9 - عقل آزاد و فضاهاى باز فعاليت او:
از مدار بسته و باز، جاى جاى، بحث كردم. اينك نوبت آنست كه آن بحثها را تفصيل دهم:
1/9 - فضاى درونى و بيرونى عقل آزاد، بى كران لااكراه است:
1/1 - عقل موضوع شناخت خود را فرا مىگيرد. حتى اگر اين موضوع هستى متعين باشد. نور خويش را بر تمامى آن مىتواند بتاباند و از آن نور بگيرد و در پرتو نورها معرفت خود را دقيق و شفاف كند.
2/1 - عقل هستى مجرد را فرا نمىگيرد چون حد ندارد. اما وجودش را درك مىكند. بيشتر از اين، بگاه خلق، حضور اين هستى را در خود و حضور خويش را در اين هستى، در مىيابد. آن آزادى كه ذاتى عقل او است، در «آن» خلق درك مىشود.
3/1 - براى آنكه عقل بتواند بر موضوع علم محاط شود، به فضاى باز لااكراه نياز دارد. اگر اين فضا نبود، عقل توانائى در برگرفتن موضوع شناخت خود را پيدا نمىكرد. غفلت از اين فضا، با غفلت ديگرى همراه است و آن اينكه اگر بى كران لااكراه نبود، هستى متعين امكان پيدايش نمىيافت. پديدهها، پديدار نمىشدند و ميان پديدهها رابطهها بر قرار نمىگشتند:
4/1 - هر واقعيت را كه عقل موضوع شناسائى مىكند، با آن، فضاى مشتركى بوجود مىآورد. علم بر واقعيت آنگاه به كمال نزديك مىشود كه فضاهاى درونى و بيرونى عقل و واقعيت موضوع شناسائى، فضاى مشتركشان همان فضاى باز لااكراه باشد. در حقيقت، ماديگرى و جبر، تنها از فضاى درونى يا روح پديدهها نيست كه غفلت مىكند، از فضائى هم غفلت مىكند كه اگر نباشد، پديدهها وجود پيدا نمىكنند. عقل نمىتواند نور دهد و نور گيرد و افزايش «نور بر نور» (146) عقل را بر شفاف ديدن واقعيت موضوع شناسائى توانا كند مگر آنكه فضاهاى عقل و موضوع شناسائى او، فضائى شفاف و باز پديد آورند. از اين رو،
5/1 - رابطه عقلها با يكديگر، وقتى عقلها آزادند، نور تاباندن به يكديگر مىشود. عقل آزاد، حتى از راه ارتباط با عقلهاى قدرتمدار، مىتواند، حجاب را بدرد و نور دهد و نور بستاند، هرگاه عقلها آزاد بودند، فضاى هستى، از نور دادن آنها به يكديگر و بازتاباندن نورها، همه نور مىشد، نور على نور مىشد.
