سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 695

تاریخ  انتشار 26 فروردین 87 برابر با 12 آوریل 2008

 

پرسشها از حسن رضائی و

پاسخها از ابوالحسن بنی صدر

 

قرآن کلام خدا، کلام محمد، یا آمیزه ای از هر دو؟

 

قرآن در اندیشه موازنه عدمی- بخش دوم

 

 

در ادامه  نقد عمومی نظرهایی که در مقدمه بر پرسشها عنوان شده اند چند نکته دیگر باید افزود:

 

1.  در  بخش پیشین این مطالعه (نقد شماره4)، خاطر نشان کردم که کلام متناقض را عقل قدرتمدار صادر می کند . اینک بر آن می افزایم که متناقض، صفت سخن دروغ است. راست، سخن خالی از تناقض است. دروغ در حقیقت زبان رسمی قدرت است. از این رو، هیچ بیان قدرتی که خالی از تناقض باشد وجود ندارد. بر این اساس، اگر قرآن را بیان قدرت گمان بریم، نزاع بر سر زمان (زمان دریافت و ابلاغ وحی) و مکان (جامعه عربستان آن زمان)، مشکل را حل نمی کند. در حقیقت، از زمانی که اسلام، به مثابه بیان آزادی، در اسلام بمثابه بیان قدرت از خود بیگانه شد، نزاع کهنه و نو در جهان مسلمانان نزاعی دائمی گشت و تا بخواهی فرقه ها و انواع تضادها پدید آورد. در حال حاضر نیز، در جهان مسلمانان همچنان میان بیان قدرت قدیم (اسلام فقاهتی) و این یا آن بیان قدرت جدید، نزاع برقرار است. از سوی دیگر، نزاع بر سر راست و دروغ، یا حق و باطل هم نیست.  چرا که اگر نزاع بر سر حق و باطل بود، لاجرم دانسته می شد که حق، هستی شمول است و این دروغ و ناحق هستند که به قید زمان و مکان محدود می شوند.  با وجود تصریح قرآن بر این که کلامِ حق است و با وجود این که کذّابان را یکی از چهار گروهی می شمارد که از رحمت و آمرزش خداوندی برخوردار نمی شوند، دو طرف نزاع  به سراغ قرآن بمثابه بیان حقوق نرفته اند و هنوز نیز نمی روند. آیا این شگفت آور نیست؟

با آنکه در غرب، پاره ای از اهل خرد هم اکنون پی برده اند که عقل توجیه گر، آنها را به بن بست کشانده است و زمانه کنونی را زمانه ورشکست ایدئولوژی ها می خوانند و این خود فرصتی است برای آزاد کردن عقل و باز یافتن بیان آزادی، در جهان مسلمانان همچنان عقل در مدار بسته ناشی از نزاع میان جانبداران «کهنه» و طرفداران «نو» گرفتار است.  همین بحث در مورد قرآن به این گونه که از سوی بسیاری در حال طرح است خود گواه این واقعیت است. برای مثال، «نو گرا» می گوید: در قرآن، از حقوق انسان خبری نیست و «کهنه گرا» می گوید: در قرآن تکالیف انسان بر شمرده شده اند. فرق این دو قول در چیست؟ « کهنه گرا» نمی داند و یا نمی خواهد بداند که تکلیف، همانا عمل به حق است نه چیز دیگری. اگر در قرآن فهرست کاملی از حقوق نباشد و تنها تکالیفِ خارج از حق در آن فهرست شده باشند، بی درنگ باید گفت کلام خدا نیست، کلام فرعون است و بیانگر سلطه. و «نوگرا» از خود نمی پرسد: اگر در قرآن حقوق انسان اصل نیست، از یک سو، و حقوق هر موجود زنده هم ذاتی او می باشد، از سوی دیگر، پس باید گفت قرآن بکار زندگی انسان حقوق مدار نمی آید و روشی نیست که به انسان امکان بدهد استعدادهای خویش را به نحو همآهنگ، فعال کند. بنا بر این، درواقع، چنین قرآنی بکار رشد نمی آید.  حتی اگر کسانی حقوق انسان را حقوق وضعی بشمارند و قائل شوند که این نوع حقوق هم در قرآن نیامده اند، باز اگر فرض کنیم این حقوق لازمه رشد انسان اند، قرآنی که بیانگر این حقوق نیست به چه کار می آید؟ ممکن است «نوگراها» مدعی شوند بکار توجه به خدا و خدا پرستی می آید. دورتر، توضیح خواهم داد با غفلت از کدام واقعیتها این توجیه ساخته شده است و چرا چنین قرآنی حتی بکار روی آوردن به خدا و خداپرستی نیز نمی آید.

