پیام ﺁقای
ابوالحسن بنی
صدر
به
مناسبت بیست و
پنجمین
سالگرد
انقلاب ایران
سرمقاله
روزنامه
انقلاب
اسلامی در
هجرت شماره 587
تاریخ
انتشار 27 بهمن 82
برابر با 16
فوریه 2004
انقلاب
ایران و
سرنوشتی که
پیدا کرد
مردم ایران !
اینک
که به «
حکم حکومتی »
قرار بر «
انتخابات فرمایشی»
است و
«اصلاحات در
درون نظام»
سرنوشتی چنین
فاجعه ﺁمیز
یافته است، این پرسش که ﺁیا
انقلاب را
تجربه باید
دانست و در به
نتیجه رساندنش
کوشید و یا می
باید در تدارک
انقلاب دیگری
شد و
یا بر
اصلاح طلبی
شکست خورده
ادامه باید
داد ، بیش از
هر زمان دیگر،
مسئله اول و
قلمرو تشخیص و
تجربه این یا
ﺁن روش سیاسی گشته
است.
بنا بر این،
از اینجا ﺁغاز می
کنم :
ﺁن روز
که انقلاب
ایران روی به
پیروزی داشت، کسی
را نمی شد
یافت که بگوید
در انقلاب
ایران شرکت
نداشته است.
حتی شاه که
انقلاب ، از
جمله، از میان
برداشتن
استبداد
سلطنتی را هدف
کرده بود،
صدای ﺁن را
شنید. اما،
امروز، بیرون
از استبدادیان
حاکم که ضد
انقلاب را به
جای انقلاب می
ستایند، هرکس
به نوعی خود
را در ﺁن
انقلاب که
جهان را وارد
عصر جدیدی
کرد، بی نقش و
بسا با ﺁن
مخالف نشان می
دهد. این دو
رفتار
ترجمان یک قاعده
است :
لحظه
پیروزی ، لحظه
اعلان مشارکت
در کاری است
که به پیروزی
انجامیده و لحظه
شکست ، لحظه
بیرازی از
کاری است که
به شکست
انجامیده است.
اما
این تنها
قاعده ای نیست
که بیانگر رفتار
ﺁدمیان است :
رها کردن
تجربه توجیه
می طلبد و چه
توجیهی
مؤثر تر از
بی ارزش و حتی
ضد ارزش کردن ﺁن؟ جامعه
هائی که تجربه
های جمعی را
در نیمه رها
می کنند ،
خویشتن را
محکوم می کنند
به « یک گام به
پیش و دو گام
به پس ».
چرا جامعه
تجربه را در
نیمه رها می
کند؟ چرا
ایرانیان ظرف
یک قرن سه بار انقلاب
کرده اند و
هنوز گرفتار
استبداد مطلقه
هستند ؟ اگر
بخواهیم از
راه مطالعه
رفتار جمعی
مردم و چند و
چون رهبریهای
موجود در صحنه
سیاسی کشور، برای
این پرسش پاسخ
بجوئیم ، به
یک قاعده مهم
می رسیم
که جامعه ها ،
در رها کردن
تجربه ، از ﺁن
پیروی می
کنند:
فضای
خالی را
همواره قدرت
پر میکند. از
این رو، قدرت
مدارها و قدرت
پرستها ، در
دم، برﺁن می
شوند فضای
خالی را پر
کنند. هر گاه
فضای خالی که
نتیجه از میان
رفتن قدرت
میرنده است ،
پیشاپیش، با
تغییرهای
ساختی ، پر
نشود، قدرت
استبدادی با
قدرت
استبدادی
جدید جانشین
می شود.
علت
نیز اینست که
تغییر
ساختهای
جامعه مدنی و دولت
و ساخت ذهنی
افراد و ذهنیت
اجتماعی ، اگر
از پیش انجام
نشده باشد و
در روزهای اول
نیز بدان
پرداخته
نگردد، فضای خالی
را قدرت (= زور )
شتابان پر می
کند.
هجوم
گروهها برای
پر کردن خلاء
قدرت ، تضاد
را جانشین
توحید دوران
انقلاب می
کند. خشونت
برای حذف رقیب
تنها خشونتی
نیست که تصرف
کنندگان دولت
بکار می برند.
