سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 696

تاریخ انتشار 10 اردیبهشت 87 برابر با 28 آوریل 2008

 

پرسشها ازدکتر حسن رضائی و

پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش سوم

 

    پیش از بررسی چهارمین حکم موجود در مقدمه بحث (= فهم عقلانی و عصری از قرآن یا سازگاری آن با مدرنیته)، بجاست یادآور  شوم که نقد نظرها-بدان سان که در مقدمه پرسشها آمده اند- این فایده را دارد که معلوم می کند کنار گذاشتن بخشی از قرآن چگونه خلاء یاخلاء هایی به وجود می آورد که به جای آنها بناگزیر باید از بیان یا بیانهای رایج وام گرفت. اما  بیانهای رایج در دنیا و رایج تر از همه نیز لیبرالیسم، همگی بیانهای قدرت هستند. لیبرالیسم، برای مثال، بیان آزادی نیست، بیان قدرت و مرام سرمایه داری است. گذاشتن لیبرالیسم به جای بیان آزادی امری تجربه شده است، هم در ایران و هم در کشورهای دیگر. در ایران و در همین رژیم کنونی، بنا بر طبیعت استبدادی ای که دارد، همچنان به منظور تداوم ستمگری، تجربه روی آوری به هر بیانی به جز بیان آزادی در حال تکرار است. به ویژه در قلمرو اقتصاد، این رژیم ادامه دهنده بیراهه رژیم پهلوی است. زیرا با قرار گرفتن در موقعیت زیر سلطه، کار اقتصاد، به خصوص وقتی که صفت لیبرال  پیدا می کند، جریان دادن ثروتها  و استعدادها  و دیگر نیروهای محرکه به سوی اقتصاد مسلط می شود. نوع دیگری از جانشینی نیز در بخش بزرگ دیگری از جهان آزمایش شده است: مارکسیسم لنینیسم، که حاصل آن تجربه نیز شکست بود. هم اینک ما در دوره ای به سر می بریم که برخی از اندیشمندان امروزه در خود غرب معترف اند که از یافتن اندیشه راهنمای جدیدی ناتوان اند، چه رسد به بیان آزادی.  کسی چون گراهام فولر، استاد تاریخ، حتی بر اینست که اندیشه راهنمای درخور «عصر جدید» را در ایران و هند یا کشورهائی چون چین و مصر باید سراغ گرفت. روشنفکران فرانسوی، در دیدارشان با گرباچف، سخنی با این مضمون به او گفته اند که "ما به آخر خط رسیده ایم مگر این که در آن سو، اندیشه راهنمائی تولد یابد."  اندیشه راهنمائی که بکار بیرون رهاندن انسان و جانداران و محیط زیست از مرگ در بن بستی باشد که استبداد فراگیر سرمایه داری پدید آورده است، همانا بیان آزادی است وگرنه، یک بیان قدرت را جانشین بیان قدرت دیگری کردن به این زعم که این بیان تازه «عصری» است یا "مدرن" است یا "فرامدرن" و نظائر آن، مرگ در بن بست را زودرس تر می کند.  به هنگام پاسخ دادن تفصیلی به پرسشهای مطرح شده به این موضوع بازخواهم گشت و در باره امر مهمی که منطق صوری آن را از چشم خرد می پوشاند به بررسی بیشتر خواهم پرداخت.امااکنون به بررسی ای که در نوبت پیبشین پیرامون نظرهای ذکر شده یا به تعبیر روشن تر "احکام" ده گانه ای که در مقدمه پرسشها آمده بود و آنها را در نوشته اول احصاء کرده بودم ادامه می دهم تا نوبت به اصل پرسشها رسد.در بخش دوم مقاله سه حکم از این احکام ده گانه را موردبحث و بررسی همه جانبه قرار دادم. اکنون به باقی احکام می پردازم.

