مردم سالاری چیست ؟

در رشد

کتاب چهارم

 

عقل آزاد

 

نوشته : ابوالحسن بنی صدر

تاریخ خاتمه کتاب :8 اردیبهشت 79

تاریخ انتشار : 18 تیر 83

طرح روی جلد : مهدی اسماعیل لو

تنظیم برای سایت  : انتشارات انقلاب اسلامی

چاپ  : انتشارات انقلاب اسلامی

آدرس انتشارات انقلاب اسلامی

 

Engelabe Eslami Zeitung

Postfach 11 11 18

D – 60046 Frankfurt

GERMANY

 

ارتباط از طریق کامپیوتر:

 

eMail . :EEZ5760GOF@AOL.COM

 

 

 

 

فهرست

 

حاصل مطالعه را در آغاز آن بخوانيد .......... 3

1- عقل آزاد ................................... 15

2- عقل آزاد رها از تناقض و تضاد و عقل قدرتمدار در بند

 تناقض و تضاد است ............................ 46

3- عقل و قدرت، عقل و خدا يا مداربسته و مدار باز           74

4- عقل آزاد نور مى‏گيرد و نور مى‏دهد ...... 112

5 - قدرت فرآورده مجازهائى است كه عقل

 قدرت مدار مى‏سازد ............................ 121

6 -  رابطه عقلهاى آزاد و قدرت مدار با حق و واقعيت          147

7 - انديشيدن ذاتى عقل است ................. 166

8 - عقل و واقعيتها ............................. 189

9 - عقل آزاد و فضاهاى باز فعاليت او ....... 210

10 - عقل آزاد و رشد ......................... 226

11 -  عقل آزاد و روش رشد ................. 245

12 - عقل آزاد وقتى مجموعه‏اى از استعدادها است

 به دل مى‏اندیشد ............................... 272

مآخذ ........................................... 304

 

 

 

 

 

 

 

حاصل مطالعه را در آغاز آن بخوانيد

 

     بر خواننده كتاب است كه بداند كتابى از اين نوع را مى‏توان آسان خواند و فهميد، وقتى، پيشاپيش، بدانيم روش را از راه تجربه كردن مى‏توان فهميد و آسان فهميد. آسان‏ترين روشها، هرگاه به قصد بكار بردن خوانده نشوند، بسى مشكل مى‏نمايند. بر آن اميد دارم كه خواننده، كتاب را بمثابه روش عقل وقتى مى‏خواهد از آزادى خويش غافل نشود و نيز وقتى ميخواهد در آزادى، از تمام استعدادهاى خويش بهره جويد، بخواند و از راه تجربه كردن بفهمد. بدين كار، او در مى‏يابد كه، بعنوان انسان، مجموعه‏اى از استعدادها است و نشانه آزادى عقل، يكى، فعاليت همآهنگ و خود جوش استعدادهاى انسان در جريان رشد است.

     در اين كتاب ، همانسان كه در اين حاصل سخن - مدخل، روشهاى عقل ، وقتى قدرت را مدار مى‏كند با روشهاى عقل آزاد مقايسه شده‏اند. اين مقايسه هم بكار عقل در سنجش اصل راهنما و روش خويش مى‏آيد و هم او را از چند و چون غفلتش از آزادى آگاه مى‏كند و هم روشى را كه عقل آزاد بكار مى‏برد، در دسترس او قرار مى‏دهد.

