سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 720

تاریخ انتشار 10 فروردین 1388 برابر با 29 مارس 2009

 

پرسشها از آقای علی رهنما و یک پرسش از هموطنی دیگر و پاسخها از بنی صدر

 

 

اسلام آزادی از زبان خمینی ؟

تحریم و پس از تحریم؟

 

 

5 - شاید در این میان، خیلی ها بودند که فکر می کردند ابتدا با آیت ا..  همراهی می کنند و با او و در کنار او می ایستند، اما پس از پیروزی و کسب اعتبار و قدرت، از او فاصله خواهند گرفت و راه خود را ادامه خواهند داد. اما بنده فکر نمی کنم آقای بنی صدر چنین عقیده و باوری داشته است و اساسا با چنین رویکردی وارد این میدان گشته. حال برایم جای سئوال است که چنین تحول آشکار آقای خمینی  با چه منطق و تحلیلی قابل توجیه است و چگونه می توان چنین امری را نادیده گرفت و به آن اشاره نکرد؟

 

* پاسخ به پرسش پنجم: یادآور می شوم که تا به امروز، ملاتاریا  استبداد خویش را این سان توجیه می کند که نمی خواهد بگذارد ماجرای مشروطیت تکرار شود. یعنی انقلاب را روحانیان تصدی کنند و سیاسی کاران دولت را تصرف و روحانیان را سرکوب کنند. این واقعیت را نیز نباید از یاد برد که گرایشهائی بر این گمان بودند که چون روحانیان خود توانا به اداره امور کشور نیستند، پس یا آنها می توانند کار لنین را در ایران انجام دهند (یکی دو گرایش) و یا بتدریج، از راه تقرب به رهبران و  تصدی مقامات، دولت را تصرف کنند (حزب توده) .  اما این تمایلها  توان تصرف دولت را نداشتند. به آنها هشدار داده شد که جز بهانه سازی برای روحانیان قدرت طلب و بازسازی استبداد، نمی کنند. افسوس که نشنیدند.

     بدیهی است آنها هم که انقلاب، دولت را از تصرفشان بیرون آورده بود،  می کوشیدند از دست رفته را بازجویند.

     هرگاه از تعهد آقای خمینی غفلت کنیم، بنا بر منطق صوری، دعوی آقای خمینی و دستیاران او بر ضرورت تصرف دولت ولو از راه سرکوب خونین، توجیه پذیر می شود. اما با توجه به این واقعیت که آقای خمینی در برابر دنیا تعهد کرد در دولت مقامی نیابد و روحانیان نیز مقامات دولتی نپذیرند و دیگر مراجع نیز در این مقام نبودند و مخالف آن بودند که روحانیان مقامات دولتی را تصدی کنند، دعوی او و دستیاران او، دروغ و فریب آشکاری می شود.

    افزون بر این، برای نخستین بار بود که یک مقام ارشد دینی، ولایت را از آن جمهور مردم می شناخت. اقتضای وفای به عهد این بود که آقای خمینی و دستیاران او موانع استقرار ولایت جمهور مردم را از میان بردارند.  نه این که به بهانه جلوگیری از تصرف دولت از سوی قدرت پرستان، خود استبدادی را برقرار کنند که روشی جز خیانت و جنایت و فساد نتوانست در پیش بگیرد.

     بدین قرار،  در گرایشهای مختلف جانبدار ولایت جمهور مردم، کسی را این قصد نبود که از آقای خمینی فاصله بگیرد و به راه خود برود. کوشش آنها بر این بود که او به عهد خود وفا کند و روحانیت این فرصت را  بیابد که در استقرار ولایت جمهور مردم و رشد مردم ایران شرکت کند. و اگر پرسش این باشد که چرا به آقای خمینی اعتماد شد، پاسخ اینست:

1/5 از آنجا که دین، یعنی عهد کردن و وفا کردن به عهد، اعتماد به آقای خمینی کاری بود که می بایست کرد. خطا از آقای خمینی و دستیاران او است که به عهد خود وفا نکردند.

    این که «آقای خمینی نظرهای خود را تغییر می داد و اگر زنده می ماند، چند نوبت دیگر نیز این کار را می کرد، پس نباید به این عذر متشبث شد که آقای خمینی نقض عهد کرد و به آرمان انقلاب خیانت کرد»،  راست مینمود هرگاه اولا پای قدرت بمیان نبود و ثانیا   سخن نه از تغییر نظر که عهد شکنی بمیان بود!. اما اولا آقای خمینی در انطباق با توقعات قدرت تغییر نظر می داد و ثانیا فرق است میان تغییر نظر و تعهد کردن و زیر تعهد زدن. انتظار از آقای خمینی این بود که در هر وضعیتی، او بر عهد خود وفا کند و نکرد. بنا بر این، خطای او اغماض کردنی نیست و نمی توان در ارزیابی وضعیت ایران دوران بعد از انقلاب، این نقض عهد را به حساب نیاورد. در حقیقت، با توجه به انقلابی که جمهور مردم ایران در آن شرکت کرده بودند، آقای خمینی می توانست هجوم های دین سالاران برای تصرف قدرت را بازپس نشاند، اما او خود سر دسته آنها شد. چرا؟ زیرا تمایل او به قدرت و نه به آزادی، راهبر او در گزینشی شد سخت شوم و مرگبار و ویرانگر. با توجه به این تمایل، ایجاد ستون پایه های جدید که بکار باز سازی دولت استبداد می آمدند، وارد کردن ضربه مرگبار به بدیل مردم سالار بود. حتی اگر هم او این تمایل را نمی داشت، ایجاد این ستون پایه ها، عامل تفوق و سلطه گرایشهای زورمدار می گشت.

