بخش پنجم
حقوق انسان و قدرت و مردم سالارى (*)
مردم سالارى حقوق مدار و مردم سالارى قدرت مدار يكى نيستند. مردم سالاريهاى موجود، مردم سالاريهاى قدرت مدار هستند. بديهى است اين مردم سالاريها خود را حقوق مدار مىخوانند الا اينكه نه تنها از حق همان تعريف را مىكنند كه قدرت دارد بلكه اين قدرت است كه به هر فرد امكان مىدهد از حقوق خويش برخوردار بگردد.
اصول راهنماى مردم سالارى كه استقرارشان شرط برپايى دوام مردم سالارى هستند، يعنى
1- سرزمين مشترك كه وطن است و شهروندان آن در آن حقوق برابر و نيز نسبت به آن وظيفهمند هستند،
2- حقوق انسان كه اجتماع مردم در يك سرزمين و بناى زندگى مشترك در وطن بدآنها است؛
3- جامعه ملى و دولتى كه از اين جامعه نمايندگى مىكند؛
4- فرهنگ و وجدانهاى تاريخى و همگانی و علمى هويت جمعى را پديد مىآورند و فرهنگ مردم سالارى كه مىبايد وجدان همگانی جامعه بگردد تا مردم سالارى استقرار پيدا كند،
5- استقلال، از جمله، در اين معنى كه در بيرون از مرزهاى ملى، هيچ قدرتى شريك يك ملت در حق حاكميت او نيست؛
6- ﺁزادی ، از جمله ، به ا ين معنى كه در درون مرزهاى ملى، هيچ مقامى شريك حاكميت و ولايت جمهور مردم نيست؛
7- رشد، از جمله، به اين معنى كه نيروهاى محركه جامعه مىبايد بتوانند در خود جامعه فعال شوند. نظام اجتماعى مىبايد باز و تحولپذير باشد تا نيروهاى محركه به تمامه در رشد جامعه بکار روند؛
8- عدالت به مثابه ميزانی كه بدان رابطه در جامعه و ميان جامعه و جامعههاى ديگر چنان تنظيم شوند كه انسانها در آزادى رشد كنند و در جريان رشد، از حقوق خويش و امكانها، بطور برابر، برخوردار باشند؛
9- كثرت آراء و عقايد و نيز اقوام و نژادهای عضو جامعه ملى كه مىبايد از حقوق برابر برخوردار شوند و
10- سمت يابى عمومى از مردم سالارى بر اصل انتخاب به مردم سالارى بر اصل اشتراك و تلفيق مناسب از اين دو در جريان رشد جامعه. به ترتيبى که بيشترين مشاركت مستقيم شهروندان در اداره امور جامعه ميسر شود.
در مردم سالاريهاى موجود تمامى اين اصول مجرى نيستند و تعريفهایی كه اصول مجرى يافتهاند، يك تعريف و ﺁنهم تعريف قدرت هستند. اصالت مطلق دادن و تقدم بخشيدن به قدرت است كه سبب می شود سلطه جامعههاى داراى نظام مردم سالار را بر جامعههاى ديگر، نه تنها مخل مردم سالارى ندانند كه تكيه گاه آن نيز بسازند. همين اصالت و تقدم بخشيدن به قدرت است كه به حكومت بوش امكان مىدهد به بهانه مبارزه با تروريسم، در جامعه خود، قانون ناقض حقوق انسان را از تصويب بگذراند و به اجرا بگذارد و دولتهاى ديگر را نيز به اين كار وادارد. همين اصالت و تقدم بخشيدن است كه به اين حكومت امكان مىدهد بدون برانگيختن اعتراض مردم امريكا، در افغانستان، كشتار اسيران جنگى و بمباران خانه و كاشانه مردم را، امرى عادى بگرداند.
