سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 743

تاریخ انتشار 26 بهمن 88 برابر با 14 فوریه 2010

 

نقد یک هموطن و نقدی بر آن نقد، از ابوالحسن بنی صدر بمناسبت سال روز انقلاب

 

 

از 22 بهمن تا 22 بهمن

 

 درآمد

   اینک که ایرانیان در جنبش هستند و تا این زمان، به رغم سبعیت سران و مأموران رژیم، خشونت را به جنبش خود راه نداده اند، می توانند دریابند انقلاب 57 که ترجمان اراده ایرانیان به زیست در استقلال و آزادی بود،  تا کجا شکوهمند بوده است و هست. هرگاه، در جنبش کنونی، مردم ایران بنا را بر خشونت زدائی بگذارند و استقرار ولایت خویش را هدف کنند، می توانند امیدوار باشند که پس از افزون بر یک قرن تلاش، شاهد استقرار دولت حقوقمدار می شوند. بنایم براین بود که به مناسبت 22 بهمن و سالگرد پیروزی انقلابی که، در آن گل بر گلوله پیروز شد و سرآغازی شد بر انقلاب های خشونت زدا، در سطح دنیا، در باره آن روزهای فراموش نشدنی، با ملت در جنبش سخن بگویم. اما حل مسئله ای مهم از مسائلی که جنبش کنونی با آن روبرواست، را ضرور یافتم.

     اما مشکلی مهم که جنبش می باید آن را حل کند ایجاد «بدیل» است. گذار از ولایت فقیه به ولایت جمهور مردم، نیازمند ظهور بدیل برای تصدی دوران گذار است. از این روست که به طور مستمر به بررسی این مشکل و پیشنهاد راه حل آن پرداخته ام و  می پردازم. در این نوبت، باز به نقش احزاب و نیز روحانیت می پردازم. در دو سرمقاله پیشین که از جمله، نظر آقای مهندس سحابی را نقد کردم، به نقش احزاب سیاسی و نیز روحانیت در این دوران حساس و رابطه آنها با ولایت جمهور مردم پرداختم. اما واکنشهایی که از سوی برخی از هموطنان ابراز شده اند، حاکی از آنند که توصیف و تبیین اینجانب رسا نبوده است. نخست توجه خوانندگان را به یکی از نقدها جلب می کنم و سپس می کوشم مشکل را به شفاف ترین شکل ممکن بیان کنم و راه حل آن را بجویم.

 

نقد یکی از هموطنان:

جناب آقای بنی صدر، جنبش همگانی کنونی در داخل و خارج ایران یکبار دیگر به جهانیان نشان داد که اندیشه و منشی که به استقلال و آزادی ایران بر مبنای موازنه عدمی (به مثابه دو حق/دو روش غیرقابل تفکیک و غیر قابل انتقال به دیگری)، نظر دارد، همچنان زنده است و می تواند راهنمای مطمئنی برای حرکت اصولی به سوی آزادی ایران از شرّ کثیری به نام ولایت فقیه باشد. هر کسی که در این مدت هفت ماهه اخیر، افکار عمومی در سطح جهانی را رصد کرده باشد تایید خواهد کرد که با این جنبش یکبار دیگر ما ایرانیان کرامتمندی ملی خویش را بازجسته ایم. در این پیوند، توسعه گفتگوهای انتقادی و عمیق که گشوده بر همگان باشد، به خصوص میان باورمندان به خط استقلال و آزادی ایران و اندیشه موازنه عدمی، یک ضرورت است زیرا به نظر می رسد هنوز ابعاد راهبردی اندیشه مزبور در موقعیت های مشخص سیاسی و اجتماعی، مثل موقعیتی که الان در ایران شاهد آن هستیم و دارای پیچیدگی های فراوانی است، بر بسیاری ناروشن است.

 همین گفتگوی انتقادی جنابعالی با آقای مهندس سحابی که اخیرا نشر یافته است مثال خوبی است. این گفتگو به نوبه خود نشانگر وجود همین پیچیدگی هاست که اجازه می دهد حتی در میان طرفداران خط استقلال و آزادی که پایبندی علمی و عملی به راه پیر ملی ایران زنده یاد مصدق و پیشتر از او شهید مدرس دارند، اختلاف نظرات، و به تبع اختلافات راهبردی، جدی باشد. به همین دلیل، به عنوان یکی از جوانان این مرزوبوم که دل در اندیشه موازنه عدمی، به مثابه فلسفه ای برای زندگی در دنیای جدید دارم و به جبنش سبز ملت بسیار امیدوارم، خواهش دارم این گفتگوها را قطع نکنید زیرا در مقطع تاریخی کنونی که مردم نیاز به اندیشه راهنمای آزادی دارند، اگر این نوع دیالوگهای استراتژیک تداوم نیابند تاریکی بر تاریکی افزوده خواهد شد و در ظلماتی که به سبب انواع فریبکاری های سیاسیون در داخل و خارج پدید می آید معلوم نخواهد بود که بر سر جنبش کنونی ملت ایران چه خواهد آمد؟ مگر نه این است که یکی از عیبهای ملی ما ایرانیان که در یک قرن سه جنبش بزرگ آزادی خواهی داشته ایم، این است که نه تنها تجربه هایمان را انباشته نمی کنیم بلکه از آنچه هم در این صدسال اخیر آموخته ایم به موقعش بهره برداری عقلانی نکرده ایم و بنابراین مجبور شده ایم هر سی سال یکبار و از نو تجربه ای دیگر را شروع کنیم.

    برای اینکه روشنتر بیان کرده باشم اجازه دهید به دو موضوع در نقد اخیر شما به آقای سحابی بپردازم.