2/5 -  اما از این نظر که قدرت با عهد شناسی تضاد دارد، گرایشهای جانبدار ولایت جمهور مردم نمی باید ابزار قدرت را در اختیار آقای خمینی و دستیاران او می گذاشتند. چرا که اگر هم بنای آقای خمینی بر این می بود که به عهد خود وفا کند،   ابزار قدرت ساختن، قدرتمداری را به تصرف دولت بر می انگیخت. و اگر بنا بر نقض عهد می داشت، با نبود ابزار قدرت، بدین کار توانا نمی گشت.

     بنا بر این،  نباید بنا را بر ثنویت تک محوری گذاشت و آقای خمینی را مختار مطلق انگاشت. هرگاه به جای ساختن ستون پایه های قدرت، دولت مردم سالار ساخته می شد، هم خطر بازسازی استبداد با دست آویز کردن دین از میان می رفت و هم تمایلهای قدرت پرست بی نقش می شدند.  یادآور می شوم که با انتخاب به ریاست جمهوری، کار بر داشتن ستون پایه های دولت استبدادی را آغاز کردم، در همان روزهای اول، دست بکار انحلال دادگاه انقلاب و کمیته ها و بنیاد مستضعفان و دیگر «نهادهای انقلاب»  دارای صفت موقت شدم.  استبدادیان دست به دامن آقای خمینی شدند و او گفت: دادگاه انقلاب باید بماند، کمیته ها باید بمانند!  از آن پس، روش انحلال تدریجی آنها را در پیش گرفتم. هرگاه جنگ پیش نمی آمد، بسا جلوگیری از بازسازی دولت استبدادی میسر می گشت. آقای مهدوی کنی می گوید: فیدل کاسترو از طریق آقای دکتر یزدی به روحانیان پیام داده است که «نهادهای انقلاب» را بهیچ رو، از دست فرو نگذارید!

 

6 - آن اسلام مد نظر شما که گویا امری عادی، روشن و آشکار بوده و خواست آحاد ملت ایران هم بوده است و دلیل پیوستن ملت به اپوزوسیون شاه در پاریس هم آن اسلام بوده است، چگونه و از کجا و از کی شکل گرفت و اصولا چه کسانی و با چه دیدگاه هایی علاقه مند و وفادار به آن اسلام بوده اند؟!

 

* در پاسخ به پرسشهای پیشین، این پرسش نیز پاسخ یافته است. با این وجود، خاطر نشان می کنم:

1/6– 30 سال از انقلاب ایران گذشته است. آثار فکری گرایشهای مختلف در اختیار آقای علی رهنما و همه مردم ایران که می باید در پی یافتن پاسخ این پرسش بسیار مهم باشند چرا که نه تنها  حال و آینده ایران که حال و آینده قلمرو اسلام در جهان و بسا تمامی جهان بستگی به یافتن پاسخ، نه بلحاظ اندیشمندان آن که بلحاظ اندیشه ای دارد که اسلام بمثابه بیان آزادی است -  هستند. نه بر این جانب که برآنها است که در پی یافتن پاسخ این پرسش باشند. هرگاه در پی پاسخ این پرسش باشند، به این واقعیت باز می رسند که اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و حقوق انسان و حقوق جمعی، از جمله ولایت جمهور مردم، در اسلام بمثابه بیان آزادی و نه هیچ مرام غیر دینی یا باور دینی دیگری ( از اسلام سنتی گرفته تا دین های دیگر)، تعریفی خالی از تناقض و سازگار با یکدیگر با ویژگی قابلیت اجرا، از راه برنامه عمل، نیافته است. آن بیان، انقلابی را ممکن کرد که جهان به خود ندیده بود.

2/6 پرسش دیگری که اهل تحقیق و بسا جمهور مردم می باید در پی یافتن پاسخ آن باشند، اینست: از فردای انقلاب، کدام گرایشهای سیاسی، به جنگ بیان آزادی آمدند و برای متروکه  کردنش،  در قلمروهای مختلف، چه کارها کردند؟ یافتن پاسخ این پرسش نه تنها به ایرانیان می گوید چرا مثلث زور پرست بطور مستمر و همساز بایکدیگر، به بنی صدر، بمثابه کسی که در بازیافتن این بیان کوشیده است و نیز، بمنزله منتخب اول تاریخ ایران، ناسزا می گویند و در همان حال، او را سانسور می کنند. بتازگی، آقای عبدالله نوری پرسیده است: چرا حتی از آقایان بازرگان و بنی صدر نیز نام برده می شود اما از آقای منتظری نام برده نمی شود. اقتضای انصاف این بود که او می پرسید: چرا یک سال و نیم است، روزمره، بنی صدر زیر رگبار بهتان و دروغ و ناسزا است و اندیشه او تنها اندیشه ایست که بطور کامل سانسور می شود؟ این پرسش به ایرانیان امکان می دهد هم به اهمیت اندیشه راهنما توجه کنند و هم از اهمیت اندیشه راهنمائی آگاه  شوند که رشد در استقلال و آزادی را بر میزان عدالت اجتماعی میسر می گرداند.

