سر
مقاله نشریه
انقلاب
اسلامی در
هجرت شماره 755
تاریخ
انتشار 11
مرداد 89 برابر
با 2 اوت 1010
پاسخ به پرسشها
ی ایرانیان
ابوالحسن
بنی صدر
تصمیم
حاکم بر اجرا
است
15- اين كه
گفته مي شود
امامان به
بردگان خود
حقوقي نمي
دادند آيا صحت
دارد كه برده
داشتند و حقوق
نمي دادند
وآيا اين نقض
حقوق انساني
نخواهد بود؟
16- شما
فرموديد كه
واژه ي اولي
الامر در آيه
ي اطيعوالله
واطيعو
الرسول واولي
الامر منكم به
معناي همان
منتخبان مردم
است (اگر
اشتباه نكرده
باشم) ولي
بيشتر مفسران
شيعه معتقدند
كه منظور همان
امامان
دوازده گانه
اند(بر پايه ي
حديث جابرو ....)
وشما فرموديد
اين تفسير با
بقيه آيات
تناقض دارد
ولي خداوند بارها
در قران نفي
زور كرده اند
ولي حق را نيز
نمايان
ساختند كه
مسلمانان
راستين بايد
از آن پيروي
كنند. ولي
همانطور كه
حضرت علي (ع) پس
ازرحلت
پيامبر هيچ
گاه خود را به
مردم تحميل
نكردند و
همچنين
همانند امام
صادق (ع) كه در
پاسخ به
ابومسلم
خراساني كه
پيشنهاد حكومت
داده بود نامه
را پاره كردند
وفرمودند كه
ما هيچ گاه
خود را به
مردم تحميل
نمي كنيم، حال
من نمي فهمم
كه اين بيان
چه ايرادي
دارد لطفا توضيح
كامل
بفرماييد.
17- چرا
بيشتر
پيامبران
الهي در خاور
ميانه ظهور
كرده اند وچرا
مثلا در
افريقا
وامريكا در
ميان برخي اقوام
كه هنوز نيز
عقايد
انحرافي
دارند، پيامبري
مبعوث نشده يا
در شرق آسيا
كه شرايط همين
گونه است؟
18- پرسش
ديگري كه مطرح
است اين است
كه چرا ما دوازده
امام داريم؟
برخي مي گويند
زيرا هدف
خداوند با اين
تعداد انجام
گرفته ولي اگر
مثلا ما
پانزده امام
داشتيم باز هم
همين پاسخ را
مي داديم؟
19- شما
همواره در
آثارتان
تاكيد داريد
كه در قران، روابط بر
پايه ي موازنه
ي عدمي است.
حال اين مسئله
به وضوح در
بسياري از
آيات ديده مي
شود ولي در پاره
اي از آيات
نيز همانند آيه
شصت و پنج
سوره ي نسا يا آيه ي
سي وسه ي سوره
ي مائده گويي
ديده نمي
شود(كه در
سوره ي نسا
مسلمانان را
به اطاعت بي
چون و چرا از
پيامبر فرا مي
خواند در حالي
كه در پاره اي
از آيات،
خداوند دستور
به شورا داده
اند ودر سوره
ي مائده كه در
مورد حكم
محاربه است)
نظر شما چيست؟
20-اين كه
در قران كريم
شهادت يك مرد
برابر شهادت
چهار زن است
را چگونه
ارزيابي مي
كنيد؟ آيا اين
نمي تواند
دليل بر كمبود
توانايي عقلي زنان
باشد در حالي
كه شما در
سخنراني
هايتان در
ايران
فرموديد كه
روايات اين
چنيني از پيامبر(ص)
و علي(ع) با
قران مطابقت
ندارند وآنها
را نپذيرفتيد آيا
فكر نمي كنيد
كه اين روايات
سازگاري
داشته باشند؟
21-شما
مهمترين
اشكالات فقه
را چه مي
بينيد؟
22-مي
دانيم كه حضرت
علي (ع) با
پذيرش مردم
واصرار آنان
خلافت را
پذيرفتند
وحتي از بيعت
در جايي غير
از مسجد نيز
خودداري
فرمودند و به
خوا ست مردم
پذيرفتند اما
خود، حضرت
مالك اشتررا
به فرمانداري
مصر منصوب كردند
كه خواست مردم
مصر معلوم
نبود. آيا اين
بي توجهي به
خواست مردم آن
ديار نبوده
است؟
حال به
طرح پرسشها ي
متفرقه مي
پردازم.
1-شما
فرموديد كه در
رد ولايت فقيه
نه دليل در
مجلس خبرگان
ياد كرديد.
خواهشمندم
دلايل را ذكر
بفرمائيد وبر
پايه ي قران
چه دلايلي در
رد ولايت فقيه
مي توان ذكر
كرد؟
2-در
دانشنامه ي آزاد
(ويكي پديا) نوشته
شده است كه
شما هزينه ي
بليت
هواپيمايي را
كه با آقاي
خميني به
ايران آمديد
را با چك بلا
محل پرداختيد آيا
صحت دارد؟
3-عده اي
به شما ايراد
مي گيرند كه
چرا دست آقاي
خميني را
بوسيديد واین
كار را از شما
بعيد مي
دانستند. نظر
خودتان چيست؟.
4- از شما
خواهشمندم كه
در با ره ي
تحصيلات خود در
ايران و
درفرانسه
توضيح
بفرماييد.
5- شما
سياست
اقتصادي خود
را در جريان
خانه هاي بني
صدري آيا درست
مي دانيد؟
لطفا توضيح
بفرمائيد.
