سير تحول
سياست آمريكا
در ايران
كتاب اول
آمريكا و
انقلاب
انتشارات
انقلاب
اسلامى
تاريخ
اولین انتشار
: 1367
تذكر
انقلاب،
رويدادى
جهانى است. هم
از اين نظر كه
بيانگر آغاز
تحول نظام
جهانى است و
هم از اين
لحاظ كه
ساختهاى
روابط داخلى و
خارجى
جامعهاى كه
انقلاب در آن
روى مىدهد، توان
تحمل فشارها
را نمىآورد.
انقلاب ايران در
زمانى روى داد
كه دولت در
جريان خارجى
شدن و قدرت
سلطهگر در
جريان داخلى
شدن، به مرحلهاى
رسيده بودند
كه در دولت
عناصر ايرانى
كم شار و كم
توان و عناصر
انيرانى
پرشمار و فشارى
كه به جامعه
ملى وارد
مىكردند، از
حد تحمل در
مىگذشت. بدين
خاطر بود كه
دولت بيش از آنچه
در تصور گنجد
ناتوان مىشد.
قدرت سلطه گر،
نه مىتوانست
دولت دست
نشانده را در
مهار جامعه
بكار گيرد و
نه مىتوانست
پاى از ماجرا
بيرون گذارد.
زيرا داخلى
شده بود.
اينست كه
بتدريج رشته
عقل و تدبير
سياسى خود را
بدست گروهها و
شخصيتهاى
ايرانى
مىسپرد و
آنها
مىكوشيدند
بسود خود و به
زبان رقيبان،
اين قدرت را
وارد عمل
سازند. اين
تحول تعيين
كنندهاى بود.
زيرا اينبار
ايرانيها
بودند كه سياست
آمريكا را
دنباله رو
مىساختند. با
اينحال نبايد
ساده انديش
بود و اصل
راهنما را از ياد
برد: اصل
راهنما اين
بود كه اين
گروهها براى
قدرت مسلط
«منافع»
بشناسند و
پاسدارى از حفظ
اين منافع را
عهده دار
شوند.
نظريهها كه
درباره تقدم و
تأخر اصلهاى
استقلال و
آزادى و رشد و
اسلام پيدا
شدند و بهايى
كه مردم ايران
مىپردازند و
تأخيرى كه
انقلاب در دستيابى
به هدفها بايد
تحمل كند،
بازتاب اين
رابطه با قدرت
مسلط نيست؟
بدينقرا،
مطالعه
انقلاب
ايران، بدون
مطالعه
سياستهاى
قدرتهاى
خارجى، بخصوص
قدرتى كه نقش
اول را
بازى مىكرده
است، ناتمام
است. كتاب
اول، از سه
كتاب كه اينك
در دسترس
خواننده قرار
مىگيرد، مطالعه
سياست آمريكا
در ايران، از
سالهاى پيش از
انقلاب تا
گروگانگيرى
است. شامل: 1 -
مطالعه تحليلى
اسناد سفارت
آمريكا در
ايران است كه
قسمتى از آنها
تا كنون در 60
جلد منتشر شده
است. 2 -
چكيدههاى
كتابهايى
هستند كه مسئولان
وقت دولت
امريكا، در
تهران و
واشنگتن انتشار
دادهاند.
كوشيدهام از
كتابها،
قسمتهايى را
نقل كنم كه يا
يكديگر
راتكميل
مىكردهاند
و يا از اين و
آن جنبه اين
سياست رفع
ابهام
مىكردهاند.
در جستجوى
حقيقت، به اين
كار بسنده نكردهام:
كوشيدهام
نوشتههاى
مسئولان رژيم
شاه و خود او و
نيز گفتهها و
نوشتههاى
آقاى خمينى و
همكاران او را
با سندها و
نوشتههاى
مقامهاى
آمريكايى
مقابله و مقايسه
كنم و
بدينكار،
ابهامها را
رفع و از
دروغها، با
يافتن
تناقضها و
گشودن گره از
مشكل آنها،
راستها را
بيرون بكشم.
با وجود اين،
هنوز كار را
از كمال بدور
مىدانم زيرا
بخشى از حقيقت
در توقيف
سانسور مانده
است. بدين خاطر
از عهد با
تحقيق دست
نمىشويم. و
در قلمرو، بكار
ادامه مىدهم:
1 - دستيابى به
آن بخش از
حقيقت كه
گرفتار
سانسور است و
آزاد كردنش و 2-
تمايلهاى
موجود در رژيم
شاه و تمايلهاى
موجود در
مخالفان آن
رژيم، چگونه
سياست آمريكا
را داخلى و از
خود مىكردند
و در كشمكشهاى
سياسى بكار
مىبردند
تحقيق را به
گونهاى
انجام
دادهام كه در
مرحله به
مرحله جريان
تحول،
رويدادها خود
چندى و چونى و
چرائى قوت يا
ضعف گرفتن
نيروها و
شخصيتهائى
سياسى را باز
گويند. به سخن
ديگر،
خواننده را از
نياز به مدخل
و حاصل سخن پر
طول و تفصيل
بياسايم. با
وجود اين، بنا
دارم وقتى
مطالعه را
كامل كردم،
حاصل سخن را
بنويسم شامل
قاعدهها كه
در پرتو اين
مطالعه
يافتهام و
مىيابم. از
اين قاعدهها،
اساسىترين و
عمومى
ترينشان را
مىآورم: نگرش
هر ملتى به
خود، باور يا
ناباورى بخود
و انديشه
راهنماى ناظر
به آن، لوحى است
كه اندازه
تأثير عوامل
خارجى را در
يك تحول نشان
مىدهد. در
واقع عوامل
خارجى تا وقتى
داخلى نشوند،
نقش پيدا
نمىكنند. و
تا وقتى جامعه
باور به خود و
انديشه
راهنماى ناظر
به آن، انديشه
استقلال آزادى و
رشد را از دست
ندهد،
عاملهاى
خارجى را
داخلى نمىكند.
رمز رشد، باور
به خود است.
سير تحول
سياست آمريكا
در ايران
كتاب اول
امريكا و
انقلاب
قسمت اول
تحول سياست
آمريكا از
زبان اسناد در
سالهاى پيش از
انقلاب
درباره
اسناد منتشره:
درباره
اسناد منتشره
سخنهاى
بسيار مىتوان
گفت. از آنهمه
گفتنى به
سخنهاى زير بسنده
مىكنم:
1- مسلم
است كه همه
اسناد منتشر
نشدهاند.
بنابر مقاصدى
كه داشتهاند
اسنادى را
منتشر كرده و
اسنادى را
منتشر
نكردهاند.
حتى درباره يك
سازمان و يا
يك شخصيت و يا
يك واقعه نيز،
همه اسناد
منتشر
نشدهاند.
2- مقايسه
متن اسناد و
ترجمهها
آشكار مىگرداند
كه در ترجمه
امانت و دانش
بكار نرفتهاند.
گاه از خود
معناى دلخواه
را بعنوان ترجمه
آوردهاند.
3- اسناد
را در
شمارههاى
گوناگون و پراكندهاند.
اسنادى كه به
يك زمان و به
يك موضوع و به
يك سازمان و يا
شخصيت و به يك
سياست راجعند
را در
شمارههاى
گوناگون و
بىربط و بدون
فهرست صحيح،
پراكنده
ساختهاند.
چرا؟
- زيرا
نمىخواستهاند،
خوانندگان سر
از سير تحول
سياست آمريكا
در آورند تا
ببينند چرا از
دفاع شاه تا دفاع
از خمينى تحول
كرده است؟
- زيرا
نمىخواستهاند،
خوانندگان به
توانايىهاى
واقعى سياست
آمريكا پى
ببرند و ببينند
كه در جريان
همگرايى و
آشتى ملى، دست
و پاى غول
بسته مىشود
اسناد گواهى
مىدهند، اقليت
كوچكى كه بطور
كامل ابزار
سياست امريكا بودهاند
بكنار، بقيه
به يمن هوش و
وطن پرستى،
موفق
شدهاند،
غولهاى
آمريكايى و
روسى را در
جريان انقلاب
بزرگ ايران از
عمل باز
بدارند و
انقلاب بدون
خسران به
پيروزى رسد.
- زيرا
مىخواستهاند،
از اسناد بمثابه
حربه تكفير
استفاده كنند
و مقاومت در
برابر
استبداد را از
ميان ببرند.
در نتيجه
ايرانيان
ندانند كه
بهاى آشتى با
يكديگر چه
اندك و نتايج
آن چه عظيم
اند. احساس
شخصيت نكنند و
در برابر
تمايل به
استبداد و
وابستگى كه در
پى استبداد
بضرورت تحميل
مىشود، نايستند.
4- از آنجا
كه مقصود از
انتشار
اسناد، شناساندن
سياست آمريكا
و جريان تحول
آن نبوده،
بلكه پوشاندن
آن در پرده
ابهام بوده است،
تا
توانستهاند،
اسناد منتشره
را پراكنده
منتشر ساخته
اند. ناگزير:
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى به وجود فضاهاى
خالى ببرند.
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى ببرند چرا از
ميان نظرها و
تدابير سياسى
پيشنهاد شده و
يا حتى متخذ،
فلان نظر و
تدبير بعمل در
آمده و فلان
نظر و تدبير
رها شده است؟
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى ببرند چرا از
ميان
انتخابها،
انتخابهاى
معينى جامعه عمل
پوشاندهاند
و رابطه جريان
وقايع با انتخابها
چه بوده است؟
حتى اگر
انسان معدودى
زحمت مطالعه
تمامى اسناد را
بخود بدهند،
سر از تحول
سياست آمريكا
و علل آن در
نمىآورند.
مگر آنكه در
جريان تحول
حضور مستمر
داشته و زحمت
دسته بندى
علمى اسناد را
بخود بدهند و
فضاهاى خالى
را با مراجعه
به كتابهايى
كه بازيگران
وقت سياست
آمريكا و سران
رژيم شاه
نوشتهاند و
اسناد ديگر
حتىالمقدور
پر كنند.
كوشيدهام
بدين روش، خط
تحول سياست آمريكا
و عوامل موثر
آن را از
اسناد بيرون
كشم و در متنى
نه چندان مفصل
در اختيار نسل
مسئول بگذارم.
اين اسناد به
بهاى هزاران
كشته و معلول
و ميليارها
دلار (كه در
جريان
گروگانگيرى
بغارت آمريكا
رفت يا بر اثر
محاصره
اقتصادى و جنگ
و استبداد
برباد رفت) زيان
تمام شد است و
دست كم بايد
بكار آگاهى
نسل امروز
ايران و نسل
امروز بشريت
اسير بيايند و
همگان را در
يافتن روشهاى
درست در
مبارزه بخاطر
رهايى از
روابط سلطه
گر- زير سلطه،
بكار آيند. در
حقيقت اسناد
گزارشگر صديق
اندازه
كارآيى
روشهايى است
كه پيش و در
جريان و پس از
پيروزى
انقلاب، از
سوى شخصيتها و
سازمانهاى
سياسى ايران
پيشنهاد شده و
بعضاً بعمل
درآمدهاند.
خواه روشهايى
كه از سوى
رژيم شاه و حاميان
آمريكائيش
اتخاذ
شدهاند و
خواه روشهايى
كه از سوى
مخالفين
اتخاذ
شدهاند. در نتيجه
مىتوان
فهميد چه
روشهايى بر
پايه چه ديدگاه
عملى
مىتوانند
غولها را
عاجز گردانند.
اگر اين درس
از اين اسناد
گرفته شود،
شايد بتوان
خسرانهارا
جبران كرد.
بهررو، بنا
بر روشى كه
آمريكاييان
خود بكار
بردهاند، در
اين مطالعه
تحت هدفها و روشهاى
آمريكا و در
رابطه با بيش
و كمى كه به
اهميت هدفها
در هر مرحله
دادهاند، به
گروهبندى
شخصيتها و سازمانها
پرداختهايم
و سياستهاى
متخذ و عوامل
موثر در اتخاذ
و
بكاربردنشان
را معين ساختهايم.
1-
هدفهاو
وسايل:
هر چند
در باره
اسناد، هدفها
و وسائل بنا
بر اهميت رديف
نشدهاند،
اما در هر
مرحله جاى هر
يك از آنها از
لحاظ اهميت
زبر يا زير
مىگشته است.
با اين وجود
در دوران
طولانى پيش و
جريان و بعد
از انقلاب،
هدفها و وسائل
معينى همواره
در رديفهاى
اول قرار
گرفتهاند.
اينك اگر
بخواهيم اين هدفها
و وسايل را
بنا بر اهميت
رديف بندى
كنيم، فهرست
زير بدست
مىآيد (1):
الف -
هدفها:
* 1- ثبات
رژيم سياسى -
نظامى ناظر
به:
* 2-
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى
* 3-
جلوگيرى از
نزديكى به
روسيه و
انسجام اقتصادى،
سياسى، نظامى
و فرهنگى
ايران در بلوك
بندى جهانى
تحت رهبرى
آمريكا
* 4- سلطه
بر شبكه
راههاى بين
المللى و نقاط
استراتژيك
منطقه و بخصوص
ايران
* 5- جريان
نفت و تنظيم
قيمتهاى آن و
روسيكلاج
دلار
* 6-
سرنوشت ايران
بعد از نفت
از
درجهبندى
بالا، روشن
مىشود كه چهار
هدف اول،
بنوبه خود
وسيله
دستيابى
هميشگى به دو
هدف آخر
هستند. با
وجود اين اگر
نفت و منافع
اقتصادى نيز
در كار
نمىبودند،
موقعيت
«ژئوپوليتيك»
ايران، ايجاب
مىكرد كه
آمريكا چهار
هدف اول را
اساس سياست
خويش قرار
بدهد.
توضيحاتى كه
در اسناد داده
شدهاند، از
هر لحاظ
روشنگر هستند:
* درباره
ثبات سياسى،
اين امور مورد
تاكيد قرار
گرفتهاند: (2)
- ساختهاى
وابستگى و
قابليت
دوامشان
- قابليت
تجديد
نخبهها و
توسعه پايگاه
اجتماعى يا
قابليت تحول
رژيم و
توانائيش در جلب
نيروهاى جديد.
توجه اساسى به
اين امر است كه
با تحول
اجتماعى،
نيروهاى
سياسى جديدى
پديدار شده و
مىشوند. توانايى
رژيم براى جلب
اين نيروها چه
ميزان است؟
- انواع
تركيبهاى
رهبرى با شاه
و بدون شاه،
با شاه بدون
اختيار و با
شاه با اختيار
- انواع
آلترناتيوها
و امكانات هر
كدام
و از آنجا كه
ارتش را ستون
فقرات رژيم سياسى
تلقى
مىكردهاند،
پاسخ به
سئوالهاى
بالا را موكول
به سئوالهاى
زير درباره
ارتش
مىساختهاند
(3):
- قابليت
دوام تشكيلات
ارتش بخصوص از
لحاظ سنگينى
روزافزون
هزينهها و
تزاحم اين هزينهها
با رشد
اقتصادى.
- درجه
وابستگى ارتش
از لحاظ ساز و
برگ نظامى،
تعليم و تربيت
و مالى و
بخصوص (4):
- توانايى در
مهار خيزشهاى
داخلى
- همكارى در
كنترل
فعاليتهاى
نظامى روسيه
(همكارى
اطلاعاتى) و
دفاع اوليه در
صورت حمله اين
كشور
- توانايى بر
عهده گرفتن
منطقهاى در خاورميانه،
در شرق ايران،
در خليج فارس
و غرب آفريقا
و اقيانوس
هند.
توانايى در
دفاع از دالان
هوايى تركيه -
ايران كه از
لحاظ نظامى و
اقتصادى
حياتى است.
*
درباره
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى مسائل
زير مورد نظر
بودهاند (5):
- موقعيت
طبقات و
مسائلى كه از
رشد كمى و
كيفى شان پديد
مىآيند.
- نظام
اقتصادى
ايران و بخصوص
نوع برنامه
گذارى -
فعاليت چند
مليتى و راههاى
توسعه آن.
افزايش ظرفيت
بازار ايران و
راههاى فروش
حداكثر
فرآوردههاى
آمريكايى به
اين بازار.
تغيير طرز
فكر و
اعتقادات
قشرهاى ميانه
بخصوص
شيوههاى
زندگى.
- تثبيت
موقعيتهاى
اقتصادى -
سياسى قشرهاى ميانه
بمنظور تثبيت
رژيم سياسى:
حدود دمكراسى
و چگونگى
توسعه آن
* درباره
جلوگيرى از
نفوذ روسيه در
ايران يا
جلوگيرى از
نزديكى به
روسيه علاوه
بر مسايل
بالا، مسائل
زير مورد توجه
بودهاند (6):
- نقش آمريكا
بعنوان مدافع
تماميت ارضى
ايران و مخالف
تجزيه آن
- زمينههاى
نظامى (نياز
به سلاح) و اقتصادى
(نياز به
تكنولژى و
خدمات و
كالاهاى سرمايه
ئى)
- حل مسائل
منطقه و از
جمله ايران با
همسايگان آن
بدون دخالت
دادن به روسيه
شوروى
- زمينههاى
رشد گروههاى
وابسته به روسيه
شوروى و
گروههاى
متمايل به
استقلال از هر
دو قدرت.
«استقلال كامل
وهم است و
استقلال از
آمريكا
بمعناى قرار
گرفتن در حوزه
جاذبه روسيه
است» (7) اين
تمايل، بعلت
آنكه جاده صاف
كن كمونيستها
تلقى مىشود،
راديكال خوانده
مىشود.
- نقش ايران
در گروه
بنديهاى
سياسى - نظامى
منطقه: همكارى
با عربستان
سعودى،
اسرائيل و مصر
- اثرات
قدرتمند شدن
رژيم سياسى
ايران بر
تمايل آن به
جستجوى تعادل
جديد از راه
دورتر شدن از
آمريكا و
نزديكتر شدن
به روسيه.
- تغيير
تناسب قوا در
جهان و بخصوص
در منطقه و
اثر آن بر
روابط ايران و
شوروى
- تغيير در
اعتقادها و
شيوههاى
زندگى و اثر
آن بخصوص اندازه
توجه نسل جوان
به
ناسيوناليسم
انطباق طلب،
به ليبراليسم
اقتصادى و
بماركسيسم
برخاستن موج
اسلامى و اثر
آن بر روابط
دو قدرت.
* درباره
سلطه بر شبكه
راههاى بين
المللى و نقاط
استراتژيك
منطقه و بخصوص
ايران، مسائل
زير همواره
مورد نظر
بودهاند (8):
- تأمين
ارتباطات
زمينى و
دريايى و هوائى
هم از نظر
نظامى و هم از
نظر
بازرگانى
- حضور سياسى
و نظامى در
خليج فارس: پر
كردن خلاء
قدرت از سوى
آمريكا.
- نقش متفوق
نيروى دريايى
و هوايى ايران
*
درباره جريان
نفت و تنظيم
قيمتهاى آن و
روسيكلاژ پترو
دلار،
مشكلهاى حل
كردنى بقرار زيرند (9):
- حفظ بهاى
نفت در حد
توقعات
اقتصاد آمريكا
- جريان نفت
بغرب به ميزان
لازم.
- اثرات
اندازه و
تركيب بودجه
بر تضمين
جريان نفت و
سياست معتدل
درباره
قيمتها.
- اثرات تحول
مجموع اقتصاد
كشور بر ميزان
صدور نفت و
قيمت آن.
- نقش نظام
بانكى ايران و
وابستگى ريال
به دلار در
جريان نفت و
رسيكلاژ
پترودلار (ذخير
ارزى - دخيره
پشتوانه -
خريدهاى
نظامى - جريانهاى
سرمايه - ارزش
داخلى و خارجى
پول)
- جانشين شدن
آمريكا در
دادن كمكهاى
مالى و نظامى
به كشورهاى
متحد آمريكا و
كمك به تثبيت
رژيمهاى آنها.
* درباره
سرنوشت ايران
بعد از نفت،
دو امر زير
مورد توجه خاص
قرار
گرفتهاند (10):
- وقتى نفت
ايران به
پايان
مىرسد، ايرانى
بر جا مىماند
با قدرت نظامى
بزرگ و اقتصاد
ميرنده. اگر
اين ايران
شروع به
باجگيرى از
همسايهها
كرد، چه بايد
كرد؟
- ايران بعد
از نفت، هنوز
از موقعيت ژئوپليتيك
بى نظيرى
برخوردار است.
ا گر از لحاظ اقتصادى
نتواند بر سر
پا بماند، چه
بايد كرد؟
خطوط اصلى
هدفهاى بالا،
بر كسانى كه به
مطالعه علمى
مسائل سلطه و
استقلال
پرداختهاند
معلوم بودند.
در حقيقت در
عصر قاجار، در
قراردادهاى
تحميلى به
رژيمهاى دست
نشانده،
هدفهاى
بالا عناصر
غير متغير
بشمار
مىرفتند. اما
جزء به جزء
مسائلى كه تحت
عنوان اين هدفها،
موضوع فعاليت
سفارت آمريكا
بودهاند، اينك
به يمن اسناد،
در تمامت خود
شناخته
مىگردند. در پرتو
اين شناسائى
نه تنها
مىتوانيم به
هويت واقعى
گروههاى
سياسى كه در
جريان انقلاب
و پس از آن
برنامه عمل
منتشر
ساختهاند و
مىسازند پى
ببريم، بلكه
قادر
مىشويم، جهت
سياست آمريكا
و وسايلى را
كه براى
بازسازى نظام
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى و
رژيم سياسى
ناظر به آن
بكار مىبرد،
نيز، از پيش
بشناسيم و
وسائل متناسب
را براى
بازجستن
هدفهاى
انقلاب بزرگ
ايران، با دقت
علمى تشخيص
دهيم و تعيين
كنيم.
ب - وسائل:
امورى كه ذيل
هر يك از
هدفها، موضوع
فعاليت سفارت
بودهاند، بنفسه
وسايلى نيز
هستند كه براى
برآوردن مقاصد
بالا، بكار
مىرفتهاند.
با وجود اين،
بر اساس درجه
بندى هدفها و
با توجه به
اين امر كه دو
هدف اول، شرط
تحقق هدفهاى
بعدى تلقى
مىگشتهاند
و حفظ رژيم
سياسى، مسئله
اصلى به شمار
مىآمده است،
مهمترين
وسايلى را كه بطور
مستمر بكار
رفتهاند،
بنا بر درجه
اهميت در زير
شماره
مىكنيم (11):
1-
وابستگيهاى
ارتش. اين
وابستگيها
عبارتند از:
وابستگى به
سلاح - به
درآمد نفت - به
تعليم و تربيت
نظامى - به
پيوندهاى
نظامى در سطح
منطقه و با
ارتش آمريكا -
شيوه زندگى
آمريكائى
(غربى شدن
فرهنگ).
2- به
اختيار
درآوردن
آلترناتيو،
طوريكه بر فرض
تحول سياسى،
رژيم جانشين
به هدفهاى
بالا وفادار
بماند. اينكار
مستلزم:
* نفوذ هر چه
گستردهتر در
كادرهاى نظامى
و سياسى و
اقتصادى با
استفاده از
وسايل زير
است:
- القاء
ايدئولوژى
(ترس از
كمونيسم - ترس
از تجزيه -
متقاعد كردن
كادرها كه
استقلال و آزادى
كامل وهم است)
- پيوند قشر
حاكم (سياسى
يعنى حمايت از
مقام و موقع
آنها،
ايدئولوژيك،
اجتماعى از راه
ترغيب به
ديدارهاى
مكرر از
آمريكا، ايجاد
تماس با
مقامات
سياسى،
اقتصادى و
هنرى آمريكائى
و اقتصادى
يعنى ترغيب به
سرمايه
گذاريهاى
مختلط،
همكارى با بازرگانان
آمريكائى و...)
* جذب نيروى
مخالف شاه با
استفاده از: سيا،
جامعه
دانشگاهى،
بازرگانان
آمريكائى براى
تماس با
رهبران سياسى
در داخل كشور
و تبعيدهاى
ايرانى در
خارج از كشور
و نيز:
- ايجاد حزب
مذهبى و جدا
نگاهداشتن آن
از روشنفكران.
- در انزوا
نگاهداشتن
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى كه حاضر
به همكارى با
آمريكا بر اساس
خطوط بالا
نمىشوند. در
نتيجه:
- در اختيار
داشتن يك
آلترناتيو
ميانه رو
متمايل به
آمريكا
3- برنامه
گزارى اقتصاد
ايران و جهت
دادن به سياستهاى
اقتصادى.
4- فروش
اسلحه به
ايران و كنترل
آن به دو قصد: يكى
تداوم جريان
نفت و ديگرى
قادر كردن
ارتشش به
ايفاى
نقشهائى كه در
بالا شماره
شدند.
5-
جلوگيرى از
دسترسى ايران
به سلاح هسته
ئى.
6-
پشتيبانى از
صادارت
بازرگانى غير
نظامى از سوى
شركتهاى
خصوصى آمريكايى
به ايران.
7- توسعه
علائق
فرهنگى،
بخصوص تحصيل
دانشجويان
ايران در
آمريكا. كوشش
براى متقاعد
كردن كادرهاى
ايرانى به كارآمد
بودن
ايدئولژى
آمريكائى...
با آنكه درجه
بندى هدفها و
وسايل به شرح
بالا، روشن
مىگرداند كه
آمريكا
كداميك از
هدفها را در
كوتاه مدت
مىتواند
قربانى حفظ
هدفهاى ديگر بگرداند،
مىكوشم بكمك
اسناد و نيز
كتابهايى كه
مسئولان دولت
آمريكا
نوشتهاند،
هدفهاى صرف
نظر نكردنى و
كردنى را از
يكديگر مشخص كنم:
بنا بر
اسناد، تا
وقتى
كودتاهائى
نظير كودتاى
ناصر و قذافى
و بعد
كودتاهاى
نظاميان حبشه
و بخصوص
كودتاى
افغانستان
واقع نشده بودند،
انسجام در
ارتش و حاكميت
افراد وفادار
به سياست
آمريكا و
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى،
براى
نگاهداشتن
ايران در
اردوگاه غرب،
كافى بنظر
مىرسيدند.
اما وقوع اين
كودتاها و
تغييراتى كه
در كشورهاى
ديگر خاورميانه
بوجود آمدند،
بر كار
گردانان
سياست خارجى آمريكا،
روشن ساختند
كه ساختهاى
وابستگى مىتوانند
روسيه را بجاى
آمريكا
بعنوان تكيه گاه
و حامى
بپذيرند (12). از
اين زمان است
كه هدف اول،
هدفهاى اصلى و
در ميان آنها،
دورنگاهداشتن
ايران از
روسيه، از
اهميت بيشترى
برخوردا
مىشود (13) در
عوض سه هدف
بعدى،
هدفهائى هستند
كه دست كم در
كوتاه مدت
مىتوانند
فداى هدفهاى
سه گانه اول
بخصوص
دورنگاهداشتن
ايران از روسيه
بگردند (14).
از اين زمان
ببعد است كه
نظر آمريكائيان
درباره
شخصيتها و
گروههاى
سياسى ايران تغيير
مىكند و بطور
جدى بفكر
جانشينانى در
درون رژيم و
حتى آلترناتيو
مىافتند:
«در صورت
مرگ يا عزل
شاه، ممكن است
ديد رژيم
جانشين، مثل
ديد شاه
نباشد. بعلاوه
نزديكى روابط
ايران و
آمريكا
مىتواند، يك
مسئله قابل
بهره بردارى
براى عناصر
راديكال و ضدر
رژيم باشد.
لذا ايالات
متحده يك توجه
اساسى در ثبات
بلند مدت در
ايران تحت حكومتهائى
دارد كه
منطقاً دوست
آمريكا باشند و
احتمال
نداشته باشد
بر ضد ما
اقدام كنند.
بهمين دليل به
نفع ايالات
متحده است كه
رفتار دوستانهاى
ميان مردم
ايران نسبت به
آمريكا پرورش
و ادامه يابد» (15).
تا اواسط سال
1976، تماسى با
مخالفان رژيم
شاه، تماس با
افراد و اغالب
بقصد خريدن
آنها بوده است
و از هرگونه
تماسى كه
ترديد در باور
آمريكا به
ثبات رژيم شاه
تعبير كرد،
اجتناب
مىشده است (16).
اما از اين
زمان، تماسها
به صفت ايجاد
رابطه با مخالفان
رژيم شاه و
ايجاد آلترناتيو
براى زمانى
است كه مهار
امور كشور از
دست شاه بيرون
برود (17). از
اينرو سلطه
رژيم سياسى ايران
و جلوگيرى از
پيدايش
آلترناتيو
مستقل يا وابسته
به روسيه، هدف
اول مىگردد.
وسيله اول براى
دست يابى به
اين هدف، جذب
نيروهاى
مخالف به درون
رژيم و ايجاد
بدلى در محدوده
رژيم شاه و
اگر نشد،
ايجاد
آلترناتيوى
است كه در
دراز مدت بطور
منطقى دوست
آمريكا باشد.
3-
گروهبندى
شخصيتها و
گروههاى
سياسى پيش از
انقلاب:
نظر طراحان
سياست آمريكا
در ايران، نسبت
به گروهها و
شخصيتهاى
سياسى، بخصوص
در فاصله 1976-1970،
تحول چشمگيرى
كرده است. در
سالهاى پيش از
آن، اطلاعات
سفارت آمريكا
از جنبههاى
مختلف
زندگانى
اجتماعى مردم
ايران، اندك
بودهاند.
ايران را
«جزيره ثبات»
فرض و بيشترين
مراقبت را صرف
مواظبت از
رژيم شاه و
هدايت آن
مىكردهاند.
در اين دوره
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى را به
شرح زير
ارزيابى و
طبقه بندى
كردهاند:
الف -
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى ايران، پيش
از دهه 1980 - 1970:
سازمانها و
شخصيتهاى
سياسى را به
شش گروه تقسيم
مىكردهاند
(18):
- گروهها و
نخبههاى
سياسى كه بر حول
قدرت شاه
حكومت را در
دست دارند و
ارتش كه ستون
فقرات حكومت
را تشكيل
مىدهد.
- گروههاى
سياسى ميانه
رو كه با
نزديكى با
آمريكا و دورى
از روسها و
سياست نفتى و
اقتصادى و
سياست خارجى
رژيم موافقند
اما با سياست
داخلى وى
مخالفند.
- جبهه ملى و
همكاران مصدق
و ديگر عناصر
آزاديخواه و
استقلال طلب.
-
روحانيان.
- چپگرايان.
- مجامع
روشنفكرى كه
كمتر در قيد
ايدئولژى و
بيشتر خواهان
فضا و امكانات
فعاليت براى
رشد اقتصادى و
اجتماعى كشور
هستند.
درباره گروه
اول. بيشترين
توجه را به ارتش
و تحول
تمايلات
افسران،
بخصوص افسران
جوان
مىكردهاند (19).
تا سالهاى
اول
دهه 80-1970، نه
تنها آلترناتيوى
در اختيار
نداشتهاند،
بلكه بر آن
بودهاند كه
رژيم شاه را
در متلاشى
كردن سه گروه
آخر كمك
نمايند (20). با
وجود اين، در
دوره رياست
جمهورى كندى،
كوشش موفقى را
براى متشكل و
بحكومت رساندن
گروه جديدى
انجام دادهاند
(21). شاه با
انقلاب سفيد
خود، با حفظ
حزب مردم و
تاسيس حزب
ايران نوين
(بعنوان
جانشين حزب مليون)
و جذب عناصر
قابل جذب، از
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى كه
بيرون از گروه
اول بحساب
مىآمدند،
كوشيد به بدلى
سياسى تحت
قدرت مطلقه
خويش واقعيت
بخشد. چهار
سال بعد از اين
آزمايش،
نخستين
ترديدها در
موفقيتآميز
بودن انقلاب
سفيد بوجود
آمد.
در پى اين
ترديد، كوشش
براى بوجود
آوردن بدلى
سياسى در
محدود رژيم
شاه بعمل
مىآيد.
بدينقرا «راه
حل امينى» كه
در دوران
انقلاب مطرح
شد، سابقهئى
ديرين دارد و
در اواسط سال 1345
ارائه شده است.
در همين زمان
است كه از
گروه ميانه
روى با مشخصه (22):
«موافق سياست
خارجى و سياست
نفتى و مخالف
سياست داخلى
رژيم شاه» سخن
بميان مىآيد.
اين گروه
كودتا 28 مرداد
را «نجات
ايران غريق
توسط آمريكا»
(23)، تلقى
مىكردهاند.
مجموعهئى از عناصر
جبهه ملى،
جناح راست
سوسياليستها
خليل ملكى و
كسانى
بودهاند كه
بعدها نهضت
راديكال را
بوجود
آوردهاند (24)، اينان
در سال 1346 بر آن
شدند كه بر
گرد على امينى
جمع آيند و با
اجازه شاه،
فعاليت سياسى
را بياغازند.
بنظرشان
نزديك شدن
رژيم شاه به
روسيه خطرناك
بوده است و
سفارت آمريكا
را از عواقب
آن
مىترساندهاند!
از اين زمان
در اسناد
سفارت
نشانهها بر
جدائى ميان
تمايلهاى
مختلف احزاب
تشكيل دهنده
جبهه ملى،
زمان به زمان
صريحتر
مىشوند.
سياست عمومى
بر اينست كه
اين جريان
تشديد گردد و
جذب شدنيها،
در گروههاى
اول و دوم جذب
شوند و در رژيم
سياسى موجود،
بدلى سياسى را
بوجود
بياورند كه
سبب ثبات رژيم
بگردد.
جريان تقسيم
جبهه ملى و
احزاب سياسى كه
در درون و
بيرون آن فعال
بودهاند، در
اسناد سفارت
بازتابى روشن
دارد:
جبهه ملى و
احزاب سياسى
تشكيل دهنده آن
كه به ادعاى
اسناد، در
دوران مصدق به
سازش با
كمونيستها تن
داده بودند (26)،
پس از آنكه در
سالهاى اول 1960،
فعاليت را از
سر گرفتند، در
سال 1964 به
منتهاى درجه
ضعف رسيدند (27) و
به سه جريان
منشعب
گرديدند:
- آنها كه
ميانه رو شدند
يعنى با سياست
خارجى (مخالفت
با روسيه و
دوستى با
آمريكا) و سياست
نفتى موافق
شدند و با
سياست داخلى
شاه مخالف
ماندند.
- آنها كه از
اصلاح پذيرى
سياست آمريكا
مأيوس شدند،
اما از لحاظ
سياى يا غير
فعال شدند و
يا سياست صبر
و انتظار در
پيش گرفتند (28) و
يا همچنان
مىكوشيدند
آمريكا را بر
اساس دورى از
روسيه و
نزديكى به
آمريكا و
موافقت با
پارهئى
منافع
آمريكا، از
حمايت رژيم
منصرف كنند (29).
- آنها كه
گروههاى چپ
گرا را بوجود
آوردند. اينان
موافق
استقلال
ايران از سلطه
آمريكا
بودهاند (30).
توجه به
روحانيان، از
15 خرداد 1342 (5 ژوئن
1963) بيشتر
مىشود. با
وجود اين، در
اين دوره
آمريكا موافق
دور كردن آنان
از سياست و
سلطه رژيم شاه
بر بنياد
مذهبى است (31). نظر
طراحان سياست
آمريكا، بر
اين است كه
روحانيان بضعف و
زوالند و
آينده ندارند
(32).
چپ گرايان،
از حزب توده
سرچشمه مىگيرند
كه در جريان
ضعف به سه
جناح تجزيه شده
است (33):
وفاداران به
مسكو و
مخالفان مسكو
و جناحى متشكل
از آنها كه به
خدمت رژيم شاه
درآمدهاند و
در تشكيلات
تازه ئى با
«عناصر مترقى
در دورن رژيم»
همكارى
مىكنند (34). بر
روى هم
چپگرايان بر
اثر رخنه
ساواك و سركوب
موفق
تشكيلاتى كه
در جريان چپ
پس از تجزيه حزب
توده، بوجود
مىآوردند (35)
در آغاز دهه 70-1960
ديگر خطرى
براى رژيم
بحساب
نمىآمدند (36).
پا به پاى تجزيه
و متلاشى شدن
جريانهاى
سياسى، در
ارتش نيز دو
اقليت راست و
چپ، جريان
تيمور بختيار
و جريان
متمايل به
ناصريسم بروز
مىكنند و سركوب
مىشوند.
با اينهمه
رشد درس
خواندهها،
عامل نگران
كنندهاى
مىگردد.
افزايش تعداد
دانشجويان و
ناهمسانى
بلكه تضاد
ميان
آرمانطلبى
ذهنى شان و
واقعيتهاى
زندگانى
اجتماعيشان،
سبب مىگرديد كه
رژيم شاه از
هواداران
بسيار كمى در
ميان دانشجويان
كه فعالترين
بخش روشنفكرى
بشمار مىرفتند،
برخوردار
باشد (38).
اما
روشنفكران را
به روشنفكران
سنتى و
روشنفكران
جديد تقسيم
بايد كرد.
روشنفكران سنتى
همانها هستند
كه در بحث از
گروهها و شخصيتهاى
بالا از آنها
سخن رفت. در
ميان
روشنفكران
جديد، آنها
كه سرشان به
سنگ واقعيتها
خورده است و
اينك ملاحظات
ايدئولژيك و
دلبستگيهاى
ملى را در
درجه دوم
اهميت قرار
مىدهند،(39)
شمارى بزرگ و
روزافزون را
تشكيل
مىدهند. اين
تغيير تمايل -
بنابر سنجش
افكارها - در
ميان
دانشجويان
نيز ملاحظه مىشود
(40):
«در پاسخ به
بزرگترين
نياز جوانان
ايران چيست؟ 14
درصد پاسخ
دهندگان جواب
دادهاند:
وسايل و
تاسيسات تفريحى،
33 درصد:
فرصتهايى
براى مشاركت
در كار توليدى،
و 40 درصد:
آزاديهاى
سياسى... بر
اساس نظر سنجى
ديگرى در بهار
1342... كاركردن
براى عدالت
اجتماعى 82
درصد آراء را
به دست آورده
است. انجام
وظيفه 81 درصد،
آزادى شخصى 79
درصد،
وفادارى به
آرمان «بشر» 80
درصد، اطاعت
از مقامات
تنها 14 درصد...»
بدينسان
اصلاحات
داخلى هم در
نظر روشنفكران
سنتى و هم در
نظر
روشنفكران
جديد تقدم قطعى
پيدا مىكند (41):
درباره
اولويت
نيازهاى اقتصادى
بر نيازهاى
سياسى، اظهار
نظر روشنترى
شده است: 42 درصد
اظهار
كردهاند
اولين كارى كه
بايد انجام
بگيرد اينست
كه «در راه
تغيير و بهبود
اوضاع
اقتصادى كار
كنند» و 34 درصد
«به بهبود وضع
فرهنگ و
بهداشت و
اخلاقيات
عمومى» اولويت
دادهاند در
حاليكه تنها 18
درصد به
تغييرات
سياسى اولويت
بخشيدهاند.
از سويى ديگر،
35 درصد طرفدار
چيزهايى نظير
«انقلاب و
تغيير رژيم و
برقرارى
سوسياليسم و
آزادى بيان و
مطبوعات و
بيرون آمدن از
پيمانهاى
نظامى و پايان
دادن به نفوذ
بيگانگان»
بودهاند و 55
درصد اظهار
مىكردهاند
كه براى ايجاد
تغييرات لازم
بايد زور بكار
برد».
بدينقرار،
در افكار
قشرهاى
روشنفكرى،
حتى
پوياترينشان،
آزادى بر
استقلال و
اصلاحات بر
آزادى و اقتصاد
بر سياست تقدم
پيدا مىكند.
در يك كلام
ايدئولژى
غالب،
ايدئولژى رشد
و دور
«مدرنيسم سياسى»
اجتماعى
-اقتصادى» شده
است تا آنجا
كه بباور 55 درصد
دانشجويان،
رشد و نوسازى
كشور بدون
اعمال زور
سرانجام
نمىگيرد.
طبيعى است اگر
اين تحول در
انديشه
انديشمندان
سبب گردد كه «دار
و دستههاى
سياسى و
روشنفكرى در
يكديگر تقريباً
بور بخورند و
بر يكديگر
نفوذ داشته باشند
اما بر مردم
بطور عموم
نفوذ نداشته
باشند». و
نتيجه در
يكديگر بر
خوردن،
پيدايش شكل
سازمانى
جديدى بگردد:
دورههاى
بسيار پديد
بيايند و هر
روشنفكر در
يكچند از اين
دورهها حضور
بيابد.
مشهورترين
تشكيلات از
اين نوع، يكى
تشكيلات
فراماسونرى،
و ديگرى
باشگاههاى
«امرسون» و «ما» و
كانون
ترقى هستند
كه با آغاز
انقلاب سفيد،
بر تشكل خويش
مىافزايند و
سرانجام در
حزب ايران
نوين با جذب
تمايلهائى كه
از گروههاى
سياسى بالا
جدا مىشدند،
متشكل
مىشوند و با
شعار تقدم
ترقى بر
استقلال و آزادى
و اسلام، از
سوى شاه رسالت
تاريخى، تبديل
ايران عقب
مانده به
ايران مترقى
را بر عهده
مىگيرند (41).
اما غير از
اين دورهها،
دورههاى
ديگرى وجود
داشتند.
مهمترينشان
دوره امينى و
دوره ايران
جوان و اتفاق
ملى و دوره
خانواده
فرمانفرمائيان
و... بودند. يكى
از دو خاصه
مهم اين
دورهها اين
بود كه بتدريج
بر محور دو
تمايل متمركز
مىشدند (42):
- يك تمايل
اين بود كه با
توجه به ضعف
گروههاى
سياسى مخالف و
تحول طرز فكر
روشنفكران و دانشجويان،
اعطاى
آزاديهاى
محدود هم ممكن
است و هم سبب
تثبيت رژيم
كشور مىگردد.
- تمايل دوم
اين بود كه
بدون رهبرى
داراى
اختيارات
مطلق و اعمال
قوه، سنتهاى
كهن و ضد
نوگرايى را
نمىتوان از
پيش پا
برداشت.
اين دو تمايل،
انعكاس دو
تمايل در
دستگاه حاكمه
آمريكا بودند:
تمايلى كه با
ظهور كندى و
نظريه «مرزى
جديد» آزادى
محدود و رشد
را در كشورهاى
زير سلطه براى
استراتژيهاى
آمريكا
سازگار، بلكه لازم
مىشمرد و
نظريهئى كه
آزادى را براى
كشورهايى
نظير ايران
زود مىشمرد
اما «ترقى»
اينگونه
كشورها را
لازم
مىدانست. شاه
به آمريكا
مىرود و كندى
را قانع
مىكند كه به
برنامه
نوسازى كشور
بدست خود او
انجام بگيرد.
از اقبال او،
كندى كشته
مىشود و
جانسون
مىكوشد بر
آيند دو تمايل
دستگاه
آمريكا بگردد.
بازتاب اين
تحول، موافقت
با «انقلاب
سفيد» به رهبرى
شاه و تحكيم
قدرت شخصى او
مىشود. بر اثر
اين تحول
سياسى، اكثر
درس
خواندهها كه
در «پى
ايدئولژى
نيستند» و
روشنفكرانى
كه به رشد تقدم
مىدهند، در
محدوده
استبداد شاه و
منافع آمريكا،
انقلاب سفيد
را بعمل در
مىآورند.
در اين
دورهها،
جوانترها از
دختر و پسر
شركت
مىكردند و از
راه ازدواج،
يك رشته «خويشاوندىهاى
در هم بافته»
پديد
مىآمدند (43). به
سخن ديگر، اين
دورهها يك
وظيفه
اجتماعى - سياسى
بسيار مهمى
انجام
مىدادند كه
عبارت بود از
جذب
استعدادهاى
جديد (اغلب از
راه موافق
كردن مخالف)
به تارعنكبوت
اجتماعى حاكم
بر كشور. نظر
بر اين بود كه
پيوندهاى اجتماعى
و تعليم و
تربيت يكسان،
«دوستيهائى
پديد مىآورند
كه برتر از
اعتقادهاى
ايدئولژيكاند».
در نتيجه در
صورت جذب شدن
افراد، هم
مىتوانستند
از
وفاداريشان
مطمئن گردند و
هم به دوره و
رويه خوددارى
از همكارى با
رژيم پايان
بخشند. در
حقيقت خاصه 80
درصد درس
خواندهها اين
بود كه كارى
بكار سياست
نداشتند اما
حاضر نيز
نبودند براى
رژيم كار
كنند. انقلاب
سفيد با ايجاد
تحرك در بيش
از 90 درصد از
درس خواندهها،
مشكل يك قرنى
عدم همكارى
روشنفكر با
دولت را حل
مىكرد!
همه اين
دورهها و
تمايلهاى
گوناگون شركت
كنندگان در
آنها كه
مهمترينشان
دو تمايل بالا
بودند، با
«نقش خودكامانه
شاه» مخالف
بودند. اما
اين مخالفتها براى
تودههاى
بزرگ كارگران
و كشاورزان با
سواد، بيان
نمىشدند(44).
بدينسان كار
رژيم در جذب
روشنفكرانى
كه بيرون از
جامعه نارضايى
خود را در
محافل خود
اظهار
مىكردند،
آسان مىنمود.
در اين تحليل
از تحول طبقات
اجتماعى و نقش
مردم خبرى
نيست. نه
اينكه هيچ
حرفى در ميان
نباشد، بحث از
گروههاى
سياسى بالا و
روشنفكران
سنتى و جديد،
بواقع بحث از
«طبقه ميانه»
سازى است.
بواقع نيز در
مرامنامه
كانون ترقى و
بعد حزب ايران
نوين، «ايجاد
طبقه ميانه»
هدفى اساسى
شمرده
مىگردد.
بجاست براى
روشنتر كردن
خط سياسى كه
اين اسناد
بدست مىدهند،
دو قول را نقل
كنيم:
- در همين
ايام از امينى
نقل مىشد كه
وى در ملاقات
با شاه گفته
است، جوانها
مىخواهند
حكومت كنند و
شاه به او
پاسخ داده
است، همه شان
را وزير و
وكيل و مدير
كل كرديم.
امينى پاسخ
مىدهد نوكرى
نمىخواهند،
حكومتگرى
مىخواهند.
- در روزهائى
كه صحبت بر سر
كارآمدن دولت
جديد مركب از
اعضاى كانون
ترقى بود،
ديدارى ميان
هويدا و بنى
صدر واقع شد.
در اين ديدار
بحث درباره
موفق شدن و
ناموفق شدن
دولت جديد پيش
آمد. هويدا
گفت: قصد آنست
كه وحدتى از
روشنفكران و
كارگران و
دهقانان
بوجود آوريم و
جامعه نوئى
بسازيم. در
اين پاسخ
سئوال كه با
استبداد شاه و
هدف اول كه
ايجاد «طبقه
ميانه» است، چگونه
مىتوانيد به
اين وحدت
برسيد و موفق
شويد؟ پاسخ
داد كه تحول
اجتماعى
ناگزير بايد
از مرحله
«ايجاد و حذف
طبقه ميانه»
بگذرد!...
با توجه به
دو قول بالا،
اينك مىتوان
روشنتر فهميد
كه در نظر هر
دو جناح رژيم
حاكم و نيز
تنظيم
كنندگان
سياست
آمريكا، مردم
بايد كارپذير
تلقى مىشدند.
بدون اين «اصل
موضوع» نه
نظريهئى كه
بر اساس آن،
انقلاب سفيد
انجام گرفت و
نه نظريه
آزادى محدود،
تدوين كردنى
نبودند. نظريه
كارپذير يا
بهتر بگوييم
القا و تحريك
پذيرى مردم،
همچنان اساس
تفكر سياسى
آمريكا را پيش
و در دوره
انقلاب و پس از
آن، تشكيل
مىدهد. از
اينروست كه در
اين روزها كه
با شروع
«انقلاب سفيد»
جامعه ايران و
رژيم شاه وارد
يك مرحله
تعيين كننده
مىشدند،
درباره نقش
مردم اينطور
آمده است (45):
«تودهها در
معرض
(تبليغات)
عوام فريبانه
قرار گرفته و
دستخوش
تبليغات
مطبوعاتى و راديو
واقع شدهاند.
به تودهها
درباره مسائل
سياسى،
اقتصادى و
اجتماعى
كشور، آموزش داده
نمىشود. بر
عكس رژيم از
راه تبليغات
در پى آنست كه
از راه تحريك
احساسات و جلب
عواطف، تودهها
را متقاعد
سازد. ا ما اگر
رژيم حاكم شكست
بخورد،
تودهها در
اختيار
نيروهائى قرار
مىگيرند كه
وسايل
تبليغاتى در
دست آنهاست»!
بر اساس اين
تحليل، پاسخ
«چه بايد كرد» را
بدست مىدهند
(46):
- بايد
حداكثر
روشنفكران را
جمع كرد و بخصوص
در دانشگاهها
به القا
ايدئولژى
پرداخت:
«تعيين
مامورين جوان
اداره
اطلاعات آمريكا
براى تحصيل
تمام وقت در
دانشگاه
تهران به
پيروزى از
الگوى
آمريكاى
لاتين با
رسالت اصلى
تحت تاثير
قرار دادن
افكار عمومى
دانشجويان در
جهتى مساعد
براى
سياستهاى
ايالات متحده»
و...
- بايد با هر
دو جناح
دستگاه حاكمه
روابط محكم را
حفظ كرد. اما
از آنجا كه (47)
«سازش بين
حكومت و
انديشمندان
كه در كنار
ايستادهاند،
تا زمانى كه
مخالفين
اصرار دارند
شاه از سمت
خود بعنوان
فرمانروا
كنار رفته و
قدرت واقعى را
بوزارتخانهها
منتقل كند»
ممكن نيست،
بايد از
تمايلى حمايت
كرد كه تحت
فرماندهى شاه
به «ترقى
ايران» تقدم
مىبخشد.
انقلاب سفيد
بر اساس آن
اطلاعات و اين
تحليل، شروع
مىشود...
در اواخر دهه
70-1960، ارزيابى
ديگرى بعمل مىآيد
كه بنا بر آن
آرايش عمومى
نيروهاى سياسى
ايران بقرار
زير است:
«شاه با
موفقيت
مدرنيزه كردن
ايران را
رهبرى مىكند
و به درست
بودن آرمان
خويش اطمينان
دارد. بهمان
اندازه كه به
درستى (انقلاب
سفيد) اطمينان
دارد، از
اينكه مهار
سياسى ايران
رااز دست
نداده است.
خوشحال است.
بر آنست كه
مخالفان در
انتظار تحقق
پيش بينىهاى
شومشان، در
اختناق
بمانند» (48). اين
مخالفان كه
«هيچگونه
تهديدى براى
شاه به شمار
نمىروند» (49)
عبارتند از:
-افراد جبهه
ملى كه «امروز
بكلى غيرفعال
هستند. آنها
همچنان ضد شاه
هستند و بهمين
دليل تهديدى
در حال كمون
براى نظام
كنونى به شمار
مىروند» (50).
- مخالفان
غير كمونيست
رژيم را به سه
گروه مىتوان
تقسيم كرد:
«فعالان جوان،
عناصر محافظه
كار بازار و
انديشمندان
مسنتر.
فعالان جوان
مدعى هستند كه
انگيزه آنها ميل
به محدود كردن
اختيارات شاه
است و در پى آنند
كه يك حكومت
ملى و طبق
قانون اساسى،
روى كار
آورند. عناصر
محافظه كار
بازارى از
تجددگرايى
شاه نفرت
دارند و
برآنند كه شاه
راه و رسم زندگى
اسلامى ايران
را تباه كرده
است.
انديشمندان
مسنتر كه از
لحاظ روش
سياسى «ليبرال»
هستند ولى از
سركوبى همه
جانبه
مخالفان سياسى،
نفرت دارند» (51)
با وجود
اين
نشانههاى
ناراحت
كنندهئى
ملاحظه
مىشوند كه
نمىتوان
آنها را ناديده
گرفت:
«هنوز بقاياى
عناصر مخالف
(غير كمونيست)
كه با سرسختى
با رژيم شاه
مخالفند،
وجود دارند...
اينان فريب
دلبريهاى
دولت را
نخوردهاند و
از سازش با
رژيم شاه
سرسختانه
خوددارى
كردهاند. اين
سازش ناپذيرى
آنها از گروه
بزرگترى كه...
با قدرت حاكم
از در صلح در
آمدهاند،...
متمايز مىكند...
اينان از نظر
تعداد بسيار
محدودند، اما
انعكاس
صدايشان در
جامعه بسيار
وسيع است و
نمىتوان
ناديده شان
گرفت...» (53).
اما در
طرز فكر و عمل
سه گروه بالا
نيز، تحولى
ملاحظه
مىشود:
1- در ميان
فعالان جوان،
عده محدودى
هستند كه «اگر
امكان
بيابند،
بنياد سلطنت
را به نفع
جمهورى از
ميان برمى
دارند... «اينان
استقلال و
آزادى هر دو
را با هم مىخواهند
(53)
2- مخالفت
در ميان
محافظه كاران
در حال رشد
است. اينان با
«نوگرايى شاه»
مخالفند،
شيوع فساد را
سخت انتقاد
مىكنند و
«نظر
اغراقآميزى
درباره نفوذ
اسرائيل بر
شاه دارند ... (54)
3-
انديشمندان
مسنتر كمتر
از گروههاى
قبلى تمايل به
اقدام دارند و
در ميان جمعيت
گسترده و
پيچيده شهرى،
صدايشان به
گروههاى
كوچكى بيش
نمىرسد...»
بيشترشان،
طرفدار غرب و
ليبرال هستند
و از مدرنيزه
كردن ايران
پشتيبانى
مىكنند.
نزاعشان با
شاه اينست كه
مىگويند،
شاه بايد
سلطنت كند و نه
حكومت...
درباره امور
خارجى،
مايلند ايران روابط
نزديكترى
باكشورهاى
راديكالتر
عرب داشته
باشد... در عين
حال از رخنه
روسيه به
خاورميانه
عميقاً
نگرانند...» (55).
اينان اين
اواخر از آمريكا
يأس كلى حاصل
كردهاند: «در اواخر
سال 1345 الهيار
صالح از
كوتاهى ايالات
متحده در
وادار كردن
شاه به شكل
كردن مهار سياسى،
سخت ناراحت
شده و... گفته
بود: ديگر
نمىتوان به
آمريكا چشم
اميد دوخت
زيرا آنها
نيز در سياست
استعمارى از
انگليسيها
پيروى مىكنند...»
(56).
بدينقرار،
در اوائل دهه
80-1970، رژيم ايران
برغم
نشانههاى كوچك
ناراحت كننده
بالا، از ثبات
كامل برخوردار
است. چرا كه
نمايندگان
سياسى قشرهاى
ميانه به سه
تمايل تقسيم
شدهاند:
آنها كه به
رشد تقدم
ميدهند، آنها
كه به آزادى
تقدم مىدهند
و آنها كه به
«مشروعه» تقدم
مىدهند (57). از
آنجا كه تمايل
اول با تكيه
به اكثريت درس
خواندهها و
شاه و ارتش،
در حال رشد
موافقند، بنابراين،
از ناحيه اين
دو تمايل خطرى
رژيم را تهديد
نمىكند. هر
چند در اقليت
كوچكى كه به استقلال
مىانديشند،
تمايل به
همكارى با كمونيستها
بوجود آمده
است و سران
جبهه ملى را
از تبديل
ايران به
ويتنام
هراسان كرده
است اما، اين
تمايل با توجه
به تشددى
جريان انقلابها
در ميان
چپگراها،
خطرى بشمار
نمىرود (58). در
اين سالها
نيكسون،
جانبدار
تمايل حمايت
از رژيمهاى
استبدادى،
بدنبال شكست
ويتنام، طرح
سياسى جديدى
را به اجرا
مىگذارد. اين
طرح، با توجه
به افزايش
درآمدهاى نفت
شدنى است و
نيت شاه در
ايجاد يك ارتش
بزرگ كه به
ايفاى نقش
تعيين
كنندهئى از
هند تا شاخ
آفريقا و از
مرز شوروى تا
يمن جنوبى
قادر باشد،
كاملاً سازگار
است. مرحله
آخرين حيات
رژيم شاه و در
نتيجه سلطنتى
بدينسان آغاز
مىشود.
