سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 714

تاریخ انتشار 16 دی 87 برابر با 5 ژانویه 2009  

 

پرسشها از ایرانیان و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

 

توازن میان قدرت و حق؟ - پرسشهای اقتصادی

 

 

الف پرسش در باره قدرت:

 

1– امکان توازن میان قدرت با حق:

* آيا بين قدرت و حق ميشود توازني برقرار کرد يا نه ؟

آگر آري چگونه و اگر نه چرا؟

  اين سئوال بعد از قرائت مقاله جديد شما برايم مطرح شده است. در ضمن از آنجاکه قدرت دوستي جزء غرايز بشري است آيا قدرت در تمام زمينه ها بد است يا تنها قدرت سياسي خوب نيست ؟

قدرت فرآورده رابطه قوا است. امر مهمی که نباید از آن غافل شد، اینست که بمحض برقرار شدن رابطه قوا، مصلحت خارج از حق، جانشین حق می شود. یعنی وقتی قدرت می آید، حق جای خود را به مصلحت می سپارد. بدین قرار، چون بود حق، نبود قدرت و بود قدرت، نبود حق است، برقرار کردن توازن میان حق و قدرت، شدنی نیست: قدرت را بخواهی، رابطه قوا بر قرار می کنی و از حق غافل می شوی و حق را بخواهی، رابطه قوا بر قرار نمی کنی. چنانکه دو دوست رابطه آزاد با یکدیگر دارند و هر یک از آن دو، حقوق خود و حقوق دیگری را رعایت می کنند. حال آنکه دو دشمن روش غلبه بر یکدیگر را بکار می برند. غلبه یکی بر دیگری و رابطه غالب با مغلوب را ما قدرت غالب بر مغلوب می خوانیم.

     دو پرسش محل پیدا می کنند: 

1 آیا قدرت را می توان در بر خوردار کردن انسان ها از حقوق خویش بکار برد؟  در دنیای کنونی، قدرت طلبی را تدارک اسباب برخورداری انسانها از حقوق خویش می نمایانند و این طور توجیه می کنند که بدون داشتن قدرت احقاق حق  میسر نمی شود: حق در سایه شمشیر است!  تناقض آشکار ادعا، دروغ بودنش را آشکار می کند: حقی که قرار است با شمشیر احقاق شود، مگر نه به زور، برده شده است؟  پس احقاق حق به خنثی کردن زور واقعیت پیدا می کند.  وگرنه،  حمایت از حق را  از قدرت انتظار داشتن، بدان می ماند که حفاظت از گوشت را از گربه بخواهی!.  برای آنکه انسانها از حقوق خویش برخوردار شوند، می باید رابطه ها، رابطه های آزاد بگردند. لذا،  نه قدرت که انحلال قدرت بکار برخورداری انسان ها از حقوق خود می آید.

     بدین قرار، قدرت بهمان اندازه که متمرکز و متکاثر می شود، بیشتر ضد حق می گردد. از این رو، استبداد فراگیر (= ولایت مطلقه ) ضد کامل حق است و در هر جامعه ای استقرار جوید، محرومیت انسانها را از حقوق خود روز افزون می کند. بدین خاطر است که نسبت مصلحت (= نظر ناحق که به زور به عمل در می آید )  به حق، در هر جامعه، میزان برخورداری اعضای آن جامعه را از  حقوق خویش و نیز قابلیت زندگی آن جامعه را بدست می دهد. در مردم سالاریهای لیبرال، دولتها خود را حقوق مدار می دانند. مبارزه میان گرایشهای سیاسی، در اصل، برای تحصیل توانائی بکار بردن دولت در برخوردار کردن انسانها از حقوق است. با این حال،  وجود گروه بندی های اجتماعی دارای «منافع» نا سازگار، رابطه قوا را جانشین رابطه حقوق کرده است. هرچند، در این جامعه ها،  پذیرفته است که همه انسانها از حقوقی جهان شمول برخوردار هستند، اما تنظیم رابطه ها از راه ستیز و سازش بر سر منافع انجام می گیرد. دوگانگی حقوق و منافع، در این جامعه ها عیان است. بااین وجود، میزان عدالت بکار اندازه گرفتن نزدیکی و دوری منافع از حقوق  می آید. برای مثال، بنا  برقول بنوا آمون، سخنگوی حزب سوسیالیست در فرانسه، در سالهای 1980،  سهم کار ( = مزد و بیمه های اجتماعی )  از تولید 70 درصد بود. در سال 2005،  سهم کار  60 درصد شده است. یعنی 10 درصد بر سهم  سرمایه افزوده شده است. افزایش نابرابری بمعنای برهم خوردن تعادل قوا بسوی صاحبان سرمایه است. وقتی میزان عدالت را برای اندازه گیری بکار بریم، کاهش سهم کار و افزایش سهم سرمایه به ما می گوید: تنظیم رابطه ها بر اساس حقوق کمتر و تنظیم رابطه ها بر پایه قدرت گروه بندیهای اجتماعی بیشتر شده است. بدین قرار، دولت و دیگر بنیادهای جامعه وقتی بتمامه حقوق مدار می شوند که رابطه ها، در جامعه ها، رابطه های میان انسانهای حقوق مند بر اساس حقوق انسان و حقوق طبیعت و حقوق جامعه ملی و حقوق جامعه بین المللی، استوار  بگردند.

