سير تحول
سياست آمريكا
در ايران
كتاب اول
آمريكا و
انقلاب
انتشارات
انقلاب
اسلامى
تاريخ
اولین انتشار
: 1367
تذكر
انقلاب،
رويدادى
جهانى است. هم
از اين نظر كه
بيانگر آغاز
تحول نظام
جهانى است و
هم از اين
لحاظ كه
ساختهاى
روابط داخلى و
خارجى
جامعهاى كه
انقلاب در آن
روى مىدهد، توان
تحمل فشارها
را نمىآورد.
انقلاب ايران در
زمانى روى داد
كه دولت در
جريان خارجى
شدن و قدرت
سلطهگر در
جريان داخلى
شدن، به مرحلهاى
رسيده بودند
كه در دولت
عناصر ايرانى
كم شار و كم
توان و عناصر
انيرانى
پرشمار و فشارى
كه به جامعه
ملى وارد
مىكردند، از
حد تحمل در
مىگذشت. بدين
خاطر بود كه
دولت بيش از آنچه
در تصور گنجد
ناتوان مىشد.
قدرت سلطه گر،
نه مىتوانست
دولت دست
نشانده را در
مهار جامعه
بكار گيرد و
نه مىتوانست
پاى از ماجرا
بيرون گذارد.
زيرا داخلى
شده بود.
اينست كه
بتدريج رشته
عقل و تدبير
سياسى خود را
بدست گروهها و
شخصيتهاى
ايرانى
مىسپرد و
آنها
مىكوشيدند
بسود خود و به
زبان رقيبان،
اين قدرت را
وارد عمل
سازند. اين
تحول تعيين
كنندهاى بود.
زيرا اينبار
ايرانيها
بودند كه سياست
آمريكا را
دنباله رو
مىساختند. با
اينحال نبايد
ساده انديش
بود و اصل
راهنما را از ياد
برد: اصل
راهنما اين
بود كه اين
گروهها براى
قدرت مسلط
«منافع»
بشناسند و
پاسدارى از حفظ
اين منافع را
عهده دار
شوند.
نظريهها كه
درباره تقدم و
تأخر اصلهاى
استقلال و
آزادى و رشد و
اسلام پيدا
شدند و بهايى
كه مردم ايران
مىپردازند و
تأخيرى كه
انقلاب در دستيابى
به هدفها بايد
تحمل كند،
بازتاب اين
رابطه با قدرت
مسلط نيست؟
بدينقرا،
مطالعه
انقلاب
ايران، بدون
مطالعه
سياستهاى
قدرتهاى
خارجى، بخصوص
قدرتى كه نقش
اول را
بازى مىكرده
است، ناتمام
است. كتاب
اول، از سه
كتاب كه اينك
در دسترس
خواننده قرار
مىگيرد، مطالعه
سياست آمريكا
در ايران، از
سالهاى پيش از
انقلاب تا
گروگانگيرى
است. شامل: 1 -
مطالعه تحليلى
اسناد سفارت
آمريكا در
ايران است كه
قسمتى از آنها
تا كنون در 60
جلد منتشر شده
است. 2 -
چكيدههاى
كتابهايى
هستند كه مسئولان
وقت دولت
امريكا، در
تهران و
واشنگتن انتشار
دادهاند.
كوشيدهام از
كتابها،
قسمتهايى را
نقل كنم كه يا
يكديگر
راتكميل
مىكردهاند
و يا از اين و
آن جنبه اين
سياست رفع
ابهام
مىكردهاند.
در جستجوى
حقيقت، به اين
كار بسنده نكردهام:
كوشيدهام
نوشتههاى
مسئولان رژيم
شاه و خود او و
نيز گفتهها و
نوشتههاى
آقاى خمينى و
همكاران او را
با سندها و
نوشتههاى
مقامهاى
آمريكايى
مقابله و مقايسه
كنم و
بدينكار،
ابهامها را
رفع و از
دروغها، با
يافتن
تناقضها و
گشودن گره از
مشكل آنها،
راستها را
بيرون بكشم.
با وجود اين،
هنوز كار را
از كمال بدور
مىدانم زيرا
بخشى از حقيقت
در توقيف
سانسور مانده
است. بدين خاطر
از عهد با
تحقيق دست
نمىشويم. و
در قلمرو، بكار
ادامه مىدهم:
1 - دستيابى به
آن بخش از
حقيقت كه
گرفتار
سانسور است و
آزاد كردنش و 2-
تمايلهاى
موجود در رژيم
شاه و تمايلهاى
موجود در
مخالفان آن
رژيم، چگونه
سياست آمريكا
را داخلى و از
خود مىكردند
و در كشمكشهاى
سياسى بكار
مىبردند
تحقيق را به
گونهاى
انجام
دادهام كه در
مرحله به
مرحله جريان
تحول،
رويدادها خود
چندى و چونى و
چرائى قوت يا
ضعف گرفتن
نيروها و
شخصيتهائى
سياسى را باز
گويند. به سخن
ديگر،
خواننده را از
نياز به مدخل
و حاصل سخن پر
طول و تفصيل
بياسايم. با
وجود اين، بنا
دارم وقتى
مطالعه را
كامل كردم،
حاصل سخن را
بنويسم شامل
قاعدهها كه
در پرتو اين
مطالعه
يافتهام و
مىيابم. از
اين قاعدهها،
اساسىترين و
عمومى
ترينشان را
مىآورم: نگرش
هر ملتى به
خود، باور يا
ناباورى بخود
و انديشه
راهنماى ناظر
به آن، لوحى است
كه اندازه
تأثير عوامل
خارجى را در
يك تحول نشان
مىدهد. در
واقع عوامل
خارجى تا وقتى
داخلى نشوند،
نقش پيدا
نمىكنند. و
تا وقتى جامعه
باور به خود و
انديشه
راهنماى ناظر
به آن، انديشه
استقلال آزادى و
رشد را از دست
ندهد،
عاملهاى
خارجى را
داخلى نمىكند.
رمز رشد، باور
به خود است.
سير تحول
سياست آمريكا
در ايران
كتاب اول
امريكا و
انقلاب
قسمت اول
تحول سياست
آمريكا از
زبان اسناد در
سالهاى پيش از
انقلاب
درباره
اسناد منتشره:
درباره
اسناد منتشره
سخنهاى
بسيار مىتوان
گفت. از آنهمه
گفتنى به
سخنهاى زير بسنده
مىكنم:
1- مسلم
است كه همه
اسناد منتشر
نشدهاند.
بنابر مقاصدى
كه داشتهاند
اسنادى را
منتشر كرده و
اسنادى را
منتشر
نكردهاند.
حتى درباره يك
سازمان و يا
يك شخصيت و يا
يك واقعه نيز،
همه اسناد
منتشر
نشدهاند.
2- مقايسه
متن اسناد و
ترجمهها
آشكار مىگرداند
كه در ترجمه
امانت و دانش
بكار نرفتهاند.
گاه از خود
معناى دلخواه
را بعنوان ترجمه
آوردهاند.
3- اسناد
را در
شمارههاى
گوناگون و پراكندهاند.
اسنادى كه به
يك زمان و به
يك موضوع و به
يك سازمان و يا
شخصيت و به يك
سياست راجعند
را در
شمارههاى
گوناگون و
بىربط و بدون
فهرست صحيح،
پراكنده
ساختهاند.
چرا؟
- زيرا
نمىخواستهاند،
خوانندگان سر
از سير تحول
سياست آمريكا
در آورند تا
ببينند چرا از
دفاع شاه تا دفاع
از خمينى تحول
كرده است؟
- زيرا
نمىخواستهاند،
خوانندگان به
توانايىهاى
واقعى سياست
آمريكا پى
ببرند و ببينند
كه در جريان
همگرايى و
آشتى ملى، دست
و پاى غول
بسته مىشود
اسناد گواهى
مىدهند، اقليت
كوچكى كه بطور
كامل ابزار
سياست امريكا بودهاند
بكنار، بقيه
به يمن هوش و
وطن پرستى،
موفق
شدهاند،
غولهاى
آمريكايى و
روسى را در
جريان انقلاب
بزرگ ايران از
عمل باز
بدارند و
انقلاب بدون
خسران به
پيروزى رسد.
- زيرا
مىخواستهاند،
از اسناد بمثابه
حربه تكفير
استفاده كنند
و مقاومت در
برابر
استبداد را از
ميان ببرند.
در نتيجه
ايرانيان
ندانند كه
بهاى آشتى با
يكديگر چه
اندك و نتايج
آن چه عظيم
اند. احساس
شخصيت نكنند و
در برابر
تمايل به
استبداد و
وابستگى كه در
پى استبداد
بضرورت تحميل
مىشود، نايستند.
4- از آنجا
كه مقصود از
انتشار
اسناد، شناساندن
سياست آمريكا
و جريان تحول
آن نبوده،
بلكه پوشاندن
آن در پرده
ابهام بوده است،
تا
توانستهاند،
اسناد منتشره
را پراكنده
منتشر ساخته
اند. ناگزير:
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى به وجود فضاهاى
خالى ببرند.
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى ببرند چرا از
ميان نظرها و
تدابير سياسى
پيشنهاد شده و
يا حتى متخذ،
فلان نظر و
تدبير بعمل در
آمده و فلان
نظر و تدبير
رها شده است؟
-
خوانندگان
نمىتوانند
پى ببرند چرا از
ميان
انتخابها،
انتخابهاى
معينى جامعه عمل
پوشاندهاند
و رابطه جريان
وقايع با انتخابها
چه بوده است؟
حتى اگر
انسان معدودى
زحمت مطالعه
تمامى اسناد را
بخود بدهند،
سر از تحول
سياست آمريكا
و علل آن در
نمىآورند.
مگر آنكه در
جريان تحول
حضور مستمر
داشته و زحمت
دسته بندى
علمى اسناد را
بخود بدهند و
فضاهاى خالى
را با مراجعه
به كتابهايى
كه بازيگران
وقت سياست
آمريكا و سران
رژيم شاه
نوشتهاند و
اسناد ديگر
حتىالمقدور
پر كنند.
كوشيدهام
بدين روش، خط
تحول سياست آمريكا
و عوامل موثر
آن را از
اسناد بيرون
كشم و در متنى
نه چندان مفصل
در اختيار نسل
مسئول بگذارم.
اين اسناد به
بهاى هزاران
كشته و معلول
و ميليارها
دلار (كه در
جريان
گروگانگيرى
بغارت آمريكا
رفت يا بر اثر
محاصره
اقتصادى و جنگ
و استبداد
برباد رفت) زيان
تمام شد است و
دست كم بايد
بكار آگاهى
نسل امروز
ايران و نسل
امروز بشريت
اسير بيايند و
همگان را در
يافتن روشهاى
درست در
مبارزه بخاطر
رهايى از
روابط سلطه
گر- زير سلطه،
بكار آيند. در
حقيقت اسناد
گزارشگر صديق
اندازه
كارآيى
روشهايى است
كه پيش و در
جريان و پس از
پيروزى
انقلاب، از
سوى شخصيتها و
سازمانهاى
سياسى ايران
پيشنهاد شده و
بعضاً بعمل
درآمدهاند.
خواه روشهايى
كه از سوى
رژيم شاه و حاميان
آمريكائيش
اتخاذ
شدهاند و
خواه روشهايى
كه از سوى
مخالفين
اتخاذ
شدهاند. در نتيجه
مىتوان
فهميد چه
روشهايى بر
پايه چه ديدگاه
عملى
مىتوانند
غولها را
عاجز گردانند.
اگر اين درس
از اين اسناد
گرفته شود،
شايد بتوان
خسرانهارا
جبران كرد.
بهررو، بنا
بر روشى كه
آمريكاييان
خود بكار
بردهاند، در
اين مطالعه
تحت هدفها و روشهاى
آمريكا و در
رابطه با بيش
و كمى كه به
اهميت هدفها
در هر مرحله
دادهاند، به
گروهبندى
شخصيتها و سازمانها
پرداختهايم
و سياستهاى
متخذ و عوامل
موثر در اتخاذ
و
بكاربردنشان
را معين ساختهايم.
1-
هدفهاو
وسايل:
هر چند
در باره
اسناد، هدفها
و وسائل بنا
بر اهميت رديف
نشدهاند،
اما در هر
مرحله جاى هر
يك از آنها از
لحاظ اهميت
زبر يا زير
مىگشته است.
با اين وجود
در دوران
طولانى پيش و
جريان و بعد
از انقلاب،
هدفها و وسائل
معينى همواره
در رديفهاى
اول قرار
گرفتهاند.
