9 - عقل آزاد و فضاهاى باز فعاليت او: 

 

    از مدار بسته و باز، جاى جاى، بحث كردم. اينك نوبت آنست كه آن بحث‏ها را تفصيل دهم:

 1/9 - فضاى درونى و بيرونى عقل آزاد، بى كران لااكراه است:

 1/1 - عقل موضوع شناخت خود را فرا مى‏گيرد. حتى اگر اين موضوع هستى متعين باشد. نور خويش را بر تمامى آن مى‏تواند بتاباند و از آن نور بگيرد و در پرتو نورها معرفت خود را دقيق و شفاف كند.

 2/1 - عقل هستى مجرد را فرا نمى‏گيرد چون حد ندارد. اما وجودش را درك مى‏كند. بيشتر از اين، بگاه خلق، حضور اين هستى را در خود و حضور خويش را در اين هستى، در مى‏يابد. آن آزادى كه ذاتى  عقل او است، در «آن» خلق درك مى‏شود.

 3/1 - براى آنكه عقل بتواند بر موضوع علم محاط شود، به فضاى باز لااكراه نياز دارد. اگر اين فضا نبود، عقل توانائى در برگرفتن موضوع شناخت خود را پيدا نمى‏كرد. غفلت از اين فضا، با غفلت ديگرى همراه است و آن اينكه اگر بى كران لااكراه نبود، هستى متعين امكان پيدايش نمى‏يافت. پديده‏ها، پديدار نمى‏شدند و ميان پديده‏ها رابطه‏ها بر قرار نمى‏گشتند:

 4/1 - هر واقعيت  را كه عقل موضوع شناسائى مى‏كند، با آن، فضاى مشتركى بوجود مى‏آورد. علم بر واقعيت آنگاه به كمال نزديك مى‏شود كه فضاهاى درونى و بيرونى عقل و واقعيت موضوع شناسائى، فضاى مشتركشان همان فضاى باز لااكراه باشد. در حقيقت، ماديگرى  و جبر، تنها از فضاى درونى يا روح پديده‏ها نيست كه غفلت مى‏كند، از فضائى هم غفلت مى‏كند كه اگر نباشد، پديده‏ها وجود پيدا نمى‏كنند. عقل نمى‏تواند نور دهد و نور گيرد و افزايش «نور بر نور» (146) عقل را بر شفاف ديدن واقعيت موضوع شناسائى توانا كند مگر آنكه فضاهاى عقل و موضوع شناسائى او، فضائى شفاف و باز پديد آورند. از اين رو،

 5/1 - رابطه عقل‏ها با يكديگر، وقتى عقل‏ها آزادند، نور تاباندن به يكديگر مى‏شود. عقل آزاد، حتى از راه ارتباط با عقل‏هاى قدرتمدار، مى‏تواند، حجاب را بدرد و نور دهد و نور بستاند، هرگاه عقل‏ها آزاد بودند، فضاى هستى، از نور دادن آنها به يكديگر و بازتاباندن نورها، همه نور مى‏شد، نور على نور مى‏شد.

 6/1 - فعاليت عقل حاصل دارد. اما اين حاصل، بمحض بدست آمدن، گذشته مى‏شود. عقل اگر در گذشته بماند، بى كران لااكراه را از دست مى‏دهد. اگر آن را ناديده بگيرد، باز، بى كران لااكراه را از دست مى‏دهد. بدين قرار، بريده بريده كردن زمان، در گذشته و حال و آينده، فضاى فعاليت عقل را بستن است. غفلت ديگر و مهم اينست كه تنها وقتى پاى قدرت (= زور) بميان نمى‏آيد كه، در هر فعاليت، هدف عقل در بى نهايت قرار بگيرد. نه تنها با قرار دادن هدف در بى نهايت، عقل از آزادى خود غافل نمى‏شود، بلكه، حتى اگر موضوع فعاليت او، معرفت بر پديده‏اى باشد، آزادى عقل ايجاب مى‏كند هدف (معرفت بر پديده) در بى نهايت قرار گيرد. قرار گرفتن هدف (علم بر پديده) در بى نهايت، او را از صدور حكم قطعى كه بيانگر آزاد نبودن عقل است، حفظ مى‏كند. زيرا او مى‏داند كه علم قطعى در بى نهايت قرار مى‏گيرد. اگردر حكم‏هاى قطعى بنگرى كه در باره ذره ( اتم ) صادر شده‏اند و بدانى كه هنوز تا رسيدن به علم قطعى، تا مرز بى نهايت راه است، نقش اين غفلت را، در عقب افتادگى علمى بشر، نيك در مى‏يابى.  بهررو، توحيد زمان (گذشته و حال و آينده) و نقد حاصل فعاليت عقل‏ها (گذشته) و هدف را در بى نهايت قرار دادن (در گذشته و حال نماندن)، عقل آزاد را از بى كران لااكراه ديگرى آگاه مى‏كند كه عقلها اغلب از آن غافلند:

