12 - عقل آزاد وقتى مجموعهاى از استعدادها است به دل مىاندیشد :
عقل آزاد، بنابرفطرت خويش، فعال و خلاق، بنابراين، بطور خود جوش، در رشد است. از اين رو، رشد نكردن ويران كردن مىشود. چرا كه عقل فعال است و اگر از راه رشد بيرون رفت، غير فعال نمىشود. در بيراهه ويرانگرى، فعال مىشود (245). به سخن ديگر، رشد كردن فطرى است و رشد نكردن ويران كردن و ويران كردن غير طبيعى است. پس اين عاملهاى رشد نكردن هستند كه بايد يافت تا با از ميان برداشتن آنها، عقل آزادى خويش را باز يابد و به راه رشد باز آيد:
1/12 - عقل مجموعهاى از استعدادهااست كه هستى دارند و عقل، بمثابه اين مجموعه، فعال و خلاق است و رشد خود جوش دارد. از اين استعدادها، در اين مطالعه و كتاب عدالت بحث كردهام. اما اينك نقش استعدادها را، در مجموعهاى، مطالعه مىكنم كه، به فعاليت و خلاقيت، جريان رشد را در حالى به پيش مىبرد كه دامن مىگسترد و شتاب مىگيرد:
1/1/12 - استعداد انديشيدن، در خلاء، فعال نمى شود و انديشه خلق نمىكند. در خدمت استعدادهاى ديگر و از راه آنها است كه فعال و خلاق مىشود. براى مثال، وقتى استعداد رهبرى آزاد است، استعداد انديشيدن، روشهاى سازماندهى و رهبرى را ابداع و، به تجربهاى استعداد رهبرى انجام مىدهد، تصحيح مىكند. اگر اين استعداد آزاد نباشد، براى مثال، تابعيت كوركورانه از رهبرى ديگرى را پذيرفته باشد، استعداد انديشيدن تنها روشهاى اطاعت را مىتواند پيداكند. باز، اگر استعداد كسب اطلاع و علم آزاد نباشد، عقل اطلاعات و معلومات را سانسور مىكند. با دخل و تصرف در اطلاعات و معلومات، آنهارا مناسب مىكند با فرمان بردن از قدرت. اگر استعداد انس و عشق آزاد نباشد، به سخن ديگر، اگر قدرت مدار باشد، عقل روشهاى كام يابى از راه سلطه جوئى را مىيابد. اگر استعداد دينى آزاد نباشد، عقل بيان آزادى را در بيان قدرت از خود بيگانه مىكند و دين را روش مشروعيت دادن به قدرت و اطاعت كردن از قدرت مىگرداند. اگر استعداد تربيت آزاد نباشد، عقل روشهاى سازگارى با قدرت را پيشنهاد مىكند. اگر استعداد هنرى آزاد نباشد، زمان و مكان فعاليت عقل محدود مىشود و فرهنگ، نه فرهنگ آزادى كه ضد فرهنگ قدرت مىگردد.
2/1/12 - و اگر مجموع استعدادها آزاد نباشند، عقل بمثابه مجموع استعدادها، فعال مىماند اما توان خلق كردن را از دست مىدهد. بدين قرار، ميزان خلاقيت انديشه نسبت مستقيم دارد با اندازه وجدان عقل به آزادى و فعاليت آزاد استعدادها. اما برخوردارى عقل از تمامى ظرفيت خويش، نياز به توحيد استعدادها در فعاليت دارد. اگر استعدادها توحيد نكنند، به ميزانى كه از يكديگر بيگانه مىشوند، عقل مشوش مىشود و از راه رشد بيرون مىرود.
