سرمقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 705
تاریخ انتشار 11 شهریور 87 برابر با 1 سپتامبر 2008
پرسشها از حسن رضائی پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
قرآن در اندیشه موازنه عامی – 12
"بیان آزادی و دانش"
پرسش هشتم: آیاتی در قرآن وجود دارد، همچون خلقت هفت آسمان (در آیات متعدد مانند آیه 29/بقره، آیه 12/فصلت، آیه 5/الملک و...) و استراق سمع شیاطین و راندهشدنشان با شهابهای آسمانی (سوره صافات آیات 7 تا 11) و یا آیه راجع به شیطان زده شدن آدم دیوانه (سوره بقره آیه 275) که به عقیده برخی به هیچ وجه با دانشهای امروزی بشر سازگار نیست. از دید پاره ای از صاحب نظران، این گونه آیات از جنس عرضیات قرآنند، به این معنا که، به قول آقای سروش، بر سبیل همزبانی با فرهنگ عرب باید آنها را تحمل کنیم، یا در تعبیر دیگری از وی، باید با آسانگیری از آنها در گذریم چراکه آنها هیچ مدخلیتی در رسالت پیامبر و پیام بنیادین دین ندارند. تفسیر شما از این دسته آیات چیست؟
پاسخ:
هرگاه پرسش در باره وجود جن و انس را هم بر موارد بالا بیفزائیم، این پرسش بیشترین موردهای مشخص در باره نسبت قرآن و آورده های عملی عصر حاضر را در بر می گیرد. در آغاز و پیش از ورود به بحث، به نقدی می پردازم که جا دارد:
نقد، روش عقل توجیه گر
1. دلیل بر عهده مدعی و یا مدعیان است. او و یا آنها هستند که باید بر ادعای «غیر علمی بودن» آیه هائی دلیل بیاورند که این گونه موارد موضوعهای آنانند. اما چرا از مدعی پرسیده نمی شود دلیل شما کدام است؟ زیرا از سوئی، عقل قدرتمدار مدعی انگ زدن را ابراز قدرت می داند و از سوی دیگر، اعتیاد عقلها به مدار کردن قدرت، سبب می شود شنوندگان و یا خوانندگان از مدعی نپرسند آخر دلیل ادعای شما چیست؟
2. عقل توجیه گر «توجیه» می کند، «خلق» نمی کند. از این رو حکم صادر می کند و آن را بسان یک انگ بر پیشانی قربانی قدرتمداری خود می چسباند. از آن پس، گویی این وظیفه قربانی است که انگ را از پیشانی خود بزداید.
3. عقل قدرتمدار، مطلوبی را محور و محک سنجش خویش در بررسی و شناخت پدیده ها و روابط می کند. در نتیجه، هرگاه یک پدیده یا رابطه با این محور مطلوب ذهنی، البته به زعم این عقل، نخواند، حکم بر مردود بودنش صادر می کند. غافل از این که این قیاس صوری است، زیرا سبب می شود عقل توجیه گر، واقعیتی بس آشکار را نبیند و آن اینکه خود در بند است.
4. این چنین عقلی ظاهراً نمی بیند که هفت آسمان و... را خلاف علم دانستن، ضد علم و سخنی متناقض است، از جمله به این دلایل؛
4- 1 ضد علم است. زیرا هنگامی که «نظر»های رایج کنونی را محک صدق و کذب گزاره های قرآن شمرده و به استناد آنها، این شمار از آیه های قرآن را «غیر علمی» می خواند، معنایش بستن راه بر رشد علمی است. زیرا نظری که هنوز علم الیقین نگشته، علم قطعی انگاشتن است. مرگ آوریها و ویرانگریهای بزرگی که در قرن بیستم بنام «علم قطعی» (چه به نام پیروی از ایدئولوژی علمی یا بنام فلسفه علمی و...) روی داده اند و این دعوی که گویا رشد، مسائلی را که ایجاد می کند، خود حل می کند(1)، حاصل چنین پندار ضد علمی هستند.