1. موضوع نخست همانا وجود دو تلقی مختلف از نقش احزاب سیاسی در گذار از استبداد به دمکراسی و نظریه قدرت احزاب برای رفع خشونت سیاسی در فضای کنونی است. شما در نقد نظریه آقای سحابی که می گوئید دلیل ترسش از فروپاشی نظم اجتماعی و پیدا شدن شرایطی مانند افغانستان و عراق این است که در ایران احزاب سیاسی مستحکم وجود ندارند، پاسخ می دهید که اولا مشکل در نداشتن حزب های سیاسی قوی نیست بلکه این خود حزبها هستند که موجب فروپاشی می شوند، و البته در چند خط بعد به طور کل منکر نقش ثبات بخش احزاب سیاسی موجود در دنیای خارج می شوید زیرا همه آنها را "معطوف به قدرت" می دانید. عین عبارت شما این است: "مشکل ناباوری اين حزب ها به حاکميت مردم و هدف کردن قدرت و نقش قيم مردم به خوددادن است و نه نبود احزاب.... واقعيت پنجم اينست که صلح و ثبات در جامعه را احزاب سياسی قدرتمدار پديد نمی آورند."

    به نظر می رسد در اینجا میان دیدگاه شما و آقای سحابی یک اختلاف معرفتی عمیق وجود دارد. به نظر می رسد آقای سحابی به همین دنیای واقعی اطراف خودمان با همین احزاب و ساختارهای موجود نظر دارد ولی شما به دنیای ایده ال سیاست نظر می افکنید و خطاب به همان وضعیت فرمول می دهید. در حالی که اگر به وضعیت موجود در ایران نظر بیندازیم سخن آقای سحابی بی ربط هم نیست زیرا اولا در ایران امروز هیچ حزب سیاسی مستحکم و فراگیری خارج از روابط قدرت وجود ندارد و دوم اینکه آن احزابی هم که هستند هیچکدام توان یا فرصت سازماندهی ای را که برای برگزاری یک دولت مردمسالار لازم است ندارند. نتیجه این می شود که به لحاظ حزبی شرایط ما و افغانستان و سوریه وحتی کشورهای دارای نظامهای دموکراتیک مثل فرانسه و آلمان و ....چندان هم با هم فرق ماهوی ندارد. به نظرمن، پاسخ شما رافع نگرانی به حق آقای سحابی نیست و نمی تواند از دغدغه او در این زمینه بکاهد زیرا شما به جای توجه به واقعیت پیرامونی ما در پیوند با احزاب موجود در عالم واقع، صورت مساله را کلا عوض می کنید و برای جامعه ای "ایدالی" که احزاب در آنها حول آزادی ها و حقوق تشکیل شده اند تحلیل می کنید و بنابرهمین تحلیل ظاهرا پیشنهاد می دهید که خود مردم به جای احزاب صحنه سیاسی را پرکنند و دست از حضور خیابانی ولو اینکه کشته شوند برندارند.

2. موضوع دوم که به نظرم جای بررسی دقیق تر دارد نقش روحانیت قدیم و جدید در رابطه با استقلال و آزادی ایران است. جنابعالی در همین نقد خود می آورید: "دولت بر سه پايه داخلی سلطنت و روحانيت و بزرگ مالکی و بازار قرار داشت، اما روحانيت از دولت استقلال نسبی داشت و در دولت نقشی اساسی نمی داشت". چطور می شود از یکسو مدعی شد روحانیت در تاریخ ایران پایه دولت استبدادی بوده است و هم از سوی دیگر گفت از آن دوری جسته است، به تعبیر جنابعالی، استقلال نسبی داشته است؟ استقلال روحانیت از قدرت سیاسی در اینجا به چه معناست؟ در حالی که دست کم تجربه حضور روحانیت شیعه در مرکز قدرت سیاسی از دوره صفویان به این سو به ما می گوید روحانیت در ایران قرنها پیشتر با قدرت استبدادی در آمیخته بوده است. بلی، اگر مراد شما افراد خاصی از روحانیت است سخن معناداری است. اما وقتی از روحانیت به مثابه یک طبقه نام می برید درکش سخت است. ضمن آنکه روحانیت شیعه در فقه و اصول که مهمترین دستگاه فکری آنها را تشکیل می دهد، از اصل نابرابری که ریشه اندیشه سلطه است پیروی می کند و به قول خود شما، که حق هم است، روحانیت و به ویژه طبقه فقها این قدرتمداری را نیز از همان 14 قرن پیش از یونانیان یاد گرفته  اند. پس در اینجا باید گفت آنها با دولت به مثابه قدرت هم ریشه اند نه اینکه جدا باشند. آری مستقل می شدند اگر دست از اندیشه قدرت می کشیدند. با سپاس از توجه تان

 

*نقد نقد اول:

   در باره رابطه احزاب سیاسی و ولایت جمهور، به ویژه با توجه به تجربه های گوناگون انجام گرفته در دنیا، در صد سال اخیر، چندین نکته قابل توجه وجود دارند. واقعیت را وارونه می بینیم. نا ممکن را ممکن و ممکن را ناممکن می بینیم:

1. از دید آقای مهندس سحابی وجود احزاب سیاسی متشکل و قوی پیش شرط گذار از ولایت فقیه است. اما از دید من، پیش شرط گذار، تحقق ولایت جمهور مردم است و سپس نوبت به حزب می رسد. توضیح بیشتر آنکه رابطه حزب با قدرت و رابطه حزب با ولایت جمهور مردم، را باید از هم تفکیک کرد. این دو رابطه، از دو جنس متضادند. حزب، هم می تواند بر پایه نفی اصل ولایت جمهور تشکیل شود و هم بر اساس اثبات آن. حزب یا احزابی وجود دارند که بر این اصل استوارند که جمهور مردم حقی بر حاکمیت بر خویش را ندارند، و یا فعلا  توانائی اعمال این حق را ندارند زیرا که تا وقتی جامعه ها از طبقه های دارای منافع متضاد تشکیل شده اند، هم دولت و هم حزب به ناچار وسیله سلطه طبقه ای بر طبقه دیگر است و از این رو نمی توانند معرف ولایت جمهور مردم باشند. همانطور که در پاسخ به پرسش های آقای فرید توضیح داده ام (رک: انقلاب اسلامی ش 742)، این گونه احزاب در کشورهای مختلف تجربه شده اند (در روسیه و کشورهای اروپای شرقی و الجزایر و ترکیه دوران آتاتورک و جانشین او و ایران دوران حزب رستاخیز و...) و این تجربه ها بدون استثناء به شکست انجامیده اند. دلیل آن نیز اینست که تنها ولایت جمهور مردم می تواند دولتی با ثبات پدید آورد. حزب های حاکمی که خود را قیم مردم دانسته اند، هرچند موفق شده اند دولتی را از میان بردارند اما نتوانسته اند دولت جدید را ثبات و دوام ببخشند.