بازگرداندن
رابطه جامعه
مدنی با دولت
به وضعیت پیش
از انقلاب ، نیاز
به خشونتی
عظیم دارد. از
ﺁنجا که
انقلاب همواره
یک پدیده
جهانی است و تغییرهای
اساسی در سطح
جهان را در پی
می ﺁورد،
قدرتهای
خارجی نیز
نیاز به مهار
کردن انقلاب
در مرزها و در
درون مرزهای
کشوری پیدا می
کنند که در ﺁن،
انقلاب بوقوع
پیوسته است .
یناز می یابند
انقلاب را گرفتار
ناکامی کنند.
از این رو،
تصرف کنندگان
قدرت با
قدرتهای
خارجی در
تحمیل جنگ به
مردمی که
انقلاب کرده اند
، سود مشترک
پیدا می کنند
و، از دو سو، جنگ را
تدارک می
کنند. اگر
تمامی انقلابها
جنگ بعد از
انقلاب را به
خود دیده اند
، بنا بر این
قاعده است که
الف - پر
کردن خلاء
قدرت و ب - باز
گرداندن
رابطه دولت -
ملت به رابطه
مطاع و مطیع ،
نیاز به
خشونتی بیش از
خشونتی پیدا
می کند که ،
پیش از
انقلاب، رژیم
سرنگون شده بکار می
برد. ج -
این نیاز با
نیاز قدرتهای
خارجی به
ناکام کردن
انقلاب، سبب
می شود که تصرف
کنندگان قدرت
با قدرتهای
خارجی ، در
جنگ با مردم
خویش ، همدست
شوند . این
همدستی از
منطق صوری پیروی
میکند. توضیح
اینکه، در
صورت، دشمنی و
محور کردن
قدرت خارجی در
داخل و ، در
معنی، همسوئی
و بسا همدستی با ﺁن.
گویای
این قاعده
هستند
رویدادهای
زیر:گروگانگیری
و زمینه سازی
برای کشاندن
کشور به جنگ
با عراق ( طرح
انحلال ارتش
که ﺁقایان بهشتی
و هاشمی
رفسنجانی و
خامنه ای به
شورای انقلاب
ارائه کردند) ،
متلاشی کردن
شیرازه ارتش و
این تبلیغ همه
روزه که نقشه
حمله عراق به
ایران ساختگی
است و ایران
اسلحه و قطعات
یدکی امریکائی
را نمی خواهد
(قول ﺁقایان
هاشمی
رفسنجانی و
رجائی ) و جنگ نعمت
است و بنی صدر
میخواهد جنگ
را تمام کند
نباید
بگذاریم موفق
شود (کتاب عبور
از بحران
هاشمی
رفسنجانی ) و
جنگ تا رفع فتنه
در جهان و
امریکا شیطان
بزرگ است و...)
بدیهی
است به ترتیبی
که قدرت جدید خلاء
قدرت را پر می
کند و باتفاق
قدرت خارجی، به
شکستن مقاومت
نسلی مشغول می
شوند که انقلاب
کرده است،
اندیشه
راهنما نیز
تغییر می کند . تمامی
انقلابهائی
که،
بمثابه
تجربه، با
تغییرهای
ساختاری ، راه
موفقیت را در
پیش نگرفته
اند ، گرفتار
از خود بیگانه
شدن بیان
راهنمای انقلاب
در بیان
راهنمای قدرت
جدید شده اند.
این نیز یک
قاعده مهم از
قواعدی است که
پر کردن خلاء
قدرت از ﺁن
پیروی میکند :
از خود
بیگانه شدن
بیان راهنمای
انقلاب در
بیان قدرت ،
قاعده ای است
که هر انقلاب
در جریان
بیگانه شدن در
ضد انقلاب ،
از ﺁن پیروی
می کند.
بدین
سان بود که
اسلام بمثابۀ
بیان ﺁزادی و
جانبدار
ولایت جمهور
مردم ، در
اسلام ولایت
فقیه از خود
بیگانه شد.