     روشى كه در مطالعه و تدوين و تحرير كتاب بكار رفته است، فر آورده آزمون نويسنده است. بر آن بودم كه خاصه‏هاى حق و واقعيت را بيابم و يافته‏ها را، به محك تجربه، بيازمايم. حاصل مطالعه، كارى شد كه اينك در اختيار خواننده است. در اين كار، در هر خاصه، خاصه‏هاى ديگر حق و واقعيت نيز جستجو شده‏اند. اين روش، تحقيق را از تناقض مصون و بر تمامى روشهاى عقل قدرتمدار و عقل آزاد شامل گرداند. هر يك از روشهاى عقل، به روشهاى فراوان ديگر، محك خورده است. بدين سان، هر روش، به تمامى روشهاى ديگر، آزموده شده‏است. اين آزمون بدان خاطر بود كه، براى پرسشى، پاسخ يافته شود: آيا حق و آزادى مى‏توانند تعريفى جز تعريف قدرت داشته باشند؟ پاسخ يافته شد و آن اينست: الف - تعريفهاى حق و آزادى، بدون آنكه قدرت معنى دهند، نه تنها ممكن است بلكه تعريف كردن حق و آزادى وقتى قدرت معنى مى‏شوند، نا ممكن مى‏شود. چرا كه تعريف حق و آزادى به قدرت، تعريف آن به ضد حق و آزادى مى‏شود. چون تعريفهاى حق و آزادى وجود دارند، پس، ب - بيان آزادى وجود دارد و عقل آزاد، در فعاليت طبيعى خويش، آن را بكار مى‏برد و ج - اصل راهنما و روشى كه عقل آزاد بكار مى‏برد مى‏بايد خاصه‏هاى حق را داشته باشند:

 1 - اصل راهنما و روشى كه عقل راهنما بكار مى‏برد، مى‏بايد خالى از مجاز باشد. بدين قرار، دو منطق، يكى منطق صورى و ديگرى منطق جدلى (ديالكتيك) روش عقل آزاد نيستند. در حقيقت، اگر بنا را براين بگذاريم كه بيانى جز بيان قدرت ساخته نشده‏است و نمى‏توان ساخت، بناگزير، عقل در «زندان نامرئى » (1) بوده‏است و هست و مى‏ماند. و اگر بنا را براين بگذاريم كه آزادى ذاتى هستى است و آزادى مى‏تواند به بيان در آيد و به بيان نيز در آمده‏است، پس عقل، در حالت فطرى، وقتى در بند روابط قوا نيست، آزاد است. زمانى هم كه از آزادى خويش غافل مى‏شود و به بند قدرت در مى‏آيد، مى‏تواند آزادى خويش را به ياد آورد و از زندان قدرت بدر آيد. هم در غرب و هم در شرق، فلسفه‏اى كه عقل را موضوع كار خويش كرده، نتوانسته است عقل آزاد را بازيابد. بسا كوشيده است عقل را به بندگى قدرت درآورد و در اين بندگى نگاه دارد. نتوانسته است عقلى را بيابد كه بتواند بر موضوع معرفت خويش محيط شود(2) و در آزادى، كار كند. جدا كردن دل از عقل و بى اعتنائى به عقل، نيز، عرفان كاميابى نشد و نيست. زيرا در روشهايى كه بكار رفته اند، اصل راهنما ثنويت بوده و بخش بزرگ هر روش، خالى از واقعيت و پر از مجاز بوده است. در منطق صورى، تنها بنا بر غفلت از معنى و محتوى نيست بلكه، بسا، بنا بر قلب معنى و محتوى به ضد آن نيز هست. منطق جدلى از همان اصل، اصل ثنويت تك محورى، پيروى كرد و خودكامانه هر واقعيتى را به محتوى و شكل (زير بنا و روبنا) تقسيم و شكل را تابع محتوى گرداند و باز منطق قدرت مدارى گشت و عقل را از آزادى محروم گرداند.