6-شما
فرموديد كه در
رابطه ي
انقلاب
فرهنگي به احمد
خميني گفتيد
كه ما براي چه
دانشگاه را تعطيل
كنيم؟ مگر نمي
گفتيم شاه
بجاي دانشگاه
زندان مي سازد
ولي خود شما
در دانشگاه
تهران گفتيد
كه دانشگاه ها
تا اسلامي شدن
تعطيلند. آيا
اين تناقض
نيست؟
7- يكي از
انديشه هايي
كه در جامعه ي
امروز ايران
ديده مي شود،
اين است كه
ابر قدرت ها
در انقلاب
ايران نقش ايفا
كردند( مثلا
نقش دكتر
بقايي و رفتن
او به قم و
متقاعد كردن
علما براي
دادن مرجعيت
به آقاي خميني
وهمين طور نقش
حسن آيت در
تصويب ولايت
فقيه و توطئه
چيني عليه شماو
...) واين كه چون
بيشتر كشور
هاي جهان سوم
بويژه مسلمانان
در جوامعي
استبدادي
زندگي مي كنند،
پس حتي اگر ما
در اين جنبش
پيروز هم شويم،
باز با نقشه
هاي ابر قدرت
ها شكست
خواهيم خورد
نظر شما چيست؟
8-اين
كه گفته مي
شود شما در
هيچ كدام از
عمليات
هايتان در جنگ
پيروز نبوديد،
آيا صحت دارد
؟
9-در كتاب
ايستاده بر آرمان
نوشته شده است
زماني شما هدف
سرويس هاي اطلاعاتي
امريكا وغرب
بوديد كه شما
را از بين ببرند.
اگر صحت دارد
دليلش چه بوده
است؟
10-استاد
چرا آيات
زيباي سوره ي
زمر را كه از آغازين
سال هاي
انتشار
انقلاب
اسلامي
همواره در
بالاي صفحه ي
نخست درج مي
شد در طراحي
جديد(سايت
انقلاب
اسلامي) از آن
اثري نيست؟
از اين كه
وقت گرانبهاي
شما را مي
گيرم پوزش مي
خواهم واز شما
سپاسگزارم.
اگر در پرسش
ها منطق صوري
را راه و روش
ساختم از
ناداني من است
وشما با
بزرگواري خود
مرا ببخشيد.
به علاوه همه
ي پرسش هاي
بالا، پرسش
هاي من نيست.
وجود ما
سرشار از محبت
شماست.
به
نمايندگي
جمعي از
دوستداران
شما.
❊پاسخها
به پرسشها:
15 - پاسخ پرسش
پانزدهم شما
اینست:
1 -
فاعل «گفته
می شود» مجهول
است. پرسش شما
می باید از
مدعی باشد. از
او باید
بپرسید دلیل و
مدرک شما بر
صحت اتهامی که
وارد می کنید،
چیست؟ تا وقتی
مردمی از مدعی
دلیل نمی
خواهند و از کسی
دلیل می
خواهند که
مدعی او را
متهم می کند،
البته
استقلال و
آزادی نمی
جویند.
2 به ترتیبی
که در پاسخ به
پرسش شما در
باره خدا،
توضیح داده ام،
استقلال و
آزادی انسان
از رابطه او
(محدود) با
خداوند
(نامحدود) است.
این رابطه را
موازنه عدمی
می خوانیم. در
عوض، رابطه
محدود با
محدود که آن
را موازنه
وجودی یا
ثنویت می
خوانیم، جبر
پدید می آورد
و انسان را
گرفتار خود می
کند. بنا بر
رابطه نخستین،
جواز برده
داری نمی توان
صادر کرد. از
این رو،
در قرآن،
«عتق» بمعنای آزاد
کردن برده
مقرر است.
تفصیل را در
کتاب حقوق
انسان می
یابید.
پس روشی که
از انسانهای آزاده
انتظار می رود، آزاد
کردن برده است
و نه برده
داری.
3
بنابر برده
داری، برده
و هر آنچه در
ید او است،
متعلق به صاحب
او است. از این
رو، برده
داران به برده
ها مزد نمی پرداختند
و هنوز ( بیشتر
از 100 میلیون
برده در جهان
وجود دارند) نیز
نمی پردازند. اما
قرآن روشهای
آزاد کردن
بردگان را می
آموزد و «قله
آزادی را به
فراز رفتن،
برداشتن یوق بردگی
از گردن برده»
(قرآن، سوره
البلد، آیه
های 12 و 13) می
داند. پس
کسانی که قرآن
ناطق بوده اند،
جز این روش
نمی توانسته
اند برگزینند:
4 - امر بس
مهمی که هر
انسانی نمی
باید از آن
غافل شود
اینست: کار
نیکو آنست
که دوام
تاریخی
بیاورد. زشتکاران
بسیار کوشیده
اند،
زشتکاری خود
را به
نیکوکاران
نسبت دهند و
غافل بوده اند
که عمل نیک می
ماند و بر نیک
کرداری نیک
کردار گواهی
می دهد و عمل
زشت نیز می
ماند و بر زشت
کرداری
زشتکار شهادت
می دهد. هرگاه
جز این بود،
زورپرستان می
توانستند خود
را جاودانه
نیک کردار و آزادگان
را زشت کردار
بباورانند.
بنا بر این
قاعده،
هرگاه آن
آزادگان
برده داران می
بودند،
کار آنها تا
به امروز - و از
این پس نیز - ادامه
حیات می داد و
شما می
توانستید خود آن
را مشاهده
کنید. و اگر
کارآنها آزادکردن
بردگان بوده
باشد نیز
امروز شما می
باید کار آنها
را ببینید.
چنانکه آبراهام
لینکلن برده
داری را در
امریکا الغاء
کرد و حضور اوباما
در کاخ سفید،
در مقام رئیس
جمهوری،
به شما می
گوید لینکلن
برده داری را
الغاء کرده
است.
و اگر شما به
مدینه بروید،
یک سوم مردم
شهر را شیعه
می یابید و
چون از تاریخ آنها
جویا شوید، آگاه
می شوید که آنها
اعقاب
بردگانی
هستند که امام
صادق (ع) می خرید
و آزاد می
کرد. او قله آزادی
را بر فراز
بود. و باز،
اگر برآن
شوید که
بدانید 100
میلیون برده
در چه کشورهای
جهان در بردگی
هستند، آگاه
می شوید که،
به استثنای
موریتانی که 3
بارهم برده
داری را الغاء
کرده است،
این بردگان در
کشورهای غیر
مسلمان در
بردگی هستند.
یعنی مبارزه
دراز مدت
اسلام با برده
داری موفق
بوده است.
16 به پرسش
شانزدهم شما
مکرر پاسخ
داده ام. از
راه فایده
تکرار، پاسخ
کوتاهی بدان
می دهم:
1 یک
مقام تصمیم
داریم و یک
مقام اجرا.