     اما حزبهائی که از ولایت جمهور مردم نشأت گرفته اند از جنس دیگرند. این حزب ها از راه کوشش برای استقرار جمهور مردم و از رهگذر استقرار این ولایت، پدید آمده و قوت گرفته اند. حزب کنگره هند و تا حدودی جبهه ملی به رهبری مصدق دو نمونه آسیائی از این گونه تجربه اند. در اروپا و امریکا حزب هائی بر مبنای حاکمیت ملت پدید آمده و در همان حال که خود را پایبند به این حاکمیت می دانند، از منافع طبقه ها و قشرهای جامعه نمایندگی می کنند. این گونه احزاب عمری طولانی دارند.  بدین قرار، آن حزبی که عاملی از عوامل ثبات دولت و تنظیم گر رابطه ملت با دولت به ترتیبی می شود که دولت همواره از حاکمیت ملت نمایندگی کند، نشأت گرفته از حاکمیت جمهور مردم است. پس کوشش برای استقرار ولایت جمهور مردم تقدم دارد. چرا که حزبِ در خدمتِ ولایت جمهور مردم در شرایطی امکان ظهور پیدا می کند که این حاکمیت پدید آمده باشد. بدون تحقق ولایت جمهور مردم، خلائی پیش می آید که آن را گروه بندیهای قدرتمدار پر می کنند. در آلمان و ایتالیا عدم استقرار ولایت جمهور مردم و بر نیامدن حزب ها از این ولایت، سبب روی کار آمدن نازیها در آلمان و فاشیستها در ایتالیا شد. روسیه و اسپانیا، دو نمونه دیگر هستند از برقرار شدن رژیمهائی که حاصل استقرار نجستن ولایت جمهور مردم بودند.

2. جامعه شناسان و دانشمندان علوم سیاسی در باب فساد پذیری دموکراسی و احزاب سیاسی، به طور مداوم کار می کنند. خود اینجانب نیز، هم به مثابه محقق و هم در مقام مبارز سیاسی، به طور مستمر، به این کار پرداخته ام. در کتاب سوم از مجموعه کتابها در باب دموکراسی، که به رهبری و حزب و نقش آن مربوط می شود، حاصل کار دانشمندان و نظرخود را آورده ام. خلاصه مطالعه بالینی دموکراسی ها و حزب ها اینست: جدا شدن حزب از حاکمیت مردم و از دست دادن نمایندگی طبقه یا قشر و یا گروه بندی اجتماعی و بدل شدن به ابزاری برای استیلا بر دولت و حفظ قدرت، حزب را گرفتار انحطاط و انحلال می کند. با این تحول، دموکراسی یا به تعبیر کاملتر ولایت جمهور مردم از یاد می رود و جای به حاکمیت گروه بندیها می دهد. این فساد، از جمله فسادهای بزرگ است که دموکراسی بدان مبتلا می شود.  

3. تاکنون و در نوبتهای مختلف، به نقد کار روشنفکران غرب در باره جهان و رابطه جامعه ها بایکدیگر و ندیدن رابطه مسلط زیر سلطه و اغلب وارونه دیدن این رابطه، پرداخته ام. اما خوب است به امتیاز آنها نیز توجه کنیم. در غرب، در طول چند نسل، روشنفکران از حقوق مردم، از جمله حق حاکمیت آنها  گفته و نوشته و دفاع کرده اند. در این کشورها، روشنفکران در طول چند سده سرکوب شده اند تا که جامعه ها حقوق خویشتن را شناخته و حق حاکمیت خویش را تصدی کرده اند. شوربختانه در کشورهای عقب مانده، غالب روشنفکران، نه حقوق مردم، از جمله حق حاکمیت آنها، که قدرت را موضوع کار خود می کنند و به محض تسلط بر دولت، استبداد را باز سازی می کنند. به ایران خود بنگریم و بپرسیم از پیش از انقلاب تا امروز چه کسانی با تمام وجود از اصل هرکس خود رهبر خویش است و این اصل که هر انسان صاحب استقلال در تصمیم و آزادی در گزینش نوع تصمیم خویش است، یا تاکید بر اینکه اصل بر ولایت جمهور مردم است، سخن گفته اند؟ از آنها چه تعداد بر قول خود مانده اند؟ حزبها که پدید آمده اند آیا ره آورد کوشش برای استقرار ولایت جمهور مردم بوده اند؟ حزبها و سازمانهای سیاسی که ترجمان ولایت جمهور مردم بوده اند، به کدام کارها موفق شده اند؟ عامل ثبات بوده اند یا بی ثباتی؟ حزبهائی که از آغاز، بنا بر تصرف قدرت داشته اند، عامل ثبات دولت شده اند و یا از عوامل بی ثباتی و تغییر رژیم؟