2 -  حقمدار  چه رابطه ای می تواند با قدرتمدار برقرار کند؟ آیا حق مدار می تواند با قدرتمدار همزیستی مسالمت آمیز کند؟  پاسخ به این دو پرسش،  در گرو معاینه دست کم دو  وضعیت مختلف است:

2 / 1  - هرگاه قدرتمداری، بنا بر طبع قدرت، تجاوز را رویه کرد، حقمدار باید بر موضع حقمداری بماند و با قدرتمدار مبارزه کند و یا می باید این موضع را ترک کند؟  هرگاه اکثریت بسیار بزرگ این پرسش را از خود می کردند و بدان پاسخ صحیح را می دادند، در آزادی و با برخورداری از حقوق خود زندگی می کردند. توضیح این که، از پاسخها،

   یک پاسخ اینست: زورمند جز زبان زور اندر نمی یابد. این پاسخ نادرست است. زیرا پاسخ با غفلت از این امر داده شده است که چون موضع حق را از دست دادی، از حقوق خود غافل و بنده قدرت گشته ای. پس خواه پیروز و چه شکست خورده، نتیجه یکی است: انسان ها از حقوق خویش غافل و بنده قدرت گشته اند. در آغاز می پندارند قدرت از آن اکثریت شده است. اما وقتی قدرت تمرکز و تکاثر و انباشت خود را شروع می کند، دیگر دیر است. اکثریت بزرگ  تحت سرکوب و اطاعت  قدرتی قرار می گیرد که خود پدید آورده است. نمی بینیم که زبان فریب گناه را بگردن انقلاب می اندازد؟ چرا فریب کاران چنین می کنند؟ زیرا می باید این اکثریت بزرگ متقاعد شود که چون تقصیر انقلاب است، پس هر بار که به جنبش در آید، خسران خویش را بیشتر میکند. از این رو، شرط عقل اینست که دیگر هرگز از جای نجنبد!

    اما پاسخ دومی نیز تجربه شده است: هرگاه حقمدار بر حق بایستد، ولو یک تن باشد، بر قدرتمدار پیروز می شود. الا این که پیروزی دیر بدست می آید. حقمدار پیروز می شود هم به این دلیل که استقامت بر موضع حق، سدی ناشکستنی پدید می آورد و قدرتی که در پشت این سد می ماند، چون نمی تواند انبساط جوید، در معرض انحلال قرار می گیرد. و هم به این علت که انسانها، از جمله قدرتمدار، در حقوق ذاتی خویش، همانند کس یا کسانی هستند که بر حقوق خود عارف و بر آنها عاملند. از این رو، ایستادگی بر موضع حق، اراده زندگی را در قدرتمدارها پدید می آورد و آنها تن به تمامی خواستهای قدرت نمی دهند. و هم به این دلیل که چون قدرتمدار نمی تواند حقمدار را از جنس خود کند، ساز و کار تقسیم به دو و حذف یکی از دو، در محدوده قدرتمداران است که عمل می کند. از این رو، هر اندازه استقامت بر پایه حقوق استوارتر و شفاف تر، جریان تجزیه وانحلال قدرت شتاب گیر تر. بخصوص که ناحق جز پوشاندن حق نیست. مداومت در دریدن پوشش و آشکار کردن حق، قدرتمدار را از توجیه بکار بردن زور ناتوان می کند.  برای مثال، امروز، آقای منتظری نیز به این نظر رسیده است که: ولایت مطلقه از مصادیق شرک است. حق ولایت جمهور مردم است. ولایت فقیه آن حق را پوشاند. پس از سه دهه کوشش ما در دردیدن پوشش دروغ، به ثمر نشست. از این پس، حتی آنها که از «فقه سنتی» پیروی می کنند، اگر بخواهند اوامر و نواهی «رهبر» را بکار برند، شرک ورزیده اند. اینک ولایت فقیه، مرده ای گشته است که لاشه اش بر زمین می افتد.

