سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 704

تاریخ انتشار 28 مرداد 1387 برابر با 18 اوت 2008

 

پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

قرآن در اندیشه موازنه عدمی-بخش 11

 

قرآن و تاریخ

  

   هفتمین پرسش که از نسبت مطالعات تاریخی و قرآن می پرسد از این قرار است: از دید شما پژوهشهای تاریخی چه جایگاهی در درک ما از محتوای قرآن می توانند داشته باشند؟ آیا شما اصلاً نگاه تاریخی و تحققی به متن قرآن دارید؟ اگر آری، چه تبیینی در مورد پدیده تغییر در تاریخ از نگاه قرآن دارید؟

 

     این پرسش فرصتی ایجاد می کند برای گسترش بحث در باره تغییر که در پاسخ به پرسش ششم، بدان پرداختم. قرآن، تاریخ را به دو گونه توضیح می دهد: تاریخ روابط قوا که عرضی اند و تاریخ روابط آزاد از قدرت (زور) که ذاتی حیاتند. بر این مبناست که قرآن تاریخ را فراگردی باز معرفی می کند که یک جهت ندارد و بدین سبب انسان را به بعثت دائمی برای تغییر سرنوشت خود، یعنی تلاش و حرکت برای بازیابی استقلال و آزادی خود و همنوعانش دعوت می کند. در قرآن، جوامع انسانی می توانند فرجامهای گوناگون داشته باشند. روند تاریخ بسته به سمت و سوی روابط و مناسباتی دارد که نیروهای محرکه جامعه ها در میان خود، میان خود و جوامع دیگر، و میان خود و دیگر جانداران و محیط زیست پدید می آورند؛ اگر به سمت روابط قدرت معطوف شوند یک فرجام و اگر به سمت روابط آزاد، فرجامی دیگر می یابند. اما این پاسخی فشرده است که نیاز به تبیین دارد. از این رو، در آغاز، به تبیین تاریخ در اندیشه غرب می پردازیم و از این رهگدر به بحث قرآن بازخواهیم گشت.

 

اول: تاریخ به روایت فلسفه غرب

1. در دوران متأخر تاریخ، هگل، مارکس و انگلس و اگوست کنت و ماکس وبر، صاحب نظرانی هستند که نخست قالبی ذهنی ساخته اند و آنگاه تاریخ را در این قالب ریخته اند. از دید اینان، تاریخ، عبور از دورانی به دوران دیگر فهمیده می شود:

1/1. هگل قالب دیالکتیک را ساخت و، بدان، میان آفریدگار و آفریده رابطه برقرار کرد: خدا در هستی متعین که خود آفریده است از خود بیگانه می شود. از دید وی، دوران از خودبیگانگی ایده  که به شیوه ای دیالکتیکی انجام می گیرد به دوران تحقق «ایده سرمدی» سرباز می کند.

2/1. از دید مارکس و انگلس، انسانها نخست در جامعه بی طبقه اولیه می زیسته اند. در جریان تکامل، رو به تضادمندی آورده و دارای طبقات با منافع متضاد گشته اند. جامعه طبقاتی مراحل شبانی و کشاورزی را در نوردیده  و به دوران سرمایه داری رسیده و در آن، دو طبقه بورژوازی و کارگر پدید آمده اند. درکنارشان، طبقه خرده بورژوازی است. از این دید، جریان رشد سرمایه داری تا انقلاب ادامه می یابد: جامعه بورژوازی که جانشین جامعه فئودالی می شود، بنوبه خود، بر اثر رشد طبقه کارگر، دچار انقلاب می شود و دیکتاتوری پرولتاریا استقرار پیدا می کند. با استقرار این دیکتاتوری، تضاد اجتماعی از میان بر می خیزد. از این پس،  تحول دیگر دیالکتیک نیست و خطی هست. خطی است، چرا که دیکتاتوری پرولتاریا تضاد را از میان بر می دارد و، به خط مستقیم، جامعه انسانی را به جامعه کمونیستی واپسین  رهبری می کند. در آن جامعه است که انسان جامع و کامل تحقق پیدا می کند. در طول این فراگرد، رابطه تولیدی (تضاد نیروی تولیدی با رابطه تولیدی) نقش جبار را بازی می کند.