3/6– طباطبائی، صاحب المیزان، (المیزان 40 جلدی به فارسی، جلد 10 صفحه 117 و 20 جلدی، جلد 5 ، صفحه 450) به درست، خاطر نشان می کند که درس و بحث حوزوی چنان سامان یافته است که یک طلبه می تواند درس بخواند و به مرتبه اجتهاد برسد، بدون این که لای قرآن را باز کند و نیازمند مراجعه به آیه ای از آیه های قرآن باشد. هر مسلمانی می باید از خود بپرسد: چگونه ممکن است فقیه شد بدون باز کردن لای قرآن؟  این پرسش، او را از نقش فلسفه و منطق ارسطوئی در از خود بیگانه کردن دین در بیان قدرت، آگاه می کند. در حقیقت، اگر به قرآن مراجعه نمی شود، بدین خاطر است که مراجعه به قرآن، مانع از بیگانه کردن بیان آزادی در بیان قدرت می شود. اما  طلبه چگونه درسی را می خواند که درس دین است اما، در محتوای آن، از قرآن اثری نیست؟  عامل این غفلت، فلسفه و منطق ارسطوئی هستند. بدیهی است آنها که ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه را جعل کردند و بر تمامی احکام دین مقدم و بر همه آنها مسلط کردند،  با اسلامی که ولایت جمهور مردم را بعنوان حق ذاتی هر انسان و هر جمع انسانی، می شناساند، در ستیز می شوند. بیهوده نبود که در روزهای بعد از کودتای خرداد 60، آقای هاشمی رفسنجانی، نزاع با بنی صدر را، نزاع اسلام فیضیه با اسلام بنی صدر خواند. اما آیا دین سالاران خود را برای نخستین بار در برابر اسلام بمثابه بیان آزادی یافتند و دچار این وحشت شدند که مبادا بنی صدر حوزه ها را از دست آنها خارج کند وحشتی که همچنان اظهار می شود - ؟  نه.

4/6 کار دیگری که بنی صدر انجام داده است، تحقیق در باره موازنه عدمی است. او نخست، از زبان مصدق، موازنه منفی را شنید و سپس در نطقهای مدرس آن را باز یافت. چون او موازنه عدمی را اساس دین خوانده بود،  به تحقیق در این باره، پرداخت و  آن را بعنوان اصل راهنمای عقل آزاد، پیشنهاد کرد. این کار حاصل پی گرفتن موازنه عدمی در تاریخ اندیشه فلسفی و عرفانی و دینی و ادبی و هنری ایران، در دوران اسلام و پیش از آنست. ایرانیان در شمار نخستین مردمانی هستند که موازنه عدمی را یافته اند. هرگاه به جنبشهای ایرانی، تنها در دو قرن اخیر توجه کنیم، می بینیم از رهگذر موازنه عدمی است که استقلال و آزادی، دو اصل راهنمای این جنبشها بوده اند و تا وقتی هدف جنبش استقلال و آزادی بوده، رهبری آنها با معتقدان عامل به این دو اصل بوده است.

 

7 -  آقای خمینی که بگفته بسیاری، حتی دانش بیان آن تئوری ها را هم نداشتند، چگونه توانست آن بیان را سرلوحه کند و به چه شکل چنین تغییر الگو داد و آن سخنان شیرین و دلربا را تحویل ملت ایران داد !؟ نقش آقای بنی صدر در آموختن چنین بیانی به خمینی چه بوده است و چگونه آقای بنی صدر متوجه این نکته بزرگ و سرنوشت ساز نبوده است که بجای آموختن چنین بیاناتی به یک آیت ا.. ، خود بازگو کننده آن تمایلات و باورها و مانیفست ها نباشد و چرا نیروهای معطوف به جبهه ملی و نیروهای موسوم به ملی مذهبی خود بیانگر چنین خواست هایی نشدند و تریبون را به آقای خمینی و روحانیون پر کار آن دوران دادند !؟.

 

7 - بخاطر فایده تکرار، تکرار کنیم که هرگاه بیان آزادی که راه نمای انقلاب ایران شد، از کس یا کسانی باشد، آنها می باید آن را پیش از انقلاب و بعد از انقلاب، گفته و بدان عمل کرده اند باشند. مشکل نیست پرس و جو کردن از این کس و یا کسان. هرگاه کسی پرس و جو کند به این واقعیت می رسد که آقای خمینی نه این اندیشه را تدوین کرده و نه در تدوین آن شرکت کرده است. بنا بر این، این او بوده است که به طرفداران اندیشه پیوسته است و نه بالعکس. اما پاسخ به پرسش:

1/7-  چنین نیست که بنی صدر خود این اندیشه را انتشار نداده و منتظر شده است تا آقای خمینی به فرانسه آید و از زبان او، این اندیشه را انتشار دهد. از زمانی که او، تحقیق در باره موازنه عدمی را به نتیجه رساند و توانست برای اصول استقلال و آزادی و رشد و عدالت بمثابه میزان، تعریفهای خالی از تناقض و سازگار با یکدیگر بجوید، در کتابها، در مقاله ها و در بحثهای آزاد و سخنرانی ها، بیان آزادی را تبلیغ کرده است. بجاست یادآور شود که متنی برای نجف فرستاده شد. آقای خمینی گفته بود خط آن ریز است نمی توانم بخوانم. پولی هم برای بازنویسی آن به خط درشت پرداخت شد تا او بتواند متن را بخواند!