3/1/12 - در حالتى كه استعداد اقتصاد زمانها و امكانها را، براى فعاليت هماهنگ استعدادها، تسهيم نمىكند، كمى و بيشى فعاليتهاى استعدادها، بر فعاليت عقل و بخصوص بر خلاقيت او، اثر مىگذارند. حالتى را فرض كنيم كه استعدادها، همه، جز يكى از آنها، فعلپذير باشند. بسيارى از متخصصهاى اين عصر، كسانى هستند كه از استعدادهايشان، چند استعداد فعلپذير و يكى دو استعداد فعال هستند. اين متخصصان براى آنكه آنچه را آموختهاند بتوانند بكاربرند، هنوز نيازمند فعال گرداندن قوههاى رهبرى و اقتصاد هستند. اما خلاق نمىشوند مگر آنكه،
4/1/12 - ويرانگريهاى استعدادهاى فعل پذير را با فعاليت استعدادهاى عقلهاى ديگران جبران كنند. عقل هائى كه چند استعدادشان فعلپذير هستند اما با عقل هائى ارتباط دارند كه همان استعدادها در آنها فعال هستند، كمبود فعاليتهاى سازنده و ازدياد فعاليتهاى ويرانگر استعدادهاى خود را تا حدودى جبران مىكنند. اما عقل تمامى توان خلاقه خود را بدست مىآورد وقتى،
5/1/12 - استعدادهاى خود او، بمثابه يك مجموعه، فعاليت هماهنگ دارند و براصل موازنه عدمى، با عقلهاى ديگرى ارتباط برقرار مىكند كه، بنوبه خود، مجموعههاى فعالى هستند. حتى اگر برخى از استعدادهاى آنها فعال باشند، اين عقل مىتواند، موجب فعال شدن استعدادهاى ديگرشان بگردد:
2/12 - بنابر اسطورهاى، «جنگ سبب اختراعها و يافتن دانشها و خلق فنها مىشود»! بنابراين اسطوره، بيشترين اختراعها و پيشرفتها در دوران جنگها رخ دادهاند. (246) با آنكه، پيش از آن، تجربه غلط بودن «باور» ديگرى را ثابت كرده بود، باور «تضاد سرمايه رشد مىشود» (247)، در جريان تجاوز عراق كه ايران در محاصره اقتصادى نيز بود و كسى به ايران اسلحه نمىفروخت، اسطوره رابه بوته آزمايش گذاشتيم:
1/2/12 - در جنگ، افسران و درجه داران و سربازان امر فرماندهى را اطاعت مىكنند. و فرماندهى تدابير جنگى را در محدوده امكانات خود و توانائيهاى دشمن، اتخاذ مىكند. در اين روش جنگى، افراد تحت فرمان او، نقش آلت را دارند. اگر هر دو قشون، در جنگ، با همين روش، اداره شوند، پيروز قشونى مىشود كه امكانات بيشتر دارد. بدين خاطر بود كه سازماندهى را تغيير دادم. در سازمان مردم سالار، افراد تحت فرمان، از بازى نقش آلت، رهامىشدند و نقشى فعال مىجستند. هر فرد، در حوزه عمل خويش، در دشمن، بمثابه مانعى مىنگريست كه قلمرو عمل را نبايد محدود مىكرد. پس، بايد از پيش پا برداشته مىشد. عقلها عقل هائى مىشدند كه بر دشمن و تجاوز او محيط مىشدند و در فضاى گسترده فعاليت خود، براى آن، بمثابه مسئله، راه حل مىجستند. هدف و انگيزه يكى مىشدند و استعدادهاى عقلها را همسو مىكردند و عقلها توان خلاقه خويش را باز مىيافتند. اين عقلها در رابطه با يكديگر، ابتكارهاى خود را هماهنگ مىكردند و پيروزى عقل خلاق براسلحه را ممكن مىساختند. مقايسه دو دوره جنگ، با دو روش، بر عقل عبرت گير معلوم مىكند «جنگ موجب اختراع و... مىشود» داستان است و واقعيت ندارد. در جنگ، نيز، عقلى خلاق مىشود كه از آزادى خويش غافل نشود و بتواند فعاليتهاى استعدادها را همسو كند و آزادى را هدف كند. بخصوص كه
