سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 712

تاریخ انتشار 18 آذر 87  برابر با 8 دسامبر 2008

 

پرسشها از حسن رضایی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

قرآن در اندیشه موازنه عدمی -  بخش 19

 

اخلاق در خور مردمسالاری شورائی

          

    قدرت فساد می آورد و به میزانی که مدار می شود، بر فساد می افزاید. در خود غرب نیز نظر سازان پیرامون دموکراسی نگرانی خود را از این موضوع پنهان نکرده و روشهائی را هم برای پیشگیری از فساد  پیشنهاد کرده اند. در واقع، مبارزه ای که میان گرایشها بر سر قدرت شکل می گیرد، به تدریج، تضاد را  اصل و توحید را فرع می کند. چنانکه انسانهای عضو یک جامعه از یاد می برند «ز یک گوهرند». اصالت بخشیدن به تضاد، نه تنها اشتراک بر سر اصول راهنمای مردمسالاری و ارکان آن را از میان بر می دارد، بلکه رشته های همبستگی را نیز می گسلد و جامعه را به گروه بندیهای ضد یکدیگر بدل می کند. پس مردمسالاری نیاز به سامانه ای از ارزشهای معنوی دارد، نیاز به اخلاق آزادگی دارد، نیاز به تذکار حقوق انسان به انسان و فراخواندنش به عمل به حقوق خود و دفاع از حقوق دیگری دارد و نیاز به تذکار دائمی کرامت انسان و آفریده ها به آدمیان دارد . این نیاز را دین بر می آورد. (1)

     این نیاز را دین بر می آورد به شرط آنکه در بیان قدرت از خود بیگانه نشده باشد و قدرت را بر جای خداوند ننشانده و ارزش برین نکرده و مدار باز مادی معنوی انسان را به مدار بسته مادی مادی بدل نکرده باشد. زیرا هرگاه دین در بیان قدرت از خود بیگانه شده باشد، دیگر تنها «تریاک توده ها»، به تعبیر مارکس، نیست بلکه خود عاملی از عوامل اصلی فسادگستری است.

     بدین قرار، قاعده مهمی که تاریخ به انسان می آموزد، اینست: دین به همان میزانی که در بیان قدرت از خود بیگانه می شود، عامل اصالت جستن و ارزش گشتن قدرت در ذهنیت فرد و جمع گشته و موجب می شود در رابطه ها زور نقش اول را پیدا کند. وقتی زور محور روابط و مناسبات زندگی فردی و جمعی می شود، جامعه ای به وجود می آید که خالی از ارزشهایی است که یادآور استقلال و آزادی و حقوق انسان به اوست، جامعه ای  فاقد ارزشهائی که دیگر یادآور استعدادهای انسان نبوده و یادآور این واقعیت به آدمیان نیستند که ممکن نیست انسانی زندگی را عمل به حقوق خود کند و در همان حال حقوق دیگری را رعایت نکند و یا نداند که دفاع نکردن از حقوق دیگری، غفلت از حقوق خویش است. چنین جامعه ای وارونه یک جامعه حق محور است و به جای آنکه مزرعه رشد فضیلت ها باشد، شوره زاری می شود که در آن، اشکال گوناگون زور می رویند. کار چنین جامعه ای به مرگ و ویرانگری خواهد انجامید. و از آنجا که دین کارکرد بیانی فراگیر دارد، معمولاً عاملهای مؤثر در اعتیاد انسان و جامعه به اطاعت از قدرت، در دین از خود بیگانه، تبلیغ می شوند.  چند مثال می آوریم:

وقتی در بیان دینی، پول به مثابه قدرت توجیه می شود، هم به یک ارزش بدل می شود و هم به رغم تحریم ربا، بهره گرفتن توجیه شرعی پیدا می کند و هم  عامل دست یابی به منزلت و موقعیت اجتماعی برتر می شود و این موقعیت برتر نیز توجیه شرعی پیدا می کند.

و یا سلطه جوئی که از عوامل بیگانه شدن دین در بیان قدرت است، در دین، بیان و توجیه می شود. چنانکه دین، برای سلطه گریِ باورمند به خود بر بی باور به خود، توجیه شرعی می سازد و استثمار او، رعایت نکردن حقوق انسانی او، بکار بردن خشونت با او، نا برابری با او و بسا خارج کردن زیر سلطه را از شمار انسانهایی که خونشان و جانشان و حیثیتشان محترم است، توجیه می کند و بلکه حذف آنها را مشروع می سازد.

جنگ و دیگر روشهای خشونت آمیز، چون لازمه سلطه گری هستند، ولو در دین و شریعت حق ممنوع باشند و کار شیطان انگاشته شده باشند، بسا واجب می شوند. ولو دین روشهای خشونت زدائی را به انسان بشناساند و بکار بردنشان را بر او واجب کند، در جریان از خود بیگانه شدن دین در بیان قدرت، خشونت سرشت انسان می شود و خشونت که جنگ یکی از روشهای بکار بردن آنست تقدیس می شود و جنگ ابتدائی نیز واجب می گردد (2 ) .

     بدین قرار،  باور و یا اندیشه راهنما تنها بدین خاطر اهمیت تام ندارد که بدون آن، آدمی قدم از قدم نمی تواند بردارد، بلکه بدین خاطر نیز که این قدم را در راست راه رشد در استقلال و آزادی بردارد و یا در کج راه قدرت مداری مرگ و ویرانی و فساد گستری، اهمیت به تمام دارد. از این رو، مراقبت از دین به مثابه بیان آزادی  برای این که در بیان قدرت از خود بیگانه نشود، حق و وظیفه هر انسان است. انسان نمی تواند این حق را خود بکار نبرد و از بنیاد دین و یا بنیاد دولت بخواهد کار مراقبت از بیگانه نشدن دین در بیان قدرت را بر عهده بگیرند. در نوشتارهای پیشین، رابطه انسان با بنیادها را به ترتیبی که آنها خادم انسان باشند و مسلط بر او نباشند، با رجوع به آیات قرآن، باز شناساندیم. اینک گوئیم: رابطه انسان مخدوم و بنیاد خادم  نیز ایجاب می کند هر انسانی داشتن باور را حق خود بداند و در این حق، به هیچ بنیاد و یا شخص دیگری، اختیاری ندهد و کار مراقبت از بیگانه نشدنش را در بیان قدرت، خود بر عهده گیرد.  در عمل به این حق و وظیفه، همه باورمندان به یک دین یا یک اندیشه راهنما که بیان آزادی باشد، مسئولیت مشترک نیز می یابند. تنظیم رابطه های مردم بر اصل استقلال و آزادی و حقوق انسان و ضرورت اشتراک همگی در مدیریت جامعه، ایجاب می کند که همگان، هم باورمندان به دین و هم ناباوران به آن، از یک سامانه اخلاقی برخوردار باشند. در ادامه بحث ابعاد مختلف این سامانه اخلاقی را می شکافیم.

 

اصول اخلاقی راهنمای مردمسالاری شورائی:

 

1. اصل اول، موازنه عدمی را راهنمای عقل کردن و  اصول و فروع دین و یا هر اندیشه راهنمائی را به این اصل سنجیدن، به ترتیبی که انسان هیچگاه از استقلال و آزادی، یعنی از حقوق و استعدادهای ذاتی خود غفلت نکند و اندیشه راهنمایی را بجوید که ترجمان موازنه عدمی باشد و رفتاری را بیابد که ترجمان آن اصل و این اندیشه راهنما باشد.

2. اصل دوم، دین را راه و روش محبت شناختن (3) و توحید با دیگری را ارزش دانستن است. توحید به مثابه ارزش اخلاقی اول، هنگامی تحقق پیدا می کند که امید و شادی را ذاتی حیات بدانیم و استعداد انس و عشق ورزی را در دوستی بکار بریم و از این امر اساسی غفلت نکنیم که عشق به حق و میزان کردن حق در دوستی، توحید است. رابطه ها  بدون رعایت این میزان، دوستی نیستند، بلکه رابطه هائی هستند که قدرت ایجاد و قطع می کند. بنا بر اصل توحید، در آغاز، بر میزان حق، دوست و همکار باید شد و همواره به حق عمل کرد و  دیگر هرگز، در قطع کردن تقدم نجست. حتی مشاهده بیرون رفتن از حق و به بندگی قدرت درآمدن دوست، نه تنها نباید سبب قطع رابطه شود، بلکه انسان حقمدار را بر ایستادگی بر حق و دعوت به حق می باید استوار تر کند. به ترتیبی که فرد حقگریز خود در گسستن پیوند دوستی پیشقدم شود. وقتی او چنین کرد، حقمدار همچنان می باید عمل به حق را رویه کند و هیچگاه از بازگشت حقگریز به حق، مأیوس نشود.