 

حکم چهارم؛ فهم عقلانی و عصری از قرآن یا سازگار کردن آن با مدرنیته؛

     این حکم به غایت مبهم است. بخاطر غفلتهائی که عقل صادر کننده این حکم از خودش نشان داده است، باید نتیجه گرفت روش کار او منطق صوری بوده است. توضیح بیشتر این که؛

1. پرسیدنی است از کدام عقل سخن به میان است؟ عقلی که به قول نیچه، قدرت را مدار می کند یا عقل آزاد؟ روشن سخن این که آیا باید قرآن را موافق عقل حاکم بر دولت های غربی که امثال بوش و سارکوزی و برلوسکنی در آن به قدرت می رسند «عقلائی» کرد و از این طریق بقا در روابط مسلط زیر سلطه را توجیه کرد؟ یا باید عقل را آزاد کرد و از او خواست در آزادی از روابط قوا حق را از نا حق تمیز دهد؟ آیا همین «فهم عقلائی و عصری»، فلسفه عقل را در غرب گرفتار بن بست نساخته است و مدتهاست یکی از پروژه های اصلی خود فیلسوفان «مدرن» و «پست مدرن» گشودن این بن بست نیست؟ آیا بناست تحت این شعار زیبا قرآن را با توقعات قدرت در محتوی و شکلی که در غرب جسته است تطبیق دهیم و بنابر این بر صدور نیروهای محرکه خود همچنان بیفزائیم تا فقر کامل و تا سوختن کامل به آتش خشونت هم بدین کار خویش ادامه دهیم؟

2. مدرنیته چیست؟ این پرسش نیاز به بحثی دراز دارد. در مطالعه ای که درباره دموکراسی به انجام رسانده ام، بخشی از آن به موضوع رشد و نظریه های رشد در قرن گذشته تعلق دارد که در ضمن به این پرسش با تفصیل پرداخته ام و به همین دلیل این بخش از مطالعه دو کتاب شده است: یکی در باره  رشد در غرب و دیگری پیرامون رشد انسان و اصل نو به نو شدن، وقتی انسان از روابط قدرت آزاد است. در کتاب اول، رشدی را که نخست در غرب و سپس در بقیت دنیا اسطوره شد  و البته سرانجامش را که شکست است، بررسی کرده ام. امیدوارم این کتابها به زودی در اختیار هموطنان ام قرار گیرند. «رشد» در قرن گذشته اسطوره گشت زیرا سرمایه جانشین رشد انسان شد و جباری می باید می گشت که کسی نتواند در باره اش چون و چرا کند. روند سرمایه سالاری که بر زندگی انسانها و محیط زیست حاکم گشت،  ویرانگر حیات هم خود بشر و هم دیگر مخلوقات خدا، از سطح زمین تا اعماق اقیانوسها گشت، تا جایی که افزون از دو سوم فرآورده های بشر امروز ویرانگر شدند و همچنان هستند. مصرف گرایی دیوانه وار و توسعه صنایع جنگ و خشونت تا انواع فساد های مالی و اقتصادی (به گونه ای که در آمریکا مجموع ثروت یک درصد مردم به اندازه ثروت 90 درصد جامعه است) و افزایش دائمی مخدرها و سرگرمی ها و بورس بازی و بحران شدید انرژی بس نبودند، به تازگی قیمتهای سر به آسمان کشیده مواد غذائی در سراسر جهان نه تنها زنگ خطر را برای بخش فقیر نشین جهان به صدا درآورده اند بلکه در خود غرب هم طبقه گرسنگان را  به وجود آورده اند. مغازه ها در غرب پر از مواد غذائی هستند اما تعداد زیادی از مردم به طور فزاینده ای دیگر قادر به خرید کالاهای اساسی خود نیستند.(1) باری، اگر مدرنیته  سرمایه سالاری و آسیبها و نابسامانیهای روز افزونش باشد که غرب و نیز تمامی جهان را هم اینک گرفتار سرانجام خشونت بار کنونی کرده است، منطبق کردن قرآن با آن، اگر هم ممکن باشد، تنها ابعاد فاجعه را بزرگ خواهد کرد.  و هرگاه  عقل مداری باشد و عقل خودبنیاد غربی اسطوره از کار در آید و نه تنها آزادی نجوید بلکه پیوسته بر بر مدار قدرت کار کند ( به قول نیچه )، کار فلسفه اش به بن بست می کشد و فیلسوفان ناگزیر می شوند بن بست را بگشایند و یا از خیر این مدرنیته درگذرند.