ب -
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى در دوره
76-1970:
در
تمامى اين
سالها نظر بر
اينست كه:
«پادشاهى
ايران... تنها
عاملى است كه
مىتواند
استمرار خط
مشى عمومى را
تأمين كند و... در
حاليكه
آمريكا تعهدى
در حمايت از
هيچگونه شكل
حكومتى خاص در
ايران ندارد،
شاه فعلاً از عهده
حفاظت منافع
اصلى امنيتى
ما در ايران
برمى آيد و
تنها شخصيتى
است كه
مىتواند
راهبر
ايرانيان
شورشگر باشد...
تا ظهور منبع قدرت
موثر ديگرى كه
انتظار آن را
طى 2 تا 5 سال آينده
نداريم،
حمايت از شاه
و برنامههاى
اصلاحى او
شرائط اساسى
براى تعقيب
هدفهاى اساسى
ما است... (59)»
هدفهايى كه زير
اين اظهار
نظر، ذكر
شدهاند،
همان هدفهاى ششگانه
و هميشگى
هستند. اما
مسائلى كه در
آغاز اين دوره
مد نظر قرار
مىگيرند و
وسايلى كه بكار
مىروند، با
مسائل و
وسايلى مورد
نظر و عمل
پايان اين
سالها فرق
مىكنند:
ب 1- سياست
آمريكا تا سال
1975:
مسئله اول و
اصلى، مسئله
ساخت و قدرت
ارتش و نقش
آنست. بنابر
اسناد
مىدانيم كه
باروى كار
آمدن كندى،
آمريكا به جد
خواستار كوچك
و نوسازى كردن
ارتش است.
مىخواهد
ارتش ايران
وظايف پليسى
خود را رها
كند و ارتشى 50
هزار نفرى
بگردد و همسنگ
ارتشهاى
كشورهاى
صنعتى بشود و
بتواند در
صورت پيش آمدن
جنگ تحت
فرماندهى
ارتش حامى
آمريكا دفاع
مقدماتى را
بعمل بياورد.
آمريكا اين
نظر را تا
بالا رفتن
قيمتهاى نفت
تعقيب مىكند
. با وجود
تهديدهاى شاه
به خريد اسلحه
از روسيه (60) بجد
كنترل و كنترل
انحصارى بر
سلاح و
تأسيسات
نظامى را از
آن خود مىداند
و حفظ اين
كنترل را از
اهم هدفهاى
خود مىشمرد (61)
اما بتدريج
تجربه
ويتنام،
نظريه راهنماى
طراحان سياست
آمريكا در
ايران را
تغيير مىدهد.
اينبار به نقش
داخلى ارتش در
دفاع از رژيم
بها مىدهند و
با تدوين
دكترين
نيكسون، با
شاه در ايجاد
ارتش بزرگ كه
نقشهاى داخلى
و منطقهئى
داشته باشد،
همراه
مىگردند (62).
افزايش
قيمتهاى نفت،
برآوردن اين
هدف را آسان
مىگرداند.
به
وزارتخانههاى
دفاع و خارجه
آمريكا دستور
داده مىشود،
توقعات ايران
را در خريد هر
نوع اسلحه
برآورده
سازند. از اين
پس نظر براينست
كه ارتش، چنان
توانايى پيدا
كند كه از
عهده وظايف
زير برآيد (63):
- حفظ توازن
نظامى در
منطقه
- محدود كردن
روسيه
- كنترل
راههاى بين
المللى در
منطقه
- ايفاى نقش
ژاندارم در
منطقه خليج فارس
و بلكه از هند
تا شاخ آفريقا
- كمك نظامى
به ثبات
رژيمهاى منطقه
- جانشين
آمريكا شدن در
كمكهاى نظامى به
كشورهاى
منطقه بقصد
جلوگيرى از
نفوذ روسيه در
اين كشورها.
بديهى است كه
افزايش هزينه
نظامى بخصوص
وقتى با شعار
«ارتش بالاتر
از همه» همراه
مىشود تعادل
سياسى را در
درون دستگاه
حاكم و ميان
اين دستگاه و
جامعه برهم
مىزند،
ميزان
نارضائيها
افزايش مىيابد
و براى ثبات
رژيم، بايد
وسايل بسيار بكار
برد و اصلاحات
را جدىتر
تعقيب كرد. از
اين روست كه
اسناد اين
دوره همه بحث
درباره وسايلى
هستند كه بايد
بكار برده
شوند. «اصولى»
كه به
«اصول انقلاب
شاه و مردم»
اضافه مىشوند،
همانها هستند
كه در اين
اسناد،
بعنوان وسايلى
ذكر شدهاند
كه براى تأمين
ثبات رژيم ايران
بايد بكار
برده شوند (64):
- اصلاح
ادارى، براى
جلب
روشنفكران و رضايت
عمومى (همان
انقلاب ادارى)
- تأكيد
برنامه گزارى
اقتصاد
ايران
- جذب نهاد
مذهب در دولت
(همان كه
بعنوان سپاه
دين اصلى از
اصول انقلاب
گرديد)
- مبارزه با
مواد مخدر
- مبارزه با
تورم
- مبارزه با
فساد
- جلب
نخبهها از
راه اعطاى
امتيازات مالى
و غيره
علاوه بر
كارهاى بالا،
رژيم ايران براى
اينكه در نظر
افكار عمومى داخلى
و خارجى حيثيت
بيابد و
بتواند از
عهده نقشهائى
كه بر عهده
مىگيرد
برآيد بايد در
عين دورى از
روسيه،
چسبندگى زياد
به آمريكا
پيدا نكند (65).با
وجود اين
نبايد توجه به
مسائل و وسايل
بالا سبب غفلت
از هدفهاى زير
بگردد (66):
- جانشين
كردن ايران در
كمكهاى مالى
به كشورهاى
نيازمند
- سرمايه
گذارى آمريكا
در ايران
- توسعه
بازار
فرآوردههاى
آمريكا در ايران
- عدم كاهش
ميزان توليد
نفت
بدين سان
سياست آمريكا
مىبايد از عهده
انجام كارهاى
ضد و نقيض
برآيد. يعنى
منافع آمريكا
را بحداكثر
تأمين سازد و
ثبات رژيم را
از طريق جلب
رضايت عمومى و
جلوگيرى از
پيدايش
آلترناتيو
خطرناك، حفظ كند.
بدينخاطر
ناگزير
مىبايد،
توجه اساسى را
به اثر تحول
اجتماعى -
اقتصادى بر
پيدايش نيروهاى
جديد و اندازه
اهميت
نيروهاى
مخالف معطوف
گرداند.
بنابر
برآوردى كه در
پايان اين
سالها بعمل
مىآورند، در
انديشه سياسى
گروههاى
روشنفكرى
توجه به
دمكراسى را
بيشتر مىيابند.
طوريكه اگر نه
بيشتر از
«اصلاحات» دست
كم بهمان
اندازه مورد
توجه است (67).
نيروهاى مذهبى
از آنجا كه
نتوانستهاند
با نيروهاى
سياسى مهمى
وحدت بجويند،
داراى نقشى
نيستند
و البته
سياست آمريكا
بايد در جهت
جلوگيرى از
اهميت و قدرت
پيدا كردن
روحانيان عمل
كند (68). فساد بى
اندازه و اجرا
نشدن
برنامههاى
عمرانى و بزرگ
شدن ارتش،
مسائل
تازهئى را بوجود
آوردهاند،
كه راه حل
ديگرى
مىجويند. در
اين اوضاع و
احوال نيكسون
بدنبال واقعه واترگيت
استعفا
مىكند. بى
اعتمادى
افكار عمومى
آمريكا
بدولتمردان
آن كشور و
ناكاميهاى سياست
خارجى آمريكا
و بحران سخت و
بى مانندى كه
در آمريكا و
همه غرب شروع
به برخاستن
مىكند، سبب
توجه افكار
عمومى آمريكا
به حقوق بشر و انزجارشان
از رژيمهاى
استبدادى
مىگردند. در
دستگاه حاكم
آمريكا از نو
تمايل طرفدار
دمكراسى
محدود در
كشورهاى زير
سلطه، قوىتر
مىشود.
بازتاب قوت
گرفتن اين
تمايل در اين
دستگاه و توجه
روشنفكران
ايرانى به
دمكراسى و ضرورت
مهار كردن
ارتش بزرگ را
در توجه سفارت
آمريكا به
آلترناتيو
باز مىيابيم.
براى اولين
بار پس از دو
دهه،
آمريكائيان
خطر
آلترناتيو را
جدى مىيابند.
ب 2- سياست
آمريكا در
سالهاى 77-1976:
با توجه به
برداشت
مسئولان
آمريكايى از
تحول اجتماعى
- اقتصادى و
نيز تحول
انديشه سياسى
گروههاى
سياسى، بديهى
است همچنان بر
اين نظر باشند
كه نيروهاى سياسى
مخالف رژيم
شاه ضعيفتر
شدهاند و
برغم مشكلاتى
كه پيش
آمدهاند،
نمىتوانند
به خطر تهديد
كنندهئى بدل
گردند (69). با
وجود اين،
شكست انقلاب
سفيد و
برخاستن
بحران سبب
مىشود كه در
اين دو سال،
عوامل تعيين
كننده سياست
آمريكا و در
نتيجه، هدفها
و وسائل ديگر
شوند. در
حقيقت
شكستهاى پى در
پى سياسى -
نظامى و شروع
بحران سياسى -
اقتصادى
داخلى بخصوص
كودتاهاى
ناموفق در
آفريقا و
خاورميانه و
نيز ناكامى رژيم
در برنامه
اصلاحاتىاش،
سبب شدهاند كه
دور
نگاهداشتن
ايران از
روسيه و حفظ
ثبات رژيم
ايران به
هدفهاى اول
سياست آمريكا
تبديل بگردند.
نتيجه تقدم
بخشيدن به اين
دو هدف (كه در
عين حال از
عوامل مهم اين
تقدم دادن
بشمار مىرود)
توجه به ارتش،
به اندازه
بزرگى آن و حتى
به نقش منفى
است كه بعد از
تمام شدن
منابع نفتى در
منطقه
مىتواند
پيدا كند. با
اينحال مسئله
اصلى اينست كه
بر اثر كودتا،
ارتش تغيير
جهت سياسى
ندهد. از
اينرو مطالعه
تحول ارتش و
جستجوى وسايل
تحكيم مهار بر
ارتش و نيز
تحقيق مداوم
در جهت و خط
سير تمايلهاى
سياسى
ارتشيان (70) از
اهميتى به
تمام برخوردار
مىشود.
نظرهاى
گوناگون براى
ايجاد تعادلى
جديد و پايدار
بميان
مىآيند كه از
آنها، دو نظر
مهمترند كه
يكى پيش از آن
بعمل درآمده
بود و ديگرى
بجاى آن
پيشنهاد
مىشد:
- حفظ قدرت
شاه و ايجاد
سازمان سياسى
فعال بقصد
ايجاد
وزنهئى در
برابر وزنه
ارتش؛
- كاهش قدرت
شاه، ايجاد
فضاى سياسى باز
و برروى
كارآوردن
حكومتى معرف
جانبداران
اصلاحات و
دمكراسى
بمثابه راه حل
حفظ ارتش بعنوان
تكيه گاه رژيم
و در عين حال
ممانعت از كودتا.
در هر دو
نظر، حفظ شاه
براى مهار
ارتش لازم
شمرده
مىشوند (73). از
آنجا كه شاه
مايل نبود
سرسوزنى از
قدرت خويش را
از دست بدهد،
پيش دستى كرده
و دو حزب
پيشين ايران
نوين و مردم
را كه بنابر
نظر اول و حتى
در صورت بعمل
درآمدن نظر
دوم،
مىتوانستند
به قدرت رقيب
بدل شوند، در
حزب فراگير
رستاخيز منحل
ساخت و مردم
كشور را به
انتخاب يكى از
سه تمايل مجبور
كرد: پيوستن
به حزب، يا
سكوت و
خوددارى از
فعاليت سياسى
و يا رفتن به
خارج و براى
اينكه شكل
سياسى مزاحمى
بوجود نيايد و
هيچ شخصيتى از
مهار شاه
بيرون نرود،
عضويت در آن
اجبار مىشود
(73). در اين
پيشدستى از
حمايت سياست
انگليس (كه
بعد از شكس
تجربه تا
كنفرانس گوادلوپ
با «ايجاد
فضاى باز
سياسى» مخالف
است) (74) و نيز
جناحى از
دستگاه حاكم امريكا
كه دمكراسى را
براى ايران
زود و خطرناك مىداند
و هنوز بر سر
كار است،
برخوردار
مىباشد. بخشى
از دلايلى كه
شاه براى
ايجاد اين حزب
ذكر مىكند (75)،
همان است كه
در اسناد
سفارت نيز
بعنوان
«دلايل» بيان
شدهاند در
مجموع جمع آوردن
و فعال كردن
گروههاى
روشنفكرى (76).
اما شاه به
ايجاد وزنه
تعادل در قبال
ارتش و نيز
جلوگيرى از
مقبوليت پيدا
كردن نظر دوم،
سخنى بميان
نمىآورد. با
وجود اين
مىپذيرد كه تجربه
حزب رستاخيز،
اشتباه بود و
به شكست انجاميد
(77).
بازتاب اين
شكست و تحول
داخلى بحران زاى
آمريكا، سبب
قوت گرفتن
نظردوم در
دستگاه حاكمه
آمريكا
مىشود. اين امر
ارزيابى
مجددى از
نيروهاى
سياسى را ضرور
مىگرداند.
مصاحبههايى
كه طى ربع قرن
بطور مرتب
انجام گرفته
بودند،
اطلاعاتى كه
از منابع
گوناگون اخذ
شده بودند و
سنجش آراهايى
كه
بعمل آمده و
مىآمدند،
مبانى اين ارزيابى
را تشكيل
مىدهند. بر
اساس سه ضابطه
و تمايل عقيدتى
(از لحاظ قائل
شدن به تقدم
اصلاحات يا دمكراسى
يا استقلال يا
اسلام يا
ماركسيسم)
شخصيتها و
گروههاى
سياسى مورد
ارزيابى
مجدد، قرار
مىگيرند (78):
اول -
گروه الف،
هواداران
سياست آمريكا.
اين گروه،
مخالف روسيه و
موافق آمريكا
و مدافع منافع
ششگانه
آمريكا در ايرانند.
از لحاظ
گرايشهاى
نظرى در
تمايلهاى زير
از يكديگر
مشخص مىشوند:
- تقدم قطعى
به ضديت با
كمونيسم و
روسيه و «ترقى»
مىدهند و
دمكراسى را در
اين مرحله غيرممكن
مىدانند.
مخالف اسلام و
سنتهاى فرهنگى
بومى هستند.
- تقدم قطعى
به «ترقى» و
ضديت با
كمونيسم و
روسيه
مىدهند،
دمكراسى
محدود را نه
غير ممكن بلكه
ممكن و لازم
مىدانند.
مخالف
پارهئى از
جنبههاى
اسلام و
سنتهاى بومى
هستند. اما ضديت
با اسلام را
شرط
نمىدانند.
- در نتيجه
تمايل اول
موافق شاه با
اقتدار و
تمايل دوم
موافق شاه با
اختيار محدود
است.
دوم -
گروه ب، افراد
اين گروه در
جمع با روسيه
مخالف و با
همكارى با
ايالات متحده
موافق و در
قبال ضابطه
سوم يعنى
منافع ششگانه
آمريكا در
ايران،
نظرهاشان
گوناگون است.
از اين نظر و
تقدمى كه به
آزادى، يا
ترقى يا اسلام،
يا... مىدهند،
به تمايلهاى
زير تقسيم
مىشوند:
- آنها كه
تقدم قطعى را
به تغيير
سياست داخلى
(اصلاحات و
دمكراسى)
مىدهند و
نسبت به سياست
خارجى همانند
گروه الف فكر
مىكنند. بنابراين
بينابين دو
گروه الف و ب
قرار مىگيرند.
- تمايلى كه
تقدم قطعى را
به استقرار
دمكراسى
مىدهد و بدون
آن اصلاحات موفق
را ممكن
نمىشمرد. اين
ليبرالها،
مخالف نفوذ
روسيه موافق
دوستى با
آمريكا
هستند، اما
منافع ششگانه
را يكجا قبول
ندارند و
معتقدند تقدم
با منافع
ايران است. با
وجود اين
منافعى نيز
براى آمريكا
مىشناسند.
- تمايلى كه
تقدم قطعى را
به آزادى
مىدهد، به
ترقى باور
دارد و از
لحاظ عقيدتى
پايبند اسلام
است. مخالف
روسيه و موافق
دوستى با
آمريكا است. و
از لحاظ منافع
ششگانه
آمريكا نظرى
مشابه نظر ليبرالها
دارد.
سوم -
افراد اين
گروه، با
روسيه مخالف و
با آمريكا نيز
موافق نيستند.
بنابراين
نسبت به منافع
آمريكا در
ايران، نظرى
خصمانه دارند.
از لحاظ
عقيدتى به
تمايلهاى زير
تقسيم
مىشوند:
- تمايلى كه
تقدم را به
استقلال و
آزادى مىدهد.
به رشد باور
دارد و ليبرال
است.
- تمايلى كه
تقدم را به
تحول اجتماعى
مىدهد و
نظرهاى
ماركسيستى
دارد.
- تمايلى كه
تقدم را به
استقلال و
آزادى مىدهد
و به اسلام
باور دارد و
موافق رشد است.
- تمايلى كه
به اسلام تقدم
مىدهد و واپس
گرا است.
چهارم -
افراد گروه
چهارم، آنها
هستند كه به
مخالفت با
آمريكا و
تغيير نظام
اجتماعى و
همكارى با
اردوگاه
كمونيسم تقدم
قطعى
مىبخشند. اين
گروه به تمايلهاى
زير تقسيم
مىشوند:
- حزب توده،
كه عامل روسيه
است. به مخالفت
با آمريكا
تقدم قطعى
مىدهد. آماده
همكارى با
گرايشهاى
بالا بقصد
بدست آوردن
فرصت هست.
- گروههاى
ماركسيست كه
هوادار نظريه
مائو هستند.
بتحول
اجتماعى تقدم
قطعى مىدهند
و به آزادى
باور ندارند و
به مخالفت با
روسيه نيز
تقدم مىبخشند.
- گروههاى
ماركسيستى كه
با آمريكا مخالفند
و آماده
همكارى با
گروههاى غير
ماركسيستى
هستند.
بر اساس اين
تقسيم بندى،
به اين نتيجه
مىرسند كه
بايد دو گروه
سوم و چهارم
را بطور قطع
از دست يابى
به قدرت سياسى
بازداشت. براى
اينكار،
وحدتى ميان دو
گروه اول و
دوم را تحت
هژمونى گروه
اول لازم
مىبينند.
هيچيك از دو
تمايل از گروه
اول با اينكار
مخالف نيست.
همه حرف بر سر
اينست كه
جانبداران قدرت
شاه براى اين
باورند كه
اعطاى آزاديها،
سبب مىشود كه
گروهها سوم و
چهارم بسرعت
قوت بگيرند و
ثبات رژيم را
از بين ببرند
و حتى آن را
سرنگون سازند.
جانبداران
آزاديهاى محدود،
عكس اين نظر
را دارند و
برآنند كه دو
گروه سوم و
چهارم اولاً
گروههاى
كوچكى هستند و
بر اثر
تجزيهها و
خصومتها سخت
ضعيف شدهاند
و ثانياً تنها
وقتى مردم از
هر گونه تحول
مطلوبى مأيوس
شوند، اين
گروههاى ضعيف
طرف توجه مردم
واقع مىشوند
و اينبار ممكن
است خطرناك
گردند.
بدينسان هر دو
گروه در عين
آنكه به ضعف
گروههاى سوم و
چهارم باور
دارند،
مىخواهند از
وجود آنها در
غلبه بر
يكديگر در محدوده
دستگاه حاكم،
سود بجويند.
از آنجا كه مسئله
اصلى ايجاد
تعادلى
پايدار و بدون
خطر ميان
ارتشيان و غير
ارتشيان در
شرائط بحران
آمريكاست،
سياست آمريكا
جانبدار «فضاى
سياسى باز» مىشود
چرا كه آن را
شرط وحدت دو
گروه اول و دوم
تحت هژمونى
گروه اول و
تضمين ثبات رژيم
مىداند.
بنابراين، در
اين دوره،
بيشتر از ابزار
زير استفاده
مىكند (79):
- حمايت از
حقوق بشر از
راه محدود
كردن اختيارات
ساواك؛
- اعطاى
تدريجى
پارهئى
آزاديها؛
- تعديل
بودجه و مهار
هزينههاى
نظامى و بخصوص
محدود كردن
فروش سلاح به
ايران؛
- تعديل
مدرنيسم
- جدا كردن
روشنفكران از
روحانيان
- مبارزه با
فساد خانواده
سلطنتى و ژنرالها
و سران رژيم؛
- ايجاد ثبات
حرفهئى،
بخصوص براى
كارمندان؛
جذب نيروهاى
اجتماعى جديد
كه پديد مىآيند
از راه تحول
سياسى كنترل
شده؛
جلب حمايت
اكثريت خاموش
از راه تغيير
مسئولان كشور؛
هر دو جناح
دستگاه حاكم،
با تمام قوا به
فعاليت مشغول
مىشوند.شاه
زير بار از
دست دادن
هيچيك از
اقتدارات خود
نمىرود و
جناح رقيب نيز
خواهان تمام
قدرت است.
بنابراين هر
يك مىكوشند
نظر خود را
پيش ببرند. از
آنجا كه هر دو
جناح در
حسابهاى خود،
گروههاى سوم و
چهارم را ضعيف
مىدانند و به
چيزى نمىشمارند،
موافق رسم
قدرت مداران،
با گروههاى
سوم و چهارم
بازى گربه و
موش راه
مىاندازند.
شاه و
جانبداران
نظريه قدرت
مطلقه او، بر
آن مىشوند كه
با ميدان دادن
به «مذهبيهاى
ضد آمريكايى»
حساسيت
آمريكا را
تحريك كنند.
باين عنوان كه
حق با آنها
بود وقتى
مىگفتند
اعطاى آزاديها
ولو محدود،
هنوز براى
ايران زود
است. درج
مقاله بر ضد
آقاى خمينى در
روزنامه
اطلاعات به
«قصد به
مبارزه
طلبيدن
رهبران مذهبى»
و تمام كردن
كار آنها
انجام
مىگيرد (80).
چگونگى
برخورد رژيم
شاه با
تظاهرات و
اعتصابها سبب
برانگيخته
شدن سوءظن
جناح رقيب
مىشود (81).
اين جناح كه
امينى آن را
رهبرى مىكند،
بعكس مىكوشد
از راه دعوت
به آرامش و
حفظ آن، ثابت
كند كه نظر او
داير به اعطاى
آزاديهاى محدود
درست است: با
پادرميانى،
گروه دوم
مىكوشد
روحانيان را
قانع كند كه
بايد آرامش را
حفظ كنند (82)،
حتى
نيروهايئى را
كه مبارزه
مسلحانه
مىكردند
دعوت مىكند
از «عمليات
تروريستى»
بازايستند و بدينسان
مانع تحول
سياسى نشوند (83).
اين جناح تا
ماههاى آخر
حيات رژيم شاه
برآنست كه
تحريكها همه
از ناحيه شاه
و جناح طرفدار
استبداد
مطلقه است كه مىخواهند
اعطاى
آزاديها را
غير ممكن جلوه
گر سازند (54). اما
جانبداران
استبداد
سلطنتى در عين
اينكه گاه
آمريكا و گاه
انگليس و گاه
روس و حتى
ژاپن را محرك
مىخوانند (85)،
مى كوشند ادامه
تظاهرات را
بهانه لزوم
تقدم بخشيدن
به حفظ نظام
سلطنتى قرار
دهند و اعطاى
آزادى را به
آيندهئى
نامعلوم
حواله دهند (86).
وقايع بعدى
روشن
مىگردانند
كه ارزيابيها
درباره ضعف و
قدرت گروههاى
چهارگانه بخصوص
ضعف گروه سوم،
تا كجا نادرست
بودهاند. به
پارهاى از
خطاها در
اسناد دوره انقلاب
اشاره
مىرود، اما
بنظر مىرسد
خطاى اصلى
درباره
موقعيت
اجتماعى
«قشرهاى
ميانه» مورد
توجه جدى قرار
نمىگيرد. در
حقيقت هدف
«انقلاب سفيد» ايجاد
وسيعترين
قشرهاى ميانه
بمثابه تكيه گاه
ثابت و پايدار
رژيم بود.
«انقلاب سفيد»
در قلمرو
سياسى بجاى
نجات رژيم شاه
و استمرار
طولانى آن حتى
در آيندههاى
دور، آن را
بسوى انحلال
برد. در قلمرو
اقتصادى كار
را به فساد و
سرانجام فلج
اقتصادى
كشاند. در
قلمرو اجتماعى،
قشرهائى با
موقعيت
ناپايدار
پديد آورد و در
قلمرو فرهنگ
بعكس هدف خود
رسيد و سبب
تقويت اسلام
گشت. بدينسان
رژيم شاه به
هدفهاى خود
دست نيافت
بلكه كار را
به نقطه مقابل
آنها كشاند و
سقوطش
احترازناپذير
شد. اين امور
هنوز به اين
وضوح بر
طراحان سياست
آمريكا و هواداران
ايرانى آن،
شناخته
نيستند. اما
عاملى كه بيش
از همه بدان
اهميت
مىدهند و
همان يكى از عوامل
مهم سرنگونى
رژيم شاه
مىشود، قشرهاى
ميانه و جهت
يابى تمايل
سياسى آنهاست.
ارزيابيشان
از موقعيت اين
قشرها و جهت
يابى تمايل
سياسيشان،
نادرست است:
گروههاى
چهارگانه،
نزديك به
تمامشان، از
قشرهاى ماينه
بودند و
ناپايداريها
و قهر و
آشتيهاى
سياسيشان، بازتاب
ناپايدارى
موقعيت
اجتماعى اين
قشرها بودند و
بايد طراحان
سياست آمريكا
و ايرانيان هوادار
را از واقعيت
آگاهانيدند.
اما بلحاظ الگوسازيهاى
مرسوم، به
اختلاف
گرايشها،
تنها از لحاظ
ضعف و قوت هر
يك از گروهها
و روحيه ايرانى
كه ميان افراط
و تفريط
سرگردان است
(87)، توجه مىكنند
و گمان
مىبرند صرف
موقعيت ميانى
از لحاظ درآمد
و شغل و
رفتارهاى
فرهنگى كفايت
مىكند تا
قشرهاى
ميانى، نقش
دلخواه آنها
را تثبيت رژيم
ايفا كنند.
حقيقت آنست كه
اين قشرها نه
به «دهقانان»
جامعه كهن ايرانى
كه قشرهاى
ميانى و با
منزلت ثابت
بشمار مىروند
و برغم جنگها
و انقلابها
موقعيت خود را
حفظ
مىكردند،
شباهت
مىبرند و نه
به قشرهاى ميانى
جامعههاى
غربى
مىمانند:
تفاوت اصلى دهقانان
جامعه كهن با
قشرهاى ميانى
جامعههاى
زير سلطه، بى
ثباتى منزلت و
موقعيت
اجتماعى قشرهاى
ميانى جديد
است. چرا كه از
لحاظ سياسى نه
تنها مشاركت
در امور
ندارند، بلكه
حق داشتن نظرى
مخالف نظر
طبقه حاكم را
نيز ندارند. از
لحاظ اقتصادى
به توليد
داخلى متكى
نيستند، بلكه
نقش توزيع
توليد خارجى
را در كشور
خود و رقابت
بر سر بدست
آوردن درآمد
بيشترى از محل
صدور نفت و
ورود كالا
دارند. تجربه
انقلاب ثابت
كرد كه هر
گونه تغييرى
در رابطه
اقتصادى با
خارجه، سبب
مىشود، كه
اين قشرها در
شمار قشرهاى
محروم جامعه
ايرانى
درآيند. از
لحاظ اجتماعى،
محصول متلاشى
شدن نظام
اجتماعى پيشين
و بريده از
پيوندهائى
هستند كه هنوز
در جامعه
دهقانى و بخشى
از جامعه شهرى
برجاست و از لحاظ
فرهنگى، نه
تنها توليد
نمىكنند و مصرف
كننده عناصر
فرهنگى
وارداتى
هستند، بلكه
از عقده «خود
انگل بينى»
بشدت رنج
مىبرند. چرا
كه نزديك به
تمام
درآمدهاى
نفتى ك بايد
صرف رشد و
توليد
مىشوند، صرف
حقوق و
مزايايشان مىشوند،
به اين دلايل
بود و هست كه
اين قشرها،
بيشتر از
قشرهاى ديگر
در پى اين
ثبات موقعيت،
خواهان
تغييرات
بنيادى در
جامعههاى
زير سلطه
مىشوند. به
اين دلايل است
كه هر دو جناح
دستگاه حاكم و
سياست
آمريكا،
غافلگير مىشوند
و ضربه را از
جائى كه
انتظار آن را
ندارند،
مىخورند، با
وجود اين بخود
نمىآيند.
3- سياست
آمريكا در
دوران انقلاب:
نتيجه
ارزيابيهاى
نادرست،
اينست كه بهنگام
شروع بحران
انقلاب،
آمريكا نه
تنها، آلترناتيوى
در اختيار
ندارد و
آلترناتيوى راكه
با انقلاب رو
مىآيد،
نمىشناسد،
بلكه مهارش بر
گروه اول و
دربار شاه و
ارتش نيز بسيار
سست است. در
حقيقت
دستگاههاى
اطلاعاتى
آمريكا و رژيم
شاه، از
نظرهاى
مخالفان
سياست آمريكا
و رژيم شاه،
يكسره
ناآگاهند. از
انديشه
راهنماى
نيروهاى
مخالف و تحول
آن طى سه دهه،
ناآگاهند. در
نتيجه اين
خودسانسورى،
ارزيابيشان
از توانائى
مردم به ايفاى
يك نقش فعال
هنوز نادرست
است. به اين
امور بسيار
دير پى
مىبرند (88).
در اين اوضاع
و احوال،
ناگزير بايد
كورمال
كورمال قدم
بردارند و
سرنوشت رژيم
را بدست
تجربهها و
عملكردهاى
روزمره و
نتايجشان بسپارند.
اينست كه اصول
موضوعه و
فرضهاى روزهاى
اول بحران،
بتدريج به عكس
خود تبديل
مىشوند:
در آغاز
فرضهاى
راهنما اينها
هستند (89):
الف -
ضرورت حفظ
رژيم شاه:
1- تعادل
در جامعه
ايرانى بهم
خورده است چرا
كه قشرهاى
ميانه قدرت
اقتصادى بدست
آوردهاند،
اما قدرت
سياسى بدست
نياوردهاند.
اين نظر در
محافل
آمريكايى
هنوز نيز از
قوت تمام
برخوردار است.
2- دو گروه
سوم و چهارم،
بسيار ضعيف
هستند و شانس
موفقيت
ندارند.
3- قشرهاى
ميانه
نتوانستهاند
رهبرى قوى و
توانا براى
استقرار رژيم
با ثبات بوجود
بياورند. در
نتيجه جبهه
ملى و نهضت
آزادى، حتى با
كمك روحانيان
ميانه رو
نمىتوانند
محور تعادل
جديد قرار
بگيرند. خمينى
بدون
پشتيابانان
راديكال و كمونيست،
قادر به
برقرارى
حكومتى مذهبى
نيست و چنين
حكومتى
هيچگونه
شانسى ندارد.
4- تعادل
جديد بايد با
حفظ رژيم
سلطنتى و بخصوص
با حفظ شاه و
از راه تحميل
هژمونى گروه اول
برقرار شود.
چرا كه با
رفتن شاه ارتش
كه ستون فقرات
هرگونه تعادل
پايدارى است،
انسجام درونى
خود را از دست
مىدهد و خود
عامل تشديد بى
ثباتى مىگردد.
علاوه بر اين،
رفتن شاه،
رژيمهاى «ميانه
رو» منطقه را
متزلزل و از
آمريكا مأيوس
مىگرداند (90).
5-
ايرانيان، در
سالهاى اخير،
پى بردهاند
كه منابع
ثروتشان يعنى
نفت رو به
زوال است.
توجه
روزافزون به
اين واقعيت،
سبب تحول
افكار عمومى و
حتى ارتشيان
جوان در جهتى
مخالف منافع
آمريكا
مىشود. از
اينرو بايد رد
پى آن تعادل
سياسى رفت كه
بتواند اقتصاد
ايران را نجات
بخشد و ادامه
حيات آن را
تضمين كند (91).
6- اگر
ايران
كمونيست
نشود،
مىتوان آن را
بخط آمريكا
بازگرداند
7- بر اساس
فرضهاى بالا،
تعادل جديد را
از دو راه بيشتر
نمىتوان
برقرار كرد:
- از راه رژيم
نظامى با شاه
يا بدون شاه؛
- از راه
سياسى با
كاستن از قدرت
شاه و ايجاد
ائتلافى ميان
دو گروه اول و
دوم با هژمونى
گروه اول.
بنابراين
نظرهايى كه در
اسناد نه ماه
اول 78، اظهار
شدهاند، راه
حل نظامى مردود
شناخته شده
است. چرا كه (92):
- نظاميان،
بخصوص سران
نظامى
شاه و همراه
او شكست
خوردهاند.
بدون تصفيه
ردههاى
بالاى ارتش،
ارتش
نمىتواند
عامل تعادل
جديد و با
ثبات بگردد.
- دولت
نظامى،
بمعناى تقويت
جنبههاى
استبدادى و
سركوبگر رژيم
شاه است چرا كه
مىخواهد
بجاى ايجاد
تعادل از راه
تفويض اختيارات
سياسى به
نمايندگان
قشرهاى ميانه
- كه مورد
درخواستشان
است - با تشديد
فشار تعادل برقرار
كند. اين امر
سبب مىشود كه
جامعه كاملاً
دو قطبى شود و
ميانه روها
اعتبار خود را،
بسود گروههاى
راديكال و چپ
از دست بدهند.
- سوءظن دولت
روسيه و
همسايههاى
ايران كه اينك
با رژيم شاه
كم و بيش كنار
مىآيند، برانگيخته
بشود و در صدد
تقويت قطب
مخالف برآيند.
- ميانه روها
و صد البته
راديكالها و چپيها
از آمريكا
دورتر و به
روسيه نزديكتر
بشوند.
- از لحاظ
كشورهاى
منطقه نيز
دولت نظامى،
بمعناى شكست
تجربه «انقلاب
سفيد» شاه است. اين
امور اثرات
مرگبار ببار
مىآورند.
- در نتيجه،
در قطب مخالف
رژيم، كمونيستها
قوت روزافزون
پيداكنند و
تروريسم رواج يابد.
- و بالاخره،
ارتش وحدت ايدئولژيك
خود را از دست
بدهد. دست كم
ميان رأس ارتش
و افسران و
درجه داران
جوان ارتش
تضاد بوجود
آيد. افسران
جوان با
ايدئولژى
گروههاى راديكال
و چپ جذب شوند
و در صدد
برآيند از راه
كودتا يا
پيوستن به قطب
مخالف، تعادل
جديدى را
بوجود آورند
كه مشخصات
عمومى آن بقرار
زيرند:
از لحاظ
داخلى،
گروههاى اول و
دوم بسود
گروههاى سوم و
چهارم از
ميدان سياست
ايران بيرون
مىروند. و از
لحاظ خارجى
وحدت جديد با
راديكالها و
چپها، سبب
مىشود كه
روسيه جاى آمريكا
را در ايران
بگيرد. از اين
رهگذر
رژيمهاى
منطقه دچار
تزلزل
مىشوند. اولين
اثر رژيم جديد
بر منافع
آمريكا، در
سياست نفتى
بخصوص
قيمتهاى نفت
ظاهر مىشود (983).
چشم انداز
عمومى وقتى
تاريكتر
مىشود كه در
نظر بياوريم
روسيه در
آينده بجرگه
خريداران نفت
خواهد پيوست (94).
بدون شاه،
جريان دو قطبى
شدن جامعه و دو
قطبى شدن ارتش
بسرعت بيشتر
پيدا مىكند و
با توجه به
اين امر كه بحران
برخاسته است،
سرگردانى
نيروهاى مسلح
فزونتر و خطر
بقدرت رسيدن
مخالفان
سياست آمريكا،
مسئله روز
مىشود. پس
بايد شاه را
بهر قيمت حفظ
كرد.
با توجه به
بن بست بالا،
سياستى كه سفارت
آمريكا در اين
مرحله از آن
پيروى
مىكند،
جستجوى راه حل
سياسى از طريق
حفظ شاه با
«اختيارات
محدود» و
ايجاد تعادلى
جديد ميان
ارتش و
گروههاى
سياسى از سوئى
و ميان گروههاى
سياسى از سوى
ديگر است.
طوريكه دو
گروه سوم و
چهارم حتى در
آيندههاى
دور نيز،
اقبال بقدرت
رسيدن را پيدا
نكنند. از
اينرو با توجه
به فرضهاى
بالا و خطرات
راه حل نظامى،
جانبدار راه
حل سياسى است (95):
با وجود
برخاستن
موجهاى
تظاهرات، بعلت
ضعف
كمونيستها و
راديكالها،
هنوز ميانه روها
مىتوانند
اوضاع را در
دست بگيرند.
بايد تا «جناح
چپ» قوت
نگرفته و حيات
رژيم شاه و
منافع آمريكا
را بخطر
نيانداخته
است، اقدام
كرد. رهبرى
ميانه روها
بادو گروه اول
و دوم است.
بديهى است كه
براساس
فرضهاى بالا،
هژمونى بايد
با گروه اول باشد.
دليل ديگرى
نيز بر لزوم
هژمونى گروه
اول وجود دارد
و آن اينكه در
اين مرحله
يعنى در ماههاى
اول انقلاب،
از لحاظ
آمريكا، پيروزى
خمينى بمثابه
پيروزى
كمونيستهاست.
چرا كه گروه
سوم نه
كادرهاى لازم
و نه سازمان
قوى را ندارد (96).
اگر اين
ائتلاف انجام
بگيرد، يك نيروى
سياسى جديد و
قوى متكى به
قشرهاى ميانه
جامعه،
پديدار
مىشود كه
مىتواند
خمينى را از «جناح
چپ جبهه ملى»
جدا كند (97) و با
اثرى كه بر
ارتش
مىگذارد و
مانع از رشد
انديشههاى
راديكال و چپ
در آن و در
نتيجه از بين رفتن
خطر كودتا
مىشود،
تعادل جديد و
پايدارى را
بوجود بياورد.
اينهمه در گرو
رضايت دادن شاه
به محدود شدن
اقتدار اوست.
اما شاه در
پى آن نيست كه
از اقتدارات خويش
چشم بپوشد.
بلكه
مىخواهد از
وضعيتى كه خود
به ايجادش كمك
كرده است،
قويتر بدرآيد.
بدينقرار، آمريكا
از تسلط كافى
بر شاه و ارتش
و گروه اول برخوردار
نيست تا
بتواند «راه
حل» بالا را به
اجرا درآورد.
از اينرو هم
آمريكا و هم
شاه بر آن مىشوند
كه از تظاهرات
براى پيشبرد
مقصودهاشان
سود بجويند.
مقصود شاه
اينست كه سرانجام
آمريكا را
متقاعد كند كه
از دو امر يكى
«اعطاى آزادى»
و ديگر «نظم»
تقدم، با دومى
است. وضع ماه
به ماه سختر
مىشود و
سرانجام شاه
اصرار
مىورزد كه
آمريكا اصل
تقدم نظم را
بپذيرد و بالاخره
آمريكا پاسخ
مىدهد كه:
«دولت ايالات
متحده با
تلاشهايى كه
نظم عمومى را
برقرار سازد و
آن نظم در
محدودهاى
برقرار شود كه
زمينه دخالت
(مردم) را در
امور سياسى
خود فراهم
آورد، موافق
است... هر قدر
وضعيت سياسى
براى اعمال
زور مناسبتر
باشد، دوستان
ايران و اروپا
و آمريكا از
آن راحتتر
دفاع مىكنند
(98)".
اين پاسخ در 16
شهريور به
نخست وزير شاه
داده مىشود و
17 شهريور
خونين رادر پى
مىآورد. شاه
بظاهر پيروز
مىشود. اينك
دور، دور نظم است.
ميانه روهايى
كه تا اين
زمان حملات
شديد بر رژيم
شاه
مىكردند، تا
«خلاء رهبرى»
را پر كنند،
اينك موقع
رامغتنم
مىشمرند تا
رهبرى انقلاب
را از تغيير
رژيم مأيوس
كنند. شعار
اين مىشود
كه: بايد با
رژيم سازش
كرد. 17 شهريور
نشان داد كه
ارزيابى ما از
توانايى رژيم
و رفتار ارتش
و... نادرست
بوده است...
اما نيروى
انقلاب از
حركت باز
نمىايستد.
پيروزى شاه
وهم از آب
درمى آيد و
حكومت نظامى
بىاعتبار
مىشود. علل
اين امر آنطور
كه در اسناد
هفتهها و
ماههاى بعد
منعكس
شدهاند،
عبارتند از:
1-
همانطور كه از
متن اجازه
نامه آمريكا برمى
آيد، بكار
بردن زور براى
مأيوس كردن
خمينى و
گروههاى سوم
و چهارم از
تغيير رژيم و
آماده كردن
زمينه براى
موفق گرداندن
راه حل سياسى
بوده است.
بنابراين
اعمال زور
نمىتوانسته
است از حد
مجاز تجاوز
كند چرا كه
زمينه راه حل
سياسى رااز
بين مىبرده
است. اما شاه
نيز
نمىتوانسته
است در اعمال
قوه تا جايى
كه سبب
حذف خود وى
گردد، پيش
برود. هم آمريكا
و هم شاه
موافق
شدهاند كه:
«فرونشاندن
تظاهرات با
خونريزى زياد
ممكن است (99).» در
نتيجه تا ممكن
است بايد از
آن اجتناب كرد
و به مثابه يك
حربه تهديد
مورد
استفادهاش
قرار داد.
2- اگر
هنوز زود است
متوجه بشوند
كه ميان قشرهاى
ميانه جامعه و
شخصيتها و
گروههاى سياسى
كه سفارت و
شاه و
نزديكانش
گمان مىبردهاند
سخنگويان اين
قشرها هستند،
فاصله بسيار
است، اما اين
مقدار
دستگيرشان
مىشود كه ميانه
روها قادر به
رقابت با
خمينى نيستند
و بنابراين
نمىتوان
ابتكار عمل را
به آنها داد
اما بايد به
آنها ميدان
داد. بدينسان
در پايان ماه
نهم سال 1978، بن
بست ماههاى
اول اين سال،
تغيير مهمى در
فرضهاى
راهنما بوجود
مىآيد. حالا ديگر
خمينى و گروه
سوم را بايد
بحساب آورد.
از اين زمان
ترساندن از
كمونيسم، روش
كار شاهيان و
ميانه روها و
حتى
آمريكاييها
مىشود. بخصوص
كه بنا بر
قرارداد دو
جانبه آمريكا
و ايران، در
صورت تهديد
كمونيسم،
آمريكا مىتواند
به دخالت
مستقيم دست
بزند (100).
3- خمينى
كه تا اين
زمان كسى
مىشود كه نه او
حاضر است
همكارى ميانه
روها را
بپذيرد ونه ميانه
روها رغبتى به
همكارى با او
دارند، با اعلاميهئى
كه بمناسبت 17
شهريور صادر
مىكند و با
مواضعى كه از
آن پس
مىگيرد،
علاوه بر كسبه
و بازاريان و
كارگران و
كارمندان
جزء، ديگر
قشرها را نيز
بخود جلب
مىكند. نه او
و نه سخنگويان
گروه سوم، در
پى حوادث 17
شهريور جا
نمىزنند. بنى
صدر در مصاحبه
تلويزيونى
عصر 17 شهريور
درباره اثر
كشتار
مىگويد: شاه
رفت.
ب -
ضرورت بحساب
آوردن خمينى
بدينسان،
بتدريج كه
شكست سياست
سركوب از سوئى
و امتياز دادن
از سوى ديگر،
ظاهر مىشود،
تمايل
جانبدار رژيم
نظامى در
دستگاه حاكم
ايران
قوت مىگيرد.
در دستگاه حاكم
آمريكا دو
تمايل پيدا
مىشوند.
تمايل اول، تمايلى
است كه
مىگويد:
خشونت زياد
تنها به نفع
راستيها و
چپهاى افراطى
تمام مىشود و
سياست اعطاى
امتياز توأم
با اعمال زور
شكست خورده
است و اگر زود
راه حل سياسى
را بعمل در
نياوريم،
كوتاهى كه
باقى مانده
نيز از دست
خواهد رفت.
نمايندگان
اين تمايل
سليوان و وزير
خارجه آمريكا
هستند. در
مقابل، تمايل
دوم بر اين
باور است كه
اگر از
خونريزى زياد
نمىترسيديم،
انقلاب سركوب
شده بود و پس
از مدتى عوارض
طوفان نيز برطرف
مىشد و شاه
با خيال راحت
مىتوانست راه
حل سياسى
پايدارى براى
كشور پيدا
كند. نماينده
اين تمايل
برژنسكى است.
بطوريكه خواهيم
ديد هر دو
تمايل در
ماههاى
واپسين عمر
رژيم شاه،
فعال
بودهاند. يكى
از طريق سفارت
و ديگرى خارج
از سفارت و از
راه ارتباط
مستقيم ميان
كاخ سفيد و
شاه و
نظاميان.
با اينحال در
ماههاى
سپتامبر و
اكتبر كه هنوز
سياست آمريكا
به دو خط
سياسى
جداگانه تبديل
نشده و امور
از طريق سفير
آمريكا انجام
مىگيرند، هدفهاى
درجه اول
عبارتند از:
1- تقدم
بخشيدن به حفظ
رژيم سلطنتى و
شخص شاه و
اعاده «نظم و
قانون» با
سركوب بدون
خونريزى و يا
با خونريزى كم
از راه بكار
بردن تجهيزات
خاص ضد
اغتشاش.
2- دور
نگاهداشتن
ايران از حيطه
نفوذ روسيه.
روشهايى كه
تجويز شده و
بكار مىروند،
عبارتند از (101):
1- با توجه
به اينكه ميان
«ميانه روها» و
خمينى اختلاف
وجود دارد،
بايد به ميانه
روها ميدان
عمل داد. اين
ميدان عمل را
بايد از دو
راه آماده
كرد:
يكى
استفاده از
تهديد به دولت
نظامى و حتى
كودتا و
خونريزى براى
منفرد كردن
راديكالها و
چپها و ديگرى
از بين بردن
ناباورى مردم
نسبت به ادعاى
شاه در اجراى
برنامه
«آزادسازى».
2- تبعيد
خمينى از نجف
سبب مىشود كه
از مردم ايران
دور گردد.
قرار گرفتن او
در محيط روشنفكرى
اروپا، سبب
مىشود كه او
با اظهار نظرهاى
ارتجاعيش،
منزوى گردد.
پراكنده شدن
راديكالها و
چپها از اطراف
خمينى را با
كارهاى زير بايد
كامل ساخت:
3- به
مراجع قم و
روحانيان
ميانه رو و به
گروه دوم بايد
اطمينان خاطر
داد كه برنامه
اعطاى آزادى
بمحض
فرونشستن
آشوبها و رفع
خطر، از سر
گرفته خواهد
شد. طوريكه اينان،
با اطمينان
خاطر، بر سر
مواضع معتدل
بايستند و
خمينى را تنها
گردانند.
4- قشرهاى
ميانه را بايد
با كارهاى
بالا و
تدابير
ديگر، از
خمينى جدا
كرد. در اسناد
ماههاى بعد
اين تدابير كه
هنوز معلوم
نشدهاند،
معلوم
مىشوند. اما
هم از ابتدا
معلوم است كه
مأيوس كردن
اين قشرها از
تغيير رژيم،
تدبير اصلى
است.
5- سياست
آمريكا بايد
چنان باشد كه
احساسات ضد
آمريكايى در
حال رشد،
تخفيف بيابد.
طوريكه هم
ايجاد جو
سياسى بسود
ميانه روها را
ممكن بگرداند
و هم با
موفقيت اين
راه حل،
آمريكا محبوبيت
نيز پيدا كند.
آمريكا بر
آنست كه با
توجه به اينكه
گروه چهارم،
يعنى حزب توده
و تمايلات
نزديك به آن
ضعيف هستند (102) و
دولت روسيه
نيز هنوز
نمىخواهد،
مناسبات خوب
خود را با
رژيم شاه برهم
بزند و از
آنجا كه اگر
نظاميها
بيشتر از 6 ماه
بمانند، شاه
آنقدر ضعيف
شده است (103) كه
ديگر راه حل
سياسى دلخواه
انجام گرفتنى
نيست، طوفان
انقلاب بايد
بسرعت
فرونشيند.
ضرروت سرعت
عمل در حالى
كه خمينى در پاريس
منزوى نشده و
حكومت نظامى
بجائى نرسيده است،
سبب تغيير
فرضهاى
راهنما و نيز
هدف اول و
روشها مىشود:
در نيمه دوم
شهريور ماه و
نيمه اول مهرماه،
شاه و خمينى و
ميانه روها،
موضوع
ارزيابيهائى
قرار
مىگيرند كه
كم و بيش با
ارزيابيهاى
پيشين فرق
مىكنند. اينك
فرض راهنما كه
خمينى و حاميان
«چپ و راديكال»
وى را به چيزى
نمىشمرد،
جاى خود را به
اين فرض داده
است كه خمينى
و حاميان او
قوى هستند و
نبايد به
توانائيهايشان
كم بها داد (104).
بنابراين
بايد از
راههاى زير او
و حاميان او
را بى اثر
ساخت (105):
- جدا كردن
خمينى از
راديكالها و
چپها از راه:
- كشاندن
مصدقيها به خط
جديد يعنى خط
همكارى با
گروه اول؛
- ايجاد
بازاريان و
وادار كردن
آنها بفشار
آوردن به
خمينى براى
تعديل
درنظرهايش؛
- مأيوس كردن
خمينى و
راديكالها از
امكان رفتن
شاه، حتى به
قيمت رژيم
نظامى؛
- برآوردن
توقعات ميانه
روها، در تعديل
اختيارات شاه
و مبارزه با
فساد و
اصلاحات ادارى...
با وجود
تأكيد بر
ضرورت حمايت
قاطع آمريكا
از شاه، شاه
بقصد حفظ رژيم
شاه و با آنكه
هنوز نظريه غالب
اينست كه جز
دو دسته
افراطى چپ و
راست بقيه
مردم جمهورى
را
نمىخواهند،
ترديد در اهميت
دادن به نقش
شاه و چسبندگى
زياد آمريكا
به شاه، در
اسناد فزونتر
مىشود (106):
- ايرانيان
مىگويند: شاه
با استفاده از
ضعفهاى ما
ايرانيان
مانع از رشد
ما شده است؛
- اگر شاه زير
فشار كنار
برود، بدترين حكومت،
حكومت
نظاميان ارشد
است و دولت
كمال مطلوب،
دولتى است كه
در پى وحدت
نظاميان جوان
و مخالفان غير
نظامى، پديد
آيد.
اين ترديد در
درستى فرض
راهنماى چهارم
(ضرورت حفظ نظام
سلطنتى) نتيجه
تغيير نظر
درباره فرص
سوم است. در
حقيقت، آرام
آرام، اين فكر
قوت مىگيرد
كه «شيعه از
لحاظ سياسى ضد
استبدادى است»
و «ملى گرايى
شيعه محل
ترديد نيست» و
«شيعه با رشد و
ترقى سازگار
است». علاوه بر
اين امور،
روحانيان ميانه
رو و ميانه
روها ضعيف هستند.
ضعف آنها
جهات متعدد
دارد. از جمله
يكى اينكه،
چيز قابلى
ندارند كه به
مردم بدهند
چرا كه از پيش
بخاطر همكارى
با رژيم شاه
بىاعتبار شدهاند
(107) دو ديگر
اينكه قطع
كمكهاى دولتى
به روحانيان،
آنان را بسوى
مخالفات
كشانده است (108).
سه ديگر
اينكه، ميانه
روها بخاطر
گرفتن
امتيازات
بيشتر از شاه،
با افراطيها
همكارى
مىكنند (109) و
بالاخره
متوجه مىشوند
كه عامل
روستائيان
مهاجر را كه
سالها مثل سيل
به شهرها
سرازير شده و
جز از راه
مذهب، هيچگونه
وسيله آشنايى
و انس با محيط
شهرى نداشتهاند
و اينكه به
عامل مهم تحول
انقلابى
جامعه بدل
شدهاند، هيچ
نديدهاند (110).
اين ترديد در
درستى فرضها و
تغيير آنها
سبب مىشود كه
دولت آمريكا
ميزان فعاليت
خويش را
افزايش دهد:
سيا بايد به
ارزيابى
وقايع و سياست
داخلى ايران
تقدم بخشد و
در اين زمينه
فعاليتهاى
خود را افزون
سازد. بايد
ديد با
كارشناسان
امور ايران،
مشاورههاى
بيشتر و
مستمرترى
بعمل آيند.
بايد با
تبعيديان
ايرانى در
خارج تماس
برقرار شود.
بايد
بازرگانان آمريكايى
بر تماس خود
با بازاريان
ايران بيفزايند
(111) بايد...
اما وقايع و
سياست داخلى
ايران، منتظر
نمىمانند.
سياست امتياز دادن
دولت شريف
امامى و همراه
كردن آن با
سركوب نظامى،
به شكست
مىانجامد.
چرا كه
ايرانيان امتياز
دادن را علامت
ضعف
مىشمارند (112) و
بدليل محدود
بودن زورى كه
بكار مىرود،
هم به دليل
جلوگيرى از
نابودشدن
زمينه راه حل
سياسى
و هم به دليل
از تاثير
نيانداختن
امتيازهاى
اعطائى حكومت
نظامى، اين
زور محدود ميانه
روها را به
خمينى و
راديكالها و
چپها نزديك و
مخالفان را
متحد مىكند.
موافقت شاه با
تفويض اختيار
به نخست وزير،
پوزش خواستن
از مردم، وعده
انتخابات
آزاد، مهار
ساواك (113) نتيجه
معكوس ببار
مىآورند و بر
جرأت مردم مىافزايند.
موافقت شريف
امامى با
درخواستهاى ميانهروها
دائر بر آزادى
احزاب و آزادى
اجتماعات و
محاكمه
مسئولان
خشونتها و
فشارها و كوتاه
كردن دست
خانواده
سلطنت از امور
بازرگانى و
انتخابات
آزاد و اكتفا
كردن شاه به
سلطنت و
خوددارى از
حكومت و
انحلال حزب
رستاخيز و برقرار
كردن تاريخ
هجرى و... كار را
از بد بدتر مىكند
(114) و قشرهاى
ميانه را در
خواست تغيير
رژيم
استوارتر
مىسازد.
بدينسان
نشانه توجه به
نادرستى
برداشت از
قشرهاى ميانه
و مواضع آنها در
اسناد ماههاى
اكتبر و
نوامبر 1978 پيدا
مىشود.
در حقيقت،
بنا بر اين
اسناد،
بازاريان بر
سه گروهند (115):
طرفداران همكارى
با دولت شاه و
طرفداران
خمينى و
ميانهروها.
فعاليت را
بايد بر روى
گروه سوم
متمركز كرد.
