سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 680
تاریخ انتشار 26 شهریور 86 برابر با 17 سپتامبر 2007
ابوالحسن بنی صدر
پاسخ ها به پرسشها - 3
پرسش اول : مادیگری و ایثار جان:
با عرض سلام
با نگاهی به تاریخ، در می یابیم که پیشرفت بشر ناشی از ایثار و از خود گذشتگی عده ای از انسانها بوده است که از جان خود برای دیگران گذشته اند و به قول شهید شریعتی : « شهید قلب تاریخ است » . ولی عده ای از این افراد، دارای تفکر مادی بوده و به بقای روح اعتقادی نداشته اند .
این جا، این سئوال پی می ﺁید : کسی که مرگ را مساوی نیستی می داند، با چه انگیزه ای، حاضر می شود از جان خود برای دیگران بگذرد ؟ بعضی می گویند این که نامشان باقی بماند . ولی وقتی فرد وجود ندارد بقای نام چه ارزشی دارد ؟ بنظر من، این افراد بطور ناخود ﺁگاه تحت تأثیر فرهنگ و اخلاق مذهبی هستند و اگر اعتقاد به معاد و زندگی بعد از مرگ نبود، هیچ کس حاضر نمی شد از منافع خود بگذرد و بشر هنوز در عصر حجر می زیست . ممکن است نظر شما را در این باره بدانم ؟
با تشکر، احمد .
پاسخ به پرسش اول :
1 – بنا براین که انسان حقوق ذاتی دارد و صاحب استعدادها و توانا به ایجاد نیروهای محرکه است، رشد او خود جوش است . بنا بر این، اگر قدرت درکار نیاید، انسانها رشد می کنند . نیروهای محرکه ایجاد می کند و در رشد خود بکار می گیرد . نیازی به گذشت از جان نیز پیدا نمی شود .
2 - از زمانی که انسانها با یکدیگر در روابط قوا می شوند، به این رابطه ساختی می دهند که بدون جهت تخریبی دادن به نیرو، برجا نمی ماند . مسلط ها سود خود را در این می بینند که ساخت رابطه ها تغییر نکند . بدین خاطر، تضاد پدید می ﺁید میان نیروهای محرکه و ساخت رابطه ها . زیرا نیروهای محرکه برای ﺁنکه بتوانند بکار افتند، نیاز به نظام اجتماعی باز و تحول پذیر دارند . در نظام باز و تحول پذیر نه سلطه گر می ماند و نه زیر سلطه ها . تاریخ می گوید که سلطه گر ها برای جلوگیری از باز و تحول پذیر شدن نظام اجتماعی، نیروهای محرکه را تخریب می کنند . اما انسان نیروی محرکه ایست که نیروهای محرکه دیگر را می سازد . بنا بر این تخریب او، هدف اول سلطه گر می شود .
3 - اکثریت بزرگی سلطه پذیر و به اطاعت از قدرت معتاد می شوند . بندرت اما این اکثریت از وضعیت خویش ناراضی و از سلطه گرها بیزار می شوند . بطور خودجوش، روابط قدرت و سلطه سلطه گرها بر خود را مانع رشد خویش می یابند . از این رو، سلطه گرها بیان قدرت و انواع مأموران مرام و اخلاق و هنر و ادب و... را به خدمت می گیرند تا اکثریت را در بند اعتیاد به اطاعت از قدرت نگاه دارند . با اینهمه، انسان طبیعت رشد پذیر خود را دارد. ولو از خود بیگانه، ﺁمادگی باز یافت طبیعت ﺁزاد و رشد پذیر خود را دارد . اقلیتی نیز نمی پذیرد توسط سلطه گر تخریب شود . از این جا، استقامت ارزش می شود . بدین خاطر است که هرجامعه ای، بنا بر اندازه خطرها، در سلسله مراتب ارزشها، استقامت برتر می شود . بدین قرار، نپذیرفتن نظام اجتماعی با ساخت بسته از سوئی و باز و تحول پذیر کردن نظامی اجتماعی از سوی دیگر انگیزه می شود .
