سر مقاله روزنامه انقلاب اسیلامی در هجرت شماره 708

تاریخ انتشار 22 مهر 87 برابر با 13 اکتبر 2008

 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش 14

و به مناسبت 10 اکتبر، روز جهانی مبارزه برای لغو مجازات اعدام

 

چرا بیان آزادی روش زندگی است و بیان قدرت روش مرگ؟

 

     بیان آزادی، چگونه زیستن را به ما می آموزد و بیان قدرت، راه ویرانی و  مرگ را پیش پا می نهد . با این توضیح:

1. بیانهای قدرت، روشهای چگونه مردن را القاء می کنند چراکه این بیانها، با القای روش ویرانگری و مرگ آغاز می کنند. چند نمونه:

الف. شیطان رابطه با آدم را با استکبار آغاز کرد و او را هم به استکبار برانگیخت. آدم نیز با استکبار آغاز کرد. هر دو رانده شدند. بدین سان، هر دو، با برقراری رابطه قوا، خویشتن آزاد و حقوقمندشان را ویران کردند.

ب. هگل هستی را در نیستی عبور می دهد و خدای را در هستیِ آفریده، از خود بیگانه می سازد و برای انسان غربی نسبت به دیگر انسانها ولایت مطلقه قائل می شود.

ج. نخبه گرایانی که برای نخبه ها ولایت مطلقه که ولایت مطلقه فقیه شعبه ای از آنست- و برای «عوام» اطاعت را مقرر می کنند، نخست استعداد و حق رهبری ذاتی هر انسان را انکار می کنند و سپس، با اعمال زور، به ویرانی سامانمند انسان در استعدادها و حقوق ذاتیش می پردازند.

د. استالینیسم و نازیسم و فاشیسم و «لیبرالیسم وحشی»، مرگ یک طبقه و یا یک نژاد  و یا حذف یک گروه از انسان های مزاحم  را سرآغاز استقرار جامعه آرمانی خویش می انگارند.

و. سرمایه داری لیبرال، انسان را در «نیروی کار» ناچیز می کند و در مدار بسته ای، انسان را گرفتار و محکوم به مصرف انبوه کرده و چشم اندازی از مرگ انسان و محیط زیست را جانشین افق زندگی می کند.

هـ. ناسیونالیسم سلطه گر، زیر سلطه را فاقد «ماده خاکستری» مغز می شناسد و برخورداری «ناسیون» مسلط از «مواهب زندگی» را منوط به محروم نگاهداشتن زیر سلطه، بسا از حد اقل اسباب حیات می داند.

     در برابر، بیان آزادی، کارش را با تمیز راه رشد از کجراهه زورمداری (1) آغاز می کند و همه زیندگان و نیز طبیعتی را که محیط زیست آنهاست، هوشمند و دارای روح مشترک و برخوردار از خرد آزاد برای حرکت در راست راه رشد می شناسد. و به انسان هشدار می دهد: تو برای زندگی خلق شده ای،  با غفلت از حقوق و آزادی خویش و با ویرانگری، حیات خود را کوتاه مگردان، (2) راست راه رشد بی پایان است و انسانی که در این راه می شود، حیات جاوید می جوید و به سدرة المنتهی (3) راه می برد!

     بدین قرار، این بیانهای قدرت هستند که دربند زمان و مکان تاریخی خود هستند. بیان آزادی، نه تنها تخته بند زمان و مکان نیست، بلکه رها کننده انسان از این بندها و ناسخ تاریخ روابط قدرت و گشاینده افق تاریخ  بر روی روابط آزاد است.

2. چگونه مردن، در اندیشه و تن،  وقتی آغاز می شود که کسی یا گروهی یا اندیشه ای تضاد را اصل و توحید را فرع بخواند. تقسیم کردن انسانها بر محور قدرت (= زور)، شیوه همگانی گذار از توحید به اختلاف است. در طول قرن بیستم میلادی، جامعه های فراوانی گرفتار برداشتی از زندگی، بر اصل توحید در اختلافی، بعمنای گذار دائمی از توحید به اختلاف و تضاد شدند و هنوز نیز هستند. انگلس هرچند آگاه شد و نوشت که توحید را نخست عربها کشف کردند و دیالکتیک او، «تضاد دیالکتیکی» را قانون اول نشناخت، اما قدرت، نیازمند تضاد بود. این شد که دیالکتیک او مطرود شد و تضاد اصل، و توحید  فرع (4) گشت. در حقیقت، همه بیانهای قدرت از آنجا که بنا را بر ثنویت می گذارند، در رسیدن به اختلاف است که همگرایی و توحید می جویند. اما حاصل این نوع همگرایی، مرگ و ویرانگری است که همچنان ادامه دارد.

