سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 739

تاریخ انتشار 30 آذر 88 برابر با 21 دسامبر 2009

 

پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

آشتی بر اساس استقلال و آزادی

 

 

آقای بنی صدر استاد گرامی عدالت و انصاف

با سلامی گرم و بی پایان به شما که نمونه اعلای وفاداری به مردمید.

   من  آرزو خاکپور ( نامی مستعار که برای حفظ خانواده ام از گزند، انتخاب کرده ام ) دانشجوی رشته دندانپزشکی در ایران هستم. ابتدا این نامه ام به شما را بصورت سرگشاده برای سایت گویا چندین بار ارسال داشتم ولی متاسفانه درج نکردند. بعد از طریق واسطه ای برای خانم وفا فرستادم. البته مدتها است با مقالات خانم وفا از طریق انترنت آشنا شده ام و قلم و استدلال ایشان را می پسندم وایشان را درد آشنا یافتم. بعد از آن با سایت شما آشنا شدم و به مطالعه مقالات شما و تا کنون به مطالعه 3 کتاب شما یعنی  زن و زناشویی ونامه ها به خمینی و نیز کتاب خیانت به امید پرداخته ام. قبل از پرداختن به اصل مطلب میخواهم از شما به خاطرنگارش بویژه کتاب خیانت به امید و نامه ها که برای من حکم زنده کردن و باز پس گیری خاطره ربوده شده نسل ما توسط حاکمیت است، تشکر کنم. بسیاری از حقایق تاریخ چند سال اول انقلاب را بر من روشن کرد. و اما علت نگارش این نامه این است که کسی را شایسته تر از شما برای بیان درد دل یک نسل جفا و خیانت دیده و نیز طرح پرسشهای ذهنیم نیافتم. لذا از طریق یک واسطه نامه ام را به خانم وفا رسانده و مزاحم اوقات ارزشمند شما می شوم.

 

بدون مقدمه وارد بحث اصلی میشوم.

هستند بسیاری همچون من که در جنبش سبز شرکت داریم، از دل و جان مایه میگذاریم و هر خطری را هم به جان می خریم ولی هیچ گاه نیز حاضر نبوده و نیستیم قانون اساسی فعلی را برسمیت بشناسیم. حتما در اخبار خوانده اید که آقای موسوی مرتب در صحبتهای خود میگوید بایستی همین قانون اساسی را منشور خود بدانیم. زمزمه های کنار گذاردن هر فکر و ایده و شخصی که با این نظام مخالف است از زبان آقایان موسوی و خاتمی بارها  شنیده شده است. به نظر من این اجحاف و ظلمی مضاعف است به همه کسانی که همه نوع ظلم حاکمیت را چشیده اند. من خود در تظاهرات و حتی در جلو دانشگاه شاهدم که دانشجو ها و افراد مختلف از استاد و دانشجو، زن و مرد ، پیر و جوان با انگیزه های مختلفی در تظاهرات و جنبش شرکت میکنند.

 

 خانواده من نمونه کامل این تنوع و نیز نمونه کامل قربانی حاکمیت است.  

    من 4 دائی داشتم. 2 نفر از آنها چپ بودند و زندانی سیاسی در زندانها در دهه 60 و هر دو به خاطر عقاید سیاسی خلاف حاکمیت در دوره نخست وزیری  همین آقای موسوی اعدام شدند.  مادر من می گوید بیاد ندارم که آقای موسوی از حق  حیات و از حق عدم شکنجه آنها در زمانی که خود بر سر قدرت بود، کلمه ای برزبان و یا جمله ای بر قلم آورده  و دفاع کرده باشد. همسر یکی از دائی های شهید