4 - بطور خودجوش، اقلیتی که به استقامت می ایستد می داند که اکثریت بزرگ از اعتیاد به اطاعت از قدرت رنج می برد و خواستار بازیافت ﺁزادی خویش است . از این رو است که تمامی دعوتها، دعوت به ﺁزادی و ﺁرمان زندگی ﺁزاد و مستقل می شوند. حتی مرامهای استبداد فراگیر وعده ﺁزادی نهائی را به انسان ها می دهند . بدیهی است هرگاه اکثریت می دانست که وسیله ﺁزادی، ﺁزادی است و قدرت، راهبر انسان به ﺁزادی نیست، این گونه مرامها کار برد پیدا نمی کردند . ﺁیا سازندگان و بکار برندگان این مرامها، از ﺁغاز می دانسته اند هدفشان رسیدن به قدرت از راه فریب مردم است ؟ انسان و یا انسان ها، پیش از قرار گرفتن در موقعیت « صاحب قدرت » همان نیست و یا نیستند که بهنگام قرار گرفتن در این موقعیت . بسا به هدفی که پیشنهاد می کنند باور دارند . با وجود این، روش کردن قدرت، هدف را قدرت می کند . ﺁیا از این واقعیت ﺁگاهاند ؟ بسیاری ﺁگاهند . الا این که:
1/3 – جمعی گمان می کنند قدرت خنثی است و خوب و بد ندارد و صفت خویش را از هدف می ستاند . بنا بر این، اگر هدف خوب باشد، قدرت نیز خوب می شود و اگر هدف بد باشد، قدرت نیز بد می شود . غافل از این که قدرت ، خود به خود، وجود ندارد تا خنثی باشد . قدرت از رابطه قوا پدید می ﺁید . بنابراین بد است .
2/3 – گروهی دیگر می دانند که قدرت خنثی وجود ندارد . اما می پندارند هدف وسیله را توجیه می کند . پس می توان برای رسیدن به هدف خوب، از وسیله بد استفاده کرد . غافل از این که تا هدف به تصور نیاید، وسیله تصور کردنی نمی شود . به سخن دیگر، هدف در وسیله بیان می شود. پس وقتی وسیله قدرت است، هدف نیز قدرت می شود .
بسیاری از جنبش ها که اقلیت ها بانی اندیشه راهنما و روش و هدف ﺁنها شده اند در انتقال از قدرت در درون همان ساخت اجتماعی از سلطه گران میرنده به سلطه گران زی ینده، ناچیز شده اند. ﺁنها که بخاطر هدف ﺁرمانی در رهبری جنبش شرکت کرده اند و یا برای پیروزی جنبش از جان خود گذشته اند، به هدف باور داشته اند و برای خود رسالت قائل بوده اند .
4 – و پرسش اینست که ﺁیا می توان به مادی گری قائل بود و در رهبری و یا در جنبشی تحت رهبری قائل به مادی گری شرکت کرد و از ایثار جان نیز دریغ نکرد ؟ تاریخ می گوید : از این نوع انسانها بسیار بوده اند . در وطن ما نیز وجود داشته اند . نوشته اید که برخی می گویند : اینطور انسانها می خواهند نامشان بماند . اما این پاسخ به پرسش ناقض مادی گری است . زیرا انسانی که تن به ایثار می دهد، به بقاء باور دارد . اگر بقائی درکار باشد، یعنی مرگ پایان زندگی نباشد، پس مادی گری دروغی بیش نمی شود . برای مثال، مومیائی کردن جسد لنین و کیش شخصیت او، هرگاه از رهگذر قائل شدن به بقای نام، می بود، نه هم انکار مادی گری که عملی سخت ابلهانه می نمود . از قرار، بخاطر ارزش کردن رهبری پیروز یک جنبش و نیز کیش شخصیت، جسد لنین را مومیائی کرده اند که قدرت حاکم بدان نیاز داشت .