اينك اگر
بخواهيم اين هدفها
و وسايل را
بنا بر اهميت
رديف بندى
كنيم، فهرست
زير بدست
مىآيد (1):
الف -
هدفها:
* 1- ثبات
رژيم سياسى -
نظامى ناظر
به:
* 2-
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى
* 3-
جلوگيرى از
نزديكى به
روسيه و
انسجام اقتصادى،
سياسى، نظامى
و فرهنگى
ايران در بلوك
بندى جهانى
تحت رهبرى
آمريكا
* 4- سلطه
بر شبكه
راههاى بين
المللى و نقاط
استراتژيك
منطقه و بخصوص
ايران
* 5- جريان
نفت و تنظيم
قيمتهاى آن و
روسيكلاج
دلار
* 6-
سرنوشت ايران
بعد از نفت
از
درجهبندى
بالا، روشن
مىشود كه چهار
هدف اول،
بنوبه خود
وسيله
دستيابى
هميشگى به دو
هدف آخر
هستند. با
وجود اين اگر
نفت و منافع
اقتصادى نيز
در كار
نمىبودند،
موقعيت
«ژئوپوليتيك»
ايران، ايجاب
مىكرد كه
آمريكا چهار
هدف اول را
اساس سياست
خويش قرار
بدهد.
توضيحاتى كه
در اسناد داده
شدهاند، از
هر لحاظ
روشنگر هستند:
* درباره
ثبات سياسى،
اين امور مورد
تاكيد قرار
گرفتهاند: (2)
- ساختهاى
وابستگى و
قابليت
دوامشان
- قابليت
تجديد
نخبهها و
توسعه پايگاه
اجتماعى يا
قابليت تحول
رژيم و
توانائيش در جلب
نيروهاى جديد.
توجه اساسى به
اين امر است كه
با تحول
اجتماعى،
نيروهاى
سياسى جديدى
پديدار شده و
مىشوند. توانايى
رژيم براى جلب
اين نيروها چه
ميزان است؟
- انواع
تركيبهاى
رهبرى با شاه
و بدون شاه،
با شاه بدون
اختيار و با
شاه با اختيار
- انواع
آلترناتيوها
و امكانات هر
كدام
و از آنجا كه
ارتش را ستون
فقرات رژيم سياسى
تلقى
مىكردهاند،
پاسخ به
سئوالهاى
بالا را موكول
به سئوالهاى
زير درباره
ارتش
مىساختهاند
(3):
- قابليت
دوام تشكيلات
ارتش بخصوص از
لحاظ سنگينى
روزافزون
هزينهها و
تزاحم اين هزينهها
با رشد
اقتصادى.
- درجه
وابستگى ارتش
از لحاظ ساز و
برگ نظامى،
تعليم و تربيت
و مالى و
بخصوص (4):
- توانايى در
مهار خيزشهاى
داخلى
- همكارى در
كنترل
فعاليتهاى
نظامى روسيه
(همكارى
اطلاعاتى) و
دفاع اوليه در
صورت حمله اين
كشور
- توانايى بر
عهده گرفتن
منطقهاى در خاورميانه،
در شرق ايران،
در خليج فارس
و غرب آفريقا
و اقيانوس
هند.
توانايى در
دفاع از دالان
هوايى تركيه -
ايران كه از
لحاظ نظامى و
اقتصادى
حياتى است.
*
درباره
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى مسائل
زير مورد نظر
بودهاند (5):
- موقعيت
طبقات و
مسائلى كه از
رشد كمى و
كيفى شان پديد
مىآيند.
- نظام
اقتصادى
ايران و بخصوص
نوع برنامه
گذارى -
فعاليت چند
مليتى و راههاى
توسعه آن.
افزايش ظرفيت
بازار ايران و
راههاى فروش
حداكثر
فرآوردههاى
آمريكايى به
اين بازار.
تغيير طرز
فكر و
اعتقادات
قشرهاى ميانه
بخصوص
شيوههاى
زندگى.
- تثبيت
موقعيتهاى
اقتصادى -
سياسى قشرهاى ميانه
بمنظور تثبيت
رژيم سياسى:
حدود دمكراسى
و چگونگى
توسعه آن
* درباره
جلوگيرى از
نفوذ روسيه در
ايران يا
جلوگيرى از
نزديكى به
روسيه علاوه
بر مسايل
بالا، مسائل
زير مورد توجه
بودهاند (6):
- نقش آمريكا
بعنوان مدافع
تماميت ارضى
ايران و مخالف
تجزيه آن
- زمينههاى
نظامى (نياز
به سلاح) و اقتصادى
(نياز به
تكنولژى و
خدمات و
كالاهاى سرمايه
ئى)
- حل مسائل
منطقه و از
جمله ايران با
همسايگان آن
بدون دخالت
دادن به روسيه
شوروى
- زمينههاى
رشد گروههاى
وابسته به روسيه
شوروى و
گروههاى
متمايل به
استقلال از هر
دو قدرت.
«استقلال كامل
وهم است و
استقلال از
آمريكا
بمعناى قرار
گرفتن در حوزه
جاذبه روسيه
است» (7) اين
تمايل، بعلت
آنكه جاده صاف
كن كمونيستها
تلقى مىشود،
راديكال خوانده
مىشود.
- نقش ايران
در گروه
بنديهاى
سياسى - نظامى
منطقه: همكارى
با عربستان
سعودى،
اسرائيل و مصر
- اثرات
قدرتمند شدن
رژيم سياسى
ايران بر
تمايل آن به
جستجوى تعادل
جديد از راه
دورتر شدن از
آمريكا و
نزديكتر شدن
به روسيه.
- تغيير
تناسب قوا در
جهان و بخصوص
در منطقه و
اثر آن بر
روابط ايران و
شوروى
- تغيير در
اعتقادها و
شيوههاى
زندگى و اثر
آن بخصوص اندازه
توجه نسل جوان
به
ناسيوناليسم
انطباق طلب،
به ليبراليسم
اقتصادى و
بماركسيسم
برخاستن موج
اسلامى و اثر
آن بر روابط
دو قدرت.
* درباره
سلطه بر شبكه
راههاى بين
المللى و نقاط
استراتژيك
منطقه و بخصوص
ايران، مسائل
زير همواره
مورد نظر
بودهاند (8):
- تأمين
ارتباطات
زمينى و
دريايى و هوائى
هم از نظر
نظامى و هم از
نظر
بازرگانى
- حضور سياسى
و نظامى در
خليج فارس: پر
كردن خلاء
قدرت از سوى
آمريكا.
- نقش متفوق
نيروى دريايى
و هوايى ايران
*
درباره جريان
نفت و تنظيم
قيمتهاى آن و
روسيكلاژ پترو
دلار،
مشكلهاى حل
كردنى بقرار زيرند (9):
- حفظ بهاى
نفت در حد
توقعات
اقتصاد آمريكا
- جريان نفت
بغرب به ميزان
لازم.
- اثرات
اندازه و
تركيب بودجه
بر تضمين
جريان نفت و
سياست معتدل
درباره
قيمتها.
- اثرات تحول
مجموع اقتصاد
كشور بر ميزان
صدور نفت و
قيمت آن.
- نقش نظام
بانكى ايران و
وابستگى ريال
به دلار در
جريان نفت و
رسيكلاژ
پترودلار (ذخير
ارزى - دخيره
پشتوانه -
خريدهاى
نظامى - جريانهاى
سرمايه - ارزش
داخلى و خارجى
پول)
- جانشين شدن
آمريكا در
دادن كمكهاى
مالى و نظامى
به كشورهاى
متحد آمريكا و
كمك به تثبيت
رژيمهاى آنها.
* درباره
سرنوشت ايران
بعد از نفت،
دو امر زير
مورد توجه خاص
قرار
گرفتهاند (10):
- وقتى نفت
ايران به
پايان
مىرسد، ايرانى
بر جا مىماند
با قدرت نظامى
بزرگ و اقتصاد
ميرنده. اگر
اين ايران
شروع به
باجگيرى از
همسايهها
كرد، چه بايد
كرد؟
- ايران بعد
از نفت، هنوز
از موقعيت ژئوپليتيك
بى نظيرى
برخوردار است.
ا گر از لحاظ اقتصادى
نتواند بر سر
پا بماند، چه
بايد كرد؟
خطوط اصلى
هدفهاى بالا،
بر كسانى كه به
مطالعه علمى
مسائل سلطه و
استقلال
پرداختهاند
معلوم بودند.
در حقيقت در
عصر قاجار، در
قراردادهاى
تحميلى به
رژيمهاى دست
نشانده،
هدفهاى
بالا عناصر
غير متغير
بشمار
مىرفتند. اما
جزء به جزء
مسائلى كه تحت
عنوان اين هدفها،
موضوع فعاليت
سفارت آمريكا
بودهاند، اينك
به يمن اسناد،
در تمامت خود
شناخته
مىگردند. در پرتو
اين شناسائى
نه تنها
مىتوانيم به
هويت واقعى
گروههاى
سياسى كه در
جريان انقلاب
و پس از آن
برنامه عمل
منتشر
ساختهاند و
مىسازند پى
ببريم، بلكه
قادر
مىشويم، جهت
سياست آمريكا
و وسايلى را
كه براى
بازسازى نظام
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى و
رژيم سياسى
ناظر به آن
بكار مىبرد،
نيز، از پيش
بشناسيم و
وسائل متناسب
را براى
بازجستن
هدفهاى
انقلاب بزرگ
ايران، با دقت
علمى تشخيص
دهيم و تعيين
كنيم.
ب - وسائل:
امورى كه ذيل
هر يك از
هدفها، موضوع
فعاليت سفارت
بودهاند، بنفسه
وسايلى نيز
هستند كه براى
برآوردن مقاصد
بالا، بكار
مىرفتهاند.
با وجود اين،
بر اساس درجه
بندى هدفها و
با توجه به
اين امر كه دو
هدف اول، شرط
تحقق هدفهاى
بعدى تلقى
مىگشتهاند
و حفظ رژيم
سياسى، مسئله
اصلى به شمار
مىآمده است،
مهمترين
وسايلى را كه بطور
مستمر بكار
رفتهاند،
بنا بر درجه
اهميت در زير
شماره
مىكنيم (11):
1-
وابستگيهاى
ارتش. اين
وابستگيها
عبارتند از:
وابستگى به
سلاح - به
درآمد نفت - به
تعليم و تربيت
نظامى - به
پيوندهاى
نظامى در سطح
منطقه و با
ارتش آمريكا -
شيوه زندگى
آمريكائى
(غربى شدن
فرهنگ).
2- به
اختيار
درآوردن
آلترناتيو،
طوريكه بر فرض
تحول سياسى،
رژيم جانشين
به هدفهاى
بالا وفادار
بماند. اينكار
مستلزم:
* نفوذ هر چه
گستردهتر در
كادرهاى نظامى
و سياسى و
اقتصادى با
استفاده از
وسايل زير
است:
- القاء
ايدئولوژى
(ترس از
كمونيسم - ترس
از تجزيه -
متقاعد كردن
كادرها كه
استقلال و آزادى
كامل وهم است)
- پيوند قشر
حاكم (سياسى
يعنى حمايت از
مقام و موقع
آنها،
ايدئولوژيك،
اجتماعى از راه
ترغيب به
ديدارهاى
مكرر از
آمريكا، ايجاد
تماس با
مقامات
سياسى،
اقتصادى و
هنرى آمريكائى
و اقتصادى
يعنى ترغيب به
سرمايه
گذاريهاى
مختلط،
همكارى با بازرگانان
آمريكائى و...)
* جذب نيروى
مخالف شاه با
استفاده از: سيا،
جامعه
دانشگاهى،
بازرگانان
آمريكائى براى
تماس با
رهبران سياسى
در داخل كشور
و تبعيدهاى
ايرانى در
خارج از كشور
و نيز:
- ايجاد حزب
مذهبى و جدا
نگاهداشتن آن
از روشنفكران.
- در انزوا
نگاهداشتن
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى كه حاضر
به همكارى با
آمريكا بر اساس
خطوط بالا
نمىشوند. در
نتيجه:
- در اختيار
داشتن يك
آلترناتيو
ميانه رو
متمايل به
آمريكا
3- برنامه
گزارى اقتصاد
ايران و جهت
دادن به سياستهاى
اقتصادى.
4- فروش
اسلحه به
ايران و كنترل
آن به دو قصد: يكى
تداوم جريان
نفت و ديگرى
قادر كردن
ارتشش به
ايفاى
نقشهائى كه در
بالا شماره
شدند.
5-
جلوگيرى از
دسترسى ايران
به سلاح هسته
ئى.
6-
پشتيبانى از
صادارت
بازرگانى غير
نظامى از سوى
شركتهاى
خصوصى آمريكايى
به ايران.
7- توسعه
علائق
فرهنگى،
بخصوص تحصيل
دانشجويان
ايران در
آمريكا. كوشش
براى متقاعد
كردن كادرهاى
ايرانى به كارآمد
بودن
ايدئولژى
آمريكائى...
با آنكه درجه
بندى هدفها و
وسايل به شرح
بالا، روشن
مىگرداند كه
آمريكا
كداميك از
هدفها را در
كوتاه مدت
مىتواند
قربانى حفظ
هدفهاى ديگر بگرداند،
مىكوشم بكمك
اسناد و نيز
كتابهايى كه
مسئولان دولت
آمريكا
نوشتهاند،
هدفهاى صرف
نظر نكردنى و
كردنى را از
يكديگر مشخص كنم:
بنا بر
اسناد، تا
وقتى
كودتاهائى
نظير كودتاى
ناصر و قذافى
و بعد
كودتاهاى
نظاميان حبشه
و بخصوص
كودتاى
افغانستان
واقع نشده بودند،
انسجام در
ارتش و حاكميت
افراد وفادار
به سياست
آمريكا و
ساختهاى
اجتماعى -
اقتصادى
وابستگى،
براى
نگاهداشتن
ايران در
اردوگاه غرب،
كافى بنظر
مىرسيدند.
اما وقوع اين
كودتاها و
تغييراتى كه
در كشورهاى
ديگر خاورميانه
بوجود آمدند،
بر كار
گردانان
سياست خارجى آمريكا،
روشن ساختند
كه ساختهاى
وابستگى مىتوانند
روسيه را بجاى
آمريكا
بعنوان تكيه گاه
و حامى
بپذيرند (12). از
اين زمان است
كه هدف اول،
هدفهاى اصلى و
در ميان آنها،
دورنگاهداشتن
ايران از
روسيه، از
اهميت بيشترى
برخوردا
مىشود (13) در
عوض سه هدف
بعدى،
هدفهائى هستند
كه دست كم در
كوتاه مدت
مىتوانند
فداى هدفهاى
سه گانه اول
بخصوص
دورنگاهداشتن
ايران از روسيه
بگردند (14).
از اين زمان
ببعد است كه
نظر آمريكائيان
درباره
شخصيتها و
گروههاى
سياسى ايران تغيير
مىكند و بطور
جدى بفكر
جانشينانى در
درون رژيم و
حتى آلترناتيو
مىافتند:
«در صورت
مرگ يا عزل
شاه، ممكن است
ديد رژيم
جانشين، مثل
ديد شاه
نباشد. بعلاوه
نزديكى روابط
ايران و
آمريكا
مىتواند، يك
مسئله قابل
بهره بردارى
براى عناصر
راديكال و ضدر
رژيم باشد.
لذا ايالات
متحده يك توجه
اساسى در ثبات
بلند مدت در
ايران تحت حكومتهائى
دارد كه
منطقاً دوست
آمريكا باشند و
احتمال
نداشته باشد
بر ضد ما
اقدام كنند.
بهمين دليل به
نفع ايالات
متحده است كه
رفتار دوستانهاى
ميان مردم
ايران نسبت به
آمريكا پرورش
و ادامه يابد» (15).
تا اواسط سال
1976، تماسى با
مخالفان رژيم
شاه، تماس با
افراد و اغالب
بقصد خريدن
آنها بوده است
و از هرگونه
تماسى كه
ترديد در باور
آمريكا به
ثبات رژيم شاه
تعبير كرد،
اجتناب
مىشده است (16).
اما از اين
زمان، تماسها
به صفت ايجاد
رابطه با مخالفان
رژيم شاه و
ايجاد آلترناتيو
براى زمانى
است كه مهار
امور كشور از
دست شاه بيرون
برود (17). از
اينرو سلطه
رژيم سياسى ايران
و جلوگيرى از
پيدايش
آلترناتيو
مستقل يا وابسته
به روسيه، هدف
اول مىگردد.
وسيله اول براى
دست يابى به
اين هدف، جذب
نيروهاى
مخالف به درون
رژيم و ايجاد
بدلى در محدوده
رژيم شاه و
اگر نشد،
ايجاد
آلترناتيوى
است كه در
دراز مدت بطور
منطقى دوست
آمريكا باشد.
3-
گروهبندى
شخصيتها و
گروههاى
سياسى پيش از
انقلاب:
نظر طراحان
سياست آمريكا
در ايران، نسبت
به گروهها و
شخصيتهاى
سياسى، بخصوص
در فاصله 1976-1970،
تحول چشمگيرى
كرده است. در
سالهاى پيش از
آن، اطلاعات
سفارت آمريكا
از جنبههاى
مختلف
زندگانى
اجتماعى مردم
ايران، اندك
بودهاند.
ايران را
«جزيره ثبات»
فرض و بيشترين
مراقبت را صرف
مواظبت از
رژيم شاه و
هدايت آن
مىكردهاند.
در اين دوره
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى را به
شرح زير
ارزيابى و
طبقه بندى
كردهاند:
الف -
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى ايران، پيش
از دهه 1980 - 1970:
سازمانها و
شخصيتهاى
سياسى را به
شش گروه تقسيم
مىكردهاند
(18):
- گروهها و
نخبههاى
سياسى كه بر حول
قدرت شاه
حكومت را در
دست دارند و
ارتش كه ستون
فقرات حكومت
را تشكيل
مىدهد.
- گروههاى
سياسى ميانه
رو كه با
نزديكى با
آمريكا و دورى
از روسها و
سياست نفتى و
اقتصادى و
سياست خارجى
رژيم موافقند
اما با سياست
داخلى وى
مخالفند.
- جبهه ملى و
همكاران مصدق
و ديگر عناصر
آزاديخواه و
استقلال طلب.
-
روحانيان.
- چپگرايان.
- مجامع
روشنفكرى كه
كمتر در قيد
ايدئولژى و
بيشتر خواهان
فضا و امكانات
فعاليت براى
رشد اقتصادى و
اجتماعى كشور
هستند.
درباره گروه
اول. بيشترين
توجه را به ارتش
و تحول
تمايلات
افسران،
بخصوص افسران
جوان
مىكردهاند (19).
تا سالهاى
اول
دهه 80-1970، نه
تنها آلترناتيوى
در اختيار
نداشتهاند،
بلكه بر آن
بودهاند كه
رژيم شاه را
در متلاشى
كردن سه گروه
آخر كمك
نمايند (20). با
وجود اين، در
دوره رياست
جمهورى كندى،
كوشش موفقى را
براى متشكل و
بحكومت رساندن
گروه جديدى
انجام دادهاند
(21). شاه با
انقلاب سفيد
خود، با حفظ
حزب مردم و
تاسيس حزب
ايران نوين
(بعنوان
جانشين حزب مليون)
و جذب عناصر
قابل جذب، از
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى كه
بيرون از گروه
اول بحساب
مىآمدند،
كوشيد به بدلى
سياسى تحت
قدرت مطلقه
خويش واقعيت
بخشد. چهار
سال بعد از اين
آزمايش،
نخستين
ترديدها در
موفقيتآميز
بودن انقلاب
سفيد بوجود
آمد.
در پى اين
ترديد، كوشش
براى بوجود
آوردن بدلى
سياسى در
محدود رژيم
شاه بعمل
مىآيد.
بدينقرا «راه
حل امينى» كه
در دوران
انقلاب مطرح
شد، سابقهئى
ديرين دارد و
در اواسط سال 1345
ارائه شده است.
در همين زمان
است كه از
گروه ميانه
روى با مشخصه (22):
«موافق سياست
خارجى و سياست
نفتى و مخالف
سياست داخلى
رژيم شاه» سخن
بميان مىآيد.
اين گروه
كودتا 28 مرداد
را «نجات
ايران غريق
توسط آمريكا»
(23)، تلقى
مىكردهاند.
مجموعهئى از عناصر
جبهه ملى،
جناح راست
سوسياليستها
خليل ملكى و
كسانى
بودهاند كه
بعدها نهضت
راديكال را
بوجود
آوردهاند (24)، اينان
در سال 1346 بر آن
شدند كه بر
گرد على امينى
جمع آيند و با
اجازه شاه،
فعاليت سياسى
را بياغازند.
بنظرشان
نزديك شدن
رژيم شاه به
روسيه خطرناك
بوده است و
سفارت آمريكا
را از عواقب
آن
مىترساندهاند!
از اين زمان
در اسناد
سفارت
نشانهها بر
جدائى ميان
تمايلهاى
مختلف احزاب
تشكيل دهنده
جبهه ملى،
زمان به زمان
صريحتر
مىشوند.
سياست عمومى
بر اينست كه
اين جريان
تشديد گردد و
جذب شدنيها،
در گروههاى
اول و دوم جذب
شوند و در رژيم
سياسى موجود،
بدلى سياسى را
بوجود
بياورند كه
سبب ثبات رژيم
بگردد.
جريان تقسيم
جبهه ملى و
احزاب سياسى كه
در درون و
بيرون آن فعال
بودهاند، در
اسناد سفارت
بازتابى روشن
دارد:
جبهه ملى و
احزاب سياسى
تشكيل دهنده آن
كه به ادعاى
اسناد، در
دوران مصدق به
سازش با
كمونيستها تن
داده بودند (26)،
پس از آنكه در
سالهاى اول 1960،
فعاليت را از
سر گرفتند، در
سال 1964 به
منتهاى درجه
ضعف رسيدند (27) و
به سه جريان
منشعب
گرديدند:
- آنها كه
ميانه رو شدند
يعنى با سياست
خارجى (مخالفت
با روسيه و
دوستى با
آمريكا) و سياست
نفتى موافق
شدند و با
سياست داخلى
شاه مخالف
ماندند.
- آنها كه از
اصلاح پذيرى
سياست آمريكا
مأيوس شدند،
اما از لحاظ
سياى يا غير
فعال شدند و
يا سياست صبر
و انتظار در
پيش گرفتند (28) و
يا همچنان
مىكوشيدند
آمريكا را بر
اساس دورى از
روسيه و
نزديكى به
آمريكا و
موافقت با
پارهئى
منافع
آمريكا، از
حمايت رژيم
منصرف كنند (29).
- آنها كه
گروههاى چپ
گرا را بوجود
آوردند. اينان
موافق
استقلال
ايران از سلطه
آمريكا
بودهاند (30).
توجه به
روحانيان، از
15 خرداد 1342 (5 ژوئن
1963) بيشتر
مىشود. با
وجود اين، در
اين دوره
آمريكا موافق
دور كردن آنان
از سياست و
سلطه رژيم شاه
بر بنياد
مذهبى است (31). نظر
طراحان سياست
آمريكا، بر
اين است كه
روحانيان بضعف و
زوالند و
آينده ندارند
(32).
چپ گرايان،
از حزب توده
سرچشمه مىگيرند
كه در جريان
ضعف به سه
جناح تجزيه شده
است (33):
وفاداران به
مسكو و
مخالفان مسكو
و جناحى متشكل
از آنها كه به
خدمت رژيم شاه
درآمدهاند و
در تشكيلات
تازه ئى با
«عناصر مترقى
در دورن رژيم»
همكارى
مىكنند (34). بر
روى هم
چپگرايان بر
اثر رخنه
ساواك و سركوب
موفق
تشكيلاتى كه
در جريان چپ
پس از تجزيه حزب
توده، بوجود
مىآوردند (35)
در آغاز دهه 70-1960
ديگر خطرى
براى رژيم
بحساب
نمىآمدند (36).
پا به پاى تجزيه
و متلاشى شدن
جريانهاى
سياسى، در
ارتش نيز دو
اقليت راست و
چپ، جريان
تيمور بختيار
و جريان
متمايل به
ناصريسم بروز
مىكنند و سركوب
مىشوند.
با اينهمه
رشد درس
خواندهها،
عامل نگران
كنندهاى
مىگردد.
افزايش تعداد
دانشجويان و
ناهمسانى
بلكه تضاد
ميان
آرمانطلبى
ذهنى شان و
واقعيتهاى
زندگانى
اجتماعيشان،
سبب مىگرديد كه
رژيم شاه از
هواداران
بسيار كمى در
ميان دانشجويان
كه فعالترين
بخش روشنفكرى
بشمار مىرفتند،
برخوردار
باشد (38).
اما
روشنفكران را
به روشنفكران
سنتى و
روشنفكران
جديد تقسيم
بايد كرد.
روشنفكران سنتى
همانها هستند
كه در بحث از
گروهها و شخصيتهاى
بالا از آنها
سخن رفت. در
ميان
روشنفكران
جديد، آنها
كه سرشان به
سنگ واقعيتها
خورده است و
اينك ملاحظات
ايدئولژيك و
دلبستگيهاى
ملى را در
درجه دوم
اهميت قرار
مىدهند،(39)
شمارى بزرگ و
روزافزون را
تشكيل
مىدهند. اين
تغيير تمايل -
بنابر سنجش
افكارها - در
ميان
دانشجويان
نيز ملاحظه مىشود
(40):
«در پاسخ به
بزرگترين
نياز جوانان
ايران چيست؟ 14
درصد پاسخ
دهندگان جواب
دادهاند:
وسايل و
تاسيسات تفريحى،
33 درصد:
فرصتهايى
براى مشاركت
در كار توليدى،
و 40 درصد:
آزاديهاى
سياسى... بر
اساس نظر سنجى
ديگرى در بهار
1342... كاركردن
براى عدالت
اجتماعى 82
درصد آراء را
به دست آورده
است. انجام
وظيفه 81 درصد،
آزادى شخصى 79
درصد،
وفادارى به
آرمان «بشر» 80
درصد، اطاعت
از مقامات
تنها 14 درصد...»
بدينسان
اصلاحات
داخلى هم در
نظر روشنفكران
سنتى و هم در
نظر
روشنفكران
جديد تقدم قطعى
پيدا مىكند (41):
درباره
اولويت
نيازهاى اقتصادى
بر نيازهاى
سياسى، اظهار
نظر روشنترى
شده است: 42 درصد
اظهار
كردهاند
اولين كارى كه
بايد انجام
بگيرد اينست
كه «در راه
تغيير و بهبود
اوضاع
اقتصادى كار
كنند» و 34 درصد
«به بهبود وضع
فرهنگ و
بهداشت و
اخلاقيات
عمومى» اولويت
دادهاند در
حاليكه تنها 18
درصد به
تغييرات
سياسى اولويت
بخشيدهاند.
از سويى ديگر،
35 درصد طرفدار
چيزهايى نظير
«انقلاب و
تغيير رژيم و
برقرارى
سوسياليسم و
آزادى بيان و
مطبوعات و
بيرون آمدن از
پيمانهاى
نظامى و پايان
دادن به نفوذ
بيگانگان»
بودهاند و 55
درصد اظهار
مىكردهاند
كه براى ايجاد
تغييرات لازم
بايد زور بكار
برد».
بدينقرار،
در افكار
قشرهاى
روشنفكرى،
حتى
پوياترينشان،
آزادى بر
استقلال و
اصلاحات بر
آزادى و اقتصاد
بر سياست تقدم
پيدا مىكند.
در يك كلام
ايدئولژى
غالب،
ايدئولژى رشد
و دور
«مدرنيسم سياسى»
اجتماعى
-اقتصادى» شده
است تا آنجا
كه بباور 55 درصد
دانشجويان،
رشد و نوسازى
كشور بدون
اعمال زور
سرانجام
نمىگيرد.
طبيعى است اگر
اين تحول در
انديشه
انديشمندان
سبب گردد كه «دار
و دستههاى
سياسى و
روشنفكرى در
يكديگر تقريباً
بور بخورند و
بر يكديگر
نفوذ داشته باشند
اما بر مردم
بطور عموم
نفوذ نداشته
باشند». و
نتيجه در
يكديگر بر
خوردن،
پيدايش شكل
سازمانى
جديدى بگردد:
دورههاى
بسيار پديد
بيايند و هر
روشنفكر در
يكچند از اين
دورهها حضور
بيابد.
مشهورترين
تشكيلات از
اين نوع، يكى
تشكيلات
فراماسونرى،
و ديگرى
باشگاههاى
«امرسون» و «ما» و
كانون
ترقى هستند
كه با آغاز
انقلاب سفيد،
بر تشكل خويش
مىافزايند و
سرانجام در
حزب ايران
نوين با جذب
تمايلهائى كه
از گروههاى
سياسى بالا
جدا مىشدند،
متشكل
مىشوند و با
شعار تقدم
ترقى بر
استقلال و آزادى
و اسلام، از
سوى شاه رسالت
تاريخى، تبديل
ايران عقب
مانده به
ايران مترقى
را بر عهده
مىگيرند (41).
اما غير از
اين دورهها،
دورههاى
ديگرى وجود
داشتند.
مهمترينشان
دوره امينى و
دوره ايران
جوان و اتفاق
ملى و دوره
خانواده
فرمانفرمائيان
و... بودند. يكى
از دو خاصه
مهم اين
دورهها اين
بود كه بتدريج
بر محور دو
تمايل متمركز
مىشدند (42):
- يك تمايل
اين بود كه با
توجه به ضعف
گروههاى
سياسى مخالف و
تحول طرز فكر
روشنفكران و دانشجويان،
اعطاى
آزاديهاى
محدود هم ممكن
است و هم سبب
تثبيت رژيم
كشور مىگردد.
- تمايل دوم
اين بود كه
بدون رهبرى
داراى
اختيارات
مطلق و اعمال
قوه، سنتهاى
كهن و ضد
نوگرايى را
نمىتوان از
پيش پا
برداشت.
اين دو تمايل،
انعكاس دو
تمايل در
دستگاه حاكمه
آمريكا بودند:
تمايلى كه با
ظهور كندى و
نظريه «مرزى
جديد» آزادى
محدود و رشد
را در كشورهاى
زير سلطه براى
استراتژيهاى
آمريكا
سازگار، بلكه لازم
مىشمرد و
نظريهئى كه
آزادى را براى
كشورهايى
نظير ايران
زود مىشمرد
اما «ترقى»
اينگونه
كشورها را
لازم
مىدانست. شاه
به آمريكا
مىرود و كندى
را قانع
مىكند كه به
برنامه
نوسازى كشور
بدست خود او
انجام بگيرد.
از اقبال او،
كندى كشته
مىشود و
جانسون
مىكوشد بر
آيند دو تمايل
دستگاه
آمريكا بگردد.
بازتاب اين
تحول، موافقت
با «انقلاب
سفيد» به رهبرى
شاه و تحكيم
قدرت شخصى او
مىشود. بر اثر
اين تحول
سياسى، اكثر
درس
خواندهها كه
در «پى
ايدئولژى
نيستند» و
روشنفكرانى
كه به رشد تقدم
مىدهند، در
محدوده
استبداد شاه و
منافع آمريكا،
انقلاب سفيد
را بعمل در
مىآورند.
در اين
دورهها،
جوانترها از
دختر و پسر
شركت
مىكردند و از
راه ازدواج،
يك رشته «خويشاوندىهاى
در هم بافته»
پديد
مىآمدند (43). به
سخن ديگر، اين
دورهها يك
وظيفه
اجتماعى - سياسى
بسيار مهمى
انجام
مىدادند كه
عبارت بود از
جذب
استعدادهاى
جديد (اغلب از
راه موافق
كردن مخالف)
به تارعنكبوت
اجتماعى حاكم
بر كشور. نظر
بر اين بود كه
پيوندهاى اجتماعى
و تعليم و
تربيت يكسان،
«دوستيهائى
پديد مىآورند
كه برتر از
اعتقادهاى
ايدئولژيكاند».
در نتيجه در
صورت جذب شدن
افراد، هم
مىتوانستند
از
وفاداريشان
مطمئن گردند و
هم به دوره و
رويه خوددارى
از همكارى با
رژيم پايان
بخشند. در
حقيقت خاصه 80
درصد درس
خواندهها اين
بود كه كارى
بكار سياست
نداشتند اما
حاضر نيز
نبودند براى
رژيم كار
كنند. انقلاب
سفيد با ايجاد
تحرك در بيش
از 90 درصد از
درس خواندهها،
مشكل يك قرنى
عدم همكارى
روشنفكر با
دولت را حل
مىكرد!
همه اين
دورهها و
تمايلهاى
گوناگون شركت
كنندگان در
آنها كه
مهمترينشان
دو تمايل بالا
بودند، با
«نقش خودكامانه
شاه» مخالف
بودند. اما
اين مخالفتها براى
تودههاى
بزرگ كارگران
و كشاورزان با
سواد، بيان
نمىشدند(44).
بدينسان كار
رژيم در جذب
روشنفكرانى
كه بيرون از
جامعه نارضايى
خود را در
محافل خود
اظهار
مىكردند،
آسان مىنمود.
در اين تحليل
از تحول طبقات
اجتماعى و نقش
مردم خبرى
نيست. نه
اينكه هيچ
حرفى در ميان
نباشد، بحث از
گروههاى
سياسى بالا و
روشنفكران
سنتى و جديد،
بواقع بحث از
«طبقه ميانه»
سازى است.
بواقع نيز در
مرامنامه
كانون ترقى و
بعد حزب ايران
نوين، «ايجاد
طبقه ميانه»
هدفى اساسى
شمرده
مىگردد.
بجاست براى
روشنتر كردن
خط سياسى كه
اين اسناد
بدست مىدهند،
دو قول را نقل
كنيم:
- در همين
ايام از امينى
نقل مىشد كه
وى در ملاقات
با شاه گفته
است، جوانها
مىخواهند
حكومت كنند و
شاه به او
پاسخ داده
است، همه شان
را وزير و
وكيل و مدير
كل كرديم.
امينى پاسخ
مىدهد نوكرى
نمىخواهند،
حكومتگرى
مىخواهند.
- در روزهائى
كه صحبت بر سر
كارآمدن دولت
جديد مركب از
اعضاى كانون
ترقى بود،
ديدارى ميان
هويدا و بنى
صدر واقع شد.
در اين ديدار
بحث درباره
موفق شدن و
ناموفق شدن
دولت جديد پيش
آمد. هويدا
گفت: قصد آنست
كه وحدتى از
روشنفكران و
كارگران و
دهقانان
بوجود آوريم و
جامعه نوئى
بسازيم. در
اين پاسخ
سئوال كه با
استبداد شاه و
هدف اول كه
ايجاد «طبقه
ميانه» است، چگونه
مىتوانيد به
اين وحدت
برسيد و موفق
شويد؟ پاسخ
داد كه تحول
اجتماعى
ناگزير بايد
از مرحله
«ايجاد و حذف
طبقه ميانه»
بگذرد!...
با توجه به
دو قول بالا،
اينك مىتوان
روشنتر فهميد
كه در نظر هر
دو جناح رژيم
حاكم و نيز
تنظيم
كنندگان
سياست
آمريكا، مردم
بايد كارپذير
تلقى مىشدند.
بدون اين «اصل
موضوع» نه
نظريهئى كه
بر اساس آن،
انقلاب سفيد
انجام گرفت و
نه نظريه
آزادى محدود،
تدوين كردنى
نبودند. نظريه
كارپذير يا
بهتر بگوييم
القا و تحريك
پذيرى مردم،
همچنان اساس
تفكر سياسى
آمريكا را پيش
و در دوره
انقلاب و پس از
آن، تشكيل
مىدهد. از
اينروست كه در
اين روزها كه
با شروع
«انقلاب سفيد»
جامعه ايران و
رژيم شاه وارد
يك مرحله
تعيين كننده
مىشدند،
درباره نقش
مردم اينطور
آمده است (45):
«تودهها در
معرض
(تبليغات)
عوام فريبانه
قرار گرفته و
دستخوش
تبليغات
مطبوعاتى و راديو
واقع شدهاند.
به تودهها
درباره مسائل
سياسى،
اقتصادى و
اجتماعى
كشور، آموزش داده
نمىشود. بر
عكس رژيم از
راه تبليغات
در پى آنست كه
از راه تحريك
احساسات و جلب
عواطف، تودهها
را متقاعد
سازد. ا ما اگر
رژيم حاكم شكست
بخورد،
تودهها در
اختيار
نيروهائى قرار
مىگيرند كه
وسايل
تبليغاتى در
دست آنهاست»!
بر اساس اين
تحليل، پاسخ
«چه بايد كرد» را
بدست مىدهند
(46):
- بايد
حداكثر
روشنفكران را
جمع كرد و بخصوص
در دانشگاهها
به القا
ايدئولژى
پرداخت:
«تعيين
مامورين جوان
اداره
اطلاعات آمريكا
براى تحصيل
تمام وقت در
دانشگاه
تهران به
پيروزى از
الگوى
آمريكاى
لاتين با
رسالت اصلى
تحت تاثير
قرار دادن
افكار عمومى
دانشجويان در
جهتى مساعد
براى
سياستهاى
ايالات متحده»
و...
- بايد با هر
دو جناح
دستگاه حاكمه
روابط محكم را
حفظ كرد. اما
از آنجا كه (47)
«سازش بين
حكومت و
انديشمندان
كه در كنار
ايستادهاند،
تا زمانى كه
مخالفين
اصرار دارند
شاه از سمت
خود بعنوان
فرمانروا
كنار رفته و
قدرت واقعى را
بوزارتخانهها
منتقل كند»
ممكن نيست،
بايد از
تمايلى حمايت
كرد كه تحت
فرماندهى شاه
به «ترقى
ايران» تقدم
مىبخشد.
انقلاب سفيد
بر اساس آن
اطلاعات و اين
تحليل، شروع
مىشود...
در اواخر دهه
70-1960، ارزيابى
ديگرى بعمل مىآيد
كه بنا بر آن
آرايش عمومى
نيروهاى سياسى
ايران بقرار
زير است:
«شاه با
موفقيت
مدرنيزه كردن
ايران را
رهبرى مىكند
و به درست
بودن آرمان
خويش اطمينان
دارد. بهمان
اندازه كه به
درستى (انقلاب
سفيد) اطمينان
دارد، از
اينكه مهار
سياسى ايران
رااز دست
نداده است.
خوشحال است.
بر آنست كه
مخالفان در
انتظار تحقق
پيش بينىهاى
شومشان، در
اختناق
بمانند» (48). اين
مخالفان كه
«هيچگونه
تهديدى براى
شاه به شمار
نمىروند» (49)
عبارتند از:
-افراد جبهه
ملى كه «امروز
بكلى غيرفعال
هستند. آنها
همچنان ضد شاه
هستند و بهمين
دليل تهديدى
در حال كمون
براى نظام
كنونى به شمار
مىروند» (50).
- مخالفان
غير كمونيست
رژيم را به سه
گروه مىتوان
تقسيم كرد:
«فعالان جوان،
عناصر محافظه
كار بازار و
انديشمندان
مسنتر.
فعالان جوان
مدعى هستند كه
انگيزه آنها ميل
به محدود كردن
اختيارات شاه
است و در پى آنند
كه يك حكومت
ملى و طبق
قانون اساسى،
روى كار
آورند. عناصر
محافظه كار
بازارى از
تجددگرايى
شاه نفرت
دارند و
برآنند كه شاه
راه و رسم زندگى
اسلامى ايران
را تباه كرده
است.
انديشمندان
مسنتر كه از
لحاظ روش
سياسى «ليبرال»
هستند ولى از
سركوبى همه
جانبه
مخالفان سياسى،
نفرت دارند» (51)
با وجود
اين
نشانههاى
ناراحت
كنندهئى
ملاحظه
مىشوند كه
نمىتوان
آنها را ناديده
گرفت:
«هنوز بقاياى
عناصر مخالف
(غير كمونيست)
كه با سرسختى
با رژيم شاه
مخالفند،
وجود دارند...
اينان فريب
دلبريهاى
دولت را
نخوردهاند و
از سازش با
رژيم شاه
سرسختانه
خوددارى
كردهاند. اين
سازش ناپذيرى
آنها از گروه
بزرگترى كه...
با قدرت حاكم
از در صلح در
آمدهاند،...
متمايز مىكند...
اينان از نظر
تعداد بسيار
محدودند، اما
انعكاس
صدايشان در
جامعه بسيار
وسيع است و
نمىتوان
ناديده شان
گرفت...» (53).
اما در
طرز فكر و عمل
سه گروه بالا
نيز، تحولى
ملاحظه
مىشود:
1- در ميان
فعالان جوان،
عده محدودى
هستند كه «اگر
امكان
بيابند،
بنياد سلطنت
را به نفع
جمهورى از
ميان برمى
دارند... «اينان
استقلال و
آزادى هر دو
را با هم مىخواهند
(53)
2- مخالفت
در ميان
محافظه كاران
در حال رشد
است. اينان با
«نوگرايى شاه»
مخالفند،
شيوع فساد را
سخت انتقاد
مىكنند و
«نظر
اغراقآميزى
درباره نفوذ
اسرائيل بر
شاه دارند ... (54)
3-
انديشمندان
مسنتر كمتر
از گروههاى
قبلى تمايل به
اقدام دارند و
در ميان جمعيت
گسترده و
پيچيده شهرى،
صدايشان به
گروههاى
كوچكى بيش
نمىرسد...»
بيشترشان،
طرفدار غرب و
ليبرال هستند
و از مدرنيزه
كردن ايران
پشتيبانى
مىكنند.
نزاعشان با
شاه اينست كه
مىگويند،
شاه بايد
سلطنت كند و نه
حكومت...
درباره امور
خارجى،
مايلند ايران روابط
نزديكترى
باكشورهاى
راديكالتر
عرب داشته
باشد... در عين
حال از رخنه
روسيه به
خاورميانه
عميقاً
نگرانند...» (55).
اينان اين
اواخر از آمريكا
يأس كلى حاصل
كردهاند: «در اواخر
سال 1345 الهيار
صالح از
كوتاهى ايالات
متحده در
وادار كردن
شاه به شكل
كردن مهار سياسى،
سخت ناراحت
شده و... گفته
بود: ديگر
نمىتوان به
آمريكا چشم
اميد دوخت
زيرا آنها
نيز در سياست
استعمارى از
انگليسيها
پيروى مىكنند...»
(56).
بدينقرار،
در اوائل دهه
80-1970، رژيم ايران
برغم
نشانههاى كوچك
ناراحت كننده
بالا، از ثبات
كامل برخوردار
است. چرا كه
نمايندگان
سياسى قشرهاى
ميانه به سه
تمايل تقسيم
شدهاند:
آنها كه به
رشد تقدم
ميدهند، آنها
كه به آزادى
تقدم مىدهند
و آنها كه به
«مشروعه» تقدم
مىدهند (57). از
آنجا كه تمايل
اول با تكيه
به اكثريت درس
خواندهها و
شاه و ارتش،
در حال رشد
موافقند، بنابراين،
از ناحيه اين
دو تمايل خطرى
رژيم را تهديد
نمىكند. هر
چند در اقليت
كوچكى كه به استقلال
مىانديشند،
تمايل به
همكارى با كمونيستها
بوجود آمده
است و سران
جبهه ملى را
از تبديل
ايران به
ويتنام
هراسان كرده
است اما، اين
تمايل با توجه
به تشددى
جريان انقلابها
در ميان
چپگراها،
خطرى بشمار
نمىرود (58). در
اين سالها
نيكسون،
جانبدار
تمايل حمايت
از رژيمهاى
استبدادى،
بدنبال شكست
ويتنام، طرح
سياسى جديدى
را به اجرا
مىگذارد. اين
طرح، با توجه
به افزايش
درآمدهاى نفت
شدنى است و
نيت شاه در
ايجاد يك ارتش
بزرگ كه به
ايفاى نقش
تعيين
كنندهئى از
هند تا شاخ
آفريقا و از
مرز شوروى تا
يمن جنوبى
قادر باشد،
كاملاً سازگار
است. مرحله
آخرين حيات
رژيم شاه و در
نتيجه سلطنتى
بدينسان آغاز
مىشود.
ب -
گروهها و
شخصيتهاى
سياسى در دوره
76-1970:
در
تمامى اين
سالها نظر بر
اينست كه:
«پادشاهى
ايران... تنها
عاملى است كه
مىتواند
استمرار خط
مشى عمومى را
تأمين كند و... در
حاليكه
آمريكا تعهدى
در حمايت از
هيچگونه شكل
حكومتى خاص در
ايران ندارد،
شاه فعلاً از عهده
حفاظت منافع
اصلى امنيتى
ما در ايران
برمى آيد و
تنها شخصيتى
است كه
مىتواند
راهبر
ايرانيان
شورشگر باشد...
تا ظهور منبع قدرت
موثر ديگرى كه
انتظار آن را
طى 2 تا 5 سال آينده
نداريم،
حمايت از شاه
و برنامههاى
اصلاحى او
شرائط اساسى
براى تعقيب
هدفهاى اساسى
ما است... (59)»
هدفهايى كه زير
اين اظهار
نظر، ذكر
شدهاند،
همان هدفهاى ششگانه
و هميشگى
هستند. اما
مسائلى كه در
آغاز اين دوره
مد نظر قرار
مىگيرند و
وسايلى كه بكار
مىروند، با
مسائل و
وسايلى مورد
نظر و عمل
پايان اين
سالها فرق
مىكنند:
ب 1- سياست
آمريكا تا سال
1975:
مسئله اول و
اصلى، مسئله
ساخت و قدرت
ارتش و نقش
آنست. بنابر
اسناد
مىدانيم كه
باروى كار
آمدن كندى،
آمريكا به جد
خواستار كوچك
و نوسازى كردن
ارتش است.
مىخواهد
ارتش ايران
وظايف پليسى
خود را رها
كند و ارتشى 50
هزار نفرى
بگردد و همسنگ
ارتشهاى
كشورهاى
صنعتى بشود و
بتواند در
صورت پيش آمدن
جنگ تحت
فرماندهى
ارتش حامى
آمريكا دفاع
مقدماتى را
بعمل بياورد.
آمريكا اين
نظر را تا
بالا رفتن
قيمتهاى نفت
تعقيب مىكند
. با وجود
تهديدهاى شاه
به خريد اسلحه
از روسيه (60) بجد
كنترل و كنترل
انحصارى بر
سلاح و
تأسيسات
نظامى را از
آن خود مىداند
و حفظ اين
كنترل را از
اهم هدفهاى
خود مىشمرد (61)
اما بتدريج
تجربه
ويتنام،
نظريه راهنماى
طراحان سياست
آمريكا در
ايران را
تغيير مىدهد.
اينبار به نقش
داخلى ارتش در
دفاع از رژيم
بها مىدهند و
با تدوين
دكترين
نيكسون، با
شاه در ايجاد
ارتش بزرگ كه
نقشهاى داخلى
و منطقهئى
داشته باشد،
همراه
مىگردند (62).
افزايش
قيمتهاى نفت،
برآوردن اين
هدف را آسان
مىگرداند.
به
وزارتخانههاى
دفاع و خارجه
آمريكا دستور
داده مىشود،
توقعات ايران
را در خريد هر
نوع اسلحه
برآورده
سازند. از اين
پس نظر براينست
كه ارتش، چنان
توانايى پيدا
كند كه از
عهده وظايف
زير برآيد (63):
- حفظ توازن
نظامى در
منطقه
- محدود كردن
روسيه
- كنترل
راههاى بين
المللى در
منطقه
- ايفاى نقش
ژاندارم در
منطقه خليج فارس
و بلكه از هند
تا شاخ آفريقا
- كمك نظامى
به ثبات
رژيمهاى منطقه
- جانشين
آمريكا شدن در
كمكهاى نظامى به
كشورهاى
منطقه بقصد
جلوگيرى از
نفوذ روسيه در
اين كشورها.
بديهى است كه
افزايش هزينه
نظامى بخصوص
وقتى با شعار
«ارتش بالاتر
از همه» همراه
مىشود تعادل
سياسى را در
درون دستگاه
حاكم و ميان
اين دستگاه و
جامعه برهم
مىزند،
ميزان
نارضائيها
افزايش مىيابد
و براى ثبات
رژيم، بايد
وسايل بسيار بكار
برد و اصلاحات
را جدىتر
تعقيب كرد. از
اين روست كه
اسناد اين
دوره همه بحث
درباره وسايلى
هستند كه بايد
بكار برده
شوند. «اصولى»
كه به
«اصول انقلاب
شاه و مردم»
اضافه مىشوند،
همانها هستند
كه در اين
اسناد،
بعنوان وسايلى
ذكر شدهاند
كه براى تأمين
ثبات رژيم ايران
بايد بكار
برده شوند (64):
- اصلاح
ادارى، براى
جلب
روشنفكران و رضايت
عمومى (همان
انقلاب ادارى)
- تأكيد
برنامه گزارى
اقتصاد
ايران
- جذب نهاد
مذهب در دولت
(همان كه
بعنوان سپاه
دين اصلى از
اصول انقلاب
گرديد)
- مبارزه با
مواد مخدر
- مبارزه با
تورم
- مبارزه با
فساد
- جلب
نخبهها از
راه اعطاى
امتيازات مالى
و غيره
علاوه بر
كارهاى بالا،
رژيم ايران براى
اينكه در نظر
افكار عمومى داخلى
و خارجى حيثيت
بيابد و
بتواند از
عهده نقشهائى
كه بر عهده
مىگيرد
برآيد بايد در
عين دورى از
روسيه،
چسبندگى زياد
به آمريكا
پيدا نكند (65).با
وجود اين
نبايد توجه به
مسائل و وسايل
بالا سبب غفلت
از هدفهاى زير
بگردد (66):
- جانشين
كردن ايران در
كمكهاى مالى
به كشورهاى
نيازمند
- سرمايه
گذارى آمريكا
در ايران
- توسعه
بازار
فرآوردههاى
آمريكا در ايران
- عدم كاهش
ميزان توليد
نفت
بدين سان
سياست آمريكا
مىبايد از عهده
انجام كارهاى
ضد و نقيض
برآيد. يعنى
منافع آمريكا
را بحداكثر
تأمين سازد و
ثبات رژيم را
از طريق جلب
رضايت عمومى و
جلوگيرى از
پيدايش
آلترناتيو
خطرناك، حفظ كند.
بدينخاطر
ناگزير
مىبايد،
توجه اساسى را
به اثر تحول
اجتماعى -
اقتصادى بر
پيدايش نيروهاى
جديد و اندازه
اهميت
نيروهاى
مخالف معطوف
گرداند.
بنابر
برآوردى كه در
پايان اين
سالها بعمل
مىآورند، در
انديشه سياسى
گروههاى
روشنفكرى
توجه به
دمكراسى را
بيشتر مىيابند.
طوريكه اگر نه
بيشتر از
«اصلاحات» دست
كم بهمان
اندازه مورد
توجه است (67).
نيروهاى مذهبى
از آنجا كه
نتوانستهاند
با نيروهاى
سياسى مهمى
وحدت بجويند،
داراى نقشى
نيستند
و البته
سياست آمريكا
بايد در جهت
جلوگيرى از
اهميت و قدرت
پيدا كردن
روحانيان عمل
كند (68). فساد بى
اندازه و اجرا
نشدن
برنامههاى
عمرانى و بزرگ
شدن ارتش،
مسائل
تازهئى را بوجود
آوردهاند،
كه راه حل
ديگرى
مىجويند. در
اين اوضاع و
احوال نيكسون
بدنبال واقعه واترگيت
استعفا
مىكند. بى
اعتمادى
افكار عمومى
آمريكا
بدولتمردان
آن كشور و
ناكاميهاى سياست
خارجى آمريكا
و بحران سخت و
بى مانندى كه
در آمريكا و
همه غرب شروع
به برخاستن
مىكند، سبب
توجه افكار
عمومى آمريكا
به حقوق بشر و انزجارشان
از رژيمهاى
استبدادى
مىگردند. در
دستگاه حاكم
آمريكا از نو
تمايل طرفدار
دمكراسى
محدود در
كشورهاى زير
سلطه، قوىتر
مىشود.