بدين خاطر، به تفاوت دو تعريف از حق مىپردازم تا انسان امروز از انقلابي آگاه بگردد و آن ممكن را بداند، كه با آزاد كردن عقل خويش از مدارى كه قدرت است ميسر مىشود:
در كنگره حقوق بشر، در ايتاليا، بگاه بحث آزاد، پرسيدم:
چگونه مىتوان به حق و به آزادى همان معنى را داد كه قدرت دارد و در همان حال، خود را جانبدار حقوق انسان و آزادى دانست؟
سه تعريف كه از حق شدهاند، عبارتند از
1- « حق قاعده ايست كه روابط ميان انسانها را تنظيم مىكند. اين تنظيم بنا بر سلسله مراتبى كه قدرت معين مىكند، از سوى دولت، بعمل مىآيد و دولت خود، تنظيم كننده حق است .»
2- « حقوق مجموع قواعد حاكم بر رفتار انسان هستند كه دولت به قالب قانونى در مىآورد و به اجرا مىگذارد. متخلف از اين قواعد، توسط دولت تنبيه مىشود .»
3- « حق نرده و فنى است براى معين كردن محدودهاى براى رفتار انسانى. تنظيم روابط ميان افراد و شكل و مشرعيت بخشيدن به روابط قدرت و مهار آنها است.»
(اين سه تعريف از سه منبع هستند:
- آنسيكلوپديا اونيورساليس ذيل كلمه Droit ;
- ص 18 et institution politiques Droit constitutionel نوشته Andre Haurion و Jean Giucquel،
- صفحات 10 و 13 و 14Jean-Jacques Vincensini, Le Livre des droits de l,homme )
در هر سه تعريف، نه تنها تكيه گاه حق قدرت است، بلكه از آنجا كه حق رابطه تنظيم شده ميان انسانها است، پندارى، پيش از رابطه وجود ندارد و بعد از رابطه بوجود مىآيد. هر انديشهِ آزادى، پرسشگر است و اين پرسش را مىكند: اگر حق رابطه و محدوده و قواعد حاكم بر رفتار انسانى است كه دولت به قالب قانون در مىآورد، بر چه پايه و اصلى اين رابطه تنظيم مىشود، يا اين محدوده معين مىشود و يا اين قواعد تهيه و بر رفتار انسان حاكم مىشوند؟ اگر پايه و اصل قدرت است، پس دزد حق كيست؟ و اگر قدرت نيست، چيست؟
در آن بحث، وقتى به اين پرسشها رسيديم، شركت كنندگان در بحث، گفتند: پردهاى كه ديد خرد را از ديدن باز مىداشت، اينك دريد.
در حقيقت، وقتى كلمه را نگاه داشتى و معناى آن را وارونه كردى، كلمه طيبه، كلمه خبيثه مىشود. چنان كه حق و آزادى، همان معنا را يافتهاند كه قدرت دارد. نتيجه آنست كه نه طرز فكرها در خور حق و آزادى هستند و نه حقوق و آزادى رعايت مىشوند. رعايت نمىشوند، زيرا بنا بر عمومىترين و سادهترين تعريفها، 1- قدرت در پى يك رابطه قوا به وجود مىآيد و پيش از آن وجود ندارد و 2- رابطه وقتى رابطه قدرت است كه دو طرف آن تابع و متغير يكديگر شوند. پس 3- عامل ايجاد و تنظيم رابطه، زور مىشود.
بدينقرار، در هر رابطه در صورتى كه فرض كنيم ميان دو كس يا دو گروه، است ، يا زورهاى دو طرف برابر هستند و يا نابرابر. اگر برابر باشند، مىگوييم، دو طرف قدرت برابر دارند و يا هم زور هستند. و اگر نابرابر باشند، مىگوييم قدرت يكى از ديگرى بيشتر است. بنا بر اين، قدرت انواع روابط قوا است. پس، قدرت دولت، يكى از انواع رابطه قوا است.
در جامعه، اگر يك تن مستبد بخواهد در برابر همه قرار بگيرد، قدرت او را زور مىگويند. و وقتى جامعه در برابر يك فرد متجاوز قرار مىگيرد و او را تنبيه مىكند، زور جامعه را قدرت و تنبيه را بكار بردن قدرت مىخوانند. از اين لحاظ، دولت سازماندهى اعمال قدرت است.
اگر يك اقليت قدرت را قبضه كرد، دولت را استبدادى مىخوانند . خواه « قانون» بگذارند و خواه نه. و اگر اكثريت جامعه در جريان انتخابات و در طول يك دوره ، آن را به منتخبان خود تفويض كرد، قدرت را مردم سالار مىگويند.
