سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 642
تاریخ انتشار 14 فروردین 85 برابر با 3 آوریل 2006
ابوالحسن بنی صدر
29 اسفند ، نوروز ایران
زمان شهادت می دهد: استبدادیان پیرو « خط سید ضیاء » یا استبداد وابسته، از رهگذر مقایسه صوری ، بحران سازی خویش را با ملی کردن صنعت نفت، به رهبری مصدق، مقایسه می کنند . رسانه های غرب در مقام شناساندن رژیم مافیاها به افکار عمومی، به یاد می ﺁورند که نزاع ملاتاریا با بنی صدر نزاع دو خط، خط استقلال و ﺁزادی با خط استبداد و ارتجاع بود .
گفتارها و کردارهای زورپرستانی که دولت را تصرف کرده اند و ﺁنها که مراجعه شان به امریکا، اعتراف صریحی است بر ناتوانی و فقدان هویت ، هر دو برای توجیه عمل خویش، به اندیشه راهنمای نهضت ملی ایران و این نهضت ، رجوع می کنند :
مقایسه صوری بحران اتمی با نهضت ملی کردن صنعت نفت به رهبری مصدق :
مافیاهای نظامی – مالی عمل خویش را در ساختن بحران اتمی خطرناکی که زندگی جمعی و فردی ایرانیان را ، در انتظار تصمیم شورای امنیت، به حال تعلیق درﺁورده است ، با جنبش ملی شدن صنعت نفت مقایسه می کنند . استبدادیان وابسته زبان فریب بکار می برند و مقایسه ای ظاهری و صوری بعمل می ﺁورند : در ظاهر، حق ایران بر منابع نفت، حق ملی شمرده می شد و متقابلا درظاهر، ایران بر استفاده صلح ﺁمیز از فنون اتمی دارای همین حق است . در ظاهر، امریکا و انگلستان تن به برخورداری ایرانیان از حق ملی خویش ندادند و با کودتای 28 مرداد 1332، ثروت ملی ایران را به یغما بردند و متقابلا به ظاهر، امریکا و اروپا نمی خواهند ایران از فنون اتمی برخوردار و آن را در قلمروهای صلح ﺁمیز بکار برد . در ظاهر، انگلستان به شورای امنیت شکایت برد و متقابلا به ظاهر، پرونده اتمی ایران به شورای امنیت ارجاع شده است . اما صورتهای مشابه، واقعیتهای متضاد را می پوشانند :
1- حق ایران بر نفت و دیگر منابع ملی ایران ، قابل مقایسه با حق ایران بر نیروگاه برق اتمی و سوخت ﺁن نیست . ایران بر انرژی حق دارد . حق ایران اینست که این انرژی را با بهترین و سالم ترین و ارزان ترین روشها بدست ﺁورد . پس نیاز به سیاست گذاری به ترتیبی دارد که الف) نیازهای ایران در درازمدت برﺁورد شوند.
ب) منابع انرژی داخلی بدقت شناسائی شوند و ﺁهنگ رشد فنی که در برخورداری از هریک از منابع بکار می رود، اندازه گیری شود .
ج) ضابطه استقلال کشور در گزینش مجموعه ای از منابع و فنون، لحاظ شود.
د) بلحاظ خطرها یی که بدست ﺁوردن برق از اورانیوم در بردارد ، هرگاه ضرور شد بخشی از انرژی از نیروگاه اتمی تحصیل شود، زمان این نیاز و اندازه ﺁن و ایمن ترین راه ها باید شناسائی شوند .
ه) این سیاستگذاری باید شفاف باشد .
2 – این حقیقت که آمریکا و انگلستان نمی خواستند ایران صاحب منابع نفت خود شود، به هیچ رو قابل مقایسه بر سر بحرانی که رژیم مافیاها ساخته است نیست . چرا که
الف) استقلال ایران در بهره برداری از منابع نفت خود نه تنها شرکتهای نفتی را از درﺁمدهای بادﺁورده ای محروم می کرد ، بلکه سبب می شد ملتهای دیگر نیز برخیزند و حقوق ملی خویش را مطالبه کنند، حال این که ساختن نیروگاه اتمی در ایران ، فرصتی برای بردن سودهای بزرگ و وابسته کردن ایران است . نزاع بر سر نیروگاه نیست، نزاع برسر فعالیتهای پنهانی است.