 7/1 - انسان مجموعه‏اى از استعدادها است كه در حالت فطرى، فضاهاى فعاليت يكديگر را گسترده مى‏كنند. در حالت «لااكراه»، استعدادها در كار عقل شركت مى‏كنند و به او امكان مى‏دهند، از همه، سو نور دهد و نور گيرد. بدين خاطراست كه عقل بهنگام خلق، احساس اين همانى با هستى را مى‏كند. در اين آزادى، نور دل را روشن مى‏كند و عقل در درون و بيرون، بدينسان بى كران لااكراه را فضاى پرواز خود مى‏يابد و مى‏كند. اما آدمى چه مى‏كند كه نوراز دل او مى‏رود و ديگر چشمان عقلش نمى‏بيند!(147)

 2/9 -  بدين قرار، مجموع فضاها، در واقع يك فضا، فضاى باز لااكراه هستند. اين فضاها وقتى بروى يكديگر بازند، به عقل امكان مى‏دهند تا بى كران نور بتابد و بى كران نور بگيرد. به عقل امكان مى‏دهند، بر موضوع معرفت خويش از همه سو، از درون و بيرون، نور بتابد و آن را روشن ببيند.

     عقل آزاد، در روشنائى حاصل از " نور على نور" مجموعه‏اى از استعداد در رشد مى‏شود. از اين روست كه سانسور يكى از فضاها، عقل را از نورى محروم مى‏كند. اين محروميت، محروميت هاى ديگررا، در جا، ببار مى‏آورد و عقل را در ظلمات فرو مى‏برد: همان كار را كه  خانواده‏ها با كودك ها مى‏كنند قدرت مدارها، با ملتها مى‏كنند: با خيره كردن چشم عقل آنها به امرى، او را از امر ديگرى  غافل مى‏كنند. اين ضرب المثل «خردبين درشت زيان مى‏شود»، از بد اقبالى، نقصى همگانى است. از اين رو، در همه جا، ضرب المثل است. در حقيقت، غفلت از هر يك از فضاها، موجب غفلت از فضاهاى ديگر نيز مى‏شود. اگر آدمى، بعد از آنكه تمام حواس خود را پرت  شخصى يا امرى يا شئى‏اى كرد، بگاه بخود آمدن، از خود بپرسد، چندين و چند غفلت كرده‏است و با وجود اين غفلتها، آيا آن شخص يا آن امر يا آن چيز را درست ديده‏است؟ يكه مى‏خورد. زيرا خود را ناگزير مى‏بيند به اين پرسش پاسخ منفى بدهد. از اين رو است كه

 3/9 -  بار ديگر اصل راهنما را داراى اهميت تعيين كننده‏اى مى‏يابيم: ثنويت يعنى محدود كردن فضاى عقل، به فضاى ميان دو محور، ثنويت تك محورى، فضا را از آنهم تنگ‏تر مى‏كند. براين اصل، جز محور فعال ديده نمى‏شود. محور فعل‏پذير، به تبع محور فعال و از ديد سود و زيان او ديده مى‏شود و مبهم. از آن رو جبرى، فضاهاى هفت گانه بالا را نمى‏بيند كه فضاى عقل او، فضاى تنگ ميان دو محور است. فضاهايى را نمى‏بيند كه، هر عقل آزادى، به تجربه وجودشان را تصديق مى‏كند. به قول صاحب كتاب «روح اين شناخته» از يك ذره، كوچك‏ترين عنصرها را كه مادى هستند، مى‏بيند اما فضاى بزرگ آن را نمى بيند. پس اصل راهنمايى بايسته است كه بدان، دل نور و عقل بينائى و شنوايى پيدا كند: موازنه عدمى .

