سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 710
تاریخ انتشار 20 آبان 1387 برابر با 10 نوامبر 2008
پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
به یاد شهیدان داریوش و پروانه فروهر و مختاری و پوینده و شریف و... که بخاطر مبارزه شان برای استقرار مردم سالاری، 10 سال پیش از این، با شقاوت بی مانندی به شهادت رسیدند.
ایجابات مردمسالاری شورائی
واپسین بخش از مبحث قرآن در اندیشه موازنه عدمی را با بیان ایجابات مردمسالاری شورایی در قرآن پی میگیریم:
1. تا تغییر نکنی تغییر نمی دهی:
همگانی ترین فارق آزادی از جبر قدرت، روشی است که در جامعه ها برای تغییر، چه در سطح فردی و چه در سطح جمعی، پیشنهاد می شود. شعار قرآن این است که تا تغییر نکنی، تغییر نمی یابی و سبب تغییر نمی شوی. اما ما همینکه در جهانی زندگی می کنیم که همگانی ترین روش، در همه جا، «تا تغییرت ندهند، تغییر نمی کنی است». در جامعه های کنونی، بنیادها (Institutions) قیّم انسانها شده اند و بر این روش عمل می کنند:
● بنیاد دینی براینست که صاحب اختیار دین انسانها است. کلید رستگاری انسان در دست اوست و این اوست که انسان را هدایت می کند. در ایران ِگرفتارِ اعتیاد به قدرت، این بنیاد دم از ولایت مطلقه بر انسان نیز می زند و مدعی است که بر جان و مال و ناموس مردم بسط ید دارد.
● بنیاد اقتصادی انسان را در «نیروی کار» ناچیز کرده است و استبداد فراگیر سرمایه داری از تولد تا مرگ و پس از آن نیز، راه و رسم انسان را در زندگی و بهنگام مرگ و پس از آن، معین می کند، اما بهای ویرانگریها و بحرانهایی که از پی هم ببار می آورد را انسان و طبیعت می پردازند.
● بنیاد خانواده کودک را بر همین روش بار می آورد. پدرها و مادرها بر این باور نیستند که رشد را کودک باید بکند، و بنا براین، تدبیر از کودک و راهنمائی از پدر و مادر باید باشد، بلکه بر این باور هستند که کودک را با هر اجباری شده آنگونه باید ساخت که خواست قیّمهای وی است.
● بنیاد تعلیم و تربیت، در خدمت استبداد فراگیر سرمایه داری، بر همان روش، می خواهد انسان را از ورود به مدرسه تا «فارغ التحصیل شدن» بسازد.
● بنیاد هنر بر این باور است که تشخیص هنر از غیر هنر و تعیین تکلیف زیبا و زشت و... بااوست، و هرآنچه را او هنر و زیبا و... بداند، همه انسانها نیز باید هنر و زیبا و... بدانند.
● بنیاد سیاسی سخت نخبه گرا است و براین باور است که از «مردم عادی» کاری ساخته نیست و این نخبه ها هستند که انسانها را تغییر می دهند و برای آنها این یا آن سرنوشت را تعیین می کنند.
● بنیاد اندیشه و علم براینست که اهل دانش و «روشنفکران» سازندگان دانش و یا اندیشه راهنما هستند و انسانها موظفند یافته و یا ساخته آنها را راهنمای زندگی خود کنند. طرفه این که اندیشه های ساخته شده توسط این صاحبنظران، خاصیت اش این است که انسان را تابع تقدیر این و آن جبر کند.
● بنیاد فرهنگی که بخشی مهم از عناصر آن فرآورده های قدرت و بنا براین، ضد فرهنگ هستند، قالبی است که انسان در آن، هویت یک موجود معتاد به اطاعت از اوامر و نواهی قدرت را می جوید. این کجا و فرهنگ آزادی کجا که، در آن، سنت معرفت بر استقلال و حقوق خویش و دیگران، عمل به حقوق خود و دفاع از حقوق دیگران و بکار انداختن استعدادها و هویت جستن، محیطی فراهم می آورد که انسانها رشدکنان در راه آزاد شدن گام بردارند؟
آزادی انسان و هر جامعه ای از جامعه ها به تغییر این روش، به روش «تا تغییر نکنی تغییر نمی یابی و سبب تغییر نمی شوی» است. اما متاسفانه می بینیم این روش که «همانا خداوند در یک قوم، چیزی را تغییر نمی دهد مگر اینکه آن قوم خود خویشتن را تغییر دهد» (1)، هنوز در جامعه ای از جامعه ها، روش نگشته است. بلکه در همه جامعه ها، تقدیر قدرت، سازنده تدبیر انسان است.
می توانیم از خود بپرسیم: هرگاه انسانها از آزادی ذاتی خویش غافل نبودند، تاریخ چگونه جریان می یافت و یا وضعیت امروز جهان چگونه می بود؟ اگر نخستین جامعه مسلمان بر این روش می ماند، آیا اسلام بیان آزادی می ماند و یا همچنان در بیان قدرت از خود بیگانه می شد؟ آیا جامعه های مسلمان «رشد کنان آزاد می شدند (فَمَنْ أَسْلَمَ فَأُوْلَئِكَ تَحَرَّوْا رَشَدًا)» (2) و یا سرنوشت امروز را پیدا می کردند؟ اگر قرآن در یک آیه خلاصه می شد و آن آیه همین یک روش را به انسان می آموخت، پیام آزادی بود و یا ساخته «خیال» پیامبر (ص)؟ می توان از کسانی که سخن از قرآن محمدی می رانند پرسید-یعنی همه آنهایی که نظرهاشان موضوع پرسشهائی شده اند که این نوشته هفدهمین پاسخ به آنها است- بر کدام روش هستند؟ بر روش «تا تغییرت ندهم تغییر نمی کنی» و یا بر روش «تا تغییر نکنی تغییر نمی یابی» هستند؟ هرگاه خود در مدعای خود بر وفق این دو روش بنگرند، هم روش آزاد شدن را می یابند و هم به انتقاد از خود، به مثابه شرط آزادی باور می کنند.