2/2 -  آیا حقمدار می تواند با قدرتمدار همزیستی مسالمت آمیز داشته باشد؟ در دورانی که بر جهان، دو ابر قدرت فرمان می راندند، هریک از آن دو خود را بر حق و رقیب خود را بر باطل می دانستند. «اردوگاه کمونیسم» مدعی بود با اردوگاه سرمایه داری، همزیستی مسالمت آمیز را رویه کرده است.  اما در حقیقت، دو طرف، در لبه پرتگاه جنگ به قول دالس، وزیر خارجه اسبق امریکا با یکدیگر، در مسابقه تسلیحاتی و تعادل قوا بودند. بدین مسابقه و تعادل، یکی از پا در آمد و دیگری نیز در حال از پا درآمدن است.  وضع جز این می شد هرگاه یکی از دو طرف بر حق می ایستاد. چرا که حق بی نیاز از قدرت ( = زور ) است و روشی که حقمدار بکار می برد، خشونت زدائی است. به یمن خشونت زدائی است که بکار رفتن قدرت را بی محل می کند.

     با وجود این، بسا پیش می آید که قدرتمدار حقمدار را در محاصره زور قرار می دهد. آتش افروختن بر ابراهیم (ع)  مثال بارز رویاروئی حق با قدرت است وقتی قدرت از هر سو بر حق آتش می افروزد. هرگاه حقمدار حق ناب و شفاف بگردد، به یمن خشونت زدائی، آتش بر او سرد می شود.

    نمونه دیگر، مقابله با همان روشی است که قدرتمدار بکار می برد: هرگاه قدرتمدار زور در کار آورد و چاره دیگری برجا نگذارد، حقمدار خنثی کردن زور او را می باید هدف بگرداند. یعنی روشی را در پیش بگیرد که خشونت قدرتمدار بدو بازگردد. در دوران اول جنگ ایران و عراق، بر این روش عمل شد. ارتش متلاشی ایران  موفق شد تجدید سازمان کند، دشمن متجاوز را زمین گیر گرداند و ابتکار عمل را بدست آورد. بر این اصل، طرحهای جنگی  به ترتیبی تهیه می شدند که الف- حداقل مهمات مصرف شود و

ب با حد اقل تلفات از دو طرف، عملیات به انجام رسند و

ج به افراد نیروهای مسلح بیشترین امکان ابتکار داده شود.  اگر سران 8 کشور مسلمان که به ایران آمدند، کار ارتش ایران را بیشتر از حماسه، معجزه خواندند، سخن بگزاف نگفتند. مقایسه این روش که بنا را بر حفظ حیات افراد نیروهای خود و دشمن گذاشته بود، با روشی که بنا را بر استفاده از انسان بجای سلاح گذارد، مقایسه عمل از موضع حقمداری و یا عمل از موضع قدرتمداری است. اولی معجزه ای بود که در ششمین ماه جنگ، دشمن را به فکر بیرون رفتن از مخمصه انداخت و در نیمه اول نهمین ماه جنگ، به قبول پیشنهاد هیأت اعزامی کنفرانس کشورهای غیر متعهد ناگزیر کرد.  دومی، آقای خمینی را ناگزیر از سر کشیدن جام زهر شکست گرداند.

     بدین قرار، حقمدار از حقوق خود، از جمله از حق صلح برخوردار می شود و با روش کردن خشونت زدائی، قدرتمدار را  به رها شدن از بردگی قدرت و بازیافتن خویش، بمثابه انسان حقوقمدار می خواند. بکار بردن این روش با مثلث زورپرست، به ترتیبی که حقمدارها بهیچ رو، با هیچیک از سه رأس، حتی اندک اینهمانی نیز نجویند،  آنها را نیروی محرکه تغییر می کند و به برانگیختن جامعه ملی به جنبش همگانی  توانا می گرداند.