3. اما هرگاه عصری گری و مدرنیته، پذیرفتن و بکار بستن حقوق انسان و حقوق ملی و حقوق جامعه جهانی و تنظیم رابطه ها بر اصل موازنه عدمی (=آزادی انسان و جامعه از روابط قدرت) و رشد انسان به مثابه مجموعه ای از استعدادها، از جمله استعدادهای ابتکار و خلق و دانش و فن جوئی و انس (= حق صلح و زیستن در صلح و رشد در آزادی) معنا شود، که حق هم همین هست، نیاز به دو کار است:

 یکی باز ایستادن از تعریف حق و آزادی بر محور قدرت که فرآورده «مدرنیته» غرب است و دیگری جستن بیان آزادی که بدان انسانها خویشتن را بمثابه دارنده حقوق ذاتی در هستی باز یابند. در این معنا مدرنیته می شود کاستن از نقش قدرت (=زور) در زندگی فرد و در رابطه فرد با فرد و گروه با گروه و جامعه با جامعه و جریان دادن نیروهای محرکه در رشد انسان و عمران طبیعت، یعنی نو به نو شدن واقعی که فرق دارد با تجدد صوری که ویران شدن حیات و خرج تمرکز و تکاثر و انباشت قدرت شدن است.

 آری تمیز دادن این معناها از یکدیگر و به انسانها امکان شتاب گرفتن در راست راه رشد دادن مدرنیته حقیقی است.

4. رشد امری انسانی است، اما بسیاری از سردمداران تجددطلب در طول قرن گذشته و هنوز از این امر حیاتی غفلت می کنند. این غفلتی بس ویرانگر است که خیلی هم دیرپا شده است. هرگاه از این غفلت بدرآئیم، تصدیق می کنیم که از بیرون نمی توان تجدد را به انسان تحمیل کرد. فاجعه هایی که تحمیل دین (تا دوران مدرنیته) و استعمار (بنا بر این حکم که قانون ترقی در همه جا یکی است و غرب مأموریت دارد جهانیان را به فرهنگ متعالی غرب در آورد) و ایدئولوژی (مرامهایی که در قرن بیستم از راه زور تحمیل شدند) و  جدیداً صدور دموکراسی (شعار آقای بوش و محافظه کاران جدید)  ببار آورده اند،  می باید  اهل عبرت و تأمل را  دست کم به این فکر بیاندازد که  دوران «سازگار کردنها» به سر رسیده است و عصر جدید، عصری است که باید موانع رشد را از پیش پای انسانها برداشت تا انسانها بتوانند زندگی خویشتن را عمل به حقوق خویش کنند و با بکار انداختن استعدادهای خویش، "خود جوش"، رشد کنند.

5. غفلت پنجم اینست؛ هر انسان در جامعه ای و محیط زیستی زندگی می کند. هرگاه این انسان، آزاد و نظام اجتماعی اش                                                               بازباشد،  با همکاری محیط زیست، فرهنگ آزادی را می سازد. جامعه ها فرهنگها را می سازند و این فرهنگها، هم                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                        همسانی ها دارند و هم ناهمسانی ها. حال هرگاه جامعه ای بخواهد فرهنگ جامعه دیگری را جانشین فرهنگ خود کند، نخست می باید خود را عقیم کند. قول ملکم خان که در جریان اخذ تمدن غربی، ایرانی می باید از هر ابتکاری خودداری کند، بجا بود. نابجا غفلت او از این امر بود که چنین اخذی ناممکن است.  کار در خور عقل آزاد و مسئول، نگرش در فرهنگی است که دارد؛ برای مثال کار عقل آزاد در بحث رشد در جامعه ایرانی، تمیز فرهنگ آزادی از ضد فرهنگ قدرت است. در حقیقت، مانع بزرگ رشد، افزایش عناصر ضد فرهنگی ناشی از روابط قوا در فرهنگ است، یعنی آن عناصری که سبب کاسته شدن از میزان باروری فرهنگی و افزایش روز افزون بار زور در رابطه ها و در نتیجه، فزونی میزان ویرانگری بر سازندگی شده و می شوند. هرگاه جامعه، آزادی خویش را باز نیابد و به خلق فرهنگ آزادی توانا نشود، عصری گری و تجدد زیر سرمشق بیانهای قدرت ه&