268-267 و 267-264 و شماره 8 صص 81-70 و 84-82 و 93-89 و 117-108 و 146-144 و 162-157 و 23 و 28 و 86 و 93 و 105-106 و 148 و شماره 12، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 32 و 63 و 98 و 105-104 و 117-116 و 148

 10- اسناد لانه جاسوسى شماره 8 صفحه 176 و ابوالحسن بنى‏صدر، نفت و سلطه بخصوص صص 364-331 و بيانيه جمهورى اسلامى صص 5-1

 11- همان ماخذى كه تحت 10 شماره بالا ذكر شدند و بخصوص اسناد لانه جاسوسى آمريكا شماره 1 تا 6 صص 72-71 و 96 و 1پ‏176-77 و 187 و 195-196 و 204-203 و 226 و 239 و 258 و 291 و 295 و 315 و 334-332 و 475-474 و 503 و شماره 8 صص 32-25 و 91 و 115-109 و 156-153 و 160 و 188 و 213-207 و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 15 و 17 و 25-24 و 30 و 67 و 89 و 90 و 92 و...

 12- اسناد لانه جاسوسى شماره (7)، روابط آمريكا و شاه صص 108- 100 و 118-117 و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 134-132 و 146

 13- اسناد لانه جاسوسى شماره 7  روابط شاه و آمريكا صص 78 و 84 و 89-86 و 92-90 و 94 و 98 و 100 و 107 و شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 28 و 63 و 75

 - اسناد لانه جاسوسى (8)، صص 2 و 10-11 و 14 و 16-14 و 18 و 31 و 144 و 149 و 157 و 201

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 53 و 60

 14- اسناد لانه جاسوسى شماره 12، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 26 و 33و 34 و 42-40 و 61 و 65-63 و 72 و 93-92 و 113 و 131 و 134 و 1پ‏54 و 157

 - اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 83-82 و 87-86 و...

 - اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 82-83 و 87-86 و...

 15- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صفحه 109

 16- اسناد لانه جاسوسى شماره (7)، روابط آمريكا و شاه صفحه 77 و شماره 8 صص 109و 188

 17- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 66-59 و شماره (8) صص 112 و 223-213 و 224 و شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 4043 و 56-53 و 70-55 و 88 و...

 18- گروه بندى شخصيتها و گروههاى سياسى اين دوره، با مراجعه به شماره (7)، روابط آمريكا و شاه و شماره‏هاى 20 تا 25، اسناد لانه جاسوسى، احزاب سياسى 1 تا 5 انجام گرفته است. اما درباره تقسيم شخصيتها و سازمانهاى سياسى به 6 گروه، نگاه كنيد به گزارشهاى سياسى مندرج در صفحات 35-106 شماره 20 و شماره (7)، روابط آمريكا با شاه صص 53-16

 19- اسناد لانه جاسوسى شماره (7)، روابط آمريكا و شاه صص 108-100 و 118-116

 20- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 47-42 و 52-48 و 188

 21- اسناد لانه جاسوسى شماره (22) صص 20-19 و 33-32 و 50 و 97

 22- اسناد لانه جاسوسى شماره (22) صص 92 و شماره (23) صص 116

 23- اسناد لانه جاسوسى شماره (23) صفحه 78

 24- اسناد لانه جاسوسى شماره (23) صص 92-91 و 97

 25- اسناد لانه جاسوسى شماره (23)، احزاب سياسى در ايران (4) صص 86-84 و 90-87 و 92-91

 26- اسناد لانه جاسوسى شماره (21)، احزاب سياسى در ايران (2) صفحه 135

 27- اسناد لانه جاسوسى شمراه (20)، احزاب سياسى در ايران (1) صص 101-82 و شماره (21)، احزاب سياسى در ايران (2) صص 161 و شماره (22) صص 77 و 95-93 و 97-96 و 113 و 121 و 128 و 129 و شماره (23) صص 11 و 88 و 89

 28- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) ص 97

 29- اسناد لانه جاسوسى شماره (21)، از ابتدا تا انتها بخصوص صص 120 و 122 و 124 و 127 و 154 و شماره (23) صص 24 و شماره (24) صص 69-1

 30- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) صص 50 و 87-84 و شماره (21) صص 158- 156 و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايرن صص 44-43

 31- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) ص 46

 32- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 47-43

 33- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) صص 56-55 و شماهر (24) صص 159-84

 34- اسناد لانه جاسوسى شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 137-136 و شماره (8) صص 52-48 و 223-213

 35- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) صص 56-55 و شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 87-86 و 97 و شماره (8) صص 49050

 36- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب  سياسى در ايران (1) صص 56-55 و شماره  (8) صص 52-48

 37- جريان سپهبد تيمور بختيار كه گفته مى‏شود در حوادث 1 بهمن 1341 دست داشته است و بعدها به مخالفت آشكار با شاه برخاست و در عراق بدست ساواكيهاى دست پرورده خود كشته شد. و جريان افسران جوان كه نزديك به صد تن از آنها در سال 1340 دستگير شدند. دوره 63-1955 دوره تصفيه ارتش بود. از جمله نگاه كنيد به استمپل، در دورن انقلاب ايران صص 665

 38- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) ص 51-48

 39- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) ص ص 37-36 و 43

 40- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (2) صص 54-52

 41- اسناد لانه جاسوسى شماره (20)، احزاب سياسى در ايران (1) صص 56-54 و 73-62

 42- "                  " صص 77-76

 43- "                  " صص 80-79

 44- "                  " صص 73-72

 45- "                  " ص 72

 46- "                  " صص 81-80

 47- "                  " ص 79

 48- "                  " ص 83

 49- "                  " ص 83

 50- "                  " ص 82

 51- "                  " صص 83-82

 52- "                  " صص 86-85

 53- "                  " ص 86

 54- "                  " صص 90-89

 55- "                  " صص 97-95

 56- "                  " ص 97

 57- "                  " صص 204-82 و شماره (21) صص 157-156

 58- اسناد لانه جاسوسى شماره (21)، احزاب سياسى در ايران ص 167

 59- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران ص 14

 60- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 11-10 و 16-14 و 18

 61- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 4-3 و 6 و 13 و 18 و 20 و 24 و...

 62- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 143 و 153 و 159-157 و 185-183

 63- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 143 و 153 و 259-157 و 185-183

 64- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 46 و 71-70 و 75

 65- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) ص 2

 66- در بيشتر شماره‏ها اسنادى در اين باره وجود دارند. از جمله شماره (8) صص 90 و 110-109 و 145-144 و 162-157

 67- اسناد فراوان در شماره‏هاى 20 تا 25، احزاب سياسى در ايران (1) تا (5) و شماره‏هاى 1 تا 6 و شماره 7 و شماره 12، دخالتهاى آمريكا در ايران‏

 68- اسناد لانه جاسوسى شماره (8) صص 47-46

 69- شماره‏هاى (7) و (8) و (20) و (25) سراسر گزارش اين «ضعف» هستند.

 70- اسناد لانه جاسوسى شماره (7) و روابط آمريكا و شاه صص 100 و 106 و شماره (8) صص 189-188 و...

 71- اسناد لانه جاسوسى شماره (7)، روابط آمريكا و شاه صص 108-107 و شماره (8) صص 153 و 162-160 و 188 و 223-221 و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 23-22 و 52 و شماره (23)، احزاب سياسى در ايران (4) صص 111-110

 72- اسناد لانه جاسوسى شماره (23)، احزاب سياسى در ايران (4) صص 111-110

 73- اسناد لانه جاسوسى شماره (7) صص 109-87 و 105-102

 74- درباره كنفرانس گوادولوپ نگاه كنيد از جمله به جيمى كارتر «وفاى به عهد» متن انگليسى صص 447-444 و درباره سياست انگليس در باره «فضاى باز سياسى، اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) ص 104 و...

 75- پاسخ به تاريخ (فارسى) صص 233-229

 76- اسناد لانه جاسوسى شماره (7) صص 86 و 91-89

 77- پاسخ به تاريخ ص 229

 78- اين گروه بندى با مراجعه به تمامى شماره‏ها تنظيم شده است، بخصوص 5 شماره درباره احزاب سياسى در ايران از شماره 20 تا 25 و شماره (7)، روابط آمريكا و شاه و شماره (8) و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران و شماره (17)، رابطين خوب آمريكا و شماره‏هاى 25 تا 28 درباره «خط ميانه» (1 تا 6)

 79- شماره (7)، روابط آمريكا و شاه صص 26-22 و 80-74 و 115-114 و 128-126 و 142-141 و شماره (8) صص 3 و 4 و 47-46 و 75 و 198 و شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) ص 39

 80- داريوش همايون: ديروز و فردا سه گفتار درباره ايران انقلابى صص 70-54. وى كه وزير اطلاعات بوده است در جاى ديگر دو سخن متناقض مى‏گويد: «تا اواخر سال 57، خطر مذهبيان افراطى را بحساب نمى‏آورده است (ص 54)، يكجا برآنست كه «شاه از سوئى خود را در اوج قدرت مى‏ديد، بويژه پس از پشتيبانى بيدريغ كارتر، و از سوئى از بيمارى كشنده‏اش آگاه بود و مى‏دانست سالهايش شمرده است و مى‏خواست، هنگامى كه فرست داشت، بزرگترين تهديدى را كه متوجه جانشينش بود، بر طرف سازد». اما در جاى ديگر مى‏گويد: «تا تابستان 57 هنوز تصميمى درباره جانشينى نگرفته بود... و از ارتش بيشتر از مذهبيهاى افراطى مى‏ترسيد (ص 69)». اگر با زدودن اين تناقض، سخن او را درباره علت به مبارزه طلبيدن رهبران مذهبى، از ناراستى پاك گردانيم سخن او با مطالب اسناد يكى مى‏شود.

 - و اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 74-71

 81- اسناد لانه جاسوسى شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 14 و 50 و 54-55

 82- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1)، صص 40-39 و 77-73 و 83-78 و 86-84

 83- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) ص 47

 84- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 142-127

 85- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) صص 41-35 و 62-54

 85- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 45 و 155-154

 - سليوان، ماموريت به ايران (متن انگليسى) صص 157-156 و 158 و 160 و 188

 86- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 42-40 و 48-45

 87- اسناد لانه جاسوسى شماره (7)، روابط آمريكا و شاه ص 1پ‏18

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 41 و 66-59 و 119

 88- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 1پ‏7 و 174-168

 89- كتابهاى نوشته آمريكاييان: استمپل، در درون انقلاب ايران و Ervand Abrahamian، ايران ميان دو انقلاب‏

 - اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 60 و 63 و 105-104 و 136-103

 - شماره (25)، خط ميانه (1) ص 97

 - شماره (57)، روابط آمريكا با شاه صص 108-100

 - شماره (8) صص 162-161

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 23-22

 90- اسناد لانه جاسوسى شماره (23)، احزاب سياسى در ايران (4) صص 112-110

 - شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 54 و 60

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 14 و 25 و 128-126

 - شماره (25)، خط ميانه (1) صص 95 و 98-97 و 102-101 و 109 و 111 و 122

 91- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 28 و 116 و 119

 92- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 66-61 و 106 و 109-108 و 114 و 136-131 و 169

 - شماره (13) دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 22-20 و 38-23 و 50-49 و 63-62 و 75 و 87-82

 93- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) 7 دخالتهاى آمريكا در ايران صص 35-34

 - اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 82

 95- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) صص 66-65 و 99-95 و 108-100 و 133 و 172 و 184-179

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (2) صص 126-124 و 142-127

 96- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 84

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 72 و 136-135

 97- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 83

 - شماره (25)، خط ميانه (1) ص 77-73 و 82-81 و 103-100 و 112-109 و 172 و 174

 - شماره (26)، خط ميانه (2) 6-1 و 8 و 16-12

 - شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 99 و 136-132

 98- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 41-40

 99- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 17 و 19

 100- اسناد لانه جاسوسى شماره (2)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 169-168 و 171-170

 - شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 17 و 48

 101- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 41 و 50-49 و 57 و 63 و 94-92 و 96 و 99 و 111-110 و 114 و 145 و 147 و 169-168

 - شماره (25)، خط ميانه (1) 65-63 و 97-96 و 106 و 113 و 116 و 126 و 141 و 144 و 178

 102- اسناد لانه جاسوسى شماره (24)، احزاب سياسى در ايران (5) صص 143-142

 103- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) صص 171 - 178

 104- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) ص 168

 105- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) صص 65-63 و 73 و 81 و 85 و 100-95 و 102 و 107

 106- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 65-59

 107- "              " صص 73-72

 108- "              " ص 151

 109- "              " ص 73

 110- "              " ص 93

 111- "              " صص 66-65

 112- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) صص 95 و 97

 113- اسناد لانه جاسوسى شماره (25) خط ميانه (1) صص 111-109

 114- "              "  صص 133-132

 115- "              " ص 130

 116- "              " صص 113 و 116

 117- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 83

 - شماره (25)، خط ميانه (1) صص 116 و 119 و 132

 118- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 19

 119- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) ص 115

 120- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 15

 121- "                  " ص 23

 122- "                  " ص 17

 123- "                  " ص 21

 124- "                  " ص 25

 125- "                  " ص 26

 126- "                  " ص 26

 127- "                  " ص 27

 128- "                  " ص 27

 129- "                  " ص 28

 130- "                  " ص 28

 131- اسناد لانه جاسوسى (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران (3) ص 168

 132- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 79

 133- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) ص 141 و 171 و 178

 - شماره (26) صص 35-34 و 71

 134- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 22

 135- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) ص 125

 136- "               " صص 144-143 و 1پ‏151-50

 - شماره (26) صص 126 و 140

 137- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) صص 87-82 و خط ميانه (1) صص 151-150 و 174 و شماره (26)، خط ميانه (2) صص 30 و 141 و شماره (27)، خط ميانه (3) صص 19 و 24-23 و 31 و 49 و 62 و 86

 138- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (4) ص 83

 139- "                " صص 87-82

 140- "                " صص 96-94

 141- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 2 و 21

 142- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 34

 143- "                " ص 21

 144- "                " ص 8

 145- "                " ص 6

 146- "                " ص 97

 147- "                " ص 102

 148- اسناد لانه جاسوسى شماره (13) دخالتهاى آمريكا در ايران (5) ص 20 و شماره (26)، خط ميانه (2) ص 73 و 88 و 95-94

 149- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)7 خط ميانه (2) صص 4 و 12 و 47 و 66 و 72-71

 150- "                " صص 24 و 26 و 28 و 30 و 40-39 و 72

 151- "                " ص 107

 152- اسناد لانه جاسوسى شماره (25)، خط ميانه (1) ص 143

 153- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 93

 154- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)7 دخالتهاى آمريكا  در ايران (5) صص 29-28

 155- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 108

 156- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) صص 114-112 سليوان، ماموريت به ايران (متن انگليسى) صص 23 و 247-235، برژينسكى، اصل و قدرت (متن انگليسى) صص 393-383 شماره (27)، خط ميانه (3) ص 94

 157- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) صص 1-133پ‏34 شماره (27)، خط ميانه (3) صص 5-4 و 76 و 105 و 110-108

 158- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) ص 102

 159- "              " صص 129-125

 160- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 141 شماره (27)، خط ميانه (3) ص 127

 161- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 19 و 31 و 49 و 101-100

 162- "              " صص 146-42 و 178-177

 163- "              " ص 88

 164- "              " صص 67-68

 165- "              " صص 22-20

 166- "              " صص 62 و 66 و 74

 167- "              " صص 20-19 و 31 و 32 و 54 و 102 و شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (5) صص 47 و 74 و 89

 168- اسناد لانه جاسوسى شماره (12)، دخالتهاى آمريكا در ايران 02) صص 44-42

 169- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 88 و 136

 170- "              " ص 136

 171- "              " ص 134

 172- "              " صص 92 و 128

 173- "              " ص 124

 174- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 34-33 و 40

 175- "              " ص 40

 176- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 32 و 48

 177- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) ص 21 شماره (27)، خط ميانه (3) صص 68-67 و 94

 178- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) ص 31

 179- "              " صص 62-61 و 64 و 74

 180- "              " صص 71-70 و 119 و 123

 181- "              " ص 152

 182- "              " صص 48 و 178

 183- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 37-5، شماره (27)، خط ميانه (3) صص 83-78

 184- سليوان، ماموريت به ايران (متن انگليسى) صص 231-230

 185- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 37 و 56-55 و 80 و 85 و 89 و 178-113 شماره (10) صص 5 و 10 و 16 و 19 و...

 186- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 40-39

 187- "               " ص 59

 188- "               " ص 94

 189- اسناد لانه جاسوسى شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران (5) صص 101-99 شماره (10) صص 24-19

 190- اسناد لانه جاسوسى شماره (26)، خط ميانه (2) صص 26-22 شماره (10) ص 6

 191- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) ص 27

 192- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) ص 122

 193- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 34-30

 194- "          " صص 37-35 و 42-38

 195- برژينسكى، اصل و قدرت (متن انگليسى) ص 387

 196- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 37-35

 197- استمپل، از درون انقلاب ايران (متن انگليسى) ص 86

 198- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 42-38

 199- استمپل، از درون انقلاب ايران (متن انگليسى) ص 268

 200- شاپور بختيار، وفادارى من (متن فرانسه) صص 157-154

 201- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 45-43

 202- برژنسكى، اصل و قدرت (متن انگليسى) ص 388

 203- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 42-38 و 47-45 شماره (28)، خط ميانه (4) ص 15

 204- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) ص 51

 205- "             " صص 123 و 127

 شماره (10)، ص 32

 206- اسناد لانه جاسوسى شماره (27)، خط ميانه (3) صص 79 و 123 و 128

 207- "             " صص 81 و 93

 208- "             " ص 172

 209- سليوان، ماموريت در ايران (متن انگليسى) صص 252-254

 210- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 180-179 و 187 و 268 شماره (16) صص 51-50 و 54

 211- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 177-187 شماره (14) ص 34 شماره (16) صص 40 و 51 و 153-152 شماره (28) ص 32

 212- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 173 شماره (16) ص 81

 213- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 177-176

 214- "            " صص 289-288

 215- "            " ص 291

 216- "            " ص 291

 217- "            " ص 313

 218- "            " صص 446-445 شماره (14) ص 141

 219- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 160-159 و 165 و 168 و 315

 220- "            " صص 176 شماره (16) ص 83

 221- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 177 و 184-183 و 189 و 254-253 و 290 و 333 و 452-451 و 472 شماره (10) ص 120 شماره (16) صص 85-84 و 96 و 153-152 شماره (16) صص 85-84 و 96 و 153-152 شماره (24) صص 157-156

 222- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 191

 223- "              " صص 304 و 520 شماره (16) صص 39 و 162-161

 224- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 165

 225- "             " ص 160

 226- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 86 شماره (28) ص 122

 227- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 443 و 446 شماره (14) صص 19 و 41 و 26 و 50-49

 228- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) صص 23-22 شماره (16) صص 65-64

 229- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 445

 230- "            " ص 469

 231- "            " ص 314

 شماره (7) صص 157 و 174

 شماره (10) ص 149

 شماره (14) صص 28 و 36 و 41 و 42 و 45 و 50-48 و 52 و 74 شماره 16) ص 16 و 120 و 139 و 141 و 149 و 151 و. 164

 شماره (24) صص 156 و 171

 232- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 315

 233- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) صص 40 و 78-77

 234- "          " ص 40

 235- سند مورخ 17 مه 1979 شماره 5128 مندرج در روزنامه مجاهد شماره 102 ص 4

 236- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 435

 237- "            " ص 73

 238- "            " ص 435

 239- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) صص 98-97 و 117-113 و 1230124 و 134 و 142

 240- "           " ص 62 شماره (14) ص 46

 شماره (16) ص 82

 241- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 177

 242- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 54

 243- "             " ص 167

 244- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 268 و 436 شماره (16) ص 147

 245- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 474

 246- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) صص 82-81 شماره (24) ص 156

 247- اسناد لانه جاسوسى شماره (10) ص 62

 شماره (14) ص 46

 شماره (16) ص 82

 248- اسناد لانه جاسوسى شماره (9) ص 46

 شماره 010) صص 68 و 70 و 77 و 80 و 101 و 121-120 شماره (16) ص 200 شماره (28) صص 19-48

 249- اسناد لانه جاسوسى شماره (23) ص 123

 250- همان سند مندرج در مجاهد شماره 102 ص 4

 251- اسناد لانه جاسوسى شماره (28) ص 50

 252- اسناد لانه جاسوسى شماره (9) ص 45

 253- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 290

 254- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) صص 109-108

 شماره (24) صص 153-152

 255- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 76

 شماره (28) صص 73-72

 256- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 144

 257-  اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 74

 258- "          " ص 75

 259- "          " ص 160

 260- "          " ص 184

 261- "          " ص 184

 262- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 31

 263- "          " ص 36

 264- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 31

 شماره (16) صص 40-39 و 162-161

 265- اسناد لانه جاسوسى شماره  (16) صص 49-48

 266- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) صص 108 و 111 و 138

 267- "           " ص 84

 268- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 436

 شماره (14) ص 138

 269- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 139

 270- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 460 و 469

 شماره (10) ص 100

 271- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) صص 59-58 و 120

 272- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 122

 273- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 441

 274- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 37

 275- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 160 و 326 و 478-477

 شماره (10) ص 77

 شماره (14) ص 108

 شماره (16) صص 60-59 و 164 و 174

 276- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 160

 277- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) صص 107-106 و 118 و 164-163 و 175

 شماره (28) صص 131-130

 278- اسناد لانه جاسوسى شماره (14) ص 121

 279- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 104

 280- "         " صص 107-106 و 118 و 164-163 و 175

 281- "         " صص 107 و 118 و 165-164 و 175

 282- "         " ص 77

 شماره (1 تا 6) ص 290

 283- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 290

 شماره (16) ص 51

 284- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) ص 77

 285- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 166-165 و 305 و 315 و 440 و 445 و 469 و 480 و 499 و 502

 شماره (14) صص 21 و 28 و 31-30 و 119 و 122

 شماره (16) صص 23 و 114

 شماره (24) ص 110

 شماره (28) صص 42-41 و 59 و 65 و 129-128 و 132

 شماره (18) از ابتدا تا انتها

 286- ماخذ مندرج تحت شماره 29

 شماره (9)

 شماره (23)

 شماره (24) صص 7-1 و 106-84 و 109-110 و 178-160

 شماره (10)

 شماره (18)

 287- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 327

 288- اسناد لانه جاسوسى شماره (28) ص 120

 289- "           " ص 129

 290- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 173 و 190

 شماره (14) صص 119 و 140

 شماره (16) صص 23 و 81 و 154

 شماره (28) صص 39-38

 291- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) ص 175

 293- اسناد لانه جاسوسى شماره (1 تا 6) صص 268 و 290 و 436

 شماره (16) صص 82 و 148

 شماره (7)، روابط آمريكا و شاه از صص 174-147

 شماره (13)، دخالتهاى آمريكا در ايران ص 54

 294- اسناد لانه جاسوسى شماره (16) صص 88-87

 295- اسناد لانه جاسوسى شماره (9) ص 45

 

 

 

 

سير تحول سياست آمريكا در ايران‏

 

 

كتاب اول‏

 

امريكا و انقلاب‏

 

 

قسمت دوم‏

 

 

 

ماموريت به ايران از ويليان سوليوان

 

 

 

 

 

 ماموريت به ايران‏

 

 توضيح: كتاب سوليوان دو قسمت دارد: قسمتى به پيش از انقلاب و قسمت ديگر به دوران انقلاب مربوط مى‏شود. از قسمت اول بذكر مسائل اساسى بسنده مى‏كنم و به آن «از انتصاب تا انقلاب» عنوان مى‏دهم.  از قسمت دوم همه امورى كه به خوانندگان امكان مى‏دهد جريان تحول درونى رژيم شاه را، در رابطه با سياست آمريكا از سوئى و انقلاب مردم ايران از سوى ديگر، دريابند مى‏آورم و به اين قسمت «از انقلاب تا بازگشت» عنوان مى‏دهم.

     و نيز به خوانندنگان يادآور مى‏شوم كه در خلاصه كردن، روشم اين بوده است كه هيچ موضوع مهمى از قلم نيفتد. تنها شرح و بسطهائى را كه شايد بكار خواننده آمريكايى بيايند، نياورده‏ام.

 

 از انتصاب تا انقلاب‏

      سليوان در نيمه اول كتاب به شرح انتصاب خود به سفارت و آمدنش به ايران و نيز مسائل عمده ايران مى‏پردازد. مقدمه كتاب را با اهميت انقلاب ايران آغاز و با ناتوانى سياست خارجى آمريكا تمام مى‏كند:

 

      «انقلابى كه در 1979 شاه ايران را سرنگون ساخت يكى از مهمترين حوادث سياسى نيمه قرن بيستم است. بازتابها و عواقب آن در دنيا هنوز در وسعت خويش روشن نگشته است. اين مقدار روشن گشته كه توازن استراتژيك ميان آمريكا و روسيه را دگرگون ساخته است. بر وجدان سياسى آمريكا، اثر گروگانگيرى ديرپا خواهد ماند. آمريكا در تدوين و اجراى سياست خارجى كه نمايانگر ناشايستگى دولت آمريكا در روبرويى با انقلاب بود، همچنان موضوع رسيدگى و تحقيق است.... من هنوز تمامى دلائلى را كه سبب شكست سياسى ما در آن ايام شد، اندرنيافته‏ام و در اين كتاب بنا ندارم به بررسى آنها بپردازم. سعى بر اين دارم كه نتايج آنها را روشن گردانم» (صص 8-7).

