سر مقاله روزنامه انقلاب اسلامی در هجرت شماره 580

تاریخ انتشار 19 آبان 1382 برابر با 10 نوابر 2003

 

 ابوالحسن بنى‏صدر

 

 ايرانيان بهوش باشيد! به شمااست كه جامهاى زهر را مى‏نوشانند؟

 

      به دنبال پذيرش قطعنامه آژانس بين المللى انرژى اتمى، فيزيك دانان ايران هشدار باشى را منتشر كردند كه، بنا بر آن، مايه بحران بزرگى كه ايران را «محور شر» گرداند و در معرض حمله نظامى امريكا و اسرائيل قرار داد، دروغى بيش نبوده‏است. همزمان، گزارش كميسيون اصل 90، در باره قتل زهرا كاظمى انتشار يافت. بنا بر اين گزارش نيمه كاره، نيز، قاضى سعيد مرتضوى، «سعيد جون» جديد آقاى خامنه‏اى، بمحض يافتن سمت «دادستان» تهران، مأمور ساختن بحرانى مى‏شود، جنايتى را سازمان مى‏دهد و با ساختن ماجرائى دروغ، بحرانى بر دو بحران سخت (برنامه توليد سلاح اتمى و پناه دادن به سران القاعده) مى‏افزايد.

      بدين قرار، رهبران سازمان ترور، آقايان خامنه‏اى و هاشمى رفسنجانى و همكاران، نياز به ايجاد بحرانى سخت پر خطر داشته‏اند و آن را با جنايت و دروغ مى‏ساخته‏اند، تا با عبور از آن، ايران را شهر خاموشان بگردانند!

       ايرانيان! اين بار، سهم بزرگ‏تر، در افشاى بحران سازى و جلوگيرى از عينيت پيدا كردن خطرها، از آن ايرانيان مسئوليت شناس خارج از كشور و آن عده از ايرانيان مسئوليت شناس داخل كشور است كه، بموقع، مسئوليت شناسان خارج از كشور را از بحران سازان و طرحهاشان آگاه كردند. اما

       نخستين امر واقعى كه چشم خرد را به خود مى‏خواند، اينست: آيا دستگاههاى اطلاعاتى امريكا آنقدر زوار دررفته شده‏اند كه ملاتاريا آسان مى‏تواند از مجراى رأس ديگر مثلث زورپرست، خبر تأسيسات اتمى زير زمينى در كار ساختن بمب اتمى را درز بدهد و آنها نيز ايران را در شرف دستيابى به سلاح اتمى بشمارند؟ يا شدت نياز حكومتهائى چون بوش و شارون ناگزيرشان مى‏كند «نصف حقيقت» را دست آويز كنند؟ يا هر دو؟ راست بخواهى، هم حكومتهاى بوش و شارون چون رژيم ملاتاريا نياز به بحرانهاى سخت دارند و هم دستگاههاى اطلاعاتى امريكا و انگليس زوار درفته‏اند. در حقيقت، اگر نياز به بحران نبود، دستگاههاى اطلاعاتى نيز زوار در رفته نمى‏شدند. چرا كه، در آغاز، مى‏بايد نقش دستگاهى زوار در رفته را بازى كنند. اما نياز به بحران دائمى مى‏شود و دستگاههاى اطلاعاتى، در واقع، زوار در رفته مى‏شوند. چنانكه، در ايران نيز، نياز به بحران، واواك را گرفتار بحران ساخته‏است. واواكهاى موازى بوجود آمده‏اند و كار بجائى رسيده‏است كه اينك، قاضى مرتضوى، بار جنايت را از دوش خود بر مى‏دارد و بر دوش واواك مى‏نهد!