2/2/12 - حالتى را فرض كنيم كه متجاوزى سلاح را بر شقيقه كسى گذاشته باشد و او را تهديد به قتل كند. در صورتى كه تمامى استعدادهاى عقل، از شدت ترس، فعل پذير شوند، تهديد شده فلج مىشود. حتى توان اطاعت كردن را نيز از دست مىدهد. در صورتى، از زيادت ترس، استعدادهاى عقل فعلپذير شوند اما نه باندازهاى كه نتواند موقعيت را تشخيص و با اطاعت كردن، خلاصى خود را تدبير كند، چنين مىكند. بنابراين، ميزان فعاليت عقل نسبت مستقيم پيدا مىكند با اندازه شعور عقل بر آزادى خويش. در مقام فرماندهى كل نيروهاى مسلح مخالف با جنگ، با توجه به اثر تجهيزات و سازماندهى قشون متجاوز بر افراد قشونى كه سازمانش را متلاشى كرده و فاقد تجهيزات جنگى كافى بود، نخست به خنثى كردن اين اثر پرداختم. اين نخستين تجربه، از اين نوع، نبود. اما تجربههاى پيشين را كامل ميكرد(248): مجهز كردن قشون ايران به عقل آزاد و روحيه ملى، به اين قشون امكان داد، به تدريج، جنگ را به جنگ عقل با اسلحه بدل كند. بهمان نسبت كه رابطه با قشون متجاوز به رابطه با مانع تحول مىكرد، بر ميزان ابتكارها افزوده مىشد. سازماندهى ديگرى جانشين مىشد كه تكيه را از اسلحه بر مىداشت و بر انسان مىگذاشت و به اين انسان عقل آزاد را باز مىگرداند. بدين سان، مبارزه با جنگ، گسترده ترين عرصه ارتباط افراد دو قشون، در مقام انسان، شد. نتيجه آن شد كه در ششمين ماه جنگ، رژيم متجاوز عراق، ادامه جنگ رابه زيان خود ديد و خواستار صلح شد. سرانجام، پيشنهادى را پذيرفت كه به سود سياسى و مالى ايران و بخصوص فرهنگ آزادى بود.
اين روش را، هركس، در روياروئى با ترس يا ترسهائى كه دارد، مىتواند تجربه كند. اگر تجربه كند، خواهد ديد به همان نسبت كه عقل او آزاد و استعدادهاى او فعال مىشوند، ترس كمتر و توان خلاقه عقل بيشتر مىشوند. در حقيقت، در رابطه با زور تهديد كننده، دو مجموعه پديد مىآيد.
3/2/12 - عقل ترسيده، استقلال خود رااز دست مىدهد و با قدرت ترساننده، مجموعهاى را بوجود مىآورد كه، در آن، عقل ترسيده نقش تابع رابازى مىكند. در اين مجموعه، عقل قدرت مدار تهديد كننده نيز از قدرت فرمان مىبرد. دراين مجموعه، نيروى حياتى، توسط عقل ترسيده، به زور بدل مىشود و ترسيده را تابع متجاوز مىكند. بدين قرار، زورى كه تهديد كننده بكار مىبرد. بسيار كمتراز زورى است كه تهديد شونده در اختيار او مىگذارد. و
4/2/12 - تهديد شونده، در مقام توجيه تسليم خويش، تسليم شدن را كامل مىكند. تا كه عقل تسليم شده او، به خود بقبولاند كه چنين كارى موجه و گريزناپذير بودهاست. اما، نيك كه بنگرى، مىبينى، دو عقل، در ارتباط با يكديگر، مجموعهاى را بوجود مىآورند، كه در آن، يكى از موضع مسلط و ديگرى از موضع زير سلطه، در خدمت قدرت، نقشهاى آمر و مأمور را بازى مىكنند. تا اين مجموعه بوجود نيايد، ممكن نيست نيرو در زور از خود بيگانه شود. اما اينكه در تحقيق به اينجا رسيدهايم، مىبايد بپرسيم و پاسخ بجوئيم و بدانيم استعدادهاى عقلهاى آزاد در رابطه، چه نوع فعاليتى را مىيابند و چه مجموعهاى را بوجود مىآورند؟
- واقعيت اول اينست كه استعداد هاى عقلهاى در رابطه، همسو مىشوند. اگر ناهمسو مىشدند نزاع روى مىداد.