چون بدون
تصمیم اجرا
نیست، مقام
تصمیم،
مقام اول است
و اساس
سازماندهی را
تشکیل می دهد. در
این مقام،
اصل راهنما،
بنا بر نص قرآن،
«هرکس خود
خویشتن را
رهبری می کند»
است. این اصل بیانگر
دو حق استقلال
انسان در
گرفتن تصمیم و
آزادی او
در گزینش نوع
تصمیم است.
چون هیچکس نمی
تواند جانشین
دیگری در
گرفتن تصمیم
به جای او شود،
اصل اینست که
کسی بر دیگری
ولایت ندارد.
نزدیک تر به
این اصل،
ولایت جمهور
مردم است. از
این رو است که
فرمود:
امرآنها
شورای بین آنها
است. و نیز،
به پیامبر (ص)
فرمود:
اگر هم بخواهی
نمی توانی کسی
را هدایت کنی.
بدین
قرار، بنابر
استقلال و آزادی
انسان در
گرفتن تصمیم و
گزینش نوع آن،
مقام تصمیم،
مقام ولایت
جمهور مردم
است. در این
مقام، اطاعت
ممکن نیست. زیرا
جریان تصمیم
در درون هر
انسان طی می
شود و نمی
توان به مردمی
گفت: هرآنچه
را من می گویم
شما تصمیم
بگیرید. زیرا تصمیم
گیرنده مستبد
می شود و حکم
او را مردم
نمی توانند
اجرا کنند.
چراکه شدنی
نیست. پیامبری
و دین را نیز
بی معنی می کند.
زیرا خداوند
می تواند آفریده
های خود را مجبور
کند چنان بزیند
که او مقرر می
فرماید. اما
چون انسان را
مستقل و آزاد
آفرید و
او را مسئول
کار خویش
شناخت، پس
ولایت جمهور
مردم است که
می باید
سازمان بجوید.
2
پس از آنکه
تصمیم گرفته
شد، نوبت
به اجرا می
رسد. اجرا،
مجری می خواهد
و مقام اجرا
مقام اطاعت
است. زیرا،
بدون اطاعت،
اجرای تصمیم
ناممکن می
شود. آیا معقول و
شدنی است که
تصمیم را
دارندگان حق
تصمیم بگیرند
و مجری را آنها
برنگزینند؟
نه. معقول
نیست زیرا
تصمیم
گیرندگان
هستند که می
دانند چه
تصمیمی گرفته
و چرا تصمیم
گرفته اند. و
هم آنها هستند
که از راه
اجرای تصمیم
خود، می باید به هدفی
دست یابند که
تعیین کرده
اند. اما ممکن
نیز نیست.
زیرا هرگاه
مجری تصمیم،
مردم خود و یا
منتخب آنها نباشد، هم او از
تصمیم آگاه نیست
و هم روش عمل
به تصمیم می
باید روش
تجربه باشد. یعنی در
جریان اجرا، می باید
قابلیت تصحیح را
داشته باشد.
بنا براین،
روش تجربه
ایجاب می کند که بطور مستمر، مجریان
به تصمیم
گیرندگان مراجعه
کنند. باز ممکن
نیست زیرا اجرا
کننده ای که
تصمیم
گیرندگان او
را بر
نمی گزینند، یا خود
خویشتن را به
مردم تحمیل می
کند و یا مقامی
او را بر می
گزیند و اطاعت
از او را واجب می
کند. اگر خود
خویشتن را
تحمیل کند،
منتخب زور است
و اگر مقامی
او را گمارده،
آن مقام مستبد
و بی اعتناء
به حق تصمیم
مردم و مردم
را از حق تصمیم
محروم می سازد
از جمله به
این دلیل که
انتخاب مجری
نیز بخشی از
تصمیم است - و
مجری که بر آنها
گمارده است، بلحاظ
این که با
مردمی که او
را برنگزیده
اند، رابطه
اطاعت برقرار
می کند، نه از
تصمیم
گیرندگان بلکه
از قدرت نمایندگی
می یابد و چون
قدرت از قانون
تمرکز و بزرگ
شدن پیروی می
کند، نه تنها
مجری تصمیم
نمی ماند، بلکه در
اختیار منصوب
کننده خود نیز
نمی ماند. چنانکه
آقای خمینی
در بند قانون
اساسی نماند و
دم از ولایت
مطلقه فقیه زد
که از مصادیق
شرک است و این
ولایت مطلقه
را مأموران
بکار بردند.
مأمورانی که
نه مطیع او
ماندند و نه
از دین پیروی
کردند.
17 پاسخ
پرسش هفدهم
شما اینست: بنا بر
قرآن، هر قومی
هدایت کننده
ای از سوی
خداوند داشته
است. پس پیامبری
خاص منطقه
معینی نبوده
است. اما در دورانی
که پیامبران
دین های جهان
شمول مبعوث شدند،
در برابر
فلسفه قدرت بر
اصل ثنویت، شرق، خصوص شرق
میانه، خاستگاه
پیامبران
توحید گشته
است. هرگاه
شما به تاریخ
بازگردید، در این
منطقه از جهان، مردم
سالاریها بر
اصل مشارکت را
باز می یابید.
توحید، بمثابه
رابطه محدود
با نا محدود، چون
رابطه های
محدودها با
یکدیگر را نیز
از راه رابطه
محدود با
نامحدود برقرار
می کند، با عدالت
اجتماعی و اصل
امامت (هرکس
دارای قوه
رهبری است و
هرکس خود
خویشتن را
رهبری می کند)
همراه می شود.
از این رو، در جامعه
اصل را بر
تضاد منافع
نمی گذارد و
بر توحید حقوق
انسان و حقوق
جمعی می نهد.
این امر که
اصول پنجگانه
توحید و نبوت
و معاد و امامت
و عدالت، در دین
زردشت نیز، اصول
راهنما بوده
اند، غیر از
این که حاکی
از دانش بر
این واقعیت
است که هر
پدیده، در هستی
خود، از این
اصول پیروی می
کند، غیر از
این که بیانگر
حقوقمندی
انسان و هر آفریده
ایست، حاکی از آن نوع از
سازماندهی
است که بنا را
بر استقلال و آزادی
انسان می
گذارد.
