برنامه ای برای  عمل سیاسی مداوم

 

  ابوالحسن بنی صدر

1 - کارنامه یک جمع در جلوگیری از باز سازی ستون پایه های قدرت در ایران که همچنان برنامه عمل این جمع است و برنامه هر جمعی است که بخواهد به کوشش مداومی برای استقرار نظام مردم سالار در ایران برخیزد .

2 پاسخ ها به پرسشهای مجله ﺁرش که در برگیرنده دو تجربه بزرگ هستند و بکار ﺁن می ﺁیند که برنامه عمل سیاسی مداوم بگردند .

3 از ﺁنجا که در عمل مداوم به این برنامه ، ﺁزادی هدف و روش است ،

 

 

یاﺁوری :

     با ﺁنکه در کارنامه ها و در نوشته های دیگر، از کودتا بدین سو، کوششهای یک جمع ، جمعی را بازگو کرده ام  که کوشیده است و می کوشد تجربه انقلاب ایران را به نتیجه برساند . با ﺁنکه  تدبیرها ها که این جمع یافته و بکار برده است را این جا و ﺁنجا ، تشریح کرده ام، این بار، ﺁقای دکتر حمید عمرانی  از این جانب خواست ، در پاسخ به این پرسش « ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود ؟ » ، در یک نوشته ، ستون پایه های قدرت و تدابیر تجربه شده را گرد ﺁورم بسا کمک رساند به نسلی که می خواهد مسئله را بشناسد و راه حل را در خود مسئله سراغ کند و بیابد .  مسئله ای که جامعه ایرانی از دیرباز، بخصوص در قرنی با ﺁن روبرو بوده که، در ﺁن، سه نوبت انقلاب کرده است تا مگر ﺁن را حل کند، مسئله ستون پایه های قدرت است. این ستون پایه ها به دولت و دیگر بنیادهای جامعه ایرانی شکل و محتوائی می بخشند سازگار با تمرکز قدرت در یک کانون  و قائمه رابطه ها گشتن قدرت ( = زور ). تدبیرها که  در جلوگیری از بازسازی ستون پایه بکار برده شده اند، تدبیرهای یافته و بکار رفته در انقلاب مشروطیت و نهضت ملی کردن صنعت نفت، را  نیز، در بر می گیرند :

 

 

ﺁیا کودتا قابل پیشگیری بود؟

 

 

جلوگیری از کودتا همواره با از میان برداشتن ستون پایه های قدرت میسر است :

 

ستون پایه های قدرت :

    تدبر در کوشش مستمر  انسانیت برای رهائی از استبدادهای فراگیر و غیر فراگیر و تجربه ایرانیان در سه جنبش بزرگشان ظرف یک قرن و شرکت در انقلاب 1357 و یافتن و بکار بستن تدابیر برای جلوگیری از استواری جستن ستوان پایه قدرت در دوران مرجع انقلاب، حاصلی را ببار ﺁورد که بمثابه برنامه عمل در اختیار ایرانیان و جهانیان قرار می دهم. با شرح مهمترین ستون پایه های قدرت ﺁغاز می کنم : 

1 نیروی نظامی غیر قابل مقایسه با قوای نظامی قربانیان .

2 مالکیت منابع مالی بس عظیم .

3 سلطه نزدیک به انحصار بر رسانه های گروهی .

4 «منشاء قانون منم» یا ، بنا بر ولایت مطلقه، اختیار انحصاری بر صدور «حکم حکومتی» برای خود قائل شدن . اختیار مطلق بر مرام و تشخیص حق از ناحق را به خود واگذاردن. بنا بر این آیات انجیل  که : « من به تو کلید ﺁسمانها را می دهم . هرچه را در روی زمین گره بزنی ، در ﺁسمانها گره زده خواهد شد و گره از هرچه بگشائی ، در ﺁسمانها گره از ﺁن گشوده خواهد شد» (انجیل ماتیو فصل 16 ، ﺁیه 19). بدین قرار، «ولی امر» تجسم خدا می شود، با این تفاوت بس بزرگ که، نه ﺁنچه حق است او باید بگوید، بلکه ﺁنچه او می گوید حق است! بدین تقلب بزرگ است که بیان ﺁزادی ، در بیان قدرت فراگیر ، از خود بیگانه می شود . بدیهی است که این تقلب با استفاده از منطق صوری انجام می گیرد.

5 - انحصار قوه قضائیه به خود : امریکا به خود حق می دهد ، در هرجای جهان ، به هرکس مظنون شد برباید و به زندانهای خود در این جا و ﺁن جای جهان منتقل کند و به دست شکنجه گران بسپارد . اسرائیل نیز همین کار را در سر زمین های عرب و غیر ﺁن می کند . بنا براین، حتما به زعم آنها : «انسان معنوی و روحانی ، قاضی همه هست و کسی قاضی او نمی شود» ( Saint Paul Corinthies ,I , 2 , 15 )

6 - مدیریت انحصاری : در جنگ با عراق ، دولت امریکا خود را در مقام ابرقدرت، ناظم و حافظ جهان از خطر مجهز شدن «دولتهای لات» به اسلحه کشتار جمعی خواند. و دولت اسرائیل نیز از وقتی استبدادهای حاکم بر دنیای عرب را به زبونی معتاد کرده است، برای خویشتن این مدیریت انحصاری را قائل شده و روشش در مدیریت ، همین است که در فلسطین و لبنان بکار می برد .

بنا بر این آیات انجیل  «هر موجودی تحت اقتدارات عالیه مقام ولایت قرار داده شده است» . (Saint Paul, Epitre aux Romains XIII , 1)

و صد البته ، به قول خاخام های اسرائیل ، تورات اجازه نابود کردن دشمنان را به «قوم برگزیده» داده است .

7 - «مالک ملک» شدن و یا مالکیت بر جان و مال و ناموس انسان ها و طبیعت و منابع ﺁن:

واقعیت اینست که سرمایه داری لیبرال ، از راه پیش خور کردن و از پیش متعین کردن اقتصاد جهان، بزرگ و متمرکز شدن خود را میسر می سازد . و همچنان با استفاده از منطق صوری است که به مالکیت بر نیروهای محرکه، مالکیت بر حال و ﺁینده انسان و طبیعت را «جهانی شدن» نام می نهد . اما قدرت سیاسی نظامی حامی این سرمایه داری نیز ، نمی تواند خود را «مالک ملک» نشمارد . زیرا ، بدون « مالک ملک » شدن قدرت سیاسی نظامی ، سرمایه داری توانا به تصرف نیروهای محرکه و مالک شدن آنها  و حال و ﺁینده ، نیست .