- واقعيت دوم اينست كه استعدادها فعاليتهاى طبيعى خود راانجام مىدهند. اگر نه، عقل متجاوز، ناتوان از رسيدن به هدف، زور را بعنوان وسيله جانشين فعاليتهاى استعدادهاى خود، مىكرد. عقل تجاوز پذير نيز، ناتوانى استعدادهاى خود را عذر تسليم شدن به متجاوز مىگرداند.
- واقعيت سوم اينست كه دو عقل در رابطه، بخصوص، بطور كلى و يا بطور نسبى، قوه ابتكار و ابداع و خلق خويش را از دست نمىدهند. به اين دليل كه اگر اين استعداد از كار طبيعى خويش بيكار شوند، متجاوز به زور متوسل مىشود و تجاوز پذير تسليم تجاوز گرى متجاوز مىگردد.
- واقعيت چهارم اينست كه عقلهاى در رابطه استقلال خود را از دست نمىدهند و تابعيت قدرت (= زور) را نمىپذيرند. زيرا، اگر استقلال خويش را از دست مىداند، آزاد نيز نبودند و آلت فعل قدرت بودند.
بدين قرار، عقلهاى قدرتمدار، دو مجموعه با دونوع تعادل، بوجود مىآورند:
* تعادل نزديك به مطلق ضعفها:
اين تعادل وقتى پديد مىآيد كه تمامى نيروهاى محركه در اختيار دو عقل در رابطه، در زور ويرانگر، بكار تخريب مىروند. مجموعه استعدادهاى دوعقل، مجموعه استعدادهاى فعلپذير هستند. مثال، قاتلى كه تهديد مىكند و مقتولى كه تسليم تهديد مىشود و، با اينهمه، كشته مىشود، مجموعهاى از دو عقل اسير زور، در تعادل ضعفها، است.
* تعادل نسبى ضعفها يا روابط قوا:
اين تعادل را از آن رو تعادل ضعفها مىخوانيم كه از راه استحاله نيرو در زور بر قرار مىشود و متضمن تخريب متقابل است. و بدانخاطر نسبى مىگوئيم كه بخشى از نيرو در زور از خود بيگانه مىشود و بخشى ديگر، در مجموعه، بكار استعدادهاى فعال مىآيد. در حقيقت، استعدادها بطورنسبى فعلپذير مىشوند. با وجود اين، از آنجا كه مجموعه مسلط - زير سلطه قائم به زور است، به تدريج، ميزان تخريب متقابل بالا مىرود و تعادل، از راه ضعيفتر شدن مداوم، بر قرار و تعادل ضعفها، به يافتن صفت مطلق، نزديك مىشود.
مىتوان اين دو نوع مجموعه را با مجموعهاى مقايسه كرد كه دو عقل آزاد، بمثابه مجموعه هائى از استعدادها، بوجود مىآورند و نيروهاى حياتى آنها، به يكديگر، متكاثر مىشوند. اين مقايسه، عقل آزاد را از واقعيت ديگرى آگاه مىكند. از جمله،
5/2/12 - اين پرسش محل پيدا مىكند كه چسان مسلط بفكر سلطه گرى مىافتد؟ آيا بايد دو كس در رابطه قرار بگيرند، تا عقلهاشان مجموعههاى بالا را پديد آورند؟ پاسخ اين پرسش را در مطالعه ديگر يافتهام. در اينجا، برآن يافته مىافزايم كه چون بدون رابطه قوا، قدرت پديد نمىآيد، پس، قدرت وقتى مدار عقل مىشود كه رابطهاى، در ذهن، برقرار شود. نيك كه تأمل كنى، مىبينى هر رابطه قوائى نخست ذهنى است. يعنى پيش از آنكه صاحبان عقل، با يكديگر، رابطه قوا برقرار كنند، در ذهن آنها، رابطهاى بايد شكل بگيرد تا محرك مسلط به سلطه جوئى و سلطهپذير به سلطه پذيرى، بگردد. بدين قرار، نه تنها بدون وجود مجاز رابطه قوا بر قرار نمىشود و قدرت پديد نمىآيد، بلكه پيشاپيش، بايد عقل ميوه ممنوعه را خورده و رابطه قوا با ديگرى را راه رسيدن به هدف، گردانده باشد. بديهى است اگر عقل سلطهپذير نيز، قدرت را مدار نكرده باشد، عقل سلطه گر نمىتواند با آن رابطه قوا بر قرار كند. در نتيجه، يكى از دو تعادل و يكى از دو مجموعه پديد نمىآيد.