ب) در همان حال که ایران از لحاظ نیروگاه اتمی وابسته است و هنوز ، یک نیروگاه ﺁماده کار نیز ندارد، بدون هیچ توجیهی مدعی می شود بخاطر استقلال در سوخت، می خواهد اورانیوم را خود غنی کند .
ج) ملی کردن صنعت نفت اقدامی اساسی برای استقرار صلح جهانی بود. زیرا بر اصل موازنه منفی، اساس روابط بین المللی را بر حقوق ملی می نهاد و رها کردن جامعه جهانی را از روابط سلطه – زیر سلطه هدف قرار می داد. لذا آن اقدام، ایران را با دنیا روبرو نکرد بلکه، از حمایت وجدان جهانی برخوردار کرد . درحالیکه اگر رژیم مافیاها شفاف عمل می کرد، بحرانی بوجود نمی ﺁمد.
د) مردم ایران مطمئن بودند هیچ چیز از دست نمی دهند و بسا تمامی حقوق خویش را باز می یابند . اما در این بحران، طرفی که هم باید باج بدهد و هم خسارت، مردم ایران هستند و این مردم بحق نگران جنگ دیگری هستند. در آن ایام، باوجود این که نظام جهانی دارای دو قدرت محوری بود، اما مصدق برای مقابله با محور غرب به محور روسی باج نمی داد . در همان حال، شیلات و بانک در اختیار روسها را ملی کرد و حقوق ایران را از روسها مطالبه می کرد . حال این که اینک ، بحران سازان بابت بحران اتمی که پدید ﺁورده اند، به شرق و غرب عالم باج می دهند.
و) مصدق خود و حکومت خویش را برای ایران می خواست و ملاتاریا و مافیاها، ایران را بخاطر حاکمیت استبدادی خویش ، به محاصره اقتصادی و جنگ سپردند و اینک نیز سرنوشت ﺁن را در ید شورای امنیت قرار داده اند .
3 – طرح دعوا از سوی انگلستان در شورای امنیت، بخاطر ملی شدن صنعت نفت ، سپردن اختیار ایران به 5 عضو دائمی شورای امنیت نبود . چرا که در ﺁن دعوا (که مصدق برای دفاع از حقوق ملی ایران خود در شورای امنیت حاضر شد)، متجاوزی ادعا می کرد، ایران حق او را تصرف عدوانی کرده است ! مستند این تجاوز قرارداد خائنانه 1933 بود، که رضا خان را بخاطر امضای ﺁن شاه کرده بودند . از آنجا که 5 عضو دائمی هم تصمیم مشترک نگرفته بودند، مصدق فرصتی یافت و از ﺁن ، در معرفی استبداد سیاه رضاخانی و انتخابات قلابی نیک سود جست . چنان که شورای امنیت نه تنها به زیان ایران رأی نداد، بلکه بسود ایران و به زیان انگلستان رأی داد . حال این که این بار، 5 عضو دائمی شورای امنیت تصمیم گرفته اند تا پرونده اتمی ایران را به شورای امنیت ببرند و برده اند . سرنوشت ایران دیگر نه در دست او که در دست این 5 عضو است . تصمیم درباره ایران بستگی به چگونگی زد و بند میان این 5 عضو دارد . پرسیدنی است که رژیم مافیاها، چه باج بزرگی باید به روس و چین بدهد، تا آنها حاضر به معامله با امریکا و اروپا نشوند؟
تفاوت بنیادی اینست که مصدق برگزیده مردم ایران بود . نماینده اول تهران در مجلس بود که به یمن جنبش همگانی مردم ایران ، نخست وزیر شد . حال ﺁنکه انتخابات مجلس مافیاها و انتخابات ریاست جمهوری دولت مافیاها قلابی بود و هست . از لحاظ ماهیت ، رژیم مافیاها ، همانند رژیم رضا خان، استبداد وابسته است . اعضای شورای امنیت 54 سال پیش می دانستند مصدق برگزیده مردم ایران است . او را می دیدند که در حال ارائه اسنادی بود که نشان می داد، اسامی «نمایندگان» مجلس بر طبق فهرست، از پیش «تصویب صلاحیت شده» از صندوقها بیرون آورده شده اند. نظیرآنچه که در مورد «نمایندگان» مجلس مافیاها و ریاست جمهوری ﺁقای احمدی نژاد اتفاق افتاد. ﺁن روز، مصدق بود که ثابت می کرد انگلستان رژیم و مجلس را به مردم ایران تحمیل کرده است، تا قرارداد به یغما بردن نفت را بمدت 60 سال تمدید کنند . اما این بار، بر ایران، استبدادی حاکم است که از لحاظ خارجی بودن ، هیچ قابل مقایسه با رژیم پهلوی نیست . چرا که ﺁن زمان ، مردم ایران بدون درﺁمد نفت زندگی می کردند و وابستگی دولت به درﺁمد نفت نیز چنان نبود که بدون این درﺁمد، بودجه دولت وجود نداشته باشد .