بدين سان حق با فوكو است وقتى مىنويسد: از قرون وسطى بدينسو، در جامعههاى غرب، قدرت همواره در شكل و پوشش حقوق بكار رفته است. همواره خود را با قانون و حق، يكى باورانده است. پس چه جاى تعجب اگر زمان به زمان از حق دور مىشويم؟
(Michel Foucoult, Historie de la seualite ed. Gallimond, جلد 1 صص 108-120)
و بديهى است اين پرسش جا پيدا مىكند: اگر حق قدرت نيست، پس چيست؟ باز هم به سادهترين بيان، هر چه پيش از رابطه قوا، هست، حق است. هستى هست، پس هستى حق است. پديدههاى هستى حق هستند. نيرو حق است. اما اگر بدان جهت تخريبى دادى، آن را در زور از خود بيگانه كرده و حق را ناحق گرداندهاى.
بدينقرار، كافى است عاملها را يك به يك دخالت بدهيم و ببينيم ، برای مثال، آيا اگر عامل زور مىبود و دخالت مىكرد، هستى باز هستى مىشد؟ براى مثال، ديديم كه قدرت پيش از رابطه قوا وجود ندارد. و رابطه قوا، پيش از تبديل نيرو به زور و بكار بردن بر ضد ديگرى، وجود ندارد. پس زور، در هستى نيست. نه تنها در هستى نيست، بلكه وقتى هم نيرو را در آن از خود بيگانه مىكنيم، همچنان نيرو مىماند. ما جز اين نمىكنيم كه آن را در ويران كردن بكار مىبريم. هر زمان نيز از بكار بردنش در ويرانگری باز ايستاديم، نيرو طبيعت خويش را باز مىيابد. پس، در هستی، نه بنا مىتواند بر زور باشد - زيرا در هستى نيست - و نه اگر بنا بر زور مىشد، هستى بود.
اگر زور در هستى نيست، پس آزادى در هستى هست. اينك در خود بنگريم و فهرستى از آنچه داريم و رابطه هاكه رابطههاى قوا نيستند، تنظيم كنيم. اگر اينسان خويشتنشناسى كنيم، تصديق مىكنيم :
نور، خرد، هوش، عشق، رهبرى، دادگرى، فعاليت حياتى، خلاقيت، سازماندهى بر پايه عشق و محبت، رشد و... در هستى ما هستند. پس هستى نور خرد، هوش، عشق، رهبرى، عدل، خلاقيت، و... است (قرآن سورههاى حج، آيه62 و مؤمنون آيه 116)
خدا حق و حق ناب خدا است
رابطه با خدا، زيستن در هستى، بدون رابطه قوا يا برخوردارى از تمامى حقوق يا داشتن همه هستها است. تا پديدهها زور در كار نياورند، رابطه با هستى رابطه قوا نمىشود.
اين رابطه را كه از خود بيگانه كنى ، خدا زور مطلق و رابطه با نماينده او، صاحب « ولايت مطلقه فقيه » ، رابطه با قدرت مطلقه مىشود و آن طور كه مىگويند، بر جان و ناموس و مال انسانها بسط يد پيدا مىكند.