6/1 - فعاليت عقل حاصل دارد. اما اين حاصل، بمحض بدست آمدن، گذشته مىشود. عقل اگر در گذشته بماند، بى كران لااكراه را از دست مىدهد. اگر آن را ناديده بگيرد، باز، بى كران لااكراه را از دست مىدهد. بدين قرار، بريده بريده كردن زمان، در گذشته و حال و آينده، فضاى فعاليت عقل را بستن است. غفلت ديگر و مهم اينست كه تنها وقتى پاى قدرت (= زور) بميان نمىآيد كه، در هر فعاليت، هدف عقل در بى نهايت قرار بگيرد. نه تنها با قرار دادن هدف در بى نهايت، عقل از آزادى خود غافل نمىشود، بلكه، حتى اگر موضوع فعاليت او، معرفت بر پديدهاى باشد، آزادى عقل ايجاب مىكند هدف (معرفت بر پديده) در بى نهايت قرار گيرد. قرار گرفتن هدف (علم بر پديده) در بى نهايت، او را از صدور حكم قطعى كه بيانگر آزاد نبودن عقل است، حفظ مىكند. زيرا او مىداند كه علم قطعى در بى نهايت قرار مىگيرد. اگردر حكمهاى قطعى بنگرى كه در باره ذره ( اتم ) صادر شدهاند و بدانى كه هنوز تا رسيدن به علم قطعى، تا مرز بى نهايت راه است، نقش اين غفلت را، در عقب افتادگى علمى بشر، نيك در مىيابى. بهررو، توحيد زمان (گذشته و حال و آينده) و نقد حاصل فعاليت عقلها (گذشته) و هدف را در بى نهايت قرار دادن (در گذشته و حال نماندن)، عقل آزاد را از بى كران لااكراه ديگرى آگاه مىكند كه عقلها اغلب از آن غافلند:
7/1 - انسان مجموعهاى از استعدادها است كه در حالت فطرى، فضاهاى فعاليت يكديگر را گسترده مىكنند. در حالت «لااكراه»، استعدادها در كار عقل شركت مىكنند و به او امكان مىدهند، از همه، سو نور دهد و نور گيرد. بدين خاطراست كه عقل بهنگام خلق، احساس اين همانى با هستى را مىكند. در اين آزادى، نور دل را روشن مىكند و عقل در درون و بيرون، بدينسان بى كران لااكراه را فضاى پرواز خود مىيابد و مىكند. اما آدمى چه مىكند كه نوراز دل او مىرود و ديگر چشمان عقلش نمىبيند!(147)
2/9 - بدين قرار، مجموع فضاها، در واقع يك فضا، فضاى باز لااكراه هستند. اين فضاها وقتى بروى يكديگر بازند، به عقل امكان مىدهند تا بى كران نور بتابد و بى كران نور بگيرد. به عقل امكان مىدهند، بر موضوع معرفت خويش از همه سو، از درون و بيرون، نور بتابد و آن را روشن ببيند.
عقل آزاد، در روشنائى حاصل از " نور على نور" مجموعهاى از استعداد در رشد مىشود. از اين روست كه سانسور يكى از فضاها، عقل را از نورى محروم مىكند. اين محروميت، محروميت هاى ديگررا، در جا، ببار مىآورد و عقل را در ظلمات فرو مىبرد: همان كار را كه خانوادهها با كودك ها مىكنند قدرت مدارها، با ملتها مىكنند: با خيره كردن چشم عقل آنها به امرى، او را از امر ديگرى غافل مىكنند. اين ضرب المثل «خردبين درشت زيان مىشود»، از بد اقبالى، نقصى همگانى است. از اين رو، در همه جا، ضرب المثل است. در حقيقت، غفلت از هر يك از فضاها، موجب غفلت از فضاهاى ديگر نيز مىشود. اگر آدمى، بعد از آنكه تمام حواس خود را پرت شخصى يا امرى يا شئىاى كرد، بگاه بخود آمدن، از خود بپرسد، چندين و چند غفلت كردهاست و با وجود اين غفلتها، آيا آن شخص يا آن امر يا آن چيز را درست ديدهاست؟ يكه مىخورد. زيرا خود را ناگزير مىبيند به اين پرسش پاسخ منفى بدهد. از اين رو است كه
3/9 - بار ديگر اصل راهنما را داراى اهميت تعيين كنندهاى مىيابيم: ثنويت يعنى محدود كردن فضاى عقل، به فضاى ميان دو محور، ثنويت تك محورى، فضا را از آنهم تنگتر مىكند. براين اصل، جز محور فعال ديده نمىشود. محور فعلپذير، به تبع محور فعال و از ديد سود و زيان او ديده مىشود و مبهم. از آن رو جبرى، فضاهاى هفت گانه بالا را نمىبيند كه فضاى عقل او، فضاى تنگ ميان دو محور است. فضاهايى را نمىبيند كه، هر عقل آزادى، به تجربه وجودشان را تصديق مىكند. به قول صاحب كتاب «روح اين شناخته» از يك ذره، كوچكترين عنصرها را كه مادى هستند، مىبيند اما فضاى بزرگ آن را نمى بيند. پس اصل راهنمايى بايسته است كه بدان، دل نور و عقل بينائى و شنوايى پيدا كند: موازنه عدمى .