     هرگاه در پی یافتن پاسخها برای این پرسشها شویم، درمی یابیم که برای مثال، در بهار انقلاب ایران، دو تشکل پدید آمدند: یکی حزب جمهوری اسلامی که برای تصرف دولت ایجاد شد و دیگری دفاتر همآهنگی مردم با رئیس جمهوری که در جریان انتخابات از سوی خود مردم به طور خودجوش پدیدآمد. اولی، به منظور جلوگیری از استقرار ولایت جمهور مردم، آلت کودتای خرداد 60 و بی ثباتی دولت شد و سرانجام نیز منحل گشت. دومی را مردم خود پدید آوردند تا رئیس جمهوری را در دفاع از ولایت جمهور مردم، در برابر هجوم استبدادیان برای تصرف دولت و استقرار ولایت مطلقه فقیه، یاری رسانند. با کودتا، حزبها که قدرت را هدف فعالیت سیاسی می دانستند، جانب ولایت جمهور مردم را نگرفتند. گروه های کودتا گرگفتند یک دست شدیم اما نتوانستند عامل ثبات دولت تک پایه استبداد فقیه بگردند که در حال شکل گرفتن بود. این دولت در بی ثباتی ماند تا که تک پایه آن نیز شکست. مطالعه سیر تحول جبهه ملی به رهبری مصدق و کودتای 28 مرداد 32 و نهضت مقاومت ملی و تجدید حیات جبهه ملی در سال 39 و سرنوشتی که پیدا کرد، نیز، به روشنی رابطه تشکل سیاسی و حاکمیت مردم و اثر آن را در ثبات دولت ملی و قطع این رابطه و اثرش را در بی ثباتی دولت ملی، بر اهل خرد، معلوم می کند.

    پس نبودن احزاب سیاسی توانمند را دست آویز تسلیم شدن به رژیمی کردن که پایه های مشروعیت اش یکی یکی شکسته شده اند، خود را فریفتن است. برای این که حزب های نیرومندی ظهور یابند که قادر به تنظیم رابطه ملتِ صاحب حاکمیت با دولت برگزیده خویش بگردند، می باید نخست در استقرار ولایت جمهور مردم کوشید و این ولایت است که سازمان باید داد. برای سازمان دادن به ولایت جمهور مردم بسا لازم است حزب های بزرگ و کوچک و متنوع پدید آیند. این حزب ها عامل ثبات می شوند زیرا همه آنها بیانگر ولایت جمهور مردم هستند، و بر اصل ولایت جمهور مردم و تصدی این ولایت به نمایندگی از مردم، اشتراک دارند.

4. اما آیا آقای مهندس سحابی از واقعیت سخن می گوید و بنی صدر از آرمان؟ نخست هشدار می دهم که مبادا صورت را ببینیم و همان را عین واقعیت بینگاریم. واقعیت را در تمامت خود باید دید. و سپس به پرسش پاسخ می دهم: در نقد نظریه آقای مهندس سحابی بر آن نبوده ام که الگوی آرمانی از حزب و نقش آن به دست دهم. اما خواسته ام در مشاهده، به صورتِ واقعیت اکتفا نشود و بلکه محتوای واقعیت نیز دیده شود. هر دو نگران سرنوشت وطنیم اما برای بیرون رفتن از این نگرانی، یکی راه حل را ماندن رژیم و اصلاح شدن آن می بیند و غافل است که بدون استقرار ولایت جمهور مردم، رژیم پایه شکسته برجا نمی ماند و تا از پا در آید به همراه خود مرگ بر مرگ و ویرانی بر ویرانی می افزاید. و دیگری راه حل را تداوم جنبش،  با شفاف کردن هدف آن می بینید. ماندن در محدوده رژیم و دل بستن به اصلاح آن را ندیدن واقعیت آن سان که هست و ناممکن را ممکن تصور کردن می بیند. ممکن را پایان دادن به ولایت فقیه و استقرار حاکمیت مردم می شناسد.

    می توان پرسید آیا تسلیم شدن مردم به رژیم ولایت فقیه، به رژیم موجود، ثباتی را که ندارد می بخشد؟ نه. چرا؟ زیرا یک رژیم بریده از مردم، برای ثبات یافتن، باید تمام نیروهای محرکه جامعه را فلج کند. بر فرض موفق شدن، خود نیز گرفتار فلج کامل می شود. اگر رژیمهای توتالیتر و نیز دیکتاتوری ها، توسط مأمورانشان، مبارزان و بسا مردم عادی را دستگیر می کنند و به شکنجه گران می سپارند تا زیر شکنجه آنها را بشکنند و ناگزیرشان کنند به خط و امضای خود تحقیر و تسلیم خویش را تصدیق کنند، تنها نمی خواهند مدرک برای دادگاهاشان تهیه کنند. و یا اگر «انتخابات» برگذار می کنند، تنها به خاطر ظاهر آرائی و خود را مشروع جلوه دادن نیست، بلکه اساسا  بدین خاطر است که معترضان، یکی یکی شکسته، تحقیر شده و به دل تسلیم و رام گردند.  چه بسا تبدیل به ضد جنبش شوند. پیش فرض سرکوبگران این است: ملتی که  زیر سرکوب همه جانبه، تحقیر و تسلیم را پذیرفت و بر ناتوانی خویش اعتراف کرد، رام می شود و رام می ماند. مردمی که تحقیر شدند و این تحقیر شدگی را برای خود موجه ساختند خودبخود لایق همین نوع رژیم می شوند. این قاعده ای است که هر قدرتی از آن پیروی می کند. قرآن، ضمن به یاد آوردن این قاعده و دادن هشدار (ماجرای فرعون و قوم موسی)، می آموزد که ای انسانها در دل نشکنید(مورد عمار یاسر)، در دل تحقیرو تسلیم را نپذیرید تا توانائی جنبش و خیزش بر ضد ستمگر را از دست ندهید. بدین قرار، اگر رژیم می گوید جنبش را تحریم  کنندگان به راه انداخته اند، پر بی جا نمی گوید. آنهایی که با دست خالی در برابر این همه بی رحمی برخاسته اند، نه به دل و نه به زبان، تحقیر و تسلیم را نپذیرفته اند. نسل جوانی هم که به امید ایجاد تغییر، و نه از راه تسلیم و تحقیر، به پای صندوقهای رأی رفت، نه به دل و نه به زبان، تسلیم را نپذیرفت. تسلیم نشدگان از دو نسل پیشین و این نسل نو، افزون بر 90 تا 95 درصد جامعه را تشکیل داده اند و اینک در جنبش هستند.  

      شما اهل سیاست بدانید بدترین نوع تحقیر و تسلیم آن نیست که شکنجه گران و سرکوب گران انسانها را بدان وادار می کنند، بلکه بدترین نوع تحقیر و تسلیم، توجیه سیاسی و اخلاقی و دینی و «علمی» ساختن برای رژیمی از نوع رژیم مافیاهای نظامی مالی است.  به تاریخ ایران از صفویه بدین سو بنگرید و ببینید سعی در باوراندن حقارت و ناتوانی به مردم، چه بر سر ایرانیان آورده است. ایراندوستان! از ریختن این زهرکشنده به کام ایرانیان باز ایستید!. چرا توانایی های ایرانیان را به یادشان نمی آورید؟ چرا به آنها نمی گوئید حاکمیت، حق آنهاست و به کار بردن این حق، وظیفه و مسئولیت آنها است؟ چرا به باوراندن توانمندی انسانها که واقعیت نیز دارد بها نمی دهید؟  اگر قرار بر ترساندن است، چرا مردم را از سکوت حقارت آمیز نمی ترسانید؟

      چرا غافلید که القای ناتوانی به مردم، رژیم ولایت فقیه پایه شکسته را برپا نگاه نمی دارد؟ این رژیم در حال مرگ است زیرا غالب عوامل مرگ را در خود دارد. تمامی ریشه های حیات خود را خشکانده است. آیا بهتر نیست مطالعه در باره عوامل حیاتی ای که رژیم از دست داده و عوامل مرگی که بر هم افزوده را موضوع نقد قرار دهید تا هم خود واقعیت را آن سان که هست ببینید و هم بدانید چه باید گفت و کرد؟ آیا شما اقتصاد مصرف محور را نمی بینید که جامعه ایرانیان را به جامعه بیکارانی بدل کرده است که تنها از راه جنبش برای بازیافت کرامت و استقلال و آزادی و حقوق خود می توانند شخصیت و هویت بجویند؟ آیا رانت خواری و فساد گسترده را نمی بینید؟ آیا نمی بینید که در «اسلام ولایت فقیه» محتوایی جز خشونت باقی نمانده است؟ آیا نمی بینید که 31 سال است این رژیم ساتوروار نه تنها مردم کوچه و بازار را، بلکه کارگزاران خویش را پیوسته تقسیم به دو می کند و یکی از دو طرف را حذف می کند؟ آیا نمی بینید که در دروغ سازی و دروغ پراکنی تا جائی رفته است که نه تنها ایرانیان بلکه مردم جهان نیز، کمتر اعتباری برای قول این رژیم قائل نیستند؟ آیا شدت انزوای این رژیم را در سطح جهان نمی بینید؟ آیا ویرانگری همه جانبه این رژیم و بحران سازیهایش را نمی بینید؟  آیا این عاملهای مرگ هنوز شما را متقاعد نکرده اند که به جای نگران سقوط این رژیم شدن و فرصت از پی فرصت سوزاندن، جانشین آن را تدارک کنید؟

      فکر راهنما و روش این رژیم، «چگونه مردن» است. در باره خود نیز این روش را به کار می برد. آیا تقلب بزرگ در انتخابات و سرکوب سبعانه در طول 8 ماه، روش مرگی نیست که رژیم برگزیده است؟ اگر نتوانست انتخاب نامزدی را که خود صاحب صلاحیت شناخته است تحمل کند، بدین خاطر بود و هست که نمی تواند روش چگونه زیستن را در پیش بگیرد. چرا نمی تواند؟ زیرا می پندارد ناگزیر می باید با خشونت وداع کند و وداع با خشونت را وداع با حیات رژیم تصور می کند. البته در زبان خود رژیم، ضرورت ارتکاب خشونت برای حفظ نظام، اقتدار نام دارد. اما حقیقت این است که این رژیم آنقدر کوته بین شده است که نمی تواند میان قدرتی که می میراند و می میرد با دولت و اداره آن فرق بگذارد، از این روست که دولت را تخریب کرده است، مدیریت عقلانی را به مضحکه جهانیان بدل ساخته است، مرجعیت را تخریب کرده است، و از کلمه «رسانه آزاد» و «جامعه مدنی» وحشت می کند و بر آن بوده است و هست که مردم را از هرگونه تصدی باز دارد.

     کوتاه سخن آنکه در برابر وضعیت کنونی وطن، می توان دوگونه اندیشید:

 هم می توان چشم انداز خارج از ساختار ولایت مطلقه فقیه را ترسیم کرد و مردم را از ابهام در هدف گزاری پرهیز داد و جنبش را به سوی هدف اصلی رهنمون ساخت و هم می توان به گونه ای سخن گفت و هشدار داد که چشم انداز بعد از این رژیم به صورت تاریک خانه ای پر از دیوهای هستی خوار نمایان شود و پی در پی از مردم خواست که از جنبش بازایستید و گرنه ایران از دست می رود. این کار نه واقع بینی است و نه آرمانگرایی بلکه القای یاس و نومیدی است که برای حیات ملی بس خطرناک است. کار این دسته از شخصیتها به کسانی می ماند که در زمان نازی ها هرچند دست کم از زمان ورود امریکا به جنگ می دانستند آلمان  جنگ جهانی دوم را می بازد، اما جانشینی برای رژیم هیتلری نمی دیدند و به مردم آلمان نیز هشدار نمی دادند که عاقبتشان با تداوم این دولت به کجا ختم خواهد شد. در اواخرکار، گروهی به رهبری مارشال رومل، در صدد کشتن هیتلر و کودتا برآمدند اما ناکام شدند. حتی وقتی هم که هیتلر کارفرمایان و شخصیتهای سیاسی و نظامی آلمان را گرد آورد و با آشفتگی کامل عقلی، خطاب به آنها گفت، آلمان جنگ را باخته است اما جنگ ادامه دارد، همگی دم فرو بستند. در روزهای آخر، پیش از خود کشی، هیتلر دستور به آتش کشیدن شهرها و روستاها و حتی جنگلهای آلمان را داد. تنها کار بجائی که زیردستان کردند، اجرا نکردن دستور او بود و بخاطر این سرکشی بود که حیات آلمان ادامه یافت.