پس ایجاب نخستین مردمسالاری شورائی، گزینش روش «تا آزاد نشوی آزادی نمی یابی و سبب آزاد شدن نمی شوی» است. ایجابهای دیگر که در زیر می آیند با این ایجاب همراه هستند:
2. رابطه با خدا راه تحقق حقوق:
غافل نشدن از آزادی و حقوق خویش و عمل کردن به حقوق و دفاع از حقوق خود و دیگران به رابطه با خدا منوط است. جالب است بدانیم در قرآن، کلمه «حقیقت»، یک نوبت نیز بکار نرفته است. خطاب به انسان آیه ای وجود ندارد که در آن وعده دست یافتن به حقیقت، از رهگذر اسلام باوری و یا خداباوری و یا رابطه با خداوند داده شده باشد. در تمام آیه ها که در آنها، قیدهائی مانند «همانا» و یا «اینست و جز این نیست» بکار رفته اند، از «حق» سخن بمیان است. زیرا حق از خود هستی دارد. ولی حقیقت هرگاه یافته عقل انسان و امر ذهنی باشد، نسبی است. درست از همین جاست که حق اختلاف (3)، به عنوان یکی از حقوق انسان به رسمیت شناخته شده و از ایجابهای اصلی مردمسالاری شورائی تلقی می شود. این حق، بر انسان ممنوع می کند که آنچه را حقیقت می داند، مطلق بیانگارد و اجبار خود یا دیگری را به عمل به آن، واجب بشمارد. با استفاده از موقع، توضیح می دهد که، بنا بر قرآن، خداوند حق است. از این جهت که هستی محض و مبری از تعین و از دروغ و دیگر صور زور است. حق و حقیقت مطلق است. اما در آنچه به انسان مربوط می شود نیز، عقل نخست حق را اندر می یابد و آنگاه می گوید: اندریافت من حقیقت دارد. زیرا تا عقل به وجود چیزی پی نبرد، نمی تواند آن را تصدیق کند. این تصدیق است که بیانگر کامل حق نمی شود. از این رو، اندریافت عقل از حق، حقیقت و امر ذهنی و نسبی است. این با بکار بردن منطق صوری است که حق را با حقیقت یکی می باورانند و مدعی نسبی بودن حق می شوند. حاصل این فریب اینست که عقل ها در پی حق نمی شوند و به یافته های ذهنی بسنده می کنند. و کم نیستند آنها که حقیقت را جانشین حق می کنند و می گویند حق نسبی است برای این که نظر خود را مطلق کنند و با سپر «حق نسبی» است از معرض انتقاد بیرون برند.
بدین قرار، از مهمترین ایجابهای مردمسالاری شورائی، ذاتی دانستن حقوق انسان و نسبی و ذهنی و تحول پذیر شمردن حقیقت در نزد انسانهاست. ذاتی دانستن حقوق به این معناست که جزو ضرور حیات آدمی هستند به گونه ای که در صورت نقض، حیات آدمی به ورطه نابودی می افتد. اما تنها حقوق فردی انسان نیستند که ذاتی حیات او هستند بلکه جامعه انسانی نیز دارای حقوق ذاتی است. چرا که با بود این حقوق، جامعه هست و با نبودشان، جامعه نیست می شود. آموزش بزرگ قرآن به انسانهای غافل از این حقوق تنها این نیست که جامعه هائی که در آنها، این حقوق رعایت نمی شوند، منحل می شوند، بلکه این آموزه خطیر را هم در بر دارد که این حقوق با حق «امرهم شوری بینهم» همراه هستند و یکدیگر را ایجاب می کنند. به سخن دیگر، نقض حق اختلاف، نقض حق «ولایت جمهور مردم» است، و یا حق اطلاع و دانستن و حق آگاه شدن از امور کشور دو حقی هستند که هرگاه رعایت نشوند، ولایت جمهور مردم تحقق پیدا نمی کند. و نیز، حق انسان بر صلح حقی جهانشمول است. این حق و حق زیستن در استقلال (به معنای نه سلطه ورزیدن و نه زیر سلطه رفتن) دو حقی هستند که هرگاه رعایت نشوند، حق «ولایت جمهور مردم» نیز نقض می شود. هر کس که تجربه کند، به تجربه در می یابد که حقوق یکدیگر را ایجاب می کنند و رعایت نشدن حقی با نقض حقوق دیگر همراه است. به سخن دیگر، هرگونه ولایتی بر جامعه، به معنای اختیار بر جامعه و اعضای آن، ناقض حقوق جمعی انسانها می شود و نقض این حقوق جامعه را در سراشیب انحطاط و انحلال قرار می دهد. انواع ولایتها به معنای «قدرت بر شخصی یا چیزی» ناقض روش «تا تغییر نکنی تغییر نمی یابی و سبب تغییر نمی شوی» و ناقض حقوق انسان و حقوق جمعی انسانها بوده و سبب انحطاط و انحلال جامعه می گردند. نگاه به سرنوشت ایران دوران پهلوی و ایران دوران ولایت مطلقه فقیه و روسیه دوران ولایت مطلقه حزب کمونیست و امریکای تحت ولایت مطلقه سرمایه سالاری و... می باید انسانها را متنبه کند و برآنشان دارد که بر روش «تغییر کن تا تغییر یابی» شوند و به حقوق خود و حقوق جمعی خود عمل کنند. از آنجا که این حقوق در «حقوق انسان در قرآن» به تفصیل شرح شده اند، به همین قدر توضیح اکتفا می شود.(4)
3. اصل لااکراه:
اصل لااکراه ترجمان اصول راهنمای مردمسالاری شورائی است. این اصل دلالت بر ضرورت جانشین کردن روابط قوا در جامعه با روابط آزاد ( = حق دوستی ) دارد. اما به ترتیبی که در پاسخ به پرسشهای پیشین (رک: پرسش در باره نسبت قرآن و بیان آزادی، انقلاب اسلامی شماره 698) خاطر نشان شد، خشونت زدائی نیز هست و قواعد خشونت زدائی را هم در بر می گیرد. و باز، اگر در دین اکراه نیست، پس جای دین آنجا که قدرت هست نیست. به بیان دیگر، دین آنجا ظهور دارد که قدرت غایب است. دین لااکراه شامل روشهای عقلی است که می خواهد از آزادیها و معنویت بی کرانی که بدون آن، جامعه نظام اجتماعی بسته و خفقان آوری را پیدا می کند، غافل نماند. در مردمسالاری شورائی، وقتی رابطه ها یکسره خالی از زور می شوند، اعضای جامعه، به یمن ولایت بر یکدیگر (5) در اداره جامعه خویش بر وفق حقوق جمعی و حقوق انسان، شرکت می کنند. تا آن زمان، دولت بناگزیر وجود خواهد داشت. این دولت می باید حقوقمدار (Etat de Droit) باشد، اما اصل لااکراه ایجاب می کند که دین به مثابه بیان آزادی، در عقلهای انسانها راهنمای اندیشیدن به دل (6) باشد چنانکه اعضای آزاد جامعه نه تنها دولت را حقوقمدار نگاه دارند، بلکه با افزودن مداوم بر نقش خود در اداره امور خویش، از روابط قوا بکاهند.
مردمسالاری شورائی نیازمند توحید بمعنای موازنه عدمی است. بدین خاطر که اشتراک در حقوق جمعی و فردی و اشتراک در وطن و اشتراک در ولایت جمهور مردم و اشتراک در خلق فرهنگ و پیمودن راه رشد همه جانبه و پایدار، نیاز به اشتراک در اصول راهنمای مردمسالاری دارند. از این رو، می باید توحید اصل راهنما باشد و نه تضاد. حقوق، تنظیم کننده رابطه ها باشند و نه «منافع متضاد».
4. اصل شورا:
اصول «امرهم شوری بینهم» (7) و «زنان و مردان مؤمن، ولی یکدیگرند» (8) و «دین شما، شما را و دین من، من مرا» (9) که شفاف ترین اصلها دال بر آزادیِ باور و زندگی در صلح میان باورمندان به باورهای گوناگون است و «دوستی با آنها که زور درکار نمی آورند» (10) ، رهنمودهائی هستند سازگار با حق مشارکت جانبداران باورهای گوناگون در اداره امور جامعه و شرکت در شورا. و نیز، رهنمودهائی بس دقیق و رسا هستندکه اجازه نمی دهند دولت حقوق مدار، «لائیسیته» را مجوز مرام کردن باور ستیزی و یا تبعیض میان باورها بگرداند. این رهنمودها که با یکدیگر خوانائی دارند، همگی جز ترجمان اصل موازنه عدمی نمی توانند باشند.
«امرشان به شوری و شور میانشان محول است» اصلی شفاف و صریح است. دانستنی است که پیامبر باوجود اینکه مدیر انتخابی بود، اجازه نیافت حتی در جنگ، از این اصل تخطی کند. به همین دلیل رهنمود یافت که «با آنها شور کن» و چون نوبت عزم به اجرا رسید، به خدا توکل کن و تصمیم شوری را به اجرا گذار(11). روشن است که «شاورهم» تأکید بر اصل «امرهم شوری بینهم» است. از راه فایده تکرار، باز گوئیم که این ادعا که خداوند به پیامبر فرموده است شور کن و هر تصمیمی خواستی بگیر، نه تنها ناقض اصل «امرهم شورای بینهم» و اصل ولایت زنان و مردان مؤمن بر یکدیگر و اصل تا تغییر نکنی تغییر نمی یابی و اصل لااکراه و مغایر حقوق جمعی و حقوق انسان است – یعنی مغایر با اصول راهنمای دین و مخالف با تمامی قرآن است - ، بلکه ناشدنی است. ناشدنی است زیرا اولا «امر» از آنِ جامعه است و دین لا اکراه نمی تواند «داشته» جامعه را از او بستاند. ثانیا هرگاه مردم خویشتن را حقوقمند و مسئول نشناسند و عمل به حقوق را رویه نسازند، اصل تا تغییر نکنید خداوند چیزی را در شما تغییر نمی دهد، بلااجرا می ماند و به جای آن، «پیامبر مأمور است به دلخواه خود مردمان را تغییر بدهد»، به عمل در می آید. یعنی قدرت، جانشین خدا می شود. ثالثا شورائی که به تصمیم می رسد در برابر پیامبری قرار می گیرد که به تصمیم او بی اعتناست. اما آیا چنین پیامبری آزادانه می تواند بیاندیشد و به تصمیمی برسد که، در آن، قدرت نقش نداشته باشد؟ نه. زیرا ممکن نیست. ممکن نیست بدین خاطر که پیش از آن، میان او و شورائی که از راه شور، به تصمیم رسیده است، بخاطر نپذیرفتن تصمیم جمع، رابطه قوا برقرار شده است. عقلی که در محدوده رابطه قوا می اندیشد، آزاد نیست و مدار این عقل، قدرت است. رابعا ، پیامبر (ص) خود عضو شوراست. بر او است که نخست شورا را از اکراه خالی و آزادی عقلها را به اعضای شورا یادآور شود و آنگاه با آنها به شور نشیند. بدین سان، تصمیمی که شورا می گیرد، تصمیم او نیز هست. حال هر زمان تصمیم را موافق دلخواه خویش یافت آن را تصدیق و قابل اجرا بداند و هر وقت ناسازگار با دلخواه خود گمان برد، هرچه خواست کند، او نه پیامبر آزادی که جباری از نوع همه جبارانی است که خود را مالک جان و مال و ناموس مردم می شناسند.
افزون بر این ها، کل ادعا متناقض است. هم بدین خاطر که اولا پیش از شور و رسیدن به تصمیم و گرفتن آن، عزم، امکان وجود پیدا نمی کند. عزم دنباله شور و تصمیم است. در مردمسالاری شورائی، تصمیم از عزم و اجرا جدا و به طور کامل در اختیار شورا است. آن اختیار که در مردم سالاریها وجود نظری دارد اما وجود واقعی ندارد، اختیار بر تصمیم است که هنوز در جائی از آن جمهور مردم نگشته است. هرگاه خداوند می خواست پیام خود را نقض کند و پیامبر (ص) را مستبد بگرداند، می باید می فرمود، رأی و تصمیم و عزم تو را است، اما می توانی با آنها نیز شور کنی. نه این که یکبار بفرماید: امرشان شوری میانشان است و بار دوم نیز دستور دهد «شاورهم فی الامر» و آنگاه رهنمود خود را نقض کند و بفرماید: هرچه خواهی کن. ثانیا زمان شورا و رأی و تصمیم گیری، زمان اطاعت نیست، بلکه زمان آزادی است. آن آزادی ای که آدمی با هستی هوشمند و عقل مطلقا آزاد رابطه برقرار می کند. در این مقام، پیامبر (ص) بشری چون دیگر بشرها و عضو شورا است. و چون شورا تصمیم گرفت، نوبت عزم به اجرا می رسد. در این نوبت، همه اعضای شورا می باید از مجری تصمیم اطاعت کنند.
