سرمقاله نشریه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 756
تاریخ انتشار 25 مرداد 89 برابر با 16 اوت 2010
پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
اگر ایرانیان شخص را به حق می سنجدند
حال به طرح پرسشها ي متفرقه مي پردازم.
1- شما فرموديد كه در رد ولايت فقيه نه دليل در مجلس خبرگان ياد كرديد. خواهشمندم دلايل را ذكر بفرمائيد وبر پايه ي قران چه دلايلي در رد ولايت فقيه مي توان ذكر كرد؟
2-در دانشنامه ي آزاد (ويكي پديا) نوشته شده است كه شما هزينه ي بليت هواپيمايي را كه با آقاي خميني به ايران آمديد را با چك بلا محل پرداختيد آيا صحت دارد؟
3-عده اي به شما ايراد مي گيرند كه چرا دست آقاي خميني را بوسيديد واین كار را از شما بعيد مي دانستند. نظر خودتان چيست؟.
4- از شما خواهشمندم كه در با ره ي تحصيلات خود در ايران و درفرانسه توضيح بفرماييد.
5- شما سياست اقتصادي خود را در جريان خانه هاي بني صدري آيا درست مي دانيد؟ لطفا توضيح بفرمائيد.
6-شما فرموديد كه در رابطه ي انقلاب فرهنگي به احمد خميني گفتيد كه ما براي چه دانشگاه را تعطيل كنيم؟ مگر نمي گفتيم شاه بجاي دانشگاه زندان مي سازد ولي خود شما در دانشگاه تهران گفتيد كه دانشگاه ها تا اسلامي شدن تعطيلند. آيا اين تناقض نيست؟
7- يكي از انديشه هايي كه در جامعه ي امروز ايران ديده مي شود، اين است كه ابر قدرت ها در انقلاب ايران نقش ايفا كردند( مثلا نقش دكتر بقايي و رفتن او به قم و متقاعد كردن علما براي دادن مرجعيت به آقاي خميني وهمين طور نقش حسن آيت در تصويب ولايت فقيه و توطئه چيني عليه شماو ...) واين كه چون بيشتر كشور هاي جهان سوم بويژه مسلمانان در جوامعي استبدادي زندگي مي كنند، پس حتي اگر ما در اين جنبش پيروز هم شويم، باز با نقشه هاي ابر قدرت ها شكست خواهيم خورد نظر شما چيست؟
8-اين كه گفته مي شود شما در هيچ كدام از عمليات هايتان در جنگ پيروز نبوديد، آيا صحت دارد ؟
9-در كتاب ايستاده بر آرمان نوشته شده است زماني شما هدف سرويس هاي اطلاعاتي امريكا وغرب بوديد كه شما را از بين ببرند. اگر صحت دارد دليلش چه بوده است؟
10-استاد چرا آيات زيباي سوره ي زمر را كه از آغازين سال هاي انتشار انقلاب اسلامي همواره در بالاي صفحه ي نخست درج مي شد در طراحي جديد(سايت انقلاب اسلامي) از آن اثري نيست؟
❊ پاسخها به پرسشهای متفرقه:
1- در پاسخ به پرسش اول شما، 12 دلیل از دلایل بطلان ولایت فقیه را، در نوشته پیشین، کوتاه، تشریح کردم. اینکه 8 دلیل دیگر را، باز کوتاه، تشریح می کنم:
13 - واقعیت اینست که اختیارات مطلقه فقیه را خود او نمیتواند بکار ببرد. به جای او، مأموران دولت تحت ولایت مطلقه او بکار می برند و در ایران و خارج از ایران بکار می برند. امروز، تجربه انجام گرفته و تجربه انجام گرفته بر این واقعیت صحه گذاشته که اختیارات مطلق فقیه را مأموران رﮊیم بکار می برند. اما این واقعیت پیش از تجربه نیز قابل مشاهده بود. فرعونیت را قرآن شناسانده بود. تجربه های دستگاه تفتیش عقاید پاپ ها و نیز دستگاههای هیتلر و استالین نیز بر این واقعیت صحه گذاشته بودند. این دلیل بر رد ولایت مطلقه فقیه از جمله دلایلی شد که آقای منتظری را به نظارت فقیه قانع کردند. و گرنه طرحی که به امضای او و آقای حسن آیت رسیده بود، برای فقیه 16 اختیار قائل شده بود.
14 – ولایت فقیه و بیشتر از آن، ولایت مطلقه فقیه، بغایت غیر عقلانی است و خالی از علم و پر از ظن است. چرا که
14.1- انسان دارای حقوق ذاتی و استعدادها از جمله استعداد رهبری است. ولایت فقیه به معنای اختیار او بر دیگران، ناقض حقوق ذاتی و استعداد رهبری خود او و دیگران است. زیرا استعداد رهبری «رهبر» را نیز تابع قدرت (= زور) می کند.