 شده ام با دائی من از نظر سیاسی هم عقیده نبودند ولی همدیگر را بسیار دوست می داشتند. وی طرفدار خط فکری شما بود. در بهار انقلاب تنوع فکری گویی مجاز بوده حتی در محدوده یک خانواده. وی روزنامه های انقلاب اسلامی  دوران شما را با همه خطری که وی را تهدید میکرد در دهه 60 در زیر زمین خانه مادرش در زیر خاک در چمدانی دفن کرده  بود و مواضع شما و سخنرانی های شما را در اول انقلاب در دفاع از حقوق مردم و در مخالفت با گروگانگیری و شکنجه ها را در لابلای آن اوراق زردی گرفته کهنه ولی هنوز بهترین سند  پر طراوت آزادی، به ما و فرزندش نشان می دهد. من خود درهمان روزنامه های انقلاب اسلامی از زیر خاک در آورده مشاهده کردم که چطور خط فکری شما بدور از هر تعصبی، یک صفحه کامل روزنامه را در هر شماره به درج مصاحبه با اعضای همه گروههای سیاسی از هر طیف و نظری مخالف و یا موافق اختصاص داده بود که در کمتر نشریه ای تریبونی به این آزادی، به مخالفین اختصاص داده می شود.  بی خود نبود در حین کودتا بر ضد شما، بدستور آقای بهشتی آن نشریه را نیز توقیف کردند. یکی از پسرعموهای من از طرفداران شما و عضو دفتر همکاریهای رئیس جمهور با مردم در یکی از شهرستانها بود. وی در دوران انقلاب فرهنگی بعلت اینکه برای انجمن اسلامی ها با شرح جزئیات ثابت کرده بود که انقلاب فرهنگی توطئه ای بوده علیه بنی صدر رئیس جمهورمردم برای قطع رابطه وی با دانشجویان و نوارهای حسن آیت را برای اثبات این نظرش بین دانشجویان پخش کرده بود، دارای پرونده کردند (عین  ستاره دارشدن  امروز ) و تا4 سال بعد از باز شدن دانشگاه به وی اجازه ادامه تحصیل ندادند و هرچه وی در ایران تلاش کرد به دانشگاه وارد شود هرگز اجازه نیافت و با بغض و گریه مجبور به مهاجرت به کانادا شد و اکنون یکی از پزشکان حاذق ایرانی فارغ التحصیل از کانادا است که در یکی از شهرستانهای دور افتاده کشور به مردم خدمت می کند. آقای بنی صدر شما بیش از من که متعلق به نسل دوم بعد از انقلابم در جریانید که  آن زمان با هر دگراندیشی که عقاید سیاسی خلاف آقای خمینی و نزدیکانش داشت، توسط هر دو جناح راست و چپ حاکمیت مثل جزامیان رفتار میشد. از همه حقوقشان محروم می شدند. یکی از دائی های من مصدقی بود و هنوز هست. وی استاد دانشگاه بود و بعلت قرابت نسبی با دو برادر چپش نتوانست شغل شریف استادیش را از دست هیاتهای گزینش آقای خمینی نجات دهد و از دانشگاه تصفیه شد. تنها فرزند وی یعنی پسر14 ساله اش توسط وزیرآموزش پرورش کابینه آقای موسوی یعنی آقای پرورش بدون اجازه و اطلاع  پدرو مادرش برای عبور از روی میدانهای مین به سوی جبهه های جنگ روانه شد و جسد تکه تکه شده اش نیز هرگز بازنگشت. همان آقای پرورش وزیر آقای موسوی که افتخار میکرد حداقل 150 هزار دانش آموز را در دوران وزارت خود روانه جبهه های جنگ کرده است. هنگامی که آقای خاتمي به عنوان وزير ارشاد، در سال آخر جنگ مسئوليت ستاد تبليغات جنگ را بعهده داشت، در مورد دانش آموزان بی گناهی که مستقیم ازمدرسه بدون اطلاع پدر و مادر و دیدن آموزش نظامی، به جز دو سه روزی آموزش تفنگ بدست گرفتن، روانه جنگ میشدند، به وظیفه خود که مطلع کردن پدران و مادران بی خبر بود، عمل نکرد. زن دائی اینجانب که بعد از کشته شدن فرزندش دیگر کمر راست نکرد، مرتب این آیه را تکرار می کند: "بای ذنبا قتلت؟ "نمیدانم آقای خاتمی در خلوت خود زمانی به این مساله  فکر کرده است که اگر فرزندان پسرش را از مدرسه بی خبر وی و همسرش روانه میدان مین می کردند در دهل تبلیغات جنگ، دوست داشت چه اخباری دمیده شود؟ پدر و مادر حتی حق "خبر دار" شدن از طرف ستاد تبلیغات جنگ از روانه کردن فرزند خردسالشان را به میدان جنگ  ندارند؟ آیا حقوق مردم که ایشان بتازگی از آن دم می زنند شامل حقوق این پدر و مادر داغ دیده نمیشود و یا آن دو از دید اصلاح طلبان جزء مردم محسوب نمی شوند و یا ازدید آنها اصولا  انسان به حساب نمی آیند؟!

   دائی من در میانسالی تصفیه شد. استاد دانشگاهی که از شدت فقرو افسردگی روحی ناتوان از کار و همراه همسرش در خانه خواهر خود ( مادر من ) در یک اتاق زندگی می کند. پای صحبت وی که می نشینم می گوید من حتی اگر فرزند بر روی مین جان داده ام را فراموش کنم، نمی توانم نفرت آقای خمینی را از مصدق بزرگ رهبر نهضت ملی کردن نفت ایران را فراموش کنم. نمی توانم فرموش کنم که او درحق مصدق گفت وی از اسلام سیلی خورده است! مصدقی که درکش از اسلام و وفاداریش به اصول اخلاقی اسلام، صد پله بیشتر و  مترقی تر و آزادی خواه تر از صدها هزار خمینی حوزه علمیه رفته است. وی معتقد است سخت شگفت آور است که جناح چپ دیروز و اصلاح طلبان امروز از همه مردم می خواهند بخشی از حافظه خود را تعطیل کنند و خمینی را با همه شقاوت و جنایتش دوست نیز بدارند!! عموی بزرگ من از خلبانان ارشد ارتش ایران بود که مشمول حب و بغض حزب جمهوری اسلامی وآقایان بهشتی ورفسنجانی و خامنه ای، سران حزب نسبت به ارتش شد. پدرم از برادر خود نقل می کرد که بعد از تصفیه خفت بار خلبانان ارتش، تنها فرمانده کل قوا  بنی صدر بود که قدر علم نظامی ما را دانست و درک درستی از خطری که تصفیه ما از ارتش، میهن را تهدید میکرد داشت و از ما اعاده حیثیت کرد و محترم داشت و ما را به دفاع از میهن فرا خواند و اینگونه شد که ما خلبانان توانستیم افتخار هزاران ساعت پرواز خطرناک برفراز آسمان عراق پیدا کنیم. بنی صدر هرگز فرمان مقابله به مثل و بمباران شهر های عراق را صادر نکرد، بلکه ما اجازه نشان دادن میزان توانایی نیروی هوایی کشور و نیز دفاع از شهرهای وطن را داشتیم. این احترام تنها همان  9 ماه اول جنگ که شما فرمانده کل قوا بودید وهنوز جنگ شکل دفاعی داشت دوام یافت. اما با کودتا بر ضد شما و گرفتن پست فرماندهی کل قوا از شما توسط خمینی و نیز سقوط دادن هواپیمای سرلشگران فلاحیان وفکوری که یاران شما بودند ...و با  قوت گرفتن سپاه و فرماندهان بی سواد، عموی اینجانب نیز دوباره مشمول تصفیه در ارتش شد. وی درهمان هفته اولی که آقای خمینی با خفت جنگ را پایان داد و جام زهر را سرکشید ( که من 3 ساله بودم و وی را بیاد ندارم ) با کمال تاسف بر اثر فشار زیاد سکته کرد و در آخرین جمله ای که بر زبان رانده گفته بود که طاقت زنده ماندن و مشاهده این همه خفت را برای ایران  ندارد. ایرانی که به قول وی، در آن، شیران در بند هستند ویا در غربت و ....ول و آزاد ...

