سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 698
تاریخ انتشار 6 خرداد 87 برابر با 25 مای 2008
قرآن در اندیشه موازنه عدمی – 5
پرسشها از حسن رضائی و پاسخها از ابوالحسن بنی صدر
درآغاز کلام یادآور شوم که سنجیدن حق به شخص یا اشخاص (خواه آن شخص پیامبر باشد خواه یک ایدئولوگ) مزاحم تفهیم و تفاهم میان باورمند و بی باور به یک دین یا یک باور می شود. و بدتر،مانع جستجوی حق و اشتراک در آن می شود. برای مثال،آزادی حق است و از این رو بر سر «آزادی چیست»؟ با هر طالب آزادی و بسا مخالف آزادی می توان به گفتگو نشست. بر سرآن، باورمندان به باورهای گوناگون می توانند به اشتراک رسند. به همین دلیل، چنانچه اسلام بیان آزادی و حقوق انسان باشد، باورمند به اسلام و بی باور به آن، بر سر آزادی و حقوق انسان می توانند به اشتراک نظر و عمل مشترک برسند. راست راهی که می باید در پیش گرفت این راه است. وگرنه، قرآن را کلام محمد (ص) خواندن بدین استدلال که غیرمؤمن چون به اسلام ایمان ندارد، نیاز دارد صاحب کلام را بشناسد تا کلام را بفهمد، استدلال نیست، غفلت از واقعیتی بس آشکار است: کسی که به اسلام باور ندارد، پیامبر گرامی آن را هم فرستاده خدا نمی داند. او قرآن را پیشاپیش کتاب محمد (ص) می داند.
اگر مسلمانان هم، قرآن را کلام پیامبر بشمارند – کاری که با کمال تأسف قرنهاست در عمل (به ویژه در فقه) کرده اند زیراسنت و روایات را جانشین قرآن گردانیده اند – خودشان نیز کتاب را یکسره بیان قدرت شناخته اند. چرا که مؤمن بنا را بر این می گذارد که «چون حق است خداوند می فرماید». این کلام انسان است که می تواند حق و ناحق باشد. اگر بنا را بر این بگذاریم که چون محمدِ امین و صادق می فرماید می پذیریم، حق را به شخص سنجیده ایم و بنا بر این قاعده که هربار معیار حق ،شخص شود، قدرت میزان می شود، کلام حتی اگر هم جز حق در آن نباشد، مرام قدرتمداری می شود، نه دین آزادی. به خصوص، کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، نه توحید که تضاد اصل راهنما می شود و گذار نه از کثرت آراء به توحید در رأی که از توحید در رأی به تضاد در آراء سیر خواهد کرد. مگر تاریخ اسلام و دینهای دیگر جز این را وا می گویند؟ علت نیز اینست که کلام وقتی آمیزه ای از حق و ناحق است، این ناحق است که چون از آزادی بر نمی خیزد و با آزادی نمی سازد، بیان قدرتی می شود که به ناگزیر بیان حق را سانسور می کند. از این رو است که سنجیدن حق به شخص، قدرت را صاحب اختیار کلام می کند. حتی وقتی کلام، حق است، قدرت، «کلمه طیبه» را به «کلمه خبیثه» بدل می کند و کلام حق را ناحق می گرداند. به هنگام پاسخ به این پرسش که «چرا قرآن را کلام پیامبر ندانیم؟» به این نکته خطیر باز می گردم.
اما اصول راهنمای بیان آزادی چه خصوصیتهایی دارند تا بر مبنای آنها بیان قرآن را بسنجیم؟ پرسش بعدی در این مقال این است که اگر قرآن بیان آزادی است در مواجهه با خشونت که مهمترین مساله زندگی بشر است چه روشی را بیان می کند؟ این پرسش واجد اهمیت است زیرا با توجه به این که کاربرد خشونت ناقض آزادی است به ما کمک می کند به روشنی درک کنیم این بیان بیان آزادی است یا بیان زور. در این نوبت می کوشم این دو پرسش را مطرح کنم. در ابتدا یک یک ویژگیهای بیان آزادی را، تا آنجا که توانسته ام در طول سالها تحقیق تا به امروز در قرآن بیایم، عرض می کنم. بی تردید این اصول از آنجا که آزادی را بیان می کنند نه تنها می باید ناقض خویش و یکدیگر نباشند، بلکه می باید هریک از آنها «بیانگر» اصول دیگر باشند و همگی واجد ویژگیهای امر حق باشند. پس از آن و در بخش دوم همین مقاله به موضوع خشونت می رسم.