      بدين قرار، از زمانى كه امريكا و اسرائيل نياز به بحرانهاى «خارجى» سخت پيدا كرده‏اند، سازمانهاى اطلاعاتى آنها دچار بحرانى درونى گشته و بخشى مهم از توانائيهاى خويش را از دست داده‏اند. بنا بر گزارشهاى مستند كه در باره ناتوانائيهاى سيا انتشار يافته‏اند، ناتوانى سيا، نخست در انقلاب ايران، آشكار گشته و پس از آن، بهنگام فروپاشى امپراطورى روسيه - كه سيا براى مقابله با آن بوجود آمده بود! -، ناتوانى بازهم بيشترش نمايان شده و از آن پس، سير انحطاط را همچنان طى كرده‏است. اما انقلاب ايران، به دنبال شكست امريكا در ويتنام، روى داد. مى‏دانيم كه در پى آن شكست و اين انقلاب، جامعه امريكائى خواستار عدم مداخله امريكا در امور كشورهاى ديگر شد.

    براى آنكه ضربه‏اى سخت وارد شود و طرز فكر امريكائيان را تغيير دهد، گردانندگان واقعى حزب جمهوريخواه امريكا نقشه گروگانگيرى را طرح و در ايران به اجرا مى‏گذارند. بدين ضربه است كه ريگانيسم، در امريكا، جان مى‏گيرد و ريگان به رياست جمهورى برگزيده مى‏شود. طرفه اينكه در رياست جمهورى او، كيسى، رئيس سيا، بر آن مى‏شود يك «سياى خصوصى» پديد آورد. بودجه آن را نيز از فروش محرمانه اسلحه به ايران - كه به افتضاح ايران گيت سر باز مى‏كند -، تأمين مى‏كند!

      در ايران نيز، قوت و ضعف واواك، تابع مستقيم متغير نياز رهبران سازمان ترور به ايجاد بحران مى‏باشد . در حقيقت، تا 2 خرداد 1376، بدست آقاى فلاحيان، واواك را در جنايت‏ها و بحران تراشى‏ها بكار مى‏بردند و از آن پس، غير از فعال كردن عناصر «مطيع ولايت مطلقه فقيه» در جنايتها و بحران تراشيها، دست به ايجاد واواك‏هاى موازى نيز زده‏اند. چنانكه امروز واواك در بحران است. اما هنوز «از بحران عبور نكرده»، نوبت به سركشيدن جام زهر رسيده‏است:

 

 بحران سازى در بن بست؟

 

       ماهنامه آفتاب، مصاحبه‏اى با آقاى احمد صدرى، زير عنوان «نشانگان فلج سياسى»، انتشار داه است . پرسش اصلى اينست: چرا «فرصتهاى بنيانى» را از دست مى‏دهيم و وقتى دستمان از همه جا كوتاه مى‏شود، جام زهر را سر مى‏كشيم؟ پاسخ اصلى نيز اينست كه رهبرى سخت پايبند ايدئولوژى است و وقتى مى‏بيند به صد در صد آرمان نمى‏تواند برسد، كوتاه نمى‏آيد و تن به سازش نمى‏دهد. اما، در قاعده هرم، مأموران به ايدئولوژى پايبند نيستند. بى دانشها و بى كفايتهائى هستند كه ناتوانى خود را، با اطاعت بى چون و چرا از رهبرى، جبران مى‏كنند. نتيجه اينست كه بموقع، رهبرى را از كارى كه بايد كرد آگاه نمى‏كنند. چرا كه خود نيز از كارى كه بايد كرد، آگاه نيستند. با وجود اين، هستند كسانى كه دانش و كفايت دارند اما آنها نيز مى‏دانند كه اظهار دانش و ابراز كاردانى، نه تشويق كه تنبيه ببار مى‏آورد. لذا، دم فرو مى‏بندند.