 

     در فصل اول، تدارك سفارت خويش را شرح مى‏كند. از جمله ملاقات خود با كارتر را مى‏آورد. كارتر هدفهاى سياسى آمريكا را در ايران و منطقه، همانها مى‏داند كه همواره مقبول رؤساى  جمهورى قبلى بوده‏اند و به سئوال سفير جواب مى‏دهد:

    

      «كارتر روشن گرداند كه بنظر او ايران براى آمريكا و متحدان آن اهميت استراتژيك دارد. او همچنين با گرمى از شاه بمثابه دوست نزديك و متحد صديق آمريكا پشتيبانى كرد. و با تاكيد گفت كه همچنان ايران را قدرتى مى‏شناسد كه نقش حافظ ثبات و امنيت در منطقه خليج فارس را بايد ايفا كند. او بر ادامه روش ديرين آمريكا درباره قيمت نفت و مسائل ديگرى كه ميان دو كشور وجود داشته و دارند، اصرار ورزيد و پرسيد آيا سئوالى دارم؟

 سه سئوال بميان آوردم:

     سئوال اول درباره فروش تجهيزات نظامى به ايران بود. در عهد رؤساى جمهورى پيشين، به ايران اجازه داده شده بود هر مقدار سلاح كه در خود توانايى بكار بردنشان رامى بيند، بخرد. ايران بر پيشرفته‏ترين سلاحها نيز دسترسى داشت. مسئولان اين كشور فهرست بالا بلندى از اسلحه اضافى كه مى‏خواستند، بر روى ميز گفتگو نهاده بودند. مى دانستم كه رئيس جمهورى دستورالعملى بمقامات اجرايى درباره محدود كردن فروشش اسلحه داده بود. مى‏خواستم بدانم اين دستورالعمل درباره ايران چگونه بايد اجرا شود؟

      پاسخ او اين بود كه مورد ايران، مورد خاصى است. او مايل است به اين كشور با دست و دل باز اسلحه فروخته شود. اسلحه‏اى كه نتوان به اين كشور فروخت، بنظر او نمى‏رسد. حتى هوپيماى آواكس كه نيروى هوايى آمريكا آن را تازه بكار گرفته بود. او گفت دستورالعمل تفصيلى از بزودى منتشر مى‏شود و در آن خط مشى درباره فروش ديگر سلاحها را خواهم يافت.

     سئوال دوم من درباره تمايل دولت ايران به داشتن نيروگاههاى اتمى بود. پاسخ رئيس جمهورى دقيق و مثبت بود. او گفت مشكلى در ميان نيست. مى‏توان نيروگاههاى اتمى به ايران فروخت بشرط آنكه ايران تن به نظارت بين المللى درباره چگونگى استفاده از نيروگاهها و اورانيوم را بدهد.

      سئوال سوم من درباره حقوق بشر بود. سالها بود كه سيا با ساواك، همكارى داشت. طى اين مدت ساواك هم پليس سياسى و هم سازمان جاسوسى و ضدجاسوسى شده بود. با توجه به اصرار رئيس جمهورى بر اتخاذ سياست حمايت از حقوق بشر و با وجود اين واقعيت كه ساواك اشتهارى به رعايت حقوق بشر نداشت، آيا سفارت مى‏تواند همكارى ميان سيا و ساواك را ادامه دهد؟ باز رئيس جمهورى در دم جواب داد كه اين موضوع را مورد مطالعه قرار داده و به اين نتيجه رسيده است كه ايستگاههاى شنود از روسيه شوروى، داراى اهميتى چنان بزرگ است كه ما ناگزير بايد به ادامه همكارى ميان اين دو سازمان، رضا بدهيم...»

     از نزد رئيس جمهورى به وزارت خارجه بازگشتم و در دم بديدار فيليپ حبيب Philip Habib معاون وزير خارجه كه از ديرباز دوست نزديكم بود، رفتم... او از پاسخهاى روشن رئيس جمهورى شادمان شد و از من خواست پرسشها و پاسخها را بصورت دستورالعملى درآورم تا او آن را براى ادارات مربوطه وزارت خارجه بفرستد و تكليف آنها را روشن كند...»

    چند روز بعد، وقتى با اعضاى عاليرتبه وزارتخارجه درباره نكاتى گفتگو بميان آمد رئيس جمهورى بعنوان خط مشى من، بيان كرده بود، با شگفتى ديدم نسبت به آنها لاقيد ماندند. آنها همچنان نكاتى را كه در دستورنامه هايشان ثبت بودند، به ميان مى‏آوردند، نكاتى كه بعضاً با نظرات رئيس جمهورى فرق داشتند. وقتى به آنها گفتم كه بنا بر قانون اساسى ما، تصميم درباره سياست خارجى ما را رئيس جمهورى مى‏گيرد... گفتند كه رئيس جمهورى اين مسائل را واقعاً تا عمق مطالعه نكرده است و دستگاه وزارت خارجه بايد به كار خودش ادامه بدهد و بعد با نظر مشورتى قانع كننده‏اى رويه هايى را كه بايد در پيش بگيرد، به او خواهد گفت.

     در آنوقت درست نفهميدم كه اين رفتار در قبال مسائل، سبب بروز ضعفهاى بزرگ در دستگاه كارتر مى‏گردد. اين امر واقع كه مأموران عاليرتبه وزارت خارجه و ديگر وزارتخانه‏ها، تصميمات رئيس جمهورى در مسائل سياسى را محترم نمى‏شمردند، نتيجه انتخاب آنها از جناحهاى حزب دمكرات و از ميان كسانى بود كه وفادارى شخصى به كارتر نداشتند و احساس مى‏كردند كه كارتر نيز پايبند وفاى به آنها نيست (ص 23-20)

 

     سليوان در فصل دوم تدارك سفر از جمله نكات زير را شرح مى‏كند:

 

 * با اردشير زاهدى سه بار ملاقات كردم... در ملاقات دوم از همكارى خود با سيا در كودتايى كه پدرش در 1953 رهبرى كرد و به بازگشت شاه به ايران انجاميد و سبب همكارى نزديك او با شاه شد، به تفصيل صحبت كرد...

 * در سال 1977، 35 هزار نفر آمريكايى در ايران بسر مى‏بردند. از اين عده، غير از 2000 نفر، بقيه در خدمت شركتهاى آمريكايى بودند. به اين صورت كه اين شركتها به ايران اسلحه و تجهيزات نظامى مى‏فروختند و اين آمريكاييها را استخدام و به ايران گسيل مى‏داشتند:

 

 توضيح: بخاطر خوانندگان مى‏آورم كه حضور 35000 آمريكايى در ايران، در آن ايام از مسائل مهم آمريكا شده بود چرا كه اين عده در واقع نظاميان آمريكايى بودند كه بعنوان كارمندان شركتهاى خصوصى به ايران روانه مى‏شدند. به شرحى كه در پايين مى‏خوانيد، بيم آن مى‏رفت كه اگر جنگى واقع شود، ارتش 35000 نفرى آمريكايى در آن درگير شود و آمريكا را بعد از فاجعه ويتنام با فاجعه‏اى ديگر روبرو گرداند. براى كشور ما نيز، اين مسئله بغايت اهميت پيدا مى‏كرد زيرا كه گذشته از هزينه بسيار سنگين آنها، اين عده مى‏توانستند بتدريج بصورت ارتش اشغال گر درآيند. خوانندگان براى اطلاع بيشتر در اين باره به دوره خبرنامه جبهه ملى و نيز كتاب «چه انقلابى براى ايران» مراجعه كنند.

 

 * شركتى كه بيش از همه كارمند در ايران داشت، شركت هلى كوپتر بل Bell Helicopter company بود.. سازى. رئيس اين شركت تقاضاى ملاقات كرد. پيش از اينكه او را ببينم، اطلاعاتى درباره قراردادها و كاركردهاى اين شركت در ايران تحصيل كردم. اطلاعات وزارت خانه‏هاى دفاع و خارجه معلوم مى‏كردند كه زمان خاتمه عمليات  Bellناپيدا است. نه تنها هليكوپترهاى زياد فروخته بود و شمار زيادى از آمريكاييان را در ايران بكار گرفته بود، بلكه نقشه كارخانه مونتاژ براى مونتاژ كردن هليكوپترهاى ديگر را در ايران اجرا مى‏كرد. بدون اينكه معلوم باشد كارخانه چه وقت آماده تحويل ايران مى‏گردد. در گزارشى كه كميسيون خارجى سنا تهيه كرده بود، خاطرنشان شده بود كه كارمندان آمريكايى كه كمپانيهاى آمريكايى همراه تجهيزات نظامى به ايران مى‏فرستند، ممكن است بصورت ارتش مزدور در جمع ارتش ايران درآيند. بساطى كه شركت Bell بايد مدتى را كه در آن عملياتش پايان مى‏يابد، معلوم كند...

 * شركت نتروپ Northrop، طرح هواپيماى تازه‏اى را ريخته بود. قرار بود اين هواپيما را كه اف - 18 ناميده مى‏شد، براى نيروى دريايى آمريكا بسازد. شاه مى‏خواست اين هواپيما را نيز از آمريكا بخرد. موافق دستورالعملى كه رئيس جمهورى جديد تعيين كرده بود، هواپيمايى كه دولت آمريكا خود هنوز نخريده بود، نمى‏توانست به كشور ديگرى فروخته شود... رئيس شركت از شنيدن اين مطلب بسيار غمگين شد. اما من نمى‏توانستم براى او كارى بكنم...

 * نمايندگان شركتهاى ديگر نيز كه به ايران تجهيزات نظامى مى‏فروختند، بديدار من آمدند. افسران بازنشسته ارتش كه از ايام خدمتشان در جنوب شرقى آسيا مى‏شناختمشان نيز به ملاقات من مى‏آمدند... بسيارى از اينها كه سراغ مرا مى‏گرفتند، هنوز طرف معامله با ايران نشده بودند، تنها مى‏خواستند سابقه آشنايى پيدا كنند. به اميد آينده... (صص 36-30)

    

      در فصل سوم، ورود به ايران را شرح مى‏كند و در فصل چهارم درباره اخلاق ايرانيان و ديدار با شاه مى‏نويسد:

 

      مى‏گويند ايرانيان مترصدند ببينند كدام گروه يا ملتى قدرتش در حال صعود است تا به آن بچسبند. بنابراين نظر، ايرانيان زود تشخيص مى‏دهند كه ميان رهبران، يا ملتها كداميك در حال از دست دادن قدرتند و تا بود مى‏برند با شتاب از آن دورى مى‏جويند...»

 

 توضيح: اين اخلاق، اخلاق روشنفكرتاريا و يا ملاتاريا و گروه‏هاى حاكم است. اخلاق مردم ايران درست عكس اين اخلاق است. مظلوم ستايى ايرانيان (خون سياوش و خون حسين...) و وفاداريشان  به شخصيتهاى خدمتگزار شهره است. تازه اخلاق بالا خاص روشنفكرتاريا و ملاتاريا و گروه‏هاى حاكم كشور ما نيست. در همه جاى جهان اخلاق زورپرستان چنين است. مگر همكاران استالين نبودند كه پس از مرگ او به افشاى او پرداختند؟ دوگل را در فرداى جنگ همان كسان خانه نشين كردن كه در 1958 دوباره بدور او حلقه زدند. همانها باز در سال 1969 تنهايش گذاشتند. از خاصه‏هاى قدرتمدارى يكى بى وفايى است. زورپرستان دوست قدرتند. تا كسى بر قدرت است با اويند و وقتى دست او را از قدرت كوتاه ديدند، انواع بهانه‏ها مى‏تراشند تا جفاى خود را توجيه كنند. بدترين اين جماعت آنها هستند كه وعده هزار گونه استقامت در سختيها را مى‏دهند و وقتى لحظه امتحان مى‏رسد، در ضربه زدن، بر ديگران پيشى مى‏جويند. به شرحى كه در صفحات آينده خواهيد خواند، شاه در روزهاى آخر مثل پدرش تنها شد. اين دو دسته او را ترك گفته بودند.

 

    در ديدار اول با شاه، بعد از خوش و بش، او وارد صحبتى شد كه نيم ساعت بطول انجاميد. در اين گفتار او نظر خود را درباره وضعيت بين‏المللى شرح داد. او تصوير بدبينانه‏اى ترسيم كرد. بنظر او، روسيه شوروى بكار در ميان گرفتن عربستان سعودى و ايران است. استقرار در شاخ آفريقا و نفوذ در آفريقاى مركزى و مانور براى بدست آوردن كنترل منابع نفتى خليج فار س، نشانه‏هاى بارز اين تلاش هستند. روسيه در عين آنكه تعادل اتمى را با آمريكا برقرار ساخته است، نيروهاى نظامى غيراتمى را بحدى از قدرت رسانده است كه مى‏تواند اروپا را يك لقمه كند. روشن بود كه مقصود شاه از اين حرفها اينست كه ايران داراى موقعيت استراتژيك مهم و كليدى است و بنا بر اين از آمريكا توقع دارد كه نزديكترين و دوستانه‏ترين توجه را در حق او بكند. او بويژه مى‏خواست بداند سياست دستگاه جديد يعنى حكومت كارتر در ايران چيست و وقتى كليات دستورالعملى را كه كارتر به من داده بود، به او گفتم، سخت خوشحال شد و جان گرفت. (صص 46، 55-54)

 

     در فصل پنجم فعاليتهاى سياسى را شرح مى‏كند كه بمحض ورود، در پيش مى‏گيرد و از جمله از ايرانيانى سخن بميان مى‏آورد كه خواهان نوكرى آمريكا بوده‏اند: مى‏نويسد:

 

     پاره‏اى ناظران اين گونه ايرانيان را «طواف دهندگان گرد سفارت» عنوان داده‏اند. بيشترين ايرانيان كه آمريكاييان را مى‏شناختند و مى‏خواستند با آنها آميزش اجتماعى داشته باشند، رشته ارتباطى طولانى با آمريكا داشتند. بسيارى از آنها در آمريكا تربيت شده بودند و بخشى ديگر بلحاظ تربيت غربى كه داشتند در جامعه مدرن ايران، موقعيت مهمى پيدا كرده بودند. بسيارى ديگر از خانواده‏هاى اشرافى بودند. اينان در دوران اوج گرفتن سفارت انگلستان، بدستيارى آن قدرت، مقام و موقع پيدا كرده بودند و اينك مى‏خواستند با قدرت مسلط جديد نيز رشته وابستگى برقرار كنند. همه اينها، خوش برخورد و با محبت و خوش پذيرايى بودند. بعضى از آنها، سالنهاى جالب و آراسته‏اى داشتند كه در آنها سفير يا اعضاى سفارت شخصيتهاى سياسى را ملاقات كنند. اما اكثرشان درهم چشمى با يكديگر، مى‏خواستند قدرت جهانى را در جوى خود جريان دهند، اما از لحاظ حرفه و كار، آدمهاى كارآمدى نبودند... (ص 62)

 

 توضيح: بدينسان آقاى سفير خود مى‏گويد با چگونه ايرانيانى سروكار داشته است و وقتى اخلاق اينگونه ايرانيان را اخلاق همه ايرانيان مى‏شمرد، بخود و دولت آمريكا ظلم مى‏كند. چرا كه اگر آمريكا سعى مى‏كرد ايرانيان و نه نوكر صفتان و قدرت پرستان را بشناسد، از نو ورشكستگان سياسى را به عنوان «سلطنت طلب» گرد نمى‏آورد و بدست اينان توطئه بر ضد ملت ايران طرح و به اجرا نمى‏گذاشت.

     در فصل ششم به اوضاع ايران و بخصوص به وضعيت نگران كننده اقتصاد كشور مى‏پردازد:

 

     در برنامه رشد اقتصادى ملاحظات بسيارى ناديده گرفته شده بود. نخستين امر، ناديده گرفتن نتايج انسانى طبيعت صنعتى كردن بود. از جمله تنگناها يكى اين بود كه بدون تربيت و آماده كرده انسانها، كارگاههاى عظيم صنعتى مى‏ساختند. تنگناهاى ديگر دستگاه ادارى بود. در حقيقت طبيعت برنامه‏ها و پولى كه بابتشان بايد خرج مى‏شد و خسارتهاى عظيمى كه تأخير در انجام به موقع طرحها ببار مى‏آورد، ايجاب مى‏كرد كه با دادن رشوه‏هاى كلان، كار را از پيچ و خم ادارى بگذرانند. اين فساد به بالاترين مقامهاى دولتى و حتى خانواده شاه سرايت كرده بود. بنظر من فسادى كه از اين صنعتى كردن زوركى مايه مى‏گرفت، بزرگترين عامل توان باختن شاه و رژيم او بود.

     از تنگناهاى ديگر يكى سيل مهاجران روستايى بود كه به شهرها مى‏آمدند... اينان مى‏ديدند كه با دست خود خانه‏هاى طرفه و سخت گران بها مى‏سازند و بر بهاى اين خانه‏ها كه خالى مى‏مانند، در بورس بازى، زمان به زمان افزوده مى‏شود، در حاليكه خود آنها تا 12 نفرشان در يك اطاق واقع در گودهاى جنوب شهر تهران مى‏خوابند...

    از ديگر تنگناها، كوچكى بازار بود. ايران قادر به جذب محصولات صنايعى كه به اندازه كافى بزرگ و بارور باشند كه بتوانند از پس رقابت با ديگران برآيند، نبود...

    از وزارت خارجه خواستم، مطالعه‏اى درباره اقتصاد ايران انجام دهد. اين وزارت كارشناسى را براى انجام انى تحقيق به ايران فرستاد.... از نابختيارى، دستگاه ادارى (امريكا) وقتى از اين امر آگاه گشت بر آن شد كه اينكار را با كارهاى ديگر از جمله مطالعه توانايى ايران در جذب تجهيزات نظامى و نتايج سياسى برنامه اقتصادى ايران، در آميزد. در نتيجه، مطالعه آنقدر پيچيده و بغرنج شد كه ديگر  انجام يافتنى نبود و از آنجا كه من اطلاع دارم هرگز كامل نشد... بعد از سيا خواستم درباره برنامه صنعتى كردن ايران مطالعه‏اى انجام دهد. آنها افسرى را مأمور اين كار كردند و او چند ماه وقت صرف اينكار كرد... اما هرگز نتايج مطالعه او را نديدم.

     در اين ميان ... شروع كردم به پرس و جو از ايرانيان درباره برنامه صنعتى كردن كشورشان. در فرصتى از طريق وابسته اقتصادى سفارت از ده تن از مسئولان اقتصاد كشور دعوت به شام در منزل خود كردم تا در ضمن، درباره وضع اقتصاد ايران نيز گفتگو كنيم... دعوت شدگان وزير اقتصاد، وزير دارايى، رئيس بانك مركزى و سرپرست سازمان برنامه و عده‏اى ديگر از مسئولان عالى رتبه اقتصاد كشور بودند. وقتى نظر خود و نگرانى خويش رااظهار كردم، در چهره‏هاى مخاطبان آثار عصبانيت شديد هويدا گشتند. وقتى سخنان خود را تمام كردم، همه در سكوت بودند و چهره‏ها را بسوى وزير امور اقتصادى برگرداندند.

     وزير با هيجان از خود و شاه دفاع كرد و ملاحظات مرا رد كرد. از برنامه صنعتى كردن در تماميت خود، دفاع كرد. فساد را انكار كرد... گفت: «صنايع ايران توانايى رقابت دارند». او كه حرفش را تمام كرد دو سه نفرى به حمايت از او صحبت كردند، اما روشن بود كه هيچكدام نمى‏خواستند اين بحث ادامه پيدا كند... وقتى مى‏خواستند بروند، من آنها را يك به يك تا دم در بدرقه مى‏كردم. اول وزير امور اقتصادى را بدرقه كردم. در كمال تعجب مرا بكنارى كشاند و گفت نظرهاى من مطلقاً با اساس و صحيح هستند و او با همه حرفهاى من موافق است. او محرمانه گفت كه در حضور ديگر مهمانان نمى‏توانسته است حرفى بزند كه انتقاد از شاه يا برنامه شاه تلقى شود. يكى پس از ديگرى، وقتى خانه را ترك مى‏كردند، همان حرف وزير را مى‏زدند و نيمى از آنها بمن اصرار مى‏ورزيدند، نگرانى خود را درباره اقتصاد ايران با شاه در ميان بگذارم. وقتى همه ايرانيان را بدرقه كردم و به كتابخانه نزد همكاران آمريكايى بازگشتم، ماجرا را به آنها گفتم. جك ميكلوس Jack Miklos، قائم مقام من، سرى تكان داد و گفت رفتار ميهمانان احترازناپذير بود چرا كه هيچيك از آنها نمى‏دانست كدامى عضو ساواك است و گزارش حرف و نقلها را بشاه خواهد داد. ناگزير هر كس لب به سخن مى‏گشود، از برنامه اقتصادى شاه دفاع مى‏كرد...

     موضوع را با شاه در ميان گذاشتم. او ناراحت شد... تا آن زمان هر ده روز يكبار شاه را ملاقات مى‏كردم. اما بعد از صحبت از نابسامانيهاى اقتصادى، مدتها دعوتى براى ملاقات بعمل نيامد.

     طى اين مدت، گزارشهايى درباره وضع اقتصادى ايران از كارمندان سفارت و ايرانيانى كه در فعاليت اقتصادى دست داشتند، دريافت مى‏كردم. بنابراين گزارشها، بعد از آن گفتگو با شاه، او وزير امور اقتصادى را احضار مى‏كند و به او دستور مى‏دهد در برنامه صنعتى كردن كشور، تجديد نظر كلى بعمل بياورد... (صص 72-67)

 

 در فصل هفتم از ارتش حرف مى‏زند و از جمله مى‏نويسد:

 

 * نكته اولى كه به آن پى بردم اين بود كه فرماندهان هر يك از نيروهاى سه گانه هوايى و دريايى و زمينى، جداگانه و بطور مستقيم تحت امر شاه بودند. اينان گزارشهاى نيروى تحت فرماندهى خود را با شاه مى‏دادند و از او دستور مى‏گرفتند. شاه در تاريخهاى معين هر يك از اين فرماندهان را به حضور مى‏پذيرفت. مقصود از اين ترتيب، حفظ كنترل او بر ارتش بود. يك رئيس ستاد ارتش هم بود كه در شوراى عالى فرماندهان، با فرماندهان نيروهاى سه گانه گرد مى‏آمد اما از آمريتى كه رئيس ستاد ارتش آمريكا داشت، برخوردار نبود... (صص 75-74)

 * كارخانه‏هاى اسلحه سازى ايران را آلمانها در دوره نازيها ساخته‏اند. عجب آنكه اغلب اين كارخانه‏ها با همكارى نزديك كارشناسان اسرائيلى نوسازى شده‏اند. ژنرال طوفانيان معاون وزارت جنگ كه وظيفه اصليش تدارك اسلحه بود، همكارى نزديكى با ارتش اسراييل برقرار ساخته بود. او و فن شناسانى كه با او همكارى مى‏كردند، اغلب از سوى فن شناسان اسراييلى در تشخيص و تدارك انواع سلاح كمك مى‏شدند. مقصود آن بود كه نوع اسلحه دو ارتش ايران و اسراييل يكسان گردد. (صص 83-82)

 * وقتى شروع به بازديد از اطراف و اكناف ايران كردم، طبيعى بود كه از پايگاههاى هوايى و قرارگاههاى ارتش زمينى كه در آنها مستشاران آمريكايى مستقر بودند نيز بازديد كنم. بازديد اول از كنسولگرى آمريكا در تبريز بود. با موافقت اداره مستشارى قرار شد از پايگاه هوايى ديدار كنم. وقتى به تبريز رفتم، ديدم ابهام كلى در كار پديد آمده است بديسنان كه اداره مستشارى از تهران به مستشارى تبريز دستورهاى لازم را داده است اما بموازات، فرمانده پايگاه از فرماندهى كل دستورى دريافت نكرد است. افسران پايگاه طبق نظامات خويش عمل مى‏كردند و بنا بر اين نظامات، شخص خارجى حق ورود به پايگاه را ندارد (اين قاعده يكى از دلايلى بود كه ايرانيان (شاه) بعنوان آن مى‏خواستند افراد هيأت مستشارى آمريكا را در ساخت نظامى ايران ادغام كنند). كار بالا گرفت و به شخص شاه گزارش شد. شاه دستور داد كه از آن پس من اجازه ورود به هر پايگاه و تأسيس نظامى ايران را دارم... (ص 82)

 

     سفير حضور در مانور مشترك هوايى ايران و آمريكا و فرود آمدنش را در بيابان طبس، فرودگاه كوچكى كه در داستان گروگانگيرى مورد استفاده آمريكاييان قر ار گرفت، شرح مى‏كند. اين شرح رفتار دوگانه شاه را نشان مى‏دهد، تبختر با ايرانى و تواضع با آمريكايى:

 

 *... وقتى هواپيماى خود را پارك كرد، موتور هواپيما را خاموش كرد و از آن بيرون آمد و مستقيم بطرف محلى كه ما ايستاده بوديم آمد. هيچ اعتنايى به افسران عاليرتبه كه در حال سلام نظامى و خشك ايستاده بودند، نكرد. مستقيم بطرف من آمد. دست مرا فشرد و پرسيد پرواز چگونه بود؟ بعد، دستى براى وزير دفاع تكان داد و آزادباش داد. بعد از من دعوت كرد تا با او همراه شوم و باهم در بيابان راه افتاديم و صف دراز همراهان از پشت سر مى‏آمدند... (صص 84-83)

 

 در فصل هشتم از اسلام شيعه صحبت مى‏كند و مدعى مى‏شود كه:

 

     مصدق به حزب توده نزديك شد و در نتيجه روحانيان از او دور و با شاه نزديك شدند. تا سال 1962، در اين سال، روحانيان با تقسيم اراضى كه شامل هم زمينهاى كشاورزى مالكان بزرگ و هم موقوفاتى مى‏شد كه در دست روحانيان بود، مخالفت كردند.