 

     بگذریم از سرنوشتی که سلسله پهلوی پیدا کرد. از جمله به این دلیل که خدمتگزاران آن رژیم، یارای هشدار دادن به پدر و پسر را در خود نمی دیدند و بپردازیم به آنها که می باید بدیل را تدارک می دیدند، اما فعل پذیری رویه کردند و «چشم انداز » ندیدند و سکوت گزیدند. سکوت آنها مانع از سقوط رژیم پهلوی نشد اما از عوامل استقرار نجستن مردم سالاری و برقراری استبداد ملاتاریا گشت.

   هشدار! زمان آنست که از تکرار غلط کاری باز ایستیم و کاری در خور زمان کنیم تا سپیده ای که می دمد، سپیده استقلال و آزادی باشد.

    هشدار! در انقلاب مشروطیت، سه مرجع وقت، آخوند ملامحمد کاظم خراسانی و شيخ عبدالله مازندراني و میرزا محمّد حسین نجل ميرزا خليل تهراني در نامه‌اي خطاب به محمّد علی شاه نوشتند:

 « ضروري مذهب است كه حكومت مسلمين در عهد غيبت حضرت صاحب‌الزمان‌ ( عج ) با جمهور است."

    و آقای خمینی در نوفل لوشاتو گفت: «ولایت با جمهور مردم است».

   آیا ضروری دین را خواستن که آقای خمینی نیز آن را تصدیق و در برابر جهانیان، به استقرار آن متعهد شد، هنوز ممکن نیست؟

 

*نقد نقد دوم

   در باره نقش روحانیت و تناقضی که به نظر انتقاد کننده محترم میان این دو گفته وجود دارد که روحانیت در ایران از طرفی یکی از سه پایه دولت استبدادی بوده است و از طرف دیگر دارای استقلال نسبی از دولت بوده است، بنگریم که واقعیت ها در این باره چه می گویند:

1. جنبش های ایرانی پیش از اسلام و بعد از اسلام (خاصه از سربداران تا پایان دوران صفوی)، از زمان ما دور هستند. نزدیک ترین ها به زمان ما، جنبش تحریم تنباکو و جنبش مشروطیت و جنبش ملی کردن صنعت نفت و جنبش 57 و جنبش 88 مردم ایران هستند. همه این جنبش ها این واقعیت را باز می گویند که در آنها روحانیان نقش داشته اند. هرگاه، در این جنبش ها تأمل کنیم، چند پدیده را می توانیم مشاهده کنیم:

1.1 . در همه این جنبش ها به تدریج، عامل دومی صاحب نقش می شود که عنوان «روشنفکر» و «متجدد» و «تحصیل کرده های جدید» و...  را پیدا می کنند.

1 /2 در جنبش مشروطیت و جنبش ملی کردن نفت و جنبش 57، واقعیت دیگری را مشاهده می کنیم که مصدق، در روزهای بعد از 15 خرداد 42، نسبت به آن، هشدار داده بود:

 مواظب باشید روحانیان تا آخر همراهی نمی کنند! با همه داد و قالی که روحانیان قدرتمدار به راه انداختند که نمی گذاریم تجربه مشروطیت تکرار شود و روحانیان کنار زده شوند، در حقیقت، روحانیان بودند که حاضر نشدند تجربه مشروطیت را به نتیجه رسانند. آنها هشدارهای مدرس را نیز نشنیدند و او را تنها گذاشتند و جانب رضا خان را گرفتند. میرزای نائینی به او گفت: خودت شاه بشو! برایش تمثال و شمشیر فرستاد. کسانی چون کاشانی و بهبهانی جانبدار سلطنت او شدند و کسی چون حاج آقا جمال، تاج بر سر او نهاد.! مرجعی چون سید ابوالحسن اصفهانی، مخالف بود اما اعلان مخالفت را مصلحت ندید.

     این رویه چه توضیحی می تواند داشته باشد؟ این توضیح را که به طور سنتی، رابطه روحانیت با دولت، رابطه ستیز و سازش بوده است. مردم از طریق روحانیت با دولت رابطه برقرار می کرده اند. استقرار کامل حاکمیت مردم، رابطه با دولت را مستقیم و روحانیت را، بلحاظ سیاسی، بی نقش می کند. روحانیانی که به مصدق پشت کردند و کینه ای که خمینی نسبت او اظهار می کرد،  به این خاطر بود که پیروزی نهضت ملی، ایران را مستقل  و در ایران مستقل، حاکمیت را از آن مردم می نمود. ساخت دولت تغییر می کرد و سلطنت، بنیادی می شد با نقشی تشریفاتی و روحانیت نقش تعیین کننده خود را در ساختار دولت، از دست می داد. آقای خمینی، زمانی که می گفت نگران آنست که تجربه او با بنی صدر، تکرار تجربه کاشانی و مصدق بگردد و یا وقتی به نوه خود می گفت: بنی صدر می خواهد مرا از بین ببرد، همین ترس را اظهار می کرد. بدین خاطر او هنوز وارد راه مردم سالاری نشده، به بیراهه استبداد بازگشت و به بازسازی دولت استبدادی پرداخت.

