بخش سوم
حق چيست و حقوق كدامها هستند؟(*)
تاريخ انديشه دينى و فلسفى با تاريخ ثنويت خالق و مخلوق، هستی فى ذاته و هستى لذاته، هستى مجرد و هستى متعين، روح و تن، انسان و طبيعت ، فرهنگ و طبيعت، انسانهاى نخبه، انسانهايى كه به حيوانها ملحقند، درآميخته و تاريخ ثنويت وجه غالب تاريخ انديشه گشته است. حاصل اين غلبه كه از خود بيگانگى توحيد در ثنويت و اغلب ثنويت تك محورى است، تبديل شدن انسان به عامل تخريب هستى است. ابعاد اين تخريب زمان به زمان بزرگتر شدهاند و امروز تجهيزات ويرانگرى ساخته شدهاند كه مىتوانند هستى را از روى زمين بردارند.
چه در دورانى كه مانی گری بر عقول حاكم بود و تن زندان روح شمرده مىشد (1) خواه در اين دوران كه هستى مجرد خالى (2) و تنها يك نوع از انواع هستى متعين، انسان صاحب حق تصور مىشود ، حق و آزادى و عدل و... تنها در رابطه با قدرت تعريف مىشدند و هنوز نيز حق « تنظيم روابط قوا » (3) باور می شود و تعريف آزادى همان تعريف قدرت است. از اين رو است که حق و آزادى و عدل بر اصل ثنويت، چه يك محورى و خواه دو محورى از ابهام بدر نمىآيند و پرسشهاى آزادى چيست؟ حق چيست؟ عدل چيست و... بى پاسخ مىمانند.
بدين قرار، اگر حقوق بشر استقرار پيدا نمىكنند و در همه جا و همه روز، به اين حقوق تجاوزها مىشوند، يكى به خاطر آنست كه اصل اصيل قدرت است. « روابط قوا » تنظيم بردار نيستند . به اين دليل ساده كه شرط واقعيت پيدا كردن قدرت اينست كه يكى داشته و ديگرى نداشته باشد. نزاع لحظه به لحظه بر سر داشتن و نداشتن قدرت را چگونه می توان به نظم ﺁورد؟ برای تنظيم رابطه ها می بايد از اين روابط بدر ﺁمد. لذا، حق و ﺁزادی را جز به قدرت بايد تعريف کرد. آيا كسى پرسيده است وقتى استقرار آزادى به اينست كه همه آن را داشته باشند، چگونه مىتوان به آزادى همان معنائى را بخشيد كه قدرت دارد؟
اگر حقوق بشر استقرار پيدا نمىكنند بدين خاطر است که هر كس مىداند اگر حقوق داشته باشد اما قدرت نداشته باشد، حقوق را از دست مىدهد. بعكس، اگر قدرت پيدا بكند، هر چه بخواهد مىكند و از ديد اغلب انسانها « هر چه خواستن كردن » صاحب قدرت و آزادى و حق شدن است.
ثنويتى كه انسانها را ، در تخريب اساس هستى، اين سان به مسابقه برانگيخته است، آنها را از هستى، از رابطه هستى متعين -كه خود را مىپندارند - با هستى نيز غافل كرده است. نتيجه آنست كه حقوق بشر، جزء كوچكى از حقوق او و اين حقوق نيز تنظيم رابطه با قدرت گشتهاند!
سه دسته حقوق:
آنچه از بحثهاى فلسفى، در طرز فكرها و طرز رفتارهاى انسانهاى دين دار و بى دين، رسوب كرده ، اينست:
هستى مجرد خالى است (4). از هستىهاى متعين، يك نوع آن، انسان، مىتواند صاحب حق شود. در برخى از انديشههاى دينى، جانداران و پديدههاى طبيعى صاحب برخى حقوق هستند. اما در طرز فكرها و طرز رفتارهاى اكثريت قريب به اتفاق انسانها ، يا اين حقوق هيچگاه حضور پيدا نكردهاند و يا اگر حضور پيدا كردهاند، در عمل رعايت نشدهاند.