     مقاومت روحانيان، نخست از سوى روحانى  عالى مقام روح الله خمينى كه از روحانيان طراز اول قم بود، رهبرى شد. خمينى نه تنها بدان سبب كه شاه مى‏خواست استقلال روحانيان را از بين ببرد، بلكه بدنبال اعمال ديگرش، از جمله دادن مصونيت به مستشاران نظامى آمريكا، با وى مخالفت كرد. كار مقاومت بالا گرفت و برخوردها سخت خونين شدند. نتيجه آن شد كه خمينى، روحانى كه اينك از سوى روحانيان ديگر مرجع خوانده مى‏شد، به تركيه تبعيد گرديد. از آنجا به عراق فرستاده شد و در شهر مقدس شيعه، يعنى نجف، اقامت گزيد. (ص 91)

 

 در فصل نهم شرح كوتاهى درباره ساواك مى‏دهد از جمله:

 

     براى استقرار آمريت و فرماندهى شاه و حفظ قدرت وى، از قديم سازمانهايى از نوع ساواك وجود مى‏داشته و اين سازمانها با خشونت و بى امان مخالفان را سركوب مى‏كرده‏اند. توقيف محرمانه در دل شب، آدم ربايى و زندانى كردن خوسرانه و شكنجه از كارهاى رايجشان بوده است.

    بعد از سر برتافتن مصدق و حمله‏اش به تاج و تخت (كه به كودتا انجاميد)، شاه وقتى متوجه شد روسيه شوروى به هنگام اشغال ايران شبكه گسترده جاسوسى بوجود آورده است كه در بالاترين رده‏هاى نظامى نيز اعضايى دارد، سخت يكه خورد. در مقابله با اين شبكه، از دوستان آمريكايى خود خواست سازمان اطلاعات جديد و كارآمدى در ايران بسازند. سازمانى كه از عهده «ك.گ.ب.» و G.R.U. و مهارتها و فنون پيشرفته شان برآيد.

    در سال 1957، بدنبال كوشش بتمام، سيا طرح سازمان اطلاعات جديد و كارآمدى را تهيه كرد و با شاه در ايجاد آن همكارى آغاز كرد. اين سازمان، سازمان اطلاعات و امنيت كشور نام گرفت. اين سازمان بزودى بنام اختصاريش ساواك شهره شد. افرادى كه به استخدام اين سازمان در مى‏آمدند، در آمريكا تعليمات جاسوسى و ضد جاسوسى مى‏ديدند. اين اواخر در اسراييل نيز تعليم مى‏ديدند، اينها نه تنها كارهاى اساسى پليس را تعليم مى‏ديدند، بلكه روش تجزيه و تحليل فنون روسى از جمله فن جاسوسى الكترونيك روسيه را نيز مى‏آموختند.

     در سالهاى 1960، بخصوص بعد از شورشهايى كه آيت الله خمينى در 1963 (15 خرداد منظور اوست)، براه انداخت، ساواك سازمانى بيشتر از يك سازمان جاسوسى و ضد جاسوسى شد. شاه در پى تجديد سنت شاهان، به روساى ساواك، بخصوص به بختيار معروف (پسر عموى آخرين نخست وزير شاه، شاهپور بختيار) اجازه داد دايره وظايف و عمليات ساواك را گسترده سازند و وظايف پليس سياسى را نيز بر وظايف پيشين بيفزايند. ساواك در مجراى سازمانهاى سنتى ايرانى افتاد و همان شيوه‏ها، يعنى شكنجه و توقيف خودسرانه و در زندان نگاهداشتنهاى خوكامانه را در پيش گرفت. از سال 1960 ببعد، بعنوان مبارزه با سازمانهاى تروريستى كه پديد مى‏آمدند، زياده رويهاى ديگر نيز بر زياده رويهاى بالا افزود. اما اين روشها وقتى بعمل در مى‏آمدند، تنها درباره تروريستها بكار نمى‏رفتند. درباره ديگران نيز بكار مى‏رفتند.

     هرگونه فعاليت سياسى مظنون بود. نه تنها كمونيستها و مسلمانان بلكه سوسيال دمكراتها، اشرافيت قديمى و رهبران سياسى محلى، همه، قربانيان فشار و اختناق ساواك گرديدند. بخصوص سازمانهاى دانشجويى تحت مراقبت شديد بودند و ساواك در آنها نفوذ مى‏كرد.... در اين دوره، بخصوص در اواخر دهه 1960 و اوائل دهه 1970، بر ايران وحشت حكومت مى‏كرد. بسارى از سياستمداران با نام و احترام، بسيارى از خانواده هايى كه تربيت غربى شده بودند و آدمهاى بسيارى از هر قماش قربانى اين حكومت شدند. (صص 97-95)

     پيش از آمدن به ايران، براى آنكه از كم و كيف همكارى سيا و ساواك سردرآورم، در مركز سيا حاضر و توجيه شدم. در تهران افسران سيا، مرا از جزئيات همكاريها نيز آگاه كردند. بعد از تكميل اطلاعاتم، خواهان ديدار با نصيرى شدم. او افسرى بود كه در سال 1953، حكم عزل مصدق را به وى ابلاغ كرد..

     نصيرى مرا در ويلاى زيبايى كه ميهمان سراى ساواك بود، پذيرفت. اين ويلا در باغى با ديوارهاى بلند قرار داشت و از مناطق پر رفت و آمد تهران بدور بود. اين همان ويلايى بود كه وقتى مأموران عاليرتبه اسراييلى بى سرو صدا به ايران مى‏آمدند، در آن پذيرايى مى‏شدند... در اين ديدار از نصيرى سئوالهايى از كتاب «سقوط 79» (1) پرسيدم. كتاب داستانى  درباره ايران بود و تصوير بسيار زشتى از نصيرى بدست مى‏داد. سئوالها مترجم را بسيار ناراحت كرد. نصيرى خود نيز قيافه درهم برد. معلوم بود كه از وجود اين كتاب بى خبر است. در طول گفتگوهايمان، در هر نوبت به كتاب و سئوالها باز مى‏گشت. دست آخر به او قول دادم نسخه‏اى از كتاب برايش بفرستم... -ص 98)

 

     در فصل دهم از بازرگانان و نفت و محصلان سخن به ميان مى‏آورد. از جمله درباره ميزان توليد و صدور نفت و واردات مواد غذايى و اسلحه مى‏نويسد:

 

     در سال 1977، صنعت نفت، ظرفيت توليد روزانه‏اى برابر 2/6 ميليون بشكه داشت. در اين سال در حدود 8/5 ميليون بشكه توليد مى‏شد و حدود 5 ميليون بشكه آن صادر مى‏شد. ايران بعد از عربستان سعودى دومين صادر كننده دنيا بود. درآمد ايران از صدور اين مقدار نفت به 24 ميليارد دلار بالغ مى‏شد... و از آنجا كه توليد كشاورزى ايران انحطاط مى‏جست، درآمد نفت به ايران امكان مى‏داد كمبود مواد غذايى را از بقيه دنيا وارد كند. براى مثال، ايران بزرگترين خريد برنج از آمريكا بود. اين كشور مقادير مهمى غلات هم وارد مى‏كرد. و نيز وارد كننده عمده گوشت و گوسفند زنده از استراليا و زلاند جديد و اروپاى شرقى بود. اما عمده خريد از محل درآمدهاى نفت، خريد تجهيزات نظامى و اسلحه بود. به بانك مركزى اجازه داده شده بود كه بطور مصنوعى نرخ دلار را به ريال پايين نگاهدارد. اين امر نوعى مساعده به هر نوع كالاى مصرفى بود كه به كشور وارد مى‏شد.

    با توجه به اين نقش تعيين كننده درآمدهاى نفتى، شركت ملى نفت سازمانى جدا از ديگر دستگاههاى ادارى ايران و تحت نظر مستقيم شاه اداره مى‏شود.. (صص 108-106)

 

     در فصل يازدهم از خريد هواپيماهاى آواكس و اوپك حرف مى‏زند. درباره خريد آواكس مى‏نويسد:

 

     كنگره آمريكا فروش هواپيماهاى آواكس را اجازه نداد. وقتى به ديدار شاه  رفتم، او با لحنى دردآلود و به مدتى طولانى از حماقت كنگره ايالات متحده و خيانت مطبوعات آمريكا و خطرى كه براى دوستى دو كشور ببار مى‏آورد، حرف زد. گذاشتم هرچه مى‏خواهد بگويد و صبر كردم تا كه آماده بحث درباره هواپيماها و رادارها بشود.

     پيشنهاد جديد را كه عبارت بود از تغييرات در آواكس و جانشين كردن تجهيزات ديگرى بجاى رادارهاى درخواستى با او در ميان گذاشتم. فهميدم كه سبب منع تحويل آواكسها و رادارهاى درخواست شده، علل فنى بوده است. قبول كرد كه تغييرات در تجهيزاتى كه بايد تحويل ايران مى‏شدند تفاوت عمده‏اى با آنچه او مى‏خواست، ندارند. اما از اينكه ظاهر كار متضمن بى وقر شدن او شده است، آزرده خاطر بود. (صص 117-116)

 

 درباره اوپك و بهاى نفت مى‏نويسد:

 

     در سال 1977، وقتى در اقتصاد آمريكا تورم ديرپا مى‏شد و شتاب مى‏گرفت، روشن مى‏شد كه بهاى نفت يكى از عوامل مهم واقعيتهاى اقتصادى و سياسى كشور ما گرديده است. از آنجا كه ايران يكى از توليد كنندگان بزرگ نفت و شاه از اولين كسانى بود كه در بالا بردن بهاى نفت نقش داشت، بيش از پيش رفتار او درباره نفت كانون توجه مقامات آمريكايى گشت. پيش از دوره كارتر، مورد انتقادهايى قرار گرفت و حتى ويليام سيمون  SimonWilliam وزير سابق خزانه دارى يكبار او را آدمى ناتو و بى مايه خواند...

    ... من در ديدارهاى مرتبى كه با شاه داشتم، درباره رابطه ميان پيشرفت اقتصادى كشورش و ثبات قيمتها در آمريكا، با او بحث مى‏كردم. او دائم از بالا رفتن قيمتهاى تجهيزات نظامى كه مى‏خواست از ما بخرد، شكايت مى‏كرد و من مرتب مى‏گفتم كه افزايش قيمتها بعلت تورم است و بهاى نفت در تركيب قيمتهاى فرآورده‏هاى صنعتى آمريكا مؤثر است. احساس كردم كه نتيجه چند بار بحث اين شده كه او پذيرفته است كه ميان قيمت نفتى كه اوپك معين مى‏كند و قيمتهاى فرآورده هايى كه كشورهاى اوپك ميخرند، رابطه مستقيمى وجود دارد و سبب مى‏شود بهايى كه بابت صنعتى كردن سريعشان مى‏پردازند، بسيار بالا رود.

    از نابختيارى درست در همين موقع كه او متقاعد شده بود كه قيمت نفت نبايد بالا برود، آنتونى سلومون Anthony Solomon، معاون خزانه دارى آمريكا، با لحن تندى، بسيارى از حرفهايى كه سيمون Simon به شاه زده بود، تكرار كرد... در نتيجه تلگرام تندى به واشنگتن كردم و از اين بيانات سخت شكايت كردم...

     كارتر از شاه براى بازديد از آمريكا دعوت كرد. اين دعوت آن انتقادهاى گزنده را از ياد او برد. اين امر كه كارتر از او دعوت كرده است در ماه نوامبر به واشنگتن برود و او نمى‏خواست اشتغال خاطر رئيس جمهورى به قيمت نفت مانع از آن گردد كه اين ملاقات آغاز تفاهم مشترك با دستگاه كارتر بشود، او را نسبت به قيمت نفت نرم كرد. (صص 120-117)

 

 فصل دوازدهم را بديدار شاه از آمريكا اختصاص داده است. مى‏نويسد كه با شاه در اين باره كه چه بايد كرد تا اين ديدار موفق شود بحث كرده و هر يك توقعات خود را در ميان گذاشته‏اند:

 

 توقعات متقابل آمريكا و شاه از يكديگر:

 

 توقعات آمريكا

      اول قيمت نفت: توقعى كه او و من بارها درباره‏اش بحث كرده بوديم... وقتى اين مسئله را به او گفتم، سرى به موافقت تكان داد. يعنى اينكه در اين باره جوابهاى لازم را دارد.

      توقع دوم: خريد سلاح از سوى ايران بود. به او گفتم رأى كنگره درباره منع فروش آواكسها، نشان مى‏دهد كه آمريكا تا كجا اين موضوع را جدى تلقى مى‏كند. كوشيدم او را بر آن دارم كه خود را آماده قبول اين نظر كند كه بايد ميزان سلاحى را كه مى‏خواهد بخرد، كاهش بدهد... در اين باره نيز روحيه موافقى نشان داد و بنظر نرسيد كه از اين توقع آشفته خاطر شده باشد.

     توقع سوم: مسئله توسعه ظرفيت و توانايى اتمى كشورهاى جنوب غربى آسيا بود. به خريد نيروگاههاى اتمى از سوى ايران اشاره كردم و بخصوص به برنامه پاكستان پرداختم كه تا ساختمان تأسيسات توليد بمب اتمى را شامل مى‏گشت.. در اين باره شاه نظرى قاطع اظهار كرد: او قطعاً از ميل به داشتن بمب اتمى چشم پوشيده است. گفت كوشش خواهد كرد پاكستان را از بناى اين كارخانه منصرف كند...

 و توقع چهام:  ما اين بود كه از كوششهاى آمريكا براى حل مشكل عرب و اسراييل ، حمايت كند. شاه موافق بود. در واقع سياست او در اين باره همان سياست آمريكا بود...

 

 شاه نيز توقعات خود را به شرح زير اظهار كرد:

 

     اول از همه، او مى‏خواست مطمئن شود كه در حال و آينده تقاضاى سلاح و تجهيزات نظامى او، بخصوص در مورد سلاح دريايى و هوايى، برآورده خواهد شد. او نمى‏خواست كه ملاحظات سياسى، بميان آيند و مانع برآوردن تقاضاهايش از سوى آمريكا شوند.

      تقاضاى دومش اين بود كه آمريكا اجازه صدور تجهيزات نيروگاههاى اتمى را به ايران بدهد.

      تقاضاى سوم شاه اين بود كه مى‏خواست از مقاصد آمريكا در آنچه به تهديدهايى كه از ناحيه روسيه شوروى متوجه مناطق نفت خيز خليج فارس و شاخ آفريقا و عدن و يمن و اقيانوس هند مى‏شد، سر در بياورد.

      و تقاضاى چهارم، يعنى مهمترين توقعهايش، اين بود كه رئيس جمهورى جديد و همكاران او را بشناسند و بداند اختلافهاى سياسى كه ميان رئيس جمهورى  و او درباره سياست داخليش وجود دارد، تا كجا بر وحدت استراتژيك دو رژيم، كه براى خوشبختى دو كشور ايران و آمريكا اهميت اساسى دارد، موثر واقع مى‏شود.

     ملاقاتهاى شاه با رئيس جمهورى، از نكات كوچك كه صرف نظر كنيم، بسيار موفق بودند. او با اعضاى برجسته مجلس نمايندگان و سنا ملاقات كرد و نيز گروه بسيارى از صنعت مردان و بانكداران را كه منافعى در ايران داشتند به حضور پذيرفت. شاه در زمان بسيار مناسبى، يعنى اندكى پيش از ضيافت شامى كه رئيس جمهورى به افتخار او داد، مصاحبه‏اى مطبوعات بعمل آورد و در آن اعلام كرد كه در اجلاس اوپك، كه بنا بود در ماه دسامبر تشكيل شود، ايران با هرگونه افزايش قيمت نفت مخالفت خواهد كرد. اين موضع‏گيرى حسن اثر بسيار داشت و سبب گشت كه مبادله تعارفات در سر ميز شام ميان دو رئيس دولت بنحو شايسته‏اى از سوى تلويزيون پخش شود...

     شاه با رضايت كامل از ديدار خود و شاد از اينكه روابطش با دستگاه رئيس جمهور جديد بر پايه استوارى بنا مى‏شود، آمريكا را ترك كرد.

     و بنا بر دعوت شاه، كارتر تصميم گرفت ضمن ديدار از چند كشور، آخرين روز سال 1977 و صبح اولين روز سال 1978 را در تهران بگذراند. نزد او رفتم و موضوع را با او در ميان گذاشتم.

    شاه از شادى در پوست نمى‏گنجيد. آمدن كارتر به تهران نه تنها از لحاظ بين المللى نمايانگر آن بود كه روابط نزديك ميان دو كشور ادامه دارد، بلكه همچنان به همه آمريكاييان و ايرانيان معلوم مى‏كرد كه قهرمان حقوق بشر شخصاً از رژيم او حمايت مى‏كند. شاه در دم پيشنهاد را پذيرفت و خواست  رئيس جمهورى را  متقاعد كنم مدت اقامتش را طولانى‏تر سازد. چون ديدار در شب اول سال مسيحى انجام مى‏گرفت، او و درباريانش به تدارك جشن با شكوهى برآمدند...

     و از آنجا كه توجه رئيس جمهورى به مسائل خاورميانه متمركز شده بود، بخصوص مى‏خواست ميان اسراييل و مصر و اردن حسن تفاهم بوجود آورد، شاه فرصت را براى انجام وعده‏اى كه در واشنگتن براى حمايت از سياست آمريكا داده بود مغتنم شمرد و ترتيب آمدن ملك حسين را به تهران و ملاقات و گفتگوى او را با رئيس جمهورى داد

    ... در مذاكرات، ملك حسين و شاه و كارتر تنها بودند. شاه كه ستايشگر سادات و دوست صميمى ملك حسين بود، كوشيد ملك حسين را قانع كند كه با قرارداد كامپ ديويد موافقت كند. حسين پاسخ داد كه تنها عناصر تندروى نهضت مقاومت فلسطين، بلكه رژيم محافظه كار عربستان سعودى با پيوستن او به اين قرارداد مخالفند و مانع مى‏شوند...

     بارى كارتر بر سر ميز شام، طى سخنان كوتاهى از شاه حمايت كامل كرد. گفت او محبوب مردم خويش و كشورش جزيره ثبات در اين قسمت از جهان است... (صص 134-122)

 

 

 از انقلاب تا بازگشت

 

 الف - از رعد و برقهاى سياسى تا بر سر كارآمدن دولت نظامى:

     ... بعد از آمدن و رفتن كارتر، در اولين فصل سال 1978، نخستين انفجار در قم روى نمود. انفجارهاى ديگر در پى آمدند و افق بهارى را سرخ گرداندند...

     اغلب ناظران، حوادث اوائل بهار 1978 و بخصوص شكلى كه در اواخر بهار بخود گرفت را، بروز درد و مشقت جامعه‏اى تلقى مى‏كردند كه از دوران محافظه كارى اسلامى و زيست در سنن و عرف و عادتهاى پيشين كه به مقياست وسيع به كشاورزى بند بود، با سرعت زياد به جامعه غربى شده‏اى تحول مى‏كرد كه بر صنعت متكى مى‏گشت. فساد، تلاشى اجتماعى و مقاومت مذهبى عوامل كليدى فهم و درك اضطرابى شمرده مى‏شدند كه سراسر كشور را فرا مى‏گرفتند. عده قليلى از ناظران ايرانى و خارجى نيز بودند كه رژيم شاه را در تنگنايى سخت مى‏ديدند.

    يك كارمند باهوش فرانسوى را بايد از جمع بالا استثناء كرد. وى كه در سفارت فرانسه در تهران كار مى‏كرد، بر اين نظر شد كه سالى هنوز بپايان نرسيده، شاه سقوط مى‏كند. اين نظر زود به محفل بسته ديپلماتهاى مقيم تهران راه جست و ميان آنان موضوع بحث مفصلى قرار گرفت.

      اداره سياسى سفارت ما، بخش عمده ا ى از ماه مه را صرف مطالعه حوادث و خيزشهايى كرد كه وضع كشور را آشفته مى‏ساختند. نتيجه‏اى كه مطالعه بدست مى‏داد اين بود كه شاه راهى دراز و سنگلاخ پيشاروى دارد و او هنوز ابزارهاى سياسى و اقتصادى براى معامله با مخالفان را به كار نگرفته است. سفارت از پيشگويى درباره سرانجام مبارزه خوددارى مى‏كند اما ناگزير است بگويد مبارزه سختى در پيش است و يافتن راه حلى براى مشكلاتى كه سلسله پهلوى با آن روبرو است، كارى آسنان نيست.

     در اواخر بهار و اوائل تابستان، واقعه تازه و معنى دارى پديد آمد و آن اينكه مبارزان سياسى ديگرى قدم به ميدان گذاشتند. اينان قديميترين فعالان سياسى بودند كه بدنبال تظاهرات مردم، به عمل بر مى‏خاستند. اكثر آنان سوسيال دمكراتهايى بودند كه در دوره كوتاه زمامدارى مصدق با او همكارى مى‏داشتند. عموماً تربيت غربى داشتند و خود را ليبرال بمعناى غربى كلمه مى‏شمردند. قطعاً كمونيست نبودند. با وجود اين، شاه آنها را بازيچه و اسباب دست  كمونيستها مى‏خواند...

     كوششهاى اوليه شان بى نام بود. نامه‏ها و اعلاميه‏هاى بدون امضا بودن كه از دستى به دستى ديگر گردش مى‏كردند. بعد بعضى از اينان شروع به ملاقات با يكديگر و امضاى نامه هايى خطاب به شاه كردند. يك يا دو نفر از آنها خود را به من شناساندند و خاطرنشان ساختند كه مايلند با سفارت آمريكا تماس داشته باشند.

    در فرصتى، وقتى بشام در خانه وزير كشاورزى پيشين كه با جبهه ملى حسن رابطه داشت، مهمان بودم. يكى از وزراى مصدق خود را معرفى كرد و گفت مايل است با من گفتگو كند. در دم به گوشه‏اى رفتيم. چند كلمه‏اى بيش بر زبان نياورد بود كه يكى از مهمانان كه از طرفداران پروپا قرص شاه بود به جمع ما پيوست و خود را وارد گفتگو كرد. روشن بود كه مقصودش اين بود نگذارد اين سياستمدار عضو جبهه ملى حرفش را بمن بزند. او از سخن بازايستاد و تا آخر مجلس مهمانى بمن نزديك نشد.

     با توجه به اين تجربه، ديدم براى سفارت بهتر است از طريق كارمندان اداره سياسى سفارت، با عده‏اى از اين مخالفان سياسى رژيم شاه تماس را حفظ كنيم...

    به سه دليل تماس مشكل بود: نخست اينكه اغلب اينان به سفارت اعتماد نمى‏كردند. چرا كه ما را همكار نزديك ساواك و دولتى مى‏شمردند كه با آن مخالف بودند. دليل دوم اين بود كه اينان زير چنان مراقبتى بودند كه فكر مى‏كردند تماس با سفارت بلافاصله بر ساواك معلوم مى‏گردد و سبب اقدام تلافى جويانه ساواك بر ضدشان مى‏شود. دليل سوم اين بود كه مايوس بودند نظام از راه اقدام سياسى سرنگون شود. و در نتيجه نمى‏خواستند تماس با سفارت، ضعف و ناتوانيشان را آشكار گرداند.

     در اين ميان، من با استفاده از فرصت به آمريكا رفتم. در ايران، تظاهرات عمومى وسعت مى‏گرفتند و شاه در پى وسائل مقابله با آنها از ما كمك مى‏خواست. كمكى كه مى‏خواست گاز اشك‏آور بود. موافقت با دادن گاز اشك آور بعد از مباحثات بسيار و پادرميانى شخص وزير خارجه، بعمل آمد. در مدت اقامتم در واشنگتن كوشيدم رويه‏اى بنا گذارم كه ديگر هر بار كه تقاضايى بعمل مى‏آيد، در دست اندازهاى ادارى نيفتد و موضوع برخوردهاى مرسوم در ديوان سالارى نشود.

     در وزارت خارجه، من اين موضع را اتخاذ كردم كه از لحاظ حفظ حقوق بشر، استعمال گاز اشك آور بهتر از گلوله است. گفتم كه شاه و حكومتش بهر صورت بر ضد تظاهرات و اغتشاشات، اقدام مى‏كنند. بنابراين، بهتر است بجاى تجهيزات كشنده، گاز اشك آور داشته باشند و آن را بكار ببرند...

     مسئله مهم ديگر، تقاضاى خريد سلاح از سوى ايران بود. مقامات ايرانى فهرست بلندبالايى از اسلحه پيشرفته تهيه كرده بودند كه شامل اف 16، اف 14، اف 4هاى مجهز به وسايل گريز از موشك مى‏شد... دايره حقوق بشر كاخ سفيد با فروش سلاح به ايران يكسره مخالف بود. آنها قبول داشتند كه ساواك از اين سلاح نمى‏تواند بر ضد تظاهرات مردم استفاده كند اما مى‏گفتند تحويل سلاح، تقويت رژيم شاه است و اين امر سبب مى‏شود كه فشار و اختناق تشديد گردد. اعضاى دايره برنامه گذارى نيز در مخالفت به اينان پيوستند. نظرشان اين بود كه تحويل اسلحه اضافى به رژيم شاه سبب مى‏شود كه ايران هرگونه امكان پيشرفت اقتصادى و اجتماعى را از دست بدهد. بنظر من فروش اسلحه به ايران بايد محدود مى‏شد اما بعوض دلايل سياسى اينكار را بايد بعلل فنى موجه مى‏ساختيم. من متقاعد شده بودم كه شاه تن به كوششهاى ما براى محدود كردن برنامه نظامى خود نمى‏داد و در صدد تهيه تجهيزات نظامى از جاى ديگر برمى‏آمد. به بيان ديگر اگر اينكار را بدلايل فنى مدلل مى‏ساختيم، او بدون احساس كسر اعتبار از تقاضاى خود مى‏كاست...