از جمله بايد (116):
- مراجع را از
خمينى جدا
كرد؛
- مردم را از
خطر كمونيسم و
خطر تجزيه كشور
ترساند. با
ميدان دادن به
ماركسيستها و
فعال شدن
آنها، اين خطر
در نظرها
ملموس خواهد
شد؛
- فشار به
خمينى را از
راه جبهه ملى
و نهضت آزادى
و مراجع قم و
بازاريان معتبر افزايش
داد. به نشان
اينكه متوجه
شدهاند طرز فكر
شخصى خمينى با
طرز فكر «جناح
چپ جبهه ملى» فرق
دارد (117)؛
- شخصيتهاى
ملى و سياسى
خارجى به ايرانيان
حالى كنند كه
دمكراسى يعنى
حكومت اكثريت
بر اقليت؛
- تهديد كرد
كه با رفتن
شاه، ارتش
انسجام خود را
از دست مىدهد
و موقعيت
ميانهروها بخطر
مىافتد؛
- تهديد به
كودتا
و...
اين تهديدها
و تحبيبها،
نيز كارساز
نمىشوند. شاه
در جدا كردن
مخالفان از
يكديگر و آرام
كردن كشور
شكست مىخورد (118)
عامل مهم ديگر
اين شكست،
اشتباه مهم
ديگر شاه و
شريف امامى
است. در اينجا
فرض راهنماى
اول بدين صورت
درمى آيد كه:
«از آنجا كه
قدرت سياسى با
قدرت اقتصادى
همراه نشده
است، طبقات
ميانه جلب
علماى مذهب
شدهاند» (119).
خمينى كه
انتظار
مىرفت در
پاريس حرفهايى
بزند كه
روشنفكران و
اين طبقات
ميانه را از
او برهانند،
بعكس حرفهايى
را مىزند كه
همه را به او
جذب مىكنند.
در نتيجه
اشتباه اول و اين
اشتباه، اين
شاه است كه
بجاى منزوى
كردن خمينى،
خود منزوى
مىشود. وقتى
سنجابى به
پاريس مىرود
و در آنجا بر
اساس سه اصل
استقلال و
دمكراسى و
سوسياليسم و
اسلامى مناسب
با اين سه با
خمينى متحد
مىشود (120)، چارهئى
براى شاه ميان
تسليم شدن و
يا بر سر كار
آوردن حكومت
نظامى
نميماند (121).
دولت نظامى
بايد با
ميانهروهائى
كه مصالحه را
مىپذيرند،
مصالحه كند و
تندروها را
بزور مطيع
گرداند (122). براى
موفق شدن اين
راه حل كه آخرين
چاره شاه است،
او بايد از
سوئى به
ميانهروها
پيشنهادى
بدهد كه
نتواند رد
كنند و در نتيجه
خمينى را تنها
بگذارند (123) و از
سوى ديگر دولت
نظامى در
سركوب
افراطيها بايد
با قاطعيت
تمام عمل كند.
شاه به اصرار
خواهان تصويب
دولت نظامى و
شدت عمل از
سوى آمريكاست
(124).
اما اينك
دولت نظامى با
موانع و مشكلاتى
ديگرى
روبروست كه در
ارزيابى
پيشين مورد توجه
واقع
نشدهاند. در
حقيقت حضور
خمينى در
پاريس سبب شده
است كه افكار
عمومى جهانى
نقشى مهم در
انقلاب ايران
ايفا كنند.
تشكيل دولت
نظامى، اين
افكار عمومى
را ناراضىتر
مىگرداند (126)
نظاميان قادر
به اداره تأسيسات
نفتى و غير آن
نمىشوند (127) و
با ناراضىتر
شدن بازاريان
و كادرها،
زندگى اقتصادى
دچار ركود
مىشود. اما
وقتى تظاهرات رو
به افزايش است
و جبهه ملى با
پايان گرفتن رژيم
سلطنتى موافق
شده است، شاه
چه راه ديگرى
جز تن دادن به
دولت نظامى
دارد (128)؟ حال كه
چاره جز اعلام
دولت نظامى
نيست، دست كم
بايد كارى كرد
كه مردم باور
كنند راه حل
نظامى را
مخالفان به
شاه تحميل
كردهاند (129).
آمريكا با اين
نظر موافق
مىشود كه در
ارزيابى
توانايى
خمينى و
گروههاى سوم و
چهارم دچار
اشتباه شده
است (130) و با دو
قطبى شدن
جامعه، شاه يا
بايد دولت
نظامى را
تشكيل بدهد و
يا برود (131).
شاه در 6
نوامبر 1978 با موافقت
دولت آمريكا،
دولت نظامى را
به رياست ازهارى
تشكيل مىدهد.
كارتر، بسيار
دير، با فرستادن
تلگرامى،
دولت نظامى را
تأييد مىكند
و در همان
تلگرام
خواستار
جانبدارى شاه
و دولت نظامى
از افزايش
نيافتن قيمت
نفت مىشود (132).
اما شاه،
بيمار و مردد،
از تشكيل دولت
نظامى طرفيى
نمىبندد. يكى
به اين دليل
كه موفقيت
دولت نظامى را
نه تنها شكست
خود كه پايان
عمر خويش
مىبيند. مگر
آنكه اتخاذ
سياست خشونت
مطلق صد در صد
متكى به حمايت
آمريكا باشد.
اما آمريكا
مأموريت دولت
نظامى را تنها
حذف گروههاى
سوم و چهارم
از صحنه سياسى
مىداند و
نگران است كه
اگر عمر دولت
نظامى طولانى
شود، جاى خود
را به رژيمى
از نوع رژيم قذافى
بدهد (133). بدين
خاطر دولت
نظامى كارى
بيشتر از
حكومت نظامى
نمىتواند
انجام دهد.
عامل ديگرى كه
ضعف دولت
نظامى را
تشديد
مىكند، اينست
كه حالا ديگر
ايرانيان
آگاه شدهاند
كه بدون اسلحه
هم مىتوان در
سياست كشور نقش
ايفا كرد (134) و
طبقات ميانه
جازمتر از
آنند كه تصور
مىرفت. با رو
به ضعف نهادن
دولت نظامى، شاه
بسوى انزواى
كامل و خمينى
بسوى رهبرى و
جامعه بطرف
وحدت كامل
مىروند....
بدينسان
اصرار شاه به
حفظ قدرت شخصى
و اتخاذ راه
حلهاى
اشتباهآلود
كه نتيجه نادرستى
ارزيابى
موقعيت طبقات
اجتماعى
ايران و بخصوص
موقعيت و
توقعات
قشرهاى ميانه
است، كار را
به شكست
مىكشاند.
اينك بالا
گرفتن احساسات
ضدآمريكائى و
قوت گرفتن
خمينى و
پشتيبانان وى،
خطر نزديكى به
روسيه را به
خطرى فورى
تبديل ساخته
است. حال ديگر
چه كسى جز
خمينى مىتواند
در اين شرايط
با اين خطر
مقابله كند؟
بناچار
مىبايد در
فرض راهنما
تغييرى
بنيادى انجام
بگيرد و خمينى
عامل
كمونيسم،
بايد خمينى مانع
كمونيسم
توصيف بشود.
توجه به اين
امر بسيار مهم
كه نظرهاى
اظهار شده در
پاريس، افكار
خود خمينى
نيستند، كار
فهميدن راه
چاره را بر
آمريكائيان
بسى آسان
مىسازد. اثر
آن توجه و اين
چارهجويى
اينست كه
سياست منزوى
ساختن خمينى
بتدريج جاى
خود را به
سياست جدا
ساختن خمينى
از «جناح چپ
جبهه ملى و
راديكالها و
چپيها» مىدهد.
اين سياست را
تا پيروزى
انقلاب و بعد
از آن نيز
ادامه
مىدهند.
بد شدن
موقعيت
آمريكا و
افزايش نفرت از
سياست اين
كشور و بزرگ
شدن خطر
نزديكى به روسيه،
آمريكائيان
را بر آن
مىدارد كه
منتظر پايان
دولت نظامى
نمانند. از
شاه فاصله
بگيرند. با
مخالفان تماس
برقرار كنند و
از طرق گوناگون
سعى كنند
رهبرى انقلاب
را به اتخاذ
مواضع صريح بر
لزوم دورى از
روسيه
وادارند (135).
وقتى اين
مقصود حاصل
مىشود، چهره
خمينى در نظر
مسئولان آمريكائى
كه جانبدار
راه حل سياسى
هستند، تغيير مىكند.
او كه تا
ديروز به چيزى
شمرده نمىشد و
پيروزيش،
پيروزى
كمونيستها
خوانده
مىشد، اينك
قدرت جانشين و
مانع نزديكى
به روسيه و
دفع كننده خطر
كمونيسم
شمرده مىشود.
ج - شاه
بايد قربانى
حفظ رژيم شود
حال ديگر
سفارت دنباله
رو ايرانيان شده
است. اسناد
سراسر
نظرهائى
هستند كه
ايرانيان به
مسئولان
سفارت القا
مىكنند و هر
گروه مىكوشد
آمريكا را با
راه حلهاى خود
موافق گرداند.
در حقيقت زير
فشار نيروى
انقلابى،
سفارت مىكوشد
از راه تعديل
نظرهاى
رهبرى،
انقلاب را در
مسير هدفهاى
اصلى آمريكا
نگاهدارد. از
اينرو رفتن
شاه را به شرط
حفظ رژيم
سلطنتى
بتدريج مىپذيرد
(136). ترديدها به
تغييرها تبديل
مىشوند و در
«فرضهاى»
راهنما اين
تغييرات بعمل
مىآيند (137):
- با رفتن
شاه ايران تحت
نفوذ روسيه
قرار
نمىگيرد:
«رژيمى
كه تحت حكومت
آيت الله
خمينى و رهبران
مذهبى سطح
بالا قرار
بگيرد،
تغييراتش با
رژيمى كه
بوسيله
رهبران مخالف
متمايل بچپ جبهه
ملى اداره شود،
فرق دارد (138).
تنها اگر
جناحهاى چپ بر
دولت تسلط
يابند منافع
آمريكا بخطر
مىافتند و
شاهد كوششهاى
زياد شوروى
براى اظهار
«بيطرفى» بيشتر
نسبت به سياست
ايران خواهيم
شد (139)».
- گروه
سوم بسيار قوى
است و رهبرى
خمينى چپيها
را ضعيفتر نيز
مىگرداند؛
- گروه
اول بعلت
اختلافهاى
داخلى و شكست
راه حل و از دست
رفتن موقعيت
ارتش، متلاشى
شده و نه در
حال و نه در
آينده از آن
كارى ساخته
نيست. عناصر
سالم اين گروه
مىتوانند
تحت هژمونى
گروه دوم در
اداره امور
كشور شركت
كنند. با رفتن
شاه موقعيت
گروه دوم
تقويت مىشود
و در رژيم
جديد،
مىتواند
هژمونى خود را
برقرار كند. بنابراين
بايد وحدت
جديدى تحت
هژمونى اين
گروه با
موافقت ارتش،
ارتشى كه
تصفيه
مىشود، بوجود
آورد؛
- كار
بجائى رسيده
كه شاه مانع
پيدايش تعادل
لازم شده است.
اما حفظ رژيم
سلطنتى عامل حفظ
انسجام ارتش و
قوت كار
ميانهروها و
ايجاد رژيم
بادوامى در
حدود منافع
اصلى آمريكا
است؛
- از آنجا
كه دولت نظامى
شكست خورده
است، راه حل
نظامى را بايد
بالمره رها
كرد و راه حلى
سياسى بر اساس
فرضهاى بالا
را عملى
گرداند. و اين
كار را بايد
پيش از آنكه
دير شود و
ديگر كنار زدن
راديكالها و
چپها ممكن
نشود، عملى
گرداند.
اما كاخ سفيد
با تغيير
فرضهاى
راهنما موافق
نيست. هويزر
را به ايران
مىفرستد و او
مأموريت دارد
ارتش را آماده
كودتا بر ضد
انقلاب
بگرداند و به
قيمت خونريزى
بزرگ «نظم و
قانون» را از
نو مستقر
سازد. ماههاى
دسامبر 78 و
ژانويه و
فوريه 1979، با
فعاليتهاى
جداگانه و
اغلب ضد و
نقيض سفير و
هويزر و شاه و
افراد گروه
اول و فعاليت
يگانه
مخالفان آغاز
و پايان
مىيابند...
با وجود اين،
هر دو تمايل
دستگاه حاكمه
آمريكا موافق
هستند كه دولت
نظامى نه تنها
به هدفهاى خود
دست نيافته
است بلكه بجاى
مأيوس كردن
خمينى،
ميانهروها
را از بقاء
شاه مأيوس و
صحنه رهبرى را
براى خمينى
خالى كرده است
(140). از اينرو هر
دو تمايل بايد
دو مشكل را با
هم حل كنند:
مشكل
نگاهداشتن و
يا بردن شاه و
مشكل جذب و يا
حذف خمينى. از
اينرو محتواى
اسناد اين دوره،
درباره شاه و
شوراى سلطنت و
انواع
حكومتهاى
قابل تصور با
و بدون شاه و نقشهاى
خمينى و
گروههاى
ميانى و
راديكالها و چپيها
و راه حل سوم
يعنى راه حل
نه شاه و نه
خمينى است:
درباره
اثرات ماندن
شاه، ولى
بىاختيار
شدن وى اين
نظر اظهار شده
است كه حفظ
آرامش غير
ممكن مىشود و
مهمتر اينكه
افكار
ارتشيان در
جهت تمايل به
افراطيها
تغيير مىكند
(141). اما اگر شاه
بماند و
كودتاى نظامى
انجام بگيرد و
ارتش نقش
سياسى شاه را
خود بر عهده بگيرد،
بايد در تحميل
نظم و قانون
بيش از دولت
ازهارى قدرت
بخرج بدهد (142)
اما بكار بردن
قدرت بيشتر،
دست كم متضمن
دو خطر است:
يكى اينكه اگر
ارتش ششماه
بيشتر بر سر
كار بماند،
ديگر قدرت را
رها نخواهد
كرد و ديگر اينكه
در صورت عدم
موفقيت، ديگر
هيچ وسيله و امكانى
در دست آمريكا
براى حفظ
موقعيتش در
ايران باقى
نمىماند. اين
خطر كوچك
نيست. هم شاه و هم
آمريكا سخت از
آن نگرانند،
چرا كه آثار
فرسايش حمايت
ارتش از شاه
در پى و به نشانه
جدا شدن
قشرهاى ميانه
از شاه، آشكار
شدهاند:
«ژنرالهائى كه
در رأس هستند،
در مقام آماده
شدن براى ترك
كشور، منابع
هنگفتى پول
تهيه مىكنند.
از نظر آنها
وفادارى
بشاه، مصلحتى
موقتى است.
نظاميان
درجات
پائينتر در وفادارى
متزلزل
هستند... چيزى
كه ما شاهد آن
هستيم،
تغييرى
ناگهانى و
عمومى بر «ضد
پهلوى است....» (143).
با توجه به
واقعيتهاى
بالا، هنوز
بهترين راه حل
آنست كه شاه
بر جا بماند و
با وجود آوردن
تعادلى ميان
ارتش و
نيروهاى
مخالف، شعلههاى
انقلاب
فروبخواباند
و اما شرط
موفقيت اين
راه حل نيز
آنست كه مخالفان
به سازش تمايل
نشان بدهند و
ارتش انسجام و
ثبات خود را
از دست ندهد (144).
بدينقرار
براى موفقيت
اين راه حل،
بايد كارى كرد
كه مخالفت
خمينى موثر
نشود و
همبستگى
سنجابى رهبرى
جبهه ملى با
خمينى بى اثر
شود، طوريكه
از نو خمينى
در انزوا قرار
بگيرد. اين
است كه در پاسخ
پيشنهاد جبهه
ملى داير بر
رفتن شاه و
تشكيل شوراى
سلطنت و بر
روى كار آمدن
دولت ائتلاف ملى، امريكا
مىگويد شاه
بايد بر سر جاى
خود بماند و
جبهه ملى بايد
به اين واقعيت
تمكين كند (145).
براى بعمل
درآوردن راه
حل بالا، شاه
در 6 ديماه از
دكتر صديقى
دعوت مىكند،
دولتى تشكيل
بدهد (146). دكتر
صديقى شرائطى
پيش مىآورد
كه شاه با
آنها موافقت
نمىكند. در
اين ميان دولت
نظامى ماه
آذر، دست روى
دست منتظر
تعيين تكليف
مىنشيند و
اينك نيز در
جريان و بعلت
مراجعه به
شخصيتهايى كه
در آن شرايط
از عهده قبول
مسئوليت
برآيند، از عمل
بازمانده است.
مردم با
استفاده از
ضعف دولت نظامى،
رژيم شاه را
زير فشار خود
به لبه پرتگاه
سقوط برده و
مىبرند. وضع
چنان شده است
كه كسانى كه
نگران
استبداد
مذهبى هستند،
به سفير آمريكا
مىگويند:
«حتى اگر
خمينى تصميم بگيرد
كه شاه بماند،
مردم آن را
قبول نخواهند كرد»
(147).
پيش از اينكه
كار به اين
مرحله بكشد، سه
راه حل اساسى
پيشنهاد شده
بودند:
1- رفتن
شاه و بقا
رژيم سلطنتى
2- نه شاه
و نه خمينى،
با حفظ نظام
سلطنتى.
3- رفتن
شاه و آمدن
خمينى براى
قوت بخشيدن به
«ميانهروها»
و جدا كردن
خمينى از
راديكالها و
چپيها و جذب
وى به دولتى
ائتلافى با
شركت ارتشيان،
تحت هژمونى
گروه دوم.
گروه چهارم
بايد از اين
ائتلاف بكلى
كنار بماند.
گروه اول بايد
از عناصر فاسد
تصفيه بشود و
گروه سوم نيز
بايد از عناصر
افراطى تصفيه
و در ائتلاف
شركت كند.
راه حل اول
مستلزم آنست
كه همگان با اصل
شوراى سلطنت و
تركيب شوراى
سلطنت موافق
شوند. براى
اين منظور
بايد (148):
- بقول امينى:
«صد عضو از
هزار فاميل
اعدام شوند»؛
- ساواك منحل
گردد؛
- ثروت
خانواده
پهلوى بدولت
منتقل شود؛
- سران
ايلها، بخصوص
قشقائيها از
سلطنت حمايت
كنند؛
- در جنوب شهر
تهران كارهاى
رفاهى انجام
بگيرد و با
جلب موافقت
جنوب شهريها،
از آنها در
شكستن موج
تظاهرات مردم
استفاده شود.
همزمان با
تدابير بالا،
فشار به خمينى
براى تن دادن
به شوراى
سلطنت بايد از
راههاى زير
افزايش پيدا
كند (149):
- فرستادن
بازاريان
عمده و
سرمايهداران
به پاريس براى
اقناع خمينى.
كوشش براى جلب
سران قشقايى و
مانع شدن از
نزديك شدن
آنان به خمينى.
استفاده از
تهديد آمريكا
و ارتش و انواع
تهديدها به
خونريزى و غير
آن؛
- تشويق
ميانهروها
به اينكه روى
نظر خود
بايستند؛
- ايجاد وحدت
بزرگ بر حول
شعارهائى كه خمينى
نتواند با آن
مقابله كند؛
- خريد
روحانيان؛
- بسيج وسائل
تبليغاتى و
اهل قلم با اين
روش كه يك
زمان به شاه و
سران رژيم او
بتازند و پس
از اينكه در
افكار عمومى
احترام پيدا
كردند،
حملههاى خود
را متوجه
خمينى كنند؛
- استفاده از
نفوذ آمريكا
براى جدا كردن
قشرهاى ميانه
از خمينى.
و همانطور كه
مىدانيم همه
اين تدابير
بعمل آمدند
اما نه تنها
نتوانستند از
تبديل شدن
خمينى به چاره
اصلى سياسى
جلوگيرى
كنند، بلكه
نتيجه معكوس
ببار آوردند.
طوريكه راه حل
اول و حتى راه حل
دوم غير ممكن
شدند و دو راه
يكى كودتاى
نظامى و ديگر
راه حل رفتن
شاه و آمدن
خمينى بيشتر نماندند.
ناگزير
فرضهاى زير
روآمدند (150):
- سقوط خمينى
بمعناى روى
كار آمدن كمونيستهاست.
بنابراين
ضرورت دارد كه
حكومت در دست
نمايندگان
طبقات ميانه
بماند؛
- شاه بايد
برود تا
ميانهروها
به نيروى
تعديل كننده
تبديل شوند و
زير فشار
آنها، خمينى
از افراطيها
جدا شود و به
جمع ميانهروها
درآيد. تا
وقتى شاه
نرفته است،
فعاليت جداى
از رهبرى
خمينى، از نظر
مردم مشكوك
جلوه مىكند؛
- ايجاد
دولتى
ميانهرو،
حتى با رفتن شاه
و سلطنت، تحت
هژمونى گروه
اول غير ممكن
است. بايد
هژمونى را به
ميانهروها
داد تا هنوز وقت
از دست نرفته
است، بتوان
راديكالها و
كمونيستها را
از دستيابى
بقدرت
بازداشت.
اما ديناميك
انقلاب،
ميانهروها
را با راديكالها
و چپها در يك
جريان به پيش
مىبرد. ميانهروها
بخلاف تصور
پيشين
مسئولان
سياسى آمريكا
در ايران،
اينك آمريكا
را دنباله رو
سياست خويش
ساختهاند.
تغيير پى در
پى مواضع و فرضهاى
راهنما،
بهترين دليل
آن نيست كه تن
دادن به
خواستهاى
ميانهروها،
مواضع قدرت را
يكى پس از
ديگرى از دست
ما بيرون
مىبرد طوريكه
سرانجام بدست
خود، ايران
را، تسليم
رقيب مىكنيم؟
با اين
استدلال،
تمايل
جانبدار اعمال
قدرت، در
دستگاه رهبرى
آمريكا، غالب
مىآيد. اين
تمايل
جانبدار
اعمال قدرت،
در دستگاه رهبرى
آمريكا، غالب
مىآيد. اين
تمايل مىگويد
همانطور كه با
يك رشته
امتياز دادن و
ترديد و بعد
تغيير فرضهاى
راهنما كار به
اينجا رسيده
است كه اينك
ناگزير
شدهايم شاه و
رژيم سلطنتى و
هواداران
سياست آمريكا
را قربانى
سازيم، با
موافقتهاى
جديد راه را
براى سلطه
افراطيها بر
ايران هموار
مىگردانيم.
اولاً ميانهروها
نشان
دادهاند
بدون خمينى و
هوادارن او
قادر بكار
نيستند (151) و
ثانياً
همكارى با خمينى
و طرفداران او
را بر هم
آوازى با ما
ترجيح مىدهند.
هم اكنون جبهه
ملى و نهضت
آزادى بدو جناح
تقسيم
شدهاند، اگر
بختيار و
ميناچى با حفظ
سلطنت
موافقند،
سنجابى و
بازرگان
مخالفند (152).
قشقائيها به
خمينى
پيوستهاند (153)
و... موافقت با
راه حل سوم
سبب مىشود
همه ميانهروها
خود راناگزير
ببينند با
خمينى و
هواداران او
بسازند. و هر
حكومت بدون
شاهى كه بر سر
كار بيايد
براى آمريكا
مضر خواهد بود
(154). بنابراين چاره
كار اينست كه با
اعمال قوه
«نظم و قانون»
را اعاده كرد.
وقتى داستان
خمينى و
راديكالها و
كمونيستهاى
هوادارش
بپايان رسيد،
فرصت كافى
خواهيم يافت
براى آينده
رژيم ايران
فكرى بكنيم.
بازگشت به
اين فرض
راهنما كه
بايد دولتى با
هژمونى گروه
اول بر سر كار
آورد و ارتش را
آماده يك
برخورد
سرانجام بخش
ساخت،
بدينگونه
انجام مىگيرد.
از آنجا كه
ديگر به سفير
اطمينانى نيست،
برژنسكى از
طريق زاهدى با
شاه تماس
مستقيم
برقرار
مىكند. نتايج
غلبه اين
تمايل، تشكيل
دولت بختيار
با جلب موافقت
دولت انگليس
در تاريخ 29
دسامبر 1978 است (155).
اين دولت مأموريت
دارد از طرفى
«ميانهروها»
را بخود جلب
كند و از سوى
ديگر برخورد
سرانجام بخش
را با نيروهاى
انقلاب تدارك
ببيند (156).
اما حكومت
بختيار
ناتوان بدنيا
آيد. از ابتدا
هفت وزير كم
دارد و جم
وزير جنگ نيز
استعفا
مىكند.
بدنبال او
وزير
دادگسترى نيز
استعفا
مىكند. باقى
مانده وزراء
يا گمنامند و
يا بدنام (يكى
ساواكى،
ديگرى فاسد
رشوه خوار،
سومى دائم
الخمر،
چهارمى عضو
چيس مانهاتان
بانك، تبعه
آمريكا... (157). خود
بختيار از
جبهه ملى طرد
مىشود. بازار
با او مخالفت
مىكند. مراجع
قم، در پى
ادعاى بختيار
به برخوردارى
از حمايت
آنها، ناگزير
مىشوند طى
بيانيهئى
حمايت خود را
از او تكذيب
كنند (158). نه تنها
گروه اول با
او موافق
نمىشود بلكه
گروههائى كه موضع
بيابين گروه
اول و دوم
دارند نيز، با
او اظهار
مخالفت
مىكنند.
تهديد به
كودتاى نظامى فايده
نمىبخشد
زيرا پاسخ
اينست كه مردم
تا همه جا
ايستادهاند
و علاوه بر
اينكه از
كودتا
نتيجهئى
حاصل نخواهد
شد، مردم براى
هميشه با
آمريكا مخالف
خواهند شد (159).
بدينسان دولت
بختيار هم در
روزهاى اول در
يكى از دو هدف
خويش شكست
مىخورد.
بنابراين
بايد ميان سازش
با خمينى و يا
كودتاى خونين
نظامى يكى را
انتخاب كنند.
در حقيقت هر
دو كار را با
هم شروع و با هم
پيش مىبرند:
آماده سازى
ارتش از سوئى
و نزديكى با
خمينى از سوى
ديگر. يكى
برنامه
آشتىطلبى و
جلب است و
ديگرى برنامه
كودتا است.
اجراى دو
برنامهئى
چنين بغرنج،
در بحبوحه
انقلاب و در
نقطه اوج خيزش
سراسرى مردم
كشور، تغيير
زودبزود و حتى
روزبروز
فرضهاى
راهنما و
مواضع متخذ را
ضرور مىگرداند.
د- نه
شاه، نه
خمينى،
ميانهروها:
با وجود اين،
فرضهاى
راهنماى
پيشين، به
فرضها و مواضع
زير تحول
مىكنند و اين
مواضع
روزبروز
تحكيم پيدا
مىكنند و تا
پايان رژيم
سلطنتى دوام
مىآورند:
1- شاه اينك به
مانع بزرگ
اجراى برنامههائى
بدل شده است
كه براى خاتمه
بخشيدن به بحران
انقلابى،
بايد اجرا
گردند (160):
- اگر شاه
برود،
ميانهروها تقويت
مىشوند. وضع
چنانست كه
ميانهروهاى
مخالف رفتن
شاه نيز، خود
را جانب دار
خمينى
مىخوانند و
تا وقتى شاه
نرفته است،
مراجع و
ميانهروها
ديگر جرأت
نمىكنند از
خمينى جدا
شوند. اين
نظرها كه
ايرانيان در
تماس با سفارت
با مقامات
سفارت در ميان
مىگذاشتهاند،
بتدريج صراحت
و قاطعيت
بيشتر پيدا
مىكنند:
ايران شاه
بدون اختيار
به خود نديده
است.
بنابراين،
ماندن شاه و
قناعت كردن به
سلطنت و
خوددارى
ورزيدن از
حكومت، غير
ممكن است.
سران ارتش كه
در ابتدا گمان
مىرفت با رفتن
شاه قرار از
دست بدهند و
بسود شاه،
خونريزى
بياغازند، در
روزهاى
واپسين حيات
رژيم، با خمينى
براى سازش و
تفاهم تماس
برقرار مىكنند.
سفارت از اين
تماس در پى
مصاحبه مطبوعاتى
خمينى آگاه
مىشود (161). واقع
آنست كه سران
ارتش از راه
داريوش فروهر
اين امر را با
بنى صدر
درميان
مىگذارد.
باتفاق نزد
خمينى مىروند
و موافقت
خمينى را جلب
و نامهئى از
او درباره
تعهد به حفظ
ارتش و تضمين
مصونيت سران
ارتش از تعرض
مىگيرند.
فروهر سران
نظامى را از
موافقت خمينى
آگاه مىكند و
روز ورود به
تهران از
فرودگاه
مستقيم به نزد
آنها مىرود و
تا نامه را به
آنها بدهد.
سفارت از اين
ماجرا
بىاطلاع است
و با تعجب
مىبيند كه دو
مقام وزارت
خارجه ايران و
فردوست افسر عاليرتبه
و دوست نزديك
شاه بر اين
باورند كه خمينى
هم مانع
كودتائى از
نوع كودتاى
ناصر و هم
مانعى در
برابر خطر چپ
است (162). نه تنها
سران نظامى
تغيير نظر
مىدهند بلكه
شاخصهاى گروه
اول يعنى
رهبران
هواداران
سياست آمريكا
در ايران و
گروههاى
بينابينى و
گروه دوم نيز
بر اين باور
مىشوند كه
تنها با رفتن
شاه آنها
مىتوانند
وارد معركه
شوند و قدرت
خمينى را دچار
فرسايش
گردانند (163).
اينست كه
سرانجام سفارت
به اين نظر
مىرسد كه
«زمان راه حل
ميانه گذشته
است« (164) و بايد
از شاه چشم
پوشيد. رفتن
شاه شرط دور
كردن
افراطيهاست (165).
2- بتدريج كه
موجهاى
انقلاب سدهاى
مقاومت را
مىشكنند،
فرض راهنما و
موضع مقامات سفارت
و گروههاى
ايرانى كه با
آنها در
رابطه بودهاند،
درباره خمينى
تغيير
مىكنند. اينك
ديگر صحبتى از
در انزوا قرار
دادن او در
بين نيست. از
جذب و تضعيف
او سخن به
ميان است.
توجه به اين
امر اساسى كه
خمينى ماهيتى
غير از
راديكالها و
چپها دارد و
سخنانى كه
مىگويد از او
نيستند،
بيشتر و بيشتر
مىشود. اينك
نظر اينست كه
اظهارات
خمينى و مواضع
قاطع او از
همكاران او در
پاريس است و
بنابراين،
جذب خمينى با
جداكردنش از
همكارانش در
پاريس ضرورت
پيدا مىكند.
اينان
ماركسيست ضد
آمريكايى و
تندرو توصيف
مىشوند. در
اسناد مربوط به دو ماه
آخر عمر رژيم
شاه، از بنى
صدر و قطبزاده
و يزدى چند
نوبت سخن
بميان مىآيد
(166):
مناقبى به
مأمور سفارت
مىگويد: خمينى
خود يك
ضدكمونيست
ثابت قدم است.
يزدى و قطب
زاده و
بنىصدر و
بعضى جوانان
ديگر در اطراف
او،
ماركسيستهاى
تندرو هستند.
بايد خمينى را
از آنها جدا
كرد.
ميانهروها
به مقامات
سفارت
مىگويند،
كمونيستها و
راديكالها داراى
سازماندهى
هستند و
مىتوانند
دردسر ايجاد
كنند.
مقامات
روحانى
ميانهرو به
آمريكائيان
مىگويند:
آمريكا بايد
از ميانهروها
بى سرو صدا
حمايت كند تا
بتوان با
راديكالها و
كمونيستها
مقابله كرد.
ه - ضرورت
جدا كردن
خمينى از
همكاران «چپى اش»:
و در
گزارشهاى
سفارت آمريكا
به وزارت خارجه
اين كشور، به
تكرار از قول
ايرانيان و خود،
يادآور
مىشوند كه (167):
- تعدادى از
همكاران
خمينى در
پاريس تمايلات
چپ دارند؛
- خانه مراجع
قم در محاصره
«ملاهاى كمونيست»
است؛
- بايد روشى
اتخاذ كرد كه
ماركسيستهاى
اسلامى تصفيه
و طرد شوند؛
- خمينى را
بايد از
چپيهاى نظير
بنىصدر و قطب
زاده جدا كرد
و موضوع
ماركسيستهاى
اسلامى كه مدتها
توسط خيلى از
مخالفين
ناديده گرفته
مىشد، اكنون
آشكارتر از
آنست كه
ناديده گرفته
شود.
اگر سفارت با
اين آسانى
مىپذيرد كه بنىصدر
و قطبزاده
ماركسيست
هستند، بدان
جهت است كه در
ارزيابى
پيشين خود اين
دو را «جناح چپ
جبهه ملى» و
ضدآمريكائى و
ماركسيست خوانده
بوده است (168) و
اينك بيان
پاريس را بر
محور چهار اصل
استقلال و
آزادى و رشد و
اسلام كه مايه
همگرايى ملى
شده است، به
آنها نسبت
ميدهد و برآنست
كه مواضع
ضدآمريكائى
خمينى و سازش
ناپذيرى او از
آنهاست.
بنابراين راه حل
سياسى دلخواه
بدون جدا كردن
خمينى از آنها،
ممكن نمىشود.
از اينرو دو
نظر پا به پاى
هم عموميت
پيدا مىكنند:
ضد كمونيست
بودن خمينى و كمونيست
بودن همكاران
خمينى.
شخصيتهاى
گروه اول نيز
در اين جهت
تغيير عقيده
مىدهند (168):
- امينى
متقاعد شده
است كه خمينى
نظريههاى
ميانه را
مىپذيرد و
مىگويد نيروهاى
داخلى كشور از
قبيل
آيتاللههاى
قم، بازاريها
و مردمى كه
بيكار هستند
شروع به دفاع
از موقعيت خود
مىكنند و
بتدريج آزادى
عمل مطلق
خمينى را
فرسايش
مىدهند.
- دكتر
شاهقلى، يكى
از وزراى
هويدا، بر اين
باور شده است
كه خمينى
بتدريج سپر در
برابر
كمونيستها
شده است.
و...
و
سليوان سفير
آمريكا نظر
خود را به وزارت
خارجه آن كشور
اينطور گزارش
مىكند كه (170):
«اسلام جنگجو
با كمونيسم
خوب مقابله مىكند».
بدينسان
خمينى كه در
فرضهاى
راهنماى پيشين
عامل كمونيسم
شمرده مىشد و
پيروزيش،
پيروزى كمونيسم
بحساب
مىآمد، اينك
سد استوار بر
ضد كمونيسم
شمرده مىشود
و سفارت با
ميانهروها و
سران نظامى و
حتى افسران
جوان هم آواز
مىشود كه «اگر
خمينى شكست
بخورد،
كمونيستها
جاى او را خواهند
گرفت (171)».
بنابراين
تنها كارى كه مىماند
جدا كردن او
از راديكالها
و چپيهاست. در
اين باره
سفارت آمريكا
اظهار
اميدوارى مىكند
كه با ميدان
دادن به حزب
توده در
تهران، نهضت
آزادى به هراس
خواهد افتاد و
به كوشش براى
راه حل سياسى
ميانه خواهد
افزود (172)و با
اميدوارى
شاهد كوشش
جناح ميانه
نهضت آزادى
است كه «با
زيركى خمينى
را بداخل
سيستم مىكشاند
(173)». اين باور
جديد به
قابليت خمينى
به سازش و
ضرورت جدا
كردنش از
همكارانش در
پاريس از چنان
قطعيتى
برخوردار
مىشود كه
بهنگام مذاكره
درباره
مراجعت خمينى
از پاريس، به
اين امر مهم
استناد
مىشود كه تا
خمينى از محيط
خارج به ايران
نيايد
نمىتوان او
را ز همكارانش
جدا ساخت. چرا
كه در ايران
ميان خمينى و
گروه
همراهانش،
مشكلات بروز
مىكند و همين
امر وى را
وادار بسازش
مىكند (174). از
آنجا كه حضور
و عمل «گروه
سومى» مسئله
اعتماد ميان
خمينى و آمريكائيان
را بغرنج
مىگرداند،
«اين مسئله
مهم است كه
خمينى به
ايران آورده شود
و افراد واسطه
كنار گذاشته
شوند. مأمور
سفارت پرسيد
منظور اشخاصى
هستند كه در
پاريسند؟
اميرانتظام
بسيار با دقت
پاسخ داد،
يزدى خوب است...
(175). اين فرض
راهنما به
باورى جزمى
بدل مىشود و
تا انقلاب و
پس از آن، همچنان
اساس سياست
آمريكا در
قبال خمينى و
همكاران او
قرار مىگيرد.
طوريكه سياست
پيشين كه عبارت
بود از سد
كردن موجهاى
انقلاب و زبون
ساختن خمينى
از راه
ميانهروهاى
مخالف، اينك
جاى خود را به
سياست نزديك
كردن
ميانهروها
به خمينى و
پركردن اطراف
او از
ميانهروها و ايجاد
«خط ميانهئى
بر محور رهبرى
خمينى» مىدهد.
اين امر شرط
طرد
راديكالها و
چپها مىشود.
3- با توجه
به دو فرض
بالا،
ميانهروها كه
اينك به دو صف
تقسيم
شدهاند،
اهميت بيشترى در
صحنه سياسى
پيدا مىكنند:
ميانهروهاى
سياسى و
روحانى،
جانبدار
خمينى، بايد تقويت
شوند تا جدائى
خمينى از
راديكالها و
چپيها ممكن
شود. علاوه بر
اين حفظ ارتش
و ايجاد تأليف
سياسى جديد و
پايدار،
ايجاب مىكند
كه موقعيت اين
ميانه روها
تقويت شود.
عامل سومى كه نقش
ميانه روها،
خصوص ميانه
روهاى روحانى
را از لحاظ دو
هدف مقدم
آمريكا يعنى
دورى از روسيه
و نزديكى به
آمريكا،
تعيين كننده
مىسازد، اين
است كه
ميانهروىهاى
نزديك به رژيم
سابق از
روحانى و غير
روحانى
بىاعتبار شدهاند
(176). آنها هم كه
بدين لحاظ از
انقلاب جلوگيرى
كنند،
نتوانستهاند
و بىاعتبار
شدهاند و
سياست
استفاده از
ميانهروها
براى سد كردن
انقلاب شكست
خورده است.
دلايل اين امر
كه چرا آمريكا
صبر نمىكند
تا اينان را
بعد از پيروزى
انقلاب، وقتى
فشار مشكلات،
در افكار عمومى
دلزدگى بوجود
مىآورد،
وارد عمل سازد،
اينك معلومند.
پارهئى از
دلايل كه بكار
دنباله اين
مطالعه
مىآيند را
تكرار كنيم:
انقلاب،
آمريكاييان و
شاه و همه را
غافلگير مىكند.
همواره
تدابير بسيار
دير و بعد از
وقوع حادثه
اتخاذ
مىشوند. با
اوضاع و احوال
نيز تناسب
ندارند و
بنوبه خود آتش
انقلاب را
تيزتر مىكنند.
تصور اجتماعى
ايران، پربها
دادن به «نمايندگان
سياسى» قشرهاى
ميانه و بى
اطلاعى از
موقعتيهاى
عينى و ذهنى
قشرهاى ميانه
و غفلت از اين
امر كه
گروههاى
سياسى كه با
سفارت در
رابطهاند،
نمايندگان
اين قشرها
نيستند و
ناديده گرفتن
طبقات پيشه
وران و
كارگران و دهقانان،
و بالاخره ترس
آمريكا و شاه
از تفويض نقش
سياسى به
ارتش، سبب
مىشود
گروههاى روحانى
و سياسى ميانه
رو را يكى پس
از ديگرى به
ميدان
بفرستند و
ندانند كه اين
سدهاى ناتوان،
تنها بكار
بزرگ و
مقاومتناپذير
كردن موج مىآيند.
وقتى بسيار
دير متوجه
مىشوند كه بايد
بگذارند
انقلاب پيروز
شود و بعد
ميانه روها را
وارد عمل
سازند، ارتش
در حال
فروريختن از
درون است.
تمايل
جانبدار شدت
عمل در دستگاه
حاكم آمريكا،
در پى اين
باور كه از
راه شدت عمل
ارتش از نو
قوام مىگيرد
و موجهاى
انقلاب را
واپس مىزند،
ابتكار عمل را
به دست مىگيرد
و در طرح و
انجام عمليات
كودتا مصر و
ناشكيبا است و
اميدوار است
كه ميانه روها
بايستند و
بختيار
استعفا نكند و
خمينى دست از
لجاجت بردارد
(177). بدينقرار
نقش ميانه
روهاى جانبدار
خمينى از لحاظ
آينده، چه
كودتا موفق
بشود و چه
نشود، تعيين
كننده است.
اما منافع
آمريكا ايجاب
مىكند يك
نيروى رقيب و
تعديل كننده
ديگرى نيز شكل
بگيرد تا در
صورت شكست
كودتا، بعد از
انقلاب از
تمايل مجدد
خمينى به سوى
گروههاى سوم
و چهارم بطور
قطع جلوگيرى كند.
اين نيرو بر
فرض موفقيت
كودتا، همان
اهميت را پيدا
مىكند كه
ميانه روهاى
طرفدار خمينى در
صورت پيروزى
انقلاب پيدا
مىكردند. از
اينرو تشويق
گروههاى
ميانه رو به
ايجاد تشكيلات
سياسى (178) و
ضرورت حمايت
بى سرو صدا از
ميانه روها در
رقابت با
خمينى و در
مقابله با راديكالها
و كمونيستها (179)
و تشديد
ترسهاى ميانه روها
بخصوص
بازاريان و
روحانيان از
انحلال ارتش،
از
كمونيستها،
از خانها، از
مشاوران خمينى،
از كودتا و
جنگ داخلى (180) براى
مجبور شدن به
فعاليت پيگير
سياسى، مورد موافقت
هر دو تمايل
دستگاه حاكم
آمريكا هستند.
با وجود اين
در مسئله اصلى
يعنى راه حل
روز، اختلاف
نظر بنيادى
است:
و - شاه
بايد برود و
خمينى بايد
بيايد
در هشتم بهمن
1357، سفير و
مقامات سفارت
و وزارتخانه
آمريكا بر اين
نظر هستند كه
قول سناتور
خواجه نورى
صحيح است و
كودتايى نظير
كودتاى 1953 ممكن
نيست. رفتن
شاه و آمدن
خمينى اينك
ديگر شرط جلوگيرى
از سرمايه
گذارى
كمونيستهاى
روى ادامه
ناآراميهاست
(181). خمينى عامل
اساسى حفظ
ارتش و ميانه
روها در صحنه
سياسى كشور و
بلكه بدست
گرفتن قدرت
شده است.
تضعيف خمينى،
چه رسد به حذف
او، بمعناى
آنست كه گروه
سوم و چهارم
قدرت را در
دست بگيرند و
ايران براى
هميشه از
سيطره قدرت
آمريكا بيرون
برود. بايد تا
باز دير نشده،
شاه و بختيار
بروند و خمينى
بيايد و يك
دولت ائتلافى
از ارتش و
جبهه ملى و
شخصيتهاى
مذهبى بر سر
كار بيايد.
سرلشگر
فردوست،
نزديكترين
شخصيت نظامى
به شاه نيز بر
اين باور است (182).
برژنسكى،
مشاور امنيتى
رئيس جمهورى آمريكا،
معتقد است كه
خمينى
نمىتواند
جاى شاه را
براى آمريكا
بگيرد. چرا كه
رفتن شاه و آمدن
او زير فشار
مردم انجام
مىگيرد و اين
فشار با رفتن
شاه و آمدن
خمينى تشديد
مىيابد و
ميانه روها و
ارتش زير اين
فشار فزاينده
خورد مىشوند.
بنابراين بايد،
با وادار كردن
ارتش به عمل،
هم مانع از بين
رفتن انسجام
داخلى آن شد و
هم جريان
انقلابى را
متوقف گرداند.
ميانه روها،
تنها بعد از
ضربه ارتش،
مىتوانند با
موفقيت در زندگى
سياسى ايران
فعال شوند. با
وجود اين، هر
دو تمايل در
دو امر زير
توافق دارند (183):
1- شاه
بايد برود و
2- دست
يابى به راه
حال سياسى از
راه جلب موافقت
خمينى با دولت
بختيار،
بهترين راه
حلهاست.
از اينرو
سفير آمريكا
در تهران
ماموريت پيدا
مىكند كه از
قول رئيس
جمهورى
آمريكا به شاه
ابلاغ كند كه
دولت آمريكا
مصلحت ملت
ايران و شخص
شاه را در اين مىداند
كه شاه ايران
را ترك كند (184) و
شاه در تاريخ 26
دى ماه 1357 ايران
را ترك
مىگويد.
محدوده
حوادثى را كه
بعد از رفتن
شاه تا سقوط
رژيم سلطنت
روى مىدهند،
فرضها و دو
تمايل بالا،
معين
مىسازند.
سفير آمريكا و
هويزر،
فرستاده ويژه
رئيس جمهورى
آن كشور،
ماموريت
مىيابند از
دولت بختيار
حمايت كنند و
در جستجوى هر
راه حل، بنا
را بر حفظ اين دولت
بگذارند. از
اينرو، سفير
كوشش براى
ايجاد توافق
ميان بختيار و
ميانه روها و
خمينى را اساس
كار خود قرار
مىدهد و براى
دست يابى به
اين هدف
روشهاى زير را
بكار مىبرد:
1- تهديد
خمينى و سران
جبهه ملى و
نهضت آزادى به
كودتاى نظامى.
گفتگو درباره
احتمال كودتا،
يكى از
موضوعات اصلى
روزمره اين
دوره است (185).
نهضت آزادى
مىكوشد تا در
دولت بختيار
شخصى وزير جنگ
شود كه طرف
اعتماد و
مخالف كودتا
است، اما بجاى
وى سپهبد شفقت
كه يك «تندرو» و
«كانديداى
نظاميان است
وزير مىشود (186)
به نشان اينكه،
تهديد به
كودتا بسيار
جدى است.
نگرانى از كودتا
آنقدر عمومى و
جدى مىشود كه
خمينى نسبت به
آن هشدار
مىدهد (187). بختيار
نيز تهديد به
كودتاى خونين
مىكند (188) و
نظاميان حمله
به اجتماعات
مردم را از سر
مىگيرند (189).
2-
جلوگيرى از
تشكيل شوراى
انقلاب و تلاش
براى وادار
كردن خمينى به
عمل كردن در
چهارچوب
قانون اساسى.
در ابتدا كوشش
مىشود كه
خمينى اصل
شوراى سلطنت
را بپذيرد و
تركيب شوراى
سلطنت معرف
ائتلاف ارتش و
ميانه روهاى
سياسى و مذهبى
و شخصيتهايى
از گروه سوم
به استثناء
مشاوران
خمينى در
پاريس، بگردد
(190). اين كوشش به
نتيجه
نمىرسد.
ميانه روها سعى
مىكنند با
فرستادن
منتظرى به پاريس،
خمينى را راضى
كنند تا كه
شوراى انقلاب «با
رژيم فعلى»
وابستگى
قانونى داشته
باشد (191). اين
مقصود بدست
نمىآيد.
خمينى موافقت
مىكند پيش از
شور باميانه
روها و مراجع
قم، اعضاى شوراى
انقلاب را
تعيين نكند (192) و
طى مصاحبهاى
مطبوعاتى
مىگويد كه
مشاوران او در
پاريس غضو
شوراى انقلاب
نيستند. اين
خود علامت
خوبى است و به
امريكا امكان
مىدهد اميدوار
شود كه با
پيروزى
خمينى،
راديكالها به
قدرت
نمىرسند.
3- كوشش
براى جلوگيرى
از تشكيل
دولتى رقيب
دولت بختيار
از سوى خمينى
بهنگام ورود
به تهران با
تهديد به
كودتاى نظامى و
سعى در ايجاد
سازش ميان
دولت بختيار و
خمينى (193). اين
كوشش دوبار
نزديك به
موفقيت
مىشود. بار
اول، خمينى
موافقت
مىكند در
صورتى كه
بختيار از
نخست وزيرى
شاه استعفا
كند، نخست
وزير رژيم
انقلابى
بگردد. ترتيب
آمدن بختيار
به پاريس و
چگونگى
مراجعت او به
تهران نيز
موضوع بحث و
گفتگو قرار
مىگيرند (194).
سليوان طى
تلگرامى از
رئيس جمهورى
آمريكا تقاضا
مىكند با
اينكار و با
تشكيل دولتى
ائتلافى با
همكاران
خمينى موافقت
كند، اما
كارتر بطور
قاطع اين
تقاضا را رد
مىكند و
مىگويد
آمريكا اجازه
كمترين
نزديكى به
خمينى و مردان
او را نمىدهد
(195). بار دوم،
خمينى موافقت
مىكند بختيار
بدون استعفا
به پاريس
بيايد.
مسئولان سازمان
روحانيت
تهران كه
بتازگى «براى
كمك به برقرارى
نظم در چند
هفته آينده»
تشكيل شده است
و رهبران آن
عبارتند از
بهشتى و
رفسنجانى و موسوى
اردبيلى و
محمد مفتح و
مهدى كنى (196)
موافق آن
بودند كه در
محدوده نظام
قانونى
موجود، عمل
شود. و اينها
كه با سران
نهضت آزادى
همكارى كامل
داشتند (197)،
خمينى را با
اينكار موافق
مىسازند (198)
اما «همراهان
پاريس خمينى»
توافق را برهم
مىزنند.
بقول
استمپل، رئيس
وقت قسمت
سياسى سفارت آمريكا،
اگر خمينى اين
موافقت را
مىپذيرفت،
انقلاب زيانى
فاحش مىكرد و
شاه و زاهدى
ابتكار عمل
رااز نو بدست
مىآوردند (198).
بدينسان «گناه
نابخشودنى
بنى صدر» (200)
اينست كه مانع
شكست انقلاب و
افتادن
ابتكار عمل
بدست شاه و
آمريكا شده
است.
در پى اين
ناكامى، هر دو
تمايل در
دستگاه حاكم
آمريكا و نيز
بختيار كه پيش
از اين مخالف
آمدن خمينى به
ايران بودند،
اينك موافق
مىشوند.
ميانه روهاى
مخالف نيز
موافق
مىگردند.
جانبداران
راه حل سياسى
بر آن مىشوند
كه حضور خمينى
در ايران براى
رساندن
مقابله با
ارتش بحداقل و
مهار تهديد
رشد يابنده
كمونيسم،
لازم شده است (201).
حضور وى سبب
مىشود كه
ارتشيان،
دولت بختيار
را رها كنند و
به انقلاب
بپيوندند و
انجام كودتا را
غيرممكن
بسازند. اما
بختيار در
خيال ديگرى است،
نخست با تصويب
كارتر بنا
دارد
هواپيماى حامل
خمينى و
همراهان را
توقيف و به
محل دلخواه
خود ببرد و
بعد كه
امكانات
اينكار از دست
مىرود (202)، بر
اين باور
مىشود كه
حضور خمينى در
تهران، سبب
مىشود كه او
از مهار مشاورانش
رها شود. هم
نفوذش
كاهشپذير و
هم بتوان با
او به موافقتى
بدون اطلاع
«مشاوران
بدذات» (203) رسيد.
بهر رو خمينى
و همراهان در
تاريخ 12 بهمن 1357
وارد ايران
مىشوند.
سنجابى و
بازرگان براى
موافق گرداندن
آمريكا به چشم
پوشى كردن از
دولت بختيار و
كودتاى نظامى
و تن دادن
بدولت جديد،
بتلاش بر مىخيزند.
سنجابى در
پاسخ تهديد به
كودتا، به آمريكاييان
مىگويد:
پيروزى مردم
ايران
مىتواند در
همه مردم
منطقه،
افغانستان و
عراق و حتى
مسلمانان
روسيه اثر
بگذارد (204) و در
سوم بهمن 1357،
بازرگان در
پاسخ اين
تهديد كه در
صورت معرفى
دولت رقيب از
سوى خمينى،
خطر كودتا قطعى
مىشود (205)
مىگويد،
براى جلوگيرى
از خطر كمونيستها،
دولت نهضت
آزادى هر چه
زودتر بايد
تشكيل شود (206).
گفتگو با
بختيار و
شوراى سلطنت
براى حل مشكل
از راه سياسى
نيز انجام
مىگيرد. اين
اميد بوجود
مىآيد كه
بدنبال
استعفاى
اعضاى شوراى
سلطنت و
نمايندگان مجلس،
بختيارنيز
كنارهگيرى
نمايد (207). خمينى
در تاريخ 16
بهمن 1357
بازرگان را به
نخست وزيرى
منصوب مىكند.
بنابراين،
براى بختيار و
حاميان
آمريكاييش
راهى جز تسليم
و يا اجراى
برنامه كودتا
نمىماند.
سفير كه جانبدار
راه حل سياسى
است و بختيار
را برگ
سوختهئى
مىيابد، طى
گزارش به
وزارتخارجه
آمريكا، مىنويسد:
«براى نجات
قانون اساسى،
بختيار بايد
استعفا كند» (208).
اما كاخ سفيد
و بختيار در پى
اجراى برنامه
كودتا
مىروند.
كودتاى نيم بندشان
شكست مىخورد
و ظهر 22 بهمن 1357،
ارتش اعلام بيطرفى
مىكند. در
لحظههاى
پيروزى،
برژنسكى زودبزود
مىپرسد آيا
هنوز احتمال
اقدام نظامى
ديگرى براى
نجات وضع،
وجود دارد؟ و
سفير در پاسخ،
ناسزا
مىگويد (209). روز
بپايان
مىرسد و
آمريكاييان
بايد فكر فردا
را بكنند...
5-
بازسازى
استبداد:
فردا فرا
رسيده است و
معلومات كمتر
و مجهولات
بيشتر
شدهاند و
چاره جز اين
نيست كه همچنان
«كورمال
كورمال راه
پيدا كنند».
طبيعى است كه
نخست هدفها را
معين گردانند
و آنگاه با توجه
بواقعيتهاى
جديد، طرحى
براى بازسازى
رژيم سياسى
وابسته
بريزند و به
اجرا بگذارند
و چنين
مىكنند:
الف -
هدفها:
اين هدفها را
مىتوان دو
دسته كرد: يكى
هدفهاى
هميشگى و
ديگرى هدفهاى
كوتاه و دراز مدت.
هدفهاى دسته
دوم به اقتضاى
وضعيت سياسى و
اقتصادى پس از
انقلاب طرح
مىشوند.
هدفهاى
درازمدت
اينها هستند (210):
1- دور
كردن ايران از
روسيه و بستن
راه نفوذ بر
آن كشور؛
2- نزديك
كردن ايران به
آمريكا و
«ارتقاء دوستى
ايران با
آمريكا»؛
3- ادامه
صدور نفت
ايران؛
4- حفظ
بازار ايران و
حفظ ساختهاى
اقتصادى و
هدايت سياستهاى
مالى و پولى و
بانكى؛
5- حفظ
ثبات منطقه
خاورميانه؛
6-
بازسازى «يك
دولت ميانه
رو» موافق با
هدفهاى بالا.
7-
جلوگيرى از
صدور انقلاب و
به انزواى سياسى
درآوردن رژيم
جديد ايران؛
8- ايجاد
يك محور جديد
بجاى شاه،
محورى كه قادر
باشد مانع از
رشد
راديكالها و
چپها بشود؛
9- حفظ
ساخت ارتش و
حفظ رابطه با
«دوستان نظامى»
تا زمانى كه
گرايشهاى
ميانهرو
آماده به دست
گرفتن قدرت
بشوند؛
10- تضعيف
انقلاب و به
تحليل تدريجى
بردن آن.
