سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 669
تاریخ
انتشار 27
فروردین 86
برابر با 16
آوریل 2007
ابوالحسن
بنی صدر
میزان
عدالت در
قلمرو اقتصاد – 3
رابطه
مستقیم انسان
با واقعیتها
● اگر
بنا را بر توحید
بگذاریم ،
رابطه با
واقعیتها ،
سازگاری جستن
و و سازگار
شدن و
سازگارکردن می
شود و محیط
زندگی هر فرد
فراخنای توحید
و نظام اجتماعی
بطور کامل باز
و از راهگذر
رشد، تحول پذیر
می شود .
چند و چون
فعالیتهای
انسان ها در این
دو محیط
اجتماعی ، چند
و چون فعالیت
های ویرانگر (
بر اصل تضاد )
و یا چند و چون فعالیتهای
سازنده ( بر
اصل توحید ) می
شوند.
بدین
قرار ، راست
راه رشد -
تنها وقتی
انسان به حق
عمل می کند ، این
راست راه را
بر می گزیند زیرا
خط یا میزان
عدالت است -
راهی که
انسانها چون
در ﺁن می شوند
با خدا، و به یمن
ﺁن، با واقعیتها
رابطه مستقیم
برقرار می
کنند و بنا بر
این، نیروهای
محرکه را در
رشد بکار می
اندازند، این
راه است .
و نیز،
اگر زمان و
مکان اجتماعی –
طبیعی را
محدود بدانیم،
استعدادهای
ما ، در فعالیتهای
خود، از این
حکم پیروی
خواهند کرد .
و اگر این
زمان و مکان
را نامحدود
بدانیم، استعدادهای
ما فعالیتها
را با زمان و
مکان نامحدود
سازگار
خواهند کرد .
چند و چون های
این دو نوع
فعالیتها را
نمی توان
متفاوت خواند
. زیرا متضاد
هستند . توضیح
این که فعالیتهایی
که در تابعیت
از زمان و
مکان محدود
انجام می گیرند،
غیر ﺁزاد و
قدرت فرموده ،
بنا بر این ، ویرانگر
می شوند . حال ﺁنکه
فعالیتهای بر
وفق زمان و
مکان نامحدود
، ﺁزاد از
محدود کننده
ها ، بنا بر این
، سازنده می
شوند . پس،
عدالت میزانی
است که بدان، ﺁدمی
را از باز و
بسته بودن
زمان و مکان
اندیشه و عمل
او ، ﺁگاه می
کند . اقتضای
عمل به عدالت
اینست که زمان
و مکان هر
فعالیت
نامحدود فرض
شود.
اینک
تجربه را پیشنهاد
می کنم . این
تجربه را از ﺁن
رو پیشنهاد می
کنم که فعالیت
اقتصادی اول
انسان، تنظیم
رابطه با واقعیتها
به ترتیبی است
که استعدادهای
او در فعالیت
خود، ﺁزاد
باشند و این
فعالیتها با یکدیگر
همآهنگ باشند
:
●
استعداد
تعقل و خلق
اندیشه نیاز
به نامحدود
شمردن هستی
دارد . زیرا
عقل از رهگذر
اینهمانی
جستن با هستی
هوشمند است که
ﺁزاد می شود و
می تواند اندیشه
را خلق کند . نه
تنها لحظه اندیشیدن
، لحظه ایست
که در ﺁن،
عقل از زمان و
مکان محدود
رها است، بلکه
هر گاه عقل کسی
بخواهد خود را
به زمان و
مکان محدود پایبند
کند، توان
تعقل را از
دست داده و خویشتن
را از خلق اندیشه
ناتوان کرده
است . بنا بر این،
محدود کردن
زمان و مکان،
عقل ، این مرغ
تیز پرواز را
از افقی
محروم می کند
که بی کران
هستی است. این
محرومیت سرانجام
از پرواز
ناتوان و نازایش
می سازد .
بسا اگر
انسانها این ﺁزمایش
را کرده بودند
، چرخ زندگیشان
بر راست راه
رشد، شتاب می
گرفت .