بخش نخست: ویژگیهای بیان آزادی در قرآن
1. هر اصل می باید بیانگر اصلهای دیگر باشد:
از آنجا که موضوع پرسش، نسبت قرآن با بیان آزادی است، گوئیم معنای پیامبری ابلاغ بیان آزادی است. این بیان می باید در برگیرنده خاصه های اصول راهنمایی ترجمان آزادی باشد.
در ادامه، این ویژگی اساسی را در باره تک تک اصول راهنمای بیان شده در قرآن بررسی می کنیم؛ عدالت، امامت ، معاد و توحید
● عدالت در قرآن «میزان» است، میزان تمیز حق از ناحق. صراط مستقیم است و می دانیم که در هستی، یک راه سرراست بیشتر وجود ندارد و آن حق است. چرا که حق، عریان، زیبا، شفاف و بی هیچ کژی است . هرزمان حق، پوشش دیگری می یابد، این پوشش جز دروغ نیست که قدرتمداری را بدان می پوشاند تا عقلهای معتاد به قدرت،آن زیبایی و شفافیت ذاتی را به سادگی نتواند ببینند.
● امامت در خلوص خود، رها شدن از مالکیت تصمیم بر دیگری و از مالکیت تصمیم دیگری بر خود است، و بدین آزادی، از محدود کننده ها و حدها رها و صاحب پندار و گفتار و کردار آزاد و حق گشتن است. امامت در این معنا، ملّت حق شدن است (ابراهیم وار) .بگاه اندیشیدن با هستی هوشمند این همانی جستن است و نیز عمل کردن، به ترتیبی است که اندیشه و عمل فرد، در حال و آینده و در این جا و آنجا و همه جا،حق یا نزدیک به حق باشد. آنگونه شدنی است که آدمی ناگزیر نشود بسان قدرتمدارها پندار و گفتار و کردار خویش را اینطور توجیه کند: «امروز حرفی را می زنم و فردا اگر مصلحت دیدم خلاف آن را می گویم» و چنین کسی هیچ از خود نپرسیده و دیگران نیز او را مؤاخذه نکنند که: اگر دیروز حق گفتی امروز چرا خلاف حق می گوئی و اگر دیروز خلاف حق گفتی چرا فریب دادی و چرا نمی کوشی به سوی حق بیایی!
قرار گرفتن در ابد (=زمان آزادی و حق بی نهایت است) و اندیشیدن و عمل کردن در زمان حال، و درنوردیدن مرزهای ممکن و گشودن بی کران لااکراه بروی عقل، این است معنای رهبری آزاد. بر این الگو، تاریخ رشته بهم پیوسته ای می شود و انسان آزاد، هر اندازه در آینده ای دورتر قرار بگیرد و در حال عمل کند، عقل و عمل او آزادتر می شود . زیرا بهمان نسبت از محدود کننده ها آزاد تر گشته است.
●معاد: بر صراط مستقیم حق، توان رهبری خویش را با رهبری خداوندگار همسو کردن، به معادی می انجامد که از جمله، روزی است که هیچ انسانی « مالک بر دیگری و به چیزی نیست» .
● توحید: در آغاز، عقلها هستند با دانشهاشان . کثرت آراء ، به یمن جریان آزاد دانشها و اندیشه ها، به توحید می انجامد. پس توحید ناقض کثرت آراء نیست بلکه نیازمند بدان است. نیازمند آن بیان آزاد است که در آن، حقوق، شفاف بیان شده باشند و میزان عدل برای سنجش نظر و عمل در اختیار نهاده و روش و هدف شناسانده شده باشند. بدین قرار، بر اصل توحید، هر فرآیند انسانی با کثرت آراء شروع می شود و به یمن خشونت زدائی، در جریان رشد، به توحید، به رأئی خالی تر از ظن و پر تر از حق و علم می انجامد: از میان برخاستن حدها و ممکن شدن رشد در آزادی و دوستی، بر میزان عدل . بدین قرار، در بیان آزادی، توحید در برگیرنده اصلهای دیگر به ترتیبی می شود که انسانها به طور مداوم از محدود کننده ها، آزادی بجویند. موازنه عدمی همین است .