       اگر به جاى پايبندى رهبرى به «ايدئولوژى»، پايبندى به قدرت، گفته مى‏شد، به صحت بسيار نزديك تر مى‏شد. در حقيقت، نه آقاى خمينى غم اسلام مى‏خورد و نه آقاى خامنه‏اى مى‏خورد. اولى مى‏خواست دولت روحانيت را، «بهر قيمت»، بر قرار كند و دومى مى‏خواهد، اين دولت را «بهر قيمت» حفظ كند. بديهى است  «هر قيمت» را مردم ايران و ايران، مى‏پردازند. اگر براستى پاى اسلام «بمثابه» ايدئولوژى در ميان بود، «اسلام فيضيه»، با قائل شدن به تقدم و حاكميت مصلحت بر حق و حقيقت، بيشترين امكان سازش را در اختيار «رهبر» قرار مى‏داد. و اگر كسانى بودند كه از آرمانها هيچ كوتاه نمى‏آمدند، پس سازشهاى پنهانى «اكتبر سورپرايز» و «ايران گيتهاى» (امريكائى، انگليسى، فرانسوى، آلمانى، سوئدى، اتريشى و...) را چگونه كردند؟، اين استبداد، به استبدادهائى كه عملى كردن آرمانها را هدف مى‏كردند، نيز، هيچ شباهتى نمى‏برد. زيرا آنها، تنها وقتى واقعيتها را نمى‏توانستند نرم كنند و بدانها شكلى را بدهند كه مى‏خواستند، كه به حفظ قدرت تقدم مى‏دادند. اما آقاى خمينى، بسيار زود، بنا را بر اصل تقدم «حكومت اسلامى» بر احكام اسلام گذاشت. بدين قرار،

 1 - جام زهر اول و بس كشنده‏اى كه ملاتاريا به مردم ايران نوشاند، اين بود كه نه تنها آئين قدرتمدارى را جانشين اسلام آزادى و استقلال و رشد كرد، بلكه آن را جانشين اسلام فيضه نيز گرداند. بحران سختى كه روحانيت شيعه نمى‏تواند از آن بيرون آيد، بدينسان پديد آمد. چنان شده كه، براى بسيارى، اسلام آئين خشونت و براى بسيارتر از بسيارى، «اسلام چيست؟» پرسش همه روزه گشته‏است. اما، با وجود «ولايت مطلقه فقيه» و كارنامه‏اش، روحانيان چه پاسخى مى‏توانند به اين پرسش بدهند؟

 2 - بن بست امروز را مجلس خبرگان اول پديد آورد. هشدارها را نشنيد و غافل شد كه آئين قدرتمدارى را پايه مى‏گذارد. گروگانگيرى بحرانى را پديد آورد كه، در آن، جام زهر دوم به مردم ايران نوشانده شد: پيش نويس قانون اساسى جاى خود را به قانون اساسى بر اساس ولايت فقيه - ولو در حد نظارت فقيه - داد و بدين «ولايت فقيه»، آقاى خمينى و دستياران او، خود و انقلاب و «اسلام فيضيه» و دولت را، در چهار ديوارى زندانى كردند و همچنان بر بلندى ديوارهايش افزودند و مى‏افزايند.

    در چنين زندانى، با ديوارهائى كه سر بفلك كشيده‏اند، تنها يك انعطاف ناپذير وجود دارد و آن قدرتى است كه با اسلام بمثابه بيان آزادى و هم با «اسلام فيضيه» ضد است. كه با انقلاب و اصول راهنماى آن ضد است. كه چون اطاعت مطلق مى‏طلبد، با دانش و كاردانى ضد است. كه با جريان آزاد اطلاعات و انديشه‏ها ضد است. كه با رشد جامعه جوان ايران ضد است. كه آرمان ندارد و با هرگونه آرمان ضد است. زيرا هر آرمانى ترجمان آينده‏اى است و اين قدرت از آينده وحشت دارد.

     در دنيا نيز تنهاست. زيرا در عين نياز شديد، بدون بحران، توان سازش به كنار، ياراى تفاهم آشكار با دولتهاى خارجى را نيز ندارد. از نابختياريش، دولتهاى خارجى نيز توان سازش و حتى تفاهم آشكار با اين قدرت را ندارند:

 3 - از آنجا كه اين قدرت تنها و منزوى با اضداد داخلى و خارجى فراوان روبرو است، بدون ايجاد بحران نمى‏تواند سازش كند. از اين رو بحران مى‏سازد و بحران را «تا آخر» تشديد مى‏كند. تنها در «آخر»، در شدت بحران است كه مى‏تواند سازش كند و بگويد: جام زهر را سر كشيدم. اما نه او كه مردم ايران و ايران هستند كه جام زهر را سر مى‏كشند.

