6 -  رابطه عقلهاى آزاد و قدرت مدار با حق و واقعيت:

 

     عقل، هست و واقعيت دارد. نه چون مى‏انديشد پس هست (100)، بلكه از جمله به اين دليل نيز كه با واقعيت ها رابطه برقرارمى‏كند. هر چند عقلى كه بر مدار قدرت عمل مى‏كند، واقعيت و مجاز را در مى‏آميزد، اما اگر با واقعيت رابطه بر قرار نمى‏كرد، نمى‏توانست مجاز بسازد و، بدان، واقعيت را بپوشاند. بدين قرار، اگر عدالت را معيار بدانيم و معيار آزادى عقل را، از جمله استقلال عقل در رهبرى خويش و رابطه مستقيم با واقعيت و حق و نپوشاندن اين دو با مجاز بشماريم، بايد نخست ببينيم عقلهاى آزاد چگونه رابطه‏اى بايكديگر برقرار مى‏كنند:

 1/6 - رابطه عقلهاى آزاد با يكديگر، رابطه عقل‏هاى مستقلى مى‏شوند كه يكديگر را واقعيت هائى مى‏شمارند كه:

 - از خود هستى و رهبرى مستقل و در خور دارند. و

 - چون پايبند قدرت نيستند، گرفتار تناقض نمى‏شوند و، در كار خود، بنا را بر محور تراشى نمى‏گذارند. به سخن ديگر، اصل راهنماى آنها، موازنه عدمى است. و

 - جاى شناخت را با زور پر نمى‏كنند. بنابراين، نيرو را به زور بر نمى‏گردانند. زور را در فعاليت‏هاى خود بكار نمى‏برند و از راه فريب، معرفت خويش را به يكديگر تحميل نمى‏كنند. و

 - شفاف هستند. براى خود و براى يكديگر. از جمله، فعاليت هاشان خالى از ابهام هستند. و

 - با انواع سانسورها، خود و عقل‏هاى ديگر را در محدوده‏ها زندانى نمى‏كنند. و

 - از آنجا كه بنايشان بر شناخت حق و واقعيت است، معرفت راوسيله تخريب يكديگر نمى‏كنند. و

 - زمان و مكان فعاليت‏هاشان بى نهايت است. هم براى آنكه اطمينان حاصل كنند از ثنويت ها فرمان نمى برند و هم براى نقد و اصلاح دائمى فعاليت‏هاى خود و يكديگر. و

 - معرفت عقل‏هاى آزاد بر واقعيت، براى يكديگر قابل تجربه هستند. به ترتيبى كه معرفت هاشان بر واقعيت، نقد يكديگر و موجب وصول به توحيد در معرفت كاملتر و اصلاح‏پذيرتر، بگردند. بنابراين،

 - عقلها معرفت‏هاى يكديگر را «اينست و جز اين نيست» نمى‏گردانند و از رهنمود قول‏ها را مى‏شنوند و بهترين آنها را بر مى‏گزينند(101)، پيروى مى‏كنند. در اين پيروى، به تقليد بسنده نمى‏كنند، چرا كه مى‏دانند كار عقل فطرى معرفت جستن و ابداع و ابتكار و خلق است. جريان آزاد انديشه، ميان عقل هايى بر قرار مى‏شود كه تعقل مى‏كنند. بنابراين،

 - عقل‏هاى آزاد از زندان تبعيض‏ها آزادند و در صدد  تفهيم و تفاهم با يكديگرند و در اين كار، بنارا بر «من قال» نمى گذارند و بر «ما قال» مى‏گذارند. بديهى است براى هيچ «ما قالى» تبعيض قائل نمى‏شوند. و

 - ميان حقيقت و تكليف و مصلحت همان رابطه را بر قرار مى‏كنند كه «مصلحت و تكليف با حق و حقيقت، در بيان آزادى» دارد و، به تفصيل، توضيح داده شد. مصلحت سنجى‏ها را نفى مى‏كنند كه در بيان قدرت بعمل مى‏آيند. مصلحت را، از جمله، بهترين روش عمل به حق مى‏شناسند. بنابراين،