با توجه به
هدفهاى
درازمدت و
كوتاه مدت بالا،
روشهاى كار را
در كوتاه مدت
و دراز مدت معين
مىكنند:
ب - روشها:
مشكل اولى كه
مىبايد حل
كنند، انتخاب
جريانى سياسى
است كه
مىبايد
امكان رسيدن به
هدفهاى بالا
را برايشان
فراهم آورد.
از آغاز
انقلاب تا چند
ماه بعد از
آن، جريان
دولت موقت را
بر جريانم
خمينى ترجيح
مىدهند (213). علت
اين ترجيح تحليلى
است كه از
نيروهاى شركت
كننده در
انقلاب و
تمايلهاى
فكرى آنها
بعمل
مىآورند.
بنابراين
تحليل:
نيروهايى كه
بر ضد شاه
برخاستند، با
يكديگر تجانس
نداشتند. سه
جريان با طرز
فكرهاى متضاد،
جانشين جريان
سياسى شدهاند
كه باسرنگونى
سلطنت پهلوى
قدرتس سياسى
را از دست
داده است. سه
جريان اينها
هستند (214):
1- آنها كه
به اسلام تقدم
مطلق
مىبخشند. اينان
بخصوص اسلام
را با مدرنيسم
مقابل مىكنند
چرا كه
رشدشانم
نتيجه تحمل
نكردن مدرنيسم
از سوى جامعه
ايرانى
بود؛
2- ميانه روها
و ليبرالها كه
به دمكراسى
تقدم مىدهند؛
3- چپها كه
به انقلاب
اجتماعى تقدم
مىدهند.
در اين
تحليل،
راديكالها
كسانى كه استقلال
و آزادى و
ترقى را با هم
مىخواهند و
بر آنند كه
بيان انقلاب،
برداشتى از
اسلام و اسلام
واقعى است كه
با سه خواسته
مذكور سازگار
است، به حساب
نيامدهاند.
بطوريكه بعد
خواهيم ديد،
اين تمايل را
در حال تجزيه
به دو تمايل
ميانهرو و چپ
و رو بزوال
مىدانستهاند.
رهبرى اين سه
تمايل با
كسانى است كه
از ميان
قشرهاى ميانه
برخاستهاند:
روحانيان و
سياستمداران
غيرروحانى كه
اداره حكومت
را برعهده
دارند و
تشكيلات شبه
حكومتى را
اداره مىكمنند
و رهبران
گروههاى شبه
نظامى و رهبران
ارتش و مديران
و تكنسينهاى
غربزده و
سياستمداران
ليبرال و
رهبران چپى
تندرو و
رهبران قومى و
منطقهئى و
محصلين و
معلمين (215). نقش
مردم، همچنان
نقشى
كارپذيرانه
است «قدرت واقعى
را آنها به
دست مىآورند
كه بتوانند
اعتماد و
احساسات مردم
را جلب كنند» (216).
نتيجه منطقى
گروه بندى
بالا و طرز
فكرشان اين
است كه علل
انقلاب عبارت
باشند از (217):
1- تضاد
ترقى با باور
اسلامى
بازاريان؛
2- تضاد
ترقى و آزادى
دلخواه
تكنوكراتها
با استبداد
فساد آلود
رژيم سلطنتى ؛
3- تضاد
استقلال و
آزادى مورد
نظر دانشجويان
با استبداد
وابسته؛
4- مخالفت
عمومى احزاب و
اقليتهاى
قومى و
كمونيستها از
لحاظ تضاد
ايدئولوژيهاشان
با ايدئولوژى
رژيم پهلوى.
با توجه به
هدفهاى
درازمدت و
كوتاه مدت
نحوه ارزيابى
نيروهايى كه
در انقلاب
شركت
جستهاند و
تقدمى كه هر
يك از آنها
براى طرز فكر
خاص خود قائل
مىشوند،
مسئله اول
براى
آمريكاييان
اينست كه هم از
ابتدا ميان
نيروهاى ضد
كمونيست و
كمونيستها
«تضاد اصلى»
پديد آيد.
اين تضاد
بايد سبب شود
كه گروههاى
رهبرى كننده
بالا بر محور
تقدمهاى زير
به يكديگر
نزديك شوند:
1-
گردانندگان
رژيم پيشين
ديگر خطر عمده
نيستند. خطر
عمده كسانى
هستند كه در
حال حاضر در
برابر دولت
موقت به انواع
توطئهها دست
مىزنند. از
همينجا:
2- حفظ دست
آوردهاى
انقلاب ايجاب
مىكند كه
رژيم جديد
همكارى با غرب
را ادامه دهد
و فاصله خود
را از روسيه
حفظ كند؛
3- ضرورت
دفع خطر
«كمونيسم»
ايجاب مىكند كه
دولت موقت به
عنوان جريانى
كه هم با
اسلاميان و هم
با
آزاديخواهان
و هم با
ترقيخواهان
جورش جور
مىشود و
بنابراين
مىتواند
ترجمانم وحدت
وسيع و ديرپا
شود، تقويت
بگردد.
در
برابر شعار
«خطر عمده
چپها» هستند
كه توطئههاى
مسلحانه
مىچينند، از
سوى اينگونه
چپها شعار
«انقلاب دوم»
را عملى كنيم
داده مىشود.
اينك كه اسناد
در دستر
هستند،
مىدانيم كه
عناصر وابسته
به رژيم شاه
را براى اينكه
بتوانند به
فعاليتهايشان
ادامه بدهند
به كسوت «ماركسيستها»
در
مىآوردهاند
(218) و يكى از روشهاى
كار سفارت
آمريكا القاء
ضديت با
كمونيسم و مدرنيسم
و ملىگرايى
به خمينى و
روحانيان و القاء
ترس در آنها
نسبت به
خطرهاى
«بازگشت شاه،
ارتش، تجزيه،
كمونيسم و
روسيه» بوده
است (219).بدينقرار
بازگرداند
ايران به موقعيت
ژئوپليتيك
پيشين،
اصلىترين
روش كار سفارت
آمريكا بوده و
به اين مقصود
نيز نائل آمده
است. همه
ايرانيان
ماههاى اول
انقلاب را به ياد
مىآورند. به
ياد مىآورند
كه در يك طرف كسانى
«خطر چپ» را
عمده
مىكردند و در
طرف ديگر كسانى
لزوم گذار به
انقلاب دوم را
به عنوان هدف
مقدم و عاجل
طرح مىكردند
و حادثه از پى
حادثه
مىساختند.
بر اساس اين
خط و ربط و در
انطباق با هدفهاى
كوتاه مدت و
درازمدت، در
سندهاى
متعددى روشهاى
ديگر كار را
در كوتاه مدت
و دراز مدت به
شرح زير، معين
مىسازند:
در
كوتاه مدت (220)
1-
فرستادن سفير
به ايران؛
2- ديدار
با خمينى و
حفظ تماس با
او؛
3- توسعه
روابط نظامى؛
4-
جلوگيرى از
درگيريهايى
كه سبب بيدار شدن
حس سوءظن نسبت
به آمريكا
شود؛
5- بكار
انداختن
دستگاههاى
خبرگيرى؛
6- توسعه
كارهاى
كنونى؛
7- توسعه
فعاليت حقوق
بشر؛
8- تغيير
نظر ايرانيان
نسبت به
آمريكا؛
9- توسعه
فعاليتهاى
اطلاعاتى در
ايران.
در ميان
و دراز مدت (221)
1- با توجه
به عدم امكان
سرنگون كردن
رژيم جديد،
اتخاذ
روشهايى كه
سبب تغيير آن
از درون شوند؛
2-
جلوگيرى از
حمله مطبوعات
به آمريكا و كاستن
از سوءظن به
آمريكا؛
3- تحكيم
دولت موقت، به
عنوان بنيادى
در مقابل جريانات
ضد آمريكايى؛
4- با توجه
به اينكه دولت
موقت به اهميت
روابط با
آمريكا واقف
است، اين
روابط را به
مثابه
زيربناى
سياست آمريكا
و زمينه سياست
دولت موقت
بايد مستحكم
كرد؛
5-
استفاده از
دولت موقت
براى تدارك
زمينههاى
لازم براى
سياست آينده؛
6- نفوذ در
ارگانهاى
رژيم جديد، با
استفاده از
دولت موقت،
پيش از آنكه
رئيس جمهورى و
حكومت رسمى
كشور تعيين
شوند؛
7- نزديكى
باروحانيان و
استفاده از
انواع
امكانات
فرهنگى براى
جلب روحانيان
و غير روحانيان.احترام
به مذهب و ...
8- استفاده
از اقليتهاى
قومى و
دانشگاهها و
مدارس و طرح
برنامههاى
مختلف براى
شكست انقلاب؛
9-«فراهم
آوردن شرايط
روى كار آمدن رژيمى
كه ايران را
از كمونيستها
دور نگاه بدارد
و به آمريكا
نزديك
بگرداند». اين
راه حل مطمئنترين
راه حلها براى
آمريكا و
دنياى عرب است
(222). زيرا براى
آنكه رژيمى با
ثبات بر سر
كار آيد، بايد
رهبران مذهبى
ليبرال كه پلى
ميان مردم از سوئى
و ارتش جديد و
تجار بازار و
تحصيل كردههاى
غربى از سوى
ديگر هستند،
در دولتى كه
اين چهار عنصر
را با
روحانيان
پيوند
مىدهد، متحد شوند
(223)؛
10- حفظ
ساختهاى
اقتصادى با
نفوذ در
اقتصاد ايران
و بالا بردن
فشار اقتصادى
براى تأمين
صدور نفت
حوادث در جهت
دلخواه
آمريكاييان
جريان
نمىيابند.
دولت موقت
روزبروز
ضعيفتر مىشود.
نخست بر آن
مىشوند كه با
استفاده از
حربه خطر
كمونيسم،
خمينى را
متقاعد كنند
كه اگر بنا بر
اينست كه كشور
از خطر
كمونيسم حفظ
شود، بايد
دولت موقت تقويت
شود (224). اما هر
روز، نشانه و
علامت جديدى
از ضعف دولت
موقت و قوت
گرفتن محور
خمينى بروز مىكند.
آمريكاييان
متوجه
مىشوند كه در
ارزيابى خويش
اشتباه
كردهاند و
براه افتادن
منازعه ميان
«كمونيستها» و
«ضد كمونيستها»
سبب تضعيف
دولت موقت شده
است. با تجديد
ارزيابى،
بناگزير،
روشها تصحيح و
تغيير مىپذيرند.
ج-
جريان محو شدن
محور دولت
موقت و جانشين
شدن محور
خمينى:
دولت موقت كه
ابتدا تصور
مىشد مىتواند
مظهر وحدت
وسيعى بر ضد
چپهاى وابسته
به قدرت روسيه
بشود و در عين
حال
راديكالها را
به تحليل برد
و از راه وحدت
روحانيان و
نظاميان و
تاجران و
روشنفكران،
رژيم باثباتى
را بنياد
افكند،
بتدريج روى به
ضعف مىنهد.
عوامل ضعف
دولت موقت به
تدريج روى
نشان مىدهند
و در اسناد
منعكس مىگرداند:
اداره سپاه
كه ابتدا از
سوى دولت موقت
و به دست دكتر
ابراهيم يزدى
با «خاصه ذوق
ميهن دوستى و
روحيه
فداكارى
اسلامى» (225) تشكيل
شده بود و در
آغاز اين توهم
را براى
كارشناسان
سفارت و كسانى
كه با آنها در
ارتباط
بودند، بوجود
آورده بود كه
يزدى را به
ديكتاتور
ايران و «محور
قدرت بعد از
مرگ خمينى»
بدل
مىگرداند (226)،
از دست دولت
موقت بيرون
مىرود و به
مهار سران حزب
جمهورى در
مىآيد.
به دنبال
سپاه،
كميتهها هم
كه از ابتدا
از دولت موقت
حرف
مىشنوند،
اينك روى در
روى دولت موقت
شدهاند (227)،
اختلاف ارتش
با سپاه و اختلاف
ژاندارمرى و
شهربانى با كميتهها
و غير فعال
شدن روزافزون
دستگاههاى نظامى
و انتظامى
سابق و فعالتر
شدن كميتهها
و سپاه (228)، كار
را بر دولت
موقت باز هم
مشكلتر مىسازد.
پيدايش
كميتههاى
اسلامى در
ادارات دولتى
(229) و بسط شبكه و
قدرت
دادگاههاى
انقلاب كه كمتر
اعتنايى به
دولت موقت
ندارند، مهار
دستگاههاى
ادارى را نيز
از دست دولت موقت
بيرون مىبرد.
بر عوامل
بنيادى بالا
كه قدرت حقيقى
را در دست
روحانيان به
رهبرى خمينى
قرار مىدهند
(230)، عوامل زير
نيز كه از
اسباب ضعف
روزافزون دولت
موقت
مىگردند،
افزوده
مىشوند (231):
- عدم
وجود آمادگى
قبلى براى
تشكيل دولت و
اداره كشور؛
- ترديد
در استفاده از
قواى كشورى و
لشگرى و فقدان
كنترل بر
اداره امور؛
- روحيه
ايرانى كه با
دمكراسى
سازگارى نمىجويد؛
- عدم
وجود
زمينههاى
تاريخى و
اجتماعى و
سنتى ثبات
سياسى؛
-
اختلافات
آشتىناپذير
ميان گروههاى
سياسى كه
نتيجه اول آن
قربانى شدن
اعتدال و
ميانه روى
است؛
- از هم
پاشيدن
روزافزون
سازمان ارتش و
شهربانى و
ژاندارمرى؛
- بحران
اقتصادى و
بيكارى
ميليونها نفر
و تظاهرات
بيكاران و
بهرهبردارى
سياسى از اين
تظاهرات؛
- باز
بودن
دانشگاهها كه
از
عوامل تشديد
اختلافها است؛
-
فعاليتهاى
اقليتهاى
قومى و انواع
تحريكات در
آذربايجان و
كردستان و
خوزستان و مازندران
و بلوچستان و
فارس؛
- توسعه
تروريسم
(بخصوص
فعاليتهايس
گروه فرقان)؛
- اختلاف
با در درون
دولت موقت بر
سر مسال
اقتصادى؛
- مخالفت
باولايت
فقيه؛
-
اختلافات با
خمينى و تمايل
خمينى به
تضعيف دولت
مهندس
بازرگان؛
- رفتن
شاه به آمريكا
و استفاده
خمينى از آن:
شاه در آمريكا
مثل خمينى در
پاريس است.
با توجه به
عوامل بيشمار
ضعف دولت موقت
و قوت گرفتن
خمينى، در
توجيه رها
كردن دولت موقت
و چسبيدن به
محور خمينى،
استدلالهايى
از اين نوع در
اسناد منعكس
شدهاند: «اگر
كمونيستها
حركتشان را
درست تنظيم
كنند و همه
عناصر ضربتى
را هم خط و هم
جهت
بگردانند،
ايران به سوى
كمونيسم
خواهد رفت (232)».
علاوه بر اين
عامل بى ثباتى،
سه عامل ديگر
نيز وجود
دارند (233):
- باند
دست راستيها،
بازماندههاى
رژيم پيشين؛
-
جنبشهاى
تجزيه طلب؛
- تحصيل
كردههاى غير
مذهبى و
روشنفكران؛
در
برابر اين
عوامل بى
ثباتى، سه
عامل ثبات
وجود دارند كه
عبارتند از:
روحانيان و ارتش
و افراد
حرفهئى طبقه
ميانه (234). تا
كمونيستها
هنوز سازمان
نيافتهاند
بايد كارشان
را تمام كرد (235).
خمينى كرنسكى
نيست و چنين
خواهد كرد (236).
اينك كه جريان
تحولى سياسى
كار را بدينجا
كشانده است ك
در هشتمين ماه
بعد از انقلاب
(شهريور 58): نظر اين
مىشود كه:
«اگر دولت
دوگانهاى
وجود
مىداشت، موقعى
كه خمينى محور
قدرت شده، صفت
دوگانگى را از
دست داد (237).
سياست آمريكا
بايد از دولت
موقت اميد
ببرد و به
قدرت خمينى
راه بجويد:
«دوگانگى دولت
به سود آمريكا
نيست. اگر فرض
كنيم خمينى
تنها محور قدرت
است، ارتباط
غير مستقيم با
او به سود آمريكا
نيست» (238).
تغيير
تدريجى نظر
آمريكاييان
درباره دولت
موقت و محور
قدرت جانشين،
سبب مىشود كه
توقعات دولت موقت
را بر نياورد
و بدينسان از
عوامل تضعيف
آن بشوند.
موارد توقعات
دولت موقت كه
پارهاى از
آنها بعد از
گروگانگيرى،
آمريكاييان
را در دوران
آوردن فشار به
ايران بكار
آمدند، عبارتند
از (239):
- تهيه
اطلاعات
درباره هر نوع
تهديد داخلى
با حمايت
خارجى؛
- حداكثر
كمك به تحويل
لوازم يدكى
مورد نياز
ارتش؛
- لغو 3/1
مليارد دلار
جريمه دير كرد
بازپرداخت
وامها؛
- فشار به
شركتهاى
آمريكايى
براى تحويل
مواد مورد
نياز صنايع؛
- فشار
مطبوعات
آمريكا براى
اينكه مطلبى
بر ضد ايران
ننويسند؛
- باز
كردن دوباره
دفتر ويزا؛
- كمك به
حل مشكل
كردستان.
آمريكاييان
كه ابزار
پيشين فشار را
از دست
دادهاند، در
پى برداشتهاى
تازه درباره
وضعيات
اقتصادى و
نظامى، بخود
مىگويند چرا
نبايد از
احتياجات
بالا در تحميل
سياست نظامى و
اقتصادى
استفاده
كنند؟ (240).
درحقيقت براى
بازسازى يك
رژيم وابسته و
با ثبات، بايد
ارتش و اقتصاد
كشور ساختهاى
پيشين خود را
حفظ كنند.
بنابراين
لازم است تحول
سياسى و
اقتصادى جهتى
را در پيش
بگيرد كه
«درجه موفقيتى
كه بازرگان
(يا هر
جانشينى) ممكن
است از آن
برخوردار
شود، تا حدود
زيادى به توانايى
دولت در تشكيل
مجدد نيروهاى
مسلح بستگى
كند (241) و «دولت
موقت به
كمكهاى
اقتصادى حساس آمريكا
نيازمند شود (242).
درحقيقت بنا
بر هدفهاى درازمدت
آمريكا در
زمينه
اقتصادى:
«داراييهاى
آمريكا در
ايران بدون
اهميت نيستند.
آن نيروهاى
غيرچپ كه در
ميدان سياسى
دوستان طبيعى
ما هستند،
همانهايى هستند
كه نيازهاى
مستمر ايران
را براى
تماسهايى با
غرب در زمينه
تجارت و
تكنولوژى
تشخيص ميدهند.
بايد مؤسسات
آمريكايى را
در مورد
موضوعات حل
نشده سرمايه
گذارى در
ايران توصيه
كنيم تا با
پافشارى و
مقدار
معتنابهى درك
دوستانه جو
ناسيوناليستى
راكه اقتضا
دارد حضور
تكنيكى و
مديريت خارجى
به حداقل
برسد، تحمل
كنند (243)»
بدينسان حفظ
ساختهاى
اقتصادى
پيشين با
تحكيم موقعيت
«دوستان سياسى
طبيعى» ملازمه
پيدا مىكند.
با توجه به
اين امر كه
«اقتصادى كه
دولت بازرگان
به ارث برده
داراى نفرين
دوگانه است،
يعنى ميراثى
از برنامههاى
غير واقع
بينانه و
نمايشى است كه
در زمان فراوانى
محصول نفت
آغاز شد و هرج
و مرج ناشى از انقلاب
نفرين دومى
است كه اين
اقتصاد بدان
گرفتار آمده
است (244)»،
مىتوان
روشهايى را در
پيش گرفت كه
از سويى نياز
بودجه دولت
ايران را به
درآمدهاى
نفتى افزايش
دهد و سبب
جريان نفت به
خارج بگردد (245) و
از سوى ديگر
به آمريكا امكان
دهد «رهبران
جديد را به
فوايد سرمايه
گذاريهاى چند
مليتيها در
ايران قانع
گردند (246)».
اگر نظام
مالى همان كه
بود بماند و
اگر نظام
بانكى و پولى
تغيير نكند و
برنامههايى
كه به منافع
آمريكا لطمه
وارد مىكنند،
طرح و به اجرا
درنيايند،
بايد بتوان از
راه ايجاد
برخوردهاى
داخلى، نياز
رژيم جديد را
به ارتش
افزايش داد.
در حقيقت
«ناآرامى در
كردستان و
امكان عصيان
قومى در آنجا،
لزوم داشتن
ظرفيت
نظامى براى
مقابله با آن را
پيش آورده
است. اين امر
بنوبه خود،
علاقه به تجديد
مناسبات و
تحويل
تجهيزات
نظامى را به ايالات
متحده
برانگيخته
است (247)» و مجموع
اين امور به
آمريكا امكان
مىدهد از
حربههاى
«تهديد به ضبط
داراييهاى
ايران» و
«تهديد به عدم
تحويل قطعات
يدكى و ديگر
نيازهاى نظامى»
با موفقيت
استفاده كندن
(248).
در جريان
تحول، سفارت
مشاهده
مىكند كه با
سرمايه
گذاريهاى چند
مليتيها،
مخالفت مؤثر
مىشود. نظام
بانكى ملى
مىگردد، از
پس دادن
هواپيماهاى
اف - 14، جلوگيرى
مىشود و فشار
براى تبديل
ساخت ارتش به
يك ساخت مستقل
و بازسازى ارتش
ملى افزايش
مىيابد.
تبليغات بر ضد
آمريكا در
راديو و
تلويزيون و
روزنامه
روزافزون
مىشود. چه
كسانى اين
كارها را
مىكنند؟ چه
كسانى براى
پايين آوردن
«توليد نفت تا
حدود 40 درصد توليد
آن روز» فشار
مىآورند؟
پاسخ اين است
كه اين كارها
را راديكالها
مىكنند.
نامهاى بنى
صدر و قطب
زاده هر بار
كه صحبت از
مخالفت با
مقاصد بالا به
ميان مىآيد،
برده مىشوند
(249).
بدينسان
آمريكاييان كه تا اين
زمان گمان
مىكردند،
كار
راديكالهاى
مطرود (250) تمام
شده است، از
سويى
كمونيستها،
بخصوص فداييان
خلق آنها را
بخود جلب
مىكنند (251). و از
سوى ديگر دولت
موقت نفوذ
آنها، بخصوص
بنى صدر، را
كاهش داده
است، متوجه
مىشوند كه اينان
دارند قوت
مىگيرند (251).
امر مهمى كه
آمريكاييان
هيچگاه در نمىيابند
اينست كه هدف
بنيادى
انقلاب مردم
ايران، اين
است كه ايران
را ميدان
برخورد دو قدرت
بزرگ و دست
ابزارشانم
بياسايد. تلاش
آمريكا براى بازسازى
صحنه سياسى
پيشين، نتيجه
دلخواه آن دولت
را
نمىتوانست
ببار بياورد و
بناگزير جناحهاى
سياسى را كه
در اين تضاد
مصنوعى طرفين
دعوا
مىشدند،
ضعفيف
مىگرداند و
بنوبه خود سبب
تقويت كسانى
مىشود كه «در
برابر انحراف انقلاب
از مسير خود
مىايستادند
(252)».
اگر اسناد
معلوم
نمىكنند كه
آمريكاييان
بر حقيقت بالا
پى بردهاند،
دست كم بوضوح
بيانگر وقوف
آنها بر اين
امر هستند كه
اگر محور قدرت
استبدادى
جديدى پيدايش
نيابد، با رشد
راديكالها و
چپها ايران را
از دست خواهند
داد.
د - محور
خمينى:
بزرگترين
امتياز خمينى
و قدرت سياسى كه
بر محور او
بوجود مىآيد
اينست كه در
كوتاهمدت
قويترين و در
دراز مدت ضعف
پذيرترين رژيمهاست
(253). خمينى
مشخصاتى دارد
كه به او
امكان مىدهند
محور قدرت
جديد بگردد.
مشخصات هم
شخصى و هم
حاصل شرائط
تاريخى و
اوضاع و احوال
روز هستند:
از لحاظ
شخصى، او مردى
ضد كمونيست
است. با روسيه
سازگارى
نمىجويد (254) و
از آنجا كه «در موقعيت
دفاعى قرار
دارد،
آشتىناپذير
است (255)». با توجه
باينكه خطر
كمونيسم و
مخالفان
سياست آمريكا،
يك رهبرى قوى
را ضرور
گردانده است
(256)، خمينى
داراى
موقعيتى است
كه مىتواند اين
رهبرى را
بوجود بياورد.
در كوتاه مدت،
خمينى
مىتواند
جريان نفت را
تضمين كند (257) و
آنقدر كه ما
به او احتياج
داريم، او نيز
به ما احتياج
دارد (258). مهمتر
از اينها
اينكه اگر
خمينى صحنه را
ترك كند،
يكپارچگى جامعه
از بين مىرود
(259).
و وقتى در
كنار
واقعيتهاى
بالا به اين واقعيت
توجه شود كه
«وضع
تبعيديهاى
ميانه رو در
بهترين صورت
مأيوس كننده و
در بدترين
صورت خطرناك
است (260)» و بنا بر
اين آمريكا
بايد يكسره از
بقاياى رژيم
شاه چشم بپوشد
و از واقعيت
مهمترى غفلت
نشود كه:
«ارتباط رژيم
كنونى
روحانيان با
غرب، آشكار
نيست،
بطوريكه لازم
نيست ما بخاطر
تخلفات حقوق
بشرش، مورد
سرزنش قرار
بگيريم و اين خود
مايه تسلاى
خاطر است.
علاوه بر اين
ماهيت ويژه
ملى و مذهبى
اين رژيم
بنفسه يك مانع
موقتى در قبال
پيشرفت
كمونيستهاست و
در ضمن وضع
غير عادى اين
رژيم، در ميان
امكان خطر
اشاعه انقلاب
را در منطقه
از بين مىبرد
(261)،
ملاحظه
مىشود كه در
كوتاه مدت،
خمينى بهترين
انتخابها است.
1- عوامل
تقويت قدرت
خمينى در
كوتاه مدت:
اسباب قدرت
خمينى در
كوتاه مدت
علاوه بر
مشخصات شخصى،
عبارتند از
جهات و شرائط
و اوضاع و
احوال داخلى و
خارجى:
1،1 -
انقلاب ايران
از مسير
دمكراسى بيرون
رفته و
استبداد
جديدى در حال
شكل گرفتن
است. خمينى
دارد جاى شاه
را مىگيرد.
يك دليل بزرگ اين
امر اينست كه
«دمكراسى با
روحيه ايرانى
سازگار نيست.
دمكراسى يعنى
سازش و ايرانى
روحيه سازش
ندارد (262)» و از
آنجا كه «زمينه
تاريخى و
اجتماعى و
سنتى براى
ثبات معقول و
اصيل وجود
ندارد (262)» در طول
تاريخ، جز
وحدت دو بنياد
سلطنت و دين،
نتوانسته است
ثبات سياسى را
بوجود بياورد.
بنابراين
تنها از راه
وحدت نظاميان
و روحانيان و
قشرهاى ميانه
مىتوان ثبات
سياسى را به
كشور بازگرداند
(264). خمينى
بمثابه تنها
نيروى محرك
متفوق (265) سه
عامل ثبات و
قدرت يعنى
روحانيان و
مردم و
نيروهاى مسلح
را در اختيار
دارد (266).
بنابراين سياست
آمريكا
پذيرفتن
«خمينى بعنوان
يك قدرت مفيد
و ضد شوروى
است (267)». قدرتى
كه مىتواند
«نظم و ثبات را
در كشور برقرار
كند و براى
مردم يك زندگى
آبرومند
فراهم آورد (268)».
2،1- خمينى
علاوه بر
مساجد كه
قويترين تشكيلات
در حال حاضر
است (269) با ايجاد
حزب جمهورى، به
تشكيلات
سياسى نيز
متكى است. حزب
جمهورى بمثابه
قويترين حزب
به رهبرى
بهشتى و
رفسنجانى و
موسوى
(دستياران خمينى
بوجود
آوردهاند)
است و مواضع
قدرت را يك به
يك از دست
دولت موقت بدر
آورده و در كف
مىگيرد (270). اين
حزب مدافع
ولايت فقيه
است و روحانيان
را در رأس
وزارتخانهها
قرار داده است
(271). از آنجا كه
اختلافات
سياسى عمومى
هستند و بخصوص
ارزشها با هم
سازگار نيستند
و بكار بردن
زور ارزش
دوگانهئى
پيدا مىكند (262)
نقش خمينى و
حزب جمهورى
باز هم با
اهميتتر مىشود.
3،1 -
خمينى نشان
داده است كه
كرنسكى نيست و
«در سركوب
منحرفين جدى
است (273)» وى و
روحانيان نزديك
به او «در مدت 6
ماهى كه به
قدرت
رسيدهاند،
گروهها را
يكى پس از
ديگرى حذف
كردهاند (274)» و
عوامل قدرت را
به شرح زير در
دست
گرفتهاند (275):
-
دادگاههاى
انقلاب؛
- وسايل
ارتباط جمعى
از راديو و
تلويزيون و
روزنامهها و
منبر و سينما؛
- صنعت
نفت و
بازرگانى
خارجى؛
- سياست خارجى
كشور.
مجلس خبرگان
با تصويب ولايت فقيه،
تمامى قدرت
دنيايى و
معنوى را از
آن خمينى
شناخت (277).
بدينسان
خمينى بطور
رسمى «منشاء
مشروعيت و
حاكميت »
شناخته
مىشود (278). با
جمع آمدن اين
همه قواى
دنيايى و
دينى، وى در
كوتاه مدت قدرت
بدون رقيبى
است. روسها
نيز خمينى را
به اين صفت
پذيرفتهاند
(279).
اما جمع شدن
قوا در خمينى
و گرايش به استبداد،
زنگ خطر را به
صدا درآورده
است. در مجلس
طالقانى و بنى
صدر با ولايت
فقيه مخالفت
كردهاند:
آخرين اقدام
طالقانى
مخالفت با اصل
پنج بود و بنى
صدر گفت، ملت
به جمهورى اسلامى
رأى داده است
يا شما با
حاكميت ملت
موافقت
مىكنيد و يا
از بين خواهيد
رفت (280). و در خارج
مجلس،
مجاهدين خلق
كه طرفدار
اسلام نوآور هستند
و ماركسيستها
و ترقى خواهان
و ليبرالها و
روحانيان
ميانه رو با
آن مخالفت
كردهاند (281). با
توجه به اين
مخالفتها و مخالفتهايى
كه از جهات
ديگر با قدرت
خمينى بعمل
مىآيند،
قدرت جديد
«نمىتواند
برنامه سركوب
و حذف را تا
مدت نامحدودى
ادامه دهد و
در درازمدت
ضعيف مىشود (282)».
بدينقرار
خمينى هر چند
در كوتاه مدت
توانايى
سركوب
مخالفان
سياسى آمريكا
را دارد» اما
نبايد فراموش
شود كه او
دوست آمريكا
نيست (283). به سخن
ديگر سياست آمريكا
بايد بر اين
اساس تنظيم
شود كه «در
درازمدت نفوذ
روحانيان كم
مىشود، اما
از بين نمىرود
(284)».
2- عوامل
تضعيف قدرت
خمينى در
درازمدت:
قدرت خمينى
به لحاظ تقدمى
كه به اسلام مورد
قبول خود
مىدهد، با
گرايشهاى
فكرى زير در
تضاد قرار
مىگيرد (285):
- با
دمكراسى؛
- با حقوق
بشر و حقوق
زنان؛
- با ترقى
و مدرنيسم؛
- با
ناسيوناليسم؛
- با دو
اسلام ميانه
رو و نوآورد؛
- با رشد
اقتصادى؛
- با
ماركسيسم و
ليبراليسم و
افكار جديد
ديگر.
با توجه به
تضاد اسلام
خمينى با طرز
فكرهاى بالا،
اين نتيجه آسان
بدست مىآيد
كه شخصيتهاى
روحانى و
غيرروحانى
مخالف اسلام
خمينى،
جانبدار
اسلام نوآور،
روشنفكران،
دانشگاهيان،
ملى گراها، ميانه
روها و
ليبرالها و
زنان و
ارتشيان و حتى
تودههاى
عظيم بيكاران
كه خواهان رشد
صنعتى و كشاورزى
هستند تا كارى
پيدا كنند،
زود يا دير با رژيم
خمينى مخالف
مىشوند. كارى
كه مىماند تعيين
درجه حذف
پذيرى گروهها
و شخصيتهاى
سياسى است.
بدينخاطر است
كه اسناد بعد
از انقلاب كه
به ارزيابى
گروهها و
شخصيتها راجع
مىشوند، با
اسناد قبل از
انقلاب،
تفاوتى كيفى
دارند. بنا بر
اسناد دوران
بعد از انقلاب
(بخصوص از سه
ماه دوم
بدينسو)، توجه
معطوف به
تشخيص دو امر
سياسى است:
- حذف
پذيرى در
رابطه با قدرت
جديد؛
- سازش
پذيرى در
رابطه با
سياست آمريكا و
قدرت جديد
اطلاعات
مندرج در
اسناد را
مىتوان در
جدولى باز
نماياند. اين
جدول، (جدول
صفحه 77)، را كه
وضعيت
گروههاى سياسى
را در رابطه
با يكديگر و
در رابطه با
قدرت خمينى به
روشنى نشان
مىدهد (286)، بر
اساس آخرين ارزيابيهاى
مأموران
سفارت از جا و
موقع و تمايل
سياسى گروهها
و شخصيتها،
ترتيب
دادهام. جدولى
كه بدينسان با
در يكجا گرد آوردن
اطلاعات
ترتيب داده
مىشود كه در
اسناد
فراوان، در
مجلدهاى
مختلف
پراكندهاند،
هم به شرح و
تحليل بالا
پرتو
مىافكند و هم
فهم بسيارى از
اشارهاى
مبهم در اسناد
را روشن مىسازد.
از جمله جدول
واضح
مىگرداند كه:
- در جوى
كه همه در
بسيارى از
زمينهها اختلاف
داشتهاند و
گروه خمينى
تقريباً در
همه زمينهها
با گروههاى
ديگر اختلاف
داشته است،
«موقعيت دفاعى
داشته و در
موقعيت
دفاعى، ميان
سازش با
گروههاى ديگر
و يا اتخاذ
موضع
آشتىناپذير
در قبال آنها
بايد يكى را
انتخاب
مىكرده است.
همانطور كه
اسناد
مىگويند و
جدول نشان
مىدهد، رژيم
خمينى اين
رويه را بر
مىگزيند كه
با جلب ميانه
روهاى
ضعيفتر،
گروههاى مزاحمتر
را از سر راه
بردارد (287).
خمينى ولايت
فقيه
اسلام ميانه
رو
اسلام
نوآور
نظاماقتصادى
دمكراسى
سازشپذير ترقى
ازاد با
آمريكا
با روسيه
گروه
خمينى + + - - + - +- - -
گروه
بنى صدر +- - - + - + - - +
گروه
ميانه رو +- - + +- + + +-
- +
اسلامى
گروهها
ميانه رو +- - - +- + + +- - +
لائيك
گروه
مجاهدين +- - - + - * - +- +
خلق
گروه
فداييان +- - - - - * - + +
خلق
گروه
حزب
+- - - - - - - + +
توده
+ : علامت
موافقت و نيز
قابليت تحمل
است
- :
علامت عدم
موافقت و نيز
سازش ناپذيرى است
+ : علامت
موافقت مشروط
است و اينكه
ممكن است به
مخالفت بدل
شود
* :
علامت موافقت
با نوع خاص از
دمكراسى است.
تذكر:
يكسانى
علامتها
نشانه آن نيست
كه درباره
موضوع معين
نظرها يكسان
هستند، بلكه
نشان آن است
كه بر سر آن
موضوع تفاهم
وجود دارد و
يا لااقل، دو
گروه تفاهم را
بخاطر اختلاف
نظر بر هم
نمىزنند.
مثلاً گروه
خمينى درباره
دمكراسى نظر
مشابهى با حزب
توده ندارد
اما دو گروه
بخاطر
دمكراسى با
يكديگر به
منازعه بر
نمىخيزند.
ه - سنجش
تمايلها به
محك اصلها
- با
اينكه ترس
اصلى كه القاء
مىشود، ترس
از كمونيسم
است، اما در
عمل دو گروه
آخر بلحاظ
توافق در آنچه
براى گروه
خمينى در
مرتبه اول
اهميت قرار
دارد، در رديف
اول گروههايى
كه بايد حذف
شوند، قرار نمىگيرند.
- هر چند
جز گروه خمينى
بقيه گروهها
در مسئله ترقى
با يكديگر
موافق بنظر
مىرسند، اما
با توجه به
نايكسانى
نظرهاشان
درباره «نظم اقتصادى
آزاد» و
دمكراسى،
روشن مىشود
كه برداشتهاى
ضد و نقيضى از
مسئله ترقى
دارند.
در اين جو
نايكسانى
عمومى نظرها و
عملها، بكار
بردن زور از
سوى گروه
خمينى ارزش
دوگانهئى
پيدا مىكند:
از سوئى
مخالفان
هدفهاى آمريكا
در ايران
قربانيان اول
اعمال زور مىشوند
و از سوى ديگر
رژيم خمينى را
ضعيف مىگرداند.
اين امر
اهميتى حياتى
دارد چرا كه اين
مخالفان هر
چند در كوتاه
مدت ضعيف
هستند اما در
دراز مدت قوت
پذيرند. بنا
بر اين به از
بين بردن
زمينه رشد
آنها بايد دست
زد. اينكار با يك
تير دو هدف
زدن است: در
دراز مدت رژيم
خمينى و
مخالفان
سياست
آمريكا، هر دو
را ناتوان مىكند.
- مراجعه
به جدول روشن
مىكند كه
گروههاى
مستقل از دو
قدرت آمريكا و
روسيه، وجوه مشترك
بسيار دارند و
همين امر،
توضيح چرايى
رشد اين
گروهها در
ماههاى بعد از
انقلاب است.
آمريكاييان
با لجاجت تمام
از پذيرفتن
اين واقعيت كه
خط استقلال از
دو ابرقدرت،
خط دلخواه
اكثريت عظيم
مردم ايران
است و عامل
تعيين كننده
قوت و ضعف
گروههاى
سياسى، وجود
اين زمينه
اجتماعى است،
امتناع
مىورزد. دليل
اين امر آنست
كه اشارهئى
به آن هيچ
نمىشود، با
وجود اين، به
اين امر كه
جدا كردن
ميانه روها از
چپ اسلامى و
چپ
غيراسلامى،
ضرورت دارد،
سخت بها
مىدهند (288). به
نشانه اينكه
دست كم متوجه
اين امر
شدهاند -
جدول آن را واضح
نشان مىدهد -
كه همگرايى
اين سه گروه
مىتواند
اساس يك رژيم
پايدار و
مستقل و بيرون
از حاكميت
آمريكا را
بنياد بگذارد
چرا كه مىنويسند
اينان «در
كوتاه مدت
ضعيف و در
درازمدت قوى
مىشوند (289)». از
اينرو و باز، مشخصه
شخصيت خمينى
كه وقتى در
موضع دفاعى
قرار
مىگيرند،
آشتىناپذير
مىشود،
اهميت اساسى
پيدا مىكند.
گروه خمينى
را بايد دائم
در اين موقعيت
دفاعى نگاه
داشت. اين
درسى است كه
آمريكاييان
از تجربه
مىگيرند.
نياز گروه
خمينى به بحرانهايى
كه امكان حذف
رقيبان را
فراهم
بياورند، كار
را بر
آمريكاييان
آسان مىگرداند.
از اين زمان
با توجه به
رشد گروههاى
سياسى
راديكال و چپ
و تمايل ميانه
روها به نزديكى
با آنها، دو
خط اساسى،
اساس كار
آمريكاييان
قرار مىگيرد:
1- تلاش
براى
همگرايى
قشرهاى بالاى
طبقه ميانه و
كادرهاى
ناشناخته
رژيم پيشين و
ايلها كه
مخالف رژيم
بودند و «دوستان
كه در ارتش
دارند» و جلب
ميانه روها به
راست (290). از
اينرو بخود
مىگويند
«نبايد در
آغوش گرفتن
خمينى و
روحانيان به
قيمت از دست
دادن دوستان
غير
روحانيمان
تمام شود (291)».
2- طرح
«سنارويهاى»
سياسى (داخلى
و خارجى) و به
اجرا درآوردن
آنها به قصد
تضعيف رژيم
خمينى در
درازمدت، «طرد
قطعى
راديكالها و چپها»
در كوتاه مدت
و زمينه سازى
براى رژيمى كه
تركيب بالا
پايگاه
اجتماعى آن را
تشكيل بدهد و
«در آن
ناسيوناليستهاى
لائيك تسلط
بيشترى داشته
باشند (292)،
«سناريوهايى
كه دراسناد
منتشره
باختصار و يا
به تفصيل مورد
بحث واقع
شدهاند، همه
به اجرا در
مىآيند (293):
- تهديد
به ضبط
داراييهاى
پولى ايران به
اجرا در
مىآيد و
ميلياردها
دلار ثروت
مردم محروم
ايران به يغما
مىرود؛
- تهديد
به عراق، با
تجاوز عراق به
ايران جامعه
عمل مىپوشد؛
- دو
سناريو تعطيل
مدارس و ايجاد
جنگ قومى كه
اينسان شرح
شده اند:
«من حداقل دو
سناريو و
برنامه كه
مىتوانند به
هرج و مرج و
سقوط تدريجى
بيانجامند را
در نظر دارم:
- يكى
نيروهاى
تمركز يافته
كه توسط نارضاييهاى
منطقهئى و
قومى تحريك
شده باشد. اگر با
اين نيروها
بنحو نادرستى
برخورد شود،
ممكن است باعث
تعطيل و بسته
شدن مناطق
نفتى گردد. يا
اقتصاد سنتى
را از هم
بپاشد. يا
جورى
ناسيوناليسم
را بى اعتبار
كند كه
تودهها با
رهبران مذهبى
بى عرضه خود
مخالف شوند.
- ديگرى
ايجاد اختلاف
و برخورد در
مدارس و بين
دانشجويان و
دانشآموزان
و ميان
كادرهاى
مدارس و ميان
كادرها و
محصلان كه
مىتوانند
سبب بسته شدن
مدارس براى
مدتى طولانى
گردد و در
نتيجه باعث نارضايى
عمومى بشود و
به خشونتهاى
افراطى سر باز
كند»، به اجرا
در مىآيد و
زمينه تجاوز
عراق را فراهم
مىآورند؛
-
سناريوى بردن
شاه به آمريكا
و نيز پيش
بينى نتايج
حاصل از آن، همه
واقع
مىشوند؛
- طرح
ايجاد
فشارهاى
اقتصادى به
قصد افزايش
نياز به صدور
بيشتر نفت، با
مصادره ذخاير
ارزى ايران و
بالا كشيدن
چند ميليارد
دلار حساب
تنخواه گردان
و سرانجام
محاصره
اقتصادى،
بعمل در
مىآيد و...
و
اينهمه به سبب
نادانى و قدرت
مدارى خمينى و
دستياران او و
كسانى است كه
موقعيت انقلابى
كشور را از
ياد برده و به
بازى تقدم و
تأخرها
مشغولند. در
برابر اين
همه،
راديكالها و گروههاى
وطن خواه ديگر
در كنار بنى
صدر كه اينكه
در مقام رئيس
جمهورى،
مقاومت عمومى
و پيروزى را
سازمان
مىدهد،
ايستادهاند. از آنجا
كه جمهورى
اسلامى خمينى
در جهت منافع
آمريكا
تحولپذير
تشخيص داده
شده است و
آمريكاييان
بر اين باورند
كه «هر رژيم
جانشينى از
درون رژيم
جديد سر بر
خواهد آورد (294)،
«لازم مىآيد
بنى صدر» با يك
تذكر كوتاه به
خارج تبعيد
گردد (295)».
حاصل
سخن
نوبت آنست كه
سخن را به
حاصل رسانم.
در اين حاصل
متغيرها و
نامتغيرها،
تواناييها و ناتوانيهاى
قدرت آمريكا و
در نتيجه
تواناييها و
ناتواناييهاى
جامعه ملى
ايران را به
كوتاهى شماره
مىكنيم:
1- با آنكه
در هر مرحله
جاهاى هدفها
در سلسله
مراتب اهميت
تغيير
مىكنند، هدفها
همانها كه
بودند باقى
مىمانند.
بنابراين،
هدفها را
مىتوان غير
متغيرهاى
سياست آمريكا
در ايران
شمرد. از ميان
آنها اين
هدفها همواره
هدفهاى اول
هستند:
- دورى از
روسيه و
نزديكى به
آمريكا؛
- در دست
داشتن رژيم
حاكم بر
ايران؛
- نفت و
منافع ديگر
اقتصادى
بدينخاطر
است كه سياست
آمريكا نمىتواند
با استقرار
دمكراسى تمام
عيار در ايران
موافقت كند و
همانطور كه
اسناد و
عملكردهاى آمريكا
بعد از انقلاب
نشان
مىدهند،
تمامى توان
خويش را براى
استقرار مجدد
رژيم
استبدادى وابسته
در ايران بكار
برده است و
مىبرد.
با وجود اين
نسبت به قشر
حاكم، از اصل وفادارى
پيروى
نمىكند. از
متغيرهاى
بسيار مهم
سياست آمريكا
يكى همين است
كه براى اين
سياست
ماكياولى،
شاه و هر دست
نشانده ديگر
تا وقتى حمايت
كردنى است كه
بكار سياست
آمريكا بيايد.
از اينرو
وسايل نيز
متغير هستند.
با وجود اين در
همين متغير يك
نامتغير وجود
دارد و آن
محتواى اين
وسايل است:
زور در انواع
اشكال و
جلوهها
2- بكار
بردن زور از
سوى غول طبيعى
جلوه مىكند.
اما همانطور
كه اسناد نشان
مىدهند، بكار
بردن مستمر
زور، خصوص
انواع روشها كه
براى فاسد
كردن نخبهها
بكار
مىبرند، سبب
شده است كه
نيازى به
تحصيل
اطلاعات هيچ
نبينند. سياست
آمريكا و شخص
شاه بيش از
همه قربانى فريب
شدهاند. فريب
اطلاعات
نادرستى را
خوردهاند كه
دستگاههاى
اطلاعاتى
براى آشفته نكردن
آسودگى
خاطرنشان به
آنها
مىدادهاند.
بدينسان نامه
اعتراض و
انتقاد كارتر
به سيا، كاملاً
بجا بوده و
اسناد گزارش
روشنى هستند
از ناآگاهى
آمريكاييان
از تحول عميقى
كه در جامعه
ايرانى از
سيما تا ژرفا
انجام
مىگرفته است.
از اينرو،
سياست آمريكا
در همه وقت دنباله
رو حوادث بوده
و سرانجام نيز
بازيچه دست
كسانى شده است
كه در خير
ميهن خويش
آمريكا را از
دست زدن بهر
ابتكارى در
جهت حفظ رژيم
شاه مانع
كشتهاند.
فقدان
اطلاعات صحيح
و در نتيجه،
اتخاذ سياست
انطباق جويى
با تحول روابط
قوا ميان رژيم
شاه و مخالفان
آن رژيم، موجب
گشته است كه
توانايى
آمريكا به
ناتوانايى
بدل گردد.
يعنى نه تنها
نتواند از
نيروها و امكانات
در دسترس
استفاده كند،
بلكه آنها را
طورى بكار برد
كه خود عامل
شتاب گرفتن
حركت ارابه
انقلاب
بگردند.
3- يكى از
مهمترين
نيروها و
امكانات، ارتش
و نيروهاى
انتظامى و
ساواك
بودهاند.
آمريكا بدو
دليل
نتوانسته است
از اين نيروها
براى تحميل
راه حل دلخواه
خود استفاده
كند:
- دليل
اصلى اينست كه
قدرت نظامى را
نمىتوان تا
جايى بكار برد
كه خود جانشين
رژيمى شود كه
آن را بكار
مىبرد. اين
قاعده را همه
تجربههاى
تاريخى و نيز
تجربه جامعه
ايرانى دوران
معاصر تاييد
مىكند.
- از اينرو،
آمريكا و شاه،
بيشتر از مردم
از افتادن
ابتكار عمل به
دست نيروهاى
نظامى هراسان
بودهاند و
بدينخاطر است
كه نبايد از
بكار بردن نيروى
مسلح - هر
نيروى مسلح -
نگران و مأيوس
شد. بايد
مقاومت كرد تا
جايى كه رژيم
حاكم از بكار بردن
بيشتر نيروى
مسلح هراسان و
مأيوس گردد.
درس بزرگ
انقلاب كه در
اسناد
بازتابى روشن
يافته، همين
است. بدينسان
اين قاعده باز
درست از آب
درآمده كه
توانايى غول،
قابل انتقال
به قربانى او
است و
ناتوانايى
قربانى نيز قابل
انتقال به غول
است. به شرط
آنكه قربانى
بتواند، غول
را از بكار
بردن زور
نگران سازد.
- دليل
دوم اين است
كه از كيفيت
رژيم نظامى كه
ممكن بود
جانشين رژيم
شاه بگردد،
نگران بوده
است. البته
اگر مطمئن بود
رژيم جانشين
از نوع رژيم
شاه از آب در
مىآيد و
تعادل سياسى ثابتى
را پديد
مىآورد و در
خدمت هدفهاى
آمريكا
مىماند، وضع
ديگر مىشد.
اما به حكم
تجربه تاريخ
كه قاعده شده
است، رژيم
جديد بدون
تغيير محور
اتكاء
نمىتواند بر
سر كار آيد و
بر سر كار
بماند.
بنابراين
مطمئن بود كه
هر رژيم نظامى
براى دست
يافتن به
تعادل جديد و بر سر
پا ماندن،
ناگزير
مىشود به جامعه
ملى تكيه كند
و رژيمى از
نوع رژيم ناصر
از آب درآيد.
4- اين بود
كه مىكوشيد
با «اعطاى
آزاديهاى
محدود»
نيروهاى
مخالف را به
وحدت با
«عناصر سالم»
رژيم شاه
برانگيزد و با
اينكار
تعادلى ميان
نيروهاى
سياسى و ارتش
بوجود بياورد
كه در عين
جلوگيرى از
كودتا، خطر
«راديكالها و
چپها» را نيز
دور سازد.
چگونگى تحول
نيروها و
شخصيتهاى
سياسى از
اختلاف به
وحدت، خود
گزارش تبديل
توانايى
سياست آمريكا
به ناتوانايى
و تبديل
ناتوانايى
رهبرى جامعه
ملى به
توانايى است.
در حقيت تجربه
انقلاب يكبار
ديگر اين
قاعده را
اثبات كرد كه
وقتى در درون وحدت
مىشود، قدرت
بيرونى قادر
بكارى نمىشود.
به سخن ديگر
توانايى قدرت
مسلط از همان
توانهامايه
مىگيرد كه از
زير سلطه
مىستاند. وحدت
سبب مىشود كه
اين توانهادر
دست زير سلطه
بمانند. او
قوى و قدرت
مسلط ضعيف
گردد. اگر اين
مشكل حل گردد
كه امروز ديگر
ما در نظام
طبقاتى جهانى
زندگى
مىكنيم و
مبارزه طبقاتيس
بيش از همه
مبارزه با
قشرهايى است
كه با ادغام
در طبقهاى
مسلط جهانى
حاكميت
جستهاند،
موانع ذهنى
وحدت بزرگ و
پايدار رفع
مىگردند.
بدينسان
سرنوشت
مبارزه بزرگ
ما در مبارزه با
استبدادى كه
بعد از انقلاب
مستقر گشته و
با سلطه
قدرتهاى
بزرگ، به
توانايى ما به
بازگشت به آن
وحدتى بستگى
دارد كه در
جريان انقلاب
پديدار شد.
تجربه انقلاب
و اسناد گواهى
مىدهند كه
آنها براى
پديد آوردن آن
وحدت كوشيدند و
رژيم شاه و
سياست آمريكا
را در انزوا
قرار دادند،
از
خدمتگزاران
بزرگ ميهن
خويش هستند.
5- و
بالاخره حاصل
جستجوى علمى
در اسناد و
كتابها و
مدارك كه با
حاصل تجربه
خودمان سازگار
است، اينكه:
توانايى هر
قدرت خارجى از
زمانى است كه
نيروهاى
داخلى در
كشماكش بر سر
قدرت، پاى آن
را به ميان
بكشند. اينست
كه هيچ خيانتى
و جنايتى با
خيانت و جنايت
كشاندن پاى
بيگانه بداخل كشور
برابرى
نمىكند. از
خود بپرسيم:
- اگر
خمينى از
رهگذر
استقرار
استبداد،
بازيچه
نمىشد و با
گروگانگيرى
پاى آمريكا را
از نو به ميان
نمىآورد، ما
دچار محاصره
اقتصادى و جنگ
و استبداد
مىشديم؟
- اگر
«سلطنت طلبان»
امروزى براى
بازگشتن به
قدرت، رشته
انواع
توطئههاى
داخلى را به كشاندن
ارتش عراق به
ايران وصل
نمىكردند،
ايران در وضع
و حالى بود كه
امروز پيدا
كرده است؟
بدينقرار
بنابر تجربه،
موازنه عدمى در
اين معنى كه
پاى بيگانه را
چه بنام
مبارزه و چه
بنام مداخله،
نبايد به داخل
كشاند، همچنان
سياستى درست
است. در حقيقت
مبارزه با آمريكا
در رابطه قوا
قرار گرفتن با
او نيست چرا كه
اين همان چيزى
است كه او
مىخواهد،
بلكه در بيرون
رفتن از رابطه
قوا با او است.
اين تن ندادن
به قرارگيرى
در رابطه قوا
است كه
ناتوانايى
زير سلطه را
به توانايى و
توانايى قدرت
بزرگ را به
توانايى بدل
مىگرداند.
اما اينكار به
وحدت بزرگ و
اتكاء مستمر
حكومت به مردم
و در نتيجه به
گسترش
آزاديها و به
قبول و تمرين
دمكراسى نياز
دارد.
جامعههاى ما
بايد دمكراسى
را:
- به
مثابه ابزار
آزادى،
- به
مثابه ابزار
حق و عدالت و
- به
مثابه ابزار
رشد،
بپذيرند
و تمرين كنند
تا نيروهاى سياسى
بجاى تحمل
نكردن يكديگر
و روى آوردن
به قدرت
خارجى،
يكديگر را تحمل
كنند و جامعهئى
آزاد و رشد
ياب بوجود
بياورد. دليل
مخالفت
آمريكا و هر
قدرت جهانى
ديگر با استقرار
دمكراسى جز
اين نيست كه
مىداند با بى
نياز شدن از
او، منافعش به
خطر مىافتد.
تجربه انقلاب بر
اينست و اسناد
با وضوح تمام
نشان
مىدهند، كه
دستيابى به
وحدت و
دمكراسى
چندان مشكل
نيست و نيازى
نداريم منتظر
موافقت
آمريكا با استقرار
دمكراسى
بگرديم. غولها
همانسان كه
بزرگ مىشوند،
كم تحرك و
ناتوان
مىشوند. اگر
بتوانيم
عاملان
دخالتهايشان
را بى اثر
سازيم، عصر
جديد را پديد
آوردهايم.
تجربه انقلاب
ايران،
تجربهئى كه
با موافقت از
سوى ملتهاى زير
سلطه از سر
گرفته شده
است، نويد
مىدهد كه بدينكار
توانا
مىشويم. آن
روز كه
وابستههاى به
قدرتهاى
خارجى بكلى
خلغ يد
مىگردند،
آغاز عصر
جديد، عصر
آزادى و
استقلال و رشد
است.
6-
همانطور كه
تحقيق مدلل
مىكند، عناوين
وابسته،
راديكال، چپ،
و.. اعتبارى و
نسبى هستند.