4 -2 دوران تضاد دین و دانش، دورانی است که در غرب دارد به سر می رسد. طرفه این که با وجود تفسیر جدید از تورات و انجیل برای سازگار کردنش با «کیهان شناسی علمی»، گرایشی دینی بر اینست که دلیلی وجود ندارد «نظر علمی» که قطعیت ندارد، به لحاظ صحت، بر نصوص عهدین غلبه داشته باشد (2). بنا بر این،
4- 3 این روش، ویرانگر خود علم است زیرا بی طرفی را از آن می ستاند. وقتی کسی نظریه ای را بخشی از «اندیشه راهنما» می کند که بکار نفی و اثبات این یا آن نص قرآن و یا کتاب دینی دیگری می رود، در واقع از پیش اعلام کرده است هدفش چیست. این شیوه ثنویت تک محوری است که در آن، علم (در اینجا) محور فعال و دین محور فعل پذیر می شود. این شیوه، ویرانگر علم و دین هر دو است.
علم بسته به اینکه در چه بیانی (گفتمانی) تجلی کند ویژگی هایی دارد. رابطه هر دو بیان آزادی و قدرت با علم در جدول زیر به اختصار آمده است:
|
بیان قدرت؛ ثنویت در آن اصل راهنماست و سازگارست با؛ |
بیان آزادی؛ موازنه عدمی اصل راهنماست و سازگار است با؛ |
|
تابعیت علم از توقعات قدرت |
استقلال علم |
|
عدم بی طرفی |
بی طرفی علم |
|
نیازمندی نظر عملی به کاربرد زور |
بی نیازی نظرعلمی در کاربرد زور |
|
کاربرد علم در خشونت گستری |
کاربرد علم در خشونت زدائی |
|
پر بودن نظر علمی از تناقض |
خالی بودن نظر علمی از تناقض |
|
نقد و تجربه ناپذیری علم |
نقد و تجربه پذیری علم |
|
کدورت علم |
شفافیت علم |
|
عدم آزادی جریان و انتشار علم |
آزادی جریان علم و انتشار آن |
|
قرارنداشتن دلیل در نظر علمی |
قرار داشتن دلیل در نظر علمی |
|
همراه بودن علم با مجاز |
خالی بودن علم از مجاز |
|
بکار بردن نظر علمی که به ضرورت با ظن همراه است در تصدیق و تکذیب |
بکار نبردن نظر علمی که به ضرورت با ظن همراه است در تصدیق و تکذیب |
|
علم بمثابه شناخت واقعیت آن سان که قدرت می خواهد |
علم بمثابه شناخت واقعیت آن سان که هست |
|
محدود بودن آن به حدود بیان قدرت حاکم |
نامحدود بودن قلمرو علم |
|
نقش یافتن علم در خرافه گرائی |
نقش نیافتن علم در خرافه گرائی |
|
علم منشعب در رشته ها |
علم به مثابه مجموعه دانایی |
|
علم گرفتار تبعیض میان رشته هایش و وسیله توجیه تبعیضها |
علم مجموعه خالی از تبعیض وبکار نرفتن علم در توجیه تبعیض ها |
|
قطعی و مطلق انگاری علم |
نسبیت علم |
|
کاربرد علم در سانسورها |
کار برد علم در جریان آزاد اندیشه ها |
|
کار برد علم در برآوردن نیازهای قدرت |
کاربرد علم در برآوردن نیازهای انسان |
|
هدف علم را قدرت معین می کند |
هدف علم علم است (= با شناخت واقعیت آن سان که هست) |
|
علم عامل تشدید ندرت و اسیرتر شدن انسان در بند ندرت |
کار برد علم در رهائی انسان از ندرت |
|
کاربرد آن بمثابه مؤلفه قدرت در برده قدرت کردن انسان |
کاربرد علم در استقلال و آزادی انسان |
|
کاربرد علم در تسلط مصلحت قدرت بر حقوق انسان |
کار برد علم در برخورداری انسان از حقوق خود |
|
کاربرد علم آمیخته با مجاز با بیان قدرت |
کاربرد علم خالی از مجاز دربیان آزادی |
این جدول مقایسه در خور کامل شدن است. با این وجود، واقعیت هائی را آشکار می کند که در پرده غفلت مانده اند:
1. قرآن در برگیرنده دانشهائی که انسانها خود می باید بجویند، نیست، بلکه اصول راهنما و رهنمودهایش انسان را در فرایند دانشجوئی از محدود کننده ها رها می کند. قرآن مسابقه در دانش پژوهی را ارزش می کند (3) و رهنمودهایش با هر 25 مورد سازگاری بیان آزادی با علم می خوانند. با تأکید، از انسان می خواهد که از رفتن به راه دانش باز نایستد (4)