اسلامی که
جنبش همگانی و
پیروزی گل بر
گلوله را ممکن
کرد، در اسلام
ولایت فقیه و
واجب کننده کینه
و خشونت و ﺁن
نیز در ولایت
مطلقه فقیه و
بسط ید «ولی
فقیه » بر جان و
مال و ناموس
مردم ، از خود
بیگانه شد و
جنایتهای
هرچه سبعانه
تر را واجب
شرعی کرد. چون
در این بیان، مردم
صاحب رأی
نیستند ، پس
از صندوق بدر
ﺁوردن دست
نشاندگان
قدرت جدید ،
نه تنها بی
اشکال شد بلکه
، بنابرحکم
حکومتی ، واجب
نیز گشت. هم اکنون
، ﺁقای خامنه
ای همین روش
را در « انتخابات
» مجلس هفتم،
بکار می برد.
و چون
تضاد
اصل راهنما و
خشونت روش شد
، گروه
بندی جامعه به
« خودی » و « غیر
خودی» و سلسله
مراتب در
خودیها
و غیر خودیها
،
ناگزیر می
شود.
این تقسیم
بندی را قاعده
ای ناگزیر می
کند که خود
فرﺁوردۀ تصرف
قدرت و باز
سازی دولت
مطاع و جامعه
مطیع است :
تمامی
استبدادهای
بعد از
انقلاب، از روش
تقسیم کردن به
دو و حذف یکی
از دو ، پیروی
می کنند .
این
قاعده ، قاعده
عمومی قدرت
است. هم اکنون
، حذف «
اصلاح طلبان »
از این قانون
پیروی می کند. ساز و
کار تقسیم به
دو و حذف یکی از
دو، سازگار
ایجاد و
انحلال قدرت
است.
رژیم شاه را نیز
همین ساز و
کار به انحلال
برد و رژیم
ملاتاریا را
نیز همین ساز
و کار به
انحلال می
برد.
و چون قدرت
جدید در تمرکز
و بزرگ شدن از
این قاعده
پیروی می کند
، گروه بندیهایی
پدید می ﺁیند
و محتوا و شکل
مافیائی به
خود می گیرند.
زیرا هرگروه
بندی برای
اینکه حذف
نشود ، خود را بروی
دیگران می
بندد و بر ﺁن
می شود اسباب
قدرت را خود
داشته باشد.
فسادهای مالی
بزرگ و روابط
گروه بندیها با
قدرتهای
خارجی و تشکیل
شدن الیگارشی
مافیاها ها از
این قاعده
عمومی پیروی
میکند :
گروه
بندیهائی که
در ﺁنها ،
روابط قدرت
میان شخص با
شخص بر قرار
می شود و
تمایل گروه بندیها
به استقلال
مالی و سیاسی
و اجتماعی ، «تاریک
خانه ها » را
بوجود می
ﺁورند و دولت
خود یک « تاریک
خانه » بزرگ می
شود.
از این
زمان به بعد ، دربهای
دولت به روی
نیروی جدید
بسته می شود.
در حقیقت، هر
قدرتی از این
قاعده پیروی می
کند:
خلائی
بر جا نگذارد
که نیروئی از
بیرون و یا از درون
، با استفاده
از وارد
کردن فشار
جامعه مدنی، ﺁن را پر
کند. هر نوبت
فشار جامعه
مدنی وضعیت
انفجاری پدید ﺁورد
و یا نیاز به
استعدادهای
جدید پیدا
کند، دربهای
دولت به روی
نیروی جدید
باز می شود. یا،
در درون، به
نیروئی که
بتواند فشار جامعه
مدنی را کاهش
دهد، میدان می
دهد. بدیهی است
که جذب پذیرها
را جذب و جذب
ناپذیرها را
دفع می کند.