    این اصل اخلاقی به انسان می آموزد که رابطه حق ذاتی خود او با حق ذاتی دیگری، رابطه دو حق است که یکدیگر را ایجاب می کنند. بدین قرار، دو تنی که رابطه شان با یکدیگر، رابطه حقوقشان با یکدیگر باشد، از رابطه قوا با یکدیگر رها هستند. این اصل به هر دو می آموزد که گذشتن از حق خود به خاطر یکدیگر، دروغ است. اینکه کسی در جامه اخلاق بگوید من از حق خود گذشتم و شما هم از حق خود بگذرید، و یا من اول از خود گذشتم و بعد از حق کس و کار و دوست، خود و کس و کار و دوست و دیگری همگی را محکوم به حکم زور کردن است. زیرا کسی که به حقوق ذاتی خود عمل نمی کند، تابع زور است و چشم پوشیدن از حق، تسلیم زور شدن است. اگر این زور از ناحیه دوست باشد، چشم پوشیدن از حق، دفاع نکردن از حق دوست نیز هست: عمل به حق خود و دفاع از حق دیگری، دو روش از روشهای پیروزی بر زورمداری هستند.

     توحید یعنی عمل به اندیشه راهنما، و اخلاق توحیدی همین عمل است. بسیارتر از بسیار، کسانی هستند که در نظر پیشرو هستند ولی در کردار واپس گرا؛ در نظر، جانبدار ارزشهای والا هستند، در عمل بنده قدرت. توحید به مثابه اصل اخلاق وقتی تحقق پیدا می کند که عمل ترجمان اندیشه راهنما می شود.

    وفای به عهد، عمل به توحید به مثابه ارزش اخلاقی اول است. اهمیت وفای به عهد بدان حد است که دین را عهد شناسی خوانده اند (4). حقوق معنوی و ارزشهائی چون خدمتگزاری، فداکاری و دفاع از حقوق دیگری و... همه ترجمان توحید به مثابه ارزش اخلاقی اول هستند.

      بکار بردن ارزش توحید، در سازماندهی سیاسی بر اصول استقلال و آزادی و نیز در روابط اجتماعی و اقتصادی و فرهنگ را فرهنگ آزادی کردن، سبب می شود که در جامعه، توحید اجتماعی اصل و تضاد منافع فرع بگردند و بمانند. به ترتیبی که  همواره، اختلاف منافع بر اصل توحید اجتماعی حل و فصل گردند و اعضای جامعه با یکدیگر و جامعه در روابط خود با جامعه های دیگر، همواره از حق صلح برخوردار باشند.

3. رشد، اصل راهنما و ارزش سوم اخلاق در خور مردمسالاری شورائی است: هر گاه از رشد، رشد انسان مقصود باشد، تنها وقتی هر انسانی از استقلال و آزادی و حقوق خویش برخوردار است، رشد معنا می یابد. از این رو، نقد اندیشه های راهنما به ترتیبی که همواره بیان آزادی بمانند، حق و وظیفه هر انسان و هر جمع انسانی است. بدین سان، ابلاغ و هشدار و بشارت و انذار، یعنی پیامبری، آن حق و ارزش اخلاقی است (5) که اندازه بکار رفتنش، اندازه رشد انسانها در استقلال و آزادی و رشد هر جامعه را به دست می دهد. در جامعه هائی که قدرت ارزش اول گشته است و همگان در پی به دست آوردن این و آن نماد قدرت هستند، رشد انسان با رشد قدرت جانشین می شود و پیامبری به مثابه ابلاغ و هشدار و بشارت و انذار، به تدریج، از میان بر می خیزد. نمونه بارز آن، بحران سخت اقتصادی است که این زمان، پائیز 1387، جهان را فراگرفته است. جالب توجه است بدانیم اقتصاددانانی دو سال پیش از این، خبر وقوعش را داده بودند، اما متصدیان امر و جمهور مردم روی زمین از آن غافل ماندند. تنها دولتمردان نیستند که تقصیر دارند، جامعه ها نیز تقصیر دارند. از ارزش خود برانگیزی غافل ماندن و شرکت نکردن در نقد و ابلاغ حق و هشدار و انذار نسبت به ناحق و لاقید بودن نسبت به باز گرداندن ناحق به حق و سپاسگزاری نکردن از قیام کنندگان به حق و بجا آوردندگان وظیفه پیامبری، گرفتار آمدن به فاجعه های بزرگ را ناگزیر می کند.

     از این رو، بی تفاوتی و لاقیدی و فعل پذیری ضد ارزش بوده، و فعال و خلاق بودن و در بعثت و خود برانگیختن بر یکدیگر پیشی گرفتن، ارزش اخلاقی و مسئولیتی از مسئولیتهای بزرگ انسان یا انسانهایی است که در خور این عنوان هستند،  چرا که فعل پذیری و بی تفاوتی، سرنوشت خویش را به قدرتمداران ستمگستر و شیطانهای توجیه گر قدرت سپردن است. (6)

4. در جهان امروز که بنگریم می بینیم که در هیچ کجا، انسانها خویشتن را دارای استعداد رهبری و حق مشارکت در ولایت جمهور مردم نمی دانند و در برابر، آنها که خویشتن را «نخبه» می انگارند، این استعداد را خاص خود می شمارند و اطاعت از خود را بر همگان واجب می کنند. خود را صاحب استعداد رهبری دانستن و بکار بردن این استعداد در اداره زندگی خویش، زندگی صلح آمیز و توأم با رشد در جامعه را حق خود دانستن و این استعداد و حق را از آن هر انسان و هر موجود زنده شمردن، هم حاکی از شعور بر استعدادهای خدادادی در نزد تک تک انسانهاست، هم حق بوده و از این رو اصل و ارزش اخلاقی در خور مردمسالاری شورائی است. مسئولیت اخلاقی انسانی که بر این استعداد و حق شعور دارد، ایجاب می کند که هم خود الگو بگردد و هم مستضعفان، کسانی که از استعداد و حق خویش غافل هستند را به استعداد و حق خویش بخواند (7).  اسطوره سازی و اسطوره پرستی، به خصوص شخصیت پرستی، ناقض همگانی بودن استعداد و حق رهبری است.  بنا بر این ارزش همگان پاسدار حقوق و کرامت یکدیگر و همگان مسئول همت گماردن به امور همگانی هستند. (8) هرگاه جمهور مردم بدین مسئولیت عمل کنند، رهبری همگانی (8) جامعه، تبلور اخلاق درخور مردمسالاری و استقلال و آزادی و حقوق انسان و حقوق جمعی انسانها می شود.

5. میزان عدل، به مثابه اصل و ارزش اخلاقی در خور مردمسالاری، بیش از همه، به کار سنجش پندار و گفتار و کردار آدمیان می آید: پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک، و حق راست گفتن و راست شنیدن (9) از حقوق انسان هستند و مانع می شوند که قدرت که مجبور کننده انسانها به دروغ است بر رابطه ها حاکم شود. بدین قرار، عدل به مثابه ارزش اخلاقی، انسانها را از این قاعده بس مهم آگاه می کند: اندازه رواج دروغ و فریب و فریفتاری و نیرنگ و ریا  و وسوسه و حسد و نفاق و بهتان و سخن چینی و عیب جوئی و بدگوئی و ... و رذائل دیگر، گزارشگر شدت و وسعت زورگوئی در یک جامعه است. بنا بر قاعده «چنان که هستید بر شما حکومت می کنند» (10)، شیوع دروغ در هر جامعه، اصالت و خدائی جستن قدرت در آن جامعه و سنگین شدن میزان زور در رابطه ها را گزارش می کند.  بدین خاطر، حق راست گفتن و راست شنیدن در شمار مهمترین حقوق و والاترین ارزشهای اخلاقی است.  

       جستجوی میزان عدل و کاربردهای مختلف آن در صحنه زندگی شرط بقای مردمسالاری شورایی است. میزان عدل، به خصوص، به کار تمیز پندارها و گفتارها و کردارهایِ بیانگر موازنه عدمی از غیر آن می آید. مهمترین کاربردهای میزان عدل عبارتند از:

1-5. میزان عدل به آدمیان می آموزد که انسان عادل و جامعه عادل و جامعه جهانی عادل وقتی تحقق پیدا می کند که عمل آدمی بیانگراصل و اندیشه راهنمای او باشد. چه سود از موازنه عدمی سخن گفتن و بر اصل ثنویت تک محوری عمل کردن؟ چه سود به داشتن مرامی تظاهر کردن و عملی ناقض آن داشتن؟ میزان عدل انسانها را از این قاعده بس ارجمند و کارآ آگاه می کند: جامعه رشید و در رشد، جامعه ایست که، در آن، عمل فردی و عمل جمعی با اندیشه راهنمای فرد و جمع سازگار باشد. اندازه ناسازگاری عمل با باور گویای میزان ضعف وجدان اخلاقی و اندازه حاکمیت زور بر پندار و گفتار و کردار انسانها است. بیانگر اندازه تخریب نیروهای محرکه و واپس رفتن جامعه است. گویای تصدی امور جامعه از سوی زورمدارهای بی کفایت و ویرانی و فساد گستر است.