 تا انقلاب، دست کم یک دهه بطور مرتب این بیان تبلیغ شده است.

2/7   با وجود این،  در دوران انقلاب، صدائی که به گوش همه ایرانیان می رسید، صدای آقای خمینی بود. از دید ما، بیان اسلام بمثابه بیان آزادی از زبان آقای خمینی، کاری را به انجام می رساند که پیش از آن، به انجام نرسیده بود و آن تغییر طرز فکر دینی مردم و انقلاب در اسلام بمعنای بازگرداندن آن به بیان آزادی.  تجربه می گوید که همگانی شدن اسلام بمثابه بیان آزادی، در ایران، موجب جهش فکر دینی شده است که، پیش از این، ایران به خود ندیده بود.

3/7– با ورود به ایران و مشاهده تمایل به بازگشت به اسلام بمثابه بیان قدرت ( اسلام فیضیه) از سوئی و ضرورت  خشونت زدائی از فعالیت سیاسی از سوی دیگر، سبب شدند که بنی صدر بحث آزاد را در ایران پی گیرد. او سراسر ایران را برای تشریح اسلام بمثابه بیان آزادی زیر پا گذاشت و چون شب پیش از انتخابات ریاست جمهوری، آقای هاشمی رفسنجانی از جلسه شورای انقلاب خارج شد و در بازگشت به جلسه، گفت: احمد آقا بود، می گفت: امام می فرمایند: مدرسین قم این جا بودند و می گفتند: آقای بنی صدر بنفع آقای حبیبی کنار برود و بعد نخست وزیر بشود که اختیاراتش هم بیشتر است. پاسخ دادم: فردا روزی است که می باید پاسخ یک پرسش اساسی معلوم شود. باید معلوم شود مردم می دانستند و می دانند استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت چیست و اسلامی را  طالب بودند و طالبند که بیانگر این اصول باشد و بدین خاطر انقلاب کرده اند و یا آن طور که شما مدعی هستید از شما پیروی کرده اند. نامزد شما کمتر از 4 درصد و من بیشتر از 75 درصد رأی می آوریم.  روز 5 بهمن، از این نظر که وجدان ملی ایرانیان با شفافیت تمام، رأی قاطع خویش را ابراز کرد، پایان یک دوران تاریخ بس دراز استبداد و آغاز دوران جدید ولایت جمهور مردم است.

      از آن پس نیز تا امروز و از امروز تا وقتی توان مطالعه و تحقیق و نوشتن و گفتن دارم، بکار پیشنهاد بیان آزادی که بکار دین داری که دین را روش زیستن در استقلال و آزادی و حقوقمندی بداند و بخواهد و نیز بی باور به دینی آید  که آزاده باشد و نخواهد گوهر استقلال و آزادی خویشتن را از رهگذر آلت قدرت شدن از دست بدهد،  دست از این مهم نخواهم شست.  با وجود این، در آن دوران، اسلام بمثابه بیان آزادی، چون از زبان آقای خمینی جاری شد، سدهای مقاومت در روحانیت و در جامعه را شکست و راهنمای انقلاب ایران شد. چون واپسین توان مقاومت استبداد تاریخی ایران به پایان رسد و میوه شیرین انقلاب در باور دینی بدست آید،  معلوم خواهد شد ایران چند قرن به جلو جهش کرده است. و اگر بیان آزادی، استقلال و آزادی را ارزش و هدف و روش کند و قدرت را از ارزش بیاندازد، ایران آن توانائی را می یابد که به جای رشد ویرانگر قدرت، از جمله قدرت سرمایه، رشد انسان را به جامعه جهانی پیشنهاد کند.

 

8 -    آقای خمینی که بگفته بسیاری، حتی دانش بیان آن تئوری ها را هم نداشتند، چگونه توانست آن بیان را سرلوحه کند و به چه شکل چنین تغییر الگو داد و آن سخنان شیرین و دلربا را تحویل ملت ایران داد !؟.

 

8 این پرسش، پاسخ خود را پیش از این یافته است.  با این وجود، اهمیت آن ایجاب می کند پاسخ را کامل کنم چرا که بکار نسل امروز و بسا نسلهای آینده می آید:

1/8 آن سخنان شیرین و دلربا به این دلیل از زبان آقای خمینی بازگو شدند که مردم ایران و گرایشهای سیاسی خواستارشان بودند. هرگاه بیان آزادی جبهه ای سیاسی دمساز با خود را می یافت، انقلاب به راه خود تا استقرار دولت حقوق مدار و باز و تحول پذیر شدن نظام اجتماعی ادامه می داد. آن جبهه پدید نیامد.