     سومين جام زهرى كه ملاتاريا به مردم ايران مى‏نوشاند، از كشنده‏ترين زهرها است:

       اين قدرت تنها و بى كس، بقايش در گرو بحران سازى و عبور از بحران است. زيرا مردم ايران، در خواستها، در باور دينى، در فرهنگ و ايرانيت خويش، با آن ضد هستند. با وجود اين ضديتها و ضديتهاى ديگر، دولتى كه مدعى است از اسلام و انقلاب مردم ايران نمايندگى مى‏كند، چگونه بتواند، بدون ايجاد بحران، بماند؟ ناگزير، در هر بحرانى كه ايجاد مى‏كند، اين طرف، مردم ايران، را مى‏بايد قانع كند كه «خدا را شكر گرفتار بدتر نشديم» و آن طرف، قدرتهاى خارجى، را مى‏بايد با دادن امتيازها، راضى گرداند. آيا روش ملاتاريا، از گروگانگيرى تا امروز، جز اين بوده‏است؟ روش كار ملاتاريا شگفت آور نيست. زيرا هر قدرتى از اين نوع، چنين روشى را در پيش مى‏گيرد.

      مردم ايران! براستى اين رفتار شما است كه بهت آور است. آيا شما حتى نبايد از ملاتاريا بپرسيد: اگر شما هستيد كه جام زهر را سر مى‏كشيد، چرا زهر هستى ما ايرانيان و ايران ما را مى‏سوزاند؟

 4 -  ايرانيان!، صاحبان طولانى‏ترين تجربه‏هاى تاريخ!

 گوئيا قاعده‏اى را كه اين تجربه، به تكرار، به شما آموخته است، فراموش كرده‏ايد. پس بايد به ياد شما آورد كه :

    هر قدرتى، از زمانى كه در درون و بيرون، به محاصره ضدها در مى‏آيد، بحران ساز مى‏شود و هزينه بحرانهائى را كه مى‏سازد، به مردم تحت سلطه خود، تحميل مى‏كند.

       آقاى خاتمى گفت: هر 9 روز، يك بحران براى او ساخته‏اند. اما آيا قاعده را مى‏شناخت؟ اگر آرى، چرا وجدان تاريخى مردم ايران را بيدار نكرد تا بدانند گرفتار قدرتى شده‏اند كه، از پى هم، زهر هائى، هريك كشنده‏تر از ديگرى، به آنها مى‏نوشاند و هستى آنها و وطنشان را مى‏سوزاند؟ با وجود اينكه برخى از «اصلاح طلبها» نيز قربانى بحران سازيها شده‏اند، چرا بجاى شناساندن ماهيت اين قدرت، «اصلاح طلبى» را وسيله خام و خاموش كردن اين مردم كرده‏است ؟ از بانگ بيدار باش، ناتوان است اما آيا از ناله «مواظب باش» هم ناتوان است؟ آيا چهارمين جام زهر را آنها به مردم ايران ننوشاندند كه رژيم عريان را در ظلمات ابهام پوشاندند و بخصوص جوانان را از ديدن خطرى چنين مهلك و برخاستن بازداشتند؟

 5 - پنجمين جام زهرى كه ملاتاريا به مردم ايران نوشانده‏است، دروغى است كه ساخته و، بشهادت مصاحبه‏اى كه از آن ياد شد، به جمعى، باورانده‏است: رژيم ملاتاريا يك رژيم ايدئولوژيك، از نوع رژيمهاى ايدئولوژيك است. در باوراندن اين دروغ، آنهائى نيز شركت داشته‏اند كه به طرفدارى از «ليبراليسم وحشى»، در پى الغاى ايدئولوژيها هستند.