2-5. میزان عدل به آدمیان می آموزد که تنها قدرت (= زور) انسان را از حقوق خود غافل می کند. در جامعه هائی که بیشتر و بسا عموم مردم معتاد به اطاعت از قدرتند، عادت منت گزاردن بر یکدیگر که «بخاطر شما از حق خود گذشتم»، یا «بخاطر دیگری از حق خود گذشتم»، به رواج است. حال آنکه بنا بر ارزش اخلاقی توحید، گذشتن از حق، نقض حق خود و حق دیگری و ستمی بزرگ است. میزان عدل، ما را از این قاعده مهم آگاه می کند: در هر جامعه، به همان میزان که انسانها در رابطه ها با یکدیگر، از حقوق خود چشم می پوشند، نظام اجتماعی ظالمانه و ضد رشد و ویرانگر نیروهای محرکه است. در چنین جامعه ای، بنیادها استبدادی هستند. از جمله، دولت نه ترجمان ولایت جمهور مردم که تجسم روابط قدرت است.

3-5. حق راست گفتن و راست شنیدن، بدون شفاف شدن پندارها و گفتارها و کردارها تحقق پیدا نمی کند. از آنجا که پندار و گفتار و کردار قدرتمداران مبهم است و ابهام دستیار اول آنها است، شفاف کردن پندارها و گفتارها و کردارها مسئولیتی همگانی می شود. میزان عدل این مسئولیت شناسی را اندازه می گیرد. افزون بر این، این قاعده را هم به دست می دهد: میزان ابهام در پندارها و گفتارها و کردارها، شاخصی برای اندازه گیری حاکمیت استبداد بر جامعه و میزان زوری است که بر رابطه ها  بار است. جنگها و بحرانها و ویرانگریهای اقتصادی و جز آنها، از جمله، فرآورده ابهام در پندارها و گفتارها و کردارها هستند. در جامعه، به میزانی که قدرت اصالت می جوید و انسان را به بردگی در می آورد، اخلاق و رویه درخور خود را تحمیل می کند تا جایی که وجود ابهام در پندار و گفتار و کردار ناگزیر و بسا ارزش می شود. در جامعه ایرانی، اعتیاد به اطاعت از قدرت، دو زبان پدید آورده است: زبان مبهم برای گفت و شنود با نامحرم و زبان روشن برای گفتگو با محرم. زبان نخستین، زبان رایج در جامعه ای شده است که راست گفتن و راست شنیدن مجازات سنگین دارد. از این روست که ابهام زدائی استبداد زدائی است.

4-5. واکنش زورگو نگشتن (11) و در همان حال، همه راههای نفوذ را بر او بستن، چنان که با زورگوئی جز تخریب زورگو حاصل نشود، عدل است. بکار بردن روشهای خشونت زدائی برای رها شدن زورگو از بیماری زورگوئی، کاربرد موازنه عدمی در اخلاق است. میزان عدل در اینجا یعنی اندازه گیری میزانِ واکنش نشدن و حق و امکان ابتکار عمل خویش را از دست ندادن.

5-5. انسان دارای حق و مقام خلیفت اللهی و امانتدار امانتی است که هیچ آفریده دیگری توان بر عهده گرفتن او را در خود ندیده است (12 ). پس چنین موجودی به طور واقعی تواناست و ناتوانی عارض او می شود. این عارضه را هم انسان خود برای خویشتن می سازد. در حقیقت، آن را با ایجاد روابط قدرت و حاکم کردن قدرت بر خود می سازد. از این رو، پندار و کرداری که توانائی انسان را از یاد او ببرد و او را گرفتار باور دروغ به ناتوانی خود کند، ستم و رفتاری ضد اخلاق آزادگان است. میزان عدل به کار سنجش اندازه برخورداری انسان از توانائی خود می آید. این میزان ما را از قاعده مهم دیگری آگاه می کند: در هر جامعه ای که میزان برخورداری اعضای آن از توانائی خویش بالاست، آن جامعه استقلال، و انسانهای عضو آن، استقلال و آزادی بیشتر دارند و بار زور در رابطه ها کمتر است. در جامعه استبداد زده، احساس ناتوانی، یک احساس عمومی و یأس ترجمان آنست.

6-5. اعتماد به نفس، و در عملِ به حق به انتظار دیگری ننشستن، و نفس خویش را مکلف دانستن (13)، رفتار اخلاقی بر اصل موازنه عدمی است.  میزان عدل به انسان و جمع انسانها می گوید چسان و چه اندازه نفس خویش را مکلف شمرده و اعتماد به نفس داشته و در آموزش و پرورش، این ارزش اخلاقی عالی چه اندازه کاربرد دارد.

7-5. امروز بیشتر از زمانهای گذشته، فکرهای جمعی جبار، انسانها را از استقلال و آزادی خویش محروم ساخته اند. (14) با وجود این که در جامعه های غرب، فرد اصالت جسته است، اما فرد نه تنها در برابر قدرت و بنیادهای قدرتمدار تنها گشته، بلکه بیش از پیش، استقلال خود را از دست داده است و می دهد. میان تولید و مصرف فکرهای جمعی جبار و احساس ناتوانی، رابطه ای مستقیم  وجود دارد. برای مثال، این امر که در دو جامعه امریکائی و انگلیسی، بر پایه «ضد اطلاعات»، فکر جمعی جباری به عنوان ضرورت جنگ فوری با عراق ساخته و جنگ ویرانگری را ممکن ساخت، حاکی از اینست که دستگاههای تبلیغاتی توانستنه اند احساس ناتوانی را جانشین احساس توانایی نزد همگان کنند. بسا جذابیت پیام اوباما رئیس جمهوری منتخب امریکا مبنی بر اینکه «می توانیم اگر بخواهیم» حاکی از این واقعیت است که جامعه آمریکایی از رواج فکر ناتوانی در رنج بوده است. در حقیقت، حیات هر جامعه ای بستگی مستقیم به احساس توانائی اعضای آن جامعه دارد. مبارزه با احساس ناتوانی و کوشش برای درمان این عارضه از جمله در گرو آزاد کردن جامعه از فکرهای جمعی جبار است. (15). میزان عدل، اندازه تولید و مصرف فکرهای جمعی جبار، بنا براین، اندازه آزادی  جامعه را از این فکرها، به دست می دهد.

8-5. جامعه رشد یاب جامعه ایست که، در آن، «شخص را به حق می سنجند».(16) سنجیدن حق به شخص، روش زورپرستان است. با وجود این، در جامعه، به میزانی که قدرت پرستیده می شود، سنجیدن حق به شخص، نه تنها ضد اخلاق نیست که جبری اخلاقی به شمار است. میزان عدل، ما را از این قاعده بس مهم آگاه می کند: در جامعه هائی که حق به شخص سنجیده می شود، میزان زور در رابطه ها بالا و انسان بنده قدرت و تحت انواع استبدادهاست. اندازه سنجیده شدن شخص به حق، اندازه  استقلال و آزادی و شرکت انسانها در اداره امور جامعه خویش  را بدست می دهد.

     در جامعه هائی که حق به شخص سنجیده می شود، تقدم و حاکمیت مصلحت بیرون از حق بر حق، نه تنها پذیرفته است، بلکه دستوری اخلاقی شمرده می شود. علت نشستن این ضد اخلاق بجای اخلاق آنست که حق با قدرت نمی سازد و مصلحت را قدرت می سازد. جانبداری از حق، ایستادگی در برابر قدرت می شود. کسی که خود را توانا به این ایستادگی نمی بیند، مصلحت گرایی شیوه می کند و به تدریج چنان به بندگی قدرت در می آید که ناگزیر می شود ضد اخلاق را جایگزین اخلاق کند. به این معنا که عمل به مصلحت را اخلاقی و عمل به حق ناسازگار با خواست قدرت را غیر اخلاقی تلقی می کند.

9-5. امر به قیام به حق (17) به  میزان عدل نیاز دارد. چرا که حق هستی دارد  و ناحق فرآورده زور و پوششی از دروغ بر حق است. عدالت تمیز هستی دار از هستی ندار است. برای مثال، نیرو وجود دارد و به کار زندگی در رشد می آید. زور جهت ویرانگری بخشیدن به نیرو است و خود به خود وجود ندارد. رابطه ای میان دو انسان و یا میان انسان و جانداری و یا میان انسان و طبیعت می باید برقرار شود و این رابطه، رابطه تضاد باشد تا که از خود بیگانه کردن نیرو در زور میسر شود. اما به محض این که چنین رابطه ای قطع شود، نیرو طبیعت خود را باز می یابد.  بدین قرار، عدل به مثابه یک میزان اخلاقی، ما  را از انواع از خود بیگانگیها و شدت آنها در جامعه ها آگاه می کند و این قاعده را می آموزد که: اندازه از خود بیگانه شدن حق در ناحق در یک جامعه، اندازه استقلال و آزادی انسان در آن جامعه و نیز اندازه برخورداری انسان از حقوق خویش را نشان می دهد.  اخلاق آزادی ایجاب می کند که فراوانی از خود بیگانه شدن حق در ناحق، انسانها را به قیام به حق برانگیزد.