در اين باره
نيز سياست
آمريكا
نامتغير و
متغير
مىداشته است:
نامتغير
سياست آمريكا
جلوگيرى از به
قدرت رسيدن
راديكالها و
چپها بوده است
و متغير اين
سياست آشتى با
هر گروه و نيز
شخصيت سياسى
بوده كه با
هدفهاى آنها
موافق
مىگشته است.
از اينرو با
همه تلاشى كه
تنظيم و انتشار
كنندگان
اسناد بكار
بردهاند، در
عمل بعكس
مقصود خود
رسيدهاند:
گروه دوم
(ميانه روها)،
جز آنها كه
عامل سياست
آمريكا
بودهاند، بقيه
كوشيدهاند
آمريكا را با
نظرهاى خود
موافق
گردانند. در
عوض خمينى و دستياران
او بلحاظ
استبدادطلبى،
براه سازش با
سياست آمريكا
رفتهاند و
آمريكا نيز
اين سازش را
دست كم در
كوتاه مدت
بسود خويش
يافته است. با
وجود اين،
خمينى را
نمىتوان
آمريكايى خواند
و دستگاه
كنونى هنوز
بايد تحولهاى
اساسى بكند تا
بتواند به
رژيمى با
خاصههاى دلخواه
سياست آمريكا
در درازمدت،
انطباق جويد.
از واقعيت
بالا كه
بگذريم،
اسناد گزارشگر
حماسه بزرگ
انقلاب اند.
حماسهئى كه
در آن سلاح
اصلى، عشق و
ايمان به
آزادى و
استقلال ميهن
بزرگ است.
مردانى بدون
وسيله اما
مجهز به اين
عشق سرانجام
موفق مىشوند
از ترس، ترس از
غول سرنوشت
رهايى بجويند
و اين بسا غول
آمريكايى و
روسى را مهار
كنند و
انقلابى چنان
بزرگ را به
پيروزى
رسانند. و
اينهمه به يمن
اين عامل مهم
كه آمريكا
آلترناتيو
شاه را در
اختيار نداشت.
تمام مدت
كوشيد و موفق
نشد و هنوز
نيز مىكوشد
آلترناتيو
بسازد.
كوشيدند و نگذاشتند،
بكوشيم و
نگذاريم به
اين مهم دست بيابد.
ماخذها
1- هدفها و
وسايل و روشها
در اسناد
بسيار فهرست
شدهاند و هر
نوبت بنا بر
مقتضاى زمان، پيشى
و پسى
پذيرفتهاند.
اسناد دوره
پيش از انقلاب
از آخرين تا
اولين تاريخ
عبارتند از:
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 1 تا 6 (11
ژانويه 1978) صص 81-69
- " " 12
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) (10 و 11
ژانويه 1978) صص 32-22 و
(11 دسامبر 1977) صص 19-16
و صص 15-13
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 8 (5 آوريل
1977) صص 212-198 و (2
ژانويه 1977) صص 169-157 و
(27 مه و نوامبر 1976)
صص 156-152 و (24 ژوئن و اكتبر
1973) صص 146-137 و 117-100 و
(آوريل 1974) صص 93-82 و (25
ژانويه 1972) صص 47-34 و
(16 اوت 1966) صص 25-1
2- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 8 صص 81-64 و 117-103
و 146-138 و 169-160 و 189-184 و 223-214 و
شماره 12
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 13-12 و 15-14
و 18 و 19 و 25 (22 و 40-35 و 60-41 و 77-75
و 142-124 و 49-144 و شماره 20
صص 81-35 و 104-82
3،4- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 8 صص 156-152 و 172
و شماره 1 تا 6 صص
52 و 72 و 73 و شماره 12
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 13-12 و 21-22
و 29
5- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 12،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (2) صص 25-22
و 93-89 و 105-104 و 108-106 و
شماره 20،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 81-35
و 104-82 و شماره 22،
احزاب سياسى در
ايران (3) صص 122 و 132-127
و شماره 21،
احزاب سياسى
در ايران (2) صص 160-156
و 165-161 و
شماره 7 روابط
آمريكا با شاه
صص 78 و 108-100 و 106 و 107 و 117 و
118
6- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 1 تا 6 صص 72
و 73 و شماره 8 صص 2
و 6 و 10 و 11 و 12 و 14-16 و 18 و 34
و 45-47 و 52 و 59 و 94 و 117-109 و 133
و 138 و 142 و 1-152پ56 و 165 و 184
و 212-206 و شماره 12،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (2) صص 13-12
و 19-14 و 24 و 25 و 29 و 30-31 و 101
و 159 و شماره (12) دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3)
صص 46-47 و 68 و 93 و 109-108 و 114 و
136-133 و 1پ54 و 157 و
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) صص 48 و 82
9- اسناد
لانه جاسوسى 1
تا 6 صص 70 و 268-267 و 267-264 و
شماره 8 صص 81-70 و 84-82
و 93-89 و 117-108 و 146-144 و 162-157 و 23
و 28 و 86 و 93 و 105-106 و 148 و
شماره 12، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 32 و 63 و 98
و 105-104 و 117-116 و 148
10- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 8 صفحه 176 و
ابوالحسن
بنىصدر، نفت
و سلطه بخصوص
صص 364-331 و بيانيه
جمهورى
اسلامى صص 5-1
11- همان
ماخذى كه تحت 10
شماره بالا
ذكر شدند و
بخصوص اسناد
لانه جاسوسى
آمريكا شماره
1 تا 6 صص 72-71 و 96 و
1پ176-77 و 187 و 195-196 و 204-203 و 226
و 239 و 258 و 291 و 295 و 315 و 334-332
و 475-474 و 503 و شماره 8 صص
32-25 و 91 و 115-109 و 156-153 و 160 و 188
و 213-207 و شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 15 و 17 و
25-24 و 30 و 67 و 89 و 90 و 92 و...
12- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه صص 108- 100 و 118-117 و
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 134-132 و 146
13- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 7
روابط شاه و
آمريكا صص 78 و 84 و
89-86 و 92-90 و 94 و 98 و 100 و 107 و
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) صص 28 و 63 و 75
- اسناد
لانه جاسوسى
(8)، صص 2 و 10-11 و 14 و 16-14 و 18
و 31 و 144 و 149 و 157 و 201
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 53 و 60
14- اسناد
لانه جاسوسى
شماره 12،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (3) صص 26
و 33و 34 و 42-40 و 61 و 65-63 و 72 و
93-92 و 113 و 131 و 134 و 1پ54 و 157
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (4) صص 83-82
و 87-86 و...
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (4) صص 82-83
و 87-86 و...
15- اسناد لانه
جاسوسى شماره
(8) صفحه 109
16- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه صفحه 77 و
شماره 8 صص 109و 188
17- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 66-59 و
شماره (8) صص 112 و 223-213
و 224 و شماره (24)،
احزاب سياسى
در ايران (5) صص 4043
و 56-53 و 70-55 و 88 و...
18- گروه
بندى شخصيتها
و گروههاى
سياسى اين
دوره، با
مراجعه به
شماره (7)،
روابط آمريكا و
شاه و
شمارههاى 20
تا 25، اسناد
لانه جاسوسى،
احزاب سياسى 1
تا 5 انجام
گرفته است.
اما درباره تقسيم
شخصيتها و
سازمانهاى
سياسى به 6 گروه،
نگاه كنيد به
گزارشهاى
سياسى مندرج
در صفحات 35-106
شماره 20 و
شماره (7)،
روابط آمريكا
با شاه صص 53-16
19- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه صص 108-100 و 118-116
20- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 47-42 و 52-48
و 188
21- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (22) صص 20-19 و 33-32
و 50 و 97
22- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (22) صص 92 و
شماره (23) صص 116
23- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23) صفحه 78
24- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23) صص 92-91 و 97
25- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23)،
احزاب سياسى
در ايران (4) صص 86-84
و 90-87 و 92-91
26- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (21)،
احزاب سياسى
در ايران (2)
صفحه 135
27- اسناد
لانه جاسوسى
شمراه (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 101-82
و شماره (21)،
احزاب سياسى
در ايران (2) صص 161
و شماره (22) صص 77 و
95-93 و 97-96 و 113 و 121 و 128 و 129 و
شماره (23) صص 11 و 88 و
89
28- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) ص 97
29- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (21)، از
ابتدا تا
انتها بخصوص
صص 120 و 122 و 124 و 127 و 154 و
شماره (23) صص 24 و
شماره (24) صص 69-1
30- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 50
و 87-84 و شماره (21) صص
158- 156 و شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايرن صص 44-43
31- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) ص 46
32- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 47-43
33- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 56-55
و شماهر (24) صص 159-84
34- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (24)،
احزاب سياسى
در ايران (5) صص 137-136
و شماره (8) صص 52-48 و
223-213
35- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 56-55
و شماره (24)،
احزاب سياسى
در ايران (5) صص 87-86
و 97 و شماره (8) صص 49050
36- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب
سياسى در
ايران (1) صص 56-55 و
شماره (8)
صص 52-48
37- جريان
سپهبد تيمور
بختيار كه
گفته مىشود
در حوادث 1
بهمن 1341 دست
داشته است و
بعدها به
مخالفت آشكار
با شاه برخاست
و در عراق
بدست ساواكيهاى
دست پرورده
خود كشته شد. و
جريان افسران
جوان كه نزديك
به صد تن از
آنها در سال 1340
دستگير شدند.
دوره 63-1955 دوره
تصفيه ارتش
بود. از جمله نگاه
كنيد به
استمپل، در
دورن انقلاب
ايران صص 665
38- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) ص 51-48
39- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) ص ص 37-36
و 43
40- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (2) صص 54-52
41- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (20)،
احزاب سياسى
در ايران (1) صص 56-54
و 73-62
42- " " صص 77-76
43- " " صص 80-79
44- " " صص 73-72
45- " " ص 72
46- " " صص 81-80
47- " " ص 79
48- " " ص 83
49- " " ص 83
50- " " ص 82
51- " " صص 83-82
52- " " صص 86-85
53- " " ص 86
54- " " صص 90-89
55- " " صص 97-95
56- " " ص 97
57- " " صص 204-82
و شماره (21) صص 157-156
58- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (21)،
احزاب سياسى
در ايران ص 167
59- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران ص 14
60- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 11-10 و 16-14
و 18
61- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 4-3 و 6 و 13
و 18 و 20 و 24 و...
62- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 143 و 153 و
159-157 و 185-183
63- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 143 و 153 و
259-157 و 185-183
64- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 46 و 71-70 و
75
65- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) ص 2
66- در
بيشتر
شمارهها اسنادى
در اين باره
وجود دارند.
از جمله شماره
(8) صص 90 و 110-109 و 145-144 و 162-157
67- اسناد
فراوان در
شمارههاى 20
تا 25، احزاب
سياسى در
ايران (1) تا (5) و
شمارههاى 1
تا 6 و شماره 7 و
شماره 12،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران
68- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (8) صص 47-46
69-
شمارههاى (7) و (8)
و (20) و (25) سراسر
گزارش اين «ضعف»
هستند.
70- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7) و
روابط آمريكا
و شاه صص 100 و 106 و
شماره (8) صص 189-188 و...
71- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه صص 108-107 و
شماره (8) صص 153 و 162-160
و 188 و 223-221 و شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 23-22 و 52 و
شماره (23)،
احزاب سياسى
در ايران (4) صص 111-110
72- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23)،
احزاب سياسى
در ايران (4) صص 111-110
73- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7) صص 109-87 و 105-102
74- درباره
كنفرانس
گوادولوپ
نگاه كنيد از
جمله به جيمى
كارتر «وفاى
به عهد» متن
انگليسى صص 447-444
و درباره
سياست انگليس
در باره «فضاى
باز سياسى،
اسناد لانه
جاسوسى شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) ص 104 و...
75- پاسخ
به تاريخ
(فارسى) صص 233-229
76- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7) صص 86 و 91-89
77- پاسخ
به تاريخ ص 229
78- اين
گروه بندى با
مراجعه به
تمامى شمارهها
تنظيم شده
است، بخصوص 5
شماره درباره
احزاب سياسى
در ايران از
شماره 20 تا 25 و
شماره (7)، روابط
آمريكا و شاه
و شماره (8) و
شماره (12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران و شماره
(17)، رابطين خوب آمريكا
و شمارههاى 25
تا 28 درباره «خط
ميانه» (1 تا 6)
79- شماره
(7)، روابط
آمريكا و شاه
صص 26-22 و 80-74 و 115-114 و 128-126 و
142-141 و شماره (8) صص 3
و 4 و 47-46 و 75 و 198 و
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) ص 39
80- داريوش
همايون: ديروز
و فردا سه
گفتار درباره
ايران
انقلابى صص 70-54.
وى كه وزير
اطلاعات بوده
است در جاى
ديگر دو سخن
متناقض
مىگويد: «تا
اواخر سال 57،
خطر مذهبيان
افراطى را
بحساب نمىآورده
است (ص 54)، يكجا
برآنست كه
«شاه از سوئى
خود را در اوج
قدرت مىديد،
بويژه پس از
پشتيبانى بيدريغ
كارتر، و از
سوئى از
بيمارى
كشندهاش آگاه
بود و
مىدانست
سالهايش
شمرده است و
مىخواست،
هنگامى كه
فرست داشت،
بزرگترين
تهديدى را كه
متوجه
جانشينش بود،
بر طرف سازد».
اما در جاى
ديگر مىگويد:
«تا تابستان 57
هنوز تصميمى
درباره
جانشينى
نگرفته بود... و
از ارتش بيشتر
از مذهبيهاى
افراطى
مىترسيد (ص 69)».
اگر با زدودن
اين تناقض،
سخن او را
درباره علت به
مبارزه
طلبيدن
رهبران
مذهبى، از
ناراستى پاك
گردانيم سخن
او با مطالب
اسناد يكى
مىشود.
- و اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 74-71
81- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (24)،
احزاب سياسى
در ايران (5) صص 14
و 50 و 54-55
82- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1)، صص 40-39 و
77-73 و 83-78 و 86-84
83- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) ص 47
84- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 142-127
85- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) صص 41-35 و 62-54
85- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 45 و 155-154
-
سليوان،
ماموريت به ايران
(متن انگليسى)
صص 157-156 و 158 و 160 و 188
86- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 42-40 و 48-45
87- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه ص 1پ18
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 41 و 66-59 و
119
88-
اسناد لانه
جاسوسى شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 1پ7 و
174-168
89-
كتابهاى
نوشته
آمريكاييان:
استمپل، در
درون انقلاب
ايران و Ervand Abrahamian، ايران
ميان دو
انقلاب
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (3) صص 60
و 63 و 105-104 و 136-103
- شماره
(25)، خط ميانه (1) ص 97
- شماره
(57)، روابط
آمريكا با شاه
صص 108-100
- شماره (8)
صص 162-161
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 23-22
90- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23)،
احزاب سياسى
در ايران (4) صص 112-110
- شماره
(24)، احزاب
سياسى در
ايران (5) صص 54 و 60
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 14 و 25 و
128-126
- شماره
(25)، خط ميانه (1)
صص 95 و 98-97 و 102-101 و 109 و 111 و
122
91- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 28 و 116 و 119
92- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 66-61 و 106
و 109-108 و 114 و 136-131 و 169
- شماره (13)
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) صص 22-20 و 38-23
و 50-49 و 63-62 و 75 و 87-82
93- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) 7
دخالتهاى آمريكا
در ايران صص 35-34
- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى آمريكا
در ايران (4) ص 82
95- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) صص 66-65 و 99-95
و 108-100 و 133 و 172 و 184-179
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (2) صص 126-124 و 142-127
96- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در ايران
(4) صص 84
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 72 و 136-135
97- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 83
- شماره
(25)، خط ميانه (1) ص
77-73 و 82-81 و 103-100 و 112-109 و 172 و 174
- شماره
(26)، خط ميانه (2) 6-1 و
8 و 16-12
- شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 99 و 136-132
98- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 41-40
99- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 17 و 19
100- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (2)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 169-168 و 171-170
- شماره
(13)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) صص 17 و 48
101- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 41 و 50-49 و
57 و 63 و 94-92 و 96 و 99 و 111-110 و 114
و 145 و 147 و 169-168
- شماره
(25)، خط ميانه (1) 65-63
و 97-96 و 106 و 113 و 116 و 126 و 141
و 144 و 178
102- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (24)،
احزاب سياسى
در ايران (5) صص 143-142
103- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) صص 171 - 178
104-
اسناد لانه
جاسوسى شماره
(12)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) ص 168
105- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) صص 65-63 و 73 و
81 و 85 و 100-95 و 102 و 107
106- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 65-59
107- " " صص 73-72
108- " " ص 151
109- " " ص 73
110- " " ص 93
111- " " صص 66-65
112- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) صص 95 و 97
113- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25) خط
ميانه (1) صص 111-109
114- " " صص 133-132
115- " " ص 130
116- " " صص 113 و
116
117- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 83
- شماره
(25)، خط ميانه (1)
صص 116 و 119 و 132
118- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 19
119- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) ص 115
120- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 15
121- " " ص 23
122- " " ص 17
123- " " ص 21
124- " " ص 25
125- " " ص 26
126- " " ص 26
127- " " ص 27
128- " " ص 27
129- " " ص 28
130- " " ص 28
131- اسناد
لانه جاسوسى (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (3) ص 168
132- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 79
133- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) ص 141 و 171 و 178
- شماره (26)
صص 35-34 و 71
134- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 22
135- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) ص 125
136- " " صص 144-143
و 1پ151-50
- شماره (26)
صص 126 و 140
137- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) صص 87-82 و
خط ميانه (1) صص 151-150
و 174 و شماره (26)،
خط ميانه (2) صص 30
و 141 و شماره (27)،
خط ميانه (3) صص 19
و 24-23 و 31 و 49 و 62 و 86
138- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (4) ص 83
139- " " صص 87-82
140- " " صص 96-94
141- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 2 و 21
142- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 34
143- " " ص 21
144- " " ص 8
145- " " ص 6
146- " " ص 97
147- " " ص 102
148- اسناد لانه
جاسوسى شماره
(13) دخالتهاى
آمريكا در ايران
(5) ص 20 و شماره (26)،
خط ميانه (2) ص 73 و 88
و 95-94
149- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)7 خط
ميانه (2) صص 4 و 12 و 47
و 66 و 72-71
150- " " صص 24
و 26 و 28 و 30 و 40-39 و 72
151- " " ص 107
152- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (25)، خط
ميانه (1) ص 143
153- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 93
154- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)7
دخالتهاى آمريكا در
ايران (5) صص 29-28
155- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 108
156- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) صص 114-112 سليوان،
ماموريت به
ايران (متن
انگليسى) صص 23 و
247-235، برژينسكى،
اصل و قدرت
(متن انگليسى)
صص 393-383 شماره (27)،
خط ميانه (3) ص 94
157- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) صص 1-133پ34
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 5-4 و 76 و
105 و 110-108
158- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) ص 102
159- " " صص 129-125
160- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 141
شماره (27)، خط
ميانه (3) ص 127
161- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 19 و 31 و 49
و 101-100
162- " " صص 146-42
و 178-177
163- " " ص 88
164- " " صص 67-68
165- " " صص 22-20
166- " " صص 62 و
66 و 74
167- " " صص 20-19
و 31 و 32 و 54 و 102 و
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (5) صص 47 و 74 و 89
168- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (12)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران 02) صص 44-42
169- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 88 و 136
170- " " ص 136
171- " " ص 134
172- " " صص 92 و
128
173- " " ص 124
174- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 34-33 و 40
175- " " ص 40
176- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 32 و 48
177- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) ص 21
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 68-67 و 94
178- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) ص 31
179- " " صص 62-61
و 64 و 74
180- " " صص 71-70
و 119 و 123
181- " " ص 152
182- " " صص 48 و
178
183- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 37-5،
شماره (27)، خط ميانه
(3) صص 83-78
184-
سليوان،
ماموريت به
ايران (متن
انگليسى) صص 231-230
185- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 37 و 56-55 و
80 و 85 و 89 و 178-113 شماره
(10) صص 5 و 10 و 16 و 19 و...
186-
اسناد لانه
جاسوسى شماره
(27)، خط ميانه (3)
صص 40-39
187- " " ص 59
188- " " ص 94
189- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (13)،
دخالتهاى
آمريكا در
ايران (5) صص 101-99
شماره (10) صص 24-19
190- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (26)، خط
ميانه (2) صص 26-22
شماره (10) ص 6
191- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) ص 27
192- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) ص 122
193- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 34-30
194- " " صص 37-35 و
42-38
195-
برژينسكى،
اصل و قدرت
(متن انگليسى)
ص 387
196- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 37-35
197-
استمپل، از
درون انقلاب
ايران (متن انگليسى)
ص 86
198- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 42-38
199-
استمپل، از
درون انقلاب
ايران (متن انگليسى)
ص 268
200- شاپور
بختيار،
وفادارى من
(متن فرانسه)
صص 157-154
201- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 45-43
202-
برژنسكى، اصل
و قدرت (متن
انگليسى) ص 388
203- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 42-38 و 47-45
شماره (28)، خط
ميانه (4) ص 15
204- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) ص 51
205- " " صص 123 و
127
شماره
(10)، ص 32
206- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (27)، خط
ميانه (3) صص 79 و 123 و
128
207- " " صص 81 و
93
208- " " ص 172
209-
سليوان،
ماموريت در
ايران (متن
انگليسى) صص 252-254
210- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 180-179
و 187 و 268 شماره (16) صص
51-50 و 54
211- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 177-187
شماره (14) ص 34
شماره (16) صص 40 و 51 و
153-152 شماره (28) ص 32
212- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 173
شماره (16) ص 81
213- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 177-176
214- " " صص 289-288
215- " " ص 291
216- " " ص 291
217- " " ص 313
218- " " صص 446-445
شماره (14) ص 141
219- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 160-159
و 165 و 168 و 315
220- " " صص 176 شماره
(16) ص 83
221- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 177
و 184-183 و 189 و 254-253 و 290 و 333 و
452-451 و 472 شماره (10) ص 120
شماره (16) صص 85-84 و 96
و 153-152 شماره (16) صص 85-84
و 96 و 153-152 شماره (24)
صص 157-156
222- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 191
223- " " صص 304 و
520 شماره (16) صص 39 و 162-161
224- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 165
225- " " ص 160
226- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 86
شماره (28) ص 122
227- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 443
و 446 شماره (14) صص 19 و
41 و 26 و 50-49
228- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) صص 23-22
شماره (16) صص 65-64
229- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 445
230- " " ص 469
231- " " ص 314
شماره (7)
صص 157 و 174
شماره (10)
ص 149
شماره (14)
صص 28 و 36 و 41 و 42 و 45 و 50-48
و 52 و 74 شماره 16) ص 16
و 120 و 139 و 141 و 149 و 151 و. 164
شماره (24)
صص 156 و 171
232- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 315
233- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) صص 40 و 78-77
234- " " ص 40
235- سند
مورخ 17 مه 1979
شماره 5128 مندرج
در روزنامه
مجاهد شماره 102
ص 4
236- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 435
237- " " ص 73
238- " " ص 435
239- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) صص 98-97 و 117-113
و 1230124 و 134 و 142
240- " " ص 62 شماره
(14) ص 46
شماره (16)
ص 82
241- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 177
242- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) ص 54
243- " " ص 167
244- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 268
و 436 شماره (16) ص 147
245- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 474
246- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) صص 82-81
شماره (24) ص 156
247- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (10) ص 62
شماره (14)
ص 46
شماره (16)
ص 82
248- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (9) ص 46
شماره 010)
صص 68 و 70 و 77 و 80 و 101 و 121-120
شماره (16) ص 200
شماره (28) صص 19-48
249- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (23) ص 123
250- همان
سند مندرج در
مجاهد شماره 102
ص 4
251- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (28) ص 50
252- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (9) ص 45
253- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 290
254- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) صص 109-108
شماره (24)
صص 153-152
255- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) ص 76
شماره (28)
صص 73-72
256- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 144
257-
اسناد لانه
جاسوسى شماره
(16) ص 74
258- " " ص 75
259- " " ص 160
260- " " ص 184
261- " " ص 184
262- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 31
263- " " ص 36
264- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 31
شماره (16)
صص 40-39 و 162-161
265- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16)
صص 49-48
266- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) صص 108 و 111 و
138
267- " " ص 84
268- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 436
شماره (14)
ص 138
269- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 139
270- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 460 و
469
شماره (10)
ص 100
271- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) صص 59-58 و 120
272- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 122
273- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 441
274- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) ص 37
275- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 160
و 326 و 478-477
شماره (10)
ص 77
شماره (14)
ص 108
شماره (16)
صص 60-59 و 164 و 174
276- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 160
277- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) صص 107-106 و 118
و 164-163 و 175
شماره (28)
صص 131-130
278- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (14) ص 121
279- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) ص 104
280- " " صص 107-106 و
118 و 164-163 و 175
281- " " صص 107 و 118
و 165-164 و 175
282- " " ص 77
شماره (1
تا 6) ص 290
283- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 290
شماره (16)
ص 51
284- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) ص 77
285- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 166-165
و 305 و 315 و 440 و 445 و 469 و 480 و
499 و 502
شماره (14)
صص 21 و 28 و 31-30 و 119 و 122
شماره (16)
صص 23 و 114
شماره (24)
ص 110
شماره (28)
صص 42-41 و 59 و 65 و 129-128 و 132
شماره (18)
از ابتدا تا
انتها
286- ماخذ
مندرج تحت
شماره 29
شماره (9)
شماره (23)
شماره (24)
صص 7-1 و 106-84 و 109-110 و 178-160
شماره (10)
شماره (18)
287- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 327
288- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (28) ص 120
289- " " ص 129
290- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 173
و 190
شماره (14)
صص 119 و 140
شماره (16)
صص 23 و 81 و 154
شماره (28)
صص 39-38
291- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) ص 175
293- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (1 تا 6) صص 268
و 290 و 436
شماره (16)
صص 82 و 148
شماره (7)،
روابط آمريكا
و شاه از صص 174-147
شماره
(13)، دخالتهاى
آمريكا در
ايران ص 54
294- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (16) صص 88-87
295- اسناد
لانه جاسوسى
شماره (9) ص 45
سير تحول
سياست آمريكا
در ايران
كتاب اول
امريكا و
انقلاب
قسمت دوم
ماموريت به
ايران از
ويليان
سوليوان
ماموريت
به ايران
توضيح:
كتاب سوليوان
دو قسمت دارد:
قسمتى به پيش
از انقلاب و
قسمت ديگر به
دوران انقلاب
مربوط مىشود.
از قسمت اول
بذكر مسائل
اساسى بسنده
مىكنم و به
آن «از انتصاب
تا انقلاب»
عنوان مىدهم. از قسمت
دوم همه امورى
كه به
خوانندگان
امكان مىدهد
جريان تحول
درونى رژيم شاه
را، در رابطه
با سياست
آمريكا از
سوئى و انقلاب
مردم ايران از
سوى ديگر،
دريابند مىآورم
و به اين قسمت
«از انقلاب تا
بازگشت» عنوان
مىدهم.
و نيز به
خوانندنگان
يادآور
مىشوم كه در
خلاصه كردن،
روشم اين بوده
است كه هيچ موضوع
مهمى از قلم
نيفتد. تنها
شرح و بسطهائى
را كه شايد
بكار خواننده
آمريكايى بيايند،
نياوردهام.
از
انتصاب تا
انقلاب
سليوان در
نيمه اول كتاب
به شرح انتصاب
خود به سفارت
و آمدنش به
ايران و نيز
مسائل عمده
ايران
مىپردازد.
مقدمه كتاب را
با اهميت انقلاب
ايران آغاز و
با ناتوانى
سياست خارجى
آمريكا تمام
مىكند:
«انقلابى كه
در 1979 شاه ايران
را سرنگون ساخت
يكى از
مهمترين
حوادث سياسى
نيمه قرن بيستم
است. بازتابها
و عواقب آن در
دنيا هنوز در
وسعت خويش
روشن نگشته
است. اين
مقدار روشن
گشته كه توازن
استراتژيك
ميان آمريكا و
روسيه را دگرگون
ساخته است. بر
وجدان سياسى
آمريكا، اثر
گروگانگيرى
ديرپا خواهد
ماند. آمريكا
در تدوين و اجراى
سياست خارجى
كه نمايانگر
ناشايستگى
دولت آمريكا
در روبرويى با
انقلاب بود،
همچنان موضوع
رسيدگى و
تحقيق است.... من
هنوز تمامى
دلائلى را كه
سبب شكست
سياسى ما در
آن ايام شد،
اندرنيافتهام
و در اين كتاب
بنا ندارم به بررسى
آنها بپردازم.
سعى بر اين
دارم كه نتايج
آنها را روشن
گردانم» (صص 8-7).
در فصل اول،
تدارك سفارت
خويش را شرح مىكند.
از جمله
ملاقات خود با
كارتر را
مىآورد.
كارتر هدفهاى
سياسى آمريكا
را در ايران و
منطقه،
همانها
مىداند كه
همواره مقبول
رؤساى
جمهورى قبلى
بودهاند و به
سئوال سفير
جواب مىدهد:
«كارتر روشن
گرداند كه
بنظر او ايران
براى آمريكا و
متحدان آن
اهميت
استراتژيك دارد.
او همچنين با
گرمى از شاه
بمثابه دوست
نزديك و متحد
صديق آمريكا
پشتيبانى كرد.
و با تاكيد
گفت كه همچنان
ايران را
قدرتى مىشناسد
كه نقش حافظ
ثبات و امنيت
در منطقه خليج
فارس را بايد
ايفا كند. او
بر ادامه روش
ديرين آمريكا
درباره قيمت
نفت و مسائل
ديگرى كه ميان
دو كشور وجود
داشته و
دارند، اصرار
ورزيد و پرسيد
آيا سئوالى
دارم؟
سه
سئوال بميان
آوردم:
سئوال اول
درباره فروش
تجهيزات نظامى
به ايران بود.
در عهد رؤساى
جمهورى
پيشين، به
ايران اجازه
داده شده بود
هر مقدار سلاح
كه در خود
توانايى بكار
بردنشان رامى
بيند، بخرد.
ايران بر
پيشرفتهترين
سلاحها نيز
دسترسى داشت.
مسئولان اين
كشور فهرست بالا
بلندى از
اسلحه اضافى
كه
مىخواستند،
بر روى ميز
گفتگو نهاده
بودند. مى
دانستم كه
رئيس جمهورى
دستورالعملى
بمقامات
اجرايى درباره
محدود كردن
فروشش اسلحه
داده بود.
مىخواستم
بدانم اين
دستورالعمل
درباره ايران
چگونه بايد
اجرا شود؟
پاسخ او اين
بود كه مورد
ايران، مورد
خاصى است. او
مايل است به
اين كشور با
دست و دل باز
اسلحه فروخته
شود. اسلحهاى
كه نتوان به
اين كشور
فروخت، بنظر
او نمىرسد.
حتى هوپيماى
آواكس كه
نيروى هوايى
آمريكا آن را
تازه بكار
گرفته بود. او
گفت
دستورالعمل
تفصيلى از
بزودى منتشر
مىشود و در
آن خط مشى
درباره فروش
ديگر سلاحها
را خواهم يافت.
سئوال دوم من
درباره تمايل
دولت ايران به
داشتن
نيروگاههاى
اتمى بود.
پاسخ رئيس جمهورى
دقيق و مثبت
بود. او گفت
مشكلى در ميان
نيست. مىتوان
نيروگاههاى
اتمى به ايران
فروخت بشرط
آنكه ايران تن
به نظارت بين
المللى
درباره
چگونگى
استفاده از
نيروگاهها و
اورانيوم را
بدهد.
سئوال سوم من
درباره حقوق
بشر بود. سالها
بود كه سيا با
ساواك،
همكارى داشت.
طى اين مدت
ساواك هم پليس
سياسى و هم
سازمان
جاسوسى و
ضدجاسوسى شده
بود. با توجه
به اصرار رئيس
جمهورى بر
اتخاذ سياست
حمايت از حقوق
بشر و با وجود
اين واقعيت كه
ساواك اشتهارى
به رعايت حقوق
بشر نداشت،
آيا سفارت مىتواند
همكارى ميان
سيا و ساواك
را ادامه دهد؟
باز رئيس
جمهورى در دم
جواب داد كه
اين موضوع را
مورد مطالعه
قرار داده و
به اين نتيجه
رسيده است كه
ايستگاههاى
شنود از روسيه
شوروى، داراى
اهميتى چنان
بزرگ است كه
ما ناگزير
بايد به ادامه
همكارى ميان
اين دو
سازمان، رضا
بدهيم...»
از نزد رئيس
جمهورى به
وزارت خارجه
بازگشتم و در
دم بديدار
فيليپ حبيب Philip Habib معاون
وزير خارجه كه
از ديرباز
دوست نزديكم بود،
رفتم... او از
پاسخهاى روشن
رئيس جمهورى
شادمان شد و
از من خواست
پرسشها و
پاسخها را
بصورت
دستورالعملى
درآورم تا او
آن را براى
ادارات
مربوطه وزارت
خارجه بفرستد
و تكليف آنها
را روشن كند...»
چند روز بعد،
وقتى با اعضاى
عاليرتبه وزارتخارجه
درباره نكاتى
گفتگو بميان
آمد رئيس
جمهورى بعنوان
خط مشى من،
بيان كرده
بود، با شگفتى
ديدم نسبت به
آنها لاقيد
ماندند. آنها
همچنان نكاتى
را كه در
دستورنامه
هايشان ثبت
بودند، به ميان
مىآوردند،
نكاتى كه
بعضاً با
نظرات رئيس
جمهورى فرق
داشتند. وقتى
به آنها گفتم
كه بنا بر
قانون اساسى
ما، تصميم
درباره سياست
خارجى ما را
رئيس جمهورى
مىگيرد...
گفتند كه رئيس
جمهورى اين
مسائل را
واقعاً تا عمق
مطالعه نكرده
است و دستگاه
وزارت خارجه
بايد به كار
خودش ادامه
بدهد و بعد با
نظر مشورتى
قانع كنندهاى
رويه هايى را
كه بايد در
پيش بگيرد، به
او خواهد گفت.
در آنوقت
درست نفهميدم
كه اين رفتار
در قبال
مسائل، سبب
بروز ضعفهاى
بزرگ در
دستگاه كارتر
مىگردد. اين
امر واقع كه
مأموران
عاليرتبه
وزارت خارجه و
ديگر
وزارتخانهها،
تصميمات رئيس
جمهورى در مسائل
سياسى را
محترم
نمىشمردند،
نتيجه انتخاب
آنها از
جناحهاى حزب
دمكرات و از
ميان كسانى
بود كه
وفادارى شخصى
به كارتر
نداشتند و احساس
مىكردند كه
كارتر نيز
پايبند وفاى
به آنها نيست
(ص 23-20)
سليوان در
فصل دوم تدارك
سفر از جمله نكات
زير را شرح
مىكند:
* با
اردشير زاهدى
سه بار ملاقات
كردم... در
ملاقات دوم از
همكارى خود با
سيا در كودتايى
كه پدرش در 1953
رهبرى كرد و
به بازگشت شاه
به ايران
انجاميد و سبب
همكارى نزديك
او با شاه شد،
به تفصيل صحبت
كرد...
* در سال
1977، 35 هزار نفر
آمريكايى در
ايران بسر
مىبردند. از
اين عده، غير
از 2000 نفر، بقيه
در خدمت
شركتهاى
آمريكايى
بودند. به اين
صورت كه اين
شركتها به
ايران اسلحه و
تجهيزات نظامى
مىفروختند و
اين
آمريكاييها
را استخدام و
به ايران گسيل
مىداشتند:
توضيح:
بخاطر
خوانندگان
مىآورم كه
حضور 35000
آمريكايى در
ايران، در آن
ايام از مسائل
مهم آمريكا شده
بود چرا كه
اين عده در
واقع نظاميان
آمريكايى
بودند كه
بعنوان
كارمندان
شركتهاى
خصوصى به
ايران روانه
مىشدند. به
شرحى كه در
پايين مىخوانيد،
بيم آن مىرفت
كه اگر جنگى
واقع شود،
ارتش 35000 نفرى
آمريكايى در
آن درگير شود
و آمريكا را
بعد از فاجعه
ويتنام با
فاجعهاى ديگر
روبرو گرداند.
براى كشور ما
نيز، اين
مسئله بغايت
اهميت پيدا
مىكرد زيرا
كه گذشته از
هزينه بسيار
سنگين آنها،
اين عده مىتوانستند
بتدريج بصورت
ارتش اشغال گر
درآيند. خوانندگان
براى اطلاع
بيشتر در اين
باره به دوره
خبرنامه جبهه
ملى و نيز
كتاب «چه
انقلابى براى
ايران» مراجعه
كنند.
* شركتى
كه بيش از همه
كارمند در
ايران داشت،
شركت هلى كوپتر
بل Bell Helicopter company
بود.. سازى.
رئيس اين شركت
تقاضاى
ملاقات كرد. پيش
از اينكه او
را ببينم،
اطلاعاتى
درباره قراردادها
و كاركردهاى
اين شركت در
ايران تحصيل
كردم. اطلاعات
وزارت
خانههاى
دفاع و خارجه معلوم
مىكردند كه
زمان خاتمه
عمليات
Bellناپيدا است.
نه تنها
هليكوپترهاى
زياد فروخته
بود و شمار
زيادى از
آمريكاييان
را در ايران
بكار گرفته
بود، بلكه
نقشه كارخانه
مونتاژ براى
مونتاژ كردن
هليكوپترهاى
ديگر را در
ايران اجرا
مىكرد. بدون
اينكه معلوم
باشد كارخانه
چه وقت آماده
تحويل ايران
مىگردد. در
گزارشى كه كميسيون
خارجى سنا
تهيه كرده
بود،
خاطرنشان شده
بود كه
كارمندان
آمريكايى كه
كمپانيهاى آمريكايى
همراه
تجهيزات
نظامى به
ايران مىفرستند،
ممكن است
بصورت ارتش
مزدور در جمع
ارتش ايران
درآيند. بساطى
كه شركت Bell بايد مدتى را
كه در آن
عملياتش
پايان
مىيابد،
معلوم كند...
* شركت
نتروپ Northrop، طرح
هواپيماى
تازهاى را
ريخته بود.
قرار بود اين
هواپيما را كه
اف - 18 ناميده
مىشد، براى نيروى
دريايى
آمريكا بسازد.
شاه مىخواست
اين هواپيما
را نيز از
آمريكا بخرد.
موافق دستورالعملى
كه رئيس
جمهورى جديد
تعيين كرده
بود،
هواپيمايى كه
دولت آمريكا
خود هنوز
نخريده بود،
نمىتوانست
به كشور ديگرى
فروخته شود...
رئيس شركت از
شنيدن اين
مطلب بسيار
غمگين شد. اما
من نمىتوانستم
براى او كارى
بكنم...
*
نمايندگان
شركتهاى ديگر
نيز كه به ايران
تجهيزات نظامى
مىفروختند،
بديدار من
آمدند. افسران
بازنشسته
ارتش كه از
ايام خدمتشان
در جنوب شرقى
آسيا
مىشناختمشان
نيز به ملاقات
من مىآمدند...
بسيارى از
اينها كه سراغ
مرا
مىگرفتند، هنوز
طرف معامله با
ايران نشده
بودند، تنها
مىخواستند
سابقه آشنايى
پيدا كنند. به
اميد آينده...
(صص 36-30)
در فصل سوم،
ورود به ايران
را شرح مىكند
و در فصل
چهارم درباره
اخلاق
ايرانيان و ديدار
با شاه
مىنويسد:
مىگويند
ايرانيان
مترصدند
ببينند كدام
گروه يا ملتى
قدرتش در حال
صعود است تا به
آن بچسبند.
بنابراين
نظر،
ايرانيان زود
تشخيص
مىدهند كه
ميان رهبران،
يا ملتها كداميك
در حال از دست
دادن قدرتند و
تا بود مىبرند
با شتاب از آن
دورى
مىجويند...»
توضيح: اين
اخلاق، اخلاق
روشنفكرتاريا
و يا ملاتاريا
و گروههاى
حاكم است.
اخلاق مردم
ايران درست
عكس اين اخلاق
است. مظلوم
ستايى ايرانيان
(خون سياوش و
خون حسين...) و
وفاداريشان به
شخصيتهاى
خدمتگزار
شهره است.
تازه اخلاق
بالا خاص
روشنفكرتاريا
و ملاتاريا و
گروههاى
حاكم كشور ما
نيست. در همه
جاى جهان اخلاق
زورپرستان
چنين است. مگر
همكاران
استالين
نبودند كه پس
از مرگ او به
افشاى او
پرداختند؟
دوگل را در
فرداى جنگ
همان كسان
خانه نشين كردن
كه در 1958 دوباره
بدور او حلقه
زدند. همانها
باز در سال 1969
تنهايش
گذاشتند. از
خاصههاى
قدرتمدارى
يكى بى وفايى
است.
زورپرستان
دوست قدرتند.
تا كسى بر
قدرت است با
اويند و وقتى
دست او را از
قدرت كوتاه
ديدند، انواع
بهانهها
مىتراشند تا
جفاى خود را
توجيه كنند.
بدترين اين
جماعت آنها
هستند كه وعده
هزار گونه
استقامت در
سختيها را
مىدهند و
وقتى لحظه
امتحان
مىرسد، در
ضربه زدن، بر
ديگران پيشى
مىجويند. به
شرحى كه در
صفحات آينده
خواهيد
خواند، شاه در
روزهاى آخر
مثل پدرش تنها
شد. اين دو
دسته او را
ترك گفته
بودند.
در ديدار اول
با شاه، بعد
از خوش و بش، او
وارد صحبتى شد
كه نيم ساعت
بطول انجاميد.
در اين گفتار
او نظر خود را
درباره وضعيت
بينالمللى
شرح داد. او
تصوير
بدبينانهاى
ترسيم كرد.
بنظر او،
روسيه شوروى
بكار در ميان
گرفتن
عربستان
سعودى و ايران
است. استقرار
در شاخ آفريقا
و نفوذ در
آفريقاى
مركزى و مانور
براى بدست
آوردن كنترل
منابع نفتى
خليج فار س، نشانههاى
بارز اين تلاش
هستند. روسيه
در عين آنكه
تعادل اتمى را
با آمريكا
برقرار ساخته
است، نيروهاى
نظامى
غيراتمى را
بحدى از قدرت
رسانده است كه
مىتواند
اروپا را يك
لقمه كند.
روشن بود كه
مقصود شاه از
اين حرفها
اينست كه
ايران داراى
موقعيت
استراتژيك
مهم و كليدى
است و بنا بر
اين از آمريكا
توقع دارد كه
نزديكترين و
دوستانهترين
توجه را در حق
او بكند. او
بويژه
مىخواست
بداند سياست
دستگاه جديد
يعنى حكومت
كارتر در
ايران چيست و
وقتى كليات
دستورالعملى
را كه كارتر
به من داده بود،
به او گفتم،
سخت خوشحال شد
و جان گرفت. (صص
46، 55-54)
در فصل پنجم
فعاليتهاى
سياسى را شرح
مىكند كه
بمحض ورود، در
پيش مىگيرد و
از جمله از
ايرانيانى
سخن بميان مىآورد
كه خواهان
نوكرى آمريكا
بودهاند: مىنويسد:
پارهاى
ناظران اين
گونه
ايرانيان را
«طواف دهندگان
گرد سفارت»
عنوان
دادهاند. بيشترين
ايرانيان كه
آمريكاييان
را مىشناختند
و مىخواستند
با آنها آميزش
اجتماعى داشته
باشند، رشته
ارتباطى
طولانى با
آمريكا
داشتند.
بسيارى از
آنها در
آمريكا تربيت
شده بودند و
بخشى ديگر
بلحاظ تربيت
غربى كه داشتند
در جامعه مدرن
ايران،
موقعيت مهمى
پيدا كرده
بودند. بسيارى
ديگر از
خانوادههاى
اشرافى بودند.
اينان در
دوران اوج
گرفتن سفارت
انگلستان،
بدستيارى آن
قدرت، مقام و
موقع پيدا
كرده بودند و
اينك
مىخواستند
با قدرت مسلط
جديد نيز رشته
وابستگى
برقرار كنند.
همه اينها،
خوش برخورد و
با محبت و خوش
پذيرايى
بودند. بعضى
از آنها،
سالنهاى جالب
و آراستهاى
داشتند كه در
آنها سفير يا
اعضاى سفارت
شخصيتهاى سياسى
را ملاقات
كنند. اما
اكثرشان درهم چشمى
با يكديگر،
مىخواستند
قدرت جهانى را
در جوى خود
جريان دهند،
اما از لحاظ
حرفه و كار،
آدمهاى
كارآمدى
نبودند... (ص 62)
توضيح:
بدينسان آقاى
سفير خود
مىگويد با
چگونه ايرانيانى
سروكار داشته
است و وقتى
اخلاق اينگونه
ايرانيان را
اخلاق همه
ايرانيان
مىشمرد،
بخود و دولت
آمريكا ظلم
مىكند. چرا
كه اگر آمريكا
سعى مىكرد
ايرانيان و نه
نوكر صفتان و
قدرت پرستان
را بشناسد، از
نو ورشكستگان
سياسى را به
عنوان «سلطنت
طلب» گرد
نمىآورد و
بدست اينان
توطئه بر ضد
ملت ايران طرح
و به اجرا نمىگذاشت.
در فصل ششم
به اوضاع ايران
و بخصوص به
وضعيت نگران
كننده اقتصاد
كشور
مىپردازد:
در برنامه
رشد اقتصادى
ملاحظات بسيارى
ناديده گرفته
شده بود.
نخستين امر،
ناديده گرفتن
نتايج انسانى
طبيعت صنعتى
كردن بود. از جمله
تنگناها يكى
اين بود كه
بدون تربيت و
آماده كرده
انسانها،
كارگاههاى
عظيم صنعتى
مىساختند.
تنگناهاى
ديگر دستگاه
ادارى بود. در
حقيقت طبيعت
برنامهها و
پولى كه
بابتشان بايد
خرج مىشد و
خسارتهاى
عظيمى كه
تأخير در
انجام به موقع
طرحها ببار
مىآورد،
ايجاب مىكرد
كه با دادن
رشوههاى
كلان، كار را
از پيچ و خم
ادارى
بگذرانند. اين
فساد به
بالاترين
مقامهاى
دولتى و حتى
خانواده شاه
سرايت كرده
بود. بنظر من
فسادى كه از
اين صنعتى
كردن زوركى
مايه
مىگرفت،
بزرگترين عامل
توان باختن
شاه و رژيم او
بود.
از تنگناهاى
ديگر يكى سيل
مهاجران روستايى
بود كه به
شهرها
مىآمدند...
اينان مىديدند
كه با دست خود
خانههاى
طرفه و سخت
گران بها
مىسازند و بر
بهاى اين
خانهها كه
خالى
مىمانند، در
بورس بازى،
زمان به زمان
افزوده
مىشود، در حاليكه
خود آنها تا 12
نفرشان در يك
اطاق واقع در
گودهاى جنوب
شهر تهران
مىخوابند...
از ديگر
تنگناها،
كوچكى بازار
بود. ايران
قادر به جذب
محصولات
صنايعى كه به
اندازه كافى
بزرگ و بارور
باشند كه
بتوانند از پس
رقابت با
ديگران
برآيند،
نبود...
از وزارت
خارجه
خواستم،
مطالعهاى درباره
اقتصاد ايران
انجام دهد.
اين وزارت كارشناسى
را براى انجام
انى تحقيق به
ايران فرستاد....
از نابختيارى،
دستگاه ادارى
(امريكا) وقتى
از اين امر آگاه
گشت بر آن شد
كه اينكار را
با كارهاى
ديگر از جمله
مطالعه
توانايى
ايران در جذب
تجهيزات
نظامى و نتايج
سياسى برنامه
اقتصادى
ايران، در
آميزد. در
نتيجه،
مطالعه آنقدر
پيچيده و بغرنج
شد كه ديگر انجام
يافتنى نبود و
از آنجا كه من
اطلاع دارم
هرگز كامل
نشد... بعد از سيا
خواستم
درباره
برنامه صنعتى
كردن ايران مطالعهاى
انجام دهد.
آنها افسرى را
مأمور اين كار
كردند و او
چند ماه وقت
صرف اينكار
كرد... اما هرگز
نتايج مطالعه
او را نديدم.
در اين ميان ...
شروع كردم به
پرس و جو از
ايرانيان
درباره
برنامه صنعتى
كردن كشورشان.
در فرصتى از
طريق وابسته
اقتصادى
سفارت از ده
تن از مسئولان
اقتصاد كشور
دعوت به شام در
منزل خود كردم
تا در ضمن،
درباره وضع
اقتصاد ايران
نيز گفتگو
كنيم... دعوت
شدگان وزير
اقتصاد، وزير
دارايى، رئيس
بانك مركزى و
سرپرست
سازمان
برنامه و
عدهاى ديگر
از مسئولان
عالى رتبه
اقتصاد كشور
بودند. وقتى
نظر خود و
نگرانى خويش
رااظهار
كردم، در
چهرههاى مخاطبان
آثار عصبانيت
شديد هويدا
گشتند. وقتى سخنان
خود را تمام
كردم، همه در
سكوت بودند و
چهرهها را
بسوى وزير
امور اقتصادى
برگرداندند.
وزير با
هيجان از خود
و شاه دفاع
كرد و ملاحظات
مرا رد كرد. از
برنامه صنعتى
كردن در تماميت
خود، دفاع
كرد. فساد را
انكار كرد...
گفت: «صنايع
ايران
توانايى
رقابت دارند».
او كه حرفش را
تمام كرد دو
سه نفرى به
حمايت از او
صحبت كردند،
اما روشن بود
كه هيچكدام
نمىخواستند
اين بحث ادامه
پيدا كند... وقتى
مىخواستند
بروند، من
آنها را يك به
يك تا دم در
بدرقه
مىكردم. اول
وزير امور
اقتصادى را
بدرقه كردم.
در كمال تعجب
مرا بكنارى
كشاند و گفت
نظرهاى من
مطلقاً با
اساس و صحيح
هستند و او با
همه حرفهاى من
موافق است. او محرمانه
گفت كه در
حضور ديگر
مهمانان
نمىتوانسته
است حرفى بزند
كه انتقاد از
شاه يا برنامه
شاه تلقى شود.
يكى پس از
ديگرى، وقتى
خانه را ترك
مىكردند،
همان حرف وزير
را مىزدند و
نيمى از آنها
بمن اصرار
مىورزيدند،
نگرانى خود را
درباره
اقتصاد ايران
با شاه در ميان
بگذارم. وقتى
همه ايرانيان
را بدرقه كردم
و به كتابخانه
نزد همكاران
آمريكايى
بازگشتم،
ماجرا را به
آنها گفتم. جك
ميكلوس Jack Miklos، قائم
مقام من، سرى
تكان داد و
گفت رفتار ميهمانان
احترازناپذير
بود چرا كه
هيچيك از آنها
نمىدانست
كدامى عضو
ساواك است و
گزارش حرف و
نقلها را بشاه
خواهد داد.
ناگزير هر كس
لب به سخن
مىگشود، از
برنامه
اقتصادى شاه
دفاع مىكرد...
موضوع را با
شاه در ميان
گذاشتم. او ناراحت
شد... تا آن زمان
هر ده روز
يكبار شاه را
ملاقات
مىكردم. اما
بعد از صحبت
از
نابسامانيهاى
اقتصادى،
مدتها دعوتى براى
ملاقات بعمل
نيامد.
طى اين مدت،
گزارشهايى
درباره وضع اقتصادى
ايران از
كارمندان
سفارت و
ايرانيانى كه
در فعاليت
اقتصادى دست
داشتند،
دريافت مىكردم.
بنابراين
گزارشها، بعد
از آن گفتگو
با شاه، او
وزير امور
اقتصادى را
احضار مىكند
و به او دستور
مىدهد در
برنامه صنعتى
كردن كشور،
تجديد نظر كلى
بعمل بياورد...
(صص 72-67)
در فصل
هفتم از ارتش
حرف مىزند و
از جمله
مىنويسد:
* نكته
اولى كه به آن
پى بردم اين
بود كه فرماندهان
هر يك از
نيروهاى سه
گانه هوايى و
دريايى و
زمينى،
جداگانه و
بطور مستقيم
تحت امر شاه بودند.
اينان
گزارشهاى
نيروى تحت
فرماندهى خود
را با شاه
مىدادند و از
او دستور
مىگرفتند.
شاه در
تاريخهاى
معين هر يك از
اين فرماندهان
را به حضور
مىپذيرفت.
مقصود از اين
ترتيب، حفظ
كنترل او بر
ارتش بود. يك
رئيس ستاد
ارتش هم بود
كه در شوراى
عالى
فرماندهان،
با فرماندهان
نيروهاى سه
گانه گرد
مىآمد اما از
آمريتى كه
رئيس ستاد
ارتش آمريكا
داشت، برخوردار
نبود... (صص 75-74)
*
كارخانههاى
اسلحه سازى
ايران را آلمانها
در دوره
نازيها
ساختهاند.
عجب آنكه اغلب
اين
كارخانهها
با همكارى
نزديك
كارشناسان
اسرائيلى
نوسازى شدهاند.
ژنرال
طوفانيان
معاون وزارت
جنگ كه وظيفه اصليش
تدارك اسلحه
بود، همكارى
نزديكى با ارتش
اسراييل
برقرار ساخته
بود. او و فن
شناسانى كه با
او همكارى
مىكردند،
اغلب از سوى
فن شناسان
اسراييلى در
تشخيص و تدارك
انواع سلاح كمك
مىشدند.
مقصود آن بود
كه نوع اسلحه
دو ارتش ايران
و اسراييل
يكسان گردد.
(صص 83-82)
* وقتى
شروع به
بازديد از
اطراف و اكناف
ايران كردم،
طبيعى بود كه
از پايگاههاى
هوايى و
قرارگاههاى
ارتش زمينى كه
در آنها
مستشاران
آمريكايى
مستقر بودند
نيز بازديد
كنم. بازديد
اول از
كنسولگرى
آمريكا در
تبريز بود. با
موافقت اداره
مستشارى قرار
شد از پايگاه
هوايى ديدار
كنم. وقتى به
تبريز رفتم،
ديدم ابهام
كلى در كار
پديد آمده است
بديسنان كه
اداره مستشارى
از تهران به
مستشارى
تبريز
دستورهاى
لازم را داده
است اما
بموازات،
فرمانده پايگاه
از فرماندهى
كل دستورى
دريافت نكرد
است. افسران
پايگاه طبق
نظامات خويش
عمل مىكردند
و بنا بر اين
نظامات، شخص
خارجى حق ورود
به پايگاه را
ندارد (اين
قاعده يكى از
دلايلى بود كه
ايرانيان
(شاه) بعنوان
آن
مىخواستند
افراد هيأت
مستشارى
آمريكا را در
ساخت نظامى
ايران ادغام
كنند). كار
بالا گرفت و
به شخص شاه
گزارش شد. شاه
دستور داد كه
از آن پس من
اجازه ورود به
هر پايگاه و
تأسيس نظامى
ايران را دارم...
(ص 82)
سفير حضور در
مانور مشترك
هوايى ايران و
آمريكا و فرود
آمدنش را در
بيابان طبس،
فرودگاه
كوچكى كه در
داستان
گروگانگيرى
مورد استفاده
آمريكاييان
قر ار گرفت،
شرح مىكند.
اين شرح رفتار
دوگانه شاه را
نشان مىدهد،
تبختر با
ايرانى و
تواضع با آمريكايى:
*... وقتى
هواپيماى خود
را پارك كرد،
موتور
هواپيما را
خاموش كرد و
از آن بيرون
آمد و مستقيم
بطرف محلى كه
ما ايستاده
بوديم آمد.
هيچ اعتنايى
به افسران
عاليرتبه كه
در حال سلام
نظامى و خشك
ايستاده
بودند، نكرد.
