3- عقل و قدرت، عقل و خدا يا مداربسته و مدار باز:
هابرماس از عقل ارتباطى بحث مىكند(33). اما عقل همواره در ارتباط است. عقل در انزوا وجود ندارد: عقل قدرتمدار در بند رابطه ايست كه قدرت را مىزايد و اگر ثنويت را اصل راهنما مىكند و آن را بيانگر تمامى رابطهها در هستى گمان مىبرد، جز در مقام پاسدارى از رابطهاى نیست كه قدرت را مىزايد. مكرر توضيح دادهام كه در هستى موجود، تنها يك رابطه وجود دارد كه حد پديد مىآورد و آن رابطه قوا است. قدرت از اين رابطه پديد مىآيد و با انحلال اين رابطه، از ميان مىرود. چنانكه اگر دو كس با يكديگر نزاع كنند و يكى بر ديگرى غلبه كند، رابطهاى بوجود مىآيد كه قدرت غالب بر مغلوبش مىگوييم. عقلى كه قدرت را مدار مىكند، در واقع، در بند رابطه غالب با مغلوب است. بنا بر اين، ثنويتى كه اصل راهنما مىكند، ترجمان رابطه سلطه گر (محور مسلط) با زير سلطه (محور زير سلطه) است.
اما عقلى كه اين رابطه را محور نمىكند، عقل در حالت آزاد يعنى حالتى كه در آن، خود را از قيد هر حدى آزاد مىبيند در رابطه اى است كه رابطه قوا نيست. سارتر مىگويد آزادى بيرون رفتن از تعين است و با بيرون رفتن از تعين، انسان همواره طرح خداگردانى خويش را اجرا مىكند ( 34). حال آنكه، اولاً، اگر انسان خدا را قدرت (= زور) تصور كند، مجاز مىسازد. نه تنها آزادى خود را باز نمىيابد بلكه، در مدار بستهاى بر محور قدرت، سخت اسير مىماند. هر عقل در حالت رها از حدود، - كه هر كس در حالت رها از روابط قوا، خود را در حالت بى حدى احساس مىكند - در اينهمانى با هستى است. با اين تفاوت كه عقل قدرتمدار، در فعاليتهاى خود، هويتى را مىسازد كه با قدرت اينهمانى دارد و عقل آزاد هويتى را مىسازد كه با خدا اينهمانى دارد (خلق، علم و...). از اين رو، عقل يا با خدا است و آزاد از هر حدى است. در اين حال، موازنه عدمى اصل راهنما است و يا با خدا نيست، لاجرم در بند رابطه قوا است. قدرت مدار است و ثنويت اصل راهنما است.
1/3 - از راه فايده، توضيح مىدهم كه وقتى تنها زور حد بوجود مىآورد، پس مدار بسته، مدارى است كه زور بوجود مىآورد. بدينسان، هر بار آدمى در مدار بستهاى گرفتار آمد، پاى زور به ميان است. و چون پاى زور به ميان است، مدار بسته، همواره مدار بد (زورى كه آدمى مىپندارد كمتر ويرانگر است) و بدتر (زورى كه آدمى مىپندارد، بيشتر ويرانگر است) است. در برابر، از آنجا كه خوب تهى از زور را گوييم، مدار خوب و خوبتر، همواره باز است.
عقل آزاد آسان در مىيابد كه، در مدارهاى بسته و باز، انتخاب وجود ندارد زيرا در مدار بسته، كه مدار ويرانگرى است، گذار از بد به بدتر است، همانطور كه، در مدار باز، گذار از خوب به خوبتر است. مثال هايى چون "به مرگ بگير تا به تب راضى شود" و "دفع افسد به فاسد"، راهنماى كار روزانه عقل قدرتمدار است. غافل از اينكه قدرت يا زورى كه آدمى را ناگزير مىكند ميان تب و مرگ، فاسد و افسد، "انتخاب" كند، پس از آنكه آدمى را به تب يا فاسد مجبور كرد، او را ناتوانتر و خود را پر زورتر گرداندهاست. اين بار، ميزان تب يا فساد را بيشتر مىكند. اگر آدمى بپذيرد، باز هم ناتوانتر و زور را باز هم پرزورتر مىكند. از آنجا كه قدرت (= زور)، با ويران كردن و افزودن برخود، بر جا مىماند، اين جريان تا مرگ يا افسد، ادامه پيدا كند.