10-5. تبعیضهائی که به دلیل سنن اخلاق نما ولی در واقع ضد اخلاق رواج یافته اند، در جامعه ها، بسیارند. چنانکه هنوز تبعیض میان دختر و پسر، یک امر طبیعی و اخلاقی به شمار رفته و برابری قائل شدن میان این دو، زشت گمان می رود. غافل از این که تبعیض را قدرت ایجاد می کند و هر تبعیض قائل شدنی، زشت کاری است. میزان عدل، ایجاد و بکار رفتن تبعیضها را در جامعه، اندازه می گیرد. بنا براین که تبعیضها احکام قدرت فرموده هستند، اندازه به کار رفتنشان اندازه بندگی از قدرت را به دست می دهد. و شمار تبعیضها و اندازه بکار رفتن آنها، گزارشگر انحطاط اخلاقی هر جامعه است. جامعه دارای نظام مردمسالاری شورائی، جامعه ایست که در آن تمامی تبعیضها ملغا هستند. در آن جامعه، اخلاقی رعایت می شود که مسابقه در دانش پژوهی و دادگری و  برکرامت افزودن به یمن تقوا، میان انسانهای مستقل و آزاد و حقوقمند را ارزش می شناسد و جریان رشد را جریان گذار دائمی از نابرابری در دانش به برابری در دانش می گرداند. (18)

11-5. ناسازگاری نظر با واقعیت و تحمیل نظر بر واقعیت، ستم و به لحاظ اخلاق آزادگی، در شمار زشت ترین کارها است. چرا که ویرانی بر ویرانی و مرگ بر مرگ می افزاید و سرانجام نیز از واقعیت حکم «باطل شد» می گیرد. برای مثال، وجود استعداد رهبری در هر موجود زنده ای، یک واقعیت است. زیرا اگر این استعداد نبود، موجود زنده نیز نبود. اما نظری که برای یک شخص و یا یک گروه ولایت مطلقه بر همه زیندگان قائل می شود، یک نظر ناسازگار با واقعیت است. تحمیل این نظر به زورِ نزدیک به مطلق نیاز دارد و می دانیم چنین زوری ویرانی و مرگ همگانی را ببار می آورد. از این رو، ناشدنی است و به میزانی که اعضای جامعه استعداد رهبری خود را در رشد خویش بکار می برند، نظر بی اعتبار می شود و استبداد مستند بدان، محکوم به زوال می گردد. میزان عدل، اندازه سازگاری نظر با واقعیت را به دست می دهد و ما را از این قاعده آگاه می کند: هر اندازه باور، مرام و اندیشه راهنما با واقعیتها سازگارتر، انسانهای عضو جامعه از استقلال و آزادی و رشد برخوردار تر. بحرانها، برای مثال، بحران اقتصادی امروز، از جمله، حاصل ناسازگاری نظرهای رایج با واقعیتها و به کار بردن زور برای واقعی جلوه دادن نظر هایی است که مجازی اند.  هرگاه جامعه ها  اخلاق آزادگی بجویند و بپذیرند که نظر نظر است و چه بسا با واقعیت فاصله بسیار دارد، قدرتمداری از میان بر می خیزد. چرا که بدون این نظرها، قدرت وجود نمی یابد و انسان را به بندگی خود در نمی آورد.

12-5. از این جا، ابتکار و ابداع و خلقِ خود انگیخته، ارزش و نقش مرده در دست مرده شوی را بازی کردن، ضد ارزش و اخلاق آزادگی است. میزان عدل ما را از  اندازه ابتکارها و ابداعها و خلقهای خود انگیخته آگاه می کند. می توان تصور کرد جامعه ها چگونه جامعه هائی خواهند شد هرگاه، انسانها به جای آنکه مانند امروزه از یکدیگر بخورند، از عمل خویش می خوردند،(19) انواع استثمارها ضداخلاقی بشمار می رفتند و اعمال قدرت فرموده زشت بشمار می آمدند و اطاعت از امر و نهی طاغوت، به عنوان ستم به خود و دیگری تلقی می شد؟ (20)

5-12. خوب آن فعلی است که سازگار با سامانه ارزشهای اخلاقی راهنما، حق، باشد. این خوب برای همه، در همه جا و همه وقت خوب است.  می دانیم که سلطه گر، نخست زیر سلطه را از شمار انسانها بیرون می برد و آنگاه «خوب» را از آن خود و بد را از آن «دون انسانها» می انگارد و برای این رفتار تبعیض آمیز خود توجیه دینی و یا فلسفی نیز می تراشد. اما کسی نپرسیده است که چگونه ممکن است خوبی که حق است را بتوان  با کسی روا دید و از کس دیگری دریغ داشت؟ به سخن دیگر، چگونه مستکبران می توانند خود از حق برخوردار باشند و به حق عمل کنند اما مستضعفان در خور برخورداری از حق نباشند؟ هرگاه این پرسش در برابر مستکبران طرح شده بود، اگر هم مستکبر و سلطه گر و زورگو به طور کل ناپدید نمی شدند، ولی سخت کم شمار می شدند و نمی توانستند به راحتی بساط سلطه گری و زورگوئی را بگسترانند.  و نیز اگر زیر سلطه در می یافت که حق ذاتی وجود و حیات اوست و خود باید به آن عمل کند، تن به سلطه سلطه گر نمی داد. میزان عدل  به کار انسان می آید برای این که هرگاه برآن شد زورگوید، به یادش آرد که برای زورگویی نخست خود را می باید ویران کند و هر زمان خواست زور بشنود، خاطرنشانش کند که حق خویشتن و عمل کردن بدان را از یاد برده است و ممکن نیست کسی آن خوبی را  که حق است برای خود بخواهد و از دیگری دریغ کند.  

     کار برد میزان عدل را در موارد دیگر بر عهده خوانندگان می گذارم و خاطر نشان می کنم که میزان عدل نخست می باید به کار اندازه گیری رعایت شدن اصول راهنمای اخلاق استقلال و آزادی بیاید.

6. ششمین اصل و ارزش اخلاق آزادگی، و در خور مردمسالاری شورائی، هدفداری است. این اصل به ما می آموزد که میان هدف و زمان، رابطه مستقیم است وقتی انسان از استقلال و آزادی خود برخوردار و عامل به حقوق خویش است. در استبداد این رابطه اولا  غیر مستقیم می شود و ثانیا  زمان لازم برای برای رسیدن به هدف، متناسب با اندازه محرومیت انسان از استقلال و آزادی خویش و غفلتش از حقوق خود، کوتاه می شود. توضیح افزون تر اینکه:

1-6. در استبداد فراگیر، رابطه هدف با زمان از راه این استبداد برقرار می شود. و  هر اندازه شدت استبداد بیشتر، ناگزیری انسان به گزینش هدفی که در کوتاه ترین زمان تحقق پذیر باشد، بیشتر می شود. بحران مالی کنونی حاکی از آنست که اقتصاددانها از این قاعده بی اطلاع بوده اند. راست بخواهی، از آنجا که این اقتصاددانان سرمایه داری لیبرال را استبداد فراگیر نمی شناخته اند. بنا بر این، نمی توانسته اند ببینند که سرمایه ها از فعالیتهای تولیدی منصرف و به انواع بورس بازیها جذب می شوند. و نمی توانسته اند ببینند اقتصادهای تولید محور به اقتصادهای مصرف محور تبدیل می شوند. میزان تولیدهای ویرانگر و میزان تخریب نیروهای محرکه ما را از  این واقعیت آگاه می کند که استبداد سرمایه نه تنها بر سرتاسر جهان حاکم گشته است، بلکه در کار استوار کردن حاکمیت خود بر فضا و زمان، تا آینده های دور است.

      بدین قرار، به نسبتی که رابطه هدف با زمان، مستقیم و استقلال و آزادی انسان در گزینش هدف بیشتر می شود، جامعه آزاد تر و حضور قدرت در رابطه ها کمتر می شود.  در درازترین زمان، یعنی وقتی زمان بی نهایت می شود، هدف وصول به خدا می شود که به همین دلیل استقلال و آزادی انسان در آن نیز به کمال خویش می رسد. بنابر این قاعده، ارزش اخلاقی اول می باید ایجاد رابطه مستقیم میان هدف و زمان به یمن غافل نشدن از استقلال و آزادی خویش و گزینش هدف سازگار با استقلال و آزادی و حقوق انسان باشد. (21)

2-6. ازلی و ابدی و تغییر ناپذیر یکی و آن نیز  حق است. جز این، سنتها و عرفها و عادتهائی که حق نیستند، حق بقا ندارند و جریان رشد جریان آزاد شدن از آنها است.(22) از بد اقبالی، در جامعه ها، بنا بر «جبر اخلاقی»، رعایت سنتها و عرفها و عادتهای قدرت فرموده، اجباری نیز هستند. چه بسیار زندگیها که تباه می شوند و جامعه ها که واپس می مانند و بسا از میان می روند، بخاطر نشستن ضد اخلاق به جای اخلاق.