 - جهت عمومى عقل‏هاى آزاد يكسان و مسيرشان به خط عدالت نزديك مى‏شود. اين همسوئى جهت و قرار گرفتن مسير بر خط عدالت، گذار دائمى از كثرت معرفت‏ها به توحيد را میسر و، بيشتر از آن، عقلهاى آزاد را چراغ هاى يكديگر در تشخيص راه رشد مى‏كند. و

 - عقل جمعى وقتى مدارش قدرت جبار است. آنگاه كه فرآورده عقلهاى آزاد، در جريان آزاد اطلاعها و معرفتها و انديشه‏ها مى‏شود، خورشيد مى‏گردد و تاريكيها را روشن و فضاى آزاد انديشه را فضا «لااكراه» مى‏گرداند. در ارتباط عقلهاى آزاد، با يكديگر، نقش عقل جمعى تعيين كننده‏است.

       هنوز كه هنوز است، عقل جمعى قدرت مدار است. لذا، براى گريز از اوامر و نواهى اين جبار، از اصالت فرد، حق نسبى است و... گريزگاه ساختند. اما اين كار سودى نبخشيد. چرا كه اين گريزگاه‏ها بر مدار قدرت ساخته شده‏اند و وقتى مقبول عموم مى‏شوند، عقل جمعى را جبارتر نيز مى‏گردانند.

     اما آيا عقل جمعى آزاد مى‏تواند، انسانها را از خدا بى نياز كند؟

 - بيان قدرت از خدا بى‏نياز است. دين‏ها هم كه با بيان قدرت از خود بيگانه مى‏شوند، خدا را قدرت مطلق (= زور مطلق) مى‏گردانند. بنابراين، بر فرض راهنما بودن بيان آزادى، عقل جمعى آزاد، وقتى عقل جمعى جهانى مى‏شود و اين عقل، تا بى نهايت، عقل جمعى آزاد مى‏ماند، مى‏تواند فضاى لااكراه هر عقل آزادى بگردد. غيرازاينكه، هر عقل آزادى، آنگاه، براصل موازنه عدمى، مى‏انديشد كه همه موانع را از ميان برداشته باشد. مانع هایی  كه بر شمردم و برخواهم شمرد. بر اين اصل، بگاه انديشيدن، عقل آن آزادى را مى‏يابد كه غيراز فضاى باز لااكراه است. برخوردارى از اين آزادى و آن فضاى لااكراه، به وجود مدار باز مادى - معنوى ميسر مى‏شود. (102) عقل جمعى جهانى آزاد نيز به اين مدار آزاد مى‏ماند. نبود خدا، بمعناى بود حدها و بود حدها بمعناى نبود فضاى آزاد و نيز از دست رفتن آزادى عقل در انديشيدن، به سخن ديگر، مدار شدن قدرت است. بدين قرار، با تعريف آزادى در بيان قدرت كه نفى آزادى است، مى‏توان دينى، بدون نياز به خدا، (103) تصور كرد و ساخت. اما اصل‏ها و ارزشها و معيارها و قاعده و قانونهاى اين دين، مجموعه‏اى جبار پديد مى‏آورند. خدا مشكل نيست، مشكل نقشى است كه بيان قدرت به عزل او از خدايى، از راه هوهويه كردنش با قدرت، به خدا مى‏دهد. بيان آزادى، بر اصل موازنه عدمى، به عقل مى‏آيد و به بيان در مى‏آيد. بر اين اصل، عقل، بگاه انديشيدن، آزاد است، با خدا است. بدين سان، عقل‏هاى فردى آزاد و عقل‏هاى جمعى آزاد و عقل جهانى آزاد، از راه خدا، ارتباط بر قرار مى‏كنند يعنى ميان آنها حدها پديد نمى‏آيند و، در نتيجه، قدرت (= زور) پيدا نمى‏شود.