     حال آنكه از عاملهاى زندانى اضداد شدن رژيم ملاتاريا، يكى اينست: تبعيضى كه پايه «نظام جمهورى اسلامى» را تشكيل مى‏دهد، تبعيض بسود كوچك‏ترين اقليت در يك جامعه است. اين تبعيض، از نوع تبعيضى نيست كه، در روسيه، بنا بر مرام، بايد بسود طبقات زحمتكشى بر قرار مى‏شد كه بيشتر از 80 در صد جامعه روسى در انقلاب اكتبر را تشكيل مى‏دادند. اين تبعيض، از نوع تبعيضى كه بنا بر نازيسم - ايجاد فضاى حياتى -، بسود ملت آلمان و به زيان ملتهاى ديگر، بايد برقرار مى‏شد، نيست. از نوع، تبعيضى كه بعثيسم مى‏بايد بسود ملت عرب بر قرار مى‏كرد، نيست. اين تبعيضى است كه حتى بسود روحانيت كه 0001/0 جامعه ايران نمى‏شوند، نيز نيست. بنام روحانيت اما در حقيقت، بسود اقليت كوچكى از آن، ملاتاريا، و به زيان اكثريت آن و، تمامى مردم ايران، اين تبعيض بر قرار شده‏است. از اين روست كه ملاتاريا، در درون و بيرون مرزها، از راه بحران سازى و سازش و باج دهى روز مره، «حكومت» مى‏كند.

 6 - اما زهرهايى كه، ملاتاريا، بدين بحران سازيها و سازشها در شدت بحران، و بدين باج دهيها به «رانت خواران» داخلى و خارجى، به كام هستى ايران مى‏ريزد، چرا ايرانيان را به خروش نمى‏آورد؟ آيا نمى‏بينند كه فرار مغزها، فرار سرمايه‏ها، رانت خواريها، آسيبهاى اجتماعى، امتياز فروشى‏ها و... از جمله، بخاطر وجود تبعيضى است كه جز با گسترش خيانت و جنايت و فساد، بر قرار كردنى نيست؟ آيا نمى‏بينند بر اثر بحران سازيهاى روزمره و آن تبعيض و اين گسترش خيانت و جنايت و فساد، نيروهاى محركه‏اى چون مغزها و سرمايه‏ها از كشور مى‏گريزند؟ آيا نمى‏بيند جامعه جوان ايران تباه مى‏شود و روستاها خالى و شهرها با بافت سرطانى، بزرگ مى‏شوند؟ آيا فقر كشور (صدور منابع ثروت، مغزها و سرمايه‏ها و از دست رفتن فرصتهاى رشد) و فقر اكثريت 80 درصدى خود را كه بزرگ مى‏شود و انباشت ثروت اقليت كوچك را نمى‏بينند؟ آيا نمى‏بينند كه اين اقليت كوچك نقش باج ستان را پيدا كرده و بازى مى‏كند؟ آيا نمى‏دانند اقليتى كه كارش باج ستاندن و رانت خوارى شد، ديگر سرمايه گذار نمى‏شود بلكه صادر كننده سرمايه مى‏شود؟

     آيا نمى‏بينند سرمايه‏ها و مغزهاى ايران در سرتاسر جهان فعالند و در ايران نه؟ آيا حتى بحرانهاى كوچك و بزرگ را كه عمال اين رژيم، در شهرها و روستا، همه روز، پديد مى‏آورند، نيز نمى‏بينند؟ آيا از خود نمى‏پرسند نكند بحران سازى و رفتن هر بحران «تا آخر» و در آخر سازش كردن، طبيعت اين رژيم است. آن زهر  كه حيات ايران و ايرانى مى‏سوزد، اين زهر است؟

 

 درختى كه تلخ است ويرا سرشت:

 