     اينك اين پرسش  محل پيدا مى‏كند: عقل چگونه و چرا خود را از بيكران لااكراه و «نور على نور» و چشمان هستى بين محروم مى‏كند؟ نيك كه بنگرى مى‏بينى هر محدوديتى با قدرت(= زور) همراه است. بنا بر تعريف، مرز را روابط قوا معين مى‏كند و منتجه اين روابط است. پس اتفاقى نيست اگر همه طرز فكرها، مرامها، دين‏ها كه اصل راهنمايشان ثنويت است، در تعيين حدود خلاصه مى‏شوند و، بنابر اين، بيانهاى قدرت هستند. پس، تا قدرت پا در ميانى نكند، عقل در تاريكى ها فرو نمى‏رود. پيش از اين، ديديم كه وقتى قدرت ميل به مطلق مى‏كند، زمان  «هم اكنون» و مكان «همين جا» مى‏شوند. در جريان تكوين قدرت كه تأمل كنى، مى‏بينى، جريان بسته شدن فضاهاى عقل، در نتيجه فضاى باز لااكراه است: جريان تكوين قدرت، همان فراگرد كور شدن چشمان هستى بين عقل است.

     اما چگونه عقل كور مى‏شود وقتى قدرت مدار مى‏گردد: اگر، بهنگام خلق، عقل از هستى همه دانش و بينش و... و خلاقيت، نمايندگى مى‏جويد، حالت عكس هنگامى است كه از اين هستى  غافل مى‏شود. چنانكه دل او از نور خالى و چشمان چهار سوبين او كور مى‏شوند (148). يك چند از مثال‏هاى جهان شمول دل بى نور و چشمان كور را مى‏آورم تا در آنهاتأمل كنيم:

 * از اين ديد كه بنگرى، ميوه ممنوعه آن ميوه ايست كه آدمى مفتون آن و از آزادى عقل خود و هستى غافل مى‏شود. تنها آدم نبود كه، بدين سحر، از عقل و هستى غافل شد، آدمها و بسا جماعت‏هاى بزرگ مسحور و مفتون شده‏اند و مى‏شوند. هربار كه فردى يا جمعى هشدارها را نمى‏شنود يا نمى‏شنوند سرنوشت قوم نوح را پيدا مى‏كنند (149) در ايران بعد از انقلاب  22 بهمن 1357 استبداد و جنگ ويرانگرى و فقر قابل پرهيز بودند اگر هشدارها شنيده مى‏شدند. اما چرا چشم‏ها نديدند و گوشها نشنيدند؟ زيرا اكثريت بزرگ «نخبه‏ها» هدف فعاليت سياسى را قدرت گمان مى‏بردند و اين هدف( ميوه ممنوعه) سخت مسحورشان كرده بود. راستى اينست كه تنها قدرت آدمى را چنان مفتون مى‏كند كه عقل و هستى را از ياد مى‏برد. ساز و كار آن چيست؟ پيش از پاسخ به اين پرسش، مثالهاى ديگر هم مى‏آورم:

 * تنها وقتى ميلى، شهوتى، كينه‏اى، نفرتى، حسدى... مهار نكردنى مى‏شود و عقل را كر و كور مى‏كند كه اين حالت‏ها بيانگر قدرتمدارى مى‏شوند. (150)

 * تنها زمانى دروغ، نيرنگ، خدعه، حيله و... ويرانگر ساخته مى‏شود و نور را از دل مى‏برد و عقل را كور مى‏كند كه سازنده مى‏خواهد سلطه بجويد. (151)

 * تنها هنگامى كه، بنام حقى، از ديگر حقوق خويش غفلت مى‏شود و آنگاه كه، بنام حقى، حق يا حقوق ديگران از ياد مى‏رود، و هرگاه كه حق همان قدرت گمان مى‏رود، دل تاريك و عقل كور مى‏شود. (152)

 * تنها دل آن كس ظلمت كده و عقلش نابينا مى‏شود كه، همه چيز دارد، با وجود اين، به راه زور مدارى مى‏رود. (153). چنين كسى هر چه دارد را بيانگرهاى قدرت گمان مى‏برد.