بازتاب قوت
گرفتن اين
تمايل در اين
دستگاه و توجه
روشنفكران
ايرانى به
دمكراسى و ضرورت
مهار كردن
ارتش بزرگ را
در توجه سفارت
آمريكا به
آلترناتيو
باز مىيابيم.
براى اولين
بار پس از دو
دهه،
آمريكائيان
خطر
آلترناتيو را
جدى مىيابند.
ب 2- سياست
آمريكا در
سالهاى 77-1976:
با توجه به
برداشت
مسئولان
آمريكايى از
تحول اجتماعى
- اقتصادى و
نيز تحول
انديشه سياسى
گروههاى
سياسى، بديهى
است همچنان بر
اين نظر باشند
كه نيروهاى سياسى
مخالف رژيم
شاه ضعيفتر
شدهاند و
برغم مشكلاتى
كه پيش
آمدهاند،
نمىتوانند
به خطر تهديد
كنندهئى بدل
گردند (69). با
وجود اين،
شكست انقلاب
سفيد و
برخاستن
بحران سبب
مىشود كه در
اين دو سال،
عوامل تعيين
كننده سياست
آمريكا و در
نتيجه، هدفها
و وسائل ديگر
شوند. در
حقيقت
شكستهاى پى در
پى سياسى -
نظامى و شروع
بحران سياسى -
اقتصادى
داخلى بخصوص
كودتاهاى
ناموفق در
آفريقا و
خاورميانه و
نيز ناكامى رژيم
در برنامه
اصلاحاتىاش،
سبب شدهاند كه
دور
نگاهداشتن
ايران از
روسيه و حفظ
ثبات رژيم
ايران به
هدفهاى اول
سياست آمريكا
تبديل بگردند.
نتيجه تقدم
بخشيدن به اين
دو هدف (كه در
عين حال از
عوامل مهم اين
تقدم دادن
بشمار مىرود)
توجه به ارتش،
به اندازه
بزرگى آن و حتى
به نقش منفى
است كه بعد از
تمام شدن
منابع نفتى در
منطقه
مىتواند
پيدا كند. با
اينحال مسئله
اصلى اينست كه
بر اثر كودتا،
ارتش تغيير
جهت سياسى
ندهد. از
اينرو مطالعه
تحول ارتش و
جستجوى وسايل
تحكيم مهار بر
ارتش و نيز
تحقيق مداوم
در جهت و خط
سير تمايلهاى
سياسى
ارتشيان (70) از
اهميتى به
تمام برخوردار
مىشود.
نظرهاى
گوناگون براى
ايجاد تعادلى
جديد و پايدار
بميان
مىآيند كه از
آنها، دو نظر
مهمترند كه
يكى پيش از آن
بعمل درآمده
بود و ديگرى
بجاى آن
پيشنهاد
مىشد:
- حفظ قدرت
شاه و ايجاد
سازمان سياسى
فعال بقصد
ايجاد
وزنهئى در
برابر وزنه
ارتش؛
- كاهش قدرت
شاه، ايجاد
فضاى سياسى باز
و برروى
كارآوردن
حكومتى معرف
جانبداران
اصلاحات و
دمكراسى
بمثابه راه حل
حفظ ارتش بعنوان
تكيه گاه رژيم
و در عين حال
ممانعت از كودتا.
در هر دو
نظر، حفظ شاه
براى مهار
ارتش لازم
شمرده
مىشوند (73). از
آنجا كه شاه
مايل نبود
سرسوزنى از
قدرت خويش را
از دست بدهد،
پيش دستى كرده
و دو حزب
پيشين ايران
نوين و مردم
را كه بنابر
نظر اول و حتى
در صورت بعمل
درآمدن نظر
دوم،
مىتوانستند
به قدرت رقيب
بدل شوند، در
حزب فراگير
رستاخيز منحل
ساخت و مردم
كشور را به
انتخاب يكى از
سه تمايل مجبور
كرد: پيوستن
به حزب، يا
سكوت و
خوددارى از
فعاليت سياسى
و يا رفتن به
خارج و براى
اينكه شكل
سياسى مزاحمى
بوجود نيايد و
هيچ شخصيتى از
مهار شاه
بيرون نرود،
عضويت در آن
اجبار مىشود
(73). در اين
پيشدستى از
حمايت سياست
انگليس (كه
بعد از شكس
تجربه تا
كنفرانس گوادلوپ
با «ايجاد
فضاى باز
سياسى» مخالف
است) (74) و نيز
جناحى از
دستگاه حاكم امريكا
كه دمكراسى را
براى ايران
زود و خطرناك مىداند
و هنوز بر سر
كار است،
برخوردار
مىباشد. بخشى
از دلايلى كه
شاه براى
ايجاد اين حزب
ذكر مىكند (75)،
همان است كه
در اسناد
سفارت نيز
بعنوان
«دلايل» بيان
شدهاند در
مجموع جمع آوردن
و فعال كردن
گروههاى
روشنفكرى (76).
اما شاه به
ايجاد وزنه
تعادل در قبال
ارتش و نيز
جلوگيرى از
مقبوليت پيدا
كردن نظر دوم،
سخنى بميان
نمىآورد. با
وجود اين
مىپذيرد كه تجربه
حزب رستاخيز،
اشتباه بود و
به شكست انجاميد
(77).
بازتاب اين
شكست و تحول
داخلى بحران زاى
آمريكا، سبب
قوت گرفتن
نظردوم در
دستگاه حاكمه
آمريكا
مىشود. اين امر
ارزيابى
مجددى از
نيروهاى
سياسى را ضرور
مىگرداند.
مصاحبههايى
كه طى ربع قرن
بطور مرتب
انجام گرفته
بودند،
اطلاعاتى كه
از منابع
گوناگون اخذ
شده بودند و
سنجش آراهايى
كه
بعمل آمده و
مىآمدند،
مبانى اين ارزيابى
را تشكيل
مىدهند. بر
اساس سه ضابطه
و تمايل عقيدتى
(از لحاظ قائل
شدن به تقدم
اصلاحات يا دمكراسى
يا استقلال يا
اسلام يا
ماركسيسم)
شخصيتها و
گروههاى
سياسى مورد
ارزيابى
مجدد، قرار
مىگيرند (78):
اول -
گروه الف،
هواداران
سياست آمريكا.
اين گروه،
مخالف روسيه و
موافق آمريكا
و مدافع منافع
ششگانه
آمريكا در ايرانند.
از لحاظ
گرايشهاى
نظرى در
تمايلهاى زير
از يكديگر
مشخص مىشوند:
- تقدم قطعى
به ضديت با
كمونيسم و
روسيه و «ترقى»
مىدهند و
دمكراسى را در
اين مرحله غيرممكن
مىدانند.
مخالف اسلام و
سنتهاى فرهنگى
بومى هستند.
- تقدم قطعى
به «ترقى» و
ضديت با
كمونيسم و
روسيه
مىدهند،
دمكراسى
محدود را نه
غير ممكن بلكه
ممكن و لازم
مىدانند.
مخالف
پارهئى از
جنبههاى
اسلام و
سنتهاى بومى
هستند. اما ضديت
با اسلام را
شرط
نمىدانند.
- در نتيجه
تمايل اول
موافق شاه با
اقتدار و
تمايل دوم
موافق شاه با
اختيار محدود
است.
دوم -
گروه ب، افراد
اين گروه در
جمع با روسيه
مخالف و با
همكارى با
ايالات متحده
موافق و در
قبال ضابطه
سوم يعنى
منافع ششگانه
آمريكا در
ايران،
نظرهاشان
گوناگون است.
از اين نظر و
تقدمى كه به
آزادى، يا
ترقى يا اسلام،
يا... مىدهند،
به تمايلهاى
زير تقسيم
مىشوند:
- آنها كه
تقدم قطعى را
به تغيير
سياست داخلى
(اصلاحات و
دمكراسى)
مىدهند و
نسبت به سياست
خارجى همانند
گروه الف فكر
مىكنند. بنابراين
بينابين دو
گروه الف و ب
قرار مىگيرند.
- تمايلى كه
تقدم قطعى را
به استقرار
دمكراسى
مىدهد و بدون
آن اصلاحات موفق
را ممكن
نمىشمرد. اين
ليبرالها،
مخالف نفوذ
روسيه موافق
دوستى با
آمريكا
هستند، اما
منافع ششگانه
را يكجا قبول
ندارند و
معتقدند تقدم
با منافع
ايران است. با
وجود اين
منافعى نيز
براى آمريكا
مىشناسند.
- تمايلى كه
تقدم قطعى را
به آزادى
مىدهد، به
ترقى باور
دارد و از
لحاظ عقيدتى
پايبند اسلام
است. مخالف
روسيه و موافق
دوستى با
آمريكا است. و
از لحاظ منافع
ششگانه
آمريكا نظرى
مشابه نظر ليبرالها
دارد.
سوم -
افراد اين
گروه، با
روسيه مخالف و
با آمريكا نيز
موافق نيستند.
بنابراين
نسبت به منافع
آمريكا در
ايران، نظرى
خصمانه دارند.
از لحاظ
عقيدتى به
تمايلهاى زير
تقسيم
مىشوند:
- تمايلى كه
تقدم را به
استقلال و
آزادى مىدهد.
به رشد باور
دارد و ليبرال
است.
- تمايلى كه
تقدم را به
تحول اجتماعى
مىدهد و
نظرهاى
ماركسيستى
دارد.
- تمايلى كه
تقدم را به
استقلال و
آزادى مىدهد
و به اسلام
باور دارد و
موافق رشد است.
- تمايلى كه
به اسلام تقدم
مىدهد و واپس
گرا است.
چهارم -
افراد گروه
چهارم، آنها
هستند كه به
مخالفت با
آمريكا و
تغيير نظام
اجتماعى و
همكارى با
اردوگاه
كمونيسم تقدم
قطعى
مىبخشند. اين
گروه به تمايلهاى
زير تقسيم
مىشوند:
- حزب توده،
كه عامل روسيه
است. به مخالفت
با آمريكا
تقدم قطعى
مىدهد. آماده
همكارى با
گرايشهاى
بالا بقصد
بدست آوردن
فرصت هست.
- گروههاى
ماركسيست كه
هوادار نظريه
مائو هستند.
بتحول
اجتماعى تقدم
قطعى مىدهند
و به آزادى
باور ندارند و
به مخالفت با
روسيه نيز
تقدم مىبخشند.
- گروههاى
ماركسيستى كه
با آمريكا مخالفند
و آماده
همكارى با
گروههاى غير
ماركسيستى
هستند.
بر اساس اين
تقسيم بندى،
به اين نتيجه
مىرسند كه
بايد دو گروه
سوم و چهارم
را بطور قطع
از دست يابى
به قدرت سياسى
بازداشت. براى
اينكار،
وحدتى ميان دو
گروه اول و
دوم را تحت
هژمونى گروه
اول لازم
مىبينند.
هيچيك از دو
تمايل از گروه
اول با اينكار
مخالف نيست.
همه حرف بر سر
اينست كه
جانبداران قدرت
شاه براى اين
باورند كه
اعطاى آزاديها،
سبب مىشود كه
گروهها سوم و
چهارم بسرعت
قوت بگيرند و
ثبات رژيم را
از بين ببرند
و حتى آن را
سرنگون سازند.
جانبداران
آزاديهاى محدود،
عكس اين نظر
را دارند و
برآنند كه دو
گروه سوم و
چهارم اولاً
گروههاى
كوچكى هستند و
بر اثر
تجزيهها و
خصومتها سخت
ضعيف شدهاند
و ثانياً تنها
وقتى مردم از
هر گونه تحول
مطلوبى مأيوس
شوند، اين
گروههاى ضعيف
طرف توجه مردم
واقع مىشوند
و اينبار ممكن
است خطرناك
گردند.
بدينسان هر دو
گروه در عين
آنكه به ضعف
گروههاى سوم و
چهارم باور
دارند،
مىخواهند از
وجود آنها در
غلبه بر
يكديگر در محدوده
دستگاه حاكم،
سود بجويند.
از آنجا كه مسئله
اصلى ايجاد
تعادلى
پايدار و بدون
خطر ميان
ارتشيان و غير
ارتشيان در
شرائط بحران
آمريكاست،
سياست آمريكا
جانبدار «فضاى
سياسى باز» مىشود
چرا كه آن را
شرط وحدت دو
گروه اول و دوم
تحت هژمونى
گروه اول و
تضمين ثبات رژيم
مىداند.
