3- عقل و قدرت، عقل و خدا يا مداربسته و مدار باز:

 

      هابرماس از عقل ارتباطى بحث مى‏كند(33). اما عقل همواره در ارتباط است. عقل در انزوا وجود ندارد: عقل قدرتمدار در بند رابطه ايست كه قدرت را مى‏زايد و اگر ثنويت را اصل راهنما مى‏كند و آن را بيانگر تمامى رابطه‏ها در هستى گمان مى‏برد، جز در مقام پاسدارى از رابطه‏اى نیست كه قدرت را مى‏زايد. مكرر توضيح داده‏ام كه در هستى موجود، تنها يك رابطه وجود دارد كه حد پديد مى‏آورد و آن رابطه قوا است. قدرت از اين رابطه پديد مى‏آيد و با انحلال اين رابطه، از ميان مى‏رود. چنانكه اگر دو كس با يكديگر نزاع كنند و يكى بر ديگرى غلبه كند، رابطه‏اى بوجود مى‏آيد كه قدرت غالب بر مغلوبش مى‏گوييم. عقلى كه قدرت را مدار مى‏كند، در واقع، در بند رابطه غالب با مغلوب است. بنا بر اين، ثنويتى كه اصل راهنما مى‏كند، ترجمان رابطه سلطه گر (محور مسلط) با زير سلطه (محور زير سلطه) است.

      اما عقلى كه اين رابطه را محور نمى‏كند، عقل در حالت آزاد يعنى حالتى كه در آن، خود را از قيد هر حدى آزاد مى‏بيند در رابطه اى است كه رابطه قوا نيست. سارتر مى‏گويد آزادى بيرون رفتن از تعين است و با بيرون رفتن از تعين، انسان همواره طرح خداگردانى خويش را اجرا مى‏كند ( 34). حال آنكه، اولاً، اگر انسان خدا را قدرت (= زور) تصور كند، مجاز مى‏سازد. نه تنها آزادى خود را باز نمى‏يابد بلكه، در مدار بسته‏اى بر محور قدرت، سخت اسير مى‏ماند. هر عقل در حالت رها از حدود، - كه هر كس در حالت رها از روابط قوا، خود را در حالت بى حدى احساس مى‏كند - در اينهمانى با هستى است. با اين تفاوت كه عقل قدرتمدار، در فعاليت‏هاى خود، هويتى را مى‏سازد كه با قدرت اينهمانى دارد و عقل آزاد هويتى را مى‏سازد كه با خدا اينهمانى دارد (خلق، علم و...). از اين رو، عقل يا با خدا است و آزاد از هر حدى است. در اين حال، موازنه عدمى اصل راهنما است و يا با خدا نيست، لاجرم در بند رابطه قوا است. قدرت مدار است و ثنويت اصل راهنما است.

 1/3 - از راه فايده، توضيح مى‏دهم كه وقتى تنها زور حد بوجود مى‏آورد، پس مدار بسته، مدارى است كه زور بوجود مى‏آورد. بدينسان، هر بار آدمى در مدار بسته‏اى گرفتار آمد، پاى زور به ميان است. و چون پاى زور به ميان است، مدار بسته، همواره مدار بد (زورى كه آدمى مى‏پندارد كمتر ويرانگر است) و بدتر (زورى كه آدمى مى‏پندارد، بيشتر ويرانگر است) است. در برابر، از آنجا كه خوب تهى از زور را گوييم، مدار خوب و خوب‏تر، همواره باز است.

      عقل آزاد آسان در مى‏يابد كه، در مدارهاى بسته و باز، انتخاب وجود ندارد زيرا در مدار بسته، كه مدار ويرانگرى است، گذار از بد به بدتر است، همانطور كه، در مدار باز، گذار از خوب به خوب‏تر است. مثال هايى چون "به مرگ بگير تا به تب راضى شود" و "دفع افسد به فاسد"، راهنماى كار روزانه عقل قدرتمدار است. غافل از اينكه قدرت يا زورى كه آدمى را ناگزير مى‏كند ميان تب و مرگ، فاسد و افسد، "انتخاب" كند، پس از آنكه آدمى را به تب يا فاسد مجبور كرد، او را ناتوان‏تر و خود را پر زورتر گردانده‏است. اين بار، ميزان تب يا فساد را بيشتر مى‏كند. اگر آدمى بپذيرد، باز هم ناتوان‏تر و زور را باز هم پرزورتر مى‏كند. از آنجا كه قدرت (= زور)، با ويران كردن و افزودن برخود، بر جا مى‏ماند، اين جريان تا مرگ يا افسد، ادامه پيدا كند.