3-6. خرافه ها که ساخته های قدرت هستند، زود به زود شکل عوض می کنند. اما اگر استبداد دینی و استبداد سیاسی و استبداد اقتصادی و استبداد آموزشی و تربیتی و استبداد «فرهنگی» شدت و تداوم داشته باشند، عمر خرافه ها دراز و بسا تغییر شکل نیز  نمی دهند.  فقدان جریانهای آزاد اندیشه ها و دانشها و اطلاعها، زمان و مکان را در اختیار خرافه سازها می نهد. این عامل همراه است با چرکین شدن وجدان اخلاقی جامعه. وجدان اخلاقی چرکین دیگر نمی تواند قطع رابطه با زمان و مکان واقعی را تشخیص و به انسان هشدار دهد. بریدن از واقعیت، زمان و مکان پندار و گفتار و کردار را مجازی می کند. چرا که هدف در زمان و مکان مجازی گزیده می شود و رابطه هدف با زمان و مکان واقعی قطع می گردد.  برای مثال، «جنگ پیشگیرانه» آنهم برای استقرار مردمسالاری در «خاورمیانه بزرگ» و یا «النصر بالرعب» هدف گزینی های بریده از زمان و مکان واقعی یعنی جامعه های قربانی و اعضای آنها هستند. این نوع هدف و روش گزینیها که ترجمان ثنویت تک محوری هستند، خرافه اند چرا که اولی (=جنگ پیشگیرانه) می خواهد سلطه بر جهان را دائمی بگرداند و دومی (=النصر بالرعب) می خواهد جامعه را تحت ولایت مطلق زور نگاه دارد. این تصور که می توان یک رابطه و یک وضعیت را دائمی کرد، خرافه سازی است چرا که قدرت از ویرانسازی پدید می آید و به ویرانسازی تمرکز می جوید و به ویرانسازی منحل می شود. از این رو، هر اندازه اندازه ویرانگری بزرگ تر، عمر قدرت کوتاه تر. سازندگان اینگونه خرافه ها از تناقض فاحش در ساخته های خود نیز غافلند: هر اندازه قدرت متمرکزتر، عمرش کوتاه تر و عمر هدفی که می گزیند نیز کوتاه تر. سلطه جوئی و ایجاد رعب با اعمال خشونت، عمر قدرت را کوتاه می کند. هرگاه بنا بر واقعیت گرائی و دراز کردن زمان زندگی باشد، این قدرت است که می باید منحل گردد.

     بدین قرار، هرگاه وجدان اخلاقی چرکین باشد و اعضای جامعه را از رابطه مستقیم هدف با زمان و رابطه طول زمان با هدف آگاه نکند و نسبت به پی آمدهای رابطه هدف با زمان از راه قدرت هشدار ندهد، چرک زدائی از این وجدان و غنی کردن آن، مسئولیتی همگانی است. (23) 

4-6. گزیدن بعثت و هجرت دائمی، ارزش و کاری در خور انسان مستقل و آزاد و خلاق است (24). بنابر این اصل، زمان، فرآورده عمل است و نه به عکس. از این رو، صاحب اختیار زمان گشتن و از راه رشد، زمان خویش را ساختن، ارزش اخلاقی برین و کاری در خور انسان مستقل و آزاد و خلاق است. چنین انسانی پیشاروی خود را باز می کند و، از راه تولید، زمان حیات خویش را دراز و دراز تر می کند.

     بدین قرار، ماندن در گذشته و غفلت از این واقعیت که، بدون تصور هدف، بنا براین آینده، عمل وجود ندارد، ناقض آزادی است. «دم را غنیمت شمردن» یا مطلق کردن حال، اخلاق شایسته مردمسالاری نیست  زیرا رابطه برقرار کردن با زمان و مکان از راه ویران شدن و ویران کردن که در اصطلاح اقتصادی مصرف  خوانده می شود است. بنا بر قاعده، مصرف گرائی، فعل پذیری و فعل پذیری، فعالِ مایشاء شناختنِ اسطوره قدرت و در اعتیاد اطاعت از قدرت، ماندن و ویران شدن و ویران کردن است .

5-6. در مردمسالاری شورائی، کاستن از امکانهای آیندگان ضد ارزش و خلاف اخلاق و افزودن بر امکانها و داشته های آیندگان ارزش و عملی اخلاقی است. در جامعه های تولید محور، از دیر باز، «دیگران کاشتند و ما خوردیم/ ما بکاریم و دیگران بخورند» ارزش اخلاقی بوده است. (25)  بنا بر این اصل اخلاقی، هرکس می باید همه روز از خود بپرسد او به جمع و کشور خود چه خدمتی می تواند بکند؟

    جامعه ایرانی، دارای پر شمار پند نامه ها است که، در آنها، پیشخور کردن منابع، ضد ارزش و افزودن بر امکانهای آیندگان، ارزش است. (26)  در اخلاق راهنمای اهل فتوت و عیاران و عارفان، پندار و گفتار و کردار نیک از آن رو ستوده است که بیابان تنهایی ها را بهشت زندگی می گرداند، هم برای معاصران و هم برای آیندگان. این اخلاق، به انسان روش دائمی کردن حیات را می آموزد: هرگاه تمامی آرزوهای کسی برآورده شود و او هر چه خواهد کند، حد اکثر زمان در اختیار او، یک عمر صد ساله است. با مرگ او، داشته هایش را خواهند برد و خواهند خورد. اما هرگاه پندار و گفتار و کردار نیک را رویه کند، عمر جاوید می جوید (27).  بدین قرار، از دیر باز، ربط مستقیم میان عمل و زمان و رابطه های مستقیم و غیر مستقیم میان هدف و زمان، بر اهل خرد آشکار بوده اند.

      در زمان ما، پیشخور کردن و مصرف انبوه ارزش شده است. غافل از این که مصرف انبوه تنها با اصالت مطلق بخشیدن به قدرت و به موقع اجتماعی جستن از راه مصرف میسر است. حاصل آن، نه تنها کوتاه شدن عمر منابع موجود در طبیعت بلکه کوتاه شدن عمر طبیعت و ناسازگار شدن محیط زیست با زندگی است.

 6-6. در رابطه با زمان، چندین ضد ارزش وجود دارند که قدرت گرایان بر پندار و گفتار و کردار انسانها حاکم کرده اند. برای مثال، «نفی گذشته، ساختن حال و آینده است»، و  یا، «برای دست یافتن به آینده ای بهتر، می باید حال خود را قربانی کرد» و یا، «فقر و رنج در این جهان، ضامن رفتن  به بهشت در آن جهان است» (28) و یا  «چون آینده نامعلوم است، دم را غنیمت شمار.» (29 ) و یا ... که همگی تصورهایی نادرست و ارزش سوز هستند. چرا که پیش از تعیین هدف و تشخیص روش، آینده ای وجود ندارد تا به خاطر آن، زمان حال خود را دوران رنج و مشقت  یا خوشی و دم، غنیمت گردانیم. حق این است که هرکس معاد خویش را می سازد.(30)  و بدون آینده، عمل و، بنا بر این، «حالی» وجود ندارد تا بتوان آن را غنیمت شمرد. و حق اینست که نفی گذشته نیز ناشدنی است. این تصوردروغ در جامعه های گوناگون تجربه شده است و ناممکن بودنش مسلم گشته است. حاصل تجربه های رژیمهای حاکم بر ایران و ترکیه و روسیه و چین و...  وضعیت کنونی آنها است. اما پیش از این تجربه ها نیز ناممکن بودن نفی گذشته مسلم بود. چرا که رشد به نقد گذشته و سرمایه کردن آن میسر می شود. وگرنه، کدام انسان است که بتواند بخش بزرگی از خود را نفی کند؟ در جامعه های زیر سلطه، خالی شدن از فرهنگ خود و پرشدن از فرهنگ جامعه مسلط، ارزش گشت غافل از این که بر فرض که بتوان این محال را ممکن کرد، فرهنگ جامعه مسلط نیز گذشته را در بر می گیرد. 

     اما وقتی انسان از استقلال و آزادی خویش برخوردار و در راست راه رشد است، اخلاق رشد به او می آموزد که گذشته را نقد و سرمایه کند، و نه میان درد و رنج و گرسنگی و نگون روزی های دیگر و آینده، که میان رشد توانمندانه و آینده رابطه بر قرار کند.

7-6. از آنجا که انسان بر فطرت آفریده شده است و فطرت توحید است (31) و حقوق انسان ذاتی حیات او هستند، وجدان اخلاقی جهانشمول است. در همه جا و همه وقت، وجدان اخلاقی هر انسانی و هر جامعه انسانی به آنها می گوید: انس و دوستی و عشق خوب، و کینه و نفرت و دشمنی بد هستند.  نان خوردن از عمل خویش خوب و بار خود را بر دوش دیگری گذاشتن بد، زور گفتن و زور پذیرفتن بد و زور نگفتن و زورگو را از زورگوئی بازداشتن خوب است. داد خوب و ستم بداست. روراستی و شجاعت در بیان و عمل به حق خوب، وسط بازی و منافق گری بد است. بدین خاطر که حق و ناحق در عرض یکدیگر نیستند که آدمی یکی را انتخاب کند. هرگاه او حق را انتخاب کند، ناحق را نگزیده است و به عکس. پس کسی که میان حق و ناحق، وسط را می گیرد، در حقیقت، قدرت (= زور) را انتخاب کرده است. بنا بر قاعده، وجدان اخلاقی یک جامعه و نیز جامعه جهانی ضعیف و چرکین است وقتی وسط بازی و نفاق پیشگی به رواج است.