بنابراين، در
اين دوره،
بيشتر از ابزار
زير استفاده
مىكند (79):
- حمايت از
حقوق بشر از
راه محدود
كردن اختيارات
ساواك؛
- اعطاى
تدريجى
پارهئى
آزاديها؛
- تعديل
بودجه و مهار
هزينههاى
نظامى و بخصوص
محدود كردن
فروش سلاح به
ايران؛
- تعديل
مدرنيسم
- جدا كردن
روشنفكران از
روحانيان
- مبارزه با
فساد خانواده
سلطنتى و ژنرالها
و سران رژيم؛
- ايجاد ثبات
حرفهئى،
بخصوص براى
كارمندان؛
جذب نيروهاى
اجتماعى جديد
كه پديد مىآيند
از راه تحول
سياسى كنترل
شده؛
جلب حمايت
اكثريت خاموش
از راه تغيير
مسئولان كشور؛
هر دو جناح
دستگاه حاكم،
با تمام قوا به
فعاليت مشغول
مىشوند.شاه
زير بار از
دست دادن
هيچيك از
اقتدارات خود
نمىرود و
جناح رقيب نيز
خواهان تمام
قدرت است.
بنابراين هر
يك مىكوشند
نظر خود را
پيش ببرند. از
آنجا كه هر دو
جناح در
حسابهاى خود،
گروههاى سوم و
چهارم را ضعيف
مىدانند و به
چيزى نمىشمارند،
موافق رسم
قدرت مداران،
با گروههاى
سوم و چهارم
بازى گربه و
موش راه
مىاندازند.
شاه و
جانبداران
نظريه قدرت
مطلقه او، بر
آن مىشوند كه
با ميدان دادن
به «مذهبيهاى
ضد آمريكايى»
حساسيت
آمريكا را
تحريك كنند.
باين عنوان كه
حق با آنها
بود وقتى
مىگفتند
اعطاى آزاديها
ولو محدود،
هنوز براى
ايران زود
است. درج
مقاله بر ضد
آقاى خمينى در
روزنامه
اطلاعات به
«قصد به
مبارزه
طلبيدن
رهبران مذهبى»
و تمام كردن
كار آنها
انجام
مىگيرد (80).
چگونگى
برخورد رژيم
شاه با
تظاهرات و
اعتصابها سبب
برانگيخته
شدن سوءظن
جناح رقيب
مىشود (81).
اين جناح كه
امينى آن را
رهبرى مىكند،
بعكس مىكوشد
از راه دعوت
به آرامش و
حفظ آن، ثابت
كند كه نظر او
داير به اعطاى
آزاديهاى محدود
درست است: با
پادرميانى،
گروه دوم
مىكوشد
روحانيان را
قانع كند كه
بايد آرامش را
حفظ كنند (82)،
حتى
نيروهايئى را
كه مبارزه
مسلحانه
مىكردند
دعوت مىكند
از «عمليات
تروريستى»
بازايستند و بدينسان
مانع تحول
سياسى نشوند (83).
اين جناح تا
ماههاى آخر
حيات رژيم شاه
برآنست كه
تحريكها همه
از ناحيه شاه
و جناح طرفدار
استبداد
مطلقه است كه مىخواهند
اعطاى
آزاديها را
غير ممكن جلوه
گر سازند (54). اما
جانبداران
استبداد
سلطنتى در عين
اينكه گاه
آمريكا و گاه
انگليس و گاه
روس و حتى
ژاپن را محرك
مىخوانند (85)،
مى كوشند ادامه
تظاهرات را
بهانه لزوم
تقدم بخشيدن
به حفظ نظام
سلطنتى قرار
دهند و اعطاى
آزادى را به
آيندهئى
نامعلوم
حواله دهند (86).
وقايع بعدى
روشن
مىگردانند
كه ارزيابيها
درباره ضعف و
قدرت گروههاى
چهارگانه بخصوص
ضعف گروه سوم،
تا كجا نادرست
بودهاند. به
پارهاى از
خطاها در
اسناد دوره انقلاب
اشاره
مىرود، اما
بنظر مىرسد
خطاى اصلى
درباره
موقعيت
اجتماعى
«قشرهاى
ميانه» مورد
توجه جدى قرار
نمىگيرد. در
حقيقت هدف
«انقلاب سفيد» ايجاد
وسيعترين
قشرهاى ميانه
بمثابه تكيه گاه
ثابت و پايدار
رژيم بود.
«انقلاب سفيد»
در قلمرو
سياسى بجاى
نجات رژيم شاه
و استمرار
طولانى آن حتى
در آيندههاى
دور، آن را
بسوى انحلال
برد. در قلمرو
اقتصادى كار
را به فساد و
سرانجام فلج
اقتصادى
كشاند. در
قلمرو اجتماعى،
قشرهائى با
موقعيت
ناپايدار
پديد آورد و در
قلمرو فرهنگ
بعكس هدف خود
رسيد و سبب
تقويت اسلام
گشت. بدينسان
رژيم شاه به
هدفهاى خود
دست نيافت
بلكه كار را
به نقطه مقابل
آنها كشاند و
سقوطش
احترازناپذير
شد. اين امور
هنوز به اين
وضوح بر
طراحان سياست
آمريكا و هواداران
ايرانى آن،
شناخته
نيستند. اما
عاملى كه بيش
از همه بدان
اهميت
مىدهند و
همان يكى از عوامل
مهم سرنگونى
رژيم شاه
مىشود، قشرهاى
ميانه و جهت
يابى تمايل
سياسى آنهاست.
ارزيابيشان
از موقعيت اين
قشرها و جهت
يابى تمايل
سياسيشان،
نادرست است:
گروههاى
چهارگانه،
نزديك به
تمامشان، از
قشرهاى ماينه
بودند و
ناپايداريها
و قهر و
آشتيهاى
سياسيشان، بازتاب
ناپايدارى
موقعيت
اجتماعى اين
قشرها بودند و
بايد طراحان
سياست آمريكا
و ايرانيان هوادار
را از واقعيت
آگاهانيدند.
اما بلحاظ الگوسازيهاى
مرسوم، به
اختلاف
گرايشها،
تنها از لحاظ
ضعف و قوت هر
يك از گروهها
و روحيه ايرانى
كه ميان افراط
و تفريط
سرگردان است
(87)، توجه مىكنند
و گمان
مىبرند صرف
موقعيت ميانى
از لحاظ درآمد
و شغل و
رفتارهاى
فرهنگى كفايت
مىكند تا
قشرهاى
ميانى، نقش
دلخواه آنها
را تثبيت رژيم
ايفا كنند.
حقيقت آنست كه
اين قشرها نه
به «دهقانان»
جامعه كهن ايرانى
كه قشرهاى
ميانى و با
منزلت ثابت
بشمار مىروند
و برغم جنگها
و انقلابها
موقعيت خود را
حفظ
مىكردند،
شباهت
مىبرند و نه
به قشرهاى ميانى
جامعههاى
غربى
مىمانند:
تفاوت اصلى دهقانان
جامعه كهن با
قشرهاى ميانى
جامعههاى
زير سلطه، بى
ثباتى منزلت و
موقعيت
اجتماعى قشرهاى
ميانى جديد
است. چرا كه از
لحاظ سياسى نه
تنها مشاركت
در امور
ندارند، بلكه
حق داشتن نظرى
مخالف نظر
طبقه حاكم را
نيز ندارند. از
لحاظ اقتصادى
به توليد
داخلى متكى
نيستند، بلكه
نقش توزيع
توليد خارجى
را در كشور
خود و رقابت
بر سر بدست
آوردن درآمد
بيشترى از محل
صدور نفت و
ورود كالا
دارند. تجربه
انقلاب ثابت
كرد كه هر
گونه تغييرى
در رابطه
اقتصادى با
خارجه، سبب
مىشود، كه
اين قشرها در
شمار قشرهاى
محروم جامعه
ايرانى
درآيند. از
لحاظ اجتماعى،
محصول متلاشى
شدن نظام
اجتماعى پيشين
و بريده از
پيوندهائى
هستند كه هنوز
در جامعه
دهقانى و بخشى
از جامعه شهرى
برجاست و از لحاظ
فرهنگى، نه
تنها توليد
نمىكنند و مصرف
كننده عناصر
فرهنگى
وارداتى
هستند، بلكه
از عقده «خود
انگل بينى»
بشدت رنج
مىبرند. چرا
كه نزديك به
تمام
درآمدهاى
نفتى ك بايد
صرف رشد و
توليد
مىشوند، صرف
حقوق و
مزايايشان مىشوند،
به اين دلايل
بود و هست كه
اين قشرها،
بيشتر از
قشرهاى ديگر
در پى اين
ثبات موقعيت،
خواهان
تغييرات
بنيادى در
جامعههاى
زير سلطه
مىشوند. به
اين دلايل است
كه هر دو جناح
دستگاه حاكم و
سياست
آمريكا،
غافلگير مىشوند
و ضربه را از
جائى كه
انتظار آن را
ندارند،
مىخورند، با
وجود اين بخود
نمىآيند.
3- سياست
آمريكا در
دوران انقلاب:
نتيجه
ارزيابيهاى
نادرست،
اينست كه بهنگام
شروع بحران
انقلاب،
آمريكا نه
تنها، آلترناتيوى
در اختيار
ندارد و
آلترناتيوى راكه
با انقلاب رو
مىآيد،
نمىشناسد،
بلكه مهارش بر
گروه اول و
دربار شاه و
ارتش نيز بسيار
سست است. در
حقيقت
دستگاههاى
اطلاعاتى
آمريكا و رژيم
شاه، از
نظرهاى
مخالفان
سياست آمريكا
و رژيم شاه،
يكسره
ناآگاهند. از
انديشه
راهنماى
نيروهاى
مخالف و تحول
آن طى سه دهه،
ناآگاهند. در
نتيجه اين
خودسانسورى،
ارزيابيشان
از توانائى
مردم به ايفاى
يك نقش فعال
هنوز نادرست
است. به اين
امور بسيار
دير پى
مىبرند (88).
در اين اوضاع
و احوال،
ناگزير بايد
كورمال
كورمال قدم
بردارند و
سرنوشت رژيم
را بدست
تجربهها و
عملكردهاى
روزمره و
نتايجشان بسپارند.
اينست كه اصول
موضوعه و
فرضهاى روزهاى
اول بحران،
بتدريج به عكس
خود تبديل
مىشوند:
در آغاز
فرضهاى
راهنما اينها
هستند (89):
الف -
ضرورت حفظ
رژيم شاه:
1- تعادل
در جامعه
ايرانى بهم
خورده است چرا
كه قشرهاى
ميانه قدرت
اقتصادى بدست
آوردهاند،
اما قدرت
سياسى بدست
نياوردهاند.
اين نظر در
محافل
آمريكايى
هنوز نيز از
قوت تمام
برخوردار است.
2- دو گروه
سوم و چهارم،
بسيار ضعيف
هستند و شانس
موفقيت
ندارند.
3- قشرهاى
ميانه
نتوانستهاند
رهبرى قوى و
توانا براى
استقرار رژيم
با ثبات بوجود
بياورند. در
نتيجه جبهه
ملى و نهضت
آزادى، حتى با
كمك روحانيان
ميانه رو
نمىتوانند
محور تعادل
جديد قرار
بگيرند. خمينى
بدون
پشتيابانان
راديكال و كمونيست،
قادر به
برقرارى
حكومتى مذهبى
نيست و چنين
حكومتى
هيچگونه
شانسى ندارد.
4- تعادل
جديد بايد با
حفظ رژيم
سلطنتى و بخصوص
با حفظ شاه و
از راه تحميل
هژمونى گروه اول
برقرار شود.
چرا كه با
رفتن شاه ارتش
كه ستون فقرات
هرگونه تعادل
پايدارى است،
انسجام درونى
خود را از دست
مىدهد و خود
عامل تشديد بى
ثباتى مىگردد.
علاوه بر اين،
رفتن شاه،
رژيمهاى «ميانه
رو» منطقه را
متزلزل و از
آمريكا مأيوس
مىگرداند (90).
5-
ايرانيان، در
سالهاى اخير،
پى بردهاند
كه منابع
ثروتشان يعنى
نفت رو به
زوال است.
توجه
روزافزون به
اين واقعيت،
سبب تحول
افكار عمومى و
حتى ارتشيان
جوان در جهتى
مخالف منافع
آمريكا
مىشود. از
اينرو بايد رد
پى آن تعادل
سياسى رفت كه
بتواند اقتصاد
ايران را نجات
بخشد و ادامه
حيات آن را
تضمين كند (91).
6- اگر
ايران
كمونيست
نشود،
مىتوان آن را
بخط آمريكا
بازگرداند
7- بر اساس
فرضهاى بالا،
تعادل جديد را
از دو راه بيشتر
نمىتوان
برقرار كرد:
- از راه رژيم
نظامى با شاه
يا بدون شاه؛
- از راه
سياسى با
كاستن از قدرت
شاه و ايجاد
ائتلافى ميان
دو گروه اول و
دوم با هژمونى
گروه اول.