       در برابر، چگونه زیستن در اندیشه و تن، نیاز به اقرار به اختلاف در بستری از توحید دارد: انسانها از زن و مرد، نژاد و ملت و قومهای گوناگونند برای آنکه هویتی از خود داشته باشند، وگر نه، کاستی و فزونی کرامت به تقوای است (5). انسانها بدین خاطر که فعالتیهای گوناگون دارند و آفریده های عقلهاشان گوناگونند، حق دارند  با یکدیگر اختلاف داشته باشند، اما به یمن جریان آزاد اندیشه ها، در فراگرد رشد، انسانها، بطور مداوم، از اختلاف به اتحاد گذر می کنند. در همان حال، نه هم انسانها که تمامی پدیده ها، در حقوق اشتراک دارند و در حیات توحید می جویند. بدین سان، بیان آزادی، ترجمان اختلاف در توحید به ترتیبی است که هر آفریده از آزادی و حقوق خویش برخوردار باشد.

3. بیانهای قدرت روشهای چگونه مردن اند چرا که  با ساختن اسطورها و نمادهای قدرت و فکرهای جمعی جبار و خرافه ها، عقلها را از آزادی خود غافل و گرفتار تنگنای ثنویت می کنند. برای هر اسطوره ای کیشی می سازند و عقلها را در فضاهای ذهنی بسته، محکوم به حبس ابد و مرگ در زندان می کنند.

       اما بیان آزادی روش چگونه زیستن است چرا که اسطوره ها و اسطوره سازیها و همه کیشهای اسطوره ای  و همه خرافه ها را منسوخ می کند (6). بر نمادهای قدرت مهر باطل می زند و زمینه های ایجاد و تحمیل فکرهای جبری جبار را می زداید و عقل را از تمامی روشهای تخریبی آزاد می کند (7).

4.  بیانهای قدرت مجموعه ای از اصول و روشهای چگونه مردن هستند زیرا جبرگرایند.  نه تنها بینش که دانش را نیز اسیر این و آن جبر می کنند: انواع نظریه سازی برای قبولاندن جبر دیالکتیک، جبر «انتخاب اصلح»، جبر سکس، جبر «سرشت خشونت جوی انسان»، و جبر روابط قوا، نمونه های جدید از جبرهائی هستند که بیانهای قدرت، در طول تاریخ، ساخته اند تا بکار بردن زور را امری جبری بباورانند و انسانها را به بندگی قدرت (= زور) در آورند.  جهان امروز، جهان این جبرها است و در همه جا، انسانها در بندگی قدرتند.

     بیان آزادی همه جبرها را منسوخ می کند. انسان را دارای فطرت خدائی می شناسد (8)  و او را از مدار بسته مادی مادی به مدار باز مادی   معنوی باز می آورد (9 ) چنان که فرآورده عقل آزاد، حیات جاویدان جوید (10) .

5. در بیانهای قدرت، تنها سنت پایدار و اصیل، قدرت است. اما قدرت از تقابل مرگ آور پدید می آید. دانستنی است که زیر سلطه ها را همواره فریب داده اند که تجدد بریدن از سنت است. چرا که شرط درآمدن به فرهنگ غرب، گسستن از هویت خویش است. حال آنکه، فریب دهندگان، بدون آنکه قدرت را اصیل و دیرپا بباورانند، ممکن نیست بتوانند بیان قدرت بسازند و پیشنهاد کنند. به سخن دیگر، تجددی که فرآورده بیان قدرت باشد، کجا می تواند از سنت قدرت و قدرتمداری ببرد؟ طرفه این که بنا بر بیانهای قدرت تجدد طلب، این قدرت است که پاسدار حقوق می شود (11) و در همان حال، از زیر سلطه خواسته می شود، از هویت فرهنگی خویش خالی و از هویت سلطه گر پر شود. امری نا ممکن که حاصلش تبدیل شدن به میمونی است که پبوسته باید به ساز سلطه گر برقصد. جهان امروز، تماشاگه ویران گریی است که این و آن بیان قدرت، توجیهش می کنند.