 

2 آیا قدرت دوستی جزء غرائز انسان است؟ :

    قدرت دوستی جزء غرائز انسان نیست. زیرا قدرت، خود به خود وجود ندارد تا کسی بطور غریزی آن را دوست بدارد. نخست می باید رابطه قوا برقرار کرد تا که حاصل آن را، قدرت بخوانیم. در برابر، انسان صاحب استعدادها است و چون فعالیت حیاتی او از راه بکار انداختن استعدادها انجام می گیرد، موجودی توانا است و با بکار انداختن استعدادهایش بر توانائی خویش می افزاید. پس این توانائی را است که انسان دوست می دارد. تجربه ای را که هر یک از ما انسانها، بارها، انجام داده ایم، مثال می آورم: می خواهیم درب یک قوطی را باز کنیم. آیا نخست به یاد زور می افتیم؟ نه. نخست به یاد توانائی فنی خود می افتیم و آن را بکار می بریم. هرگاه نتوانستیم درب قوطی را باز کنیم، برآن می شویم از توانائی فنی دیگری استفاده کنیم. یعنی هرگاه خودخواهی و یا ملاحظه دیگری مانع رجوع به فن شناس نشود، باز به فکر قدرت (= زور ) نمی افتیم. تنها وقتی که خویشتن را ناتوان یافتیم، حالت عصبانی پیدا می کنیم و زور در کار می آوریم.

    این تجربه به ما می آموزد که به نیرو جهت ویرانگری دادن (= قدرت) حاصل احساس ناتوانی است. قدرت ناتوانی قدرتمدار را گزارش می کند و نه توانائی او را.  اما چرا انسان در پی تحصیل دانائی فنی نمی شود و بر توانائی خود نمی افزاید و به سراغ قدرت (= زور ) می رود؟ آیا از آن رو چنین می کند که قدرت را دوست دارد؟ نه. زیرا -  بخاطر فایده تکرار -  قدرت تا وقتی به نیرو جهت ویرانگری نداده است، وجود ندارد تا موضوع علاقه شود.  از آن رو چنین می کند که بکار بردن زور را آسان و تنها وسیله ای تصور می کند که «هم اکنون و همین جا» در اختیار او است.  هرگاه از آغاز تولد، انسان امکان می یافت از راه بکار انداختن استعدادهای خود بر توانائی خویش بیفزاید، دانائیها و توانائیهای او محلی برای رجوع به قدرت باقی نمی گذاشتند.

    تجربه دیگری بخاطرها می آورم که بسیار گویا است: انسان استعداد انس گرفتن، دوستی کردن و عشق ورزیدن دارد. دشمنی کردن از استعدادهای انسان بشمار نمی رود. در عوض، حق دوست داشتن و دوست داشته شدن از حقوق انسان و از استعدادهای او است.  اما واقعیتی که از آن غفلت می کنیم اینست: بکار بردن استعداد انس و افزودن بر توانائی آن نه تنها نیاز به قدرت ندارد، بلکه محلی نیز برای بوجود آمدنش باقی نمی گذارد.  انس گرفتن نیاز به توجیه نیز ندارد. حال این که وقتی کسی بر آن می شود دشمنی کند، نیازمند آن می شود که

الف نفعی را جانشین حقی کند و دست یافتن به این نفع را در گرو زیان رساندن به دیگری تصور کند و

 ب با دیگری رابطه قوا بر قرار کند و بر ضد او زور بکار برد. و

 ج بکار بردن زور را توجیه کند تا بتواند مخالفت استعداد انس را خنثی کند.

 د -  با زوری که بکار می برد، بر ناتوانی خود بیفزاید.

 ه دیگری وقتی توانائی از دست می دهد که رابطه قوای تحمیلی را بپذیرد.

 و   هیچیک از دو طرف احساس دوست داشتن نمی کنند. توانائی و شادی و امیدی که انس ورزی ببار می آورد، در دو طرف رابطه قوا جای خود را به عصبانیت و خشم و کین و بیم و هراس و... می دهد.  بدین سان، با جانشین کردن فعالیت طبیعی استعدادها با فعالیت غیر طبیعی و تابع زور کردن آنها، احساس دوست داشتن که احساس طبیعی است، جای خود را به احساس دشمنی کردن و احساس ویرانگری می سپارد که بکار بردن قدرت بر می انگیزد.