14.2 – در تضاد دائمی با علم است. زیرا اداره امور کشور نیازمند به دانشهای فراوان و همکاری بیشمار انسانهای صاحب دانش و فن و اتخاذ روش تجربی است. ولایت فقیه روش دستوری را جانشین روش تجربی می کند و حکم فقیه را بر دانش و فن جاری و عمل به دانش و فن را نا ممکن می سازد. گفته اند: اقتصاد دان و سیاست شناس و مهندس و... نظر می دهند و فقیه جواز عمل به آن را صادر می کند. غافل از این که اگر نظر علمی یا فنی، با اسلام ناسازگار نیست، چه حاجت به ولایت فقیه و اگر ناسازگار است، پس این قرائت از اسلام، ضد دانش و فن است. علاوه بر این که تنها نظر کارشناسان نیست که با ولایت فقیه ناسازگار است. بلکه هر کس، در قلمرو مسئولیت خود، دانش و فن دارد و می باید بکار ببرد، ولایت فقیه مزاحم همگان در قلمرو مسئولیت و دانش آنها است. افزون بر این، وقتی روش تجربی با روش دستوری جانشین می شود، نظرهای علمی و فنی دیگر بکار بردنی نمی شوند. زیرا، در روش تجربی، از راه تجربه نظر نقد و تصحیح می شود و همواره سود ببار می آورد. اما وقتی روش دستوری است، قابل تصحیح نیست و، پس از اجرا، اگر زیان ببار آورد، قابل جبران نخواهد بود. چنانکه نظرکارشناسانه بر این بود که جنگ در خرداد 60 پایان بیابد. اما «حکم حکومتی» جنگ «تا رفع فتنه» را واجب گرداند. جنگ 8 سال ادامه یافت و با کشیدن جام زهر پایان پذیرفت. در تمام مدت، روش دستوری، امکان نقد اصل جنگ و حتی روشهای جنگی را از میان برد.
14.3 – از آنجا که هر مسلمان نمیتواند این ولایت را تجربه کند و می باید آن را «تعبدی» بپذیرد، التزام به آن، فعالیتهای عقلانی را کاهش و قلمرو تولید و مصرف «غیر عقلانی» ها را بیشتر می کند. این واقعیت که از استقرار ولایت فقیه بدین سو، میزان «غیر عقلانی» ها این اندازه افزایش یافته است، پیش از تجربه نیز دانسته بود. زیرا تجربه های جامعه های دیگر، نشان داده بود که هر اندازه استبداد فراگیر تر شود، نسبت غیر عقلانی به عقلانی بزرگ تر و رشد جامعه کمتر می شود. بالا رفتن نسبت غیر عقلانی ها به عقلانی ها، اندازه واپس رفتن جامعه را نیز بدست می دهد.
14.4- یک دلیل این واپس رفتن، تخریب نیروهای محرکه است. افزایش تخریب نیروهای محرکه را رابطه اطاعت جامعه از کانون تمرکز و بزرگ شدن قدرت معلوم می کند. زیرا این کانون نیروهای محرکه را به نیروی ویرانگر بدل می کند و بکار می برد برای
الف - حفظ رابطه مطاع و مطیع میان کانون و جامعه، بنا بر این،
ب – مانع شدن از رشد جامعه و باز و تحول پذیر شدن آن
یادآور می شوم که بکار افتادن نیروهای محرکه در رشد، نظام اجتماعی را باز می کند و برای این که نظام بتواند نیروهای محرکه را در خود فعال کند. باز شدن نظام اجتماعی نیاز به صاحب منزلت شدن انسان و برخودار شدنش از استقلال و آزادی و حقوق خویش دارد. چرا که نیروی محرکه ای که می تواند نیروهای محرکه را در رشد بکار اندازد، انسان مستقل و آزادی است که توانا به بکار انداختن استعداد ابتکار و ابداع و خلق و دیگر استعدادهای خویش است. پس اگر می بینید، دوران ولایت مطلقه فقیه، دوران تخریب بی سابقه نیروهای محرکه است (گروگانگیری و جنگ و محاصره اقتصادی و بحرانها و رانت خواری و فسادها و آسیبها و نابسامانی های اجتماعی)، تعجب نکنید.
15 – فقه تکلیف مدار و ولایت فقیه که بر ضد حقوق انسان و بر تکلیفمند بودن انسانها در قبال «رهبر» بنا می شود، تنها حقوق ذاتی انسان را بی محل و تکلیفهای بیگانه با حقوق را با محل و عامل کاهنده کم و کیف زندگی نمی کند، بلکه بحکم آنکه پایه اش بر تکلیفمند بودن انسان در قبال «رهبر» است، تقدم مصلحت بر حق را نیز برقرار و مصلحت را برحق حاکم می کند. اگر جز این بود، به جای مجمع تشخیص مصلحت، مجمع نگهبان حقوق انسان و حقوق جامعه پدید می آورد. ولایت یک تن بر یک جامعه، یعنی تقدم و حاکمیت قدرت بر حق. چون حق را انسانها دارند و مصلحت را قدرت می سنجد، لاجرم، مصلحتی که قدرت می سنجد ناقض حقوقی می شود که انسانها دارند. بخلاف حق که عمل بدان نیاز به زور ندارد، مصلحتی که قدرت می سنجد و به اجرا می گذارد، چون ناقض حق است، نیاز به زور دارد. از این رو، مصلحت بیرون از حق و حاکم بر حق، ویرانی و فساد گستر است. پس از 5 بهمن 1358 که ملاتاریا، بخاطر آنکه در انتخابات ریاست جمهوری، اقلیتی زیر 5 درصد شد، مصلحت را در آن دید که در انتخابات مجلس اول تقلب کند. پیش از آن نیز، «رهبر»، بنا بر مصلحت، گروگانگیری دست ساخت برخی از گردانندگان حزب جمهوریخواه امریکا را «انقلاب دوم » خواند. از آن روز تا به امروز، محاسبه کنید میزان عظیم ویرانگریهائی را که مصلحت های قدرت سنجیده ببار آورده اند.