      همين طور، ميان خوب و خوب‏تر انتخاب وجود ندارد. زيرا عقلى كه ميان علم كمتر و علم بيشتر انتخاب مى‏كند، اگر آزاد است، مى‏داند استعدادهاى آدمى، در فعاليت خود جوش خويش، در رشد دائمى هستند. استعداد علمى آدمى در علم كمتر نمى‏ماند مگر آنكه زور در كار آيد و اين استعداد را از فعاليت فطرى خود باز دارد. در زندگى آنها كه از علم " فراغت " مى‏جويند كه بنگرى، مى‏بينى، قدرت مدار عقلشان گشته و استعدادهاشان را از فعاليت طبيعى باز داشته است.

     بدين قرار، مدار بسته، گذار دائمى از بد به بدتر و مدار باز گذار دائمى از خوب به خوبتر است (35): راه رشد از راه غى جدا شد.

    واقعيت مهم ديگرى كه عقل آزاد از آن غافل نمى‏شود، اينست كه ميان مدار باز و مدار بسته، خلاء نيست، بمحض غفلت از آزادى، مدار عقل بسته مى‏شود. اما غفلت نيز خود به خودى نيست. چشم عقل از افق باز لااكراه به فضاى بسته منحرف نمى‏شود مگر اينكه در مظهرى از مظاهر قدرت (مقام، پول، سكس و...) خيره بماند و آدمى در رابطه قوا قرار بگيرد و عقل، اصل راهنماى آزادى، يعنى موازنه عدمى، را با اصل راهنماى قدرتمدارى، يعنى ثنويت، جانشين كند. براى مثال، مدار باز رشد علمى جاى خود را به مدار بسته «پول در آوردن» مى‏دهد، از همان لحظه، پول جانشين علم بعنوان هدف فعاليت مى‏شود. از اينرو، عقل آزاد، به تمرين روزانه، آزادى خويش را از ياد نمى‏برد. چرا كه مى‏داند، به غفلتى، در مدار بسته، زندانى مى‏شود.

       واقعيت مهم سومى كه عقل آزاد از آن غافل نمى‏شود، اينست كه عقل قدرتمدار پاسدار مدار بسته‏اى مى‏شود كه از آن، زور توليد و در ويرانگرى بكار مى‏رود. به سخن ديگر، عقل الف - با مدار خويش همراه است. عقل آزاد با مدار باز و عقل قدرتمدار با مدار بسته و  ب - عقل نياز به اصل راهنما دارد و اصل راهنما بيانگر فضاى و استقلال عقل است. اگر فضا بسته شد، بحكم آنكه مدار بسته نياز به دو محورى دارد كه در رابطه قوا با يكديگر باشند، ثنويت اصل راهنما و عقل آلت فعل قدرت مى‏شود. اگر فضا تا بى نهايت باز شد، اصل راهنما موازنه عدمى و عقل مستقل مى‏شود. بدينسان، ج - هر يك از دو عقل آزاد و قدرت مدار، بى نياز از خدا و از قدرت نيستند. (36) از اين روست كه عقل آزاد به راه رشد مى‏رود و عقل قدرتمدار به بندگى قدرت در مى‏آيد و فنون را در ويرانگرى بكار مى‏گيرد.