 2/6 - «حق مطلق است» و «حق نسبى است»، دو حكم هستند كه، بر مبناى وجود حق، بنا شده‏اند. حق بايد وجود داشته باشد تا آدمى يكى از اين دو حكم را بسازد. در اين دو حكم، به علم ،به حق، صفت مطلق يا نسبى داده شده‏اند. جز علم نيز نمى‏تواند يكى از دو صفت را پيدا كند. زيرا بر فرض كه قصد صادر كننده حكم، وجود و يا عدم حق باشد، بنابر علم بر وجود و يا علم به عدم وجود، حكم بر وجود يا عدم وجود حق مى‏كند. براى مثال، خدا حق است و خدا نيست دو حكم هستند كه مدعيان علم بر وجود و علم به عدم وجود خدا، صادر مى‏كنند. آنها هم كه مثل برتراند راسل مدعى تساوى ادله بر وجود و عدم خدا(104) هستند، بنابر علم خود بر «تساوى ادله» حكم مى‏كنند. كداميك از اين احكام صحيح هستند، يك پرسش است، اين حكم‏ها چه وقت جريان انديشه را قطع مى‏كنند؟ پرسشى ديگر است كه جاى پاسخ يافتن براى آن اينجااست:

 - هر حكمى كه حصار عقل شود و ارتباط ميان عقل‏ها را قطع كند، ناقض علم است. زيرا وقتى مى‏گوئيم «حق نسبى» است، پس علم ما به حق قطعى نيست و بايد از اين چهار رهنمود پيروى كنيم: 1 - به انسان اندكى از علم داده شده‏است (105) و 2 - بر او است تا وقتى علم قطعى پيدا نكرده‏است، مايستد (106) و 3 - بر روى انديشه‏ها باز باشد و 4 - از بهترين قول‏ها پيروى كند (107) و بحث آزاد را بمثابه بهترين روش انتقاد و رشد در علم، (108) روش كند.

     بدين قرار، اگر «حق نسبى» را دست آويز، بستن عقل خود بروى عقل‏هاى ديگر و يا سانسور عقل‏هاى ديگر بگردانيم، او را محكوم به وحشتناك‏ترين زندانهاكرده‏ايم. و آنگاه كه مى‏گوئيم «حق مطلق» است، براى مثال، اگر اسلام حق است، احكام اسلام حق هستند و نص هاى قرآنى حق هستند و «اجتهاد من از احكام حق است»، احكام مطلقى بگردانيم و قصدمان ممنوع كردن خود و ديگران از چون و چرا كردن باشد و بنايمان بر تعطيل عقل و قطع جريان انديشه‏ها باشد - كه محال است -، عقل خود و عقل‏هاى ديگر را از اسلام دور و محكوم حكم بى شفقت زور فراگير كرده‏ايم. زيرا اگر اينهمه فرقه در اسلام پيدا شده‏اند، بخاطر زندانى شدن و تحت حكم زور فراگير قرار گرفتن عقل‏ها است. وگرنه، جريان آزاد علم، به علم جمعى و بسا اجماع مى‏رسد. افزون براين، اگر اصول راهنماى دين از قرآن اخذ مى‏شدند و اندريافت‏ها از آن اصول، موافق چهار رهنمود بالا، نقد مى‏شدند و فروع دين به آنها سنجيده مى‏شدند، جريان آزاد انديشه و علم وسعت تمام پيدا مى‏كرد و عقل جمعى در علم به دين و اصول و احكام آن به بيان خالق نزديك مى‏گشت. نه مگر فرمود: دين روشن و خالى از اعوجاج است (109) و نيز، زمانى كه مى‏گوئيم ادله بروجود و عدم وجود حق برابر هستند، يا قصد آنست كه حكم را دست آويز قطع ارتباط ميان عقل‏ها كنيم و عقل خود را محكوم به سكون - كه محال‏است - بگردانيم و يا بنا برپيروى از چهار رهنمود و وسعت بخشيدن به جريان علم و انديشه است. در صورت اول، حكم ناقض علم مى‏شود.

        واقعيت اينست كه از هر سه نوع حكم براى قطع ارتباط آزاد عقل‏ها استفاده مى‏شود.