      براى مثال، چون عقل بر مدار قدرت كار مى‏كند، رشد تعريف و معنائى يافته است كه ضد معناى كلمه است. توضيح اينكه تكاثر و تمركز و انباشت قدرت رشد معنى شده و اسطوره رشد عقل را از آزادى خويش غافل و چشمان جهان بينش را از ديدن اين واقعيت كه تكاثر و تمركز و انباشت قدرت به تخريب حيات انجام مى‏شود، باز داشته است. بدين قرار، از بن بست رشد سخن راندن و آن را اسطوره شكسته غرب خواندن، بيان تمام واقعيت نيست. چرا كه اگر حياتمند فعال نمى‏بود و فعاليت بر خود نمى‏افزود، رشد نيز نبود. اگر رشد واقعيت نداشت، نمى‏شد كلمه را نگاه داشت و معنى آن را تغيير داد. عقلى كه قدرت را محور مى‏كند، روشى را بكار مى‏برد كه، در آن، صورت حجاب محتوى مى‏شود. منطق صورى منطق قدرتمدارى و روش عقل قدرتمدار در معنى و محتوى را با حجاب صورت پوشاندن و معنى و محتوى مقلوب کردن است. منطق جدلى (ديالكتيك) گمان مى‏برد عقل را توانا مى‏كند تا  از صورت به محتوى گذر كند، غافل از آنكه با تقسيم واقعيت به رو بنا و زير بنا و  شكل را تابع محتوى كردن و محتوى را به محور فعال و محور فعل‏پذير تقسيم كردن و، در قلمرو ذهن و نه در عرصه واقعيت، نقش دو ضد را به آنها دادن، جز قانون قدرت را قانون هستى فرض كردن نشد و نمى‏توانست بشود. چنانكه هگل هستى مجرد را با نيستى مجرد يكى مى‏گرداند. غافل از اينكه «مجرد» بنا بر اينكه صفت هستى و يا صفت نيستى بگردد، دو معناى متضاد پيدا مى‏كند: زمانى كه صفت نيستى مى‏شود، خالى از هرگونه هستى معنى مى‏دهد اما وقتى صفت هستى مى‏شود، آن را از هرگونه تعينى مبرى مى‏كند كه از جمله سالب آزادى او است. بدين قرار، هم منطق صورى و هم منطق جدلى (ديالكتيك) ترجمان اصل ثنويت تك محورى هستند و اين اصل بيانگر جبر است. بدين خاطر،  عقلى كه اصل ثنويت را راهنما مى‏كند، از آزادى خويش غافل و به جبر معتاد مى‏شود. پس، اگر، بر اصل ثنويت، بيان آزادى هرگز ساخته نشده ، به اين علت بوده است كه بر اين اصل، چنين بيانى ساخته شدنى نبوده است.

 2 - با خالى شدن از مجاز و خيال، روش از تناقض در خود و تضاد با حق و واقعيت نيز خالى مى‏شود. تضاد شكل با محتوى و تضاد صورت با محتوی  و لفظ با معنی یا  دادن معنا و تعريفى ناقض معنى و تعريف واقعى، به كلمه و كلام، از عمومى‏ترين روشهايى است كه عقل قدرتمدار بكار مى‏برد. براى مثال، آزادى را قدرتى معنى كردن كه فرد دارد، جعل معنائى به قصد نقض معناى آزادى است. يا واقعيت فقر را با ثروتمند نمائى پوشاندن و به عكس، رايج‏ترين تضاد ظاهر با باطن است. و يا مقايسه صورتهاى همسان به قصد همسان باوراندن ماهيتهاى متضاد و يا مقايسه صورتهاى نايكسان براى اثبات نايكسانى ماهيت‏ها (نمونه تبعيض نژادى)  دو روشى هستند كه عقل قدرتمدار فراوان بكار مى‏برد. و نيز، پوشاندن تضاد ماهوى با توحيد صورى و يا پوشاندن توحيد ماهوى با تضاد صورى، از روشهاى عقل قدرت مدار است. چنانكه ميانگين درآمد سرانه، تضاد فقر و غنا را مى‏پوشاند و رقم رشد توليد ناخالص ملى، در نزديك به تمامى موارد، تخريب ثروت ملى و محيط زيست را مى‏پوشاند و اسطوره رشد، چشمها را از ديدن واقعيتى باز مى‏دارد كه تخريب است.

 3 - و هر گاه روش از مجاز و خيال و تناقض و تضاد خالى شد، از زور نيز خالى مى‏شود. با آنكه، بكار بردن زور، عقل را از آزادى خويش محروم و بدين محروميت، عقل عقيم مى‏شود، به ندرت روشى بكار مى‏رود كه زور عنصرى از آن نباشد. فزونى ضد رشد (ويرانگريها) بر رشد (باليدن و بارور شدن انسان بمثابه مجموعه‏اى از استعدادها و عمران طبيعت)، گزارش مى‏كند ميزان اعتياد جامعه‏ها را به خشونت . و ميزان زورى كه عقل جمعى و يا هر انسان بكار مى‏برد ،گوياى اندازه غفلت عقل جمعى و نيز عقلهاى فردى از آزادى خويش است.