ورود و
خروج بخشی از «
اصلاح طلبان»
بر طبق این قاعده
انجام گرفته
است. بر ﺁنها
بود که می
دانستند
الیگارشی
مافیاها که بر
دولت حاکم است
، فضای خالی
بر جا نمی
گذارد تا
ﺁنها پرش
کنند. در درون
دولتی
استبدادی که
فرﺁوردۀ
قواعدی است که
تشکیل هر دولت
بعد از انقلاب
از ﺁن پیروی
می کند وقتی
ساختهای
اجتماعی و
ساخت دولت و
اندیشه راهنما
تغییر نمی
کنند، عرصه
مبارزه با ﺁن
، نه تاریک
خانه دولت که
عرصه جامعه
مدنی است.
امروز ، برخی
از ﺁنها بر
واقعیتی زبان
و قلم می گشایند
که طی 25 سال،
بطور مداوم،
خاطر نشان شده
است و باز نیز
خاطر نشان
خواهد شد.
بخشی
از «اصلاح
طلبها » که خود
در کودتای
خرداد 60 شرکت
داشتند ، بر
این گمان شدند
که «
ناممکن است
کودتای سال 60 » ، بعد از
گذشت دو دهه ، شدنی
باشد.و حالا
از "کودتای
پارلمانی"
سخن میگویند. حال
ﺁنکه ﺁن روز ،
با پرداختن به
تغییر ساخت
دولت ،
جلوگیری از
استقرار استبداد
ملاتاریا
میسر بود و
ﺁنها، با
ایجاد ستون
پایه های
استبداد
جدید، ﺁن را
نامیسر کردند
و امروز،
توانشان برای
تغییر دادن
ساختۀ خود ناچیز
است. بخصوص که
برغم هشدارها
، عرصه عمل
خویش را نه جامعه
مدنی که تاریک
خانه ای
گرداندند که
دولت
ملاتاریا است.
غافل از اینکه
هر کار
ظرف اجتماعی
خویش را طلب
می کند : فضای اجتماعی
باز و در
ﺁزادی ،
اصلاح ممکن و
انقلاب ناممکن
است و در فضای
اجتماعی بسته
و در استبداد،
اصلاح ناممکن
و انقلاب ممکن
است.
از علتها،
یکی این که در
جامعه باز و در
ﺁزادی،
نیروهای محرکه
، در رشد ، بکار می
افتند. بهترین
روش بکار بردن
نیروهای
محرکه در رشد
، موضوع اصلاحها
است. اما
در جامعه
بسته و
استبداد ،
نیروهای
محرکه در رشد
بکار نمی
افتند بلکه تخریب
می شوند. هر
زمان که دولت
استبدادی از
تخریب و خنثی
کردن نیروهای
محرکه ناتوان
شود و یا وجدان
جمعی به تخریب
نیروهای
محرکه و لزوم
جلوگیری از
ﺁن پدید ﺁید ،
انقلاب
اجتناب
ناپذیر می
شود. برای
مثال، نسل
جوان کشور که
مهمترین
نیروی محرکه
جامعه ایران
است ، هر زمان
بر ویران شدن
خویش بمثابۀ نیروی
محرکه وجدان
جمعی پیدا
کند، انقلاب
اجتناب
ناپذیر می
شود. اصلاح در
استبداد، جز
کامل کردن
توان تخریب
نیروهای
محرکه نمی
شود. شاهد
مثال، تخریب
استعدادهای
سیاسی (قتلها
و زندانی
کردنها ) و
سرکوب دانشگاهیان
و دانشجویان و
روزنامه
نگاران با هدف
پیدایش وجدان
جمعی به وسعت
و شدت تخریب نیروهای
محرکه جامعه
امروز ایران.