 * تنها كسى عهد مى‏شكند كه قدرت بدان ناگزيرش كرده باشد. جز قدرت هيچ عهد شكنى وجود ندارد.(154) وقتى از كسى، به فريب عهد مى‏ستانند و يا به او عهد مى‏سپارند، از دادن و ستاندن عهد، دست يابى به قدرت را گمان برند، (155) فريب ده برده قدرت است. اما فريب خور، به اين و آن عامل، عقل خويش راكور كرده‏است. عهدى كه ناقض حقوق مى‏شود، نه عهد كه عهد شكنى است. چنين عهدى، بديهى است كه عقل را كور مى‏كند و از انديشيدن به دل، كه بى كران عشق است، ناتوان مى‏سازد. (156)

 * تنها كسى كه يكى از مظاهر قدرت، مقام، پول،" جاذبه"اى از جاذبه‏ها (در حال حاضر جاذبه جنسى همگانى‏ترين مظهر قدرت است) را، از راه تخريب، مى‏جويد، دل او از محبت تهى و عقل او از بينش ناتوان مى‏شود.(157)

      اين مثال‏ها و مثالهاى ديگر را، هر كس، در زندگانى روزانه، مى‏يابد و مى‏تواند، به تجربه، در يابد كه تنها وقتى پاى قدرت به ميان مى‏آيد، دل تاريك و عقل كور و كر مى‏شود. اما چگونه؟ غفلت از كجا شروع مى‏شود و چرا غفلت از يكى از فضاهاى عقل كورى عمومى مى‏آورد؟

 4/9 -  بدين گونه كه مدار باز مادى -معنوى به مدار بسته مادى   مادى جاى مى‏سپارد. از مثال‏هاى مختلف، مثال ورود يوسف (158) به مجلس زنان مصر را مى‏آورم. زنان محو زيبائى‏او شدند تا آنجا كه كاردها سيب‏ها رابريد و بر كف دست ها نشست بى آنكه زنان متوجه شوند! نمود مادى زيبائى يوسف، ميان چشمان زنان و اين زيبائى مدار بسته‏اى پديد آورد كه عقلهاشان را گرفتار غفلت عمومى كرد. اگر در مثال‏ها كه آوردم، تأمل كنيم ، مى‏بينيم  جريان تاريك شدن دل و كور شدن عقل همان جريان بسته شدن مدار باز مادى - معنوى، از راه جانشين شدن بدل‏هاى مادى ارزش‏هاى معنوى است. بدين قرار، اسطوره‏ها بدل‏هائى هستند كه قدرت جانشين ارزشهاى معنوى مى‏كند. براى مثال، در دين، شخصيت جانشين خدا مى‏شود. در عشق، زيبائى در زيبائى تن و عاشقى، مسحور جاذبه تن گشتن، ناچيز مى‏شوند. در توانائى، توانائى‏هاى انسان كه استعدادهاى رشد ياب او هستند، جاى به نمودهاى قدرت (= زور) پول، مقام، قدرت ويرانگر، مى‏سپارند و... اما چگونه و چرا دل تاريك و عقل كور مى‏شوند؟ مگر نمى‏بينند ماديت  را جانشين معنويت مى‏كنند؟

 5/9 - در مثال يوسف در مجلس زنان مصر كه تأمل كنيم، مى‏بينيم در ديد زنان مصر، زيبائى مادى يوسف، نمايانگر زيبائى معنوى او نبوده‏است، جانشين آن زيبائى شده و آن زيبائى و همه ديگر فضاهاى دل و عقل آنها را در ظلمات فرو برده‏است. بدين قرار، بسته شدن مدار، با تبعيض شروع مى‏شود. در اين مثال، تبعيض بسود زيبايى مادى موجب تاريك شدن دل يا فضاى بى كران عقل مى‏شود. در ايران دوران انقلاب، دو گرايش، يكى جانبدار اصلاح رژيم شاه، بدين تبعيض، از انقلاب غافل شد و گمان برد خواست ذهنى خود را مى‏تواند جانشين حركت انقلاب كند. تا توانست كوشيد و خواست خود را نيافت و از عامل‏هاى استقرار استبداد بعد از انقلاب نيز شد. گرايش  دومى، براى سقوط رژيم شاه تقدم قائل شد و از دولت مردم سالارى غافل گشت كه بايد جانشين آن رژيم مى‏شد. تأمل راكه بيشتر كنيم، مى‏بينيم