      مسئله سومى كه از فرصت حضور در واشنگتن مى‏خواستم حالى دستگاه وزارت خارجه كنم، وضعيت اقتصادى ايران بود. يكبار ديگر كوشيدم وزارت خارجه و سيا مطالعه درباره اقتصاد ايران را كه يكسال پيش از آن با بى ميلى شروع كرده بودند، دنبال كنند. يكبار ديگر ميخ استدلال در سنگ ديوان سالارى فرو نرفت... اين كوشش آخرى بود كه بكار مى‏بردم بلكه جهتى كه برنامه رشد اقتصادى ايران در پيش داشت، از راه مطالعه دقيق، آشكار شود...

     وقتى در اواخر ماه اوت به ايران بازگشتم... تحريك پذيرى كه همواره با روزه دارى و محدوديتهاى ديگر ماه رمضان همراه است و با احساس محروميت سياسى همراه شده بود، در قيافه خيابانهاى تهران آشكار خوانده مى‏شد. (فصلهاى 12 و 14، صص 153-142)

 

 حكومت نظامى و كشتار

 

      مخالفت با شاه گسترش مى‏يافت. طبقه ميانه و كارگران را فرا مى‏گرفت. كنسولهاى ما در شيراز و اصفهان اظهار مى‏داشتند كه مخالفان بسيار بيشتر از چند ماه پيش شده‏اند... حتى در نيروهاى مسلح علائم نارضايى بروز مى‏كردند. براى نمونه، نزد همافران اين علائم آشكارتر  بچشم مى‏خوردند...

     در قشر تاجران و كسانى كه پيش از اين با استفاده از تورم، معاملات پرسود مى‏كردند، ميزان نارضايى بزرگ مى‏شد. حكومت آموزگار، اعتبارات بانكى را محدود كرد، پاره‏اى قوانين را كه ناديده گرفته مى‏شدند، به اجرا درآورد و دسترسى به سودهاى هنگفت را مشكل گرداند. اين امر سبب شد كه عدم رضايت از دولت آموزگار را آشكار سازند و پاره‏اى تفسيرهاى انتقادآميز درباره سياست عمومى شاه و رژيمش بعمل آورند. 26 اوت، آموزگار استعفاء داد و جعفر شريف امامى رئيس مجلس سنا، جانشين وى شد.

     در اين زمان شايعه‏ها درباره حالت مزاجى شاه جريان پيدا مى‏كردند. وى تمام تابستان را دور از انظار عمومى، در يكى از اقامتگاه‏هايش در كناره درياى خزر بسر برد. بنابر شايعه، علت غيبتش بيمارى بود و همه گونه خبر و نظر درباره نوع بيمارى او بر سر زبانها بودند. اطلاع رسمى ما اين بود كه شاه مرضى دارد اما نمى‏دانستيم چه نوع بيمارى است. من شك دارم در دولت آمريكا از بيمارى معدى شاه كه اطبا فرانسوى تشخيص داده بودند، كسى خبر داشت. من آگاه بودم كه او دائم دوا مى‏خورد. اما اطلاعى از چند و چون بيماريش نداشتم. مسئله صحت يا بيمارى شاه، امرى بود كه نه تنها براى شايعه سازان در تهران، بلكه براى آمريكا مهم بود.

     كمى بعد از مراجعت، تقاضاى ملاقات كردم. در دم موافقت شد و شاه در كاخ نياوران مرا بحضور پذيرفت. در آغاز بنظر مى‏رسيد تندرست و سرحال است. بعد از خوش و بش، رشته سخن به اوضاع ايران كشيد، ناگهان قيافه‏اش در هم رفت. نمى‏خواست در اين باره حرف بزند. در سكوت ترش رويى ماند. چند بار كوشيدم او را به سخن برانگيزم و وقتى بجايى نرسيد، به او خيره  شدم و پرسيدم شما را چه مى‏شود؟...

     ناگهان هر چه در دل تنگ داشت بيرون ريخت. بمدت ده دقيقه حوادثى را كه در نقاط مختلف كشور روى داده بودند، يك به يك برشمرد. مى‏گفت اينها همه حمله به آمريت دولت او هستند و بر ضد قانون و نظم انجام مى‏گيرند. مى گفت ديگر تنها دانشجويان نيستند بلكه كارگران و افراد گروههاى مختلف مذهبى، علماى مذهبى و تجار و كسبه بازار، همه شركت دارند. مى‏گفت، طرح بسيار وسيعى است. مثل جوشى مى‏ماند كه به يكباره سراسر بدن را پر كند. سراسر كشور پر از حادثه است. مى‏گفت بر او مسلم است كه برنامه‏اى ماهرانه طرح شده و اجرا مى‏شود. كار، كار مخالفان خودجوش نيست. بعد روى بمن كرد و با لحنى التماس‏آميز گفت كه در عرض و طول اين حوادث انديشيده است و به اين نتيجه رسيده است كه امور بالا از تحريكات خارجى سرچشمه مى‏گيرند. گفت آنچه او را ناراحت مى‏كند اينست كه ك.گ.ب. روسى محرك اين حوادث نيست، بلكه انگليسها و سيا محرك آنهايند. گفت تحريكات انگليسها را تا حدودى مى‏فهمد چرا كه آنها كسانى هستند كه هيچگاه ملى كردن صنعت نفت را از سوى او فراموش نكرده و نخواهند كرد. و حالا گفتگو با كنسرسيوم در جريان است، انگليسها فرصت را مغتنم شمرده‏اند تا مداخلات قديمى خود را در ايران از سر بگيرند. سخن پراكنيهاى بى.بى.سى كه سراسر انتقاد از حكومت او است، دليل صحت تحليل بالا است.

 

 توضيح: كارشكنى‏هاى شاه در كار ملى كردن نفت بر كسى پوشيده نيست. براى جلوگيرى از انتخاب مصدق و ياران او هر چه توانست كرد. وقتى به نتيجه نرسيد و پيشنهاد ملى كردن صنعت نفت از سوى جبهه ملى به مجلس داده شد و كميسيون نفت تحت رياست مصدق تشكيل شد و بر آن شد كه قرارداد الحاقى گس - گلشاييان را رد كند، زير فشار انگليسها، دولت رزم آرا را بر سر كار آورد. رزم آرا ترور شد. دولت علا را روى كار آورد. كميسيون نفت و مجلس، ملى كردن نفت را تصويب كرد. شاه در صدد شد با روى كار آوردن سيد ضياءالدين طباطبايى تلاش جبهه ملى را براى ملى كردن نفت عقيم گذارد. مصدق در مجلس از اين توطئه پرده برداشت و با قبول پيشنهاد نخست وزيرى و بعهده گرفتن اين مقام، آن را عقيم گذاشت. در تمامى دوره حكومت مصدق، دو جناح توده‏اى و نفتى، لحظه‏اى از توطئه بر ضد حكومت مصدق باز نايستادند. بعد از توطئه نهم اسفند، مصدق طى نطقى از توطئه‏هاى دربار پهلوى پرده برداشت و با سند و دليل روشن گرداند كه شاه و كسانش، توطئه گردان توطئه‏هاى چپ و راست هستند. وقتى توطئه براندازى مصدق در 9 اسفند 1331 بجايى نرسيد، توطئه كودتاى شاه - زاهدى طرح شد و در روزهاى 25 تا 28 مرداد 1332 به اجرا گذاشته شد. طرح اين كودتا، اينتليجنت سرويس انگليس و سيا بودند. ايدن Eden، نخست وزير اسبق انگليس، در خاطرات خود مى‏نويسد: شبى كه مصدق سقوط كرد، من در آبهاى يونان دوران استراحت را مى‏گذراندم. آن شب را بسيار راحت خوابيدم. شاه به ايران بازگشت و زاهدى بعنوان نخست وزير و على امينى بعنوان وزير دارايى، بعد از تجديد رابطه با انگلستان، قرارداد خائنانه كنسرسيوم، قرارداد معروف به امينى - پيچ، را به ملت ايران تحميل كردند. چرچيل و آيزنهاور براى شاه تبريك فرستادند بطوريكه بعدها اسناد منتشر شده از سوى روزنامه‏هاى آمريكايى آشكار گرداند، رشوه‏هاى كلان بحساب عاقدان اين  قرارداد بحسابهاى بانكيشان ريخته شدند. از كودتاى 32 تا انقلاب 1357، شاه و همه آنهايى كه در كودتا شركت كردند با يكديگر نزاع مى‏كردند، اما هيچ گاه از خدمت به اربابان آمريكايى و انگليسى سرباز نزدند.

     و بيچارگى او در اين بود كه مردم را مشتى نادان و آمريكا و روس و انگليس را فعال مايشاء مى‏شمرد. مردم را نادانهاى تحريك‏پذير مى‏شمرد. بنابراين، اگر سراسر ايران بحركت در آمده بود، بايد تحريكى در كار باشد و اين تحريك يا بايد از ناحيه روسها باشد و يا آمريكا و انگليس. روسها جز در حمايت شاه حرف نمى‏زدند. حزب توده راديو پيك ايران را نيز تعطيل كرده بود. پس بناچار تحريك از ناحيه آمريكا و انگليس است. دليل اين تحريك سخن پراكنيهاى بى.بى.سى است. غافل بوده است كه بى.بى.سى يك از هزار را نمى‏گفت. انفجار عظيم در ايران بوقوع پيوسته بود. بى.بى.سى و ديگر فرستنده‏ها چطور مى‏توانستند نسبت به انفجارى كه بازتابى چنان گسترده در جهان داشت، سكوت كنند؟ از قرار هنوز مى‏پندارند مردم نادان و تحريك پذيرند و گوش به حرفهاى بى.بى.سى و صداى آمريكا و صداى اسرائيل و راديوهاى ضدانقلاب دارند. برخلاف واقع خبر پخش مى‏كنند. بر خلاف واقع تفسير پخش مى‏كنند. از نمايندگان واقعى اراده ملت ايران «انتقاد» مى‏كنند ضد انقلاب را بزرگ مى‏كنند. رژيم خمينى را در حرف تثبيت مى‏كنند. نتيجه آنست كه مردم به اين فرستنده‏ها گوش نمى‏دهند.

     شاه قربانى «نخبه گرايى» بيمارگونه‏اش شد. بازمانده‏هاى رژيمش عبرت نگرفته‏اند و بنام اين نخبه گرايى خود را در انجام انواع جنايتها و خيانتها بر ضد انقلاب بزرگ ملت ايران مجاز مى‏شمرند...

 

    مى‏گفت آنچه بيشتر از همه او را مى‏آزاد، نقش سيا است. سيا چرا ناگهان پشت به او كرده و بر ضد او عمل مى‏كند؟ چه كرده است كه سزاوار عملى چنين از سوى آمريكا شده است؟... مى‏پرسيد آيا شما و روسها ميان خود به توافق نرسيده‏ايد ايران را ميان خود تقسيم كنيد؟ نوعى توافق بر سر تقسيم جهان از جمله ايران ميان دو قدرت بعمل نيامده است؟

     كوشيدم هر چه عقلانى‏تر اوضاع را آنطور كه هستند برايش شرح كنم و او را از پشتيبانى كامل آمريكا مطمئن گردانم. اطلاعاتى را كه مأموران سفارت از فعاليتهاى مخالفان و عموميت پيدا كردن مخالفت بدست آورده بودند، با او در ميان گذاشتم و كوشيدم تا او را متقاعد كنم كه اينهمه نمى‏تواند تحريك خارجى باشد. با دقت گوش داد و از اينكه ما به اين خوبى از امور مطلع مى‏شويم، بنظر شگفت زده مى‏رسيد...

     سرانجام بنظر رسيد كه شاه توضيحات مرا پذيرفته است. با اينحال پرسيد مخالفان از كجا پول مى‏آورند؟ بنظر او روحانيان به چنين مبالغى كه دارند، بنا بر معمول، نمى‏توانستند دسترسى پيدا كنند. گفتم من از تفصيل آن خبر ندارم اما بنا بر اطلاعى كه دارم، بيشتر اين پول از بازار مى‏آيد. پاسخ مرا با ناباورى تلقى كرد. گفت وضع بازاريها در دوره پهلوى همواره خوب بوده است و بازارايان از طرفداران ثابت قدم او بوده‏اند. نپذيرفت پولى كه بر ضد او خرج مى‏شد، از بازار مى‏آيد. با مقدارى تفصيل شرح داد كه سال 1953، تظاهركنندگان خيابانى كه از بازار آمده بودند، از عوامل مؤثر بازگشت وى بقدرت بوده‏اند. به او القاء كردم كه از نزديك در تمايل كنونى بازاريان نظر كند. بخصوص ببيند درباره تدابير اقتصادى اخيرش چه عكس العملى نشان مى‏دهند؟

 

 توضيح: پاسخ شاه نشان مى‏دهد او تا كجا در فضاى ذهنى خويش از واقعيتها بدور افتاده است. از ياد برده است كه بعد از كودتاى 28 مرداد، سقف بازارها را بر سر بازاريان خراب كرد. بارها اعتصابها را بخون كشيد... و سياست اقتصادى جذب ايران در نظام سرمايه دارى، اگر به نفع قشر كوچكى از سرمايه داران تمام مى‏شد، بزيان اكثريت بازاريان بود. از ياد برده است نيرويى كه با روى كار آمدن سلسله پهلوى مقابله مى‏كرد بازار بود، بازارى كه طى نزديك به 60 سال بر مخالفت باقى ماند. گذشته از اين امر، سخنان شاه درباره وفادارى بازاريان به رژيم او و پولى كه خرج مخالفت با وى مى‏شد، نشان مى‏دهند كه شدت استبدادى بحدى رسيده بود كه احدى ياراى گزارش واقعيتها را به او نداشته است. دستگاههايى كه وظيفه داشته‏اند او را از حقايق امور بياگاهند، گزارشهايى به او مى‏دادند كه با تمايلات وى سازگار باشد. وگرنه آسان مى‏فهميد، وقتى همه مردم يك كشور بر مى‏خيزند و بطور خودجوش به توحيد دست مى‏يابند و در جريان مبارزه با رژيم استبدادى، بر اساس تعاون، زندگانى اجتماعى خويش را در بيرون از حاكميت رژيم استبدادى سازمان مى‏دهند، نيازى نيست كه پولهايى با آن كم و كيف كه در 28 مرداد، خرج شوند، تدارك و خرج گردند. از اين گفتگو، درسى بزرگ بايد گرفت و آن اينكه وقتى مسئول اول كشور، اطلاعاتى بر زبان آورد كه متضمن واقعيتها و حقيقتها نبودند و بر اساس اين اطلاعات، نظرهايى بيان كرد كه سراپا گمراه كننده بودند، نظام سياسى وارد مرحله سقوط خود شده است.

 

    اين ملاقات و گفتگوهايى كه در آن انجام گرفتند، زمينه و چهارچوبى براى بحث از حوادث سياسى در ايران پديد آوردند كه تا رفتن شاه از ايران، زمينه و محدوده گفتگو برجا بماند. روشن و آشكار بود كه او غير از شهبانو، هيچكس را نداشت. كسى را نداشت كه بتواند با او همانطور كه با من بحث مى‏كرد، بحث كند.

     وقتى برخاستيم برويم، او ما را تا در همراهى كرد و من متوجه شدم كه پايش كمى مى‏لنگد. ناگهان دست و پاچه شد. زود خود را جمع و جور كرد و گفت به هنگام اسكى آبى، صدمه ديده است. در آن وقت توضيح او را پذيرفتم اما بعد از خود پرسيدم آيا لنگيدن بعلت بيمارى نبود كه او را به تحليل مى‏برد؟

     در مراجعت به سفارت، گفتگوها را تا حدودى به تفصيل به واشنگتن گزارش كردم و توصيه كردم كه رئيس جمهورى نامه‏اى به شاه بنويسد و در آن سياست آمريكا را در تاييد رژيم او، مورد تاكيد قرار دهد... توصيه كردم كه پيام بلافاصله، در وقتى، ارسال شود كه روحيه شاه سخت به تقويت نياز داشت.

    وزارت خارجه بمن گفت بلحاظ آنكه رئيس جمهورى در كمپ ديويد سخت با سران مصر و اسرائيل مشغول است، نامه به آن سرعتى كه انتظار دارم، نوشته و ارسال نخواهد شد. حوادثى كه در همين روزها روى دادند، موضوع آن نامه را تغيير دادند.

     در ششم سپتامبر، پايان ماه رمضان و عيد فطر بود... راهپيمايى عظيمى انجام گرفت. نظام و سازماندهى آن عالى بود...

    يكى از ناظران كه مى‏دانست تمايل شاه به اينست كه تظاهرات را به عوامل خارجى نسبت بدهد، گفت كه: «ژاپنيها امروز عصرشان، بد خواهد گذشت»، پرسيدم چرا؟ گفت كه همه مأموران انتظامات بر موتورهاى ژاپنى Honda سوار بودند و همه بيسيمهاى دستى، ژاپنى ساخت  Sonyبودند. با توجه به نوع استدلال ايرانى! از سوى بعضى از اطرافيان خيالباف شاه، ژاپن عامل اين تظاهرات بوده است!

     در هفته هايى كه در پى آمدند، من به كارمندانى كه مسئول جمع آورى اطلاعات بودند، اصرار مى‏ورزيدم كه از دو محيط مهم يكى بازار و ديگرى روحانيت اطلاعات كسب كنند... از يك آمريكايى كه كارش مشاور امور بازرگانى بود و با هر دو محيط آشنايى و آميزش طولانى داشت، خواستم ميان كارمندان سياسى سفارت و رهبران بازار، كسانى كه با روحانيان ارتباط نزديك دارند، تماس برقرار كند... كار به تماس با دكتر مهدى بازرگان كشيد. او رهبر نهضت آزادى و مسلمانى پارسا و شيعه بود و احتمال مى‏رفت آيت الله خمينى بعد از پيروزى انقلاب، او را به نخست وزيرى برگزيند.

     بعد از اين تظاهرات، نامه رئيس جمهورى به شاه را از ياد بردم. وقتى به ياد نامه افتادم از خود پرسيدم با وجود چنين تغيير ناگهانى كه حوادث به خود مى‏ديدند، نامه‏اى با آن محتوى هنوز دردى دوا مى‏كرد يا خير؟ درخواست كردم محتواى آن را با توجه به حوادث جديد تغيير بدهند.

     شاه خود نيز بيكار نبود. از حوادث هفتم سپتامبر تكان خورده بود. عصر همان روز فرماندهان نظامى را احضار كرده بود و جلسه‏اى طولانى با آنها تشكيل داده بود. فردايش تهران و تمامى كشور وقتى سر از خواب برداشتند، خبر يافتند كه شب پيش حكومت نظامى اعلام شده كه از صبح آن روز، هشتم سپتامبر، برقرار مى‏گرديد.

     تظاهراتى در 8 سپتامبر در ميدان ژاله مقرر شده بود... مقاومت مردم كا را به تيراندازى كشاند... سربازان بسوى مردم تيراندازى كردند و وقتى دود بر طرف شد 200 تن از تظاهر كنندگان كشته شده بودند...

     كشتار براى هر دو طرف، هول و تكانى ناگهانى بود. مخالفان بر اثر عمل نظاميان، بنظر ميانه رو و سازش طلب شدند. حكومت - و بويژه شاه - بنظر از كثرت تلفات، مبهوت گشتند. مكث كوتاهى از ناحيه ملت در عمليات مخالفت‏آميز پديد آمد. اين مكث مقارن و يا متأثر از استقرار نيروهاى نظامى در شهرهاى بزرگ و احساس حكومت نظامى در اين شهرها بود. مردم توقيف مى‏شدند و مشت آهنين نظاميان بنظر اثربخش مى‏رسيد...

     همانطور كه گفتم، رئيس جمهورى در كمپ ديويد (با انور سادات، رئيس جمهورى مصر و بگين، نخست وزير اسرائيل) به مشكل خاورميانه مشغول بود و كار در پيشرفت بود. خبر حوادث 8 سپتامبر به آن مكان دور افتاده در ميان كوهها رسيد و انورسادات بمثابه دوست نزديك شاه تصميم گرفت به رفيق خود تلفن كند و به او دلگرمى بدهد و از او حمايت كند. كمى بعد از تلفن او، كارتر نيز به شاه تلفن كرد. مرا هيچ از مضمون گفتگوها مطلع نكردند. مدتى بعد به من گفتند اين مكالمه تلفنى بجاى نامه‏اى انجام گرفت كه شما قبلاً پيشنهاد كرده بوديد ...

     گروهى از صاحبان مشاغل آمريكايى كه از ايران ديدار مى‏كردند، بعد از ظهر روزى كه شاه اين مكالمه تلفنى را انجام داده بود، بحضور شاه پذيرفته شدند. وقتى عصر به پذيرايى من آمدند، گفتند كه به اختصار از تلفن كارتر صحبت كرده و از اين امر خوشدل بنظر مى‏رسيد. بهررو، شاه سرانجام نظر كارتر را بخود جلب كرده بود و بعد از آن، ديگر هيچگاه نشنيدم كه او باز از سيا و حكومت امريكا شكايت كند كه مى‏خواهند آمريت او را به تحليل برند. (فصل 15، صص 163-154)

    

 توضيح: در حقيقت كشتار 17 شهريور، تغييرات مهمى در تمايل و رفتار سياسى گروههاى سياسى مخالف شاه بوجود آورد:

 - خمينى كه تا آن هنگام به تكرار مى‏گفت، «فقط روحانيت مبارزه مى‏كنند» و «در رأس ملت است»، تغيير لحن داد و در اعلاميه‏اى كه به اين مناسبت صادر كرد، مبارزه را از آن همه،  «رجال بزرگ» و روشنفكران و روحانيان و بازاريان و دانشجويان و كارگران و دهقانان از زن و مرد، شمرد و تا وقتى قدم به تهران گذاشت اين رويه را ترك نگفت.

 - مخالفان «ميانه رو» ميانه روتر شدند. مصاحبه‏ها و نوشته‏ها، در انتقاد از «تندروها» و در ضرورت «سازش» برجايند و بر اين تغيير رويه حكايتى آشكارند.

 - و در پاسخ مخبر تلويزيون فرانسه كه نظرم را درباره تأثير اين كشتار بر تحول سياسى مى‏پرسيد، در يك جمله پاسخ دادم: شاه رفت. و در اسناد سفارت درباره ارزيابى اين كشتار و روشهايى كه بايد در پيش گرفت اينطور آمده است: «سليوان درباره اثر حوادث اين روز بر شاه و وزيرانش به واشنگتن گزارش مى‏كند كه:

 - وزير خارجه به مرگ افراد در زد و خوردهاى صبح، اهميتى نداد و اصرار داشت كه بيش از 10 هزار نفر كشته نشده‏اند (بعداً به منزل من تلفن كرد و گفت حدود 100 نفر كشته شده‏اند). او مشتاق دانستن عكس العمل رسمى دولت آمريكا نسبت به وقايع بود و نظرهاى مرا درباره قدمهاى بعدى كه دولت ايران بايد برمى‏داشت، پرسيد.

 - نهاوندى وزير علوم، بعكس از عواقب حكومت نظامى سخت نگران بود... گفت دولت آمريكا مى‏تواند نقش اساسى در وضع فعلى داشته باشد. بنظر او ما بيشتر از دولت مى‏توانستيم در شاه مؤثر باشيم. بايد كارى كنيم و سريع كه از اين نفوذ استفاده شود.

    شاه را در 10 سپتامبر ملاقات كردم. خسته و ناراحت بود. در مقايسه با وزير خارجه، حساسيت بيشترى نسبت به مرگ افراد نشان مى‏داد. اصرار داشت بگويد دست شوروى در تمام تظاهرات و شلوغيها در كار است. مى‏گويد اشتباهات گذشته بايد تصحيح گردند و بزودى اين امر را اعلام خواهد كرد. به روستاها كمك بيشترى خواهد شد. برنامه (تفويض) آزاديها ادامه خواهد يافت. لايحه آزادى اجتماعات و مطبوعات به مجلس داده خواهد شد و انتخاباتى آزاد در ماه ژوئن برگزار خواهند شد.

     - او خواهان ابراز حمايت از سوى آمريكا نسبت به خود و رژيم حاكم و طرحهايش مى‏باشد. او طرحهايى جامعتر از پيش دارد. و كاملاً نظرهايى از نوع كنار رفتن و يا فرار كردن را رد مى‏كند...