سامانه ای از اصولی با این خاصه ها را در هیچ بیان قدرتی نمی توان جست. و تنها یک قرائت از قرآن وجود دارد که در آن، اصول راهنمای آن دارای همه این ویژگیها با هم باشند. بنا بر این، آن تعریفهایی که در بیرون از قرآن، - اغلب بر وفق فلسفه قدرت افلاطونی واندیشه های ارسطویی– برای این اصول ساخته شده اند، همگی ناقض قرآن هستند . هم خود پرشمار تناقض در بردارند و هم قرآن را مجموعه ای از آیات ضد و نقیض می کنند و هم دنیای مسلمانان را گرفتار استبدادی دیرپا می کنند که کرده اند. و تنها قرآن است که سامانه ای از اصول، هریک بیانگر اصول دیگر، در خود خالی از تناقض و خالی از تضاد با یکدیگر و واجد خاصه های حق ، در اختیار انسان می گذارد. افسوس که از این اصول، جامعه مسلمان و دیگر انسانها یکسره غافلند.
2. هر اصل می باید در خود واجد همه خاصه های حق باشد:
حق با انسان است که بخواهد محکی برای تمیز بیان آزادی از بیان قدرت در اختیار او قرار گیرد. بیان آزادی باید همه اصولش واجد ویژگیهای حق باشند. اشاره کنم حق آن است که تک تک انسانها خود به جستجوی بیان آزادی برآیند و خاصه های آن را بجویند. با این مقدمه، ویژگیهای بیان آزادی را فهرست می کنم بدان امید که این انسان درپی به تجربه گذاشتن یکایک این ویژگیها شود .
از راه فایده تکرار، یادآور می شوم که بر اصل ثنویت، تشخیص و تعریف و تشریح بیان ﺁزادی میسر نیست. زیرا ثنویت یعنی حد و با یکدیگر رابطه قدرت برقرار کردن. در حالی که در هستی ، تنها قدرت (= زور) است که حد و رابطه قوا میان محوری با محور دیگر برقرار می کند. پس بر اصل ثنویت، تنها بیانی که قابل ساخته شدن است بیان قدرت است. و از ﺁن زمان که تاریخ زندگی انسانها ﺁغاز شده است تا امروز، بر این اصل، جز بیان قدرت ساخته نشده است زیرا بیان آزادی بر مبنای این اصل هرگز قابل ساخته شدن نیست. بر اصل موازنه عدمی است که ﺁزادی و بیان ﺁزادی تعریف می جویند:
1. بیان آزادی ترجمان اندیشه موازنه عدمی است و سامانه ای از اصول راهنماست که خالی از تناقض است. از این دیدگاه، موازنه عدمی اینهمانی عقل با هستی هوشمند است و رهائی انسان در پندار و گفتار و کردار از محدود کننده ها است. بر این اصل، عقل، ﺁزادی خویش را باز می جوید زیرا از هر محدود کننده ای ﺁزاد می شود. در بیان ﺁزادی، هم هدف و هم روش هر دو ﺁزادی هستند. بر اساس موازنه عدمی و با این روش، عقل ﺁزادی شکل می گیرد که از دید هستی هوشمند، رهبری آزاد خویشتن را در اندیشه و کنش می جوید و در مقام شناسایی، در واقعیت می نگرد. یعنی نگرش او، برخلاف نگرش بر اصل ثنویت، مستقیم است و واقعیت را همان سان که هست می بیند. بدین قرار، بیان ﺁزادی اینست: بیانی شامل اصل راهنما و هدف و روشی که انسان را بر آزادی خود، به صفت دوام، عارف و به دیدن واقعیت همانسان که هست توانا می کند. یعنی به او امکان می دهد، در واقعیت بنگرد بی ﺁنکه به صورت از محتوی و یا به جزء یا اجزائی از جزء یا اجزای دیگر و یا به مادیت از «روح ﺁن» (به قول فیزیک دانان فیزیک کوانتیک) غافل شود.