2. هر انسانی، به هنگام پرداختن به کار علمی از اصل راهنمائی پیروی می کند. این امر دیگر امروزه بر هیچ فیلسوف علمی پوشیده نیست که هر رشته علمی دارای نظام باورهای خاص خود است. حال اگر این نظام باورها از اصل ثنویت پیروی کند، دستآورد علمی او نیز با این اصل راهنما سازگاری می جوید. از این رو، دست آورد علمی ویژگیهائی را می یابد که با بیان آزادی سازگار نمی شود. بسا با بیانهای قدرت رقیب نیز سازگار نمی شود. برای مثال، زمین ثابت است و خورشید و ستارگان بگرد آن می چرخند، با فلسفه ارسطوئی سازگاری داشت. کلیسا نیز وقتی فلسفه و منطق ارسطوئی را پذیرفت، قائل به ثابت بودن زمین گشت. از این رو، زمین سیار است و بگرد خورشید می چرخد، به هنگام اظهار، با بیان کلیسا سازگاری نجست. کلیسا با محکوم کردن اهل دانش (گالیله و دیگران) مانع از رشد علمی می گشت. به هنگام رنسانس، چون بنا بر آزادی از استبداد کلیسا بود، علم تا حدودی صفت بی طرف و نسبی را پیدا کرد. بدین قرار، رشد علمی نسبت معکوس پیدا می کند با بیان قدرت راهنمای انسان. باز بهمان نتیجه می رسیم: بکار بردن علم بر اصل ثنویت تک محوری، تخریب علم و جلوگیری از رشد آنست.
3. در بیان آزادی، علم ویژگیهای خود را می یابد و با این ویژگیها، تن به بکار رفتن در بیان قدرت نمی دهد. زیرا برای آنکه مؤلفه قدرت بگردد، نخست می باید با مجاز بیامیزد (نظریه) و صفت نسبی و... را هم از دست بدهد. بنابراین، اگر، برای مثال، نظریه ای به نام دیالکتیک علم قطعی شمرده نمی شد، ممکن نبود دانش جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست بکار ساختن ایدئولوژی مارکسیستی آید. و...
4. علم تا وقتی مؤلفه قدرت نگشته و در بیان قدرت بکار نرفته است، چماق نمی شود و در کارخانه «انگ» سازی هم بکار بردنی نیست. چنانکه تا وقتی در بیان قدرتی که پوزیتیویسم است، بکار نرفت، توجیه گر این حکم بی دلیل که «معرفت دینی از معرفت علمی پیروی می کند» نیز نشد، و یا تا وقتی در بیان قدرتی بکار نرفت که مارکسیسم – لنینیسم شد، بکار توجیه دین ستیزی نیز نیامد، و یا...
معرفت دینی از معرفت علمی پیروی می کند یا معرفت علمی از معرفت دینی؟
1. همانگونه که در جدول مقایسه ای بالا ذکر شده است، دین وقتی بیان آزادی است، اصل راهنمای آن، موازنه عدمی است که رعایت آن، به علم و کاربردهای آن دست کم 25 ویژگی را می بخشد. آیا علم به موازنه عدمی می رسد؟ هرگاه علم از مجاز خالی و از بند قدرت آزاد شود، در روندی استعلایی به اصل راهنمائی که آن را از هر محدودکننده ای رها می کند، خواهد رسید(5). اما تا آن وقت، دین بمثابه بیان آزادی-و تأکید می کنم به مثابه بیان آزادی- است که علم را از این اصل برخوردار می کند.
2. کار علم، وقتی از توقعات قدرت پیروی نمی کند، تشخیص واقعیت است همان سان که هست. ارزش گذاری کار علم نیست. هرگاه علم به کار تعیین ارزشها شود و سامانه ای از آنها ارائه کند، یعنی حلال و حرام معین کند، خود دین می شود. به محض دین شدن (= ایدئولوژی)، ناگزیر می باید صفت قطعی و مطلق پیدا کند. از آنجا که قلمرو معنوی در بیرون از دسترس علمی از این نوع می ماند، مادی گرا می شود. علم در این سیر مادی گرایانه خویش منکر بعد معنوی انسان و نیز حقوق ذاتی او می گردد. چنانکه نازیسم و استالینیسم و دیگر انواع فرعونیت ها چنین کردند. افزون بر این، به ترتیبی که توضیح داده شد، علم ضد خود می شود. زیرا اگر بخواهد تن به نقد و رشد بدهد، صفت «قطعی» را از دست می دهد و ایدئولوژی متکی به خود را از بام اعتبار فرو می افکند. در سالهای پایانی قرن بیستم، ایدئولوژی ها این سان گرفتار داس مرگ شدند.