بدین
قرار، ﺁنها
که امروز دامن
خود را از
شرکت در
انقلاب پاک می
کنند و یا
منکر شرکت خود
در ﺁن می شوند
و رأس شکست
خوردۀ مثلث
زور پرست
(پهلوی طلبها )
که انقلاب را
به این یا ﺁن
شخص و به این
یا ﺁن قدرت
خارجی نسبت می
دهند ، ذهنیت
بریده از
واقعیت خویش
را به
نمایش می
گذارند. چرا
که انقلاب
فرﺁوردۀ این
و ﺁن شخص و این
یا ﺁن گروه
نیست . انقلاب
فرﺁوردۀ تغییرهای
عظیم در سطح
ملی و در سطح
جهانی است و
این تغییرها
بنوبۀ خود،
فرﺁوردۀ
رابطه های جدید
است که
واقعیتها با
یکدیگر بر
قرار می کنند. صرف
نظر از
تغییرها در
سطح جهان (از
جمله ورود دو
ابر قدرت
امریکا و
روسیه به دورۀ
انقباض )، تنها از
منظر نیروهای
محرکه که
بنگریم، رشد کمی
و کیفی نسل
جوان کشور + تغییر
طرز فکر دینی +
شکست
«ایدئولوژی
رشد در استبداد
مدرن »
(پهلویئیسم و
استالینیسم و
بعثیسم و
دیکتاتوریهای
نظامی رشد در
امریکای
لاتین ) و
پیشنهاد
اندیشه
راهنمای جدید
یا بیان ﺁزادی که به
نزاع تقدم و
تأخر رشد و
ترقی بر ﺁزادی
و استقلال و
یا انقلاب
اجتماعی بر
ﺁزادی و
استقلال و یا
اسلام بر
ﺁزادی و
استقلال و ... پایان
داد +
فضای اجتماعی
بسته و استبداد
پهلویها که
دیگر نه قادر
به تخریب و
خنثی کردن
نیروهای
محرکه بود و
نه میتوانست
تحول کند تا
برای نیروهای
محرکه در رشد
محل عمل پیدا شود
+ پیدایش
وجدان جمعی به
ناتوانی رژیم
پهلوی و وجود
امکان رشد + دانش و
فن جدید که امکان
شکستن حصار
سانسور را می
داد + حقوق طلبی
+ اعتماد به
نفس و عصیان
بر تحقیر و
یافتن غرور
ملی + رهبری
جدید ........
انقلاب .
قوت و
ضعف هر انقلاب
را در طرف اول
این معادله می
باید جست . اگر
طرف اول
معادله بی نقص
باشد ، جامعه
ای که انقلاب
می کند،
استبداد بعد
از انقلاب را
به خود نمی
بیند . بدین
قرار،
مهمترین
قاعده از
قاعده های
انقلاب و نیز
ضد انقلاب (.. ....استبداد
بعد از انقلاب
) ، رهبری است :
رهبری
یک انقلاب یک وقت
تبلور خواستهای
مردمی است که
در انقلاب
شرکت می کنند
و مردم خود در
ﺁن شرکت
دارند و خواستها
حقوق و اصول
راهنمای آنها
در بیان
ﺁزادی تعریف
می شوند و در
اجرای ﺁنها
مردم شرکت می
کنند، آنگاه
این انقلاب ضد
انقلاب در پی
نمی ﺁورد. یک
زمان خواستهای
مردم هرچند
حقوق و اصول
راهنمای
انقلاب است
اما مردم درک
روشنی از
ﺁنها ندارند
و با وجود
این، رهبری
انقلاب در
پندار و گفتار
و کردار ، تجسم
بیان ﺁزادی
است ، در این
صورت، این
رهبری تا
انقلاب در
ذهنیت جامعه و
تغییر ساخت
جامعه از بسته
به باز ،
می باید بار
بسیار سنگینی
را بر دوش کشد. اما هنگامی جامعه
ای که انقلاب
می کند
خواستار حقوق
و بعمل
درﺁمدن بیان
ﺁزادی است اما درک
روشنی از
ﺁنها ندارد و
گروههائی که
در تشکیل دولت
جدید شرکت می
کنند، ترکیبی
از اکثریت
قدرتمدار و
اقلیت جانبدار
بیان ﺁزادی
است ، در این
صورت، وضعیتی
مثل وضعیت
ایران بعد از
انقلاب پدید
می ﺁید. و در
صورتی که
رهبری انقلاب
قدرتمدار و
بیان راهنما
نیز بیان قدرت
باشد، وضعیتی
نظیر وضعیت
روسیه بوجود
می ﺁید.
از
ﺁنجا که اغلب انقلابهایی
که مردم در
ﺁنها شرکت می
کنند از نوع
سوم هستند، در
صورتی که بخش
جانبدار بیان
ﺁزادی بر حق استوار
بماند و
بهیچرو تجربه
انقلاب را رها
نکند،
استبداد بعد
از انقلاب ،
دوام نمی
ﺁورد و بنا بر
میزان مشارکت
مردم در ادامه
دادن به تجربه
انقلاب، عمر
این استبداد
نیز کوتاه می
شود.