2/8 یک جبهه سیاسی می باید ایجاد می شد و آن جبهه این توانائی سازمانی را می یافت که تحول دولت استبدادی را به دولت حقوق مدار تصدی کند و ولایت جمهور مردم را برای همیشه برقرار نماید. هرگاه چنین می شد، اسلام بمثابه بیان آزادی دست یار می شد و ایرانیان بسا به اعتیاد به قدرت باز نمی گشتند. اما تشکیل آن جبهه میسر نگشت. فهرست کردن کوششها برای تشکیل این جبهه بی فایده نیست:

بهنگام حضور آقایان دکتر سنجابی و مهندس بازرگان در پاریس، کوشش شد همزمان با توافق آقایان خمینی و سنجابی با اصولی که او در اقامتگاه آقای خمینی برای روزنامه نگاران قرائت کرد، اعلامیه ای به امضای بازرگان و سنجابی صادر شود. هرچند این کوشش، بخاطر بازگشت بدون اطلاع آقای مهندس بازرگان به ایران، به نتیجه نرسید، اما هم به آقای خمینی و هم به شاه سابق، معلوم کرد بدیل دموکراتیک میسر است و می تواند نماد استقلال و آزادی باشد. امروز، می دانیم که در جلسه ای که از اعضای حزب ایران در منزل آقای دکتر بختیار، تشکیل شده بود و در آن جلسه، حاضران، از جمله آقای دکتر بختیار، به اتفاق، «توافق سنجابی خمینی» را تصویب کرده اند. بنا بر این، تا آن تاریخ، شاه به آقای دکتر بختیار پیشنهاد نخست وزیری نکرده بود. به سخن دیگر، ضربه به بدیل مردم سالار از دو سو، وارد شد: نخست از سوی شاه و امریکا با نخست وزیری دادن به آقای دکتر بختیار و سپس، از سوی آقای خمینی وقتی بر مرکب قدرت سوار شد و ملی گرائی را کفر خواند و جبهه ملی را مرتد گرداند و نهضت آزادی را راند.

در هفته های اول بعد از سقوط رژیم شاه، دو رشته کوشش بعمل آمدند: کوشش برای آنکه گروههای چپ قدر استقلال و آزادی را بدانند و برقراری دموکراسی را کاری بشمارند که نسل انقلاب می باید تصدی می کرد و انقلاب مطلوب خود را به نسل بعدی باز گذارند. اما نپذیرفتند و همچون لنین شتاب داشتند که به «انقلاب دوم» دست زنند. فکر « انقلاب دوم» را آقای خمینی از آنها اخذ کرد و گروگانگیری کودتائی از نوع کودتای لنین شد اما با پی آمدهائی بس مرگبار و ویرانگر.

و کوشش برای ایجاد یک جبهه بزرگ: نخست قرار بود فراخوانی به امضای آقایان طالقانی و منتظری و این جانب انتشار یابد. آقای منتظری گفت: نخست حزب جمهوری اسلامی را راضی کنید بعد من امضاء می کنم. زیرا اگر این حزب موافق نباشد، آقای خمینی را تحریک به مخالفت می کند و مانع از تشکیل جبهه می شود. جلسه هائی نیز تشکیل شدند اما نماینده حزب جمهوری اسلامی که آقای خامنه ای بود، پاسخ حزب را این طور گفت: حزب نمی تواند در جبهه ای عضویت یابد که گروهی چون حزب ملت ایران نیز عضو آن باشد.

میثاق با حزب جمهوری اسلامی که در کمتر از 24 ساعت توسط این حزب نقض شد.  یادآور می شود پیش از آن، در دوران شاه سابق، میثاق دیگری با آقای دکتر یزدی امضاء شد. آن نیز نقض شد.

مراجعه آیت الله حاج سید ابوالفضل زنجانی به این جانب برای تشکیل جبهه ای بمثابه ایجاد سد در برابر استبدادیان. او خود پذیرفت دعوت از سازمانهای سیاسی را برای شرکت در این جبهه، برعهده گیرد. آقایان دکتر سنجابی و دکتر آذر مراجعه کردند. می گفتند: شما که می دانید نهضتی ها تن به شرکت در یک جبهه را نمی دهند. گفتم: این واپسین فرصت است. پذیرفتند و در کوشش برای تشکیل جبهه شرکت کردند. اما تشکیل جبهه به انجام نرسید.

میثاق برای تشکیل شورای مقاومت ملی، ابتلای دیگری شد. آقای رجوی و گروه او هر سه اصل استقلال و آزادی و عدم هژمونی را نقض کردند. پیوستن به رژیمی چون رژیم صدام که با تجاوز به ایران، دستیار امریکا و رژیمهای استبدادی منطقه برضد انقلاب ایران شده بود، با شفافیت تمام می گوید: تا وقتی قدرت هدف و روش باشد، تشکیل جبهه ناممکن است. بر فرض که جبهه ای بخاطر استقلال و آزادی تشکیل شود، اما بمحض آنکه زور روش و بنا بر این قدرت هدف می شود، جبهه می پاشد.  تجربه جبهه ملی به رهبری مصدق و نیز جبهه های ملی دوم و سوم نیز، همین واقعیت را معلوم کرده بودند.