چرا
این جامعه ها
مردم سالاری
بر اصل مشارکت
را از دست
دادند، پرسشی
است مهم اما
جای پاسخ به آن، این جا
نیست. در عوض، پاسخ این
پرسش که چرا
در این منطقه
پیامبران دین
های جهان شمول
پیدا شدند، این جا و
اینست: این
جامعه ها هم
میل و هم
زمینه
بازیافت داشته
از دست رفته
را می داشته
اند. اینست که
اصول راهنمای
بیان آزادی، استمرار
جسته اند.
هرچند
قدرتمدارها، با
استفاده از
فلسفه قدرت، تعریفهای
اصول را مقلوب
کرده اند، اما
همواره امکان
باز جستن تعریفهای
راستین وجود
داشته است و
دارد و خواهد
داشت.
با
توجه به این
که دوران بعثت
پیامبران، دورانی
بوده است که
این بخش از
جهان، پر جمعیت
و در رشد بوده
است، امکان
برای ابلاغ
دین بمثابه
بیان آزادی، در این
بخش از جهان
بیشتر بوده
است.
18 - پاسخ
هجدهم شما اینست: نخست این
که اگر از شما
بپرسند چرا می
پرسید چرا 12
امام معین شده
اند، چه پاسخ
می می دهید؟ و آیا اگر 18
امام معین می
گشتند، بازهم
همین پرسش را
می کردید؟
پرسش
در خور اینست: چه وقت
انسان
توانائی «خود
خویشتن را
رهبری کردن» را
پیدا می کند
به ترتیبی که
زندگی او، عمل
به حقوق ذاتیش
و رعایت حقوق
دیگران و زندگی
کردن بمثابه مجموعه
ای از
استعدادها بگردد؟ برای
این که
انسانها
امامان
بگردند، چه باید
کرد و جامعه
ها چگونه
نظامی و چگونه
مدیریتی می
باید پیدا
کنند تا در آنها چنین
انسانهایی
بار آیند و زندگی
کنند؟
با توجه
به این امر که
زمان ما، بعد
از دوران
زندگی امامان
است و با توجه
به این واقعیت
که هر یک از آنان، در وضعیتی
زیسته اند که
همانند وضعیتهائی
نبوده است که دیگر
امامان در آن زیسته
اند، بنا بر
این افزون بر
استمرار الگو
(نماد نیکوئی
بضرورت
استمرار می
جوید)، مجموعه
ای از وضعیتها،
تجربه جامعی
است که در
اختیار
انسانها، نسل بعد
از نسل قرار
می گیرد.
اهمیت الگوی
مداوم و
مجموعه در اینست
که نه الگوی
قدرتمداری،
که الگوی
استقلال و آزادی
انسان، در هر
وضعیتی باشد، جز علی (ع)، دیگران
حکومت نجستند.
و علی نیز، الگوی آزادگی و
حقمداری در دو
وضعیت، یکی در
وضعیت خلیفه بودن
و دیگری در
وضعیت انسانی
تحت حاکمیت
خلیفه های پیش
از خود بود.
مشی او در
مقام خلیفه، مشی یک
مدافع حقوق
انسان بود.
کسی که بر نمی
تافت در قلمرو
حکومت او، از پای
دخترکی یهودی، به ستم، خلخالی
بدرآورند.
بدین قرار، نزاع
شیعه با سنی، آنسان که
بیگانه
کنندگان دین
در بیان قدرت، پدید آورده اند، دور شدن
هم از دین
بمثابه بیان آزادی است و
هم وارونه
کردن حقیقت
است. حقیقت
اینست که در
قرآن، امام،
حاکم
قدرتمدار
نیست، نماد
حقوقمداری و
استقلال و
آزادی انسان
است.
19
پاسخ پرسش
نوزدهم شما
اینست: آیه های قرآن اصول
راهنما را به
ترتیبی که در
قرآن تعریف
شده اند، بازگو می
کنند. از این
رو، هرگاه آیه ای
چنان معنی شود
که با اصول
راهنما
سازگار نباشد، در جا، با آیه های
دیگر، تناقض
پیدا می کند.
شما می پرسید: آیا آیه 65 سوره
نساء و آیه 33 سوره
مائده با
موازنه عدمی
سازگار هستند
یا خیر؟
سازگار هستند
زیرا:
1 آیه 65 سوره
نساء ، روشی را
پیشنهاد می
کند: منافقان
که می خواهند
خویشتن را از
نفاق رهاکنند، پیامبر
(ص) را قاضی
کنند و قضاوت
او را بپذیرند.
قرآن 20 اصل
برای قضاوت
مقرر می
فرماید. قاضی
که این اصول
را رعایت کند، حق را از
ناحق تمیز می
دهد و تمام حق
را به صاحب حق
باز می رساند
و اسباب آشتی
متجاوز به حق
با صاحب حق را
از راه دادن
حق به حقدار، فراهم می
کند. برقرار
کردن صلح و
بازآوردن
دشمنی به
دوستی، یکی از
اصول
بیستگانه
حاکم بر قضاوت
است. در همین آیه نیز
هدف از قضاوت
رها شدن از دشمنی
و ستیز است.
افسوس که این
اصل نه در
جامعه های
اسلامی رعایت
می شود و نه در
جامعه های
دیگر.
قرآن، پیامبر (ص )
را قاضی می
کند زیرا او
الگوی حقمداری
است و اصول
راهنمای
قضاوت را نیک
می شناسد. پس
قضاوت او
الگوی قضاوت
می شود. از راه
عبرت، بنگریم
به وضعیت
امروز ایران و
از خود بپرسیم: با وجود
الگوئی چون
پیامبر (ص)، «قاضیان
شرع» امروز، ضد آن الگو
نیستند؟
2
اما در باره آیه 33 سوره
مائده، در کتاب
«انسان، حق، قضاوت و
حقوق انسان در
قرآن»، توضیح
داده ام.