     بنا بر بیان آزادی، سنتهای پایدار، حقوق و استعدادها، ذاتی حیات آفریده هایند. آن سنت پایدار که سازندگان بیانهای قدرت، با استفاده از منطق صوری، با سنت قدرت و قدرتمداری جانشین می کنند، این سنت است. این سنت است که همواره سانسور می شود. زمانی هم که بنام تجدد با سنت مخالفت می شود، منظور نظر، فرآورده های قدرت مداری هستند که می باید با فرآورده های جدید جانشین  شود. بخصوص در جامعه های زیر سلطه، مراقبت می شود که از سنتی که حقوق و استعدادها ذاتی هستند، سخنی بمیان نیاید. سنتی که نفی می شود و تجددی که اثبات می شود، دو شکل قدرت و قدرتمداری بیش نیستند. از این رو است، که تجدد از یادها می برد که  نیکی، نیکی ببار آرد و بدی، بدکار را گرفتار مکافات عمل می کند (12) . در آنچه به انسان مربوط می شود، این اوست که هرگاه از استقلال و آزادی و حقوق خویش غافل نشود، در روابط قوای مرگ آور، گرفتار نمی شود.

     بدین قرار، بیان آزادی تنها اصالت قدرت نیست که می زداید بلکه انسان را از این واقعیت نیز آگاه می کند که قدرت صالح وجود ندارد. چرا که قدرت، فرآورده روابط قوا، بنا بر این، زاده تخریب و مرگ  و ویرانی و مرگ آور است.  انسان را از این حقیقت می آگاهاند که با غفلت از بعد معنوی خویش و غفلت از خدا، درجا، بنده قدرت می شود. قدرت  را نیز خود آدمی می سازد. چرا که زور در کار می آورد. بدین آموزش، در می یابد که رابطه با خدا، به رها شدن از بند قدرت و پندار و گفتار و کردار را از زور پیراستن تحقق می یابد. آزادی نیز همین استاتصال خرد آزاد با جاویدان خرد هم همین است.

6.  بیانهای قدرت راه و روشهای چگونه مردن هستند زیرا در همان حال که از عقل خودبنیاد دم می زنند، از این امر غافل می مانند که عقل خود بنیاد سخنی میان تهی و صورتی بی محتوا است. از این رو، مدعیان روشن نمی گویند این «خود»  کیست و یا چیست؟ چرا این خود را در پرده قرار می دهند؟ زیرا این خود، قدرت است. فیلسوفان غرب بعضاً حجاب از این «خود» برگرفته اند (13). برای نمونه، با  وجود این که هابرماس می کوشد با طرح «عقل ارتباطی»، فلسفه عقل را از بن بست خارج کند، اما هنوز این پرسش پاسخ نمی یابد که «عقلهای-در-ارتباط» بر چه اصل و میزانی با یکدیگر رابطه برقرار می کنند؟

     اما بیان آزادی راه و روش چگونه زیستن و بنا بر این پیام جاویدان خرد است زیرا موازنه عدمی را اصل راهنمای عقل مستقل و آزاد می شناسد و بدین اصل، عقل را از خدمتگزاری قدرت ویرانگر رها می کند. این بیان، اسیر زندان زمان و مکان نمی شود. چرا که افق دید انسان را تا بی نهایت می گشاید.

7. بیانهای قدرت راه و روشهای چگونه مردن هستند چرا که در همان حال که حقوق را قراردادی/اعتباری و موضوعه می خوانند، تبعیضها را ذاتی می شناسند: مرد از زن برتر است، نژاد سفید از نژادهای دیگر برتر است، سفید پوست غربی از سفید پوست غیر غربی برتر است و ... و این برتری به او حق می دهد مسلط باشد و زور را با فرودست خود بکار برد. چرا که او زبان دیگری را در نمی یابد!