      واقعيت مهم چهارمى كه عقل آزاد از آن آگاه و آگاه‏تر مى‏شود، اينست كه رهبرى عقل آزاد با خدا (مجموعه آزادى، علم، توانايى، هوش و...) بمثابه بى پايان رشد است و رهبرى عقل قدرتمدار با قدرت (مجموعه مظاهر قدرت) بمثابه غى و ويرانگرى تا مرگ، است. (37 ) با يك تفاوت بزرگ: وقتى رهبرى عقل با قدرت مى‏شود، عقل بى اختيار، دستگاه توليد فرآورده هايى مى‏شود كه مى‏بايد در ويرانگرى بكار روند تا قدرت بزرگ شود. هر اندازه قدرت محورتر، عقل آلت‏تر. اما وقتى رهبرى با خدا است، آدمى با استقلال در رهبرى خود و خود خويشتن را رهبرى كردن ( 38)، با باز و بازتر كردن و تا بى نهايت باز كردن فضاى فعاليت عقل و با پيش رفتن در صراط مستقيم رشد، رهبرى خدا را مى‏جويد.

     در حقيقت، عقل، در فعاليت خود، هدف دار است. هر عقلى با هدف نيز هموار است. بدين قرار، عقلى كه قدرت را مدار مى‏كند، اينهمانى با قدرت را هدف آدمى مى‏گرداند. عمل بر خود افزا است. هر انسانى كه عمل مى‏كند، عمل او بنوبه خود، وارد عمل مى‏شود و بر خود مى‏افزايد. حال اگر هدف اينهمانى با قدرت باشد، ويرانگرى بر ويرانگرى افزوده مى‏شود تا قدرت بزرگ و بزرگتر شود. بنا بر اين، اينهمانى با قدرت از راه كاستن مستمر از حيات، تا مرگ، انجام مى‏گيرد: سر انجام زور مداران. اما عقل آزاد، در صير به خدا (39)، از راه فعاليت‏هاى رشد، افزودن علم بر علم، خلق بر خلق، و... به خدا باز مى‏گردد.

    در مدار بسته، مظاهر قدرت الگو مى‏شوند. اما از آنجا كه در جريان دائمى تخريب، نيازهاى قدرت با شتاب بيشتر و مدت كمترى تغيير مى‏كنند، مظاهر قدرت، زود به زود تغيير مى‏كنند. آنچه امروز «مد»است، فردا «امل» مى‏شود. نتيجه اينست كه بحران هويت پديد مى‏آيد و احساس پوچى و پوچ انگارى از علامت‏هاى اين بحران است. الگوها و كوتاهى و درازى عمر آنها (انسانهايى كه الگوهاى آزادى و رشد هستند را مقايسه كنيد با انسانهايى كه الگوهاى اين و آن نهاد قدرت مى‏شوند) نسبت مستقيم دارند با كمتر يا بيشتر شدن قدرت بمثابه مدار عقل. تغييرهاى زود به زود مدها بيانگر شدت بحران هويت نيز مى‏شوند.

    بحران هويت تنها ناشى از تغيير زود به زود مظاهر قدرت نيست، از واداشتن استعدادها به توليد زور و بكار بردن آن در ويرانگرى نيز هست. چرا كه در حالت فطرى، مدار عقل باز است و آدمى، در جريان رشد، دائم در اينهمانى با هستى بى انتها است. موازنه عدمى همين است. و چون فعاليت‏ها دائم بر خود مى‏افزايند، هستى بى انتها الگو نمى‏شود مگر، آزادى، هوش، دانش، بينش، توانايى و... مطلق، خدا باشد. بدين قرار، هم با غفلت از خدا آزادى نيست، هم با غفلت از او، عقل آزاد نيست و هم بحران هويت شدت‏گيرى بوجود مى‏آيد. بديهى است وقتى دين بيان قدرت مى‏شود، به قدرت لباس خدايى مى‏پوشاند و جانشين خدا، آزادى مطلق، مى‏گرداند. انسانهايى كه بندگى اين خدا را مى‏كنند، بكار بردن زور و افزودن بر خشونت و ويرانگرى، در اشكال گوناگون، را روش مى‏كنند. بحران هويت اين انسانها شديدتر است. زيرا بسا نمى‏دانند كيستند!