من و دو برادرم ( که یکی از آنها در کوی دانشگاه در تیر 78 نیز بشدت زخمی شد و وی و یارانش توسط آقای تاج زاده نماینده خاتمی رئیس دولت اصلاحات به جای دفاع از حقوقشان، مرتب به سکوت دعوت می شدند ) خوشبختانه این نعمت را داشته ایم که با وجود سعی حاکمیت در سانسور دوران شما ودفاع شما از آزدیهای مردم و سعی حاکمیت برای شستشوی مغزی دادن نسل ما با تحریف کتب تاریخ و  برعکس جلوه دادن بسیاری از وقایع تاریخ انقلاب، آن را از زوایا و دید افراد مختلفی از نسل قبل که خود شاهد زنده آن وقایع بودند بشنویم. من و خانواده بزرگم همیشه از مخالفان شرکت در انتخابات این رژیم بوده ایم و در 22 خرداد امسال نیز در انتخابات شرکت نکردیم. درد خانوادگی ما زیادتر ازآن بود که آقایان موسوی با آن سابقه و یا احمدی نژاد کاندیداهای ما باشند. ولی از روز شروع جنبش روزی نبود که در خیابانها به تظاهرات نپردازیم. شعار من" رای مرا پس دهید " نبود. شعار من در واقع "جان عزیزان من را پس دهید " بود. من دانشجو که تنها با کتب و نوشته و علم سر و کار دارم  و در خیابانهای وطنم فریاد آزادی بیان سر میدهم نمی توانم موافق آقایان خاتمی و یا موسوی باشم که با فتوای قتل سلمان رشدی توسط خمینی موافق اند و به دروغ و با دروغی که به خورد نسل ما میدهند،  خمینی را برای نسل ما موافق و مدافع آزادی بیان جلوه می دهند. خمینی که قلم هر نویسنده ای را شکست وحتی شخصا  دستور اخراج خبرنگار تلویزیون  را داد که جرمش این بود که  با دختری مصاحبه کرده بود و وی گفته بودالگوی من اوشین قهرمان یک سریال ژاپنی است و نه حضرت فاطمه. محدوده تنگ آزادی بیان از احکام صادره از طرف  خمینی پیداست. براستی آیا امثال آقایان موسوی و یا خاتمی گمان می کنند دانشجوی ایرانی آنهم دانشجوی عصر اطلاعات عاجز از رجوع به کتب و روزنامه های آن دوران و جستجو در انترنت برای یافتن قطعات گم شده تاریخ 30 سال اخیر به تیغ سانسور کشیده میهنش است؟ جزای سلمان رشدی شاید همین بس باشد که کسی آنهم با انتخاب آزاد  خود کتاب وی که سراسر ناسزا به پیامبر است را نخواند ولی مسلما قتل نیست.

     خود من بارها در تظاهرات اواخر خرداد تا همین 13 آبان از دست ماموران حاکمیت کتک خوردم و زخمی شدم. ولی لحظه ای در  ادامه آن  شک نکردم. من برای مخالفت با مهره ای همچون احمدی نژاد به تظاهرات پر خطر قدم نمی گذارم. من برای اثبات حقوق خود و برای دفاع از حیثیت ایرانی و دینی ام وظیفه خود میدانم که در هر تظاهراتی شرکت کنم. ایران و دینی که 30 سال است توسط آقایان به لجن کشیده شده است و در شگفتم که شرکای جرم دیروز حاکمیت که حال نوبت حذف خودشان رسیده نعل وارونه میزنند و یا به جلو فرار می کنند که رد گم کنند.

     شاید باور نفرمایید که باز همان دائی من مشوق شرکت من در تظاهرات است و پا به پای من و برادرانم با وجود بیماری جسمی اش در آنها شرکت می کند. چندی قبل آقای موسوی به عیادت یکی از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که تازه از بند آزاد شده بود رفته بود. میدانید در منزل وی چه گفت؟ گفت که در جنبش سبز هیچ گاه مخالفان نظام شرکت نداشتند! نمی دانم می توانید قیافه من و برادران و دائی و مادر من را هنگامی که برادرم این جملات آقای موسوی را از روی انترنت برایمان بلند میخواند تصور کنید؟! دائی من تنها یک جمله گفت :یارب مباد آنکه گدا معتبر شود و غمگین از اتاق بیرون رفت.

    مادرم می گفت ما مادران و خواهران داغدیده درپارکها و در تظاهرت فریاد می زنیم همه زندانیان سیاسی آزاد باید گردند و از حق همین اصلاح طلبان نیز دفاع می کنیم و تا کنون به خاطر جان عزیزان به ناحق از دست رفته امان نه انتقامی از آنها گرفتیم و نه امکان تنظیم دادخواستی داشتیم. بسیارند کسانی که 30 سال است جور این نظام را تحمل کرده اند و به اشکال مختلف با آن مبارزه کرده اند. چگونه می شود همه آنها را نادیده گرفت وحضور فعال آنها را در جنبش نادیده گرفت و رسما وجودشان را حذف کرد؟ آقای بنی صدر درد نسل من شاید چند برابر نسل شما باشد. چرا که ما علاوه بر اجحافات و ظلمی که به نسل ما رفته و آینده مان را سوزانده، سینه هامان حامل دردهای در سینه نهفته و بغضهای نترکیده پدران و مادران خود نیز هست.

     از شما میخواهم به یاری نسل ما بشتابید ما را راهنمایی کنید که چگونه با گذشته ای چنین درد آلود کنار بیاییم که آینده ما را نیز خراب نکند؟ بسیاری از دانشجویان هم دوره من که جدا برایشان ماهیت اعمال  امثال موسوی و خاتمی و گذشته سراسر همکاری آنها با جنایات رژیم پنهان است و به اذعان خود هیچ شناختی از گذشته آنها ندارند، معتقدند که تکرار دردهای گذشته به ضرر جنبش است و باید سکوت اتخاذ کرد و فوقش رسیدگی به اعمال آنها را به بعد از فروپاشی نظام گذاشت. در حال حاضر بایستی از مقاومتهای موسوی به مثابه نردبان رسیدن به هدف استفاده کرد. اما آقای بنی صدر من در خانواده ای بزرگ شده ام که یاد نگرفتم با هیچ انسانی حتی دشمنم بعنوان وسیله رفتار کنم. از این جهت استدلال این دانشجویان را نمی توانم احساسا قبول کنم. همانگونه که نوشتم این ما نیستیم که حتی اصلاح طلبان را نادیده می گیریم و یا در صدد حذف آنهاییم. بلکه آنها هستند که ما را نادیده می گیرند وهنوز که هنوز است معتقدند هر که با ما نیست برماست !

    حس انتقام هیچگاه در دل اعضای خانواده ما پا نگرفته است. من حتی یک بار نیز با همه داغی که بر دل مادر برادر از دست داده ام و یا دائی و زن دایی فرزند از دست داده ام وجود دارد از زبان آنها کلمه ای که بوی انتقام بدهد نشنیده ام چرا که خشونت تباه کننده نسل قبلی و نسل ما بوده است. ولی آیا میشود گذشته پر ظلم و جنایت حاکمیت خمینی و خامنه ای و شرکای جرم دوران این دو را تنها به صرف اینکه آقای موسوی به خاطر رای بسرقت رفته اش فعلا در حرف مقاومت نشان میدهد، فراموش کرد؟ چه کسی میگوید آقای موسوی و خاتمی حق دارند به مردم بگویند بایستی بدوران پر شکوه خمینی بازگردیم و چه در دوران اصلاحات و چه در دوران قبل از انتخابات انواع تریبونهای مجلس ششم و روزنامه ها را برای تبلیغ نظرات و حرفهای خود در اختیار داشته باشند ولی صدای امثال دائی من که شغل و فرزند و برادر از دست داده و همسری دارد داغ دیده و افسرده، در گلو خفه شود و تریبونی نداشته باشد که بگوید خمینی ارزانی خودتان وی جانی و جنایتکار بود و نسلی را به باد قدرت پرستی خود داد؟ و نسل ما هرگز قصد بازگشتن به دوران پر فساد وی را ندارد. براستی چه کسی مسئول خانواده از هم پاشیده دائی و مادر و عمو و فرزندان آنها است؟

آقای بنی صدر

   بغض من را و نسل من را شما بترکانید که همیشه حامی کسانی بودید که صدایشان به گوش قدرت نمی رسید. چرا که شما با این درد آشنایید وخیانت و جفایی بسیار بزرگتر و دردناک تر از سوی قدرتمدارانی چون خمینی بر خود شما رفته است. جرم شما مگرجز این بوده که توسط مردم برگزیده شدید و بعلت وفاداری به حقوق و آزادیهای مردم، خمینی و یارانش افشاگریهای شما را تاب نیاوردند و از زندگی در وطن محرومتان کردند؟

ای پدر درد آشنای  نسل من !

من دختر این مرزو بوم و مادر آینده را و نسل مرا به صبری فرا خوان که از جنس سکوت و ذلت و فروخوردن بغض از ترس نابودی و حذف و زندان و شکنجه و محرومیت نیست. مرا به فریاد رسایی بخوان که پژواک درد همه به سکوت واداشتگان است. ذائقه مرا با نظرهای پرمعدلت و نغز خود شیرین کن تا فرهادی شوم که آب حیات را از چشمه زلال کوه غم نهفته بر دل خود روانه  جویبارهای میهنم سازم.

 

*دختر عزیزی که مرا پدر خود می خوانی، از او بشنو!:

1 می دانم که می توانی شوقی را دریابی که دل مرا مالامال می کند وقتی می خوانم که خانواده ای چون خانواده تو، دلهاشان از کینه خالی و سرهاشان از قصد انتقام ستاندن تهی است. پس تا می توانی باز دلها را از کینه و سرها را  از قصد انتقام خالی کن!. در جنگ و جنایت های پیش و پس از آن، دو نسل قربانی خشونت شده اند. زمان آنست که زخمهای روان را به گسترش بازهم بیشتر جنبش و بازیافت استقلال و آزادی و حقوقمند گشتن شفا بخشیم. زمان آنست که کرامت، بزرگواری را که یکی از داشته های انسان و ویژگی های ایرانیت است، از رهگذر بخشندگی، فزونی بخشیم و بدین بخشندگی، بازگشت خشونت و سازمانهای بکاربرنده خشونت را نا ممکن بسازیم. دختر نازنین ببخش!، بغض در گلو گیر کرده را با بخشیدن، از وجود خود، بیرون کن!.

2 می دانم که شنیده و خوانده ای این حکم را: «می بخشم اما فراموش نمی کنم». زمان آنست که این گزاره شفاف بگردد: هرگاه قصد این باشد که خطا و بسا جنایت و خیانت را بر خطاکار و جانی و خائن می بخشم، بشرط آنکه در جریان جنبش همگانی حر شده باشد اما فرموش نمی کنم که او خطاکار یا جانی و یا خائن بود، بخشیدن نیست و در رابطه انسانها بایکدیگر، دشمنی را با دوستی و تضاد را با توحید جانشین نمی کند. اما اگر مراد از "می بخشم و فراموش نمی کنم" این باشد :

که نباید اختیار تصمیم که همان استقلال انسان است، را از خود سلب کنم و به دیگری بدهم. زیرا خودم را هم از آزادی محروم می کنم و قدرتمداری  را بر سرنوشت خود و ایران حاکم می کنم.