2. عقلهای توجیه گر از این امر که دلیل حقانیت حق در خود حق است و نه در بیرون آن ( خواه گوینده و یا غیر او ) غفلت می کنند. وقتی  معیار این است که «چون حق است  خدا می گوید و نه چون خدا می گوید حق است»،  پس می باید به سراغ قرآن رفت و دید حق هست یا نیست؟. در حال حاضر، یک طرف می گوید: قرآن کلام خدا است و طرف دیگر می گوید: کلام پیامبر است ( نزد برخی هم لفظ و هم معنا و نزد برخی دیگر مضمون از خدا و به معنی و لفظ در آوردن از پیامبر).  پیش از این توضیح دادم که عقلهای توجیه گر، بر اساس اصل راهنمای خود و نه بر اساس اصول راهنمائی که قرآن تعریفشان می کند و با اتخاذ روش خاص خود، و باز نه روشی که ترجمان اصول راهنمائی هستند که قرآن تعریفشان می کند، این یا آن توجیه را می سازند. بدیهی است  عقل توجیه گر نمی تواند دلیل را در موضوعی ببیند که می خواهد قبول یا رد آن را توجیه کند. در بیرون از موضوع است که به دنبال دلیل  می رود و آن را در مطلوب ذهنی خود می جوید . برای مثال، یکی چون پیشاپیش خشونت را سرشت انسان انگاشته است، آیه های قرآن را با این انگاره (پیش فرض) سنجیده و در آیه دخل و تصرف می کند تا آن را با انگاره خود سازگار کند. مفسر دیگری از آنجا که پیشاپیش تعیین کرده است که مخالف خشونت است، می آید قرآن را با این اصل پیشینی می سنجد. این دو مفسر ممکن است یکی از این  حکم ها را در باره قبول یا رد شدن خشونت گرائی در قرآن،  صادر کنند:  یا می گویند:  قرآن روش بکار بردن خشونت است، یا  می گویند: آن آیه ها که مسلمانها را به جنگ بر می انگیزند مربوط به دورانی هستند که انسانها رشد نکرده بودند و خشونت گرائی ارزش بود و یا  اینکه می گویند: آیه ها مربوط به دوران گذار هستند و ما هنوز در این دوران هستیم و نظائر این توجیهات. ولی روش عقل آزاد که دلیل را در موضوع می جوید و پیشاپیش نظری را نمی پذیرد تا بر متن تحمیل و آن را با مطلوب خود سازگار کند، این گونه نیست. روش عقل آزاد این است که خویشتن را با خود انتقادی مستمر تا حد امکان از این و آن پندار آزاد می کند و می کوشد دلیل هر حکم قرآنی را در خود آن حکم بجوید. یعنی اجازه می دهد قرآن خودش سخن بگوید. 

3. عقل توجیه گر از این واقعیت نیز غافل می شود که حقوق، مجموعه ای همساز را تشکیل می دهند. بنا بر این، هرگاه بخشی از قرآن را (برای مثال آنچه به رابطه انسان با خدا برمی گردد) حق و بخشی دیگر (برای مثال احکام جزایی آن) را دست کم آمیخته ای از حق و ناحق بدانیم، ناگزیر پذیرفته ایم که این دو بخش یک مجموعه منسجم و هماهنگ نمی سازند. یا برای مثال، هرگاه بر این نظر شویم که بخشی از قرآن با علم روز سازگار نیست، با این پندار چگونه می توانیم بگوئیم از سوئی قرآن مکرر انسانها را به علم جستن می خواند و از آن سو، بخشی از آن مغایر علم است؟ بالاخره انسان امروزی می بایستی با علم روی به خدا آورد یا با جهل؟

این ادعا که بخشهایی از قرآن با علم نمی سازد تناقضهای دیگری نیز در بردارد. از جمله؛