ﺁیا جنبش کنندگان، از رهگذر رویاروئی با قدرتمدارانی که ستمگرشان می انگارند، بحکم ارزشی که استقامت است و هدفی که می جویند تن به فداکاری می دهند ؟ هرگاه به این پرسش پاسخ ﺁری بدهیم، ایراد شما بر جا می ماند : کسی که براین باور است که مرگ پایان زندگی است، چگونه می تواند استقامت را ارزش بشناسد و بخاطر هدفی که ﺁرمان خود می کند، تن به ایثار جان بدهد ؟ راستی اینست که، در جریان جنبش، استقامت و ایثار، دو کار خودجوش هستند . موضوع تصمیمی نیستند که از پیش گرفته شده باشد . از این رو، چه مادی و خواه خداشناس یکسان عمل می کنند . هر گاه قدرتمدارهای حاکم نتوانند استقامت را بشکنند، ایثار تا پیروزی بمعنای دست شستن زورگو از زورگوئی و یا مرگ ادامه پیدا می کند .
5 – از این پس، پرسش عبارت می شود از: خودجوشی، استقامت و ایثار، گزارشگر ﺁزادی انسانند . کسی که به مادی گری باور دارد و بنا بر این به جبر قائل است، چگونه به دو کار بر می خیزد که ترجمان ﺁزادی هستند ؟ از جمله پاسخهایی که به این پرسش داده اند، یکی اینست : انسانها بر سر قدرت، ﺁسان تن به زورﺁزمائی و بنا بر این مرگ می دهند . اما شما از این نوع انسانها نمی پرسید. از انسان هائی می پرسید که هدفشان نه رسیدن به قدرت، بلکه رها شدن و رها کردن انسانها و گشودن راه رشد به روی ﺁنها است . ﺁیا این انسانها وقتی به اصالت ماده باور دارند، وقتی به استقامت می ایستند و به استقامت تا ایثار جان ادامه می دهند، عملشان طرز فکرشان را نقض می کند ؟ هرگاه به جامعه ﺁرمانی معتقد باشند که در ﺁن، انسان ها از جبر و نیز از روابط قوا ﺁزاد می شوند، نه . الا این که ﺁن جامعه، بر فرض که به روشی تحقق پذیر باشد که اینطور باورمندان درپیش می گیرند، انکار مادی گری است . چرا که انسان رها از جبرها، انسان ﺁزاد از تعین ها، در بی کران نا متعین است . قائل شدن به وجود نا متعین انکار مادی گری است . افزون بر این ،
6 – عقل در زمان خلق، با هستی این همانی می جوید . عقلی که از این ﺁزادی غافل باشد، قادر به خلق نیز نمی شود . به سخن دیگر، عقل متعین نمی تواند جامعه ای را تصور کند که، در ﺁن، انسان ﺁزادی و جامعیت خویش را باز می یابد . خلق یک نظریه با چنین جامعه ﺁرمانی، کار عقل متعین نمی تواند باشد . هر عقلی که از ﺁزادی خویش غافل نباشد، خلاق است و خلق او در ﺁزادی است . اما اگر از ﺁزادی خویش غافل شد نمی تواند نظریه ای را خلق کند که ﺁزاد، بمثابه هدف، راهبر عقل در ساختن اندیشه راهنما و روش می شود . از این رو، انسانهای باورمند به مادی گری که جامعه ﺁزاد ﺁرمانی را هدف می کنند، خواه از تناقض باور خود با هدف ﺁرمانی ﺁگاه باشند و چه نباشند و خواه ﺁگاه باشند و برای ﺁن توجیه بسازند، می توانند به استقامت برخیزند و تن به ایثار دهند . می دانیم خداشناس هائی هم که میان رفتار و باورشان تناقض وجود دارد کم نیستند . وجود تناقض، مانع از برخاستن به استقامت و ایثار می شود هرگاه عقل نتواند ﺁن را حل کند . بیشترین کاربرد زبان فریب در حل تناقض یا تناقض ها است که ﺁدمیان با ﺁن و یا با ﺁنها روبرویند . بهر رو، انسان را بعدی معنوی است و جانبداران اصالت ماده نیز به معنویتی که خود ﺁن را تعریف می کنند قائلند .
پرسشهای دوم و سوم : در باره روابط دختر با پسر و ﺁیا بنا بر داشتن علم به زیان مند بودن کسی می توان ﺁن را از میان برد :
با سلام
سئوالی را می خواستم خدمتتان عرض کنم که دیدم به مقداری از آن در یکی از سئوالها پاسخ داده اید.