     این دو نظر، در یک جا با هم متفاوتند: در نظر هگل، این اراده خداوند است که در تقلای بازیافتن خویشتنی است که در عالم فعلیت جسته است ولی در نظر مارکس و انگلس، این ارابه تاریخ است که انسان از خود بیگانه را ، به جبر، به سوی جامعه ای می برد که در آن، انسان خویشتن را در جامعیت و کمال باز می یابد. بدین ترتیب که اگرچه تغییر نخستین از رابطه آزاد به رابطه قواست، اما از آن پس، تا استقرار دیکتاتوری پرولتاریا، جامعه در روابط قوا است و در محدوده این روابط است که شکل بندیهای اجتماعی جانشین یکدیگر می شوند. تغییر نهائی که آزاد شدن از روابط قوا است، با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا انجام می گیرد. (1)

2. دیدگاه دوم به آگوست کنت و ماکس وبر بر می گردد. بنا بر نظر اینان تاریخ مراحل دارد:

1/2. به نظر آگوست کنت، دوره اول تاریخ، دوره دینی است. دوره دوم دوره فلسفه متافیزیک است. وی این دو دوره را منفی می خواند چون علم حاکم نبوده است. دوره سوم، دوره علم و از این رو، مثبت است. (2)

2/2. ماکس وبر، همانند نحله تاریخ آلمان، تاریخ را هدفمند می داند. با وجود این که جبر مطلق تاریخ را نمی پذیرد، جریان تاریخ را تغییر از جامعه های ناعقلانی به جامعه های  عقلانی می داند. جامعه ها از مرحله ناعقلانی به مرحله سنتی و از آن به جامعه عقلانی تحول می کنند. وی برای انسانها، از رهگذر «عمل اجتماعی» آنها نقش قائل است. با آنکه بر خلاف مارکس، به باور (روبنا) نقش عامل تحول را می دهد، ولی این عامل را جبار علی الاطلاق نمی داند.(3)

     بدین قرار، در نظر مارکس و انگلس، نخست زیر بنا (روابط تولیدی = رابطه سرمایه دار و کارگر با سرمایه) تغییر می کند و به تبع آن، رو بنا (باورها و... ) تغییر می کند. اما ماکس وبر بر اینست که نخست باور است که تغییر می کند. چنانکه کاتولیسیم از آنجا که با سرمایه داری سازگاری نداشت، پروتستانتیسم (و بیشتر کالوینیسم) پیدا شد و  بسان یک انفجار، بن بست را گشود و پیدایش سرمایه داری عقلانی (عقلانیت هدفمند) را ممکن کرد.(4)

      فرجام این فراگرد، دموکراسی لیبرال است.  نظر ماکس وبر در باره سیر تحول، در دورانی که، در جامعه ها، رابطه ها، رابطه های قوا هستند، با نظر مارکس، هرچند در چند و چون تغییر متفاوت است اما در اصل تغییر همخوانی دارد: جامعه دارای دولت حقوقمدار، و انسانهای دارای حقوق طبیعی، همچنان در رابطه قوا می مانند امااین بار، سلطه یکی بر دیگری، همانند سلطه فرهمندانه خاص دوران باور غیر عقلانی و یا سلطه سنتی مبتنی بر «تقدس سنت» نیست، بلکه عقلانی است. عقلانی است زیرا مبنای آن باور به هنجارهای شکل گرفته در بیرون افراد و بر قانونی بودن عمل مسلط ها استوار است.(5) وقتی «عمل اجتماعی»، عقلانی و هدفمند شد، بتدریج رابطه با دین قطع و با دانش و فن برقرار می شود.