بدين قرار، جدا پنداشتن هستی متعين از هستى مجرد سبب دو غفلت بزرگ شده است:
1- غفلت از حقوق كه به تمامى پديدههاى هستى راجعند و در اين حقوق تمامى هستىهاى متعين شريك هستند و 2- غفلت از حقوقى كه ناظم رابطه هستىهاى متعين يا پديدهها با هستى هستند. نبايد پنداشت كه اين غفلت، غفلتى است كه « عوام » مىكنند. « خواص» نيز اين غفلت را مىكنند. چنانكه اعلاميه جهانى حقوق بشر، تنها بخش كوچكى از حقوق را در بر مىگيرد كه، به يكى از هستى هاى متعين، انسان، و باز تنها به « تنظيم رابطه قوا » ميان انسانها و ، در واقع، تنظيم رابطه انسان با قدرت راجعند. دو دسته از حقوق ناگفته ماندهاند.
اما هستى مجرد از تعين خالى است (5) به قول سارتر، از هستى، خالى نيست. با وجود اين، با جدا كردن هستی فى ذاته از هستى لذاته هر چند مىتوان گفت هستى فىذاته خالى نيست، اما از آنجا كه وقتى از قوه به فعل مىآيد و فعليت پيدا مىكند و لذاته مىشود، موضوع حقوق مىشود، نمىتواند توجه را به حقوقى جلب كند كه به هستى راجع هستند. افزون بر اين، اين دوگانگىها، تك محورى هستند: در ديد همگى هستى مجرد خالى است، در هستى پر يا متعين از خود بيگانه مى شود تا در پايان سير جدالى، به هستى لذاته بدل شود. در ديد ارسطويى، حركت خروج از قوه به فعل است و با بدل شدن قوه به فعل، قوه نيست و فعل هست مىشود.(6)
و اگر براستى بنا بر اين باشد هستى مجرد را نه خالى كه خالى از تعين بدانيم، بر اصل ثنويت، نمىتوانيم در هستى بنگريم . زيرا اين اصل، بمعنای اصل گرداندن تعين است. بر اين اصل، هستى مجرد را جز خالى نمىتوان به تصور آورد. بر فرض كه بتوان هستى مجرد را خالى از تعيين به تصور آورد، ناگزير ، بمثابه هستى بالقوه يا فى ذاته مىتوان به تصور آورد. از اين رهگذر به دو پرسش اساسى مىرسيم : آيا اصل راهنمائى كه برگزيدهايم و با آن در هستى مىنگريم، نارسا به مقصود نيست؟ و آيا آزادى و حق را مىتوان بر اصل ثنويت تعريف كرد؟
ثنويت ، چه تك محورى و خواه دو محورى، حد معين كردن براى انديشه و از پيش متعين كردن آنست. با انديشهاى كه بدين سان گرفتار جبر تعيين مىشود، چگونه بتوان در هستى خالى از تعين انديشيد؟ اين همان تناقضى است كه همواره از آن غفلت مىشود. بدينقرار، انديشه براى اينكه از هر محدوديتى رها شود، مىبايد اصل راهنمائى بجويد كه اين رهائى را ميسر كند. موازنه عدمى همان اصل راهنمائى است كه به انديشه امكان مىدهد در هستى مجرد، رها از تعينی بنگرد که ثنويت بدان می دهد.
در اين نگرش، هستى را زندگى، خرد، آزادى، علم، توانائى، شنوائى، بينائى، هوش، عشق، مهر، خلاقيت، حكمت، بخشندگى، كرامت، عدل، هدايت و... مىيابد. و تمامى پديدههاى هستى را از زندگی و خرد و... برخوردار می بيند. افسوس که انسان برخوردار از اين حقوق معنوی ، يکسره از وجودشان غافل است .
همانسان كه انسان زندگى و خرد و هوش و آزادى و علم و... دارد، حيوان نيز دارد و طبيعت نيز دارد چرا كه در هستى، يكسانند و در هستى از يكديگرند و به يكديگر همبستهاند.
اينكه به سراغ تجربه كردنى برويم: در هستى متعين، عامل ويرانى كدام است؟ زور. زور خود چگونه پديد مىآيد؟ با از خود بيگانه كردن نيرو. بدين توجه، خط عدالت را بدست مىآوريم: اگر نيرو را كه در هستى هست، بود بخوانيم، زور نبود نيرو است. و خط عدالت، خطى است كه بود را از نبود تميز مىدهد. هر بود عدل است و از خود بيگانه كردن آن در نبود، ظلم.