اينك اين پرسش محل پيدا مىكند: عقل چگونه و چرا خود را از بيكران لااكراه و «نور على نور» و چشمان هستى بين محروم مىكند؟ نيك كه بنگرى مىبينى هر محدوديتى با قدرت(= زور) همراه است. بنا بر تعريف، مرز را روابط قوا معين مىكند و منتجه اين روابط است. پس اتفاقى نيست اگر همه طرز فكرها، مرامها، دينها كه اصل راهنمايشان ثنويت است، در تعيين حدود خلاصه مىشوند و، بنابر اين، بيانهاى قدرت هستند. پس، تا قدرت پا در ميانى نكند، عقل در تاريكى ها فرو نمىرود. پيش از اين، ديديم كه وقتى قدرت ميل به مطلق مىكند، زمان «هم اكنون» و مكان «همين جا» مىشوند. در جريان تكوين قدرت كه تأمل كنى، مىبينى، جريان بسته شدن فضاهاى عقل، در نتيجه فضاى باز لااكراه است: جريان تكوين قدرت، همان فراگرد كور شدن چشمان هستى بين عقل است.
اما چگونه عقل كور مىشود وقتى قدرت مدار مىگردد: اگر، بهنگام خلق، عقل از هستى همه دانش و بينش و... و خلاقيت، نمايندگى مىجويد، حالت عكس هنگامى است كه از اين هستى غافل مىشود. چنانكه دل او از نور خالى و چشمان چهار سوبين او كور مىشوند (148). يك چند از مثالهاى جهان شمول دل بى نور و چشمان كور را مىآورم تا در آنهاتأمل كنيم:
* از اين ديد كه بنگرى، ميوه ممنوعه آن ميوه ايست كه آدمى مفتون آن و از آزادى عقل خود و هستى غافل مىشود. تنها آدم نبود كه، بدين سحر، از عقل و هستى غافل شد، آدمها و بسا جماعتهاى بزرگ مسحور و مفتون شدهاند و مىشوند. هربار كه فردى يا جمعى هشدارها را نمىشنود يا نمىشنوند سرنوشت قوم نوح را پيدا مىكنند (149) در ايران بعد از انقلاب 22 بهمن 1357 استبداد و جنگ ويرانگرى و فقر قابل پرهيز بودند اگر هشدارها شنيده مىشدند. اما چرا چشمها نديدند و گوشها نشنيدند؟ زيرا اكثريت بزرگ «نخبهها» هدف فعاليت سياسى را قدرت گمان مىبردند و اين هدف( ميوه ممنوعه) سخت مسحورشان كرده بود. راستى اينست كه تنها قدرت آدمى را چنان مفتون مىكند كه عقل و هستى را از ياد مىبرد. ساز و كار آن چيست؟ پيش از پاسخ به اين پرسش، مثالهاى ديگر هم مىآورم:
* تنها وقتى ميلى، شهوتى، كينهاى، نفرتى، حسدى... مهار نكردنى مىشود و عقل را كر و كور مىكند كه اين حالتها بيانگر قدرتمدارى مىشوند. (150)
* تنها زمانى دروغ، نيرنگ، خدعه، حيله و... ويرانگر ساخته مىشود و نور را از دل مىبرد و عقل را كور مىكند كه سازنده مىخواهد سلطه بجويد. (151)
* تنها هنگامى كه، بنام حقى، از ديگر حقوق خويش غفلت مىشود و آنگاه كه، بنام حقى، حق يا حقوق ديگران از ياد مىرود، و هرگاه كه حق همان قدرت گمان مىرود، دل تاريك و عقل كور مىشود. (152)
* تنها دل آن كس ظلمت كده و عقلش نابينا مىشود كه، همه چيز دارد، با وجود اين، به راه زور مدارى مىرود. (153). چنين كسى هر چه دارد را بيانگرهاى قدرت گمان مىبرد.