1-در بحثی که با یکی از دوستان داشتم بیان می شد که مشکل امروز ما و یا حد اقل یکی از مشکلات جامعه ایران در نوع ارتباط میان دختر و پسر است. ابتدا فکر می کردم که ایشان در بحث خود کمتر جدی باشد. اما با دقیق شدن به گفته های ایشان متوجه شدم که ایشان تا حدی گفته های فروید را مطرح می کند.
بر کسی پوشیده نیست که امروز مشکلات جنسی در ایران در نزد جوانان بسیار زیاد است. رفتار کاتولیکی حاکمیت، آسیب های زیادی را فراهم آورده است. به طوری که کمتر رابطه ی آزادی را می توان یافت. اما راه کار چیست؟
حاکمیت در پاسخ ازدواج موقت را پیشنهاد می کند. جالب آنجاست که دوست فوق مدرن بنده نیز شریک جنسی را پیشنهاد می کرد!؟ البته ایشان از رابطه نهادینه شده در فرهنگ و اجتماع سخن می گفت که در ﺁن دو فرد جوان با توافق و اختیار خود در رابطه ی دوستی خود، روابط جنسی نیز برقرار می کنند. وایشان بزرگترین مشکل این مسئله را فرهنگ و نگاه مردم می دانست. از نگاه ایشان و روانشناسان مدرن، کسی که در 20و چند سالگی تجربه جنسی نداشته باشد احتمالا مریض است. البته بنده در چند سال قبل از زبان آقای جهانبگلو شنیدم که می گفتند که فلانی و فلانی به این دلیل که فرزندشان باکره است مدرن نیستند.
البته بنده نیز در جواب به آن دوستم یاد آور شدم که شما همانند حاکمیت، تنها آدرس اشتباه به مردم می دهید و با این راه کار ها ممکن است تنها باعث ایجاد مشکلات ناشناخته ای شوید.
بنده جامعه ایده آل(جامعه توحیدی) خود را چنین توصیف کردم که در چنین جامعه ای به خاطر شرایط آزاد و مناسب دوره رشد و بلوغ فکری و اجتماعی و شخصیتی افراد زود تر ایجاد می شود به همین دلیل سن ازدواج می تواند پایین بیاید.
از سوی دیگر شرایط اقتصادی نیز همانند امروز اینقدر نا مناسب نیست و به همین دلیل جوانان باید بتوانند زود تر لوازم ازدواج را فراهم کنند .این شرایط را در باره مسائل اجتماعی، سیاسی و ... نیز به همین منوال باید توضیح داد.
در این صورت نه دیگر به ازدواج موقت نیاز است و نه به شریک جنسی.
البته بعد از بحث مفصل، بنده به کلی گویی متهم شدم. حال شما پاسخ دهید جمعی که مدعی دادن طرح سیاسی و اجتماعی و اقتصادی برای اداره جامعه است چه برخوردی با این موضوع دارد؟ زیرا دوستان بنده تنها به دادن مدل رضایت می دادند. برای مثال خانه عفاف و ... . که البته بنده نیز مدلی اجرایی ومشخص را ارائه ندادم.
نظر شما چیست؟آیا به نظر شما سن ازدواج باید پایین بیاید یا بالا باشد؟ و...
البته این تنها یکی از مواردی است که یک جمع در هنگام اجرا و عمل با آن روبرو می شود و باید برای سایر موارد نیز خود را آماده کند.
2-در قرﺁن مومنین افرادی معقول معرفی می شوند که پیش فهم و پیش فرض در ذهن آنها نیست و از هر اندیشه پیشینی بدور هستند و کافران برعکس. تنها علم لدنی است که به صورت غیر قابل تجربه در اختیار خواص قرار گرفته است. چرا چنین است؟ چرا خضر توانایی بالاتری از سایر انسانها دارد؟
برفرض اینکه کسی بداند که فردی انسان زیان آوری است آیا می تواند او را از میان بردارد و در مورد آن حکم کند و آن را اجرا کند؟. البته بنده می دانم که این علم لدنی را همه کس ندارد و نیز حتی هیچ مستبدی قائل به وجود آن برای خود نشده است.