مستقيم بطرف
من آمد. دست
مرا فشرد و
پرسيد پرواز
چگونه بود؟
بعد، دستى
براى وزير
دفاع تكان داد
و آزادباش
داد. بعد از من
دعوت كرد تا
با او همراه
شوم و باهم در
بيابان راه
افتاديم و صف
دراز همراهان
از پشت سر
مىآمدند... (صص
84-83)
در فصل
هشتم از اسلام
شيعه صحبت
مىكند و مدعى
مىشود كه:
مصدق به حزب
توده نزديك شد
و در نتيجه روحانيان
از او دور و با
شاه نزديك
شدند. تا سال 1962،
در اين سال،
روحانيان با
تقسيم اراضى
كه شامل هم
زمينهاى
كشاورزى
مالكان بزرگ و
هم موقوفاتى
مىشد كه در
دست روحانيان
بود، مخالفت كردند.
مقاومت
روحانيان،
نخست از سوى
روحانى
عالى مقام
روح الله
خمينى كه از
روحانيان
طراز اول قم
بود، رهبرى
شد. خمينى نه
تنها بدان سبب
كه شاه
مىخواست
استقلال
روحانيان را
از بين ببرد،
بلكه بدنبال
اعمال ديگرش، از
جمله دادن
مصونيت به
مستشاران
نظامى آمريكا،
با وى مخالفت
كرد. كار
مقاومت بالا
گرفت و برخوردها
سخت خونين
شدند. نتيجه
آن شد كه خمينى،
روحانى كه
اينك از سوى
روحانيان
ديگر مرجع خوانده
مىشد، به
تركيه تبعيد
گرديد. از
آنجا به عراق
فرستاده شد و
در شهر مقدس
شيعه، يعنى
نجف، اقامت
گزيد. (ص 91)
در فصل
نهم شرح
كوتاهى
درباره ساواك
مىدهد از
جمله:
براى
استقرار
آمريت و
فرماندهى شاه
و حفظ قدرت
وى، از قديم
سازمانهايى
از نوع ساواك
وجود
مىداشته و
اين سازمانها
با خشونت و بى
امان مخالفان
را سركوب
مىكردهاند.
توقيف
محرمانه در دل
شب، آدم ربايى
و زندانى كردن
خوسرانه و
شكنجه از
كارهاى
رايجشان بوده
است.
بعد از سر
برتافتن مصدق
و حملهاش به
تاج و تخت (كه
به كودتا
انجاميد)، شاه
وقتى متوجه شد
روسيه شوروى
به هنگام
اشغال ايران
شبكه گسترده
جاسوسى بوجود
آورده است كه
در بالاترين
ردههاى
نظامى نيز
اعضايى دارد،
سخت يكه خورد.
در مقابله با
اين شبكه، از
دوستان آمريكايى
خود خواست
سازمان
اطلاعات جديد
و كارآمدى در
ايران بسازند.
سازمانى كه از
عهده «ك.گ.ب.» و G.R.U. و مهارتها
و فنون
پيشرفته شان
برآيد.
در سال 1957،
بدنبال كوشش
بتمام، سيا
طرح سازمان
اطلاعات جديد
و كارآمدى را تهيه
كرد و با شاه
در ايجاد آن
همكارى آغاز
كرد. اين
سازمان،
سازمان
اطلاعات و
امنيت كشور نام
گرفت. اين
سازمان بزودى
بنام
اختصاريش ساواك
شهره شد.
افرادى كه به
استخدام اين
سازمان در
مىآمدند، در
آمريكا
تعليمات
جاسوسى و ضد
جاسوسى
مىديدند. اين
اواخر در
اسراييل نيز
تعليم
مىديدند،
اينها نه تنها
كارهاى اساسى
پليس را تعليم
مىديدند،
بلكه روش تجزيه
و تحليل فنون
روسى از جمله
فن جاسوسى
الكترونيك
روسيه را نيز
مىآموختند.
در سالهاى 1960،
بخصوص بعد از
شورشهايى كه
آيت الله خمينى
در 1963 (15 خرداد
منظور اوست)،
براه انداخت، ساواك
سازمانى
بيشتر از يك
سازمان
جاسوسى و ضد
جاسوسى شد.
شاه در پى
تجديد سنت
شاهان، به روساى
ساواك، بخصوص
به بختيار
معروف (پسر
عموى آخرين
نخست وزير
شاه، شاهپور
بختيار) اجازه
داد دايره
وظايف و
عمليات ساواك
را گسترده
سازند و وظايف
پليس سياسى را
نيز بر وظايف
پيشين
بيفزايند.
ساواك در
مجراى سازمانهاى
سنتى ايرانى
افتاد و همان
شيوهها،
يعنى شكنجه و
توقيف
خودسرانه و در
زندان
نگاهداشتنهاى
خوكامانه را
در پيش گرفت.
از سال 1960 ببعد،
بعنوان
مبارزه با
سازمانهاى
تروريستى كه
پديد
مىآمدند،
زياده رويهاى
ديگر نيز بر زياده
رويهاى بالا
افزود. اما
اين روشها
وقتى بعمل در
مىآمدند،
تنها درباره
تروريستها بكار
نمىرفتند.
درباره
ديگران نيز
بكار مىرفتند.
هرگونه
فعاليت سياسى
مظنون بود. نه
تنها
كمونيستها و
مسلمانان
بلكه سوسيال
دمكراتها،
اشرافيت
قديمى و
رهبران سياسى
محلى، همه،
قربانيان
فشار و اختناق
ساواك
گرديدند. بخصوص
سازمانهاى
دانشجويى تحت
مراقبت شديد بودند
و ساواك در
آنها نفوذ
مىكرد.... در
اين دوره،
بخصوص در
اواخر دهه 1960 و
اوائل دهه 1970،
بر ايران وحشت
حكومت مىكرد.
بسارى از سياستمداران
با نام و
احترام،
بسيارى از
خانواده هايى
كه تربيت غربى
شده بودند و
آدمهاى بسيارى
از هر قماش
قربانى اين
حكومت شدند.
(صص 97-95)
پيش از آمدن
به ايران،
براى آنكه از
كم و كيف
همكارى سيا و
ساواك
سردرآورم، در
مركز سيا حاضر
و توجيه شدم.
در تهران افسران
سيا، مرا از
جزئيات
همكاريها نيز
آگاه كردند.
بعد از تكميل
اطلاعاتم،
خواهان ديدار
با نصيرى شدم.
او افسرى بود
كه در سال 1953،
حكم عزل مصدق
را به وى
ابلاغ كرد..
نصيرى مرا در
ويلاى زيبايى
كه ميهمان سراى
ساواك بود،
پذيرفت. اين
ويلا در باغى
با ديوارهاى بلند
قرار داشت و
از مناطق پر
رفت و آمد
تهران بدور
بود. اين همان
ويلايى بود كه
وقتى مأموران
عاليرتبه
اسراييلى بى
سرو صدا به
ايران مىآمدند،
در آن پذيرايى
مىشدند... در
اين ديدار از
نصيرى
سئوالهايى از
كتاب «سقوط 79» (1)
پرسيدم. كتاب
داستانى درباره
ايران بود و
تصوير بسيار
زشتى از نصيرى
بدست مىداد.
سئوالها
مترجم را
بسيار ناراحت
كرد. نصيرى
خود نيز قيافه
درهم برد.
معلوم بود كه
از وجود اين
كتاب بى خبر
است. در طول
گفتگوهايمان،
در هر نوبت به
كتاب و
سئوالها باز
مىگشت. دست
آخر به او قول
دادم نسخهاى
از كتاب برايش
بفرستم... -ص 98)
در فصل دهم
از بازرگانان
و نفت و محصلان
سخن به ميان
مىآورد. از
جمله درباره
ميزان توليد و
صدور نفت و
واردات مواد
غذايى و اسلحه
مىنويسد:
در سال 1977،
صنعت نفت،
ظرفيت توليد
روزانهاى
برابر 2/6
ميليون بشكه
داشت. در اين
سال در حدود 8/5
ميليون بشكه
توليد مىشد و
حدود 5 ميليون
بشكه آن صادر
مىشد. ايران
بعد از
عربستان
سعودى دومين
صادر كننده
دنيا بود.
درآمد ايران
از صدور اين
مقدار نفت به 24
ميليارد دلار
بالغ مىشد... و
از آنجا كه
توليد
كشاورزى
ايران انحطاط
مىجست،
درآمد نفت به
ايران امكان
مىداد كمبود
مواد غذايى را
از بقيه دنيا
وارد كند.
براى مثال،
ايران
بزرگترين
خريد برنج از
آمريكا بود.
اين كشور
مقادير مهمى
غلات هم وارد
مىكرد. و نيز
وارد كننده
عمده گوشت و گوسفند
زنده از
استراليا و
زلاند جديد و
اروپاى شرقى
بود. اما عمده
خريد از محل
درآمدهاى
نفت، خريد
تجهيزات
نظامى و اسلحه
بود. به بانك
مركزى اجازه
داده شده بود
كه بطور مصنوعى
نرخ دلار را
به ريال پايين
نگاهدارد. اين
امر نوعى
مساعده به هر
نوع كالاى
مصرفى بود كه
به كشور وارد
مىشد.
با توجه به
اين نقش تعيين
كننده درآمدهاى
نفتى، شركت
ملى نفت
سازمانى جدا
از ديگر
دستگاههاى
ادارى ايران و
تحت نظر
مستقيم شاه
اداره
مىشود.. (صص 108-106)
در فصل
يازدهم از
خريد
هواپيماهاى
آواكس و اوپك
حرف مىزند.
درباره خريد
آواكس مىنويسد:
كنگره
آمريكا فروش
هواپيماهاى
آواكس را
اجازه نداد.
وقتى به ديدار
شاه
رفتم، او با
لحنى دردآلود
و به مدتى
طولانى از
حماقت كنگره
ايالات متحده
و خيانت
مطبوعات
آمريكا و خطرى
كه براى دوستى
دو كشور ببار
مىآورد، حرف
زد. گذاشتم
هرچه مىخواهد
بگويد و صبر
كردم تا كه
آماده بحث
درباره هواپيماها
و رادارها
بشود.
پيشنهاد
جديد را كه
عبارت بود از
تغييرات در
آواكس و
جانشين كردن
تجهيزات
ديگرى بجاى
رادارهاى
درخواستى با
او در ميان
گذاشتم.
فهميدم كه سبب
منع تحويل
آواكسها و
رادارهاى
درخواست شده،
علل فنى بوده
است. قبول كرد
كه تغييرات در
تجهيزاتى كه
بايد تحويل
ايران
مىشدند
تفاوت
عمدهاى با
آنچه او
مىخواست،
ندارند. اما
از اينكه ظاهر
كار متضمن بى
وقر شدن او
شده است،
آزرده خاطر
بود. (صص 117-116)
درباره
اوپك و بهاى
نفت مىنويسد:
در سال 1977،
وقتى در
اقتصاد
آمريكا تورم ديرپا
مىشد و شتاب
مىگرفت،
روشن مىشد كه
بهاى نفت يكى
از عوامل مهم
واقعيتهاى
اقتصادى و
سياسى كشور ما
گرديده است.
از آنجا كه
ايران يكى از
توليد كنندگان
بزرگ نفت و
شاه از اولين
كسانى بود كه
در بالا بردن
بهاى نفت نقش
داشت، بيش از
پيش رفتار او
درباره نفت
كانون توجه
مقامات
آمريكايى گشت.
پيش از دوره
كارتر، مورد
انتقادهايى
قرار گرفت و
حتى ويليام
سيمون SimonWilliam وزير سابق
خزانه دارى
يكبار او را
آدمى ناتو و
بى مايه
خواند...
... من در
ديدارهاى
مرتبى كه با
شاه داشتم،
درباره رابطه
ميان پيشرفت
اقتصادى
كشورش و ثبات
قيمتها در
آمريكا، با او
بحث مىكردم. او
دائم از بالا
رفتن قيمتهاى
تجهيزات
نظامى كه
مىخواست از
ما بخرد،
شكايت مىكرد
و من مرتب
مىگفتم كه
افزايش
قيمتها بعلت
تورم است و
بهاى نفت در
تركيب قيمتهاى
فرآوردههاى
صنعتى آمريكا
مؤثر است. احساس
كردم كه نتيجه
چند بار بحث
اين شده كه او
پذيرفته است
كه ميان قيمت
نفتى كه اوپك
معين مىكند و
قيمتهاى
فرآورده هايى
كه كشورهاى
اوپك ميخرند،
رابطه
مستقيمى وجود
دارد و سبب
مىشود بهايى
كه بابت صنعتى
كردن سريعشان مىپردازند،
بسيار بالا
رود.
از
نابختيارى
درست در همين
موقع كه او متقاعد
شده بود كه
قيمت نفت
نبايد بالا
برود، آنتونى
سلومون Anthony Solomon، معاون
خزانه دارى
آمريكا، با
لحن تندى، بسيارى
از حرفهايى كه
سيمون Simon به شاه زده
بود، تكرار
كرد... در نتيجه
تلگرام تندى
به واشنگتن
كردم و از اين
بيانات سخت
شكايت كردم...
كارتر از شاه
براى بازديد
از آمريكا دعوت
كرد. اين دعوت
آن انتقادهاى
گزنده را از
ياد او برد.
اين امر كه
كارتر از او
دعوت كرده است
در ماه نوامبر
به واشنگتن برود
و او
نمىخواست
اشتغال خاطر
رئيس جمهورى به
قيمت نفت مانع
از آن گردد كه
اين ملاقات
آغاز تفاهم
مشترك با
دستگاه كارتر
بشود، او را
نسبت به قيمت
نفت نرم كرد.
(صص 120-117)
فصل
دوازدهم را
بديدار شاه از
آمريكا اختصاص
داده است.
مىنويسد كه
با شاه در اين
باره كه چه
بايد كرد تا
اين ديدار
موفق شود بحث كرده
و هر يك
توقعات خود را
در ميان
گذاشتهاند:
توقعات
متقابل
آمريكا و شاه
از يكديگر:
توقعات
آمريكا
اول
قيمت نفت:
توقعى كه او و
من بارها
دربارهاش
بحث كرده بوديم...
وقتى اين
مسئله را به
او گفتم، سرى
به موافقت
تكان داد.
يعنى اينكه در
اين باره
جوابهاى لازم
را دارد.
توقع
دوم: خريد سلاح
از سوى ايران
بود. به او
گفتم رأى كنگره
درباره منع
فروش
آواكسها،
نشان مىدهد كه
آمريكا تا كجا
اين موضوع را
جدى تلقى
مىكند. كوشيدم
او را بر آن
دارم كه خود
را آماده قبول
اين نظر كند
كه بايد ميزان
سلاحى را كه
مىخواهد
بخرد، كاهش
بدهد... در اين
باره نيز
روحيه موافقى
نشان داد و
بنظر نرسيد كه
از اين توقع
آشفته خاطر
شده باشد.
توقع
سوم: مسئله
توسعه ظرفيت و
توانايى اتمى
كشورهاى جنوب
غربى آسيا
بود. به خريد
نيروگاههاى
اتمى از سوى
ايران اشاره
كردم و بخصوص
به برنامه پاكستان
پرداختم كه تا
ساختمان
تأسيسات
توليد بمب
اتمى را شامل
مىگشت.. در
اين باره شاه
نظرى قاطع
اظهار كرد: او
قطعاً از ميل
به داشتن بمب
اتمى چشم
پوشيده است.
گفت كوشش
خواهد كرد
پاكستان را از
بناى اين
كارخانه
منصرف كند...
و توقع
چهام:
ما اين بود
كه از كوششهاى
آمريكا براى حل
مشكل عرب و
اسراييل ،
حمايت كند.
شاه موافق بود.
در واقع سياست
او در اين
باره همان
سياست آمريكا
بود...
شاه نيز
توقعات خود را
به شرح زير
اظهار كرد:
اول از همه،
او مىخواست
مطمئن شود كه در
حال و آينده
تقاضاى سلاح و
تجهيزات
نظامى او،
بخصوص در مورد
سلاح دريايى و
هوايى، برآورده
خواهد شد. او
نمىخواست كه
ملاحظات
سياسى، بميان
آيند و مانع
برآوردن
تقاضاهايش از
سوى آمريكا
شوند.
تقاضاى دومش اين
بود كه آمريكا
اجازه صدور
تجهيزات
نيروگاههاى
اتمى را به
ايران بدهد.
تقاضاى سوم شاه
اين بود كه
مىخواست از
مقاصد آمريكا
در آنچه به
تهديدهايى كه
از ناحيه
روسيه شوروى متوجه
مناطق نفت خيز
خليج فارس و
شاخ آفريقا و عدن
و يمن و
اقيانوس هند
مىشد، سر در
بياورد.
و تقاضاى
چهارم،
يعنى مهمترين
توقعهايش،
اين بود كه
رئيس جمهورى
جديد و
همكاران او را
بشناسند و
بداند اختلافهاى
سياسى كه ميان
رئيس جمهورى و او
درباره سياست
داخليش وجود
دارد، تا كجا
بر وحدت
استراتژيك دو
رژيم، كه براى
خوشبختى دو
كشور ايران و
آمريكا اهميت
اساسى دارد،
موثر واقع
مىشود.
ملاقاتهاى
شاه با رئيس
جمهورى، از نكات
كوچك كه صرف
نظر كنيم،
بسيار موفق
بودند. او با
اعضاى برجسته
مجلس
نمايندگان و
سنا ملاقات
كرد و نيز
گروه بسيارى
از صنعت مردان
و بانكداران
را كه منافعى
در ايران
داشتند به
حضور پذيرفت.
شاه در زمان
بسيار
مناسبى، يعنى
اندكى پيش از
ضيافت شامى كه
رئيس جمهورى
به افتخار او
داد، مصاحبهاى
مطبوعات بعمل
آورد و در آن
اعلام كرد كه در
اجلاس اوپك،
كه بنا بود در
ماه دسامبر
تشكيل شود،
ايران با
هرگونه
افزايش قيمت
نفت مخالفت
خواهد كرد.
اين
موضعگيرى
حسن اثر بسيار
داشت و سبب
گشت كه مبادله
تعارفات در سر
ميز شام ميان
دو رئيس دولت
بنحو
شايستهاى از
سوى تلويزيون
پخش شود...
شاه با رضايت
كامل از ديدار
خود و شاد از
اينكه روابطش
با دستگاه
رئيس جمهور
جديد بر پايه
استوارى بنا
مىشود،
آمريكا را ترك
كرد.
و بنا بر
دعوت شاه،
كارتر تصميم
گرفت ضمن
ديدار از چند
كشور، آخرين
روز سال 1977 و صبح
اولين روز سال
1978 را در تهران
بگذراند. نزد
او رفتم و
موضوع را با
او در ميان
گذاشتم.
شاه از شادى
در پوست
نمىگنجيد.
آمدن كارتر به
تهران نه تنها
از لحاظ بين
المللى
نمايانگر آن
بود كه روابط
نزديك ميان دو
كشور ادامه
دارد، بلكه
همچنان به همه
آمريكاييان و
ايرانيان معلوم
مىكرد كه
قهرمان حقوق
بشر شخصاً از
رژيم او حمايت
مىكند. شاه
در دم پيشنهاد
را پذيرفت و
خواست
رئيس جمهورى
را
متقاعد كنم
مدت اقامتش را
طولانىتر
سازد. چون
ديدار در شب اول
سال مسيحى
انجام
مىگرفت، او و
درباريانش به
تدارك جشن با
شكوهى
برآمدند...
و از آنجا كه
توجه رئيس
جمهورى به
مسائل
خاورميانه
متمركز شده
بود، بخصوص
مىخواست
ميان اسراييل
و مصر و اردن
حسن تفاهم
بوجود آورد، شاه
فرصت را براى
انجام
وعدهاى كه در
واشنگتن براى
حمايت از
سياست آمريكا
داده بود
مغتنم شمرد و
ترتيب آمدن
ملك حسين را
به تهران و
ملاقات و
گفتگوى او را
با رئيس
جمهورى داد
... در
مذاكرات، ملك
حسين و شاه و
كارتر تنها
بودند. شاه كه
ستايشگر
سادات و دوست
صميمى ملك
حسين بود،
كوشيد ملك
حسين را قانع
كند كه با
قرارداد كامپ
ديويد موافقت
كند. حسين
پاسخ داد كه
تنها عناصر
تندروى نهضت
مقاومت فلسطين،
بلكه رژيم
محافظه كار
عربستان
سعودى با پيوستن
او به اين
قرارداد
مخالفند و
مانع مىشوند...
بارى كارتر
بر سر ميز
شام، طى سخنان
كوتاهى از شاه
حمايت كامل
كرد. گفت او محبوب
مردم خويش و
كشورش جزيره
ثبات در اين
قسمت از جهان
است... (صص 134-122)
از
انقلاب تا
بازگشت
الف -
از رعد و
برقهاى سياسى
تا بر سر
كارآمدن دولت
نظامى:
... بعد از آمدن
و رفتن كارتر،
در اولين فصل
سال 1978، نخستين
انفجار در قم
روى نمود.
انفجارهاى ديگر
در پى آمدند و
افق بهارى را
سرخ گرداندند...
اغلب
ناظران،
حوادث اوائل
بهار 1978 و بخصوص
شكلى كه در
اواخر بهار
بخود گرفت را،
بروز درد و
مشقت
جامعهاى
تلقى
مىكردند كه
از دوران
محافظه كارى
اسلامى و زيست
در سنن و عرف و
عادتهاى
پيشين كه به
مقياست وسيع
به كشاورزى
بند بود، با
سرعت زياد به
جامعه غربى
شدهاى تحول
مىكرد كه بر
صنعت متكى مىگشت.
فساد، تلاشى
اجتماعى و
مقاومت مذهبى
عوامل كليدى
فهم و درك
اضطرابى
شمرده
مىشدند كه سراسر
كشور را فرا
مىگرفتند.
عده قليلى از
ناظران
ايرانى و
خارجى نيز
بودند كه رژيم
شاه را در
تنگنايى سخت
مىديدند.
يك كارمند
باهوش
فرانسوى را
بايد از جمع
بالا استثناء
كرد. وى كه در
سفارت فرانسه
در تهران كار
مىكرد، بر
اين نظر شد كه
سالى هنوز
بپايان
نرسيده، شاه
سقوط مىكند.
اين نظر زود
به محفل بسته
ديپلماتهاى
مقيم تهران
راه جست و ميان
آنان موضوع
بحث مفصلى
قرار گرفت.
اداره سياسى
سفارت ما، بخش
عمده ا ى از
ماه مه را صرف
مطالعه حوادث
و خيزشهايى
كرد كه وضع
كشور را آشفته
مىساختند.
نتيجهاى كه مطالعه
بدست مىداد
اين بود كه
شاه راهى دراز
و سنگلاخ
پيشاروى دارد
و او هنوز
ابزارهاى
سياسى و
اقتصادى براى
معامله با
مخالفان را به
كار نگرفته
است. سفارت از
پيشگويى
درباره
سرانجام
مبارزه
خوددارى
مىكند اما
ناگزير است
بگويد مبارزه
سختى در پيش
است و يافتن
راه حلى براى
مشكلاتى كه
سلسله پهلوى
با آن روبرو
است، كارى
آسنان نيست.
در اواخر
بهار و اوائل
تابستان،
واقعه تازه و
معنى دارى
پديد آمد و آن
اينكه مبارزان
سياسى ديگرى
قدم به ميدان
گذاشتند.
اينان قديميترين
فعالان سياسى
بودند كه
بدنبال تظاهرات
مردم، به عمل
بر مىخاستند.
اكثر آنان سوسيال
دمكراتهايى
بودند كه در
دوره كوتاه
زمامدارى
مصدق با او
همكارى مىداشتند.
عموماً تربيت
غربى داشتند و
خود را ليبرال
بمعناى غربى
كلمه
مىشمردند.
قطعاً كمونيست
نبودند. با
وجود اين، شاه
آنها را بازيچه
و اسباب دست
كمونيستها
مىخواند...
كوششهاى
اوليه شان بى
نام بود.
نامهها و اعلاميههاى
بدون امضا
بودن كه از
دستى به دستى
ديگر گردش
مىكردند. بعد
بعضى از اينان
شروع به
ملاقات با
يكديگر و
امضاى نامه
هايى خطاب به
شاه كردند. يك
يا دو نفر از
آنها خود را
به من شناساندند
و خاطرنشان
ساختند كه
مايلند با سفارت
آمريكا تماس
داشته باشند.
در فرصتى،
وقتى بشام در
خانه وزير
كشاورزى پيشين
كه با جبهه
ملى حسن رابطه
داشت، مهمان
بودم. يكى از
وزراى مصدق
خود را معرفى
كرد و گفت مايل
است با من
گفتگو كند. در
دم به گوشهاى
رفتيم. چند
كلمهاى بيش
بر زبان
نياورد بود كه
يكى از
مهمانان كه از
طرفداران
پروپا قرص شاه
بود به جمع ما
پيوست و خود
را وارد گفتگو
كرد. روشن بود
كه مقصودش اين
بود نگذارد
اين سياستمدار
عضو جبهه ملى
حرفش را بمن
بزند. او از
سخن
بازايستاد و
تا آخر مجلس
مهمانى بمن نزديك
نشد.
با توجه به
اين تجربه،
ديدم براى
سفارت بهتر
است از طريق
كارمندان اداره
سياسى سفارت،
با عدهاى از
اين مخالفان
سياسى رژيم
شاه تماس را
حفظ كنيم...
به سه دليل
تماس مشكل
بود: نخست
اينكه اغلب
اينان به
سفارت اعتماد
نمىكردند.
چرا كه ما را
همكار نزديك
ساواك و دولتى
مىشمردند كه
با آن مخالف
بودند. دليل
دوم اين بود
كه اينان زير
چنان مراقبتى
بودند كه فكر
مىكردند
تماس با سفارت
بلافاصله بر
ساواك معلوم
مىگردد و سبب
اقدام تلافى
جويانه ساواك
بر ضدشان مىشود.
دليل سوم اين
بود كه مايوس
بودند نظام از
راه اقدام
سياسى سرنگون
شود. و در
نتيجه نمىخواستند
تماس با
سفارت، ضعف و
ناتوانيشان را
آشكار گرداند.
در اين ميان،
من با استفاده
از فرصت به
آمريكا رفتم.
در ايران،
تظاهرات
عمومى وسعت مىگرفتند
و شاه در پى
وسائل مقابله
با آنها از ما
كمك مىخواست.
كمكى كه
مىخواست گاز
اشكآور بود.
موافقت با
دادن گاز اشك
آور بعد از
مباحثات
بسيار و
پادرميانى
شخص وزير
خارجه، بعمل
آمد. در مدت
اقامتم در واشنگتن
كوشيدم
رويهاى بنا
گذارم كه ديگر
هر بار كه
تقاضايى بعمل
مىآيد، در
دست اندازهاى
ادارى نيفتد و
موضوع
برخوردهاى
مرسوم در ديوان
سالارى نشود.
در وزارت
خارجه، من اين
موضع را اتخاذ
كردم كه از
لحاظ حفظ حقوق
بشر، استعمال
گاز اشك آور
بهتر از گلوله
است. گفتم كه
شاه و حكومتش
بهر صورت بر
ضد تظاهرات و
اغتشاشات،
اقدام
مىكنند.
بنابراين،
بهتر است بجاى
تجهيزات
كشنده، گاز
اشك آور داشته
باشند و آن را
بكار ببرند...
مسئله مهم
ديگر، تقاضاى
خريد سلاح از سوى
ايران بود.
مقامات
ايرانى فهرست
بلندبالايى
از اسلحه پيشرفته
تهيه كرده
بودند كه شامل
اف 16، اف 14، اف 4هاى
مجهز به وسايل
گريز از موشك
مىشد... دايره
حقوق بشر كاخ
سفيد با فروش
سلاح به ايران
يكسره مخالف
بود. آنها
قبول داشتند
كه ساواك از
اين سلاح
نمىتواند بر
ضد تظاهرات
مردم استفاده
كند اما
مىگفتند
تحويل سلاح، تقويت
رژيم شاه است
و اين امر سبب
مىشود كه فشار
و اختناق
تشديد گردد.
اعضاى دايره
برنامه گذارى
نيز در مخالفت
به اينان
پيوستند.
نظرشان اين
بود كه تحويل
اسلحه اضافى
به رژيم شاه سبب
مىشود كه
ايران هرگونه
امكان پيشرفت
اقتصادى و
اجتماعى را از
دست بدهد.
بنظر من فروش
اسلحه به
ايران بايد
محدود مىشد
اما بعوض دلايل
سياسى اينكار
را بايد بعلل
فنى موجه مىساختيم.
من متقاعد شده
بودم كه شاه
تن به كوششهاى
ما براى محدود
كردن برنامه
نظامى خود نمىداد
و در صدد تهيه
تجهيزات
نظامى از جاى
ديگر
برمىآمد. به
بيان ديگر اگر
اينكار را
بدلايل فنى
مدلل
مىساختيم،
او بدون احساس
كسر اعتبار از
تقاضاى خود
مىكاست...
مسئله سومى
كه از فرصت
حضور در
واشنگتن
مىخواستم
حالى دستگاه
وزارت خارجه
كنم، وضعيت
اقتصادى
ايران بود.
يكبار ديگر
كوشيدم وزارت
خارجه و سيا
مطالعه
درباره
اقتصاد ايران
را كه يكسال
پيش از آن با
بى ميلى شروع
كرده بودند، دنبال
كنند. يكبار
ديگر ميخ
استدلال در
سنگ ديوان
سالارى فرو
نرفت... اين
كوشش آخرى بود
كه بكار
مىبردم بلكه
جهتى كه
برنامه رشد
اقتصادى ايران
در پيش داشت،
از راه مطالعه
دقيق، آشكار
شود...
وقتى در
اواخر ماه اوت
به ايران
بازگشتم...
تحريك پذيرى
كه همواره با
روزه دارى و
محدوديتهاى
ديگر ماه
رمضان همراه
است و با
احساس محروميت
سياسى همراه
شده بود، در
قيافه خيابانهاى
تهران آشكار
خوانده مىشد.
(فصلهاى 12 و 14، صص
153-142)
حكومت
نظامى و كشتار
مخالفت با
شاه گسترش
مىيافت. طبقه
ميانه و
كارگران را
فرا مىگرفت.
كنسولهاى ما
در شيراز و
اصفهان اظهار
مىداشتند كه
مخالفان بسيار
بيشتر از چند
ماه پيش
شدهاند... حتى
در نيروهاى
مسلح علائم
نارضايى بروز
مىكردند. براى
نمونه، نزد
همافران اين
علائم
آشكارتر بچشم
مىخوردند...
در قشر
تاجران و
كسانى كه پيش
از اين با
استفاده از
تورم،
معاملات
پرسود
مىكردند،
ميزان
نارضايى بزرگ
مىشد. حكومت
آموزگار، اعتبارات
بانكى را
محدود كرد،
پارهاى قوانين
را كه ناديده
گرفته
مىشدند، به
اجرا درآورد و
دسترسى به
سودهاى هنگفت
را مشكل
گرداند. اين امر
سبب شد كه عدم
رضايت از دولت
آموزگار را آشكار
سازند و
پارهاى
تفسيرهاى
انتقادآميز درباره
سياست عمومى
شاه و رژيمش
بعمل آورند. 26 اوت،
آموزگار
استعفاء داد و
جعفر شريف
امامى رئيس
مجلس سنا،
جانشين وى شد.
در اين زمان
شايعهها
درباره حالت
مزاجى شاه جريان
پيدا
مىكردند. وى
تمام تابستان
را دور از انظار
عمومى، در يكى
از
اقامتگاههايش
در كناره
درياى خزر بسر
برد. بنابر
شايعه، علت
غيبتش بيمارى
بود و همه
گونه خبر و
نظر درباره
نوع بيمارى او
بر سر زبانها
بودند. اطلاع
رسمى ما اين
بود كه شاه
مرضى دارد اما
نمىدانستيم
چه نوع بيمارى
است. من شك
دارم در دولت
آمريكا از
بيمارى معدى
شاه كه اطبا
فرانسوى
تشخيص داده
بودند، كسى
خبر داشت. من
آگاه بودم كه
او دائم دوا
مىخورد. اما
اطلاعى از چند
و چون بيماريش
نداشتم. مسئله
صحت يا بيمارى
شاه، امرى بود
كه نه تنها
براى شايعه
سازان در تهران،
بلكه براى
آمريكا مهم
بود.
كمى بعد از
مراجعت،
تقاضاى
ملاقات كردم.
در دم موافقت
شد و شاه در
كاخ نياوران
مرا بحضور
پذيرفت. در
آغاز بنظر
مىرسيد
تندرست و سرحال
است. بعد از
خوش و بش،
رشته سخن به
اوضاع ايران
كشيد، ناگهان
قيافهاش در
هم رفت.
نمىخواست در
اين باره حرف
بزند. در سكوت
ترش رويى
ماند. چند بار
كوشيدم او را
به سخن
برانگيزم و
وقتى بجايى
نرسيد، به او
خيره
شدم و پرسيدم
شما را چه
مىشود؟...
ناگهان هر چه
در دل تنگ
داشت بيرون
ريخت. بمدت ده
دقيقه حوادثى
را كه در نقاط
مختلف كشور
روى داده
بودند، يك به
يك برشمرد.
مىگفت اينها
همه حمله به
آمريت دولت او
هستند و بر ضد
قانون و نظم
انجام مىگيرند.
مى گفت ديگر
تنها
دانشجويان
نيستند بلكه
كارگران و
افراد
گروههاى
مختلف مذهبى، علماى
مذهبى و تجار
و كسبه بازار،
همه شركت
دارند.
مىگفت، طرح
بسيار وسيعى
است. مثل جوشى
مىماند كه به
يكباره سراسر
بدن را پر كند.
سراسر كشور پر
از حادثه است.
مىگفت بر او
مسلم است كه
برنامهاى
ماهرانه طرح
شده و اجرا مىشود.
كار، كار
مخالفان
خودجوش نيست.
بعد روى بمن
كرد و با لحنى
التماسآميز
گفت كه در عرض
و طول اين
حوادث
انديشيده است
و به اين
نتيجه رسيده
است كه امور
بالا از
تحريكات خارجى
سرچشمه
مىگيرند. گفت
آنچه او را
ناراحت مىكند
اينست كه ك.گ.ب.
روسى محرك اين
حوادث نيست،
بلكه
انگليسها و
سيا محرك
آنهايند. گفت
تحريكات
انگليسها را
تا حدودى
مىفهمد چرا
كه آنها كسانى
هستند كه
هيچگاه ملى
كردن صنعت نفت
را از سوى او
فراموش نكرده
و نخواهند
كرد. و حالا
گفتگو با
كنسرسيوم در
جريان است،
انگليسها
فرصت را مغتنم
شمردهاند تا
مداخلات
قديمى خود را
در ايران از
سر بگيرند.
سخن پراكنيهاى
بى.بى.سى كه
سراسر انتقاد
از حكومت او
است، دليل صحت
تحليل بالا
است.
توضيح:
كارشكنىهاى
شاه در كار
ملى كردن نفت
بر كسى پوشيده
نيست. براى
جلوگيرى از
انتخاب مصدق و
ياران او هر
چه توانست
كرد. وقتى به
نتيجه نرسيد و
پيشنهاد ملى
كردن صنعت نفت
از سوى جبهه
ملى به مجلس
داده شد و
كميسيون نفت تحت
رياست مصدق
تشكيل شد و بر
آن شد كه
قرارداد
الحاقى گس -
گلشاييان را
رد كند، زير
فشار انگليسها،
دولت رزم آرا
را بر سر كار
آورد. رزم آرا
ترور شد. دولت
علا را روى
كار آورد.
كميسيون نفت و
مجلس، ملى
كردن نفت را
تصويب كرد.
شاه در صدد شد
با روى كار
آوردن سيد ضياءالدين
طباطبايى
تلاش جبهه ملى
را براى ملى كردن
نفت عقيم
گذارد. مصدق
در مجلس از
اين توطئه
پرده برداشت و
با قبول
پيشنهاد نخست
وزيرى و بعهده
گرفتن اين
مقام، آن را
عقيم گذاشت.
در تمامى دوره
حكومت مصدق،
دو جناح
تودهاى و نفتى،
لحظهاى از
توطئه بر ضد
حكومت مصدق
باز
نايستادند.
بعد از توطئه
نهم اسفند،
مصدق طى نطقى
از توطئههاى
دربار پهلوى
پرده برداشت و
با سند و دليل
روشن گرداند
كه شاه و
كسانش، توطئه
گردان
توطئههاى چپ
و راست هستند.
وقتى توطئه
براندازى
مصدق در 9
اسفند 1331 بجايى
نرسيد، توطئه
كودتاى شاه -
زاهدى طرح شد
و در روزهاى 25
تا 28 مرداد 1332 به
اجرا گذاشته
شد. طرح اين
كودتا،
اينتليجنت
سرويس انگليس
و سيا بودند.
ايدن Eden،
نخست وزير
اسبق انگليس،
در خاطرات خود
مىنويسد: شبى
كه مصدق سقوط
كرد، من در
آبهاى يونان
دوران
استراحت را
مىگذراندم.
آن شب را بسيار
راحت خوابيدم.
شاه به ايران
بازگشت و
زاهدى بعنوان
نخست وزير و
على امينى
بعنوان وزير
دارايى، بعد
از تجديد
رابطه با
انگلستان،
قرارداد
خائنانه كنسرسيوم،
قرارداد
معروف به
امينى - پيچ،
را به ملت
ايران تحميل
كردند. چرچيل
و آيزنهاور براى
شاه تبريك
فرستادند
بطوريكه
بعدها اسناد
منتشر شده از
سوى
روزنامههاى
آمريكايى آشكار
گرداند،
رشوههاى
كلان بحساب
عاقدان اين
قرارداد
بحسابهاى
بانكيشان
ريخته شدند.
از كودتاى 32 تا
انقلاب 1357، شاه
و همه آنهايى
كه در كودتا
شركت كردند با
يكديگر نزاع
مىكردند،
اما هيچ گاه
از خدمت به
اربابان
آمريكايى و
انگليسى
سرباز نزدند.
و بيچارگى او
در اين بود كه
مردم را مشتى
نادان و
آمريكا و روس
و انگليس را
فعال مايشاء
مىشمرد. مردم
را نادانهاى
تحريكپذير مىشمرد.
بنابراين،
اگر سراسر
ايران بحركت
در آمده بود،
بايد تحريكى
در كار باشد و
اين تحريك يا
بايد از ناحيه
روسها باشد و
يا آمريكا و
انگليس. روسها
جز در حمايت
شاه حرف
نمىزدند. حزب
توده راديو
پيك ايران را
نيز تعطيل
كرده بود. پس
بناچار تحريك
از ناحيه
آمريكا و
انگليس است.
دليل اين تحريك
سخن
پراكنيهاى
بى.بى.سى است.
غافل بوده است
كه بى.بى.سى يك
از هزار را
نمىگفت.
انفجار عظيم
در ايران
بوقوع پيوسته
بود. بى.بى.سى و
ديگر
فرستندهها
چطور
مىتوانستند نسبت
به انفجارى كه
بازتابى چنان
گسترده در جهان
داشت، سكوت
كنند؟ از قرار
هنوز
مىپندارند
مردم نادان و
تحريك پذيرند
و گوش به
حرفهاى
بى.بى.سى و
صداى آمريكا و
صداى اسرائيل
و راديوهاى
ضدانقلاب
دارند. برخلاف
واقع خبر پخش
مىكنند. بر
خلاف واقع
تفسير پخش
مىكنند. از
نمايندگان
واقعى اراده
ملت ايران
«انتقاد» مىكنند
ضد انقلاب را
بزرگ مىكنند.
رژيم خمينى را
در حرف تثبيت
مىكنند.
نتيجه آنست كه
مردم به اين
فرستندهها
گوش نمىدهند.
شاه
قربانى «نخبه
گرايى»
بيمارگونهاش
شد.
بازماندههاى
رژيمش عبرت
نگرفتهاند و بنام
اين نخبه
گرايى خود را
در انجام
انواع جنايتها
و خيانتها بر
ضد انقلاب
بزرگ ملت
ايران مجاز
مىشمرند...
مىگفت آنچه
بيشتر از همه
او را مىآزاد،
نقش سيا است.
سيا چرا ناگهان
پشت به او
كرده و بر ضد
او عمل
مىكند؟ چه كرده
است كه سزاوار
عملى چنين از
سوى آمريكا
شده است؟...
مىپرسيد آيا
شما و روسها
ميان خود به توافق
نرسيدهايد
ايران را ميان
خود تقسيم كنيد؟
نوعى توافق بر
سر تقسيم جهان
از جمله ايران
ميان دو قدرت
بعمل نيامده
است؟
كوشيدم
هر چه
عقلانىتر
اوضاع را آنطور
كه هستند
برايش شرح كنم
و او را از
پشتيبانى
كامل آمريكا
مطمئن گردانم.
اطلاعاتى را
كه مأموران
سفارت از
فعاليتهاى
مخالفان و
عموميت پيدا
كردن مخالفت
بدست آورده
بودند، با او
در ميان
گذاشتم و
كوشيدم تا او
را متقاعد كنم
كه اينهمه
نمىتواند
تحريك خارجى
باشد. با دقت گوش
داد و از
اينكه ما به
اين خوبى از
امور مطلع
مىشويم،
بنظر شگفت زده
مىرسيد...
سرانجام
بنظر رسيد كه
شاه توضيحات
مرا پذيرفته
است. با
اينحال پرسيد
مخالفان از كجا
پول
مىآورند؟
بنظر او
روحانيان به
چنين مبالغى
كه دارند، بنا
بر معمول،
نمىتوانستند
دسترسى پيدا
كنند. گفتم من
از تفصيل آن
خبر ندارم اما
بنا بر اطلاعى
كه دارم،
بيشتر اين پول
از بازار
مىآيد. پاسخ
مرا با
ناباورى تلقى
كرد. گفت وضع
بازاريها در
دوره پهلوى
همواره خوب بوده
است و
بازارايان از
طرفداران
ثابت قدم او
بودهاند.
نپذيرفت پولى
كه بر ضد او
خرج مىشد، از
بازار مىآيد.
با مقدارى
تفصيل شرح داد
كه سال 1953،
تظاهركنندگان
خيابانى كه از
بازار آمده
بودند، از
عوامل مؤثر
بازگشت وى
بقدرت
بودهاند. به
او القاء كردم
كه از نزديك
در تمايل
كنونى
بازاريان نظر
كند. بخصوص
ببيند درباره
تدابير
اقتصادى
اخيرش چه عكس العملى
نشان
مىدهند؟
توضيح:
پاسخ شاه نشان
مىدهد او تا
كجا در فضاى
ذهنى خويش از
واقعيتها
بدور افتاده
است. از ياد
برده است كه
بعد از كودتاى
28 مرداد، سقف
بازارها را بر
سر بازاريان
خراب كرد.
بارها
اعتصابها را
بخون كشيد... و
سياست
اقتصادى جذب
ايران در نظام
سرمايه دارى،
اگر به نفع
قشر كوچكى از
سرمايه داران
تمام مىشد،
بزيان اكثريت
بازاريان بود.
از ياد برده
است نيرويى كه
با روى كار
آمدن سلسله
پهلوى مقابله
مىكرد بازار
بود، بازارى كه
طى نزديك به 60
سال بر مخالفت
باقى ماند.
گذشته از اين
امر، سخنان
شاه درباره
وفادارى
بازاريان به
رژيم او و
پولى كه خرج
مخالفت با وى
مىشد، نشان
مىدهند كه
شدت استبدادى بحدى
رسيده بود كه
احدى ياراى
گزارش
واقعيتها را
به او نداشته
است.
دستگاههايى
كه وظيفه داشتهاند
او را از
حقايق امور
بياگاهند،
گزارشهايى به
او مىدادند
كه با تمايلات
وى سازگار
باشد. وگرنه
آسان
مىفهميد،
وقتى همه مردم
يك كشور بر
مىخيزند و
بطور خودجوش
به توحيد دست
مىيابند و در
جريان مبارزه
با رژيم استبدادى،
بر اساس
تعاون،
زندگانى
اجتماعى خويش
را در بيرون
از حاكميت
رژيم
استبدادى سازمان
مىدهند،
نيازى نيست كه
پولهايى با آن
كم و كيف كه در 28
مرداد، خرج
شوند، تدارك و
خرج گردند. از
اين گفتگو،
درسى بزرگ
بايد گرفت و
آن اينكه وقتى
مسئول اول
كشور،
اطلاعاتى بر
زبان آورد كه
متضمن
واقعيتها و
حقيقتها
نبودند و بر
اساس اين
اطلاعات،
نظرهايى بيان كرد
كه سراپا
گمراه كننده
بودند، نظام
سياسى وارد
مرحله سقوط
خود شده است.
اين ملاقات و
گفتگوهايى كه
در آن انجام
گرفتند،
زمينه و
چهارچوبى
براى بحث از
حوادث سياسى
در ايران پديد
آوردند كه تا
رفتن شاه از
ايران، زمينه
و محدوده
گفتگو برجا
بماند. روشن و
آشكار بود كه
او غير از
شهبانو،
هيچكس را
نداشت. كسى را
نداشت كه
بتواند با او
همانطور كه با
من بحث
مىكرد، بحث
كند.
وقتى
برخاستيم
برويم، او ما
را تا در همراهى
كرد و من
متوجه شدم كه
پايش كمى
مىلنگد.
ناگهان دست و
پاچه شد. زود
خود را جمع و
جور كرد و گفت
به هنگام اسكى
آبى، صدمه
ديده است. در
آن وقت توضيح
او را پذيرفتم
اما بعد از
خود پرسيدم
آيا لنگيدن
بعلت بيمارى
نبود كه او را
به تحليل
مىبرد؟
در مراجعت به
سفارت،
گفتگوها را تا
حدودى به
تفصيل به
واشنگتن
گزارش كردم و
توصيه كردم كه
رئيس جمهورى
نامهاى به
شاه بنويسد و
در آن سياست
آمريكا را در
تاييد رژيم او،
مورد تاكيد
قرار دهد...
توصيه كردم كه
پيام بلافاصله،
در وقتى،
ارسال شود كه
روحيه شاه سخت
به تقويت نياز
داشت.
وزارت خارجه
بمن گفت بلحاظ
آنكه رئيس جمهورى
در كمپ ديويد
سخت با سران
مصر و اسرائيل
مشغول است،
نامه به آن
سرعتى كه
انتظار دارم،
نوشته و ارسال
نخواهد شد.
حوادثى كه در
همين روزها
روى دادند، موضوع
آن نامه را
تغيير دادند.
در ششم
سپتامبر،
پايان ماه
رمضان و عيد
فطر بود...
راهپيمايى
عظيمى انجام
گرفت. نظام و
سازماندهى آن
عالى بود...
يكى از
ناظران كه مىدانست
تمايل شاه به
اينست كه
تظاهرات را به
عوامل خارجى
نسبت بدهد،
گفت كه:
«ژاپنيها
امروز عصرشان،
بد خواهد
گذشت»، پرسيدم
چرا؟ گفت كه همه
مأموران
انتظامات بر
موتورهاى
ژاپنى Honda سوار
بودند و همه
بيسيمهاى
دستى، ژاپنى
ساخت Sonyبودند.
با توجه به
نوع استدلال
ايرانى! از
سوى بعضى از
اطرافيان
خيالباف شاه،
ژاپن عامل اين
تظاهرات بوده
است!
در هفته هايى
كه در پى
آمدند، من به
كارمندانى كه
مسئول جمع
آورى اطلاعات
بودند، اصرار
مىورزيدم كه
از دو محيط
مهم يكى بازار
و ديگرى
روحانيت
اطلاعات كسب
كنند... از يك
آمريكايى كه كارش
مشاور امور
بازرگانى بود
و با هر دو
محيط آشنايى و
آميزش طولانى
داشت، خواستم
ميان كارمندان
سياسى سفارت و
رهبران
بازار، كسانى
كه با
روحانيان
ارتباط نزديك
دارند، تماس
برقرار كند...
كار به تماس
با دكتر مهدى
بازرگان كشيد.
او رهبر نهضت
آزادى و
مسلمانى
پارسا و شيعه
بود و احتمال
مىرفت آيت
الله خمينى بعد
از پيروزى
انقلاب، او را
به نخست وزيرى
برگزيند.
بعد از اين
تظاهرات،
نامه رئيس
جمهورى به شاه
را از ياد
بردم. وقتى به
ياد نامه افتادم
از خود پرسيدم
با وجود چنين
تغيير
ناگهانى كه
حوادث به خود
مىديدند،
نامهاى با آن
محتوى هنوز
دردى دوا
مىكرد يا
خير؟ درخواست
كردم محتواى
آن را با توجه
به حوادث جديد
تغيير بدهند.
شاه خود نيز
بيكار نبود.
از حوادث هفتم
سپتامبر تكان
خورده بود.
عصر همان روز
فرماندهان
نظامى را
احضار كرده
بود و جلسهاى
طولانى با
آنها تشكيل
داده بود.
فردايش تهران
و تمامى كشور
وقتى سر از
خواب برداشتند،
خبر يافتند كه
شب پيش حكومت
نظامى اعلام
شده كه از صبح
آن روز، هشتم
سپتامبر، برقرار
مىگرديد.
تظاهراتى در
8 سپتامبر در
ميدان ژاله مقرر
شده بود...
مقاومت مردم
كا را به
تيراندازى كشاند...
سربازان بسوى مردم
تيراندازى
كردند و وقتى
دود بر طرف شد 200
تن از تظاهر
كنندگان كشته
شده بودند...
كشتار براى
هر دو طرف،
هول و تكانى
ناگهانى بود.
مخالفان بر
اثر عمل
نظاميان،
بنظر ميانه رو
و سازش طلب
شدند. حكومت - و
بويژه شاه - بنظر
از كثرت
تلفات، مبهوت
گشتند. مكث كوتاهى
از ناحيه ملت
در عمليات
مخالفتآميز
پديد آمد. اين
مكث مقارن و
يا متأثر از
استقرار نيروهاى
نظامى در
شهرهاى بزرگ و
احساس حكومت نظامى
در اين شهرها
بود. مردم
توقيف
مىشدند و مشت
آهنين
نظاميان بنظر
اثربخش
مىرسيد...
همانطور كه
گفتم، رئيس
جمهورى در كمپ
ديويد (با
انور سادات،
رئيس جمهورى
مصر و بگين،
نخست وزير
اسرائيل) به
مشكل
خاورميانه
مشغول بود و
كار در پيشرفت
بود. خبر
حوادث 8
سپتامبر به آن
مكان دور
افتاده در
ميان كوهها
رسيد و انورسادات
بمثابه دوست
نزديك شاه
تصميم گرفت به
رفيق خود تلفن
كند و به او
دلگرمى بدهد و
از او حمايت
كند. كمى بعد
از تلفن او،
كارتر نيز به
شاه تلفن كرد.
مرا هيچ از
مضمون گفتگوها
مطلع نكردند.
مدتى بعد به
من گفتند اين
مكالمه تلفنى
بجاى نامهاى
انجام گرفت كه
شما قبلاً
پيشنهاد كرده
بوديد ...
گروهى از
صاحبان مشاغل
آمريكايى كه از
ايران ديدار
مىكردند،
بعد از ظهر
روزى كه شاه
اين مكالمه
تلفنى را
انجام داده
بود، بحضور
شاه پذيرفته
شدند. وقتى
عصر به
پذيرايى من
آمدند، گفتند
كه به اختصار
از تلفن كارتر
صحبت كرده و
از اين امر
خوشدل بنظر
مىرسيد.
بهررو، شاه
سرانجام نظر
كارتر را بخود
جلب كرده بود
و بعد از آن،
ديگر هيچگاه
نشنيدم كه او
باز از سيا و
حكومت امريكا
شكايت كند كه
مىخواهند آمريت
او را به
تحليل برند.
(فصل 15، صص 163-154)
توضيح: در
حقيقت كشتار 17
شهريور،
تغييرات مهمى
در تمايل و
رفتار سياسى
گروههاى
سياسى مخالف
شاه بوجود
آورد:
- خمينى
كه تا آن
هنگام به
تكرار
مىگفت، «فقط
روحانيت مبارزه
مىكنند» و «در
رأس ملت است»،
تغيير لحن داد
و در
اعلاميهاى
كه به اين
مناسبت صادر
كرد، مبارزه
را از آن همه، «رجال
بزرگ» و روشنفكران
و روحانيان و
بازاريان و
دانشجويان و كارگران
و دهقانان از
زن و مرد،
شمرد و تا
وقتى قدم به
تهران گذاشت
اين رويه را
ترك نگفت.
-
مخالفان
«ميانه رو»
ميانه روتر
شدند. مصاحبهها
و نوشتهها،
در انتقاد از
«تندروها» و در
ضرورت «سازش»
برجايند و بر
اين تغيير
رويه حكايتى
آشكارند.
- و در
پاسخ مخبر
تلويزيون
فرانسه كه نظرم
را درباره
تأثير اين
كشتار بر تحول
سياسى
مىپرسيد، در
يك جمله پاسخ
دادم: شاه رفت.
و در اسناد
سفارت درباره
ارزيابى اين
كشتار و
روشهايى كه
بايد در پيش
گرفت اينطور
آمده است:
«سليوان
درباره اثر
حوادث اين روز
بر شاه و
وزيرانش به
واشنگتن
گزارش مىكند
كه:
- وزير
خارجه به مرگ
افراد در زد و
خوردهاى صبح،
اهميتى نداد و
اصرار داشت كه
بيش از 10 هزار
نفر كشته
نشدهاند
(بعداً به منزل
من تلفن كرد و
گفت حدود 100 نفر
كشته شدهاند).
او مشتاق
دانستن عكس
العمل رسمى
دولت آمريكا
نسبت به وقايع
بود و نظرهاى
مرا درباره
قدمهاى بعدى
كه دولت ايران
بايد برمىداشت،
پرسيد.
-
نهاوندى وزير
علوم، بعكس از
عواقب حكومت
نظامى سخت
نگران بود...
گفت دولت
آمريكا مىتواند
نقش اساسى در
وضع فعلى
داشته باشد.
بنظر او ما
بيشتر از دولت
مىتوانستيم
در شاه مؤثر
باشيم. بايد
كارى كنيم و
سريع كه از
اين نفوذ استفاده
شود.
شاه را در 10
سپتامبر
ملاقات كردم.
خسته و ناراحت
بود. در
مقايسه با
وزير خارجه،
حساسيت
بيشترى نسبت
به مرگ افراد
نشان مىداد.
اصرار داشت
بگويد دست
شوروى در تمام
تظاهرات و
شلوغيها در
كار است.
مىگويد
اشتباهات
گذشته بايد
تصحيح گردند و
بزودى اين امر
را اعلام
خواهد كرد. به
روستاها كمك
بيشترى خواهد
شد. برنامه (تفويض)
آزاديها
ادامه خواهد
يافت. لايحه
آزادى اجتماعات
و مطبوعات به
مجلس داده
خواهد شد و انتخاباتى
آزاد در ماه
ژوئن برگزار
خواهند شد.
- او خواهان
ابراز حمايت
از سوى آمريكا
نسبت به خود و
رژيم حاكم و
طرحهايش مىباشد.
او طرحهايى
جامعتر از پيش
دارد. و كاملاً
نظرهايى از
نوع كنار رفتن
و يا فرار
كردن را رد
مىكند...
- نظر كلى
كه از اين چند
ملاقات بدست
آوردهام
اينست كه
وقايع اخير
منجر به خراب
شدن تشكيلات
ايران
شدهاند ... شاه
متقاعد شده
است با
كسانيكه
خواستار
اصلاحات
هستند كنار
بيايند و ما
مىتوانيم از
شاه انتظار
داشته باشيم
كه آن اصلاحات
را انجام دهد. (گزارش
محرمانه 10
سپتامبر 1978 از
سليوان به
وزارت امور
خارجه، مندرج
در جلد 12 اسناد
لانه جاسوسى)
درباره اثر
اين حوادث بر
قوت گرفتن احساسات
ضدآمريكايى
در چند سند مطلبى
آمدهاند. از
جمله:
تظاهر
احساسات
ضدآمريكايى....
