پیام آقای ابوالحسن بنی صدر بمناسبت سیمین سالروز انقلاب ایران
آیا در پی تحقق هدفهای انقلاب هستیم؟
هموطنان عزیزم
هر جنبش اجتماعی را به هدفهای آن جنبش می سنجند. چرا که آن هدفها و سرانجامی که پیدا می کنند، می گویند کدام تمایلهائی در آن جنبش شرکت کرده اند و نقش واقعی هریک از آنها در تحقق یافتن و یا نیافتن هدفها چه بوده است.
هرگاه مردم خواهان تحقق هدفها باشند و گرایش یا گرایشهای قدرتمدار دولت را تصرف کنند و متحقق کردن هدفها را به «مصلحت نظام» نیابند، میان مردم و آنها تضاد پدید می آید. بنا بر قاعده، سرانجام مردم هستند که مانع تحقق هدفهای خود را از میان بر می دارند. هرگاه هدفها با موجودیت حیات ملی ربط داشته باشند، تضاد شدید تر و انصراف مردم از هدفها دشوارتر و تصمیم مردم به از میان برداشتن مانع قاطع تر می شود.
هدفهای انقلاب ایران، استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و اسلام بمثابه ترجمان استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و گشاینده افق معنویت به روی انسان بود. تحقق این هدفها با استقرار ولایت جمهور مردم می باید تحقق پیدا می کرد. بدین قرار، اگر «ولایت با جمهور مردم است» از زبان آقای خمینی خارج و به گوش جهانیان رسید، بخاطر آن بود که انقلاب با شرکت جمهور مردم روی داد و ابتکار جمهور مردم بود. نه بدون آن، هدفهای دیگر تحقق می یافتند و نه آقای خمینی در موقعیتی بود که نظری خلاف عزم استوار جمهور مردم اظهار کند.
اینک از خود بپرسیم: در این هدفها در درون و بیرون مرزها چه کسانی سود داشتند؟ آیا غرب و شرق آن روز، دو ابر قدرت امریکا و روسیه سودی در انقلابی که در مرز مشترکشان روی می داد و بهیچ یک امکان مداخله نمی داد سودی در استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت و اسلام بمثابه بیان آزادی و ولایت جمهور مردم سود داشتند؟ بدون تردید نه. زیان بزرگ نیز داشتند نخست به دلیل که انقلاب ایران آغاز پایان دوران ابرقدرتی آن دو بود. در درون کشور، رژیم پهلوی و حامیانش نیز زیان داشتند به این دلیل که انقلاب آن رژیم را سرنگون کرد. اما آیا گرایشهای دینی – سیاسی و مرامی – سیاسی وجود نداشتند که در سر قدرت را هدف داشتند اما با جنبش همگانی مردم همراه شده بودند برای این که وقتی «طوفان انقلاب» فرو نشست، دولت را تصرف کنند؟ هرگاه انقلاب جنبشی بود که گرایشهای گوناگون از پیش آن را برنامه گذاری کرده بودند و یا حتی از وقوع آن اطلاع می داشتند، این پرسش بسا محل پیدا می کرد. به یاد همگان می آورم چند سالی پیش از انقلاب، سنجیدن وضعیت به این نتیجه رسید که ورود دو ابر قدرت به مرحله انقباض و شکست کامل رژیم شاه در به نتیجه رساندن «انقلاب سفید» و تعارض خارجی شدن اقتصاد ایران با حیات ملی، ایران آبستن انقلاب است، بسیاری این ارزیابی «واقع بینانه» نداستند. و چون انقلال روی داد، همه گرایشها غافلگیر شدند.
ایرانیان
اینک از خود بپرسیم در درون و بیرون مرزها از تحقق هدفهای انقلاب، چه کسانی زیان می دیدند و می بینند:
1 – بدون تردید دو ابر قدرت آن روز و متحدانشان زیان بزرگ می دیدند. نه تنها در ایران، «منافع» خود را از دست می دادند، نه تنها در آسیا و خاورمیانه «منافع» خود را از دست می دادند، بلکه انقلاب ظفرمندی با شرکت جمهور مردم رابطه سلطه گر – زیر سلطه را در سرتاسر جهان، در معرض تغییر بسود انسان و استقلال و آزادی و رشد او قرار می داد. از این رو، سود داشتند هدفهای انقلاب تحقق نیابند.