 4 - و چون روش از مجاز و خيال و تناقض و تضاد و زور خالى شد، از ابهام نيز خالى مى‏شود. هر اندازه عقل آزادتر، روش شفاف‏تر و هر اندازه روش شفاف‏تر، عقل آزادتر. آن كس كه جريان زورمدارى را تا آخر مى‏رود، عقل خويش را در ظلمات ابهام فرو مى‏برد. عقلى كه به زور معتاد مى‏شود، با ساختن و بكار بردن سانسورها است كه خويشتن را در ظلمات سرگردان مى‏كند. مطالعه انواع سانسورها در جامعه‏ها، ميزان اعتياد به زور و وحشت  عقلهاى فردى و جمعى را از روشنائى و شفافيت بدست مى‏دهد. عقلهاى فردى و جمعى كه در زندان تاريكيها هستند، خود را از جريان آزاد اطلاعات و جريان آزاد انديشه‏ها محروم و، بنا بر اين، از خلاقيت ناتوان و محكوم به حكم زور مى‏كنند.

 5 - و هر زمان روش از مجاز و خيال و تناقض و تضاد و زور و ابهام خالى شد، از تبعيض‏ها نيز بى نياز و آزاد مى‏شود. تبعيضهايى كه در جامعه‏ها وجود دارند، حتى وقتى اصل راهنما ثنويت است، با دو برداشت از عدالت، موجه يا ناموجه، باور مى‏شوند: تعريف عدالت بر اصل برابرى، تبعيضها را ناموجه و تعريف عدالت بر اصل نابرابرى آنها را موجه مى‏گردانند. بر اصل تنازع براى بقاء، تبعيضها جبرى نيز مى‏شوند. كم پيش نمى‏آيد كه قدرت مدارى، به قصد فريب، تعريف عدالت بر اصل برابرى را مى‏پذيرد اما عدالت را نه ميزان كه هدف قرار مى‏دهد. نتيجه آن مى‏شود كه تبعيضها بر جا مى‏مانند و بسا تشديد نيز مى‏شوند.

     اما اگر عقل آن آزادى را پيدا كند كه بدو امكان دهد در كار خويش تأمل كند، به تبعيضى پى مى‏برد كه بر پندار و گفتار و كردار آدمى حاكم است و دائم بكار است يا بكار تغيير شكل دادن تبعيضها و يا زائيدن تبعيضهاى جديد می رود:

     تبعیضى كه عقل بسود قدرت و به زيان آزادى خويش بر قرار مى‏كند، همان ميوه ممنوعه بد سرشتی است  كه آدم خورد و آدميان مى‏خورند. اگر عدالت را بر اصل موازنه عدمى تعريف كنيم و ميزانى بدانيم كه بودها يا هر آنچه هستى فطرى و طبيعى دارد را از نبودها يا فرآورده‏هاى قدرت - كه از خود هستى ندارند و فرآورده روابط قوا هستند -  جدا مى‏كند، ستم اصلى را خدائى بخشيدن به مجازى مى‏يابيم كه قدرت است. حاكم كردن قدرت بر عقل، درخت بد سرشتى مى‏شود كه ميوه تلخ و كشندۀ حيات را به بار مى‏آورد.

 6 - تبعيضى كه بسود قدرت و به قيمت غفلت عقل از آزادى خويش، برقرار مى‏شود، رابطه عقل را با واقعيت  چنان تغيير مى‏دهد كه در پندار و گفتار و كردار انسانها  و در رابطه‏هايشان با واقعيت هائى كه خود و يكديگر هستند و با واقعيتهاى ديگر، بيانگر واقعيت گرائى دروغين مى‏شوند. به حكم اين تبعيض، واقعيت گرائى دروغين جاى رابطه راستين عقل با واقعيت را مى‏گيرد. در عصر ما و در عصرهاى پيشين، قدرتمدارى خود را در حجاب واقعيت گرائى پنهان مى‏كرده است و پنهان مى‏كند. نيك كه بنگرى، سر از «ميوه ممنوعه» در مى‏آورى: آدم، پيش از تجربه، به وسوسه شيطان، باور كرد كه در «ميوه ممنوعه» خاصيت ادعائى او وجود دارد و، با خوردنش، او حيات جاودان مى‏جويد و دانش و توانائى خدائى مى‏يابد. خاصيتى كه عقل آدم، از رهگذر «قدرت خدائى طلبيدن»، در «ميوه ممنوعه» سراغ كرد، رابطه اين عقل را، با ﺁن میوه،  وارونه گرداند: اينك «ميوه ممنوعه» بود كه بر عقل او فرمان مى‏راند. راست بخواهى، ميوه واقعيت خويش را از دست داده و مجاز، اسطوره قدرت،  و فرمانروا گشته و عقل او را، از جمله، برده اين سه مجاز ساخته بود: 1 - پيش از تجربه، خاصيت درخور قدرتمدارى را به واقعيت دادن و 2 - انتظار خدا شدن از خوردن ميوه‏اى داشتن و غافل شدن از اين واقعيت بديهى كه ميوه (= واقعيت) پديده است و 3 - عقل را از كار طبيعى خويش كه شناخت و خلق است بازداشتن و حكم تجربه ناپذيرى را به اجرا گذاشتن.