2. از ﺁنجا که بنا را بر تضاد گذاشتن ، تن دادن هم به جبر و هم به جبار و هم دشمنی و خصومت را مبنا گرداندن است، بیان ﺁزادی ترجمان توحید می شود و به انسانها امکان می دهد تضاد و خصومت زدائی کنند به ترتیبی که جریان زندگی انسانها گذار دائمی از کثرت به توحید و بی نیازی از برقرار کردن روابط قوا بگردد.
3. از ﺁنجا که فعالیتهای غیر ﺁزاد، دستوری (تکلیف تعیین کردن از بالا) هستند، بیان آزادی ترجمان حقوق ذاتی انسان و حقوق جمعی آنها است. از آنجا که عمل به حقوق، خودجوش است، بیان ﺁزادی روش عمل کردن خودجوش (بدون اکراه) به حقوق است و به انسان امکان می دهد زندگی اش را به نحو خودجوش و در همآهنگ با استعدادهایش پیش ببرد. فرهنگی که فرﺁورده فعالیتهای خودجوش انسانها می شود، فرهنگ آزادی و دوستی و عشق می گردد. در حقیقت، رابطه ﺁزاد، رابطه خالی از اکراه یا رابطه ایست که حاصل فعالیتهای خودجوش استعداد انس در انسانها است. در نتیجه؛
4. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و جمع انسانها امکان می دهد مستقل باشند. یعنی تمرین خودباشی و رهبری را در خود داشتن است. انسان خودمختاری که ﺁلت قدرت نیست، انگیزه و هدف (ﺁزادی) و روش (بازهم ﺁزادی) و رشد در ﺁزادی را خود بر می گزیند. به خلاف بیان قدرت که عمل به ﺁن سبب می شود رهبری از انسان به قدرت منتقل شود. این از ویژگیهای بیان قدرت است که رهبری در بیرون از انسان قرار می گیرد و هدف را هم رهبری بیرون از انسان (= قدرت) معین می کند. بدیهی است هدفی که قدرت بر می گزیند، جز قدرت نمی شود. به محض این که قدرت هدف شود، روش نیز قدرت ( = زور) ویرانگر گشته است. بدین قرار، وجود دلیل در خود اندیشه یا عملی که انسان می کند، به ما می گوید که بیان ﺁزادی راهنمای او بوده است یا خیر. در حقیقت، اگر بیان قدرت راهنما باشد، ممکن نیست دلیل را بتوان در خود اندیشه یا عمل جست. زیرا هدف و روش آن را قدرتی معین می کند که دلیل نیز نزد خود اوست. برای مثال، کسی که امر یک مستبد را اجرا می کند، دلیل عمل او نزد مستبد است نه نزد خودش. بدین قرار، از تفاوتهای عمل به حق با عمل به ناحق، یکی اینست که توجیه سخن/عمل، به معنای مشروعیت بخشیدن به عمل، نشان می دهد بر حق بوده است یا بر ناحق؛ هرگاه دلیل سخن/عمل در خود عمل قرار گیرد و شفاف بیان شود، نشان می دهد حق محور است. در حالی که توجیه و دلیل سخن/عمل ناحق در خود آن نیست. نزد آمر آن است. باز در نتیجه؛
5. بیان آزادی از جنس نور است، و به سامانه ای از اصول راهنما و روش گفته می شود که به انسان و به جمع انسانها امکان می دهد در «نور علی نور» یا در شفافیت کامل زندگی کنند. در حقیقت، بیان قدرتی که از هر جهت شفاف باشد وجود ندارد و بستگی به میزان ابهام و تاریکی در هر بیان، می توان به اندازه رسوخ بیان قدرت در آن پی برد. و بر همین اساس، به میزانی که یک بیان شفاف می شود، به همان میزان به بیان ﺁزادی بی خدشه نزدیک تر می شود. هرگاه انسانها بیان راهنمائی با این ویژگی را برگزینند، می توانند جهانی زلال و شفاف را تصور کنند که رها از قدرت، به صلح و ﺁشتی فرصت ظهور می بخشد و جهانیان از امکان رشد در ﺁزادی بهره مند می شوند .