16 – هر حقی دلیل حقانیت خود را در خود دارد. چنان که دلیل زنده بودن هر موجود زنده ای، در خود او است. دلیل ولایت فقیه، در خود آن نیست. مدعی ادعا می کند که حکم خداوند است. غافل از این که از حق که خدا است جز حق صادر نمی شود و هرگاه ولایت فقیه حکم خداوند بود، دلیل حقانیت حکم در خود حکم وجود داشت و از جمله، عمل به آن، ناقض حقوق انسان و تحمیل تکلیفی که عمل به حقی از حقوق نیست بلکه نقض حقوق است، نمی گشت. چون دلیل این ادعا در خود آن نیست، به عقلانی و بسا واجب بودن «حکومت عالم بر جاهل» توسل می جویند. غافل از این که:
ً اولا ، در این زمان، فقیه، از لحاظ دانشها و فنونی که بکار اداره جامعه می آیند، در حکم جاهل است. و
ً ثانیا، به تدریج که نقش دانش و فن در اداره امور بیشتر می شود، حتی در کارهائی که در گذشته تحت ولایت کارفرما بودند، بطور روز افزون، کارکنان را در مدیریت شرکت می دهند. جامعه ای که در راه رشد بیفتد، نیازمند به مشارکت هرچه بیشتر مردم در مدیریت می شود. و
17 - ولایت فقیه باطل است از جمله به این دلیل که استعداد رهبری «فقیه» را نیز تابع قدرت می کند. حال آنکه از دلایل حقانیت هر رهنمودی، یکی اینست که انسان را بطور کامل از حق رهبری خود برخوردار کند. ولایت فقیه، بخصوص وقتی مطلقه بمعنای اختیار مطلق فقیه بر مسلمانان می شود، چون این رابطه، با بکار بردن قدرت، واقعیت پیدا می کند (سازماندهی دولت بر محور ولایت مطلقه فقیه)، رابطه فقیه با خود را نیز رابطه با قدرت می کند. یعنی او را قدرتی رهبری می کند که «رهبر» بیچاره گمان می کند وسیله ای در دست او است حال این که خود آلتی در دست قدرت است. چون مردم تحت این ولایت نیز تحت ولایت مطلقه قدرت قرار می گیرند، فضای رهبری انسانها بسته تر می گردد و فضای پیدایش و سلطه مافیاها بر جامعه روز به روز، گسترده تر می شود. از مشاهده وضعیت جامعه خود و جامعه ها، این قاعده را استخراج می کنیم:
در جامعه هائی که رهبری از انسانها به خارج از آنها، یعنی قدرت، انتقال می یابد، بنا بر میزان انتقال این رهبری به خارج از انسان، مافیاهای گوناگون پدید می آیند و بر زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی آن جامعه ها و بر محیط زیست آنها مسلط می شوند.
18 - و نیز، اندازه خود انگیختگی هر انسان و هر جامعه، گویای اندازه استقلال هر انسان و هر جامعه و میزان آزادی هر انسان و هرجامعه و رشد هر انسان و هر جامعه است. چرا که انسان بمثابه یک سامانه، به یمن خود انگیختگی، بطور مستمر، از سامانه ای کمتر کامل به سامانه ای کاملتر تحول می کند. از این رو، اندیشه راهنما، بمثابه نیروی محرکه ای که در عین حال تنظیم کننده فعالیتهای انسان (=سامانه ) است، هرگاه بیان آزادی باشد، خود انگیختگی را به حداکثر و تابعیت انسان از قدرت را به حداقل می رساند. سامانه ای این سان مستقل و آزاد نیروهای محرکه را در رشد خویش بکار می برد. اما وقتی، اندیشه راهنما بیان قدرت، آنهم از نوع «اسلام ولایت فقیه» است، خودانگیختگی را به حداقل و اطاعت از قدرت را به حداکثر می رساند و سامانه این که انسان است نیروهای محرکه را به زور بدل می کند و در ویرانگری بکار می برد.
با توجه به این واقعیت، یکبار دیگر، به روحانیان هشدار می دهم: خود را از یونان زدگی فلسفی و منطقی رها کنید. دین تکلیف مدار را که عاملی از عاملهای اصلی رشد نکردن و زیر سلطه رفتن و عقب ماندن جامعه های مسلمان است، به دین حقوق مدار بدل کنید. خود را از بند ولایت فقیه برهید و با گرویدن به ولایت جمهور مردم، به خود همان نقش بزرگ را بدهید که خداوند به پیامبر (ص) داد: تبلیغ دین بمثابه بیان آزادی و هشدار به انسانها که از حقوق خویش غافل نشوید و انذار باز به انسانها از عواقب غفلت از استقلال و آزادی و حقوقشان.