      بدين سان، آن واقعيت گرائى قلابى كه قدرتمدارها بدان قدرتمدارى را توجيه مى‏كنند، در حقيقت، گريز از واقعيت و واقعيت را ميوه ممنوعه كردن (= اسطوره حاكم بر عقل و غافل كننده‏اش از آزادى) و آن را به خود و به عقلهاى فردى و جمعى خوراندن است.

        واقعيت  را به  واقعیت گرائى بدل نکردن و با ﺁن رابطه مستقیم برقرار کردن،  روش كار عقل آزاد است: پيش از تجربه، براى عقل آزاد، واقعيتى كه او را بى اختيار كند و به كارى وادارد، وجود ندارد. در جريان تجربه، از آغاز تا پايان، واقعيتها، به تدريج، در جاهائى قرار مى‏گيرند كه تجربه به هريك از آنها مى‏دهد. براى مثال، اگر عقل در مقام شناخت پديده‏اى باشد، آن پديده موضوع شناخت مى‏شود. عقل براى اينكه پديده را بشناسد، مى‏بايد بر آن محيط شود. درست وارونه رابطه با «ميوه ممنوعه» كه اسطوره جانشین واقعیت و بر عقل محيط مى‏شود. پديده مجموعه‏اى از اجزاء است. در مرحله شناسائى اجزاء، عقل همچنان بر اجزاء محيط است و به تدريج كه تجربه پيش مى‏رود، هر جزء موضوع شناخت مى‏شود. در جريان تجربه، رابطه جزءها با هم و رابطه مجموعه آنها يعنى پديده موضوع شناسائى با پديده‏هاى ديگر، از پى هم، به شناخت در مى‏آيند.

      واقعيت شناسی، که به رابطه مستقیم  عقل با واقعیت میسر  مى‏شود، همین است.  این شناسائی به کمال نزدیک می شود

 7 - وقتی احاطه عقل بر موضوع شناخت ،كامل باشد. اگر عقل از اصل راهنمائى پيروى كند كه ديد او را محدود بگرداند، كارش سازگار كردن واقعيت با اصل راهنما مى‏شود. چنانكه طى قرون، عقولى كه گرفتار جبارى بوده‏اند كه ثنويت است، هستى را تابع اصل راهنماى قدرتمدارى تصور كردند و بنگر جنگها و ويرانيها كه ببار آوردند و هنوز نيز ببار مى‏آورند.

      هرگاه عقل آزادى خويش را به ياد آورد و باز يابد، در مثال «ميوه ممنوعه»، تأمل ديگرى مى‏كند: رابطه آدم با «ميوه ممنوعه» چه نوع رابطه‏اى است؟ كداميك فعال و كداميك فعل‏پذير هستند؟ رابطه آنها، رابطه فعال و فعل‏پذير است. «ميوه ممنوعه» فعال و آدم فعل‏پذير است. زيرا خاصيت «قدرت خدائى بخشيدن» در «ميوه ممنوعه» گمان رفته است و آدم بر اين باور است كه، نابرده رنج، به گاز زدن ميوه‏اى، همتاى خدا مى‏شود. بسا خدا را از خدائی می اندازد و خود خدا می شود. تعطیل توحید همین نیست؟ و این همان کاری نیست که هر قدرتمداری می کند ؟ بدين قرار،

      هر بار كه، رابطه با واقعيتى، عقل را فعل‏پذير و آن واقعيت را فعال و حاكم بر عقل بگرداند، كار عقل نه واقعيت شناختن كه از واقعيت گريختن است.  و چون در اين رابطه، عقل فعل‏پذير و واقعيت فعال است، رابطه ترجمان ثنويت تك محورى است. بدين قرار، عقل وقتى آزاد است كه از هر محدود كننده رها باشد كه مانع محيط شدنش بر موضوع شناسائى بگردد و يا مانع از بهره ور شدن از تمامى توان خلاقيتش بشود: موازنه عدمى اصل راهنماى عقل آزاد است.