بدین
قرار ، ترک
گفتن تجربه
خطای بزرگ است.
بدیهی است ضد
انقلاب ( =
استبداد بعد از
انقلاب ) همه
کار می کند تا
از راه حذف و
سرکوب و ایجاد
یأس همگانی ،
رهبری تجسم
بیان ﺁزادی
را از ادامه تجربه
منصرف کند. در
صورتی که چنین
رهبری منحل
شود، دوران
یأس کم یا بیش
دیر که بی
تفاوتی همگانی
ترجمان ﺁنست
، پیش می ﺁید.
انقلابهائی که
استبداد بعد
از انقلاب را
به خود دیده
اند ، با این
یأس و احساس
تحقیر و بی
اعتمادی به
خود و بی
تفاوتی نیز سر
و کار پیدا
کرده اند .
برای
مثال، بعد از
کودتای 28
مرداد 1332، در جامعه
ایرانی این
حالتها بوجود
ﺁمد. اما تا مصدق
بود و تا
همکاران او بر
اصول راهنمای
جنبش ملی کردن
نفت (ﺁزادی و
استقلال )
استوار ماندند
، با ﺁنکه بنا
بر موقع،
رهبریهای
دیگری عرض وجود
کردند (عمده
جریان اصلاح
طلبی در
محدودۀ رژیم
شاه) ، اما هیچ
رهبری
نتوانست در
بیرون رهبری
استوار بر
اصول ﺁزادی و
استقلال ، شکل
بگیرد. زیرا وجود
ﺁن رهبری
بمعنای ﺁن
بود که تجربه
ادامه دارد .
اما از زمانی
که بحث تقدم
ﺁزادی بر
استقلال پیش
ﺁمد و
ﺁزادی نیز
در « اصلاحات ﺁری
دیکتاتوری نه
» ناچیز شد، تجربه
نهضت ملی
ایران رها و فضا
برای رهبری
جدید خالی شد. با وجود
این، چون
رهبری دوران
نهضت ملی حاضر
نشد با
استبداد
پهلوی از در
سازش در ﺁید،
رهبری جدید
نمی توانست در
بیرون اصول
استقلال و ﺁزادی
شکل بگیرد. بنا بر
قاعده ،
هر بار
که استبداد
بعد از انقلاب
استقرار پیدا
کند، جامعه گرفتار
کزکردگی
جمعی و
حالت یأس و
تحقیر خود
میشود. در
صورتی که
رهبری وفادار
به اصول
راهنمای انقلاب
تجربه را رها
نکند، الف -
بیرون از او ،
رهبری شکل نمی
گیرد و ب -
انقلاب با
برداشتن مانع،
به هدف خویش
می رسد.
استواری
رهبری بر حق و
ترک نگفتن
مبارزه با
استبداد و
سرعت بیرون
رفتن جامعه از
کزکردگی و عقل
جمعی شفاف
پیدا کردن به
ﺁزادی و
استقلال و
حقوق انسانی ،
عمر استبداد
بعد از انقلاب
را کوتاه می کند.
در
انقلابهائی
که مردم در
ﺁنها شرکت می
کنند ، تغییر
اساسی در روش
بوجود می ﺁید :
در جنبشی که
همگان در ﺁن
شرکت می کنند
و بهمین جهت،
بطور خود جوش
سازمان می
یابد، نه
محلی برای
خشونت میماند
(از گل کاری
ساخته شد که
از گلوله
ساخته نبود ) و
نه محلی بر
منطقی صوری .
توضیح اینکه
پوشاندن
معنائی با
صورتی ضد ﺁن و
یا صورتی خالی
از معنی و
محتوی محل
پیدا نمی کند.