2. در عین حال، یکی از نقشهائی که روحانیت همواره بر عهده داشته، دفاع از استقلال ایران بوده است. بدیهی است تا دوران قاجار، میان روحانیت و سلطنت بر سر تعریف استقلال، توافق کامل وجود داشته است. زیرا بنا بر بیان قدرتی که دین گشته بود، سلطه بر دیگران، مزاحم استقلال نبود و هنوز نیز نیست. اما زیر سلطه بیگانه رفتن، مغایر استقلال بود. اما از زمانی که ایران در موقعیت زیر سلطه قرار گرفت، روحانیت دو گرایش عمده یافت: گرایشی که بر سنت ماند و در نتیجه با دولت بر سر تعریف از استقلال و نیز سلطه پذیری دولت، ناهمسو شد و گرایشی که با دولت در سلطه پذیری همسو شد و رفتار خویش را با توسل به «دفع افسد به فاسد» توجیه کرد. برای مثال، بنا بر اسناد کودتای 28 مرداد، بنا می شود از آیت الله بروجردی فتوائی بگیرند که مجوز قیام بر ضد حکومت مصدق بگردد. اما او امتناع می کند. بدین سان، از رهگذر کودتا، دو گرایش روحانیت رو در روی یکدیگر قرار می گیرند: بخشی از روحانیان همچون آیت الله زنجانی جانبدار مصدق می شوند چراکه دفاع از استقلال کشور را وظیفه خود می شمارند و بخشی دیگر، برای دفع افسد (افتادن کشور به دست حزب توده و تبدیل شدن ایران به ایرانستان تحت شوروی) تن به فاسد می دهند که کودتای امریکائی انگلیسی است. چون این کودتا در 25 و 26 مرداد شکست می خورد، دو آیت الله، بهبهانی و کاشانی، کودتای 28 مرداد را رهبری می کنند. سازش پنهانی آقای خمینی بر سر گروگانها (اکتبر سورپرایز) و ادامه جنگ به مدت 8 سال در سود انگلستان و امریکا و اسرائیل (بنا بر قول آلن کلارک وزیر دفاع وقت انگلستان) و... را همین گروه دوم تصدی کرده اند و می کنند و از همان راه می روند که سید ضیاء و بهبهانی و... رفتند.

3. از خود بیگانه کردن دین در بیان قدرت و سازگار کردنش با ساخت دولت استبدادی، البته روحانیت را یکی از سه پایه چنین دولتی می گرداند. اما دولت بی نیاز از موافقت ملت با بقای خود نبود. رابطه ستیز و سازش روحانیت با دولت و استقلال نسبی آن از دولت، شرط ضرور ثبات دولت بوده است. روحانیت در بودجه خود از دولت مستقل بود، در اداره حوزه های دینی مستقل بود و بسیاری از اموری که در قلمرو دولت قرار می گرفتند، از جمله قضا و آموزش وپرورش و احوال شخصیه و امور حسبیه را تصدی می کرد. تصدی مراسم مذهبی به روحانیان سپرده شده بود. استقلال نسبی روحانیت از دولت، همراه بود با وابستگی روحانیت به ملت. از این رو، این قول همواره تکرار می شد که گوش روحانی به دهان پیامبر(ص) نیست به دهان بازاری و عوام است و باب طبع آنها فتوا می دهد. رژیم کنونی با اختصاص تمامی تصدی ها به مأموران خود،  این استقلال را هم از روحانیت می ستاند و با تقدم مطلق قدرت بر دین (ولایت مطلقه )، به سراشیب انحلالش می کشاند. چرا که روحانیت با ازدست دادن استقلال نسبی و با وجود تقدم و تسلط قدرت بر دین، دیگر به کار مردم در تنظیم رابطه با دولت هم نمی آید.

   از سوی دیگر، این استقلال نسبی عامل ثبات دولت استبدادی می شد. چرا که قدرت، نیاز ذاتی به تمرکز و تکاثر و بزرگ شدن دارد و وقتی در این مسیر یکه تاز می شود، برای ارضای این میل، تخریب را بیشتر می کند و نارضائی ها را پیوسته افزایش می دهد. زمانی که این نارضائی ها از مجرای روحانیت اظهار می شدند، دولت استبدادی تعدیل می شد و همین باعث ثبات آن می گشت. اما هرگاه مستبد، استبداد را از اندازه می گذراند و یا سلسله او در سراشیب انحطاط  و انحلال قرار می گرفت، جنبش ناراضیان می توانست به تغییر شاه و یا صدر اعظم او بیانجامد و یا زمینه ساز تغییر سلسله بگردد.

    درست به خاطر این نقش تعیین کننده روحانیت در ثبات دولت بود که دولت استبدادی، استقلال نسبی آن را مطلوب می شمرد. زمانی، شاه سابق گفته بود: اگر هم آیت الله بروجردی نبود، ما باید یک مرجعی چون او می تراشیدیم. هم او، بعد از 28 مرداد 32، به مناسبتی آقای بروجردی را تهدید کرده بود که 200 تن بیشتر پیرو ندارد و با یک دستور، سرهای آنها از تن هاشان جدا خواهند شد. حاج آقا رضا رفیع به او گفته بود: مراقب باش که او نیز تهدید می کند که با یک فتوا، تخت و بخت اعلیحضرت را بر باد خواهد داد. به تدریج که دولت در بودجه خود از تولید داخلی بی نیاز و به درآمد نفت و کمک های خارجی و قرضه ها وابسته می گشت و اقتصاد تولید محور، جای به اقتصاد مصرف محور می سپرد، شاه و رژیم او، دیگر خود را نیازمند روحانیت و نقش او ندیدند و وارد ستیز با آن شدند. در سال 42، شاه خود را پیروز می دید، پند سیاستمداران پیر را نشنید. اگر اقتصاد مصرف محور نسل جوان را بیکار و به نیروی دگرگون ساز بدل نمی کرد، بسا سلطنت بود که روحانیت را به مثابه بنیادی با نقشی که می داشت، از میان بر می داشت.