     یکی از دلایل جهانشمولی وجدان اخلاقی یا آنچه پاره ای اندیشمندان از آن به «اخلاق عام جهانی» تعبیر می کنند، این است که حتی نظریه سازان قدرت نیز از  وجدان اخلاقی جهان شمول، برای توجیه ساخته های خود و نیز چرکین کردن این وجدان، استفاده می کنند. توضیح این که آنها کلمه ها را نگاه می دارند و معانی را تغییر می دهند. چون افلاطون و ارسطو که عدالت را ارزش شمردند اما تعریف آن را تغییر دادند (32) و یا چون بیگانه کننده های بیان دین در بیان قدرت در سرزمینهایی مانند ایران که توحید و دیگر اصول راهنمای اسلام را اصول دین می شناسند ولی تعریفهای آنها را بر اساس اراده های معطوف به قدرتشان، تغییر می دهند. این کردارها خود برهان هستند بر وجود وجدان اخلاقی هم نزد نظریه سازان قدرت و بکار برندگان این نظریه ها و هم نزد جمهور انسانها .

     بدین قرار، وجدان اخلاقی جهانی وجود دارد در عین حالی که نمی توان انکار کرد که اعتیاد به اطاعت از قدرت، وجدان اخلاقی یک شخص، یک جامعه ملی و حتی جامعه جهانی را مخدوش می کند. کوشش برای چرک زدائی و افزودن بر مشترکات وجدان اخلاقی جهان، مسئولیتی همگانی است. چنانکه به میزانی که در کشورهای مختلف، برای برخورداری انسانها از حقوق خویش، کوشش می شود، وجدان بر این حقوق همگانی تر و تجاوز به این حقوق وجدان اخلاقی جهانی را متأثرتر می کند. این وجدان وقتی چرک زدائی شده و شفافیت و بیداری و هشیاری کامل خویش را به دست می آورد که انسان و همه آفریده ها از کرامت و حقوق خویش برخوردار و این وجدان، راهبر جهانیان در راست راه رشد در آزادی بگردد.

 

شرایط بیداری وجدان اخلاقی:

 

    وجدان اخلاقی وقتی بیدار است که انسان را از کرامت خویش و همه آفریده ها (33) آگاه نگاه می دارد. وجدان انسان بر کرامت خویش، وجدان بر این واقعیت است که کرامت او تحقق پیدا می کند به عمل به حقوق خویش و به کار انداختن استعدادهای خود در رشد و شناختن کرامت و حقوق همه آفریده ها و دفاع از کرامت و حقوق آنها را دفاع از کرامت و حقوق خود دانستن.(34) و نیز وجدان بر کرامت خود و به تقوی بر این کرامت افزودن، ایجاب می کند که آدمی پندار و گفتار و کردار خویش را با اصول و ارزشهای اخلاقی راهنما سازگار  کند. در بیان قرآنی به محصول این مبارزه اخلاقی در یک کلمه تقوا اطلاق می شود. البته با مرور آیات حق و تعمق بر دستور موکد و مکرر اتقوالله (از خدا پرهیز کنید!)، محک های اخلاقی بس ارزشمند زیر به فهم می آیند:

1. پرهیز باید کرد از کیش شخصیت، خواه خود را نماد قدرت گمان بردن و از خود اسطوره ساختن و خود و دیگران را به کیش شخصیت پرستی خواندن و خواه از دیگری اسطوره ساختن و به پرستش او پرداختن. و نیز  پرهیز باید کرد از اشکال دیگر این کیش، یعنی پرستش نمادهای قدرت که نژاد پرستی، ملت پرستی، قوم پرستی و... هستند؛ طاغوت منشی و فرعون منشی و  جاه طلبی و خود رأیی و تکروی و... (35)

2. پرهیز باید کرد از دیگری را موظف به خدمتکاری خویش شمردن، مگر آنگاه که به حقوق کسی تجاوز شود و آن کس مستحق جبران باشد. در عین حال، خدمتگزاری به همنوعان را ارزش باید دانست. 

3. پرهیز باید کرد از  ارزش شمردن قدرت و گرفتار اعتیاد اطاعت از قدرت گشتن و نمادهای قدرت را ستودن و از آنها اطاعت کردن!

4. پرهیز باید کرد از انحصار طلبی  و همه چیز را برای خود خواستن و ارضای خواسته های خود را در محروم کردن دیگری یا دیگران دانستن. و پرهیز باید کرد از ویران کردن دیگری یا دیگران و برتری جستن بر دیگری یا دیگران به زور!

5. پرهیز باید کرد از دین و باور را دست آویز قدرت طلبی، جاه طلبی، آوازه جوئی کردن!

6. پرهیز باید کرد  از ریاست طلبی و پیشوا و مراد و قطب گشتن از راه نگاهداشتن دیگران در جهل!

7. پرهیز باید کرد از همراهی  با جمعی وقتی ابواب نعمت به روی آن جمع باز است و جدائی از جمع وقتی آن جمع در سختی است! کمال عرفان در اینست که آدمی داشته های خود را داشته های جمع بشناسد. (36)

8. پرهیز باید کرد از  نگفتن حق از بیم پرخاشگری قدرت پرستان و ترس از اینکه نکند با بیان کلمه حقی حیثیتی برای گوینده حق نماند! بر انسان آگاه  از کرامت خویش است که بداند هرکس خود خویشتن را می سازد و یا خراب می کند. وگرنه، هیچ کس نمی تواند دیگری را خراب کند. زیرا ناحق نمی تواند حق را ویران کند.

9. پرهیز باید کرد  از چاپلوسی به وقت نیاز و طلب چاپلوسی از دیگری!

10. پرهیز باید کرد از بیماری شیطان در قلمروهای باور (مانند غلوّ در دین)! (37) و در مقام مقایسه، خود با دیگری و یا مراد خود با دیگری، برای خود گوهر ویژه قائل شدن و در قلمرو سیاسی، خود را نخبه انگاشتن و برای خود بر دیگران ولایت مطلقه قائل شدن.

11. پرهیز باید کرد از بیماری آدم! یعنی اغوا پذیری و وسوسه شدن (38)

12. پرهیز  باید کرد از دروغگوئی و دوروئی و نفاق پیشگی و  حیله و نیرنگ و فریب! در شمار این جماعتند آنها که قولها و فعلها را موافق دلخواه قدرت توجیه می کنند، آنها که جهل خود را علم می پندارند و جانشین علم می کنند، آنها که بنای هویت و شخصیت خود را بر دروغ می نهند، آنها که با جعل و نشر دروغها، نفاق پیشه می کنند و ترویج نفاق می کنند، آنها که با بیگانه پیوند می جویند و عامل او در درون جمع  یا جامعه می شوند، آنها که چون جیوه بی قرارند و هر لحظه جا عوض می کنند، آنها که در تخریب باوری می کوشند که خود بدان گرویده اند، آنها که بنا بر موقع ومصلحت، مبلغ سازشکاری و یا سازش ناپذیری می شوند، آنها که ...

13. پرهیز باید کرد از یأس  (39) و سستی و بی تفاوتی و تبلیغ ناتوانی!

14. پرهیز باید کرد از پیمان شکنی! پیمان شکنان آنهایند که با عقیده و باور خود عهد می شکنند، آنهایند که با باور خود، از راه تحریف آن، عهد می شکنند، آنهایند که با از خود بیگانه کردن دین حق در بیان قدرت، با دین و باور حق عهد می شکنند، آنهایند که عهد بر حق خود با دیگری را می شکنند، آنهایند که فرصت طلب و بندگان مقتضیات روز هستند، آنهایند که با دین و باور تجارت می کنند، آنهایند که در حقانیت حق شک القا می کنند و این کار را عذر شکستن پیمان می کنند، آنهایند که...

15. پرهیز باید کرد از جاه و تشخص طلبی، جلوه فروشی، تفرعن، تفاخر و خودستائی با لاف زنی و گزافه گوئی! در شمار جاه و تشخص طلبان و ... هستند کسانی که تخریب دیگران را مایه تشخص خویش می کنند، کسانی که در دیگران و در امور از دید موقعیت موهومی می نگرند که برای خود قائلند و یا می خواهند به دست آورند، کسانی که دائم داشته ها و بسا نداشته هائی را که داشته می انگارند و از خود می دانند را به رخ دیگران می کشند، کسانی که در جلوه فروشی تبذیر می کنند، کسانی که در مقام سخن گفتن،  لاف از سخن چو در می زنند اما در  مقام عمل، از خشت زنی نیز ناتوانند، کسانی که مدح و ثنا دوستند، کسانی که می خواهند از راه دست انداختن دینی یا مرامی و یا شخصی، تشخص بجویند، کسانی که...

