سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 726

تاریخ انتشار 1 تیر 88 برابر با 22 یونی 2009

 

پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

 

تحریم، همواره دعوت به جنبش همگانی بوده است

 

 

    درخور یادآوری است که پاسخ به پرسش اول پرسش کننده محترم، دو شنبه 18 خرداد نوشته است.  تقلب بزرگ و جنبش همگانی آفتابی است که در پرتو نورش خواننده این نوشته را می خواند:

جناب آقای بنی صدر

1 - با توجه به موج فزاينده‌اي كه، هم از سوي جامعه و هم از سوي نيروهاي سياسي، به سوي مشاركت در انتخابات به وجود آمده و روز به روز بر دامنه آن افزوده مي‌شود (كه به گمانم از دوم خرداد به مراتب عظيم‌تر و گسترده‌تراست)، اگر راه‌حل در تحريم انتخابات است، چگونه پس از 30 سال از راه حل دورتر شده‌ايم و نه تنها موفق به جنبش تحريم نشده‌ايم، بلكه جريان تحريم از اثر افتاده است؟

چگونه جريان تحريم را به اثر خود بازگردانيم و از آنجا در به وجود آمدن جنبش تحريم بكوشيم؟

 

پاسخ ها به پرسشها:

 

1 تبی که برغم تحریم  جامعه را فراگرفته است:

 

   پرسش صورت و محتوا تحریم را در بر نمی گیرد. از محتوای تحریم غافل است. محتوای تحریم، نه به ولایت مطلقه فقیه و آری به ولایت جمهور مردم است. هرگاه  برغم تبی که «فکر جمعی جبار» پدید آورده است، رأی دهندگان و تحریم کنندگان، به این نتیجه رسیده باشند که مشکل، قدرت باوری و قدرتمداری است و ولایت مطلقه فقیه، نماد قدرت باوری و قدرتمداری است و هدف می باید استقرار ولایت جمهور مردم، بمثابه رها کردن باور به قدرت و کاستن از بار قدرت در رابطه ها است، جنبش تحریم به پیروزی بزرگی دست یافته است. بدین قرار، هرگاه مردم بدانند که ولایت مطلقه فقیه را نمی خواهند و ولایت جمهور مردم را می خواهند، رأی دادن و رأی ندادن، دو روش برای یک هدف می شود. رأی ندادن و به جنبش درآمدن، روش سازگار با هدف و شفاف است. اما رفتن و رأی دادن، سازگار با هدف و شفاف نیست. با وجود این، هرگاه رأی دادن و نتیجه نگرفتن به جنبش همگانی سرباز کند و جنبش تا استقرار ولایت جمهور مردم ادامه بیابد، هیجان شرکت در دادن رأی جای خود را به خرد جمعی سپرده و این خرد هدف جنبش تحریم را پذیرفته و راهبر جمهور مردم در سمت و سوی استقرار ولایت جمهور مردم می شود.

    اما تبی که کثیری از مردم را گرفته است، فرآورده یک «فکر جبری جبار» است. بنابر این فکر، با جانشین کردن آقای احمدی نژاد با آلت فعل دیگری، ایرانیان حداقل (بنا بر نوعی از فریب) و یا حداکثر متصور در محدوده رژیم (بنا بر نوع دیگری از فریب)  را بدست می آورند. در این صورت نیز،  تحریم کنندگان انتخابات، به دلیل اظهار حق و ایستادگی بر حق و دعوت به حق، صاحب زمان، از 23 خرداد 1388 به بعد می شوند. چرا که  هم آنها هستند که می توانند جامعه را از احساس فریب و ماتمکده یأس بدر آورند. هم آنها هستند که مسئولیت اول را پیدا می کنند در فراخواندن مردم به احقاق حق خویش که ولایت جمهور مردم است.

     و هرگاه، با وجود تب رأی دادن، نام آقای احمدی نژاد را از صندوق رأی بیرون آورند،  با توجه به ماهیت رقبای او، مردم گرفتار احساس فریب و یأس و کزکردگی شدید می شوند. بدیهی است مسئولیت تحریم کنندگانی که استقرار ولایت جمهور مردم را هدف قرار داده اند، دو چندان می شود. زیرا صدای آنها است که گوشها خواهند شنید و این صدا، می باید مردم را به امید و عمل در راست راه ولایت جمهور مردم، بخواند.