بدین قرار، علم تا آنجا که نظریه است، یعنی آمیخته با ظن و مجاز است، قلمرو آن با دین متفاوت است. بر اصل موازنه عدمی، دین نمی باید مزاحم رشد علمی باشد و یا نمی تواند نتایج دستآورهای علمی را تحمل نکند. در عوض، علم وقتی از ظن و مجاز خالی است، بکار جلوگیری از برگرداندن دین از بیان آزادی به بیان قدرت می آید. هرکس در نقش خرافه ها در بیگانه کردن دین در بیان قدرت تأمل کند، نیک در می یابد چرا خمیرمایه تمامی بیانهای قدرت، علم آمیخته با ظن و مجاز است.
3. کار علم، انکار نیست. نشاندن بر«بقعه امکان» است (به قول ابن سینا). انکار وجود، کار «اندیشه راهنما» است. چنانکه انکار روح، کار پوزیتویسم، بمثابه اندیشه راهنما است (برای مثال، قول فرانسیس بیکن که می گفت تا چیزی زیر چاقوی جراحی من قرار نگیرد، وجود ندارد). سه قرن تأخیر، بهائی است که علم بابت این انکار پرداخت(6).
بدین قرار، بنا بر علم، جن و انس و... را می باید در بقعه امکان نهاد. زیرا آفریده هائی که ما نمی توانیم ببینیم بسیارند. چنانکه در یونان باستان، عناصر را 4 تا، یعنی آب و خاک و هوا و آتش، همان ها که به چشم می آیند، می دانستند. هرگاه علم می خواست بدانچه آدمی می بیند، بسنده کند، عناصر به شناخت نمی آمدند. و یا این طور گمان می رفت که بدن خود بیمار می شود. زیرا موجودهای ذره بینی را نمی دیدند و نمی شناختند. با آنکه امام صادق (ع) خاطر نشان کرد که موجودهائی عامل بیماری می شوند که به چشم نمی آیند (7) ولی قرنها گذشت تا میکروب کشف شد. دیرتر به آیه هائی که در آنها از پدیده هائی سخن بمیان است که به چشم ما نمی آیند، باز می گردم.
4. ویژگیهای هر پدیده می باید در خود آن باشند. هرگاه جز این باشد، این اندیشه راهنما است که برای واقعیت، ویژگی می تراشد. چنانکه حکم بر وجود تضاد در ذات هر پدیده و الکترونها با بار منفی و پروتونها با بار مثبت را ضد یکدیگر، و تضادشان را تضاد درونی و ذاتی اتم خواندن، مصداق پیروی معرفت علمی از معرفت «مرامی» است.
بدین سان، دین اگر بیان آزادی باشد، نمی باید به واقعیتها ویژگی هائی را تحمیل کند که در آنها نیستند. و نیز نباید شامل تصدیق و تکذیب هائی باشد که مانع پی بردن علم به ویژگیهای درونی خود پدیده ها موضوع شناخت شوند.
باوجود این، اهل دانش، برای آسان کردن شناخت و دسترسی به دانسته ها، یک رشته دسته بندی ها انجام می دهند. این دسته بندی های ذهنی قابل کم و زیاد شدن اند. برای مثال، ماده هائی که کیهان و هر آنچه در آنست از ترکیب آنها هستند، به 5 یا 7 ماده دسته بندی شده اند(8).این دسته بندی برآمده از ویژگی های ماده ها است. اما تعدد آسمانها را به اعتبارهای گوناگوی می توان کم و یا زیاد کرد. برای مثال، هرگاه فاصله زمانی (مدت لازم برای رسیدن نور از ستاره ای به زمین) را ملاک گیرد، از ثانیه ها تا میلیون سال و از میلیون سال تا ... سال، می توانند بکار دسته بندی آسمانها بروند. بنا بر این، آفرینش هفت آسمان را غیر علمی خواندن، به این اعتبار نیز غیر علمی است. بخصوص که در باره ساخت کیهان، هنوز علم به جائی نرسیده است (9). به این موضوع نیز باز می پردازم.