باری، اگر
تجربه گر بپذیرد
که نه تنها
بگاه اندیشیدن
و خلق اندیشه
، ﺁدمی با هستی
اینهمانی می
جوید ، بلکه
فعالیت طبیعی
استعداد او ایجاب
می کند هستی
را بی پایان
بداند . زیرا
در این فراخنای
بی کران است
که استعدادهای
انسانها ﺁزاد
می شوند . در
اقتصاد ، تولید
محور و تولید
تابع نیازهای
انسان در جریان
رشد می شود . بدین
سان، حالتی را
که، در ﺁن، این
استعداد
فعالیت ﺁزاد
می یابد را
حالت ﺁزاد و این
حالت را میزان
عدالت می خوانیم.
●
استعداد علم ﺁموختن،
به اعتبارهای
گوناگون ، نیازمند
ﺁنست که رشد
علمی را
نامحدود
بداند . از ﺁن
جمله اند این
سه اعتبار که
از نظر فعالیتهای
انسان مهمند :
یک –
اگر بنا را بر
محدود بودن
رشد علم بگذاریم
، همواره همان
خطر وجود دارد
که در طول تاریخ
وجود داشت و
در قرن بیستم
جمعیتی عظیم
را بکام مرگ
برد و ویرانی
های بزرگ ببار
ﺁورد :
علم الیقین
یکی است و این یکی
همانست که من یا
ما بدان دست یافته
ایم. ( ایسمهای
قرن ما و بنیادگرائی
ها و « پاک دینی » (
انتگریسم ) ها )
دو –
علم محدود است
و من یا ما به ﺁخر
ﺁن رسیده ام یا
رسیده ایم. در
تاریخ، ملتهایی
بوده اند که این
حکم را صادر و
بدان دلشاد
شدند، اما از
رشد مانده اند
. چون رشد
نکرده اند، در
بیراهه ویرانگری
افتاده اند و
بسا تا نابودی
رفته اند . ﺁیا
جامعه های
مسلمان ، از
جمله به خاطر
جبر این حکم
،از رشد
نماندند و
همچنان در بیراهه
ویرانگری
نماندند ؟
سه –
برای ﺁنکه
عقل بر روی
علم باز باشد
و سانسور در
کار نیاید ،
اصل راهنمائی
لازم است که هیچ
حدی ایجاد
نکند و عقل را
گرفتار
محدوده ای
نگرداند .
اطلاع ها،
داده ها ، اندیشه
ها ، بدون
مانع و بی کم و
کاست، به اندیشه
راه پیدا کنند
. چنانکه عقل
از جبر منطبق
کردن واقعیت
با دلبخواه
قدرت رها باشد
و
واقعیت
را چنانکه هست
ببیند و
بشناسد . اصلی
که عقل را از
هر حد و مرزی
رها می کند و
هستی بیکران
را فضای او می
گرداند، از
بندگی قدرت ﺁزاد
می ماند و
جامعه ای با
عقل جمعی ﺁزاد،
رابطه مستقیم
با اقتصاد
برقرار می کند
و در این
رابطه،
اقتصاد در
خدمت انسان
است. موزانه
عدمی این اصل
راهنما است .
بدین قرار، هم
رشد انسان و
هم ﺁزادی او (
پرهیز از
اسطوره کردن
علم و چماق
کردن ﺁن ) ،
اقتضا می کند ﺁدمی
رشد علمی را
پایان ناپذیر
بشمارد .
اگر تجربه را
پی بگیریم،
متوجه می شویم
حالت یادگیری،
حالت احاطه
محدود، توسط
نا محدود است .
توضیح این که
، هرچند به
حافظه سپردن،
علم جستن نیست
، اما برای این
که ما موضوعی
را، خوب و
زود، به
حافظه بسپاریم
، نیازمند ﺁنیم
که ﺁن احاطه
را پیدا کنیم. یعنی
ﺁن را بفهمیم
. این تجربه –
هر کس فراوان
انجامش داده
است - انسانها
را به این
صرافت نینداخته
است که کودکان
و نوجوانان و
جوانانی که می
ﺁموزند ، می
باید ابتکار
عمل داشته
باشند ، تجربه
گر بشوند تا این
معرفت نخستین
را بیابند که
رابطه اشان با
دانش ، رابطه
احاطه یابنده
( جویای علم ) با
احاطه شونده (
موضوع علم )
است. حال ﺁنکه
والدین و سپس
معلمان
،دانشجو را
ظرفی تلقی می
کنند که باید
از علم پر کرد یا
مصرف کننده ای
می انگارند که
باید علم مصرف
کند . این جانب
، تا ﺁن روز
که به این غلط
پی بردم و
رابطه خود با
علمی که باید
جست را تغییر
دادم، زمان و
کارمایه های
بسیاری را
تباه کرده
بودم . در ایران
ما، همچنان،
دانش ﺁموزان
و دانشجویان
گرفتار نظام ﺁموزش
و پرورشی
هستند که حاضر
نیست به دانش ﺁموز
و دانشجو میدان
ابتکار بدهد .