که نباید اسباب قدرتمداری را در اختیار آزاد شدگان و آزادگان نیز، بگذارم. چرا که قدرت اعتیاد آور است و آدمیان را در جا معتاد می کند.

که امرهائی که در گذشته واقع شده اند و فرآورده قدرت هستند، استمرار می جویند. پس گذشته، حال و آینده است مگر این که اعتیاد به اطاعت از قدرت را ترک کنم و با این اعتیاد در جامعه خود مبارزه کنم. مگر این که هماره هر امری را که روی می دهد، با رجوع به گذشته، عوامل پدید آورنده اش و دلایل استمرارش را، بیابم و با از میان برداشتن آن عوامل و این دلایل، خود و جامعه خویش را از آن رها کنم. چنانکه متاسفانه نابرابری زن با مرد و دون انسان شمردن زن، یک امر واقع مستمر است. جامعه ها چون فراموش کرده اند آغاز وقوع این امر و عوامل برقرار شدن رابطه های قدرت و اسیر گشتن زن در این رابطه ها را، بتدریج، این امر فرآورده قدرت را، یک امر طبیعی تصور کرده و برای آن، «احکام دینی» نیز ساخته اند. از این نوع است انتخاب میان بد و بدتر و تقدم مصلحت بر حقیقت و ...نیز

که تنها انسانها نیستند که خطاکار و جنایت کار و خیانت کار می شوند، جامعه ها بلحاظ اعتیاد به اطاعت از قدرت، بلحاظ نایستادن بر حقوق خویش، بلحاظ نکوشیدن در باز و تحول پذیرکردن جامعه خویش، در خطاها و جنایت ها و خیانتهائی شریک هستند که خود قربانی آنها هستند.

که مسئولم زیرا مستقل و آزاد و حقوقمند هستم. نه می توانم  این مسئولیت را به دیگری واگذارم و نه حق دارم چنین کنم. انسانی که می گوید: من رأی داده ام و از این پس، مسئولیت با منتخب است، خود را فریب می دهد و منتخب خود را مستبد می گرداند. زیرا  با فراموش کردن مسئولیت خویش، اختیار تصمیم را نیز از یاد می برد. و با از دست دادن استقلال، آزادی خود را نیز از خاطر می زداید.

که باید تبعیض ها را از میان بردارم. بنا بر این، می باید از یاد نبرم که هیچ حقی بر حق دیگری تقدم ندارد و انکار یک حق انکار همه حقوق است. که زبان قدرت زبان فریب است بخصوص وقتی باور راهنما را بر ایران و یا ایران را بر باور راهنما مقدم می شمارد. چرا که تقدم باور راهنما، برای مثال، اسلام بر ایران، تهی کردن اسلام است از حق انسان بر وطن، استقلال و آزادی انسان در وطن، استقلال و آزادی جامعه ملی در وطن، رابطه با جامعه های دیگر بر اصل موازنه عدمی و بنا بر این، جامعه جهانی رها از روابط مسلط زیر سلطه. و نیز تقدم ایران بر باور راهنما، هم نا ممکن است زیرا وطن دوستی در باور راهنما است که تعریف و پذیرفته می شود و هرگاه در باوری، ایران دوستی تعریف نجوید، آن باور تهی از استقلال و آزادی و حقوق انسان و حقوق ملی، مرامی است که سلطه گر به زیر سلطه تحمیل می کند.

     نمی گویم تقدم کسب نان بر آزادی، می گویم تقدم حیات بر استقلال و آزادی انسان، دروغ است. چرا که حیات بدون استقلال و آزادی انسان، بدون تخریب نیروهای محرکه ممکن نیست. تخریب نیروهای محرکه حیات نیز، مرگ انسان و محیط زیست او است. هرگاه تو، دختر عزیز من، بر آن شوی و نسل امروز بر آن شود که اندازه محرومیت ایرانیان را در رژیم ولایت فقیه، اندازه بگیری و بگیرد و سپس میزان تخریب نیروهای محرکه (انسان، سرمایه، دانش و فن ، کارمایه و...) محاسبه کنی و کند، در می یابی و در می یابد که باور به تقدم حیات بر استقلال و آزادی، چه مرگ وحشت آوری است. 

که نباید خود و دیگری را سانسور کنی و بدانی که جز حق و حقیقت را گفتن، بسا ویرانگر ترین خود و دیگری را سانسورکردن است.

که ...

3 کنش باش و واکنش مشو!. واکنش سخنان نابجای آقای موسوی مشو!. هدف از جنبش بازیافت استقلال و آزادی انسان و حقوق او، ملت و حقوق او است. اگر او مرز قائل می شود، تو مرز را بردار!. برای آقایان خاتمی و موسوی و کروبی و... نیز، هم حق حر شدن را قائل شو و هم به آنها اطمینان بده که در ایران مستقل و آزاد، از آزاد شدگان امروز، حساب نمی پرسند.