      اما بیان آزادی، در همان حال که حقوق را ذاتی می داند، تبعیضها را عارضی و بسان بیماری مزمن، حاصل روابط مسلط زیر سلطه می شناسد. بنا بر این، تبعیضها را یکسره نسخ می کند. آیا قرآن تنها کتاب دینی نیست که تبعیضها را یکسره نسخ می کند؟

8.. بیانهای قدرت روشهای چگونه مردن هستند زیرا بنایشان بر ترس است؛ گاه ترس از زندگی را می گسترانند و گاه ترس از مرگ را. ترس از زندگی به خاطر ارتکاب گناه و جهنمی شدن و، بنا بر این، ارزش کردن مرگ زود رس، برای کم گناه یا بیگناه به آن جهان رفتن. این نوع ترس در جنگ 8 ساله عراق با ایران، در آن هنگام که قرار شد دسته دسته نوجوانان وطن از میدانهای مین عبور داده شوند، سخت بکار حاکمان آمد. ترس از مرگ نیز با این استدلال القا می شود که مرگ پایان زندگی است و پس از آن هیچ چیز نیست. این نوع ترس رایج ترین ترس در جهان امروز و اساس گرایش به مصرف انبوه است. در بطن این دو ترس، بیانهای قدرت، بنا بر موقعیت، انواع ترسهای دیگر ایجاد می کنند: دیروز، در کشورهای غیر کمونیست، ترس از «شربزرگِ» کمونیسم بین الملل تبلیغ می شد و در کشورهای کمونیست ترس از «امپریالیسم جهان خوار»، ترس اصلی بود. و امروز، برای قدرتی مثل امریکا تروریسم بین المللی و جنگ و قحطی و «محورهای شر»، «دولتهای تروریست پرور» هستند و برای آن دولتها نیز، امریکا «شیطان بزرگ» است. هرگاه در جامعه های مختلف، ترسها را شماره کنیم و تأثیر آنها را بر پندار و گفتار و کردار فردی و جمعی اندازه بگیریم، به این نتیجه می رسیم که میزان ترس در هر جامعه و در جامعه بین المللی، نسبت مستقیم دارد با تولید و مصرف خشونت در آن جامعه و در جامعه بین المللی. تولید و مصرف فرآورده های ویرانگر و افزایش روزافزون خشونت، بنوبه خود ما را از شدت ترسها و تهدید حیات آگاه می کنند.

     اما بیان آزادی، راه و روش چگونه زیستن است چرا که به انسانها خاطر نشان می کند:

 شجاعت، صفت ذاتی حیات است و ترس به دنبال از خود بیگانه کردن نیرو در زور و بکار بردنش در ویرانگری، عارض می شود. قرآن به انسان خاطر نشان می کند که رابطه اش با خدا، رابطه قوا نیست تا ترس محل پیدا کند. سازنده ترس، خود انسان است وقتی زور در کار می آورد (14) . و صفاتی که قرآن برای خداوند، به عنوان هستی مطلق بر می شمارد، همه، ترجمان هستی ازلی و ابدی هستند. صفتهایی که برای انسان پیش از این که این یا آن باور را بپذیرد و نیز صفاتی که برای باورمند قائل می شود و حقوق معنوی که انسان را از آنها برخوردار می داند، (15) هیچیک بیانگر مرگ نیستند. همه بیانگر حیاتند. اینست آن مهمترین شاخص بیان آزادی جهان شمول از بیانهای قدرت در بند زمان و مکان.   

9. بیانهای قدرت، آئینهای مرگ هستند چرا که نه آغاز که پایان آنها نیز فاجعه است. کافی است در فلسفه های حاکم دو سده اخیر نگاهی افکنیم تا به ابعاد این فاجعه ها پی ببریم:

هگل که در آغاز خداوند را در آفریده اش، از خود بیگانه می کرد، در پایان فراگردی دیالکتیکی، آزاد و «ایده سرمدی» می گرداند. غافل از این که فراگرد دیالکتیکی که درآغازش، نیستی نقش فعال را بازی می کند، در پایان آن، خدائی نمی ماند که بتواند «ایده سرمدی» بگردد. پایانش فاجعه است. خداوندی که در آفریده متعین از خود بیگانه می شود، از بند این تعین آزاد نمی شود. زیرا، با از خود بیگانه شدن خدا در هستی متعین،  بیرون از این هستی، نیستی است. به فراز رفتن خدا از هستی متعین، گرفتار نیستی شدن است. بدین قرار، دیالکتیک هگل، مجازی ساخته فیلسوف است. لذا، فلسفه او برمجاز است. از مجاز به علم راهی نیست: از آنجا که در آغاز نقش فعال را نیستی بازی می کند، پایان دیالکتیک ولو در بی نهایت نیستی است.  بدین سان از ازل تا به ابد، این نیستی است که خدائی می کند و گذارها از  آزادی به جبر هستند و زنجیره ای از حلقه های فاجعه را تشکیل می دهند. سارتر وقتی دانست فرجام دیالکتیک هگلی فاجعه است، تألیف دیالکتیک را در نیمه رها کرد.