19 – نه استعداد رهبری انسان قابل انتقال به غیر او است و نه حق تصمیم اوقابل انتقال به غیر او است. ولایت مطلقه فقیه حتی بر انتقال پذیری حق تصمیم نیز بنا نمی شود. بر انکار این حق بنا می شود. چرا که به قول آقای خمینی، ولایت فقیه از نوع ولایت بر صغیر است. مرتب نیز ادعا می شود که ولی امر را خداوند بر می گزیند و خبرگان کشف می کنند و مردم سر به اطاعت او می نهند!
در مردم سالاریهای غرب، منتخبان، در محدوده اختیاری که قانون اساسی به آنها می دهد، بنام ملت، تصمیم می گیرند. چون استعداد رهبری و حق تصمیم قابل انتقال نیست، فرض اینست که تصمیم را اکثریت و اقلیت ملت می گیرند. بدین ترتیب که برنامه پیشنهادی آن نامزد (ریاست جمهوری) و آن نامزدها (نمایندگان مجلس و شوراها) را اکثریت مردم تصویب می کند و آن نامزد و آن نامزدها، به اجرا می گذارند. برگزیدگان اقلیت نیز نقش منتقد و مهار کننده را برعهده می گیرند. بنا بر این، اصل بر اینست که تصمیم را مردم می گیرند و اجرا را منتخبان مردم عهده دار می شوند. حال آنکه ولایت فقیه، وارونه این رابطه را برقرار می کند: تصمیم را «رهبر» می گیرد و اجرا را مردم برعهده می گیرند. چون این رابطه خلاف سرشت انسان است، ناشدنی است. در هیچ جامعه ای نیز نتوانسته دیر بپاید. در ایران نیز، طی 30 سال، ولایت مطلقه فقیه، استقرار نجسته و جز خیانت و جنایت و فساد نگشته است و به اعتراف آقای جنتی و همانندهای او، بارها تا پای سقوط رفته است. سرانجام نیز ساقط می شود. زیرا بطور مداوم خشونت را بر ضد طبیعت و سرشت (استقلال و آزادی استعداد رهبری انسان و حق تصمیم غیر قابل انتقال) انسان، بکار می برد . هر بار، میزان خشونتی که بکار می برد، بیشتر می شود. بنگرید به تقلب بزرگ در انتخابات 22 خرداد 88 و آنچه بر ایرانیان، از آن انتخابات تا امروز رفته است و از این پس خواهد رفت.
20 - در پی انقلاب مشروطیت، قانون اساسی را به ترتیبی نوشتند که حق حاکمیت، جزء جزء ، شد و به هریک از ملت و شاه و قوای سه گانه سهمی رسید. دیکتاتوری رضاخانی پدید آمد و چون ابزار قدرت نزد رضا شاه جمع بودند، صاحب تمام حاکمیت شد. در پی انقلاب 57، در مجلس خبرگان، باز حق حاکمیت، چون گوشت قربانی توزیع شد و به هریک سهمی رسید. سهم «رهبر» نظارت بود و حق نصب چند مقام و عفو محکومان و موافقت با صلح یا جنگ. اما ابزار قدرت در اختیار آقای خمینی بودند و گروگانگیری و جنگ نیز فرصت را از آن او کردند و آنهائی که امروز قربانی استبداد می شوند، دستیار او شدند تا بساط ولایت مطلقه فقیه را بگسترد. هم اکنون نیز اصلاح طلبان سخن از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» می رانند. اما اصل محور در قانون اساسی، ولایت مطلقه فقیه است. یعنی اصول دیگر این قانون به ترتیبی به نگارش درآمده اند که نه تنها مزاحمتی با ولایت مطلقه فقیه پدید نیاورند، بلکه اجرای کامل آن را ممکن سازند. ابزار قدرت نیز در اختیار «رهبر» هستند. نتیجه اینست که مردم از حق حاکمیت خود بطور کامل محروم هستند. تجزیه حق حاکمیت و به هر مقام جزئی را دادن، در جامعه های دیگر نیز انجام گرفته و همین نتیجه را ببار آورده است. نسبت به تکرار آزموده که پشیمانی ببار می آورد، در مجلس خبرگان هشدار دادم. گوشها سنگین بودند و نشنیدند.
اما ولایت مطلقه فقیه باطل است از جمله به این دلیل که دوحق تصمیم و گزینش نوع تصمیم را از استعداد رهبری انسان نمی توان جدا کرد. هرگاه به مردمی گفته شود هریک از شما استعداد رهبری دارید اگر نداشتید، موجود زنده ای نبودید، اما این دو حق را ندارید زیرا خداوند فرموده است بمحض این که مسلمان شدید، این دو حق از استعداد رهبری شما جدا و از آن استعداد رهبری «رهبر» می شود، این حکم، حکم مرگ دستجمعی آن مردم می شد. بدیهی است مردمی که محکوم به مرگ می شوند، نیاز به «رهبر» پیدا نمی کنند.