 حق با تو است: در هیچ انسانی نمی باید چون وسیله نگریست. نسل امروز نباید بگذارد وسیله شود و خود نیز نمی باید دیگری و دیگران را وسیله کند. این نسل در همان فراگرد که استقلال و آزادی خویشتن را باز می یابد، تا می تواند می باید فرصت آزاد شدن را برای همگان فراهم آورد. بنا بود نسلی که انقلاب کرد و نسل جوانی که فرصت بازیافت استقلال و آزادی خویش را جست، جهان را وارد عصر استقلال و آزادی انسان کند.  صد افسوس که «رهبر»ش خشونت را تقدیس کرد، از جوانان خواست سینه هاشان را از کینه پر کنند و از کسانی شد که جهان را در تاریکی های خشونت فرو برد. بخش بزرگی از نسل جوان آن روز این فریاد را نشنید که ای انسان، خود رهبر خویش باش!، مسئولی چون مستقل و آزادی، به فرمان قدرت خشونت گستر در نیا!  عقل ها را آزاد نکرد و بازوها را به خدمت عقل آزاد نگرفت، بازوها  را در اختیار خشونتی نهاد که وجود خود را از آن می انباشت. جوانانی چون شما می باید هدف را استقلال و آزادی خویش بشمارید و برای این هدف به حرکت آئید. امید به شما و همانندهای شما است، پیروزی جنبش را در گرو فراخواندن این نسل به استقلال و آزادی انسان بدانید، مستقل و آزاد بگردید و همگان را به تمرین مستقل و آزاد زیستن بخوانید!.

4 -  حق با تو است: «محدوده نظام» و قانون اساسی که محور آن ولایت مطلقه فقیه است، در اصولی حقوق انسان و حقوق مردم را بازشناخته است. اما، درجا، آنها را الغاء کرده است. از این رو، محدوده  نظام، محدوده ایست که هرگاه جنبش در آن زندانی شود، فرو می خوابد. بر سر حق و تمام حق است که می باید ایستاد. ولایت جمهور مردم حق است و برای این حق است که جنبش می تواند تا پیروزی ادامه یابد.  با بکار بردن قیاس صوری، توجیه می کنند که روش درخور، گفتگو با مافیاهای نظامی مالی است. برخی افریقای جنوبی را مثال می آورند. غافل از این که،

4/1 سیاهان بهیچ رو به الغای بخشی از تبعیض نژادی تن ندادند. خواستار حق خود که الغای کامل تبعیض نژادی بود، شدند.  زیرا می دانستند که حق تجزیه شدنی نیست و به جزئی از آن قانع شدن، محروم ماندن از تمام حق است. اگر به رفع جزئی از تبعیض نژادی قانع می شدند، رژیم تبعیض نژادی از محاصره اقتصادی و... می آسود و به حیات خود ادامه می داد.

4/2 - دنیا رژیم تبعیض نژادی افریقای جنوبی را تحت محاصره اقتصادی قرار داد.

4/3 جامعه سیاهان در پی انتقام نشدند و پذیرفتند که با جامعه سپیدان، یک جامعه پدید آورند. روشی را تجربه کردند که در انقلاب ایران پیشنهاد شد: آنها که در دوران تبعیض نژادی جنایتی مرتکب شده بودند، از مجازات معاف می شدند هرگاه در دادگاه حاضر می شدند و کرده خود را بی کم و کاست باز می گفتند و از آن ابراز پشیمانی می کردند. آقای خمینی خشونت را روش کرد و در باره نخستین گروه اعدام شدگان گفت: محاکمه نیز لازم ندارند. احراز هویت کافیست!

    حال اگر بخواهیم مقایسه واقعی را جایگزین مقایسه صوری کنیم و از تجربه افریقای جنوبی درس بیاموزیم، می باید بر سر حق که ولایت جمهور مردم است، استوار بایستیم. خشونت زدائی کنیم و چون زمان پیروزی جنبش فرا رسید، تحول را بدون خشونت به انجام رسانیم و به فاسدان و خائنان و جانیان نیز فرصت جبران بدهیم.  از آنجا که وضعیت ایران با وضعیت افریقای جنوبی یکسان نیست، ما نیازمند آن نیستیم که دنیا ایران را محاصره اقتصادی کند. بلکه نیازمند آنیم که دنیا رویه بی طرفی فعال در پیش گیرد. یعنی از هرکاری که سبب استواری رژیم و گستاخی اش در جنایت بر ضد مردم ایران می شود، دست نگهدارد و هر بار که رژیم به حقوق انسان و حقوق مردم ایران تجاوز می کند، به اعتراض برخیزد.

5 حق با تو است: بازگشت به گذشته، وقتی بنا است آن گذشته «دوران روشنائی» باورانده شود، دروغ بزرگی است. تناقضی بزرگ در ادعا، دروغ آن را آشکار می کند: ادعا بر این اذعان بنا شده است که روزگار کنونی مردم ایران تاریک است. هرگاه به «گذشته روشن» بازگردانده شود، این روزگار روشن می گردد. اما آن روشنی چرا این سیاهی شد؟  اگر روزگار ایرانیان در دوران خمینی تاریک بود، بدیهی است که ادامه آن روند، روزگار این مردم را تاریک تر کرده است. پس ادعا دروغ است. اما اگر روزگار ایرانیان در آن دوران روشن بوده است، عوامل تاریک شدن این روزگار کدامهایند؟  به یاد می آورم، در خرداد 60 و پس از آن، مکرر به استبدادیان گفته ام: دوران مرجع انقلاب ایران، دوران حقیقت است. این دوران بسان نور، تاریکی را می شکافد که کودتای خرداد 60 و بازسازی استبداد،  ایران را در آن فرو می برد. یادآور شدم که هر امر واقعی را می باید تا سرآغاز وقوع آن پی گرفت. بدین قرار، اگر امرهای واقعی را پی بگیریم که وضعیت امروز را تشکیل می دهند، وضعیت امروز را آن سان که هست، شناسائی می کنیم:

ولایت مطلقه فقیه را آقای خمینی، با نقض قانون اساسی،  بنا گذاشت. حتی گروهی را که کار بازنگری در قانون اساسی را به انجام رساند، او تشکیل داد.

حکم حکومتی یعنی نماندن در محدوده قانون اساسی را آقای خمینی بانی شد. آقای موسوی نخست وزیر او بود و از او حکم حکومتی ستاند.