در سطح جامعه،
هرﺁنچه مبهم
بنماید و هر کلام
که بر معنی
دقیق دلالت نکند،
چه رسد به
پوشاندن
معنائی ضد خود
–از جمله
آزادی که در
دوران ولایت
مطلقه فقیه ،
اطاعت از رهبری
معنی پیدا کرد
! - ، پذیرفته
نمی شود. چنانکه
در جریان
انقلاب، اعلامیه
ها و سخنانی
از ﺁقای
خمینی که
ترجمان منطق
صوری - روش
عمومی
قدرتمدارها - و مبهم
بود، انتشار
همگانی پیدا
نمی کرد و
ﺁقای خمینی
ناگزیر شد که
بیان ﺁزادی
را ابراز کند. ناگزیر
شد تصریح کند
ﺁزادی در
معنای حق فرد
فرد مردم
ایران در
اداره جامعه و
کشور خویش ، « ولایت
جمهور مردم »
معنی می دهد. و
استقلال ، در
همین معنی ، « نه شرقی
نه غربی » یا خلع ید
از سلطه گران
خارجی و
استقلال مردم
ایران در اعمال
حق حاکمیت
خویش معنی می
دهد.
برخی
می گویند :
ﺁقای خمینی
اما و اگرهائی
بکار می برد
که بعد ها
معلوم شد برای
زیر حرفهایش
زدن ،
لازم بوده
اند. اما
الف - موازنه
عدمی و
استقلال و
ﺁزادی و «
ولایت با
جمهور مردم
است » اما و اگر
نداشتند و ب -
در صورتی که
در اصول اما و
اگرها بکار
برده بود،
دیگر لازم
نبود بگوید :
من در پاریس ،
از راه مصلحت
حرفهائی را زده
ام و خود را
نسبت به ﺁنها
متعهد نمی
دانم. اگر
لازم باشد،
امروز حرفی را
می زنم و فردا خلاف ﺁن
را می گویم.
اما ﺁن
حرفها که در
پاریس زد،
خواستهای
همگانی مردم
ایران بود و پس
از ﺁن زد که
دید اعلامیه
ها و پیامهای
مبهم او برد
ندارد و در
کشور انتشار
پیدا نمی کند
و خطر ﺁن وجود
دارد که رهبری
از او به
ﺁنهائی منتقل
شود که
تعریفهای
شفاف از اصول
ﺁزادی و استقلال
و رشد ارائه می
کنند و اسلام
را بمثابۀ
بیان ﺁزادی و
ترجمان ﺁن
اصول و حقوق
انسان ،
مطرح می
سازند.
پیدا شدن
عکسها و اسم
ها از
مصدق و
دیگران او را
بسیار نگران
ساخت. می گفت :
قرار نبود اسم
و عکس دیگری
باشد. این شد
که ناگزیر بیان
را شفاف کرد و در
سخنرانیهایش در
نوفل لوشاتو، از
مصدق به نیکی
یاد کرد و با
اشاره به بنی
صدر گفت : کسی
را داریم که
می تواند
اقتصاد ایران
را درست کند و...
رفتار
ﺁقای خمینی در
دوران انقلاب
و در دوران
استبداد بعد
از انقلاب، گویای
زبان و روش
انقلاب و زبان
و بیان ضد
انقلاب است. بنا
بر قاعده،
دو
منطق، یکی
منطق تضاد و
دیگری منطق
صوری روش ضد
انقلاب و
قدرتمداری
است. بنا بر
قاعده ، هر اندازه
بیان ﺁزادی و
حقوق
شفاف تر ، هر
اندازه
مبارزه با
سانسورها
موفق تر ، بیان
قدرت از
اعتبار ساقط
تر.
بدین قرار، بیشترین
دستیاری با استبدادیان
، همسانی جستن
با ﺁنها در
این دو منطق
است .
در اثر
انتشار
کارنامه
روزانه و الغای
سر دولتی،
همین بس که
کار
ﺁقای خمینی و
استبدادیان
به جائی رسید
که در 6 و 25 خرداد
گفت : همه ملت
موافقت کند من
مخالفت می کنم
و 35 میلیون
بگوید بله من
می گویم نه.