همين طور، ميان خوب و خوبتر انتخاب وجود ندارد. زيرا عقلى كه ميان علم كمتر و علم بيشتر انتخاب مىكند، اگر آزاد است، مىداند استعدادهاى آدمى، در فعاليت خود جوش خويش، در رشد دائمى هستند. استعداد علمى آدمى در علم كمتر نمىماند مگر آنكه زور در كار آيد و اين استعداد را از فعاليت فطرى خود باز دارد. در زندگى آنها كه از علم " فراغت " مىجويند كه بنگرى، مىبينى، قدرت مدار عقلشان گشته و استعدادهاشان را از فعاليت طبيعى باز داشته است.
بدين قرار، مدار بسته، گذار دائمى از بد به بدتر و مدار باز گذار دائمى از خوب به خوبتر است (35): راه رشد از راه غى جدا شد.
واقعيت مهم ديگرى كه عقل آزاد از آن غافل نمىشود، اينست كه ميان مدار باز و مدار بسته، خلاء نيست، بمحض غفلت از آزادى، مدار عقل بسته مىشود. اما غفلت نيز خود به خودى نيست. چشم عقل از افق باز لااكراه به فضاى بسته منحرف نمىشود مگر اينكه در مظهرى از مظاهر قدرت (مقام، پول، سكس و...) خيره بماند و آدمى در رابطه قوا قرار بگيرد و عقل، اصل راهنماى آزادى، يعنى موازنه عدمى، را با اصل راهنماى قدرتمدارى، يعنى ثنويت، جانشين كند. براى مثال، مدار باز رشد علمى جاى خود را به مدار بسته «پول در آوردن» مىدهد، از همان لحظه، پول جانشين علم بعنوان هدف فعاليت مىشود. از اينرو، عقل آزاد، به تمرين روزانه، آزادى خويش را از ياد نمىبرد. چرا كه مىداند، به غفلتى، در مدار بسته، زندانى مىشود.
واقعيت مهم سومى كه عقل آزاد از آن غافل نمىشود، اينست كه عقل قدرتمدار پاسدار مدار بستهاى مىشود كه از آن، زور توليد و در ويرانگرى بكار مىرود. به سخن ديگر، عقل الف - با مدار خويش همراه است. عقل آزاد با مدار باز و عقل قدرتمدار با مدار بسته و ب - عقل نياز به اصل راهنما دارد و اصل راهنما بيانگر فضاى و استقلال عقل است. اگر فضا بسته شد، بحكم آنكه مدار بسته نياز به دو محورى دارد كه در رابطه قوا با يكديگر باشند، ثنويت اصل راهنما و عقل آلت فعل قدرت مىشود. اگر فضا تا بى نهايت باز شد، اصل راهنما موازنه عدمى و عقل مستقل مىشود. بدينسان، ج - هر يك از دو عقل آزاد و قدرت مدار، بى نياز از خدا و از قدرت نيستند. (36) از اين روست كه عقل آزاد به راه رشد مىرود و عقل قدرتمدار به بندگى قدرت در مىآيد و فنون را در ويرانگرى بكار مىگيرد.