 7 - ايرانيان! آن زندگى كه در اشتغال بدان، از جامهاى زهرى غافل شده‏ايد كه ملاتاريا به شما مى‏نوشاند، خود جام زهر كشنده ترى نيست؟ مى‏گوئيد: ما مردم چنان گرفتار شده‏ايم كه فرصت نداريم از خود بپرسيم چرا اين حال و روز را پيدا كرده‏ايم. اما آيا اگر فرصت كنيد و بپرسيد، پاسخى جز اين مى‏دهيد كه همه بدبختيها زير سر رژيم ملاها هستند؟ آيا از خود مى‏پرسيد: چرا بر نمى‏خيزيد و دولت را از دست كوچك‏ترين اقليتى بيرون نمى‏آوريد كه بر شما و كشور شما زهرهاى كشنده مى‏نوشاند؟ آيا ترسهائى كه شما را از حركت باز مى‏دارند، شمارش كرده‏ايد؟ جوانانى پرسيده‏اند روش رها شدن از ترس كدام است؟ اما آيا شما ايرانيان ترسها را كه داريد، شناسائى كرده‏ايد؟ ترس آورها را چطور؟ بدون ترديد نه. زيرا شناسائى بخش اصلى كار است. آدمى كه برآن مى‏شود از خود بپرسد الف - از چه يا كه مى‏ترسد؟ و ب - چرا مى‏ترسد، آدمى است كه مى‏خواهد حركت براى جستن راه حل را جانشين ترس زدگى و بى جركت ماندن كند.

       در خود مشغول ماندن و ترسها را بر خود سلطه مطلق بخشيدن و بدانها، از مسئوليت  گريختن و تن به قيام ندادن، زهر مرگبار هفتمى است كه ملاتاريا، بيشتر از هر استبداد ديگرى، به شما ايرانيان، مى‏نوشاند.

       ضرب المثلها مى‏گويند كه شما ايرانيان بر اين واقعيت وجدان جمعى داريد كه درخت بد سرشت، ميوه تلخ ببار مى‏آورد. به سخن ديگر، استبدادى با بد سرشتى استبداد ملاتاريا، بحران از پى بحران مى‏سازد و مسئله بر مسئله مى‏افزايد. اما آيا از خود مى‏پرسيد: اين درخت بد سرشت، اين اقليت چنين ناچيز، بر ملتى جوان، با جمعيتى بزرگ، چگونه توانسته است استبداد روا دارد؟ آيا هيچ بر آن شده‏ايد كه پاسخ اين پرسش را در خود بجوئيد؟

       هر روز كه پاسخ اين پرسش تعيين كننده را در خود جستجو كرديد، آن روز، روز آزادى ايران است. آن روز، مجموعه‏اى را كه طرز فكر يكايك شما است، نقد مى‏كنيد و مى‏توانيد دستيار اصلى اين استبداد را از درون خود برانيد. تا چنين نكنيد، از لباس ترس بيرون نمى‏توانيد آمد. براى فراموش كردن ترسهاست كه، در خود، به خود، مشغول مانده‏ايد. بد زهرى به شما نوشانده‏اند. زهر ترسيدن از به ذهن آوردن ترسها. اگر اين ترس نبود، كجا ممكن بود ملتى ربع قرن شاهد بحرانهائى باشد كه هستيش، موجوديت وطنش را بارها در معرض نيستى قرار داده‏اند و دم نزند؟ هر قدرتى كه بخواهد دشمن خارجى را دست آويز مهار مردم كند، «نگاه داشتن كشور در لبه پرتگاه جنگ» را روش مى‏كند. شما را در اين زندگى، زندگى بر لب پرتگاه جنگ، چه سود؟ افسون شده‏ايد و از شدت ترس خشكتان زده‏است؟

 8 - در تلويزيون اروپائى آرته، فيلم مستند كوتاهى از دانشجويان ديدم. گفتارها و كردارها بوى يأس مى‏دادند. جوان، در برابر ديوار استبداد كه ميان او و آينده‏اى كه بايد بسازد، قرار گرفته است، از خود مى‏پرسد: چه بايدم كرد؟ تسليم به «واقعيت»، گريز از «واقعيت»، خود محورى (من مقدم بر همه)، عزم بر تغيير «واقعيتى» كه رژيم است؟ سه «چه بايد كرد؟» نخست ابراز مى‏شدند. «چه بايد كرد؟» چهارمى، بر زبانى نمى‏آمد. اراده‏اى شكسته بر زبان مى‏آمد: ايلغار كوى دانشگاه و نيافتن دادرس و بر ناتوانى و سرنوشت خود گريستن.