فرض کنیم که «فتوای» آقای خامنه ای – که استاد او، مرحوم منتظری گفت او سواد این کار را ندارد – این معنی را می دهد که هر مسلمانی استعداد رهبری دارد و از دو حق تصمیم و گزینش نوع تصمیم نیز برخوردار است مگر در مواردی که «رهبر» حکم حکومتی صادر می کند. از اتفاق، پس آنکه «فتوای» کذائی موج اعتراض را برانگیخت، عقلهای توجیه گر در خدمت استبداد، این توجیه را ساختند که او قلمرو قوه رهبری مسلمانان را گسترده کرده است. زیرا تصمیم و گزینش را از آن مسلمانان گردانده به استثنای مواردی که «رهبر» حکم حکومتی می دهد. اما این «فتوی» بر اصل تجزیه پذیری حق «اندیشیده» و نوشته شده است. حال آنکه حق قابل تجزیه نیست. فریبکار، با استفاده از منطق صوری، اینطور جلوه می دهد که «رهبر» حق حاکمیت هر مسلمان و جمهور مسلمانان را پذیرفته است. تنها یک جزء آن را سهم خود دانسته است. اما آن جزء «رهبر» مطاع و جمهور مردم را مطیع می کند. چون ابزار قدرت در اختیار «رهبر» هستند، به مأموران خود حکم حکومتی می دهد در انتخابات تقلب کنید. تقلب، جمهور مردم را از حق حاکمیت خود محروم می کند. هرگاه مردم به اعتراض برخیزند، به مأموران سرکوب دستور گرفتن و شکنجه کردن و کشتن را می دهد. نیاز نیز ندارد که دستور شکنجه و کشتن را بدهد. زیرا هر مأمور او از ولایت مطلقه او برخوردار است و اعتراض کننده را مخالف نظام می شمارد و گرفتار مرگی هرچه شنیع تر می کند. به خود حکم حکومتی می دهد دروغ بگوید و از حکم خود اطاعت می کند و چون دروغش آشکار شد، می گوید «توریه» کردم! و...
بدین قرار آن یک جزء که سهم «رهبر» می شود، او را فرعون می کند و مردم تحت امر فرعون، از راه بکار انداختن نیروهای محرکه در ویرانگری، به جای ساختن زندگی به ویران کردن آن، ناگزیر می شوند.
راه حل یکی و آن، نه به ولایت فقیه و آری به ولایت جمهور مردم است.
2 – در باره پرسش دوم شما، نخست یادآور می شوم که کارخانه دروغ سازی و جعل مثلث زورپرست، هر روز ، برضد من دروغها می سازد و پخش می کند. در ساختن دروغها، از هیچ قلمروئی غفلت نمی کند. خیال مثلث نیز آسوده است زیرا اغلب افراد عادت ندارند از دروغ ساز و جاعل دلیل بخواهند. از قربانی می خواهند ثابت کند که در حق او دروغ گفته اند. چنانکه شما نیزمتاسفانه همین کار را کرده اید.
اما در سفر بازگشت به وطن، هرکس بهای بلیط خود را می پرداخت. متصدی نیز حاج عراقی بود. پول را می گرفت و اسم را ثبت می کرد . طرف شرکت ارفرانس حاج عراقی بود. هرگاه پول بلیط ها را به شرکت ارفرانس نپرداخته بود، شرکت ارفرانس هواپیما در اختیار نگذاشته و سفر انجام نشده بود. هواپیما پرواز کرد و من، بلیط در دست، بر آن سوار بودم. این دروغ، تناقضهای دیگر نیز دارد. این تناقض را شما نیز می توانستید مشاهده کنید.
3 – به پرسش سوم شما، چند نوبت، پاسخ داده ام و گفته و نوشته ام:
3.1- منطق صوری بکار آن می رود که توجه آدمی را به صورت جلب کند تا که او از محتوی غافل شود. در آن مجلس، من سخنرانی نیز کرده ام که سانسور شد. آیا در طول این مدت کسی رفته است ببیند محتوای آن سخنرانی چه بود و چرا آقای موسوی خوئینی ها آن را سانسور کرد؟ نه. دست آقای خمینی را بوسیدن ادای احترام معمول ایرانیان است وقتی به یک دارنده مقام دینی محبوب، ادای احترام می کنند. در جامعه های دیگر نیز رسم ادب گزاردن وجود دارد. با وجود این، در آن مجلس، دست او را بوسیدن، صورت بود و سخنرانی نخستین منتخب تاریخ ایران، محتوی. هنوز که هنوز است آن محتوی توسط این صورت سانسور می شود.
3.2- من آقای خمینی را دوست می داشتم. آن شب، او را نشسته بر صندلی چرخ دار به آن مجلس آوردند. حالت او عواطف مرا برانگیخت و آنچه کردم ابراز علاقه بود.
بر کسی پوشیده نیست که من از فراخواندن او به ترک استبداد و وفای به عهد، هیچگاه بازنایستادم.
4 – در پاسخ به پرسش شما یادآور می شوم که تحصیل هرکسی، دانشی است که می جوید. دانش کسی یافته ها نیستند. به یافته ها «معلومات» می گویند. دانش او نیافته ای یا نیافته هائی هستند که او می یابد و در اختیار همگان قرار می دهد. پس دانش من، هرچه هست، آنست که در طول نیم قرن یافته و انتشار داده ام.