     بدین قرار، رهنمود قرآن ترجمان موازنه عدمی است و به انسان می آموزد: ایستادن بر سر حق و اظهار حق و فراخواندن به حق، روشی است که به پیروزی می انجامد. با وجود این و برای این که تحریم را بمثابه یک جنبش تا ممکن است شفاف کنیم، تشریحش می کنیم:

1 حق این خاصه را دارد که نه تجزیه پذیر است و نه انتقال پذیر. هر انسان و هر ملتی که از این خاصه حق غافل شد، زندگی را از دست داد. چرا که هر حق از حقوق ذاتی را که جزء جزء کنی، از میانش برده ای. برای مثال، وقتی کسی به جزئی از حق نفس کشیدن قانع شد، خود را محکوم به مرگی زجر آور کرده است. و اگر به جزئی از حق رهبری تن داد، بنا بر میزان محرومیت از حق، سفیه، دیوانه و یا محکوم به مرگ می شود.

      و نیز حق قابل انتقال به غیر نیست. چنانکه حق حیات را نمی توان به دیگری انتقال داد. استعداد و حق رهبری را نیز نمی توان به دیگری انتقال داد. چرا که محروم کردن خود از استعداد رهبری، خودکشی است. از این دید که بنگری، ولایت مطلقه فقیه را ضد حیات یک ملت می یابی.

      برای آنکه توضیح شفاف تر شود، یادآور می شوم که در طول یک قرن، ایرانیان سه نوبت انقلاب کرده اند. اما همواره به جزئی از استقلال و به جزئی از آزادی بسنده کرده اند. در نتیجه، نه استقلال جسته اند و نه آزادی. هرگاه می دانستند که حق قابل تجزیه به اجزاء و قابل انتقال نیست، کودتای رضاخانی و کودتای 28 مرداد 32 و کودتای خمینی هاشمی رفسنجانی و خامنه ای و بهشتی، در خرداد 60، ممکن نمی گشت.  هنوز نیز نمی دانند که حق جزء جزء کردنی و قابل انتقال نیست. وگرنه ممکن نبود  رژیم چهار مجرم را نامزد کند و کثیری تب رأی دادن به یکی از آنها  رابگیرد. از این دید که بنگری، تحریم انتخابات تصدیق تجزیه ناپذیر و قابل انتقال نبودن حق حاکمیت و ایستادگی بر این حق تا بازیافت آن از سوی جمهور مردم است.

    بدین قرار، از کارهایی که همواره می باید کرد، یکی توضیح ویژگی های حق، بخصوص تجزیه و انتقال ناپذیری حق است. تا مگر ملت ما حقوق خود را، در کمال، خود بخواهد و بیابد.

2 -  هر حقی خود روش خویش است. همانطور که حق غذا خوردن با غذا خوردن تحقق می یابد، حق حاکمیت نیز از راه اعمال این حق است که تحقق می یابد. محرومان از حق حاکمیت با شرکت در انتخابات، این حق را از خود سلب می کنند. بنابراین، تسلیم شدن به قدرت ویرانگر به خطر افکندن حیات ملی است. آیا مردمی که «فکر جمعی جبار» در آنها تب شرکت در انتخابات را پدید آورده است، با توجه به این دو ویژگی حق، به پای صندوقهای رأی می روند؟  هرگاه پاسخ این پرسش را بخواهیم از شعارها  بشنویم که همه روز در خیابانهای تهران، سرداده می شوند و در فضا طنین می افکنند، ایرانیان این اندازه از حقی که دارند و باید مطالبه کنند، آگاه هستند. اما نه آگاهی آنها کامل و شفاف است و نه می دانند روش رسیدن به حق، عمل به آنست.

     بدین قرار، آگاه کردن مردم ایران از حق حاکمیت خویش و این واقعیت که روش بازیافت آن، عمل به این حق و بر خاستن برای نشاندن حق خود بر جای  ناحقی است که ولایت مطلقه فقیه است، کار بایسته دیگری است، که باید انجام داد. این کار اهمیت بیشتری یافته است، زیرا مشاهده می کنیم آگاهی از  حق ولایت جمهور مردم دارد همگانی می شود.