لطفا در این باره نیز نظر خود را بگویید
با تشکر بسیار بسیار زیاد از جنابعالی
پاسخ پرسش دوم :
در پاسخ به پرسش در باره صیغه پاسخ این پرسش را داده ام . وضعیت موجود در غرب، ناشی از « مدرنیته » نیست، ناشی از این واقعیت است که
الف - تا وقتی دختر و پسر امکان مالی تشکیل خانواده را نیافته اند، نمی توانند خانواده تشکیل دهند .
ب – یک رشته ارزشها، از جمله وفای به عهد، دیگر ﺁن توان را ندارند که مرد و زن را به عهد با یکدیگر پایبند نگاه دارد. از این رو، عمر رابطه ها، خواه زناشوئی و چه
« رابطه ﺁزاد » کم دوام شده است .
ج – نیاز قدرت به سکس، به قول فوکو، استبداد سکس را برقرار کرده است . بدیهی است عشق و زناشوئی به مثابه شرکت زن و مرد در رشد و پی افکندن حیاتی پایدار، از رهگذر رشد و نسلی شتاب گیر در رشد، با سکس مداری سازگار نیست . در حال حاضر، غلبه با سکس مداری است و بیشترین فرسایش را زن تحمل می کند .
د –کوتاهی دوران همسری و « رابطه ﺁزاد»، هم از میل به داشتن فرزند – چه رسد فرزندان – می کاهد و هم زن و مرد وقت کافی برای پرداختن به تعلیم و تربیت فرزند را ندارند . نتیجه پیر شدن جامعه های غرب و بالا رفتن میزان «ضایعات انسانی » است : بیشترین مصرف مواد مخدر را جامعه های
« مدرن » دارند . از یک دهم تا یک بیستم جمعیت الکلیک است . میزان نابسامانی ها و ﺁسیبهای اجتماعی رو به افزایش است .
ه - نیاز نظام سرمایه داری و قدرت سیاسی در خدمت ﺁن به تخریب نیروهای محرکه موجب می شود که نسل جوان، بعنوان نیروی محرکه، یا جذب و یا تخریب شود . از این رو، امکانهای ویرانگری که در اختیار جوانان قراردارند، از امکانهای تحصیل و رشد بیشتر شده اند . زمانی می گفتند انسان غربی در هر ثانیه، 30 تصویر سکسی می بیند . اما این زمان، با توجه به فزونی بیش از اندازه فرستنده های تلویزیونی و انترنتی و... شمار تصویر های سکسی بمراتب بیشتر شده است . و دختر و پسر جوان بخش عمده پیﺁمدهای رابطه با یکدیگر را، خود بر عهده نمی گیرند .
جامعه شناسان که تحول جامعه های غرب را زیر نظر دارند، برﺁنند که دو تحول در حال شدن هستند : تحول اول این که انسان خود رهبری خویش را برعهده می گیرد . بنا بر این، در جستجوی دین و معنویتی است که نیاز او را برﺁورد . و تحول دوم این که چون انسان است که اختیار خود و باور خویش را برعهده می گیرد، انتخاب کننده و تقاضا کننده مستقل او است . پیش از این، بنیاد دینی بود که دین را عرضه می کرد و انسان فعل پذیر بود و دینی را که به او عرضه می شد، می پذیرفت . در عصر ایدئولوژیها، نیز حزب ها فعال و انسان ها فعل پذیر بودند .
بدین قرار، بر فرض وقوع این دو تحول، انسان ﺁزادی خود را باز می یابد که دین یا مرامی که او به پیشنهاد می شود، بیان ﺁزادی باشد . وگرنه، هرگاه بنیاد دینی یا بنیاد سیاسی تابع توقع انسان ها بگردند، بسا تجربه ایران تکرار شود . بسا انسان ﺁزادی خود را نمی یابد و سردرگم تر نیز می شود .