واقعيت مهم چهارمى كه عقل آزاد از آن آگاه و آگاهتر مىشود، اينست كه رهبرى عقل آزاد با خدا (مجموعه آزادى، علم، توانايى، هوش و...) بمثابه بى پايان رشد است و رهبرى عقل قدرتمدار با قدرت (مجموعه مظاهر قدرت) بمثابه غى و ويرانگرى تا مرگ، است. (37 ) با يك تفاوت بزرگ: وقتى رهبرى عقل با قدرت مىشود، عقل بى اختيار، دستگاه توليد فرآورده هايى مىشود كه مىبايد در ويرانگرى بكار روند تا قدرت بزرگ شود. هر اندازه قدرت محورتر، عقل آلتتر. اما وقتى رهبرى با خدا است، آدمى با استقلال در رهبرى خود و خود خويشتن را رهبرى كردن ( 38)، با باز و بازتر كردن و تا بى نهايت باز كردن فضاى فعاليت عقل و با پيش رفتن در صراط مستقيم رشد، رهبرى خدا را مىجويد.
در حقيقت، عقل، در فعاليت خود، هدف دار است. هر عقلى با هدف نيز هموار است. بدين قرار، عقلى كه قدرت را مدار مىكند، اينهمانى با قدرت را هدف آدمى مىگرداند. عمل بر خود افزا است. هر انسانى كه عمل مىكند، عمل او بنوبه خود، وارد عمل مىشود و بر خود مىافزايد. حال اگر هدف اينهمانى با قدرت باشد، ويرانگرى بر ويرانگرى افزوده مىشود تا قدرت بزرگ و بزرگتر شود. بنا بر اين، اينهمانى با قدرت از راه كاستن مستمر از حيات، تا مرگ، انجام مىگيرد: سر انجام زور مداران. اما عقل آزاد، در صير به خدا (39)، از راه فعاليتهاى رشد، افزودن علم بر علم، خلق بر خلق، و... به خدا باز مىگردد.
در مدار بسته، مظاهر قدرت الگو مىشوند. اما از آنجا كه در جريان دائمى تخريب، نيازهاى قدرت با شتاب بيشتر و مدت كمترى تغيير مىكنند، مظاهر قدرت، زود به زود تغيير مىكنند. آنچه امروز «مد»است، فردا «امل» مىشود. نتيجه اينست كه بحران هويت پديد مىآيد و احساس پوچى و پوچ انگارى از علامتهاى اين بحران است. الگوها و كوتاهى و درازى عمر آنها (انسانهايى كه الگوهاى آزادى و رشد هستند را مقايسه كنيد با انسانهايى كه الگوهاى اين و آن نهاد قدرت مىشوند) نسبت مستقيم دارند با كمتر يا بيشتر شدن قدرت بمثابه مدار عقل. تغييرهاى زود به زود مدها بيانگر شدت بحران هويت نيز مىشوند.
بحران هويت تنها ناشى از تغيير زود به زود مظاهر قدرت نيست، از واداشتن استعدادها به توليد زور و بكار بردن آن در ويرانگرى نيز هست. چرا كه در حالت فطرى، مدار عقل باز است و آدمى، در جريان رشد، دائم در اينهمانى با هستى بى انتها است. موازنه عدمى همين است. و چون فعاليتها دائم بر خود مىافزايند، هستى بى انتها الگو نمىشود مگر، آزادى، هوش، دانش، بينش، توانايى و... مطلق، خدا باشد. بدين قرار، هم با غفلت از خدا آزادى نيست، هم با غفلت از او، عقل آزاد نيست و هم بحران هويت شدتگيرى بوجود مىآيد. بديهى است وقتى دين بيان قدرت مىشود، به قدرت لباس خدايى مىپوشاند و جانشين خدا، آزادى مطلق، مىگرداند. انسانهايى كه بندگى اين خدا را مىكنند، بكار بردن زور و افزودن بر خشونت و ويرانگرى، در اشكال گوناگون، را روش مىكنند. بحران هويت اين انسانها شديدتر است. زيرا بسا نمىدانند كيستند!