اگر نياز به تجربه بود - هر كس مىتواند تجربه كند -، اكنون به تجربه مىدانيم كه در هستى مجرد، عامل مرگ و ويرانى وجود ندارد. از اينجا، عاملهاى مرگ و ويرانى، « نبودها » هستند و هستى بودها را در بردارد. فقدان بودها ستم است و هر پديدهاى حق دارد بودها را كه هستى او را تشكيل مىدهند داشته باشد. بدين قرار، به تعداد بودها، حقوق وجود دارند كه به هستى هر پديده راجعند.
نه تنها اين حقوق را بايد بر حقوق بشر و جانداران و طبيعت افزود، بلكه غفلت هايى را می بايد جبران كرد كه خسارتهاى بزرگ ببار آوردهاند. براى مثال، در حقوق بشر، حق آموزش و پرورش آمده است. حق اختلاف نظر و گوناگونى نظرها نيز پذيرفته شده است. اما يكسان كردنها، بخصوص در تعليم و تربيت و فعاليتهاى اقتصادى برجا هستند. بنا بر اينكه هستى هوش و علم و توانايى است، پس هر هستى متعين، هوش و استعداد و علم و توانايى و رشد معينى را دارد و آموزش و پرورش و كار و رشد عادلانه آنها هستند كه هوش و استعداد و توانائى او را بپرورند. از اينجا، مىتوانيم ميزان ستمى را برآورد كنيم كه محروم كردن بسيارى از هوش ها و استعدادها از رشد براى همه پديدههاى هستى به بار مىآورد.
بدين سان به دو مسئله مىرسيم: رابطه هستى مجرد با هستى متعين چگونه بايد باشد؟ و رابطه پديدهها با يكديگر بر چه اصلى بايد بنا شود؟
اگر فلسفه به اينجا رسيده باشد كه بايد از بيراهه ثنويت به راه توحيد بيايد، و به قول سارتر بخواهد ثنويت « با نهايت » و « بى نهايت » را نيز از ميان بردارد (7)، ناگزير رابطه ميان « بى نهايت » با « با نهايت » مىبايد بر ميزان عدل و نبود زور باشد.
بدين قرار، متعين ها، وقتی از حقوق معنوی و حقوقی برخوردارند که از راه مسامحه ، حقوق ماديشان می خوانيم ، با هستی که همهِ حقوق است ، در رابطه اند و بر اساس اين رابطه است که می انديشند و بر ميزان عدل ، عمل می کنند و با يکديگر رابطه بر قرار می کنند. بر ميزان عدل، رابطه با نا متعين رابطه با بى نهايتی می شود که مدير و مدبر، با عزم ، ولى، قيوم، ذوفضل، هادى، نصير، وكيل، رقيب، حافظ، خير، رزاق، حليم، مرشد، محب، مهربان، بخشنده، شاكر، صديق، وفا كننده به عهد، شهيد، مميز، حسيب، توبهپذير و غفور است. اين ارزشها ناظم رابطه و هستى مجرد با هستى متعينند . از ديد انسان که بنگريم، اين ارزشها حقوقی هستند كه رابطه انسانها با هستی هوشمند و خلاق و... و از راه ﺁن، رابطه ﺁنها با يکديگر و با پديدهها ی ديگر را ، بر ميزان عدل ، تنظيم می کنند. و براى اينكه زور در كار آوردن و به قهر، بودى را نبود كردن، پديدهها را ، در هستى خويش، به خطر نيفكند، هستی محض باید هستی بخش و... باشد و نبود را به بود بر گرداند. به سخن ديگر نذير، ماكر، قهار، منتقم، شديدالعقاب باشد. بدین سان، نظامی حق است كه هر بار نيرو به زور بدل شد و آتش قهر بودى را نابود كرد، بتواند زور را به نيرو، بازگرداند و ستمگر را از ستم باز بدارد. رابطه با نهايت با بى نهايت، وقتى حق است كه قاعده عمومى، جبران باشد بگونهاى که با نهايتها به فطرت بازگردند و زور و قهر از ميان برخيزد.