حق چيست؟
در متنى كه براى بحث آزاد كنگره آماده كردهام، پرسيدهام: آيا رابطه با خدا را كه حد برداشتن و بدان، زور در كار نياوردن، و بنا بر اين، در آزادى و حق زيستن و رشد كردن و برخوردار شدن از همه هستها است، وقتى به « ولايت مطلقه فقيه» يا ولايت كليسا و يا ولايت كنيسه برگردانده مىشود، دين به ضد خود، بدل نمىشود و وقتى دين ضد خود مىشود، مهلكترين سمها نيست؟ آيا از خود بيگانگى دينى (بيگانه شدن دين در بيان قدرت) خطرناكترين از خود بيگانگىها نيست؟ و آيا جز به دليل اين از خود بيگانگى است كه انسانها، حق و آزادى را گم كردهاند؟
و انصاف خواستم: آيا براى آنكه انسانها حقوق خويش را بازيابند و در حق و آزادى بزيند، راه حل ديگرى جز بازگرداندن دين به فطرت خويش ( بيان آزادى) وجود دارد؟ در حقيقت بر پايه از خود بيگانگى دين، آزادى توانايى كردن يا نكردن كارى تعريف شده است و ا ين توانايى نيز تعريف قدرت را يافته است. حال آنكه، توانايى به مجموعهاى از آزادى و خرد و هوش و علم و... تحقق پيدا مىكند و هست اما نه آزادى است و نه بطريق اولى قدرت است. از اينجا:
قدرتمند، ناتوانتر از بى قدرت و زيانى كه مىبيند و مىرساند بزرگتر است. ناتوانتر است زيرا بجاى توانايى جستن به آزادى، به نيرو، به خرد، به هوش، به استعدادها، به هنر، به علم و...، نيرو را به زور بدل مىكند و بدان، خويشتن، ديگران و طبيعت را ويران مىسازد، هراندازه بيشتر نيرو را به زور بر مىگرداند، زيانى كه مىبيند و مىرساند بزرگتر مىشود. اگر زورپرستان دست كم توانايى اعتراف مىيافتند، به انسانها در نرفتن در پى قدرت پرستى هشدار مىدادند. به آنها مى گفتند، در پى قدرت شدن، بسوى سراب دويدن نيست، در سقوط به پرتگاه ويرانی و مرگ شتاب كردن است. آن قاعده بس آموزندهِ قرآن كه، به از خود بيگانگى، وارونه معنى شده است، اينست:
برمدار قدرت، « تا ويران نشوى ويران نمىكنى. و وقتى ويران مىكنى، ويرانتر مىشوى .»
دين را كه در بيان قدرت از خود بيگانه مىكنند، « قدرت (= زور ) » خدا و « جبر خدا » و « مكر خدا » و... را ، فراوان، دست مايه زور مدارى مىكنند. اما قدرت و قهر و جبر و مكر، از رابطه قوا پديد مىآيند و خود به خود، وجود ندارند. اين انسان است كه يكى از اشكال زور را در كار مىآورد و بدان، رابطه با خدا (= آزادى) را با رابطه قوا جانشين مىكند. بدين كار، از آزادى خويش غافل مىشود و بنا بر قاعده، ويران كردن را با ويران شدن آغاز مىكند و او نمىداند كه هر عملى، از زمان وقوع، مثل يك موجود زنده فعال مىشود. پس هر مكرى، هر قهرى، هر جبرى، در يك كلام، هر زورى، همچنان ويرانى بر ويرانى مىافزايد. مكر، قهر، جبر، قدرت (= زور) خدا تذکار همين قاعده است. بدين قرار، زور در هر يك از اشكال كه بكار رود، نخست بكار برنده را ويران مىكند و با هر ويرانى، بر ويرانى او مىافزايد. عرفان جز معرفت بر اين قاعده است؟ عارفِ بر اين معرفت، خويشتن شناس و حق شناس مىشود و زندگي او معرفت بر حقوق و عمل به حقوق مىگردد.
انسان عارف ، در رفتار با اهل زور، از كدام قاعده پيروى مىكند؟
از اين قاعده:
حق را نمىتوان داد و ستد كرد و در آن به ديگرى وكالت داد:
اگر بپرسيم: آيا ديگرى مىتواند به جاى شما زندگى كند؟ شما، خواننده گرامى پاسخ مىدهيد: نه. آيا ديگرى مىتواند بجاى شما، فعاليتهاى حياتى شما را، از خوردن و خوابيدن و نقس كشيدن و... انجام دهد؟ پاسخ مىدهيد نه. آيا ديگرى مىتواند به جاى شما بياموزد، ابداع كند، اختراع كند؟ پاسخ مىدهيد: نه. آيا ديگرى مىتواند به جاى شما انس بگيرد، دوست شود، عاشق گردد؟ پاسخ مىدهيد: نه. آيا ديگرى مىتواند به جاى شما درباره چند و چون اين فعاليتها تصميم بگيرد؟ شما پاسخ مىدهيد: نه. پس وجود اين مستبدها كه به جاى همه تصميم مىگيرند از چه رو است؟ از اين رو است كه آدميان از آزادى و ديگر حقوق خويش غافل مىشوند . نمی دانند که هر حقی را به عمل در نياوری، تمامی حقوق را به عمل در نياورده ای . اما وقتی حق به عمل در نمی ﺁيد، در دم ، زور جانشين می شود. زور هایی که انسانها جانشين حقوق خويش می کنند، « قدرتمندها » را پديد مىآورند و بر اکثريت بزرگ مسلط مىشوند . ﺁنگاه، افراد اين اکثريت بزرگ شكوه سر مىدهند كه حاكمان آزادى و حقوق ما را از ما گرفتهاند!