بعد از تجربه شورای ملی مقاومت، همچنان به کوشش ادامه داده ام. تحقیقی نیز در باره جبهه و اصول و قواعدی که در تشکیل آن می باید رعایت کرد، انتشار داده ام. بطور پی گیر توضیح داده ام چرا  تنها استقلال و آزادی می توانند اصول راهنما، هدف و روش های یک جبهه باشند. از کودتای خرداد 60 بدین سو، در پاسخ به چه باید کرد، «محور دوم» یا بدیلی بیرون از رژیم و درون ایران، یا مستقل از رژیم و هر قدرت خارجی، را پیشنهاد کرده ام. این جانب و دوستان این جانب در بحثهای آزاد پرشمار شرکت کرده ایم. هم اکنون، شش ماهی است که در رادیو آزادگان، نیروی محرکه سیاسی را موضوع بحث و گفتگو کرده ام.

     حاصل این کوشش پی گیر، اگر هم به ایجاد جبهه ای نیانجامد که استقلال و آزادی و رشد را هدف و روش کند، بدون تردید، دموکراسی پیشرفته ای را هدف تمایلهای سیاسی می کند. هر زمان که تمایلهای سیاسی مستقل بتوانند ولایت جمهور مردم را بپذیرند و خشونت را در روابط با یکدیگر، بی نقش بگردانند، استقرار دموکراسی و دوام آن تضمین شده است.

 

*پرسش هموطنی دیگر:

   با سلام، بعد از تحريم انتخابات اصولا " مي بايست جنبش هاي مختلف مثل زنان، معلمان، ورزشكاران، دانشجويان، كارگران و... با پيروي از هسته مركزي خود، اعتصاب و اعتراض خود را بدون خشونت وفوت وقت شروع كنند. چنانچه با جنابعالي به عنوان سخنگو و رهبر جنبش، اعلان بيعت نمايند، چه برنامه اي براي بعد از سقوط داريد؟ خداوند شما وهمه كساني را كه براي آزادي واستقلال وحقوق انسان تلاش مي كنند ياري نمايد.

 

پاسخ: نخست یادآور شوم که این قولها که تحریم، رفتار انفعالی است و حرکتی به دنبال ندارد و یا  این که چون بعد از تحریم انتخابات، این و آن کار نشد و یا نمی توانست بشود، پس تحریم بی نتیجه شد، نادرست هستند. زیرا،

1 تحریم  انتخابات هدفمند است. زیرا هدف از تحریم انتخابات، استقرار ولایت جمهور مردم است.

2 -  بنا بر این، تحریم انتخابات تحقق ولایت جمهور مردم و ابراز این ولایت است. وقتی رژیم، بنا را بر این می گذارد  که مردم در حکم صغیر هستند و باید مطیع مطلق «ولی فقیه» باشند و عدم اطاعت از او را جرم می کند که، بنا بر مورد، مجازات آن می تواند حتی اعدام باشد، وقتی قیم وار، برای او رئیس جمهوری و نماینده معین می کند، تحریم انتخابات عمل به حق ولایتی است که از آن جمهور مردم است. آیا مردم ایران می توانند بدون مطالبه این حق، صاحب سرنوشت خود شوند؟

     برمردم  است که از دعوت کنندگان خود، به شرکت در انتخابات  بپرسند: چرا شرکت در انتخابات سبب استقرار ولایت جمهور مردم می شود؟ آیا هنوز وقت آن نشده است که به ما بگوئید: وقتی ولایت مطلقه از آن آقای خامنه ایست، انتخابات چه معنی دارد و رؤسای جمهوری و مجلس ها  در چه زمان و در کدام کار از حق مردم بر ولایت بر سرنوشت خود، نمایندگی کرده اند؟  اگر در انتخابات اثری هست چرا همواره وضعیت اقتصادی مردم بدتر شده است؟ چرا مغزها و سرمایه ها از ایران فرار می کنند؟ چرا ایران یا در جنگ روزگارگذارنده است و یا در حلقه آتش و تهدید به جنگ؟ چرا ثروت ملی ایران به تاراج رفته و در عوض فقر و قهر ایران را فرا گرفته است؟  آنها نتوانسته اند و نمی توانند و نخواهند توانست پاسخ این پرسش را بدهند. زیرا همه آنها عضو حزب ترس هستند و برای بردن مردم به پای صندوقهای رأی، از مدار بسته بد و بدتر استفاده کرده اند و می کنند. اما این مدار بسته است و در آن، تنها راه باز، از بد به بدتر و از بدتر به بدترین است.