16. پر هیز باید کرد  از رذائل اخلاقی چون حسد و بخل و کینه توزی و خشونت گرائی و غیظ و... از شر حاسدان به خداوند می باید پناه برد (40) و از شر بخیلان و کینه توزان  نیز که گرفتار خشونت ورزی و غیظند و چون کرم به جان هر صاحب استعدادی می افتند و تا او را خراب نکنند، آرام نمی گیرند. از شر آنها که از سود رساندن به دیگران، رنجور می شوند. بسا چشم سود رساندن کسی به دیگری را نیز ندارند، از شر آنها که کینه شتری و غضب شیطانی و احساس مالکیت نسبت به دیگران را با هم دارند،  از شر آنها که به نام دین، کینه و خشونت را ترویج می کنند،  از شر آنها که ... به خداوند پناه باید برد.

17. پرهیز باید کرد از عناد و لجاجت و شهوت رانی و بدگمانی و بخت و اقبال گرائی!

18. پرهیز باید کرد از ترس، ترس از شخصیت ها، ترس از قدرتمدارها، ترس از مطلقهای ذهنی خود، ترس از اظهار باور خویش و تظاهر به داشتن عقیده ای از بیم هو شدن، ترس از ...

19. پرهیز باید کرد از جلوگیری از اظهار اندیشه و دیگر انواع سانسورها، از دست انداختن و به تمسخر گرفتن آنان که نان از سعی خود می خورند (41) ، از افترا  به قصد از اعتبار انداختن اندیشه و صاحب اندیشه، از ایجاد سابقه ذهنی بد نزد مردم نسبت به اهل حق، از خود یا دیگری را ناچیز کردن، از گم کردن صدای حق در میان قیل و قال دروغ، از مترسک تراشی، از سخن چینی و غیبت، از مکر و فریب و غدر و خیانت در امانت، از ...

20. پرهیز باید کرد از ریاکاری و عذر و بهانه جوئی و تشویق به فحشاء  و اسراف و تبذیر!

21. پرهیز باید کرد  از جز عیب و نقص ندیدن و بسا حُسنها را عیب دیدن و چشم بر روشنائی بستن و همه جا را تاریک تصور کردن! (42)

     و هنوز بر انسان عارف بر کرامت خویش است که مقام و منزلت خلیفت اللهی را حق خویش بشناسد و خیانت در امانت خداوندی را روا نبیند و خویشتن را به صفات کمال حق متصف کند؛ به صفت استقلال، آزادی، دانائی، توانائی، خودشناسی، پرسشگری، تعقل، حزم، تدبر، زیبائی، لطافت، بینائی، هشیاری، فرزانگی، هستی نگری،آزمودگی، فضل پروری، بخشندگی، غفران، مهربانی، رأفت، شفقت،  دوستی، عشق ورزی، تألیف قلوب، مروت، راست گوئی، راست کرداری، اخلاص، وثوق، عهد شناسی، امانت داری، معتمد گشتن و اعتماد کردن، ادب، وقار، متانت، روابینی، شکیبائی، حق مداری، قسط، دادگری، دادگستری، ستم ستیزی، خشونت زدائی، ابتکار، ابداع، خلق، صنع، ارجمندی، شرف، پاک دامنی، نیک دلی، نیکوکاری، یاری، روزی رسانی، کفالت، بی نیازی، توانگری، انفاق، ایثار، پوزش، پوزش پذیری، گذشت، شهید  و حافظ حق و عشق و... گشتن، قدرشناسی، حق شناسی، سپاسگزاری، ارج گزاری، رشادت، شجاعت، شاد روئی، خرسند زیستی، گشاده دستی،  رستگاری، حیا، شرم شناسی، پند پذیری، حساب دانی، حساب رسی، خشنود زیستن، موقع شناسی، دور اندیشی، عاقبت اندیشی، ...، بزرگی جستن از رهگذر فروتنی و بدین خُلقها زندگی فانی را جاودانه کردن. (43)

     بدیهی است که این صفتهای ارزشمند که در بالا آمد همگی علاوه بر اینکه اصول و روشهای زیست اخلاقی اند و به مکارم اخلاق معروفند (44) که قرآن می آموزاند و رسول اسلام پیام گزار آنها و خود اسوه و آموزگارشان است، اخلاق آزادگی اند و بازدارنده عقل اند از غفلت از استقلال و آزادی خویش و اینکه درپی مجاز و خیال و وهم نگردد و آنها را دستمایه ساختن این و آن بیان قدرت نکند.  بنابراین، این اخلاق نه تنها به کار تک تک انسانهای آزاد می آید بلکه اعضای جامعه آزاد به حیث یک جامعه تنها زمانی می توانند مدعی داشتن نظام اجتماعی باز و تحول پذیر و سامانه مردمسالاری شورائی باشند که متصف به این اوصاف باشند.

      و جامعه ای که راهنمایش بیان آزادی و دارنده این اخلاق و برخوردار از مردمسالاری شورائی است، غنا جسته است به  «فرهنگ» استقلال و آزادی، به فرهنگی از رهگذر رشد که، آن به آن، نو به نو می شود  و هر روزش گواه «تجدد» است.

 

مأخذها و توضیحها:

 

1.  در خور یاد آوری است که در یونان قدیم، demos   مردم و kratos  "مشارکت" معنی می داد. پس دموکراسی را مردمسالاری ترجمه کردن به لحاظی نابجا است. اما از آنجا که فساد با نگاه داشتن کلمه و تغییر معنی آن آغاز شد، کراتس حاکمیت معنی یافت. از آن پس، غافل از این واقعیت که، به قول فینالی، عدم توافق بدون وجود توافق بر عدم توافق وجود پیدا نمی کند، کثرت آراء وبکار بردن آراء در مبارزه بر سر قدرت، اشتراکها را از یادها می برد و فساد بر فساد می افزاید.  از جمله نگاه کنید به

  Moses I. Finaley, Democatie antique et Demcratie moderne  -چاپ پاریس 1976، صفحه های 41 و 42 و 91 تا 104  163 تا 168   

Alain, Idées introductin à la philosophie Platin , Decartes, Hegel, Comte    صفحه های 12 تا 16

Claude Mossé, Histoire d’une dé,ocratie, Athènes  انتشارات Seuil   صفحه های 106 و 107

Raymond Aron, Dèlocratie et Totalitarisme  انتشارات Gallimard ، پاریس 1965 ، صفحه های 169 تا 188

- John Locke, of civil government  دو فصل اول کتاب.

   ، پاریس 1999 Flamarion  انتشارات Léo Strauss  Eric de Dampierre  Monique Nathan ,Droit naturel et Histoire-           صفحه های   181 تا 184                                                                                                                                                                                   

Tocqueville, de la Democratie en Amerique  انتشارات Flamamrion، پاریس 1981، فصلهای 8 تا 16 جلد دوم

-   Samel Bowles et Herbert Gi   , la Democratie Poste – liberaleانتشارات Devouverte  ، پاریس 1988 ، صفحات 276 تا 290

- و...

2.  نگاه کنید به کتاب «جنگ و جهاد در قرآن» نوشته محمد تقی مصباح یزدی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی،  چاپ اول زمستان 1382 ، فصل دوم بخصوص صفحه های 139 تا 148 و نقد این کتاب از ابوالحسن بنی صدر

3.  قول پیامبر (ص) است: دین جز محبت نیست.

4.  دین عهد با خداوند و نیز عهد انسان با خود و باد دیگری است. از این نظر که دین عدل و قسط است و عهد شکستن ستم است، باز دین عهد است. و قرآن، نیز، عهد با خدا و حق را دین می داند:

- قرآن، سوره های بقره، آیه های 27 و  100 و 125 و 177  و انعام آیه 152 و اعراف، آیه 102 و  انفال، آیه 56 و  توبه، آیه های 1 و 4 و 7 و  75 و  نحل، آیه 91 و یس، آیه 60  و...

5.  نگاه کنید به کتاب «کیش شخصیت» نوشته ابوالحسن بنی صدر،  مبحث ششم، صفحات 270 تا 305 .  قرآن در آیه 36 سوره نحل، پرستش خداوند را اجتناب از طاغوت می خواند و هدف بعثت پیامبران می شناسد و در آیه 256 سوره بقره، راه رشد را از راه غی مشخص می کند. و بنا بر سوره حمد، صراط مستقیم را کسانی در پیش می گیرند که نعمت هدایت خداوندی را جسته اند و در هستی آفریده، تنها یک راه راست وجود دارد و آن عمل به حق است.

6.  قرآن، سوره زخرف آیه های 36 و 37 و ...

7.  آن روز که برابر وعده خداوند  تحقق پذیرد (قرآن سوره قصص، آیه 5 مستضعفان وارثان زمین و امامان می گردند و استقرار مردم سالاری شورائی تحقق می پذیرد.