اما اگر مقصود شما مدارک تحصیلی هستند، پاسخ اینست: در ایران، نخست لیسانس معقول و منقول و سپس لیسانس اقتصاد گرفتم. در همان حال، در مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی، محقق بودم و در مدت چهار سال، در 11 تحقیق شرکت کردم. این تحقیق ها به زبان فارسی و برخی از آنها به زبان فرانسه انتشار یافتند.
در فرانسه، در دانشکده حقوق به تحصیل اقتصاد پرداختم و هم با آقایان ﮊاک برگ و با بالاندیه دو رساله دکترا گرفتم. اولی استاد کلوﮊ دوفرانس بود و دومی استاد سوربن. قسمتهای عمده ای از دو تز، در دو کتاب ، «چه انقلابی برای ایران» و «نفت و قهر» و قسمتهای دیگر آنها در چندین مقاله در مجله های علمی فرانسه انتشار یافتند. اما امکان دفاع از تزها را نیافتم. زیرا، به پلیس فرانسه گزارش شده بود که من «مائوئیست» هستم. سفارت ایران نیز، یکچند از تمدید گذرنامه من، امتناع کرد. در نتیجه، آقای بالاندیه در جریان قرار گرفت. ایشان هر سال، یک بار به پلیس می نوشت که من برای تحقیق در باره رساله خود باید در فرانسه بمانم. انقلاب از راه رسید و مرا با خود به ایران آورد.
5 – در باره پرسش پنجم شما، عرض می کنم: که ایرانیانی از مجموعه تدابیر اقتصادی، بیشتر از همه، «خانه های بنی صدری» را بخاطر سپرده اند. این تدبیر، بخشی از یکی از تدبیرها بود در باره توزیع عادلانه تر درآمدها در ایران. حذف بهره بانکی از فعالیتهای تولیدی به توزیع درآمدها نیز ربط پیدا می کند. بالابردن قیمتهای فرآورده ها، از جمله گندم و حداقل دستمزد و تعیین قیمتهای فرآوردهائی چون گوشت و نان و ... باز به توزیع درآمدها ربط می یافتند. مجموعه تدابیر سبب شدند که برای نخستین بار و متاسفانه، تا امروز، آخرین بار، در شهرها و روستاها متوسط درآمد خانوارها از متوسط هزینه خانوارها بیشتر شود.
بنای سامانه اقتصادی تولید محور مجموعه ای از تدابیر را ایجاب کرد که عبارت باشند از 1 – تغییر ساخت بودجه و 2 – تغییر ساخت اعتبارات بانکی و 3 – تغییر ساخت واردات و 4 – محل یابی فعالیتهای تولیدی از صنعتی و کشاورزی و 5 – کاهش تولید نفت و افزایش قیمت آن که سبب شد بهای نفت از هر بشکه 12.70 دلار به 34 دلار افزایش یابد. 6 – تغییر سیاست دولت در آنچه به محیط زیست مربوط می شود ( ایران سبز) و نیز بیابان زدائی و 7 – جذب نفت و گاز در اقتصاد داخلی و 8 – سامانه مند کردن هر یک از رشته و بخشها بمثابه اجزای سامانه اقتصاد مستقل و رشد یاب و 9 – تغییر شبکه راه از بندرها به شهرهای بزرگ مصرف کننده به شبکه ارتباط میان قطبهای رشد و 10 – تغییر سیاست جمعیتی و توزیع جمعیت در سطح کشور و 11 – تغییر سیاست آموزش و پرورش (از جمله ایجاد بانک استعدادها و صاحبان دانش و فن) و 12 – تغییر سیاست توزیع در آمدها که افزون بر کاستن از میزان استثمار زحمت کشان که هدف اصلی بود، موجب گسترش بازار می شد که اقتصاد تولید محور بدان نیاز دارد. و 13 – ایجاد هیجان مثبت کار (به یمن بیان آزادی بمثابه اندیشه راهنما) و 14 – برقرار کردن صلح و ثبات اجتماعی و 15 – برخوردار کردن زنان و مردان از حقوق انسان و کرامت و شرکت دادن آنها در مدیریت جامعه از جمله مدیریت واحدهای تولیدی و 16 – تغییر ساخت دستگاه اداری به ترتیبی که بتواند نقش استراتژیک خود را در رشد اقتصادی برعهده گیرد. بنا بر این، 17 – جانشین کردن ستون پایه های قدرت با ستون پایه های حقوق و در نتیجه، جانشین کردن دولت قدرتمدار با دولت حقوقمدار. حاصل این مجموعه تدابیر، 18 – تغییر رابطه اقتصادی دولت با ملت به قصد استقرار مردم سالاری در ایران می شد. در حال حاضر، ملت وابسته به دولت و دولت وابسته به درآمد نفت و اقتصاد مسلط خارجی است. این رابطه است که دولت وابسته را عامل ویران کردن اقتصاد تولید محور و ایجاد اقتصاد مصرف محور می کند. و 19 - تدبیرها به قصد پایان بخشیدن به پیشخور کردن منابع ثروت کشور و از پیش متعین کردن فعالیتهای اقتصادی یک اقتصاد مصرف محور و وابسته و 20 – تدابیر پیشین با تدبیر بقصد باز و تحول پذیر کردن نظام اجتماعی، همراه است،به ترتیبی که نظام اجتماعی توانا جذب و فعال کردن همه نیروهای محرکه بگردد.