 

3 آیا هر قدرتی بد است و یا تنها قدرت سیاسی بد است؟

    قدرت سیاسی تنها وجود ندارد. رابطه قوا که برقرار می شود، چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی را پیدا می کند. این بنا بر موقع است که بعدی از بعدهای خود را آشکار می کند. بدین قرار، فریب بزرگ که با گذشت قرون، همچنان انسانها را می فریبد، این فریب است «اصلاح طلبان» نیز همین فریب را خوردند و گفتند اصلاحات سیاسی تقدم دارند -  که گویا، قدرت انواع  سیاسی و دینی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی دارد و بسا قدرت سیاسی بر قدرت های دیگر تفوق دارد.  چنانکه هرگاه آن را بدست آوری، می توانی در انتقال قدرت از گروه حاکم، به طبقه محکوم ( لنینیسم) و یا جامعه زیر سلطه (ناسیونالیسم) موفق گردی. از انقلاب بدین سو، نیز،  زبان فریب درکار است :« ایران استقلال سیاسی یافته است  اما استقلال اقتصادی را هنوز بدست نیاورده است.» هرگاه آنها که یا خود فریب این دروغ را خورده اند و آن را ورد زبان کرده اند، از خود می پرسیدند: چگونه ممکن است بعد سیاسی استقلال را از بعدهای اقتصادی و فرهنگی و حتی اجتماعی (نظام اجتماعی زیر سلطه که برای تخریب و صدور نیروهای محرکه ساخت پذیرفته است) جدا کرد؟  بسا  به این صرافت می افتادند که اگر ایران از نظر سیاسی مستقل شده است، از چه رو امریکا محور سیاست داخلی و خارجی رژیم است و چرا از نظر اقتصادی، ایران وابسته تر شده است؟ چرا نیروهای محرکه در رشد بکار نمی افتند و در ویران سازی بکار می افتند و یا صادر می شوند؟ چرا ضد فرهنگ رشد فراگیر می شود و رژیم هجوم فرهنگی را دست آویز می کند؟ هر گاه این پرسشها را از خود می کردند، بسا در می یافتند که قدرت یک بعدی وجود ندارد. چرا که رابطه قوائی که تنها اقتصادی و یا تنها سیاسی و یا تنها اجتماعی و یا تنها فرهنگی باشد، برقرار کردنی نیست. هر رابطه قوائی هم سیاسی و هم اقتصادی و هم اجتماعی و هم فرهنگی است. چنانکه رابطه کارفرما و کارگر در جامعه امروز ایران یک رابطه اقتصادی تنها نیست. رابطه ایست در عین حال سیاسی و اجتماعی و فرهنگی.  راست بخواهی، هر واقعیت اجتماعی به یک مکعب می ماند: چهار بعدش سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است و بعد پنجمش نمایانگر رابطه انسان و طبیعت و بعد ششمش گویای اصل و اندیشه راهنمای او است. 5 بعد دیگر در این بعد ششم ابراز می شوند. از این رو، هر زمان که اندیشه راهنما  از واقعیت ها  حاصل نشده باشد و بیانگر واقعیتها نباشد، انسان گرفتار گسست ها می شود. اینست علت گسست ها که به عاریت گیرندگان ایدئولوژیها گرفتارشان شده اند.  بدین قرار، هر رابطه قوائی، بیانگر 6 وجه و یا 6 بعد است. قدرت نیز،  هم در زمانی که یک بعد آن در برابر چشم قرار می گیرد، بیانگر بعدهای دیگر نیز هست. لذا، قدرت سیاسی بد است اما قدرت اقتصادی و یا فرهنگی و یا اجتماعی خوب است، سخن راستی نیست: قدرت بد و توانائی خوب است. بیان آزادی انسان را از توانائی هایش آگاه می کند و انسان را به فعال کردن استعدادهای خود بر می انگیزد. اما بیان قدرت، قدرت را جانشین توانائی می کند و در نظر  عقل قدرتمدار، خود را توانا و  خوب و دوست داشتنی  جلوه می دهد.

 

ب پرسشها در باره اقتصاد:

 

1 رابطه قدرت خرید و تورم:

* پرسش: فرموده اید که اقتصاد مسلط می تواند با کم و زیاد کردن محدودیتها از جمله کم و بیش کردن تضییق های بانکی بهای فرآورده هائی را که در ایران مصرف میشوند بالا برده ودرنتیجه از توان خرید ایران و میزان مصرف بکاهد. در نهایت دولت مجبوربه خرج کردن بودجه شده که این باعث تورم شده وفقر بالا میرود.