 8 - هشدار! عقل با موضوع شناخت خود نيز نمى‏بايد بر اصل ثنويت رابطه بر قرار كند. يعنى خود را محور فعال و واقعيت موضوع شناسائى را محور فعل‏پذير گمان برد. چرا كه الف - اين رابطه او را محدود و از محيط شدن بر موضوع شناسائى باز مى‏دارد. در شناخت، عقل آزاد بنا را نه بر توحيد مى‏گذارد و نه بر تضاد . چرا كه ديدش را محدود و مبهم مى‏كند و از ديدن  واقعيت آنسان كه هست باز مى‏دارد. عقلى كه برده قدرت مى‏شود، بنا بر موقع، يا واقعيت را بر خود حاكم و يا خود را بر واقعيت فرمان روا گمان مى‏برد. خواه بداند و چه نداند كه قدرت از تخريب و مرگ پديد مى‏آيد، و او  مأمور ويران شدن و ويران كردن مى‏شود. پس كجا جاى شگفتى است اگر آدميان اين سان ويران مى‏شوند و ويران مى‏كنند!

      بدين قرار، تأملى ديگر در «ميوه ممنوعه» درسى نوتر به آدمى مى‏آموزد: آدم تا از خود كه مجموعه استعدادها بود غافل نشد، تا خويشتن را ناچيز و «ميوه ممنوعه» را همه چيز نكرد، بطرف «ميوه ممنوعه» نرفت. به ناچيز و ويران شدن، ويران كرد و بهشت آزادى  را كه معرفت بر آزادى، بر حقوق و بر استعدادهاى خويش بود، در بيگانگى با خود، از ياد برد. در واقع واضع نخستين منطق‏هاى صورى و جدلى او بود! بدين قرار،

       واقعيت گرائى قلابى كه روش كار قدرتمدارها است، در جريان تخريب است كه به انسان نقش فعل‏پذير و به واقعيتى كه از خود عارى و اسطوره گشته است، نقش فعال مى‏دهد. حال آنكه  کار عقل ﺁزاد  نه  « گرائی » که شناسی است  . بدین کار، عقل در راست راه رشد  در آزادى است.

 9 - از محدود كننده‏ها كه واقعيت مى‏نمايند، زمان و مكان هستند. هم اكنون، در همه جاى جهان، مصرف بر توليد بيشى دارد. از آنجا كه هدف فعاليت اقتصادى قدرت گشته است، راهبر رفتارهاى انسانها، مصرف (= ميوه ممنوعه عصر اقتصاد سرمايه دارى) شده‏است. نه تنها منزلت اجتماعى كه داشتن يا نداشتن كار نیز در گرو مصرف انبوه است. اين اسطوره معنائى را به زمان و مكان داده است كه از غافل كننده‏هاى عقل از آزادى خويش است: زمان، زمان حال و مكان محدوده فرديت فرد هستند. بنا بر اين، انسانها، بدون آنكه دغدغه سرنوشتى را به خود راه دهند كه نسلهاى آينده پيدا خواهند كرد و بدون نگرانى جدى نسبت به آلودگى محيط زيست، مصرف مى‏كنند. عقلهاى قدرتمدار سياستمداران، بنام واقعيت گرائى که قلابى است، به جاى آنكه اقتصاد را براستى آزاد كنند و انسانها را از پى آمدهاى پيشخور كردن و از پيش متعين كردن آينده آگاه كنند، واقع گرائى را در اين مى‏دانند كه با تشويق جامعه به مصرف بيشتر، مانع از افزايش ميزان بيكارى و... شوند.