5. برقراری رابطه های آزاد از طریق رابطه با خدا:
رابطه فرد با جامعه، بر اصل موازنه عدمی، نه فردگرائی معمول در جامعه های لیبرال امروز است و نه اشتراکی به این معنا که فرد و هرچه از حقوق و استعداد دارد از آن جمع و او مقهور جبر جمع است. رابطه فرد با جمع، رابطه آزاد است، بدین سان که حقوق انسان، از آن انسان هستند و جمع حق ندارد شرائطی را ایجاد کند که فرد نتواند زندگی را عمل به حقوق خویش گرداند و امکانهای لازم برای بکار انداختن استعدادهای خویش نیابد. در برابر، حقوق جامعه از آن جامعه هستند و هیچ فردی و یا گروهی از افراد حق ندارد مانع از برخورداری جمع از حقوق خویش گردد. رابطه ها اما وقتی آزاد هستند که هر فرد آزاد شده باشد و فرد وقتی آزاد است که پندار و گفتار و کردار او خالی از زور باشد. هرگاه فردها بر آزادی خویش عارف باشند، رابطه ها با یکدیگر را از راه خدا (= حقوق) برقرار می کنند. نه تنها بدین خاطر که رابطه انسان با خدا، او را از محدود کننده ها آزاد می کند، بلکه بدین جهت نیز که رابطه قوا را نا ممکن و از اینکه سود و زیان جانشین حقوق شده و محتوای رابطه ها را بسازد جلوگیری می کند.
بیشتر از این، بعثت و پیامبری، از جهات گوناگون ترجمان اصل توحید است. از لحاظ مردمسالاری شورائی، پیامبری تنظیم رابطه انسان و جامعه انسانها با زمان و مکان می شود. پرسش این است که زمان جامعه باز و تحول پذیر، کدام زمان است؟:
الف) جامعه های دارای اقتصاد مصرف محور که در بحران دائمی بسر می برند و گرفتار بحرانهای سخت ادواری هستند، گمان می برند زمان حال را گزیده اند. غافل از این که خویشتن را فریب می دهند، زیرا حاصل کار گذشتگان به کنار، هرآنچه متعلق به آیندگان است را نیز، از راه مصرف، ویران می کنند. به سخن دیگر، زمان را زمان حال گمان بردن، خود را به دروغ فریفتن است چرا که بدون سوختن گذشته و آینده، ممکن نیست بتوان زمان زندگی را حال گمان برد و «دم غنیمت شمرد».
ب) جامعه های بسته، یعنی محیطهایی که ویران کننده نیروهای محرکه جامعه هستند، چون تغییر نمی کنند تا تغییر بیابند، یکی از دو زمان را بر می گزینند؛ گذشته ای که استمرار دارد و یا آینده ای که استمرار حال است!. جامعه خود ما، در دو استبداد، این هر دو زمان را تجربه کرده است: در استبداد پهلوی ها، فرآورده های گذشتگان و امکان های حال ویران می شدند تا به قول شاه سابق، او «ولو به زور ایران را به دروازه های تمدن بزرگ» برساند، و در جامعه تحت ولایت مطلقه فقیه می خواهند گذشته مطلوبشان (میراث اموی و عباسی و صفوی) را با خشونت هم شده به آینده ایرانیان بدل سازند.
ج) زمان بعثت درخور جامعه باز و تحول پذیر و روشهای چگونه زیستن، از ازل تا ابد است. توضیح این که جامعه تا وقتی در راست راه رشد قرار دارد، ویرانگری را به حداقل و سازندگی را به حداکثر می رساند. در نتیجه، حاصل گذشته را ویران نمی کند و حال خویش را هم با پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده، تباه نمی سازد. بلکه در جریان مداوم رشد، انسانها مستقل تر و آزادتر و از مالکیت بر یکدیگر، رهاتر می شوند. بدین سان، هنگامی که در جریان رشد، انسان جانشین قدرت می شود، زمان معنای زیستن در آزادی را می یابد. از دیدگاه مردمسالاری شورائی، پیامبری یعنی این معنی از زمان، زمانی از ازل تا ابد، به ترتیبی که نه تنها هر نسل خود از میزان ویرانی می کاهد، بلکه ویرانیهای نسل پیشین را ترمیم می کند و لحظه به لحظه بر میزان سازندگی می افزاید. استقلال و آزادی، انسان را محک تشخیص ماهیت هر برنامه رشد می کند. بنا بر این معیار، تکاثر و تمرکز و انباشت قدرت، نه رشد که ویران سازی انسان دانسته می شود.
د) مکان هر جامعه ای وطن اوست. رابطه ها میان جامعه ها، بر اصل موازنه عدمی، رابطه نه مسلط و نه زیر سلطه می شود (12). این معنی از استقلال، گویای آنست که هر جامعه در ولایت بر خویشتن استقلال دارد. بر اصل موازنه عدمی، تنظیم کننده رابطه ها میان جامعه ها، نه «منافع» که «حقوق» خواهند شد. به ترتیبی که در بیرون از وطن، هیچ جامعه ای در وطن دیگران در ولایت شرکت نداشته باشد. و نیز در درون هر جامعه، ولایت با جمهور مردم است که فرمود: پیامبر (ص) نیز انسانی است چون انسانهای دیگر (13) و وکیل مردم و پدر مردم و وصی مردم و نگهبان مردم و... نیست. این معنی از آزادی از استقلال جدائی ناپذیر و این دو، دو اصل راهنمای مردمسالاری شورائی هستند.