       پرسش دومى كه نياز به پاسخ پيدا مى‏كند، اينست: چه مى‏توان كرد كه اين احكام دست آويز بر قرار كردن سانسورها نشوند و عقل را گرفتار زندان مجرد نگردانند؟  پاسخ بجوئيم:

 - در احكام بالا كه بنگریم  مى‏بينیم ، هر سه حكم جهان شمول هستند. اگر صفت جهان شمول را از آنها بستانى، پوچ مى‏شوند. اما براى اينكه حكمى بمثابه بيان حق، بواقع، پذيرش همگانى بيابد، بايد عموم جهانيان حقانيت آن را در يابند. و اين امر نيازمند جريان آزاد اطلاع و علم و انديشه است. با وجود اين، بسا همگان حكمى را حق مى‏انگارند و جهان شمول نيست. چرا كه علم قطعى به آن حاصل نيست. لذا، اگر مراد از «حق نسبى است» اينست كه حقانيت آن در بند محدوديت زمانى و مكانى است. يعنى در جائى و زمانى حق است و در جائى و زمانى ديگر ناحق مى‏شود، صادر كننده حكم غافل شده‏است كه آن حق و ناحقى در بند محدوديت زمانى ومكانى مى‏شود كه صفت يك امر باشد. و آن كس كه حق را مطلق مى‏داند، غافل است كه واقعيت‏هاى بسيار وجود دارند، اما، در وجود و صفت، حق مطلق نيستند. هر واقعيتى حق نيست و حساب واقعيت از حسب حق، بخاطر بسيارى از خاصه‏ها، جدا است. توضيح اينكه هر واقعيتى كه بخواهد همه مكانى و همه زمانى باشد و بتوان آن را حق خواند، ناگزير بايد در وجود از محدوديت و تضاد رها باشد. خود دليل خويش باشد و... بنا بر اين، شناسائى آنها، براى اينكه علم باشد، بايد خالى از تناقض باشد. جريان آزاد علم به عقلهاى آزاد امكان مى‏دهد، همچنان پيش روند تا به شناخت واقعيت و يا علم برآن، آنسان كه هست، نزديك شوند. عقل‏هاى آزاد و جريانهاى علم و انديشه آزاد مى‏شوند اگر نقطه وصول به اجماع كامل را در بى نهايت قرار دهيم. و

 3/6 - و اگر بپرسيم چرا عقل وقتى هم به نسبيت قائل مى‏شود، حكم مطلق صادر مى‏كند، پاسخ چيست؟ آيا بايد بگوئيم: قدرت ميل به فراگيرى دارد و احكام جهان شمول لو مى‏دهند كه صادر كنندگان جز بيان قدرت در سر ندارند؟ آرى و نه. زيرا، قدرت از حد و رابطه قوا پديد مى‏آيد. تمايل قدرت به فراگيرى از اين باب است، اگر نتواند دائم حد و مرز پديد آورد و دائم برخود بيفزايد، از ميان مى‏رود. پس، در همان حال كه نياز دارد باور به اصالت قدرت همگانى و همه زمانى شود، نياز به تابع گرداندن حق از توقعات خود دارد. امااگر حق از توقعات قدرت پيروى كند، ناحق مى‏شود و فساد عالمگير مى‏شود (110). به سخن ديگر، قدرت نياز دائمى دارد ناحق را جانشين حق كند و آن را حق بباوراند. چرا كه، در ايجاد و متمركز و بزرگ و فراگير شدن، نيازمند مشروعيت است و مى‏بايد خود را به عقل حق بباوراند. اما هم در همه مكانى و همه زمانى باوراندن اصالت قدرت و هم در جانشين حق كردن ناحق، از راه پوشاندن حق در لباس باطل، از جمله، نياز به بكار بردن زور دارد.

      اما عقل تحت سلطه زور نمى‏تواند كار كند. مگر آنكه ايجاد و بكار بردن زور را موجه بگرداند. چرائى نياز عقل به حق را، حتى وقتى قدرت را مدار مى‏كند، در مطالعه‏اى ديگر، توضيح داده‏ام و كمى دورتر آن توضيح را كامل مى‏كنم. تابه آن توضيح برسم، به حكم هائى باز گرديم كه صادر شده‏اند. اين حكم‏ها حقيقت سومى را بازگو مى‏كنند: عقل، در فعاليت خود، نياز به حقى دارد كه آدم را مطلق بداند. چنانكه حتى وقتى عقل حكم مى‏كند: «حق نسبى است» نسبى بودن حق را، حقيقتى همه مكانى و همه زمانى مى‏شمارد.