با توجه به توضیح هایی که داده شدند، « مدرنیته » نه بی بند و باری در زندان محدویت ها که بر شمرده شدند، بلکه ﺁزادی از زندان محدود کننده ها است . پس الگوئی که پیشنهاد می شود الگوی جامعه باز و تحول پذیری است که در ﺁن، دختر و پسر ﺁزادی خویش را باز می یابند . سکس نقش های خویش را در خدمت قدرت ( سرمایه سالاری و قدرت سیاسی ) از دست می دهد و طبیعت خویش را باز می یابد . رشد صفت دوام می یابد . بنا بر این، پیوند دختر و پسر بیانگر عشق و رشد و شرکت در جریان ﺁزاد اندیشه ها و دانش ها و فن ها و اطلاع ها می شود . انتخاب زوج بر عهده دختر و پسر می شود و این انتخاب ﺁزادانه انجام می گیرد . به ترتیبی که تخریب نیروهای محرکه، در نتیجه نابسامانی ها و ﺁسیبهای اجتماعی میل به صفر می کند . هرچند، یک ارزیابی نیز اینست که در غرب، زمان همسری کوتاه و بسا از ﺁغاز مدت دار می شود، یعنی به الگوی صیغه نزدیک می شود، اما از ﺁنجا که هیچ محرومیتی ویرانگر تر از محرومیت از عشق نیست، این الگو ویرانگر روح و جسم انسان از زن و مرد است . جامعه نو، جامعه ﺁزاد و مستقل و در رشد بر میزان داد و وداد است . الگوی درخور، جامعه باز و تحول پذیر، یعنی جامعه ﺁزاد و مستقل و در رشد، رشد بر میزان عدالت اجتماعی است . در این جامعه است که انسان، استقلال و ﺁزادی خویش را باز می باید . رابطه دختر و پسر، در زناشوئی، رابطه عقل ﺁزاد با عقل ﺁزاد و تن با تن و در بیرون از زناشوئی، رابطه عقل ﺁزاد با عقلهای ﺁزاد می شود . حتی اگر عقل ﺁزاد را یکی از دونفر داشته باشد، در رابطه با دیگری، بیرون بردن عقل همسر از غفلت از ﺁزادی را هدف می کند . این دو نیز الگوی انسانهای ﺁزاد برای جامعه خود می شوند .
پرسش پاسخ سوم :
اشاره شما به ﺁیه های قرﺁن است که بنا بر ﺁنها ( ﺁیات 60 تا 83 سوره کهف )، حضرت موسی در پی یافتن انسانی می شود که خداوند از علم خود به او ﺁموخته است . او را می یابد و با او همراه می شود . بشرط این که به ﺁنچه او می کند، اعتراض نکند . اما شرط را رعایت نمی کند . ﺁن دارنده دانش خداوندی به او می گوید : زمان جدائی رسید چرا که شرط شکیبائی را رعایت نکرد . او دلایل سه کار را که « اقدام پیشگیرانه » ، بود باز گفت و گفت : من این کارها از پیش خود نکردم . به سخن دیگر، او امر خداوند را اجرا کرده است .
اگر انسانها از قرﺁن می ﺁموختند ﺁنچه باید ﺁموخت، نه جنگهای پیشگیرانه روی می دادند و نه ترورها و قتلهای پیشگیرانه واقع می شدند و نه کسانی به خود اجازه می دادند غیابی کسی را خطری بالقوه بشمارند که در ﺁینده بالفعل می شود . در حقیقت، بنا بر این که قرﺁن تصریح می کند از ﺁنچه علم نداری پیروی مکن و حتی موسی ( ع ) نیز چون نمی داند نمی تواند شکیبائی رویه کند، پس تنها خداوند که علمش کامل و شامل است می تواند « اقدام پیشگیرانه » کند . وقتی پیامبر را نیز علم کامل و شامل نیست که بتواند دست بکار پیشگیرانه بزند، پس هرگونه خشونت به بهانه « پیشگیری از وقوع خطری » ممنوع است : جنگ پیشگیرانه ممنوع است . قتل پیشگیرانه ممنوع است . دستگیری پیشگیرانه ممنوع است . و هر نوع خشونت پیشگیرانه دیگری نیز ممنوع است . به وضعیت امروز عراق بنگرید، در جنگ 8 ساله ای که یک نسل ایرانی در ﺁن قربانی شد، تأمل کنید . در جنایتهای رژیم ملاتاریا – مافیاهای نظامی – مالی تأمل کنید و از خود بپرسید : اگر دست کم مسلمانها قرﺁن را همانسان که هست اندر می یافتند، در ﺁتش خشونتها، نسل بعد از نسل نمی سوختند .