 - نظر كلى كه از اين چند ملاقات بدست آورده‏ام اينست كه وقايع اخير منجر به خراب شدن تشكيلات ايران شده‏اند ... شاه متقاعد شده است با كسانيكه خواستار اصلاحات هستند كنار بيايند و ما مى‏توانيم از شاه انتظار داشته باشيم كه آن اصلاحات را انجام دهد. (گزارش محرمانه 10 سپتامبر 1978 از سليوان به وزارت امور خارجه، مندرج در جلد 12 اسناد لانه جاسوسى)

     درباره اثر اين حوادث بر قوت گرفتن احساسات ضدآمريكايى در چند سند مطلبى آمده‏اند. از جمله:

      تظاهر احساسات ضدآمريكايى.... براى بسيارى اين شكل را پيدا كرده است كه: «ما غرض خاصى نسبت به شما نداريم. اما ايرانيان از آمريكاييان متنفرند زيرا كه (1) شما شاه را بر سر قدرت نگاه داشته‏ايد (2)، اسلحه آمريكايى مردم را مى‏كشند (3)، شما اخلاق فرزندان ما را بد كرده‏ايد (4)، شما به اسلام احترام نمى‏گذاريد (5)، شما باعث تورم، كمبود و غيره ... هستيد. (گزارش از ويكتور. ال. تامست از شيراز به وزير مختار آقاى ناس - 12 سپتامبر 1978 - همان جلد)

    و براى اينكه سر از كار بعضى از «ميانه روها» و سبب مصاحبه‏ها و موضع گيريهايشان درآوريم، بايد ببينيم اسناد درباره «چه بايد كرد» چه مى‏گويند:

    در خلاصه مذارات هيأتى كه در سفارت مسائل كشور ما را بررسى مى‏كرده‏اند، (13 سپتامبر 19787 - همان جلد) سليوان اينطور ارائه طريق مى‏كند: «وظيفه ملى دولت جدا كردن عوامل حرف شنو مخالفين از عوامل مخرب آنهاست» غير از وى، اعضاى سياسى ديگر اين سفارت، فرضهاى مختلف را مورد بحث قرار داده ا ند و در مجموع به نتايج زير رسيده‏اند:

 1- ما بايد مصراً به شاه درباره اعطاى آزادى فشار بياوريم. در اين صورت ايرانيان حداقل اعتماد پيدا مى‏كنند كه استقرار آزاديها هدف ما است...

 2- سركوب متناوب بيشتر محتمل است و نتيجه آن اينست كه ظرف دهه آينده شاه يا با ترور و يا با كودتا و يا با فشار غيرقابل تحمل مقاومت مردم، از جا كنده شود. در اين صورت بهترين دولت ممكن در آينده - در اين شرايط  براى ما- دولتى خواهد بود كه اتحادى ميان غيرنظاميان و افسران جوان ارتش بر آن حاكم باشد. بدترين رژيم، رژيمى خواهد بود كه افسران ارشد ارتش بر آن تسلط داشته باشند...

 3- در اين اوضاع و احوال ما بايد از زمان حاضر استفاده كنيم (حتى اگر شاه آن را نخواهد و در برابرش ايستادگى كند)... هم زمان با فشار براى اعطاى آزاديها، بايد از صميميت خود به شاه از راه كاهش فروش سلاح و اظهارات عمومى، با احتياط تمام، بكاهيم... بايد فوراً الف: در سازمان سيا و سفارت، رجحان به تهيه گزارش از وقايع و سياست داخلى ايران داده شود...؛ ب: با جامعه دانشگاهى از روى قرار و قاعده و مرتب مشاوره بعمل آيد..؛ ج: از طريق دانشگاهيان و يا بطريق مستقيم با تبعيديهاى ايرانى و سازمانهايشان در ايالات متحده، تماسهاى محتاطانه‏اى برقرار گردد...؛ د: از وزارت بازرگانى خواسته شود كه با بازرگانان آمريكايى همكارى كند. خيلى از اين بازرگانها، بسيار باهوش و حساس هستند و وسايل تماس زيادى (با ايرانيان) دارند...

     و در تاريخ 21 سپتامبر سليوان طى گزارشى به وزارت خارجه آمريكا در عين آنكه اعطاى آزاديها را براى جدا كردن «ميانه روها» و فلج كردن رهبرى انقلاب لازم مى‏شمرد، معتقد به حفظ حكومت نظامى است. (همان جلد) «دولت بايد بطرز معقولى در جهت اعطاى آزادى و توسعه پايگاه خود حركت كند تا گروههاى سياسى مسئولى كه بلندپروازيهاى دموكراتيك دارند، بتوانند در امور حكومتى كارى بر عهده بگيرند. در ضمن عده زيادى را كه تبعيت از آن رهبرى را پذيرفته‏اند كه خواستار سرنگونى رژيم فعلى است، بايد با خود موافق گرداند. در صورت عدم موفقيت در اين امر، امكان دارد كه لغو حكومت نظامى و تجديد روند آزاديخواهى، ناآراميهاى گذشته را بازآورد و از نو سركوب نظامى اسفبار را سبب گردد. و نتايج حاصل از آن ممكن است براى شاه و سلطنت شوم باشد».

     اين قسمتها كه از اسناد سفارت آمريكا، نقل شدند، نه تنها موقعيت تعيين كننده‏اى را كه سليوان در كتاب خود شرح كرده است، بيشتر روشن مى‏كنند، بلكه به خوانندگان امكان مى‏دهد فصلهاى بعدى كتاب را، بخصوص اشتباههايى كه نويسنده به شريف امامى و شاه و... نسبت مى‏دهد، بهتر دريابند.

 

 

 

 تغذيه سوسمارها:

 

     دولت آموزگار رفت و جعفر شريف امامى، رئيس مجلس سنا، نخست وزير شد. از لحاظ نيروهاى مخالف عموماً و علماى شيعه خصوصاً، انتخاب شريف امامى، از آنچه بود، بدتر نبود. شريف امامى به شاه بسيار نزديك بود. در بنياد پهلوى سالها از نزديك با او كار كرده بود. شهرت به مسلمان مآبى نيز داشت. روابطش با نيروهايى كه پشت سر مخالفان مسلمان بودند، بهتر از ديگران بود...

     شريف امامى سفير انگليس و مرا خواست و با تكلف بسيار بما گفت، مستقل از شاه عمل مى‏كند. گفت تمامى كسانى كه پيش از او نخست وزير بوده‏اند، مجريان بى اراده نيات شاه بوده‏اند. اما دولت او خود را مختار مى‏داند، در برابر مجلس مسئولى مى‏شناسد و با شاه تنها از لحاظ تشريفات اجرايى ارتباط مى‏گيرد. نقشه‏اى را كه طرح كرده بود با ما در ميان گذاشت: امتيازات وسيعى به مخالفان سياسى داده مى‏شوند. گفت مى‏خواهد بسيارى چيزها را كه طى سالها مى‏خواستند به آنها بدهد. بعد از دادن دادنيها، آنها، مثل گرسنه‏اى كه خود را بر سر سفره رنگين بيابد، از پرخورى خواهند تركيد. اين همان برنامه ايست كه بعداً ما آن را »تغذيه سوسمار» عنوان داديم.

     براى مثال سانسور مطبوعات را يكسره لغو كرد. اجازه داد كه مذاكرات مجلس از راديو پخش شود و اظهار كرد هرگونه فعاليت سياسى از تضييقات حكومتى آزاد است. در خفا پيش گويى مى‏كرد كه مخالفان در اوضاع و احوال جديد، بجان يكديگر خواهند افتاد و توجه نيرهايشان از شاه و دولت منصرف و جلب برخورد با يكديگر خواهند شد.

     حساب تصميم دومش بسيار غلط از آب درآمد. بنظر او اصلى‏ترين مخالف شاه آيت الله خمينى بود. مردى كه در نجف در عمق صحراى عراق در تبعيد بسر مى‏برد. شريف امامى كه خود عامل نزديك شدن رژيم شاه به رژيم عراق بود و مى‏دانست كه عراقيها از تحريكات آيت الله خسته شده‏اند... از عراقيان خواست كه آيت الله را از عراق تبعيد كنند... نظريه شريف امامى اين بود كه وقتى آيت الله از عراق تبعيد شود، ناگزير راهى غرب و به احتمال زياد اروپا مى‏شود. اين امر سبب مى‏شود كه از دسترس اكثر مذهبيهاى ايران بدور بماند. او به پارسونز Parsons، سفير انگلستان و من گفت: وقتى آيت الله به پاريس رفت اعتبار خود را نزد مردم از دست مى‏دهد و فراموش مى‏شود...

    ملاقاتهاى ما با شاه ادامه داشتند. در يكى از اين ملاقاتها كه بعد از ملاقات بالا دست داد، شاه به سفير انگليس و من گفت: اميدوار است تكنوكراتهاى جوان كه در حزب تربيت شده‏اند، به اين امر پى ببرند كه قبول خواستهاى بنيادگرايان مبنى بر لغو اصلاحاتى كه انجام داده‏اند و از نو برقرار كردن عرف و اعمال اسلامى، ديوانگى است. احساس او اين بود كه اگر اين جوانان فرصتهاى سياسى بيابند، فرصتهايى كه دولت شريف امامى به آنها عرضه خواهد كرد، خود را در موضع مسئولان سياسى خواهند يافت و ديگر زمينه ساز موفقيت سياسى ملايان نخواهند شد. او آمريت و نفوذ ملايان را به تمسخر گرفت و گفت آن‏ها از ايران نو بيگانه‏اند. گفت مطمئن است آگاه‏ترين عناصر جامعه ايرانى زود متوجه مى‏شوند كه ملايان كفايت اداره كشور را ندارند و حكومت روحانيان تنها عكس العملى كه بوجود مى‏آورد اينست كه كشور را بسوى كمونيسم ميراند...

     حسابهاى شاه و شريف امامى غلط از آب درآمدند. نه تنها امتيازهاى اعطائى، سبب ضعف و آرامش مخالفان نشدند، بلكه توفيق در اخذ هر امتيازى آن‏ها را جسورتر مى‏كرد و توقعهاى آنها را بالا مى‏برد و شروع مى‏كردند به گفتن و خواستن چيزهايى كه در آغاز بر زبان نمى‏آوردند. دوره مكث به پايان رسيده و تظاهرات و شعارها از سر گرفته شده بودند.

 حالا ديگر شعار «مرگ بر شاه» نيز مى‏دادند...

     مخالفان روش كار را تغيير دادند، با گل به مقابل تفنگ رفتند... در ماه اكتبر روش تازه ديگر بكار بردند. شبها در سرتاسر شهر، مردم فرياد الله اكبر سر مى‏دادند... بر من روشن شد كه دولت شريف امامى روزهاى آخر عمر خويش را مى‏گذراند و شاه ديگر چاره‏اى جز توسل به دولت نظامى ندارد. اين امر را پيش بينى كردم و در اواخر اكتبر پيامى به واشنگتن فرستادم. نظرهاى خود را درباره وضع گفتم و خاطرنشان كردم كه تشكيل دولت نظامى قريب الوقوع است. برايم قطعى بود كه شاه پيش از اتخاذ اين تصميم با ما مشورت خواهد كرد. از اين رو بر آن شدم جواب اين نظرخواهى را از پيش بگيرم. در پيام خواستم كه تعليمات لازم را از پيش بدهند تا بدانم در پاسخ شاه چه جواب بايد داد.

     با تعجب بسيار، ظرف 48 ساعت جواب سريع و روشنى دريافت كردم: دولت ايالات متحده آمريكا براى ادامه حيات رژيم شاه بزرگترين اهميت را قائل است و شاه هرگونه تدابيرى كه احساس مى‏كند براى خفظ موقعيتش لازمند، مى‏تواند اتخاذ كند. اگر تشكيل يك دولت نظامى از جمله تدابيرى است كه لازم مى‏بيند، دولت آمريكا نظر شاه رامى پذيرد و از تصميم او حمايت كامل مى‏كند. اين دستورالعمل بر اساس اين فرض و اماره نوشته شده بود كه دولت نظامى، قانون حكومت نظامى را تمام و كمال و با قوت و شدت اجرا خواهد كرد و با استفاده از نيروى نظامى، مخالفان سياسى سركوب خواهند شد.

     كمى بعد، دو امر واقع شدند كه اين تغيير جهت ناگهانى سياست واشنگتن را تا حدودى روشن مى‏ساختند: نخست تلفنى بود كه برژنسكى بمن كرد و اطلاع داد كمى پيش از آن با شاه صحبت كرده است و حمايت كامل رئيس جمهورى را از هر اقدامى كه شاه لازم بداند به او ابلاغ كرده است. دومى كه اندك مدتى بعد از اين تلفن روى داد، ورود اردشير زاهدى به تهران بود. وى بمحض ورود بمن تلفن كرد.

    وقتى براى ديدار زاهدى به خانه‏اش رفتم، مرا به اطاق مطالعه برد و با تبانى‏طلبى‏ترين لحن گفت: «برژنسكى سياست ايران را خود در دست گرفت». برايم شرح داد كه چگونه توسط برژنسكى به كاخ سفيد احضار شده است و به او گفته شده كه وضعيت رئيس جمهورى را سخت نگران ساخته است و شاه احتياج دارد كه در تصميمات تقويت شود. گفت كه برژنسكى او را تشويق كرده است به ايران مراجعت كند و شاه را به اتخاذ تدابير محكم براى حفظ رژيمش برانگيزد. بنابر قول او، وقتى اعتراض كرده است كه نمى‏تواند سفارت را در واشنگتن ترك گويد، برژنسكى او را بحضور رئيس جمهورى مى‏برد و در حضور او مى‏گويد، رئيس جمهورى خود سفير ايران در واشنگتن مى‏شود. در اين وقت زاهدى احساس مى‏كند كه وظيفه مقدم وى اينست كه به ايران بيايد و شاه را در مقابله با سخت‏ترين برخوردهاى سياسى يارى كند.

     كمى بعد از اين ملاقات، شاه مرا به كاخ خود احضار كرد و حرفهايى كه زاهدى از پيش بمن گفته بود، برايم بازگفت. گفت زاهدى به او گفته است كه پيامى بمن (سفير) خواهد رسيد حاكى از تائيد اين اظهارات و از من پرسيد چه وقت پيام را دريافت خواهم كرد و كى او را از مضمون آن آگاه خواهم كرد؟

     در اين مرحله، پيامى كه دريافت كرده بود، همان بود كه واشنگتن در پاسخ سئوال و كسب دستورم فرستاده بود. مضمون آن پيام را به شاه گفتم. گفتم از نظر آمريكا او مى‏تواند هرگونه تدابيرى را كه لازم مى‏بيند اتخاذ كند. آمريكا از تصميم او پشتيبانى خواهد كرد. از قرار اين جواب، آن نبود كه شاه توقع و انتظار داشت و از من خواست تعليمات واضح و بى‏ابهامترى درخواست كنم. از قرار معلوم پيامى مى‏خواست كه در آن، از او خواسته شود نيروى نظامى را براى امحاء انقلاب بكار برد.

      اين گفتگو را مخابره كردم و تقاضاى تعليمات روشن كردم. جوابى كه آمد بسيار كم مايه‏تر از حرفهاى  زاهدى و غير از پيامى بود كه شاه توقعش را داشت. مضمون پيام را به شاه رساندم. از اين مضمون راضى نشد... (فصل 16 صص 177-164)

    

 دولت نظامى

 

      از دفتر شاه بمن تلفن كردند و پرسيدند چه وقت مى‏توانم به ديدار شاه بروم. گفتم بمحض اينكه بتوانم راهى از ميان قلوه سنگها پيدا كنم، خود را به دربار خواهم رساند... در دم از در اصلى عبور كرديم و اتومبيل در برابر درى كه به كاخ باز مى‏شد توقف كرد. در برابر اين در همواره دربانى حاضر بود. اينبار كسى نبود. وارد اطاق پذيرايى شدم. در اينجا نيز احدى نبود. وقتى حيران بودم كه چه كنم، در يكى از اطاقهاى كوچك كه به اطاق پذيرايى در داشتند، باز شد و شهبانو وارد شد. از ديدن من سخت تعجب كرد...

     به او گفتم از من خواستند به حضور شاه برسم و او بيكى از آن اطاقها برگشت. كمى بعد، افسر تشريفات آمد و مرا بنزد شاه برد...

     شاه را بسيار آرام يافتم. بمن گفت تازه از بازديد شهر با هلى كوپتر مى‏آيد. گفت صدها ساختمان سوخته‏اند و از قرار جايى نيست كه خراب نشده باشد. گفت احساس مى‏كند چاره‏اى جز بر سر كارآوردن يك دولت نظامى را ندارد. از من پرسيد آيا واقعاً مطمئن هستم كه واشنگتن از اين اقدام او حمايت مى‏كند. با او گفتم من از پيش جوابى براى اين سئوال خواستم و واشنگتن اطمينان داد كه او در اين اقدام از حمايت رئيس جمهورى و دولت آمريكا برخوردار است. بنظر بسيار قوت قلب و نشاط پيدا كرد و دستور داد براى من ويسكى بياورند. بعد از اين، بمن گفت از سفير انگليس نيز خواسته است بيايد و خواست كه منتظر رسيدن او بشويم.

     وقتى به او گفتم كه سفارت انگليس را آتش زده‏اند و سفير به سفارت فرانسه رفته است، بسيار تعجب كرد...

     تمام روز شنيده بودم و از بسيارى كه آتش سوزيها، كار ساواكيهاى حرفه‏اى بوده است. اينكارها را از آن رو مى‏كنند تا كه شاه را به واكنش سخت و بر سر كارآوردن دولت نظامى تحريك كنند. به شاه گفتم اين شايعات را شنيده‏ام و از او نيز پرسيدم بنظر او راست است يا خير؟ نگاه خسته‏اى به من كرد و شانه هايش را بالا انداخت و گفت: »كه مى‏دانيد؟ اين روزها، آمادگى پيدا كرده‏ام كه همه چيز را باور كنم».

     يك ساعتى ديگر طول كشيد تا سفير انگليس برسد. شاه استدلالهاى معموليش را از سر گرفت... در اواسط كلام و زمان، شهبانو به او تلفن كرد. با آنكه فارسى را درست نمى‏فهمم، متوجه شدم كه شاه به او مى‏گويد قصد دارد دولت نظامى بر سر كار آورد و به ايراد و اشكالهاى همسرش جواب مى‏دهد. در آخر به او گفت دولت آمريكا با خردمندى قبول كرد كه از اقدام من حمايت كند...

     پارسونز Parsons وارد شد و در پاسخ شاه گفت دستورالعملى دريافت نكرده است و با توجه به اينكه تجهيزات مخابرات سفارت بر اثر آتش سوزى خراب شده‏اند، بنظر نمى‏رسد بزودى نظر دولت انگليس به او برسد. شاه در بيان مقاصد خود دورتر نرفت. همين قدر گفت كه دولت نظامى را عصر امروز تشكيل خواهم داد و آن را فردا صبح اعلام خواهم كرد.

 

    وقتى از كاخ خارج مى‏شديم، ازهارى را ديديم كه در اطاق انتظار پايين منتظر است... (فصل 17 صص 180-177)

 

 

 از مانورهاى سياسى تا روزهاى آخر سلطنت شاه

 

      با استقرار حكومت نظاميان، 5 رشته عمل در ايران جريان پيدا كردند:

    اول استقرار نظم و قانون بود كه بر عهده ژنرال ازهارى و حكومتش بود. نه تنها حل مشكل اعتصابها كه بخش صنعت كشور را فرا گرفته بودند بلكه تدارك، انتخابات و تحت نظارت دمكراتيك قرار گرفتن دولت نيز، از وظايف دولت نظامى بود.

    همزمان و بدون شور با دولت نظامى، كوشش ديگرى براى حل مشكل از راه مذاكره سياسى ميان شاه و مخالفان، آغاز گشت. اين كار را شاه خود انجام مى‏داد...

     عمل سوم را اردشير زاهدى بدست گرفته بود. او فعاليت خود را در رابطه تنگاتنگ با دولت آمريكا از طريق برژنسكى انجام مى‏داد. بناى كارش بر اين بود كه نيروهاى وفادار به شاه را برانگيزد و به اتكاء آنها سازش سياسى را ممكن گرداند. بدين معنى كه به اين نيروها چنان قوتى ببخشد كه مخالفان را از تلاش براى موفق كردن انقلاب بازدارد.

     خط چهارم عمل، عملى كه بيش از همه نظر عموم را بخود جلب كرده بود، فعاليت مخالفان بود. اين فعاليت به مقياس وسيع از سوى آيت الله خمينى كه به پاريس تبعيد شده بود، رهبرى مى‏شد. در اطراف او گروهى از فعالان سياسى نظير ابراهيم يزدى كه از آمريكا آمده، گرد آمده بودند، فعاليت اين گروه در ايران از سوى آيت الله بهشتى و طالقانى و گروهى از غيرروحانيان تحت زعامت مهدى بازرگان، اميرانتظام و ناصر ميناچى، رهبرى مى‏شد.

     و فعاليت پنجم كه سيمش با سيم فعاليتهاى بالا تنظيم مى‏شد، كوششى بود كه از سوى من براى حفظ منافع آمريكا انجام مى‏گرفت. فرض راهنماى من در كارم، اين احتمال بود كه شاه قدرت را از دست بدهد. نظرم اين بود كه در صورت وقوع اين احتمال، بايد ارتباط كارى آمريكا با رژيم بعدى حفظ شود و از بهره بردارى روسيه از فرصتهايى كه پيروزى انقلاب پيش مى‏آورد، پيش‏گيرى كند.

 

 

 راه حل امينى‏

 

      شاه تلاش خود را با يك رشته ملاقاتها با چهره‏هاى سياسى گذشته آغاز كرد. اولين و برجسته‏ترين اين چهره‏ها، على امينى بود. او در گذشته نخست وزير شده بود. در آن هنگام سوگلى خاص آمريكا شمرده مى‏شد... نظر عقلاى آن زمان بر اين بود كه او به اصرار جان كندى نخست وزير شده و اصلاحات او بيانگر تمايلات آمريكا درباره وضعيت ايران آن روز بوده است.

     امينى طرف شور شاه قرار گرفت بلكه از راه تعديل سياسى، زيرپاى كسانى را كه به رهبرى  آيت الله خمينى خواهان تغييرات بنيادى بودند، جارو كنند. محور مباحثات كاستن از قدرت مطلقه شاه، بازپس دادن پاره‏اى صلاحيتهاى قانونى به مجلس و يك رشته اصلاحات بودند كه بايد امكان استقرار مظاهر دمكراسى را در ايران فراهم مى‏آوردند.

     شاه اميدوار بود امينى بتواند عده‏اى ديگر از چهره‏هاى سياسى، بخصوص سوسيال دمكراتهاى قديمى و گرايشهاى مصدقى را متقاعد به همكارى كند و مسئوليتهاى حكومتى را بپذيرد. شاه آماده شده بود انتخابات آزاد را بپذيرد و بگذارد مجلس نخست وزير را برگزيند. همچنين آماده شده بود نخست وزيرى را تحمل كند كه به شيوه غرب اختيارات و مسئوليتها را بدون گوش به زنگ دربار بودن، عهده دار باشد. و باز آماده بود كه اختيار تصويب بودجه و تنظيم سياسى نفتى را به مجلس واگذار كند. اين ا مر شامل تفويض اداره شركت ملى نفت به دولت نيز مى‏شد.

     اما شاه آماده نبود اختيارات خود را بعنوان فرمانده كل نيروهاى مسلح از دست بدهد و بگذارد مجلس و حكومت، بودجه ارتش را تعيين و تنظيم كنند... امينى در اين مورد با او موافق نبود. با وجود اين بر عهده گرفت به پاريس برود و با تنى چند از اطرافيان آيت الله خمينى در اين باره گفتگو كند و ببيند آيا مى‏توان به تفاهمى دست يافت كه جريان وسعت گير انقلاب را متوقف گرداند؟

      در همين ايام من بطور مرتب با امينى ملاقات مى‏كردم. اما اين ملاقاتها بشيوه عجيبى انجام مى‏گرفتند... از آنجا كه امينى نمى‏خواست در اتهام آمريكايى بودن او كار به افراط بكشد، گفته بود او عامل آمريكا است، نپذيرفت به سفارت آمريكا بيايد و از من خواست با او در خانه‏اش ملاقات كنم. سرانجام ملاقاتها به ترتيبى كه او آن را مخفيانه مى‏خواند، در خانه كارمند دايره اطلاعات سفارت آمريكا انجام مى‏گرفت..

      امينى گفت به شاه گفته ست هيچ يك از شخصيتهاى سياسى به وعده‏هاى او باور نمى‏كنند مگر اينكه خود و افراد فاميلش ايران را ترك گويند و تا وقتى پروسه سياسى بعمل درنيامده در خارج بمانند. شاه در گفتگوهايش با من هيچ اشاره‏اى به اين جنبه از نظرهاى امينى نكرد.

     امينى به پاريس رفت و بعد از مشاوره بانزديكان آيت الله مراجعت كرد تا بشاه بگويد، ديگر باور ندارد كه پيشنهاد سازش محلى داشته باشد و بدان بتوان فعاليتهاى سياسى آيت الله را بى وجه ساخت. خصوصى بمن گفت، احساس مى‏كند كه آيت‏الله و كسانش حاضر به قبول هيچگونه سازشى نيستند. برآنند تا استعفاى شاه بر سر قرار كنونيشان بايستند. درباره گفتگوهايش با شاه، گفت از آنجا كه شاه با دو امر، يكى تفويض اختيار و مسئوليت تنظيم بودجه به مجلس و ديگرى ترك كشور براى مدتى، موافقت نكرد، او دست از كوشش برداشته است

 

 توضيح: راه حل امينى، بسيار زودتر از اين زمان مطرح شده بود. ماهها پيش از آغاز نخستين انفجار در قم، اين راه حل از سوى امينى با مخالفان رژيم شاه در داخل و خارج كشور در ميان گذاشته شده بود. علاوه بر پيشنهادهاى بالا اين راه حل متضمن دو مسئله ديگر نيز مى‏شد:

      الف - تشكيل دولت ائتلافى، با هژمونى هواداران آمريكا و با شركت جناح «چپهاى ميانه رو» و مذهبيهاى ميانه رو و ليبرالها. فهرست هيأت وزيرانى با اين ترتيب در اواخر كار شاه تهيه شده بود. از جمله اعضاء كسى بود كه قرار بود وزير دادگسترى امينى بشود، او بهنگام آمدن امينى به پاريس، رابط او با خمينى بود. سخن مى‏برد و سخن مى‏آورد.