     بدين قرار، عقل به حق مطلق نياز دارد. و عقل قدرت مدار، براى اينكه بتواند كار كند، ناگزير مى‏شود، وجود زور را به ترتيبى توجيه كند كه پندارى عقل، خود، در حالت آزاد است. پس، نياز به حق  از آن رو است كه آزادى ذاتى عقل و فعاليت عقل آزاد است.

     اما اگر چنين است، عقلهاى باورمندان به جبر چگونه كار مى‏كرده‏اند و مى‏كنند؟ مى‏دانيم كه آنها نيز جبر را «هستى شمول» مى‏دانند. بدون اينكه، به ورود در بحث از درستى يا نادرستى نظرشان، نياز باشد، جبر گرائى، بنفسه، مى‏گويد: عقل از مرزهاى تعين بيرون مى‏رود. در حقيقت، اگر حكم صفت مطلق را از دست بدهد، باطل مى‏شود و اگر اين صفت را از دست ندهد، بحكم صفت، عقل، دست كم، مى‏بايد از تعين رها باشد و يا بتواند رها شود، تا بتواند حكمى هستى شمول صادر كند. احتمال مى‏رود اين تناقض و تناقضهاى بسيار ديگر، فيلسوفى چون سارتر را بر آن داشتند براى انسان توانائى بيرون رفتن از محدوده تعين‏ها را قائل شود و آزادى را همين بيرون رفتن از تعين بداند(111). بخصوص كه‏

 4/6 - حق هستى شمولى كه عقل آزاد بدان نياز دارد، اين صفت را پيدا نمى‏كند مگر به شفافيت. چنانكه اگر در حكم‏ها (حق نسبى است، حق مطلق است، جبر هستى شمول است و...) تأمل كنيم، واقعيت چهارمى را مى‏يابيم وآن اينكه، ابهام در صفت مطلق حكم نيست. توضيح اينكه روشن نيست كه حق چيست. روشن نيست، نسبى يا مطلق است يعنى چه؟ دليلهایی  كه بايد اقامه كرد، در خارج از حق و صفتى قرار دارند كه بدان داده شده‏اند. حال آنكه جهان شمول بودن حكم «حق نسبى است» يا حكم «حق مطلق است»، در خود اين دو حكم است. چنان كه اگر هستى شمول بودن اين نوع حكمها را از آنها بگيرى، به عقل نيز نمى‏آيند. شنونده يا خواننده حكمهائى چنين نيز، هستى شمولى آنها را بديهى مى‏انگارد. تا آنجا كه از تناقض موجود در حكم‏ها نيز غافل مى‏شود. بدين قرار، احكامى از اين نوع، در هستى شمولى، شفاف هستند و دليل شفافيت در هستى شمولى آنها است. غير از هستى شمولى شفاف، بقيه مبهم هستند. و مى‏دانيم كه هيچ جبارى نمى تواند، اين هستى شمولى را از حكم خود و اين شفافيت را از هستى شمولى بستاند. اما وقتى حكم در صفت مطلق خود شفاف و در ديگر صفتها مبهم است، لاجرم، عقل، بلحاظ آزادى ذاتيش، خاصه  جهان شمول و شفاف حق را بيان مى‏كند. اما بهنگامى كه قدرت حق را وسيله مى‏كند، شفافيت را از خاصه‏هاى ديگر حق مى‏ستاند. بديهى است كه حق بودن و يا نبودن آنچه عقل حق مى‏شمارد، سخنى ديگر است. از لحاظ كار عقل، مهم اينست كه عقل آن را حق بشمارد و حكم شفافى بر حقانيت آن صادر كند. حال، اين پرسش پيش مى‏آيد: عقل وقتى بر مدار قدرت كار مى‏كند، آيا  ناگزير نيست ناحق را حق بگرداند؟

       پاسخ اين پرسش را، در مطالعه چرائى شفافيت عقل آزاد، يافته‏ايم. الا اينكه اين پرسش مارا به حقيقتى راه مى‏برد كه جاى مطالعه‏اش اينجاست:

      احكامى كه عناصر تشكيل دهنده آن مبهم مى‏مانند ؛ حقيقت پنجمى را آشكار مى‏كنند و آن، اصل راهنما است. اصل راهنماى در خور بيان قدرت يا بيانى كه در آن حكم مبهم  صادر مى‏شود، ثنويت است. براى مثال، در اين حكم كه «حق نسبى است"، حق چيست؟ و معناى «نسبى است» كدام است؟ پاسخ نمى‏يابند. پس حق و «نسبى است» مبهم هستند. زيرا كه معلوم نيست آيا حق، خود، نسبى است، آيا علم ما به حق نسبى است؟ و يا هردو نسبى هستند؟ و هر يك به چه معنى نسبى هستند؟ پرسشهايى هستند كه، در بيان قدرت، پرسيده نمى‏شوند. اگر هم پرسيده شوند، پاسخهاى شفاف پيدا نمى‏كنند. زيرا الف - عقل تا خود را از محدوده قدرت رها نسازد، منير و مستنير نمى‏شود و فرآوره‏اش شفاف نمى‏شود و ب - فرآورده شفاف در بيرون بيان قرار مى‏گيرد و ناقض آن مى‏شود. از اينرو آنها كه در بند بيان قدرت هستند، تن به تعريف روشن احكامى كه صادر مى‏كنند، نمى‏دهند. اگر هم تن بدهند، ممكن نيست از تاريكى‏ها به نور در آيند. براى مثال، در حكم «حق نسبى است»، اگر، در پاسخ پرسش، بگويند بر همه معلوم است «حق» چيست، گوئيم: اين ادعا ناقض حكم «نسبى بودن حق» است. زيرا اعتراف است به  اندريافت همسان همگان از حق و حتى همه زمانى و همه مكانى بودن برداشت همگانى. و اگر تعريفى روشن بدست بدهند كه، از جمله، قابل تجربه و تصديق صحت يا حتى انتقاد و تصحيح آن براى ديگران ممكن باشد، باز ناقض تعريف مى‏شود. زيرا يا همگان به تجربه به همان تعريف مى‏رسند و تعريف صفت «نسبى» را از دست مى‏دهد و يا غلط بودن تعريف را در مى‏يابند و  تعريف بى اعتبار مى‏شود. اگر گويند تعريف هر كس از حق براى خود او معتبر است، غيراز اينكه، اين حكم ارتباط عقل‏ها را با يكديگر قطع مى‏كند و فردهاى منزوى و زندانى تعريف خود ساخته را بوجود مى‏آورد، دست كم، تعريف، بايد براى عقلى كه آن را مى‏سازد، روشن باشد. اگر نه، حكم زور مى‏شود. اما اگر تعريف براى عقل شفاف باشد، قابل نقد و تصحيح و بنابراين واجد اعتبار براى ديگران، يعنى قابل نقد و تصحيح براى ديگران، نيز مى‏شود.

      بدين قرار، بر اصل ثنويت، سخن شفاف نمى‏توان گفت. بعكس، هر حكمى كه عقل آزاد صادر مى‏كند، خالى از ابهام است. چرا كه بيانگر خواست قدرت نيست و ترجمان موازنه عدمى هست: برداشت از حق و واقعيت نزديك به همان كه هستند است.

 5/6 - از ابهامهاى ديگر كه عقل را بسيار مى‏فريبد، يكى اينست: در حكم‏هائى كه عقل قدرت مدار صادر مى‏كند، گرچه، در هستى شمولى، خالى از تبعيض مى‏نمايد، اما بكار پوشاندن تبعيض‏ها مى‏آيد. براى مثال، در دو حكم «حق نسبى است» و «حق مطلق است»، حق همواره در همه جا و براى همه نسبى يا مطلق است. اما آيا بسود خرد و خدا و پيامبر و فيلسوف و... تبعيض بر قرار نشده است؟ اگر مراد از اين دو حكم اين باشد كه حقانيت حق در قول قائل است . همان تبعيض بر قرار شده است كه جامعه‏هاى بزرگ انسانى را قرنها اسير استبداد و كيش شخصيت نگاه داشته‏است. در حقيقت، بجاى آنكه دليل حقانيت حق در خود حق باشد، در گوينده و بجاى آنكه شخص به حق سنجيده شود، حق به شخص سنجيده مى‏شود. عقل قدرت مدار نيز غافل مى‏ماند كه با نسبى يا مطلق خواندن حق نيست كه مشكل حل مى‏شود بلكه، از جمله، با رفع تبعيض است كه مشكل حل مى‏شود. دليل حقانيت حق، اگر هم قول خداباشد، در قول خدا نيست، در خود حق است. نه چون خدا مى‏فرمايد حق است چون حق است خدا مى‏فرمايد. چرا كه خدا خود حق است (112)