      حال آنكه وقتى عقل بر آزادى خويش وجدان مى‏يابد و باز در «ميوه ممنوعه» تأمل مى‏كند، در شگفت مى‏شود. زيرا زمان و مكان عقل آدم را، بهنگام خوردن  ﺁن میوه، «هم اكنون و همين جا» مى‏يابد. ﺁیا آدم نمى‏خواست با خوردن «ميوه ممنوعه»، درجا، همآورد خدا بگردد؟ و چون اين عقل بخواهد رابطه‏اى آزاد، با خود و با ديگران و با محيط زيست، برقرار كند، به تجربه، در مى‏يابد كه عقل در مقام شناخت و بيشتر از آن، در مقام تعقل و خلق، بطور خود جوش، زمان و مكان فعاليت خويش را بى كران مى‏يابد:

       مقام علم و مقام خلق مقام اينهمانى جستن با هستى است. هر اندازه زمان و مكانى كه در آنها عقل به شناخت و تعقل و خلق مى‏پردازد، بى كران‏تر، وجدانش بر آزادى خويش بيشتر و از سيطره قدرت رهاتر و به شناخت حقيقت قریب ‏تر و در تعقل به خط عدالت نزديك‏تر است. فرآورده‏اش نيز به حق نزديك‏تر و بنا بر اين دير پاتر مى‏شود. بدين قرار، در واقعيت گرائى که قلابى است ، زمان هم اكنون و مكان همين جا است. در واقعيت شناسی، زمان و مكان بى نهايت است: این روش را هر كس ديگر در همه جا و همه وقت مى‏تواند بكار برد و صحت علم حاصل را هر كس ديگر، در هر جا و زمان ديگر، به شرط يكسانى شرائط، مى‏تواند به تجربه، محك زند.

 10 - شناخت و تعقل و خلق ،فعاليتهاى خود جوش عقل هستند. از رهگذر فعاليت خودجوش است كه عقل آزاد با واقعيتها رابطه مستقيم بر قرار مى‏كند. بهمان نسبت كه عقل از آزادى خويش غفلت مى‏كند، از فعاليت خودجوشش كاسته و بر فعاليت قدرت فرموده‏اش افزوده مى‏شود و رابطه‏اش با واقعيت غير مستقيم‏تر مى‏گردد. اگر عقل تجربه كند و به تجربه در يابد كه تحت امر قدرت نه مى‏تواند علم بجويد و نه تعقل و خلق كند، دست كم بهنگام آموزش و فكر كردن، از آزادى خويش غافل نمى‏ماند. حال اگر چنين عقلى هنوز و باز به سراغ «ميوه ممنوعه» برود، با شگفتى، در مى‏يابد كه عقل آدمى كه «ميوه ممنوعه» مى‏خورد، فعاليت ذاتى خويش را كه خودجوش است با فعاليتى جانشين مى‏كند كه امرى است:

       رابطه انسان با شيطان رابطه ايست كه، بدان، عقل آدم فعاليت خود جوش خويش را از ياد مى‏برد و امر بر مى‏شود. امر شيطان (اگر از اين ميوه بخورى هم آورد خدا مى‏شوى) را مى‏برد. بدين قرار، هر رابطه‏اى كه عقل را از فعاليت خودجوش خويش باز دارد و امر برش بگرداند، او را از آزاديش غافل مى‏كند.

     اما آيا عقل از خود نمى‏پرسد: مگر خداوند به آدم امر نكرد به «ميوه ممنوعه» نزديك مشو؟ چرا، عمل به آن امر، غافل كننده عقل آدم از آزادى خويش نبود؟ در پاسخ، عقل آزاد، به عقل غافل از آزادى، ياد آور مى‏شود كه، در اين مقايسه، از منطق صورى پيروى مى‏كند. دو امر را مقايسه و بنا بر اين كه هر دو امر هستند، يكسان گمان مى‏برد. حال آنكه امر خدا، امر به غفلت نكردن از آزادى عقل و غافل نشدنش از صفت خود جوش فعاليت او است. بيان آزادى و بيان قدرت، در صورت، هر دو بيان هستند. اما با يكديگر تفاوت ماهوى دارند: بيان آزادى راهنماى عقل آزاد در فعاليتهاى خودجوش و رشد است. حال آنكه بي