براى بسيارى
اين شكل را
پيدا كرده است
كه: «ما غرض
خاصى نسبت به
شما نداريم.
اما ايرانيان
از آمريكاييان
متنفرند زيرا
كه (1) شما شاه را
بر سر قدرت نگاه
داشتهايد (2)،
اسلحه
آمريكايى
مردم را مىكشند
(3)، شما اخلاق
فرزندان ما را
بد كردهايد
(4)، شما به
اسلام احترام
نمىگذاريد
(5)، شما باعث
تورم، كمبود و
غيره ... هستيد.
(گزارش از
ويكتور. ال. تامست
از شيراز به
وزير مختار
آقاى ناس - 12
سپتامبر 1978 -
همان جلد)
و براى اينكه
سر از كار
بعضى از
«ميانه روها» و
سبب
مصاحبهها و
موضع
گيريهايشان
درآوريم، بايد
ببينيم اسناد
درباره «چه
بايد كرد» چه
مىگويند:
در خلاصه
مذارات هيأتى
كه در سفارت
مسائل كشور ما
را بررسى
مىكردهاند،
(13 سپتامبر 19787 -
همان جلد)
سليوان
اينطور ارائه
طريق مىكند:
«وظيفه ملى
دولت جدا كردن
عوامل حرف شنو
مخالفين از
عوامل مخرب
آنهاست» غير
از وى، اعضاى
سياسى ديگر
اين سفارت،
فرضهاى مختلف
را مورد بحث
قرار داده ا
ند و در مجموع
به نتايج زير
رسيدهاند:
1- ما بايد
مصراً به شاه
درباره اعطاى
آزادى فشار
بياوريم. در
اين صورت
ايرانيان
حداقل اعتماد
پيدا مىكنند
كه استقرار
آزاديها هدف
ما است...
2- سركوب
متناوب بيشتر
محتمل است و
نتيجه آن
اينست كه ظرف
دهه آينده شاه
يا با ترور و يا
با كودتا و يا
با فشار
غيرقابل تحمل
مقاومت مردم،
از جا كنده
شود. در اين
صورت بهترين
دولت ممكن در
آينده - در اين
شرايط
براى ما- دولتى
خواهد بود كه
اتحادى ميان
غيرنظاميان و افسران
جوان ارتش بر
آن حاكم باشد.
بدترين رژيم،
رژيمى خواهد
بود كه افسران
ارشد ارتش بر
آن تسلط داشته
باشند...
3- در اين
اوضاع و احوال
ما بايد از
زمان حاضر
استفاده كنيم
(حتى اگر شاه
آن را نخواهد
و در برابرش
ايستادگى
كند)... هم زمان
با فشار براى
اعطاى
آزاديها، بايد
از صميميت خود
به شاه از راه
كاهش فروش سلاح
و اظهارات
عمومى، با
احتياط تمام،
بكاهيم... بايد
فوراً الف: در
سازمان سيا و
سفارت، رجحان
به تهيه گزارش
از وقايع و
سياست داخلى
ايران داده
شود...؛ ب: با
جامعه دانشگاهى
از روى قرار و
قاعده و مرتب
مشاوره بعمل
آيد..؛ ج: از
طريق
دانشگاهيان و
يا بطريق
مستقيم با
تبعيديهاى
ايرانى و
سازمانهايشان
در ايالات
متحده،
تماسهاى
محتاطانهاى
برقرار گردد...؛
د: از وزارت
بازرگانى
خواسته شود كه
با بازرگانان
آمريكايى
همكارى كند.
خيلى از اين
بازرگانها،
بسيار باهوش و
حساس هستند و
وسايل تماس
زيادى (با
ايرانيان)
دارند...
و در تاريخ 21
سپتامبر
سليوان طى
گزارشى به
وزارت خارجه
آمريكا در عين
آنكه اعطاى آزاديها
را براى جدا
كردن «ميانه
روها» و فلج
كردن رهبرى
انقلاب لازم
مىشمرد،
معتقد به حفظ
حكومت نظامى
است. (همان جلد)
«دولت بايد
بطرز معقولى
در جهت اعطاى
آزادى و توسعه
پايگاه خود
حركت كند تا
گروههاى
سياسى مسئولى
كه
بلندپروازيهاى
دموكراتيك
دارند،
بتوانند در
امور حكومتى
كارى بر عهده
بگيرند. در
ضمن عده زيادى
را كه تبعيت
از آن رهبرى
را
پذيرفتهاند
كه خواستار
سرنگونى رژيم
فعلى است،
بايد با خود موافق
گرداند. در
صورت عدم
موفقيت در اين
امر، امكان
دارد كه لغو
حكومت نظامى و
تجديد روند آزاديخواهى،
ناآراميهاى
گذشته را
بازآورد و از
نو سركوب
نظامى اسفبار
را سبب گردد. و
نتايج حاصل از
آن ممكن است
براى شاه و
سلطنت شوم
باشد».
اين قسمتها
كه از اسناد
سفارت آمريكا،
نقل شدند، نه
تنها موقعيت
تعيين
كنندهاى را
كه سليوان در
كتاب خود شرح
كرده است،
بيشتر روشن
مىكنند،
بلكه به
خوانندگان
امكان مىدهد
فصلهاى بعدى
كتاب را،
بخصوص
اشتباههايى كه
نويسنده به
شريف امامى و
شاه و... نسبت
مىدهد، بهتر
دريابند.
تغذيه
سوسمارها:
دولت
آموزگار رفت و
جعفر شريف
امامى، رئيس
مجلس سنا،
نخست وزير شد.
از لحاظ
نيروهاى
مخالف عموماً
و علماى شيعه
خصوصاً،
انتخاب شريف
امامى، از
آنچه بود،
بدتر نبود.
شريف امامى به
شاه بسيار
نزديك بود. در
بنياد پهلوى
سالها از
نزديك با او
كار كرده بود. شهرت
به مسلمان
مآبى نيز
داشت. روابطش
با نيروهايى
كه پشت سر
مخالفان
مسلمان
بودند، بهتر از
ديگران بود...
شريف امامى
سفير انگليس و
مرا خواست و با
تكلف بسيار
بما گفت،
مستقل از شاه
عمل مىكند.
گفت تمامى
كسانى كه پيش
از او نخست
وزير
بودهاند،
مجريان بى اراده
نيات شاه
بودهاند. اما
دولت او خود
را مختار
مىداند، در
برابر مجلس
مسئولى
مىشناسد و با
شاه تنها از
لحاظ تشريفات
اجرايى
ارتباط مىگيرد.
نقشهاى را كه
طرح كرده بود
با ما در ميان
گذاشت:
امتيازات
وسيعى به
مخالفان
سياسى داده
مىشوند. گفت
مىخواهد
بسيارى چيزها
را كه طى
سالها
مىخواستند
به آنها بدهد. بعد
از دادن
دادنيها،
آنها، مثل
گرسنهاى كه خود
را بر سر سفره
رنگين بيابد،
از پرخورى خواهند
تركيد. اين
همان برنامه
ايست كه بعداً
ما آن را
»تغذيه
سوسمار» عنوان
داديم.
براى
مثال سانسور
مطبوعات را
يكسره لغو
كرد. اجازه
داد كه
مذاكرات مجلس
از راديو پخش
شود و اظهار
كرد هرگونه
فعاليت سياسى
از تضييقات
حكومتى آزاد
است. در خفا
پيش گويى
مىكرد كه
مخالفان در
اوضاع و احوال
جديد، بجان
يكديگر
خواهند افتاد
و توجه
نيرهايشان از
شاه و دولت
منصرف و جلب
برخورد با
يكديگر
خواهند شد.
حساب تصميم
دومش بسيار
غلط از آب
درآمد. بنظر
او اصلىترين
مخالف شاه آيت
الله خمينى
بود. مردى كه
در نجف در عمق
صحراى عراق در
تبعيد بسر
مىبرد. شريف
امامى كه خود
عامل نزديك شدن
رژيم شاه به
رژيم عراق بود
و مىدانست كه
عراقيها از
تحريكات آيت
الله خسته شدهاند...
از عراقيان
خواست كه آيت
الله را از
عراق تبعيد
كنند... نظريه
شريف امامى
اين بود كه وقتى
آيت الله از
عراق تبعيد
شود، ناگزير
راهى غرب و به
احتمال زياد
اروپا مىشود.
اين امر سبب
مىشود كه از
دسترس اكثر
مذهبيهاى
ايران بدور
بماند. او به
پارسونز Parsons، سفير
انگلستان و من
گفت: وقتى آيت
الله به پاريس
رفت اعتبار
خود را نزد
مردم از دست
مىدهد و
فراموش
مىشود...
ملاقاتهاى
ما با شاه
ادامه داشتند.
در يكى از اين
ملاقاتها كه
بعد از ملاقات
بالا دست داد،
شاه به سفير
انگليس و من
گفت: اميدوار
است
تكنوكراتهاى
جوان كه در
حزب تربيت
شدهاند، به
اين امر پى
ببرند كه قبول
خواستهاى
بنيادگرايان
مبنى بر لغو اصلاحاتى
كه انجام
دادهاند و از
نو برقرار كردن
عرف و اعمال
اسلامى،
ديوانگى است.
احساس او اين
بود كه اگر
اين جوانان
فرصتهاى سياسى
بيابند،
فرصتهايى كه
دولت شريف
امامى به آنها
عرضه خواهد
كرد، خود را
در موضع
مسئولان سياسى
خواهند يافت و
ديگر زمينه
ساز موفقيت سياسى
ملايان
نخواهند شد.
او آمريت و
نفوذ ملايان
را به تمسخر
گرفت و گفت
آنها از
ايران نو بيگانهاند.
گفت مطمئن است
آگاهترين
عناصر جامعه
ايرانى زود
متوجه
مىشوند كه
ملايان كفايت
اداره كشور را
ندارند و
حكومت روحانيان
تنها عكس
العملى كه
بوجود
مىآورد
اينست كه كشور
را بسوى
كمونيسم
ميراند...
حسابهاى شاه
و شريف امامى
غلط از آب درآمدند.
نه تنها
امتيازهاى
اعطائى، سبب
ضعف و آرامش
مخالفان
نشدند، بلكه
توفيق در اخذ
هر امتيازى
آنها را
جسورتر
مىكرد و
توقعهاى آنها
را بالا مىبرد
و شروع
مىكردند به
گفتن و خواستن
چيزهايى كه در
آغاز بر زبان
نمىآوردند.
دوره مكث به
پايان رسيده و
تظاهرات و
شعارها از سر
گرفته شده
بودند.
حالا
ديگر شعار
«مرگ بر شاه»
نيز
مىدادند...
مخالفان روش
كار را تغيير
دادند، با گل
به مقابل تفنگ
رفتند... در ماه
اكتبر روش
تازه ديگر
بكار بردند.
شبها در
سرتاسر شهر،
مردم فرياد
الله اكبر سر
مىدادند... بر
من روشن شد كه
دولت شريف
امامى روزهاى
آخر عمر خويش
را مىگذراند
و شاه ديگر
چارهاى جز
توسل به دولت
نظامى ندارد.
اين امر را
پيش بينى كردم
و در اواخر
اكتبر پيامى به
واشنگتن
فرستادم.
نظرهاى خود را
درباره وضع گفتم
و خاطرنشان
كردم كه تشكيل
دولت نظامى قريب
الوقوع است.
برايم قطعى
بود كه شاه
پيش از اتخاذ
اين تصميم با
ما مشورت
خواهد كرد. از
اين رو بر آن
شدم جواب اين
نظرخواهى را
از پيش بگيرم.
در پيام
خواستم كه
تعليمات لازم
را از پيش
بدهند تا
بدانم در پاسخ
شاه چه جواب
بايد داد.
با تعجب
بسيار، ظرف 48
ساعت جواب
سريع و روشنى
دريافت كردم:
دولت ايالات
متحده آمريكا
براى ادامه
حيات رژيم شاه
بزرگترين
اهميت را قائل
است و شاه
هرگونه تدابيرى
كه احساس
مىكند براى
خفظ موقعيتش
لازمند،
مىتواند
اتخاذ كند.
اگر تشكيل يك
دولت نظامى از
جمله تدابيرى
است كه لازم
مىبيند، دولت
آمريكا نظر
شاه رامى
پذيرد و از
تصميم او حمايت
كامل مىكند.
اين
دستورالعمل
بر اساس اين
فرض و اماره
نوشته شده بود
كه دولت نظامى،
قانون حكومت
نظامى را تمام
و كمال و با
قوت و شدت
اجرا خواهد
كرد و با
استفاده از
نيروى نظامى،
مخالفان
سياسى سركوب
خواهند شد.
كمى بعد، دو
امر واقع شدند
كه اين تغيير
جهت ناگهانى
سياست
واشنگتن را تا
حدودى روشن
مىساختند:
نخست تلفنى
بود كه
برژنسكى بمن
كرد و اطلاع
داد كمى پيش
از آن با شاه
صحبت كرده است
و حمايت كامل
رئيس جمهورى
را از هر
اقدامى كه شاه
لازم بداند به
او ابلاغ كرده
است. دومى كه
اندك مدتى بعد
از اين تلفن
روى داد، ورود
اردشير زاهدى
به تهران بود.
وى بمحض ورود
بمن تلفن كرد.
وقتى براى
ديدار زاهدى
به خانهاش رفتم،
مرا به اطاق
مطالعه برد و
با
تبانىطلبىترين
لحن گفت:
«برژنسكى
سياست ايران
را خود در دست
گرفت». برايم
شرح داد كه
چگونه توسط
برژنسكى به
كاخ سفيد
احضار شده است
و به او گفته
شده كه وضعيت
رئيس جمهورى
را سخت نگران
ساخته است و
شاه احتياج
دارد كه در
تصميمات
تقويت شود.
گفت كه
برژنسكى او را
تشويق كرده
است به ايران
مراجعت كند و
شاه را به
اتخاذ تدابير
محكم براى حفظ
رژيمش برانگيزد.
بنابر قول او،
وقتى اعتراض
كرده است كه
نمىتواند
سفارت را در
واشنگتن ترك
گويد،
برژنسكى او را
بحضور رئيس
جمهورى
مىبرد و در
حضور او
مىگويد،
رئيس جمهورى
خود سفير ايران
در واشنگتن
مىشود. در
اين وقت زاهدى
احساس مىكند
كه وظيفه مقدم
وى اينست كه
به ايران بيايد
و شاه را در
مقابله با
سختترين
برخوردهاى
سياسى يارى
كند.
كمى بعد از
اين ملاقات،
شاه مرا به
كاخ خود احضار
كرد و حرفهايى
كه زاهدى از
پيش بمن گفته
بود، برايم
بازگفت. گفت
زاهدى به او
گفته است كه
پيامى بمن
(سفير) خواهد
رسيد حاكى از
تائيد اين
اظهارات و از
من پرسيد چه
وقت پيام را
دريافت خواهم
كرد و كى او را
از مضمون آن
آگاه خواهم
كرد؟
در اين
مرحله، پيامى
كه دريافت
كرده بود،
همان بود كه
واشنگتن در
پاسخ سئوال و
كسب دستورم
فرستاده بود.
مضمون آن پيام
را به شاه گفتم.
گفتم از نظر
آمريكا او
مىتواند
هرگونه تدابيرى
را كه لازم
مىبيند
اتخاذ كند.
آمريكا از
تصميم او
پشتيبانى
خواهد كرد. از
قرار اين
جواب، آن نبود
كه شاه توقع و
انتظار داشت و
از من خواست
تعليمات واضح
و بىابهامترى
درخواست كنم.
از قرار معلوم
پيامى
مىخواست كه
در آن، از او
خواسته شود
نيروى نظامى
را براى امحاء
انقلاب بكار
برد.
اين گفتگو را
مخابره كردم و
تقاضاى تعليمات
روشن كردم.
جوابى كه آمد
بسيار كم
مايهتر از
حرفهاى
زاهدى و غير
از پيامى بود
كه شاه توقعش را
داشت. مضمون
پيام را به
شاه رساندم.
از اين مضمون
راضى نشد... (فصل 16
صص 177-164)
دولت
نظامى
از دفتر شاه
بمن تلفن
كردند و
پرسيدند چه
وقت مىتوانم
به ديدار شاه
بروم. گفتم
بمحض اينكه
بتوانم راهى
از ميان قلوه
سنگها پيدا
كنم، خود را
به دربار
خواهم رساند...
در دم از در
اصلى عبور
كرديم و
اتومبيل در
برابر درى كه
به كاخ باز
مىشد توقف
كرد. در برابر
اين در همواره
دربانى حاضر
بود. اينبار كسى
نبود. وارد
اطاق پذيرايى
شدم. در اينجا
نيز احدى
نبود. وقتى
حيران بودم كه
چه كنم، در
يكى از
اطاقهاى كوچك
كه به اطاق
پذيرايى در
داشتند، باز
شد و شهبانو
وارد شد. از ديدن
من سخت تعجب
كرد...
به او گفتم
از من خواستند
به حضور شاه برسم
و او بيكى از
آن اطاقها
برگشت. كمى
بعد، افسر
تشريفات آمد و
مرا بنزد شاه
برد...
شاه را بسيار
آرام يافتم.
بمن گفت تازه
از بازديد شهر
با هلى كوپتر
مىآيد. گفت
صدها ساختمان
سوختهاند و
از قرار جايى
نيست كه خراب
نشده باشد.
گفت احساس
مىكند
چارهاى جز بر
سر كارآوردن
يك دولت نظامى
را ندارد. از
من پرسيد آيا
واقعاً مطمئن
هستم كه
واشنگتن از
اين اقدام او
حمايت مىكند.
با او گفتم من
از پيش جوابى
براى اين
سئوال خواستم
و واشنگتن
اطمينان داد
كه او در اين
اقدام از
حمايت رئيس
جمهورى و دولت
آمريكا
برخوردار است.
بنظر بسيار
قوت قلب و نشاط
پيدا كرد و
دستور داد
براى من ويسكى
بياورند. بعد
از اين، بمن
گفت از سفير
انگليس نيز
خواسته است
بيايد و خواست
كه منتظر
رسيدن او
بشويم.
وقتى به او
گفتم كه سفارت
انگليس را آتش
زدهاند و
سفير به سفارت
فرانسه رفته
است، بسيار
تعجب كرد...
تمام روز
شنيده بودم و
از بسيارى كه
آتش سوزيها،
كار
ساواكيهاى
حرفهاى بوده
است. اينكارها
را از آن رو
مىكنند تا كه
شاه را به
واكنش سخت و
بر سر
كارآوردن
دولت نظامى
تحريك كنند.
به شاه گفتم
اين شايعات را
شنيدهام و از
او نيز پرسيدم
بنظر او راست
است يا خير؟
نگاه خستهاى
به من كرد و
شانه هايش را
بالا انداخت و
گفت: »كه
مىدانيد؟
اين روزها،
آمادگى پيدا
كردهام كه
همه چيز را
باور كنم».
يك ساعتى
ديگر طول كشيد
تا سفير انگليس
برسد. شاه
استدلالهاى
معموليش را از
سر گرفت... در
اواسط كلام و
زمان، شهبانو
به او تلفن
كرد. با آنكه
فارسى را درست
نمىفهمم،
متوجه شدم كه
شاه به او
مىگويد قصد
دارد دولت
نظامى بر سر
كار آورد و به
ايراد و
اشكالهاى
همسرش جواب
مىدهد. در
آخر به او گفت
دولت آمريكا
با خردمندى قبول
كرد كه از
اقدام من
حمايت كند...
پارسونز Parsons وارد شد و
در پاسخ شاه
گفت
دستورالعملى
دريافت نكرده
است و با توجه
به اينكه
تجهيزات
مخابرات
سفارت بر اثر
آتش سوزى خراب
شدهاند،
بنظر نمىرسد
بزودى نظر دولت
انگليس به او
برسد. شاه در
بيان مقاصد
خود دورتر
نرفت. همين
قدر گفت كه
دولت نظامى را
عصر امروز
تشكيل خواهم
داد و آن را
فردا صبح
اعلام خواهم
كرد.
وقتى از كاخ
خارج مىشديم،
ازهارى را
ديديم كه در
اطاق انتظار
پايين منتظر
است... (فصل 17 صص 180-177)
از
مانورهاى
سياسى تا
روزهاى آخر
سلطنت شاه
با استقرار
حكومت
نظاميان، 5
رشته عمل در
ايران جريان
پيدا كردند:
اول استقرار
نظم و قانون
بود كه بر عهده
ژنرال ازهارى
و حكومتش بود.
نه تنها حل
مشكل
اعتصابها كه
بخش صنعت كشور
را فرا گرفته
بودند بلكه
تدارك، انتخابات
و تحت نظارت
دمكراتيك
قرار گرفتن
دولت نيز، از
وظايف دولت
نظامى بود.
همزمان و
بدون شور با
دولت نظامى،
كوشش ديگرى
براى حل مشكل
از راه مذاكره
سياسى ميان
شاه و مخالفان،
آغاز گشت. اين
كار را شاه
خود انجام مىداد...
عمل سوم را
اردشير زاهدى
بدست گرفته بود.
او فعاليت خود
را در رابطه
تنگاتنگ با
دولت آمريكا
از طريق
برژنسكى
انجام مىداد.
بناى كارش بر
اين بود كه
نيروهاى
وفادار به شاه
را برانگيزد و
به اتكاء آنها
سازش سياسى را
ممكن گرداند.
بدين معنى كه
به اين نيروها
چنان قوتى
ببخشد كه
مخالفان را از
تلاش براى
موفق كردن
انقلاب
بازدارد.
خط چهارم
عمل، عملى كه
بيش از همه
نظر عموم را
بخود جلب كرده
بود، فعاليت
مخالفان بود.
اين فعاليت به
مقياس وسيع از
سوى آيت الله خمينى
كه به پاريس
تبعيد شده
بود، رهبرى
مىشد. در
اطراف او
گروهى از
فعالان سياسى
نظير ابراهيم
يزدى كه از
آمريكا آمده،
گرد آمده
بودند،
فعاليت اين
گروه در ايران
از سوى آيت
الله بهشتى و
طالقانى و
گروهى از
غيرروحانيان
تحت زعامت مهدى
بازرگان،
اميرانتظام و
ناصر ميناچى،
رهبرى مىشد.
و فعاليت
پنجم كه سيمش
با سيم
فعاليتهاى
بالا تنظيم
مىشد، كوششى
بود كه از سوى
من براى حفظ
منافع آمريكا
انجام
مىگرفت. فرض
راهنماى من در
كارم، اين
احتمال بود كه
شاه قدرت را
از دست بدهد.
نظرم اين بود
كه در صورت
وقوع اين
احتمال، بايد
ارتباط كارى
آمريكا با
رژيم بعدى حفظ
شود و از بهره
بردارى روسيه
از فرصتهايى
كه پيروزى
انقلاب پيش مىآورد،
پيشگيرى كند.
راه حل
امينى
شاه تلاش خود
را با يك رشته
ملاقاتها با
چهرههاى
سياسى گذشته
آغاز كرد.
اولين و برجستهترين
اين چهرهها،
على امينى
بود. او در
گذشته نخست
وزير شده بود.
در آن هنگام
سوگلى خاص
آمريكا شمرده
مىشد... نظر
عقلاى آن زمان
بر اين بود كه
او به اصرار
جان كندى نخست
وزير شده و
اصلاحات او
بيانگر
تمايلات
آمريكا درباره
وضعيت ايران
آن روز بوده
است.
امينى طرف
شور شاه قرار
گرفت بلكه از
راه تعديل
سياسى،
زيرپاى كسانى
را كه به
رهبرى
آيت الله
خمينى خواهان
تغييرات بنيادى
بودند، جارو
كنند. محور
مباحثات
كاستن از قدرت
مطلقه شاه،
بازپس دادن
پارهاى
صلاحيتهاى
قانونى به
مجلس و يك
رشته اصلاحات
بودند كه بايد
امكان
استقرار
مظاهر
دمكراسى را در
ايران فراهم مىآوردند.
شاه اميدوار
بود امينى
بتواند عدهاى
ديگر از
چهرههاى
سياسى، بخصوص
سوسيال دمكراتهاى
قديمى و
گرايشهاى
مصدقى را
متقاعد به همكارى
كند و
مسئوليتهاى
حكومتى را
بپذيرد. شاه
آماده شده بود
انتخابات
آزاد را
بپذيرد و بگذارد
مجلس نخست
وزير را
برگزيند. همچنين
آماده شده بود
نخست وزيرى را
تحمل كند كه
به شيوه غرب
اختيارات و
مسئوليتها را
بدون گوش به
زنگ دربار
بودن، عهده
دار باشد. و
باز آماده بود
كه اختيار
تصويب بودجه و
تنظيم سياسى نفتى
را به مجلس
واگذار كند.
اين ا مر شامل
تفويض اداره
شركت ملى نفت
به دولت نيز مىشد.
اما شاه
آماده نبود
اختيارات خود
را بعنوان
فرمانده كل
نيروهاى مسلح
از دست بدهد و بگذارد
مجلس و حكومت،
بودجه ارتش را
تعيين و تنظيم
كنند... امينى
در اين مورد
با او موافق
نبود. با وجود
اين بر عهده
گرفت به پاريس
برود و با تنى
چند از
اطرافيان آيت
الله خمينى در
اين باره
گفتگو كند و
ببيند آيا مىتوان
به تفاهمى دست
يافت كه جريان
وسعت گير انقلاب
را متوقف
گرداند؟
در همين ايام
من بطور مرتب
با امينى ملاقات
مىكردم. اما
اين ملاقاتها
بشيوه عجيبى
انجام
مىگرفتند...
از آنجا كه
امينى نمىخواست
در اتهام آمريكايى
بودن او كار
به افراط
بكشد، گفته
بود او عامل
آمريكا است،
نپذيرفت به
سفارت آمريكا
بيايد و از من
خواست با او
در خانهاش
ملاقات كنم.
سرانجام
ملاقاتها به
ترتيبى كه او
آن را مخفيانه
مىخواند، در
خانه كارمند
دايره اطلاعات
سفارت آمريكا
انجام
مىگرفت..
امينى گفت به
شاه گفته ست
هيچ يك از
شخصيتهاى سياسى
به وعدههاى
او باور
نمىكنند مگر
اينكه خود و
افراد فاميلش
ايران را ترك
گويند و تا وقتى
پروسه سياسى
بعمل
درنيامده در
خارج بمانند.
شاه در
گفتگوهايش با
من هيچ
اشارهاى به اين
جنبه از
نظرهاى امينى
نكرد.
امينى به
پاريس رفت و
بعد از مشاوره
بانزديكان آيت
الله مراجعت
كرد تا بشاه
بگويد، ديگر
باور ندارد كه
پيشنهاد سازش
محلى داشته
باشد و بدان بتوان
فعاليتهاى
سياسى آيت
الله را بى
وجه ساخت.
خصوصى بمن
گفت، احساس
مىكند كه
آيتالله و
كسانش حاضر به
قبول هيچگونه
سازشى نيستند.
برآنند تا
استعفاى شاه
بر سر قرار
كنونيشان
بايستند.
درباره
گفتگوهايش با
شاه، گفت از
آنجا كه شاه
با دو امر،
يكى تفويض
اختيار و مسئوليت
تنظيم بودجه
به مجلس و
ديگرى ترك
كشور براى
مدتى، موافقت
نكرد، او دست
از كوشش برداشته
است
توضيح:
راه حل امينى،
بسيار زودتر
از اين زمان
مطرح شده بود.
ماهها پيش از
آغاز نخستين
انفجار در قم،
اين راه حل از
سوى امينى با
مخالفان رژيم
شاه در داخل و
خارج كشور در
ميان گذاشته
شده بود.
علاوه بر
پيشنهادهاى
بالا اين راه
حل متضمن دو
مسئله ديگر
نيز مىشد:
الف - تشكيل
دولت ائتلافى،
با هژمونى
هواداران
آمريكا و با
شركت جناح
«چپهاى ميانه
رو» و
مذهبيهاى
ميانه رو و
ليبرالها.
فهرست هيأت
وزيرانى با
اين ترتيب در
اواخر كار شاه
تهيه شده بود.
از جمله اعضاء
كسى بود كه
قرار بود وزير
دادگسترى
امينى بشود،
او بهنگام
آمدن امينى به
پاريس، رابط
او با خمينى
بود. سخن
مىبرد و سخن
مىآورد.
ب - بازگشت
آقاى خمينى به
ايران، حفظ احترام
روحانيت و
رعايت اسلام،
بدون اينكه
«ريش مملكت را
به قيچى
آخوند» بدهند.
همانطور كه
در تحول سياست
امريكا از زبان
اسناد
خوانديد
آمريكاييان
رجال و فعالان
سياسى را به چهار
گروه
مىكردهاند.
گروه الف،
كسانى بوده اند
كه در عين حال
مخالف روسيه و
موافق دوستى با
آمريكا و در
خدمت منافع
اين كشور
بودهاند. راه
حل امينى،
ائتلافى ميان
اين گروه و
گروه ب، بود.
آمريكاييان
از دو سال پيش
از انقلاب، بفكر
احتمال سقوط
شاه
مىافتند، شاه
در اين باره
در «پاسخ به
تاريخ»
مىنويسد (ص 269):
«از نزديك به
دو سال پيش من
تغييرى در رويه
آمريكاييها
احساس
مىكردم.
مىدانستم كه
بعضى از آنها
با
برنامههاى
تسليحاتى
ايران موافق
نيستند و بيم
دارند كه
افسران و
متخصصين كه در
خدمت ارتش
ايران بودند،
روزى گروگان
شورويها
شوند...» و هم او
مىنويسد كه
مخالفت را
روحانيان
شروع نكردند،
پيش از آن شروع
شده بود (ص 244):
مبارزه سياسى
با من از ميان
جامعه
روحانيت آغاز
نشد. بلكه در
اواخر سال 1976 گروهى
از چپ گرايان
و محافل سياسى
غيرمذهبى با برخوردارى
از حمايت
شخصيتها و
گروههاى
سياسى خارجى،
مبارزه و
شايعه پراكنى
و
دروغپردازى
را آغاز كرده
بودند».
اين همان
زمان است كه
امينى راه حل
خود را با
مخالفان رژيم
در ميان گذاشت
و در همان زمان
من طى تحليل 15
صفحهاى بطور
مشروع شرح دادم
كه اين ائتلاف
تفاوت چندانى
با كارى كه شاه
در سالهاى اول
بعد از
«انقلاب سفيد»
انجام داد،
ندارد. تا
وقتى حاكميت
با آمريكا
است، بن بست
سياسى ايران
شكسته نخواهد
شد. منافع
آمريكا در
ايران يعنى
ضررهاى
ايرانيان در
ايران، بايد
استقامت كرد
تا آمريكا به
استقلال
واقعى ايران
تن دردهد.
و اسناد
سفارت حكايت
از آن دارند
كه
امريكاييان
از همين زمان
بطور جدى در
پى آن شدهاند
كه رژيم را با
ثبات بگردانند.
سمينار
گستردهاى كه
اواخر 1976 با
شركت نمايندگان
سيا، وزارت
خارجه، وزارت
دفا و شوراى
امنيت ملى
تشكيل شده
است، از جمله
موضوعات زير
را موضوعات
مطالعه و كار
دستگاههاى
مربوطه قرار
داده است (ص 188،
جلد 8):
ساخت
داخلى قدرت:
1-
توانايى شاه
در استحكام
بخشيدن به پايه
رژيمش. آيا
تغييراتى در
شخصيت شاه
وجود داشته
است؟ تاثير
اين تغييرات
بر رفتار
سياسى او چيست؟
طبيعت ايرانى
چيست و اثر آن
بر روى رژيم
چيست؟
2- تشخيص
هويت افسران
نظامى كه
احتمالاً نقش
اصلى را در هر
انتقال قدرتى
در صورت كشته
شدن شاه بازى
مىكنند، نظرات
آنها چيست و...
از بهار 1977، به
بعد، نگرانى
آمريكا نسبت
به ثبات رژيم
ايران افزايش
مىيابد.
اسناد بوضوح
اين نگرانى را
نشان مىدهند.
به شاه براى
باز كردن فضاى
سياسى فشار
مىآورد. در
اين زمان است
كه شاه از
«فضاى باز
سياسى» سخن
بميان
مىآورد و
امينى فعال
مىشود.
يكسال بعد،
امينى
اعلاميهاى
مىدهد و
خواهان تشكيل
«دولت آشتى
ملى» مىگردد.
ارگان حزب
رستاخيز به
امينى حمله
مىكند. در
سند مورخ 12
مرداد 52 - 3 اوت 1978
(جلد 25، ص 84) در
اين باره آمده
است: «بخاطر
ادعاهاى گذشته
كه وى يك
بازيچه
ايالات متحده
بوده، اينكارش
با سوء ظن
مورد توجه
قرار گرفته
است». اما
سرانجام
اوضاع بر شاه
سخت و از جمله
دست به دامان
امينى
مىشود...
اين گفتگوها
در چند هفته
بعد نيز ادامه
يافتند. در
جريان
گفتگوها،
موضع شاه
بتدريج تغيير
مىكرد.
سرانجام
پذيرفت كه
اختيار و مسئوليت
تغيين و تنظيم
بودجه ارتش با
مجلس و دولت باشد.
فكر دور شدن
از كشور را
نيز پذيرفت...
روزى مىگفت
قصد دارد به
خليج فارس برود
تا هم تماس
نداشته باشد و
هم از كشور خارج
نشده باشد.
روز ديگرى
مىگفت قصد
دارد به جزيره
كيش برود.
سرانجام
پذيرفت سوار
بر كشتى به
آبهاى بين
المللى برود و
از ايران دور
شود. در اواخر
دسامبر يأس او
شدت يافت و از
ترك كشور براى
مدتى بيشتر
سخن بميان
آورد...(صص 190-181)
فرستادههاى
واشنگتن
طى هفتهها
كه من بطور
مرتب با شاه
ملاقات مىكردم
و نتايج
گفتگوها را به
آمريكا
مخابره مىنمودم،
رهنمود سياسى
خاصى درباره
تمايل دولت آمريكا
دريافت
نمىكردم. شاه
ملاقات
همزمان و
همراه با من و
سفير انگليس
را از وقتى كه
دولت انگليس
از دولت نظامى
پشتيبانى
نكرد (روز 4
نوامبر و به
بهانه اينكه
حوادث آن روز
دستگاه
مخابرات را
خراب كرده
است) رها كرده
بود.
گفتگوهاى من
با شاه در اين
دوره بحرانى،
به تدبير و
تصميمى
نمىانجاميد.
شا در «پاسخ به
تاريخ» درباره
اين گفتگوها
مىنويسد: «وقتى
سليوان را
ملاقات
مىكردم و
مىپرسيدم آيا
از حكومت
امريكا تاييد
اين اظهارات
رسمى را خواهد
خواست؟ وعده
مىداد كه
چنين خواهد كرد
اما يك يا دو
روز بعد
مىآمد، سرى
بنشان گرفتگى
تكان مىداد و
مىگفت
«تعليماتى»
دريافت نكرده
است و سر از
علت اين امر
در نمىآورد.
سليوان
همواره مؤدب،
موقر و
علاقمند بود.
چند بار در
هفته به ديدن
من مىآمد،
بظاهر هر چه
را به او
مىگفتم، جدى
تلقى مىكرد
اما جوابهاى
او همواره اين
بود كه
«تعليماتى
دريافت نكردهام»!
زاهدى در دو
بعد فعاليت
مىكرد، در بعد
ايران و در
بعد
بينالمللى ك
در ايالات
متحده متمركز
مىشد. در بعد
ايران،
فعاليت خود را
وقف بخشهايى
از جامعه
ايرانى كرده
بود كه در سال 1953
از شاه در
كودتا حمايت
كرده بودند.
در بعد جهانى،
فعاليتهايش
متمركز مىشدند
در جلب
مطبوعات و
رهبران يعنى
كسانى كه در
ضيافتهاى او
شركت
مىكردند.
شاه بر اين
باور نبود كه
كارهاى زاهدى
نتيجهاى
ببار بياورند.
از من خواست
واشنگتن را آگاه
سازم كه زاهدى
وضعيت داخلى
ايران را نمىفهمد
و قلب او در
طرف راست
سينهاش قرار
گرفته و بكلى
از واقعيتها
پرت است.
زاهدى بطور
مرتب با
واشنگتن از
طريق برژنسكى
در ارتباط
بود. بمن گفت
گزارش كارهاى
خود را از راه
او به واشنگتن
مىدهد و از
سوى واشنگتن
به ادامه آنها
تشويق مىشود.
گفت باورش
اينست كه در
تلاش براى
راست كردن كمر
دولت شاه،
مقاصد دلخواه
آمريكا را
بعمل درمى
آورد و
اطمينان دارد
كه مقامات
امريكا
خواهان توفيق
او در تلاشهايش
هستند.
گزارش
صحبتهاى خود
را با شاه و
زاهدى به
واشنگتن
فرستادم، اما
هيچگاه
رهنمودهاى
روشنى...
دريافت نكردم.
واشنگتن بطور
روزافزون در
ابهام فرو
مىرفت. يكى
از جلوههاى
شگرف اين
«ابهام»،
فرستادههاى
پى در پى
بودند كه وارد
مىشدند. اولى
آنها... رئيس
پيشين سيا در
ايران بود... از
سوى برژينسكى
مىآمد.
مىخواست با
شاه ملاقات
كند. وضعيت
روحى و دماغى
او را بسنجد.
او را از
حمايت استوار
آمريكا مطمئن
كند و او را بر
آن دارد كه تصميمهاى
محكمترى بر ضد
مخالفان
سياسى اتخاذ كند...
من پيامى
براى
برژينسكى
فرستادم كه استفاده
از كارمند يك
شركت خصوصى براى
گفتگو و قول و
قرار گذاشتن
با شاه با
موازين
نمىخواند.
برژينسكى
جواب بى پرده
و تندى داد كه
بمن چه ربط
دارد كه دولت
چگونه و از چه
راه عمل
مىكند؟ از
اين جواب
دانستم كه
نظرهاى من ديگر
مورد توجه
واشنگتن قرار
نمىگيرند.
فرستاده دوم
بلومنتال Blumenthal، وزير
خزانه دارى
آمريكا، بود...
ديدار او يكى
از جالبترين
ديدارها از
ايران بود. با
او مستقيم از
فرودگاه به
ملاقات وزير
جديد دارايى
رفتيم. كسى كه
دوست قديمى
ايالات متحده
بود و زنى آمريكايى
داشت و
تحصيلات خود
را در آمريكا
تمام كرده بود
و علاقه ما را
به ثبات قيمت
نفت مىفهميد.
ملاقات ما با
وزير خوش بود
اما بارور
نبود چرا كه
وزير هنوز
رهنمودى درباره
رفتار ايران
درباره قيمت
نفت دريافت
نكرده بود.
ملاقات با
شاه نيز
آموزنده بود.
وقتى بديدار
او در قصرش
رفتيم، او را
در يكى از
مأيوسترين
حالاتش
يافتيم.
كوششهايش
براى
دستيابى به
تفاهمى سياسى
بجايى نرسيده
بودند و
مىدانست كه
انتخابهاى
معدودى بيشتر
برايش
نماندهاند.
حوصله صحبت
درباره بهاى
نفت و هيچ
مسئله
اقتصادى
ديگرى را
نداشت...
بهنگام نهار
كه شهبانو نيز
بما پيوست،
تازه حال و
حوصله بيشترى
پيدا كرد.
بلومنتال Blumenthal كه مثل
فرستادگان
ديگر مأمور
بود شاه
را از تزلزل
بدرآورد، از
رفتار او يكه
خورد و بعد به
من گفت
نمىبينم
مردى با اين
روحيه بتواند
تصميم به عمل
سياسى قاطع يا
غير آن، براى حفظ
حكومت خويش،
بگيرد.
فرستادهها،
همچنان از پى
يكديگر، مىآمدند.
سومى بويد Bowieشخص
سوم سيا بود.
او نيز مانند
وزير
خزانهدارى با
اين احساس
بازگشت كه شاه
مردى نيست كه
بتواند
تصميمهاى
خطير بگيرد و
از موقعيت
خويش دفاع
كند.
فرستاده
آخرى و شايد
با
اعتبارترينشان،
رهبر اكثريت
سنا، بيرد Byrdبود.
او نه تنها
سياستمدارى
تيز هوش بود و...
بلكه دامادى
داشت كه
ايرانى الاصل
بود... بعد از
آنكه من وضع
را براى او
تصوير كردم..
بيرد Byrd
بمن گفت
انعكاس وضعيت
در واشنگتن
خلاف اين است.
گفت برژنسكى
اصرار داشت كه
شاه كاملاً
آماده شده است
براى دفاع از
خويش دست بعمل
بزند. اما از
اقدام
بازمانده است
چرا كه از
وزارت خارجه و
سفارت ما،
علائم مبهمى
دريافت
مىكند. گفت
از او
خواستهاند
قويترين اطمينان
را درباره
حمايت آمريكا
به شاه بدهد و
او را تشويق
كند كه به
اقدام لازم
براى دفاع از
تاج و تخت خود
بپردازد. از
بيرد Byrd
پرسيدم پيام
شامل تشويق
شاه به
استعمال قوه به
قصد كشتن
مخالفان
سياسى در
كوچهها و
خيابانها نيز
مىگردد؟ در
دم انكار كرد
كه چنين فكرى
در سر داشته
باشد و گفت
هرگز چنين
نظرى را به شاه
القاء نخواهد
كرد. گفتم اگر
شما همان
پيامى را كه
برايم بازگو
كرديد به شاه
بگوييد، در دم
اين سئوال را
از شما خواهد
كرد كه آيا
دولت آمريكا
از او
مىخواهد
مخالفان خود را
بكشد؟ بيرد Byrd از اين سخن من يكه
خورد...
ملاقات در
قصر شاه در جو
يأس و كزكردگى
انجام گرفت...
بهنگام صرف
نهار، وضع شاه
اسفانگيز
بود. شهبانو
مىكوشيد
گفتگو
برانگيزد تا
رسم تمدن بجا
آيد. شاه بر
جاى خود نشسته
با عذابى تمام
نگاهش را به
سقف دوخته
بود...(فصل 19 صص 198-191)
انديشيدن
درباره
نيانديشيدنى
تصميم
شريف امامى
در تشويق عراق
به تبعيد آيت
الله خمينى
مثل چوبى بود
كه تا كند. چوب
راست شد و بر
سر او خورد.
آيت الله به پاريس
رفت. از اين
امر كه ويزا
ميان ايران و
فرانسه لغو
شده بود، سود
جست. در ويلاى
كوچكى خارج از
شهر مسكن
گزيد. مشاوران
و روحانيان از
هر سو، از
آمريكا، از
ايران و نقاط
ديگر جهان، بر
او گردآمدند.
وى در مركز
توجه مطبوعات
دنيا قرار
گرفت و به
تلويزيون
دسترسى روزانه
پيدا كرد. اين
قيافه غريب،
نشسته زير
درختى، در باغ
ويلايى در
فرانسه، كه بر
ضد شاه رعدها
را بغرش در
مىآورد و
مهار انقلاب
اسلامى را از
هزاران
كيلومترى در
دست داشت،
توجه جهانيان
را بخود جلب
مىكرد.
توضيح:
پيشتر از قول
سليوان
خوانديد كه
خمينى را از
آن جهت به
پاريس تبعيد
كردند كه در كشور
مسيحى دور از
محيط اسلامى
حرفهايى بزند
كه سبب
انزوايش شود.
در اسناد
سفارت گزارشى
به تاريخ 16
اكتبر 1978 از قول
سليوان بچاپ
رسيده است كه
با روشنى
بيشترى اين
قصد را منعكس
مىكند (اسناد
جلد 12، ص 147): «در
ضمن ستاره
خمينى ظاهراً
رو به افول
است. اظهارات
علنى خمينى در
فرانسه ماهيت
مبهم و قديمى
مفهومهاى
سياسى او را
نشان داده
است». بدينسان
چوب تا شده،
بيان قصدى است
كه از تبعيد
خمينى به پاريس
داشتهاند.
حرفهاى مبهم و
قديمى سبب شود
كه چوب بشكند.
اما حرفها
صراحت و تازگى
پيدا كردند و
چوب با شتاب
برگشت و بر سر
رژيم خورد.
آيت الله
بهشتى و
آيتالله
طالقانى، جالبترين
چهرهها در
ميان آيت
اللههاى ايران
بودند. هر دو
باهوش، تربيت
يافته و
دانشگاه ديده
و از دنيا
باخبر بودند.
خصوص بهشتى كه
از دانشگاه
توبينگن
آلمان مدرك
گرفته بود... او
به مدت 8 سال در
هامبورگ
زيسته و مركز
اسلامى شيعه
را اداره كرده
بود. در اين
مدت نه تنها
تربيت غربى
پيدا كرده بود
بلكه تنفرى شديد
از روسيه و
كمونيستهاى
آلمان شرقى
يافته بود كه
مهار حزب توده
را در دست
داشتند.
علاوه بر اين
چهرههاى
مذهبى... مهدى
بازرگان،
اميرانتظام،
ناصر ميناچى...
كه از طريق
يزدى با آيت
الله خمينى
تماس مستقيم
داشتند، نيز
در كار بودند...
از طريق يكى
از مأموران
خود كه فارسى
را مىدانست و
پيش از اين
زمان در ايران
كار مىكرد و
من او را از نو
بازگردانده
بودم... با بهشتى
رابطه برقرار
كرده بوديم.
ما هر دو اين
دو گروه مردان
را شخصيتهاى
جالبى يافتيم.
اغلب برغم
علائق نزديك
ما با شاه و
رژيمش، نظر
مساعدى به
ايالات متحده
داشتند. بنظر
مىرسيد كه
قبول دارند
خطر اول براى
آينده ايران
از ناحيه
روسيه شوروى
است و
مىپذيرند كه
آمريكا برغم
همشركتى با
شاه، نيرويى
پشتيبان ترقى
اجتماعى،
اقتصادى و
سياسى ايران
بوده است. ما
هيچ مطمئن
نبوديم تمايلاتى
كه نسبت به ما
نشان
مىدهند،
بيانگر تمايلات
پيروان آنها
باشند. بخصوص
گروههاى جوان
و راديكالى كه
فعاليتهاى
مخالفان را در
كوچه و
خيابانهاى
شهرهاى
ايران، اداره
مىكردند.
توضيح:
بطوريكه
تمامى اسناد
منتشر شد
سفارت آمريكا
نشان
مىدهند،
آمريكاييان
ايرانيان را
بر اساس سه
ضابطه دسته
بندى مىكردهاند
و درجه نزديكى
آنها را به
آمريكا معين مىساختهاند.
ضابطه بالا
(دشمنى با
روسيه و دوستى
با آمريكا)
شرط اصلى
تفاهم بوده
است. شرط سوم،
قبول هدفهاى
آمريكا در
ايران (منافع مشترك)
است. بر اساس
اينكه
شخصيتها و
احزاب و گروهها
به چه مقدار
با سه ضابطه
بالا
مىخوانند،
از لحاظ دورى
و نزديكى به
آمريكا دسته
بندى
مىشدهاند.
تفصيل را پيش
از اين در
تحليل اسناد
سفارت
خواندهايد.
بارى، كمى
بعد از اينكه
ژنرال ازهارى نخست
وزير گرديد،
من به اين
نتيجه رسيدم
كه اين دولت
نظامى در واقع
آخرين شانس
زندگى رژيم
شاه است. اگر
از استقرار
نظم و قانون
عاجز گردد و
اگر نتواند چرخ
توليد صنعتى
را بكار
اندازد،
پيروزى انقلاب
قطعى مىشود.
احساس
مىكردم كه
اين پيروزى احترازناپذير
است و ما بايد
با نتايج اين
امر روبرويى
كنيم. در 9
نوامبر 1978
تلگرامى به واشنگتن
فرستادم و
پارهاى از
اين ملاحظات
را شرح كردم و
توصيه هايى
براى سياست
آينده مان بعمل
آوردم.
در اين
تلگرام كه آن
را «انديشيدن
درباره
نيانديشيدنى»
عنوان دادم،
نيروهاى اصلى
در صحنه ايران
را مجسم كردم
و شرح كردم كه
چگونه تحول
مىكنند. از
جمله گفتم از
ديرگاه ثبات
ايران بر دو
پايه سلطنت و مذهب
قرار داشته
است. خاطر
نشان كردم كه
در 15 سال گذشته
پايه مذهبى
بمقياس زياد
تابع سلطنت شده
است. از جهات
زيادى، تغيير
در طرف مذهب،
چشم گير است.
ببينيم در طرف
سلطنت وضع از
چه قرار است:
روشن است كه
شاه مردم را
يكسره از دست
داده است.
تنها مايه قوت
او ارتش است. تغيير
چنان فراگير
است كه ورد
زبان بيشترين
ناظران اينست
كه شاه غير از
ارتش تكيه
گاهى ندارد.
با وجود اين
رابطه شاه به
قوت ارتش تحويل
شده است. بنظر
من، تغيير
اوضاع و احوال
ايجاب مىكند
كه ما به سنجش
رابطه ميان
نظاميان و
مذهبيها
بنشينيم... و به
اين نتيجهگيرى
رسيدم كه
تفاهم و
همكارى ميان
نظاميان و
روحانيان
براى ما «بطور
رضايت بخش»
خواهد شد، اگر
بطور
مسالمتآميز
و بر وفق
خطوطى كه براى
واشنگتن شرح
كردم، انجام
بگيرد.
بر وفق
اين خطوط، نه
تنها شاه بلكه
بسيارى از
افسران
عاليرتبه
بايد كشور را
ترك مىگفتند.
تفاهمها
درباره طبيعت
رژيمى كه بايد
جانشين شاه
مىشد، ميان
رهبرى
مذهبيها و
رهبرى
نظاميهاى
جوانتر، بعمل
مىآمدند. بر
اساس اين
تفاهمها، آيت
الله خمينى
بايد حكومتى
به رياست
چهرههاى
ميان رويى
نظير بازرگان
و ميناچى بر
مىگزيد. با
اين فرض كه او
از اشخاصى نظير
ناصر يا
قذافى،
اجتناب
مىكند،
ترتيباتى براى
انجام
انتخابات
براى تشكيل
مجلس مؤسسان و
تصويب نظام
حكومتى جديد
كه احتمالاً
داراى مجلس
باشد.
از لحاظ ما،
اين راه حل
رضايت بخش بود
چرا كه از بهم
ريختگى كالى
كشور جلوگيرى
مىكرد، سبب
حفظ تماميت
ارضى كشور
مىگشت، مانع
روى كار آمدن
يك رهبرى
راديكال مىگشت
و راه سلطه
روسيه را بر
خليج فارس
مىبست. در
اين شرايط
چيزهايى كه ما
از دست
مىداديم خلاصه
مىشدند در كم
شدن صميميت
روابط نظامى و
امنيتى و تحول
سياست ايران
از هوادارى از
اسرائيل به ضد
صهيونيست و
مقدارى كاهش
در داد و
ستدهاى دو
كشور.
البته اين
وضعيت كمتر از
ترتيباتى جاذبه
داشت كه در
رژيم شاه ما
از آن
برخوردار بوديم
و بطور مسلم
بهتر از
وضعيتى بود كه
بر اثر انقلاب
جديد بوجود مىآمد
و انسجام
نيروهاى
نظامى از بين
مىرفت...
رئيس جمهورى
بعد از خواندن
اين تلگرام،
يادداشتهايى
براى وانس و
برژنسكى و
براون Brown و رئيس
سيا، ترنر Turner فرستاد و
پرسيد چرا او
را از وضعيت
ايران آگاه
نكردهاند؟
به دلايل
اسرارآميزى
كه به درك كاخ
سفيد از رهبرى
سياسى راجع
مىشوند،
مطبوعات از
يادداشتهاى
كارتر آگاه
شدند و آن را
پخش كردند.
مسئولان
بجاى اينكه به
درد و درمان
برسند، شروع
كردند به تبرى
جستن و گناه
بى اطلاع
ماندن رئيس
جمهورى را
بگردن يكديگر
انداختن...
بخصوص
برژنسكى نسبت
به استنباطها
و نظرهايى كه
ارائه كرده
بودم، حساسيت
پيدا كرده و
بر آن شد تا
ثابت كند كه
اين نظرها و
پيش بينىها
نادرستند.
پارهاى
گزارشهاى
منتشره معلوم
مىكردند كه
برژنسكى براى
آنكه ثابت كند
نظر من در اين
باره كه شاه
نمىتواند
بماند نادرست
است، بهر
اقدامى دست
مىزند تا
اطمينان به بقاء
شاه را پديد
آورد...
انتظار من
براى دريافت
پاسخى به اين
تلگرام،
بيهوده بود.
از واشنگتن
هيچ خبرى نيامد.
در روزهايى كه
از ماه نوامبر
مانده بود و
ماه دسامبر،
هيچ رهنمودى
از وزارت
خارجه بطور خاص
و واشنگتن
بطور عام
نرسيد... شاه
نيز از اين وضع
به تنگ آمده
بود... به من
مىگفت اين
رفتار در او
اين احساس را
برمى انگيزد
كه آمريكا در
او به عنوان
عروسك
مىنگرد...
در دسامبر 1978،
هيأتى
آمريكايى كه
ارتباط با
مطبوعات
نداشت، به
ديدن من آمد.
سرپرست اين
گروه كوچك
رمزى كلارك Ramsey Clark بود و
استادى از
دانشگاه پرينستون
عضوش بود.
گفتند
آمريكاييان
علاقمند به ا
مور ايرانند و
نظر صادقانه
مرا درباره وضعيت
اين كشور
پرسيدند.
كلارك Clark قول داد
مطلبى از آنچه
مىگويم، در
علن بازگو
نخواهد شد.
تصوير
بدبينانهاى
از شرائط و
اوضاع بيان
كردم و اظهار
كردم كه
انقلاب دارد
پيروز مىشود.
اين نظر با
نظر آنها
منطبق بود.
آنها بطور
مسلم به
انقلابيان
علاقمند
بودند و نه
شاه... از بخت
بد، وقتى گروه
در پاريس در
پى ملاقات باآيت
الله بود،
نتوانست از
بروز دادن
اظهارات من
خوددارى كند.
انتشار اين
اظهارات سبب
شد كه واشنگتن
تلگرام سختى
برايم بفرستد
و هشدار بدهد
كه سياست
آمريكا حمايت
از شاه است و
از من پرسيد
آيا اين
اظهارات را
كردهام؟...
در خانه بودم
كه در عصر 20
دسامبر تلفنى از
نخست وزير
ازهارى شد.
مىپرسيد آيا
مىتوانم هر
وقت مناسب
ديدم به
ديدارش بروم...
قرار شد بعد
از ظهر 21
دسامبر بروم... وقتى
وارد اطاق شدم
ديدم نور در
جهت گوشه اطاق
است و در آن با
تعجب ازهارى
را.. خوابيده
يافتم... اول به
ياد نخست وزير
اسبق مصدق
افتادم، او رجال
دولت و
مطبوعات و
ملاقاتهاى
عادى را در
حالى انجام
مىداد كه با
پيژاما بر
تختخواب خوابيده
بود...
وقتى كپسول
اكسيژن را در
كنار تختخواب
ديدم... و قيافه
ازهارى را كه
درد از آن
هويدا بود،
مشاهده
كردم، از آن
ياد بدر آمدم...
كلمات اولى كه
بر زبان آوردم
اين بود كه
آيا پزشك از
آمدن من خبر
دارد... و اجازده
داده است؟
ازهارى پاسخ
داد دكترها پشت
در هستند و
مىدانستند
كه شما مىآييد
و ملاقات بيش
از آن اهميت
دارد كه... نيم خيزى
كرد و گفت شما
بايد اين امور
را بدانيد و بايد
آنها را به
دولت خود
بگوييد. اين
كشور از دست
رفت چرا كه
شاه
نمىتواند
فكرش را جمع
كند و تصميم
بگيرد. اين را
گفت و دوباره
دراز كشيد. دست
داديم و او را
ترك گفتم.