و هنوز، هر جامعه ای، عضوی از جامعه جهانی و مشمول قاعده «بنی آدم اعضای یکدیگر» هستند. بنا بر این، جامعه جهانی و محیط زیست زیندگان و آیندگان نیز صاحب حقوق هستند. اشتراک جامعه ها در این حقوق، نیاز به تنظیم رابطه میان آنها بر اصل موازنه عدمی و انحلال قدرتهائی دارد که برای خود در سرتاسر جهان «منافع» قائل می شوند و از راه سلطه گری، نیروهای محرکه متعلق به جهانیان را در تکاثر و تمرکز و انباشت قدرت بکار می گیرند. بدین قرار، بعثت حرکت مداومی در سطح جهان و تاریخ می شود برای رسیدن به جامعه ای جهانی دارای سامانه مردمسالاری شورائی که به نوبه خود برخوردار کننده جهانیان از حق صلح می شود و رشد همآهنگ جامعه ها و عمران طبیعت را ممکن می سازد.
جامعه ای که دارای مردمسالاری شورائی است، جامعه ای باز و تحول پذیر است. جامعه باز جامعه ایست که تولید نیروهای محرکه را به حد مطلوب رساند و این نیروها را در رشد خود بکار گیرد. چنین جامعه ای، ارزیاب و منتقد است و ارزیابی و انتقاد را حق و فریضه ای همگانی می داند.(14 ) البته بهترین ارزیابی ها و نقدها از رهگذر جریان آزاد اندیشه ها و اطلاع ها انجام می گیرد و بدین جریان است که گذار دائمی از اختلاف به توحید میسر می شود.
هـ)جریان آزاد اندیشه ها و اطلاعها، از راه بحث آزاد است که برای ارزیابی و نقد و مباحثه و دلیل و رد دلیل (جادلهم بالتی هی احسن) (15) فرصت پدید می آورد. اندیشه ها به کمک نقد، از ظن و خیال پیراسته و در حق، با یکدیگر اشتراک می جویند و جامعه وجدان جمعی شفاف و فرق بیان آزادی را از بیان قدرت در می یابد و بیان آزادی که بهترین قول است (16) اندیشه راهنمای جامعه می شود.
افزون بر این، جریان آزاد اندیشه ها و اطلاعها و فرصت ارزیابی و نقد که بحث آزاد در اختیار می گذارد، در همان حال که خشونت را بی محل می کند، مرزها در درون جامعه و مرزها میان جامعه ها را بر روی دو جریان اندیشه ها و اطلاعها باز می کند و جنگ بنام دین و مرام را بی وجه می گرداند و راه را بر فریب از راه «ضد اطلاعات» می بندد. جهان عرصه فعالیتهای عقلهای آزاد و فراخنای صلح و آزادی می شود.
و) رابطه های مسلط – زیر سلطه از میان بر می خیزند و رشد انسان جهانشمول می شود هرگاه انسانها از آنچه علم ندارند پیروی نکنند و در طلب علم شوند (17) و بذل علم را فضل شناسند و بسا اظهار آن را واجب بدانند. هر انسانی برای رشد در استقلال و آزادی بر میزان عدالت اجتماعی و حقِ دوستی، از جمله نیازمند جریانهای آزاد اندیشه ها و دانشها و فنها و اطلاعها است.
ز) هر گاه انسانها نه تنها ابلاغ حق، بلکه هشدار و انذار نسبت به ناحقیها، یعنی هرجا که زور درکار می آید و حق ناحق می شود، را حق و وظیفه خود شناسند، زیستن در جامعه باز دارای سامانه مردمسالاری شورائی را میسر کرده اند. حق اینست که این مردمسالاری به نوع دیگری از رهبری نیاز دارد. انسان آزاد آفریده شده و همانگونه که گفتیم زمان آزادی از ازل تا ابد و مکان آن فراخنای هستی است، بنا بر این، چنین انسانی که خلیفه خداوند و امانتدار او بر روی زمین است(18)، در حالت آزاد، تصمیمی می گیرد و به اجرا می گذارد که حق باشد. امامت، چنین رهبری ای می باشد. اما می توان پرسید انسان که دارای چنین استعداد رهبری است، چگونه بتواند در محدوده جامعه ای که در آن می زید، زمان و مکان هر تصمیم را بی کران و محتوای آن را حق بگرداند؟ پاسخ این است که وی وقتی قادر به این کار است که حقوق تنظیم کننده رابطه ها در جامعه باشند به ترتیبی که انسانها قلمرو فعالیت آزاد یکدیگر را وسعت بخشند. برای این منظور هر انسان لازم است، پندار و گفتار و کردار خویش را بر اصل تغییر کن تا تغییر یابی، تنظیم کند. نزدیک ترین الگو به این نوع رهبری، الگوی رهبری در مردمسالاری شورائی است.(19)
در اینجا پرسشی محل پیدا می کند: هرگاه اعضای یک جامعه در روابط قوا بودند، آیا یک گروه از این جامعه و یا حتی عضوی از اعضای این جامعه می تواند عقل خویشتن را آزاد نگاه دارد و استعداد رهبری خویش را به این الگو نزدیک کند؟ این پرسش اهمیت بسیار دارد زیرا بسیاری می پندارند که جامعه «درست بشو نیست» و آنها به اجبار باید در جامعه ای زندگی کنند که اعضایش گرفتار «قدرت زدگی» هستند. پس مبارزه بخاطر این که جامعه و اعضای آن استقلال و آزادی بیابند و اعضایش قابلیت شرکت در «ولایت جمهورمردم» را پیدا کنند، بی فایده است. بنا بر این، یا باید همرنگ جماعت شد و یا بی تفاوت گشت و یا گذاشت و رفت. و نیز، بسیار دیده می شود که کس یا کسانی عضو یک جمع هستند و به این عنوان که جمع درست شدنی نیست، از جمع جدا می شوند. اما اینان غافلند که انسان در رابطه با خداوند که قرار گرفت، آن آزادی بی کران را می جوید که، در نظر او، از پیش پا برداشتن هر مانعی آسان می شود و امامت یعنی آن نوع رهبری که با بکار گرفتن استعدادها، راست راه رشد در پیش می گیرد. در این راه، انسان مسئله و مشکل تراش نمی شود و هرگاه دیگری مسئله و مشکل و مانع ساز شد، او مسئله و مشکل حل کن و مانع از پیش پا بردار می شود. انسانی با این رهبری، بر اصل تغییر کن تا تغییر یابی عمل می کند. یعنی به خود می گوید: بر خطا بودم وقتی می پنداشتم جامعه رفتار مرا تعیین می کند و نیز بر خطا بودم وقتی گمان می بردم جمعی رفتار مرا تعیین می کند که عضو آن بودم. این من هستم که می باید تغییر کنم تا تغییر بیابم و الگوی تغییر شوم. زیرا چون تغییر می کنم الگو می شوم، امام می شوم و به دیگران فرصت می دهم، الگو را به چشم عقل آزاد ببینند و به این صرافت افتند که تا تغییر نکنند، خداوند چیزی را در آنها تغییر نمی دهد. از دید قرآن، قانون پیروزی حق طلبان همین است؛ قرآن ندا در می دهد ای انسانها! به خود و جامعه خود، به خود و جمع خود ستم نکنید، در جامعه خود، در جمع خود بمانید ولی دست از تغییر در خویش در جهت حقمدرای برندارید و استعداد رهبری خویش را به الگوئی که امامت است نزدیک کنید! پیام نهایی قرآن خطاب به این گونه انسانها این است: این نوع از امامت به ستمکاران نمی رسد (20) و امامت از آن مستضعفان می شود وقتی خویشتن را آزاد می کنند.(21)
بدین قرار، انسان دیگری، انسان فطری، انسان حقوقمند، انسان آزاد، انسان امام، جانشین انسان نخبه ای می شود که بیانهای قدرت تعریف می کنند: بیانهای قدرت به کسی که توانائی بکار بردن قدرت برای تغییر جامعه و بردنش از راهی را دارد که خود پیش پای جامعه می گذارد، رهبر می گویند.