و ﺁن روز ، مردم ایران بودند که حق حاکمیت خویش را بدست می ﺁوردند و حکومت مصدق به نمایندگی مردم عمل می کرد، لذا گفتار و کردارش شفاف بود . بنا بر این ، شورای امنیت با مردم ایران و نماینده این مردم رویا رو بود . هرگاه به زیان ایران رأی می داد، اصول مردم سالاری در خود غرب، حقوقی که به استنادشان سازمان ملل پدید ﺁمده بود ، حق حاکمیت ملتها را در سرتاسر جهان، زیر سئوال می برد . اما، امروز، شورای امنیت نه با مردم ایران و اصول راهنمای مردم سالاری و حق حاکمیت ملتها ، که با استبدادی که متجاوز به حقوق مردم خویش است، روبروست. بدین ترتیب، مستمسکها برای اقدام علیه این رژیم و ادعاهای او همه مهیا هستند.
و ﺁن روز ، نظام جهانی ، نظام بسته ای بود که حدود ﺁن را دو ابر قدرت معین می کردند . ایران نقطه تلاقی این دو ابر قدرت و بنا براین حساس ترین نقطه جهان بود . ملی کردن صنعت نفت ، بیرون کشیدن ایران از چنگ و دندان دو غول رقیب بود . برای این که نهضت ملی بسوی هدف پیش رود، رهبری نهضت ملی می باید بنا را بر طلب حقوق ملی و نه جستجوی قدرت می گذاشت . می باید بنا را بر خروج از روابط قدرت و نه ورود درﺁن می کرد. اما رژیم مافیاها ، در طول حیات خود حتی یک بار ، بنا را بر حقوق ملی ایران نگذاشته است . نه تنها بهترین فرصتها را برای خارج شدن از روابط قوا مغتنم نشمرده، بلکه از گروگانگیری و محاصره اقتصادی و جنک 8 ساله، تا روش کردن ترور و تجاوز مستمر به حقوق انسان و بحران اتمی، کوشیده است در مرکز روابط قوا قرار گیرد و ایران و سرنوشت ﺁن را دستمایه قمار بر سر بقای خود کند . نتیجه اینست که، فرصت در اختیار ایران به فرصت در اختیار امریکا بدل گشته و ایران اختیار بر خود را از دست داده است .
بدین قرار، دو ماهیت متضاد ، دو موقعیت و دو فرصت متضاد را پدید ﺁورده اند : مصدق از حق نمایندگی می کرد . از شورای امنیت و دیوان بین المللی لاهه اعتراف به این حق را ستاند ولی مافیاها از زور نمایندگی می کنند و نخست در شورای حکام و اینک در شورای امنیت است که سرنوشت ملت را به دیگران می سپارد.
و این بار اول نیست که ملاتاریا عامل حاکمیت بیگانه بر سرنوشت کشور می شود : در کودتای رضاخانی و مجلس مؤسسانی که سلطنت را به رضاخان داد، در کودتای 28 مرداد که به رهبری دو « ﺁیت الله » به انجام رسید و در گروگانگیری و جنگ 8 ساله و پذیرفتن قطعنامه شورای امنیت و سرکشیدن جام زهر بدست آیت الله خمینی وملاتاریا .