 3 / 1 کتابی که در آنچه به انسان و دیگر آفریده های قابل شناخت مربوط می شود، بر خطا است، چگونه ممکن است در خداشناسی بر صواب باشد؟

3/2. انسانی که دانش می آموزد و در می یابد بخشی از قرآن با علم سازگار نیست، چگونه بتواند خدای نادان را بپرستد؟

3/3. هرگاه گفته شود خداوند علم محض است و وحی او نیز علم است اما پیامبر از درک «مضمون» وحی ناتوان و علم را به جهل برگردانده است،  اولاً،  قرآن دیگر به چه کار می آید؟ و ثانیاً، خدائی که از میان همه آفریده های خود نتوانسته است انسانی را برگزیند که توانا به درک پیام او باشد چرا در خور پرستش است؟ چنین قرآنی به چه کار انسان می آید و چگونه می توان قول چنین پیامبری را پذیرفت وقتی می گوید به او وحی می شود؟

3/4 از جهل به علم راه نیست. روش رسیدن به علم، علم است همانگونه که روش رسیدن به حق، حق است. هرگاه فرض این باشد که هدف قرآن متوجه ساختن انسان به خداست، به ترتیبی که او زندگی خویش را بر اساس رابطه با خدا تنظیم کند (که موازنه عدمی همین است)، ناگزیر روش درخور این هدف را باید بشناساند تا بکار رود. به سخن دیگر، بخشهای مختلف قرآن می باید مجموعه ای پدید آورند تا که انسان با روش کردن رهنمودهای آن، رابطه با خدا (=عمل به حقوق) را اساس زندگی خود و ومیزانی برای رابطه اش با انسانها و آفریده های دیگر کند. اگر انسان شناسی قرآن و روشهایی پیشنهادی آن برای توجه به خدا، بر خطا باشند، آنگاه معرفت به خدا و شناختن مقام انسان و خدا پرستی و تنظیم رابطه ها بر پایه رابطه با خدا نا ممکن می شوند.

4. معرفتی که عقل توجیه گر کسب می کند اگر نگوییم همه ظن، دست کم آمیخته ای از علم و ظن است.  چنین عقلی مدام تمایل دارد «من قال» ( چه کس گفت) را جایگزینِ «ماقال» (چه گفت ) کند. اما چرا؟ زیرا از راه ایجاد تردید در توانائی و راستگوئی و...گوینده تصور می کند که می شود راحت تر گفته را از اعتبار انداخت. این روش، یعنی سنجیدن حق به شخص و نه شخص به حق، روش ویرانگری است و با ویرانگری نمی توان حق را از ناحق تمیز داد. ویرانگری ناحق است و ناحق نه مجرای ابراز حق می شود و نه مصدر آن. عقلی که محدود به زمان و مکان می شود، از خلق و از ابتکار ناتوان می شود زیرا توانائی آزاد شدن از محدود کننده ها و این همانی جستن با هستی هوشمند را نمی یابد.

این روش البته ابتکاری نیست که عقلهای توجیه گر به تازگی در ایران یافته باشند؛ روشی است که  در همه جامعه ها،  از دیرباز بکار رفته و می رود. در میان مسلمانان و به ویژه در باره پیامبر اسلام، از آغاز بعثت تا امروز، این روش بکار رفته است و می رود. بدیهی است در این سو نیز اسطوره سازان مذهبی قرار دارند که خدا و پیامبر را چماق کرده اند و می کنند تا هر انتقادی را، ارتداد بخوانند (اگر انتقاد کننده مسلمان است) و کافر بخوانند اگر ناقد مسلمان نیست. حال آنکه «ماقال» (=متن قرآن) خود در پیش ماست. شیوه عقل آزاد اما چنین نیست. عقل آزاد، نخست، بر وفق اصول راهنما، شفاف و سر راست معنا یا معانی ای را که در نظر دارد با لوازمشان بیان می کند. آنگاه وجوه مختلف مسئله ای را شناسائی می کند که موضوع مرکزی بررسی و تحقیق اوست. سپس راه حل پیشنهادی را به تجربه و آزمون می گذارد. روش تجربی به او امکان می دهد که کار خود را نقد کند و تا رسیدن به حل مسئله پیش برود. بدین شیوه، چنین عقلی به یکی از دو نتیجه زیر می رسد:

4/1. از راه تجربه، شناخت او از مسئله و از راه حل آن، تصحیح شده و بنا بر این حق و دقیق و شفاف گشته و او به این نتیجه می رسد که راه حل پیشنهادی قرآن صحیح است. و روشن است هرگاه مسئله همه مکانی و همه زمانی باشد، راه حل نیز  می باید  در همه وقت و همه جا صدق کند.