 6/9 - جانشين كردن بدل مادى كه بانى آن شيطان (159) شد و عملى شيطانى است، باتبعيض قائل شدن آغاز مى‏شود. اما تا وقتى اين تبعيض مطلق نشود، يعنى تمامى فضاى عقل را نپوشاند، مدار باز به مدار بسته بدل نمى‏شود. در مثال يوسف، زنانى  كه در زيبائى او خيره شده بودند، زيبائى را بزرگ و بزرگ‏تر و مطلق مى‏كردند. (160) در مثال شاه و رژيم او، تمايلهاى موافق، سقوط رژيم او را مطلق مى‏كردند. تمايلهاى مخالف انقلاب، مخالفت باانقلاب را. انگشت شمار هشيار شده‏ها، هشدار از پى هشدار مى‏دادند، اما گوشها نمى‏شنيدند. واقعيتها نيز چشمها را نمى‏گشودند. تأمل را كه بيشتر كنيم مى‏بينيم ، قدرت زاده بسته شدن مدار و گرفتار جبر شدن انسان است. چنانكه در مثال يوسف، زنانى كه مسحور زيبائى يوسف شدند، با او  و با خود رابطه قوا برقرار كردند. تا آنجا كه كاردها بر كفهاى دست هانشستند. در حقيقت، زيبائى او را قدرت مى‏انگاشتند و مسحور آن مى‏شدند. چنانكه گنجشگى كه مار مسحورش مى‏كند، در مدار بسته‏اى زندانى مى‏شود كه بدان تسليم قدرت مار مى‏شود و از حركت مى‏افتد.

 7/9 - با بسته شدن مدار، قدرت بوجود مى‏آيد و دو طرف، يكى مسلط و ديگر زير سلطه، - وقتى مدار ميان دو موجود بر قرار مى‏شود و بطور عمومى وقتى قدرت مدار عقل مى‏شود - همواره، گرفتار «انتخاب ميان بد و بدتر» مى‏مانند. اين مداربه ضرورت، مدار بسته «بد و بدتر» است. چرا كه حق نياز به زور و مدار بسته ندارد. به سخن ديگر، وقتى مدار باز است، قدرت مدار نيست و انسان آزاد است.

      تو ضيح  را به يمن مثالها مى‏دهم: در مثال يوسف، همسر خديو مصر، وقتى نتوانست يوسف را در مدار بسته هوس نگاه دارد، در مدار بسته قدرت مدارى، يوسف را متهم كرد و يوسف به زندان افتاد. آن زن عشق نجست، حرمان و خوارى پايدار جست. بدين قرار، وقتى بدل مادى (زيبايى مادى) جانشين مى‏شود و مدار بسته مى‏گردد، هم بد،(از دست دادن يوسف و زندانى شدن او) و هم بدتر (حرمان و خوارى) و هم بدترين (گم كردن نور عشق و سرگردان شدن در ظلمات شدن افسوس و...) «انتخاب»، مى‏شوند.

      در مثال انقلاب ايران، همه آنها كه هدف را دست يابى به قدرت كردند، در اين مداربسته، هم بد و هم بدتر و هم بدترين را «انتخاب» كردند:

 * «روحانيتى» كه مى‏خواست قدرت را از آن خود كند و از قاعده «دفع فاسد به افسد» پيروى كرد، بد را كه جنايت‏ها (اعدامها، ترورها و...) بودند مرتكب شد براى اينكه از بدترين - كه «تكرار تجربه مشروطيت» مى‏خواند - جلوگيرى كند. پس هر روز بر ميزان «بد» افزود و، بدان، از عمر قدرتى كه از آن خود گمان مى‏برد، كاست. بدترين كه دست مايه كردن اسلام و انقلاب  و تباهى يك نسل و كشورباشد، را، نيز «انتخاب» كرد!

 * آنها كه مى‏خواستند، به روش قهرآميز، انقلاب اول را به انقلاب دوم (161) راه برند و كار لنين را در ايران تكرار كنند، قهر را بعنوان روش اصلى تحميل كردند. اما خود به هدف نرسيدند و قربانى خشونت شدند. گروهى از بقاياى آنها، امروز به اصلاح در محدوده «ولايت مطلقه فقيه» قانع شده‏اند. بدينسان، از عوامل اصلى روش شدن قهر گشتند (بد). قربانى اين روش شدند (بدتر). قدرت را مدار كردند و به هدف نيز نرسيدند (بدترين).