قرارگرفتن سرنوشت ایران در دست قدرتهای خارجی، بیانگر مجموعه ای از چند واقعیت، از جمله سه واقعیت زیر است :
1 - از وظایف روحانیت یکی دفاع از موجودیت و استقلال ایران بود . عمل به این وظیفه ، ایجاب می کرد الف- روحانیت از محل اجتماعی خود بیرون نرود
ب- بیان دین، بیان استقلال و ﺁزادی و نه بیان قدرت باشد . از مشروطیت بدین سو، هر نوبت، روحانیتی که ﺁن محل و این بیان را رها کرده و از موضع قدرتمداری عمل کرده ، بناگزیر عامل سلطه بیگانه بر ایران شده است.
2 - برای این که ایران از سلطه بیگانه رها شود ،
الف - می باید ولایت جمهور مردم استقرار یابد و
ب- بنیادهای جامعه، از جمله بنیاد دینی (روحانیت) ، بر اصل موازنه عدمی و بر وفق ﺁزادی و استقلال تجدید ساخت جویند . دین به بیان ﺁزادی تبدیل شود و روحانیت نیز بهیچرو بگرد قدرتمداری نگردد. این بنیاد باید جدا از دولتی بماند که بنوبه خود، ترجمان ولایت جمهور مردم است.
3 – هرگاه روحانیت قدرتمداری را رها نکند (چه رسد به تصرف دولت) عامل سلطه بیگانه می شود و سرانجام ، ناگزیر هویت خویش را از دست می دهد و هویت ﺁلت فعل قدرت مسلط را می یابد .
برای این که ولایت جمهور مردم برقرار شود و بنیادهای سیاسی و دینی و تربیتی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی متناسب با ﺁزادی و حقوق انسان تجدید ساخت کنند و بیان دین، بیان ﺁزادی و روحانیت، مروج این بیان شود، ایران نیاز به فرهنگ ﺁزادی و دوستی دارد و بیش از همیشه نیاز به استقلال دارد
ﺁیا موازنه منفی اصل راهنمائی خاص دوران جنگ سرد بود و جهانی شدن و نقش امریکا و ادعایش در حمایت از مردم سالاری ، موازنه عدمی و استقلال را بی محل کرده است ؟ :
هر بار که عده ای بخدمت امریکا می رسند،
الف) ناگزیر می شوند برای توجیه عمل خویش، به مبارزه مردم ایران بر راست راه استقلال و ﺁزادی رجوع کنند و ﺁن مبارزه را در« ظرف تاریخی » خود ، یعنی گذشته ، قرار دهند و
ب) مدعی شوند که جهان تحول کرده است و « در جریان جهانی شدن » ، استقلال کارﺁئی گذشته را ندارد . امریکای امروز نیز امریکای دیروز نیست . امریکای امروز حامی مردم سالاری است و چرا نباید از این حمایت سود جست ؟
دو رأس دیگر مثلث زورپرست و وابسته، نیاز دارند وابستگی خود را توجیه کنند . می دانند دروغ می گویند و سخن حق را نیز بارها شنیده و خوانده اند ولی بهیچ رو قصد ندارند از زورپرستی ﺁزاد شوند . می خواهند به دست بیگانه بر ایران مسلط شوند . با فرهنگ ﺁزادی و دوستی بیگانه اند و دعوت به این فرهنگ و ﺁشتی با مردم ایران و استقلال از قدرتهای خارجی را با ناسزا پاسخ می دهند . با وجود این، هربار ﺁنها را به ترک زورباوری و بازجستن ﺁزادی و استقلال فراخوانده ام و در این فرصت نیز فرا می خوانم.