3 مناظره های «نامزدهای» ریاست جمهوری آتش فشان بودند. فوران این آتش فشان آشکار کرد که همآهنگی ظاهری در مرکز قدرت، جای به تخاصم بس شدید داده است. نامه آقای هاشمی رفسنجانی به آقای خامنه ای، گویای حاد شدن تخاصم و نزدیک شدنش به نقطه انفجار است.  نامه بیانگر واقعیتهای زیر است:

حامی اصلی آقای احمدی نژاد، آقای خامنه ای است و بنا بر این که در ایران، تنها او رأی دارد، می خواهد سوگلی خود را، به ریاست جمهوری برساند. حالا دیگر، مردم ایران و جهان می دانند که احمدی نژاد حامی دیگری جز خامنه ای و مافیاهای نظامی مالی ندارد. پس اگر نام او از صندوق ها بدر آید، تقلب بزرگ  سازمان یافته است و خامنه ای و ولایت مطلقه فقیه در برابر مردمی قرار گرفته اند که بر ضد آنها رأی داده اند. و اگر نام موسوی از صندوق بدر آید، شرکت کنندگان در دادن رأی و تحریم کنندگان، یعنی جمهور مردم ایران، بر ضد ولایت فقیه رأی داده اند. هرگاه نامه یکی از اسباب تحمیل احمدی نژاد به مردم ایران شده باشد، انتخابات قلابی دو بازنده خواهد داشت: خامنه ای و هاشمی رفسنجانی. اگر نه، خامنه ای بازنده و هاشمی رفسنجانی برنده می شوند.

هر بار که دولت استبدادیان در برابر مردم و جنبش آنها قرار می گیرد،  استبدادیان، «خطر تجدید دوران بنی صدر» را دست آویز می کنند. زمانی که آقای خاتمی به ریاست جمهوری رسید، او را «بنی صدر دوم» خواندند و امروز، آقای احمدی نژاد  را که نسبتش با بنی صدر، نسبت تضاد است، با بنی صدر مقایسه می کنند. اما این مقایسه صوری این اعتراف را در بر دارد که بنی صدر نماد ولایت جمهور مردم است. این اعتراف، از این نظر واجد بیشترین اهمیت است که معماری از معماران استبداد فقیه، آقای هاشمی رفسنجانی، می داند که جهت جنبش مردم وقتی همگانی می شود، الغای ولایت مطلقه فقیه و استقرار ولایت جمهور مردم است.

امروز نیز، چون روزهای خرداد 1360، او راه حل را حذف یکی از دو طرف دعوا می داند. هرچند نیک می داند که آقای احمدی نژاد، آلت استبداد مطلقه فقیه است و او کسی نیست که ولایت جمهور مردم را جانشین ولایت مطلقه فقیه کند. اما وقتی او 14 اسفند سال 59 را مثال می آورد و آقای خامنه ای را تهدید می کند، وحشت خود را از پی بردن مردم به ناتوانی رژیم و توانائی خود ابراز می کند.  در واقع آقای هاشمی رفسنجانی، با بیانی روشن، خاطر نشان می کند: تخاصم در مرکز قدرت اگر از راه حذف یکی از دو طرف، - بنا بر خواست او، احمدی نژاد و مافیاهای نظامی مالی -، «از میان نرود»، مردم هشیار ایران فرصت را بر به جنبش درآمدن مغتنم خواهند شمرد. «تجربه 14 اسفند» به مردم ایران می گوید، کدام هدف  را برگزینند و چه روشی را در پیش بگیرند: خلع ید از استبدادیان و برقرار کردن دولت حقوقمدار.