مجموعه این تدابیر به اجرا در نیامدند. با وجود این، یک امر را مسلم کردند: راه رشدی که به مرگ محیط زیست نیانجامد و به بن بست پایان منابع طبیعت، از راه پیشخور کردن، ختم نشود و انسان را بنده سرمایه نکند، وجود دارد.
6 – پرسش ششم شما بر پایه یک دروغ بعمل آمده است. حالا دیگر افزون بر «نوارهای آیت»، فراوان مدارک وجود دارند و به وضوح می گویند که کودتاچیان دانشگاه ها را پایگاههای بنی صدر می انگاشته اند و تعطیل آنها را محروم کردن بنی صدر از پایگاه خود می دانسته اند. تعطیل دانشگاه ها اجرای بخشی از طرح کودتای آنها بوده است. در دانشگاه، نه تنها نگفتم تا انجام انقلاب فرهنگی دانشگاهها بسته می مانند – اگر هم علاقه به دانش و دانشگاه نبود، چون با خود دشمن نبودم و نمی خواستم کودتا انجام بگیرد این سخن را نمی گفتم - ، بلکه توضیح دادم که انقلاب فرهنگی نیاز به تعطیل دانشگاه ندارد. آشکارکردن هدف استبدادیان از تعطیل دانشگاه سبب شد که دوره، طرح ریختن و اجرا کردن، در این و آن پوشش، پایان یابد. از این نظر، موفقیت منتخب مردم ایران کامل بود.
در باره تعطیل دانشگاه، سه قول را می آورم:
l «همانطور که تعطیل دانشگاه ها دلیل نداشت، ایجاد برخوردهای خونین از سوی چپ نمایان نیز دلیل نداشت...» ( به نقل از سرمقاله انقلاب اسلامی، نوشته ابوالحسن بنی صدر مورخ 9 اردیبهشت 1359 )
l «به عنوان انقلاب فرهنگی دانشگاه و موسسات عالی تعطیل شده اند و سرمایه گذاری در صنعت و کشاورزی بدون متخصصان فنی غیر ممکن است. پس یا باید از سرمایه گذاری خودداری کرد و بجای آن نفت بیشتر فروخت و کالای ساخته بیشتر وارد کرد و یا باید متخصصان خارجی استخدام کرد. و آیا آن متخصصان که باید منتشان را کشید می آیند در ایران به زندگانی دلخواه حاکمان تن می دهند؟ یا محیطی متناسب با نوع زندگی خویش طلب می کنند؟ آیاآن محیط اسلامی و مکتبی خواهد بود؟ بستن دانشگاه مثل می نوشیدن است که هم مست شدن است و هم زنا کردن؟! (نقل از بیانیه سیاسی ابوالحسن بنی صدر بتاریخ 11 تیر 1360 )
l « یکی از کانونهای فساد که بدترینِ کانونها شده بود، همین دانشگاه بود که ضربه دوّم را هم باز دانشجوها زدند و این مراکز فساد را هم اشغال کردند و بهعنوان " انقلاب فرهنگی " تعطیل نمودند و دوباره جریانها تداوم یافت» (نقل از نماز جمعه هاشمی رفسنجانی در تیرماه 1361 ).
7 - پرسش هفتم شما بر «گمانی» بنا شده است که به جامعه القاء شده و نزد بخشی از مردم، «فکر ثابت» و راهنمای پندار و گفتار و کردار آنها شده است. حال این که
7.1 – البته شاه و قدرتهای حامیش، بیشترین نقش را در انقلاب ایران داشتند. به دلیل روشن که انقلاب بر ضد استبداد شاه و سلطه بیگانه روی داد. اگر آن استبداد و آن سلطه نبودند، انقلاب نیز روی نمی داد.
7.2- انقلاب یک کار است و بازسازی دولت حقوقمدار کار دیگری است. در پی هر سه جنبش بزرگ دوران معاصر، ایرانیان از استقرار دولت حقوقمدار ناتوان شدند. دلایل آن در یک دلیل خلاصه نمی شود. بدیهی است وقتی خلاء بوجود می آید، قدرت خارجی بیشتر از همه فرصت و امکان پر کردن آن را دارد. اما ابتکار عمل نمی تواند از آن قدرت خارجی باشد. زیرا همواره گروههای قدرتمدار هستند که برای برقرار کردن ولایت خود بر مردم، به سراغ قدرت خارجی می روند. آقای حسن آیت مأمور طرح ولایت مطلقه فقیه شد برای این که تجربه مردم سالاری، در آغاز، شکست بخورد. اما او موفق نمی شد اگر آقای خمینی و دستیاران او در پی استقرار ولایت خود برجامعه نبودند.
از کار آقای بقائی در قم خبرندارم. بر فرض صحت، اگر زمینه وجود نداشت، از کسی چون او، آنهم در قم، چه کاری ساخته می شد؟
7.3 – پس برای این که استبداد عود نکند، این مردم هستند که در جریان جنبش، می باید اعتیاد به اطاعت از قدرت را ترک گویند. حاکمیتی که حق آنها است، خود تصدی کنند و بدانند که این حق را به کسی و به گروهی نمی توان داد. بمحض غفلت از این حق، تحت حاکمیت قدرت (= زور) قرار می گیرند.