* تنها كسى عهد مىشكند كه قدرت بدان ناگزيرش كرده باشد. جز قدرت هيچ عهد شكنى وجود ندارد.(154) وقتى از كسى، به فريب عهد مىستانند و يا به او عهد مىسپارند، از دادن و ستاندن عهد، دست يابى به قدرت را گمان برند، (155) فريب ده برده قدرت است. اما فريب خور، به اين و آن عامل، عقل خويش راكور كردهاست. عهدى كه ناقض حقوق مىشود، نه عهد كه عهد شكنى است. چنين عهدى، بديهى است كه عقل را كور مىكند و از انديشيدن به دل، كه بى كران عشق است، ناتوان مىسازد. (156)
* تنها كسى كه يكى از مظاهر قدرت، مقام، پول،" جاذبه"اى از جاذبهها (در حال حاضر جاذبه جنسى همگانىترين مظهر قدرت است) را، از راه تخريب، مىجويد، دل او از محبت تهى و عقل او از بينش ناتوان مىشود.(157)
اين مثالها و مثالهاى ديگر را، هر كس، در زندگانى روزانه، مىيابد و مىتواند، به تجربه، در يابد كه تنها وقتى پاى قدرت به ميان مىآيد، دل تاريك و عقل كور و كر مىشود. اما چگونه؟ غفلت از كجا شروع مىشود و چرا غفلت از يكى از فضاهاى عقل كورى عمومى مىآورد؟
4/9 - بدين گونه كه مدار باز مادى -معنوى به مدار بسته مادى مادى جاى مىسپارد. از مثالهاى مختلف، مثال ورود يوسف (158) به مجلس زنان مصر را مىآورم. زنان محو زيبائىاو شدند تا آنجا كه كاردها سيبها رابريد و بر كف دست ها نشست بى آنكه زنان متوجه شوند! نمود مادى زيبائى يوسف، ميان چشمان زنان و اين زيبائى مدار بستهاى پديد آورد كه عقلهاشان را گرفتار غفلت عمومى كرد. اگر در مثالها كه آوردم، تأمل كنيم ، مىبينيم جريان تاريك شدن دل و كور شدن عقل همان جريان بسته شدن مدار باز مادى - معنوى، از راه جانشين شدن بدلهاى مادى ارزشهاى معنوى است. بدين قرار، اسطورهها بدلهائى هستند كه قدرت جانشين ارزشهاى معنوى مىكند. براى مثال، در دين، شخصيت جانشين خدا مىشود. در عشق، زيبائى در زيبائى تن و عاشقى، مسحور جاذبه تن گشتن، ناچيز مىشوند. در توانائى، توانائىهاى انسان كه استعدادهاى رشد ياب او هستند، جاى به نمودهاى قدرت (= زور) پول، مقام، قدرت ويرانگر، مىسپارند و... اما چگونه و چرا دل تاريك و عقل كور مىشوند؟ مگر نمىبينند ماديت را جانشين معنويت مىكنند؟
5/9 - در مثال يوسف در مجلس زنان مصر كه تأمل كنيم، مىبينيم در ديد زنان مصر، زيبائى مادى يوسف، نمايانگر زيبائى معنوى او نبودهاست، جانشين آن زيبائى شده و آن زيبائى و همه ديگر فضاهاى دل و عقل آنها را در ظلمات فرو بردهاست. بدين قرار، بسته شدن مدار، با تبعيض شروع مىشود. در اين مثال، تبعيض بسود زيبايى مادى موجب تاريك شدن دل يا فضاى بى كران عقل مىشود. در ايران دوران انقلاب، دو گرايش، يكى جانبدار اصلاح رژيم شاه، بدين تبعيض، از انقلاب غافل شد و گمان برد خواست ذهنى خود را مىتواند جانشين حركت انقلاب كند. تا توانست كوشيد و خواست خود را نيافت و از عاملهاى استقرار استبداد بعد از انقلاب نيز شد. گرايش دومى، براى سقوط رژيم شاه تقدم قائل شد و از دولت مردم سالارى غافل گشت كه بايد جانشين آن رژيم مىشد. تأمل راكه بيشتر كنيم، مىبينيم