مارکس انسان را جانشین خداوند می کند. در جامعه کمونیستی نخستین، تضاد ذاتی غایب است. در جامعه کمونیستی واپسین، انسان جامع، آزاد و مستقل می شود. لاجرم، تضاد ذاتی، هم از دوران استقرار دیکتاتوری پرولتاریا، از میان بر می خیزد. از جامعه طبقاتی نخستین تا استقرار جامعه کمونیستی، این قهر است که نقش مامای تاریخ را بازی می کند. باز اگر براستی تضاد، ذات وجود هر پدیده، از جمله جامعه ها است،  چرا در آغاز و پایان سیر جدالی تحول، نیست می شود؟ و اگر هست، بر فیلسوف است که توضیح دهد آیا با وجود تضاد ذاتی، حیات میسر است؟ و اگر آری، چرا جامعه کمونیستی اولیه وجود پیدا می کند و کدام تضاد ذاتی  عامل تحولش به جامعه طبقاتی می شود و چرا  همین تضاد جامعه کمونیستی واپسین را در جامعه طبقاتی از خود بیگانه نمی کند؟ و هرگاه تاریخ با مرگ جامعه بی طبقه ابتدائی آغاز و با مرگ جامعه کمونیستی واپسین ادامه یابد، آیا انسان، محکوم به مرگ تدریجی با اعمال شاقه نمی شود؟

سرمایه داری لیبرال، اسراف در بکار بردن منابع طبیعت و تبذیر نیروهای محرکه را با آرمان «رسیدن به جامعه وفور»، یعنی ساختن بهشت برروی زمین، توجیه می کند. اما در آنچه به انسان مربوط می شود، شمار نیاز ها و شدت آنها، بنا بر بیان قدرتی که توجیه گر این سرمایه داری است همواره بیشتر از کالاها و خدماتی می شوند که عرضه می شوند. بنا بر این، به جای فراوانی، ندرت است که دارد روز افزون می شود. و در آنچه به طبیعت مربوط می شود، هر چه کمتر شدن منابع و انباشت آلودگیها را شاهدیم.  به سخن دیگر، این فاجعه ها هستند که بزرگ تر می شوند.

تجربه های استبدادهای جوراجور قرن بیستم که با خشونت ایجاد شدند و در فاجعه های خونین مردند، نیاز به شرح و بسط ندارند. در ایران خودمان، تجربه ولایت فقیه یکی از این تجربه های دردناک است. نظامی که با تقدیس خشونت و به تاراج دادن حاصل یکی از غیر خشونت آمیزترین انقلابهای قرن که پیروزی گل بر گلوله نام گرفت، آغاز گردید و تا به امروز در بحرانهای خشونت زا و خشونت گستر ادامه حیات داده است.  ولایت فقیه نمی توانست جز این بگردد زیرا خشونتی که دین یا مرام آن را توجیه کند و بدان نقش اول را بدهد، در واقع زور ویرانگر و مرگ آور را قائمه رابطه های فرد با فرد و گروه با گروه و جامعه با دولت می کند. نتیجه این می شود که دین از مقومهای حیات خالی و از توجیه های خشونت و ویرانگری و مرگ پر می شود.  بناگزیر، مسئله بر مسئله و فاجعه بر فاجعه می افزاید. این فراگرد پایان نمی پذیرد مگر به استقلال دین از قدرت و باز آمدنش به طبیعت خویش که بیان آزادی است.

     در حقیقت، بیان آزادی، هستی آفریده ها را از هستی مطلق می شمارد و بازگشت او نیز به هستی مطلق است. بر راست راه حقوق و استقلال و آزادی، زندگی سرتاسر رشد و صیر به هستی مطلق می شود (16) و مرگ، یکسره از میان بر می خیزد (17) : از جمله، انسان حیات می جوید و جریان رشد را تا سدرة المنتهی ادامه می دهد. چنین بیانی چگونه ممکن بود در «شوره زار زندگی»، (تعبیر علی (ع) در توصیف صحرای عربستان عصر بعثت) جسته آید و در بند آن مکان و آن زمان بماند؟