2 – در منطقه، اسرائیل متحد خویش، رژیم شاه را از دست می داد و خود را با مردم فلسطین و تمامی دنیای اسلامی روبرو می دید که روش جدیدی را جسته اند که این قدرت نظامی دست ساخت غرب را بی مصرف می گرداند.
3 – استبدادهای حاکم بر کشورهای منطقه زیان می دیدند زیرا پایان عمر خویش را در تحقق هدفهای انقلاب ایران می دیدند. بیهوده نبود که صدام حسین به سفیر امریکا در بغداد، گفته بود: طوفان انقلاب ایران را ما از منطقه برگرداندیم اینک نوبت شما است بوعده خود عمل کنید و از این رو بود که آلن کلارک، وزیر دفاع انگلستان در حکومت تاچر، در دادگاه، گفته بود: جنگ عراق با ایران در سود انگلستان و غرب بود اسباب ایجاد و ادامه آن را فراهم کردیم. و از بیم انقلاب ایران بود که روسیه به افغانستان قشون کشید.
4 – اما در درون مرزها،
1/4 - اسلام بمثابه بیان آزادی، دین سالاری را بی محل می کرد. دین و روحانیان را از بند قدرت آزاد می کرد و میان مسلمان و بنیاد دینی رابطه جدیدی برقرار می کرد: بنیاد دینی به خدمت مسلمان در می آمد. بنا بر این، دین سالاران جملگی از تحقق هدفهای انقلاب ایران زیان می دیدند. از این رو، آسان دین را برتر از استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی خواندند و سخن از ولایت فقیه بمیان آوردند و کار را به ولایت مطلقه فقیه که می تواند توحید را نیز تعطیل کند و هرگاه حکومت اسلامی به خطر افتد، جان امام زمان نیز بی ارزش می شود، رساندند.
2/4 – گرایشهای سیاسی وابسته به دو ابر قدرت آن روز زیان می دیدند زیرا تحقق استقلال و آزادی در ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، آنها را بی نقش و دستشان را از قدرت کوتاه می گرداند. بدیهی است که تحقق هدفها به آنها نیز فرصت آزاد شدن می داد اما بیش از آن معتاد قدرت و وابسته بودند، که فرصت را مغتنم شمارند. از این رو، این گونه گرایشها، بمحض بروز تمایل دین سالاران به قدرت فراگیر، جانب آقای خمینی و دستیاران او را گرفتند و «بنی صدر خطر اول است» را شعار کردند. با گذشت 30 سال از انقلاب، شعار مثلث زور پرست همچنان «بنی صدر خطر اول است» باقی مانده است.
اما جمهور ایرانیان از تحقق هدفهای انقلاب سود می بردند و هر زمان این هدفها تحقق یابند، سود خواهند برد. از این رو است که با رژیمی که اینک رژیم مافیاهای نظامی – مالی گشته است، در تضاد شدند . نخستین انتخابات ریاست جمهوری که در 5 بهمن 1358 انجام گرفت، شما ایرانیان مخالفت خود را با بازسازی استبداد که به ضرورت وابسته می شد و شد و موافقت خود را با هدفهای انقلاب و تحقق آنها ابراز کردید. در ایران آن روز، آرای نامزد دین سالاران، به 4 درصد نیز نرسید.