یکبار دیگر پرسش خود را بخوانید و از خود بپرسید : چرا ﺁموزش بزرگ قرﺁن را ندیدید و از ﺁن غافل شدید ؟ این پرسش به شما امکان می دهد دریابید روشی که عقل را از واقعیت غافل می کند، همان منطق صوری است . قرﺁن روش است و به قول خداوند از راه مثال ها می ﺁموزد . چون روشی را شناختی که در سه مثال می ﺁموزد، در می یابی که قرﺁن را وقتی شفاف بیابی که مطمئن شوی از روشی که می ﺁموزد غافل نمانده ای . می بینی که هم به این پرسش شما در باره کشتن انسانی که بعد زیان ببار می ﺁورد پاسخ داده و رهنمود داده است که چنین تشخیصی نیاز به علم کامل و شامل خداوندی دارد و بر انسانها ممنوع است . و هم کاربرد دانش « بنده خداوند » به شما خاطر نشان می کند : با ﺁنکه او از علم خداوند ﺁن اندازه داشت که موسی ( ع ) نداشت، بر او نیز نبود که به تشخیص خود « اقدام پیشگیرانه » کند . از این رو تصریح می کند: من این کارها را نه از پیش خود کردم . می بینید که هیچ معنی از قلم نیفتاده است .
پرسش چهارم در باره کلمه ها
آقای بنی صدر گرامی
با عرض سلام . استدعا دارم چنانچه فرصت کردید در سرمقاله ای مقولات ذیل را برای تنویر افکار شکافته و بسط و شرح دهید و مفاهیم سیاسی _ تاریخی آنها را دقیق و حتی الامکان با ﺁوردن مثال و نمونه روشن و شفاف نمایید .
خود مستحضرید که نظام ولایت فقیه با مقوله مذاکره و گفتگو تا به حال بنا به موقعیتی که برایش ایجاب میکرده چندین و چند بار بازی کرده است.
مقولاتی از قبیل:
1 - گفتگو و مذاکره
2 - بحث آزاد
3 - سازش
4 – ائتلاف
5 – گردهمایی
6 - نشست
7 - میزگرد
8 – سمینار
9 – میثاق
10 – همکاری
12– جبهه سیاسی
13- بدیل
و سایر مقولاتی که از قلم اینجانب احیانا افتاده است و شما توضیح در باره آن را مفید و لازم تشخیص میدهید.
هرکدام خصوصا در قاموس سیاسی بار و معنای خاص خود را دارند وبعضا در اذهان مختلف، تعابیر مختلف و یا یکسانی از آنها متبادر میگردد. مقتضی است چه در خصوص یک دولت و چه در خصوص گروهها و سازمانهای سیاسی کاربرد هر یک از مفاهیم را در رابطه با اصول استقلال و آزادی و رشد بر میزان عدالت روشن فرمایید و مرزها و خطوط فارق هر یک را با ذکر نمونه روشن نمایید .
شفافیتی که در مقوله های مذکور با توضیحات جنابعالی بوجود خواهد آمد، در تاریخ سیاسی کشورمان یادگاری گرانقدر و پردوام خواهد بود.
ژ . ف
پاسخ ها به پرسشها : پرسش اول، مذاکره چیست و چه وقتی و با کدام شرائط باید کرد و چه وقت و چرا نباید کرد ؟
1 – مذاکره میان دو یا چند طرف انجام می گیرد .ابتدا می باید هدف باشد و یا هدفهایی باشند تا مذاکره محل و موقع پیدا کند . اما مذاکره کنندگان نیز، بنا بر اصل راهنمای خود در ﺁن شرکت می کنند . توافق در اصل راهنما و یا نبود توافق در اصل راهنما، توافق در هدف و یا عدم توافق در هدف، اطلاع از هد