6/9 - جانشين كردن بدل مادى كه بانى آن شيطان (159) شد و عملى شيطانى است، باتبعيض قائل شدن آغاز مىشود. اما تا وقتى اين تبعيض مطلق نشود، يعنى تمامى فضاى عقل را نپوشاند، مدار باز به مدار بسته بدل نمىشود. در مثال يوسف، زنانى كه در زيبائى او خيره شده بودند، زيبائى را بزرگ و بزرگتر و مطلق مىكردند. (160) در مثال شاه و رژيم او، تمايلهاى موافق، سقوط رژيم او را مطلق مىكردند. تمايلهاى مخالف انقلاب، مخالفت باانقلاب را. انگشت شمار هشيار شدهها، هشدار از پى هشدار مىدادند، اما گوشها نمىشنيدند. واقعيتها نيز چشمها را نمىگشودند. تأمل را كه بيشتر كنيم مىبينيم ، قدرت زاده بسته شدن مدار و گرفتار جبر شدن انسان است. چنانكه در مثال يوسف، زنانى كه مسحور زيبائى يوسف شدند، با او و با خود رابطه قوا برقرار كردند. تا آنجا كه كاردها بر كفهاى دست هانشستند. در حقيقت، زيبائى او را قدرت مىانگاشتند و مسحور آن مىشدند. چنانكه گنجشگى كه مار مسحورش مىكند، در مدار بستهاى زندانى مىشود كه بدان تسليم قدرت مار مىشود و از حركت مىافتد.
7/9 - با بسته شدن مدار، قدرت بوجود مىآيد و دو طرف، يكى مسلط و ديگر زير سلطه، - وقتى مدار ميان دو موجود بر قرار مىشود و بطور عمومى وقتى قدرت مدار عقل مىشود - همواره، گرفتار «انتخاب ميان بد و بدتر» مىمانند. اين مداربه ضرورت، مدار بسته «بد و بدتر» است. چرا كه حق نياز به زور و مدار بسته ندارد. به سخن ديگر، وقتى مدار باز است، قدرت مدار نيست و انسان آزاد است.
تو ضيح را به يمن مثالها مىدهم: در مثال يوسف، همسر خديو مصر، وقتى نتوانست يوسف را در مدار بسته هوس نگاه دارد، در مدار بسته قدرت مدارى، يوسف را متهم كرد و يوسف به زندان افتاد. آن زن عشق نجست، حرمان و خوارى پايدار جست. بدين قرار، وقتى بدل مادى (زيبايى مادى) جانشين مىشود و مدار بسته مىگردد، هم بد،(از دست دادن يوسف و زندانى شدن او) و هم بدتر (حرمان و خوارى) و هم بدترين (گم كردن نور عشق و سرگردان شدن در ظلمات شدن افسوس و...) «انتخاب»، مىشوند.
در مثال انقلاب ايران، همه آنها كه هدف را دست يابى به قدرت كردند، در اين مداربسته، هم بد و هم بدتر و هم بدترين را «انتخاب» كردند:
* «روحانيتى» كه مىخواست قدرت را از آن خود كند و از قاعده «دفع فاسد به افسد» پيروى كرد، بد را كه جنايتها (اعدامها، ترورها و...) بودند مرتكب شد براى اينكه از بدترين - كه «تكرار تجربه مشروطيت» مىخواند - جلوگيرى كند. پس هر روز بر ميزان «بد» افزود و، بدان، از عمر قدرتى كه از آن خود گمان مىبرد، كاست. بدترين كه دست مايه كردن اسلام و انقلاب و تباهى يك نسل و كشورباشد، را، نيز «انتخاب» كرد!
* آنها كه مىخواستند، به روش قهرآميز، انقلاب اول را به انقلاب دوم (161) راه برند و كار لنين را در ايران تكرار كنند، قهر را بعنوان روش اصلى تحميل كردند. اما خود به هدف نرسيدند و قربانى خشونت شدند. گروهى از بقاياى آنها، امروز به اصلاح در محدوده «ولايت مطلقه فقيه» قانع شدهاند. بدينسان، از عوامل اصلى روش شدن قهر گشتند (بد). قربانى اين روش شدند (بدتر). قدرت را مدار كردند و به هدف نيز نرسيدند (بدترين).