بنابراين
نظرهايى كه در
اسناد نه ماه
اول 78، اظهار
شدهاند، راه
حل نظامى مردود
شناخته شده
است. چرا كه (92):
- نظاميان،
بخصوص سران
نظامى
شاه و همراه
او شكست
خوردهاند.
بدون تصفيه
ردههاى
بالاى ارتش،
ارتش
نمىتواند
عامل تعادل
جديد و با
ثبات بگردد.
- دولت
نظامى،
بمعناى تقويت
جنبههاى
استبدادى و
سركوبگر رژيم
شاه است چرا كه
مىخواهد
بجاى ايجاد
تعادل از راه
تفويض اختيارات
سياسى به
نمايندگان
قشرهاى ميانه
- كه مورد
درخواستشان
است - با تشديد
فشار تعادل برقرار
كند. اين امر
سبب مىشود كه
جامعه كاملاً
دو قطبى شود و
ميانه روها
اعتبار خود را،
بسود گروههاى
راديكال و چپ
از دست بدهند.
- سوءظن دولت
روسيه و
همسايههاى
ايران كه اينك
با رژيم شاه
كم و بيش كنار
مىآيند، برانگيخته
بشود و در صدد
تقويت قطب
مخالف برآيند.
- ميانه روها
و صد البته
راديكالها و چپيها
از آمريكا
دورتر و به
روسيه نزديكتر
بشوند.
- از لحاظ
كشورهاى
منطقه نيز
دولت نظامى،
بمعناى شكست
تجربه «انقلاب
سفيد» شاه است. اين
امور اثرات
مرگبار ببار
مىآورند.
- در نتيجه،
در قطب مخالف
رژيم، كمونيستها
قوت روزافزون
پيداكنند و
تروريسم رواج يابد.
- و بالاخره،
ارتش وحدت ايدئولژيك
خود را از دست
بدهد. دست كم
ميان رأس ارتش
و افسران و
درجه داران
جوان ارتش
تضاد بوجود
آيد. افسران
جوان با
ايدئولژى
گروههاى راديكال
و چپ جذب شوند
و در صدد
برآيند از راه
كودتا يا
پيوستن به قطب
مخالف، تعادل
جديدى را
بوجود آورند
كه مشخصات
عمومى آن بقرار
زيرند:
از لحاظ
داخلى،
گروههاى اول و
دوم بسود
گروههاى سوم و
چهارم از
ميدان سياست
ايران بيرون
مىروند. و از
لحاظ خارجى
وحدت جديد با
راديكالها و
چپها، سبب
مىشود كه
روسيه جاى آمريكا
را در ايران
بگيرد. از اين
رهگذر
رژيمهاى
منطقه دچار
تزلزل
مىشوند. اولين
اثر رژيم جديد
بر منافع
آمريكا، در
سياست نفتى
بخصوص
قيمتهاى نفت
ظاهر مىشود (983).
چشم انداز
عمومى وقتى
تاريكتر
مىشود كه در
نظر بياوريم
روسيه در
آينده بجرگه
خريداران نفت
خواهد پيوست (94).
بدون شاه،
جريان دو قطبى
شدن جامعه و دو
قطبى شدن ارتش
بسرعت بيشتر
پيدا مىكند و
با توجه به
اين امر كه بحران
برخاسته است،
سرگردانى
نيروهاى مسلح
فزونتر و خطر
بقدرت رسيدن
مخالفان
سياست آمريكا،
مسئله روز
مىشود. پس
بايد شاه را
بهر قيمت حفظ
كرد.
با توجه به
بن بست بالا،
سياستى كه سفارت
آمريكا در اين
مرحله از آن
پيروى
مىكند،
جستجوى راه حل
سياسى از طريق
حفظ شاه با
«اختيارات
محدود» و
ايجاد تعادلى
جديد ميان
ارتش و
گروههاى
سياسى از سوئى
و ميان گروههاى
سياسى از سوى
ديگر است.
طوريكه دو
گروه سوم و
چهارم حتى در
آيندههاى
دور نيز،
اقبال بقدرت
رسيدن را پيدا
نكنند. از
اينرو با توجه
به فرضهاى
بالا و خطرات
راه حل نظامى،
جانبدار راه
حل سياسى است (95):
با وجود
برخاستن
موجهاى
تظاهرات، بعلت
ضعف
كمونيستها و
راديكالها،
هنوز ميانه روها
مىتوانند
اوضاع را در
دست بگيرند.
بايد تا «جناح
چپ» قوت
نگرفته و حيات
رژيم شاه و
منافع آمريكا
را بخطر
نيانداخته
است، اقدام
كرد. رهبرى
ميانه روها
بادو گروه اول
و دوم است.
بديهى است كه
براساس
فرضهاى بالا،
هژمونى بايد
با گروه اول باشد.
دليل ديگرى
نيز بر لزوم
هژمونى گروه
اول وجود دارد
و آن اينكه در
اين مرحله
يعنى در ماههاى
اول انقلاب،
از لحاظ
آمريكا، پيروزى
خمينى بمثابه
پيروزى
كمونيستهاست.
چرا كه گروه
سوم نه
كادرهاى لازم
و نه سازمان
قوى را ندارد (96).
اگر اين
ائتلاف انجام
بگيرد، يك نيروى
سياسى جديد و
قوى متكى به
قشرهاى ميانه
جامعه،
پديدار
مىشود كه
مىتواند
خمينى را از «جناح
چپ جبهه ملى»
جدا كند (97) و با
اثرى كه بر
ارتش
مىگذارد و
مانع از رشد
انديشههاى
راديكال و چپ
در آن و در
نتيجه از بين رفتن
خطر كودتا
مىشود،
تعادل جديد و
پايدارى را
بوجود بياورد.
اينهمه در گرو
رضايت دادن شاه
به محدود شدن
اقتدار اوست.
اما شاه در
پى آن نيست كه
از اقتدارات خويش
چشم بپوشد.
بلكه
مىخواهد از
وضعيتى كه خود
به ايجادش كمك
كرده است،
قويتر بدرآيد.
بدينقرار، آمريكا
از تسلط كافى
بر شاه و ارتش
و گروه اول برخوردار
نيست تا
بتواند «راه
حل» بالا را به
اجرا درآورد.
از اينرو هم
آمريكا و هم
شاه بر آن مىشوند
كه از تظاهرات
براى پيشبرد
مقصودهاشان
سود بجويند.
مقصود شاه
اينست كه سرانجام
آمريكا را
متقاعد كند كه
از دو امر يكى
«اعطاى آزادى»
و ديگر «نظم»
تقدم، با دومى
است. وضع ماه
به ماه سختر
مىشود و
سرانجام شاه
اصرار
مىورزد كه
آمريكا اصل
تقدم نظم را
بپذيرد و بالاخره
آمريكا پاسخ
مىدهد كه:
«دولت ايالات
متحده با
تلاشهايى كه
نظم عمومى را
برقرار سازد و
آن نظم در
محدودهاى
برقرار شود كه
زمينه دخالت
(مردم) را در
امور سياسى
خود فراهم
آورد، موافق
است... هر قدر
وضعيت سياسى
براى اعمال
زور مناسبتر
باشد، دوستان
ايران و اروپا
و آمريكا از
آن راحتتر
دفاع مىكنند
(98)".
اين پاسخ در 16
شهريور به
نخست وزير شاه
داده مىشود و
17 شهريور
خونين رادر پى
مىآورد. شاه
بظاهر پيروز
مىشود. اينك
دور، دور نظم است.
ميانه روهايى
كه تا اين
زمان حملات
شديد بر رژيم
شاه
مىكردند، تا
«خلاء رهبرى»
را پر كنند،
اينك موقع
رامغتنم
مىشمرند تا
رهبرى انقلاب
را از تغيير
رژيم مأيوس
كنند. شعار
اين مىشود
كه: بايد با
رژيم سازش
كرد. 17 شهريور
نشان داد كه
ارزيابى ما از
توانايى رژيم
و رفتار ارتش
و... نادرست
بوده است...
اما نيروى
انقلاب از
حركت باز
نمىايستد.
پيروزى شاه
وهم از آب
درمى آيد و
حكومت نظامى
بىاعتبار
مىشود. علل
اين امر آنطور
كه در اسناد
هفتهها و
ماههاى بعد
منعكس
شدهاند،
عبارتند از:
1-
همانطور كه از
متن اجازه
نامه آمريكا برمى
آيد، بكار
بردن زور براى
مأيوس كردن
خمينى و
گروههاى سوم
و چهارم از
تغيير رژيم و
آماده كردن
زمينه براى
موفق گرداندن
راه حل سياسى
بوده است.
بنابراين
اعمال زور
نمىتوانسته
است از حد
مجاز تجاوز
كند چرا كه
زمينه راه حل
سياسى رااز
بين مىبرده
است. اما شاه
نيز
نمىتوانسته
است در اعمال
قوه تا جايى
كه سبب
حذف خود وى
گردد، پيش
برود. هم آمريكا
و هم شاه
موافق
شدهاند كه:
«فرونشاندن
تظاهرات با
خونريزى زياد
ممكن است (99).» در
نتيجه تا ممكن
است بايد از
آن اجتناب كرد
و به مثابه يك
حربه تهديد
مورد
استفادهاش
قرار داد.
2- اگر
هنوز زود است
متوجه بشوند
كه ميان قشرهاى
ميانه جامعه و
شخصيتها و
گروههاى سياسى
كه سفارت و
شاه و
نزديكانش
گمان مىبردهاند
سخنگويان اين
قشرها هستند،
فاصله بسيار
است، اما اين
مقدار
دستگيرشان
مىشود كه ميانه
روها قادر به
رقابت با
خمينى نيستند
و بنابراين
نمىتوان
ابتكار عمل را
به آنها داد
اما بايد به
آنها ميدان
داد. بدينسان
در پايان ماه
نهم سال 1978، بن
بست ماههاى
اول اين سال،
تغيير مهمى در
فرضهاى
راهنما بوجود
مىآيد. حالا ديگر
خمينى و گروه
سوم را بايد
بحساب آورد.
از اين زمان
ترساندن از
كمونيسم، روش
كار شاهيان و
ميانه روها و
حتى
آمريكاييها
مىشود. بخصوص
كه بنا بر
قرارداد دو
جانبه آمريكا
و ايران، در
صورت تهديد
كمونيسم،
آمريكا مىتواند
به دخالت
مستقيم دست
بزند (100).
3- خمينى
كه تا اين
زمان كسى
مىشود كه نه او
حاضر است
همكارى ميانه
روها را
بپذيرد ونه ميانه
روها رغبتى به
همكارى با او
دارند، با اعلاميهئى
كه بمناسبت 17
شهريور صادر
مىكند و با
مواضعى كه از
آن پس
مىگيرد،
علاوه بر كسبه
و بازاريان و
كارگران و
كارمندان
جزء، ديگر
قشرها را نيز
بخود جلب
مىكند. نه او
و نه سخنگويان
گروه سوم، در
پى حوادث 17
شهريور جا
نمىزنند. بنى
صدر در مصاحبه
تلويزيونى
عصر 17 شهريور
درباره اثر
كشتار
مىگويد: شاه
رفت.
ب -
ضرورت بحساب
آوردن خمينى
بدينسان،
بتدريج كه
شكست سياست
سركوب از سوئى
و امتياز دادن
از سوى ديگر،
ظاهر مىشود،
تمايل
جانبدار رژيم
نظامى در
دستگاه حاكم
ايران
قوت مىگيرد.
در دستگاه حاكم
آمريكا دو
تمايل پيدا
مىشوند.
تمايل اول، تمايلى
است كه
مىگويد:
خشونت زياد
تنها به نفع
راستيها و
چپهاى افراطى
تمام مىشود و
سياست اعطاى
امتياز توأم
با اعمال زور
شكست خورده
است و اگر زود
راه حل سياسى
را بعمل در
نياوريم،
كوتاهى كه
باقى مانده
نيز از دست
خواهد رفت.
نمايندگان
اين تمايل
سليوان و وزير
خارجه آمريكا
هستند. در
مقابل، تمايل
دوم بر اين
باور است كه
اگر از
خونريزى زياد
نمىترسيديم،
انقلاب سركوب
شده بود و پس
از مدتى عوارض
طوفان نيز برطرف
مىشد و شاه
با خيال راحت
مىتوانست راه
حل سياسى
پايدارى براى
كشور پيدا
كند. نماينده
اين تمايل
برژنسكى است.
بطوريكه خواهيم
ديد هر دو
تمايل در
ماههاى
واپسين عمر
رژيم شاه،
فعال
بودهاند. يكى
از طريق سفارت
و ديگرى خارج
از سفارت و از
راه ارتباط
مستقيم ميان
كاخ سفيد و
شاه و
نظاميان.
با اينحال در
ماههاى
سپتامبر و
اكتبر كه هنوز
سياست آمريكا
به دو خط
سياسى
جداگانه تبديل
نشده و امور
از طريق سفير
آمريكا انجام
مىگيرند، هدفهاى
درجه اول
عبارتند از:
1- تقدم بخشيدن به حفظ رژيم سلطنتى و شخص شاه و اعاده «نظم و قانون» با سرك