سپاه و دادگاه انقلاب و کمیته و واواک و... در دوره آقای خمینی ایجاد شدند. هم او بود که این سازمانها را ابزار سرکوب کرد و بر سرنوشت ایران حاکم کرد.

گروگانگیری که خمینیسم را بر ایران و ریگانیسم را بر امریکا تحمیل کرد، در زمان آقای خمینی روی داد و این او بود که آن را انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول خواند.

کودتای خرداد 60  را او رهبری کرد. او بود که گفت: 35 میلیون نفر بگویند بله من می گویم نه.  او بود که آن کودتا را انقلاب سوم و بزرگ تر از دو انقلاب اول و دوم خواند. راستی اینست که او برای مردم حق رأی قائل نبود. تقلب در انتخابات، در دوران او پایه گذاری شد. آقای کروبی می باید قول خود را بیاد آورد. او بود که گفت: آراء را ضرب در 3 می کردیم!

ماشین اعدام دستگاه قضائی آلت استقرار استبداد ملاتاریا  را بکار انداخت و کشتار زندانیان به حکم او انجام گرفت.

جنگ می توانست در خرداد 60 ، با پیروزی ایران به پایان رسد. او بود که جنگ را تا سر کشیدن جام زهر ادامه داد و یک نسل ایرانی را قربانی کرد.

اسلحه کشیدن بر روی مردم را او باب کرد. در دوره او بود که مردمی را به گلوله بستند که در حمایت از حق حاکمیت خود و مخالفت با کودتا، به خیابانها درآمدند.

مافیاهای نظامی مالی در زمان او نطفه بستند و خورد و برد بودجه دولت و مال ملت و فساد و رانت خواری در دوران او بنیاد گرفت. 100 تا 105 میلیارد دلار پول درحکومت خامنه ای موسوی بود که گم شد ( بنا بر قول آقای مهندس سحابی. در مجلس گفته شد که میزان پولی که گم شد، 105 میلیارد دلار بود)

کینه ورزی و خشونت را او تقدیس کرد و اسلام لااکراه را او دین اکراه کرد.

«سلسله روحانیت»  را که خون ریز تر از  سلسله پهلوی شد، او بنا نهاد. با جعل نامه از قول او و جعل قول از او بود که  یک روضه خان، حاکم بر سرنوشت ایران شد و کشور را به دست مافیاهای نظامی مالی سپرد.

نیروی محرکه و سرمایه ای که به رقم در نمی آید، یعنی مغزها و استعدادهای ایران در دوره او بود که از ایران مهاجرت کردند و این او بود که گفت: می روند به جهنم!

و...

    با اینهمه، در همان حال که مسئولیت آقای خمینی در بردن ایران از بهار آزادی به خزان استبداد، تا بخواهی بزرگ است، سهم او در ساختن ظلمتکده استبداد، بسیار کمتر از سهم سازمانهای سیاسی مسلح و غیر مسلح و شخصیتهائی سیاسی و روحانی است که آزادی خواهی را جرم شناختند و خشونت در کار آوردند. کمتر از سهم کسان و سازمانهایی است که در مقام تصرف قدرت،  «نهادهای انقلاب» را ساختند و به جای مردم سالار کردن ارتش و دیوان سالاری، به ترمیم ستون پایه های فرسوده قدرت نیز بسنده نکردند و ستون پایه های جدید قدرت را ساختند و غافل بودند که آقای خمینی و ملاتاریا آن ستون پایه ها را از دست آنها خارج می کنند و بر آنها، استبداد خود را می سازند. مثلث خمینی رهبر سیاسی و شریعتی رهبر فکری و مجاهدین خلق بازوی نظامی،  نظریه آقای بهشتی و نهضت آزادی خارج از کشور پیش از انقلاب بود. الا این که با پیروزی انقلاب و در جریان تصرف قدرت، اضلاع مثلث تغییر داده شدند:  ولایت خمینی و حزب جمهوری اسلامی حزب واحدی که می باید اداره کشور را در دست بگیرد و بازوئی که سپاه و دادگاه انقلاب و کمیته ها و جهاد سازندگی و بنیاد شهید بودند. به دنبال کودتای نوژه، طرح انحلال ارتش و تصدی دولت توسط این مثلث را، آقای بهشتی بود که به شورای انقلاب پیشنهاد کرد.

     بازگشت به این گذشته ممکن نیست. زیرا وضعیت کنونی دنباله آن وضعیت است. حتی بازگشت به دوران مرجع انقلاب ایران، به دورانی که مطبوعات جهان «بهار آزادی» خواندندش، نیز ممکن نیست. چرا که بنا نیست همان عوامل که آن را به خزان استبداد بدل کردند، از نو، صاحب نقش شوند. کاری که باید کرد، از میان برداشتن ستون پایه های استبداد و مردم سالار کردن دولت و استقرار کامل ولایت جمهور مردم است (1).

6 مردم ایران به جنبش در آمدند و این جنبش را با شعار «رأی من کو؟» آغاز کردند. آنها که ایستاده اند تا که تجربه انقلاب به نتیجه انجامد، بطور پیگیر، مردم را به جنبش همگانی خوانده اند. آنها به مردم پیشنهاد می کرده اند که تحریم انتخابات را یک جنبش همگانی برای بازیافتن حق حاکمیت خود کنند، هیچگاه تحریم فعل پذیرانه را تجویز نکرده اند.

     امروز نیز، به تو دختر عزیز و به نسل امروز هشدار می دهند: تا وقتی حقوق خود را نشناسید و بر سر حقوق خود نایستید، جنبشهای شما، رشته ای از جنبشهای نیمه تمام می شود. رأی دادن وسیله بکار بردن حق حاکمیت است. پس این حق را می باید مطالبه کنید و بخاطر این حق است که می باید جنبش را تا استقرار این حق و دیگر حقوق ملی و حقوق انسان، ادامه دهید.