4/2. از راه تجربه، شناخت او از مسئله و از راه حل آن، تصحیح شده، و بنا بر این دقیق و شفاف به این نتیجه می رسد که راه حل پیشنهادی، راه حل صحیح مسئله نیست و یا راه حل بهتر از آن وجود دارد.     در حالت دوم، عقل آزاد چون نمی تواند بدین نتیجه خود را قانع سازد، بنا را بر این می گذارد تا کامل کردن علم خویش پیش رود. از این رو، نتیجه ناتمام دوم را موضوع کار و تحقیق بعدی می کند و در همین مسیر ممکن است به این نتیجه برسد که بسا یافتن راه حل صحیح در گرو رعایت اصل یا اصولی است. این روشی بود که خود من در زمان بررسی موضوع جرم و مجازات در قرآن که در کتاب حقوق انسان به تفصیل آورده ام پیش گرفتم. عقل آزاد، این بار، راه حل را با توجه به اصول حاکم بر آن بکار می برد. در صورتی که قرآن بیان آزادی باشد، اصول حاکم بر این یا آن راه حل، او را به بهترین راه حل در خور زمان و مکان راه می برند. و اگر هم در حین تحقیق قرآن را بیان آزادی نیافت، چنین عقلی شجاعت لازم را دارد که بگوید: تجربه مرا به این نتیجه رساند که قرآن بیان قدرتی است نظیر دیگر بیانهای قدرت و محکوم به ایجابات زمان و مکان خود. با این حال، چون خود را خدا نمی دانم، هم از نقد تجربه خود استقبال می کنم و هم خود به نقد آن می پردازم. اگر به یمن نقدها و ادامه تجربه، خود را بر خطا یافتم، از خطای خود باز می گردم.

    تکرار می کنم «من قال» (برای مثال، خدا گفت یا پیامبر گفت) را جانشین «ماقال» (متن قرآن) کردن، عقل توجیه گر را گرفتار تناقضهای حل ناکردنی فراوانی می کند.

5.  حق ها با واقعیت ها رابطه برقرار می کنند. غیر از این که حقوق هر موجود، ذاتی او هستند، هیچ حقی با مجاز و با قدرت رابطه برقرار نمی کند زیرا قدرت ناقض حق است. اگر هم اکنون دین، به جای دین حقوق بودن، دینِ تکالیف بریده از حقوق گشته است، بدین دلیل است که معطوف به قدرت شده است. ولی قدرت، به محض معرفت انسان بر حق - که لازمه چنین معرفتی  آزادی بیان و مبارزه با سانسور است - ، از این میان بر می خیزد. به بیانی کامل تر، «حق می آید و باطل می رود» .  در حقیقت، عقل آزاد جز رابطه مستقیم با واقعیت برقرار نمی کند و عقل قدرتمدار نمی تواند با واقعیت رابطه «مستقیم» برقرار کند . زیرا از  راه قدرت با واقعیت رابطه بر قرار می کند و می کوشد عین را تابع ذهن بگرداند. تمامی عقلهای قدرتمدار میان عین و ذهن رابطه تابعیت بر قرار می کنند. در این رابطه ، واقعیت همواره باید تابع  دلخواه ذهن باشد  درحقیقت این رابطه را برای آن برقرار می کنند که واقعیت را تخریب و آن را هزینه هرچه بزرگ تر و متمرکزتر کردن قدرت کنند. عقل توجیه گر اصلاً این پرسش را از خود نمی کند که چگونه قرآن می تواند روش بکار گرفتن انسان و زینده ها و هر آنچه در طبیعت هست بسود قدرت باشد؟ چنین عقلی این پرسش اساسی را از خود نمی پرسد، زیرا از رابطه حق با واقعیت غافل بوده و برآنست تا بیان قدرت دلخواه خود را جانشین بیان قدرتی کند که بسا دیروز می پسندید و امروز  نمی پسندد.

     به مناسبت یادآور می شوم که اگر قرآن رهنمودی برای دولت، در معنای ساختار سازمان یافته قدرت، ندارد،  بدین جهت است که تا آن روز که دولت سازماندهی مدیریت جامعه با مشارکت همه اعضای آزاد و برخوردار از حقوق آن نگشته ، دولت ساختار قدرت است و قرآن روش آزاد کردن انسان از قدرت است و نه توجیه آن. قرآن از آنجا که روش آزاد کردن انسان از قدرت است،  روشهای آزادی انسان از قدرت و انحلال آن را یک به یک شناسانده و انسانها را به بکار بردن آنها می خواند. [1]

6 . قرآن روش آزاد ماندن عقل را به او ( عقل) یادآور می شود و، جای جای، هشدار می دهد که هرگاه توجیه گر شود، تخریب را روش می کند  و  کار خود را همواره با تخریب آغاز می کند. چرا؟ زیرا چنین عقلی از آنجا که در خود خلاقیتی نمی یابد، می کوشد چیزی را خراب کند تا بلکه بدین وسیله دلخواه خود را جانشین آن کند. یا بیان آزادی را خراب می کند تا بیان قدرت را جانشین آن کند و  یا این بیان قدرت را خراب می کند تا بیان قدرت دیگری را جانشین آن کند . حال آنکه کار عقل آزاد نقد آنچه هست است به قصد پیراستن آن از نقص ها است . دانش، دانش را خراب نمی کند بلکه آن را نقد می کند تا کمال بجوید. از این رو است که قرآن، روش تخریب دینهای پیشین را در پیش نگرفته است. بلکه آنچه را هست نقد می کند و آنچه را هم نیست پیشنهاد می کند تا بیان آزادی کاملی را در اختیار انسان بگذارد. این روش متعلق به فرهنگ آزادی است. این که  قرآن دارای چنین روشی است، و این که هیچ بیان قدرتی را نمی توان یافت که حاصل تخریب بیان قدرت دیگر نباشد، آشکار می کند که قرآن بیان قدرت نیست.

    حال با الهام از این روش قرآن، باید ببینیم آن نظرها یی که در مقدمه بحث ذکر شده بودند شیوه نقد را پیش گرفته اند یا شیوه تخریب؟، یعنی آیا ساخته ای را نقد می کنند تا همان ساخته کمال جوید و یا آن را تخریب می کنند تا ساخته خود را جانشین آن کنند؟ بررسی نظریه های مذکور با چنین دیدی به ما می تواند بگوید آیا عقل ها آزاد بوده اند یا توجیه گر؟  و همچنین ما را از این واقعیت آگاه می کند که آیا خود این نظریه های عصری ساز به جای جبران ویرانی های رخ داده (برای مثال و در ایران کنونی، به ویرانی ها و ستم گستری های ناشی از شکل گیری نظریه ولایت مطلقه فقیه که نظری ضد قرآنی است توجه شود)، موجب نشده اند که طول عمر اسلام از خود بیگانه در بیان قدرت ( دین دولتی یا دین ابزار دولت و قدرتمداری ) بیشتر شود و در وطن ما و بلکه بسیاری از مناطق دنیا، ویرانی بر ویرانی و ستم بر ستم بیفزاید؟

7. عقل توجیه گر، چون ثنویت را اصل راهنما می کند، هم خود را محدود می کند و هم موضوع کار خود را. به محدود کردن قرآن به زمان و مکان خاصی پیش از این پرداختم و به هنگام پرداختن به اشکالهای 10 گانه، باز می پردازم. اما مهم ترین خطای چنین عقلی، محدود کردن کار به دو بیان قدرت و بکار بردن قیاس صوری در مقایسه این دو و غفلت کامل از بیان آزادی است. پیش از پرداختن به انواع قیاس های صوری میان احکام قرآن و احکام مندرج در بیان های قدرت این عصر، اگر عقل به کار اصلی خودش واگذاشته می شد با این پرسش مهم آغاز می کرد که آیا قرآن بیان آزادی هست یا نیست؟ قرآن خود به تکرار می گوید یک بیان است، به این معنا که سامانه ای از اصول راهنما و فروع، از حقوق و روشهای عمل به حقوق و شیوه های خشونت زدائی و...  است. اما در همه این نظرها، از دیدن این سامانه و طرح این پرسش اساسی غفلت می شود.