بدين قرار، رابطه با مجاز، پيشاپيش، قدرت را مدار فعاليتهاى مجموعه استعدادهاى عقل مىكند و، بر مدار قدرت، جهت فعاليت مجموعه تغيير مىكند:
3/12 - تا اينجا، حتى رابطه با متجاوز، دو نوع شدند: يكى رابطهاى كه در آن، عقل آزاد، رابطه با متجاوز را هم، محدوده فعاليت خود نمىكند و در گستره باز فضاى آزاد فعاليت خويش، بر آن زورمدار متجاوز محيط مىشود و آن را مسئلهاى مىگرداند كه بايد حل كرد (خشونت زدائى ). ديگرى رابطهاى كه، بدان، عقل از آزادى خود غافل مىشود و رابطه با متجاوز و يا تجاوزپذير را محدوده فعاليت خويش مىكند و، با متجاوز يا تجاوزپذير، رابطه قوا برقرار مىكند (خشونت زدایی).
در رابطه نوع اول، فراخناى عقل بى كران مىماند و محلى براى دو محور يكى تجاوزپذير و ديگرى متجاوز، پيدانمىشود. بنابراين، عقل نياز به رابطهاى با مجاز بمثابه قالبى كه رابطه با ديگرى را، در آن، قالب بزند، پيدا نمىكند. هر گاه كه عقل براين دو رابطه، شعور بيابد و برآن شود كه اين دو را تجربه كند، متوجه مىشود، رابطه با مجاز، تنها وقتى در ذهن، برقرار مىشود كه عقل ديگرى را، يا واقعيتى را، مدار كار و يا تنها عامل رسيدن خود، به هدف، مىكند. وقتى، به تجربه، عقل به اين واقعيت پىبرد، مىتواند در يابد كه، پيش از رابطه تقابل، عقل دو محور، يكى خود و ديگرى ضد خود، يكى خود و ديگرى «تنها عامل» رسيدنش به هدف (= ميوه ممنوعه)، را ساخته و با آن رابطه را برقرار كردهاست. تنها، پس از آنست كه عقل، بر مدار قدرت، دستور بر قرار شدن رابطه عينى را صادر مىكند. بدين تجربه، عقل در مى يابد كه وقتى رابطه دو محور محدوده فعاليت او را تشكيل مىدهند، اصل راهنما ثنويتى مىشود كه خود مىسازد. پيروى از اين اصل، جبر از پيش مقدرى نيست. رابطه ميان دو محور را، نيز، عقل خود مىسازد. اما از زمانى كه ثنويت اصل راهنما مىشود، عقل گرفتار جبر روابط قوا مىگردد. وقتى، دانست اصل راهنما را چسان مىسازد و اصل راهنما تا كجا، در آزاد ماندن يا نماندنش، اهميت دارد، مىتواند از خود بپرسد: حالت طبيعى، يعنى حالتى كه عقل، پيش از ساختن ثنويت و اصل راهنما كردنش، داشت، كدام است؟ اگر آدم اين پرسش را از خود مىكرد، با شگفتى مىديد، در حالت طبيعى، «ميوه ممنوعه»، يا «تنها عاملى» كه او را بايد رقيب خدا مىگرداند، اسطورهاى ساخته عقل او، عقل غافل از آزادى او، بوده است. پرده وهم كه مىدرد، عقل مىبيند «ميوه ممنوعه» نه پديدهاى از پديدهها، كه ساخته او است. فرآورده قدرتطلبى او است. در حال طبيعى، فراخناى فعاليت عقل، بى كران لااكراه است و عقل آزاد پديده را پديده مىبيند. به سخن ديگر، رابطه با واقعيت مستقيم و عقل برآن محيط مىشود. اگر رابطه مستقيم با واقعيت و محيط شدن بر آن را، همواره، بياد داشته باشد، هميشه آزاد مىماند. اما دقت را كه بيشتر مىكند، مىبيند، محيط شدن بر پديده ها، فراخناى فعاليت عقل را الف - بى كران لااكراه مىكند و ب - از نظر معرفت بر پديده، آن را مسخر عقل مىگرداند. ج - معرفت بر پديده موضوع علم را در گرو شناخت اجزا، تركيب اجزا، نيروهاى حياتى پديده، رهبرى پديده، چند و چون فعاليت پديده، رابطههاى پديده، با واقعيتهاى ديگر و... و روح پديده يا فضائى كه جزءها هر يك و مجموعهاى كه پديده است، دارند و... اين سه كار، به تنهائى، به عقل مىآموزند كه رابطه مستقيم با يك پديده، تنها مىتواند ميان بى نهايت با بى نهايت بر قرار شود. توضيح اينكه، فعاليت شناسائى نيازمند اينهمانى جستن عقل با هستى بى انتها است. راست بخواهى، اينهمانى با هستى كه ما آن را موازنه عدمى مىخوانيم، همان رابطه با خدا، همان وجدان عقل بر آزادى ذاتى خويش است.
بر اين اصل، اصل موازنه عدمى، استعدادهاى عقل، همه، فعال و همسو و همكار هستند و عقل در راست راه رشد است. دورتر، فضاى باز و بسته و اثر آن را بر فعاليت مجموعهاى كه عقل است، مطالعه مىكنيم. در اينجا اثر محدود شدن عقل را، به رابطه با عقلى ديگر يا به پديدهاى از پديدهها، مطالعه مىكنيم:
1/3/12 - اثر اول اصل راهنما شدن ثنويت، از دست رفتن مجموعه هماهنگ استعدادها و پديد آمدن مجموعههاى ناسازگار و بدل شدن عقل به عرصه كشاكش ميان آنها است:
* نخستين تضاد ميان دو مجموعه، يكى مجموعه استعدادهاى عقل فطرى و ديگرى مجموعهاى است كه، بر اصل ثنويت، بوجود مىآيد. هر عقلى كه براصل ثنويت فعاليت مىكند، گرفتار كشماكش عقل از خود بيگانه با عقل فطرى و آزادى است كه بود. نمونههاى نوعى انسانها را چند و چونهاى تضاد اين دو عقل مىسازند.