* آنها كه در مقام نپذيرفتن انقلاب، انقلاب را در برابر اصلاح قرار دادند و «اصلاحطلبى» را مدار كردند و خود را ميانه رو خواندند، از اين واقعيت غفلت كردند كه، در مدار بسته، تنها قدرت مدار مىشود. بنابراين، وقتى اصلاحطلبى وسيله نفى انقلاب شد، عقل بر ثنويت تك محورى عمل كردهاست و بر اين اصل، ميانه روى محال و افراطى گرى روش مىشود. پس، اگر خود در زورگوئى افراطى نشوند، عامل حاكميت زورگويان افراطى مىگردند. عمل بر ميزان عدالت، نياز به مدار باز، دارد و عقل آزاد مىتواند بر اين ميزان عمل كند. بدين خاطر بود، كه ابزار قدرت استبدادى را، «ميانه رو»ها ساختند (بد) و تحويل كسانى دادند كه نمىخواستند «تجربه مشروطيت» تكرار شود. افساد جانشين اصلاح شد خود آنها مطرود قدرت حاكم شدند (بدتر)، استبداد بعد از انقلاب نيز جانشين شد (بدترين).
اگر ميدانستند با اصلاح را جانشين انقلاب كردن، گرفتار مدار بسته بد و بدتر مىشوند (بخاطراينكه انقلاب و اصلاح دو كارى هستند كه وقتى يكى واجب مىشود، ديگرى غير ممكن مىگردد)، اگر مىدانستند انقلاب چيست و آن را بعمل در مىآوردند، انقلاب ايران، تجربه موفقى مىشد و نه گروگانگيرى، نه جنگ نه "استبداد بعداز انقلاب" را بخود مىديد.
اين گروهها، اگر عقل آزاد مىداشتند، در مىيافتند كه
8/9 - وقتى مادى بدل معنوى مىشود و مدار بسته بد و بدتر بوجود مىآيد، اين مدار رابطه بلاواسطه و مستقيم عقل را با واقعيتها قطع مىكند. قطع رابطه عقل با واقعيت، خود، هشدار دادنى دائمى است. اما اندك شمار هستند عقلهاى قدرت مدار كه مىشنوند و به خود مىآيند.
درحقيقت، در مثال يوسف و همسر عزيز مصر، زن كه مىخواست از يوسف كام جويد و شوى او كه بهتانى را پذيرفت كه او به يوسف مىزد، بر مدار قدرت، يوسف را متهم و به زندان فرستادند. شوهر واقعيت را( پيراهن از پشت دريده يوسف) نديد و همسر او، نخست، اين دو واقعيت را نديد: يكى، يوسف و اراده او و ديگرى، موقعيت خودش بمثابه همسر. و آنگاه، در خشم و ترس از رسوائى، به واقعيت لباس دروغ پوشاند. باز اين واقعيت را كه حقيقت «تاب مستورى ندارد»، نديد. سرانجام، همان واقعيتها كه نديده بود، حقيقت را از پرده بيرون انداختند. (162)
و مىدانيم كه «جنايت كامل» (بدين معنى كه جنايت و جانى قابل كشف نباشند) وجود ندارد. بنا بر قاعده، وقتى مدار بسته مىشود، عقل رابطه با واقعيت را از دست مىدهد و بسيار هستند واقعيتها كه، به چشم تنگ عقل قدرتمدار نمىآيند و همان واقعيتها خطا و خطاكار را لو مىدهند. از اين رو، واقعيتها كه به چشم جانى، نمىآيند جانى رالو مىدهند. عاملى ديگر از عاملهاى كشف حقيقت اينست كه همه عقلهاى زندانى مدار بسته، ساختن را، با ويران كردن و ويران كردن را از خود آغاز مىكنند:
9/9 - بر اثر قطع رابطه بلاواسطه و مستقيم عقل با واقعيتها، در مدار بسته، عقل جز اينكه هر ساختنى را با ويران كردن آغاز كند، چاره ندارد. در مثال يوسف و همسر عزيز مصر، زن، هر بار، با ويران كردن بود كه مىخواست به مراد رسد: شكستن عهد وفا با شوهر براى كامجوئى از يوسف، بكار انداختن جاذبه جنسى خود و تحريك ميل جنسى يوسف (163) و سپس تهديد او و دريدن پيراهن او و سرانجام، متهم كردن او به قصد فرو نشاندن چشم خود از تسليم ناپذيرى يوسف و پىآمدهاى پى بردن شوهر به حقيقت. بدين قرار، در مدار بسته، چون عقل كار را با ويرانى آغاز مىكند، نخست بدترين ويرانگرى را انجام مىدهد كه اصالت بخشيدن به قدرت و مدار خويش كردن آنست. آنگاه، زور ويرانى بر ويرانى مىافزايد.