2 -  اما آنها که به این و آن دلیل می گویند تحریم انتخابات ثمر نداده است، می باید بگویند: روش دیگری که به ایرانیان امکان می دهد  ولایت جمهور مردم را برقرار کند، کدام است؟

      قولی می گوید: انتخابات فرصتی است در اختیار مردم برای این که با استفاده از آن، مردم در مقام قاضی، رأی خود را در باره عملکرد نظام صادر کنند.  در خور یاد آوری است که قائلان به این قول دو دسته اند. دسته ای صادقند و مرادشان اینست که در مقاطعی، انتخابات به مردم امکان می دهد مخالفت خود را با رژیم ولایت فقیه ابراز کنند.  و گروه دیگری که ولو صادق باشند، قصدشان توجیه شرکت مردم در انتخابات است. هر دو دسته از این واقعیت غافل شده اند که درهر انتخاباتی، رأی به مشروعیت رژیم انجام دهنده آن مفروض است. در حقیقت، هر رأی که داده می شود، نخست تصدیق رژیم حاکم و آن گاه موافقت یا مخالفت با اکثریت و اقلیتی است که در رژیم نقش داشته اند. آن انتخابات که مردم رژیم حاکم را مورد داوری قرار می دهند، یک همه پرسی می شود که، در آن، مردم کشور میان ولایت جمهور مردم و ولایت فقیه یکی را انتخاب می کنند. بدیهی است که چنین همه پرسی را رژیم کنونی انجام نمی دهد و نباید هم انجام دهد. زیرا یک طرف نزاع است و همه پرسی آزاد، نیازمند تصدی بی طرفانه آنست.

     از کودتای خرداد 60 تا امروز، کسی نگفته است از راه شرکت در انتخابات، چگونه ممکن است از ولایت مطلقه فقیه به ولایت جمهور مردم رسید. نمی توانسته است بگوید زیرا در رژیم ولایت مطلقه فقیه، شرکت در انتخابات نخست رأی به سلب ولایت از جمهور مردم است. مردم ایران نباید تعجب بکنند اگر در ریاست جمهوری آقای خاتمی، ولایت مطلقه آقای   خامنه ای بود که تحقق یافت. زیرا شرکت مردم در انتخابات، پذیرفتن رژیم ولایت مطلقه فقیه، با تصدی یک رئیس جمهوری «اصلاح طلب» بود. مردم غافل بودند که در یک سامانه ( سیستم) قدرت محور، اصلاحی که  آن را از میان بردارد و یا حتی قدرت محوری را کم نقش کند، محال است. هر اصلاحی به جبر، عینیت یافتن قدرت محوری را ببار می آورد و آورد.

3  -  اینک گفته می شود: چون نظام در خطر است، آقای خاتمی برای نجات نظام، نامزد ریاست جمهوری شده است. بنا بر قول دیگری، چون کشور در خطر است، او نامزد ریاست جمهوری گشته است. اما آقای میرحسین موسوی آمد و او از نامزدی ریاست جمهوری، کناره گرفت. اقوی دلیلش این شد که سرنخ در دست دیگری (خامنه ای) است و او حاضر نیست نقش بازیچه را بازی کند.   

این سخن که نظام در خطر است، سخن حقی است.  اما اگر نظام به خطر افتاده است، بخاطر کنار رفتن پوششی است که آقای خاتمی و حکومت او بودند. بر اثر بی پوشش شدن، ماهیت رژیم برخودی و بیگانه آشکار گشت. هرگاه تحریم وسیع انتخابات سبب شود که ایرانیان خود رأی بر ولایت جمهور مردم بدهند و جهانیان نیز تصدیق کنند ولایت از آن جمهور مردم است،  اولا   تحول از ولایت مطلقه فقیه به ولایت جمهور مردم شتاب می گیرد و بی خطر به انجام می رسد و ثانیا تا انجام تحول، رژیم ناتوان تر از آن می شود که اینک هست و از ایجاد بحرانهای داخلی و خارجی نیزناتوان تر می شود. یاد آور می شود که بحرانهای بزرگ خارجی ( اتم، عراق، افغانستان )  را «اصول گرایان» در حکومت آقای خاتمی ایجاد کردند. به قول خود او، در هر 9 روز، یک بحران ایجاد کردند. در ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد، هرچه بیشتر کوشیدند، کمتر موفق به ایجاد بحرانهای داخلی و خارجی شدند. بحرانها یی هم که ساختند، کم دوام شدند و نتایج دلخواه را برای رژیم ببار نیاوردند. هرگاه آقای میر حسین موسوی با سابقه ایران گیت -  به ریاست جمهوری برسد، درجا افکار عمومی جهانی حساسیت خود را از دست می دهد. دولتهای خارجی نیز، حامی رژیم می شوند و در خورد و برد از ایران، رقیب یکدیگر می گردند. هرچند وقتی او نامزد شد، بر همگان روش گشت که نخست پذیرفته است نقش آلت را بازی کند و آن گاه اجازه شرکت در انتخابات را یافته است. بنا بر این، احتمال شکستش از احمدی نژاد قوی است.