    و این مالکیت مستند است بر این آیات انجیل  «همه چیز به من از سوی پدرم داده شده است. همه قدرت بر ﺁسمانها و بر روی زمین به من داده شده است» (انجیل ماتیو ، فصل 16  ﺁیه 27 و فصل 28 ، ﺁیه 18)

8 انحصار دانش و فن و مهار جریانهای اندیشه و اطلاعات :

 تنها امروز نیست که امریکا ، «افتادن علم و فن به دست نااهل» را دست ﺁویز قشون کشی و «مجازاتهای اقتصادی» و غیر ﺁن کرده است . بدان خاطر که به قول توفلر ، علم و فن یکی از سه مؤلفه قدرت است ، هر قدرتی می کوشد ﺁن را در انحصار خود گیرد و دیگران را از ﺁن محروم سازد . تا قدرت مسلط باقی بماند .

9 استقرار ساز و کارهای یکدست سازی حاکمان، از راه حذف و تجزیه زیر سلطه ها :

در ﺁنچه به تجزیه مربوط می شود ، سیاست غرب در خاورمیانه و در ﺁسیا و افریقا ، از ﺁن زمان که سلطه جسته است تا امروز، سیاست تجزیه جامعه های زیر سلطه بوده است و سیاست اسرائیل تبدیل خاورمیانه به موزائیکی از واحدهای کوچک قومی و مذهبی است . در حمله به لبنان نیز اسرائیل از همین سیاست پیروی کرده است : اسرائیل  خود را مجری قطعنامه 1559 سازمان ملل در باره خلع سلاح حزب الله لبنان می خواند  و بدین ادعا که با تروریسم مبارزه می کند  ،  بمبارانهای وحشیانه را بعمل می ﺁورد . اگر همه لبنان بمباران می شود، بدین خاطر است که سه مجموعه ای که جامعه لبنانی را می سازند، حزب الله را تنها گردانند . رایس نیز لبنانی ها را به تجزیه و... تهدید کرده است هرگاه با امریکا و اسرائیل بر ضد حزب الله همداستان نشوند .

یادﺁور می شود که همین روش را امریکا در عراق و افغانستان بکار می برد . و همین روش را رژیم مافیاها در ایران بکار می برد.

اما در باره سازو کارهای یکدست سازی : بسیاری به غلط می پندارند مکانیسم های یک دست سازی در دستگاه حاکم و تجزیه در جامعه تحت حاکمیت ، تنها در اختیار مستبد است . این او است که اگر خواست آن مکانیسمها را  بکار می اندازد . حال ﺁنکه هر قدرت سلطه جوئی دارای این سازو کارها است و با استقرارش بر سریر حاکمیت، این ساز و کارها نیز بکار می افتند . چنانکه با تصرف دولت توسط ملاتاریا، ساز و کارهای یکدست سازی از راه تقسیم به دو و حذف یکی از دو ، نیز بکار افتادند . ضعف کشنده هر قدرت این سازوکارها هستند زیرا تا انحلال دست از سرش بر نمی دارند. ﺁن ناتوانی ذاتی و کشنده که فرعونیت گرفتار ﺁنست ، این ناتوانی است .

 10 قدرت محصول تبعیض ها و ترجمان تبعیض ها است. با مشاهده دو گانگی رفتار غرب ، بسیارند ﺁنها یی که فریاد برداشته اند : این یک بام و دو هوائی از چه رو است ؟ چرا اسرائیل و امریکا حق دارند هرکس را خواستند ، با نقض حاکمیت کشورها، بربایند اما اگر با وجود جنگ، سه سرباز اسرائیلی را فلسطینی و لبنانی به اسارت گرفتند ، می باید روزها و روزها برﺁنها بمب و موشک بارید ؟ چرا عراق فاقد بمب اتمی ، بر اساس اطلاعات ساختگی ، قربانی جنگ می شود و اسرائیل نه تنها اسلحه اتمی دارد ، بلکه ، «بنام حق دفاع از خود»، هم اکنون، سلاح شیمیائی بر ضد لبنانی ها بکار می برد ؟

    اما قدرت ، بهمان نسبت که فراگیر می شود، حقوق را یک طرفه و از ﺁن خود می داند . ﺁیا نمی داند حق جهان شمول است و هرگاه کسی حقی را برای خود قائل شود و دیگری را از ﺁن محروم بشمارد، خود را نیز از ﺁن حق محروم کرده است؟ شاید، اما بدون اختیار تعیین حق دار و بی حق و همواره حق را به خود دادن، قدرت شکل نمی گیرد چه رسد به فراگیر شدن آن.

    این تبعیض مادر، تبعیضهای دیگر را می زاید و جهان بر وفق این تبعیض ها سازمان می جوید . بدین سان : ﺁن قدرت که در رأس سلسله مراتب قرار می گیرد ، نسبت به جامعه های زیر سلطه ، نقش قدرت فراگیر را پیدا و بازی می کند . نه تنها تاریخ امپراطوریها گزارشگر این واقعیت هستند ، نه تنها دو ابر قدرت قرن بیستم ، در رابطه با زیر سلطه ها ، چنین قدرتی بودند، نه تنها امریکای امروز نقش چنین قدرتی را بازی می کند ، بلکه دستگاه پاپ در قرون وسطی، بدین تبعیض،  نقش قدرت فراگیر را یافت .