امام دارای ویژگیها و صفتهاست که قرآن انسانها را از آنها آگاه می کند(22).
6. اصل عدالت:
پاسخ قرآن به پرسش «عدالت چیست؟» را در فصل عدالت از کتاب اصول راهنمای اسلام، تبیین کرده ام، در کتاب عدالت اجتماعی، که شامل نزدیک به تمام تعریفها از باستان تا امروز، در غرب و شرق، از عدالت است، به عدالت اجتماعی به مثابه اصلی از اصول راهنمای مردمسالاری شورائی و به عنوان «میزانی» که بکار بردنش، جامعه را جامعه عادل می کند پرداخته ام. در اینجا، خاطر نشان می کنم که هرگاه نخواهیم جامعه گرفتار سرمایه داری لیبرال و یا استبدادهای بگردیم که گویا می خواهند جامعه را به هدفی برسانند که عدالت اجتماعی است، لاجرم به «عدالت بمنزله میزانی» برای جانشین کردن روابط قوا با روابط آزاد، یا تنظیم رابطه ها بر وفق حقوق انسان و حقوق جامعه و حقوق طبیعت و جانداران و محیط زیست، نیاز داریم. به عدالتی نیاز داریم که با آزادی تضاد نجوید، به هرکس امکان بدهد اختیار تغییر کردن و شرکت در ولایت جمهور مردم بمثابه امام را داشته باشد و به جامعه و هر عضو آن امکان بدهد رشد کنند، هر روز مستقل تر و آزاد تر گردند و بدین گونه توحید جامعه کامل تر بگردد.
بدین قرار، از لحاظ مردمسالاری شورائی، عدالت هم در چهار بعد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی، بمثابه میزان تمیز حق از ناحق، همه روز و هم به لحاظ تنظیم رابطه انسان با محیط زیست و جانداران و هم در تنظیم رابطه جامعه ها بر اصل موازنه عدمی و بر وفق حقوق، کاربرد پیدا می کند.
در خور توجه اینکه اصول راهنمائی چون استقلال و آزادی و عدالت و رشد، اصولی نیستند که وسیله ای جز خود داشته باشند. توضیح این که استقلال را نمی توان هدف گرداند و گفت فعلا وابسته می شوم تا به قدرت برسم و چون به قدرت رسیدم، بند وابستگی را پاره می کنم. از جمله به این دلیل که قدرت نیازمند وابستگی است. عدالت نیز هدفی نیست که از راه زور بتوان بدان رسید چرا که زور، حق را ناحق کردن و داد را با ستم جانشین کردن است. همانطور که به تجربه دیدیم هدف کردن اسلام و وسیله کردن قدرت (=زور) ناقض اسلام در اصول و فروع آن شد. زنهار! قدرت، هم وسیله و هم هدف خویش است؛ هر مرام حقی و هر اصلی و هر ارزشی، که به عنوان هدف، وسیله توجیه قدرت شود، به ناگزیر به نقیض آن حق و مرام و ارزش بدل و به انسانها تحمیل می شود. و باز باید هشدار داد که چنین نیست که هرگاه در بعد سیاسی، عدالت میزان شد، خود به خود در بعدهای دیگر و در رابطه انسان با محیط زیست و جانداران نیز، میزان می شود. چرا که بسا در بعد اقتصادی، روابط قوا برقرار شود و به بعدهای دیگر نیز تسری کند. چنانکه رشد سیاسی وقتی با رشد اقتصادی و این دو با رشد اجتماعی و این سه با رشد فرهنگی و این چهار با عمران طبیعت همراه نشوند، رشد، رشد قدرت می شود و جهان را به حال و روزی می اندازد که انداخته است.
بدین قرار، هرگاه ندانیم قرآن چه تعریفی از عدالت را بدست می دهد، کافیست از خود بپرسیم، کدام تعریف از آزادی، با «امرهم شوری بینهم» خوانائی دارد و چون بکار رود، این نوع سازمان و سامان دهی اداره جامعه میسر می شود؟ هرگاه اصل «تا تغییر نکنی تغییر نمی یابی و الگوی تغییر نمی شوی» و اصل «شوری» را محک بگردانیم و تعریفهای عدالت را بدین دو محک بسنجیم، به این نتیجه خواهیم رسید که تنها یک تعریف با این دو محک خوانائی دارد و استقرار مردمسالاری شورائی را میسر می کند. پس نه اولاً، ممکن است عدالت اصل باشد و قرآن تعریف آن را به دست نداده باشد و نه ثانیاً، ممکن است تعریفی ناقض این دو اصل و اصول دیگر به دست داده باشد.