چه مىشود كه آدميان گمان مىبرند مىتواند اختيار رهبرى و تصميمگيرى را از خود سلب و به ديگرى واگذارند؟ چرا گمان مىبرند آزادى دادنی يا ستاندنى است؟ چرا...
استعدادهاى ششگانه انسان (استعداد رهبرى، استعداد انس و عشق، استعداد علم (تعليم و تربيت)و استعداد جستن انديشه راهنما ، استعداد ابتكار و ابداع و خلق، استعداد فرهنگ وهنرو استعداد اقتصادى) وقتى همه هماهنگ فعاليت مىكنند و، در آزادى، جريان رشد را پديد مىآورند و آدمى در اين جريان به پيش مىرود، كه انسان از آزادى و حقوق خويش غافل نگردد.
استعدادها به مجموعه حقوقى فعال مىشوند، كه حقوق مندرج در اعلاميه جهانى حقوق بشر - بر فرض كه تعريف حق بر مدار قدرت را با تعريف حق بر اصل آزادى جانشين و ابهامهاشان را رفع كنيم- تنها شمارى از ﺁن حقوق هستند. مجموعه کاملی از حقوق وقتی به عمل در می ﺁيند، زندگى ﺁزاد شدن در جريان رشد می شود. از اين رو:
1- حق ذاتى حيات است. بنا بر اين، همانند حيات آن رانمى توان به ديگرى داد. موجود زنده تنها مىتواند از حقوق خويش غافل شود و بدان زندگى را ويران كند. اى انسان! بدان! آنچه از ديگرى به زور مىستانى، حق نيست، آزادى نيست، حاصل ويرانگرى و عامل ويرانگرى است.
2- از آنجا كه حق ذاتى حيات است همگان از آن برخوردارند. بدين قرار، حق را نه مىشود داد و ستد كرد و نه نياز به داد و ستد وجود دارد.
3- داد و ستد يك رابطه قوا است. عمل به حقوق به زور نياز ندارد. پس، علامت آنكه يك انسان در زندگى، از حقوق خويش برخوردار است، بكار نبردن زور، نه با خود و نه با ديگرى است. و
4- زندگى بمثابه فعاليت حياتى مجموع استعدادهاى انسان، با برخوردارى از تمام حقوق خويش، ميان انسانها تضاد پديد نمىآورد. بدين قرار، هر اندازه در يك جامعه، تضادها كمتر، آن جامعه آزادتر و انسانها از حقوق خود برخوردارتر. با وجود اين،
5- اين پرسش محل پيدا مىكند: رابطه با محيط زيست موجودىهاى زنده را در تضادها و چه بسا تضادهاى خصومتآميز قرار مىدهد. ﺁيا تضادها و خصومتها فرﺁوردهِ طبيعت نيستند و تخريب محيط زيست قهری نيست ؟ پاسخ اينست : حق با مجاز رابطه برقرار نمىكند، با واقعيت رابطه برقرار مىكند. حق ويران نمی کند ، ﺁبادان مي کند. پس حق با واقعيت (= محيط زيست) رابطه تخريبى برقرار نمىكند. به سخن ديگر، موجودهاى زنده، اگر زندگانى هاشان حقوق در عمل باشند، طبيعت را ويران نمىسازند زيرا مىدانند كه زندگىهاى خود را ويران مىكنند.