کوتاه آن توضیح
این که
1/2- هرگاه
دولت، دولت
جور باشد، بنابر قرآن، قیام
برضد آن حق، بنا بر
این، وظیفه هر
انسان است(سوره
نساء آیه 75). بنا بر
این،
2/2
اگر دولت دولت
عدل باشد و
منتخب (منکم)
جمهور مردم
باشد، اقدام به
جنگ مسلحانه
(محاربه) برضد
دولت عدل، ستمگری
است. محارب، هرگاه
بهنگام حرب
دستگیر شود، یکی از سه
مجازات را
دارد. اما
قاضی حق ندارد
بدون لحاظ
کردن اصول
بیستگانه، محارب را
به یکی از 3 مجازات
محکوم کند. بدین
خاطر، علی (ع) به
محارب مهلت
داد (یکی دیگر
از اصول بیستگانه)
و چون علت را
از او پرسیدند، فرمود: برای این
که راه اصلاح
بر آنها بسته
نگردد. بدین
سان، چون
جبران و ترمیم
نیز یکی دیگر
از اصول راهنمای
قضاوت است، قاضی نمی
تواند
مجازاتی را
مقرر کند که در
صورت اجرا، نه خطای
قاضی در قضاوت
قابل جبران باشد
و نه محکوم
بتواند کرده
خویش را جبران
و نقص و یا
نقصهائی را که
وارد کرده است، ترمیم
کند.
با آنکه رﮊیم کنونی، نمونه کم
مانند رﮊیم ستمگر
و ستمگستر است
و در این رﮊیم، انسان از
استقلال و آزادی و
حقوق خویش
محروم است و
قیام بر ضدش
واجب، در تضاد
با همین آیه،
انسانهای
آزاده ای را
که برای احقاق
حق خویش در
جنبش همگانی
شرکت می کنند،
محارب می
خواند و حتی
کسانی را به
دار می کشد،
که پیش از
جنبش، دستگیر
کرده است.
20 پاسخ
پرسش بیستم
شما اینست:
1 - شهادت
یک مرد برابر شهادت
چهار زن است، در قرآن نیست.
تنها در یک آیه، در امر
مالی که مردان
بدان می
پردازند، شهادت 1
مرد و دو زن را بعنوان
شاهد معامله
(بقره آیه 282)
مقرر می کند.
تصریح میکند
برای این که
اگر یکی
فراموش کرد،
دیگری به یاد
داشته باشد. پس دلیل
در آیه ذکر
شده است: امکان
اطلاع داشتن.
دلیل آن نیز
اینست که زنان
کمتر در جریان
فعالیتهای مالی
مردان هستند.
در جامعه های
امروزی، با آنکه زنان
خود به داد و
ستد می
پردازند،
متاسفانه
فعالیتهای
اقتصادی
همچنان
مردانه هستند.
اگر شهادت حق
نیست، اشتغال
به شغل قضاوت
حق است. زنان
از این حق محرومند.
2
شهادت وظیفه
است و بدیهی
است که وظیفه می
باید عمل به
حق باشد. بنا
بر این، بنیاد
شهادت، نه کمال و
نقص عقل که
اطلاع است.
شاهد می باید
از حق (برای
مثال امری که
واقع شده است) آگاه باشد
و به حق شهادت
بدهد. از این
رو،
3
در مواردی که مردان
بی اطلاع و یا
بسیار کم
اطلاع هستند، شهادت
زنان مسموع
است (مسائل
خاص زنان). پس
هرگاه در امر
مالی نیز زنان
بخاطر تصدی، اطلاع
کامل داشته
باشند، شهادت آنها مسموع
است و شهادت
مرد بی اطلاع
و یا کم اطلاع
نامسموع است.
4
در مواردی که
یک طرف ادعا
می کند و «بینه»
قابل ارائه
نیست، شهادت
صاحب ادعا با
شهادت کسی که
شهادت مدعی برضد
او است، برابر
است (برای
مثال، ادعای
شوهر در باره
زنای همسر).
باوجود این، شهادت
متهم پذیرفته
می شود زیرا
اصل بر برائت
است (یکی دیگر
از اصول
راهنمای
قضاوت).
5
قاضی می باید
علم پیدا کند
و بر اساس
علمی که یافته
است، قضاوت
کند. شهادت
جای علم قاضی
را نمی گیرد.
بکار او در
یافتن علم می آید.
21
پاسخ پرسش
بیست و یکم
شما اینست: مشکلهای
عمده
که فقه
بدانها
گرفتار است، عبارتند
از
1
فقه تکلیف
مدار است. می
باید
حقوقمدار شود
و تکلیف را نه
جدای از حق که
عمل به حق
بشناسد.
2
اصل راهنمای
فقه، همان
ثنویت
ارسطوئی است.
بر این اصل و
با بکار بردن
منطق صوری
ارسطوئی در
استنباط حکم
شرع، از اصول
راهنما به
تعریف قرآن و از
حقوق ذاتی
انسان و نیز
حقوق جمعی
انسانها، غفلت می
شود. در
مواردی هم که
غفلت نمی شود، تعریف،
هم شفاف نیست
و هم تناقض آمیز است.
بسا
هست که احکام
تبعیض آمیز ( از
جمله به زیان
زن) و یا ناقض
حقوق انسان و حقوق
جمعی انسانها
و بسا دین و
پیامبری و... می
شود (موارد ولایت
مطلقه فقیه و
خشونت را سرشت
انسان دانستن
و تقدیس خشونت
و...). می توان گفت
این موارد مقبول
بیشتر فقیهان
نیست. اما
نقصهای بالا و
زبان مبهم که
زبان منطق
صوری است، امکان
داده است که
ولایت مطلقه
فقیه استقرار
بجوید و دارد
ریشه دین را
می سوزاند و
حیات ملت را
بمخاطره
انداخته است.
22
پاسخ پرسش
بیست و دوم
شما اینست:
1- علی (ع)
وقتی به خلافت
رسید که مصر و
ایران و ... جزء
قلمرو
دستگاه
خلافت بودند.
همانطور که
خاطرنشان
کردم عمل نیک آنست که
همواره وجود
داشته باشد و
امروز نیز شما
آن را
مشاهده کنید. در
قلمروهائی که
به تصرف قوای
خلیفه درآمده بودند، هم امروز، علی (ع)
محبوب و نیز
الگو و معلم
است. چرا؟
زیرا علی بنا
بر نهج
البلاغه و عمل
او می خواست
میان عرب و
غیر عرب
برابری
برقرار کند و
همانطور که
تاریخ می گوید، عرب زیر
بار نرفت.