اما به ﺁنها که از دست رژیم مافیاها به ستوه می ﺁیند و توانائی رویاروئی با ﺁن را در خود نمی بینند و شکار عوامل قدرتی می شوند که امریکا است ، می گویم : خود را فریب ندهید و زبان فریب زورپرستان را در توجیه فریبی که می خورید، بکار نبرید . زورپرستان همواره منطق صوری را برای غافل کردن انسانها از واقعیتهائی بکار برده اند، که اگر از ﺁنها غافل نمی شدند، به ابزار قدرت هم تبدیل نمی شدند. اینک به آنها می گویم، این منطق را برای غافل کردن خود و دیگران از محتوای نقش امریکا و سیاست واقعی حکومت بوش و غفلت خود و مردم از توانائی خویش و امکانها و فرصتها ، چرا بکار می برید ؟ بنا بر این فرض که نادانسته چنین می کنید، شما را از این حقوق و واقعیتها ﺁگاه می کنم :
1 - موازنه عدمی ، اصلی نیست برای بازی میان دو قدرت ، موازنه عدمی
الف) اصل راهنمای عقل ﺁزاد است . بدین اصل، عقل هیچگاه از ﺁزادی خود غافل نمی شود. نبود این اصل، وجود ثنویت به مثابه اصل راهنما و محور شدن قدرت است .
ب) موازنه عدمی ، بنا را بر حق گذاشتن ، در رابطه انسان با خود، در رابطه انسان با انسان و در رابطه جامعه ها با یکدیگر است . پس، جهانی شدنی که در آن رابطه های ملتها بر پایه حقوق ملی هر ملت تجدید و تنظیم شوند ، محلی برای روابط مسلط و زیر سلطه نمی گذارد . به سخن دیگر، برای ﺁنکه جریان جهانی شدن به سلطه ماوراء ملی ها به مادرشهر امریکا نیانجامد، امروز بسیار بیشتر از دوران مصدق و نیز دوران انقلاب ایران ، به موازنه عدمی و استقرار رابطه های ملتها بر حقوق ملی ( = استقلال ) نیاز است .
2 – مردم سالاری فرﺁورده تحول جامعه از ضد فرهنگ قدرت و دشمنی به فرهنگ ﺁزادی و دوستی است. این مردم سالاری، جریان بازشناسی خویش بمثابه انسان دارای استعداد رهبری و مسئول سرنوشت خود و جامعه خویش، خود و محیط زیست ، خود و جامعه جهانی است. جامعه جهانی هم تجربه لنین را کرده است و هم تجربه محافظه کاران جدید را به خود دیده و دانسته است که زور به حرکت تاریخ شتاب نمی بخشد بلکه این حرکت را از راست راه ﺁزادی به بیراهه استبداد ویرانگر ، سوق می دهد . تضاد را جانشین توحید و مردم سالاری را ناممکن می کند . دو نمونه افغانستان و عراق ، نمونه های توحید ملی نیستند ، نمونه های تضاد ملی هستند . اگر فرض کنیم امریکا سیاست اسرائیل را اجرا نمی کند و تجزیه عراق نتیجه ناتوانی « تنها ابر قدرت » است، این تجزیه به ما می ﺁموزد که زور قدرت خارجی تنها می تواند تضادها را تشدید کند . ﺁقای بوش و حکومت او می گویند : رژیم صدام به زور، مانع بروز تضادهای جامعه عراق بود و اینک که ﺁن زور نیست، این تضادها از زبان خشونت ابراز می شوند . دروغگو کم حافظه می شود و با توسل به منطق صوری، صورت می سازد و بدان واقعیت را می پوشاند . توضیح این که
الف) تضادها چگونه بوجود ﺁمده بودند ؟ ﺁیا مردم عراق روابط خود را بر وفق حقوق فردی و جمعی برقرار کرده بودند و این روابط تضاها را بوجود ﺁورده بودند، یا استعمارگری که انگلیسی ها بودند، در همه جا بدون یک مورد استثناء ، اقلیت را بر اکثریت حاکم کرده و این حاکمیت به زور، تضادها را بوجود ﺁورده است ؟ رژیم صدام خود زاینده تضادها بود، زیرا حاکمیت اقلیت بر اکثریت جامعه عراق بود . و در روی کار ﺁمدن این اقلیت نیز سیا دست اندر کار بوده است . در دوران محاصره اقتصادی عراق نیز، اقلیت حاکم کم زیان و اکثریت تحت ستم پر زیان شدند . از زمان حمله نظامی بدین سو نیز، امریکا سیاست ﺁشتی ملی را تعقیب نکرد . محور رابطه بین شیعه و سنی و کرد ، ترس از یکدیگر شد . نتیجه این که جامعه عراق در عمل تجزیه شده و هر یک از گروههای قومی و دینی ﺁتش خشونت را به جان یکدیگر و هستی وطن خویش می زنند .
