ابوالحسن بنی صدر
سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 677
تاریخ انتشار 15 مرداد 86 برابر با 6 آگوست 2007
واپسین تقلای مثلث زور پرست
زور پرستان دست به تعرض تبلیغاتی زده اند . اما این بار، تبلیغات ﺁنها ضعف روزافزونشان را ﺁشکار می کنند . عقل ﺁزاد می داند که تخریب کار عقل قدرت مدار است . و این عقل غافل است که هر تخریب را با تخریب خود ﺁغاز می کند . نه در می یابد که نخست خویشتن را ویران می کند و نه می بیند که ویرانگری و ناتوانی ناشی از ﺁن را بر همگان ﺁشکار می کند . اما این بار، زورپرستان تضعیف شتاب و شدت گیر خود را چنان ﺁشکار می کنند که ناتوانی شان در ندیدن روند ناتوان شدن خویش، بسی شگفت ﺁور است . پرسش هایی که با این جانب در میان گذاشته شده اند ، در برگیرنده نمونه های بارز تبلیغ های بیانگر روند خود ویرانگری و ناتوان و ناتوان تر شدنند :
ﺁیا در گذشته همه خشونت گرا بوده اند؟ و بنا بر این، همه انتقاد از خود و پوزش را بدهکارند و در حال حاضر ، « اصلاح طلبان » موقعیت بهتری دارند برای پیش بردن جنبش تحول مسالمت ﺁمیز از استبداد به مردم سالاری ؟
« اصلاح طلبان » دیروز انقلاب را خشونت بار و خشونت ساز توصیف می کردند و با استفاده از منطق صوری، دو امر ، یکی انقلاب و دیگری اصلاح را که از یک مقوله نیستند تا بتوان جانشین یکدیگر کرد، از یک قماش می باوراندند تا با نفی انقلاب، اصلاح و اصلاح گری را به کرسی قبول بنشانند .
امروز اما، خود را با واقعیت دیگری روبرو می بینند و ﺁن بازشناسی راست راه استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت از سوی جامعه جوان است . ﺁیا از پیش و در جریان و پس از انقلاب کسانی در این راه بوده اند ؟ اگر ﺁری، پس ﺁنها که در راه نبوده اند، در کار باز سازی استبداد بوده اند . باز اگر ﺁری، پس اندیشه راهنمائی داشته اند که همان اندیشه راهنمای انقلاب بوده است و با کودتای زورپرستان ﺁن اندیشه سانسور شده است .
یک دوره ممکن بود اندیشه راهنمائی که بیان ﺁزادی است را سانسور کرد . طولانی کردن جنگ و به مسلخ بردن یک نسل، از جمله بکار سانسور بیان ﺁزادی می ﺁمد . یک دوره ممکن شد، با استفاده از منطق صوری این و ﺁن بیان قدرت را در پوشش ﺁزادی، جانشین بیان ﺁزادی کرد. اما بیان های قدرت که ماندن در رژیم را توجیه می کردند، از اعتبار افتاده اند. اینک نیاز به بیان ﺁزادیی است که جنبش همگانی و ﺁزاد کردن ایران از استبداد وابسته را میسر کند .
از این رو، گرایشهای مختلفی که قدرت را هدف می شناسند، یک دروغ را تبلیغ می کنند :
بیان ﺁزادی در کار نبود و هنوز هم نیست . همه دم از خشونت می زدند و اگر بنا بر پوزش است، همه باید پوزش بخواهند .
این دروغها تناقضهایی در بردارند و ناتوانی سازندگان خود را ﺁشکار می کنند زیرا :
1 – در دوران انقلاب، بودند کسانی که جنبش همگانی را که خودجوش سازمان می یافت، بی نیاز از توسل به خشونت دانستند و برای ناتوان کردن رژیم شاه از بکار بردن خشونت، پیشنهاد کردند مردم با پرتاب گل بسوی سربازان به تیراندازی ﺁن ها پاسخ گویند و بودند کسانی که به اصرار از ﺁقای خمینی می خواستند امر به جهاد بدهد .
در دوران مرجع انقلاب، بودند کسانی که با خشونت گرائی مخالف بودند و خشونت زدائی را پیشنهاد می کردند. برای ﺁنکه رابطه های گروهها و شخصیت های سیاسی مسالمت ﺁمیز شوند، بحث ﺁزاد را پیشنهاد کردند و این بحث ها را به راه انداختند. و نیز بودند کسانی که خشونت گرائی را تبلیغ می کردند و با بحث های ﺁزاد مخالفت می کردند . بودند کسانی که با اعدام مخالف بودند. و نیز، بودند کسانی که « اعدام باید گردد » را شعار کردند. بودند کسانی که جوانان را به ﺁزادی و مسئولیت شناسی و بکار انداختن عقل خویش می خواندند و بودندکسانی که می گفتند : فرق بنی صدر با خمینی و رهبران حزب جمهوری اینست که او عقل جوانان را مخاطب قرار می دهد و « امام » و رهبران حزب، به بازوان جوانان که بی قرار بکار افتادن هستند، فرمان دهند در برداشتن موانع از سر راه استقرار « حکومت اسلامی » این بازوان بکار افتند !
2 – در دوران مرجع انقلاب ، بودند کسانی که با تأسیس « نهادهای انقلاب » مخالف بودند . زیرا می دانستند و هشدار می دادند که با ساختن ستون پایه های قدرت، دولت استبدادی بیگانه از جامعه ملی و وابسته به اقتصاد مسلط بازسازی می شود. کارنامه ﺁنها، کارنامه کوشش شجاعانه در جلوگیری از استوار شدن این ستون پایه و استوار کردن ستون پایه های استقلال و ﺁزادی و حقوق انسان و حقوق ملی و بنای دولت حقوق مدار بود و هست . و بودندکسانی که برای توجیه شرکت خود در کودتا، مخالفت بنی صدر با « نهادهای انقلاب » و « رهبری امام » را دلیل گرداندند .
ستون پایه های 12 گانه قدرت که باز سازی شده اند وجود دارند . بنا بر این، هرکس بخواهد بداند فرق بیان ﺁزادی با بیان های قدرت چیست، کافی است عملکرد ﺁنهایی که بیان ﺁزادی را اندیشه راهنمای خود کرده بودند را با عملکرد ﺁنهایی که این یا ﺁن بیان قدرت را اندیشه راهنما کرده بودند، مقایسه کند . بدین مقایسه که واقعی است، از جمله،درمی یابد چرا انقلاب خشونت زدائی است و ضد انقلاب خشونت .
3 – از پیش و بعد از کودتای خرداد 1360، در قلمروهای مختلف، عملکرد ها ثبت هستند :
● در قلمرو استقلال، گروگان گیرها ومدافعانﺁنها و مخالفان گروگانگیری ، برهمگان شناخته شده اند .
ﺁنها که نگران تجاوز عراق بودند و به بازسازی ارتش همت گماشتند و ﺁنها که در متلاشی کردن ارتش از هیچکار فرو گذار نکردند، از یکدیگر بازشناخته میشوند. ﺁنها که با وجود ارتش متلاشی، به دفاع از وطن پرداختند و به اعتراف سران کشورهای اسلامی، نه حماسه که معجزه ساختند، از کسانی که شعارشان این بود که نصف ایران برود بهتر از ﺁنست که بنی صدر پیروز شود، بازشناخته اند . و...
● در قلمرو رشد بر میزان عدالت، سازندگان اقتصاد تولید مدار از طرفداران اقتصاد مصرف مدار سازگار با بازسازی استبداد ، بازشناخته شده اند. دانسته است که چه کسانی فروش نفت را روزانه به 2/1 میلیون بشکه کاهش دادند و بهای ﺁن را در بازار رسمی به 34 و در بازار « ﺁزاد » به 44 دلار رساندند . و نیز دانسته است چه کسانی « اقتصاد را مال خر » خواندند و گفتند : بنی صدر می خواهد ایران را چون سوئیس و فرانسه بگرداند حال ﺁنکه مردم بخاطر اسلام انقلاب کردند! . دانسته است چه کسانی درﺁمد خانه وارها را بر هزینه فزونی بخشیدند و چه کسانی مردم ایران و ایران را گرفتار فقر فزاینده کردند . و...
● در قلمرو ﺁزادی، اسناد موجود، مخالفت کنندگان با ولایت فقیه و حزب تراز نو و حزب پیش ﺁهنگ و ... را از مدافعان این یا ﺁن ولایت مطلقه را باز می شناسایند . مخالفت کنندگان با « دادگاه انقلاب » و ابزار دست استبدادیان شدن دستگاه قضائی را از ﺁنها که قوه قضائیه را وسیله شنیع ترین جنایتها کردند و مبارزه کنندگان با سانسور رسانه های گروهی و تعطیل کنندگان ﺁنها را شناخته اند . مدافعان ﺁزادی جریان اندیشه ها و ﺁزادی جریان اطلاعات از سانسور کنندگان اندیشه ها و اطلاعات ، از یکدیگر بازشناخته اند . قابل انتقاد شناختن « رهبر » را از غیر قابل انتقاد گردانندگان ﺁن ، از یکدیگر شناخته اند . مدافعان حقوق انسان از منکران این حقوق را شناخته اند . مدافعان حقوق زن از مخالفان این حقوق ،را از یکدیگرباز شناخته اند . و...
4 – در قلمرو اسلام، پیشنهاد کنندگان اسلام ﺁزادی ، از بیگانه کنندگان ﺁن در بیان قدرت وسیله توجیه ولایت مطلقه فقیه، از یکدیگر بازشناخته اند . پیشنهاد کنندگان اسلام ترجمان استقلال و ﺁزادی و رشد و کرامت و حقوق انسان و گشاینده افق بی کران معنویت به روی انسان و ﺁموزنده روشهای خشونت زدائی ، از اسلام تقدیس کننده کینه و خشونت و نیز مبلغان مرامهای خشونت طلب، از یکدیگرباز شناخته اند . و...
5 - این واقعیت ها مربوط به دورانی در گذشته دور نیستند . مربوط به زمان ما و زمانی هستند که هر پندار و هر گفتار و هر کرداری ثبت می شود و ثبت شده ها در دسترس هستند .
با وجود این مضبوط و محفوظ بودن پندارها و گفتارها و کردارها، منطق صوری را روش کردن برای انکار اینهمه ، بقصد انکار وجود بیان ﺁزادی و روش خشونت زدائی در انقلاب و از انقلاب بدین سو و انقلاب را خشونت زائی و خشونت گستری گرداندن، منکران را نیازمند « ایده ئولوگ » تراشیدن و او را سازنده ایدئولوژی کردن گردانده است . این ایدئولوگ، سازنده نظریه حزب واحد مستضعفان، رهبر با فره صاحب ولایت مطلقه، مخالف ﺁزادی ، روش مبارزه مسلحانه و... است .
اما انقلاب ایران را هیچ حزبی رهبری نکرد، جمهور مردم در ﺁن شرکت کرد، هدفش استقلال و ﺁزادی و استقرار ولایت جمهور مردم بود . خشونت روش ﺁن نبود . جنبش همگانی، ابتکار مردم بود و ﺁقای خمینی نه تنها مردم را به این جنبش نخواند که مدتها تردید داشت به استقبالﺁن برود . مقایسه تاریخ نخستین اعلامیه او با تاریخ ﺁغاز جنبش همگانی مردم ایران، جا برای تردید نمی گذارد که رهبر با فره انقلاب ایران، مردم ایران بودند نه آقای خمینی . و نیز مقایسه نظریه ولایت فقیه ﺁقای خمینی در نجف، با تصدیق ولایت جمهور مردم در نوفل لوشاتو، مسلم می کند که این خمینی بود که خود را با بیان ﺁزادی راهنمای جنبش همگانی سازش می داد . به سخن دیگر، ﺁن ایدئولوگ ساختگی نه تنها کمتر نقشی در انقلاب ایران نمی توانسته است داشته باشد، بلکه ضد انقلاب بوده و انقلاب بر ضد ایدئولوژی ساخته او، جریان یافته و به پیروزی رسیده است .
پرسش اساسی که محل پیدا می کند، اینست :
انکار خصلت مسالمت ﺁمیز انقلاب و اندیشه راهنمای ﺁن، کدام واقعیتها را باز می گوید و چه ضعفهائی را ﺁشکار می کند ؟:
● ناتوانی اولی را که ﺁشکار می کند اینست : انکارکنندگان در اعتیاد به قدرت ، از بیان ﺁزادی و از ﺁزادی ذاتی خویش می گریزند . چون چنین می کنند، منکر وجود ﺁن ، بمثابه اندیشه راهنمای انقلاب ایران می شوند . چون چنین می کنند وجود این بیان را در دوران بعد از انقلاب و امروز نیز منکر می شوند . سانسور بیان ﺁزادی از سوی معتادان به قدرت، شدید تر از معتادان حاکم است . از این رو است که در نوشته ها و گفته هاشان، نه تنها نشانه ای از بیان ﺁزادی نیست، بلکه سراسر سماجت در انکار وجود ﺁنست .
بی اعتنائی به ﺁزادی ذاتی خود و انکار وجود بیان ﺁزادی، از این رو است که انکار کننده می داند اعتراف به ﺁن ﺁزادی و این بیان، او را بر ﺁن می دارد اعتیاد به قدرت را ترک کند و او خود را در این راه ناتوان می بیند :
● ناتوانی دومی که انکار ﺁزادی ذاتی خویش و وجود بیان ﺁزادی ﺁشکار می کند، ناتوانی معتاد به قدرت است . دلبستگی به قدرت بحدی است که وقتی بنا بر توقع قدرت ، یگانگی به دوگانگی و جدائی بدل می شود، معتاد، به یاد ﺁزادی خود نمی افتد و به سراغ اندیشه راهنمای ﺁزادی نمی رود . به جستجوی کانون قدرت دیگری بر می خیزد . از این رو است که جدا شدگان از سه رأس مثلث زور پرست، یکی از سه رفتار زیر را در پیش می گیرند :
1 – دیروز پیرو «امام خمینی»و بعد « امام خامنه ای » بوده اند و امروز پیرو « امام بوش » می شوند .
2 – از این رأس مثلث زورپرست جدا می شوند و به رأس دیگر زور پرست می پیوندند .
3 – در حاشیه رأسی که از ﺁن جدا شده اند، در کناری به انتظار تغییر در سرای قدرت می مانند تا مگر از نو به سرای قدرت درﺁیند و مقامی در خور بجویند .
و متاسفانه ﺁنها که به ترک اعتیاد همت می گمارند و به یاد ﺁزادی ذاتی خویش می افتند و به سراغ بیان ﺁزادی و روش ﺁزاد شدن می روند، انگشت شمارند .
● اما از واقعیتهایی که این انکار ﺁشکار می کند، مهمترینشان این واقعیت است که هر سه رأس مثلث زور پرست با انقلاب دشمن و از ﺁن بیمناکند :
1 – رژیم مافیاهای نظامی – مالی از پیش از کودتای خرداد 60، ترس خویش را از انقلاب ﺁشکار کرد وقتی به سراغ گروگان گیری و ولایت فقیه رفت . هشدارها را نشنید و در 6 و 25 خرداد، از زبان خمینی گفت : ملت موافقت کند من مخالفت می کنم و 35 میلیون بگویند بله من می گویم نه . یک دوره قربانیان خود را ضد انقلاب می خواند واینک، ﺁشکارا،ﺁنهارا مأموران برانگیختن« انقلاب مخملی» می نامد.
2 - پهلوی طلبها ضد انقلاب هستند بدین خاطر که انقلاب دست ﺁنها را از قدرتی که دولت است، کوتاه کرده است . و نیز می دانند تحول از راه یک جنبش همگانی، هرگونه امید به بازگشت به قدرت را ناممکن می کند . بخصوص که اینان خود را مضمحل می یابند و امیدشان به مداخله امریکا و رؤیایشان کودتای 28 مرداد است .
کسانی که از رژیم بریده و طوق اطاعت از « امام بوش » را بگردن انداخته اند و ﺁنها که از « چپ » به « راست » چرخیده اند و استقرار دموکراسی را بدون استعانت از امریکا نامیسر می بینند، به انتظار ﺁن روز نشسته اند که نقش چلبی و علاوی و کرزای را در ایران بازی کنند. اینان نیز با جنبش همگانی مخالفند و از ﺁن می ترسند . زیرا اندیشه راهنمای این جنبش جز بیان ﺁزادی نمی تواند باشد و هدف ﺁن ﺁزادی و استقلال است و با وجود تجربه، محلی برای قدرت پرستانی متلون المزاجی که هر روز بر یک مرام و مجذوب یک کانون قدرت هستند، نمی ماند .
3 - بهنگام تشکیل شورای ملی مقاومت، قرار بر این شد که خشونت، جز در مقام دفاع، بکار نرود و هدف برانگیختن مردم به جنبش همگانی باشد . بخصوص، مبارزه محدود به رهبران رژیم بگردد. اما همه آن گروهی که سرانجام فرقه رجوی شدند، فرصتهای جنبش همگانی را از پی هم بسوختند . بر ضد جنبش همگانی خودجوش نوشتند و گفتند تا بدانجا، که دست به جنگ زدند و بدان، « فروغ جاویدان » نام نهادند . شمار بزرگی را به کشتن دادند و در توجیه ﺁن گفتند : اگر این عملیات انجام نمی شدند، لیبرالها برنده می شدند و ما برگ سوخته می شدیم !
این سه رأس و پیرامونیان ﺁنها که خود را نامزد جانشینی حاکمان کنونی از راه تحول درونی ﺁن و یا بر اثر مداخله قدرت خارجی کرده اند، سالهاست که در کار نکوهش از انقلاب هستند .
● واقعیت دومی که این انکار، اعتراف بدان است، محروم کردن خویش از شرکت در یک بدیل مردم سالار است . بسیارند کسانی که هرگاه اعتیاد به قدرت را ترک گویند می توانند در بدیلی شرکت کنند که هدف خویش را تغییر قطعی دولت استبدادی وابسته، از راه برداشتن ستون پایه های قدرت و جانشین کردنشان به ستون پایه های استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت و حقوق انسان و حقوق ملی قرار می دهد .
هستند و بسیار که می گویند : تنزه طلبی اخلاقی سبب می شود کسانی که بطور طبیعی جایشان در بدیل مردم سالار است، جذب نشوند . زیرا گذشته ﺁنها به رخ ﺁنها کشیده می شود و یا هر عمل سیاسی ﺁنها به محک استقلال و ﺁزادی سنجیده می شود و به ﺁنها سرکوفت زده می شود که چرا به سراغ حکومت بوش رفتید ؟ چرا ...
غافل از این که گذشته، حال و ﺁینده است، وقتی کسی همچنان معتاد قدرت است . این پندار و گفتار و کردار در زمان حال است، که می تواند گذشته کسی را به یادها ﺁورد . برای مثال، کسی که از لحاظ فکری چند بار « تغییر » کرده است اما همچنان اندیشه ﺁزادی را سانسور می کند و با روی ﺁوردن به هر کانون قدرت ، به فکر سازگار با ﺁن می گرود، خود می گوید و فاش که همان قدرت پرست دیروز است .
و نیز، اشخاص و گروههائی که به قدرت امریکا روی می ﺁورند و از ﺁن استمداد می طلبند، نخست دروغگوئی خویش را در باره ﺁزادی طلبی خویش ﺁشکار می کنند . چرا که هر انسانی که ﺁزادی را هدف و روش می کند، می داند تا استقلال در تصمیم را که حق ذاتی هر انسان است نیابد، ﺁزادی خویشتن را باز نمی جوید . ﺁن کس که به سراغ قدرت بیگانه می رود، به ناتوانی خویش، به اعتیاد خود به قدرت و به غفلت از استقلال و ﺁزادی خود اعتراف می کند :
ﺁیا اگر 30 تیر نبود 28 مرداد نبود و اگر مصدق مقاومت کردن را با «واقع بینی » یعنی تسلیم جانشین کرده بود، ایران نه استبداد پهلوی و نه استبداد ملایان را به خود می دید !؟
اسناد محرمانه امریکا، اسناد محرمانه انگلستان و تحقیقات محققان امریکایی و انگلیسی و نیز خاطرات دست اندرکاران کودتای 28 مرداد انتشار یافته اند . دولت امریکا بطور رسمی، از شرکت خود در کودتای 28 مرداد پوزش خواسته است . و اینک کسانی که از کسوت چپ بدرﺁمده و ردای راست در برکرده اند ، مصدق را ﺁرمان خواه و عامه فریب و... گردانده اند . این واقعیت درخشان را نمی بینند که مصدق دلیل سقوط رژیم شاه بود . زیرا بر راه ﺁزادی و استقلال استوار پیش رفت . نه از جنس استبدادیان راست یا چپ شد تا که بتوان او را جذب یا دفع کرد . قدرت دست نشانده نمی توانست از این سد سدید عبور کند . بناچار می باید می شکست و شکست .
تسلیم شدگانی که اینک در مقام انگلیس و امریکا ستائی کودتای رضا خانی و کودتای 28 مرداد را منکر می شوند و یا توجیه می کنند ، مدعیند مصدقی که همچنان دلیل ﺁنست که ایران استقلال و ﺁزادی را باز خواهد جست، ﺁن روز، می باید بجای ﺁنکه بگوید مرغ یک پا دارد و برای امریکا و انگلستان چاره ای جز کودتا باقی نگذارد، «واقع بینی » رویه می کرد و به سازشی مطلوب ، تن می داد !
از این جانب پرسیده اند ﺁیا این ادعا صحیح است ؟ پاسخ می دهم این ادعا با استفاده از منطق صوری برای غافل کردن ایرانیان از واقعیتهای بسیار ساخته شده است. قصد ، از جمله، پوشاندن این واقعیتها است :
1 - واقعیت اولی که با چنین جعل گستاخانه تاریخ ،می خواهد ایرانیان را از ﺁن غافل کند ، رابطه مقاومت از موضع استقلال و ﺁزادی با قدرت است . هدف اینست که مقاومت را بی ارزش و تحت حمایت بیگانه در ﺁمدن را « واقع بینی » بباوراند . بسا اعتیاد به قدرت نمی گذارد جاعلان بدانند، قدرت سلطه جو را تنها مقاومت، محکوم به انحلال می کند . در حقیقت، کسی که مستقل و ﺁزاد است، نه مجذوب قدرت مسلط می شود و نه مرعوب ﺁن . سدی سدید می شود در برابر قدرت . اما قدرت هرگاه نتواند مقاومت را بشکند و ویران کند، نمی تواند برخود بیفزاید و اگر نتواند بر خود بیفزاید، منحل می شود .
اما بهوش باید بود که مقاومت در برابر قدرت، تنها از موضع استقلال و ﺁزادی میسر است . زیرا این مقاومت است که اولا قدرت نمی تواند ﺁن را بشکند و ثانیا جامعه را برای بازیافت حقوق خویش به جنبش در می ﺁورد . از این رو است که هر قدرت حاکمی ، کار اولش اینست که مخالفان خود را از جنس خود کند . از زمانی که مخالف از جنس قدرت حاکم شد، یعنی قدرت را هدف گرداند، خیال قدرت حاکم ﺁسوده است . زیرا یا ﺁن را از خود می کند، یا آنرا ویران می کند و یا میان خود و دشمن قدرت طلب، مدار بسته بد و بدتر بوجود می ﺁورد و وضعیتی می شود که مثلث زور پرست بوجود ﺁورده اند :
در مدار بسته بد و بدتر، هریک علت وجودی خود را رقیب خویش می شناساند .
به این دلیل مسلم، اندیشه راهنمای انقلاب ایران نمی توانست بیان ﺁزادی نباشد . چرا که اگر این بیان نبود، مقاومتی که رژیم شاه را از میان بردارد نبود. اگر اندیشه راهنمای انقلاب ایران، ولایت مطلقه فقیه ( = قدرت مطلقه « روحانیان» ) بود، با وجود دستگاه تبلیغاتی که در انحصار شاه بود و با وجود دستگاه تبلیغاتی غرب که به معرفی این بیان بر می خاست، ﺁن رژیم ﺁسان می توانست مردم ایران و جهان را متقاعد کند که جانشین او استبدادی بمراتب سیاه تر است .
اگر موازنه منفی که اصل راهنمای مصدق بود و اگر بیان ﺁزادی سانسور می شوند، بدین خاطر است که می دانند ﺁن اصل و این بیان مقاومتی را میسر می کند که قدرت نمی توان بشکند . چون چنین مقاومتی را نمی تواند بشکند، خود می شکند . بدین خاطر است که رژیم مافیاها از بسط اندیشه ﺁزادی وحشت می کند و جلسه ها تشکیل می دهد تا روشی برای کامل کردن سانسور این اندیشه بیابد .
2 - واقعیت دومی که جاعلان، با بکار بردن منطق صوری ، پنهان می کنند، ناتوانی خویش و ناتوان انگاری مردم است. این امر که واقع بینی را « استمداد طلبیدن » از قدرت امریکا و دیگر انیران می شمارند ، اعتراف به ناتوانی است . چرا که اگر خویشتن را توانا می دیدند، نیازی به استمدادی که، در واقع، به خدمت امریکا در ﺁمدن است، نداشتند .
اما دیروز می گفتند بدون استمداد از«اتحاد جماهیر شوروی» سوسیالیسم در ایران پیروز نمی شود و امروز می گویند بدون استمداد از امریکا، دموکراسی در ایران برقرار نمی شود . به سخن دیگر، خود می گویند همان هستند که دیروز بودند . جز این که قدرت حامی، برای دسته ای، دیروز روسیه بود و امروز امریکا است . دیروز بنا را بر ناتوانی خود و مردم می گذاشتند و امروز نیز بنا را بر ناتوانی خود و مردم ایران می گذارند . غافل از این که توانائی در اندیشه راهنمای ﺁزادی ، در عرفان به حقوق و استعدادهای خویش و ناتوانائی ، در راهنما کردن بیان قدرت و در غفلت از حقوق و استعدادهای خویش است . ناتوانائی را با مراجعه به قدرت امریکا نمی توان به توانائی بدل کرد . با استقلال در تصمیم در ﺁزادی، در پندار و گفتار و کردار، در برخورداری از حقوق و در بکار بردن استعدادهای خویش است که از ناتوانائی به توانائی گذر توان کرد . یکبار دیگر واقعیتی را باز می یابیم که سانسورکنندگان بیان ﺁزادی و جعل کنندگان تاریخ خود و هر کس را بتوانند از ﺁن غافل می کنند. و ﺁن این که جامعه تحت سلطه استبداد وابسته ، خویشتن را ناتوان می انگارد . اعتیاد به اطاعت از قدرت او را از توانائی خویش غافل می کند . هیچ بیان قدرتی وجود ندارد که ملتی را بر توانائی خویش عارف و به جنبش در ﺁورد . پس برای این که ملتی خود برخیزد، خود جوش برخیزد و خودجوش به جنبش خویشتن سازمان بدهد، نیاز به بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما دارد . نیاز به رهبری دارد که مروج این بیان باشد و مردم در جنبش را پیوسته در یاد حقوق و استعدادهای خویش نگاه دارد . اگر ﺁن بیان و این رهبری نبود، اگر هم بر می خاست، مثل همه جنبشهای خودجوش که این دو را نداشته اند، فرو می خوابید . مقایسه سه خمینی، یکی خمینی نجف و دیگری خمینی نوفل لوشاتو و سومی خمینی تهران، هر ایرانی را از دو واقعیت ﺁگاه می کند :
واقعیت اول اینکه، بیان ﺁزادیی که بر زبان ﺁقای خمینی جاری شد از او نبود و
واقعیت دوم این که، ولو دین که به معنای عهد است و کسی در مقام مرجع تقلید می باید وفا به عهدی می کرد که در برابر دنیا ، با مردم ایران و اصول و اندیشه راهنمای انقلاب ایران می بست، اما هرگاه عقل قدرتمدار و معتاد به قدرت باشد، تغییرش پایدار نمی شود . هرچند که او در تهران گفت تغییر نیز نکرده بود زیرا ﺁنچه را در نوفل لوشاتو گفته است، از راه مصلحت بوده است و خود را بدان متعهد نمی داند!
3 – واقعیت سومی که سازندگان تاریخ جعلی پنهان می کنند، هویت خویش است . توضیح این که مدعی اند دموکراسی در ایران نیاز به حمایت امریکا دارد . حال ﺁنکه دموکراسی پوشش قدرت طلبی است . چرا که اساس دموکراسی ، حق تصمیم یک ملت است . تحقق این حق، به تحقق دو اصل استقلال و ﺁزادی است . استقلال در این معنا که هیچ قدرت خارجی شریک حاکمیت با مردم ایران نیست و ﺁزادی در این معنا که هیچ شخص و مقامی در درون کشور، شریک حاکمیت جمهور مردم نیست . استمداد از قدرت خارجی نفی این دو اصل و در نتیجه ، نفی حق تصمیم یا ولایت جمهور مردم است .
ﺁیا مصدق سخنی یا عملی خلاف این اصل گفته