     ب - بازگشت آقاى خمينى به ايران، حفظ احترام روحانيت و رعايت اسلام، بدون اينكه «ريش مملكت را به قيچى آخوند» بدهند.

      همانطور كه در تحول سياست امريكا از زبان اسناد خوانديد آمريكاييان رجال و فعالان سياسى را به چهار گروه مى‏كرده‏اند. گروه الف، كسانى بوده اند كه در عين حال مخالف روسيه و موافق دوستى با آمريكا و در خدمت منافع اين كشور بوده‏اند. راه حل امينى، ائتلافى ميان اين گروه و گروه ب، بود.

     آمريكاييان از دو سال پيش از انقلاب، بفكر احتمال سقوط شاه مى‏افتند، شاه در اين باره در «پاسخ به تاريخ» مى‏نويسد (ص 269):

      «از نزديك به دو سال پيش من تغييرى در رويه آمريكاييها احساس مى‏كردم. مى‏دانستم كه بعضى از آنها با برنامه‏هاى تسليحاتى ايران موافق نيستند و بيم دارند كه افسران و متخصصين كه در خدمت ارتش ايران بودند، روزى گروگان شورويها شوند...» و هم او مى‏نويسد كه مخالفت را روحانيان شروع نكردند، پيش از آن شروع شده بود (ص 244): مبارزه سياسى با من از ميان جامعه روحانيت آغاز نشد. بلكه در اواخر سال 1976 گروهى از چپ گرايان و محافل سياسى غيرمذهبى با برخوردارى از حمايت شخصيتها و گروههاى سياسى خارجى، مبارزه و شايعه پراكنى و دروغ‏پردازى را آغاز كرده بودند».

     اين همان زمان است كه امينى راه حل خود را با مخالفان رژيم در ميان گذاشت و در همان زمان من طى تحليل 15 صفحه‏اى بطور مشروع شرح دادم كه اين ائتلاف تفاوت چندانى با كارى كه شاه در سالهاى اول بعد از «انقلاب سفيد» انجام داد، ندارد. تا وقتى حاكميت با آمريكا است، بن بست سياسى ايران شكسته نخواهد شد. منافع آمريكا در ايران يعنى ضررهاى ايرانيان در ايران، بايد استقامت كرد تا آمريكا به استقلال واقعى ايران تن دردهد.

     و اسناد سفارت حكايت از آن دارند كه امريكاييان از همين زمان بطور جدى در پى آن شده‏اند كه رژيم را با ثبات بگردانند. سمينار گسترده‏اى كه اواخر 1976 با شركت نمايندگان سيا، وزارت خارجه، وزارت دفا و شوراى امنيت ملى تشكيل شده است، از جمله موضوعات زير را موضوعات مطالعه و كار دستگاههاى مربوطه قرار داده است (ص 188، جلد 8):

 ساخت داخلى قدرت:

 1- توانايى شاه در استحكام بخشيدن به پايه رژيمش. آيا تغييراتى در شخصيت شاه وجود داشته است؟ تاثير اين تغييرات بر رفتار سياسى او چيست؟ طبيعت ايرانى چيست و اثر آن بر روى رژيم چيست؟

 2- تشخيص هويت افسران نظامى كه احتمالاً نقش اصلى را در هر انتقال قدرتى در صورت كشته شدن شاه بازى مى‏كنند، نظرات آنها چيست و...

      از بهار 1977، به بعد، نگرانى آمريكا نسبت به ثبات رژيم ايران افزايش مى‏يابد. اسناد بوضوح اين نگرانى را نشان مى‏دهند. به شاه براى باز كردن فضاى سياسى فشار مى‏آورد. در اين زمان است كه شاه از «فضاى باز سياسى» سخن بميان مى‏آورد و امينى فعال مى‏شود.

     يكسال بعد، امينى اعلاميه‏اى مى‏دهد و خواهان تشكيل «دولت آشتى ملى» مى‏گردد. ارگان حزب رستاخيز به امينى حمله مى‏كند. در سند مورخ 12 مرداد 52 - 3 اوت 1978 (جلد 25، ص 84) در اين باره آمده است: «بخاطر ادعاهاى گذشته كه وى يك بازيچه ايالات متحده بوده، اينكارش با سوء ظن مورد توجه قرار گرفته است». اما سرانجام اوضاع بر شاه سخت و از جمله دست به دامان امينى مى‏شود...

 

     اين گفتگوها در چند هفته بعد نيز ادامه يافتند. در جريان گفتگوها، موضع شاه بتدريج تغيير مى‏كرد. سرانجام پذيرفت كه اختيار و مسئوليت تغيين و تنظيم بودجه ارتش با مجلس و دولت باشد. فكر دور شدن از كشور را نيز پذيرفت...

      روزى مى‏گفت قصد دارد به خليج فارس برود تا هم تماس نداشته باشد و هم از كشور خارج نشده باشد. روز ديگرى مى‏گفت قصد دارد به جزيره كيش برود. سرانجام پذيرفت سوار بر كشتى به آبهاى بين المللى برود و از ايران دور شود. در اواخر دسامبر يأس او شدت يافت و از ترك كشور براى مدتى بيشتر سخن بميان آورد...(صص 190-181)

 

 فرستاده‏هاى واشنگتن‏

 

     طى هفته‏ها كه من بطور مرتب با شاه ملاقات مى‏كردم و نتايج گفتگوها را به آمريكا مخابره مى‏نمودم، رهنمود سياسى خاصى درباره تمايل دولت آمريكا دريافت نمى‏كردم. شاه ملاقات همزمان و همراه با من و سفير انگليس را از وقتى كه دولت انگليس از دولت نظامى پشتيبانى نكرد (روز 4 نوامبر و به بهانه اينكه حوادث آن روز دستگاه مخابرات را خراب كرده است) رها كرده بود.

    گفتگوهاى من با شاه در اين دوره بحرانى، به تدبير و تصميمى نمى‏انجاميد. شا در «پاسخ به تاريخ» درباره اين گفتگوها مى‏نويسد: «وقتى سليوان را ملاقات مى‏كردم و مى‏پرسيدم آيا از حكومت امريكا تاييد اين اظهارات رسمى را خواهد خواست؟ وعده مى‏داد كه چنين خواهد كرد اما يك يا دو روز بعد مى‏آمد، سرى بنشان گرفتگى تكان مى‏داد و مى‏گفت «تعليماتى» دريافت نكرده است و سر از علت اين امر در نمى‏آورد. سليوان همواره مؤدب، موقر و علاقمند بود. چند بار در هفته به ديدن من مى‏آمد، بظاهر هر چه را به او مى‏گفتم، جدى تلقى مى‏كرد اما جوابهاى او همواره اين بود كه «تعليماتى دريافت نكرده‏ام»!

      زاهدى در دو بعد فعاليت مى‏كرد، در بعد ايران و در بعد بين‏المللى ك در ايالات متحده متمركز مى‏شد. در بعد ايران، فعاليت خود را وقف بخشهايى از جامعه ايرانى كرده بود كه در سال 1953 از شاه در كودتا حمايت كرده بودند. در بعد جهانى، فعاليتهايش متمركز مى‏شدند در جلب مطبوعات و رهبران يعنى كسانى كه در ضيافتهاى او شركت مى‏كردند.

      شاه بر اين باور نبود كه كارهاى زاهدى نتيجه‏اى ببار بياورند. از من خواست واشنگتن را آگاه سازم كه زاهدى وضعيت داخلى ايران را نمى‏فهمد و قلب او در طرف راست سينه‏اش قرار گرفته و بكلى از واقعيتها پرت است.

     زاهدى بطور مرتب با واشنگتن از طريق برژنسكى در ارتباط بود. بمن گفت گزارش كارهاى خود را از راه او به واشنگتن مى‏دهد و از سوى واشنگتن به ادامه آنها تشويق مى‏شود. گفت باورش اينست كه در تلاش براى راست كردن كمر دولت شاه، مقاصد دلخواه آمريكا را بعمل درمى آورد و اطمينان دارد كه مقامات امريكا خواهان توفيق او در تلاشهايش هستند.

     گزارش صحبتهاى خود را با شاه و زاهدى به واشنگتن فرستادم، اما هيچگاه رهنمودهاى روشنى... دريافت نكردم. واشنگتن بطور روزافزون در ابهام فرو مى‏رفت. يكى از جلوه‏هاى شگرف اين «ابهام»، فرستاده‏هاى پى در پى بودند كه وارد مى‏شدند. اولى آنها... رئيس پيشين سيا در ايران بود... از سوى برژينسكى مى‏آمد. مى‏خواست با شاه ملاقات كند. وضعيت روحى و دماغى او را بسنجد. او را از حمايت استوار آمريكا مطمئن كند و او را بر آن دارد كه تصميمهاى محكمترى بر ضد مخالفان سياسى اتخاذ كند...

     من پيامى براى برژينسكى فرستادم كه استفاده از كارمند يك شركت خصوصى براى گفتگو و قول و قرار گذاشتن با شاه با موازين نمى‏خواند. برژينسكى جواب بى پرده و تندى داد كه بمن چه ربط دارد كه دولت چگونه و از چه راه عمل مى‏كند؟ از اين جواب دانستم كه نظرهاى من ديگر مورد توجه واشنگتن قرار نمى‏گيرند.

     فرستاده دوم بلومنتال Blumenthal، وزير خزانه دارى آمريكا، بود... ديدار او يكى از جالبترين ديدارها از ايران بود. با او مستقيم از فرودگاه به ملاقات وزير جديد دارايى رفتيم. كسى كه دوست قديمى ايالات متحده بود و زنى آمريكايى داشت و تحصيلات خود را در آمريكا تمام كرده بود و علاقه ما را به ثبات قيمت نفت مى‏فهميد. ملاقات ما با وزير خوش بود اما بارور نبود چرا كه وزير هنوز رهنمودى درباره رفتار ايران درباره قيمت نفت دريافت نكرده بود.

     ملاقات با شاه نيز آموزنده بود. وقتى بديدار او در قصرش رفتيم، او را در يكى از مأيوسترين حالاتش يافتيم. كوششهايش براى دستيابى  به تفاهمى سياسى بجايى نرسيده بودند و مى‏دانست كه انتخابهاى معدودى بيشتر برايش نمانده‏اند. حوصله صحبت درباره بهاى نفت و هيچ مسئله اقتصادى ديگرى را نداشت...

    بهنگام نهار كه شهبانو نيز بما پيوست، تازه حال و حوصله بيشترى پيدا كرد. بلومنتال Blumenthal كه مثل فرستادگان ديگر مأمور بود شاه  را از تزلزل بدرآورد، از رفتار او يكه خورد و بعد به من گفت نمى‏بينم مردى با اين روحيه بتواند تصميم به عمل سياسى قاطع يا غير آن، براى حفظ حكومت خويش، بگيرد.

     فرستاده‏ها، همچنان از پى يكديگر، مى‏آمدند. سومى بويد  Bowieشخص سوم سيا بود. او نيز مانند وزير خزانهدارى با اين احساس بازگشت كه شاه مردى نيست كه بتواند تصميمهاى خطير بگيرد و از موقعيت خويش دفاع كند.

     فرستاده آخرى و شايد با اعتبارترينشان، رهبر اكثريت سنا، بيرد  Byrdبود. او نه تنها سياستمدارى تيز هوش بود و... بلكه دامادى داشت كه ايرانى الاصل بود... بعد از آنكه من وضع را براى او تصوير كردم.. بيرد Byrd بمن گفت انعكاس وضعيت در واشنگتن خلاف اين است. گفت برژنسكى اصرار داشت كه شاه كاملاً آماده شده است براى دفاع از خويش دست بعمل بزند. اما از اقدام بازمانده است چرا كه از وزارت خارجه و سفارت ما، علائم مبهمى دريافت مى‏كند. گفت از او خواسته‏اند قويترين اطمينان را درباره حمايت آمريكا به شاه بدهد و او را تشويق كند كه به اقدام لازم براى دفاع از تاج و تخت خود بپردازد. از بيرد Byrd پرسيدم پيام شامل تشويق شاه به استعمال قوه به قصد كشتن مخالفان سياسى در كوچه‏ها و خيابانها نيز مى‏گردد؟ در دم انكار كرد كه چنين فكرى در سر داشته باشد و گفت هرگز چنين نظرى را به شاه القاء نخواهد كرد. گفتم اگر شما همان پيامى را كه برايم بازگو كرديد به شاه بگوييد، در دم اين سئوال را از شما خواهد كرد كه آيا دولت آمريكا از او مى‏خواهد مخالفان خود را بكشد؟ بيرد Byrd از اين سخن  من يكه خورد...

     ملاقات در قصر شاه در جو يأس و كزكردگى انجام گرفت... بهنگام صرف نهار، وضع شاه اسف‏انگيز بود. شهبانو مى‏كوشيد گفتگو برانگيزد تا رسم تمدن بجا آيد. شاه بر جاى خود نشسته با عذابى تمام نگاهش را به سقف دوخته بود...(فصل 19 صص 198-191)

 

 انديشيدن درباره نيانديشيدنى‏

 

      تصميم  شريف امامى در تشويق عراق به تبعيد آيت الله خمينى مثل چوبى بود كه تا كند. چوب راست شد و بر سر او خورد. آيت الله به پاريس رفت. از اين امر كه ويزا ميان ايران و فرانسه لغو شده بود، سود جست. در ويلاى كوچكى خارج از شهر مسكن گزيد. مشاوران و روحانيان از هر سو، از آمريكا، از ايران و نقاط ديگر جهان، بر او گردآمدند. وى در مركز توجه مطبوعات دنيا قرار گرفت و به تلويزيون دسترسى روزانه پيدا كرد. اين قيافه غريب، نشسته زير درختى، در باغ ويلايى در فرانسه، كه بر ضد شاه رعدها را بغرش در مى‏آورد و مهار انقلاب اسلامى را از هزاران كيلومترى در دست داشت، توجه جهانيان را بخود جلب مى‏كرد.

 

 توضيح: پيش‏تر از قول سليوان خوانديد كه خمينى را از آن جهت به پاريس تبعيد كردند كه در كشور مسيحى دور از محيط اسلامى حرفهايى بزند كه سبب انزوايش شود. در اسناد سفارت گزارشى به تاريخ 16 اكتبر 1978 از قول سليوان بچاپ رسيده است كه با روشنى بيشترى اين قصد را منعكس مى‏كند (اسناد جلد 12، ص 147): «در ضمن ستاره خمينى ظاهراً رو به افول است. اظهارات علنى خمينى در فرانسه ماهيت مبهم و قديمى مفهومهاى سياسى او را نشان داده است». بدينسان چوب تا شده، بيان قصدى است كه از تبعيد خمينى به پاريس داشته‏اند. حرفهاى مبهم و قديمى سبب شود كه چوب بشكند. اما حرفها صراحت و تازگى پيدا كردند و چوب با شتاب برگشت و بر سر رژيم خورد.

     آيت الله بهشتى و آيت‏الله طالقانى، جالبترين چهره‏ها در ميان آيت الله‏هاى ايران بودند. هر دو باهوش، تربيت يافته و دانشگاه ديده و از دنيا باخبر بودند. خصوص بهشتى كه از دانشگاه توبينگن آلمان مدرك گرفته بود... او به مدت 8 سال در هامبورگ زيسته و مركز اسلامى شيعه را اداره كرده بود. در اين مدت نه تنها تربيت غربى پيدا كرده بود بلكه تنفرى شديد از روسيه و كمونيستهاى آلمان شرقى يافته بود كه مهار حزب توده را در دست داشتند.

    علاوه بر اين چهره‏هاى مذهبى... مهدى بازرگان، اميرانتظام، ناصر ميناچى... كه از طريق يزدى با آيت الله خمينى تماس مستقيم داشتند، نيز در كار بودند...

     از طريق يكى از مأموران خود كه فارسى را مى‏دانست و پيش از اين زمان در ايران كار مى‏كرد و من او را از نو بازگردانده بودم... با بهشتى رابطه برقرار كرده بوديم. ما هر دو اين دو گروه مردان را شخصيتهاى جالبى يافتيم. اغلب برغم علائق نزديك ما با شاه و رژيمش، نظر مساعدى به ايالات متحده داشتند. بنظر مى‏رسيد كه قبول دارند خطر اول براى آينده ايران از ناحيه روسيه شوروى است و مى‏پذيرند كه آمريكا برغم همشركتى با شاه، نيرويى پشتيبان ترقى اجتماعى، اقتصادى و سياسى ايران بوده است. ما هيچ مطمئن نبوديم تمايلاتى كه نسبت به ما نشان مى‏دهند، بيانگر تمايلات پيروان آنها باشند. بخصوص گروههاى جوان و راديكالى كه فعاليتهاى مخالفان را در كوچه و خيابانهاى شهرهاى ايران، اداره مى‏كردند.

 

 توضيح: بطوريكه تمامى اسناد منتشر شد سفارت آمريكا نشان مى‏دهند، آمريكاييان ايرانيان را بر اساس سه ضابطه دسته بندى مى‏كرده‏اند و درجه نزديكى آنها را به آمريكا معين مى‏ساخته‏اند. ضابطه بالا (دشمنى با روسيه و دوستى با آمريكا) شرط اصلى تفاهم بوده است. شرط سوم، قبول هدفهاى آمريكا در ايران (منافع مشترك) است. بر اساس اينكه شخصيتها و احزاب و گروهها به چه مقدار با سه ضابطه بالا مى‏خوانند، از لحاظ دورى و نزديكى به آمريكا دسته بندى مى‏شده‏اند. تفصيل را پيش از اين در تحليل اسناد سفارت خوانده‏ايد.

 

      بارى، كمى بعد از اينكه ژنرال ازهارى نخست وزير گرديد، من به اين نتيجه رسيدم كه اين دولت نظامى در واقع آخرين شانس زندگى رژيم شاه است. اگر از استقرار نظم و قانون عاجز گردد و اگر نتواند چرخ توليد صنعتى را بكار اندازد، پيروزى انقلاب قطعى مى‏شود. احساس مى‏كردم كه اين پيروزى احترازناپذير است و ما بايد با نتايج اين امر روبرويى كنيم. در 9 نوامبر 1978 تلگرامى به واشنگتن فرستادم و پاره‏اى از اين ملاحظات را شرح كردم و توصيه هايى براى سياست آينده مان بعمل آوردم.

     در اين تلگرام كه آن را «انديشيدن درباره نيانديشيدنى» عنوان دادم، نيروهاى اصلى در صحنه ايران را مجسم كردم و شرح كردم كه چگونه تحول مى‏كنند. از جمله گفتم از ديرگاه ثبات ايران بر دو پايه سلطنت و مذهب قرار داشته است. خاطر نشان كردم كه در 15 سال گذشته پايه مذهبى بمقياس زياد تابع سلطنت شده است. از جهات زيادى، تغيير در طرف مذهب، چشم گير است. ببينيم در طرف سلطنت وضع از چه قرار است: روشن است كه شاه مردم را يكسره از دست داده است. تنها مايه قوت او ارتش است. تغيير چنان فراگير است كه ورد زبان بيشترين ناظران اينست كه شاه غير از ارتش تكيه گاهى ندارد.

     با وجود اين رابطه شاه به قوت ارتش تحويل شده است. بنظر من، تغيير اوضاع و احوال ايجاب مى‏كند كه ما به سنجش رابطه ميان نظاميان و مذهبيها بنشينيم... و به اين نتيجه‏گيرى رسيدم كه تفاهم و همكارى ميان نظاميان و روحانيان براى ما «بطور رضايت بخش» خواهد شد، اگر بطور مسالمت‏آميز و بر وفق خطوطى كه براى واشنگتن شرح كردم، انجام بگيرد.

     بر وفق اين خطوط، نه تنها شاه بلكه بسيارى از افسران عاليرتبه بايد كشور را ترك مى‏گفتند. تفاهمها درباره طبيعت رژيمى كه بايد جانشين شاه مى‏شد، ميان رهبرى مذهبيها و رهبرى نظاميهاى جوانتر، بعمل مى‏آمدند. بر اساس اين تفاهمها، آيت الله خمينى بايد حكومتى به رياست چهره‏هاى ميان رويى نظير بازرگان و ميناچى بر مى‏گزيد. با اين فرض كه او از اشخاصى نظير ناصر يا قذافى، اجتناب مى‏كند، ترتيباتى براى انجام انتخابات براى تشكيل مجلس مؤسسان و تصويب نظام حكومتى جديد كه احتمالاً داراى مجلس باشد.

    از لحاظ ما، اين راه حل رضايت بخش بود چرا كه از بهم ريختگى كالى كشور جلوگيرى مى‏كرد، سبب حفظ تماميت ارضى كشور مى‏گشت، مانع روى كار آمدن يك رهبرى راديكال مى‏گشت و راه سلطه روسيه را بر خليج فارس مى‏بست. در اين شرايط چيزهايى كه ما از دست مى‏داديم خلاصه مى‏شدند در كم شدن صميميت روابط نظامى و امنيتى و تحول سياست ايران از هوادارى از اسرائيل به ضد صهيونيست و مقدارى كاهش در داد و ستدهاى دو كشور.

     البته اين وضعيت كمتر از ترتيباتى جاذبه داشت كه در رژيم شاه ما از آن برخوردار بوديم و بطور مسلم بهتر از وضعيتى بود كه بر اثر انقلاب جديد بوجود مى‏آمد و انسجام نيروهاى نظامى از بين مى‏رفت...

     رئيس جمهورى بعد از خواندن اين تلگرام، يادداشتهايى براى وانس و برژنسكى و براون Brown و رئيس سيا، ترنر Turner فرستاد و پرسيد چرا او را از وضعيت ايران آگاه نكرده‏اند؟ به دلايل اسرارآميزى كه به درك كاخ سفيد از رهبرى سياسى راجع مى‏شوند، مطبوعات از يادداشتهاى كارتر آگاه شدند و آن را پخش كردند.

     مسئولان بجاى اينكه به درد و درمان برسند، شروع كردند به تبرى جستن و گناه بى اطلاع ماندن رئيس جمهورى را بگردن يكديگر انداختن... بخصوص برژنسكى نسبت به استنباطها و نظرهايى كه ارائه كرده بودم، حساسيت پيدا كرده و بر آن شد تا ثابت كند كه اين نظرها و پيش بينى‏ها نادرستند. پاره‏اى گزارشهاى منتشره معلوم مى‏كردند كه برژنسكى براى آنكه ثابت كند نظر من در اين باره كه شاه نمى‏تواند بماند نادرست است، بهر اقدامى دست مى‏زند تا اطمينان به بقاء شاه را پديد آورد...

     انتظار من براى دريافت پاسخى به اين تلگرام، بيهوده بود. از واشنگتن هيچ خبرى نيامد. در روزهايى كه از ماه نوامبر مانده بود و ماه دسامبر، هيچ رهنمودى از وزارت خارجه بطور خاص و واشنگتن بطور عام نرسيد... شاه نيز از اين وضع به تنگ آمده بود... به من مى‏گفت اين رفتار در او اين احساس را برمى انگيزد كه آمريكا در او به عنوان عروسك مى‏نگرد...

     در دسامبر 1978، هيأتى آمريكايى كه ارتباط با مطبوعات نداشت، به ديدن من آمد. سرپرست اين گروه كوچك رمزى كلارك Ramsey Clark بود و استادى از دانشگاه پرينستون عضوش بود. گفتند آمريكاييان علاقمند به ا مور ايرانند و نظر صادقانه مرا درباره وضعيت اين كشور پرسيدند. كلارك Clark قول داد مطلبى از آنچه مى‏گويم، در علن بازگو نخواهد شد. تصوير بدبينانه‏اى از شرائط و اوضاع بيان كردم و اظهار كردم كه انقلاب دارد پيروز مى‏شود. اين نظر با نظر آنها منطبق بود. آنها بطور مسلم به انقلابيان علاقمند بودند و نه شاه... از بخت بد، وقتى گروه در پاريس در پى ملاقات باآيت الله بود، نتوانست از بروز دادن اظهارات من خوددارى كند. انتشار اين اظهارات سبب شد كه واشنگتن تلگرام سختى برايم بفرستد و هشدار بدهد كه سياست آمريكا حمايت از شاه است و از من پرسيد آيا اين اظهارات را كرده‏ام؟...

     در خانه بودم كه در عصر 20 دسامبر تلفنى از نخست وزير ازهارى شد. مى‏پرسيد آيا مى‏توانم هر وقت مناسب ديدم به ديدارش بروم... قرار شد بعد از ظهر 21 دسامبر بروم... وقتى وارد اطاق شدم ديدم نور در جهت گوشه اطاق است و در آن با تعجب ازهارى را.. خوابيده يافتم... اول به ياد نخست وزير اسبق مصدق افتادم، او رجال دولت و مطبوعات و ملاقاتهاى عادى را در حالى انجام مى‏داد كه با پيژاما بر تختخواب خوابيده بود...

     وقتى كپسول اكسيژن را در كنار تختخواب ديدم... و قيافه ازهارى را كه درد از آن هويدا بود، مشاهده  كردم، از آن ياد بدر آمدم... كلمات اولى كه بر زبان آوردم اين بود كه آيا پزشك از آمدن من خبر دارد... و اجازده داده است؟ ازهارى پاسخ داد دكترها پشت در هستند و مى‏دانستند كه شما مى‏آييد و ملاقات بيش از آن اهميت دارد كه... نيم خيزى كرد و گفت شما بايد اين امور را بدانيد و بايد آنها را به دولت خود بگوييد. اين كشور از دست رفت چرا كه شاه نمى‏تواند فكرش را جمع كند و تصميم بگيرد. اين را گفت و دوباره دراز كشيد. دست داديم و او را ترك گفتم.