آقای هاشمی رفسنجانی، آقای خامنه ای را تهدید می کند:" آن روز، امام خمینی بود. ما سه تن بودیم: شما و من و بهشتی". راستی اینست:

 در روزهائی که قرار بود جنگ پایان پذیرد، این سه تن نزد آقای خمینی رفتند و او را ترساندند که هرگاه بنی صدر جنگ را تمام کند، سوار تانگهای خود می شود و به تهران می آید و دیگر شما نیز حریف او نمی شوید. بدین ترتیب آنها  آقای خمینی را در کودتا با خود همداستان کردند و برای تحمیل استبداد خویش،  جنگ را بمدت 8 سال ادامه دادند. امروز، آقای هاشمی رفسنجانی به همدست دیروز خود می گوید: آیا می خواهید بگذارید جنبش مردم اختیار از دست ما بدر برد چنانکه نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان؟  مقایسه ای که او می کند از این نظر که ضعف رژیم را به یاد آقای خامنه ای می آورد، بسیار گویا است: آن روز «امام» بود و دیگران نیز بودند و امروز، جز من و شما کسی برجا نیست. آن روز ما توانا بودیم و امروز ناتوان و بنا بر این در خطریم.

اما خطری که رژیم استبدادیان را تهدید می کند، به اعتراف صریح آقای هاشمی رفسنجانی و دیگر شرکت کنندگان در کودتای خرداد 60 (نظام در خطر است از زبان آقای موسوی و...)، آن بخش از جامعه سیاسی و نیروهای سیاسی هستند که بر سر اصول راهنمای انقلاب ایران، استوار ایستاده اند. شعارهایی که جامعه جوان ایران سر می دهد، نیز، می گوید سمت و سوئی که مردم ایران بر می گزینند، سمت و سوی ولایت جمهور مردم است.

نامه، ترجمان واقعیت بسیار مهم دیگری است: حق و ضد حق، با یکدیگر نه تنها  نقطه مشترک ندارند، بلکه نسبتشان به یکدیگر، نسبت تضاد است. اما این واقعیت بر بسیاری معلوم نیست. بسیارند اهل سیاست که به مردم اینطور می باورانند که میان حق و ناحق، نقطه اشتراکی می توان یافت. این جماعت بودند که کودتای خرداد 60 را ممکن ساختند. و این جماعت هستند که در ساختن «فکر جمعی جبار» شرکت کرده اند.  هرگاه مردم ایران دریابند که حق و ناحق فصل مشترک ندارند، و در پی دستیابی به حقوق خویش شوند، کار به سامان می رسد: ایرانیان حق حاکمیت خویش را بدست می آورند.

و بالاخره، آقای هاشمی رفسنجانی و دستیاران او در کودتای خرداد 60، پیشاپیش، اعلام کردند که چه کسانی پیروز انتخابات 22 خرداد خواهند بود: دیروز دو گرایش، یکی گرایش استبداد وابسته (خط سید ضیاء) و دیگری گرایش استقلال و آزادی، در برابر یکدیگر قرار داشتند. امروز، پیروز  گرایش استقلال و آزادی است. این پیروزی نه فقط بدین خاطر است که در برابر استبداد «فقیه»، از موضع ولایت جمهور مردم ایستادگی کرده است،  بلکه بدین جهت نیز که سمت عمومی تحول مشخص گشته است : از ولایت مطلقه فقیه به ولایت جمهور مردم است.

     بدین قرار، از کارهایی که می باید کرد، تمیز حق از ناحق و پدید آوردن وجدان همگانی به این واقعیت است که حق و ناحق، نقطه اشتراک ندارند و آنها که حق را با ناحق در می آمیزند، دروغ زنان هستند. حق، ولایت جمهور مردم است و ایستادگی بر این حق، نه تنها جهت تحول را معین کرده است، بلکه زمان تحول را کوتاه و آن را تا ممکن است، بی خطر می کند.

4 -  این واقعیت که حتی گرفتاران تب شرکت در انتخابات، از راه مصلحت، بنا دارند به پای صندوقهای رأی بروند و، بگمان خود، رأی بدهند که «رهبر» را تضعیف و محدود و ولایت جمهور مردم را، ولو اندکی از آن را، برقرارکند، گویای آن نوع از تحریم انتخابات است که رأی دادن را نه حق که روش عمل به حق حاکمیت می داند و توضیح می دهد که چون مردم ایران از حق حاکمیت خویش محروم هستند، تحریم انتخابات رأی دادن به حق حاکمیت خویش است. اما مصلحتی که، بنا بر آن، رأی دهندگان رأی می دهند، بدون کمترین ابهام، ناقض حق حاکمیت آنها است.  این حقیقت که مصلحت را قدرت می سنجد و حق را مردم هستند که دارند، روشن می کند که مصلحت در بیرون حق قرار می گیرد. و ضد حق مردم است. لذا در «انتخاباتی» که مردم می باید به یکی از چهار مجرم رأی بدهند، شرکت در دادن رأی، عمل به مصلحت قدرت سنجیده و نقض آشکار  حق خویش می شود.

    5-  اما «فکر جمعی جبار» اینطور باورانده است که مردم گمان برند خود مصلحت را سنجیده اند. در تمامی مواردی که قدرت «فکر جمعی جبار» ایجاد می کند، مردم خود را بسود قدرت حاکم فریب می دهند و گمان می برند خود مصلحت را سنجیده و بکار برده اند. بیشتر مردم امریکا  و بخشی از مردم انگلستان گمان می بردند آنها خود به این نتیجه رسیده اند که مصلحت در قشون کشیدن به عراق است.  از این رو،  به جای  همصدا شدن با آنها که فریب «فکر جمعی جبار»، را خورده اند، نخست می باید بر مردم روشن کرد که مصلحت را نه آنها که قدرت می سنجد و مصلحت ضد حق آنها است. و سپس، می باید «فکر جمعی جبار» را بشناسانند و به مردم هشدار بدهند، هرگاه خود دستیار استبدادیان در فریب خود شوند، زیان خویش را بسیار بزرگ می کنند.

       بدین قرار، آشکار کردن تضاد مصلحت با حق است که می باید کاری از کارهائی باشد که استواران بر راست راه ولایت جمهور مردم، نمی باید هیچگاه از دست بگذارند.

6 -  هرگاه چهار نامزد بنا بر قول یکدیگر- از مجرمان نبودند، هنوز، تحمیل آنها به جامعه، رأی دهندگان را از آزادی انتخاب محروم می کرد.  شعارهایی که جوانان همه روز سر می دهند، حاکی از وجدان به این واقعیت است. بنا براین، تب رأی دادن، بمعنای غفلت از آزاد نبودن انتخابات نیست. بنا بر سنجش افکاری که مؤسسه «نیو امریکن فوندیشن» (19 خرداد)  انجام داده است، 87 درصد مردم ایران خواستار انتخابات آزاد هستند.  وقتی اکثریتی بدین بزرگی می دانند انتخابات آزاد نیست، پس رأی دادن از روی ناچاری است. نه تنها به رژیم مشروعیت نمی دهد، بلکه سالب مشروعیت رژیم و بیانگر موفقیت چشم گیر جنبش تحریم است.

      پرسشی که محل می یابد اینست: مردمی که می دانند انتخابات آزاد نیست و آزادی انتخابات را طلب می کنند، چرا تن به اجبار می دهند و به پای صندوقهای رأی می روند؟  پاسخ اینجانب  به این پرسش اینست: اندیشه راهنمای مردم ایران، هنوز بیان آزادی نگشته است. هم در محدوده قدرتمداری و هم از راه اعتیاد به اطاعت از قدرت، چاره ای جز تن دادن به اجبار نمی بینند.

     اما معنای «در دین اکراه نیست» از جمله اینست که هر اکراه و جبری، به ضرورت ناقض حق است. این ضابطه آنقدر روشن و کاربردش بقدری آسان است که نه کسی می تواند بگوید نمی داند آیا آزادانه رأی می دهد و از روی ناچاری چنین می کند. پرسیدنی است که با وجود تضاد اکراه با حق، چرا انسانها بمحض احساس اکراه، به یاد حق خود نمی افتند و بر وفق حق خود، عمل نمی کنند؟ پاسخ اینجانب به این پرسش اینست: انسانهائی که نمی آموزند در برابر قدرت، واکنش نشوند و کنش شوند، وقتی خود را مجبور می بینند، نه توانائی خود، که ناتوانی مجازی را به یاد می آورند و حالت تسلیم به قدرت و تن دادن به حکم زور را پیدا می کنند. ترس ازقدرت و غفلت از توانائی وقتی فرد ها یکدیگر را می یابند و جمع می شوند، انسانها را بسا از یکدیگر خائف و به تسلیم شدن به امر و نهی قدرت ناگزیر می کند. دعوت به جنبش همگانی که طی نیم قرن، همواره مردم ایران را به آن خوانده ام، از جمله این سود را دارد که انسانها به یکدیگر اعتماد می یابند و در آزادی، از ترس از قدرت حاکم، رها می شوند.

     بدین قرار، آشکار کردن همزادی حق با توانائی و همزادی زور با ناتوانی، بر همگان، کار بایسته ایست که در ایران امروز، انجام نمی گیرد. سهل است، اینطور باورانده می شود که قدرت (= زور) توانائی می آورد. هرگاه در گفته ها و نوشته های دعوت کنندگان به شرکت در «انتخابات» تأمل کنیم، مشاهده می کنیم که مردم فراخوانده می شوند، از راه رابطه قدرت در درون رژیم عمل کنند. به سخن دیگر، نخست به آنها القاء می کنند که ناتوانند و سپس، به آنها می گویند از راه رأی دادن به نامزدی که تبلیغ می کنند، از عنایات قدرت برخوردار می شوند. ایران امروز گرفتار این فاجعه بزرگ است.

7 ابهام ها فراوانند: 

ابهام در هدف: تحریمی که استقرار ولایت جمهور مردم را هدف قرار داده است، آن را حداقل می داند و پیوسته خاطر نشان می کند که مردم ایران می باید به جنبش همگانی روی آورند. آیا مردم ایران، با در آمدن به خیابانها، جنبش همگانی را تمرین می کنند و یا تنها از فرصت انتخابات استفاده می کنند و می دانند که از صبح 23 خرداد می باید، به وضعیتی که داشتند، بازگردند؟

 

تحریم، همواره دعوت به جنبش همگانی بوده است

 

     هرگاه پاسخ پرسش این باشد که مردم فرصت را برای ابراز اراده خود به آزاد زیستن مغتنم شمرده اند، پس بیشتر از حداقل (یعنی تحریم)،  عمل کرده اند و در جنبشی یکدیگر را باز یافته اند که آنها را از توانائی جمعی شان آگاه می کند.

ابهام در روش: هرگاه هدف، عبور از رژیم باشد، شرکت در دادن رأی ناقض هدف می شود. مگر این که رأی دهندگان رأی به آقای موسوی را رأی بر ضد ولایت مطلقه فقیه گمان برند و یا دست کم بر این باور باشند که او از استقلال رأی نسبی برخوردار است و یا با رأی دادن به او، وضعیتی پدید می آید که می توان از ولایت مطلقه فقیه عبور کرد.

      اما  گفته می شود مردم کشور چون چشم انداز روشنی را پیشارو ندارند، از تغییر رژیم مأیوس و به حداقل قانع شده اند. این برداشت از رفتار جمعی مردم، تناقضی آشکار در بردارد: مردمی که رژیم را توانا و خود را ناتوان بدانند و چشم اندازی هم پیشارو نبینند، به صندوقهای رأی هجوم نمی برند برای این که بر قدرت رژیم و ناتوانی خود بیفزایند. به «حداقل» قانع شدن، چنین رفتاری را توجیه نمی کند. زیرا  دولتی که قدرتمند تر می شود به مردمی که ناتوان تر می شود، حد اقل را نیز روا نخواهد دید.

ابهام در دوره: کسانی که می خواهند رأی بدهند، اینطور استدلال می کنند که در دوره خاتمی وضع بهتری داشتیم. در انتخابات ریاست جمهوری سال 84،  شرکت نکردیم، احمدی نژاد رئیس جمهوری شد و وضع ما بدتر شد. این ادعا تناقضهای آشکار دارد: اگر وضعیت در دوره خاتمی بهتر شده بود، چرا به نامزد «اصلاح طلبان» رأی ندادند؟ و نیز، یک نگاه به آغاز و پایان دوره خاتمی، جا برای تردید نمی گذارد که وضعیت از بد به بدتر گرائیده است و همین امر سبب تحریم وسیع انتخابات شده است. همین طور، در پایان دوران چهار ساله ریاست احمدی نژاد، وضعیت بدتر از آغاز این دوره شده است. علت نیز اینست که مسبب بدتر شدن مداوم وضعیت، نه یک مهره که «نظام جمهوری اسلامی» است.