6- اگر تعريفهایی كه از حق، بر مدار قدرت، بعمل آمدهاند، مبهم هستند و اگر حق و آزادى قدرت معنى مىشوند و رعايت حقوق در رعايت « قواعد حاكم بر روابط قوا » ناچيز مىشود، بخاطر آنست که قدرت از خود هستى ندارد و چنانكه ديديم، از رابطه پديد مىآيد. حق از خود هستى دارد. از اينجا، حق وقتى مساوى قدرت گمان مىرود، لاجرم مبهم مىشود و حقى كه هستى دارد، شفاف است. بدين قرار وقتى تعريف را شفاف مىكنى، مىبينى الف - حق از زندگى جدايىناپذير است و ب - قابل انتقال به غير نيست. زبان فريب، پس از آنكه در پرده ابهام، حق را قدرت معنى مىكند، آن را قابل داد و ستد نيز مىكند و
7- بديهى است داد و ستد حق، تبعيض را ناگزير مىكند. حال آنكه انسانى كه آزاد و برخوردار از حقوق خويش است، از تبعيض نيز آزاد است. و
8- ميان حقوق نيز نمىتوان تبعيض قائل شد. « حقوق بشر » ، بر مدار قدرت، سلسله مراتب دارند. قربانى كردن برخى از حقوق براى برخوردارى از برخى ديگر، توجيهپذير است. حال آنكه بر اصل آزادى، محروميت از هر حقى، محروميت از حقوق ديگر را نيز ببار مىآورد. اگر آدمى در زندگى خويش تأمل كند، در مىيابد كه با غافل شدن از آزادى، از حقوق ديگر خويش محروم و بنده زور مىشود. بارزترين علامتها، يكى محدود شدن و محدود كردن در فعاليتهاى حياتى و ديگرى،
9- از خود بيگانه كردن نيرو در زور و ويران كردن زندگی است : زندگى خود و زندگى ديگران و زندگى محيط زيست.
محدود و ويران كردن، سبب شده است كه در « اعلاميه جهانى حقوق بشر » شمارى بزرگ از حقوق انسان ديده نشدهاند . حقوقی هم كه ديده شدهاند، با تعريف قدرت را پيدا کردن، از خود بيگانه شدهاند.
10- از خاصههاى پيشين، خاصه اول و اساسى آشكار مىشود! حق هست. بدين قرار، هر آنچه از روابط قوا پديد مىآيد، حق نيست. استقلال در هستى، فارق حق از غير حق است. در حقيقت، آنچه حق نيست، در هستى خود استقلال ندارد. براى مثال دروغ، خود به خود وجود ندارد، نه تنها دروغ زن آن را مىسازد، بلكه پوششى بيش نيست كه حقيقت را بدان مىپوشانند. به سخن ديگر ، در وجود، هم نيازمندِ دروغگو و رابطهِ قوائى است كه او با فريب خوردندگان برقرار مىكند و ، هم ، محتاج واقعيتى و حقيقتى است كه با پوشاندنش بتوان دروغ را ساخت.
11- بدين قرار، زندگى، در برخوردارى از حقوق، روش و هدف را ترجمان حقوق مىگرداند. هدف ناسازگار با حقوق ناقض حقوق مىشود و پاى زور را بميان مىآورد. پاى زور كه بميان آمد، حقوق نقض مىشوند. بنا بر اين، حقوق بشر بمثابه قواعد تنظيم روابط قوا ميان انسانها، سخن متناقض است و اگر بر ميزان فعاليتهاى مخرب، روز به روز، افزوده مىشود، جاى تعجب نيست. در حال حاضر، دولتها كه، بنا بر تعريفها كه از حقوق بشر بعمل آمدهاند، بايد حافظ حقوق انسان باشند، قلمروئى بيرون از حقوق را از آن خود كردهاند و آن را قلمرو « مصالح عاليه دولت » نام نهادهاند. حقوق ملی را هم با « منافع ملی » جانشين کرده اند تا الف - جامعه ها را از حقوق ملی خويش غافل کنند و ثانياً هر عملی را که قدرت ضرور گرداند ، با توسل به « منافع ملی » توجيه کنند. حال آنكه مصلحت، خواه بمثابه روش و چه بمنزله هدف و يا مجموع روش و هدف، تنها وقتى در بيرون حق قرار مىگيرد، كه روش زور و هدف سازگار با زور ( سلطه گرى يا سلطه پذيرى) باشد. به سخن ديگر، روش حق خود حق است و مصلحت بيرون از حق، عين مفسدت است.