     زمان آنست که مردم ایران از خود بپرسند: چرا بخاطر حق خود بر نمی خیزند، اما برای وسیله و یا شبه حق به جنبش در می آیند؟ اگر این پرسش را از خود بکنند، در می یابند که یک دلیل آن اینست که قیام بخاطر حق را ناممکن و جنبش بخاطر «جزئی از حق» و یا خواستی که قدرت حاکم روا می بیند را ممکن می انگارند. خواستهایی که از تقلب بزرگ 22 خرداد بدین سو، عنوان شده اند، خواستهائی هستند که گمان می روند در محدوده «نظام جمهوری اسلامی»، دست یافتنی هستند. غافل از این که اولا قدرت تقسیم کردنی نیست و ثانیا بر فرض قابل تقسیم شدن و تحقق خواستها، مردم از جنبش باز می ایستند بی آنکه آنها حقوق خود و انسان ایرانی، استقلال و آزادی و حقوق خویش را باز یافته باشند.

     پس تو و نسل تو و نسل پدران و مادران تو، این بار، برای بازیافت حقوق خویش جنبش خود را پی بگیرید.  

7 به روان عموی خلبان تو درود که ایرانیان، حیات ملی خود را از او و همه خلبانانی دارند که  با جنگیدن با نیروی زمینی عراق و جلوگیری از عبور قوای عراق از کرخه و سقوط دزفول، خوزستان و بنا براین، ایران را نجات دادند. تا ایران هست، آنها نمادهای پهلوانی و جانبازی، بخاطر استقلال و بسا حیات ایرانند. قهرمانان ایران، افراد نیروی زمینی اند که زمین را کندند و از خود مانع های عبور ناپذیر ساختند و ارتش متجاوز را زمین گیرکردند. حافظان استقلال ایران، افراد نیروی دریائی ایرانند که هم در روزهای اول جنگ، نیروی دریائی دشمن را در هم شکستند و زمینه ساز تفوق نظامی شدند که ارتش ایران از ماه دوم جنگ بدست آورد.

   به دائی ها و دیگر بستگان خود بگو شما چرا کز می کنید؟ مگر نه جنبش امروز حاصل استقامت شما و همانند های شما است؟. شما می دانید داغ فرزند چه اندازه سخت است. کسی که در مقام دفاع از وطن، فرمانده عموی شما بوده است، داغ همه فرزندان ایران را که بخاطر وطن، خونین، در خاک وطن خفته اند و داغ همه آنهایی را  بر سینه دارد که در زندانها و در کوچه خیابانها و در خانه ها،  بدست دژخیمان این رژیم سفاک، اعدام می شوند، زیر شکنجه از پای در می آیند و کشته می شوند.  او این داغ را به نیروی محرکه بدل می کند و همه روز می کوشد تا ایران استقلال و ایرانیان استقلال و آزادی خود را بازجویند. شما و همه داغ دیدگان نیز چنین کنید!.

     شادی و امید، پیروزی ببار می آورد. همواره دل تو از شادی و امید سرشار باد!.

1 -  به احتمال زیاد، پیش از این که ماجرای پاره کردن عکس آقای خمینی و صحنه سازیهای رژیم روی دهند، این پاسخ را  دریافت کرده ای. پاسخ را در 10 آذر نوشته ام. 10 روز بعد، آفتاب آمد دلیل آفتاب: این صحنه سازی دلیل صحت و دقت پاسخ به نامه شما در بخشی است که به دوره آقای خمینی و بازگشت به آن مربوط می شود. پیش از خرداد 1360 نیز، نظیر این صحنه را ساختند. اما بهره نجستند زیرا نتوانستند مرا در موقعیتی قراردهند که عقل زورمدارشان گمان می برد در آن قرارم خواهند داد. در واقع، وقتی از راه مصلحت، سیاه را سفید کردی، صحنه می سازند تا که از هیچ سو، راه رهائی نیابی:  در حقیقت، هرکس سیاه را سفید جلوه داد، ناگزیر می شود در کنار استبدادیان تبهکار، مدافع «اسطوره» بگردد. خطاکار کسانی می گردند که استبدادیان ساخته خود را جرم آنها جلوه می دهند.  در وضعیت امروز، بها را  نسلی می پردازد که به اعتراض برخاسته است. و هرگاه تن به همداستانی با استبدادیان ندهد،  متهم می شود که تظاهر می کرده  و چون محک تجربه به میان آمده ، باطن «ضد انقلاب» او آشکار شده است. آن زمان، این مکر کارگر نشد، زیرا  منتخب مردم سیاه را سفید جلوه نداده بود و در موقعیتی که استبدادیان می خواستند در آنش قرار دهند، قرار نگرفت.  آن روز، جامعه نبود که واکنش نشان داد، استبدادیان بودند که صحنه ساختند. چون نه توانستند رئیس جمهوری را در موقعیتی قراردهند که می خواستند و نه توانستند مردم را تحریک کنند، رسوا شدند و دم فرو بستند. امروز نیز، کودتاچی ها هستند که صحنه می سازند.  آن روز، جامعه واکنش نشان نداد زیرا شکستن اسطوره آغاز شده بود. صحنه سازی امروز، خود می گوید که اسطوره شکسته است. آقای خامنه ای اسطوره نشده شکسته بود. بی اعتبار است. بدرد صحنه سازی نیز نمی خورد. کودتاچیان بر این گمان بودند که نزد اقلیت زورپرست اسطوره خمینی نشکسته است. اما چگونگی صحنه سازی و استفاده از آن، بفریاد می گوید که نزد آن اقلیت نیز اسطوره شکسته و دیگر تنها بکار دست آویز زورگوئی کردن می آید.