7. هدف داری سازگار با مردم سالاری شورائی:
بدیهی است بدون تعیین هدف، هیچ سازماندهی ای میسر نیست. اصول راهنمای مردمسالاری بعمل درآوردنی نمی شوند هرگاه اصل هدفداری، در شمار این اصول نباشد. استقلال و آزادی با آن هدف سازگار هستند که در پایان بس دور، در بی نهایت، متحقق شود. وجود چنین جامعه آرمانی در پیش رو، لازمه اصلاحگری مداوم است. آن جامعه آرمانی بمثابه الگو بکار نقد وضعیت موجود و حرکت به سوی اداره بسامان جامعه کنونی می آید. کدام اصول راهنما می توانند ما را از ویژگیهای آن جامعه آرمانی آگاه کنند؟ به سخن روشن تر، تحقق چه اصول راهنمایی، انسانها و جامعه هاشان را به آن جامعه آرمانی راهبر می شوند؟ این پرسش ما را بر آن می دارد به سراغ اصلهای راهنما برویم و ببینیم تحقق کامل آنها، انسانها را چگونه انسانهائی می گرداند. نخست، قاعده ای بس مهم را یادآور شویم: هدفها یا آرمانهائی که در کوتاه مدت تحقق پذیر هستند، ترجمان هدفها و یا آرمانهائی هستند که در میان مدت، به عمل درآمدنی هستند و این دو می باید بر اساس هدفها یا آرمانهائی گزیده شده باشند که در دراز مدت تحقق یافتنی هستند. و آنگاه، با تأمل در آیات الهی، می پرسیم:
1. تحقق استقلال چه وقت کامل می شود؟ آیا وقتی کامل نمی شود که انسانها نسبت به یکدیگر، مالک به چیزی نباشند؟(23)
2. تحقق آزادی چه وقت کمال می جوید؟ آیا آن وقت کمال نمی یابد که انسان از همه محدود کننده ها رها شده و نزدیکی او به هستی هوشمند آزاد، به این همانی برسد؟(24)
3. تحقق امامت چه زمان کمال می یابد؟ آیا آن زمان کمال نمی جوید که انسان، در مقام رهبری، از هستی خردمند و آزاد، نمایندگی کند؟
4. تحقق رشد چه زمان کامل می شود؟ آیا زمانی کامل نمی شود که انسان به تمامی حقوق و استعدادهای خویش تحقق بخشیده باشد؟
5. عدالت چه وقت بطور کامل تنظیم کننده رابطه انسان با خود و دیگران می شود؟ آیا آن زمان، زمانی نیست که پندارها و گفتارها و کردارها همه آزاد و حق طلبانه شده باشند؟
6. آیا به تحقق اصول بالا نیست که انسان توان کامل« تغییر کن تا تغییر یابی و الگو شوی »را می یابد؟
7. بالاخره باید پرسید مردمسالاری شورائی چه زمان کمال می جوید؟ آیا آن زمان کمال نمی جوید که شوری از قید سالاری رها شده باشد و انسانها جامعیت یافته و اعضای آزاد جامعه آرمانی گشته و ولایتشان بر یکدیگر، از بند «مالکیت بر یکدیگر، ولو به پشیزی»، رها شده باشد. در جامعه آرمانی این حالتها نمایان است:
1/7. در جامعه آرمانی بر اصل موازنه عدمی، هر کس امام خویش است، چرا که کسی بر دیگری مالک به چیزی نیست.
2/7. در جامعه آرمانی رابطه قوا نیست، بنا بر این داد و ستد نیز نیست (25)
3/7. در جامعه آرمانی، ندرت نیست (26) زیرا میزانِ ویران کردن نیروهای محرکه و منابع طبیعت به صفر رسیده و تولید و مصرف فرآورده ها و خدمات در پرتو نیازهای انسانها در جریان آزاد شدن رشد کنان، تعیین می شوند.
4/7. در جامعه آرمانی، انسانها از روابط اجتماعی قدرت، بنا براین، از وظایفی رها می شوند که قدرت تحمیل کرده است (27).
5/7. در جامعه آرمانی، پیوندهای اجتماعی (همسری، خویشاوندیها، گروه بندیها و...) که قدرت ایجاد کرده است، می گسلند.(28) و رابطه ها ترجمان عشق و حق می گردند.(29)
6/7. در جامعه آرمانی، تبعیض دینی که تبعیضها و نا برابریها را توجیه می کند، از میان بر می خیزد (30)
7/7. در جامعه آرمانی دروغ و نیرنگ و فریب و خرافه بی نقش می شوند (31)
8/7. جامعه آرمانی پهنای بی کران زندگی در امید و شادی و دوستی و عشق و یکرنگی است (32) در عوض، حالات و صفات فرآورده قدرت، چون یأس و غم و دشمنی و حسد و کینه و... مفقودند.(33)
9/7. فرهنگ جامعه آرمانی، فرهنگ زندگی در استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت اجتماعی است(34)
10/7. جامعه آرمانی، جامعه کامیابی و کامجوئی انسانهای جامع، به عشق و دانش، به فرهنگ آزادی و زیبائی است(35)
11/7. در جامعه آرمانی، رابطه دین با قدرت، یکسره قطع می شود: دین وقتی از آن خدا نیست، به ضرورت، از آن قدرت است. می باید مبارزه کرد تا دین از آنِ خدا شود. (36 ).
12/7. در جامعه آرمانی، هر انسان، در پندار و گفتار و کردار، خود را ترجمان هستی می کند، بنا بر این، رابطه او با جمع، رابطه ایست در استقلال و آزادی. او در لقای خداست و رابطه هایش با دیگری، ترجمان رابطه با خداست و مقامی می جوید که ابراهیم (ع) جست (37)
و تحقق اینهمه، یعنی تحقق موازنه عدمی.
هرچند زمان تحقق این جامعه آرمانی در چشم انداز این جهانی نیست، اما الگوئی است سخت ارزشمند در سمت یابی جامعه به مردمسالاری شورائی. هر خردمند منصفی انصاف می دهد که اندیشیدن در باره آن مردمسالاری و این سمت یابی، عقلی تمام آزاد می طلبد (عقل خداوندی). بی کرانِ آزادی فضای خالی نمی گذارد تا که ظن و گمان آن را پر کنند. گرفتارآنِ ظن و گمان و در بند این یا آن بیان قدرت، آنانند که این آیات بینات را در قرآن نمی بینند.