6. با توجه به خصوصیات ذکر شده در بالا، بیان ﺁزادی ، بیانی می شود که انسان و جامعه انسانی را از تمامی تبعیضها (تبعیضهای دینی، ملی، قومی، نژادی، جنسی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تا طبیعی (یعنی تبعیض بسود یک شیوه زندگی به زیان محیط زیست) رها می کند. به خصوص ، آدمیان را از آنچه در درون هر انسان ، و در درون هر جامعه، به تبعیض بسود این استعداد و به زیان استعداد دیگر (یعنی فروکاستن انسان تا حد ماشین، به بهانه تخصص) می انجامد و نیز تمامی تقدمها (چه زمانی؛ تقدم گذشته بر حال و ﺁینده، یا حال بر گذشته و ﺁینده و چه مکانی؛ ناسیونالیسم های خاکی و خونی، و چه ذهنی؛ دعوای تقدم این حق بر ﺁن حق، این اصل بر ﺁن اصل و... ) ﺁزاد می کند. بنا بر این؛
7. آن بیان بیان آزادی می شود که الف) هر انسان را همواره از حقوق و استعدادهای خویش ﺁگاه نگاه می دارد و ب) زندگی او را فعالیت همآهنگ استعدادها با برخورداری از حقوق معنوی و مادیش می کند و ج) تکالیف بیرون از حقوق را الغاء می کند و تکلیف را عمل به حق می گرداند و در نتیجه، د) در سطح هر جامعه ملی، انسانها را مدافع حقوق یکدیگر و در سطح جهانی ، جامعه ها را مدافع حقوق ملی یکدیگر و پاسدار حقوق هر انسان در هرجای جهان می گرداند. در نتیجه،
8. در بیان آزادی، محلی برای دوگانگی حق و مصلحت و تقدم مصلحت بر حق نمی ماند. بیانی بیان ﺁزادی است که بنام آن، هیچ مصلحتی خارج از حقوق انسان تعریف نشود و یا به نام آن هیچ حقی از حقوق یک ملت و یا حقی از حقوق جامعه انسانی جهانی کنار گذاشته نشود. از ﺁنجا که حقوق مجموعه اند و نقض هر حقی نقض مجموع حقوق است، در بیان ﺁزادی، مصلحت بیرون از حق انکار حقوق و بلکه عین مفسدت می شود. پس پرسیدنی است در این بیان، مصلحت چه کاربردی دارد؟ مصلحت در این بیان تنها یک معنای سرراست دارد و آن نیکو ترین روش عمل به حق یا اتخاذ روش خالی از خشونت در عمل کردن به حق است. حتی اگر همین تعریف در جامعه های امروز به اجرا درﺁید، جهانی ﺁزاد و در رشد همآهنگ می یابیم .
9. بیانی را بیان ﺁزادی می گوئیم که الف) خشونت را سرشت انسان نشمارد و ب) به عدم خشونت(Non-Violence) بسنده نکند و مجموعه ای از روشهای خشونت زدائی (De-violentization) هم برای تک تک انسانها و هم برای یک جامعه و هم جامعه جهانی ارائه کند. در پایان همین مبحث، روشهای خشونت زدائی را که قرآن در اختیار انسانها می گذارد، بیان خواهم کرد.
10. بیان ﺁزادی در برگیرنده روشهائی است که جریانهای ﺁزاد اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاعها از راه؛ الف) الغای تمامی انواع سانسورها و ب) زدودن مجازها و اسطوره ها و ج) نسبی گرداندن اندریافت هرکس از حق، و بنا بر این د) ﺁزاد کردن دین ، باور و حق از وسیله قدرت گشتن را فراهم می کند. در جریان رشد است که گستره جریان اندیشه ها و دانشها و فنون و اطلاع ها هرچه گسترده تر می شود. زیرا بدین جریان است که، در رشد، انسان جانشین قدرت می شود.
11. بیان آزادی خالی کردن تعریفهای ﺁزادی و استقلال و رشد و فرهنگ، از مؤلفه های قدرت (= زور) و قراردادن میزان عدالت در جای خود است که همانگونه که در ابتدا آوردیم، میزان تمیز حق از ناحق است. در نتیجه؛
12. بیان ﺁزادی جدا کننده فرهنگ از ضد فرهنگ (= فرﺁورده های زور) بوده و انسانها را از تولید و مصرف فرﺁورده های ویرانگر آزاد و به همگان روش شرکت در مدیریت جامعه خویش و برخورداری همه جهانیان از حق صلح و شرکت در مدیریت جهان و عمران طبیعت را می آموزد. در این معنا، هستی، حقوقمند است و عدالت از جمله میزان تمیز «هستی -دارهای حقوقمند» از « فرآورده های زورست که از خود هستی ندارند و نا-بودی به همراه می آورند ». این فرآورده ها تولید و بود خود را از قدرتی (=زور) دارند که خود فرآورده روابط قوا است، یعنی در هستیِ حقوقمند جایی ندارند و بلکه ضد حق اند.