10. بیانهای قدرت راه و روشهای چگونه مردن اند. زیرا  رابطه انسان با خود بمثابه واقعیت و با پدیده های هستی را ، بمنزله همبسته با خود در زندگی نمی کنند، بلکه رابطه زندگی با مرگ می کنند: هر زندگی در گرو مرگی می شود. در آنچه به انسان و جامعه های انسانی مربوط می شود، رابطه ها، رابطه های قوائی هستند توجیه گر جبر مرگ بر زندگی. چنانکه زندگی با بهره جوئی از استعدادهای خویش را به طور روزافزون با زندگی از کار دیگری جانشین می کنند. از آنجا که این بیانها به لحاظ محور کردن قدرت نمی توانند واقعیت را همان سان که هست ببینند و در هر واقعیتی از دید قدرت می نگرند، پیروان این نوع بیانها در خود و در انسانهای دیگر، از دید قدرت می نگرند. در این نگاه ابزاری توجه شان پیوسته معطوف به این است که هستی خود را چگونه بکار گیرند تا این یا آن نماد قدرت را بیابند و دیگری را چگونه می باید صرف دست یافتن به این یا آن مقام و یا رفع این یا آن نیاز کنند. اما در هستی آفریده بمثابه میرنده ای که بکار قدرت می آید نگریستن، چگونه مردنی بس زجر آور است. صد اسف و افسوس که  در جهان امروز، هر روز بیشتر از روز پیش، انسانها  به چنین مرگی معتاد می شوند (18). 

     بیان آزادی منفی بینی، بمعنای دیگر انسانها و پدیده های موجود و بسا خود را، بد سرشت، بدکار، زیان رسان و... دیدن، با مثبت بینی بمعنای همگان را یاور خویش دیدن و فطرت انسانها را نیکو دانستن و، در بدکاران نیز، سرشت نیکشان را سراغ کردن، جانشین می کند. این بیان  عقل انسانی را آزاد می کند تا او واقعیت را همان سان که هست ببیند (19).  دیدن واقعیت همان سان که هست، به یمن راهنمای عقل کردن موازنه عدمی میسر می شود و دینی که به انسان بیاموزد واقعیت را آن سان که هست ببیند، در بند این و آن دوره تاریخ نمی شود، راهبر انسان در زیستن در استقلال و آزادی و ساختن تاریخ آزادی می شود.

11.  تاریخی که انسانهای مستقل و آزاد می سازند، وجدانهای  فردی را به وجدان جمعی و وجدانهای قومی و محلی را به وجدان ملی و کشوری و وجدانهای کشوری را به وجدان جهانی می پیوندد. چنان که انسان حیات خود را در پیوند با حیات تمامی انسانها و بسا حیات تمامی پدیده های هستی بداند، آزادی هر فرد، گستره آزادیهای دیگر افراد را بیکران لااکراه بگرداند و مسابقه ها، جز مسابقه در دادگری و دانش پژوهی و تقوا نشود و انسانها از رقابتها بر سر قدرت که روش سلطه مرگ بر زندگی هستند، برهند. (20) این روش را که روش زندگی در رشد و در استقلال و آزادی است، تنها بیان آزادی می تواند بیاموزد.

      صد افسوس که انسان امروز همچنان از این بیان ناآگاه است و خود را به بیانهای قدرتی سپرده است که کارش جدا و منزوی کردن وجدانهاست چنانکه انسان ها نه تنها در برابر قدرت تنها می شوند بلکه به انزوای مطلق نزدیک و نزدیک تر می شوند. چه رنج آور مردنی!

12. بیانهای قدرت راه و روشهای چگونه مردنند زیرا در اداره زندگی فرد، زندگی خانواده، زندگی گروه اجتماعی، زندگی جامعه ملی و نیز زندگی جامعه جهانی، مصلحت را بر حق مقدم و مسلط می کنند. به این پرسش که چرا مصلحت بیرون از حق، عین مفسدت است، در مطالعه های دیگر، پاسخ گفته ام. در این جا، از زاویه دیگری به رابطه مصلحت با حق بنگریم:     

مصلحت بیرون از حق مفسدت است زیرا  مصلحت جانشین حقی می شود که ذاتی حیات است. عمل به حق ممد حیات می شود و مصلحت را جانشین آن کردن، ممد مرگ می شود. بکار بردن حق، زندگی کردن به کمال است و بکار بردن مصلحت، کاستن از چندی و چونی زندگی است.