در نتیجه ،
دانش ﺁموز و
دانشجو در
استعدادهایش
بجای عقل
،حافظه را بیش
از اندازه
بکار می برد .
اما به حافظه
سپردن ، نیازمند
احاطه پیدا
کردن بر موضوعی
است که به
حافظه می سپاریم
. از این زمان
مانده، موضوع
های بخاطر
سپرده شده،
بستگی به میزان
فهمیده شدنش
دارد . فردای
امتحان یا در
زمانی کم و بیش
دیرتر،
فراموش می شود
.
در
کشورهائی که
نظام اجتماعی ﺁنها
باز نیست و
رابطه ها،
رابطه های ﺁمر
و امربر است،
بابت روش ﺁموزش
و پرورش غلط،
هزینه های بس
سنگین را
تحمل می کنند
و زمانی را از
دست می دهند
که طول عمر
نسلها است .
از این
تجربه نیز به
این نتیجه می
رسیم که وضعیت،
وضعیتی که در ﺁن،
استعداد علم و
فن ﺁموختن و بیشتر
از ﺁن، جستن و یافتن
دانش و فن جدید
، خود جوش و
طبیعی ، انجام
می گیرد .
بدین
قرار، میزان
عدالت ،
خودجوشی و ﺁزادی
استعدادهای
انسان در فعالیتهای
خویش است .
قلمرو اقتصاد،
دیگر عرصه
قدرت سرمایه نیست
که در ﺁن،
انسان خودجوشی
و ﺁزادی در
انواع کارهای
خود را باز یابد
.
● تأنس
را انسان شدن
و انسان فرهنگ
ساز معنا کرده
اند . بنا بر
فطرت، انسان
انس می گیرد و
محبت و دوستی
و صلح را حقوق
خویش می شمارد
. اما عشق نیز،
از جمله فعالیتهائی
است که بمحض
حد یافتن و تعین
پذیرفتن، و دیگری
را بخاطر خود
خواستن ، از
خود بیگانه می
شود . برای
مثال، اگر کسی
به دیگری گفت
با او دوست
است اما در دل
می دانست
بخاطر مقصود
معینی اظهار
دوستی کرده
است و با رسیدن
به مقصود، به
دوستی پایان می
بخشد ، فریبکار
است .
بدین
قرار، انسان
برای ﺁنکه
بتواند با دیگری
انس بگیرد،
نخست می باید
برخود و دیگری
، بعنوان
انسان، معرفت
بجوید . به قول
سعدی، بداند
انسانها « از یک
گوهرند » . حتی
برای این که
از رهگذر رشد
هویت بجوید،
بر او است که
پاسخی برای
پرسش « انسان کیست
؟ » داشته باشد. هرگاه
پاسخ او به
پرسش این باشد
که انسان
حقوقمند ،
صاحب
استعدادهای
پرشمار ، بنا
بر این چند
بعدی ، از
جمله استعداد
انس گرفتن
دارد ، و
فرهنگ ساز
است، اگر راه
رشد در پیش گیرد،
به خود هویت
سازندگی می
بخشد و اگر بیراهه
قدرت سازی و ویرانگری
در پیش گرفت،
هویت ویرانگری
می جوید، و
رابطه ها با یکدیگر
را، رابطه قوا
می کند و به
فرمان قدرت
ستمگستر، این
مرزها را پدید
می ﺁورد :
مرز نژادی ،
مرز ملی ، مرز
قومی ، مرز
جنسی ، مرز
طبقاتی ، مرز
قشری ، مرز
گروهی ، مرز
خانوادگی ،
مرز دینی و
مرامی ، مرز
فرد ( اصالت
فرد و تقدم ﺁن
بر اجتماع ) و
مرز اجتماعی (
تقدم اجتماع
بر فرد ) و... این
مرزها را
قدرت ( = زور ) به
دست انسانها ،
در جریان ویرانگری
، بوجود ﺁورده
ست . ﺁنها که
خود را در این
مرزها محدود می
کنند، نخستین
قربانیان ویرانگری
خود می شوند . زیرا
ناگزیر هستند ﺁزادی
خویش را از
دست بدهند و
استعدادهای
خود را به
بردگی قدرت درﺁورند
. عصر ما ، عصر
قربانیان مرز
سازیها و
مرزبندیها
است . اما واقعیتی
که جمهور
انسانها از ﺁن
غافلند ، اینست
که حتی بندگان
قدرت نیز ،
ناگزیر هستند
تصوری از «
نژاد برتر » ، «
مسلمان مکتبی
» ، « جامعه بی
طبقه » و ...
داشته باشند
تا بتوانند
قدرتمداری و
خشونت مرگ ﺁور
و ویران ساز
را توجیه کنند
.
ﺁگاهی
از این غفلت،
به ما می ﺁموزد
که توجه دادن
انسانهائی که
خود را در این
مرزها زندانی
کرده اند، به ﺁزادی
که از دست می
دهند و
استعدادهایی
که تخریب می
کنند و محیط
اجتماعی که
بسته یا نیمه
باز نگاه می
دارند، نیروهای
محرکه ای که
تخریب می کنند
و محیط زیستی
که ﺁلوده می
کنند و... ،اما
با ایجاد
نظام اجتماعی
خالی از این
مرزبندی ها،
باز و تحول پذیرممکن
میشود و این
خود تحقق بخشیدن
به عدالت
اجتماعی است.
باری،
حالت انس،
محبت، دوستی و
صلح اجتماعی ،
حالت رهائی
از تضادها،
باز جستن توحید
و ﺁزادی است .
فعالیت
اقتصادی در این
ﺁزادی ، فعالیت
انسان در خدمت
قدرت سرمایه نیست
و انسان موجودی
که در شئی ( نیروی
کار ) و مصرف
کننده ناچیز
شده است ، نمی
ماند . ﺁزاد می
شود و اختیار
خود را از نو
به دست می ﺁورد
.
استعداد انس و
عشق ورزی
انسان به ما می
گوید :
برنامه
رشد اقتصادی
که بر کاهش
روابط قوا و
از میان
برداشتن
تضادها و افزایش
رابطه های خالی
از زور و پر از
انس و دوستی ،
همراه
نباشند،
درغهای بزرگ
هستند .
● فعالیتهای
ششگانه
انسانها ، در
محیطهای
اجتماعی و طبیعی
که می سازند،
و در بطن
رابطه با هستی
، فرهنگ و نیز
ضد فرهنگ ( فرﺁورده
های قدرت ) هر
جامعه را پدید
می ﺁورند . این
فرهنگهای در
رشد یا در
انحطاط که،
بدان ها، هر
جامعه هویت پیدا
می کند،
مشترکات
دارند . این
اشتراکات را
فرهنگ جهانی می
خوانیم . اگر
رابطه با هستی
نبود،
فرهنگها نیز
نبودند ،
مشترکات ﺁنها
که، در واقع ،
مشترک اول و
پایه ، همان
رابطه با هستی
است ، هم
نبودند و
فرهنگ جهانی نیز
وجود نمی
داشت.
اما در این
جا، مقصود از
فعالیت فرهنگی
که به « هنر و
ادبیات »
اصطلاح
شده، هم هست و
هم نیست :
برای این که
فعالیتی را
هنر بخوانیم ،
می باید فعالیتها،
مرزهای ممکن
را درنوردیده
و در فراخنای
ناممکن ،
انجام گرفته
باشد . بدین
قرار، هر
ابتکار،
ابداع و خلقی
که مرزهائی را
در می نوردد
که عقل جمعی و
عقلهای افراد
عبور از ﺁنها
را ناممکن می
انگارد، هنر
است . بنا بر این
تعریف، هنر نه تنها
نیاز به
رابطه ای با
زمان و مکانی
فراختر از
زمان و مکانی
زندگی های فردی
و اجتماعی
دارد ، بلکه
از ﺁنجا که
خود بیرون
رفتن از این
دو محدوده
است، بنفسه ﺁزاد
کننده است .از
این رو، «هنر و
ادبیات» وقتی
هنر نیستند،
محدود کننده
اند و چون هنر
می شوند، ﺁزاد
کننده می شوند
:
هنر
انسان ها را
به یاد ﺁزادی
ذاتی خویش می
اندازد و به ﺁنها
جرأت رها شدن
از جبرهای
اجتماعی را می
بخشد .
از لحاظ رشد
که در « هنر و
ادبیات » بنگریم،
صاحب دو نقش
تعیین کننده
شان می یایبم :
یک –
جریان اندیشه
های باز کننده
افق زمانی و
مکانی و بنا
بر این، باز
کردن افق دید
و ﺁشکار کردن
امکانهای جدید
. و
دو –
بسط دادن
فراخنای ﺁزادی
، در نتیجه ،
رشد پذیر کردن
انسانها و
جامعه های ﺁنها
.
در جامعه ای
که قدرت ( = زور )
رابطه ها را
تنظیم می کند
و ﺁغاز و
فرجام فعالیتها
است ، « هنر و
ادبیات » ی پیدا
می شود که ستایش
قدرت، بیانگر
ترسها و راهبر
ﺁدمیان به
فعالیتهای ویرانگر
هستند . سرشار
از خشونت و ضد
ابتکار و ابداع
و خلق ، ضد
هنر، هستند .
در این جامعه
ها ابعاد ویرانگریها
هستند که رشد
می کنند و ضد
فرهنگ است که
گسترش می یابد
.
● از
استعدادها ، ﺁن
استعداد که
موضوع فعالیتش
، اقتصاد است
، کارش تنظیم
رابطه ایست که
می توانیم ﺁن
را رابطه ء ﺁزاد
و مستقیم
انسان با زمان
و مکان ، دقیق
تر بخواهی،
با هستی
بخوانیم . به
ترتیبی که
فراخنای نا
محدود ، عرصه
فعالیتهای
استعدادهای
انسان بگردد
و وضعیت
انسان، وضعیت
انسان ﺁزاد
باشد . تنظیم
رابطه با هستی
، ضابطه ای می
شود برای یک
رشته تنظیم ها
میان:
- انسان
و طبیعتی که
درﺁن زندگی می
کند ،
- انسان
و جامعه ای که
در ﺁن زندگی می
کند ،
- انسان
و طبیعت بزرگ (
منظومه شمسی و
منظومه های دیگر
)
عدالت
را میزان کردن
در اقتصاد بدین
انقلاب واقعیت
پیدا می کند .
بدین قرار،
برای ﺁنکه
الگوی اقتصادی
دیگری پیشنهاد
کردنی شود، می
باید ﺁن «
انسان مقتصد »
الگو که
اقتصاد سرمایه
داری بر وفق ﺁن
، ساخته شده
است و موجودی
غیر
واقعی و غیر
طبیعی است را
با «
انسان
در وضعیت ﺁزاد
و برخوردار از
« اقتصاد ﺁزادی
» ، جانشین کنیم
. این انسان
را که
استعدادهایش
، در وضعیت ﺁزاد،
فعالیت ﺁزاد
دارند ،
انسان فطری یا
انسان ﺁزاد می
خوانیم .
اما
اقتصاد، تنها
تنظیم هائی نیستند
که ﺁزادی
فعالیتهای
استعدادهای
انسان را میسر
می کنند :
از ﺁنجا
که در طبیعت
از هر چیز به
اندازه وجود
دارد و این
انسانها
هستند که ﺁلت
قدرت مداری می
شوند و از راه
مصرف انبوه و
تخریب نیروهای
محرکه، ندرت
بوجود می ﺁورند
. لذا، جلوگیری
از ﺁمر شدن
قدرت ( سرمایه
داری ) و هدف
فعالیتهای
اقتصادی شدن
توقع های
قدرت و بوجود ﺁمدن
ندرت نیز
موضوع « علم
اقتصاد » می
شود .
به
سخن روشن،
کار اقتصاد،
حفظ محیط زیست
به ترتیبی است
که این محیط
با زندگی
سازگارتر و
منابع موجود
در ﺁن در افزایش،
وگرنه، به
اندازه ،
بمانند .
بدین
قرار، میزان
عدالت می باید
انسان ها را
از اندازه
اثرهای فعالیتهاشان
در محیط زیست
، ﺁگاه کند .
لذا، بیشتر
شدن امکانهای
طبیعت و عمران
ﺁن و سالم تر
شدن محیط زیست
، حاصل بکار
بردن مداوم میزان
عدالت می شود .
بدین قرار،
برنامه های
رشدی که پایه
این یا ﺁن الگوی
« اقتصاد قدرت
» که غرب
ساخته است ،
ضد رشد را ببار
ﺁوردند و
جهان امروز و
محیط زیست را
دچار وضعیتی
کرده اند که
مشاهده می کنیم
.
● قوه
رهبری که هر
انسان دارد ،
کارش مدیریت
فعالیتهای
انسان به ترتیبی
است که در وضعیت
ﺁزادی ، فعالیتهای
استعدادهای
انسان خودجوش
و در راست راه
رشد، تنظیم می
جویند و انجام
می گیرند .
اگر انسانها
به خود زحمت
تجربه را
بدهند ، در می یابند
که هرگاه
استعدادی
فعال و
استعدادهای دیگر
غیر فعال
باشند، قوه
رهبری او ﺁزاد
نیست . به سخن
دیگر، رابطه
با خارج ( از
انسان ) مستقیم
نیست. از راه
قدرت بر قرار
می شود و
رابطه با قدرت
، فعالیتهای
استعدادهای
او را محکوم
به امر قدرت ( =
زور ) کرده است .
اگر تجربه دیگری
را انجام بدهد
، به واقعیتی
پی خواهد برد
که، از ﺁن ،
غافل بوده
است : هر زمان
رابطه انسان
با محیط زندگی
او ، رابطه ای
جبری و محدود
به محدودیتهای
مقرر، می
گردد، او
رابطه مستقیم
با واقعیت ها
را از دست می
دهد و رهبری
فعالیتهای حیاتی
او به بیرون
از او منتقل می
شود. دقیق تر
بخواهی ، قوه
رهبری او مطیع
رهبریهائی
می شود که در
خارج از او
قرار دارند و
بنام قدرت عمل
می کنند :
به
لحاظ سیاسی ،
مطیع ولایت بنیاد
دینی ، بنیاد
حزبی و بنیاد
دولت و... به
لحاظ اقتصادی
، مطیع
کارفرمائی ،
به لحاظ
اجتماعی، مطیع
بنیادهای
اجتماعی (
خانواده ، فامیل
، سندیکا و... ) ،
به لحاظ علم و
فن، بنده بنیادهای
تعلیم و تربیت
و مراکز تولید
علم و فن و از
لحاظ فرهنگی،
برده بنیادهای
فرهنگی جامعه
می شود .
برای اینکه
اثر زیانبار
رابطه اطاعت میان
انسان و بنیادهای
اجتماعی را نیک
دریابیم ،
رابطه کودک با
بنیاد
خانواده را
مطالعه می کنیم
تا تفاوت میزان
شدن عدالت و میزان
شدن قدرت را
در شدت محرومیت
از حق محبت
اندازه بگیریم
:
● هرگاه
فرض کنیم
خانواده ای
تشکیل شده
باشد بر پایه
عشق متقابل و
رابطه زناشوئی
خالی از زور
باشد، فرزندی
که به دنیا می ﺁید،
محیط زندگی خویش
را فراخنای
محبت و ﺁزادی
می یابد . چون
قدرت محور نیست
و اطاعت از
قدرت، پدر و
مادر ، روش
تعلیم و تربیت
او نیست، کودک
در استعدادهای
خویش رشد می
کند. پدر و
مادر، حقوق
ذاتیش را به
او خاطر نشان
می کنند . به او
می ﺁموزند
چگونه زندگی
را عمل به این
حقوق کند . هر
زمان کودک با
پدیده ای
رابطه قوا بر
قرار کرد، برای
مثال ، عروسکی
را شکست، به
او می ﺁموزند،
چرا و چگونه
به نیروی خود
جهت ویرانگر می
دهد و ﺁن را به
زور بدل می
کند. چرا و
چگونه وقتی
به نیروی خود
جهت ویرانگر می
بخشد، نتیجه
کارش خراب
کردن و محروم
شدن می شود .
کاری بیشتر می
کنند : به او می ﺁموزند
وقتی زور بکار
می برد، عقل
او از یاد می
برد چون و چرا
کند . حقوق خود
را نقض می کند
و استعدادهای
او رشد نمی
کنند و...
کودکی که بدین
سان بار می ﺁید،
مصرف را محور
زندگی نمی
کند، تولید را
محور زندگی می
کند . زور را ویرانگر
می داند . نه
خود زور بکار
می برد و نه زیر
بار زور می
رود . زندگی را
عمل به حقوق
خویش می کند و
می داند از
رهگذر رشد است
که به خود هویت
می بخشد .
بنا بر این
روش، بنیاد
خانواده در
خدمت انسان (
پدر و مادر و
کودک ) است . میزان
عدالت همین
است و حاصل
بکار بردنش
انسان الگوئی
است که
توصیف شد .
● حال
خانواده ای را
بجوئیم که، در
ﺁن، زور
قائمه رابطه
ها است و اطاعت
کردن روش عمومی
است . نه تنها
کودک ،که پدر
و مادر نیز
تابع استبداد
خانواده ای
هستند که خود ﺁن
را با قائمه
کردن زور ، ایجاد
کرده اند . فرﺁورده
این خانواده ،
انسانی معتاد
به اطاعت از
قدرت است.
حال اگر بنیادهای
دیگر جامعه نیز
بر انسان مسلط
باشند و از انسان
اطاعت محض
مطالبه کنند،
جامعه با نظام
اجتماعی بسته
و ویرانگر نیروهای
محرکه و بنا
بر این سخت
ظالمانه
بوجود می ﺁید .
بسیاری از
جامعه ها
امروز از این
نوع هستند .
بدیهی
است استعداد
ابتکار و
ابداع و خلق
بلحاظ زندانی
بودن در
محدوده ها،
اغلب ، فرﺁورده
های ویرانگر می
سازد .
با انجام این
تجربه، ﺁدمی
از این فریب
بدر می ﺁید که
گویا نیازهای
او را محیط
اجتماعی و خود
او بوجود می ﺁورند
. حال ﺁنکه وقتی
انسان ﺁلت
فعل چند
خودکامه گشت
که ، در بیرون
از او، فعالیتهای
او را بطور
جبری به او
القاء می
کنند، او انسانی
یک بعدی می
شود .
بدین سان، یک
ضابطه عمومی
به دست می ﺁید :
تنها
وقتی رابطه ،
رابطه با خدا ( = ﺁزادی
) است، رابطه
انسان با واقعیتها
مستقیم و قوه
رهبری او
مستقل است .
پس این رهنمود
قرﺁن:
هرکس
خود را هدایت
می کند، زمانی
به عمل درﺁوردنی
است که انسان
در رابطه با
خدا ، مجموعه
ای از
استعدادها و
حقوق می شود
که فعالیتهای
استعدادهایش
خود جوش هستند
: وضعیت یا
حالت ﺁزاد .
بدین
قرار، فعالیت
اقتصادی سالم
و ﺁزاد، ﺁن
فعالیتی است
که به انسان
امکان دهد در
رهبری فعالیتهای
خود، مستقل
باشد . بنا بر
میزان عدالت،
استقلال کامل
قوه رهبری ،
همان وضعیت و
حالتی است که
وقتی ﺁدمی در ﺁنست،
ﺁزاد است.
وضعیت
ﺁزاد ، وضعیتی
است که ، در ﺁن،
خود را، در
فعالیتهای
ششگانه خویش ،
در بی کران
لااکراه می یابد
. از این جا،
فعالیت
اقتصادی ﺁزاد
نه ﺁنست که لیبرالی
سم مدعی
است که فعالیت
است که محیط
زندگی انسان
را محیط
لااکراه می
گرداند و به
انسان امکان و
فرصت می دهد ﺁزادی
خویش را حفظ
کند و اقتصاد
معیشت او،
اقتصاد گشایش
و ﺁزاد کننده
او بگردد . این
میزان را میزان
عدالت اجتماعی
می خوانیم .