ابهام از رهگذر ناچیز کردن نظام سیاسی در شخص. وقتی مردمی آقای احمدی نژاد را عامل بدتر شدن وضعیت خود و کاهش اعتبار کشور در جهان می دانند، خود را با منطق صوری می فریبند. آقای احمدی نژاد تربیت شده نظام و مهره ای در این نظام است. بدترین، ولایت مطلقه فقیه است که چنین کسی را بعنوان رئیس جمهوری به مردم کشور تحمیل می کند.  ماندن در این فریب، تن دادن به وضعیتی است که دائم بدتر می شود.

     هرگاه مردمی که به پای صندوقهای رأی می روند، آقای احمدی نژاد را نماد رژیم می دانند و می خواهند او را شکست بدهند، بخشی از ابهام از میان می رود. بسا وجدان جمعی، این سان داوری کرده است که ماجرای دوم خرداد را همچنان باید تکرار کرد تا که ولایت مطلقه فقیه از میان برخیزد. این همان شیوه نمد مالی می شود که تاریخ ایران بسیار بخود دیده است. باوجود این، تمامی ابهام رفع نمی شود: کسی که به او رأی می دهند، می باید نه چون مهره ای از رژیم که به عنوان منتخب مردم عمل کند. با وجود این، تغییر منتظر همچنان در گرو آنست که وجدان همگانی رأی سنجیده و روشنی نسبت به الغای ولایت مطلقه فقیه و استقرار جمهور مردم صادر کند.

     این ابهام ها تمامی ابهامها نیستند. اما مهم ترین آنها بشمار میروند. «فکر جمعی جبار»ی که عنان دار عقل جمعی گشته است، از جمله، در پیدایش و عنان داری، از این ابهامها سود جسته است. در حقیقت، هر ابهامی پوششی است که عقل را  نخست از دیدن حق باز می دارد و سپس، ناحق را در نظرش حق جلوه می دهد.  ابهامهایی که یکچند از آنها خاطر نشان شدند، به ما می گویند: حق در چندین پوشش مستور و از چشم عقل جمعی پنهان و ناحق در این چشم حق جلوه می کند.  متاسفانه امروز در ایران،  نه تنها ابهام زدائی رویه نیست،  بلکه رویه ابهام سازی است. هم در بعد سیاسی و هم در بعدهای اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، دستگاهای سازنده ابهام برکارند.  خطر آن وجود دارد که چشم عقل جمعی یکسره از دیدن حقوق انسان و حقوق ملی، ناتوان شود. از این دید که بنگری، تحریم در «به پای صندوقهای رأی نروید» خلاصه نمی شود. تحریم  مجموعه ای از ابهام زدائی است. این جانب با تمام توان و بطور پی گیر به مجموعه ای از ابهام زدائی پرداخته ام. کار بایسته اینست که در خود کشور، ابهام زدائی در هر چهار بعد واقعیت اجتماعی، رویه همگانی بگردد.

8 -  هرگاه جنبش وسعتی را یافته باشد که پرسش کننده توصیف می کند، پس شرکت در رأی دادن برای این که آقای احمدی نژاد انتخاب نشود، در حوزه وجدان همگانی قرار گرفته است. رفتاری مشابه در سرتاسر کشور، بدون حکم وجدان همگانی، پدید آمدنی نیست.  اگر وجدان جمعی فرمان داده است که همگان به پای صندوقهای رأی بروند، پس می باید دستیابی به حقانیتی  (= مجموع حقوق) را هدف قابل وصول یافته باشداز ویژگی های حق یکی اینست که همگانی و همه مکانی و همه زمانی و بخصوص توانا به پدید آوردن اجماع است.  بنا بر این، اگر هم حقانیتی (ولایت جمهور مردم) که برانگیزنده  وجدان همگانی است، بطور کامل و شفاف بر این وجدان معلوم نگشته باشد، «فکر جمعی جبار» خود می گوید که روشن و مبهم بر او معلوم شده است. چرا که،  اگر وجدان همگانی بر حقی که ولایت جمهور مردم است آگاهی روشن و مبهم پیدا نکرده بود، ممکن نبود بر اساس آن، «فکر جمعی جبار» ساخت.