سئوال بنده: در اینجا(دانشگاهای امریکا) به ما یاد داده اند که با کاهش مصرف میتوان از ایجاد تورم جلوگیری کرد مثلا با افزایش نرخ بهره میشود از میزان مصرف کاست. تورمی که فرموده اید از چه بابت است؟اگر مصرف به علت توان خرید پائین بیاید، آیا این مصرف بودجه دولت است که تورم می آورد؟ اگر چنین است میشود لطفا توضیح دهید به چه صورت با وجود کاهش مصرف، تورم ایجاد میشود.

پاسخ: هرگاه بودجه برداشت از تولید داخلی باشد، خرج کردن آن قدرت خرید ایجاد می کند. وقتی این قدرت خرید در سطح جامعه، برابر توزیع شده باشد و به اندازه ای باشد که تولید داخلی بتواند آن را جذب کند، نیروی محرکه افزایش تولید می شود.( در ایران بودجه حاصل تولید داخلی نیست و از نفت  و کسر یا وامهای داخلی و خارجی است و نیروی محرکه واردات و ویرانگر اقتصاد داخلی است ) وقتی قدرت خرید نابرابر توزیع شده باشد و بیش از اندازه ای باشد که تولید داخلی بتواند آن را جذب کند، کمبود کالاها و خدمات را می باید از راه وارد کردن تأمین کرد. در این حالت، بودجه نیروی محرکه واردات می شود. این ساز و کار بر همگان معلوم است و دولتهای همدست سرمایه سالاران فراوان از آن استفاده می کنند. از این ببعد،

1 -  هرگاه قدرت خریدی که بودجه و اعتبارات نظام بانکی ایجاد می کنند بیشتر از توان جذب اقتصاد کشور باشد و بلحاظ کمبود ارز، وارد کردن کالاها و خدمات نیز میسر نباشد، تورم پدید می آید. زیرا دارندگان قدرت خرید در بازار کالاها و خدمات مورد تقاضا را یا نمی یابند و یا کم می یابند. هرگاه کالاها و خدمات را نیابند، تورم حد اکثر می شود. بدین قرار،  میان قدرت خرید و میزان کالاها و خدمات قابل عرضه، نسبت مستقیم وجود دارد. بدیهی است عوامل دیگر (شدت تقاضا بلحاظ پیش بینی آینده و...) موجب شدت تورم می شوند.

2 بنا بر این، تحریم اقتصادی به ترتیبی که کشوری نتواند از بانکهای خارجی اعتبار بگیرد و از صادرات کنونی خود نیز ارز لازم را بدست نیاورد، دولت را ناگزیر از اتخاذ تدابیر می کند:

 اگر بتواند می باید  سیاست مالی (بودجه انقباضی) و سیاست پولی (تغییر ساخت اعتبارات و گران کردن آنها از راه افزودن بر نرخ بهره) را اتخاذ کند که موجب کاهش قدرت خریدی بگردد که توزیع می شود. و اگر نتواند و از بودجه نکاهد و اعتبارات همچنان ارزان داده شدند، تورم شدت و شتاب می یابد.

     در ایران، 

الف - محور اقتصاد مصرف است.  و

 ب دولت وقتی با کاهش درآمد ارزی روبرو می شود، از بودجه نمی کاهد. بر کسر بودجه می افزاید.

 ج بودجه تولیدی را هم  نه از راه سرمایه گذاریهای بایسته که از راه هزینه های جاری و یا نظامی (زیر ساختهائی که بکار نیروهای مسلح می آیند) مصرف می کند. و

 ج این قدرت خرید را نیز نابرابر توزیع می کند. و

 د اعتبارات بانکی نیز ارزان در دسترس گروه بندیهای قدرتمدار قرار می گیرند.  در نتیجه،  تورم شدت گیر می شود  و بورس بازی رواج می گیرد.

3 کاهش مصرف ،تورم پدید نمی آورد بلکه اگر زیاد کاهش بیابد، تولید کننده را ناگزیر می کند به ارزان تر از هزینه تولید ،کالا را بفروشد (deflation). هرگاه چنین وضعی پیش آید، اقتصاد گرفتار کاهش تولید و رکود و بسا کزکردگی می شود.  بااین وجود، بودجه و اعتبارات بانکی، بمثابه نیروی محرکه، وقتی از راه تولید و یا از راه مصرف توزیع می شوند، اثری از نوع دیگر دارند. توضیح این که وقتی اقتصاد تولید محور است و قدرت خرید از راه سرمایه گذاریها توزیع می شود،  هم موجب رشد تولید می شود و هم افزایش مصرف ناشی از افزایش قدرت خرید از سوی تولید داخلی قابل جذب می شود و تورمی که بوجود می آورد، قابل تحمل است و می دانید که اقتصاددانهائی آن را عامل تحرک بیشتر دستگاه تولید می دانند. اما وقتی قدرت خرید از راه مصرف توزیع می شود، یعنی هنوز سرمایه نگشته و در تولید بکار نیفتاده، از راه مصرف کننده راهی بازار می شود، تورم پدید می آورد مگر این که کمبود کالاها و خدمات از خارج، تأمین شود.  این ساز و کار ما را از یک قاعده اقتصادی مهم آگاه می کند. این قاعده:

    وقتی قدرت خرید از راه مصرف توزیع می شود،

 الف - اقتصاد  را مصرف محور  میکند. و

 ب پیشخور کردن روش همگانی می شود.

 ج وقتی مصرف همواره بیش از تولید است و برای تأمین کمبود، می باید به حساب آینده، قرض کرد و از خارج کالا و خدمات وارد کرد،  لاجرم، آینده، یعنی سرنوشت نسلهای بعد، از هم اکنون معین می شود. این ایام، در جامعه های اروپائی و نیز در جامعه امریکائی، جوانان نگران فردای خود، روی به جنبش آورده اند. محرک آنها، آینده ایست که از هم اکنون معین گشته است.

 د همواره تورم وجود دارد. تورم «نیروی کار» یا بالا رفتن شمار بیکاران، تورم بودجه (کسر بودجه دائمی و در افزایش) و تورم اعتبارات ( 40 برابر دارائی اعتبار دادن توسط بانکها)، تورم قسطها (افزوده شدن بر قسط هائی که هر انسان مادام العمر می باید بپردازد) ،  تورم مصرف (که انسانها را در مصرف کننده ناچیز می کند)، تورم آلودگی محیط زیست، تورم فقر و خشونت  و تورم قیمتها که، از راه برداشت بی حساب از منابع طبیعت و بازکردن دروازه ها، بطور مصنوعی، پائین نگاه داشته می شود.

 

2 رابطه هزینه تولید و قیمت فرآورده در بازار:

* پرسش دوم: آیا به نظر شما، هر گاه بهای فرآورده با هزینه تولید آن برابر شود، شرکتها راضی به کار در این شرایط خوا هند بود؟ این سئوال را از پروفسور خود کردم و جواب ایشان این بود که آنها "مارجینال کاست" (نمیدانم دقیقا معنای آن به فارسی چیست. ممکن است هزینه اضافه باشد ) را کاهش می دهند.

بنا بر الگوی لیبرالیسم، در بازار رقابت آزاد، هزینه تولید با قیمت آن در بازار برابر می شود. با این برابری، عوامل تولید، سهم خود را از تولید بدست می آورند. از جمله این عوامل، سرمایه و کار کارفرما هستند. پس وقتی گفته می شود بهای فرآورده با هزینه تولید آن برابر است، دستمزد کارفرما و نیز مزد سرمایه در بهای کالا منظور شده اند. بازار رقابت کامل ایجاب می کند که شرکتهای تولید کننده راضی به ادامه کار شوند.

    اما  می دانیم که کارفرما از نظر اقتصاددانان کلاسیک پیروی نمی کند. همانطور که استاد شما گفته است، او بر اساس «هزینه نهائی»، ( marginal cast )، هزینه واپسین واحد تولید را مبنای  تشخیص «تولید مطلوب» قرار می دهد. میزان تولید مطلوب، تولیدی است که هزینه تولید کالا به حداقل و فاصله اش با قیمت آن، در بازار، به حد اکثر برسد.  از این رو، میزان تولید مطلوب کارفرما از میزان تقاضا در بازار همواره کمتر است. برای مثال، اگر میزان تقاضا در بازار برای کفشی که کارخانه او تولید می کند 100 هزار جفت باشد و هزینه تولید وقتی کارخانه 80 هزار جفت تولید می کند، به حداقل می رسد و فاصله هزینه هر جفت کفش از قیمت آن در بازار -که مساوی است با سود او -، به حداکثر می رسد،  کارفرما 80 هزار جفت کفش تولید خواهد کرد.