8.  عقل توجیه گر راه حل را از خود مسئله (برای مثال، رشد و توسعه انسانی) بدست نمی آورد. به بیان روشن تر، این انسان بمثابه واقعیت نیست که می باید راه و روش زندگی آزاد را در پیش گیرد بلکه او می باید به قالبی درآید که عقل توجیه گر از پیش خود ساخته و یا به عاریت گرفته است. خاصه مشترک تمامی بیانهای قدرت اینست که انسان فعال را به انسان فعل پذیر بدل می کنند و ناگزیرش می سازند خویشتن را به این و آن قالبی درآورد که این یا آن بیان قدرت ارائه می کند. این بیانها در واقع به انسان نقشی نمی دهند، به قدرت است که نقش می دهند. به قدرت نقش می دهند و خشونت را روش می کنند زیرا انسان که موجودی ذاتاً حقوقمند و مجموعه ای از استعدادها است و از راه عمل به حقوق و بکار انداختن استعدادها رشد می کند نیاز به برخورداری از حق صلح و فراخنای لااکراه دارد و بنده قدرت نمی شود. برای آنکه به قالبی  درآید که قدرت می سازد، باید از رشد در آزادی بیفتد و عقیم شود.  عقیم شدن و به قالب درآمدن  جز با کاربرد خشونت امکان پذیر نیست.

      رشد و ترقی زمانی در غرب اسطوره شد. امروز، اهل تحقیق می گویند این اسطوره شکسته است. با وجود این، همچنان این اسطوره توجیه گر تحمیل قالب هائی است که بیان قدرت ساخته اند و عقول انسانها  در آنها ساخت می گیرند. برای مثال، لیبرالسیم به مثابه بیان راهنمای سرمایه داری، به قول مارکوزه[2] ( نویسنده کتاب انسان تک بعدی)، انسان را در مصرف کننده ناچیز می کند. نازیسم و فاشیسم و  لنینیسم استالینیسم  و مائوئیسم و بعثیسم و ولایت مطلقه فقیه و... قالبهای دیگری هستند که عقول چند نسل از انسانها، در طول یک قرن، در آنها ریخته شدند. حاصل آن، ویرانی های عظیم و مسائلی شدند که همچنان بر هم افزوده می شوند . بدین قرار، نظریه ای که «عصری کردن» انسان و زندگی را هدف قرار می دهد ، بنفسه، اعتراف به این واقعیت است که راه حل در بیرون مسئله، پیشاپیش تشخیص داده شده است و انسان  می باید خود را با آن تطبیق دهد. در قرنی که گذشت،  فراماسونهای ایرانی، بر آن شدند که تمدن فرنگی را بی دخل و تصرف باید پذیرفت و ایرانی می باید در این قالب شکل بگیرد . استبداد پهلوی ها مأمور در آوردن ایران به این قالب شد . این روش در ایران و هر کشور دیگری که بکار رفت، شکست خورد . زیرا  ضد رشد و ضد حیات، ( حیات بمثابه مجموع حقوق و استعدادها در فعالیت و رشد) بود .

      اما عقل آزاد می کوشد قبل از هرچیز خود را از اسطوره ها آزاد کند و در انسان، بمثابه موجودی رشد یاب بنگرد و برای رشد او نیز، تعریف و روشی را بیابد که بر پایه آن، نه قدرت، که انسان از راه عمران طبیعت و تدارک محیط زیست برای همه زیندگان، رشد کند، نه این که خود و محیط زیست را به ویرانی سوق دهد. عقلی که می خواهد از طریق مقایسه یک شکست خورده (تجددِ غرب یافته) با شکست خورده دیگر (سنتِ فقه ساخته) و استفاده از «فکر جمعی جبّاری» که تحت نام «عصری» و «مترقی» و «مدرن» و این یا آن اسطوره سازی ها، حل مسئله کند، پیش از این راه بجائی نبرده است و بعید است از این پس نیز راه بجائی ببرد. آنچه هنوز جایش در میان بسیاری از نظرپردازان ما خالی است پیشنهاد روش رشد در آزادی و کرامت مندی است که هم به انسان این عصر و هم به انسان های  عصرهای آینده بتوان آن را پیشنهاد کرد .