محبوبیت
علی (ع) در مصر و
شمال افریقا، زمینه
ساز استقرار
خلافت فاطمی
در این بخش از
دنیای اسلام
شد. گرچه
کردار خلفای
فاطمی اندک شباهتی
با کردار دادگستر
علی (ع) نداشت.
2
در میان
شخصیتهای صدر
اسلام، تنها دو
شخصیت، مقبول تمامی
مسلمانانند: پیامر و
علی (ع) در
جنبشهای قرن
بیستم جامعه
های مسلمان، با هدف
استقلال از
سلطه بیگانه و
بازیافت آزادی، رجوع به
علی (ع) بوده است.
جنبش اصالت
انسان در غرب
نیز، از علی (ع)
الهام گرفته
است.
3
علی (ع) دو حاکم
بر مصر گمارد، یکی محمد
فرزند ابوبکر، خلیفه
اول که عمال
معاویه در مصر
او را مسموم
کردند و دیگری
مالک اشتر، که پیش از
رسیدن به مصر، باز توسط
عمال معاویه
مسموم شد. او هر
دو را به
اجرای میثاقی
موظف کرده
است شامل
باید ها و
نبایدها.
بایدها رعایت
حقوق و نبایدها
تجاوز به حقوق
بوده اند. هر
دو دستور
یافته اند، در رابطه
با مردم، بر وفق
رهنمودهای قرآن عمل
کنند. از جمله
این رهنمودها
است، تقدم
مقام تصمیم بر
مقام اجرا به
شرح بالا. در
میثاق با مالک
اشتر، این تقدم
بسا اساس
رهنمودها است.
❊
پرسشها یی که
به اینجانب
ربط می جویند
و پاسخهای آنها:
1- پاسخ
پرسش اول شما
را طی 40 سال، در نوشته
ها و مصاحبه
ها و سخنرانی
ها داده ام
(تعمیم امامت
را پیش از
انقلاب نوشته
ام). در پاسخ به
پرسش شانزدهم
شما نیز یکی
از این دلایل
را باز گفته
ام. در طول
زمان، از رهگذر
مطالعه، دلایل
دیگر جسته و
بر آن 9 دلیل
افزوده ام. این
دلایل، فهرست
وار عبارتند
از:
1 -
بنا بر نص
قرآن، هرکس خود
خویشتن را
رهبری می کند.
این اصل بیانگر
دو حق، یکی حق
استقلال و
دیگری حق
آزادی است. هر
انسانی می
باید مستقل
باشد در گرفتن
تصمیم و آزاد باشد
در گزینش نوع
تصمیم. هر
جامعه ای نیز از
این دو حق
برخوردار است.
بنا بر این،
2-
اصل اینست که
کسی بر دیگری
ولایت نداشته
باشد. نزدیک
تر از همه به
این اصل، بنا بر
قرآن، ولایت بر
یکدیگر است.
چون حق تصمیم
قابل انتقال
به غیر نیست، ولایت بر
یکدیگر می
باید بر اساس انتقال
ناپذیری حق
تصمیم،
سازمان و
سامان بجوید.
3
هرگاه به آیه ای
معنائی داده شود
که آن را در
تناقض با آیه های
دیگر قراردهد، آن معنی
دروغ است.لذا چه
ولایت فقیه و
ولایت مطلقه، در قرآن نیست. در
قرآن، تنها یک آیه رهنمود
می دهد که
افراد دین
بیاموزند و به
دیگران نیز
بیاموزند.
هرگاه بنا بر
ولایت فقیه
بود، آیه می
باید این می
شد که فقه
بیاموزند و بر
دیگران ولایت
کنند. افزون
بر این، با
فراوان آیه های
قرآن (هرکس
خود خویشتن را
هدایت می کند و
پیامبر (ص) ولی
و وصی و قیم و
وکیل و پدر و...
مردم نیست و
زنان و مردان
مؤمن ولی
یکدیگرند و... )
تناقض پیدا می
کند. حتی با آیه اطیعواالله
و ... نیز در
تناقض است.
چرا که بنا بر
این آیه، مرحله
نخست، یعنی
مرحله ای که امری
موضوع
تصمیم شده است
(امرشان موضوع
شور میان آنها است
به مرحله
تصمیم راجع
است)، می باید
طی شده باشد و درمرحله
دوم که مرحله
اجرا است، امر
موضوع اجرا می
باید وجود
پیدا کرده
باشد تا که
مسلمانان از خدا
و رسول و ولی
امرهای منتخب
خود اطاعت
کنند. پیش از
تصمیم، امر قابل
اجرائی وجود
ندارد تا
موضوع آیه اطیعو...
بگردد. پس
ولایتی که یک
تن را جانشین
یک جمع در
تصمیم می کند، ناقض این آیه است.
4
رابطه انسان
با خدا، به
ترتیبی که در
پاسخ به پرسش
شما توضیح
داده ام، رابطه
محدود با
نامحدود، بنا بر
این، رها از
قدرت (= زور) است.
رابطه انسان
با «ولی فقیه»، رابطه
محدود با
محدود بر
میزان قدرت
است. هرگاه
انسان ملتزم
به اطاعت از
احکام حکومتی
«ولی فقیه»
(ادعای اخیر آقای خامنه
ای که ناقض
قانون اساسی
ولایت مطلقه
فقیه کنونی نیز
هست)، خداوند و
دین بی محل و
انسانها تابع
جبر احکام
حکومتی می گردند.
آقای
منتظری ولایت
مطلقه فقیه را
از مصادیق شرک
دانسته است.
در واقع، انکار
خدا و دین است.
زیرا:
5
رابطه انسان
با خداوند، بیانگر
توحید است.
اما رابطه با
«ولی فقیه»، بیانگر
ثنویت تک
محوری است.
«ولی فقیه»
محور فعال
مایشاء و
انسان محور فعل
پذیر است. او
مطاع و انسان
مطیع است. اما
دو اصل توحید
و ثنویت تک
محوری ضد
یکدیگرند: وقتی
ولایت با
جمهور مردم است
و همه در
اداره امور
خویش شرکت می
کنند، نیاز به
قدرت (= زور) پیدا
نمی شود.