    اما اين تبعيض هنوز پوشش است: با بيرون بردن دليل حقانيت حق از آن، تبعيض نه بسود خدا قائل كه بسود قدرت برقرار مى‏شود. بدين قرار، واقعيت پنجمى كه اين نوع احكام بدست مى‏دهند، اينست: اگر، در حكم، هستى شموليش تبعيض را مى‏پوشاند بخاطر آنست كه عقل در كار خود به ميزان و معيار نياز دارد و اين معيار را حق مى‏شمارد. از اينرو، نه عقل آزاد، نه خداوند نياز دارند كه دليل حقانيت حق در قول آنها باشد. بنابراين، تنها قدرت است كه نياز دارد دليل حقانيت حق را از آن بيرون برد و قول خدا و پيامبر و... فيلسوف و رهبر و مراد، مرشد و... قرار دهد . وقتى دليل حقانيت حق در حق جسته شود، معيار عمومى سنجيدن شخص به حق مى‏شود و اگر همگان شخص را به حق بسنجند، قدم بزرگ و اساسى در رفع بزرگ‏ترين ستم‏ها و آزاد كردن عقل ها بر داشته شده‏است. در حقيقت،

 6/6 - مى‏دانيم قرنى كه در واپسين سال آنيم، از جمله قرن كشماكش بر سر شخصى يا عمومى‏شدن مالكيت، بمثابه حق شد. جنگ‏ها، كشتارها و ويرانگريها شكلهايى بودند كه اين كشماكش بخود گرفت. اسراف و تبذير بيرون از اندازه‏اى، از رهگذر اين «حق»، رويه شده‏اند و آلودگى محيط زيست و تباه شدن نيروهاى محركه،از جمله، به بهانه خصوصى و عمومى انگاشتن مالكيت، روى داده‏اند. اما نه كسى كه مالكيت را دزدى مى‏خواند (113) و نه ماركس كه مالكيت خصوصى را خاصه سرمايه دارى مى‏پنداشت و نه ليبرالهاكه مالكيت خصوصى را اصلى از اصول راهنماى ليبراليسم (114) كرده‏اند، بر آن نشدند حقانيت حق مالكيت را در مالكيت بجويند و نه در نسبت آن به شخص، يا دولت و يا جامعه. توضيح اينكه دو حكم، يكى «مالكيت بايد شخصى باشد» و ديگرى «مالكيت بايد اجتماعى باشد»، حقانيت مالكيت را در شخصى يا اجتماعى بودن آن قرار مى‏دهند. بظاهر، هر دو حكم، جهان شمول هستند. زيرا، در همه جا و همه وقت و براى همه، مالكيت را شخصى يا اجتماعى مى‏خواهند. اما نيك كه بنگرى، مى‏بينى اين دو حكم به ظاهر جهان شمول هستند، زيرا معلوم نيست مالكيت چيست كه خصوصى يا اجتماعى بودنش جهان شمول است؟ در حقيقت، اگر مالكيت بمثابه حق، اختيار آدمى را بر سعى خود بدانيم (115)، نمى‏تواند اجتماعى بگردد. فراگيرترين استبداد ها نيز به اجتماعى كردن آن توانا نمى‏شود. زيرا بخش مهم اين سعى، كار عقل است كه از بيرون نمى‏توان آن را هدايت كرد: هدايت هر كس به دست خود اوست (116) سخن بر حقى است. و باز، اگر مالكيت را اختيار و حق انسان بر سعى خويش بدانيم، اسباب و طبيعت و منابع آن، كه سعى كردن بدون بهره جوئى از آنها ميسر نمى‏شود، نمى‏توانند خصوصى بگردند. پس، «اجتماعى» كردن سعى و خصوصى كردن و يا حتى دولتى كردن ابزار كار و طبيعت و منابع آن، دو حكم به سود قدرت و ناقض يك حق جهان شمول، حق انسان بر سعى خويش، مى‏شوند.

      اينگونه حكم‏ها ما را از واقعيت ششمى آگاه مى‏كنند: عقل نياز به حق دارد و حق هستى شمول است. اما عقل قدرت مدار، به نا حقى كه شبه جهان شمول است، فريب مى‏خورد. راستى اينست  كه خود را فريب مى‏دهد. در حقيقت،

 7/6 - از موجود زنده فعاليت حياتى را نمى‏توان سلب كرد. سعى او ذاتى او است. حال آنكه يك شئى را مى‏توان از او گرفت. به دليل نا يكسانى رابطه انسان با سعى خويش و رابطه‏اش با فرآورده سعى، بحث از خصوصى، دولتى، اجتماعى كردن مالكيت، بحثى است كه از قديم ترين ايام تا اين زمان جريان داشته است و هنوز هم دارد. با مالكيت را «قدرت بر شئى»، معنى كردن، رابطه انسان با سعى خويش، جاى خود را به رابطه سعى و فرآورده سعى او با قدرت (= سرمايه) داده‏است. اما آنچه هستى شمول است، سعى است. چرا كه ذاتى حيات است. حال آنكه، در حكمهاى «حق نسبى است» و «حق مطلق است» و «مالكيت خصوصى است» و «مالكيت اجتماعى است»، آنچه ذاتى است جاى خود را به غير ذاتى مى‏دهد. چرا كه، در مثال مالكيت، انسان، در كار خويش، از خود بيگانه و شئى مى‏شود و، در رابطه با سرمايه، «نيروى كار» مى‏گردد. بدينسان، در اين نوع احكام، از يك خاصه حق كه هستى شمولى آنست، استفاده مى‏شود براى جايگزين كردن شبه حق بجاى حق. بدين قرار، واقعيت هفتمى كه اينگونه احكام بر ما آشكار مى‏كنند، اينست كه غير حق نمى‏تواند، جهان شمول بگردد. اگر هم جهان شمولش بخوانند، در عمل، «قدرت شمول» مى‏شود. توضيح اينكه،

 8/6 - اگر در دو حكم «حق نسبى است» و «حق مطلق است»، مراد حق به معناى حقيقت نباشد و بمعناى حق موضوع علم حقوق باشد و به جاى حق، مالكيت را قرار بدهيم، دو حكم «حق مالكيت نسبى است» و «حق مالكيت مطلق است» بدست مى‏آيند. اگر قصد از مالكيت رابطه انسان با شئى باشد، حق دادنى و گرفتنى مى‏شود. اما سعى انسان دادنى و گرفتنى نيست. آنچه دادنى و گرفتنى است حاصل سعى است. اينك، اگر در فقه و حقوق تأمل كنى مى‏بينى، واقعيتى (حاصل سعى) را جانشين حق كرده‏اند و بدين فريب، حق را دادنى و ستاندنى  و داد و ستد حقوق را جهان شمول گردانده‏اند. اما مالكيت بمعناى سلطه انسان بر شئى، رابطه‏اى است كه قدرت مى‏خوانيم. بنابراين، در واقع، حاصل سعى نيز جانشين سعى نمى‏شود، بلكه رابطه‏اى جانشين مى‏شود كه همان قدرت است. بدين قرار، هشتمين واقعيت كه از اينگونه حكم‏ها بر عقل آزاد آشكار مى‏كنند، جانشين كردن قدرت بجاى واقعيت (= حق) و دادنى و گرفتنى كردن آنست.

       تالى فاسد اين فريب از جمله اينست كه، سعى بعنوان حق ذاتى، انسان را، در رابطه مستقيم و بدون نياز به زور، با واقعيت‏ها (انسانها با يكديگر و با محيط زيست) قرار مى‏دهد. وقتى اين رابطه غير مستقيم و از راه «قدرت بر» مى‏شود، انسان، بمثابه مجموعه‏اى از استعدادها، فضاى باز لااكراه را از دست مى‏دهد. در حقيقت، سعى انسان با مواد و كارمايه موجود در طبيعت و با زمين و مه و خورشيد و فلك - كه در كارند تا او نانى به كف آورد - و با منابع زمين و باسعى انسانهاى ديگر، مجموعه‏اى از واقعيت‏ها را بوجود مى‏آورند. اينك به جاى سعى انسا