در مثال انقلاب، در مدار باز آزادى، عقل آزاد انقلاب را تغيير ساختهاى استبدادى به ساختهاى مردم سالار مىشمرد. بجاى مساوى كردن انقلاب با ويرانگريها، الف - در بنيادهاى سياسى و دينى و فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى و تربيتى، قدرت را از اصالت مىانداخت و ب - با حذف قدرت بمثابه مدار، ساخت بنيادهاى اجتماعى را تغيير مىداد تا كه جامعه نظام باز و تحولپذير بجويد. اما عقلهاى قدرتمدار انقلاب را ويرانگرى خواندند و پاسدار بنيادهاى اجتماعى شدند كه، برمدار قدرت، كارشان ويران سازى نيروهاى محركه بود. چون قدرت هدف شد، درهمان حال كه سازمانهاى دولتى و قشونى پيشين ويران مىگشتند، سازمانهاى جديد، بمثابه ستون پايههاى استبداد جديد، بر الگوى سازماندهى استبداد پيشين، ساخته مىشدند. و
10/10 - در حقيقت، غافل نشدن از آزادى، به رعايت حق است. اما قدرت بدون تخريب حق واقعيت پيدا نمىكند. از اينروست كه عقل قدرت مدار، كار را با تخريب شروع مىكند. اما عقل، پيشاپيش ورود به جريان تخريب، آزادى و بدان استقلال خود را از دست مىدهد. دانستيم كه، در روابط قوا، استعداد رهبرى استقلال خود را از دست مىدهد. زيرا رهبرى به بيرون از آدمى انتقال پيدا مىكند. حال زمان آنست كه به اين پرسش پاسخ دهيم: بيرون صاحب اختيار كيست؟ در مدار بسته كه نماد مادى مطلق مىشود، (در مثال يوسف، زيبائى او)، بظاهر، نماد مادى ولايت مطلق پيدا مىكند. اما در واقع، نماد مادى رهبرى پيدا نمىكند. اين عقل است كه با تخريب حق، و پيش از آن، با وسيله كردن نماد مادى، از آزادى خويش عافل مىشود و فضاى خود را تنگ و تنگتر مىكند. تا جائى كه جز نماد مادى نمىبيند. عقل با غفلت از آزادى خويش و يك رشته تخريب، فضاى خود را تنگ مىكند: با حذف آزادى ابداع و ابتكار و خلق و با بستن فضاى لايتنهائى درونى، بستن فضاها آغاز مىشود. آنگاه، با بستن مجارى دريافت اطلاعات، فضاى بيرونى را مىبندد. سپس به تخريب حقها مىپردازد كه مانع مطلق كردن نماد مادى قدرت مىشوند. وقتى عقل حكم تخريب را صادر كرد، نوبت به تبديل نيرو به زور مىرسد و بدين تخريب، تخريبهاى ديگر در پى مىآيند. كمى دورتر، اين تخريبها را يك به يك مطالعه مىكنيم، در اينجا خاطر نشان مىكنم كه جريان تخريب، با تنگ و تنگتر كردن مدار بسته و بزرگ كردن ويرانيها، تا تخريب كامل ادامه پيدا مىكند، اگر دل نتواند عقل را آزاد كند. اما اين كار بسى مشكل است:
11/11 - از آنجا كه فضاى درونى از آن عقل و آزادى خلق كردن ذاتى عقل است و حقوق نيز ذاتى حياتند، عقل آسان نمىتواند، با تخريب و سانسور، فضاى درونى و بيرونى خود را به مدار بسته بدل كند. از اين رو، فريب در كار مىآورد. فريب را با جانشين كردنها انجام مىدهد: هر تخريبى، با جانشين حق كردن مصلحتى، انجام مىگيرد. به مثال هائى كه بيش از اين آوردهام كه باز گردى، مىبينى در هر يك از آنها، يك رشته مصلحتها جانشين حقيقتها شدهاند:
* در مثال همسر عزيز مصر و يوسف - امرى كه در همه زمانها و همه جامعهها روى دادهاست و روى مىدهد و روى خواهد داد -، از به خود اختصاص دادن يوسف تا از او كام خواستن و، از آن پس، تا روانه كردنش به زندان، عقل همسر عزيز به جاى خود و نيز يوسف، حقها و حقيقتها را با مصلحتها جانشين كرده است. در هر مرحله، بنا بر هدف، او مصلحتى را ساخته و جانشين حقيقتى كرده است. رفتارهاى همسر خديو مصر به ما مىگويد مصلحتها كه او جانشين كرده است كدامها هستند. حق اينست كه گرچه امورى از اين نوع، يك ماهيت دارند. اما هر همسرى كه در بيرون از زناشوئى، مدار بسته دلداگى بوجود مىآورد، مصلحتها كه جانشين حقها و حقيقتها مىكند، مىتوانند همانها نباشند كه ديگران مىسازند و جانشين حقيقتها مىكنند. در واقع، مصلحت سنجىها مىتوانند يك طرفه و يا دو طرفه باشند. در مثال ما، همسر خديو، يك طرفه، بجاى خود و يوسف تصميم گرفته است. با آنكه يوسف پنهان نمىكند كه بسوى او كشيده مىشد (164)، اما اين همسر عزيز مصر بود كه مصلحت او را معين مىكرد: از سمت مادرى شروع شد تا به اطاق بردن و درب را بستن و كام دل خواستن. همسر عزيز، با هر تغيير حالى، مصلحتى را جانشين حقى و حقيقتى كرد. از مصلحتى كه مادرى كردن بود تا مصلحتى كه معشوقه شدن شد. وقتى عقل يوسف آزادى خويش را از دست نداد و يوسف در مدار بسته زندانى نشد، همسر عزيز، مصلحت خويش را در متهم كردن يوسف ديد. عزيز مصر نيز با آنكه حقيقت را دانست (165)، مصلحت را در زندانى كردن يوسف ديد. اما وقتى نوبت به آزاد كردن يوسف از زندان رسيد، در جريان آزاد شدن عقل، همسر عزيز، مصلحت را بيان حقيقت كرد.
* در مثال انقلاب اسلامى ايران، در جريان انقلاب تا سقوط رژيم شاه، مصلحت بيان حقوق مردم ايران و انقلاب در اسلام و باز يافت آن بمثابه بيان آزادى شد. از آن پس، مصلحت جانشين كردن بيان آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و و زلال معنويت، با بيان استبداد، گشت. بدين قرار، در مدارباز مادى معنوى، بيان، بيان حق و حقيقت مىشود. اما در مدار بسته مادى مادى، بيان، بيان قدرت و مصلحت جانشين حق و حقيقت مىشوند. چرا كه قدرت، با نقض حق و پوشاندن حقيقت با دروغ (= مصلحت) بوجود مىآيد. بدين سان، جانشين كردن بدل مادى و پديد آوردن مدار بسته بد و بدتر، مصلحت ساختن و آن را جانشين حقيقت كردن است. پس، هر بار كه نماد مادى قدرت را جانشين حق مىكنيم، مصلحتى را جانشين حقى و ح