5. کار برد علم را خود علم معین نمی کند، اندیشه راهنما معین می کند. برای مثال، اورانیوم و خواص آن را علم شناسائی می کند. اما کاربرد آن را در ساختن و بکار بردن بمب اتمی، اندیشه راهنما معین می کند. هرگاه این اندیشه بیان آزادی باشد تولید و بکار بردن بمب اتمی را روا نمی بیند. حال آنکه بیانهای قدرت گوناگون تولید و بکار بردن آن را تجویز کرده اند. و باز، بکار بردن دانشهای زیست شناسی و میکروب شناسی و ژنتیک و... در تولید بمب میکروبی و بیولوژیک و «شبیه سازی»... کار اندیشه راهنماست و این او است که با آن موافقت و یا مخالفت می کند.
بدین قرار، علم در کاربردهای خود از معرفت دینی و مرامی پیروی می کند. از این دیدگاه که بنگری، «پیروی معرفت دینی از معرفت علمی» را ادعائی نادرست و بس خطرناک می یابی. چرا که عقلهای آدمیان را می فریبد تا بدانجا که باور می کنند علم کاربرد خود را معین می کند یا اینکه گفته می شود علم، اندیشه راهنمای آنها را تابع خود می کند، و علم چنین می کند و چنان... حال آنکه اگر از رابطه علم و دین و مرام آگاه می شدند، به اهمیت اندیشه راهنما بیشترین توجه را می کردند و گرفتار استبداد مطلقه سرمایه سالاری و سالاریهای دیگر همه مرگ آور و ویرانگر، نمی شدند.
6. فوکو، بجا خاطر نشان می کند که سطح دانش حکومت کنندگان می باید از سطح دانش حکومت شوندگان (10) بالاتر باشد. زیرا اگر سطح دانش حکومت شوندگان بالاتر از سطح دانش حکومت کنندگان شود، حاکمان حاکمیت خود را از دست می دهند. به جهان امروز که بنگریم می بینیم این قاعده، در همه جا، صدق می کند. اما حکومت کنندگان از چه راه می توانند سطح دانش حکومت شوندگان را پائین نگاه دارند؟ این پرسش وقتی در برابر عقل آزاد نهاده شود آدمی را از واقعیتی مهم آگاه می کند: دین یا مرام راهنماست که هم هدف علم، و هم حد رشد آن را، معین می کند. استبدادها ضد رشد و مروج دین یا مرامی هستند که سطح دانش جامعه را پائین نگاه بدارد. یادآوری نقش دو استبداد دینی و سیاسی در ممانعت از توسعه دانش و فن در ایران، از عصر صفوی بدین سو، در خاطره جمعی ما ایرانیان گویای همین حقیقت است.
7. محدود کردن رشد علمی به حدودی که اندیشه راهنمای حاکم معین می کند، فاجعه علمی همه دورانهای تاریخی، از جمله، دوران رشد علمی و فنی است. اثر تبعیض نژادی در رشد علمی در غرب، اثر ایدئولوژیها بر محدود کردن قلمرو علم و فن به حدود مرام حاکم، اثر دین بر محدود کردن قلمرو علم، اموری نیستند که در گذشته واقع شده باشند. این صورتها ممکن است تغییر کرده باشند اما تاریخ علم در همین دوران جدید نشان می دهد علم در قلمرو خود، از معرفتهای دینی و مرامی حاکم که انواع بیانهای قدرت هستند پیروی کرده است:
8. در غرب، سرمایه سالاری نیاز به نخبه سالاری دارد و دستگاه دانشگاهی در کیفی ترین بخشهایش، کارش آموزش نخبه ها و پروراندن آنها است. رشد سریع علمی و دست نیافتن غیر نخبه ها به دانش، که اکثریت بزرگ (80 درصد و بیشتر) را تشکیل می دهند، سطح دانش جامعه ها را پائین نگاه می دارد. اما توجیه گر مشروعیت حاکمیت نخبه ها، دین و دیگر اندیشه های راهنمایند.
بدین قرار، تنها وقتی اندیشه راهنما، بیان آزادی است، علم خود هدف خود را معین می کند و مانع ها از پیش پای رشد آن برداشته می شوند. به سخن دیگر، معرفت علمی هم در هدف و هم از جهت محدود شدن یا نشدن، از معرفت دینی پیروی می کند. و
9. علم در انتشار خود نیز از معرفت دینی یا مرامی پیروی می کند؛ نخبه گرائی کور در ایران و بسیاری از کشورهای دیگر سبب شد که دانش اندوزی هم تابع حکم «عوام» و «خواص» و «اهل» و «نااهل» گردد و بدین شگرد، خواص حاکم، «عوام» را در خور آموزش ندانند و سفارش اکید شده و می شود که اهل دانش، دانش خود را از «نااهلان» پنهان کنند. با آنکه دین، «طلب علم را فریضه هر زن و مرد مسلمان» می شناسد، سواد آموختن به زنان را سبب انحراف آنها می دانستند و در میان مردان، تنها نخبه ها را شایسته آموختن علم می شمردند. در دورانی طولانی از تاریخ، علم خاص قشرهای اجتماعی مسلط بود.