3 - فرهنگ ﺁزادی و دوستی را نه یک قدرت خارجی و نه حتی یک دولت مردم سالار، نمی تواند در جامعه بسط دهد . این فرهنگ را در سطح جامعه ، انسانهای ﺁزاده می توانند همگانی کنند و رشد دهند . اگر جوانها، دوران شاه را بخود ندیده باشند، نسل انقلاب می داند که در رویاروئی با ایدئولوژیهای قدرت، رژیم شاه مبلغ تضاد شد و نیز در رویاروئی با رژیم شاه که به تقسیم ایرانیان به «متجدد» و « مرتجع» می پرداخت، خط استقلال و ﺁزادی بود که در سطح جامعه ملی مروج فرهنگ ﺁزادی و دوستی شد و گل را بر گلوله پیروز گرداند .
به تحولها در جامعه های دیگر نیز که بنگرید می بینید این در سطح جامعه و به یمن کوششهای ﺁزادگان بوده که فرهنگ ﺁزادی و دوستی گسترش یافته و استبداد را بی پایگاه و بی محل کرده است . بنا بر این، نه به واشنگتن و جنگ افروز ترین عناصر، که به میان مردم باید رفت . دوستی را جانشین دشمنی و زبان نقد را جانشین زبان ستایش و ناسزا و روش تجربه را جانشین منطق صوری باید کرد و ایرانیان را از توانائیها و فرصتهایی که دارند، ﺁگاه باید کرد . از جمله،
4 - منطق صوری ، روش مبهم کردن هر روشنی است . از واقعیت روشنی که مبهم می شود و بکار فریب می رود، یکی جهانی شدن است . جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، به تصرف ماوراء ملی ها درﺁمدن عرصه کنونی زندگانی جهانیان و نیز عرصه زمانی زندگی تا ﺁینده های دور است. همچنین، جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، به مهار ماوراء ملی ها در ﺁمدن نیروهای محرکه ملتها است. جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد، ساخت و سازی به اقتصادها دادن است که جامعه ها را گرفتار پیشخور کردن و جهان را در بند ﺁینده ای قرار می دهد که از پیش متعین شده است . کم نیستند کارشناسانی که امید از نجات محیط زیست بریده اند . امید از ﺁینده اقتصادی بریده اند که قرار بود اقتصاد وفور بگردد. سرانجام، جهانی شدنی که اینک واقعیت دارد نظام جهانی سلطه است که از خاصه های ﺁن، پویائیهای نابرابری و خشونت و فقر است . جهانی شدنی که ...
تن دادن به این جهانی شدن ، استعفاء از انسانیت و تسلیم شدن به حقارت محض است . انسان عارف به حقوق خویش عصیان بر این جهانی شدن را حق خویش می شناسد و بر می خیزد تا جهانی شدن دیگری را جانشین این « جهانی شدن » کند . جهانی شدنی را جانشین کند که شرکت برابر جهانیان در اداره مردم سالار جهان بر پایه حقوق ملی هر ملت و حقوق انسان باشد . جهانی شدنی را جانشین کند که انسان و حال و ﺁینده ﺁن، از بندگی سرمایه سالاری رها شود . جهانی شدنی را جانشین کند که جامعه های عضو جامعه جهانی، نظامهای باز و تحول پذیر داشته باشند و نیروهای محرکه را در رشد انسان و عمران طبیعت بکار گیرند . جهانی شدنی را جانشین کند که دیگر هیچ قدرتی به خود اجازه جنگ پیشگیرانه ندهد و در جامعه های دیگر برای خود « منافع ملی » سراغ نکند. جهانی شدنی را جانشین کند که انسان از بندگی قدرت ﺁزاد شود.
بنام ﺁزادی و به بهانه « جهانی شدن » ، حضور و عمل قدرت خارجی را در