12- بدين سان، براى تميز حق از غير حق و ( و همينطور واقعيت از مجاز) بايد دست كم، دوازده خاصه جمع آيند تا بتوانيم يك هست را حق بخوانيم:
1/ 12- هستی حق است که از خود هستى داشته باشد . بدين قرار، همه هستها را حق و بود و زور و همه ساختههاى زور را ناحق و نبود و خط عدالت را خطا جدا كننده بودها از نبودها، مىخوانيم.
2/ 12- عمل به حق نه تنها نياز به زور ندارد بلكه وجود زور مانع عمل به حق است: حق از زور خالى است اما نيرو را در بر دارد،
3/ 12- حق خالى از تضاد است. بخلاف غير حق كه از رابطه تضاد پديد مىآيد و تناقض در بر دارد: حق در خود تناقض و با هيچ حق ديگرى تضاد ندارد؛
4/ 12- حق شفاف و سرراست و بدون پيچيدگى است. حال آنكه ناحق، مبهم و پيچيده است. از اينجا :
5/ 12- حق نافى همه گونه تبعيض است. تبعيضها با حق ناسازگارند چرا كه بيانگر موقعيت مسلط، بنا بر اين، شکلهای زور هستند. و
6/ 12- حق همه مكانى و همه زمانى است. بخلاف زور كه زمان و مكانش همين جا و هم اكنون است.
7/12- حق ذاتى حيات، بنا بر اين حقوق هر موجود ذاتى حيات او هستند. هر آنچه دادنى و گرفتنى است، مىتواند فرآورده حقوق ذاتى باشد، اما خود آن نيست.
8/ 12- حق با حقوق و با واقعيتها رابطه برقرار مىكند. با غير حق و با مجاز، توحيد نمىجويد و رابطه تهى از زور برقرار نمىكند. بنا بر اين،
9/ 12- حق محدود نمىشود و محدود نمىكند. پهناى حق، بى كران لااكره است . حال آنكه ناحق ، زور، و فرآورده هايش، محدود مىشوند و محدود مىكنند و
10/12- حق ويران نمىشود و ويران نمىكند. چرا كه هر ويران كننده، نخست ويران مىشود. بنا بر اين، اگر حق ويرانى مىپذيرفت، و ويران مىكرد، هستى نمىيافت. و
11/12- روش و هدف حق در بيرون آن قرار نمىگيرد. حق اينست كه بر اصل ثنويت نيز، روش و هدف نمىتوانند با اصل راهنما كه بيانگر اصالت و تقدم قدرت (= زور) است، سازگار نباشند. بنا بر اين مصلحت بيرون از حق، حكم زور و عمل به آن، مفسدت است. مهمتر اينكه هر حقى وظيفه نيز هست:
هر صاحب حقى زندگى آزاد و در رشد را از دست مىدهد اگر زندگى او عمل به مجموع حقوق او نباشد و يا اگر دفاع از حقوق ديگرى را عمل به حقوق خويش نپندارد.
12/12- در حقيقت، نه تنها حقوق مجموعهاى جدايىناپذير را بوجود مىآورند، بلكه انسانها در روابط ﺁزاد ، يعنی در روابطی که روابط قدرت نباشند، اقبال برخورداری از حقوق خويش را بدست مىآورند. خردگرايى از اين واقعيت غافل است، كه الف - استعدادهاى ششگانه انسان فعال مىشوند وقتى انسان از همه حقوق معنوى و مادى خويش برخوردار است و ب - اما نه استعدادهاى انسان و نه حقوق او، در تنهايى فعال نمىشوند. نياز به جمع شدن انسانها بر ميزان دوستى و داد است تا استعدادها فعال شوند و زندگي عمل به مجموعهِ حقوق و رشد بگردد.
بدين قرار، تعريف حق بدين خاصهها و با برخوردار شدن انسان از حقوقى با اين تعريف، آزاد شدن او از فريب بزرگ است : فريب بزرگ باور به اصالت و تقدم قدرت است . ﺁزاد شدن از اين فريب امكان مىد هد اصول راهنماى مرد