     در حال حاضر، آنها که اصرار بر مهار جنبش دارند، در حقیقت می خواهند همان نقش مهار کننده و همزمان تثبیت کننده دولت را باز سازی کنند که روحانیت می داشت. اگر رژیم می توانست استقلال نسبی روحانیت و استقلال نسبی روشنفکران را که حالا دیگر مرجع فکر جامعه و رقیب روحانیت در ایفای نقش اجتماعی سیاسیش شده اند، و اگر می توانست استقلال نسبی احزاب سیاسی را تحمل کند، کارش به این جا نمی کشید. رژیم ولایت مطلقه فقیه قادر نیست با وجود ویران شدن پایه های دولت و تحول جامعه ایران، برجا بماند، از جمله به دلایل زیر:

1. نمی تواند سازگار شود زیرا اقتصاد کشور را مصرف محور گردانده و رژیم مافیاهای نظامی مالیِ رانت خواری گشته است که بودجه اش متکی به تولید داخلی نیست بلکه بیش از 80 درصد آن خارجی است. این اقتصاد رابطه ای را میان دولت و جامعه برقرار کرده است که برای نهادهای دینی و فکری و علمی و سیاسی نیمه مستقل، محل عملی باقی نمی گذارد. سرنوشتی که حکومت خاتمی و سپس انتخابات 22 خرداد 88 پیدا کرد،  نتیجه ناتوانی رژیم از قبول نهادهائی با این نقش است.

2. نمی تواند سازگار شود زیرا توسعه اقتصادی در دنیای کنونی وقتی میسر است که نظام توانا به بکار گرفتن نیروهای محرکه جامعه باشد. نیروی های محرکه را ویران می کند و انسانها را به نیروی ضد خود بدل می کند. به سخن دیگر، جامعه باز و برخوردار از نظام مردم سالاری که در آن، انسانها برخوردار از منزلت و صاحب حق شرکت در سرنوشت خویش باشند، پیش شرط اقتصادهای تولید محور جدید است. روشن است که تن دادن به  جامعه باز و برخوردار از نظام مردم سالار، تن دادن به ولایت جمهور مردم است و تن دادن به ولایت جمهور مردم، تصدیق حق و چشم پوشیدن از رژیم ولایت مطلقه فقیه است.

3. نمی تواند سازگار شود زیرا روشنفکر و روحانی و حزب سیاسی در جامعه مردم سالار، از ولایت جمهور مردم نمایندگی می کنند و به یمن این نمایندگی است که ثبات دولت حقوقمدار را از راه باز و تحول پذیر کردن روز افزون نظام اجتماعی، تضمین می کنند. کار اینان بیشتر در جامعه است تا در دولت. بدیهی است حزب ها، از راه مراجعه به جامعه، از آن نمایندگی می گیرند. اما اگر نخواهند گرفتار فساد شوند و مردم سالاری را نیز به همراه خود گرفتار فساد کنند، می باید هشدار و انذار و تبشیر را حق خود و تصمیم را حق مردم بدانند و خود را منتخبانی بشمارند که مجری تصمیم مردم هستند.

4. نمی تواند سازگار شود زیرا جامعه با اقتصادی ویرانگری که بر او تحمیل شده است، نه می تواند با ولایت فقیه زندگی کند و نه تغییر نظام اجتماعی - سیاسی، در کشوری در موقعیت ایران، بدون بیان آزادی به مثابه اندیشه راهنما، شدنی است. چنانکه بدون این اندیشه، انقلاب 57 ناشدنی بود. پذیرفتن دین به مثابه بیان آزادی، ایرانیان را از رژیم استبدادی ویرانگر می رهد، اما بیشتر از ایرانیان، این استبدادیان هستند که آزاد می شوند. با وجود این، انتقاد کننده گرامی می بیند که سران رژیم می کشند و ویران می کنند و حاضر نمی شوند از بندگی قدرت رهائی جویند. امیدوارم با این همه نشانه، خوانندگان منصف، تأیید کنند که ماندن در محدوده این رژیم و امید به اصلاح آن دوختن، ناممکن را ممکن تصور کردن و ممکن در دسترس را ندیدن است.

     بدین قرار، سرنوشت ایران در ید مردم ایران است ولی این مردم باید بدانند که نه ابراز ناتوانی و نه خود را نومید کردن و نه ترسیدن از «اگر این رژیم رفت بعد چه می شود؟»، هیچ یک قادر نیست حیات ملی به خطر افتاده آنها را نجات دهد. مردم ایران در موقعیتی بی نظیر در تاریخ خویش دارای همه مصالح لازم برای بنای نظام اجتماعی مردم سالار اند: ایران امروز انبوه زنان و مردان اهل مدارا، خودآگاه و ارزیاب در داخل و خارج از ایران را داراست. بیان آزادی، به مثابه اندیشه راهنما را دارد، شخصیتهای دموکرات و نیز گروه های سیاسی دموکرات دارد و موقعیت منطقه و جهان سخت سازگار با بنای دموکراسی بر اصول استقلال و آزادی را دارد. این مردم توانائی باز سازی اقتصاد تولید محور را هم دارند، البته به شرط آنکه مشکلات در سر راه چنین انقلاب اقتصادی سرنوشت سازی را در پنجه های پولادین خود نرم کنند. تصمیم می خواهد و عزم بر ادامه جنبش تا پیروزی. آنها که تجربه را رها نکردند و طی سه دهه پای استقامت سست نگردانیدند، اینک امیدوارند و بلکه یقین دارند که 22 بهمن 1388 آغاز پایان نظام اجتماعی سیاسی استبدادی است. همت و عزم جنبش کنندگان است که به شب استبداد پایان می بخشد، سپیده استقلال و آزادی و امید خواهد دمید. بکوشیم  زود بدمد.