      زنهار! همانطور که هر حقی ذاتی حیات است، هر راه حلی نیز ذاتی مسئله ای است. راه حل بیرون از مسئله، قدرت فرموده  و، بنوبه خود، مسئله ساز است. تافلر مدعی است مسائلی که در یک عصر ایجاد می شوند، در عصر پس از آن حل می شوند. اما زمان شهادت می دهد که قدرت مسئله هائی را که ایجاد می کند، نه تنها نمی تواند حل کند، بلکه مسئله های جدید می سازد و برقبلی ها می افزاید. مسئله ها وقتی راه حل می جویند که بیان آزادی جانشین بیان قدرت شود.

9. از آنجا که هر تخریب و هر تحدیدی متکی به  تبعیضی است، عقل توجیه گر نیز تبعیض تراش است . از این رو، در ابتدا از تقسیم محتوای قرآن به خطاپذیر و خطاناپذیر شروع می کند و به سود بخشی از قرآن که به زعم او خطاناپذیر است تبعیض قائل می شود تا به دنبال آن، بسود نظری تبعیض برقرار کندکه مطلوب اوست و می خواهد هرجور شده آن را جانشین «بخش خطاپذیر» کند .  غافل از این که تبعیض میان این و آن زمان و مکان ساختن و بی توجه به این امر که چه بیانی راه و روش آزاد شدن انسان از بندگی قدرت است و کدام بیان نیست،  بیانی را کهنه و بدوی و  بیان دیگری را نو و  مدنی انگاشتن، خواسته یا ناخواسته، کار را به تبعیض ویرانگرتری می کشاند: تبعیض بسود قدرت و به زیان آزادی.  به سخن دیگر خالی پنداشتن قرآن از بیان آزادی و حقوق انسان و غیر انسان .  غافل از این که اگر قرآن از بیان آزادی و حقوق خالی باشد، لاجرم از بیان قدرت پر است. و اگر چنین است، پذیرفتن بخشی و نپذیرفتن بخش دیگری، مشکل را حل نمی کند بلکه مشکل بر مشکل ها می افزاید. زیرا صاحب چنین نظری همچنان در محدوده بیان قدرت می ماند و حاصل کارش این می شود که نزاع جدیدی بر نزاعها و مسئله ای بر مسئله های موجود بیفزاید. 

این غفلت عقل توجیه گر، از سویی، از روی ناچاری است زیرا تا قرآن از بیان آزادی خالی و از بیان قدرتی متعلق به روزگار 14 قرن پیش تلقی نشود، این عقل نمی تواند، از راه مقایسه صوری، آن را  در قیاس با این یا آن بیان قدرتِ « مدرن »، کهنه و بدوی بخواند .

    در پایان این بخش از مطالعه که در نقد عمومی و مشترک نظریه های ابراز شده پیرامون وحی قرآنی بود، خاطر نشان می کنم که غالب نظرهایی که نقد شدند در آنچه مربوط می شود به درماندگی اسلامِ از خود بیگانه در بیان قدرت، که استبدادهای ضد رشد در جامعه ما و یا سایر جامعه های مسلمان عامل و در همان حال حاصل آنند، برحق هستند و معمولاً نیت خیری را گزارش می کنند که صاحبان آنها دارند. مایلم در برداشتی همدلانه با آنان بگویم این نظرها قصد آزاد کردن انسان مسلمان از ضد اسلامی که جانشین اسلام گشته است را در سر دارند. اما امید که صاحبان نظرها بهوش باشند که انسان مسلمان از چاله در نیامده به چاه نیفتد.

اینک در بخش بعدی بحث به نقد تک تک احکام دهگانه ای که از رهگذر آن نظرها صادر گشته اند و در آغاز نقد فهرست کردم می پردازم.

 

نقد احکام دهگانه:

 

حکم اول: جاودانه بودن و الهی بودن قرآن به باور قدما و عصری کردن و انطباق پذیر کردن آن با مقتضیات زندگی «مدرن»

    هرچند این حکم را در  نقد عمومی  به بحث گذاشتم، در این جا تنها خاطر نشان می کنم: هرگاه قرآن بی