در حقيقت، عقل يك استعداد نيست، مجموعهاى از استعدادها است. هر زمان كه مجموعه استعدادها در جريان رشد، فعال هستند، آدمى مىداند كيست. فعاليت عقل بمثابه فعاليت مجموعه استعدادها (1 - خلق و 2 - علم و فن و 3 - انس و 4 - رهبرى و انديشه راهنما و 5 - هنر (گشودن مدار هر بار كه مىبندد و بيرون بردن عقل از محدوده ممكن به فراخناى ناممكن) و فرهنگ (گشودن عرصههاى اجتماعى و طبيعى براى بكار انداختن نيروهاى محركه در رشد) و 6 - استعداد اقتصادى (پيش و بيش از همه تنظيم فعاليت هماهنگ استعدادها))، عقل را در 6 نوع رابطه قرار مىدهد. بنا بر اين، عقل همواره در رابطه است، جز اينكه رابطه در مدار باز، رابطه آزاد است و در مدار بسته، رابطه قوا مىشود. در مدار بسته، استعدادها هماهنگى با يكديگر را از دست مىدهند و، به ويرانگرى، در هويت، اغتشاش شديد پديد مىآورند. باز كردن مدار، سمت يابى استعدادها به رشد و هماهنگ شدن فعاليتهاى استعدادها در جريان رشد است. براى مثال، عقل آزاد، اينسان فعاليت مىكند:
1 - استعداد رهبرى، بر اصل موازنه عدمى، مدار عقل را باز نگاه مىدارد. بنا بر اين عقل مىتواند آشكار و پنهان را ببيند و
2 - استعداد هنرى از عقل مىخواهد به ممكنها (راه حلهاى موجود) قناعت نكند بلكه در ماوراى ممكنها، راه حلهاى تجربه كردنى را بجويد. استعداد هنرى يك كار ديگر نيز مىكند و آن اينكه به عقل يادآور مىشود زور همواره جانشين راه حل نايافته مىشود. در جامعهها، از تولد تا مرگ، آدميان مىآموزند هر بار راه حل مشكلى را نيافتند، بجاى آن از زور استفاده كنند. بنابراين، هر بار كه آدمى زور بكار مىبرد، مىبايد به خود بگويد: مشكلى كه نمىتوانم برايش راه حل پيدا كنم با زور حل نمىشود. بايد مراقبت كنم هيچگاه زور را جانشين راه حل نكنم. به سخن ديگر، راه حل را وقتى يافتهام كه يافتهام خالى از زور و تجربه كردنى و در جريان تجربه، اصلاح پذير باشد. و
3 و 4 - وقتى دو استعداد ديگر مدار عقل را باز نگاه داشتند، استعداد علم همراه با استعداد خلق (ابداع و ابتكار روش جديد، يافتن علم و يا فن جديد) در يافتن روش و تجربه كردن آن همكارى تنگاتنگ مىكند. ديگر عقل روش آموخته را مثل يك حكم «دينى» بى بر و برگرد، به اجرا نمىگذارد. بلكه بمدد استعداد خلق، آن را به روشى تجربه كردنى و بنا بر اين قابل تصحيح بدل مىكند. اين روش كار يكى از مهمترين تفاوتهاى روش كار عقل آزاد با روش كار عقل قدرتمدار است. پس هر بار كه عقل روشى را بكار مىبرد، بر اوست كه از حضور فعال استعداد خلق خود مطمئن شود و بعد مشغول بكار شود. علامت فعال بودن آن اينست كه دانسته خود را وحى منزل نمىشمارد، بلكه الف - در كارآئى مىانديشد و با خاصههاى حق، محكش مىزند و تصحيحش مىكند و ب - آنگاه همچون روش تجربى و موضوع تجربه بكارش مىبرد. توضيح اينكه، روش تجربه، خود، همواره بايد موضوع نقد باشد. يعنى در جريان بكار رفتن، با استفاده از مجموع استعدادها، نقد شود. و
5 - استعداد انس به عقل امكان مىدهد، الف - از فرآوردههاى عقلهاى ديگر سود جويد و عقلهاى ديگر را در فعاليت خود شركت دهد. بديهى است وقتى اصل راهنما موازنه عدمى و مدار عقل باز است، رابطه با عقلهاى ديگر، بنا بر اينكه مدار آن عقلها باز يا بسته باشد، عقل را در اين يا آن رابطه قرار مىدهد: رابطه عقل آزاد با عقلهاى آزاد و رابطه عقل آزاد با عقلهاى قدرتمدار. در رابطه اول، توان عقلهاى در رابطه بزرگ و بزرگتر و فضاى فعاليت آنها باز و بازتر و فرآورده عقلها از زور ويرانگر تهىتر مىشوند. در رابطه دوم، عقل آزاد توان نقد عقلهاى قدرتمدار را مىيابد و به نقد آنها، در فعاليت خود، از خطا مصونتر مىشود. با توجه به اين امر كه آدميان محيط زيست دارند و در جامعهها زندگى مىكنند و هر آدمى در رابطهها است، عقل آزاد به عقلهاى قدرتمدار امكان مىدهد خود را از مدار بسته آزاد كنند. از اين رو، مسئوليت اول عقل، باز نگاه داشتن مدار خويش و، بدان، بر قرار كردن رابطهاى با عقلهاى ديگر است كه خالى از زور باشند.