* تأمل در پديد آمدن انواع تضادها و برخوردهايى كه ببار مىآورند، عقل آزاد را آگاه مىكند كه تضادها، بضرورت، شدت گير و، در نتيجه، شتاب و شدت برخوردهاى مجموعههاى در رابطه، بيشتر مىشوند. در حقيقت، هراندازه قدرت متكاثرتر و متمركزتر، شدت و شتاب برخورد مجموعهها با يكديگر بيشتر مىشود. عقل آزاد پى مىبرد كه، بنابر قاعده، قدرت تضاد را اصل و توحيد را فرع مىكند. توضيح اينكه چون عرصه فعاليت محدوده روياروئى دو محور است، پس، در محدوده اين تضاد است كه مجموعههائى منحل و «وحدت» هائى پديد مىآيند و در جريان تحول قدرت، منحل مىشوند: هر قدرتى ضد توحيد است و «وحدت» هايى را كه خود پديد مىآورد، در جريان تكاثر و تمركز قدرت، منحل مىكند. براى مثال، قدرت سرمايه، در جريان تكاثر و تمركز، مجموعههاى جامعهها را منحل مىكند و تفرد را پديد مىآورد. قدرت، وقتى دولت استبدادى است، همين كار را در جامعههاى تحت حاكميت خود مىكند. و قدرت وقتى مدار مىشود، عقل را، در درون نيز، به مجموعههاى ناسازگار و گاه متضاد، بدل مىكند:
2/3/12 - دوگانگى عقل فطرى و عقل از خود بيگانه رفتار دوگانه آدمى را پديد مىآورد. دو مجموعه، يكى مجموعه استعدادها كه در عقل فطرى فعال مىشوند و ديگرى مجموعهاى كه عقل از خود بيگانه، براصل ثنويت، پديد مىآورد، غير از وجدان بر شخصيت دوگانه، عقل پرسشگر را از واقعيتى نيز آگاه مىكند كه با همه اهميت، همچنان از ديد عقل قدرتمدار مىگريزد: مجموعه استعدادها، وقتى عقل آزاد است، راه رشد را پيوسته مىروند. اما در جريان غلبه عقل قدرت مدار بر عقل فطرى و به فراموشى سپردن عقل آزاد، استعدادها، بر مدار قدرت، مجموعهاى پديد مىآورند كه، در بيراهه ويرانگرى، پس از يك رشته ايجاد و انحلال مجموعه، سرانجام، از يكديگر، بيگانه و گرفتار انفراد كامل مىشوند. اين زمان، استعدادهاى آدمى تباه گشتهاند.
بدين تجربه سخت شادى بخش است كه آدمى در مىيابد رشد چيست و چرا رشد از آزادى جدائىناپذير است. مىفهمد ضد رشد چيست و چرا از زور جدائى نمىپذيرد. چرا وقتى مدار عقل قدرت مىشود، ذهنيت آدمى، بسا در يك زمان، از مجموعههاى متضاد، تشكيل مىشود؟ در مىيابد تفاوت نو شدن، در جريان رشد، با ايجاد و انحلال مجموعههاى ذهنى بر مدار قدرت، تفاوتى در حد تضاد است. زبان فريب، بسا اين يكى را جايگزين تجدد و جريان رشد كردهاست. غير از اين واقعيت كه مجموعه استعدادها، وقتى عقل آزاد است، در تجدد دائمى، خود مىماند، محك ديگرى براى تميز تجدد در جريان رشد، با «تجدد» در جريان ويرانگرى وجود دارد:
3/3/12 - در جريان رشد، قدرت (= زور) نقش ندارد و بتدريج كه جريان به پيش مىرود، امكان از خود بيگانه شدن عقل كمتر و مجال براى آنكه قدرت نقش پيدا كند، باز هم كمتر مىشود. حال آنكه، در جريان ويرانگرى، امكان به خود آمدن عقل كمتر و مجال ايفاى نقش براى قدرت (= زور) بيشتر و ابعاد ويرانگرى بزرگتر مىشوند. سرمايه دارى مثال بارز جريان ويرانگرى است. مقايسه ميزان ويرانگرى در انسانها و طبيعت با ميزان افزايش قدرتى كه خود را سرمايه دارى مىخواند، بر عقل سليم، معلوم مىكند كه افزايش ويرانگرى تصاعدى است اما افزايش سرمايه، بمثابه قدرت، غير تصاعدى است. در حقيقت، بخشى از ويرانگرى به سرمايه افزوده مىشود. به امر مهم، دورتر، باز مىپردازم. در