 * آنها كه در مقام نپذيرفتن انقلاب، انقلاب را در برابر اصلاح قرار دادند و «اصلاح‏طلبى» را مدار كردند و خود را ميانه رو خواندند، از اين واقعيت غفلت كردند كه، در مدار بسته، تنها قدرت مدار مى‏شود. بنابراين، وقتى اصلاح‏طلبى وسيله نفى انقلاب شد، عقل بر ثنويت تك محورى عمل كرده‏است و بر اين اصل، ميانه روى محال و افراطى گرى روش مى‏شود. پس، اگر خود در زورگوئى افراطى نشوند، عامل حاكميت زورگويان افراطى مى‏گردند. عمل بر ميزان عدالت، نياز به مدار باز، دارد و عقل آزاد مى‏تواند بر اين ميزان عمل كند. بدين خاطر بود، كه ابزار قدرت استبدادى را، «ميانه رو»ها ساختند (بد) و تحويل كسانى دادند كه نمى‏خواستند «تجربه مشروطيت» تكرار شود. افساد جانشين اصلاح شد خود آنها مطرود قدرت حاكم شدند (بدتر)، استبداد بعد از انقلاب نيز جانشين شد (بدترين).

      اگر ميدانستند با اصلاح را جانشين انقلاب كردن، گرفتار مدار بسته بد و بدتر مى‏شوند (بخاطراينكه انقلاب و اصلاح دو كارى هستند كه وقتى يكى واجب مى‏شود، ديگرى غير ممكن مى‏گردد)، اگر مى‏دانستند انقلاب چيست و آن را بعمل در مى‏آوردند، انقلاب ايران، تجربه موفقى مى‏شد و نه گروگانگيرى، نه جنگ نه "استبداد بعداز انقلاب" را بخود مى‏ديد.

     اين گروه‏ها، اگر عقل آزاد مى‏داشتند، در مى‏يافتند كه‏

 8/9 - وقتى مادى بدل معنوى مى‏شود و مدار بسته بد و بدتر بوجود مى‏آيد، اين مدار رابطه بلاواسطه و مستقيم عقل را با واقعيت‏ها قطع مى‏كند. قطع رابطه عقل با واقعيت، خود، هشدار دادنى دائمى است. اما اندك شمار هستند عقل‏هاى قدرت مدار كه مى‏شنوند و به خود مى‏آيند.

      درحقيقت، در مثال يوسف و همسر عزيز مصر، زن كه مى‏خواست از يوسف كام جويد و شوى او كه بهتانى را پذيرفت كه او به يوسف مى‏زد، بر مدار قدرت، يوسف را متهم و به زندان فرستادند. شوهر واقعيت را( پيراهن از پشت دريده يوسف) نديد و همسر او، نخست، اين دو واقعيت را نديد: يكى، يوسف و اراده او و ديگرى، موقعيت خودش بمثابه همسر. و آنگاه، در خشم و ترس از رسوائى، به واقعيت لباس دروغ پوشاند. باز اين واقعيت را كه حقيقت  «تاب مستورى ندارد»، نديد. سرانجام، همان واقعيتها كه نديده بود، حقيقت را از پرده بيرون انداختند. (162)

      و مى‏دانيم كه «جنايت كامل» (بدين معنى كه جنايت و جانى قابل كشف نباشند) وجود ندارد. بنا بر قاعده، وقتى مدار بسته مى‏شود، عقل رابطه با واقعيت را از دست مى‏دهد و بسيار هستند واقعيت‏ها كه، به چشم تنگ عقل قدرتمدار نمى‏آيند و همان واقعيتها خطا و خطاكار را لو مى‏دهند. از اين رو، واقعيتها كه به چشم جانى، نمى‏آيند جانى رالو مى‏دهند. عاملى ديگر از عاملهاى كشف حقيقت اينست كه  همه عقلهاى  زندانى مدار بسته، ساختن را، با ويران كردن و ويران كردن را از خود آغاز مى‏كنند:

 9/9 - بر اثر قطع رابطه بلاواسطه و مستقيم عقل با واقعيت‏ها، در مدار بسته، عقل جز اينكه  هر ساختنى را با ويران كردن آغاز كند، چاره ندارد. در مثال يوسف و همسر عزيز مصر، زن، هر بار، با ويران كردن بود كه مى‏خواست به مراد رسد: شكستن عهد وفا با شوهر براى كامجوئى از يوسف، بكار انداختن جاذبه جنسى خود و تحريك ميل جنسى يوسف (163) و سپس تهديد او و دريدن پيراهن او و سرانجام، متهم كردن او به قصد فرو نشاندن چشم خود از تسليم ناپذيرى يوسف و پى‏آمدهاى پى بردن شوهر به حقيقت. بدين قرار، در مدار بسته، چون عقل كار را با ويرانى آغاز مى‏كند، نخست بدترين ويرانگرى را انجام مى‏دهد كه اصالت بخشيدن به قدرت و مدار خويش كردن آنست. آنگاه، زور ويرانى بر ويرانى مى‏افزايد.

      در مثال انقلاب، در مدار باز آزادى، عقل آزاد انقلاب را تغيير ساخت‏هاى استبدادى به ساخت‏هاى مردم سالار مى‏شمرد. بجاى مساوى كردن انقلاب با ويرانگريها، الف - در بنيادهاى سياسى و دينى و فرهنگى و اجتماعى و اقتصادى و تربيتى، قدرت را از اصالت مى‏انداخت و ب - با حذف قدرت بمثابه مدار، ساخت بنيادهاى اجتماعى را تغيير مى‏داد تا كه جامعه نظام باز و تحول‏پذير بجويد. اما عقلهاى قدرتمدار انقلاب را ويرانگرى خواندند و پاسدار بنيادهاى اجتماعى شدند كه، برمدار قدرت، كارشان ويران سازى نيروهاى محركه بود. چون قدرت هدف شد، درهمان حال كه سازمانهاى دولتى و قشونى پيشين ويران مى‏گشتند، سازمانهاى جديد، بمثابه ستون پايه‏هاى استبداد جديد، بر الگوى سازماندهى استبداد پيشين، ساخته مى‏شدند. و

 10/10 - در حقيقت، غافل نشدن از آزادى، به رعايت حق است. اما قدرت بدون تخريب حق واقعيت پيدا نمى‏كند. از اينروست كه عقل قدرت مدار، كار را با تخريب شروع مى‏كند. اما عقل، پيشاپيش ورود به  جريان تخريب، آزادى و بدان استقلال خود را از دست مى‏دهد. دانستيم كه، در روابط قوا، استعداد رهبرى استقلال خود را از دست مى‏دهد. زيرا رهبرى به بيرون از آدمى انتقال پيدا مى‏كند. حال زمان آنست كه به اين پرسش پاسخ دهيم: بيرون صاحب اختيار كيست؟ در مدار بسته كه نماد مادى مطلق مى‏شود، (در مثال يوسف، زيبائى او)، بظاهر، نماد مادى ولايت مطلق پيدا مى‏كند. اما در واقع، نماد مادى رهبرى پيدا نمى‏كند. اين عقل است كه با تخريب حق، و پيش از آن، با وسيله كردن نماد مادى، از آزادى خويش عافل مى‏شود و فضاى خود را تنگ و تنگ‏تر مى‏كند. تا جائى كه جز نماد مادى نمى‏بيند. عقل با غفلت از آزادى خويش و يك رشته تخريب، فضاى خود را تنگ مى‏كند: با حذف آزادى ابداع و ابتكار و خلق و با بستن فضاى لايتنهائى درونى، بستن فضاها آغاز مى‏شود. آنگاه، با بستن مجارى دريافت اطلاعات، فضاى بيرونى را مى‏بندد. سپس به تخريب حق‏ها مى‏پردازد كه مانع مطلق كردن نماد مادى قدرت مى‏شوند. وقتى عقل حكم تخريب را صادر كرد، نوبت به تبديل نيرو به زور مى‏رسد و بدين تخريب، تخريب‏هاى ديگر در پى مى‏آيند. كمى دورتر، اين تخريب‏ها را يك به يك مطالعه مى‏كنيم، در اينجا خاطر نشان مى‏كنم كه جريان تخريب، با تنگ و تنگ‏تر كردن مدار بسته و بزرگ كردن ويرانيها، تا تخريب كامل ادامه پيدا مى‏كند، اگر دل نتواند عقل را آزاد كند. اما اين كار بسى مشكل است:

 11/11 - از آنجا كه فضاى درونى از آن عقل و آزادى خلق كردن ذاتى عقل است و حقوق نيز ذاتى حياتند، عقل آسان نمى‏تواند، با تخريب و سانسور، فضاى درونى و بيرونى خود را به مدار بسته بدل كند. از اين رو، فريب در كار مى‏آورد. فريب را با جانشين كردن‏ها انجام مى‏دهد: هر تخريبى، با جانشين حق كردن مصلحتى، انجام مى‏گيرد. به مثال هائى كه بيش از اين آورده‏ام كه باز گردى، مى‏بينى در هر يك از آنها، يك رشته مصلحت‏ها جانشين حقيقت‏ها شده‏اند:

 * در مثال همسر عزيز مصر و يوسف - امرى كه در همه زمانها و همه جامعه‏ها روى داده‏است و روى مى‏دهد و روى خواهد داد -، از به خود اختصاص دادن يوسف تا از او كام خواستن و، از آن پس، تا روانه كردنش به زندان، عقل همسر عزيز به جاى  خود و نيز يوسف، حق‏ها و حقيقت‏ها را با مصلحت‏ها جانشين كرده است. در هر مرحله، بنا بر هدف، او مصلحتى را ساخته و جانشين حقيقتى كرده است. رفتارهاى همسر خديو مصر به ما مى‏گويد مصلحت‏ها كه او جانشين كرده است كدامها هستند. حق اينست كه گرچه امورى از اين نوع، يك ماهيت دارند. اما هر همسرى كه در بيرون از زناشوئى، مدار بسته دلداگى بوجود مى‏آورد، مصلحت‏ها كه جانشين حق‏ها و حقيقت‏ها مى‏كند، مى‏توانند همانها نباشند كه ديگران مى‏سازند و جانشين حقيقت‏ها مى‏كنند. در واقع، مصلحت سنجى‏ها مى‏توانند يك طرفه و يا دو طرفه باشند. در مثال ما، همسر خديو، يك طرفه، بجاى خود و يوسف تصميم گرفته است. با آنكه يوسف پنهان نمى‏كند كه بسوى او كشيده مى‏شد (164)، اما اين همسر عزيز مصر بود كه مصلحت او را معين مى‏كرد: از سمت مادرى  شروع شد تا به اطاق بردن و درب را بستن و كام دل خواستن. همسر عزيز، با هر تغيير حالى، مصلحتى را جانشين حقى و حقيقتى كرد. از مصلحتى كه مادرى كردن بود تا مصلحتى كه معشوقه شدن شد. وقتى عقل يوسف آزادى خويش را از دست نداد و يوسف در مدار بسته زندانى نشد، همسر عزيز، مصلحت خويش را در متهم كردن يوسف ديد. عزيز مصر نيز با آنكه حقيقت را دانست (165)، مصلحت را در زندانى كردن يوسف ديد. اما وقتى نوبت به آزاد كردن يوسف از زندان رسيد، در جريان آزاد شدن عقل، همسر عزيز، مصلحت را بيان حقيقت كرد.

 * در مثال انقلاب اسلامى ايران، در جريان انقلاب تا سقوط رژيم شاه، مصلحت بيان حقوق مردم ايران و انقلاب در اسلام و باز يافت آن بمثابه بيان آزادى شد. از آن پس، مصلحت جانشين كردن بيان آزادى و استقلال و رشد بر ميزان عدل و و زلال معنويت، با بيان استبداد، گشت. بدين قرار، در مدارباز مادى   معنوى، بيان، بيان حق و حقيقت مى‏شود. اما در مدار بسته مادى   مادى، بيان، بيان قدرت و مصلحت جانشين حق و حقيقت مى‏شوند. چرا كه قدرت، با نقض حق و پوشاندن حقيقت با دروغ (= مصلحت) بوجود مى‏آيد. بدين سان، جانشين كردن بدل مادى و پديد آوردن مدار بسته بد و بدتر، مصلحت ساختن و آن را جانشين حقيقت كردن است. پس، هر بار كه نماد مادى قدرت را جانشين حق مى‏كنيم، مصلحتى را جانشين حقى و ح