در ایران امروز، به میزانی که اندیشه راهنما تحول می کند و به سمت بیان آزادی تحول می کند، موانع انتشار دانش در سطح جامعه برداشته می شود. مبارزه با دینی که در بیان قدرت ناچیز شده و توجیه گر ولایت مطلقه استبدادیان گشته است، می تواند در سرزمین ما موفق شود زیرا دین بمثابه بیان آزادی در ابعاد گوناگون آن، بیش از سه دهه است که به ایرانیان و انیرانیان پیشنهاد می شود. هم اکنون، ولایت مطلقه فقیه برسر راه تحصیل دانش و فنی که آزادی بخش است هفت خوان ایجاد کرده است. افت تحصیلی در مدارس و دانشگاه های ایران یکی از خوانها است.
در سطح جهانی نیز جلوگیری از انتشار دانش و فن و اهمیتی که جاسوسی علمی و فنی پیدا کرده است، اقوی دلیل بر این است که انتشار علم همچنان تابعی از معرفت دینی و یا مرامی است. برکسی پوشیده نیست که هرگاه دانش و فن آزادانه انتشار یافته و در دسترس همگان قرار گیرند و نیروهای محرکه نیز در رشد بکار افتند، بی سوادی، بیکاری، گرسنگی و بسیاری از بیماریها از میان بر می خیزند. مدیران جامعه ها، همه، از این واقعیت آگاهند. اما چرا بر شدت جلوگیری از انتشار علم و فن و جریان یافتن نیروهای محرکه در رشد، می افزایند؟ زیرا، در روابط قدرت، موقعیت مسلط دارند و می خواهند این موقعیت را حفظ کنند. هر اندازه بر ترسشان افزوده شود، بر شدت سانسورها می افزایند.
جهان امروز به بیان آزادی نیاز دارد تا که رابطه های آزاد جای رابطه های قوا را بگیرند و دانش و فن و دیگر نیروهای محرکه، جهانی آباد و آزاد پدید آورند.
10. وقتی اندیشه راهنما، بیان آزادی است، هر دانشی نه تنها باردار آگاهی های خاص در یک موضوع است بلکه همزمان حاوی دانشهای دیگر است. در عوض، در بیان یا بیانهای قدرتی که ترجمان کم و کیف روابط قوا و اندازه باز یا بسته بودن نظامی اجتماعی اند، هر دانشی می تواند بار دار «نظریه» هائی بگردد که ظن و مجاز، بخش عمده آن را تشکیل می دهند. برانواع نظریه ها که به خصوص در قرن بیستم پدید آمدند می باید فراوان خرافه ها را افزود که زاد و ولد کرده اند و می کنند.
در همین قرن، بسیاری از دانشها به دنیا نیامده مردند و تجزیه علم به رشته ها و گسستن رشته پیوند دانشها با یکدیگر، هم رشد علمی و فنی را کند کرد، هم کار برد دانشها و فنون را در اختیار انحصاری سرمایه سالاری و سالاریهای همزادش نهاد و هم از زاد و ولد دانشها و فنونی که بکار آزاد شدن انسان می آیند، پیشگیری کرد.
زمانی رسید که اهل دانش متوجه زیان گسست پیوند دانشها به یکدیگر شدند و برآن شدند دانشهای مختلف را به یکدیگر پیوند دهند تا که دانشها یکدیگر را ایجاب کنند و باردار دانشهای جدید بگردند. این معرفت (دانش میان رشته ای)، پس از جنبش ماه مه در فرانسه و کشورهای دیگر پیدا شد. نارسائی دانشهای اجتماعی سبب شد نارسائی اندیشه های راهنما عیان گردند. به اندازه ای که معرفتهای مرامی تحول کردند، میان دانشهای مختلف ارتباط برقرار شد. افزون بر این، نقص دیگری نیز هویدا گشت. به این معنا که دانشهای اجتماعی (جامعه شناسی و اقتصاد و...) از دانشهای طبیعی (فیزیک و شیمی و...) پیروی کردند. داروینیسم ا