     این رفتار، شرط فراوانی عرضه که از شرائط بازار رقابت کامل است را لغو می کند. با ایجاد فاصله میان عرضه و تقاضا، کار فرما سبب بالا رفتن قیمت کالای خود و بنا بر این بیشتر شدن سود خویش می شود.  اما این تنها کاری نیست که او می کند. او می داند که قدرت سرمایه تنها اقتصادی نیست، سیاسی و اجتماعی و فرهنگی نیز هست. پس، او، با اندیشه راهنما شدن بیانهای قدرت، رابطه قدرتی میان سرمایه و انسان و طبیعت، بسود سرمایه،  برقرار می کند و :

1 با ایجاد تقاضاهای مجازی و ارزش کردن مصرف کالا، میزان تقاضا را بالا می برد.  از این رو، در اقتصاد سرمایه داری، همواره میزان عمومی تقاضا  از میزان عمومی عرضه بالا تر است. در سرمایه داری، گاه بورس بازی سبب می شود که قیمت زود به زود افزایش پیدا کند و تولید کننده تصور کند تقاضا سیری ناپذیر است و بر تولید بیفزاید به ترتیبی که عرضه از تقاضا بیشتر شود. این زمان بحران بوجود می آید.

      برای آنکه تولید فرآورده های تخریبی به صفر میل کند و نیازهای معنوی در نیازهای مادی از خود بیگانه و محرک تولید فرآورده های ویرانگر نشوند و اقتصاد تولید محور بگردد و از خدمت قدرت بدرآید و در خدمت انسان قرار گیرد، نیاز به بیان آزادی بمثابه اندیشه راهنما و تابعیت فعالیت اقتصادی از وجدان اخلاقی فردی و وجدان اخلاقی ملی و وجدان اخلاقی جهانی است. یادآور می شود که انسان آزاد است وقتی ترازوئی که وجدان اخلاقی است، واحدهای سنجش را خود داشته باشد و این واحدها حقوق انسان و حقوق ملی و حقوق جهانیان و حقوق طبیعت باشند.

2 -  از کیفیت و کمیت کالا می کاهد تا هم زمان مصرف را کوتاه کند و هم از هزینه بکاهد و بر سود بیفزاید.

3   تعیین میزان تولید بر اساس هزینه نهائی، سبب می شود که عوامل تولید (کار و سرمایه و مواد اولیه و کارمایه ) بمیزانی بکار گرفته شوند که عرضه آنها از تقاضای کارفرما کمتر شود. رابطه سلطه گر زیر سلطه سبب می شود که قیمتهای عامل کار و عامل مواد اولیه و عامل کارمایه، در حداقل و میزان عرضه این عوامل از تقاضای آنها کمتر باشد. حتی سرمایه، بلحاظ جریان مداومش به مراکز مسلط، ارزان در اختیار کارفرما قرار می گیرد. همانطور که می بینیم، سرمایه داری با استفاده از نظام بانکی عنان گسیخته، تا بخواهی، سرمایه مجازی نیز ایجاد می کند و بکار می برد.

    با توجه به این واقعیتها، شما به محاسبه بنشینید و میزان نیروهای محرکه ای که بی کار می مانند را محاسبه کنید. و چون نیروهای محرکه ای نیز که موانع اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و فرهنگی مانع از فعال شدنشان در تولید هستند را هم محاسبه کنید و فرآورده ها و خدمات ویرانگر را نیز  به حساب آورید و بر این دو محاسبه بیفزائید، از میزان تخریب نیروهای محرکه توسط سرمایه داری سلطه گر آگاه می شوید.

     در آنچه به کشور ما و کشورهای نظیر کشور ما مربوط می شود، کارفرماها بیشتر وارد کننده هستند. از رایج ترین روشها، جستجوی ارزانترین کالا در کشورهای تولید کننده و وارد کردن آن و فروختن آنست به قیمت مشابهی که مرغوبیت بیشتر دارد. استفاده از انواع تخفیف هایی که به صادرات تعلق می گیرد و فروختن کالا به قیمت آن در بازار کشور تولید کننده با افزودن حقوق گمرکی و سود،  دزدی دیگری است که «کارفرمایان»  می کنند. و... در حقیقت، فقدان آزادی سبب می شود که افزون بر 44 شیوه در استثمار و دزدیدن درآمد ایرانیان بکار روند.  نبود آزادی و رعایت نشدن عدالت اجتماعی و از میان بردن زمینه های کار، موجب می شوند که نیروهای محرکه نتوانند در تولید و بنا بر این در رشد اقتصادی بکار افتند.

      در پاسخها به پرسشهای دیگر شما، اثر بودن و نبودن آزادی در فعال شدن و یا ویران شدن و ویران کردن نیروهای محرکه، مطالعه خواهد شد.