بتدریج که از
میزان شرکت
جمهور مردم در
ولایت برخویش
کاسته و بر ولایت
دولت بر مردم
افزوده می شود، نیاز به
قدرت افزایش
پیدا می کند.
وقتی ولایت مطلقه،
سلطه یکی بر
همه است، این
ولایت قدرت
است که فراگیر
می شود. این
واقعیت را پیش
از تجربه، گفته ام و
اینک که 30 سال
از تجربه می
گذرد، ایرانیان
وقتی به آن پی می
برند که بهای
بس سنگینی
بابت تن دادن
بدان پرداخته
اند. آن روز
گفته ام که
تعریف زور
یعنی اعمال
زور یکی در
برابر همه و
مدعی بسط ید
بر همه است.
وقتی آقای خمینی
گفت: اگر ملت
موافقت کند من
مخالفت می کنم، نماد زور، یکی در
برابر همه شد.
هرگاه آن روز
مردم تن به
این فرعونیت
نداده بودند،
بجای 30 سال مرگ
و ویرانی و
فساد، 30 سال
رشد در
استقلال و
آزادی کرده
بودند.
6
قرآن روش عمل
به حق است. از
خاصه های حق
یکی اینست که
همگان داشته
باشند و همگان
بتوانند بکار
برند. پس آن «ولایت» که یکی
بتواند بکار
برد و دیگران
نتوانند بکار
برند، حق نیست. مهم
تر این که
7 معنی
در دین اکراه
نیست، اینست که
واجب دین را
بدون زور باید
بکار برد. حال آنکه حرام دین آنست که
عمل کردن به آن نیاز به
زور دارد و
ویرانی ببار
می آورد. حال آنکه ولایت
یکی بر دیگران، «ولی امر»
را نیز ناگزیر
می کند زور
بکار برد و
خود نیز بنده
زور شود.
8
نسبت دین به
قدرت نسبت
تضاد است. دین
برای آن نیست که
انسان بنده
قدرت بگردد، بلکه
برای اینست که
استقلال و آزادی خود
را بدست آورد و
زندگی را رشد
در برخورداری
از حقوق خود و
با بکار
انداختن
استعدادهای خود
کند. هرگاه
دین و قدرت
ازدواج کنند، دین نیست
که می تواند
قدرت را به
استخدام خود در
آورد بلکه
این قدرت است
که دین را به
استخدام خود
در می آورد. این
واقعیت که در
هیچ تاریخی
دولت دینی یا
مرامی تحقق
نجسته است و
این واقعیت که
پیش و پس از
اسلام، هر نوبت
که کوشیده شد
دولت دینی
تشکیل شود، دین،
دولتی و وسیله
کار قدرت گشت، کافی بود
که نسل انقلاب
زیر بار ولایت
فقیه نرود.
اما
چرا دین نمی
تواند قدرت را
بکار ببرد و
قدرت می تواند
دین را بکار
برد؟ زیرا قدرت
فرآورده
رابطه قوا در
جامعه است.
رابطه قوا
مسلط و زیر
سلطه پدید می آورد.
هرگاه دین
بخواهد این
رابطه را
تغییر دهد، می باید
قدرت را منحل
کند. این کار
را انسانها می
توانند بکنند
وقتی استقلال
و آزادی خویش
را قدر می
شناسند و
همچون
انسانهای
مستقل و آزاد،
بر اساس حقوق
با یکدیگر
رابطه برقرار
می کنند. اگر
دین قدرت را
منحل نکند،
ناگزیر توجیه
گر قدرت می
شود. وقتی این
قدرت دولت
است، دین
دولتی وسیله
کار دولت می
شود. از این
رو، دین با
استقلال از
دولت است که
می تواند
طبیعت خود را
که بیان آزادی
است، باز
یابد.
9 - بیان
قدرت مبهم و
بیان دین شفاف
است. قرآن، جای جای، خاطر
نشان می کند
که شفاف و
سرراست است.
ولایت فقیه و
بیشتر از آن، ولایت
مطلقه فقیه،
بیان قدرتی همه
ابهام است. به
سراغ قرآن
برویم و
ببینیم برای
ولایت فقیه
موضوعی وجود
دارد؟:
9/1
حقوق انسان که
ذاتی حیات او
هستند
را،
جز خود انسان، کسی نمی
تواند به عمل
درآورد. این
حقوق در قلمرو
شخص انسان هستند.
9/2 -
حقوق جمعی،
متعلق به جمع
هستند و جمع
می باید اجرای
آنها را
تصدی کند.
9/3-
حقوق موضوعه
می باید
بیانگر حقوق
ذاتی باشند.
لذا، وضع و
اجرای آنها، در قلمرو
جمهور مردم
قرار می گیرد.
9/4
رشد را انسان
می کند. پس
تصدی آموزش و
پرورش با جمهور
انسانها است.
9/5
رابطه با
جامعه های
دیگر، بر اصل
موازنه عدمی، یعنی
رابطه بر وفق
حقوق جمعی و
حقوق انسان، موضوع
کار جامعه های
در رابطه است.
9/6 -
چون جامعه
مسلمان ابتدا اقدام
به جنگ نمی
کند، هرگاه
مورد تجاوز
قرار گرفت، دفاع حق، بنا براین، وظیفه
جمهور مردم
است.
9/7
تصدی
فعالیتهای
اقتصادی با
مردم است. پس آنها هستند
که می باید
دخل و خرج خود
و کشور را تصدی
کنند.
9/8
قضاوت تابع
اصول راهنما و
کار قاضی
مستقل است.
چون رجوع به
قاضی آزاد است و چون قاضی
می باید از
دولت مستقل
باشد، قضاوت در
قلمرو ولایت
فقیه قرار نمی
گیرد.
9/9
امنیت در
جامعه چونکه
تابع رعایت
حقوق است و
متصدیان آن می باید
از حمایت کامل
جمهور مردم
برخوردار باشند، در قلمرو
ولایت جمهور
مردم قرار می
گیرد.
9/10 نابسامانی
ها و آسیبهای
اجتماعی ناشی
از روابط قوا
و رعایت نشدن
حقوق، موضوع
امر به معروف
و نهی از منکر
هستند که باز
تصدی آن با
یکایک اعضای
جامعه است. جز
با شرکت مردم
در ارزیابی و
انتقاد، جامعه
ارزیاب و
منتقد بوجود
نمی آید.