اظهارات او
را با همين
عبارت كه در
اينجا نقل
كردم، به
واشنگتن
مخابره كردم.
در خاتمه
گزارش، نوشتم
براى من روشن
است كه پيش
آمدى كه در
تلگرام 9
نوامبر پيش
بينى كرده
بودم، واقع
شده است.
توضيح آنكه
دولت نظامى از
انجام مأموريت
خويش كه
استقرار نظم و
قانون بود،
ناتوان گشته
است. سقوط شاه
احترازناپذير
است. از اين رو
قصد كردم به
عملى كه در
تلگرام 9 نوامبر
شرح كرده
بودم، اقدام
كنم و شروع به
مذاكره با
مخالفان و
نيروهاى مسلح
بنمايم.
تعليماتى كه
مانع اين
اقدام باشند
دريافت نكردم.
با وجود اين،
وقتى دو روز
بعد از اين
تلگرام،
واشنگتن همان
حرفهاى آشنا
را باز گفت كه آمريكا
از شاه حمايت
مىكند و
اميدوار است
آشوب را
فرونشاند.
مبهوت شدم.
وقتى روز بعد
شاه را ملاقات
كردم و با او
درباره وضع
مزاجى ازهارى
صحبت كردم، به
او گفتم كه
ازهارى
مىگفت كشور
از دست رفت...
شاه گفت وضع
مزاجيش به او
امكان ادامه
كار را
نمىدهد و
بايد فكرى
براى جانشينى
او كرد...
از دو نفرى
كه با آنها
صحبت كرده
بود، سخن به
ميان آورد.
يكى از آنها
شاهپور
بختيار بود...
ارزيابى ما
درباره او اين
بود كه نزد
عامه محبوب
نيست و
توانايى او
براى اينكه
بمثابه يك
رهبر سياسى
واقعى عمل
كند، همواره
هيچ و صفر
بوده است...
درباره او، شاه نيز
همين نظر را
داشت. او پس از
آنكه ضعفهاى
بختيار را يك
به يك بر شمرد،
به من گفت: «او
يكى از آن
كرمهاست كه
همواره بهنگام
بهم ريختگيها
از سوراخها به
بيرون مىلولند...»
چند روز بعد
شاه به من گفت
بختيار
پذيرفته است
نخست وزيرى را
به
عهده بگيرد...
(فصل 20، 213-119)
توضيح:
بدينسان از
امينى تا
بختيار،
آمريكا راه
حلى را تعقيب
مىكرده است
كه در آن، دو
گروه الف و ب،
دولتى
ائتلافى
تشكيل دهند.
در اين دولت،
هژمونى با
گروه الف
مىبوده است.
چرا كه اين گروه
علاوه بر دو
شرط مخالفت با
روسيه و
موافقت با
آمريكا، شرط
سوم را كه
برسميت
شناختن منافع
آمريكا در
ايران و حافظ
آن باشد نيز،
دارا بودهاند.
از لحاظ جناحى
كه برژنسكى
طراح و مجرى
سياستشان در
ايران بوده
است، بى
كفايتى و «كرم
خصلتى» اگر در
شرائط آن روز،
امتياز نبوده
(چرا كه اشخاص
باهوش و با
كفايت زير بار
نرفتند) دست
كم در درجه
چندم اهميت
قرار داشته
است. مسئله
اصلى حفظ
منافع آمريكا
و تداوم سياست
آن كشور در
ايران بوده و
شرط اين امر
آن بوده است
كه مسئول
حكومت هر سه
شرط بالا را
مىداشته است.
اينكه
پاسخهاى
بختيار وقتى
سه ماه و نيم
بعد از كودتاى
28 مرداد 1332 به
سفارت آمريكا
مراجعه
مىكند:
درباره دو
ضابطه اول از
سند مورخ 11/9/1332 (2 دسامبر
53، جلد 20، صص 111-109)
دكتر بختيار
موضع فعلى حزب
ايران (يا آن
قسمتى از
رهبران را كه
ا و از طرف
آنها صحبت مىكند)
را به ترتيب
زير بيان كرد:
1- مخالفت
با حزب توده و
عدم تمايل به
همكارى
مستقيم با آن..
2- عدم
مخالفت با
شاه. دكتر
بختيار استدلال
مىكند كه نقش
شاه بطور خالص
تشريفاتى است...
3- عدم
فعاليتهاى
ضدآمريكايى.
دكتر بختيار
اظهار داشت كه
او و ديگر
شخصيتهاى حزب
ايران اكنون
به اين نتيجه
رسيدهاند كه
حتى ملىگراترين
دولتهاى در
ايران بدون
دوستى فعال
يكى از سه
قدرت بزرگ
نمىتواند
دوام داشته
باشد. ثابت شد
همكارى با
انگليسيها
فاجعهآميز
است و همكارى
با اتحاد
شوروى به
معناى نابودى
كشور خواهد
بود. حمايت از
ايالات متحده
نمايانگر تنها
اميد ايران
براى استقلال
نسبى است.
و پاسخهاى او
را درباره
هدفها و منافع
آمريكا در
ايران از
مصاحبهاى كه
مأموران سفارت
آمريكا با او
بعمل
آوردهاند،
از سند 1پ12/4/340 - 3
ژوئيه 1961 (جلد 20،
صص 1-119پ32) نقل
مىكنيم:
-...
كمكهاى خارجى
ضرور است. اگر
خوب و در محل
صحيح صرف شود...
- ما به
مشاوران
خارجى احتياج
داريم
- كمك از
جانب روسيه
اگر كاملاً
«بدون شرط»
باشد و اگر
راه را براى
نفوذ به زندگى
سياسى هموار
ننمايد، يك
دولت واقعاً
ملى نمىتواند
پيشنهادهاى
كمك روسيه را
نپذيرد. ولى
اين مىتواند
خيلى خطرناك
باشد... پرده
آهنين بسرعت
مىتواند روى
ايران
فروافتد...
- سنتو را
بطور عمده يك
وسيلهاى در
دست انگليسيها
مىدانم كه با
آن ميخواهند
نفوذشان را در
اينجا حفظ
كنند... اگر من
نخست وزير باشم...
از سنتو خارج
خواهم شد.
- معاهده
دوجانبه
ايران با
ايالات متحده
تضمين ما در
برابر تجاوز
است... من موافق
حفظ اين قرارداد
هستم...
- ما بايد
در خاورميانه
بيطرفى داشته
باشيم...
- ما هر
تلاشى را
مىنمايى
براى اينكه سازمانى
قانونى
باشيم... اگر
مردم از
تلاشهاى جبهه
ملى براى
برگزارى
انتخابات
نااميد شوند،
ممكن است به
كمونيستها روى
بياورند..
-... يك
اصلاحات ارضى
بايد وجود
داشته باشد.
- اگر
قرار بود من
تصميم بگيرم،
نفرات ارتش را
به 50 هزار نفر
تقليل
مىدادم و
مطمئن مىشدم
كه بخوبى
آموزش
ديدهاند و
تجهيز شدهاند.
- بطور
كلى معتقدم كه
بايد يك
كارخانه ذوب
آهن بمنظور
توسعه صنعتى و
يك زندگى
معقولانه
داشته باشيم...
-
قرارداد
كنسرسيوم بر
خلاف ميل مردم
امضا شد.
امينى چنين
گفت، همچنين
آنتونى ايدن در
خاطراتش... هر
سياستى كه در
نهايت در
مقابل كنسرسيوم
انتخاب
مىشود، بايد
سياستى باشد
كه بوسيله
موقعيت و
شرائط زمان
ديكته ميشود.
البته وقتى زمان
براى موافقت
نفت برسد، هر
نوع تجديد
نظرى بايد از
طريق گفتگو
صورت پذيرد و
نه از طريق اقدامات
حاد... يكى از
دانشجويان
دانشگاه
مىگفت مرگ بر
كنسرسيوم و ما
او را اخراج
كرديم. كسى كه
تا اين حد از
سياستهاى
رسمى جبهه ملى
بدور باشد، حق
ندارد اظهار
نظر عمومى در
پشتيبانى
اساسى آمريكا
يعنى
1- مخالفت
با روسيه
2- موافقت
با آمريكا
3- سياست
نظامى و
دفاعى
4- نفت
5- سياست
منطقه اى
6-
جلوگيرى از
رشد
«راديكالها و
چپگراها»
7- «اقتصاد
آزاد»
آموختهاند
و از 30 سال
بدينسو..
بهر رو،
سليوان بنا بر
آنچه برژنسكى
و خودش
نوشتهاند،
نخست با راه
حل امينى
موافق بوده
است. اما با
پيشرفت
انقلاب، چاره
را در آن ديده
است كه راه
دومى پيشنهاد
كند. بنابراين
راه حل، «چكمه
و نعلين» بايد
وحدت
مىكردهاند.
بدينسان كه به
هژمونى گروه ب
تن مىدهد و
تصفيه گروه
الف را از
سران نظامى و
غيرنظامى
فاسد و رفتن
شاه را لازم
مىبيند. بعد
از رفتن شاه و
تصفيه در گروه
الف و ب، با
هژمونى گروه ب
وحدتى پايدار
تشكيل
مىدهند.
بطوريكه در
متن آورده
است، اين
راهحل
زيانها را به
حداقل
مىرساند و
منافع اصلى
آمريكا را
تأمين مىكند
و مانع از آن
مىشود كه
«راديكالها»
در پى انقلاب
قوت بگيرند و
زمامدار شوند.
به نظر او (در
قسمتهاى بعدى
كتاب بيشتر
شرح مىكند)
اگر راه حل او
عملى نشود، از
جمله ارتش انسجام
خود را از دست
مىدهد. دورتر
مىگويد، حرف
او را
نشنيدند،
بختيار و
برژنسكى با
كودتاى
نافرجام و
خونينشان،
اين بلا را بر
سر ارتش
آوردند.
بدينقرار دو
راه حل اول و
دوم در يك امر
مشترك
بودهاند و آن
ممانعت از روى
كار آمدن
راديكالها
بوده است. از
قول برژنسكى
مىخوانيد كه
كارتر به
بختيار اجازه
نزديك شدن به
خمينى و كسانش
را نداد. از
قول سليوان
نيز خوانديد
كه مقصود از
پيشنهادش از
جمله جلوگيرى
از روى كار
آمدن
راديكالها بوده
است. و همه
مىدانند كه
وقتى خمينى در
پاريس اعلام
كرد كه شوراى
انقلاب تشكيل
شده است، روزنامه
و راديوها و
تلويزيونها
نوشتند و گفتند
بنى صدر و قطب
زاده و يزدى،
عضو شوراى انقلاب
شدهاند،
خمينى
بلافاصله
تكذيب كرد و
از شرائط
تشكيل دولت
موقت يكى اين
بود كه از خارج
آمدهها در
دولت عضو
نشوند. با
انتشار سند
مورخ 519، 29
ژانويه 1979 (جلد 10
ص 40) كسانى كه
بايد كنار گذاشته
مىشدند،
مشخص
مىگردند و
نيز روشن مىشود
كه سبب آن
تكذيب و اين
شرط چه بوده
است: «6 - اميرانتظام
گفت: اين
مسئله مهم است
كه خمينى به
ايران
آورده شود و
افراد واسطه
كنار گذاشته
شوند. مأمور
سفارت پرسيد،
منظور اشخاصى
كه در پاريس
هستند
مىباشند؟
انتظام خيلى
با دقت جواب داد
يزدى خوب است
و او (انتظام)
مدت زيادى است
كه او را
مىشناسد».
مأموريت
الويت
بموازات
تماسهايى كه
سفارت در
تهران با
مخالفان
برقرار
مىكرد تا از
تنازع ميان
انقلاب و نيروهاى
مسلح پرهيز
شود، در
گفتگوهاى
تلفنى به
واشنگتن
توصيه كردم
تماسهاى
مشابهى با اطرافيان
آيت الله
خمينى
در پاريس
برقرار شوند...
با هوشنگ
انصارى مدير
عامل شركت ملى
نفت ايران كه
از محارم شاه
بود، تصميم
دولت آمريكا بر
تماس گرفتن با
مخالفان را در
ميان گذاشتم... روز
بعد او به من
تلفن كرد... گفت
شاه را از
موضوع آگاه
كردم... شاه
خواست به شما
بگويم نبايد
كارى را بكنيد
كه انگليسها
در 1906 كردند و
به عنوان
حمايت از
انقلاب
مشروطيت پشت
روحانيت را
گرفتند... شاه
در روزهاى آخر
سلطنت، از من
پرسيد از
«رفقاى
ملايتان چه
خبر».
در پاسخ به
سفارشهاى ما
درباره تماس در
پاريس، وزارت
خارجه به
سفارت آمريكا
در پاريس
دستور داد
مامور عالى
رتبهاى
رامعين كند و
او با يزدى
ملاقات كند.
اين مامور
وران زيمرمن Warren Zimmerman، رئيس
اداره سياسى
سفارت آمريكا
در فرانسه بود...
وى دو يا سه
نوبت با يزدى
در رستوران
كوچكى در
نزديكى محل
اقامت آيت
الله ديدار و
گفتگو كرد.
اين
ملاقاتها،
بلحاظ
محدوديت
تعليماتى كه
زيمرمن Zimmermann دريافت
كرده بود و
ناآشنايى كه
با وضعيت
ايران داشت،
چندان بارور
نبودند. با
اينحال مضمون
نظرهايى كه به
او اظهار
مىشدند، همان
نظرهايى
بودند كه در
تهران به ما
اظهار مىكردند.
افراد اطراف
آيت الله از
برخورد با نظاميان
عميقاً نگران
بودند و
مىخواستند
از آن پرهيز
شود. از آنجا
كه سلاح
نداشتند و تمايلى
هم نداشتند كه
پاى آن در
انقلابشان
بميان آيد،
ضرورت اول را
در اين
مىديدند كه
پيش از مراجعت
آيت الله به
ايران،
تفاهمى با
نيروهاى مسلح
بعمل آيد.
در اين ميان
گزارشهايى كه
از واشنگتن دريافت
مىكرديم،
مايه تشويق
خاطر مىشدند.
رئيس جمهورى
اعلام كرده بود
كه ژرژ بال Ball George، معاون
پيشين وزارت
خارجه، را
بكار باز گردانده
و او را مشاور
دولت در امور
ايران
گردانده است...
شاه به هر
كارى دست
مىزد بلكه بر
قدرت بماند و
يا دست كم
سلسله پهلوى
را حفظ كند. با
آنكه بال Ball به شاه
علاقمند بود،
پى برد و
گزارش كرد كه
باحتمال زياد
كار اين سلسله
تمام است و
لازم است
مكانيسم
انتقال را
چنان تدارك
كرد كه كار به
حاكميت عناصر
سياسى ميانه
رو قرار
بگيرد.
همه اين
كارها باهم
انجام مى
گرفتند... اعضاى
نهضت آزادى
مىگفتند كه
خواهان حفظ انسجام
و قدرت ارتش
هستند... در
جريان مذاكرات
با سران نهضت
آزادى و
مذاكراتى كه
به موازات با
سران نظامى
انجام
مىگرفتند،
معلوم شد كه
تعداد قابل
توجهى از
افسران
عاليرتبه كه در
مقامهاى مهم
و
كليدى قرار
داشتند، نه
تنها به اهداف
نهضت آزادى
علاقمند
هستند بلكه با
سران نهضت
ارتباط منظم
دارند. با
توجه به اين
ارتباطها،
نهضت آزادى به
روشنى از
تمايلات و
اعمال افسران
ارتش آگاه
مىشد.
به ما فهرستى
از صد افسر
عاليرتبه دادند.
اينها
افسرانى
بودند كه با
رفتن شاه بايد
مقام خود و
كشور را ترك
مىگفتند. به
ما گفتند كسى
توقيف
نمىشود و
اعمال انتقام
جويانه، صورت
نخواهند گرفت.
حتى اين
افسران
دارايى خود را
با خود ببرند...
به ما هيچ
نگفتند چه
افسرانى
جانشين
افسران بالا
مىشوند، اما
اين احساس
روشن را بما
دادند كه
فهرستى از اين
افسران در دست
رهبران نهضت
آزادى است.
... اما مطمئن
نبودم
نظرهايى كه در
اينجا از نهضت
آزادى مىشنويم،
با نظرهاى آيت
الله و
همكاران نزديك
وى موافق
باشند. نگران
بودم كه نكند
آيت الله بعد
از مراجعت،
قدرت بيان
خويش را بر ضد
اين
پيشنهادها
بكار اندازد.
و اين بيان
تودهها را
برانگيزد و
آنچه را براى
حفظ ارتش
كردهايم نقش
بر آب سازد.
به واشنگتن
سفارش كردم كه
مأمور
عاليرتبهاى
به پاريس
بفرستد و
موضوع را بطور
مستقيم با آيت
الله مورد بحث
قرار دهد... با
پيشنهاد من
موافقت شد...
شخصى كه به اين
سمت منصوب گشت
تئودور. ال.
اليوت Theodor L. Eliot بود. وى
بازرس كل
دواير خارجى و
پيش از اين
شغل، به مدت
چهار سال سفير
آمريكا در
افغانستان
بود. در سابق
نيز وابسته
اقتصادى
آمريكا در
تهران بود و
فارسى را روان
صحبت مىكرد...
شاه با اينكار
مخالفت نكرد.
تنها خواست او
را از نتيجه
آگاه كنيم...
با كمال تعجب
و عصبانيت، در
5 ژانويه بنا
بر تلگرامى
مطلع شدم كه
مأموريت
اليوت Eliot لغو شده
است و بايد به
شاه اطلاع
بدهم كه آمريكا
ديگر قصد
ندارد
هيچگونه
گفتگويى با
آيت الله
انجام دهد...
تلگرام كوتاه
و تندى به
وانس وزير
خارجه كردم كه
بنظر من، رئيس
جمهورى اشتباه
بزرگى كرده
است. لغو
مأموريت
اليوت Eliot اشتباهى
جبرانناپذير
است... فردا صبح
جواب كوتاهى
دريافت كردم
كه بنا بر آن
نه تنها رئيس
جمهورى بلكه
معاون رئيس
جمهورى و وزير
خارجه و وزير
دفاع و وزير
خزانه دارى و
رئيس سيا و
مشاور
امنيتى، همه
با اينكار
موافق بودهاند...
و تا جايى كه
عقل من قد
مىداد،
آمريكا بدون
آنكه سياستى
داشته باشد،
با موقعيت و
وضعيت ايران
ور مىرفت.
به ديدار شاه
رفتم... پيدا
بود كه چندان نخوابيده
است... وقتى
تعليماتى را
كه دريافت كرده
بودم، به او
گفتم، آشفته
خاطر شد.
پرسيد چرا
مأموريت
اليوت Eliot لغو شده
است؟ گفتم مرا
از علت آگاه
نكردهاند.
پرسيد چگونه
مىخواهيد
اين مردم را
تحت نفوذ قرار
بدهيد وقتى از
صحبت با آنها
امتناع
مىكنيد؟
دستى به علامت
يأس تكان داد
و پرسيد حالا
چه مىخواهيد
بكنيد؟ جوابى نداشتم
بدهم...
از
مأموريت
هايزر Huyser تا
بازگشت
در روزهاى
پيش از وقوع
اين حوادث، از
واشنگتن خبر
دريافت كردم
كه شلسينگر Schlesinger، وزير
نيرو، براى
مذاكره
درباره نفت به
ايران
مىآيد... و كمى
بعد خبر آمد
كه از فرستادن
او انصراف
حاصل شد...
در شگفت شدم
وقتى عصر 2
ژانويه،
الكساندر هيگ Alexdander Haig، فرمانده
عالى قواى
متفقين در
اروپا، با استفاده
از خط مطمئن،
به من تلفن
كرد. هيگ Haig به من گفت
از واشنگتن
دستورى
دريافت كرده
است كه بنا بر
آن، معاون او،
دوچ هايزر Dutch Huyser به
مأموريت به
ايران بيايد.
مأموريت وى
حفظ ثبات
نيروهاى مسلح
است. آنطور كه
او فهميده بود،
گزارشهايى كه
درباره
بيقرارى
ارتشيان و نگرانيشان
از بابت رفتن
شاه، به
واشنگتن
فرستاده
شدهاند، سبب
شدهاند كه
واشنگتن از
هايزر Huyser بخواهد به ايران
بيايد و به
نظاميان كمك
كند تا
وفادارى به
شاه را به
وفادارى به حكومتى
كه به نخست
وزيرى شاهپور
بختيار تشكيل
شده است،
برگرداند...
شاه سرانجام
كارهاى لازم
را براى انتخاب
بختيار بر وفق
قانون اساسى،
انجام داد. بحث
درباره
برنامه دولت
در هر دو مجلس
انجام گرفت و
رأى اعتماد
داده شد.
شوراى سلطنتى
تشكيل گرديد و
بدينسان
مقدمات
انتقال حكومت
فراهم شد.
در همين
ايام، پيامى
دريافت كردم
كه بنا بر آن
بايد شاه را
ببينم و به او
بگويم دولت
ايالات متحده
احساس
مىنمايد مصالح
او و ايران
ايجاب مىكند
كه كشور را
ترك بگويد.
عالى الرسم
اين پيام،
پيامى نبود كه
سفيرى به رئيس
دولتى برساند.
اما روابطمان
در ماههاى
گذشته
بگونهاى
پيشرفت كرده و
از حد عرف و رسم،
فراتر رفته
بودند كه
رساندن اين
پيام
سوررئاليستى
نبود. شاه گوش
مىداد و من
تا مىتوانستم
با لحنى ساده،
مؤدبانه و
رسمى پيام را
بازگو
مىكردم. بعد
از شنيدن اين
پيام، روى به
من كرد و با
قيافه و لحنى
التماسآميز،
در حالى كه
دستش را
هماهنگ تكان
مىداد، گفت: «اما،
كجا بروم؟»
در
دستورالعمل
تلگرافى، در
اين باره چيزى
گفته نشده
بود. از اين رو
وقتى شاه اين
سئوال را كرد،
گفتم دستورالعملى
ندادهاند. و
پرسيدم «چطور
است به قصرى كه
در سوئيس دارد
برود؟» او اين
پيشنهاد را در
جا رد كرد و
گفت خانهاى
هم در انگليس
داريم اما
هواى آنجا
بسيار بد است.
وقتى اين حرف
را زد در حالى
كه با چشمانى
پر از احساسات
در من
مىنگريست،
ساكت نشست.
پرسيدم
مايليد بپرسم
كه آيا آمريكا
از شما دعوت
مىكند به
آنجا برويد؟
مثل پسر بچه
كوچكى، سرو
سينه پيش آورد
و گفت، اوه،
اينكا را
مىكنيد؟
... طى 24 ساعت
پاسخ واشنگتن
رسيد، بنا بر
آن شاه
مىتوانست
براى اقامتى
موقت به آمريكا
برود و در ملك
والتر آننبرگ Walter Annenberg، سفير
سابق آمريكا،
نزديك پالم
اسپرينگ Palm Spring واقع در
كاليفرنيا،
اقامت كند...
در اين ايام
كه اين پيام
ابلاغ مىشد و
بدنبالش
سئوال و جواب
انجام
مىگرفت، آيت
الله خمينى و
اطرافيانش در
پاريس به پيش
بينى رفتن شاه
و تلاش براى
پيش انداختن
آن پرداختند. در
اين وقت
تاكتيكشان
اين بود كه
خروج صحيح و سالم
او را از كشور
و اقامتش را
در كشورى كه
به او پناه
دهد، شدنى و
مطلوب
بخوانند. آيت
الله براى
اينكه اين امر
را براى
كشورها و
كسانى كه
نگران بودند،
مطلوب
بگرداند و رفع
نگرانى از همه
بكند، در
پاريس اظهار
كرد: رهبران
از پناه دادن
به شاه از سوى
هر كشورى
باشد، استقبال
مىكنند و
هيچگونه
اقدامى بر ضد
منافع كشورى
كه به شاه
پناه دهد،
بعمل نخواهند
آورد. در
نتيجه بنظر
مىرسيد كه
دعوت شاه به
آمريكا خطرى
براى منافع
آمريكا ندارد.
بعكس، بنظر
مىرسيد با
ممكن گرداندن
رفتن بدون عارضه
شاه، بتوانيم
نزد آيت الله
كسب اعتبار نيز
بكنيم.
روز بعد،
تقاضاى
ملاقات با شاه
را كردم و
پرسيدم آيا
ژنرال هايزر Huyserهم
مىتواند
همراهم
بيايد؟ تقاضا
بلافاصله قبول
شد و وقت
ملاقات براى
صبح 12 ژانويه
معين گشت. شاه
به اختصار اين
ملاقات را در
شرح حالش (پاسخ
به تاريخ)
آورده و نوشته
است تنها
موضوع مورد
علاقه ما، اين
بود كه او چه
وقت مىرود.
واقع امر غير
از اين بود: او
بود كه از
دريافت دعوت
حالى پيدا
كرده بود و
مشتاق بود كه
برنامه حركت
را با ما
تنظيم كند. ما
بيشتر
علاقمند
بوديم درباره
حفظ يكپارچگى
و انسجام ارتش
و راه و روش
انتقال
فرماندهى كل
قوا به نخست
وزير (بختيار)
بحث كنيم...
عصر همان
روز، تلاش
آخرى براى
قانع كردن
واشنگتن به
موافقت با
آشتى نظاميان
و نيروهاى مذهبى
و پشتيبانى از
سازش اين دو
بعمل آوردم.
تلگرامى
فرستادم و در
آن گفتم:
«مصالح ملى ما
ايجاب مىكند
ميان نظاميان
و مذهبيها
تفاهم و سازش
بوجود آوريم
تا زمينه كار
براى حزب توده
فراهم نشود».
دو روز پيش
از حركت شاه،
تلگرامى از سفير
آمريكا در
قاهره، هرمن
الس Hermann Eilts
دريافت كردم.
دعوتى بود كه
رئيس جمهورى
مصر، سادات،
از شاه مىكرد
كه از طريق
مصر به آمريكا
برود و در سر
راه مدتى در
آسوان اقامت
كند. وقتى اين
دعوت نامه را
به شاه دادم،
اول شوقى نشان
نداد. از من
خواست پاسخ
تشكرآميزى به
سادات بدهم
اما بعد گفت،
درباره دعوت
فكر خواهد
كرد.
روز بعد،
رئيس دفتر شاه
تلفن كرد و
گفت شاه مايل
است دعوت
سادات را
بپذيرد و
مىخواهد كه
از تهران
مستقيم به
آسوان پرواز
كند. گفت كه
تنها 24 ساعت در
آنجا اقامت
خواهد كرد و
بايد برنامه
حركت به
آمريكا و
ترتيبات ورود
را يك روز
بعقب بياندازيم...
... شاه به
اتفاق
همراهانش بعد
از انجام مراسم
مختصر در
پاويون
سلطنتى
مهرآباد، ايران
را ترك گفت.
اين مراسم كمى
بعد از
تلويزيون ايران
پخش شد و
هيجانى در حد
جنون در مردم
تهران پديد
آورد...(فصل 22 صص
234-227)
از
گفتگوهايى كه
با شاه انجام
داده بودم،
مىدانستم كه
از نظر شاه
بختيار عامل
ناچيزى است كه
نقشى بيش از
اين ندارد كه
به شاه امكان
بدهد در شكل
قانونى خوبى
كشور را ترك
گويد. تعجب
كردم وقتى
ديدم نخست
وزير جديد،
برداشت ديگرى
از شخصيت و
نقش خود دارد. با
غليان از نقشه
هايش براى
حكومتش و از
قصدش در «باز
پس گرفتن
انقلاب
دزديده شده»
از آيت الله
حرف مىزد.
بنظر، احساس
مىكرد كه با
رفتن شاه،
حالا ديگر
مىتوانست
رهبرى ملت
ايران را بدست
آورد. ملتى كه
بنظر او آيت
الله و ملاهايى
كه در اطراف
او بودند،
تمايلاتش را
مشوش و منحرف
كرده بودند.
با من از رفتن
به پاريس و
ملاقات با آيت
الله و
دستيابى به ترتيباتى
حرف مىزد كه
خارج از امور
حكومت، موقعيت
آبرومندانهاى
براى روحانيت
فراهم كنند و
او به
سازماندهى
سياسى و وظايف
دولت بپردازد.
من با
ناباورى قابل
ملاحظهاى به اين
حرفها گوش
دادم. به
سفارت
بازگشتم،
گزارشى از
گفتگوها را به
واشنگتن دادم.
ملاحظات خود
را نيز بر آن
افزودم كه
بنظر من خاصه
بختيار «پز
عالى و جيب
خالى» است. اين
خاصه سبب
مىشود كه وقتى
آيت الله و
پيروانش به
كشور باز
مىگردند،
جزر و مدهاى
انقلاب، او و
حكومتش را
بكنار افكنند.
ديرتر، يكى از
مأموران عاليرتبه
وزارت خارجه
با خط تلفنى
امن، به من گفت
كه كاخ سفيد
از تلگرام من
تلقى خوبى
نكرده است چرا
كه سياست رسمى
دولت آمريكا،
حمايت از بختيار
است. از اينكه
تا اينحد
سياست كاخ
سفيد غيرواقعبينانه
شده بود، در
شگفت شدم.
در ذهن خود
مشغول حلاجى
وضعيت و انواع
تعليماتى
بودم كه از
واشنگتن
دريافت كرده
بودم. بياد
آوردم هيچگاه
از سوى
واشنگتن منع
نشدهام كه به
كوششهاى
سفارت براى
رسيدن به نوعى
تفاهم ميان
نيروهاى مسلح
و رهبران
انقلاب، ادامه
بدهم.
به يكى از
كارمندان
سياسى رهنمود
دادم كه اگر
دعوتى از مهدى
بازرگان، رهبر
نهضت آزادى
بعمل آيد،
مىپذيرم و به
ترتيبى كه او
مناسب بيابد،
به ملاقاتش
مىروم. بازرگان
پذيرفت و خانه
يكى از
طرفدارانش را
در قسمت شمالى
شهر، براى
ملاقات در عصر
معين كرد. باتفاق
يك كارمند
سياسى و پنج
پليس ايرانى
محافظ به محل
اقامت رفتم...
وقتى وارد خانه
شديم، مورد
استقبال
بازرگان و آيت
الله موسوى كه
با عمامه سياه
و ريش سفيد و
سياهش، شباهت
شگرفى به آيت
الله خمينى
داشت، قرار
گرفتم...
گفتگو،
گفتگوى غريبى
بود. بازرگان
و من به فرانسه
حرف مىزديم،
بعد او
گفتگوها را
براى آيت الله
به فارسى برمى
گرداند. آيت
الله در
مذاكرات
بسيار كم وارد
مىشد.
بازرگان آنچه
را همكارانش
به كارمند
سياسى سفارت
گفته بودند،
تكرار كرد و
گفت
مىخواهند
ارتش دست نخورده
بماند و با
حكومت جديد
كار كند.
فهرستى از
افسران ارتش
كه بايد ايران
را ترك كنند،
تهيه
كردهاند. اين
افسران
مىتوانند
دارايى خود را
نقد كنند و با
خود ببرند.
مىخواهند كه
همكارى نظامى
و ترتيبات
مشترك در
قلمرو امنيتى
با آمريكا
ادامه يابد.
گفت او از سوى
نهضت آزادى و
آيت الله از
سوى
روحانيانى كه
در انقلاب نقش
دارند، صحبت
مىكنند. از
بخت بد، آيت
الله، كه در
مذاكرات از
روى دقت و مهربانى
و سازندگى
شركت مىكرد،
در عبارات روشنى
كه دلخواه من
بود سخنان
بازرگان را
تائيد نكرد.
با وجود اين
آغاز رضايت
بخشى براى
سياستى بود كه
اميدوار بودم
بعمل درآيد.
توضيح:
آقاى مهندس
بازرگان در يك
سخنرانى گفت
چنين مذاكراتى
انجام
گرفتهاند.
گفت وى و يكى
از دو مقام
قضايى در اين
مذاكرات شركت
داشته است.
وقتى صدا از
هر سو برخاست
كه بهشتى،
پاسخ داد او
را نمىگويم.
معلوم شد
موسوى
اردبيلى بوده است.
شگفت اينكه تا
اين زمان يك
سند در اين
باره نشر
نيافته است!
باين دليل
ساده كه
اينگونه اسناد
معلوم
مىكنند،
خمينى خود هم
در جريان
مذاكرات بوده
و هم نتايج
گفتگوها در
تهران و پاريس
باطلاع او
رسيده و هم
موافقتها، با
كسب رأى او
بعمل
مىآمدهاند.
اين گفتگو را
به واشنگتن
گزارش كردم و گفتم
كه نتايج
حاصله
اميدبخشند و
در نظر دارم رئيس
جديد ستاد
ارتش را قانع
كنم با
بازرگان و همكارانش
وارد گفتگو
شود...
با آنكه
گزارش اقدام و
مقاصد روشن
بود، يكبار
ديگر واشنگتن
درباره آن
نظرى نداد و رهنمودهايى
درباره جهتى
كه بايد اين
اقدام تعقيب
كند، اظهار
نكرد.
در همين
زمان، علائمى
كه هايزر Huyser از طريق
وزارت دفاع
دريافت
مىكرد با اين
نقشهها
متفاوت بودند.
از او
مىخواستند
ارتش ايران را
آماده سازد تا
در صورت لزوم،
وارد عمل شود
و اغتشاش
گسترده مردم
را از ميان
بردارد. بخصوص
به او فشار
مىآوردند كه
اسباب اطمينان
خاطر از اينكه
ارتش بتواند
مناطق نفت خيز
را كنترل كند
و اگر لازم
شد، خود صنعت
نفت را بكار
اندازد،
تحصيل كند .
ارتش براى
عمليات،
تجهيزات و
سوخت نداشت...
آمريكا تانكر
سوختى از
بحرين
فرستاد... نيروى
دريايى ايران
تانكر را
متوقف كرد و
هيچگاه به آن
اجازه تخليه
نداد... هايزر Huyser با شنيدن
خبر و ملاحظه
اين رفتار سر
تكان داد، اما
احساسش اين
بود كه هنوز
ارتشيان
آمادهاند كه
بگاه اضطرار
به اقدام
برخيزند.
بر خلاف وى،
احساس من اين
بود كه ارتش ميل
و اراده
اينكار را از
دست داده است.
بسارى از
مخالفانى كه
ارتشيان بايد
بگاه ضرورت از
سر راه نظم بر
مىداشتند،
فرزندان،
برادران و كسان
مردانى بودند
كه مسلسلها و
تفنگها را
بدست داشتند.
در
گفتگوهايمان
با هايزر Huyser گفتم كه
نيروهاى ارتش
ابزار دست
نيستند تا بتوان
آنها را
بدلخواه بر ضد
انقلاب بكار
برد. او سخن من
را شنيد و به
قضاوتم
احترام
گذارد، اما
نتيجهاى كه
خود به آن
رسيده بود،
خلاف نظر من
بود...
... بر من هر روز
بيشتر روشن
مىشد كه در صورت
مقابله ميان
ارتش و
انقلاب،
نيروهاى مسلح
فرو خواهند
پاشيد. هايزر Huyser با امانت
نظرهاى مرا به
واشنگتن
گزارش مىكرد.
من خود نيز از
طريق خط تلفنى
امن، به
اولياء وزارت
خارجه اين
نظرها را
مىگفتم. با
وجود اين، هم
بختيار و هم
برژينسكى به
تدارك مقدمات ايجاد
رويارويى
ميان ارتش و
انقلاب ادامه
مىدادند.
در آن روزها،
من بطور مرتب
با بختيار ملاقات
مىكردم و با
نوعى تحير به
سخنان او گوش
مىكردم.
مىگفت قصد
دارد با
انقلاب
مقابله كند و
با حداقل
استفاده از
نيروهاى
نظامى آنها را
به مبارزه
بطلبد و
پراكنده سازد.
اطمينانش به
موفقيت راه و
روشهايش
شگفتانگيز
مىنمود.
برژينسكى نيز
و كسانى كه
معرف نظرهاى
او بودند و در
گفتگو با
هايزر Huyser بودند،
آشكارا دچار
اين ساده
انديشى بودند.
او همكارانش
پى در پى به ما
در تهران
يادآور
مىشدند كه
نيروهاى مسلح
ايران 400 هزار
نفرند و بطور
قطع از پس قلع
و قمع جمعيت
بدون سلاح... بر مىآيند.
شاه در مصر
مانده و بظاهر
اردشير زاهدى
او را بدرستى
اين نظرها
متقاعد كرده
بود. بخلاف
برنامه
اوليهاش،
بجاى اينكه يك
روز بيشتر در
آسوان نماند،
بر آن شد كه به
مدت نامعلومى
بعنوان
ميهمان دولت
مصر در آن
كشور بماند.
ناظران ما در
مصر به ما گفتند
شاه بر آنست
كه بزودى
برخوردى ميان
نيروهاى مسلح
و انقلابيان
واقع مىشود و
ارتش فايق مىآيد.
او بر اين
باور است كه
در اين صورت
همانند 1953، از
نو او را به
تهران دعوت خواهند
كرد و مانند
آن زمان، شاهى
از سر خواهد
گرفت. اين
نظرها، بنظر
من غير واقع
بينانهترين
فكرى بودند كه
ممكن بود در
سر برود... به
واشنگتن
گزارش كردم
انقلاب در حال
پيروزى است و
ما بايد بخاطر
حفظ منافع
آمريكا با
واقع بينانهترين
شيوهها خود
را با آن
سازگار كنيم.
در پاسخ اين
پيام،
تلگرامى با
لحنى كه از آن
ناخوشآيندتر
و نيشدارتر
نمىشد، دريافت
كردم. اين
پاسخ بنظر من،
متضمن توهين
غير قابل
قبولى نسبت به
صداقت و
وفادارى من
بود... تصميم
گرفتم استعفا
كنم و تهران
را ترك گويم... اما
بخاطر مصالح
آمريكا و
آمريكاييانى
كه هنوز ايران
را ترك نگفته
بودند، از اين
فكر منصرف
شدم...
... واشنگتن از
راه
ارتباطهاى
مستقيم با
بختيار، به او
اطمينان داد
كه از حمايت و
اعتماد كامل
آمريكا از او
حمايت كنم... من
اين وضعيت
راپذيرفتم و
به بختيار
اطمينان دادم
كه از اين
دستور پيروى
خواهم كرد.
بختيار نوشته
است در رفتار
با او، من همواره
«سرد» بودم. اما
فكر مىكنم
نتواند بگويد
كه من در
حمايت از متن
و روح
دستورالعمل
رئيس جمهورى
آمريكا بيرون
رفتهام.
سختترين
لحظه آزمايش
اين
وضعيت
غيرعادى،
زمانى فرا
رسيد كه ميان
بختيار و رئيس
ستاد ارتش
ايران برخورد
رو به توسعه
گذاشت.
قرهباغى بمثابه
رئيس ستاد، به
ارزيابى
برخوردى
پرداخت كه بنا
بر سياست نخست
وزير و
تمايلات دولت
آمريكا، ميان
ارتش و مردم
بايد وقوع
مىيافت. تصميم
گرفت از مقام
خود استعفا
كند و در
اجتماع غمانگيز
سران نظامى در
ستاد ارتش،
تصميم خود را
به اطلاع آنها
رساند. هايزر Huyser كمى بعد از
اين جلسه از
تصميم
قرهباغى
مطلع شده بود،
كوشيد او را
از اين فكر
منصرف كند... هايزر
Huyser آشفته به
اقامتگاه من
بازگشت. به من
گفت از آن مىترسد
كه استعفاى
قرهباغى،
روحيه باختگى
فرماندهان
نظامى را
زودرس گرداند
و اين روحيه
باختگى به
سرعت به
نظاميانى كه
در شهرها
بكارند،
سرايت كند.
از آمدن
هايزر Huyser و گفتن
مطلب بالا،
دقايقى بيش
نگذشته بود كه
نخست وزير به
من تلفن كرد
كه بساعت 6 بعد
از ظهر در
نخست وزيرى
بنزد او بروم.
ساعت 6 وارد
نخست وزيرى
شدم و در دم به
اطاق بختيار
راهنمايى شدم.
مرا به نشستن
دعوت كرد و با
قيافهاى
مرموز به
فرانسه گفت
«ما سه نفر
خواهيم شد»...
بيست
دقيقهاى از
گفتگو درباره
وضعيت سياسى
نگذشته بود كه
ژنرال قرهباغى
وارد اطاق شد.
از ديدن من
براستى مبهوت
شد. آنگاه
بشيوه
فرانسوى به
نخست وزير و
من سلام كرد.
نخست وزير به
او جائى ميان
خودش و من تعارف
كرد و به
مهربانى
بفرانسه
شروع به صحبت
كرد. قرهباغى
مىكوشيد
گفتگو را به
فارسى
برگرداند،
اما بختيار او
را ناگزير
مىكرد به
زبان فرانسه
صحبت كند.
روشن گشت كه
قرهباغى
استعفانامهاى
در جيب دارد و
آن را در دست
گرفت و
مىخواست به
نخست وزير
بدهد. نخست
وزير كوشيد او
را قانع كند
از استعفاى
خود صرف نظر
كند و استدلال
مىكرد كه اين
عمل چه مشكلات
بسيارى ببار
مىآورد. او
به من روى كرد
و خواست از
استدلال او
حمايت كنم. با آنكه
شخصاً با موضع
قرهباغى
موافق بودم،
در اطاعت از
دستورى كه
بنابرآن بايد
وفادارى
نظاميان را
نسبت به
بختيار حفظ
كنم، با تمام
قوت بر ضد
عملى كه قصد
داشت انجام
دهد، استدلال
كردم. مباحثه
بيشتر از نيم
ساعت بطول انجاميد
و سرانجام
قرهباغى
استعفانامه
را در جيب
گذاشت. سلام
نظامى كرد و
اطاق را ترك
نمود. بعد از
رفتن ژنرال،
بختيار از من
بخاطر كمك به
پس گرفتن
استعفاء،
تشكر فراوان
كرد و گفت كه
با بازگشت آيت
الله خمينى،
منازعه بسود
حكومت بختيار
تحول خواهد
كرد.
توضيح:
توجه
خوانندگان را
جلب مىكنم كه
ا ين «نخست وزير»
ايران و در
گرماگرم
بزرگترين
انقلاب نيمه
دوم قرن است
كه از سفير
آمريكا
مىخواهد
رئيس ستاد
ارتش ايران را
از استعفا
منصرف كند.
اين صحنه
كوتاهترين و
رساترين بيان
درباره چرايى
سقوط رژيم شاه
است. رژيمى تا
اينحد دست
نشانده چگونه
مىتوانست در
كشور با فرهنگ
ما بر پا
بماند؟
نخست وزير
اعلان كرد كه
مايل است به
پاريس برود و
با آيت الله صحبت
كند. در حقيقت
احساس مىكرد
حسن تفاهمهايى
وجود دارد كه
اين ديدار را
ممكن
مىگردانند...
اما كمى قبل
از وقوع اين
ملاقات، آيت
الله اعلام
كرد كه شرط
ملاقات اينست
كه وى از نخست
وزيرى استعفا
كند. اين
ابهام كلى، تنها
چند روز پيش
از مراجعت
پيروز آيت
الله و استقرارش
در تهران،
پديد آمد.
... هايزر Huyser بطور
روزافزونى
گهگيرى
مىكرد و
خواهان اجازه
ترك كشور بود.
بر آن بود در
اوضاع و احوال
مبهمى، آنچه
از دستش بر
مىآمده،
انجام داده است...
من همچنين
بطور
روزافزونى
نگران وضعيت
حقوقى
قراردادهاى
فروش اسلحه مان
به ايران
مىشدم. بنا
بر اين
قراردادها،
ما بايد در
حدود 6
ميليارد دلار
تجهيزات
نظامى به
ايران
مىفروختيم.
اين
قراردادها بر
اساس دولت با
دولت بود اما
توليد از سوى
شركتهاى خصوصى
آمريكايى
انجام گرفت.
بيم من آن بود
كه حكومت
انقلابى بر سر
كار آيد و همه
قراردادها را
باطل گرداند.
و دولت ايالات
متحده زير بار
تعهد پرداخت
مبالغ تعهد
شده در
قراردادها برود.
به فوريت از
واشنگتن
خواستم در اين
باره با حكومت
ايران مذاكره
شود و ترتيبى
براى تسويه
اين تعهدها
بنحوى كه شانه
حكومت آمريكا
را از زير
بارشان رها
سازد، داده
شود... آمريكا
موافقت كرد ...
كمى پيش از
آن كه كشور در
بى نظمى فرو رود،
فرستاده
آمريكا،
موافقت
نامهاى كه
براى
ايرانيان
قابل قبول
باشد، تهيه
كرد و ما متن
را به امريكا
مخابره كرديم.
از آمريكا
دستور آمد
اصلاحاتى در
متن بعمل آيد.
ديدم اينكار
سخت بدرازا
خواهد كشيد.
از اينرو به
اريك ون ماربد
Eric
von Marbod گفتم
همان متنى را
كه تهيه كرده
است، امضا كند.
مسئوليت
اينكار بعهده
من... احتمالاً 4
ميليارد دلار
پول ماليات
دهندگان
آمريكايى را
نجات دادم.
تشكرى هم از
مقامات مسئول
نديدم. (فصل 23 صص
247-235)
توضيح:
سفير آمريكا 4
ميليارد دلار
به ماليات
دهندگان
آمريكايى
خدمت كرد و
«نخست وزير»
ايران، 4 ميليارد
دلار به
ايرانيان،
هموطنان
گرسنه خويش خيانت..
رفتن
هايزر Huyser و كودتاى
ناكام بختيار
هايزر Huyser ايران را
ترك كرد و آيت
الله خمينى در
اول فوريه به
ايران بازگشت.
توضيح: شاه
برآنست كه
هايزر Huyser براى
انتقال قدرت
از او به
ايران آمده
بود، مىنويسد
(پاسخ به
تاريخ، صص 273 و 274):
«... سرانجام
روشن شد كه
نگرانى اصلى
رهبران
آمريكا وقوع
يك كودتاى
نظامى در
ايران است...
احتمالاً
سرويسهاى
اطلاعاتى
آمريكا
مىدانستند كه
برنامه زير پا
گذاشتن قانون
اساسى در پيش
است. پس
مىبايست از
بروز
عكسالعمل در
ارتش ايران،
جلوگيرى كنند.
هدف مسافرت
ژنرال هايزر Huyser به ايران
جز اين نبود.
پس از آنكه من
ايران را ترك
كردم، ژنرال
هايزر Huyser باز چندين
روز در ايران
اقامت داشت.
در اين هنگام
چه گذشت؟ تنها
چيزى كه
مىتوانم
بگويم اينست كه
ربيعى
فرمانده
نيروى هوايى
ايران طى
«محاكمهاش»
به «قضات» گفت:
«ژنرال هايزر Huyser شاه را مثل
يك موش مرده
بخارج از كشور
پرتاب كرد». از
بحث درباره
عمل
آمريكاييها
در حق «موش
مرده» و اينكه
وقتى رژيمى
وابسته به
قدرت خارجى
شد، بايد
بداند تا وقتى
از او حمايت
مىشود كه
كارآمد باشد و
گرنه زير فشار
مردم ناگزير
مىشوند
سرانش را مثل
موش مرده
بخارج از كشور
پرتاب كنند،
چشم مىپوشم.
به اين امر
مىپردازم كه
ادعاى شاه با
نوشتههاى
برژنسكى
مدافع سرسختش
در دستگاه
حاكمه
آمريكا، تضاد
دارد. در عوض،
نوشتههاى دو
رقيب، يعنى
برژنسكى و
سليوان با
يكديگر
مىخوانند. در
حقيقت همانطور
كه برژنسكى و
سليوان
مىنويسند
هايزر Huyser براى
موافق
گرداندن راه
حل برژنسكى
ولو به قيمت
خونريزى بزرگ
به ايران
فرستاده شده
بود. نرفتن
شاه به
آمريكا، با
همه اشتياقى
كه به آن
داشته است و
سخنى كه خود
درباره مأموريت
هايزر Huyser انجام
گرفت، جاى
ترديد
نمىگذارد كه
شاه براى گريز
از اين اتهام
واقعى كه به
دستيارى آمريكاييان
«گروه
برژنسكى) نقشه
سركوب انقلاب
را با يك
خونريزى بزرگ
داشته است، پس
از شكست كودتا
و ناكامى از
مراجعت در
مقام مظلوم
نمايى و پاك
كردن دست خويش
از خون
قربانيان
كودتاى
نافرجام
بختيار، حقيقت
را وارونه
كرده است.
وگرنه چرا
قرهباغى بخاطر
شركت نكردن در
خونريزى
استفا
مىداد؟ چرا؟
چرا؟... چرا
بقول سليوان
كودتا واقع شد
و شكست خورد
مىنويسد:
در نهم
فوريه، اوضاع
به نهايت
بحرانى شد. يك
واحد از
دانشجويان
افسرى نيروى
هوايى به
تكنسينهاى
پايگاه هوايى
دوشان تپه
عصيان كرده و
بسوى مقر
فرماندهى
نيروى هوايى
كه در همان
محل قرار دارد
اسلحه كشيدند.
واحدى از گارد
شاهنشاهى را
به دوشان تپه
آوردند تا به
عصيان پايان
بخشد. در وسط
پايگاه، زد و
خورد مسلحانه
درگرفت...
ربيعى مستشاران
آمريكا را با
هليكوپتر از
محل خارج كرد...
با فرا رسيدن
شب... مردم
پايگاه را در
ميان گرفتن و
سنگربندى
كردند... براى
نخستين بار در
جريان
انقلاب،
سلاحهاى
خودكار در دست
آنها، ظاهر
شدند. بسيارى
از اين سلاحها
روسى بودند.
زد و خورد در
دهم فوريه نيز
ادامه يافت....
اما با پايان
روز، نه تنها
پايگاه دوشان
تپه در دست
شورشيان
نيروى هوايى
بود، بلكه بسيارى
از تانكهاى
لشگر گارد،
پايگاه خود را
ترك
گفته و به
نيروهاى
انقلابى پيوسته
بودند...
در بحبوحه
اين حوادث، از
واشنگتن تلفن
شد. اول معاون
وزارت خارجه
نيو سام Newsom حرف زد. گفت
از اطاق كار
رئيس جمهورى
حرف مىزند.
جلسهاى براى
بررسى وضعيت
در ايران تحت
رياست
برژنسكى
تشكيل شده
است... 15 دقيقه
بعد، از نو،
زنگ تلفن بصدا
درآمد و از
احتمالات
گوناگونى كه
در پى بودند
مىپرسيدند...
باز پرسيدند
كه برژنسكى
نظر مرا درباره
امكان انجام
كودتايى از
سوى نيروهاى
مسلح مىخواهد
و مىپرسد حال
كه حكومت
بختيار درمانده
شده است،
نظاميان
مىتوانند
خود قدرت را در
دست بگيرند؟
نامربوطى
كامل اين
سئوال در اوضاع
و احوال موجود
در تهران، مرا
از جا بدر برد
و با خشونت و
كلمات زشت
پاسخ برژنسكى
را دادم...
هنوز چند
دقيقه
نگذشته... از نو
تلفن شد. باز
نيو سام
Newsomبود.
مىپرسيد آيا
با فرماندهى
مشاور نظامى آمريكا
در ارتباط
هستم و آيا
مىتوانم نظر
او را درباره
امكان كودتا
بپرسم و به
واشنگتن
گزارش كنم؟ در
مقام استنكار
از نيوسام Newsom پرسيدم،
مىداند معنى
اينكه ژنرال
فرمانده در
خوابگاهى به
تله افتاده و
من مىكوشم
جانش را نجات
دهم، چيست؟
پاسخ داد
مىفهمد اما
دستور دارد كه
نظر ژنرال را
كسب كند. يكى
دو لحظه بعد،
فرمانده
مستشاران
آمريكا از
خوابگاهى كه
در آن گير
افتاده بود،
تلفن كرد...
سئوال
واشنگتن را به
او گفتم... گفت
شانس موفقيت
چنين كودتايى
5 درصد است...
نيروهاى ارتش
تمامى نقاطى
را كه حفاظت مىكردند،
ترك گفتند.
قدرت بختيار
بخار شد. بختيار
خود نيز
ناپديد شد...
(فصل 24 صص 255-248)
توضيح: يكى
دو روز پيش از
كودتاى خونين
و نافرجام بختيار
جلسات متعددى
درباره
چگونگى
مواجهه با اين
كودتا در محل
اقامت خمينى و
جاهاى ديگر تشكيل
شدند. دو نظر
از ميان
نظرها،
طرفداران بيشتر
بدست آوردند:
- نظرى كه
بر آن بود
آمريكاييان
تصميم گرفتهاند
بدست بختيار و
ارتش،:
خونريزى
وحشتناكى براه
بياندازند و
به عمر انقلاب
پايان بدهند. بايد
از راه تفاهم
جلو كودتا را
گرفت. نظر اين دسته
اين بود كه
ارتش آمادگى
اين كودتاى
سخت خونين را
دارد.
- نظرى كه
بر اين بود
ارتش از پايه
تا نزديك به
رأس جذب
انقلاب گشته
است و شروع
عمليات،
خاتمه آنست.
من بر اين سنجش
افزودم كه بهر
حال آقاى
خمينى در
موقعيتى نيست
كه عقب بنشيند
چرا كه سنگينى
مسئوليت برگرداند
پيروزى به
شكست
شانههاى او و
شانههاى نسل
امروز را فرو
خواهد شكست.
بهترين چاره
آنست كه طى
پيامى از مردم
بخواهد همه از
كودك شيرخوار
تا پير
زمينگير، از
خانه بدرآيند.
در اين صورت
نظاميان
اسلحه خود را
بسوى دستوردهندگان
برخواهند
گرداند. خمينى
اين نظر را
درست يافت.
پيام را صادر
كرد... اما
افسوس كه خونريزى
ناموفق آن
روز، امروز
بدست شخص
خمينى انجام
مىگيرد...
از حمله
به سفارت تا
مراجعت
سليوان پس از
شرح حمله به
سفارت و محاصر
آن و حضور
بهشتى و يزدى
در محل و خارج
كرد ن سفارت
از محاصره،
مىنويسد:
«در ميان
ملاقات
كنندگانم در
دو روز بعد از
حمله به
سفارت، آيت
الله خوبى بود
كه با دو ملاى
جوانتر آمده
بودند. گفت كه
از سوى آيت
الله خمينى
فرستاده شده
است تا تأسف و
پوزش شخص وى
را از حمله به
سفارت و
خوشحاليش را از
اينكه زنده و
سالم هستيم،
ابلاغ كند».
فصل 24 كتاب،
شرح كارهايش
در روزهاى آخر
اقامتش در
ايران است. از
جمله به دولت
آمريكا توصيه
مىكند كه
پيشنهاد
همكارى
مذهبيها،
«گروه خمينى
(بازرگان)» و
نيروهاى مسلح
را كه در ماه
نوامبر گذشته
ارائه كرده و
واشنگتن نمىپذيرفته است،
اساس سياست
آمريكا در
ايران قرار
دهند. شاه را
كه با اصرار
مىخواست از
مراكش به
آمريكا برود،
ديگر راه
ندهند چرا كه
به
گروگانگيرى
اعضاى سفارت
خواهد انجاميد...
سليوان
ايران را ترك
گفت.
توضيح:
اينكه كار
خلاصه كردن دو
كتاب
برژينسكى و سليوان
و روشن كردن
نكات مبهم
آنها را به
پايان رساندهام،
فرصت آنست كه
از راه مقابله
دو كتاب، يك
قاعده علمى
بدست دهم:
الف - همانطور كه برژنسكى و سليوان هر دو مىگويند، راه حل امينى يعنى ايجاد همكار