از ديد با نهايتها يا متعين ها - ما انسانها و همه جانداران و طبيعت - که بنگريم، هر پديده به يك يك اين ارزشها، حق پيدا مى كند. اينك اگر اين دو دسته حقوق را بر حقوقی بيفزاييم كه در «اعلاميه جهانى حقوق بشر » آمدهاند و اين حقوق را نيز كامل كنيم بطورى كه حقوق انسان و جانداران و طبيعت بگردند، به مجموعه كاملى از حقوق باز مىرسيم كه ما انسانها از آنها غافل ماندهايم. اما پيش از هر کار، می بايد حق را نه تنظيم رابطه با قدرت كه تنظيم رابطه با هستى بدانيم و بگردانيم:
خاصههاى حق
وقتى تنظيم کنندهِ رابطه انسان با هستى است:
اينك دوباره بپرسيم حق چيست؟ پاسخ اين پرسش، در حقوق غرب امروز اينست: (8)
« حق قاعدهايست كه روابط ميان انسانها را تنظيم مىكند؟ اين تنظيم بنا بر سلسله مراتبى كه قدرت معين مىكند، از سوى دولت، داده مىشود و هم دولت تضمين كننده حق مىشود» . و
« حقوق مجموع قواعد رفتار انسان هستند كه دولت آنها را به قالب قانون درآورده و به اجرا مىگذارد :
Droit est l’ensemble des regles de conduite humaine edictées et sanctionées Le “
Par l’autorité et etatique “
و
« حق نرده (garde fou)و فنى است براى معين كردن محدودهاى براى رفتار انسانى، تنظيم روابط ميان افراد، شكل و مشروعيت بخشيدن به روابط قدرت و مهار آنها است.»
اين تعريفها خود گوياى اين واقعيت هستند كه بر اصل ثنويت، حق - همانطور كه آزادى- قابل تعريف نيست. زيرا بر اصل روابط قوا، حق قدرت تنظيم كننده روابط قوا مىشود. پس همان تعريف را پيدا مىكند كه قدرت دارد. از قدرت - که خود فرﺁوردۀ روابط قوا است - خواستن كه روابط قوا را تنظيم كند و اين تنظيم را حق دانستن و خواندن، چرائى وضعيت اسف بار روابط ميان انسانها را در پايان قرن بيستم گزارش مىكند. از اين گذشته، ميان حق - همانطور كه آزادى - با برابرى سازگارى غير ممكن مىشود (9)
چرا كه قدرت بدون نابرابرى - همان سلسله مراتب - واقعيت پيدا نمىكند. و اگر بنا بر برابر كردن قدرت افراد شود، نه تنها آزادىها ( بنا بر همان تعريف كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر دارند) قربانى مىشوند، بلكه نقطه تساوى، نقطه سكون و بى حركتى مىشود.
و در صورتى كه بنا بر نابرابرى شود، حقوق مجموع قواعدى مىشوند كه سلطه قوىتر را بر ضعيفتر تنظيم مىكنند! آيا جز به اين دليل است كه در اعلاميه جهانى حقوق بشر، طبيعت هيچ حقى پيدا نمىكند؟ به جانداران و كودكان نيز مادهاى اختصاص نمىيابد. تنها وقتى ويرانى بر ويرانى افزوده مىشود و قوىترها دچار مشكل مىشوند، به حقوق كودك و جانوران و طبيعت، اندك توجهى مىشود؟
بدين قرار، دليل آنكه حتى در غرب ثروتمند و داراى مردم سالارى نيز، حقوق بشر، به دل پذيرفته نمىشوند، آنست كه حق و ضد حق ( قدرت) يك تعريف را دارند. همانطور كه آزادى و قدرت يك تعريف را دارند. اگر حق و ﺁزادی تعريفى غير از تعريف قدرت پيدا نمىكنند، از آن رو است كه بر اصل ثنويت نمىتوان حق و آزادى را تعريف كرد.