اينجا، خاطر نشان مىكنم كه، در عرصه ذهن، عقل دائم مجموعه هائى را ايجاد مىكند كه، در آنها، سله گر، با بكار بردن زور، بر زير سلطه مسلط مىشود. اين ساختههاى ذهنى، وقتى در عالم واقع، به عمل در مىآيند، ناگزير، كاربرد زور را روز افزون مىكنند. اگر بكاربردن زور نتوانست آن ساختهها را از دنياى ذهنى به جهان عينى بياورند، سلطه گر، همان عرصه ذهن را عرصه عينيت بخشيدن به ساختههاى ذهنى مىكند و در آن هرعرصه، خود را پيروز مىگرداند. در قلمرو ذهن، سلطه جو پهلوان شكست ناپذيرى مىشود كه، در پنجه آهنين او، استخوانهاى سلطهناپذير، خورد مىشوند. داستانهايى كه سلطه گرهاى شكست خورده مىسازند و، در همه آنها، يك تن از آنها قشون بزرگى را شكست مىدهد، بازگو كردن، ساختههاى عقل برمدار قدرت هستند. بديهى است بكار بردن زور در دنياى واقع و نقش دادن روز افزون به زور در ساختههاى ذهنى، رابطه عقل را با واقعيت قطع مىكند. جنون مستبدان پايان جريان بريدن روز افزون از واقعيت و زندانى شدن در دنيائى ذهنى است كه، در آن، زور خدائى مىكند.(249)
4/12 - قطع رابطه با دنياى واقعيتها كه حالت عمومى آن ساخته ذهنى را واقعيت خارجى پنداشتن است، بدون سانسور ميسر نمىشود. غيراز سانسورها و ابهامها كه در اين مطالعه شناساندم، ابهام سازى ديگرى وجود دارد كه عقل، بر مدار قدرت و با تركيب هايى از تاريكى و روشنائى، بوجود مىآورد. در مجموعه هائى كه عقل از تاريكى و روشنائى پديد مىآورد، هدف اول بدست آوردن مجوز براى از خود بيگانه كردن نيرو در زور و بكار بردن آنست. از اين رو، مجموعهاى كه ساخته، عقل قدرت مدار است برروى مجموعهاى قرار مىگيرد كه عقل آزاد از رهگذر رابطه با واقعيتها تشكيل مىدهد. براى آنكه واقعيت (مجموعهاى كه عقل آزاد فراهم آوردهاست) خود را، از زير مجاز (مجموعهاى كه عقل قدرتمدار ساخته است)، نشان ندهد، تاريكى قسمتهائى از واقعيت را مىپوشاند كه بيرون مىزنند. از اين رو، در بازيافتن آزادى، ابهامزدائى بيشترين اهميت را پيدا مىكند. به ترتيبى كه ديديم، هيچ دروغى پوشش حقيقتى نمىشود، مگر با سانسور كردن و ابهام ساختن. ابهامهايى كه، در اين مطالعه، بر آنها معرفت يافتيم، ساخته شدنى نيستند، مگر به وجود مجموعهاى ذهنى كه بر اصل ثنويت ساخته شود و قالب عمومى بگردد. قالبى بگردد كه، در آن، اطلاعها بازسازى شوند و همان محتوى و شكلى را پيدا كنند كه اين مجموعه ذهنى يا قالب به آنها مىدهد. اما قالب عمومى يا «مرام راهنما» (يا جهان بينى و...) تنها، بر مدار قدرت، مىتواند عقل آزاد را بدست فراموشى بسپارد و استعدادها را به استخدام قدرت در آورد. بدين قرار، هر ابهامى كه عقل قدرت مدار مىسازد، در بطن يك ابهام عمومى مىسازد كه تركيبى از تاريكى و روشنائى است. اين ابهام با قالبى عمومى همراه است. بدان ابهام و بدين قالب عمومى است كه ابهامها ساخته و به قالب ريخته مىشوند. هر بار، قدرت نياز به سانسورى و يا ساختن ابهامى براى پوشاندن حقى پيدا مىكند، عقل آن را مىسازد، بسا، بدون آنكه اين كار را غير عادى بداند. اما ابهام عمومى كه با قالب عمومى همراه است، چگونه ساخته مىشود؟ براى يافتن پاسخ، بپرسيم:
1/4/12 - چند در صد از چند ميليارد انسان، بر استعدادهاى خويش، بمثابه يك مجموعه، شعور دارند و، از آنها، چند در صد، اس