از این رو، می باید شما مردم را از صحنه بیرون می راندند: گروگانگیری و به دنبال آن محاصره اقتصادی ایران توسط امریکا و در پی این دو، تجاوز عراق به ایران، به همه زیان دیدگان از انقلاب ایران و هدفهای آن فرصت داد وارد صحنه شوند و ایرانیان را از صحنه خارج کنند. از این رو بود که آنها که از تحقق هدفهای انقلاب سود می جستند مردم را به حضور در صحنه می خواندند و همه روز، برای حضور مردم در صحنه فرصت ایجاد می کردند و آنها که از تحقق آن هدفها زیان می دیدند، هر بار، زور در کار می آوردند برای این که مردم صحنه را ترک کنند. تا این که امروز، رژیم از «انقلاب مخملی» می ترسد و هر جنبشی را به این عنوان سرکوب می کند که تلاش برای برانگیختن «انقلاب مخملی» است! در برابر، وفاداران به انقلاب ایران و هدفهای آن، جنبش همگانی را به شما ایرانیان یادآور می شوند و آن را بهترین روش و کارساز ترین راه حلها می دانند.
مردم ایران
در درون و بیرون از مرزها، دوستان و دشمنان انقلاب ایران و هدفهایش، به تجربه ها، شناخته شده اند. تجربه هنوز به انجام نرسیده، تجربه انقلاب ایران است. شناسائی دشمنان داخلی انقلاب ایران و نیز بیان های قدرت بخشی از تجربه انقلاب هستند. این بخش از آن تجربه انجام گرفته است. باقی مانده، برداشتن مانعی است که استبداد متکی بر «ولایت مطلقه فقیه» و استقرار دولت حقوق مدار در خدمت تحقق هدفهای انقلاب ایران است. حال اگر فرض کنیم که رها نکردن تجربه انقلاب ایران از سوی وفاداران به انقلاب و خواستاران تحقق هدفهای آن به این نتیجه رسیده باشد که مردم ایران نیز این بار می خواهند، تجربه را تا رساندن آن به نتیجه، ادامه دهند، این پرسش پیش رو قرار می گیرد: در قدم اول، مانع را چگونه باید از سر راه برداشت؟
● مانع نظری از میان برداشته شده است: کوشش پی گیر برای آشکار کردن ضد حیات بودن ولایت فقیه و ولایت مطلقه فقیه و نیز ولایتهائی که بیانهای قدرت دیگر برای «رهبر» و «پیشوا» و «حزب پیشآهنگ» و... قائل می شوند، سبب بی اعتبار شدن ولایت مأبی و بیان های قدرت گشته است. بدیهی است به این کوشش ادامه باید داد. تا که بیان آزادی راهنمای هر انسان بگردد و استقرار ولایت جمهور مردم بر وفق هدفهای انقلال و برای تحقق آنها قطعی و بی بازگشت بگردد.
● اما مانع استبدادی مایل به فراگیر شدن و در همان حال پر حرج و مرج و در کار زاد و ولد «ولی امر» های مطلقه که پرشمار شده اند و پر شمار تر خواهند شد را چگونه می باید از میان برداشت؟ در پاسخ به این پرسش، «چه باید کردها» اندیشیده و اظهار شده اند. این چه باید کردها، به سه دسته تقسیم می شوند: 1 - تحول از درون رژیم (اصلاح طلبان) و 2 - تحول با بکار انداختن قدرت خارجی در جهت بر اندازی رژیم (دو رأس مثلث زورپرست در انحطاط) و 3 - ایجاد محور دوم یا نیروی محرکه سیاسی به قصد بر انیگختن جنبش همگانی و از میان برداشتن مانع استقرار دولت حقوقمدار تابع جامعه ملی.
از آنجا که ادامه حیات ملی نیازمند تحقق هدفهای انقلاب ایران است، شما مردم ایران همچنان خواستار تحقق آن هدفها هستید. بنا بر این، زورپرستان نیز نمی گویند مخالف تحقق آنها هدفها هستند. بدین خاطر است که زبان فریب در کار می آورند. از آنجا که ایران در موقعیتی است که هرگاه مغتنمش نشمارد، بسا حیات خویش را بخطر می اندازد، می باید نخست برای این پرسش پاسخ جست: آیا از درون رژیم می توان آن را تغییر داد؟
* پاسخ یک پرسش مهم:
«اصلاح طلبان» به این پرسش پاسخ مثبت می دهند. آقای حسن رضائی پاسخ آنها را پرسشی کرده و با این جانب در میان گذاشته است:
گاهی در برخی نوشته های گروه های موسوم به اصلاح طلبان داخلی که برای شرکت در انتخابات در تلاشند دلایل معقول ارائه می شوند. یکی از تازه ترین این استدلالها این است که نگاه آنان به مقوله قدرت، بر خلاف نگاه بخشی از اپوزیسیون، نگاهی مطلق اندیشانه نیست. با این توضیح که آنان ظاهرا در اندیشه خود قدرت را امری/مقوله ای یکپارچه و تجزیه ناپذیر تلقی نمی کنند و به همین دلیل قائلند که حتی اگر نظام موجود اسماً هم تحت نام ولایت مطلقه فقیه باشد باز در عمل و واقعیت می توان دید که قدرت ولیّ مطلق، آنقدرها هم مطلق نیست و او همانگونه که خود ولی فقیه هم گاه گاه اذعان می کند در بسیاری مواقع دستش بسته است. پس این پیش فرض که قدرت در ایران یک مقوله یا کلیت یکپارچه و تجزیه ناپذیر است مخدوش است و بنابراین در ایران امروز می توان به گونه دیگری هم آن را فهم کرد؛ یعنی قدرت به مثابه امری قابل تجزیه و تقسیم که اگر اصلاح طلبان این دفعه با برنامه مشخص وارد شوند می توانند بیشتر از پیش به شکستن هسته های سخت آن نیز کمک کنند. به نظر می رسد تز شکاف در حاکمیت از این پیش فهم بر می خیزد و از این رو تلاش برای ورود مردمسالارانه به قدرت برای تجزیه بیشتر آن، نه تنها به هیچ وجه کار نکوهیده ای نیست بلکه اگر فرصتی (مانند انتخابات) هم برای این کار فراهم شد باید به قصد تغییر شرایط موجود از آن استفاده کرد. در این باره می خواستم نظر شما را جویا شوم؟ آیا از دید شما این پیش فهم (=قدرت به مثابه یک امر تجزیه پذیر) معنا دار است؟
هر گاه شما ایرانیان، بخصوص شما ایرانیان دانشگاهی و دانشجو در این پرسش تأمل کنید و آن را نیک در یابید، پاسخ درخور آن را در می یابید و پاسخ این جانب را به این پرسش با پاسخ خود همسان می یابید:
1 – قدرت فرآورده رابطه قوا، بنا بر این تضاد است. میل به تمرکز و بزرگ شدن نیز ذاتی قدرت است. اما پدید آمدن از تضاد و میل به تمرکز و بزرگ شدن، در درون مجموعه ای که قدرت در آن متمرکز و بزرگ می شود، دو کار را نیز اجتناب ناپذیر می کند: یکی خودکامگی مأموران و دیگری ساز و کار تقسیم به دو و حذف یکی از دو.
خودکامگی مأموران اجتناب ناپذیر است زیرا، بدون آن، نه مأموران «احساس قدرتمندی» می کنند و «نفع» قدرتمداران را بر حقوق مردم حاکم می کنند و نه قدرت می تواند تمرکز بجوید و بزرگ شود. همانطور که یک شرکت ماوراء ملی به فراوان واحدهای کوچک تولید و توزیع کننده نیاز دارد و این واحدها در همان حال که وابسته به آن شرکت هستند، برای خود ید و بیضائی قائل می شوند، یک قدرت سیاسی، بخصوص اگر دولت را در تصرف داشته باشد، دارای فراوان کارگزار با دو احساس، یکی وابستگی به قدرت مرکزی و دیگری قدرتمندی، است.
بدیهی است بخشی از قدرت در دست کارگزاران می ماند. یعنی تمرکز مطلق قدرت ممکن نیست. چنانکه بزرگ شدنش را نیز مقاومتها محدود می کنند. بدین خاطر است که اندازه خودکامگی کارگزاران و پیدایش گروهائی که این کارگزاران بوجود می آوردند، گویای میزان ناتوان شدن مرکز قدرت است. تقسیم به دو و حذف یکی از دو، حاصل ضعف مرکز و قوت گرفتن گروه های قدرتمدار و خودکامه است.
آیا این ضعیف شدن مرکز برای جانبداران استقلال و آزادی فرصت رفتن به درون رژیم و عمل از درون آن را فراهم نمی کند؟ در پاسخ گوئیم:
2 - توجه به این امر اساسی است که گروههای قدرتمدار و مرکز قدرت، بر سر قدرت، نزاع ندارند. ورود در جمع آنها، وقتی میسر است که گروه بمثابه کارگزار قدرت، قبول خدمت کند. تازه به این عنوان وارد شدن نیز آسان نیست. زیرا گروههای قدرتمدار، طالب رقیب نیستند. وقتی خود یکدیگر را حذف می کنند، چگونه رضا می دهند گروه جدیدی وارد مجموعه شود و رقیب آنها بگردد؟ مگر این که گروه نقش شریک دزد و رفیق قافله را بازی کند. هشیار باید بود که درون رژیم فضائی برای آزادگان وجود ندارد. برای بندگان قدرت است که فضای بسته ای وجود دارد.
بدیهی است که مجموعه دارای مرکزی که بلحاظ نظری، اختیار مطلق دارد، گروهی با هدف استقرار دموکراسی را، به خود راه نمی دهد. اگر در خود مجموعه نیز چنین گروهی پیدا شود، آن را دفع می کند. بنا بر این، برخوردار نبودن مرکز از قدرت مطلق، مجوز ورود در رژیم با هدف استقرار مردم سالاری، نیست. این کار یا نقش شریک دزد و رفیق قافله را بر عهده گرفتن است و یا خود و مردم فریبی است.
3 – آیا گرباچف و گرباچفیسم فرآورده دو واقعیت، خودکامگی کارگزاران و تقسیم به دو و حذف یکی از دو (تضاد درون قدرت)، نبودند؟ آیا از درون نبود که رژیم روسیه فرو پاشید؟ راست بخواهی، توجیه کنندگان شرکت در «انتخابات»، به این دو پرسش پاسخ مثبت می دهند و نظر به گرباچف و نقش او دارند. جرأت آن را ندارند که آشکار سخن گویند هم به این دلیل که آقای خاتمی را گرباچف ایران خواندند و او در طول 8 سال، به «حفظ نظام» تقدم داد و سبب شد که با اختیارهای تحقق نجسته «رهبر» تحقق بجوید و هم به این دلیل که دستگاه «ولایت مطلقه» نسبت به گرباچف و گرباچفیسم حساسیت شدید دارند.
اما اگر خاتمی گرباچف نشد، کمتر به شخصیت خاتمی و بیشتر به درک نکردن موقعیت جستن گرباچف و فهم نکردن گرباچفیسم مربوط می شود. در حقیقت، دستگاه حاکم روسیه، دستگاه حاکم بر یک امپراطوری بود. در بیرون از قلمرو امپراطوری نیز نقشی را به خود داده بود که هزینه دولت را کمرشکن می ساخت. خودکامگی کارگزاران دولت و تقسیم به دو و حذف یکی از دو، رژیم را تا بخواهی ناتوان ساخته بود. آیا گرباچف به شاهانی می ماند که وقتی سلسله سلطنتی در معرض انقراض پیدا می شد، برای تجدید حیاتش دست بکار می شدند و یا به کسی چون آتا تورک رژیم را در حال انحلال می دید و بر آن بود که آن را با ایجاد نغییرهای اساسی در آن حفظ کند و یا با رژیم دیگری جانشین کند؟ سخن امروز او اینست که قصد او استقرار مردم سالاری بوده است.
خواه قول او را بپذیریم و چه نپذیریم، شکست کودتا بر ضد او، بر اثر حضور مردم در صحنه، به عمر رژیم پایان داد. بدین قرار، خودکامگی گروههای قدرتمدار و تقسیم به دو و حذف یکی از دو، مرکز را بیش از آن که تصور شود ناتوان ساخته بود. مجموعه توانا به متمرکز کردن قدرت و بزرگ کردنش در مرکز، یعنی رهبری حزب کمونیست، نبود. با وجود این، حضور مردم در صحنه بود و مقاومتشان در برابر تانکهای کودتاچیان بود که به عمر رژیم پایان داد.
حال اگر قرار باشد در رژیم مافیاهای نظامی – مالی، کسی نقش گرباچف را بر عهده بگیرد، ناگزیر می باید موقعیت گرباچف را بجوید و نقش او را بر عهده بگیرد و روش او را در پیش بگیرد. اگر نه، می باید کودتائی از نوع کودتای نظامیان پرتقال انجام دهد و ولایت را به جمهور مردم بازپس دهد. کسی که ولایت مطلقه فقیه را توجیه می کند و «حفظ نظام» را مقدم می شمارد و برای مردم نقشی جز این قائل نیست که از ترس بدتر، به او رأی بدهند و بعد از آن هم، بکار «فشار از پائین و معامله از بالا» آیند، چگونه می تواند عامل تحول رژیم به مردم سالاری بگردد؟
و تجربه روسیه، از این نظر که گرباچف و روشهای او موجب شد که سقوط امپراطوری در آتش جنگ داخلی و خشونت کور انجام نگیر، درس آموز است. اما از نظر بر جا ماندن و قوت گرفتن مافیاهای مالی و مردم سالاری ناتوان، پیروی کردنی نیست. ایران و روسیه نیز نه وضعیت ها و نه موقعیتهای مشابهی را دارند. روشن سخن این که وقتی قرار است مردم وارد عمل شوند تا تحول انجام بگیرد، چرا برای استقرار ولایت جمهور مردم از راه اعمال این ولایت وارد عمل نشوند؟
4 – آیا مردم نمی توانند به ترتیبی وارد عمل شوند که منتخبان خود را به رژیم تحمیل کنند و این منتخبان مأموران ملت در تغییر رژیم بگردند؟ پرسش خود می گوید که رابطه ملت با دولت استبدادیان می باید تغییر لازم را بکند تا که منتخبان ملت بتوانند از استبدادیان خلع ید کند و دست بکار برداشتن ستون پایه های قدرت و استقرار دولت حقوقمدار بگردد. هرگاه شما، مردم ایران، دست به جنبشی همگانی بزنید و رابطه خود با دولت استبدادیان را تغییر دهید، بر شما است که بدانید:
5 – هرگاه همچنان بنا بر سلطه دولت بر ملت باشد، با توجه به دو عامل یکی درآمد نفت و دیگری نیروهای مسلح، ولو بطور رسمی ولایت فقیه الغاء شود، استبداد قابل باز سازی است. پس نقش ملت نباید در جایگزینی این و آن شخص و این و آن تمایل، در مجموعه ای دارای مرکز مطلق العانان، ناچیز شود. هدف های انقلاب ایران، استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی و اسلام بمثابه بیان آزادی بود. هرگاه بنا بر تحقق این هدفها باشد، نخست می باید رابطه شما مردم ایران با دولت تغییر کند. به ترتیبی که دولت کارگزار ملت باشد. لذا دین و هر مرام دیگری می باید از بند دولت آزاد شود و دولت مجری اراده جامعه ملی بگردد و بماند.
ایرانیان!
هرگاه به شرق و غرب و شمال و جنوب کشور خود بنگرید، می بیند، از مرز هند تا مدیترانه و از مرز روسیه تا خلیج فارس ، «خلاء قدرت» است. ایران می تواند این خلاء را پر کند اما نه با توان مالی که ندارد و توان نظامی که باز ندارد. بلکه با استقرار ولایت جمهور مردم و تحقق بخشیدن به هدفهای انقلاب ایران. چرا؟ زیرا چنین الگوئی به همسایه های ایران امکان می دهد به جنبش درآیند و با استقرار ولایت جمهور مردم، خلاء را پر کنند. ایران در قلب مجموعه ای از ملتها قرار می گیرد که سرنوشت خود را به دست گرفته اند و منابع عظیم نفت و گاز و جز این دو دارند و رشد را حق خود می دانند و قدم در راه رشد می گذارند. در این مجموعه، وطن ما هم امنیت می جوید و هم رشد پایدار می یابد و هم نقشی جهانی در راهبری جامعه جهانی به عصر آزادی پیدا می کند.