     اظهارات او را با همين عبارت كه در اينجا نقل كردم، به واشنگتن مخابره كردم. در خاتمه گزارش، نوشتم براى من روشن است كه پيش آمدى كه در تلگرام 9 نوامبر پيش بينى كرده بودم، واقع شده است. توضيح آنكه دولت نظامى از انجام مأموريت خويش كه استقرار نظم و قانون بود، ناتوان گشته است. سقوط شاه احترازناپذير است. از اين رو قصد كردم به عملى كه در تلگرام 9 نوامبر شرح كرده بودم، اقدام كنم و شروع به مذاكره با مخالفان و نيروهاى مسلح بنمايم. تعليماتى كه مانع اين اقدام باشند دريافت نكردم. با وجود اين، وقتى دو روز بعد از اين تلگرام، واشنگتن همان حرفهاى آشنا را باز گفت كه آمريكا از شاه حمايت مى‏كند و اميدوار است آشوب را فرونشاند. مبهوت شدم.

     وقتى روز بعد شاه را ملاقات كردم و با او درباره وضع مزاجى ازهارى صحبت كردم، به او گفتم كه ازهارى مى‏گفت كشور از دست رفت... شاه گفت وضع مزاجيش به او امكان ادامه كار را نمى‏دهد و بايد فكرى براى جانشينى او كرد...

    از دو نفرى كه با آنها صحبت كرده بود، سخن به ميان آورد. يكى از آنها شاهپور بختيار بود... ارزيابى ما درباره او اين بود كه نزد عامه محبوب نيست و توانايى او براى اينكه بمثابه يك رهبر سياسى واقعى عمل كند، همواره هيچ و صفر بوده است... درباره او،  شاه نيز همين نظر را داشت. او پس از آنكه ضعفهاى بختيار را يك به يك بر شمرد، به من گفت: «او يكى از آن كرمهاست كه همواره بهنگام بهم ريختگيها از سوراخها به بيرون مى‏لولند...» چند روز بعد شاه به من گفت بختيار پذيرفته است نخست وزيرى را به  عهده بگيرد... (فصل 20، 213-119)

 

 توضيح: بدينسان از امينى تا بختيار، آمريكا راه حلى را تعقيب مى‏كرده است كه در آن، دو گروه الف و ب، دولتى ائتلافى تشكيل دهند. در اين دولت، هژمونى با گروه الف مى‏بوده است. چرا كه اين گروه علاوه بر دو شرط مخالفت با روسيه و موافقت با آمريكا، شرط سوم را كه برسميت شناختن منافع آمريكا در ايران و حافظ آن باشد نيز، دارا بوده‏اند. از لحاظ جناحى كه برژنسكى طراح و مجرى سياستشان در ايران بوده است، بى كفايتى و «كرم خصلتى» اگر در شرائط آن روز، امتياز نبوده (چرا كه اشخاص باهوش و با كفايت زير بار نرفتند) دست كم در درجه چندم اهميت قرار داشته است. مسئله اصلى حفظ منافع آمريكا و تداوم سياست آن كشور در ايران بوده و شرط اين امر آن بوده است كه مسئول حكومت هر سه شرط بالا را مى‏داشته است. اينكه پاسخهاى بختيار وقتى سه ماه و نيم بعد از كودتاى 28 مرداد 1332 به سفارت آمريكا مراجعه مى‏كند:

     درباره دو ضابطه اول از سند مورخ 11/9/1332 (2 دسامبر 53، جلد 20، صص 111-109)

    دكتر بختيار موضع فعلى حزب ايران (يا آن قسمتى از رهبران را كه ا و از طرف آنها صحبت مى‏كند) را به ترتيب زير بيان كرد:

 1- مخالفت با حزب توده و عدم تمايل به همكارى مستقيم با آن..

 2- عدم مخالفت با شاه. دكتر بختيار استدلال مى‏كند كه نقش شاه بطور خالص تشريفاتى است...

 3- عدم فعاليتهاى ضدآمريكايى. دكتر بختيار اظهار داشت كه او و ديگر شخصيتهاى حزب ايران اكنون به اين نتيجه رسيده‏اند كه حتى ملى‏گراترين دولتهاى در ايران بدون دوستى فعال يكى از سه قدرت بزرگ نمى‏تواند دوام داشته باشد. ثابت شد همكارى با انگليسيها فاجعه‏آميز است و همكارى با اتحاد شوروى به معناى نابودى كشور خواهد بود. حمايت از ايالات متحده نمايانگر تنها اميد ايران براى استقلال نسبى است.

     و پاسخهاى او را درباره هدفها و منافع آمريكا در ايران از مصاحبه‏اى كه مأموران سفارت آمريكا با او بعمل آورده‏اند، از سند 1پ‏12/4/340 - 3 ژوئيه 1961 (جلد 20، صص 1-119پ‏32) نقل مى‏كنيم:

 -... كمكهاى خارجى ضرور است. اگر خوب و در محل صحيح صرف شود...

 - ما به مشاوران خارجى احتياج داريم‏

 - كمك از جانب روسيه اگر كاملاً «بدون شرط» باشد و اگر راه را براى نفوذ به زندگى سياسى هموار ننمايد، يك دولت واقعاً ملى نمى‏تواند پيشنهادهاى كمك روسيه را نپذيرد. ولى اين مى‏تواند خيلى خطرناك باشد... پرده آهنين بسرعت مى‏تواند روى ايران فروافتد...

 - سنتو را بطور عمده يك وسيله‏اى در دست انگليسيها مى‏دانم كه با آن ميخواهند نفوذشان را در اينجا حفظ كنند... اگر من نخست وزير باشم... از سنتو خارج خواهم شد.

 - معاهده دوجانبه ايران با ايالات متحده تضمين ما در برابر تجاوز است... من موافق حفظ اين قرارداد هستم...

 - ما بايد در خاورميانه بيطرفى داشته باشيم...

 - ما هر تلاشى را مى‏نمايى براى اينكه سازمانى قانونى باشيم... اگر مردم از تلاشهاى جبهه ملى براى برگزارى انتخابات نااميد شوند، ممكن است به كمونيستها روى بياورند..

 -... يك اصلاحات ارضى بايد وجود داشته باشد.

 - اگر قرار بود من تصميم بگيرم، نفرات ارتش را به 50 هزار نفر تقليل مى‏دادم و مطمئن مى‏شدم كه بخوبى آموزش ديده‏اند و تجهيز شده‏اند.

 - بطور كلى معتقدم كه بايد يك كارخانه ذوب آهن بمنظور توسعه صنعتى و يك زندگى معقولانه داشته باشيم...

 - قرارداد كنسرسيوم بر خلاف ميل مردم امضا شد. امينى چنين گفت، همچنين آنتونى ايدن در خاطراتش... هر سياستى كه در نهايت در مقابل كنسرسيوم انتخاب مى‏شود، بايد سياستى باشد كه بوسيله موقعيت و شرائط زمان ديكته ميشود. البته وقتى زمان براى موافقت نفت برسد، هر نوع تجديد نظرى بايد از طريق گفتگو صورت پذيرد و نه از طريق اقدامات حاد... يكى از دانشجويان دانشگاه مى‏گفت مرگ بر كنسرسيوم و ما او را اخراج كرديم. كسى كه تا اين حد از سياستهاى رسمى جبهه ملى بدور باشد، حق ندارد اظهار نظر عمومى در پشتيبانى اساسى آمريكا يعنى

 1- مخالفت با روسيه

 2- موافقت با آمريكا

 3- سياست نظامى و دفاعى‏

 4- نفت‏

 5- سياست منطقه اى‏

 6- جلوگيرى از رشد «راديكالها و چپگراها»

 7- «اقتصاد آزاد»

 آموخته‏اند و از 30 سال بدينسو..

     بهر رو، سليوان بنا بر آنچه برژنسكى و خودش نوشته‏اند، نخست با راه حل امينى موافق بوده است. اما با پيشرفت انقلاب، چاره را در آن ديده است كه راه دومى پيشنهاد كند. بنابراين راه حل، «چكمه و نعلين» بايد وحدت مى‏كرده‏اند. بدينسان كه به هژمونى گروه ب تن مى‏دهد و تصفيه گروه الف را از سران نظامى و غيرنظامى فاسد و رفتن شاه را لازم مى‏بيند. بعد از رفتن شاه و تصفيه در گروه الف و ب، با هژمونى گروه ب وحدتى پايدار تشكيل مى‏دهند. بطوريكه در متن آورده است، اين راه‏حل زيانها را به حداقل مى‏رساند و منافع اصلى آمريكا را تأمين مى‏كند و مانع از آن مى‏شود كه «راديكالها» در پى انقلاب قوت بگيرند و زمامدار شوند. به نظر او (در قسمتهاى بعدى كتاب بيشتر شرح مى‏كند) اگر راه حل او عملى نشود، از جمله ارتش انسجام خود را از دست مى‏دهد. دورتر مى‏گويد، حرف او را نشنيدند، بختيار و برژنسكى با كودتاى نافرجام و خونينشان، اين بلا را بر سر ارتش آوردند.

     بدينقرار دو راه حل اول و دوم در يك امر مشترك بوده‏اند و آن ممانعت از روى كار آمدن راديكالها بوده است. از قول برژنسكى مى‏خوانيد كه كارتر به بختيار اجازه نزديك شدن به خمينى و كسانش را نداد. از قول سليوان نيز خوانديد كه مقصود از پيشنهادش از جمله جلوگيرى از روى كار آمدن راديكالها بوده است. و همه مى‏دانند كه وقتى خمينى در پاريس اعلام كرد كه شوراى انقلاب تشكيل شده است، روزنامه و راديوها و تلويزيونها نوشتند و گفتند بنى صدر و قطب زاده و يزدى، عضو شوراى انقلاب شده‏اند، خمينى بلافاصله تكذيب كرد و از شرائط تشكيل دولت موقت يكى اين بود كه از خارج آمده‏ها در دولت عضو نشوند. با انتشار سند مورخ 519، 29 ژانويه 1979 (جلد 10 ص 40) كسانى كه بايد كنار گذاشته مى‏شدند، مشخص مى‏گردند و نيز روشن مى‏شود كه سبب آن تكذيب و اين شرط چه بوده است: «6 - اميرانتظام گفت: اين مسئله مهم است كه خمينى به ايران  آورده شود و افراد واسطه كنار گذاشته شوند. مأمور سفارت پرسيد، منظور اشخاصى كه در پاريس هستند مى‏باشند؟ انتظام خيلى با دقت جواب  داد يزدى خوب است و او (انتظام) مدت زيادى است كه او را مى‏شناسد».

 

 مأموريت الويت‏

 

      بموازات تماسهايى كه سفارت در تهران با مخالفان برقرار مى‏كرد تا از تنازع ميان انقلاب و نيروهاى مسلح پرهيز شود، در گفتگوهاى تلفنى به واشنگتن توصيه كردم تماسهاى مشابهى با اطرافيان آيت الله خمينى  در پاريس برقرار شوند... با هوشنگ انصارى مدير عامل شركت ملى نفت ايران كه از محارم شاه بود، تصميم دولت آمريكا بر تماس گرفتن با مخالفان را در ميان گذاشتم... روز بعد او به من تلفن كرد... گفت شاه را از موضوع آگاه كردم... شاه خواست به شما بگويم نبايد كارى را بكنيد كه انگليسها در 1906 كردند و به  عنوان حمايت از انقلاب مشروطيت پشت روحانيت را گرفتند... شاه در روزهاى آخر سلطنت، از من پرسيد از «رفقاى ملايتان چه خبر».

     در پاسخ به سفارشهاى ما درباره تماس در پاريس، وزارت خارجه به سفارت آمريكا در پاريس دستور داد مامور عالى رتبه‏اى رامعين كند و او با يزدى ملاقات كند. اين مامور وران زيمرمن Warren Zimmerman، رئيس اداره سياسى سفارت آمريكا در فرانسه بود... وى دو يا سه نوبت با يزدى در رستوران كوچكى در نزديكى محل اقامت آيت الله ديدار و گفتگو كرد. اين ملاقاتها، بلحاظ محدوديت تعليماتى كه زيمرمن Zimmermann دريافت كرده بود و ناآشنايى كه با وضعيت ايران داشت، چندان بارور نبودند. با اينحال مضمون نظرهايى كه به او اظهار مى‏شدند، همان نظرهايى بودند كه در تهران به ما اظهار مى‏كردند. افراد اطراف آيت الله از برخورد با نظاميان عميقاً نگران بودند و مى‏خواستند از آن پرهيز شود. از آنجا كه سلاح نداشتند و تمايلى هم نداشتند كه پاى آن در انقلابشان بميان آيد، ضرورت اول را در اين مى‏ديدند كه پيش از مراجعت آيت الله به ايران، تفاهمى با نيروهاى مسلح بعمل آيد.

     در اين ميان گزارشهايى كه از واشنگتن دريافت مى‏كرديم، مايه تشويق خاطر مى‏شدند. رئيس جمهورى اعلام كرده بود كه ژرژ بال Ball George، معاون پيشين وزارت خارجه، را بكار باز گردانده و او را مشاور دولت در امور ايران گردانده است... شاه به هر كارى دست مى‏زد بلكه بر قدرت بماند و يا دست كم سلسله پهلوى را حفظ كند. با آنكه بال Ball به شاه علاقمند بود، پى برد و گزارش كرد كه باحتمال زياد كار اين سلسله تمام است و لازم است مكانيسم انتقال را چنان تدارك كرد كه كار به حاكميت عناصر سياسى ميانه رو قرار بگيرد.

     همه اين كارها باهم انجام مى گرفتند... اعضاى نهضت آزادى مى‏گفتند كه خواهان حفظ انسجام و قدرت ارتش هستند... در جريان مذاكرات با سران نهضت آزادى و مذاكراتى كه به موازات با سران نظامى انجام مى‏گرفتند، معلوم شد كه تعداد قابل توجهى از افسران عاليرتبه كه در مقامهاى مهم و  كليدى قرار داشتند، نه تنها به اهداف نهضت آزادى علاقمند هستند بلكه با سران نهضت ارتباط منظم دارند. با توجه به اين ارتباطها، نهضت آزادى به روشنى از تمايلات و اعمال افسران ارتش آگاه مى‏شد.

     به ما فهرستى از صد افسر عاليرتبه دادند. اينها افسرانى بودند كه با رفتن شاه بايد مقام خود و كشور را ترك مى‏گفتند. به ما گفتند كسى توقيف نمى‏شود و اعمال انتقام جويانه، صورت نخواهند گرفت. حتى اين افسران دارايى خود را با خود ببرند... به ما هيچ نگفتند چه افسرانى جانشين افسران بالا مى‏شوند، اما اين احساس روشن را بما دادند كه فهرستى از اين افسران در دست رهبران نهضت آزادى است.

    ... اما مطمئن نبودم نظرهايى كه در اينجا از نهضت آزادى مى‏شنويم، با نظرهاى آيت الله و همكاران نزديك وى موافق باشند. نگران بودم كه نكند آيت الله بعد از مراجعت، قدرت بيان خويش را بر ضد اين پيشنهادها بكار اندازد. و اين بيان توده‏ها را برانگيزد و آنچه را براى حفظ ارتش كرده‏ايم نقش بر آب سازد.

    به واشنگتن سفارش كردم كه مأمور عاليرتبه‏اى به پاريس بفرستد و موضوع را بطور مستقيم با آيت الله مورد بحث قرار دهد... با پيشنهاد من موافقت شد... شخصى كه به اين سمت منصوب گشت تئودور. ال. اليوت Theodor L. Eliot بود. وى بازرس كل دواير خارجى و پيش از اين شغل، به مدت چهار سال سفير آمريكا در افغانستان بود. در سابق نيز وابسته اقتصادى آمريكا در تهران بود و فارسى را روان صحبت مى‏كرد... شاه با اينكار مخالفت نكرد. تنها خواست او را از نتيجه آگاه كنيم...

     با كمال تعجب و عصبانيت، در 5 ژانويه بنا بر تلگرامى مطلع شدم كه مأموريت اليوت Eliot لغو شده است و بايد به شاه اطلاع بدهم كه آمريكا ديگر قصد ندارد هيچگونه گفتگويى با آيت الله انجام دهد... تلگرام كوتاه و تندى به وانس وزير خارجه كردم كه بنظر من، رئيس جمهورى اشتباه بزرگى كرده است. لغو مأموريت اليوت Eliot اشتباهى جبران‏ناپذير است... فردا صبح جواب كوتاهى دريافت كردم كه بنا بر آن نه تنها رئيس جمهورى بلكه معاون رئيس جمهورى و وزير خارجه و وزير دفاع و وزير خزانه دارى و رئيس سيا و مشاور امنيتى، همه با اينكار موافق بوده‏اند... و تا جايى كه عقل من قد مى‏داد، آمريكا بدون آنكه سياستى داشته باشد، با موقعيت و وضعيت ايران ور مى‏رفت.

     به ديدار شاه رفتم... پيدا بود كه چندان نخوابيده است... وقتى تعليماتى را كه دريافت كرده بودم، به او گفتم، آشفته خاطر شد. پرسيد چرا مأموريت اليوت Eliot لغو شده است؟ گفتم مرا از علت آگاه نكرده‏اند. پرسيد چگونه مى‏خواهيد اين مردم را تحت نفوذ قرار بدهيد وقتى از صحبت با آنها امتناع مى‏كنيد؟ دستى به علامت يأس تكان داد و پرسيد حالا چه مى‏خواهيد بكنيد؟ جوابى نداشتم بدهم...

 

 از مأموريت هايزر Huyser تا بازگشت‏

 

      در روزهاى پيش از وقوع اين حوادث، از واشنگتن خبر دريافت كردم كه شلسينگر Schlesinger، وزير نيرو، براى مذاكره درباره نفت به ايران مى‏آيد... و كمى بعد خبر آمد كه از فرستادن او انصراف حاصل شد...

    در شگفت شدم وقتى عصر 2 ژانويه، الكساندر هيگ Alexdander Haig، فرمانده عالى قواى متفقين در اروپا، با استفاده از خط مطمئن، به من تلفن كرد. هيگ Haig به من گفت از واشنگتن دستورى دريافت كرده است كه بنا بر آن، معاون او، دوچ هايزر Dutch Huyser به مأموريت به ايران بيايد. مأموريت وى حفظ ثبات نيروهاى مسلح است. آنطور كه او فهميده بود، گزارشهايى كه درباره بيقرارى ارتشيان و نگرانيشان از بابت رفتن شاه، به واشنگتن فرستاده شده‏اند، سبب شده‏اند كه واشنگتن از هايزر Huyser بخواهد به  ايران بيايد و به نظاميان كمك كند تا وفادارى به شاه را به وفادارى به حكومتى كه به نخست وزيرى شاهپور بختيار تشكيل شده است، برگرداند...

     شاه سرانجام كارهاى لازم را براى انتخاب بختيار بر وفق قانون اساسى، انجام داد. بحث درباره برنامه دولت در هر دو مجلس انجام گرفت و رأى اعتماد داده شد. شوراى سلطنتى تشكيل گرديد و بدينسان مقدمات انتقال حكومت فراهم شد.

     در همين ايام، پيامى دريافت كردم كه بنا بر آن بايد شاه را ببينم و به او بگويم دولت ايالات متحده احساس مى‏نمايد مصالح او و ايران ايجاب مى‏كند كه كشور را ترك بگويد. عالى الرسم اين پيام، پيامى نبود كه سفيرى به رئيس دولتى برساند. اما روابطمان در ماههاى گذشته بگونه‏اى پيشرفت كرده و از حد عرف و رسم، فراتر رفته بودند كه رساندن اين پيام سوررئاليستى نبود. شاه گوش مى‏داد و من تا مى‏توانستم با لحنى ساده، مؤدبانه و رسمى پيام را بازگو مى‏كردم. بعد از شنيدن اين پيام، روى به من كرد و با قيافه و لحنى التماس‏آميز، در حالى كه دستش را هماهنگ تكان مى‏داد، گفت: «اما، كجا بروم؟»

     در دستورالعمل تلگرافى، در اين باره چيزى گفته نشده بود. از اين رو وقتى شاه اين سئوال را كرد، گفتم دستورالعملى نداده‏اند. و پرسيدم «چطور است به قصرى كه در سوئيس دارد برود؟» او اين پيشنهاد را در جا رد كرد و گفت خانه‏اى هم در انگليس داريم اما هواى آنجا بسيار بد است. وقتى اين حرف را زد در حالى كه با چشمانى پر از احساسات در من مى‏نگريست، ساكت نشست.

    پرسيدم مايليد بپرسم كه آيا آمريكا از شما دعوت مى‏كند به آنجا برويد؟ مثل پسر بچه كوچكى، سرو سينه پيش آورد و گفت، اوه، اينكا را مى‏كنيد؟

    ... طى 24 ساعت پاسخ واشنگتن رسيد، بنا بر آن شاه مى‏توانست براى اقامتى موقت به آمريكا برود و در ملك والتر آننبرگ Walter Annenberg، سفير سابق آمريكا، نزديك پالم اسپرينگ Palm Spring واقع در كاليفرنيا، اقامت كند...

     در اين ايام كه اين پيام ابلاغ مى‏شد و بدنبالش سئوال و جواب انجام مى‏گرفت، آيت الله خمينى و اطرافيانش در پاريس به پيش بينى رفتن شاه و تلاش براى پيش انداختن آن پرداختند. در اين وقت تاكتيكشان اين بود كه خروج صحيح و سالم او را از كشور و اقامتش را در كشورى كه به او پناه دهد، شدنى و مطلوب بخوانند. آيت الله براى اينكه اين امر را براى كشورها و كسانى كه نگران بودند، مطلوب بگرداند و رفع نگرانى از همه بكند، در پاريس اظهار كرد: رهبران از پناه دادن به شاه از سوى هر كشورى باشد، استقبال مى‏كنند و هيچگونه اقدامى بر ضد منافع كشورى كه به شاه پناه دهد، بعمل نخواهند آورد. در نتيجه بنظر مى‏رسيد كه دعوت شاه به آمريكا خطرى براى منافع آمريكا ندارد. بعكس، بنظر مى‏رسيد با ممكن گرداندن رفتن بدون عارضه شاه، بتوانيم نزد آيت الله كسب اعتبار نيز بكنيم.

     روز بعد، تقاضاى ملاقات با شاه را كردم و پرسيدم آيا ژنرال هايزر  Huyserهم مى‏تواند همراهم بيايد؟ تقاضا بلافاصله قبول شد و وقت ملاقات براى صبح 12 ژانويه معين گشت. شاه به اختصار اين ملاقات را در شرح حالش (پاسخ به تاريخ) آورده و نوشته است تنها موضوع مورد علاقه ما، اين بود كه او چه وقت مى‏رود. واقع امر غير از اين بود: او بود كه از دريافت دعوت حالى پيدا كرده بود و مشتاق بود كه برنامه حركت را با ما تنظيم كند. ما بيشتر علاقمند بوديم درباره حفظ يكپارچگى و انسجام ارتش و راه و روش انتقال فرماندهى كل قوا به نخست وزير (بختيار) بحث كنيم...

     عصر همان روز، تلاش آخرى براى قانع كردن واشنگتن به موافقت با آشتى نظاميان و نيروهاى مذهبى و پشتيبانى از سازش اين دو بعمل آوردم. تلگرامى فرستادم و در آن گفتم: «مصالح ملى ما ايجاب مى‏كند ميان نظاميان و مذهبيها تفاهم و سازش بوجود آوريم تا زمينه كار براى حزب توده فراهم نشود».

     دو روز پيش از حركت شاه، تلگرامى از سفير آمريكا در قاهره، هرمن الس Hermann Eilts دريافت كردم. دعوتى بود كه رئيس جمهورى مصر، سادات، از شاه مى‏كرد كه از طريق مصر به آمريكا برود و در سر راه مدتى در آسوان اقامت كند. وقتى اين دعوت نامه را به شاه دادم، اول شوقى نشان نداد. از من خواست پاسخ تشكرآميزى به سادات بدهم اما بعد گفت، درباره دعوت فكر خواهد كرد.

     روز بعد، رئيس دفتر شاه تلفن كرد و گفت شاه مايل است دعوت سادات را بپذيرد و مى‏خواهد كه از تهران مستقيم به آسوان پرواز كند. گفت كه تنها 24 ساعت در آنجا اقامت خواهد كرد و بايد برنامه حركت به آمريكا و ترتيبات ورود را يك روز بعقب بياندازيم...

    ... شاه به اتفاق همراهانش بعد از انجام مراسم مختصر در پاويون سلطنتى مهرآباد، ايران را ترك گفت. اين مراسم كمى بعد از تلويزيون ايران پخش شد و هيجانى در حد جنون در مردم تهران پديد آورد...(فصل 22 صص 234-227)

     از گفتگوهايى كه با شاه انجام داده بودم، مى‏دانستم كه از نظر شاه بختيار عامل ناچيزى است كه نقشى بيش از اين ندارد كه به شاه امكان بدهد در شكل قانونى خوبى كشور را ترك گويد. تعجب كردم وقتى ديدم نخست وزير  جديد، برداشت ديگرى از شخصيت و نقش خود دارد. با غليان از نقشه هايش براى حكومتش و از قصدش در «باز پس گرفتن انقلاب دزديده شده» از آيت الله حرف مى‏زد. بنظر، احساس مى‏كرد كه با رفتن شاه، حالا ديگر مى‏توانست رهبرى ملت ايران را بدست آورد. ملتى كه بنظر او آيت الله و ملاهايى كه در اطراف او بودند، تمايلاتش را مشوش و منحرف كرده بودند. با من از رفتن به پاريس و ملاقات با آيت الله و دستيابى به ترتيباتى حرف مى‏زد كه خارج از امور حكومت، موقعيت آبرومندانه‏اى براى روحانيت فراهم كنند و او به سازماندهى سياسى و وظايف دولت بپردازد.