در قرآن، مىخوانيم، خدا حق است (9). حق اينست كه حق و آزادى همانند هستى هستند. و بر اصل موازنه عدمى، بر اصلى كه، بر ﺁن، با نهايت در بى نهايت از هر تعينى رها مىشود، قابل تعريف مىشوند. بدين قرار، هستها حق هستند. هر هست و بودى حق و هر ساختهِ زورى، ناحق مىشود. پس حقوق بودهائى هستند كه هستى هر پديده و روابط ميان با نهايتها با بى نهايت و ، از طريق آنها ، روابط ميان انسانها و پديدههاى ديگر را بر اصل « لااكراه » يا عدم زور تنظيم مىكنند.
حق با اين تعريف، خاصه هائى را پيدا مىكند كه به آسانى آن را از ناحق مشخص مىكنند:
1- حق هستى دارد و ناحق هستى ندارد و هيچ جز پوشش دروغ بر قامت حق نيست.
2 - حق راست است و با خود اين همانى دارد و ناحق دروغ است و در خود تناقض دارد. حق با هيچ حقی تضاد و حتی ناسازگاری ندارد.
3 - حق خالى از زور است. زور نمىتواند هيچ چيز را بيآفريند و جز اين نمىكند كه به حق لباس ناحق مىپوشاند. اما همين زور، در توجيه خود، به حق نياز دارد. از اينرو، بر اصل موازنه عدمى، هركس در بكار بردن زور تقدم مىجويد، بر ناحق است.
4 - عمومىترين شاخص حق از ناحق اينست كه زمان حق، همانند زمان آزادى، بى نهايت است. زمان زور مطلق صفر است از اين رو در وجود نمىآيد. بدين قرار، كوتاهى و درازى زمان، ميزان حق و ناحق در يك بيان در يك عمل، در يك قانون را معين مىكند : حق همه مکانی و همه زمانی است.
5 - حق همواره شفاف است و ناحق بدون كتمان حق و بنا براين، کدر و مبهم است. هر اندازه کدر تر و مبهم تر، ناحق تر.
6 - حق خالی از تبعيض است . بنا بر اين ، هر تبعيضی ناحق است. تبعيضهائی چون تبعيض نژادی و جنسی و ملی و قومی و... ناحق هستند.
7 - حق ذاتی است. بنا بر اين ، هر حق که انسان دارد، هر حق که پديده ای از پديده ها دارند، ذاتی انسان و ذاتی ﺁن پديده است. حق دادنی و ستاندنی نيست. اما دارنده ﺁن می تواند از ﺁن غافل بگردد. از اين رو، بر انسان است که همواره حق دانستن را به ياد ﺁورد و اين حق را در يادﺁوری حقوق خويش بکار برد.
8 - حق با حق ، بنا بر اين ، با واقعيت رابطه مستقيم و بدون واسطه بر قرار می کند. حال ﺁنکه ناحق نمی تواند به هيچ حقی و با هيچ واقعيتی رابطه برقرار کند مگر بواسطه زور .
9 - حق حد نمی پذيرد و محدود نمی کند. نه تنها هيچ حقی محدود کننده حق ديگری نيست ، بلکه حقوق يک انسان حقوق انسان ديگری را محدود نمی کند. در هستی موجود، حد گذار يکی و ﺁنهم زور است.
10 - حق ويران نمی شود و ويران نمی کند.
11 - روش حق خود ﺁنست . چنانکه روش ﺁزادی ﺁزادی است و روش علم علم است. بنا بر اين، مصلحت بيرون از حق ، مفسدت و مصلحت درون حق، خود حق است. از ﺁنجا که وظيفه و تکليف اگر عمل به حق نباشد، حکم زور است ، پس مصلحت و تکليف جز عمل به حق از راه کاربرد حق نمی شود.
12 - حقوق يک مجموعه را تشکيل می دهند. به ترتيبی که عمل نکردن به حقی ، عمل نکردن تمامی حقوق و بنده قدرت ( = زور ) شدن است.
13 - اين خاصه ها می گويند که دليل حق در خود حق و دليل ناحق در بيرون ﺁنست. رهبری حق در خود حق است و رهبری ناحق در بيرون ﺁن قرار می گيرد. بدين قرار، تعريف حق به قدرت ، نه هم حق را ناحق کردن و دولت بمثابه قدرت را حافظ حقی گرداندن است که قدرت تعريف شده است ، بلکه رهبری را از دارنده حق ستاندن و به قدرتی بخشيدن است که از روابط قوا پديد می ﺁيد و ناقض حق است.