بهوش باشید! هرگاه از جای نجنبید و رژیم بر جا بماند و در درون و بیرون مرزها به ویرانگری ادامه دهد، کاری را که در بیرون از مرزها تصدی می کند، قدرتهائی که در منطقه برای خود «منافع» می شناسند، در ایران خواهند کرد. توضیح این که به منزوی کردن ایران ادامه می دهند و در همان حال، با استفاده از عناصر خود فروش، گروههای مسلح تشکیل می دهند – کاری که انجام داده اند - و نه تنها شما را از موقعیت و فرصت بی مانند کنونی محروم می کنند، بلکه روزگار شما را سیاه می گردانند. در وضعیتی که دارید تأمل کنید تا تردید نکنید که این وضعیت محکوم به بدتر شدن است. خود را فریب ندهید و نگذارید با منطق صوری برای شما استدلال بسازند و شما را فریب بدهند. خوب و بد شدن یک وضعیت، کمتر بد شدن و یا بیشتر بد شدن یک وضعیت فرآورده قرار دادن یک رئیس جمهوری کمتر بد و حتی خوب در آن مجموعه نیست. در گرو تغییر عوامل پدید آورنده آن وضعیت است. برای مثال، نیایش بسا بکار روحیه دادن به بیمار و افزودن بر مقاومت او در برابر بیماری می آید اما درمان بیماری در گرو تشخیص عامل و یا عوامل بیماری و از میان برداشتن آن عامل و یا عوامل است.
پس نیک در وضعیت خویش تأمل کنیید:
1 – در منطقه و در جهان، آن قدرتهائی که 30 پیش دستیار ملاتاریا در باز سازی استبداد شدند، یا وجود نداند و یا بی توانند و توانا به دستیاری زورپرستهای دیگری برای بازسازی استبداد در ایران را ندارند.
2 – در ایران، اندیشه های راهنمای قدرتمداری، از راست تا چپ بی اعتبار شده اند. ولایت فقیه و همانندهایش، اعتبار باخته اند و کوشش مستمر در نقد اینگونه اندیشه ها و ولایت به نمایندگی از دین و مرام بر مردم با کوشش برای پیشنهاد بیان آزادی همراه شده است و هرگاه شما، ایرانیان، بیان آزادی را اندیشه راهنما کنید، می توانید جامعه ای با نظام باز و تحول پذیر برخوردار از ولایت جمهور مردم بسازید. تجربه دوران مرجع انقلاب ایران نیز در اختیار شما است. ستون پایه های قدرت شناسائی شده اند و تدبیرها برای برداشتن آنها سنجیده و تجربه گشته اند و حاصل آن نیز در اختیار شما است.
3 – اگر آن روز، جانبداران مردم سالاری اندک شمار بودند، امروز پر شمار هستند و از عهده اداره دولت مردم سالار بر می آیند. امید که جوانان به اندیشه راهنما تمام ارزش را بنهند، بیان آزادی را راهنمای عقلهای آزاد خود کنند و با شتاب تمام خود را برای اداره جامعه مستقل و آزاد و شرکت در مدیریت شورائی آماده سازند.
در برابر این تغییرهای بسیار مهم و مساعد، وضعیتی که حاصل مدیریت استبدادیان و کارپذیری شما ایرانیان است، تا بخواهی نامساعد است:
4 – وضعیت اقتصادی بدترین است. اقتصاد مصرف محور است و انسان ایرانی فقیر می شود. با پیشروی بیابان، طبیعت ایران فقیر می شود. براثر بهره برداری غیر فنی، منابع نفت و گاز کشور در کاهش هستند و این منابع و دیگر منابع ایران فقیر می شوند. رانت خواری و بزرگ شدن میزان آن، دولت متکی به درآمد نفت را فقیر می کند. با توجه به رشد علمی و فنی در جهان و این واقعیت که دانشگاه های ایران در میان 1000 دانشگاه اول دنیا نیز قرار ندارند، اقتصاد ایران از لحاظ علمی و فنی و بنا بر این، بهروروی نیز فقیر می شود. گریز استعدادها و سرمایه ها از ایران، و تخریب دیگر نیروهای محرکه، فقر اقتصاد کشور را بازهم بیشتر می کنند.