     من با ناباورى قابل ملاحظه‏اى به  اين حرفها گوش دادم. به سفارت بازگشتم، گزارشى از گفتگوها را به واشنگتن دادم. ملاحظات خود را نيز بر آن افزودم كه بنظر من خاصه بختيار «پز عالى و جيب خالى» است. اين خاصه سبب مى‏شود كه وقتى آيت الله و پيروانش به كشور باز مى‏گردند، جزر و مدهاى انقلاب، او و حكومتش را بكنار افكنند. ديرتر، يكى از مأموران عاليرتبه وزارت خارجه با خط تلفنى امن، به من گفت كه كاخ سفيد از تلگرام من تلقى خوبى نكرده است چرا كه سياست رسمى دولت آمريكا، حمايت از بختيار است. از اينكه تا اينحد سياست كاخ سفيد غيرواقعبينانه شده بود، در شگفت شدم.

     در ذهن خود مشغول حلاجى وضعيت و انواع تعليماتى بودم كه از واشنگتن دريافت كرده بودم. بياد آوردم هيچگاه از سوى واشنگتن منع نشده‏ام كه به كوششهاى سفارت براى رسيدن به نوعى تفاهم ميان نيروهاى مسلح و رهبران انقلاب، ادامه بدهم.

     به يكى از كارمندان سياسى رهنمود دادم كه اگر دعوتى از مهدى بازرگان، رهبر نهضت آزادى بعمل آيد، مى‏پذيرم و به ترتيبى كه او مناسب بيابد، به ملاقاتش مى‏روم. بازرگان پذيرفت و خانه يكى از طرفدارانش را در قسمت شمالى شهر، براى ملاقات در عصر معين كرد. باتفاق يك كارمند سياسى و پنج پليس ايرانى محافظ به محل اقامت رفتم...

     وقتى وارد خانه شديم، مورد استقبال بازرگان و آيت الله موسوى كه با عمامه سياه و ريش سفيد و سياهش، شباهت شگرفى به آيت الله خمينى داشت، قرار گرفتم... گفتگو، گفتگوى غريبى بود. بازرگان و من به فرانسه حرف مى‏زديم، بعد او گفتگوها را براى آيت الله به فارسى برمى گرداند. آيت الله در مذاكرات بسيار كم وارد مى‏شد. بازرگان آنچه را همكارانش به كارمند سياسى سفارت گفته بودند، تكرار كرد و گفت مى‏خواهند ارتش دست نخورده بماند و با حكومت جديد كار كند. فهرستى از افسران ارتش كه بايد ايران را ترك كنند، تهيه كرده‏اند. اين افسران مى‏توانند دارايى خود را نقد كنند و با خود ببرند. مى‏خواهند كه همكارى نظامى و ترتيبات مشترك در قلمرو امنيتى با آمريكا ادامه يابد. گفت او از سوى نهضت آزادى و آيت الله از سوى روحانيانى كه در انقلاب نقش دارند، صحبت مى‏كنند. از بخت بد، آيت الله، كه در مذاكرات از روى دقت و مهربانى و سازندگى شركت مى‏كرد، در عبارات روشنى كه دلخواه من بود سخنان بازرگان را تائيد نكرد. با وجود اين آغاز رضايت بخشى براى سياستى بود كه اميدوار بودم بعمل درآيد.

 

 توضيح: آقاى مهندس بازرگان در يك سخنرانى گفت چنين مذاكراتى انجام گرفته‏اند. گفت وى و يكى از دو مقام قضايى در اين مذاكرات شركت داشته است. وقتى صدا از هر سو برخاست كه بهشتى، پاسخ داد او را نمى‏گويم. معلوم شد موسوى اردبيلى بوده است. شگفت اينكه تا اين زمان يك سند در اين باره نشر نيافته است! باين دليل ساده كه اينگونه اسناد معلوم مى‏كنند، خمينى خود هم در جريان مذاكرات بوده و هم نتايج گفتگوها در تهران و پاريس باطلاع او رسيده و هم موافقتها، با كسب رأى او بعمل مى‏آمده‏اند.

 

     اين گفتگو را به واشنگتن گزارش كردم و گفتم كه نتايج حاصله اميدبخشند و در نظر دارم رئيس جديد ستاد ارتش را قانع كنم با بازرگان و همكارانش وارد گفتگو شود...

      با آنكه گزارش اقدام و مقاصد روشن بود، يكبار ديگر واشنگتن درباره آن نظرى نداد و رهنمودهايى درباره جهتى كه بايد اين اقدام تعقيب كند، اظهار نكرد.

     در همين زمان، علائمى كه هايزر Huyser از طريق وزارت دفاع دريافت مى‏كرد با اين نقشه‏ها متفاوت بودند. از او مى‏خواستند ارتش ايران را آماده سازد تا در صورت لزوم، وارد عمل شود و اغتشاش گسترده مردم را از ميان بردارد. بخصوص به او فشار مى‏آوردند كه اسباب اطمينان خاطر از اينكه ارتش بتواند مناطق نفت خيز را كنترل كند و اگر لازم شد، خود صنعت نفت را بكار اندازد، تحصيل كند .

     ارتش براى عمليات، تجهيزات و سوخت نداشت... آمريكا تانكر سوختى از بحرين فرستاد... نيروى دريايى ايران تانكر را متوقف كرد و هيچگاه به آن اجازه تخليه نداد... هايزر Huyser با شنيدن خبر و ملاحظه اين رفتار سر تكان داد، اما احساسش اين بود كه هنوز ارتشيان آماده‏اند كه بگاه اضطرار به اقدام برخيزند.

     بر خلاف وى، احساس من اين بود كه ارتش ميل و اراده اينكار را از دست داده است. بسارى از مخالفانى كه ارتشيان بايد بگاه ضرورت از سر راه نظم بر مى‏داشتند، فرزندان، برادران و كسان مردانى بودند كه مسلسلها و تفنگها را بدست داشتند. در گفتگوهايمان با هايزر Huyser گفتم كه نيروهاى ارتش ابزار دست نيستند تا بتوان آنها را بدلخواه بر ضد انقلاب بكار برد. او سخن من را شنيد و به قضاوتم احترام گذارد، اما نتيجه‏اى كه خود به آن رسيده بود، خلاف نظر من بود...

      ... بر من هر روز بيشتر روشن مى‏شد كه در صورت مقابله ميان ارتش و انقلاب، نيروهاى مسلح فرو خواهند پاشيد. هايزر Huyser با امانت نظرهاى مرا به واشنگتن گزارش مى‏كرد. من خود نيز از طريق خط تلفنى امن، به اولياء وزارت خارجه اين نظرها را مى‏گفتم. با وجود اين، هم بختيار و هم برژينسكى به تدارك مقدمات ايجاد رويارويى ميان ارتش و انقلاب ادامه مى‏دادند.

     در آن روزها، من بطور مرتب با بختيار ملاقات مى‏كردم و با نوعى تحير به سخنان او گوش مى‏كردم. مى‏گفت قصد دارد با انقلاب مقابله كند و با حداقل استفاده از نيروهاى نظامى آنها را به مبارزه بطلبد و پراكنده سازد. اطمينانش به موفقيت راه و روشهايش شگفت‏انگيز مى‏نمود. برژينسكى نيز و كسانى كه معرف نظرهاى او بودند و در گفتگو با هايزر Huyser بودند، آشكارا دچار اين ساده انديشى بودند. او همكارانش پى در پى به ما در تهران يادآور مى‏شدند كه نيروهاى مسلح ايران 400 هزار نفرند و بطور قطع از پس قلع و قمع جمعيت بدون سلاح... بر مى‏آيند.

     شاه در مصر مانده و بظاهر اردشير زاهدى او را بدرستى اين نظرها متقاعد كرده بود. بخلاف برنامه اوليه‏اش، بجاى اينكه يك روز بيشتر در آسوان نماند، بر آن شد كه به مدت نامعلومى بعنوان ميهمان دولت مصر در آن كشور بماند. ناظران ما در مصر به ما گفتند شاه بر آنست كه بزودى برخوردى ميان نيروهاى مسلح و انقلابيان واقع مى‏شود و ارتش فايق مى‏آيد. او بر اين باور است كه در اين صورت همانند 1953، از نو او را به تهران دعوت خواهند كرد و مانند آن زمان، شاهى از سر خواهد گرفت. اين نظرها، بنظر من غير واقع بينانه‏ترين فكرى بودند كه ممكن بود در سر برود... به واشنگتن گزارش كردم انقلاب در حال پيروزى است و ما بايد بخاطر حفظ منافع آمريكا با واقع بينانه‏ترين شيوه‏ها خود را با آن سازگار كنيم.

    در پاسخ اين پيام، تلگرامى با لحنى كه از آن ناخوش‏آيندتر و نيشدارتر نمى‏شد، دريافت كردم. اين پاسخ بنظر من، متضمن توهين غير قابل قبولى نسبت به صداقت و وفادارى من بود... تصميم گرفتم استعفا كنم و تهران را ترك گويم... اما بخاطر مصالح آمريكا و آمريكاييانى كه هنوز ايران را ترك نگفته بودند، از اين فكر منصرف شدم...

     ... واشنگتن از راه ارتباطهاى مستقيم با بختيار، به او اطمينان داد كه از حمايت و اعتماد كامل آمريكا از او حمايت كنم... من اين وضعيت راپذيرفتم و به بختيار اطمينان دادم كه از اين دستور پيروى خواهم كرد. بختيار نوشته است در رفتار با او، من همواره «سرد» بودم. اما فكر مى‏كنم نتواند بگويد كه من در حمايت از متن و روح دستورالعمل رئيس جمهورى آمريكا بيرون رفته‏ام.

     سختترين لحظه آزمايش اين  وضعيت غيرعادى، زمانى فرا رسيد كه ميان بختيار و رئيس ستاد ارتش ايران برخورد رو به توسعه گذاشت. قره‏باغى بمثابه رئيس ستاد، به ارزيابى برخوردى پرداخت كه بنا بر سياست نخست وزير و تمايلات دولت آمريكا، ميان ارتش و مردم بايد وقوع مى‏يافت. تصميم گرفت از مقام خود استعفا كند و در اجتماع غم‏انگيز سران نظامى در ستاد ارتش، تصميم خود را به اطلاع آنها رساند. هايزر Huyser كمى بعد از اين جلسه از تصميم قره‏باغى مطلع شده بود، كوشيد او را از اين فكر منصرف كند... هايزر Huyser آشفته به اقامتگاه من بازگشت. به من گفت از آن مى‏ترسد كه استعفاى قره‏باغى، روحيه باختگى فرماندهان نظامى را زودرس گرداند و اين روحيه باختگى به سرعت به نظاميانى كه در شهرها بكارند، سرايت كند.

     از آمدن هايزر Huyser و گفتن مطلب بالا، دقايقى بيش نگذشته بود كه نخست وزير به من تلفن كرد كه بساعت 6 بعد از ظهر در نخست وزيرى بنزد او بروم. ساعت 6 وارد نخست وزيرى شدم و در دم به اطاق بختيار راهنمايى شدم. مرا به نشستن دعوت كرد و با قيافه‏اى مرموز به فرانسه گفت «ما سه نفر خواهيم شد»... بيست دقيقه‏اى از گفتگو درباره وضعيت سياسى نگذشته بود كه ژنرال قره‏باغى وارد اطاق شد. از ديدن من براستى مبهوت شد. آنگاه بشيوه فرانسوى به نخست وزير و من سلام كرد.

      نخست وزير به او جائى ميان خودش و من تعارف كرد و به مهربانى  بفرانسه شروع به صحبت كرد. قره‏باغى مى‏كوشيد گفتگو را به فارسى برگرداند، اما بختيار او را ناگزير مى‏كرد به زبان فرانسه صحبت كند.

     روشن گشت كه قره‏باغى استعفانامه‏اى در جيب دارد و آن را در دست گرفت و مى‏خواست به نخست وزير بدهد. نخست وزير كوشيد او را قانع كند از استعفاى خود صرف نظر كند و استدلال مى‏كرد كه اين عمل چه مشكلات بسيارى ببار مى‏آورد. او به من روى كرد و خواست از استدلال او حمايت كنم. با آنكه شخصاً با موضع قره‏باغى موافق بودم، در اطاعت از دستورى كه بنابرآن بايد وفادارى نظاميان را نسبت به بختيار حفظ كنم، با تمام قوت بر ضد عملى كه قصد داشت انجام دهد، استدلال كردم. مباحثه بيشتر از نيم ساعت بطول انجاميد و سرانجام قره‏باغى استعفانامه را در جيب گذاشت. سلام نظامى كرد و اطاق را ترك نمود. بعد از رفتن ژنرال، بختيار از من بخاطر كمك به پس گرفتن استعفاء، تشكر فراوان كرد و گفت كه با بازگشت آيت الله خمينى، منازعه بسود حكومت بختيار تحول خواهد كرد.

 

 توضيح: توجه خوانندگان را جلب مى‏كنم كه ا ين «نخست وزير» ايران و در گرماگرم بزرگترين انقلاب نيمه دوم قرن است كه از سفير آمريكا مى‏خواهد رئيس ستاد ارتش ايران را از استعفا منصرف كند. اين صحنه كوتاه‏ترين و رساترين بيان درباره چرايى سقوط رژيم شاه است. رژيمى تا اينحد دست نشانده چگونه مى‏توانست در كشور با فرهنگ ما بر پا بماند؟

 

      نخست وزير اعلان كرد كه مايل است به پاريس برود و با آيت الله صحبت كند. در حقيقت احساس مى‏كرد حسن تفاهمهايى وجود دارد كه اين ديدار را ممكن مى‏گردانند... اما كمى قبل از وقوع اين ملاقات، آيت الله اعلام كرد كه شرط ملاقات اينست كه وى از نخست وزيرى استعفا كند. اين ابهام كلى، تنها چند روز پيش از مراجعت پيروز آيت الله و استقرارش در تهران، پديد آمد.

    ... هايزر Huyser بطور روزافزونى گهگيرى مى‏كرد و خواهان اجازه ترك كشور بود. بر آن بود در اوضاع و احوال مبهمى، آنچه از دستش بر مى‏آمده، انجام داده است...

    من همچنين بطور روزافزونى نگران وضعيت حقوقى قراردادهاى فروش اسلحه مان به ايران مى‏شدم. بنا بر اين قراردادها، ما بايد در حدود 6 ميليارد دلار تجهيزات نظامى به ايران مى‏فروختيم. اين قراردادها بر اساس دولت با دولت بود اما توليد از سوى شركتهاى خصوصى آمريكايى انجام گرفت. بيم من آن بود كه حكومت انقلابى بر سر كار آيد و همه قراردادها را باطل گرداند. و دولت ايالات متحده زير بار تعهد پرداخت مبالغ تعهد شده در قراردادها برود. به فوريت از واشنگتن خواستم در اين باره با حكومت ايران مذاكره شود و ترتيبى براى تسويه اين تعهدها بنحوى كه شانه حكومت آمريكا را از زير بارشان رها سازد، داده شود... آمريكا موافقت كرد ...

     كمى پيش از آن كه كشور در بى نظمى فرو رود، فرستاده آمريكا، موافقت نامه‏اى كه براى ايرانيان قابل قبول باشد، تهيه كرد و ما متن را به امريكا مخابره كرديم. از آمريكا دستور آمد اصلاحاتى در متن بعمل آيد. ديدم اينكار سخت بدرازا خواهد كشيد. از اينرو به اريك ون ماربد Eric von Marbod گفتم همان متنى را كه تهيه كرده است، امضا كند. مسئوليت اينكار بعهده من... احتمالاً 4 ميليارد دلار پول ماليات دهندگان آمريكايى را نجات دادم. تشكرى هم از مقامات مسئول نديدم. (فصل 23 صص 247-235)

 

 توضيح: سفير آمريكا 4 ميليارد دلار به ماليات دهندگان آمريكايى خدمت كرد و «نخست وزير» ايران، 4 ميليارد دلار به ايرانيان، هموطنان گرسنه خويش خيانت..

 

 

 رفتن هايزر Huyser و كودتاى ناكام بختيار

 

     هايزر Huyser ايران را ترك كرد و آيت الله خمينى در اول فوريه به ايران بازگشت.

 

 توضيح: شاه برآنست كه هايزر Huyser براى انتقال قدرت از او به ايران آمده بود، مى‏نويسد (پاسخ به تاريخ، صص 273 و 274): «... سرانجام روشن شد كه نگرانى اصلى رهبران آمريكا وقوع يك كودتاى نظامى در ايران است... احتمالاً سرويسهاى اطلاعاتى آمريكا مى‏دانستند كه برنامه زير پا گذاشتن قانون اساسى در پيش است. پس مى‏بايست از بروز عكس‏العمل در ارتش ايران، جلوگيرى كنند. هدف مسافرت ژنرال هايزر Huyser به ايران جز اين نبود. پس از آنكه من ايران را ترك كردم، ژنرال هايزر Huyser باز چندين روز در ايران اقامت داشت. در اين هنگام چه گذشت؟ تنها چيزى كه مى‏توانم بگويم اينست كه ربيعى فرمانده نيروى هوايى ايران طى «محاكمه‏اش» به «قضات» گفت: «ژنرال هايزر Huyser شاه را مثل يك موش مرده بخارج از كشور پرتاب كرد». از بحث درباره عمل آمريكاييها در حق «موش مرده» و اينكه وقتى رژيمى وابسته به قدرت خارجى شد، بايد بداند تا وقتى از او حمايت مى‏شود كه كارآمد باشد و گرنه زير فشار مردم ناگزير مى‏شوند سرانش را مثل موش مرده بخارج از كشور پرتاب كنند، چشم مى‏پوشم. به اين امر مى‏پردازم كه ادعاى شاه با نوشته‏هاى برژنسكى مدافع سرسختش در دستگاه حاكمه آمريكا، تضاد دارد. در عوض، نوشته‏هاى دو رقيب، يعنى برژنسكى و سليوان با يكديگر مى‏خوانند. در حقيقت همانطور كه برژنسكى و سليوان مى‏نويسند هايزر Huyser براى موافق گرداندن راه حل برژنسكى ولو به قيمت خونريزى بزرگ به ايران فرستاده شده بود. نرفتن شاه به آمريكا، با همه اشتياقى كه به آن داشته است و سخنى كه خود درباره مأموريت هايزر Huyser انجام گرفت، جاى ترديد نمى‏گذارد كه شاه براى گريز از اين اتهام واقعى كه به دستيارى آمريكاييان «گروه برژنسكى) نقشه سركوب انقلاب را با يك خونريزى بزرگ داشته است، پس از شكست كودتا و ناكامى از مراجعت در مقام مظلوم نمايى و پاك كردن دست خويش از خون قربانيان كودتاى نافرجام بختيار، حقيقت را وارونه كرده است. وگرنه چرا قره‏باغى بخاطر شركت نكردن در خونريزى استفا مى‏داد؟ چرا؟ چرا؟... چرا بقول سليوان كودتا واقع شد و شكست خورد مى‏نويسد:

 

      در نهم فوريه، اوضاع به نهايت بحرانى شد. يك واحد از دانشجويان افسرى نيروى هوايى به تكنسينهاى پايگاه هوايى دوشان تپه عصيان كرده و بسوى مقر فرماندهى نيروى هوايى كه در همان محل قرار دارد اسلحه كشيدند. واحدى از گارد شاهنشاهى را به دوشان تپه آوردند تا به عصيان پايان بخشد. در وسط پايگاه، زد و خورد مسلحانه درگرفت... ربيعى مستشاران آمريكا را با هليكوپتر از محل خارج كرد... با فرا رسيدن شب... مردم پايگاه را در ميان گرفتن و سنگربندى كردند... براى نخستين بار در جريان انقلاب، سلاح‏هاى خودكار در دست آنها، ظاهر شدند. بسيارى از اين سلاح‏ها روسى بودند. زد و خورد در دهم فوريه نيز ادامه يافت.... اما با پايان روز، نه تنها پايگاه دوشان تپه در دست شورشيان نيروى هوايى بود، بلكه بسيارى از تانكهاى لشگر گارد، پايگاه خود را ترك  گفته و به نيروهاى انقلابى پيوسته بودند...

    در بحبوحه اين حوادث، از واشنگتن تلفن شد. اول معاون وزارت خارجه نيو سام Newsom حرف زد. گفت از اطاق كار رئيس جمهورى حرف مى‏زند. جلسه‏اى براى بررسى وضعيت در ايران تحت رياست برژنسكى تشكيل شده است... 15 دقيقه بعد، از نو، زنگ تلفن بصدا درآمد و از احتمالات گوناگونى كه در پى بودند مى‏پرسيدند... باز پرسيدند كه برژنسكى نظر مرا درباره امكان انجام كودتايى از سوى نيروهاى مسلح مى‏خواهد و مى‏پرسد حال كه حكومت بختيار درمانده شده است، نظاميان مى‏توانند خود قدرت را در دست بگيرند؟ نامربوطى كامل اين سئوال در اوضاع و احوال موجود در تهران، مرا از جا بدر برد و با خشونت و كلمات زشت پاسخ برژنسكى را دادم...

     هنوز چند دقيقه نگذشته... از نو تلفن شد. باز نيو سام  Newsomبود. مى‏پرسيد آيا با فرماندهى مشاور نظامى آمريكا در ارتباط هستم و آيا مى‏توانم نظر او را درباره امكان كودتا بپرسم و به واشنگتن گزارش كنم؟ در مقام استنكار از نيوسام Newsom پرسيدم، مى‏داند معنى اينكه ژنرال فرمانده در خوابگاهى به تله افتاده و من مى‏كوشم جانش را نجات دهم، چيست؟ پاسخ داد مى‏فهمد اما دستور دارد كه نظر ژنرال را كسب كند. يكى دو لحظه بعد، فرمانده مستشاران آمريكا از خوابگاهى كه در آن گير افتاده بود، تلفن كرد... سئوال واشنگتن را به او گفتم... گفت شانس موفقيت چنين كودتايى 5 درصد است... نيروهاى ارتش تمامى نقاطى را كه حفاظت مى‏كردند، ترك گفتند. قدرت بختيار بخار شد. بختيار خود نيز ناپديد شد... (فصل 24 صص 255-248)

 

 توضيح: يكى دو روز پيش از كودتاى خونين و نافرجام بختيار جلسات متعددى درباره چگونگى مواجهه با اين كودتا در محل اقامت خمينى و جاهاى ديگر تشكيل شدند. دو نظر از ميان نظرها، طرفداران بيشتر بدست آوردند:

 - نظرى كه بر آن بود آمريكاييان تصميم گرفته‏اند بدست بختيار و ارتش،: خونريزى وحشتناكى براه بياندازند و به عمر انقلاب پايان بدهند. بايد از راه تفاهم جلو كودتا را گرفت. نظر اين دسته اين بود كه ارتش آمادگى اين كودتاى سخت خونين را دارد.

 - نظرى كه بر اين بود ارتش از پايه تا نزديك به رأس جذب انقلاب گشته است و شروع عمليات، خاتمه آنست. من بر اين سنجش افزودم كه بهر حال آقاى خمينى در موقعيتى نيست كه عقب بنشيند چرا كه سنگينى مسئوليت برگرداند پيروزى به شكست شانه‏هاى او و شانه‏هاى نسل امروز را فرو خواهد شكست. بهترين چاره آنست كه طى پيامى از مردم بخواهد همه از كودك شيرخوار تا پير زمينگير، از خانه بدرآيند. در اين صورت نظاميان اسلحه خود را بسوى دستوردهندگان برخواهند گرداند. خمينى اين نظر را درست يافت. پيام را صادر كرد... اما افسوس كه خونريزى ناموفق آن روز، امروز بدست شخص خمينى انجام مى‏گيرد...

 

 

 از حمله به سفارت تا مراجعت‏

 

      سليوان پس از شرح حمله به سفارت و محاصر آن و حضور بهشتى و يزدى در محل و خارج كرد ن سفارت از محاصره، مى‏نويسد:

 

      «در ميان ملاقات كنندگانم در دو روز بعد از حمله به سفارت، آيت الله خوبى بود كه با دو ملاى جوانتر آمده بودند. گفت كه از سوى آيت الله خمينى فرستاده شده است تا تأسف و پوزش شخص وى را از حمله به سفارت و خوشحاليش را از اينكه زنده و سالم هستيم، ابلاغ كند».

 

     فصل 24 كتاب، شرح كارهايش در روزهاى آخر اقامتش در ايران است. از جمله به دولت آمريكا توصيه مى‏كند كه پيشنهاد همكارى مذهبيها، «گروه خمينى (بازرگان)» و نيروهاى مسلح را كه در ماه نوامبر گذشته ارائه كرده و واشنگتن نمى‏پذيرفته  است، اساس سياست آمريكا در ايران قرار دهند. شاه را كه با اصرار مى‏خواست از مراكش به آمريكا برود، ديگر راه ندهند چرا كه به گروگانگيرى اعضاى سفارت خواهد انجاميد...

 

 

 سليوان ايران را ترك گفت.

 

 توضيح: اينكه كار خلاصه كردن دو كتاب برژينسكى و سليوان و روشن كردن نكات مبهم آنها را به پايان رسانده‏ام، فرصت آنست كه از راه مقابله دو كتاب، يك قاعده علمى بدست دهم:

 الف - همانطور كه برژنسكى و سليوان هر دو مى‏گويند، راه حل امينى يعنى ايجاد همكار