تشریح مردمسالاری شورائی به نیمه رسیده است. نیمه دیگر را نوبتی دیگر پی می گیریم.
مآخذها و توضیح ها:
1- قرآن، سوره رعد، آیه 11
2- قرآن، سوره جن، آیه 14
3- غیر از آزادی ابراز قولها و گزینش بهترین آنها ( قرآن، سوره زمر، آیه 17)، به سوره کافرون و اصل شورا که استقلال نظر اعضای آن را ایجاب می کند و ... و قول پیامبر که اختلاف نظر در امت من رحمت است رجوع شود.
4 - بخش های سوم و چهارم کتاب «انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان در قرآن» نوشته ابوالحسن بنی صدر
5- در قرآن، سوره توبه، آیه 71 زنان و مردان مؤمن را ولیّ ِیکدیگر می شناسد. برای صاحبان باورهای دیگر نیز تا زمانی که دشمنی در کار نیاورند و به راه ستم نروند و در اصول راهنمای مردمسالاری شورائی اشتراک بجویند، منعی برای شرکت در ولایت جمهور مردم نیست. قرآن رابطه دوستی با آنها را مجاز می داند(قرآن، سوره ممتحنه، آیه های 8 و 9 )
6– عقل وقتی به دل می اندیشد، در رابطه با خدا می اندیشد، آزاد می اندیشد، بر روی دانش باز می شود( سوره حج، آیه 46) ولی اگر درب دل بسته باشد، عقل بردانش کور می شود (سوره های توبه، آیه های 87 و 93 و نحل، آیه 108 و کهف، آیه 57 و...) در باب اندیشیدن به دل، رجوع کنید به کتاب عقل آزاد نوشته ابوالحسن بنی صدر.
7- قرآن، سوره شوری، آیه 38
8- قرآن، سوره توبه، آیه 71
9- قرآن، سوره کافرون
10– قرآن، سوره ممتحنه، آیه های 8 و 9
11- قرآن، سوره آل عمران، آیه 159
12-استقلال معانی ای دارد که در مطالعه دیگری برشمرده و تشریحشان کرده ام. در آنچه به رابطه جامعه مسلمان با غیر مسلمان مربوط می شود، بنا بر قرآن، حق سلطه ای برای مسلمانان شناخته نیست: قرآن، سوره های نساء، آیه 90 و نحل، آیه های 45 تا 51 و شعراء، آیه 152
13- قرآن، سوره کهف، آیه 110
14- قرآن در نزدیک به 40 آیه انسان را به « معروف» می خواند و حق و وظیفه او را در عمل به معروف و دعوت به معروف خاطر نشان می کند.
15- قرآن، سوره نحل، آیه 125
16- ویژگیهای بیان آزادی و دیگر پاسخها به پرسشها که مجموعه پاسخها و پرسشها را تشکیل می دهند، بیان آزادی را تشکیل می دهند. این بیان، بکار هر انسانی، دین باور و یا ناباور به دین می آید که بخواهد آزاد و در جامعه ای آزاد زندگی کند.
17– قول پیامبر(ص): طلب کنید علم را ولو در چین.
18- قرآن، سوره احزاب، آیه 72
19- در فصل امامت از کتاب اصول راهنمای اسلام نوشته ابوالحسن بنی صدر این الگو تشریح شده است و نیز در کتاب رهبری در مردمسالاری که در انقلاب اسلامی در هجرت انتشار یافته است و منتظر چاپ به شکل کتاب است، انواع رهبریها، به خصوص رهبری در دموکراسی شورائی تشریح شده اند.
20- قرآن، سوره بقره، آیه 124
21- قرآن، سوره قصص، آیه 5
22- نگاه کنید به فصل امامت در اصول راهنمای اسلام
23- قرآن، سوره انفطار، آیه 19
24- سدرة المنتهی، (سوره نجم، آیه 14)، آن قرب با آزادی مطلق که خداست، قربی می شود که عقل آزاد، در مقام خلق یک اندیشه، می جوید.
25- قرآن، سوره ابراهیم، آیه 31
26– در این جهان نیز هر چیز به اندازه وجود دارد.این انسانها هستند که در روابط قوا، ویرانگری بر ویرانگری می افزایند و کمبود و ندرت پدید می آوردند. نگاه کنید به اقتصاد توحیدی نوشته ابوالحسن بنی صدر.
27- قرآن، سوره های آل عمران، آیه 170 و یس، آیه 55 و ق، آیه 34 و واقعه، آیه های 25 و 25
28- قرآن، سوره های صافات، آیه 21 و دخان، آیه 40 و مؤمنون، آیه 101 و لقمان، آیه 33 و دخان، آیه های 40 و 41 و معارج، یه های 10 تا 14
29- قرآن، سوره حدید، آیه 12
30- قرآن، سوره بقره، آیه های 11 و 112
31- قرآن، سوره های فرقان، آیه 27 و مرسلات، آیه های 34 و 35 و مجادله، آیه 18 و ...
32- قرآن، سوره های عنکبوت، آیه 62 و زخرف، آیه 71 و محمد، آیه 15 و یس، آیه 55 و ...
33- یأس از خداوند کار کافر است (سوره های یوسف آیه 87 و ممتحنه، آیه 13) در جامعه آرمانی چون کار برد ندارد و یأس و غم و... پدید نمی آید
34- نگاه کنید به دو فصل پایانی کتاب عدالت اجتماعی نوشته ابوالحسن بنی صدر و نیز فصلهای عدالت و معاد از کتاب اصول راهنمای اسلام.
35- قرآن، سوره های آل عمران، آیه های 14 و 15 ص، آیه های 49 و 50 و زخرف، آیه 71 و محمد، آیه 15 و یس، آیه 55 و...
36- قرآن، سوره های بقره، آیه 193 و زمر، آیه 3
37- قرآن، سوره های نحل،آیه 120 و نجم، آیه های 13 تا 16 و جن، آیه های 1 تا 15 و توبه، آیه 71 و یونس، آیه 2 و...