بخصوص شفاف
کردن بیان
اسلام بود و
هست که
ملاتاریا را ،
بمثابۀ زور پرست،
عریان کرد. به محک
این قاعده، روشهائی
را که گروههای
مختلف ، در
ایران بعد از
انقلاب ، بکار
برده اند ، به
شما ایرانیان
می گوید چرا و
چگونه
ملاتاریا
توانسته است
زبان فریب و
این دو منطق
ضد
قرﺁن (= روش ) را
بکار برد و
زبان و روشی
را بشناسد که
می باید بکار
برد تا جامعه
به جنبش
همگانی روی
ﺁورد و، با
مردم سالار
کردن جامعه
مدنی ، از
ساخت استبدادی
و استبداد
بیاساید .
و یکبار
دیگر ، به محل
عمل رهبری
انقلاب و
رهبری ضد
انقلاب (=
استبداد بعد
از انقلاب ) می
رسیم . بنا بر قاعده،
محل عمل
رهبری انقلاب
جامعه مدنی
است و محل عمل
ضد انقلاب ،
محدودۀ قدرت
است .
« مردم
در صحنه » وقتی
می تواند بکار
مبارزه با ضد
انقلاب ﺁید
که حضور مردم
در صحنه ، در
حمایت و وسیلۀ
فشار برای « چانه
زنی در بالا » ناچیز
نشود . در
دوران مرجع انقلاب
ایران ، حضور
مردم در صحنه
برای ناممکن کردن
استقرار
استبداد ضد
انقلاب بود . مردم
سالار شدن
جامعه مدنی ،
از راه مبارزه
با تبعیضها
(مرد با زن و باورمند
به این دین یا
ﺁن دین و حتی
این تمایل با
تمایل دیگری
از
همان دین و این
قوم با ﺁن قوم
و ... ) و ﺁگاه
کردن انسانها
از حقوق انسان
که ذاتی ﺁنها است
و کاربردهای
ﺁزادی و
استقلال در
زندگی روزانه
، ادامه دادن
به انقلاب و
استقرار مردم
سالاری از راه
تغییرهای
عینی و ذهنی
در جامعه مدنی و گسترش
مشارکت همگان
در بر داشتن مانعی
که استبداد
بعد انقلاب
است، یعنی حضور
مردم در صحنه
و عمل در حوزه
جامعه مدنی.
زنان
، مردان
پیر و جوان
ایران !
قواعدی
را که بدست
دادم، همه ،
در استقرار
استبداد
ملاتاریا ،
بکار رفته
اند. اگر در
پرتو این
قاعده ها در
انقلاب
خود و ضد انقلاب
حاکم بر دولت
و کشور تأمل
کنید، وضعیت خود
و کشور را روشن
مشاهده می
کنید. روشن می
بینید که
عیبهایی که به
انقلاب نسبت
می دهند،
فرﺁوردۀ
استبداد بعد
از انقلاب
است. با وجود
این ،
پرسشهایی را
در خور عنوان
کردن می یابید
:
* 1 -
استبدادی که
در پدید ﺁمدن
و بساط خیانت
و جنایت و
فساد گستردن
از این قواعد
پیروی می کند،
ﺁیا دلیل براین
نیست که هر
انقلابی ، به
ضرورت، به
استقرار استبدای
خشن تر و
مرگبارتر و ویرانگر
تر می انجامد
؟ 2 - اگر
استقرار
استبدادی خشن
تر جبری است ،
ﺁیا حق
با ﺁنها نیست
که می گویند
باید از انقلاب
اجتناب کرد ؟ 3 - حال
که انقلاب روی
داده است، حق
با ﺁنها نیست
که می گویند
انقلاب خشونت
زا است و اگر
نخواهیم دست
به انقلاب
خشونت زای
دیگری بزنیم ،
میباید ، برغم
شکست اصلاحات
در محدودۀ
رژیم، همچنان اصلاح
طلب باقی
بمانیم ؟ و 4 - اگر
پاسخ این پرسش
ﺁری است، این
ایام که رژیم
در کار انجام
«انتخابات »
است، چه محلی
برای تحریم
انتخابات
بمثابۀ
اقدامی از
رشته اقدامها
برای تغییر
رژیم
ملاتاریا می
ماند ؟
* پاسخها عبارتند از