    بدین قرار،  هرگاه جنبش همگانی شده باشد، یک رشته داوریهای ذهنی نادرست از کار در می آیند:

وجدان همگانی نمی تواند حکم کند امیدی به تحول نیست و بپذیرد مردم ناتوانند و  در همان حال، از مردم بخواهد به پای صندوقهای رأی بروند و رأی بدهند تا رژیم توانا تر و مردم خود، ناتوان تر گردند.

وجدان همگانی نمی تواند به مردم حکم کند به پای صندوقهای رأی بروند و «بخاطر حداقل» که هیچ معلوم نیست چیست، آرای خود در صندوقها بریزند. زیرا  هم قائل شدن به جزئی از حق،درواقع انکار حق است و هم این که «حداقلی» که رأی دهندگان بخاطرش به پای صندوقهای رأی می روند،  در اختیار رأی دهندگان نیست. اختیار دادن و ندادن آن با رژیم است. قدرت حاکم نیز نمی تواند این حد اقل را به مردم بدهد زیرا بنابر قانون هایی که قدرت از آنها پیروی می کند، روند عمومی، روند از بد به بدتر استبه سخن دیگر، آنها هم که بخاطر حداقل رأی می دهند، بر حق خویش در کمال خود، آگاهند. وجدان همگانی جز آگاهی همگانی بر حقوق ایرانیان، بمثابه انسان ها و بمثابه یک ملت، نیست.

 

 

 

 

وجدان همگانی نمی تواند از جمهور مردم بخواهد به صحنه آیند اما خود خویشتن را در محدوده رژیم فرموده زندانی کند. زیرا این محدوده، محدوده تضاد با حقوق است. پس این برداشت که جوانان به صحنه آمده اند نه برای تغییر بلکه برای «هوا تازه کردن» و استفاده از فرصت چند روزه و اگر آقای موسوی انتخاب شد، اندکی «آزادی بیشتر در پوشش و به خیابان درآمدن دختر و پسر دست در دست یکدیگر»، نادرست است. در حقیقت، آنها هم که توقعشان در این حد است، استقلال و آزادی کامل را بسیار بیشتر دوست می دارند.

وجدان همگانی نمی تواند از جمهور مردم بخواهد از حقوق خویش یکسره چشم بپوشند و به پای صندوق های رأی بروند و بعنوان آلت بسود این گرایش و به زیان گرایش دیگر، بکار روند.

     تکرار کنیم: هرگاه جنبش همگانی، بنا بر این، تحت فرمان وجدان همگانی باشد، پس می باید حقی خواست همگانی شده باشد. اگر این حق، حق ولایت جمهور مردم باشد، جنبش تحریم پیروزی بزرگی را بدست آورده است. هم نامه آقای هاشمی رفسنجانی به آقای خامنه ای می گوید، که این حق خواست عمومی گشته است، هم سنجش افکاری که یک مؤسسه امریکائی انجام داده است می گوید، این حق خواست همگانی شده است و هم شعارهایی که در شهرهای مختلف، همه روز، بر زبانها آمده اند می گویند که  مردم ایران آزاد شدن از ولایت مطلقه فقیه و دولت استبدادیان را هدف کرده اند و می کنند.

     با وجود این، معرفت وجدان همگانی بر ولایت جمهور مردم، بمثابه یک خواست همگانی، کامل و شفاف نگشته است. وجود «فکر جمعی جبار» و نیز روشی که رأی دهندگان بکار می برند، ما را از این واقعیت آگاه می کنند.

     بدین قرار،  پرداختن به شفاف کردن حقی که می تواند اجماع پدید آورد، حق جمهور مردم بر ولایت، کاری است که بیشتر از هر زمان دیگر، می باید در دستور قرار گیرد.

     هنوز پاسخ به پرسش اول کامل نگشته است. برای این که تأمل برای پرسش و پاسخ بر پرسش کننده گرامی و خوانندگان، همه جانبه تر گردد، قسمت دوم پاسخ را به نوبت دیگر باز می گذارم.