برمردم است که جانشین دولت میرنده را در جریان جنبش ایجاد کنند به ترتیبی که دولت حقوقمدار درجا جانشین شود. ستون پایه های قدرت را بشناسند و از میان برداشتن آنها را هدف جنبش خود کنند و خود سازنده ستون پایه های جدید نشوند. بیانهای قدرت را شناسائی کنند و آنها را اندیشه های راهنمای خود نکنند. آنها را که این بیانها را اندیشه راهنمای خود کرده اند،ارباب خود نسازند. بیان آزادی را شناسائی و آن را اندیشه راهنمای خود کنند و هر کاری را به محک استقلال و آزادی خود بیازمایند. و...
دولتهای بزرگ را بنگرید که به جارو کردن درب خانه خود نیز توانا نیستند. اگر به آنها مراجعه نشود، هیچگاه نقش پیدا نمی کنند.
8 – به پرسش هشتم شما نیز بارها پاسخ داده ام: اگر ملاتاریا و اینک مافیاهای نظامی – مالی که از رهگذر جنگ ویرانگر صاحب دولت شدند، سخن راست را بگویند، اگر به شما بگویند که در سفر سران 8 کشور اسلامی به ایران، عرفات گفت و سران 8 کشور تصدیق کردند که ارتش ایران نه حماسه که معجزه ساخته بود و قرار بود هیأت مأمور غیر متعهدها ، در 24 خرداد 60، پاسخ موافق عراق را به پیشنهادی بیاورد که ایران پذیرفته بود ، اگر به شما بگویند کشورهای خلیج فارس آماده دادن غرامت بودند و ما در خرداد 60 کودتا کردیم و جنگ را در سود غرب و اسرائیل ادامه دادیم و یک نسل ایرانی را نفله کردیم و 1000 میلیارد دلار زیان به کشور وارد کردیم و این استبداد تبهکار را بر ایران حاکم کردیم و...، ایرانیان و جهانیان با آنها چه معامله ای را می کنند؟
lاگر با یک ارتش متلاشی – توسط ملاتاریا – ، به یمن وطن دوستی ارتشیان ، مانع از آن شدن که ظرف یک هفته، صدام در اهواز جشن پیروزی بگیرد، پیروزی نیست،
lاگر زمین گیر کردن ارتش عراق و بدست آوردن ابتکار عمل، پیروزی نیست،
lاگر در ششمین ماه جنگ عراق خود را با پیشنهادهای دو هیأت، یکی مرکب از سران 8 کشور، فرستادگان سازمان کشورها اسلامی و دیگر مرکب از 4 وزیر خارجه فرستادگان غیر متعهدها روبرو دید، پیروزی نیست،
lاگر بازپس گرفتن نیمی از زمینهای اشغالی پیروزی نیست،
lاگر موافقت عراق با پیشنهاد غیر متعهدها پیروزی نیست،
l اگر پیشنهاد دادن غرامت به ایران پیروزی نیست،
l اگر...
پس آن پیروزیها که – بنا بر عبور از بحران نوشته آقای هاشمی رفسنجانی - آقای خمینی دستورداده بود تبریکش را نه به رئیس جمهوری که به او بدهند، کدام پیروزی بود؟
اگر اینها پیروز نیستند، لاجرم
· تلفن کردن به وزیر خارجه کوبا که هیأت غیر متعهدها نیاید و پاسخ موافق عراق را نیاورد زیرا در تهران فعل و انفعال هائی دارد انجام می گیرد!
· و ببار آوردن افتضاحهای بزرگ اکتبر سورپرایز و ایران گیت ها
· و نفله کردن یک نسل ایرانی و ببار آوردن آن خسران بزرگ
· و پدید آوردن رانت خوارها و مافیاها
· و جنایت و فساد گستری
· و سرانجام، جام زهر شکست را سر کشیدن،
پیروزی می شوند!!
9 – در پاسخ به پرسش نهم شما یادآور می شوم از کودتا تا امروز ، تحت تهدید به ترور زیسته ام و از امروز تا آزاد شدن ایران از استبداد تبهکار، تحت همین تهدید خواهم زیست. اما چرا؟ زیرا افشای روابط آلی خمینیسم و ریگانیسم و افتضاحهای اکتبر سورپرایز و ایران گیت و جنگی که به ایران تحمیل شد و روابط پنهانی و ممانعت از ساختن آلترناتیو وابسته و ترورها و ...، هریک به تنهائی، برای ترور شدن کافی است. جز این که من هیچگاه اطلاع را وسیله تهدید نکرده ام و بمحض دریافت، انتشار داده ام و انتشار اطلاع، یکی از مهمترین تضمین کنندگان حیاتم گشته است.
یک نشریه، 5 تن را بیش از همه در تهدید به ترور شناخته است و بنی صدر یکی از آن 5 تن است.
10 - پرسش دهم شما نیز، با پایان گرفتن ساخت و ساز جدید سایت انقلاب اسلامی، پاسخ یافت.