5 - وضعیت اجتماعی از لحاظ بی منزلتی انسان، بخصوص زن، غفلت از آزادی و حقوق ذاتی انسان، فقر اخلاقی و افزایش بار زور در رابطه ها و گسترش فحشاء و افزایش اعتیاد ها و آسیبها و نابسامانی اجتماعی، دارد بسیار خطرناک می شود.
6 – وضعیت سیاسی، در آنچه به دولت مربوط می شود، بدترین است: بی اعتبار شدن ولایت فقیه، گروه بنادیهای مافیائی را خودکامه تر و رانت خوار تر و تکیه شان را به پول و سرکوبگری، روزافزون کرده است. خودکامگی گروهها بیشتر گشته و تجزیه متوالی تمایلها، گروهها را در تعادل قوائی فرو برده و نگاه داشته است که سازوکار تقسیم بر دو و حذف یکی از دو، کند و کندتر شده و می شود. رژیم مافیاهای سیاسی – مالی دارد به حالت فلج کامل نزدیک می شود. با وجود این، جمهور مردم در عین نارضائی، فعال نگشته اند. نیروی محرکه سیاسی توانا به فعال کردن و به جنبش درآوردن مردم نیز واقعیت بایسته را نجسته است. جنبشهای گروههائی از زنان و دانشجویان و معلمان و کارگران هنوز یک وجدان جمعی شفاف توانا به جوش دادن این گروه ها به یکدیگر، نجسته اند.
7 – وضعیت فرهنگی گویای امید و بیم است: در همان حال که معرفت بر حقوق انسان و حقوق ملی قوت گرفته است، در همان حال که معرفت بر ولایت جمهور مردم همگانی تر شده است، اما اعتیاد به اطاعت از قدرت و بکار بردن زور، بعنوان راه حل، بس بیم آور است. در رابطه فرد با فرد و گروه با گروه، زور نقشی روز افزون جسته است. این امر ناشی شدن از ضعف وجدان اخلاقی است. وجدان اخلاقی ضعیف گشته است چرا که ضربه ملاتاریا بر دین و حقوق ستیزی استبدادیان، شما ایرانیان را از آزادی و حقوق ذاتی خویش، بنا بر این، از این واقعیت غافل کرده است که وجدان اخلاقی انسان مستقل و آزاد، پندار و گفتار و کردار او را با واحدهای اندازه گیری که حقوق ذاتی او هستند، اندازه می گیرد.
8 – وضعیت محیط زیست ترجمان وضعیت های دیگر است: زور ویرانگر است و جامعه ای که در اقتصاد و در سیاست و در روابط اجتماعی به زور نقش اول را می دهد، فرهنگ او گرفتار سرطان ضد فرهنگ قدرت (= زور) می شود. طبیعت بسان آینه، واقعیت را در خود باز می نمایاند. پیشروی طبیعت و آلوده شدن محیط زیست، ایران، سرزمین زندگی، به گورستان بدل می کند. تراکم بیش از اندازه جمعیت در شهرهای بزرگ و خطر زلزله را هم در نظر مجسم کنید تا بزرگ خطر را نیک دریابید
هموطنان عزیزم
هرگاه توانائی انسان را بازیابید وقتی بر حقوق خود عارف می شود و وجدان اخلاقی خویشتن را توانا بگردانید، به بکار گرفتن عوامل مساعد برای تغییر وضعیت های بس وخیم، توانیا می شوید. کار را با بیان آزادی را اندیشه راهنما کردن و در پی استقرار ولایت جمهور مردم شدن، آغاز کنید. برخیزید و استقامت کنید.
معتمد شما ابوالحسن بنی صدر