امور
بالا و امور
دیگری (ازدواج
و طلاق و...) که
باز حق و
وظیفه و موضوع
مسئولیت مردم
هستند، قابل
تصدی نمی شوند
مگر به
برخورداری
اعضای مستقل و
آزاد جامعه
از حق تصمیم و
حق گزینش
مجریان تصمیم
ها. افزون بر
این، تصدی این
مسئولیت ها
نیاز به
فراوان دانش
ها و فنون
دارد که یک تن، «ولی فقیه»
نمی تواند آنها را
داشته باشد.
یک گروه نیز
نمی توانند همه
دانشها و فنون
را داشته
باشند. نیازمند
برخورداری از
همه دانشها و
فنونی هستند که
جمهور مردم می
توانند داشته
باشند و در
جریان رشد
تحصیل کنند.
بدین قرار، برای
فقیه، ولایتی
جز انتقال
دانش خود به
خواستاران آن نمی
ماند. همان که
موضوع آیه 122 سوره
توبه است.
10 -
موضوعهای
واجب و مباح و
حرام، بدون
استثناء، واقعیت
خارجی دارند.
هرگاه جز این
بود، عمل به
دین غیر ممکن
می شد. ولایت
فقیه هیچ واقعیت
خارجی ندارد.
نظر و ساخته
ذهن است.
مصداق امامت
در قرآن نیست
زیرا، اولا ً وقتی می
گوئیم انسان،
امام خلق می
شود، انسان
واقعیت خارجی
دارد و
استعداد
رهبری هم در
او واقعیت
دارد و این
استعداد در
رابطه با او
تعریف می شود
(هرکس خود
خویشتن را
رهبری می کند).
حال این که
اگر بگوئیم
انسان ولی
بدنیا می آید، واقعیتی
را بیان نکرده
ایم، بلکه یک
نظر ساخته ایم
و به واقعیت
نسبت داده
ایم. چرا که
انسان می باید
در رابطه با
دیگران قرار بگیرد
تا، بنا بر
انواع رابطه
ها، انواع
ولایت ها
بوجود آیند.
استعداد
رهبری در
انسان سلب
شدنی نیست حال
این که ولایت
با تغییر
رابطه تغییر
می کند.
در نتیجه،
11
ولایت فقیه
مجموعه ای از
تبعیض ها است:
11/1- تبعیض
بسود ذهنیت
(نظریه ولایت
فقیه) بریده از
واقعیت و
مجبور کردن
واقعیت (انسان
صاحب استعداد
رهبری) به
انطباق خود با
ذهنیتی که به
زور تحمیل می
شود. سرانجام
این تبعیض را
در جامعه های
دیگر و در جامعه
ایران امروز، مشاهده
می کنیم.
11/2-
تبعیض به سود
یک تن از یک
قشر (فقیه) بر
تمامی جامعه.
نخبه گرائی که
تمرکز قدرت در
یک شخص،بنا بر
این، استبداد
فراگیر را
ببار می آورد.
11/3-
تبعیض به زیان
دانشها و فنون
است و سبب
سانسور شدید آنها می
شود. زیرا
ولایت مطلقه
فقیه وقتی از
راه غصب ولایت
جمهور مردم، واقعیت
می یابد، دین و
دانش و فن را
تابع قدرت
مطلقه می کند.
چون دین و
دانش با قدرت
ناسازگار و با
آزادی
سازگار هستند، قدرت ضد
رشد و سانسور
گر دین و دانش
و فن می شود.
11/4-
تبعیض به سود
اقلیت ملتزم به
ولایت فقیه و
اکثریت بزرگ
مردم. چنانکه رﮊیم کنونی
کار خود را با
تقسیم مردم به
مکتبی و ضد
مکتبی و نیمه
مکتبی و بی
تفاوت، آغاز کرد و
به تقسیم به
خودی و غیر
خودی رسید و
اینک خودیها
نیز بر میزان
قدرت، با
یکدیگر در
نزاع می شوند.
11/5
چون قدرت فرآورده
رابطه قوا است
و لاجرم تبعیض
ساز است، مرتب
تبعیض می سازد
و برقرار می
کند. تبعیض به زیان
زن، از پیش
وجود داشته و
رﮊیم آن را
تشدید کرده
است. برعهده
شما است که تبعیضهایی
را شناسائی
کنید که در
گذشته نبوده
اند و رﮊیم آنها را
بوجود آورده است.
12
ولایت فقیه با
تخریب آغاز می
شود و در
تخریب می
میرد. تا
پیروزی انقلاب، ولایت با
جمهور مردم
بود. از آن پس، به تدریج، ولایت
جمهور مردم، جای به
ولایت فقیه
سپرد. هریک از
مراحل گذار، تا ولایت
مطلقه فقیه، با
تخریبی بزرگ
همراه بوده
است.(برعهده
گرفتن
فرماندهی کل
قوا از سوی آقای خمینی
و صادر کردن
دستور جنگ،
گروگانگیری، محاصره
اقتصادی، ایجاد
ستون پایه های
قدرت، جنگ 8 ساله، بکار
انداختن
ماشین اعدام و
برقرار کردن
سانسور و...).
گمان
نرود که آقای خمینی
و دستیاران او
نتوانسته اند
این گذار را
بدون تخریب
انجام دهند، هیتلر و
حزب نازی نیز
با تخریب آغاز کرد و
در ویرانه ای
که از آلمان ساخت
مردند.
استالین نیز
با تخریب شروع
کرد و رﮊیم او، در بطن
ویرانگریها
که ببار آورد مرد.
جز این نیز
ممکن نیست.
زیرا رابطه
قدرت از رهگذر
ویرانگری
برقرار می شود
و چون یک تن و
یا یک گروه می
خواهند با
جامعه این
رابطه را
برقرار کنند، ابعاد
مرگ و
ویرانگری
بسیار بزرگ می
شوند. از این
رو است که قرآن، نسبت به
ویرانگریهای
فرعون و
فرعونیت، مکرر
هشدار می دهد.
هنوز
دلایل دیگر
وجود دارند.
در نوبت دیگر، همراه با
پاسخها به
پرسشهای دیگر
شما، آنها را بر
خواهم شمرد.