8.  دو حدیث از پیامبر (ص): کلکم راع و کلکم مسئول و  من اصبح و لم یهتم بامور المسلمین، فلیس بمسلم و  آیه های قرآن که امانت گزاران و عهد شناسان را بهشتیان می شمارد: قرآن، سوره مؤمنون، آیه 8 و معارج، آیه 32

9.  پندار نیک و گفتار نیک و کردار نیک آموزش زردشت است و حق راست گفتن و بنابر قرآن، راست شنیدن، حقی از حقوق انسان است. چرا که دروغ پوشاندن حق است و پوشاننده حق ستمکار است. کسی هم که دروغ می شنود و برآن نمی شود که حقیقت را بداند، ستمکار است. افزون بر این، راست گفتن و راست شنیدن عمل به حقوق است و دروغ گفتن و دروغ شنیدن غفلت از حقوق نگاه کنید به «حق راست گفتن و راست شنیدن»  از ابوالحسن بنی صدر، انقلاب اسلامی، شماره 649

10. قول علی (ع) که بازگوئی از آیه های قرآنی  است. از جمله، قرآن، سوره سباء، آیه های 31 تا 34 .

11. قرآن، سوره های حج، آیه 30 و فرقان، آیه های 4 و 72 و  مجادله، آیه 2

12. قرآن،  سوره احزاب، آیه 72

13. از درسهائی که بکاربردنشان سبب موفقیت می شود، یکی نفس خویش را مکلف دانستن است. از این رو، قرآن، از پیامبر (ص) نیز می خواهد نفس خویش را مکلف بداند : سوره نساء، آیه 84

 14 و 15.  نگاه کنید به تحقیق ابوالحسن بنی صدر در باره «فکر جمعی جبار» در انقلاب اسلامی شماره های 618 و 619

16. قول علی (ع) که عمل به آموزش قرآن و این اصل است: چون حق است خداوند می فرماید و نه چون خداوند می فرماید حق است.

17. قرآن، سوره های نساء، آیه 135 و نحل، آیه 76 و رحمن، آیه 9 حدید، آیه 25 و معارج، آیه 33 و طلاق، آیه 2 و مدثر، آیه 2  و...

18. نگاه کنید به فصل چهارم کتاب «اصول راهنمای اسلام» نوشته ابوالحسن بنی صدر.

19. بنا بر قرآن، برای انسان، جز سعی او نیست؛ سوره نجم، آیه 39

20.  قرآن، سوره سباء آیه های 31 تا 34

21.  در مقاله «ایجابات مردمسالاری شورائی»، خاطر نشان شد که کمال این سامانه وقتی است که شرکت مردم در اداره جامعه خویش از «سالاری» نیز رها باشد و کسی نسبت به دیگر، مالک به چیزی نباشد. بنابر این، ستم کردن و ستم دیدن از میان بر خیزد. این کمال مدیریت شورائی را هرگاه الگو کنیم، هدف می باید زمانی را بطلبد که با استقلال و آزادی انسان و رشد او در آزادی و استقلال سازگار باشد. قرآن، سوره یس، آیه 54 و سوره انفطار، آیه 19 و... 

22.  غیر از این که قرآن همه سنتهائی را الغاء می کند که با حقوق ذاتی انسان و حقوق جمعی انسانها و حقوق جانداران و طبیعت سازگار نیستند، اخلاق نامه های ایرانی که بازگو کننده اصل موازنه عدمی هستند، پایبندی به سنتها و عرفها و رسمها و عادتهای قدرت ساخته را زشت می شمارند. جاویدان خرد که دستورهای اخلاقی دوران پیش از اسلام و بعد از اسلام تا قرن چهارم را در بر می گیرد، خود گواه است بر تمیز دو نوع سنت، سنتی که حق است و سنتی که فرآورده قدرت است. وجدان اخلاقی حکم می کند، دومی رها شود.

     حتی اگر آن طور که رنه گنون گفته است و سید حسین نصر در «جستجوی امر قدسی» (انتشارات نی، تهران 1385، صفحه های 258 تا 275 ) گفته او را تصدیق و توضیح داده است، سنت «به معنای حقایق دارای خاستگاه قدسی و منشاء وحیانی» تعریف شود، برداشت از حق که حقیقت انگاشته شود، نمی تواند بی تغییر بماند. از اتفاق، ضرور است که به یمن جریان آزاد اندیشه ها و اطلاع ها و دانش ها، نقد شود.

23.  با توجه به چرکین شدن وجدان اخلاقی جامعه به بدآموزی های از نوع «لزوم انتخاب میان بد و بدتر»، «ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز»، «هرکه شد خر، ما می شویم پالان آن»، «تقدم و تسلط مصلحت بر حق»، «خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو» و...، چرک زدائی از وجدان اخلاقی مسئولیتی همگانی است و هر انسانی که برآن شود، استقلال و آزادی و توانائی خویش را باز یابد، می باید به آن قیام کند.

24. تغییر کن تا تغییر یابی و الگوی تغییر شوی، بسا نیازمند هجرت است. اگر همه انقلابها، در پی هجرت میسر شده اند و مبدأ تاریخ مسلمانان مهاجرت پیامبر (ص ) است، از این رو است. قرآن، هجرت را ارزش کرده است، بدین خاطر که انسان آزاده نمی باید ستم ببیند و سکوت کند: قرآن، سوره های بقره، آیه 218 و آل عمران، آیه 195  و نساء، آیه های 89 و  97 و 100 و انفال، آیه های  72 و 74 و 75  و توبه، آیه 20  و...

25. پاسخ باغبان پیری که درخت گردو می کاشت به انوشیروان، ترجمان فرهنگ رشد و این اصل اخلاقی بس ارجمند است: آدمی می باید همواره از خود بپرسد: او برای جمع و جامعه خود چه می کند. حکیم فردوسی می سراید:

زبهر بر و بیم و فرزند خویش/ زن و کودک و خرد و پیوند خویش

همه سر به سر تن به کشتن دهیم/ از آن به کشور به دشمن دهیم

26. بحران کنونی اقتصاد و آلودگی محیط زیست، در بخشی بزرگ نتیجه پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده است. در این باره، از جمله رجوع کنید به کتاب اقتصاد توحیدی نوشته ابوالحسن بنی صدر

27.  سخن از  بوذرجمهر حکیم است. نگاه کنید به جاویدان خرد، چاپ دو، تهران  1374،  صفحه های 53 و 54

28. این آموزش آن دینی است وقتی در بیان قدرت از خود بیگانه می شود، که بی شک خلاف قول قرآن است که فرمود: خداوند برای انسان یسر خواسته است و نه عسر، قرآن، سوره بقره، آیه 185

29.  جبری ها اغلب بر این نظر هستند که گذشته گذشته و آینده نیامده و نمی دانیم  بر ما چه خواهد رفت، پس «دم را غنیمت شمار». نوعی دیالکتیکی جبر وقوع آینده معینی را قطعی می شمارد و انسان را محکوم به سرنوشتی محتوم می کند. ولو بر همسو شدن با جریان تاریخ  تأکید می کند، اما غافل است که مبلغ «دم را غنیمت شمار» می شود. چرا که وقتی جبر تاریخ اختیاری برای انسان نمی گذارد، چرا می باید به فکر آینده بود و دم را غنیمت نشمرد؟ اثر این جبر آموزی در نپائیدن رژیمهای کمونیستی چه اندازه بوده است؟

30.  قول پیامبر است که بهشت زمینی بیش نیست که با هر کردار نیکوی امروز، درختی در آن کاشته می شود.

31. بنابر قرآن، سوره روم، آیه 30،  انسان بر فطرت خدائی آفریده شده است و قول نیکوی امام حسین (ع) است این قول: فطرت توحید است.

32. نگاه کنید به کتاب جامعه باز و دشمنانش، نوشته کارل پوپر، ترجمه علی اصغر مهاجر، نشر شرکت سهامی انتشار، تهران 1364 ،  جلد اول،  فصل ششم، عدالت استعبادی

33. بنا بر قرآن، سوره های اسراء آیه 70 و شعرا  آیه 7 و لقمان آیه 10  همه آفریده ها را کرامتمند آفریده است. وجدان اخلاقی کارش اینست که انسان را از این کرامت آگاه کند و پندار و گفتار و کردار ناسازگار با این کرامت را بر نتابد.

34. قرآن ، سوره فرقان آیه 25  

35.  نگاه کنید به مبحث چهارم کتاب کیش شخصیت نوشته ابوالحسن بنی صدر

36.  قول پیامبر (ص) و تعریف او از درویش. پرسش و پاسخهای درویشان با پیامبر (ص) در صفحه های 105 و 106 کتاب اصول راهنمای اسلام نوشته ابوالحسن بنی صدر آمده است.

37.  قرآن غلو در دین را ممنوع می کند: سوره های نساء، آیه 171 و مائده، آیه 77

38. قرآن، سوره ناس  و...

39.  بنا بر قرآن، سوره یوسف، آیه 87 ، یأس از خدا روش کافران است.

40.  قرآن، سوره فلق

41.  قرآن، سوره های توبه، آیه های 79 و 80

42.  برای تفصیل همچنان نگاه کنید به مبحث چهارم کیش شخصیت .

43. تک تک آیه های مرجع پرهیز کردنی ها، در کتاب کیش شخصیت،  آمده است. به این اثر که آنلاین در دسترس همگان است مراجعه کنید.

44. پیامبر (ص) هدف بعثت خویش را مکارم اخلاق دانسته است.