برنامه ای برای  عمل سیاسی مداوم

 

  ابوالحسن بنی صدر

1 - کارنامه یک جمع در جلوگیری از باز سازی ستون پایه های قدرت در ایران که همچنان برنامه عمل این جمع است و برنامه هر جمعی است که بخواهد به کوشش مداومی برای استقرار نظام مردم سالار در ایران برخیزد .

2 پاسخ ها به پرسشهای مجله ﺁرش که در برگیرنده دو تجربه بزرگ هستند و بکار ﺁن می ﺁیند که برنامه عمل سیاسی مداوم بگردند .

3 از ﺁنجا که در عمل مداوم به این برنامه ، ﺁزادی هدف و روش است ،

 

 

یاﺁوری :

     با ﺁنکه در کارنامه ها و در نوشته های دیگر، از کودتا بدین سو، کوششهای یک جمع ، جمعی را بازگو کرده ام  که کوشیده است و می کوشد تجربه انقلاب ایران را به نتیجه برساند . با ﺁنکه  تدبیرها ها که این جمع یافته و بکار برده است را این جا و ﺁنجا ، تشریح کرده ام، این بار، ﺁقای دکتر حمید عمرانی  از این جانب خواست ، در پاسخ به این پرسش « ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود ؟ » ، در یک نوشته ، ستون پایه های قدرت و تدابیر تجربه شده را گرد ﺁورم بسا کمک رساند به نسلی که می خواهد مسئله را بشناسد و راه حل را در خود مسئله سراغ کند و بیابد .  مسئله ای که جامعه ایرانی از دیرباز، بخصوص در قرنی با ﺁن روبرو بوده که، در ﺁن، سه نوبت انقلاب کرده است تا مگر ﺁن را حل کند، مسئله ستون پایه های قدرت است. این ستون پایه ها به دولت و دیگر بنیادهای جامعه ایرانی شکل و محتوائی می بخشند سازگار با تمرکز قدرت در یک کانون  و قائمه رابطه ها گشتن قدرت ( = زور ). تدبیرها که  در جلوگیری از بازسازی ستون پایه بکار برده شده اند، تدبیرهای یافته و بکار رفته در انقلاب مشروطیت و نهضت ملی کردن صنعت نفت، را  نیز، در بر می گیرند :

 

 

ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود؟

 

 

جلوگیری از کودتا همواره با از میان برداشتن ستون پایه های قدرت میسر است :

 

ستون پایه های قدرت :

    تدبر در کوشش مستمر  انسانیت برای رهائی از استبدادهای فراگیر و غیر فراگیر و تجربه ایرانیان در سه جنبش بزرگشان ظرف یک قرن و شرکت در انقلاب 1357 و یافتن و بکار بستن تدابیر برای جلوگیری از استواری جستن ستوان پایه قدرت در دوران مرجع انقلاب، حاصلی را ببار ﺁورد که بمثابه برنامه عمل در اختیار ایرانیان و جهانیان قرار می دهم. با شرح مهمترین ستون پایه های قدرت ﺁغاز می کنم : 

1 نیروی نظامی غیر قابل مقایسه با قوای نظامی قربانیان .

2 مالکیت منابع مالی بس عظیم .

3 سلطه نزدیک به انحصار بر رسانه های گروهی .

4 «منشاء قانون منم» یا ، بنا بر ولایت مطلقه، اختیار انحصاری بر صدور «حکم حکومتی» برای خود قائل شدن . اختیار مطلق بر مرام و تشخیص حق از ناحق را به خود واگذاردن. بنا بر این آیات انجیل  که : « من به تو کلید ﺁسمانها را می دهم . هرچه را در روی زمین گره بزنی ، در ﺁسمانها گره زده خواهد شد و گره از هرچه بگشائی ، در ﺁسمانها گره از ﺁن گشوده خواهد شد» (انجیل ماتیو فصل 16 ، ﺁیه 19). بدین قرار، «ولی امر» تجسم خدا می شود، با این تفاوت بس بزرگ که، نه ﺁنچه حق است او باید بگوید، بلکه ﺁنچه او می گوید حق است! بدین تقلب بزرگ است که بیان ﺁزادی ، در بیان قدرت فراگیر ، از خود بیگانه می شود . بدیهی است که این تقلب با استفاده از منطق صوری انجام می گیرد.

5 - انحصار قوه قضائیه به خود : امریکا به خود حق می دهد ، در هرجای جهان ، به هرکس مظنون شد برباید و به زندانهای خود در این جا و ﺁن جای جهان منتقل کند و به دست شکنجه گران بسپارد . اسرائیل نیز همین کار را در سر زمین های عرب و غیر ﺁن می کند . بنا براین، حتما به زعم آنها : «انسان معنوی و روحانی ، قاضی همه هست و کسی قاضی او نمی شود» ( Saint Paul Corinthies ,I , 2 , 15 )

6 - مدیریت انحصاری : در جنگ با عراق ، دولت امریکا خود را در مقام ابرقدرت، ناظم و حافظ جهان از خطر مجهز شدن «دولتهای لات» به اسلحه کشتار جمعی خواند. و دولت اسرائیل نیز از وقتی استبدادهای حاکم بر دنیای عرب را به زبونی معتاد کرده است، برای خویشتن این مدیریت انحصاری را قائل شده و روشش در مدیریت ، همین است که در فلسطین و لبنان بکار می برد .

بنا بر این آیات انجیل  «هر موجودی تحت اقتدارات عالیه مقام ولایت قرار داده شده است» . (Saint Paul, Epitre aux Romains XIII , 1)

و صد البته ، به قول خاخام های اسرائیل ، تورات اجازه نابود کردن دشمنان را به «قوم برگزیده» داده است .

7 - «مالک ملک» شدن و یا مالکیت بر جان و مال و ناموس انسان ها و طبیعت و منابع ﺁن:

واقعیت اینست که سرمایه داری لیبرال ، از راه پیش خور کردن و از پیش متعین کردن اقتصاد جهان، بزرگ و متمرکز شدن خود را میسر می سازد . و همچنان با استفاده از منطق صوری است که به مالکیت بر نیروهای محرکه، مالکیت بر حال و ﺁینده انسان و طبیعت را «جهانی شدن» نام می نهد . اما قدرت سیاسی نظامی حامی این سرمایه داری نیز ، نمی تواند خود را «مالک ملک» نشمارد . زیرا ، بدون « مالک ملک » شدن قدرت سیاسی نظامی ، سرمایه داری توانا به تصرف نیروهای محرکه و مالک شدن آنها  و حال و ﺁینده ، نیست .

    و این مالکیت مستند است بر این آیات انجیل  «همه چیز به من از سوی پدرم داده شده است. همه قدرت بر ﺁسمانها و بر روی زمین به من داده شده است» (انجیل ماتیو ، فصل 16  ﺁیه 27 و فصل 28 ، ﺁیه 18)

8 انحصار دانش و فن و مهار جریانهای اندیشه و اطلاعات :

 تنها امروز نیست که امریکا ، «افتادن علم و فن به دست نااهل» را دست ﺁویز قشون کشی و «مجازاتهای اقتصادی» و غیر ﺁن کرده است . بدان خاطر که به قول توفلر ، علم و فن یکی از سه مؤلفه قدرت است ، هر قدرتی می کوشد ﺁن را در انحصار خود گیرد و دیگران را از ﺁن محروم سازد . تا قدرت مسلط باقی بماند .

9 استقرار ساز و کارهای یکدست سازی حاکمان، از راه حذف و تجزیه زیر سلطه ها :

در ﺁنچه به تجزیه مربوط می شود ، سیاست غرب در خاورمیانه و در ﺁسیا و افریقا ، از ﺁن زمان که سلطه جسته است تا امروز، سیاست تجزیه جامعه های زیر سلطه بوده است و سیاست اسرائیل تبدیل خاورمیانه به موزائیکی از واحدهای کوچک قومی و مذهبی است . در حمله به لبنان نیز اسرائیل از همین سیاست پیروی کرده است : اسرائیل  خود را مجری قطعنامه 1559 سازمان ملل در باره خلع سلاح حزب الله لبنان می خواند  و بدین ادعا که با تروریسم مبارزه می کند  ،  بمبارانهای وحشیانه را بعمل می ﺁورد . اگر همه لبنان بمباران می شود، بدین خاطر است که سه مجموعه ای که جامعه لبنانی را می سازند، حزب الله را تنها گردانند . رایس نیز لبنانی ها را به تجزیه و... تهدید کرده است هرگاه با امریکا و اسرائیل بر ضد حزب الله همداستان نشوند .

یادﺁور می شود که همین روش را امریکا در عراق و افغانستان بکار می برد . و همین روش را رژیم مافیاها در ایران بکار می برد.

اما در باره سازو کارهای یکدست سازی : بسیاری به غلط می پندارند مکانیسم های یک دست سازی در دستگاه حاکم و تجزیه در جامعه تحت حاکمیت ، تنها در اختیار مستبد است . این او است که اگر خواست آن مکانیسمها را  بکار می اندازد . حال ﺁنکه هر قدرت سلطه جوئی دارای این سازو کارها است و با استقرارش بر سریر حاکمیت، این ساز و کارها نیز بکار می افتند . چنانکه با تصرف دولت توسط ملاتاریا، ساز و کارهای یکدست سازی از راه تقسیم به دو و حذف یکی از دو ، نیز بکار افتادند . ضعف کشنده هر قدرت این سازوکارها هستند زیرا تا انحلال دست از سرش بر نمی دارند. ﺁن ناتوانی ذاتی و کشنده که فرعونیت گرفتار ﺁنست ، این ناتوانی است .

 10 قدرت محصول تبعیض ها و ترجمان تبعیض ها است. با مشاهده دو گانگی رفتار غرب ، بسیارند ﺁنها یی که فریاد برداشته اند : این یک بام و دو هوائی از چه رو است ؟ چرا اسرائیل و امریکا حق دارند هرکس را خواستند ، با نقض حاکمیت کشورها، بربایند اما اگر با وجود جنگ، سه سرباز اسرائیلی را فلسطینی و لبنانی به اسارت گرفتند ، می باید روزها و روزها برﺁنها بمب و موشک بارید ؟ چرا عراق فاقد بمب اتمی ، بر اساس اطلاعات ساختگی ، قربانی جنگ می شود و اسرائیل نه تنها اسلحه اتمی دارد ، بلکه ، «بنام حق دفاع از خود»، هم اکنون، سلاح شیمیائی بر ضد لبنانی ها بکار می برد ؟

    اما قدرت ، بهمان نسبت که فراگیر می شود، حقوق را یک طرفه و از ﺁن خود می داند . ﺁیا نمی داند حق جهان شمول است و هرگاه کسی حقی را برای خود قائل شود و دیگری را از ﺁن محروم بشمارد، خود را نیز از ﺁن حق محروم کرده است؟ شاید، اما بدون اختیار تعیین حق دار و بی حق و همواره حق را به خود دادن، قدرت شکل نمی گیرد چه رسد به فراگیر شدن آن.

    این تبعیض مادر، تبعیضهای دیگر را می زاید و جهان بر وفق این تبعیض ها سازمان می جوید . بدین سان : ﺁن قدرت که در رأس سلسله مراتب قرار می گیرد ، نسبت به جامعه های زیر سلطه ، نقش قدرت فراگیر را پیدا و بازی می کند . نه تنها تاریخ امپراطوریها گزارشگر این واقعیت هستند ، نه تنها دو ابر قدرت قرن بیستم ، در رابطه با زیر سلطه ها ، چنین قدرتی بودند، نه تنها امریکای امروز نقش چنین قدرتی را بازی می کند ، بلکه دستگاه پاپ در قرون وسطی، بدین تبعیض،  نقش قدرت فراگیر را یافت .

11 هر گاه بخواهیم جهانی ﺁزاد از روابط مسلط زیر سلطه را تصور کنیم، جهان ﺁزاد ما، مجموعه ای  می شود از جامعه های باز و تحول پذیر . به سخن دیگر ، رابطه سلطه گر زیر سلطه برقرار شدنی نیست، مگر میان جامعه هائی با نظامهای اجتماعی بسته و یا نیمه باز . چرا ؟ زیرا  رابطه سلطه تنها وقتی برقرار می شود که  نیروهای محرکه از زیر سلطه به مسلط جریان یابد و مدیریت آن نیروها  در دست قدرت  مسلط قرار گیرد. رابطه مسلط زیر سلطه ، رابطه ایست که به قدرت امکان می دهد ، اختیار نیروهای محرکه هر جامعه را از کف ﺁن جامعه بدر ﺁورد و نگذارد این نیروها  در رشد بکار افتند و از راه رشد، نظام اجتماعی را باز تر و امکان تولید نیروهای محرکه را بیشتر و، بنوبه خود ، ظرفیت  نظام اجتماعی را  -از راه بازتر و تحول پذیر تر شدن-  برای بکار گرفتن نیروهای محرکه فزونتر کند .

     بدین قرار، از ضعفهای بزرگ جامعه مسلط ، یکی اینست که نظام اجتماعی باز و تحول پذیر، به ترتیبی که بتواند نیروهای محرکه خود و نیروهای محرکه جامعه های زیر سلطه را در خود بکار گیرد، هیچگاه پیدا نمی کند . زیرا موقعیت مسلط ایجاب می کند، بخش بس بزرگی از نیروهای محرکه تخریب شوند تا قدرت مسلط پدید ﺁید.  اما تخریب نیروهای محرکه نظامی اجتماعی را نیمه باز  نگاه می دارد و روند رشد  را کند  و میزان ﺁن را ناچیز می کند .  این سان، مسلط ناتوان می شود و قدرت مسلط روی به انحلال می گذارد .

    بدین سان، هر قدرتی بدین خاطر که از ویران شدن نیروهای محرکه پدید می ﺁید ، تنها در محدوده رابطه مسلط زیر سلطه ، پدید می ﺁید و می تواند عمل کند . به سخن دیگر، چنین رابطه ای در جامعه ﺁزاد و مستقل، نه پدید ﺁمدنی است و نه محل عمل پیدا می کند : فرعونیت بدون زیر سلطه ها ، پدید نمی ﺁید . به این علت است که قدرتهای توتالیتر، همواره امپراطوری بوده اند . از ﺁنجا که امپراطوری ماوراء ملی ها به گونه ای دیگر عمل می کند، بیان  قدرتی که توجیه گر روابط سلطه گر زیر سلطه  هستند، نیز  دیگر است .

12 هرگاه اعضای جامعه ، به ﺁزادی و حقوق خویش عارف باشند و زندگی را عمل به حقوق و فعال کردن استعدادها در جریان رشد ، بدانند و بکنند، تمامی ستون پایه های قدرت  که در  بالا یاد شدند، بر زمین اجتماعی،  استوار نمی شوند . اگر از تاریخ و زمان  خود بپرسیم : قدرتی با استعداد مسلط و تمایل فراگیر، در چه نوع جامعه ای می تواند پدید ﺁید ؟ برای مثال، چرا فرعونیت در مصر و نازیسم در ﺁلمان و استالینیسم در روسیه و سرمایه داری سلطه گر در اروپا و امریکا پدید ﺁمدند ؟ تاریخ و زمان ما به ما چه پاسخی خواهد داد ؟

    خواننده نباید بپندارد که این پرسش را کسی بمیان نیاورده است . در غرب، انواع بیانهای قدرت این پرسش را طرح و بدان پاسخ داده اند :

  یکی از پاسخها، پاسخی است که هگل بدان داده است . او تجدد را خاص غرب دانسته و سلطه غرب بر شرق را  ضرور شمرده و جهان را مایملک غرب گمان برده است. پاسخ او به پرسش ، نظریه قدرت توتالیتر است و ستون پایه هایی قدرت را -که به زعم او می باید از ﺁن غرب باشد- در بر می گیرد . این قدرت توتالیتر می باید برای سلطه بر شرقیان و اقوامی بکار رود که بزعم هگل در بیرون از تاریخ جهان قرار دارند.  در  نظروی  :

1 مدرنیته و تکامل ، فرﺁورده حرکت ، یا «صعود دیالکتیکی» روح است .

2 - روح از تمدنهای مختلفی عبور می کند :

   از لحاظ مکان، از شرق به غرب عبور می کند . در شرق ، بیگانه است و چون به غرب می رسد، به خانه خویش رسیده و در این خانه؛ به خود تحقق می بخشد .

   از لحاظ زمان که به دو بخش ، یکی تاریخ جهان و دیگری ، «جهان طبیعت» تقسیم می شود، روح نخست در «جهان طبیعت» یا شرق پدید آمد. شرق ایستا است و نمی تواند خود را از وضعیت طبیعی رها کند . از این رو، روح در شرق، با موانع و محدودیتهای بسیار روبرو است که ذاتی شرق هستند :

3 حرکت روح از ابتدائی ترین سطح که «وضعیت طبیعی» است ﺁغاز می شود و تا به منزلگه مقصود که «روح مطلق» است پایان می پذیرد . چون روح به دروازه غرب می رسد، «وضعیت طبیعی» اهمیت خود را از دست می دهد و دیگر نمی تواند برای روح مانع و محدودیت ایجاد کند .

   در «وضعیت طبیعی»، انسان تحت سلطه طبیعت است . دشوار ترین مانع روح در سیر فرایاز خویش ، طبیعت است . وضعیت طبیعی ، یعنی جهانی سرشار از بی عدالتی ، خشونت ، امیال وحشیانه و اعمال غیر انسانی .

    تاریخ جهانی، گذار از این وضعیت و چیره شدن برﺁنست . انضباط بخشیدن به اراده طبیعی مهار نشده و این اراده را به انقیاد اصول اخلاقی جهان شمول در ﺁوردن و به ﺁزادی ذهنی تحقق بخشیدن (= با ﺁدم کردن غیر غربی)، جریان تاریخ جهانی همین است.

4 - طبیعت دور خود می گردد و بدین گردش به دور خود ، تا ابد ، گرفتار است . حال ﺁنکه روح تکامل می یابد . روح از تمدنی به تمدن دیگر عبور می کند و در جریان بازیافتن ﺁزادی خویش، در مدارج تکامل را به فراز رفتن ، شتاب می گیرد . لذا ، شرق ایستا ، نمی تواند روح را در پی رود و لذا در وضعیت طبیعی باقی می ماند . از این روست که میان شرق و غرب ، گسست پدید می ﺁید . روح در غرب فرود می ﺁید و اصول اخلاقی بنیادی را می پذیرد . بدین سان،

5 - اروپا مرکز و غایت جهان و مطلقا غربی و ﺁسیا نیز مطلقا شرقی است و : تقدیر محتوم ﺁسیا اینست که مطیع اروپا باشد. بنا بر نظر هگل در آن ایام، کشور هند به این تقدیر تن داده است و در یکی از همین روزها، چین نیز مجبور خواهد شد به این تقدیر تن دهد .

     هگل در ادامه نظر خود درباره ایران بر این باور است که، ایرانیها نخستین ملت تاریخی بودند چرا که به جای یک قدرت عریان خارجی ، یک اصل عام و مشترک ، مبنای نظم اجتماعی ﺁنها بود . هرچند این نظم از الگوی «استبداد شرقی» تبعیت می کرد، اما به فراز رفتن از طییعت صرف نیز بود . با وجود این، ایران نیز در وضعیت طبیعی باقی می ماند، زیرا ﺁن اصل عام جلوه ای از طبیعت صرف است .

    نتیجه اینست که :

6 غرب مدرن می شود و در رویاروئی با شرق بسیار بزرگ تری قرار می گیرد که مردمان ﺁن بی فکر و برده وار می زیند و زندانی سرشت خویش هستند .

7 روح تنها جائی می تواند منزل کند که در ﺁن، خود را در خانه خود بیابد . بدون هیچ تردیدی ، ﺁنجا همان غرب مسیحی مدرن است . زیرا اسلام حتی برای کسانی که به ﺁن اعتقاد دارند، بیگانه است . مسلمانان ، در اعماق وجود خود، می دانند که تنها با پذیرفتن حقیقت جهانی است که احتمالا می توانند به منزلگه برسند.

     روح تنها زمانی خود را در خانه می یابد که پیش از ﺁن، اروپا به مقام سروری جهان رسیده باشد .

    افسوس که امپراطوری ایران نتوانست تحولی اساسی در ذهن و جسم افراد تحت سلطه اش بیافریند . ضعفی که ایرانیها در قیاس با یونانیها از خود بروز دادند ، این بود که ایرانیها نتوانستند امپراطوریی را تأسیس کنند که سازماندهی کاملی داشته باشد . ﺁنها نتوانستند کشورهای مفتوحه را با اصول اخلاقی خود ﺁشنا سازند و ﺁنها را در مجموعه ای همآهنگ گرد ﺁورند ... ایرانیان نتوانستند در میان اقوام تحت سلطه خود مقبولیتی کسب کنند .

   به سخن روشن، هگل بر اینست که سلطه بر دیگران می باید «اندیشه راهنمای توتالیتر» داشته باشد . یعنی ﺁنها را از هویتی که دارند خالی کند و هویتی را به ﺁنها ببخشد که سلطه گر به ﺁنها می دهد . بدین خاطر بود که فرماسونرها و دیگر استعمارگران غرب ، مأموریت غرب را در ﺁوردن جهان به «فرهنگ جهان شمول غرب» قرار دادند :

8 روح ، پیش از تحقق کامل خود در غرب، با خود بیگانه است . میان روح و جهان تمایزی وجود ندارد . اما پیش شرط لازم برای این که روح در جامعه انسانی و تاریخ ، بمثابه قدرتی کنترل کننده متحقق بگردد ، نیاز به سپری شدن دوره ای طولانی است که در ﺁن، ادراک وهم ﺁلود انسان ، تعالی بجوید . انسان غربی از اوهام رهائی می جوید و انسان شرقی در اوهام می ماند:

9 روح خانه خود را در غرب می یابد و در ﺁنجا به کمال مطلوب خود ، در ساختهای سیاسی و فرهنگی می رسد . اما شرق مسیر حرکت روح را گم می کند و بطور ذاتی ، بدون تغییر می ماند . و این درست همان موقعی است که روح به اعلی درجه کمال خود، در غرب نائل می شود .

    به سخن دیگر ، شرق فاقد ویژگیهای انسانی و فرهنگی لازم است تا خود به ﺁزادی رسد . این برعهده غرب است که بر فرهنگهای شرق سلطه یابد تا ﺁنها را به ﺁزادی راه برد .

     بردگی ذاتی شرقی ها که ناشی از محدودیتهای درونی خودشان است ، بدتر از هر اسارتی است که توسط غربیها بر ﺁنها تحمیل می شود . به هر حال، تنها راه ممکن برای شرقیها ، برای رسیدن به تاریخ جهانی و تحقق یک دنیای برتر فرهنگی ، پذیرش برتری غربی ها است . بنا بر این،

10 - در توجیه کشتار سرخ پوستان امریکائی ، هگل این سان استدلال می کند : فرهنگ بومی امریکائی (فرهنگ سرخ پوستان) که از تاریخ جهانی منتزع است ، به محض مواجهه با روح ، می بایستی منقرض شود . این قوم ابتدائی یا باید نابود می شد و یا چیزی شبیه ﺁن، برایش اتفاق می افتاد .

     اما غربی که متخلق به اخلاق عالی است ، چگونه غیر غربی را کشتار کند ؟ هگل پاسخ می دهد : ﺁن ملاحظات اخلاقی که ما نسبت به یکدیگر رعایت می کنیم ، در رابطه با « کاکا سیاها » رعایت کردنی نیست . اخلاق را می توان به دو بخش کرد : اخلاقی که مال ما است و اخلاقی که برای ﺁنها است . ما اروپائیها ارزشهای سیاسی و اجتماعی لیبرال در خانه بر قرار می کنیم و این ح&