14 - بر اصل ثنويت ، قدرت قابل تعريف است. بر اين اصل، معرفت به حق حاصل نمی شود . زيرا ثنويت بمثابه تصور دو محور که اولی نسبت به دومی فعال و دومی نسبت به اولی فعل پذير باشند و يا هر دو نسبت به يکديگر فعال و فعل پذير باشند، فرﺁورده باور به اصالت قدرت و بنا بر اين ، مجاز است. بر اين اصل، نظری که عقل پيدا می کند، ﺁميخته ای از علم و ظن است. بسا بخش بزرگ نظر را ظن و مجاز تشکيل می دهد. افزون بر اين ، ثنويت محدود کننده است و حد ناقض حق است. بدين قرار، بر اصل ثنويت تصوری از حق می توان پيدا کرد که ناقض حق و پر از ظن و مجاز و معنائی دارد که جز معنی قدرت نمی تواند باشد. بر حق، عقلی معرفت می يابد که ﺁزاد است : اصل راهنمايش موازنه عدمی است. بدين سان ، وجدان بر حق و عمل به حقوق ، با وجدان به موازنه عدمی بمثابه اصل راهنما و غفلت نکردن عقل از ﺁزادی خويش همراه است.
15 - حق ، علم خالی از ظن و مجاز است. انسان جويای علم نبايد در « نظريه » بماند. دانشجوئی را تا رسيدن به علمی خالی از ظن و گمان می بايد پی جويد. (10 ) .
بدين قرار، خاصه های حق غير از عارف نگاه داشتن انسان به حقوق خويش، در علم و دانشجوئی است که کار برد دارد: شناخت يک واقعيت وقتی به علم خالی از ظن و مجاز می انجامد که ، در ﺁن ، وجود اين خاصه، يک به يک، تحقيق شوند. پديده ای که موضوع تحقيق می شود ، می تواند از خود هستی داشته و يا نداشته باشد، می تواند متناقض و گرفتار تضاد باشد يا نباشد ، می تواند...
اينك زمان اين پرسش مىرسد كه اگر مجموعه حقوق بشر از خرد سال و جوان و ميان سال و کهن سال و جانداران و طبيعت، در بيان حق انشاء شوند و انسانها اين حقوق را در بارهِ خود و جانداران و طبيعت رعايت كنند، ﺁیا جهانى كه به قول باشگاه رم، در واپسين امروز و فرداى خويش است، به راه زندگى در رشد و آزادى باز نمىگردد و نهايت در بى نهايت آزادى در خويشتن را باز نمىجويد؟
و وقتى به اينجا مىرسيم، از خود مىپرسيم آيا تدوين اين حقوق، جز كار دين است؟ اما وقتى این حقوق را با آنچه به نام دين انجام مىگيرد، مقايسه مىكنيم، به اين نتيجه نمىرسيم كه از خود بيگانگى دينى مرگبار ترین ويرانگرترين از خود بيگانگىها است؟
با توجه به ﺁنچه در باره حق و خاصه های ﺁن نوشته ﺁمد، حقوق معنوی که انسان از ﺁنها بر خوردار می شوند ، همانها می شوند که در بالا، يکچند از ﺁنها را نام برديم . اينک می دانيم که
الف - پايه را رابطه قوا قرار دادن و بر اين پايه حقوق برای انسان شناختن ، محروم کردن انسان از حقوق ذاتی خويش است. اگر نخواهيم حقوق انسان را بر پايه ای قرار دهيم که ناقض ﺁن حقوق است ، می بايد پايه ديگری وجود داشته باشد :
حقوق معنوی انسان :
ماده اول - حق خليفة اللهی . انسان خليفه خدا بر روی زمين است (11 ) . با توجه به توضيحی که در باره رابطه متعين با نامتعين داده شد، اينک می دانيم تنها رابطه ای که حد را از ميان بر می دارد ، رابطه انسان و خدا است. بدين رابطه است که عقل انسان از محدود کننده ها و انسان از رابطه قوا رها می شوند. انسانها اگر از حق پايه که خليفة اللهی است غافل نشوند، با خود و با يکديگر، می توانند رابطه قوا بر قرار نکنند. اصل راهنمای پندار و گفتار و کردار را موازنه عدمی کنند و در ظن و گمان -که تنها بکار زور گرداندن نيرو و بکار بردنش در تخريب می ﺁيند - نمانند. بديهی است انسان نگون بخت می شود اگر الف - خدا را قدرت ( = زور ) مطلق تصور کند و ب - خليفة اللهی را نه حق که مقامی تصور کند که خاص نمايندگان قدرت مطلق است. امری که بر اثر از خود بيگانگی دينی ، باور اغلب متدينان به اين و ﺁن دين گشته است. و تجربه می گويد که راه حل ، انکار خدا و بسا نا متعين نيست. چرا که اين انکار با جبر باوری همراه می شود. حد و حد زور در کار می ﺁورد و کار حقوق را تنظيم رابطه قوا ( = زورهای در برخورد ) می گرداند که امری محال است. راه حل ﺁزاد کردن انسانها از زورپرستی بنام خدا پرستی و بازيافتن دين بمثابه بيان ﺁزادی است. خالی کردن رابطه انسان با خدا از زور و خدا را حق ناب دانستن (12 ) و رابطه انسان با خدا را ، رابطه حقوقمند با حق مطلق شناختن و اصل لااکراه (13 ) را پايه رابطه ها گرداندن ، باز يافتن حق خليفة اللهی همين است. بدين قرار،
1/1 - ميزان سنجش رابطه با حق و عمل به حقوق ، لااکراه می شود.
2/1 - انسانها بر ﺁسمانها و زمين حق برابر پيدا می کنند (14 ) و از ﺁنجا که وظيفه جز عمل به حق نيست ، پس ميزان کمی و بيشی عمران طبيعت و کمی و بيشی ﺁلوده شدن محيط زيست و مرگ و مير جانداران و گياهان گزارشگر غفلت و بنا بر غفلت، محروميت انسانها از حقوق خويش هستند.
3/1 - سلطه گری و سلطه پذيری ناقض حقوق و گزارشگر غفلت مسلط ها و زير سلطه ها از حقوق خويش هستند (15 )
ماده دوم - حق دوستی : رابطهِ ميان انسانهای برخوردار از حق خليفة اللهی ، رابطه دوستی است. انس گرفتن فطری است . از اين رو گفته اند : دوستی دليل نمی خواهد اما دشمنی دليل می خواهد. راست بخواهی ، دليل دوستی در خود دوستی (انس فطری ) است . بنا بر اين حق،
1/2 - زن و مرد برای دوستی با يکديگر خلق شده اند و زناشوئی ﺁنها بر عشق است. رفتار پدر و مادر با فرزندان و رفتار فرزندان با پدر و مادر ، به مهر پروردن و مهر ورزی بايد باشند. (16 ) مبنای حقوق فرزند و حقوق پدر و مادر اين حق است.
2/2 - مسلمانها با يکديگر برادرند (17 ) و با غير مسلمانانی هم که با ﺁنها دشمنی نمی کنند، می توانند دوستی کنند (18 )
3/2 - خشونت زدائی رويه عمومی می شود : متجاوز را می بايد از تجاوز منصرف کرد . به ترتيبی که در حقوق انسان خواهد ﺁمد، اگر متجاوز مسلمان بود ، مي بايد او را از تجاوز منصرف کرد. (19 ) اگر متجاوز مسلمان نبود، بنا بر ميل قدرت که زيادت طلبی است و تنها با استقامت در برابر ﺁنست که در معرض انحلال قرار می گيرد، در برابر متجاوز، استقامت بی خدشه را بايد روش کرد. (20 ) . با وجود اين ، بر مسلمان نيست که زشتی عمل دشمن را با زشت کرداری پاسخ گويد. (21 ) .
4/2 - و چون « دين جز محبت نيست» (22 )، عمل به دين ، تدارک دنيای صلح و دوستی است. (23 ) بنا بر اين، حق اختل