6 - استعداد اقتصادى، وقتى مدار عقل باز است، مراقبت مىكند كه از جمله، الف - بكار بردن هر استعداد با غفلت از استعدادهاى ديگر همراه نشود ب - امكانها چنان بكار گرفته شوند كه همه استعدادها، هماهنگ، در كار شركت كنند و ج - رابطهها موجب بسته شدن مدار نگردند.
اينك كه دانستيم وقتى انسانها از راه انديشه با يكديگر رابطه برقرار نمىكنند، به جبر، از راه زور با يكديگر رابطه برقرار مىكنند، پس، در جهاد نيز، پيشاروى دشمنى كه مسلحانه بر ما مىتازد، حق تمام بايدمان شد. بدين قرار، هر جهادى موكول به جهاد اكبر و حق گشتن است. تا مقابله با دشمن، روياروئى حق با ناحق بگردد. بموقع است، روشهاى عقل را وقتى مدار بسته و زمانى كه مدار باز است، بشناسيم:
الف - قرآن، سراسر، فراخوان به حق و روش كردن حق است. در برابر، طاغوت (انواع زورپرستان) زور را، در اشكال گوناگون، در كار مىآورند تا مانع از روش شدن حق بگردند. در قرآن، نه يك بار به پيامبر اجازه مىدهد براى تحميل دين حق زور بكار برد و نه اجازه مىدهد، با صاحبان دينها و مرامهاى ديگر، بخاطر دست شستن از باور خويش، زور بكار برد. چون مىداند بمحض آنكه پاسدارى از دين را به زور بسپارى، دين حق به دين باطل بدل مىشود. جاى جاى، خاطر نشان مىكند: (40) «پيامبر را جز ابلاغ پيام نيست». به او خاطرنشان مىكند اگر هم بخواهى نمىتوانى كسى را هدايت كنى.
اما نبايد تصور كرد تنها دين است كه اگر پاسدارى از خود را به زور سپرد، از بيانى كه بود در بيان زور از خود بيگانه مىشود:
* هر انديشهاى كه انسانها را به حقوق خود و آزادى مىخواند، نخست دعوت است. زورپرستان، با اين دعوت، با زور، مقابله مىكنند. چنانكه از دوران ماركس تا استقرار رژيمى بنام «ماركسيسم - لنينيسم» در روسيه، در غرب، ماركسيسم ممنوع بود. در همه جا سانسور مىشد. اما از زمانى كه رژيم جديد در روسيه برپا شد، سپاه پاسدار تشكيل داد. كار اين سپاه با سانسور طرز فكرهاى ديگر آغاز شد و به سانسور ماركسيسم و از خود بيگانه كردنش در استالينيسم، ادامه يافت.
* در ايران دوران شاه، اسلام، بمثابه بيان آزادى، ممنوع بود. با وجود سركوب شديد و سانسور، انتشار پيدا كرد و انقلاب بى مانندى را ببار آورد كه در آن گل بر گلوله پيروز شد. اما با پيروزى انقلاب، به تدريج كه «اسلام عزيز» جاى اسلام آزادى را مىگرفت، نياز به پاسدار پيدا مىكرد و همراه با زورى كه فراگير مىشد و سانسور كامل مىگشت، «اسلام ناب محمدى» بيان ولايت مطلقه فقيه و ولايت مطلقه فقيه اختيار (= قدرت = زور) مطلق بر جان و مال و ناموس مردم مىشد.
پيش از اسلام، بر سر دينهاى موسى و عيسى نيز همين بلا آمده بود. از اين رو، فرمود: «در دين اكراه نيست» و «بر پيامبر جز ابلاغ پيام نيست». (41)
حال كه تجربهها را به ياد آورديم، مىبايد از خود بپرسيم چرا انديشه نياز ندارد زور پاسدارش بگردد و بعكس نياز دارد كه زور پاسدارش نباشد؟ زيرا،
الف - 1 - انديشه آفريده عقل است و عقل تا آزاد نباشد، خلق نمىكند. پس اگر مىگويند اسلام دين حق است، بخاطر آنست كه از خداوند صادر مىشود. به خدا، زور راه ندارد و خلق او حق ناب است. هر وقت خواستيم بدانيم چرا و چگونه انسان خليفه خدا است، مىبايد ساعتى بيانديشيم تا ببينيم اگر ذهن ما به قدرت و زور مشغول باشد، عقل ما نمىتواند فكر كند. بايد زور نباشد تا عقل آزاد و به فكر كردن توانا بگردد. علت اينست كه
الف - 2 - زور از رابطه قوا پديد مىآيد. خود به خود، وجود ندارد. اما در رابطه قوا، دو طرف رابطه با زورى كه بر ضد يكديگر بكار مىبرند، محدود مىشوند و محدود مىكنند. مىدانيم كه اگر قائل به برقرار شدن رابطه قوا ميان انسان با خدا شويم، رابطه با خدا همان مدار بستهاى مىشود كه عقل در آن زندانى مىشود. به سخن ديگر، راه دادن زور به خدا، انكار او است. از اين روست كه، به تكرار، قرآن خاطر نشان مىكند: خداوند ذرهاى ستم روا نمىدارد. زور عمل شيطان است. هر كس ستم مىكند، هر كس زور مىگويد، به خود ستم مى كند و به خود زور مىگويد و...(42)
الف - 3 - دو واقعيت بالا را وقتى در رابطه با يكديگر قرار مىدهيم، در مىيابيم كه يك - از همه رابطهها كه در هستى وجود دارند و يا بوجود مىآيند، تنها يك رابطه، رابطه قوا، ا ست كه نيرو را در زور از خود بيگانه مىكند و اين رابطه را هرگز خداوند با آفريدههاى خود برقرار نمىكند و دو - پيش از اين رابطه، زور وجود ندارد اما عقل وجود دارد و فعال است و سه - بمحض اينكه اين رابطه برقرار مىشود، فعاليت آزاد عقل تعطيل مىشود. بدين خاطر است كه نسبت انديشه و زور، نسبت تناقض است و بود يكى نبود ديگرى است. بهوش بايد بود كه اعتياد به زور، موجب تعطيل عقل مىشود و تا اعتياد عقل را از كار نيانداخته است، ترك اعتياد بايد كرد.
ب - با سقوط رژيم شاه، بنا بر پاسدارى از انقلاب، در برابر تجاوز كنندگان، شد. اما ديرى نپاييد كه پاسدارى از انقلاب سانسور و سركوب «دگر انديشان» معنى پيدا كرد و شد. سپس، سركوب و سانسور طرز فكرهاى اسلامى در دستور كار قرار گرفت. و سرانجام، پاسدارى از اسلام و انقلاب، جاى به «پاسدارى از نظام»، از راه سركوب انديشه، داد:
و اين زور تا اسلام را از حق خالى و از زور پر نكند، دست بردار نيست و بسا عقل نسلى را گرفتار نازائى كند.
دانستيم چرا با حضور زور انديشه تعطيل مىشود. اينك وقت آنست كه بدانيم هر انديشهاى، حتى انديشه راهنمائى كه مصدر آن خداوند، بنا بر اين حق ناب است، بمحض اينكه زور را پاسدار خود مىكند، شروع به خالى شدن از حق و پر شدن از ناحق (= زور در اشكال گوناگون) مىكند. چرا؟ زيرا وسيله حق، حق است چنانكه وسيله علم علم است. زور وسيله ايست كه تنها مىتواند هدف خود بشود. اينست كه نه تنها دائم بايد ايجاد شود و ويران كند، بلكه دائم بايد بر خود بيفزايد. ايجاد زور توجيه مىخواهد و توجيه را مىبايد از انديشه راهنمايى بستاند كه از آن مشروعيت مىگيرد. پس در آن انديشه، هر آنچه با قدرت سازگار نيست، مىبايد جاى خود را به چيزى بسپارد كه با قدرت سازگار است. از اين رو، قدرت دائم انديشه راهنما را از هر آنچه با خود ناسازگار است خالى و با هر آنچه با خود سازگار است، پر مىكند. دين و هر انديشه راهنمائى بدينسان از خود بيگانه مىشود.
ج - وقت طرح اين پرسش است: آيا زور هيچگاه در خدمت حق قرار نمىگيرد؟
ديديم زور از رابطه سلطه گر - زير سلطه پديد مىآيد. آيا اين رابطه، ناحق كردن حق نيست؟ چرا. پس وقتى مىفرمايد: در «دين اكراه نيست»، از آن روست كه اكراه حاصل حقى را ناحق كردن است و از تباه كردن دين (= حق) بوجود مىآيد و هرگز در خدمت حق قرار نمىگيرد.
پس چرا جهاد واجب گشت و چرا فرمود با ستمكاران و... جنگ كنيد؟ پيش از اينكه به اين پرسش پاسخ گويم، مىپرسم: آيا هرگز از خود پرسيدهايم چرا در دنياى اسلامى، تعريف خشونت، در اشكال گوناگون آن، در واجب و حرام آن، همچنان مبهم مانده است؟ زيرا
د - اگر در دلها شوق و در سرها شور نيستند اگر روحيهها با نشاط نيستند، به اين علت است كه با خود و با ديگران، از راه انديشه رابطه برقرار نمىكنيم. از راه زور رابطه برقرار مىكنيم. هر وقت ناراحت مىشويم و نمىدانيم علت آن چيست، هرگاه روحيه ما كسل مىشود، سبك بالى خود را از دست مىدهيم، احساس تنهايى و كز كردگى مىكنيم، ذهن خود را مشوش و گرفتار ابهام مىيابيم و نمىدانيم چگونه از شرش خلاص شويم، ترديد نكنيم كه عقل ما آزادى خويش را از دست دادهاست. اگر نازا نشده باشد، كم بار شده است. شك نكنيم كه بيشتر از آنچه با ديگران، با خود، رابطه قوا برقرار كردهايم. در خود زور بكار بردهايم. اين زورى كه بكار مىبريم، رابطه ما را با خدا قطع مىكند. و بدان، آزادى خويش را از دست مىدهيم. از اين روست كه قرآن نشاط درونى و اميد را نشانه ايمان و در راست راه هدايت خدا بودن دانست و (43) فرمود: «خود را بشناس تا خداى خود را بشناسى». (44) پس اگر از خود بپرسيم چرا عقل ما را سايه سنگين ابهام پوشانده است، به اين واقعيت عارف مىشويم كه خشونت از رابطهاى پديد مىآيد كه به محض برقرار شدن، رابطه انسان با خدا را قطع مىكند. برده زور مىشويم. موجودى در بند انواع كسالتهاى روحى، با دلى خالى از شوق و سرى تهى از شور و روحيه دژم مىگرديم.
قرآن تصريح مىكند: (45)«هرگز بخاطر كسانى كه به نفس خويش خيانت مىكنند، جدال مكن». پس بكار بردن خشونت، در حمايت از كسانى كه به خود و ديگران خائن هستند، حرام است. اما چه كسانى به خود خائن هستند؟ قرآن به شما پاسخ مىدهد: اهل زور.(46)
روش شفاف كردن فعاليت عقل، از راه زورزدائى، اينست:
د -1 - عقل آزاد نه تنها، در بكار بردن زور، آغازگر نمىشود، بلكه به ترتيبى كه ديديم، نياز به نبود رابطهاى دارد كه زور را توليد مىكند. به زبان رايج، انسان آزاد نه به حق كسى تجاوز مىكند و نه تن به تجاوز ديگرى به حق خود مىدهد. بنابراين، خشونت را زورگو در كار مىآورد. جهاد برداشتن مانع است. به سخن ديگر، خشونت زدائى است كه فرمود: (47) «آنهاكه در راه ما جهاد مىكنند، ما آنها را به خود هدايت مىكنيم». تأمل در اين آيه، ما را از دو واقعيت آگاه مىكند: يك - زورگويى گم كردن هدايت زور گو و زورپذير است. جهاد باز يافتن هدايت است و دو - جهاد به بازيافتن هدايت، واقعيت پيدا مىكند. بدين قرار، جهاد، آزاد شدن از رابطه ايست كه زور را توليد مىكند و
د -2 - بخش بزرگ جهاد را در خود بايد به انجام رساند. زيرا به ترتيبى كه ديديم اگر آدمى زورنپذيرد، هيچ زورگوئى نمىتواند با او رابطه قوا پديد آورد. بدينسان، جهاد اكبر، تمرينى است براى آنكه حتى پيشاروى دشمنى كه در كار كشتن ما است، رابطه با خدا را از دست ندهيم. و همان عقل آزاد را داشته باشيم كه آتش هستى سوز را بر ابراهيم (ع) سرد كرد. و
د -3 - خشونتهاى زبانى و قلمى كه زورپرستان در كار مىآورند، بهيچ رو، با خشونتى كه ما مىتوانيم بكار بريم، از ميان بردنى نيست. همانطور كه مىبينيم، روز به روز، بيشتر نيز مىشود. اين خشونتها، خشونت زدايى نوع ديگرى را مىطلبد و آن باز كردن مدار عقل و بارور كردن انديشهها و جريان دادن آنها و اطلاعات است. از اين رو فرمود (48): «وقتى بر لغو گذر مىكنى، كريمانه گذر كن». و باز فرمود: (49) «به بهترين شيوه جدل كن». و در آيهاى روش عمومى را، كه جريان انديشه است، آموخت: (50) «بشارت باد بر بندگان من كه قولها را مىشنوند و بهترين قول را بر مىگزينند».
د -4 - در همه جا، فكر غالب اينست كه اكثريت بزرگ بى تقصير است و اين اقليت هاى كوچك زورمدار هستند كه بر جامعهها مسلط مىشوند. اين فكر «عامه فريب»، خود فريب نيز هست: عامه فريب است زيرا عيب اكثريت بزرگ را از چشمش مىپوشاند. خود فريب است، زيرا باورمند به اين فكر ناصواب نيز فريب مىخورد و واقعيت را نمىبيند. از اين رو، حق با قرآن است: عيب از اكثريت بزرگ زورپذير است. تا زورپذير هست، زورگو نيز هست. اكثريت بزرگ را بايد مخاطب قرار داد. به اين اكثريت بزرگ است كه روشهاى آزاد شدن از زور باورى و سلطه پذيرى را بايد آموخت.
بدينسان، اگر قرار بود بر آموزش و روش قرآن، دين مدار تربيت مىشد، دين مداران مىبايد جمعى مىشدند الگو. انسانهاى الگ