     در حقيقت، عقل يك استعداد نيست، مجموعه‏اى از استعدادها است. هر زمان كه مجموعه استعدادها در جريان رشد، فعال هستند، آدمى مى‏داند كيست. فعاليت عقل بمثابه فعاليت مجموعه استعدادها (1 - خلق و 2 - علم و فن و 3 - انس و 4 - رهبرى و انديشه راهنما و 5 - هنر (گشودن مدار هر بار كه مى‏بندد و بيرون بردن عقل از محدوده ممكن به فراخناى ناممكن) و فرهنگ (گشودن عرصه‏هاى اجتماعى و طبيعى براى بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد) و 6 - استعداد اقتصادى (پيش و بيش از همه تنظيم فعاليت هماهنگ استعدادها))، عقل را در 6 نوع رابطه قرار مى‏دهد. بنا بر اين، عقل همواره در رابطه است، جز اينكه رابطه در مدار باز، رابطه آزاد است و در مدار بسته، رابطه قوا مى‏شود. در مدار بسته، استعدادها هماهنگى با يكديگر را از دست مى‏دهند و، به ويرانگرى، در هويت، اغتشاش شديد پديد مى‏آورند. باز كردن مدار، سمت يابى استعدادها به رشد و هماهنگ شدن فعاليتهاى استعدادها در جريان رشد است. براى مثال، عقل آزاد، اينسان فعاليت مى‏كند:

 1 - استعداد رهبرى، بر اصل موازنه عدمى، مدار عقل را باز نگاه مى‏دارد. بنا بر اين عقل مى‏تواند آشكار و پنهان را ببيند و

 2 - استعداد هنرى از عقل مى‏خواهد به ممكن‏ها (راه حل‏هاى موجود) قناعت نكند بلكه در ماوراى ممكن‏ها، راه حل‏هاى تجربه كردنى را بجويد. استعداد هنرى يك كار ديگر نيز مى‏كند و آن اينكه به عقل يادآور مى‏شود زور همواره جانشين راه حل نايافته مى‏شود. در جامعه‏ها، از تولد تا مرگ، آدميان مى‏آموزند هر بار راه حل مشكلى را نيافتند، بجاى آن از زور استفاده كنند. بنابراين، هر بار كه آدمى زور بكار مى‏برد، مى‏بايد به خود بگويد: مشكلى كه نمى‏توانم  برايش راه حل پيدا كنم با زور حل نمى‏شود. بايد مراقبت كنم هيچگاه زور را جانشين راه حل نكنم. به سخن ديگر، راه حل را وقتى يافته‏ام كه يافته‏ام خالى از زور و تجربه كردنى و در جريان تجربه، اصلاح پذير باشد. و

 3 و 4 - وقتى دو استعداد ديگر مدار عقل را باز نگاه داشتند، استعداد علم همراه با استعداد خلق (ابداع و ابتكار روش جديد، يافتن علم و يا فن جديد) در يافتن روش و تجربه كردن آن همكارى تنگاتنگ مى‏كند. ديگر عقل روش آموخته را مثل يك حكم «دينى» بى بر و برگرد، به اجرا نمى‏گذارد. بلكه بمدد استعداد خلق، آن را به روشى تجربه كردنى و بنا بر اين قابل تصحيح بدل مى‏كند. اين روش كار يكى از مهم‏ترين تفاوت‏هاى روش كار عقل آزاد با روش كار عقل قدرتمدار است. پس هر بار كه عقل روشى را بكار مى‏برد، بر اوست كه از حضور فعال استعداد خلق خود مطمئن شود و بعد مشغول بكار شود. علامت فعال بودن آن اينست كه دانسته خود را وحى منزل نمى‏شمارد، بلكه الف - در كارآئى مى‏انديشد و با خاصه‏هاى حق، محكش مى‏زند و تصحيحش مى‏كند و ب - آنگاه همچون روش تجربى و موضوع تجربه بكارش مى‏برد. توضيح اينكه، روش تجربه، خود، همواره بايد موضوع نقد باشد. يعنى در جريان بكار رفتن، با استفاده از مجموع استعدادها، نقد شود. و

 5 - استعداد انس به عقل امكان مى‏دهد، الف - از فرآورده‏هاى عقل‏هاى ديگر سود جويد و عقل‏هاى ديگر را در فعاليت خود شركت دهد. بديهى است وقتى اصل راهنما موازنه عدمى و مدار عقل باز است، رابطه با عقل‏هاى ديگر، بنا بر اينكه مدار آن عقل‏ها باز يا بسته باشد، عقل را در اين يا آن رابطه قرار مى‏دهد: رابطه عقل آزاد با عقل‏هاى آزاد و رابطه عقل آزاد با عقل‏هاى قدرتمدار. در رابطه اول، توان عقل‏هاى در رابطه بزرگ و بزرگ‏تر و فضاى فعاليت آنها باز و بازتر و فرآورده عقل‏ها از زور ويرانگر تهى‏تر مى‏شوند. در رابطه دوم، عقل آزاد توان نقد عقلهاى قدرتمدار را مى‏يابد و به نقد آنها، در فعاليت خود، از خطا مصون‏تر مى‏شود. با توجه به اين امر كه آدميان محيط زيست دارند و در جامعه‏ها زندگى مى‏كنند و هر آدمى در رابطه‏ها است، عقل آزاد به عقلهاى قدرتمدار امكان مى‏دهد خود را از مدار بسته آزاد كنند. از اين رو، مسئوليت اول عقل، باز نگاه داشتن مدار خويش و، بدان، بر قرار كردن رابطه‏اى با عقلهاى ديگر است كه خالى از زور باشند.

 6 - استعداد اقتصادى، وقتى مدار عقل باز است، مراقبت مى‏كند كه از جمله، الف - بكار بردن هر استعداد با غفلت از استعدادهاى ديگر همراه نشود ب - امكانها چنان بكار گرفته شوند كه همه استعدادها، هماهنگ، در كار شركت كنند و ج - رابطه‏ها موجب بسته شدن مدار نگردند.

      اينك كه دانستيم وقتى انسانها از راه انديشه با يكديگر رابطه برقرار نمى‏كنند، به جبر، از راه زور با يكديگر رابطه برقرار مى‏كنند، پس، در جهاد نيز، پيشاروى دشمنى كه مسلحانه بر ما مى‏تازد، حق تمام بايدمان شد. بدين قرار، هر جهادى موكول به جهاد اكبر و حق گشتن است. تا مقابله با دشمن، روياروئى حق با ناحق بگردد. بموقع است، روش‏هاى عقل را وقتى مدار بسته و زمانى كه مدار باز است، بشناسيم:

 الف - قرآن، سراسر، فراخوان به حق و روش كردن حق است. در برابر، طاغوت (انواع زورپرستان) زور را، در اشكال گوناگون، در كار مى‏آورند تا مانع از روش شدن حق بگردند. در قرآن، نه يك بار به پيامبر اجازه مى‏دهد براى تحميل دين حق زور بكار برد و نه اجازه مى‏دهد، با صاحبان دين‏ها و مرامهاى ديگر، بخاطر دست شستن از باور خويش، زور بكار برد. چون مى‏داند بمحض آنكه پاسدارى از دين را به زور بسپارى، دين حق به دين باطل بدل مى‏شود. جاى جاى، خاطر نشان مى‏كند: (40) «پيامبر را جز ابلاغ پيام نيست». به او خاطرنشان مى‏كند اگر هم بخواهى نمى‏توانى كسى را هدايت كنى.

      اما نبايد تصور كرد تنها دين است كه اگر پاسدارى از خود را به زور سپرد، از بيانى كه بود در بيان زور از خود بيگانه مى‏شود:

 * هر انديشه‏اى كه انسانها را به حقوق خود و آزادى مى‏خواند، نخست دعوت است. زورپرستان، با اين دعوت، با زور، مقابله مى‏كنند. چنانكه از دوران ماركس تا استقرار رژيمى بنام «ماركسيسم - لنينيسم» در روسيه، در غرب، ماركسيسم ممنوع بود. در همه جا سانسور مى‏شد. اما از زمانى كه رژيم جديد در روسيه برپا شد، سپاه پاسدار تشكيل داد. كار اين سپاه با سانسور طرز فكرهاى ديگر آغاز شد و به سانسور ماركسيسم و از خود بيگانه كردنش در استالينيسم، ادامه يافت.

 * در ايران دوران شاه، اسلام، بمثابه بيان آزادى، ممنوع بود. با وجود سركوب شديد و سانسور، انتشار پيدا كرد و انقلاب بى مانندى را ببار آورد كه در آن گل بر گلوله پيروز شد. اما با پيروزى انقلاب، به تدريج كه «اسلام عزيز» جاى اسلام آزادى را مى‏گرفت، نياز به پاسدار پيدا مى‏كرد و همراه با زورى كه فراگير مى‏شد و سانسور كامل مى‏گشت، «اسلام ناب محمدى» بيان ولايت مطلقه فقيه و ولايت مطلقه فقيه اختيار (= قدرت = زور) مطلق بر جان و مال و ناموس مردم مى‏شد.

      پيش از اسلام، بر سر دينهاى موسى و عيسى نيز همين بلا آمده بود. از اين رو، فرمود: «در دين اكراه نيست» و «بر پيامبر جز ابلاغ پيام نيست». (41)

      حال كه تجربه‏ها را به ياد آورديم، مى‏بايد از خود بپرسيم چرا انديشه نياز ندارد زور پاسدارش بگردد و بعكس نياز دارد كه زور پاسدارش نباشد؟ زيرا،

 الف - 1 - انديشه آفريده عقل است و عقل تا آزاد نباشد، خلق نمى‏كند. پس اگر مى‏گويند اسلام دين حق است، بخاطر آنست كه از خداوند صادر مى‏شود. به خدا، زور راه ندارد و خلق او حق ناب است. هر وقت خواستيم بدانيم چرا و چگونه انسان خليفه خدا است، مى‏بايد ساعتى بيانديشيم تا ببينيم اگر ذهن ما به قدرت و زور مشغول باشد، عقل ما نمى‏تواند فكر كند. بايد زور نباشد تا عقل آزاد و به فكر كردن توانا بگردد. علت اينست كه‏

 الف - 2 - زور از رابطه قوا پديد مى‏آيد. خود به خود، وجود ندارد. اما در رابطه قوا، دو طرف رابطه با زورى كه بر ضد يكديگر بكار مى‏برند، محدود مى‏شوند و محدود مى‏كنند. مى‏دانيم كه اگر قائل به برقرار شدن رابطه قوا ميان انسان با خدا شويم، رابطه با خدا همان مدار بسته‏اى مى‏شود كه عقل در آن زندانى مى‏شود. به سخن ديگر، راه دادن زور به خدا، انكار او است. از اين روست كه، به تكرار،  قرآن خاطر نشان مى‏كند: خداوند ذره‏اى ستم روا نمى‏دارد. زور عمل شيطان است. هر كس ستم مى‏كند، هر كس زور مى‏گويد، به خود ستم مى كند و به خود زور مى‏گويد و...(42)

 الف - 3 - دو واقعيت بالا را وقتى در رابطه با يكديگر قرار مى‏دهيم، در مى‏يابيم كه يك - از همه رابطه‏ها كه در هستى وجود دارند و يا بوجود مى‏آيند، تنها يك رابطه، رابطه قوا، ا ست كه نيرو را در زور از خود بيگانه مى‏كند و اين رابطه را هرگز خداوند با آفريده‏هاى خود برقرار نمى‏كند و دو - پيش از اين رابطه، زور وجود ندارد اما عقل وجود دارد و فعال است و سه - بمحض اينكه اين رابطه برقرار مى‏شود، فعاليت آزاد عقل تعطيل مى‏شود. بدين خاطر است كه نسبت انديشه و زور، نسبت تناقض است و بود يكى نبود ديگرى است. بهوش بايد بود كه اعتياد به زور، موجب تعطيل عقل مى‏شود و تا اعتياد عقل را از كار نيانداخته است، ترك اعتياد بايد كرد.

 ب - با سقوط رژيم شاه، بنا بر پاسدارى از انقلاب، در برابر تجاوز كنندگان، شد. اما ديرى نپاييد كه پاسدارى از انقلاب سانسور و سركوب «دگر انديشان» معنى پيدا كرد و شد. سپس، سركوب و سانسور طرز فكرهاى اسلامى در دستور كار قرار گرفت. و سرانجام، پاسدارى از اسلام و انقلاب، جاى به «پاسدارى از نظام»، از راه سركوب انديشه، داد:

     و اين زور تا اسلام را از حق خالى و از زور پر نكند، دست بردار نيست و بسا عقل نسلى را گرفتار نازائى كند.

      دانستيم چرا با حضور زور انديشه تعطيل مى‏شود. اينك وقت آنست كه بدانيم هر انديشه‏اى، حتى انديشه راهنمائى كه مصدر آن خداوند، بنا بر اين حق ناب است، بمحض اينكه زور را پاسدار خود مى‏كند، شروع به خالى شدن از حق و پر شدن از ناحق (= زور در اشكال گوناگون) مى‏كند. چرا؟ زيرا وسيله حق، حق است چنانكه وسيله علم علم است. زور وسيله ايست كه تنها مى‏تواند هدف خود بشود. اينست كه نه تنها دائم بايد ايجاد شود و ويران كند، بلكه دائم بايد بر خود بيفزايد. ايجاد زور توجيه مى‏خواهد و توجيه را مى‏بايد از انديشه راهنمايى بستاند كه از آن مشروعيت مى‏گيرد. پس در آن انديشه، هر آنچه با قدرت سازگار نيست، مى‏بايد جاى خود را به چيزى بسپارد كه با قدرت سازگار است. از اين رو، قدرت دائم انديشه راهنما را از هر آنچه با خود ناسازگار است خالى و با هر آنچه با خود سازگار است، پر مى‏كند. دين و هر انديشه راهنمائى بدينسان از خود بيگانه مى‏شود.

 ج - وقت طرح اين پرسش است: آيا زور هيچگاه در خدمت حق قرار نمى‏گيرد؟

      ديديم زور از رابطه سلطه گر - زير سلطه پديد مى‏آيد. آيا اين رابطه، ناحق كردن حق نيست؟ چرا. پس وقتى مى‏فرمايد: در «دين اكراه نيست»، از آن روست كه اكراه حاصل حقى را ناحق كردن است و از تباه كردن دين (= حق) بوجود مى‏آيد و هرگز در خدمت حق قرار نمى‏گيرد.

      پس چرا جهاد واجب گشت و چرا فرمود با ستمكاران و... جنگ كنيد؟ پيش از اينكه به اين پرسش پاسخ گويم، مى‏پرسم: آيا هرگز از خود پرسيده‏ايم چرا در دنياى اسلامى، تعريف خشونت، در اشكال گوناگون آن، در واجب و حرام آن، همچنان مبهم مانده است؟ زيرا

 د - اگر در دل‏ها شوق و در سرها شور نيستند اگر روحيه‏ها با نشاط نيستند، به اين علت است كه با خود و با ديگران، از راه انديشه رابطه برقرار نمى‏كنيم. از راه زور رابطه برقرار مى‏كنيم. هر وقت ناراحت مى‏شويم و نمى‏دانيم علت آن چيست، هرگاه روحيه ما كسل مى‏شود، سبك بالى خود را از دست مى‏دهيم، احساس تنهايى و كز كردگى مى‏كنيم، ذهن خود را مشوش و گرفتار ابهام مى‏يابيم و نمى‏دانيم چگونه از شرش خلاص شويم، ترديد نكنيم كه عقل ما آزادى خويش را از دست داده‏است. اگر نازا نشده باشد، كم بار شده است. شك نكنيم كه بيشتر از آنچه با ديگران، با خود، رابطه قوا برقرار كرده‏ايم. در خود زور بكار برده‏ايم. اين زورى كه بكار مى‏بريم، رابطه ما را با خدا قطع مى‏كند. و بدان، آزادى خويش را از دست مى‏دهيم. از اين روست كه  قرآن نشاط درونى و اميد را نشانه ايمان و در راست راه هدايت خدا بودن دانست و (43) فرمود: «خود را بشناس تا خداى خود را بشناسى». (44) پس اگر از خود بپرسيم چرا عقل ما را سايه سنگين ابهام پوشانده است، به اين واقعيت عارف مى‏شويم كه خشونت از رابطه‏اى پديد مى‏آيد كه به محض برقرار شدن، رابطه انسان با خدا را قطع مى‏كند. برده زور مى‏شويم. موجودى در بند انواع كسالتهاى روحى، با دلى خالى از شوق و سرى تهى از شور و روحيه دژم مى‏گرديم.