13. بیان ﺁزادی در برگیرنده اصل راهنما و روشها و هدفهائی است که انسانها را در فطرت خویش، بمثابه هستنده های حقوقمند و صاحب استعدادها و رشد یاب ، نگاه می دارد و به آدمیان امکان می دهد نیروهای محرکه خویش را در رشد هماهنگ اين استعدادها بکار برند. با این نگاه است که در می یابیم بسیاری از روابط و مناسبات کنونی که میان انسان و نیروهای محرکه جامعه وجود دارند، نه بر اساس بیان آزادی بلکه بنابر انواع بیانهای قدرت برقرار شده اند و تا این روابط تغییر نکنند رشد انسانی با مانع جدی روبه روست.
بنا بر بيان قدرت، انسان که درواقع خود نیروی محرکه ای است که سازنده و نیز جوینده نیروهای محرکه است وهمچنین توانا به تألیف و ترکیب نیروهای محرکه و بکار بردنشان در وصول به هدف ( برای مثال تولید فرﺁورده ها ) است، در « نیروی کار » از خود بیگانه و ﺁلت می شود.
* در حال حاضر و بنا بر بيان هاي قدرت، رابطه انسان با نيروهاي محركه از راه بنيادها برقرار مي شود. اين بنيادها (شامل دولت، احزاب، بنگاههاي اقتصادي و....) هيچيك اسباب رشد و آزادي انسان نيستند، زيرا همه آنها انسان را بمنزله « نیروی انسانی » بکار می برند . رابطه ای که بنا بربیان قدرت میان بنیادها و انسان ها برقرار می شود، اینست :
بنيادها ← انسان و نيروهاي محركه ( بعنوان وسیله ) ← هدف ( = قدرت ) .
بنا بر بیان ﺁزادی، رابطه تغییر می کند و ترتیب زیر را می یابد:
انسان ↔ بنیادها ↔ هدف ( = رشد انسان در آزادی از راه بکار بردن نیروهای محرکه )
توضیح آنکه در رابطه نخست مسير بنيادها تا هدف يك سويه است. يعني بنيادها از راه تخریب نيروي های محركه، انسان را از خود بیگانه می کنند تا قدرت را بزرگ و متمرکز کنند .
اما در رابطه دوم، مسير انسان تا هدف دو سويه است. بدين معنا كه انسان مولد نيروهای محركه بشمار مي آيد و متقابلا، نيروهای محركه در رشد و بارور ساختن انسان اثر مي گذارند و در آخر اين نيروها در هدف با انسان يگانه مي شوند. در این رابطه، انسان خود غایت است و رشد در ﺁزادی و برﺁوردن نیازهای وی که در جریان رشد، در او نو به نو می شوند هدف نیروهای محرکه جامعه است.
14. بیان ﺁزادی بیانی است که به هر انسان و به هر جامعه انسانی امکان می دهد ، در باورهاشان، در نظرهایی که می سازند، در دانش هایی که می جویند، علم را از ظن خالی کنند. بدین قرار، بیان آزادی، وارونه رابطه ای را با انسان برقرار می کند که بیان قدرت برقرار می کند . توضیح این که رابطه ای که بیان قدرت (دین از خود بیگانه، ایدئولوژی و...) میان خود بمثابه مرام با انسان برقرار می کند، چنین است:
دین ، مرام، و... ←انسان ← هدف، که قدرت در اشکال گوناگون سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی است
در این رابطه، مرام اصل است و انسان «برای» مرام و در خدمت مرام است و این انسان از راه خصومت و جنگ است که به دین یا مرام یا ... خدمت می کند. راست بخواهی هدف را هم خود دین معین نمی کند بلکه « بنیاد دینی » است که معین می کند و هدفی که این بنیاد معین می کند، به ضرورت قدرت است. چرا که خود بیان قدرت است.
بیان ﺁزادی، رابطه را بدین ترتیب تغییر می دهد: