سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 652
تاریخ انتشار 30 مرداد 85 برابر با 21 اوت 2006
ابوالحسن بنی صدر
کودتا چه وقت روی داد؟
خواننده ای که ستون پایه های قدرت را شناخته است و وضعیت جهان امروز را می بیند، در می یابد که نه در بهار انقلاب و نه امروز و نه هیچگاه، بدون شناختن ستون پایه های قدرت و ماهیت ﺁن، تنها نمی توان با نوشتن چند اصل بر صفحه کاغذ و امضای توافق نامه توسط چند شخص یا چند گروه سیاسی اتحادی موفق به برانداختن یا اصلاح – که نا ممکن است - رژیم استبدادی و استقرار مردم سالاری، تشکیل داد. از بد اقبالی ، بخشی از اهل سیاست که به دنبال جبهه یا اتحاد سازی هستند، هدف خویش را رسیدن به قدرت قرار داده اند. اینان قدرت و ستون پایه های ﺁن را نمی شناسند و بسا در صدد شناختن آن و دانستن این واقعیت نیز نیستند. نمی دانند مشکل ایران، دولت بمثابه قدرت رها از مهار مردم است و راه حل از میان برداشتن ستون پایه های قدرت و موفق شدن در تغییر ساخت دولت – که با وجود سه انقلاب ، ایرانیان بدان موفق نشده اند - و تحول پذیر کردن و باز کردن نظام اجتماعی است. اینان از سه تجربه ، تجربه انقلاب مشروطیت ایران و ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 57 نیز درس نمی گیرند. چرا که اگر از خود می پرسیدند، هرگاه شخصیتها و سازمانهای سیاسی کار بایسته را در شناخت ستون پایه های قدرت می شمردند، آنگاه درمییافتند که ترمیم کردن آنچه ترمیم پذیر است و تجدید ترمیم ناپذیرها، تنها مجال دادن به بازتولید استبداد است. همچنین در می یافتند که برداشتن ستون پایه های قدرت، تنها راه، جلوگیری از بازسازی رژیمی چون رژیم کنونی است.
ایرانیانی که در انقلاب ایران و باز سازی استبداد تأمل می کنند و ﺁنها که نخواهند خود را به کارهای بی فایده و بسا زیانبخش سرگرم نگاه دارند و نیز ﺁنها که نخواهند از راه اعتیاد به اطاعت از قدرت و خود زبون بینی به سراغ امریکا بروند ، می توانند ببینند نقش و جایگاه مردم در رابطه با رهبری و هدف و نیز نقش اندیشه راهنما از سوئی و اندازه اعتیاد انسانها به اطاعت از قدرت از سوی دیگر، تا کجا تعیین کننده است. در حقیقت، در جامعه ای که اندیشه راهنمای مردم بیان ﺁزادی باشد، ممکن نیست ستون پایه های قدرت - چه رسد به قدرتی که محتوا و شکل استبداد فراگیر به خود می گیرد - پا بگیرند. دلیل ﺁن نیز اینست که بیان ﺁزادی ابتکار عمل و رهبری را به جمهور مردم می دهد،ودر مقابل بیان قدرت مردم را ﺁلت فعل می گرداند. بدین قرار، هرگاه بخواهیم بدانیم، در پی رفتن شاه و سران رژیم او کودتا چه وقت روی داد، نخست می باید ببینیم، در انقلاب، مردم چه نقشی داشتند و با رفتن شاه و سران رژیمش، چه نقشی پیدا کردند:
انقلاب ایران یک جنبش همگانی خودجوش بود. این واقعیت که ﺁقای خمینی ، تا مدتها بعد از ﺁغاز گرفتن انقلاب ، جرأت نمی کرد موضعی بگیرد و در درون کشور ، ﺁن رهبری که ترجمان جنبش همگانی باشد موجود نبود، خمیرمایه گزارشهای روزنامه نگاران جهان بود. اغلب نیز انقلاب ایران را بدین خاطر که خود جوش است و ایدئولوژی و رهبری مشخصی ندارد، محکوم به شکست می شمردند. بدیهی است این حکم را عقل هائی صادر می کردند که در بند این فتوای نظر سازان غرب بودند. بنا بر این فتوا، جنبشهای خود جوش محکوم به شکستند. اما جنبش همگانی مردم ایران پیروز شد. بدون بیان ﺁزادی ، چگونه ممکن است وجدان جمعی تمامی یک ملت را به جنبش همگانی برانگیزد و جنبش را تا پیروزی رهبری کند، به ترتیبی که رهبری نیز بتواند اصول راهنما و ﺁزادیها و حقوق ملی و حقوق انسان را بر زبان و قلم ﺁورد ؟ باز یادﺁور می شود که هر نوبت ﺁقای خمینی نوشته ای انتشار می داد که خود را در موضع حاکم و مردم را در موقعیت ﺁلت فعل قرار می داد ، مردم ایران به ﺁن وقعی نمی نهادند و او از این که نوشته اش مورد بی اعتنائی مردم واقع شده است، نگران می شد. در حقیقت در جریان انقلاب ، رابطه مردم و رهبری و هدف چنین بود :
نوع جایگاه مردم می گوید، ﺁیا ﺁنها در ﺁزادی زندگی می کنند یا در اطاعت از قدرتی که چند و چون ﺁن را اندازه معرفت مردم بر توانائیها و ﺁزادی و حقوق خویش معین می کند؟.
1 - محل عمل مردم در ﺁزادی و محل عمل در استبداد :
مردم ↔ رهبری ↔ هدف
هرگاه جمهور مردم در مدیریت شرکت کنند، مردم تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و مجری تصمیم برای رسیدن به هدف می شوند. اما اگر تصمیم را مردم بگیرند تا گروهی را برگزینند برای ﺁنکه تصمیم ﺁنها را به اجرا بگذارند، رهبری منتخب مجری اراده مردم برای رسیدن به هدف می شود. در انقلاب ایران ، جمهور مردم، هم خود تصمیم گیرنده و هم مجری تصمیم بودند و رهبری ترجمان هدف انقلاب را بر عهده داشتند. با رفتن شاه و ﺁمدن خمینی به تهران، نوبت به بنای رژیم و دولت جدید رسید و کودتای خزنده اول و اصلی بر ضد ولایت جمهور مردم، با سخنان ﺁقای خمینی در بهشت زهرا و حکم نصب ﺁقای مهندس بازرگان به نخست وزیری ، بعمل در ﺁمد و رابطه مردم و رهبری و هدف بدین سان تغییر کرد :
رهبری ↔ مردم ↔ هدف.
اما در رابطه جدید ، رهبری تصمیم گیرنده و تعیین کننده هدف و مردم وسیله می شوند . هربار که جمهور مردم در محل وسیله قرار گیرند ، بنده قدرت می شوند. بجاست دو مثال ، از دو وضعیت در دنیای امروز بیاورم ،تا نیک بدانیم چرا در موضع وسیله و ﺁلت قرار گرفتن مردم ، ﺁنها را وسیله قدرت و در نتیجه گرفتار تضادها و بنا بر این ، فقر و خشونت روز افزون می کند :
* در لبنان ، مقاومت حزب الله اسطوره شکست ناپذیری ارتش اسرائیل را شکست. اما این دست ﺁورد بزرگ که در رها شدن مردم منطقه از عقده خود ناتوان بینی اثر بخش است ، نباید واقعیت مهمتری را از یادها ببرد : مردم لبنان ، شیعه و سنی و مارونی ، از دو سو، قربانی و ﺁلت شده اند :
- حزب الله (تصمیم گیرنده)↔ مردم لبنان (وسیله) ↔ هدف (را حزب الله تعیین می کند)
- اسرائیل ↔ مردم لبنان ↔ هدف (که اسرائیل تعیین کرده و ﺁن از میان برداشتن حز ب الله است).
از سوئی، مردم لبنان که حزب الله بدون مراجعه به آنها تصمیم می گیرد، می باید عوارض این تصمیم را بپردازند و وسیله کار حزب الله نیز بشوند. و از سوی دیگر ، اسرائیل مردم لبنان را بمباران می کند به قصد ﺁنکه از راه کشتن و ﺁواره کردن مردم لبنان ، اراده مقاومت حزب الله را بشکند و ارتش اسرائیل فرصت یابد در زمین خالی از سکنه، حزب الله را از میان بردارد . در نتیجه، حزب الله مغضوب مردم لبنان شود (به هدف دوم دست نیافت). زیان این روش اینست که در لبنان و دنیای اسلام موجهای انسانی برنخاستند و صحنه را برای رژیمهای استبدادی حاکم و امریکا و اسرائیل خالی گذاشتند. تا وقتی نیز مردم شیعه تحت تکفل حزب الله - که هزینه اش را رژیم ایران می پردازد - هستند و نقش وسیله را بازی می کنند، از مردم سالاری و رشد واقعی در لبنان و کشورهای اسلامی خبری نیست و نخواهد بود.
* در کارفرمائی های غرب و در بسیاری دیگر از بنیادهای این جوامع ، انسانها وسیله اند :
کارفرمائی ↔ مردم ( = نیروی کار ) ↔ هدف ( = رساندن سود به حداکثر )
سرمایه داری مردم را از دو راه وسیله می کند : یکی بعنوان نیروی کار و دیگری بعنوان مصرف کننده. اما تنها کارفرمائیها نیستند که مردم را در موضع ﺁلت قرار می دهند ، نخبه های سیاسی نیز همین کار را می کنند :
رهبران سیاسی ↔ مردم ↔ هدف.
بخشی از هدف ها و مهمترین ﺁنها را رهبری سیاسی تعیین می کند. مثل جنگ حکومت بوش در افغانستان و عراق و لبنان و بسا ایران. هم اکنون صحبت از اینست که کلیسای بنیادگرای امریکا و محافظه کاران جدید پیرو فلسفه هگل (در قسمت اول این مطالعه ، شرح داده شد) ، جنگ مذهبی را به جهانیان تحمیل کرده اند. ﺁیا نظر مردم امریکا و مسیحیان دنیا را به اجرا می گذارند ؟ نه. نظر خود را به این مردم تحمیل و از راه وسیله کردن مردم ، به اجرا می گذارند.
با توجه به این میزان (جایگاه مردم) ، هرگاه از خود بپرسیم چگونه می باید از بازسازی استبداد جلوگیری می کردیم و چه کسانی می کوشیدند مردم در موضع تصمیم گیرنده و مهار کننده دولت بمانند و چه کسان و گرایشهائی همه کار کردند تا مردم را به موضع ﺁلت و وسیله بازگردانند؟، دو پاسخ دقیق برای این دو پرسش می یابیم : یکی انقلابی ها و ضد انقلاب ها چه کسانی بودند و هر یک چه روشی را بکار می بردند ؟ و دیگری اینکه ﺁیا اگر مردم در موضع تصمیم گیرنده می ماندند، از باز سازی استبداد جلوگیری می شد یا نه ؟ :
با پیروز شدن مردم بر رژیم شاه، از دید ﺁقای خمینی و عموم گروههای سیاسی، نقش مردم پایان پذیرفت. در فرمان نصب مهندس بازرگان به نخست وزیری ، ﺁقای خمینی برای خود ولایت شرعیه قائل شد. بدین قرار، ﺁغاز گر راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده ، به موضع اطاعت کننده و وسیله او بود. بدیهی است ، از ﺁن پس، تشخیص و تعیین هدف نیز با او می شد.
با راندن مردم به موضع اطاعت و ﺁلت، بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما ، نیز می باید جای خود را به بیان قدرت می داد و داد.
اما ﺁقای خمینی تنها نبود : گردانندگان گروههای سیاسی که می خواستند لنین ایران بگردند، با بمیان ﺁوردن خشونت ، در این جا و ﺁن جای کشور ، با ﺁن بخش از رهبری انقلاب که انقلاب را وسیله از ﺁن خود کردن قدرت تصور می کرد، در راندن مردم از موضع تصمیم گیرنده به موضع اطاعت کننده و ﺁلت، شریک شدند. در حقیقت، همانطور که حضور مردم در صحنه ، در مقام تصمیم گیرنده، خشونت را بی محل می کند، خشونت نیز حضور مردم در صحنه را بی محل می کند.
و از نا بختیاری ، وقتی مردمی موضع تصمیم گیرنده را رها می کنند و در موضع وسیله قرار می گیرند، اعتیاد به اطاعت قدرت را اگر هم ترک کرده باشند، از نو پیدا می کنند.
در برابر اکثریت قریب به اتفاق تمایلهای سیاسی که بر ﺁن بودند دولت را تصرف کنند، و از آن طرف نیز چون ﺁقای خمینی و حکومت موقت ،کار مردم را تمام شده می دانستند و از ﺁن پس، برای مردم، نقشی جز اطاعت و تأیید، هر بار که لازم شد، نمی شناختند. در مقابل، گروهی که بیان ﺁزادی را بمثابه اندیشه راهنما پیشنهاد می کرد، زیر عنوان «ضرورت حضور مردم در صحنه در سرتاسر ایران» به کوشش برخاستند، تا اهمیت حضور مردم در مقام تصمیم گیرنده در صحنه سیاسی کشور را یاد ﺁور شوند. این کوشش برﺁن بود که مردم را در برابر قدرت طلبان به عمل برانگیزد و مانع از باز سازی استبداد شود. و نیز ، اعضای گروه برای ﺁنکه خشونت را بی محل کنند، بحث ﺁزاد را روش گرداندند و گروه های سیاسی را به ترک خشونت و روی ﺁوردن به جریان ﺁزاد اطلاعات و اندیشه ها خواندند، تا مگر استوار کردن ستون پایه های استبداد را نا ممکن کنند.
2 - بیان ﺁزادی در برابر بیانهای قدرتیکه ستون پایه قدرت شدند :
تنها ﺁقای خمینی نبود که از بیان ﺁزادی، که بهنگام اقامت در فرانسه بر زبان ﺁورد و در برابر جهانیان بدان متعهد شد ، به بیان قدرت باز گشت. گروههای چپ و نیز لیبرالها، بیانهای قدرت خویش را دست ﺁویز جنگ بر سر قدرت کردند. چنان جنگ مغلوبه ای به راه انداختند که گوئی نه بیان ﺁزادی وجود داشته و نه مردم ایران استقلال و ﺁزادی و رشد بر میزان عدالت و اسلام بمثابه بیان این اصول و گشاینده افق معنویت بروی انسان را خواسته اند. خواننده نباید بپندارد که تقلای جویندگان قدرت برای انکار وجود اصول و اندیشه راهنمای انقلاب ایران ، فاقد هدف بودند. هدف ﺁنان صاف کردن جاده ای بود که گمان می بردند ﺁنها را به قدرت می رساند. این قول زور پرستهائی که انقلاب دست ﺁنها را از دولت کوتاه کرد ، گفته اند و می گویند که انقلاب نه اندیشه راهنمائی داشت و نه ابتکار مردم ایران بود. اما در تأمل این که بسیاری، با تغییر موضع، همین دروغ را تکرار می کنند . این نیاز به انکار اصول راهنمای انقلاب و بیان ﺁزادی بمثابه اندیشه راهنما از چه رو است ؟ از ﺁن رو است که می باید حق مردم بر ولایت و نقش ﺁنها نیز انکار شود و انقلاب هم بدترین کارها باورانده شود . غافل از ﺁن که اگر مردم به جنبش همگانی بر نخیزند، جای خالی مردم را جز با خشونت نمی توان پر کرد . این خشونت را هم قدرت خارجی می تواند روش بر انداختن رژیم کند . به سخن دیگر، روی گرداندن از مردم و جنبش همگانی ، یا روی ﺁوردن به رژیم و یا به خدمت قدرت خارجی درﺁمدن است . پس اگر کسانی پیدا می شوند و بخواهند از سر ناآگاهی، بیان ﺁزادی را که در مدتی بیش از 14 ماه در برابر جهانیان ابراز شد، و اصول راهنمای انقلاب را که ملتی در اجتماعهای روزانه خود فریاد کرده اند، انکار کنند و بعد مدعی شوند : انقلاب نه اصول و نه فکر راهنمائی داشته و نه رهبران انقلاب منحرف شده اند، انقلاب همین است که بود، آیا نباید پرسید این همه گریز از دیدن واقعیت از چه رو است؟ صاحبان این فکر شاید آگاه نباشند که تنها در پی پوشاندن نقش زورپرستی و خشونتی نیستند که پس از پیروزی انقلاب و تقلا برای تصرف دولت بکار رفته است ، بلکه امروز نیز بیان قدرت را در اشکال دیگری جستجو می کنند. چون چنین است بیان آزادی را که اندیشه راهنمای انقلاب بود انکار می کنند.
هشدار ! هجوم به بیان ﺁزادی، هم ﺁن روز و هم از ﺁن روز تا امروز ، هجومی است که اگر عقب زده نشود، بدون کمترین تردید ، همچنان موجب تثبیت رژیم مافیاها می شود و اگر هم بر فرض محال تغییری روی دهد، یا ایرانی با وضعیت امروز عراق خواهد شد و یا باردیگر استبداد باز سازی خواهد شد. زیرا بدون،
الف) قرار گرفتن مردم در موضع تصمیم گیرنده و
ب) بدون بیان ﺁزادی، ممکن نیست بتوان جامعه ای با نظام باز و تحول پذیر ساخت. زیرا ممکن نیست از بازسازی پایه های قدرت جلوگیری کرد.
با توجه به اهمیت نقش مردم و اندیشه راهنما بود که گروه جانبدار بیان ﺁزادی و حضور مردم در صحنه (به یاد داشته باشید که ملاتاریا نیز با استفاده از منطق صوری، حضور مردم در صحنه را ورد زبان کرده و البته مقصودش حضور برای ابراز اطاعت از ملاتاریا بود و هست) را موضوع کار شبانه روزی خویش قرار دادند :
چون حکم نصب نخست وزیر موقت به استناد رهبری مردم و ولایت شرعیه اعلان خطر بود، پرداختن به تهیه قانون اساسی بر اصل ولایت جمهور مردم ، کاری بود که نمی باید هیچ از ﺁن غفلت می شد. این قانون تهیه شد. با ﺁنکه از نقصها مبری نبود ، اما برای نخستین بار در تاریخ ایران ، قانونی بود که ، ستون پایه های قدرت استبدادی را ویران می کرد و جمهور مراجع دینی از رهگذر موافقت با ﺁن، ولایت جمهور مردم را تصدیق می کردند. جانبداران بیان ﺁزادی این موفقیت را ﺁسان بدست نیاوردند :
1- با خاطر نشان کردن خطر استبداد روحانیان و فاشیسم دینی در نوفل لوشاتو، ﺁقای خمینی را بر ﺁن داشتند که اصل ولایت جمهور مردم و میزان رأی مردم است را بپذیرد. او در مصاحبه های مختلف اظهار کرد : انقلاب در دین با این هدف که ایرانیان کرامت و ﺁزادی و حقوق خویش را بعنوان انسان، و حقوق ملی خویش را بمثابه یک ملت ﺁزاد و مستقل باز جویند.
2- رفتن بمیان مردم و تشریح بیان ﺁزادی . با مشاهده سعی دستیاران ﺁقای خمینی در سانسور سخنانی که از زبان ﺁقای خمینی در نوفل لوشاتو جاری شدند و نوشته های او در ﺁن ایام و با ملاحظه اصرار ﺁنها بر این که ، « موضع امام ﺁخرین سخن یا نوشته او است » ، لازم دیده شد ، نوار ها از نو پخش شوند و گفته های او در کتابی انتشار یابند . ﺁقایان منصور دوستکام و... ؟ کتاب « امام و... » شامل گفته های ﺁقای خمینی را در نوفل لوشاتو انتشار دادند.
3- ولایت جمهور مردم ، از این نظر که از دیرگاه، از ﺁن زمان که ایرانیان دین زرتشت را می داشتند تا امروز، این نخستین بار بود که ﺁقای خمینی ، مرجع مقبول ملت، ولایت جمهور مردم را تصدیق می کرد ، اهمیتی بس تعیین کننده داشت . زیرا انقلابی در طرز فکر دینی مردم بود و دو پایه اصلی ( بازگشت مردم از موضع وسیله به موضع دارنده حق رهبری و تصمیم گیرنده و اندیشه راهنما ) قدرت را ویران می کرد . مقام مرجعیت که انقلاب مردم به او نقش بیان کننده اصول و اندیشه راهنمای انقلاب را داده بود ، مردمی را که در بیان رسمی دین،" عوام کل انعام" شمرده می شدند ، دارای حق ولایت می شناخت و ﺁنها را تنها دارنده این حق می خواند.
لذا می باید کوششی به تمام بکار میر فت تا اهمیت ولایت جمهور مردم ، از نظر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و صاحب فرهنگ ﺁزادی شدن، چه در مقاله ها و چه در بحث های آزاد و چه در گزارش های روزانه به مردم و چه با شهر به شهر رفتن ها ، توضیح داده می شد. این کوشش محلی برای مطرح شدن ولایت فقیه باقی نگذاشت. بدین سان، پیش نویس قانون اساسی، پس از تهیه ﺁن توسط هیأتی که در دفتر دکتر سحابی ، تشکیل جلسه می داد، در شورای انقلاب به اتفاق ﺁراء تصویب شد. پیش نویس برای ﺁقای خمینی و به خواست او، برای تمامی مراجع مقیم ایران فرستاده شد. آن طور که در خبرها بود، همه مراجع با ﺁن موافقت کردند. ﺁقای خمینی دو اشکال بر آن وارد دانست: اول آنکه به زعم او، زن نمی توانست نامزد ریاست جمهوری شود و دوم این که قانون ها را از لحاظ انطباق با شرع ، تنها فقهای شورای نگهبان می باید تصویب کنند. با این حال، موافقت کرد که پیش نویس به رفراندوم گذاشته شود. هرگاه پیشنهاد مجلس خبرگان بمیان نیامده بود و همگان با رفراندوم موافقت کرده بودیم، قسمت دوم کودتای خزنده در مجلس خبرگان انجام نمی گرفت.
از ﺁنجا که بنا بر پاسخ دادن به پرسش مهمی است که پاسخ ﺁن می باید بکار فردا بیاید و در حقیقت، پاسخ پرسش مهم دیگری است و ﺁن اینکه ، چرا نه قدرت که ﺁزادی را باید هدف مبارزه سیاسی کرد؟، می باید یادﺁور شوم :
الف) موافقت با مجلس خبرگان از سوی ﺁنها که خواستار تصویب پیش نویس بودند، یک اشتباه بزرگ بود.
ب) پس از ﺁن که بنا بر تشکیل مجلس خبرگان شد، بناگهان، پیش نویس مخالف پیدا کرد. متنی با امضای ﺁقایان منتظری و حسن ﺁیت ، در حمایت از ولایت فقیه انتشار پیدا کرد. در این متن، برای فقیهی که ولایت می جست، 16 اختیار قائل شده بودند. ﺁقای منتظری در مجلس خبرگان به این جانب گفت ﺁقای حسن ﺁیت را نمی شناخته و به او گفته اند امضای او را هم بگذارند و او هم گفته است بگذارید. در ﺁن مجلس ، ﺁقای منتظری به نظارت فقیه راضی شد اما ﺁقای حسن ﺁیت ، همچنان خواستار ولایت مطلقه بود. بعدها که اسناد ﺁقایان بقائی و آیت به تصرف رژیم درﺁمد، ﺁن اسناد دلیل را به دست دادند : وابستگان به قدرت خارجی (انگلستان) نمی خواسته اند تجربه ولایت جمهور مردم ، به عمل در ﺁید و موفق بگردد. از این رو ، طرفدار دو ﺁتشه ولایت مطلقه فقیه شدند!
بموقع است یادﺁور شوم ، ممانعت از تصویب اصل ولایت فقیه با اختیار مطلق، حاصل گفتگو با ﺁقای منتظری نبود. انقلاب اسلامی از راه انتقاد روزمره و انتشار نظرهای صاحب نظران ، نقشی تعیین کننده ایفا کرد. حاصل مجموع کوششها اثبات این قاعده بود:
هرگاه بر سر حق بایستی ، پیروزی تو مسلم است. اگر فرهنگ مردم، فرهنگ ﺁزادی باشد، در جا پیروز می شوی و گرنه دیرتر پیروز می شوی. به سخن دیگر، اگر جنگ میان بیانهای قدرت نبود و همان اجماع بر سر بیان ﺁزادی، در دوران بعد از سقوط رژیم شاه برجا می ماند، ولایت جمهور مردم برای نخستین بار در تاریخ ایران، اساس سازماندهی نظام اجتماعی و دولت می گشت.
ایرانیان م&