11 هر گاه بخواهیم جهانی ﺁزاد از روابط مسلط زیر سلطه را تصور کنیم، جهان ﺁزاد ما، مجموعه ای  می شود از جامعه های باز و تحول پذیر . به سخن دیگر ، رابطه سلطه گر زیر سلطه برقرار شدنی نیست، مگر میان جامعه هائی با نظامهای اجتماعی بسته و یا نیمه باز . چرا ؟ زیرا  رابطه سلطه تنها وقتی برقرار می شود که  نیروهای محرکه از زیر سلطه به مسلط جریان یابد و مدیریت آن نیروها  در دست قدرت  مسلط قرار گیرد. رابطه مسلط زیر سلطه ، رابطه ایست که به قدرت امکان می دهد ، اختیار نیروهای محرکه هر جامعه را از کف ﺁن جامعه بدر ﺁورد و نگذارد این نیروها  در رشد بکار افتند و از راه رشد، نظام اجتماعی را باز تر و امکان تولید نیروهای محرکه را بیشتر و، بنوبه خود ، ظرفیت  نظام اجتماعی را  -از راه بازتر و تحول پذیر تر شدن-  برای بکار گرفتن نیروهای محرکه فزونتر کند .

     بدین قرار، از ضعفهای بزرگ جامعه مسلط ، یکی اینست که نظام اجتماعی باز و تحول پذیر، به ترتیبی که بتواند نیروهای محرکه خود و نیروهای محرکه جامعه های زیر سلطه را در خود بکار گیرد، هیچگاه پیدا نمی کند . زیرا موقعیت مسلط ایجاب می کند، بخش بس بزرگی از نیروهای محرکه تخریب شوند تا قدرت مسلط پدید ﺁید.  اما تخریب نیروهای محرکه نظامی اجتماعی را نیمه باز  نگاه می دارد و روند رشد  را کند  و میزان ﺁن را ناچیز می کند .  این سان، مسلط ناتوان می شود و قدرت مسلط روی به انحلال می گذارد .

    بدین سان، هر قدرتی بدین خاطر که از ویران شدن نیروهای محرکه پدید می ﺁید ، تنها در محدوده رابطه مسلط زیر سلطه ، پدید می ﺁید و می تواند عمل کند . به سخن دیگر، چنین رابطه ای در جامعه ﺁزاد و مستقل، نه پدید ﺁمدنی است و نه محل عمل پیدا می کند : فرعونیت بدون زیر سلطه ها ، پدید نمی ﺁید . به این علت است که قدرتهای توتالیتر، همواره امپراطوری بوده اند . از ﺁنجا که امپراطوری ماوراء ملی ها به گونه ای دیگر عمل می کند، بیان  قدرتی که توجیه گر روابط سلطه گر زیر سلطه  هستند، نیز  دیگر است .

12 هرگاه اعضای جامعه ، به ﺁزادی و حقوق خویش عارف باشند و زندگی را عمل به حقوق و فعال کردن استعدادها در جریان رشد ، بدانند و بکنند، تمامی ستون پایه های قدرت  که در  بالا یاد شدند، بر زمین اجتماعی،  استوار نمی شوند . اگر از تاریخ و زمان  خود بپرسیم : قدرتی با استعداد مسلط و تمایل فراگیر، در چه نوع جامعه ای می تواند پدید ﺁید ؟ برای مثال، چرا فرعونیت در مصر و نازیسم در ﺁلمان و استالینیسم در روسیه و سرمایه داری سلطه گر در اروپا و امریکا پدید ﺁمدند ؟ تاریخ و زمان ما به ما چه پاسخی خواهد داد ؟

    خواننده نباید بپندارد که این پرسش را کسی بمیان نیاورده است . در غرب، انواع بیانهای قدرت این پرسش را طرح و بدان پاسخ داده اند :

  یکی از پاسخها، پاسخی است که هگل بدان داده است . او تجدد را خاص غرب دانسته و سلطه غرب بر شرق را  ضرور شمرده و جهان را مایملک غرب گمان برده است. پاسخ او به پرسش ، نظریه قدرت توتالیتر است و ستون پایه هایی قدرت را -که به زعم او می باید از ﺁن غرب باشد- در بر می گیرد . این قدرت توتالیتر می باید برای سلطه بر شرقیان و اقوامی بکار رود که بزعم هگل در بیرون از تاریخ جهان قرار دارند.  در  نظروی  :

1 مدرنیته و تکامل ، فرﺁورده حرکت ، یا «صعود دیالکتیکی» روح است .

2 - روح از تمدنهای مختلفی عبور می کند :

   از لحاظ مکان، از شرق به غرب عبور می کند . در شرق ، بیگانه است و چون به غرب می رسد، به خانه خویش رسیده و در این خانه؛ به خود تحقق می بخشد .

   از لحاظ زمان که به دو بخش ، یکی تاریخ جهان و دیگری ، «جهان طبیعت» تقسیم می شود، روح نخست در «جهان طبیعت» یا شرق پدید آمد. شرق ایستا است و نمی تواند خود را از وضعیت طبیعی رها کند . از این رو، روح در شرق، با موانع و محدودیتهای بسیار روبرو است که ذاتی شرق هستند :

3 حرکت روح از ابتدائی ترین سطح که «وضعیت طبیعی» است ﺁغاز می شود و تا به منزلگه مقصود که «روح مطلق» است پایان می پذیرد . چون روح به دروازه غرب می رسد، «وضعیت طبیعی» اهمیت خود را از دست می دهد و دیگر نمی تواند برای روح مانع و محدودیت ایجاد کند .

   در «وضعیت طبیعی»، انسان تحت سلطه طبیعت است . دشوار ترین مانع روح در سیر فرایاز خویش ، طبیعت است . وضعیت طبیعی ، یعنی جهانی سرشار از بی عدالتی ، خشونت ، امیال وحشیانه و اعمال غیر انسانی .

    تاریخ جهانی، گذار از این وضعیت و چیره شدن برﺁنست . انضباط بخشیدن به اراده طبیعی مهار نشده و این اراده را به انقیاد اصول اخلاقی جهان شمول در ﺁوردن و به ﺁزادی ذهنی تحقق بخشیدن (= با ﺁدم کردن غیر غربی)، جریان تاریخ جهانی همین است.

4 - طبیعت دور خود می گردد و بدین گردش به دور خود ، تا ابد ، گرفتار است . حال ﺁنکه روح تکامل می یابد . روح از تمدنی به تمدن دیگر عبور می کند و در جریان بازیافتن ﺁزادی خویش، در مدارج تکامل را به فراز رفتن ، شتاب می گیرد . لذا ، شرق ایستا ، نمی تواند روح را در پی رود و لذا در وضعیت طبیعی باقی می ماند . از این روست که میان شرق و غرب ، گسست پدید می ﺁید . روح در غرب فرود می ﺁید و اصول اخلاقی بنیادی را می پذیرد . بدین سان،

5 - اروپا مرکز و غایت جهان و مطلقا غربی و ﺁسیا نیز مطلقا شرقی است و : تقدیر محتوم ﺁسیا اینست که مطیع اروپا باشد. بنا بر نظر هگل در آن ایام، کشور هند به این تقدیر تن داده است و در یکی از همین روزها، چین نیز مجبور خواهد شد به این تقدیر تن دهد .

     هگل در ادامه نظر خود درباره ایران بر این باور است که، ایرانیها نخستین ملت تاریخی بودند چرا که به جای یک قدرت عریان خارجی ، یک اصل عام و مشترک ، مبنای نظم اجتماعی ﺁنها بود . هرچند این نظم از الگوی «استبداد شرقی» تبعیت می کرد، اما به فراز رفتن از طییعت صرف نیز بود . با وجود این، ایران نیز در وضعیت طبیعی باقی می ماند، زیرا ﺁن اصل عام جلوه ای از طبیعت صرف است .

    نتیجه اینست که :

6 غرب مدرن می شود و در رویاروئی با شرق بسیار بزرگ تری قرار می گیرد که مردمان ﺁن بی فکر و برده وار می زیند و زندانی سرشت خویش هستند .

7 روح تنها جائی می تواند منزل کند که در ﺁن، خود را در خانه خود بیابد . بدون هیچ تردیدی ، ﺁنجا همان غرب مسیحی مدرن است . زیرا اسلام حتی برای کسانی که به ﺁن اعتقاد دارند، بیگانه است . مسلمانان ، در اعماق وجود خود، می دانند که تنها با پذیرفتن حقیقت جهانی است که احتمالا می توانند به منزلگه برسند.

     روح تنها زمانی خود را در خانه می یابد که پیش از ﺁن، اروپا به مقام سروری جهان رسیده باشد .

    افسوس که امپراطوری ایران نتوانست تحولی اساسی در ذهن و جسم افراد تحت سلطه اش بیافریند . ضعفی که ایرانیها در قیاس با یونانیها از خود بروز دادند ، این بود که ایرانیها نتوانستند امپراطوریی را تأسیس کنند که سازماندهی کاملی داشته باشد . ﺁنها نتوانستند کشورهای مفتوحه را با اصول اخلاقی خود ﺁشنا سازند و ﺁنها را در مجموعه ای همآهنگ گرد ﺁورند ... ایرانیان نتوانستند در میان اقوام تحت سلطه خود مقبولیتی کسب کنند .

   به سخن روشن، هگل بر اینست که سلطه بر دیگران می باید «اندیشه راهنمای توتالیتر» داشته باشد . یعنی ﺁنها را از هویتی که دارند خالی کند و هویتی را به ﺁنها ببخشد که سلطه گر به ﺁنها می دهد . بدین خاطر بود که فرماسونرها و دیگر استعمارگران غرب ، مأموریت غرب را در ﺁوردن جهان به «فرهنگ جهان شمول غرب» قرار دادند :

8 روح ، پیش از تحقق کامل خود در غرب، با خود بیگانه است . میان روح و جهان تمایزی وجود ندارد . اما پیش شرط لازم برای این که روح در جامعه انسانی و تاریخ ، بمثابه قدرتی کنترل کننده متحقق بگردد ، نیاز به سپری شدن دوره ای طولانی است که در ﺁن، ادراک وهم ﺁلود انسان ، تعالی بجوید . انسان غربی از اوهام رهائی می جوید و انسان شرقی در اوهام می ماند:

9 روح خانه خود را در غرب می یابد و در ﺁنجا به کمال مطلوب خود ، در ساختهای سیاسی و فرهنگی می رسد . اما شرق مسیر حرکت روح را گم می کند و بطور ذاتی ، بدون تغییر می ماند . و این درست همان موقعی است که روح به اعلی درجه کمال خود، در غرب نائل می شود .

    به سخن دیگر ، شرق فاقد ویژگیهای انسانی و فرهنگی لازم است تا خود به ﺁزادی رسد . این برعهده غرب است که بر فرهنگهای شرق سلطه یابد تا ﺁنها را به ﺁزادی راه برد .

     بردگی ذاتی شرقی ها که ناشی از محدودیتهای درونی خودشان است ، بدتر از هر اسارتی است که توسط غربیها بر ﺁنها تحمیل می شود . به هر حال، تنها راه ممکن برای شرقیها ، برای رسیدن به تاریخ جهانی و تحقق یک دنیای برتر فرهنگی ، پذیرش برتری غربی ها است . بنا بر این،

10 - در توجیه کشتار سرخ پوستان امریکائی ، هگل این سان استدلال می کند : فرهنگ بومی امریکائی (فرهنگ سرخ پوستان) که از تاریخ جهانی منتزع است ، به محض مواجهه با روح ، می بایستی منقرض شود . این قوم ابتدائی یا باید نابود می شد و یا چیزی شبیه ﺁن، برایش اتفاق می افتاد .

     اما غربی که متخلق به اخلاق عالی است ، چگونه غیر غربی را کشتار کند ؟ هگل پاسخ می دهد : ﺁن ملاحظات اخلاقی که ما نسبت به یکدیگر رعایت می کنیم ، در رابطه با « کاکا سیاها » رعایت کردنی نیست . اخلاق را می توان به دو بخش کرد : اخلاقی که مال ما است و اخلاقی که برای ﺁنها است . ما اروپائیها ارزشهای سیاسی و اجتماعی لیبرال در خانه بر قرار می کنیم و این حق، خود به خود و بطور کامل برای ما ، محفوظ است که به حکم عقل ، بسوی بیگانگان یورش بریم . سر زمینهایشان را اشغال کنیم و ویران سازیم . و البته می دانیم که وضعیت ذهنی ﺁن اقوام با چنین یورشی سازگار است . ﺁنان موقعیت دیگری نمی توانند داشته باشند.

     در مدرنیته ، دو نظام اخلاقی در کنار هم قرار می گیرند : یکی برای ما (غرب) و دیگری برای ﺁنها. حقوق و... یک سویه ، از ﺁن غرب است . برای دیگران، استبداد توتالیتری لازم است که غرب بقیمت ویرانگری و کشتار ، می باید بر ﺁنها ، مسلط کند ... تمدنها ، در مراحل میانی خود، زوال پذیر هستند . برای اروپائیان که در اعلی درجه قرار دارند ، تاریخ اقوام دیگر ، به تاریخ ﺁنها تبدیل می شود و اقوام دیگر جزئی از مایملک اروپائیها محسوب می شوند . ( تأملی در مدرنیته ایرانی ، علی میرسپاسی صفحات 59 تا 79(Robert C.Solomon,In the Sprit of Hrgel,New York Oxfprd University Press 1983) ﺁنچه امریکا و متحدانش در عراق و افغانستان و اسرائیل در لبنان و فلسطین می کنند، موافق این فتوای هگل است !

   ﺁنچه از انجیل نقل شد، اندیشه راهنمای بوش در حمله به کشورهای خاورمیانه است. و نظریه هگل، اندیشه راهنمای محافظه کاران جدید در تدوین نظریه «جنگ پیشگیرانه». اما هر دو اندیشه راهنما که در اساس یکی هستند، راهنمای سیاست جنگ افروزانه امریکا و اسرائیل در خاورمیانه هستند.

   اما هگل ، شناختی از شرق نداشت . همان سان او بر همان اصل راهنمای فلسفه یونانی که ثنویت است ، در ذهن خود نظریه ای در توجیه سلطه غرب بر بقیت جهان ساخت : محور فعال که توانائی « مدرن » شدن را دارد، غرب است . محور فعل پذیر که می باید زیر سلطه غرب قرار گیرد، شرق و دیگر نقاط جهان ( افریقا و بومی های سرزمین های دیگر) هستند . اما سلطه غرب بر بقیت جهان ، از نوع سلطه ایران بر اقوام تحت سلطه نیست . سلطه ایست که در ﺁن، غرب نقش توتالیتر را بازی می کند . جامعه هائی که اینک در بحران شدید هویت هستند، قربانی همین سلطه توتالیتر شده اند . دو امر بسیار مهم که نظریه «سلطه توتالیتر» ساخته هگل، به ما می ﺁموزد، اینانند:

الف -تنها اسرائیل نیست که فرﺁورده لیبرالیسم غرب ، بمثابه اندیشه راهنمای سرمایه داری ، است، لیبرالیسم غرب نازیسم و فاشیسم و استالینیسم را در گذشته پدید آورد و در زمان ما جریان محافظه کاران جدید و بنیادگرائی امریکائی را نیز تولید کرده است .

ب از ﺁنجا که هر قدرتی تجاوز طلب است و جز در روابط مسلط - زیر سلطه ، قدرت سلطه جو پدید نمی ﺁید، هیچ اندیشه راهنمایی از ناحیه قدرت ها نیست که در مواقعی ضرور و خاص، سلطه گری و خشونت ولو وحشیانه ترینش را تجویز نکند.

    اینک بر خواننده است که 12 ستون پایه قدرت فراگیر را با نظریه هگل و ﺁیه هائی که از انجیل نقل شدند ، مقایسه کند، آنگاه خواهد دید ، قدرت ، به تدریج که فراگیر می شود و به ستون پایه های بیشتری نیاز پیدا می کند، بیان قدرت ستون پایه های بیشتری را در بر می گیرد . همانطور که ولایت فقیه بتدریج که قدرت فراگیر می شد، به ستون پایه های بیشتری نیاز می یافت و ناگزیر از دم زدن از ولایت مطلقه فقیه پیدا کرد و با تجدید نظر در قانون اساسی ، بر اختیارات «ولی امر» افزود و هنوز این اختیارها را کف اختیارهای «رهبر» می شمارند !

      یادﺁور شوم که قدرت و ستون پایه هایش زمینه اجتماعی لازم دارند تا استوار شوند . ذهنیتی که سلطه گر در زیر سلطه ایجاد می کند، عامل مهمی در استواری ستون پایه های قدرت است : زیر سلطه ، می پذیرد که توان خلق اندیشه راهنما ندارد . هرﺁنچه دارد، ضد ترقی و... هستند . لذا، اندیشه راهنمای سلطه گر را می پذیرد . ﺁیا با پذیرفتن ﺁن، خود را هم شأن سلطه گر و توانا به رشد می انگارد ؟ نه، زیرا خود را و مردم خویش را تجسم ناتوانی می شمارد . در حقیقت، ﺁن قسمت از این اندیشه را می پذیرد که او را ناتوان و خشن و منحط توصیف می کند . و «معتقد» می شود که قابل ﺁدم شدن نیست، مگر این که خود را به دست غرب بسپارد، تا او را ﺁدم کند !؟ این مراجعه ها به امریکا ، فرﺁورده پذیرش اندیشه راهنمای سلطه گر و تصدیق زبونی خود نیست ؟ نقش این زیر سلطه ها را که افزون بر یک قرن و نیم است ایران و جهان را نمایشگاه حقارت خویش کرده اند و این روزها، در دستگاه حاکمه امریکا، مبلغ ضرورت مداخله نظامی امریکا در ایران هستند را ، چگونه خنثی کنیم ؟

     خواننده ایرانی می تواند بگوید : روز اول، که قدرت ملاتاریا شکل نگرفته بود و زیر سلطه های معتاد به حقارت و مدعی «روشنفکری» نیز قوتی نداشتند، ﺁیا نمی توانستیم مانع از ﺁن شویم که ملاتاریا دولت را تصرف کند و بیانهای قدرت از اعتبار افتند و ... ؟ این پرسشها ، همانها هستند که در سطح منطقه و جهان مطرح هستند: روز اول اسرائیل کنونی که یکی از عوامل مهم ماندن خاورمیانه در موقعیت زیر سلطه ، با رژیمهای استبدادی است، نبود، ﺁیا فلسطینی ها و دنیای عرب نمی توانستند ، مانع پیدایش دولت اسرائیل بگردند ؟

    این پرسش ، می باید به یاد پرسش کننده بیاورد که شکل گرفتن دولت ملاتاریا و قدرتی که اسرائیل است و ابر قدرت شدن امریکا و سلطه سرمایه داری لیبرال بر جهان، همانند یک گیاه، مزرعه اجتماعی مساعد می خواهد . پس اگر بنا بود مانع از پیدایش دولت ملاتاریا می شدیم ، می باید مانع از استوار شدن این ستون پایه ها و نیز باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی می شدیم. این ﺁن محکی است که، بدان، می باید اندیشه های راهنما و رفتارهای گروههای سیاسی و متصدیان دولت را سنجید تا انقلابی ها از ضد انقلابی ها ، مشخص شوند . نه بخاطر شفاف کردن تاریخ دوران مرجع انقلاب، که برای رساندن تجربه انقلاب به هدف و بنای جامعه ﺁزاد و رشد یاب در ایران مستقل از روابط سلطه گر زیر سلطه . خواننده هرگاه در  ستون پایه های قدرت ، تأمل کند، در می یابد چرا ملاتاریا، کودتا را انجام داد؟ چرا با گروگانگیری و جنگ، به روابط سلطه گر زیر سلطه بازگشت؟ چرا استقلال سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی (= جامعه باز و تحول پذیر) ، از لحاظ پایان بخشیدن به استبداد تاریخی ، ضرورتی به تمام دارد؟

در نوبتهای دیگر، برای پرسشها ، پاسخ خواهیم یافت .

 

 

تدابیر و روشهای تجربه شده  در برچیدن ستوان پایه های قدرت ( دولت استبدادی وابسته و نظام اجتماعی بسته )

 

کودتا چه وقت روی داد؟

    خواننده ای که ستون پایه های قدرت را شناخته است و وضعیت جهان امروز را می بیند، در می یابد که نه در بهار انقلاب و نه امروز و نه هیچگاه، بدون شناختن ستون پایه های قدرت و ماهیت ﺁن، تنها نمی توان با نوشتن چند اصل بر صفحه کاغذ و امضای توافق نامه توسط چند شخص یا چند گروه سیاسی اتحادی موفق به برانداختن یا اصلاح که نا ممکن است - رژیم استبدادی و استقرار مردم سالاری، تشکیل داد. از بد اقبالی ، بخشی از اهل سیاست که به دنبال جبهه یا اتحاد سازی هستند، هدف خویش را رسیدن به قدرت قرار داده اند. اینان قدرت و ستون پایه های ﺁن را نمی شناسند و بسا در صدد شناختن آن و دانستن این واقعیت نیز نیستند. نمی دانند  مشکل ایران، دولت بمثابه قدرت رها از مهار مردم است و راه حل از میان برداشتن ستون پایه های قدرت و موفق شدن در تغییر ساخت دولت که با وجود سه انقلاب ، ایرانیان بدان موفق نشده اند -  و تحول پذیر کردن و باز کردن نظام اجتماعی است. اینان از سه تجربه ، تجربه انقلاب مشروطیت ایران و ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57 نیز درس نمی گیرند. چرا که اگر از خود می پرسیدند، هرگاه شخصیتها و سازمانهای سیاسی کار بایسته را در شناخت ستون پایه های قدرت می شمردند، آنگاه درمییافتند که ترمیم کردن آنچه ترمیم پذیر است و تجدید ترمیم ناپذیرها، تنها مجال دادن به بازتولید استبداد است. همچنین در می یافتند که برداشتن ستون پایه های قدرت، تنها راه، جلوگیری از بازسازی رژیمی چون رژیم کنونی است.

     ایرانیانی که در انقلاب ایران و باز سازی استبداد تأمل  می کنند و ﺁنها که  نخواهند خود را به کارهای بی فایده و بسا زیانبخش سرگرم نگاه دارند و نیز ﺁنها که نخواهند از راه اعتیاد به اطاعت از قدرت و خود زبون بینی به سراغ امریکا بروند ،  می توانند ببینند  نقش و جایگاه مردم در رابطه با رهبری و هدف و نیز نقش اندیشه راهنما از سوئی و اندازه اعتیاد انسانها به اطاعت از قدرت از سوی دیگر،  تا کجا تعیین کننده است. در حقیقت، در جامعه ای که اندیشه راهنمای مردم بیان ﺁزادی باشد، ممکن نیست ستون پایه های قدرت - چه رسد به قدرتی که محتوا و شکل استبداد فراگیر به خود می گیرد -  پا بگیرند. دلیل ﺁن نیز اینست که بیان ﺁزادی ابتکار عمل و رهبری را به جمهور مردم می دهد،ودر مقابل بیان قدرت مردم را ﺁلت فعل می گرداند. بدین قرار، هرگاه بخواهیم بدانیم، در پی رفتن شاه و سران رژیم او کودتا چه وقت روی داد، نخست می باید ببینیم، در انقلاب، مردم چه نقشی داشتند و با رفتن شاه و سران رژیمش، چه نقشی پیدا کردند:

    انقلاب ایران یک جنبش همگانی خودجوش بود. این واقعیت که ﺁقای خمینی ، تا مدتها بعد از ﺁغاز گرفتن انقلاب ، جرأت نمی کرد موضعی بگیرد و در درون کشور ، ﺁن رهبری که ترجمان جنبش همگانی باشد موجود نبود، خمیرمایه گزارشهای روزنامه نگاران جهان بود. اغلب نیز انقلاب ایران را بدین خاطر که خود جوش است و ایدئولوژی و رهبری مشخصی ندارد، محکوم به شکست می شمردند. بدیهی است این حکم را عقل هائی صادر می کردند که در بند این فتوای نظر سازان غرب بودند. بنا بر این فتوا، جنبشهای خود جوش محکوم به شکستند. اما جنبش همگانی مردم ایران پیروز شد. بدون بیان ﺁزادی ، چگونه ممکن است وجدان جمعی تمامی یک ملت را به جنبش همگانی برانگیزد و جنبش را تا پیروزی رهبری کند، به ترتیبی که رهبری نیز بتواند اصول راهنما و ﺁزادیها و حقوق ملی و حقوق انسان را بر زبان و قلم ﺁورد ؟ باز یادﺁور می شود که هر نوبت ﺁقای خمینی نوشته ای انتشار می داد که خود را در موضع حاکم و مردم را در موقعیت ﺁلت فعل قرار می داد ، مردم ایران به ﺁن وقعی نمی نهادند و او از این که نوشته اش مورد بی اعتنائی مردم واقع شده است، نگران می شد. در حقیقت در جریان انقلاب ، رابطه مردم و رهبری و هدف چنین بود :

     نوع جایگاه مردم می گوید ﺁیا ﺁنها در ﺁزادی زندگی می کنند یا در اطاعت از قدرتی که چند و چون ﺁن را اندازه معرفت مردم بر توانائیها و ﺁزادی و حقوق خویش معین می کند؟.

 

1 - محل عمل مردم در ﺁزادی و محل عمل در استبداد :

 

مردم رهبری هدف

    هرگاه جمهور مردم در مدیریت شرکت کنند، هم تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و هم مجری تصمیم برای رسیدن به هدف می شوند. اما اگر تصمیم را مردم بگیرند و گروهی را برگزینند برای ﺁنکه  تصمیم ﺁنها را به اجرا بگذارند، رهبری منتخب مجری اراده مردم برای رسیدن به هدف می شود. در انقلاب ایران ، جمهور مردم، هم خود تصمیم گیرنده و هم مجری تصمیم بودند و رهبری ترجمان هدف انقلاب  را  بر عهده داشتند. با رفتن شاه و ﺁمدن خمینی به تهران، نوبت به بنای رژیم و دولت جدید رسید و کودتای خزنده اول و اصلی بر ضد ولایت جمهور مردم، با سخنان ﺁقای خمینی در بهشت زهرا و حکم نصب ﺁقای مهندس بازرگان به نخست وزیری ،  بعمل در ﺁمد و رابطه مردم و رهبری و هدف بدین سان تغییر کرد :

رهبری مردم هدف.

    اما در رابطه جدید ، رهبری تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و مردم وسیله می شوند . هربار که جمهور مردم در محل وسیله قرار گیرند ، بنده قدرت می شوند. بجاست دو مثال ، از دو وضعیت در دنیای امروز بیاورم ،تا نیک بدانیم چرا در موضع وسیله و ﺁلت قرار گرفتن مردم ، ﺁنها را وسیله قدرت و در نتیجه گرفتار تضادها و بنا بر این ، فقر و خشونت روز افزون می کند :

* در لبنان ، مقاومت حزب الله اسطوره شکست ناپذیری ارتش اسرائیل را شکست. اما این دست ﺁورد بزرگ که در رها شدن مردم منطقه از عقده خود ناتوان بینی اثر بخش است ، نباید واقعیت مهمتری را از یادها ببرد : مردم لبنان ، شیعه و سنی و مارونی ، از دو سو، قربانی و ﺁلت شده اند :

- حزب الله (تصمیم گیرنده) مردم لبنان (وسیله) هدف (را حزب الله تعیین می کند)

- اسرائیل مردم لبنان هدف (که اسرائیل تعیین کرده و ﺁن از میان برداشتن حز ب الله است).

    از سوئی، مردم لبنان که حزب الله بدون مراجعه به آنها تصمیم می گیرد، می باید عوارض این تصمیم را بپردازند و وسیله کار حزب الله نیز بشوند. و از سوی دیگر ، اسرائیل مردم لبنان را بمباران می کند به قصد ﺁنکه از راه کشتن و ﺁواره کردن مردم لبنان ، اراده مقاومت حزب الله را بشکند و  ارتش اسرائیل فرصت یابد در زمین خالی از سکنه، حزب الله  را از میان بردارد .  در نتیجه، حزب الله مغضوب مردم لبنان شود (به هدف دوم دست نیافت). زیان این روش اینست که در لبنان و دنیای اسلام موجهای انسانی برنخاستند و صحنه را برای رژیمهای استبدادی حاکم و امریکا و اسرائیل خالی گذاشتند. تا وقتی نیز مردم شیعه تحت تکفل حزب الله - که هزینه اش را رژیم ایران می پردازد - هستند و نقش وسیله را بازی می کنند، از مردم سالاری و رشد واقعی در لبنان و کشورهای اسلامی خبری نیست و نخواهد بود.

* در کارفرمائی های غرب و در بسیاری دیگر از بنیادهای این جوامع ، انسانها وسیله اند :

کارفرمائی مردم ( = نیروی کار ) هدف ( = رساندن سود به حداکثر )

   سرمایه داری مردم را از دو راه وسیله می کند : یکی بعنوان نیروی کار و دیگری بعنوان مصرف کننده. اما تنها کارفرمائیها نیستند که مردم را در موضع ﺁلت قرار می دهند ، نخبه های سیاسی نیز همین کار را می کنند :

رهبران سیاسی مردم هدف.

    بخشی از هدف ها و مهمترین ﺁنها را رهبری سیاسی تعیین می کند. مثل جنگ حکومت بوش در افغانستان و عراق و لبنان و بسا ایران. هم اکنون صحبت از اینست که کلیسای بنیادگرای امریکا و محافظه کاران جدید پیرو فلسفه هگل (در قسمت اول این مطالعه ، شرح داده شد) ، جنگ مذهبی را به جهانیان تحمیل کرده اند. ﺁیا نظر مردم امریکا و مسیحیان دنیا را به اجرا می گذارند ؟ نه. نظر خود را به این مردم تحمیل و از راه وسیله کردن مردم ، به اجرا می گذارند.

      با توجه به این میزان (جایگاه مردم) ، هرگاه از خود بپرسیم چگونه می باید از بازسازی استبداد جلوگیری می کردیم و چه کسانی می کوشیدند مردم در موضع تصمیم گیرنده و مهار کننده دولت بمانند و چه کسان و گرایشهائی همه کار کردند تا مردم را به موضع ﺁلت و وسیله بازگردانند؟، دو پاسخ دقیق برای این دو پرسش می یابیم : یکی انقلابی ها و ضد انقلاب ها چه کسانی بودند و هر یک چه روشی را بکار می بردند ؟ و دیگری اینکه ﺁیا اگر مردم در موضع تصمیم گیرنده می ماندند، از باز سازی استبداد جلوگیری می شد یا نه ؟ :

    با پیروز شدن مردم بر رژیم شاه، از دید ﺁقای خمینی و عموم گروههای سیاسی، نقش مردم پایان پذیرفت. در فرمان نصب مهندس بازرگان به نخست وزیری ، ﺁقای خمینی برای خود ولایت شرعیه قائل شد. بدین قرار، ﺁغاز گر راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده ، به موضع اطاعت کننده و وسیله او بود. بدیهی است ، از ﺁن پس،  تشخیص و تعیین هدف نیز با او می شد.

     با راندن مردم به موضع اطاعت و ﺁلت، بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما ، نیز می باید جای خود را به بیان قدرت می داد و داد.

     اما ﺁقای خمینی تنها نبود : گردانندگان گروههای سیاسی که می خواستند لنین ایران بگردند، با بمیان ﺁوردن خشونت ، در این جا و ﺁن جای کشور ، با ﺁن بخش از رهبری انقلاب که انقلاب را وسیله از ﺁن خود کردن قدرت تصور می کرد، در راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده به موضع اطاعت کننده و ﺁلت، شریک شدند. در حقیقت، همانطور که حضور مردم در صحنه ، در مقام تصمیم گیرنده، خشونت را بی محل می کند، خشونت نیز حضور مردم در صحنه را بی محل می کند.

     و از نا بختیاری ، وقتی مردمی موضع تصمیم گیرنده را رها می کنند و در موضع وسیله قرار می گیرند، اعتیاد به اطاعت قدرت را اگر هم ترک کرده باشند، از نو پیدا می کنند.

     در برابر اکثریت قریب به اتفاق تمایلهای سیاسی که بر ﺁن بودند دولت را تصرف کنند، و از آن طرف نیز چون ﺁقای خمینی و حکومت موقت ،کار مردم را تمام شده می دانستند و از ﺁن پس، برای مردم، نقشی جز اطاعت و تأیید، هر بار که لازم شد، نمی شناختند. در مقابل، گروهی که بیان ﺁزادی را بمثابه اندیشه راهنما پیشنهاد می کرد، زیر عنوان «ضرورت حضور مردم در صحنه در سرتاسر ایران» به کوشش برخاستند، تا اهمیت حضور مردم در مقام تصمیم گیرنده در صحنه سیاسی کشور را یاد ﺁور شوند. این کوشش  برﺁن بود که مردم را در برابر قدرت طلبان به عمل برانگیزد و مانع از باز سازی استبداد شود. و نیز ، اعضای گروه برای ﺁنکه خشونت را بی محل کنند، بحث ﺁزاد را روش گرداندند و گروه های سیاسی را به ترک خشونت و روی ﺁوردن به جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها خواندند، تا مگر استوار کردن ستون پایه های استبداد را نا ممکن کنند.

 

2 - بیان ﺁزادی در برابر بیانهای قدرتیکه توجیه گر ستون پایه قدرت شدند :

                    

    تنها ﺁقای خمینی نبود که از بیان ﺁزادی، که بهنگام اقامت در فرانسه بر زبان ﺁورد و در برابر جهانیان بدان متعهد شد ، به بیان قدرت باز گشت. گروههای چپ و نیز لیبرالها، بیانهای قدرت خویش را دست ﺁویز جنگ بر سر قدرت کردند. چنان جنگ مغلوبه ای به راه انداختند که گوئی نه بیان ﺁزادی وجود داشته و نه مردم ایران استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت و اسلام بمثابه بیان این اصول و گشاینده افق معنویت بروی انسان را خواسته اند. خواننده نباید بپندارد که تقلای جویندگان قدرت برای انکار وجود اصول و اندیشه راهنمای انقلاب ایران ، فاقد هدف بودند. هدف ﺁنان صاف کردن جاده ای بود که گمان می بردند ﺁنها را به قدرت می رساند. زور پرستهائی که انقلاب دست ﺁنها را از دولت کوتاه کرد ، گفته اند و می گویند که انقلاب نه اندیشه راهنمائی داشت و نه ابتکار مردم ایران بود. اما با تأمل  در این امر که، بسیاری، با تغییر موضع،  همین دروغ را تکرار می کنند ، این پرسش پشاروی عقل ﺁزاد قرار می گیرد :  نیاز به انکار اصول راهنمای انقلاب و بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما از چه رو است ؟  هرگاه عقل تدبر کند، پاسخ را می یابد : از ﺁن رو است که می باید حق مردم بر ولایت و نقش ﺁنها انکار شود و انقلاب هم بدترین کارها باورانده شود، تا مراجعه به قدرت خارجی برای جانشین کردن دولت دست نشانده ای به جای دولت مافیاهای نظامی مالی موجه بگردد . در حقیقت، اگر مردم به جنبش همگانی بر نخیزند، جای خالی مردم را جز با خشونت نمی توان پر کرد . این خشونت را هم قدرت خارجی می تواند روش بر انداختن رژیم کند .  به سخن دیگر، روی گرداندن از مردم و جنبش همگانی ، یا روی ﺁوردن به رژیم و یا به خدمت قدرت خارجی درﺁمدن است . پس اگر کسانی پیدا می شوند و بخواهند از سر ناآگاهی، بیان ﺁزادی را که در مدتی بیش از 14 ماه در برابر جهانیان ابراز شد، و اصول راهنمای انقلاب را که ملتی در اجتماعهای روزانه خود فریاد کرده اند، انکار کنند و بعد مدعی شوند : انقلاب نه اصول و نه فکر راهنمائی داشته و نه رهبران انقلاب منحرف شده اند، انقلاب همین است که بود، آیا  نباید پرسید این همه  گریز از دیدن واقعیت   از چه رو است؟ صاحبان این فکر شاید آگاه نباشند که تنها در پی پوشاندن نقش زورپرستی و خشونتی  نیستند که  پس از پیروزی انقلاب و تقلا برای تصرف دولت بکار رفته است ، بلکه امروز نیز بیان قدرت را در اشکال دیگری جستجو می کنند. چون چنین است بیان آزادی را که اندیشه راهنمای انقلاب  بود انکار  می کنند.

   هشدار ! هجوم به