      در نظر ماکس وبر و مارکس و انگلس و اگوست کنت، جریان تغییر یکی است و در این جریان است که در دوران سرمایه داری، روابط قوا نفی می شود (از دید مارکس و انگلس) و  یا عقلانی می شود (از دید ماکس وبر) و معرفت دینی تابع معرفت علمی می شود (از دید اگوست کنت و ماکس وبر و پزیتویستها ) و از میان می رود (ازدید مارکس و انگلس).

     دانستنی است که اوائل قرن بیستم، دوره جبرگرائی ها بود: داروین جبر زیست شناسانه، و مارکس جبر اقتصادی، و دورکیم جبر اجتماعی، و فروید جبر روانشناسانه را پیش کشیدند. (6) بنا بر این، برای اهل دانش و اندیشه مشکل بود قائل به آزادی انسان و توانائی او به استدلال عقلانی، در مقیاس وسیعی، شوند. با وجود این، ماکس وبر جبرها را مطلق نشمرد و برای انسان آزادی عمل قائل شد.

       بدین قرار، حتی پوزیتویستها که مدعی بودند امور واقع  و رابطه هاشان موضوع علم هستند، برای تاریخ قالبی ذهنی ساخته اند و از دید  آنها، همین تاریخ ساخته ذهنشان است که جریان دارد. اما از آنجا که جبر بدون جبار نمی شود، هریک از آنها جباری تراشیده و او را راهبر تاریخ از راهی کرده اند که خود آنها، پیشاپیش، توسط نظریاتشان ترسیم کرده اند. اما نه پیش از این نظریه سازها و نه بعد از آنها، تاریخ به راه هائی که آنها ترسیم کرده بودند، نرفت. در حقیقت، آنها از واقعیتی که انسانها و جامعه هاشان بودند نپرسیدند که چگونه تحول کرده اند بلکه تغییر دلخواه خود را به تاریخ نسبت دادند.

 

نقد فلسفه های تاریخ که غربیان ساخته اند:

 

1. از هگل تا وبر، مرکز عالم، و قلب تاریخ، اروپا است. وبر که بر مارکس اشکال وارد می کند که چرا «روابط تولیدی» را محور و فعال مایشاء گردانده است، خودش، از سوی دیگر،  به محور سازی مشغول است. او «باور»  را محور و بدان همان نقش را داده است که مارکس به روابط تولید می دهد(7) در حقیقت، اصل راهنما، همواره ثنویت تک محور بوده است. در نتیجه همین تک بینی ها، نظر سازان از عوامل دیگر غفلت کرده اند.

2. گرچه ماکس وبر به نظر دورکیم در باره «امر اجتماعی» وقعی ننهاده است، اما خود او نیز غافل است زیرا در اول، کارش نظرسازی است و سپس تاریخ را در آن قالبی می ریزد که در نظر دارد. همین انتقاد به هگل و مارکس و انگلس نیز وارد است. هگل نیستی مجرد را با هستی مجرد برابر نشاند تا با عبور دادن  هستی در نیستی، پیدایش هستی متعین را توضیح دهد و توجیه کند. حال آنکه، به قول سارتر، هستی هست و نیستی نیست(8) و این دو را بر چه پایه عقلی می توان برابر تلقی کرد! کار هگل غفلت از نیست بودن نیستی نیست، کار او هستی بخشیدن بدان است. انگلس «ماتریالیسم تاریخی» را ساخت. اما بعد، تاریخ دانان و اهل نظر امرهای واقع را موضوع ارزیابی کردند و دانستند که انگلس هرجا «امر واقع» کم آورده، جعل کرده و امرهای واقع را دستکاری کرده تا با قالب ساختگی اش جور شود. (9)

3. هیچیک از نظریه سازان توضیح نمی دهند چگونه از ناعقلانی به عقلانی و از قدرت به آزادی می توان تحول کرد؟ خدای هگل هستی بالقوه ایست که نیازمند به خلق هستی متعین و از خود بیگانه شدن در این هستی و تقلا  برای بازیافتن خویش بمثابه هستی بالفعل است. «ایده» او، از این جامعه به آن جامعه راه می پیماید و سرانجام در اروپا، وطن می گزیند. زیرا ت&