این سخن که کشور در خطر است، باز سخن حقی است. اما عامل به خطر افتادن کشور نه آقای احمدی نژاد به تنهائی که مافیاهای نظامی مالی هستند که آقای خامنه ای را آلت فعل کرده اند و ولایت مطلقه او را در سرکوب مردم و بردن و خوردن ثروت کشور، بکار می برند. بدین قرار، رهائی کشور از خطر، به الغای ولایت فقیه و خلع ید از مافیاهای نظامی مالی  تحقق پیدا می کند. آقای مهندس سحابی همچنان نگران آنست که آن الغاء و این خلع ید، سبب تجزیه ایران شود.  در رادیو آزادگان توضیح داده ام که در دوران ریاست جمهوری این جانب، نه تنها  بدون سلب آزادی ها، به عملیات مسلحانه در جای جای کشور پایان داده شد، بلکه به یمن دفاع از آزادی و شرکت دادن در بحث آزاد و پذیرفتن حقوق هر صاحب حقی، این مهم به انجام رسید. کودتای خرداد 60،  تجاوز به آزادی شهروندان و انکار حقوق اقوام و نیز سازمانهای سیاسی شد و این تجاوز تا به امروز ادامه یافته است و حاصل آن، وضعیت امروز کشور است. هر اندازه عمر این رژیم درازتر، خطری که کشور را تهدید می کند،  بزرگ تر می شود.

 

*اما دست آورد تحریم انتخابات و آنچه بعد از تحریم می باید کرد:

1 دست آورد بزرگ مبارزه مداوم که تحریم مداوم انتخابات بخشی از آنست -  این شده است که

1/1 - رژیم مشروعیت های چهار گانه خود را از دست داده است: مشروعیت از انقلاب، مشروعیت از بیان آزادی که راهنمای انقلاب ایران بود و حتی مشروعیت از «اسلام فیضیه»، مشروعیت از  تصدی استقلال ایران  و مشروعیت از تصدی آزادیهای عمومی و رشد جامعه ملی.

1/2 ابتکار عمل از دست رژیم مافیاهای نظامی مالی بدر آمده و به دست مردم افتاده است. در حال حاضر،  گروههائی از دانشجویان، معلمان، کارگران، زنان، بازاریان، روحانیان، ابتکار عمل را بدست آورده اند. برغم سرکوب شدید، همچنان این ابتکار عمل را حفظ کرده اند. از این دید که بنگریم،

2/2 انتخابات قلابی، فرصتی است که رژیم در اختیار مردم می گذارد و این مردم هستند که بایستی فرصت را برای ابتکار عمل مغتنم بشمارند.  تحریم، حداقل کاری است که با انجام آن، جامعه ملی هم ولایت جمهور مردم را تمرین می کند و هم  به اهمیت بدست آوردن ابتکار عمل پی می برد. در نتیجه،  بهم پیوستن جنبشهای پراکنده میسر می شود.

3 -  این شبهه که با رسیدن آقای خاتمی به ریاست جمهوری فضا باز می شود و جنبش برای استقرار ولایت جمهور مردم آسان تر می شود، با انصراف او از نامزدی، نادرستی خود را مسلم کرد. در حقیقت، شبهه هائی از این نوع حاصل غفلت از امور بسیار، از جمله این امر اساسی است که در حال حاضر، جامعه ملی آمادگی بسیار بیشتری دارد برای درک این واقعیت که راه حل جانشین کردن ولایت مطلقه فقیه با ولایت جمهور مردم است. با آنکه همگان 8 سال ریاست جمهوری آقای خاتمی را تجربه کرده اند، هنوز تجدید انتخاب او، معنائی جز مشروعیت و فرصت دادن به رژیم نمی شد.  در نتیجه، توجه مردم به راه حل بایسته و  میل  به جنبش برای تحقق آن، کمتر می گشت.

4 -  در هر فرصت، توضیح داده ام که تحریم انتخابات را می باید با کوشش برای تقویت نیروی محرکه سیاسی، همراه کرد. به ترتیبی که در مقیاس ایران و در مقیاس جهان، مردم ایران سخنگو داشته باشند. تحریم بزرگ وقتی با این کوشش همراه شد، جهانیان سخنگویان واقعی مردم ایران را در برابر خود خواهند یافت.

5 در حال حاضر، هدف استقرار ولایت جمهور مردم بر اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی باید باشد. بیان آزادی، اخلاق و فرهنگ آزادی را جانشین ضد اخلاق و ضد فرهنگ قدرت می کند. بدیهی است این جانشینی، جانشینی ارزشهای راهنما و هدفها و روشها خواهند بود که در بیان آزادی تبیین می شوند.

        به نتیجه رساندن تجربه ای که برغم سه جنبش همگانی همچنان نیمه تمام مانده است، یعنی جانشین دولت استبدادی کردن دولت حقوقمند و دموکراتیک، نیازمند برنامه ایست.این برنامه  به یمن تجربه دوران مرجع انقلاب،  مستند و متکی به شناسائی ستون پایه های دولت استبدادی و تدبیرها ی سنجیده و بکار رفته برای برداشتن این ستون پایه ها و جانشین کردن آنها با  ستون پایه های حقوق ملی و حقوق انسان  بکار آن خواهند آمد که، این بار، مردم ما بنای دولت حقوق مدار را به انجام رسانند.

     استقلال در قلمروهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و نیز آزادی و رشد، برنامه عمل و روش می خواهند. در این باره ها نیز،  افزون بر تجربه دوران مرجع انقلاب، طی سه دهه، بطور مرتب، آنها که در راست راه استقلال و آزادی هستند، در این قلمرو ها تحول وضعیت کشور را مطالعه کرده و راه حلها و برنامه عمل را به روز کرده اند. اما کار نخست استقرار ولایت جمهور مردم و دولت حقوق مدار است.