امر واقعی بس آشکار که عقول قدرتمدار و توجیه گر همواره از آن غافل می شوند، اینست:

- در سطح جمع، هرچند حقوق را انسانها دارند اما مصلحتها را قدرت، قدرتهای حاکم می سنجند. در جایی که قدرت حاکم است حتا انسانها هم وقتی که به مصلحت سنجی می نشینند، مصالح را در رابطه با قدرت حاکم می سنجند. در حالی که انسان آزاد حقوقمند تا در برابر قدرت قرار نگیرد، نه نیاز به مصلحت پیدا می کند و نه حتا آن را می سنجد.

- در سطح رابطه فرد با فرد، فرد با گروه و گروه با گروه، بر مدار قدرت و به تناسب قوا، مصلحتها سنجیده و جانشین حقوق می شوند. جامعه های گرفتار رژیمهای استبدادی که وضعیتشان آشکار است. در جامعه های دارای رژیم دموکراسی لیبرال نیز مبارزه دائمی گروه بندی ها در رسیدن به حقوق خویش، از رهگذر سازشها بر سر حقوق بعمل می آیند. (21) به سخن دیگر، در این رژیمها با وجود معرفت نسبی به حقوق و مبارزه برای احقاق آنها، در روابط قوا، باز این مصلحتها هستند که همچنان بر حقوق تقدم و بر آنها سلطه دارند.  با این تفاوت مهم که مصلحت سنجیها در رابطه با حقوق و برای دست یابی به آنها، بعمل می آیند.

در جامعه ها، نسبت مصلحت هایی که بعمل در می آیند به حقوقی که بعمل در نمی آیند، میزان سنگینی جو خشونت و ویرانگری را بدست می دهد. هر اندازه کاربرد مصلحت بیشتر و عمل به حقوق کمتر، تخریب نیروهای محرکه فزونتر و بکار رفتن این نیروها در رشد و باز و تحول پذیر کردن نظامی اجتماعی ناچیز تر.

     بدین سان، از شاخصهای بیان آزادی از بیان قدرت یا روش زیستن از روش مردن، یکی دیگر، میزان کار برد مجاز و مصلحت است. در قرآن، از انسان خواسته می شود که حق را بگوید ولو به زیان خود (22) اما حتا یکبار از او خواسته نمی شود مصلحت بیاندیشد و جانشین حقی از حقوق خود کند.

زمان مصلحت «هم اکنون» و مکان آن «همین جا» است.  حال این که زمان حق همه وقت و مکانش همه جا است. بدین قرار، بیان قدرتی که مصلحت را جانشین حق می کند، بنا بر نسبت مصلحت به حق، زمان کوتاه و مکان اجتماعی بسته دارد. پس مدعیانی که قرآن را در زندان زمان و مکان به بند می کشند، می باید به سراغ تعیین نسبت مصلحت بیرون از حق به حق در این کتاب بروند. هرگاه آنها شجاعت فطری خویش را بازیابند و چنین کنند، از شگفتی به وجد می آیند. چرا که در می یابند نسبت مصلحت به حق، صفر به بی نهایت است.

     بدین سان بیان آزادی، حقوق را در بر می گیرد و روشهای بکار بردن حقوق را می آموزد: هدایت کننده به صراط مستقیم و راه رشد است.

13. بیانهای قدرت راه و روشهای چگونه مردنند چرا که خودجوشی (= فعالیت آزاد) را از انسان می ستانند. نه تنها به این دلیل که انسان را جبر باور می کنند، بلکه بدین خاطر نیز که فضای لااکراه را از عقل می ستانند. در حقیقت، ثنویتی که اصل راهنمای این بیانها است، عرصه پندار و گفتار و کردار را به دو محور محدود می کند. افزون بر این، انسان به نوبت، محور فعال و محور فعل پذیر است. هر زیر دستی در اطاعت زبر دستی است و هر زبردستی زیر دست زبردست تری است. و آن کس که نقش زبردست اول را بازی می کند و می پندارد بالادست تر از او وجود ندارد (مقام معظم در قاموس ولایت مطلقه پیشه گان)، زیر دست قدرتی است که او نقش آلت اول آن را بازی می کند. تأمل در این واقعیت، عقل عبرت بین را از شدت تخریب این «زبر دست» و وسعت و شدت تخریبی که او در جامعه تحت «ولایت مطلقه» خود ببار می آورد، آگاه می کند.

     بدین قرار، در هر جامعه، نسبت فعالیتهای دستوری و حسب الامری  به فعالیتهای خودجوش، میزا&#