      قرآن تصريح مى‏كند: (45)«هرگز بخاطر كسانى كه به نفس خويش خيانت مى‏كنند، جدال مكن». پس بكار بردن خشونت، در حمايت از كسانى كه به خود و ديگران خائن هستند، حرام است. اما چه كسانى به خود خائن هستند؟ قرآن به شما پاسخ مى‏دهد: اهل زور.(46)

      روش شفاف كردن فعاليت عقل، از راه زورزدائى، اينست:

 د -1 - عقل آزاد نه تنها، در بكار بردن زور، آغازگر نمى‏شود، بلكه به ترتيبى كه ديديم، نياز به نبود رابطه‏اى دارد كه زور را توليد مى‏كند. به زبان رايج، انسان آزاد نه به حق كسى تجاوز مى‏كند و نه تن به تجاوز ديگرى به حق خود مى‏دهد. بنابراين، خشونت را زورگو در كار مى‏آورد. جهاد برداشتن مانع است. به سخن ديگر، خشونت زدائى است كه فرمود: (47) «آنهاكه در راه ما جهاد مى‏كنند، ما آنها را به خود هدايت مى‏كنيم». تأمل در اين آيه، ما را از دو واقعيت آگاه مى‏كند: يك - زورگويى گم كردن هدايت  زور گو و زورپذير است. جهاد باز يافتن هدايت است و دو - جهاد به بازيافتن هدايت، واقعيت پيدا مى‏كند. بدين قرار، جهاد، آزاد شدن از رابطه ايست كه زور را توليد مى‏كند و

 د -2 - بخش بزرگ جهاد را در خود بايد به انجام رساند. زيرا به ترتيبى كه ديديم اگر آدمى زورنپذيرد، هيچ زورگوئى نمى‏تواند با او رابطه قوا پديد آورد. بدينسان، جهاد اكبر، تمرينى است براى آنكه حتى پيشاروى دشمنى كه در كار كشتن ما است، رابطه با خدا را از دست ندهيم. و همان عقل آزاد را داشته باشيم كه آتش هستى سوز را بر ابراهيم (ع) سرد كرد. و

 د -3 - خشونتهاى زبانى و قلمى كه زورپرستان در كار مى‏آورند، بهيچ رو، با خشونتى كه ما مى‏توانيم بكار بريم، از ميان بردنى نيست. همانطور كه مى‏بينيم، روز به روز، بيشتر نيز مى‏شود. اين خشونتها، خشونت زدايى نوع ديگرى را مى‏طلبد و آن باز كردن مدار عقل و بارور كردن انديشه‏ها و جريان دادن آنها و اطلاعات است. از اين رو فرمود (48): «وقتى بر لغو گذر مى‏كنى، كريمانه گذر كن». و باز فرمود: (49) «به بهترين شيوه جدل كن». و در آيه‏اى روش عمومى را، كه جريان انديشه است، آموخت: (50) «بشارت باد بر بندگان من كه قولها را مى‏شنوند و بهترين قول را بر مى‏گزينند».

 د -4 - در همه جا، فكر غالب اينست كه اكثريت بزرگ بى تقصير است و اين اقليت هاى كوچك زورمدار هستند كه بر جامعه‏ها مسلط مى‏شوند. اين فكر «عامه فريب»، خود فريب نيز هست: عامه فريب است زيرا عيب اكثريت بزرگ را از چشمش مى‏پوشاند. خود فريب است، زيرا باورمند به اين فكر ناصواب نيز فريب مى‏خورد و واقعيت را نمى‏بيند. از اين رو، حق با قرآن است: عيب از اكثريت بزرگ زورپذير است. تا زورپذير هست، زورگو نيز هست. اكثريت بزرگ را بايد مخاطب قرار داد. به اين اكثريت بزرگ است كه روشهاى آزاد شدن از زور باورى و سلطه پذيرى را بايد آموخت.

     بدينسان، اگر قرار بود بر آموزش و روش قرآن، دين مدار تربيت مى‏شد، دين مداران مى‏بايد جمعى مى‏شدند الگو. انسانهاى الگ