       بدين قرار، جامعه جوان ايران و نخست قشر دانشجو، نياز دارد بداند ملاتاريا جام زهر هشتمى بدو نوشانده‏است: رابطه مستقيم با خود و با واقعيتهاى محيط اجتماعى خود و جهان خود را قطع و رابطه با قدرت و مجازها را بر قرار كرده‏است كه فرآورده‏هاى قدرت هستند. توضيح اينكه قدرتى از نوع قدرت ملاتاريا الف - نمى‏تواند واقعيتها را همان كه هستند بپذيرد. زيرا ناگزير از انحلال مى‏شود. بنا بر اين، ب - براى خاصيت موم دادن به واقعيتى كه انسان است، براى تبديل فضاى ذهنى او به تاريك خانه يأس، براى جهت تخريبى دادن به نيروهاى محركه او، روشى جز زور نيست تا او بكار برد و زور را در اشكال گوناگونش، بكار مى‏برد.

      آيا جوانان، آنهائى كه پندار و گفتار و كردار كارپذيرانه يافته‏اند و آنهائى كه  بجاى گفتن «در مسئوليت شناسى و خويشتن را مكلف دانستن»، نخست من، مى‏گويند: «در برخوردار شدنها، نخست من بعد مردم و كشور»، از خود مى‏پرسند: چرا مى‏گذارند قدرت حاكم با آنها چنين كند؟ اگر از خود مى‏پرسند، آيا به خود مى‏گويند: نكند ذهنيتى كه ما داريم نقش اصلى را بازى مى‏كند؟ زيرا تا ذهنيت آمادگى نداشته باشد، هيچ قدرتى نمى‏تواند دو كار بالا را با آدمى بكند؟ 

     برغم تجربه رژيم پهلوى و انقلاب پيروز ايران، روش اصلى ملاتاريا، با مردم ايران، رفتار غسال با مرده است. استبدادى كه، بر وفق «ولايت مطلقه فقيه»، بنايش بر اطاعت مطلق است، جز اين روش نيز نمى‏تواند در پيش بگيرد.

     بنا بر اين، اندازه موفقيتش بستگى دارد به نقش زنده يا نقش مرده بازى كردن مردم ايران. اگر ايرانيان نخواهند نقش مرده بازى كنند، رژيم، در بن بست است و گرفتار فلج عمومى نيز مى‏شود و مى‏ميرد. بدين قرار، جام زهر هشتمى كه ملاتاريا به مردم ايران نوشانده‏است، از ياد بردن خويشتن به مثابه واقعيتى زنده و در رشد است.

 9 - چرا، در اين كار، ميزان موفقيت ملاتاريا از پهلويها بيشتر است؟ زيرا شاه سابق مى‏گفت: «ولو، به زور، ايران را به دروازه تمدن بزرگ مى‏رسانم». قصد او، غربى كردن ايران بود. ملاتاريا مدعى باز گرداندن هويت دينى به مردم ايران شد و هست: حافظ هويت ايرانيان در برابر «هجوم فرهنگى غرب»!

       ويرانگرى از بيرون، آدمى را به دفاع بر مى‏انگيزد. اما ويرانگرى از درون، بدون مقاومت مى‏تواند انجام بگيرد. اما آيا زور و خشونت محتواى اصلى دين و فرهنگ ايرانيان است؟ آيا ايرانيان از خود مى‏پرسند چرا «سازندگى» در ايران ويرانگرى شد؟ بحران سازيها به كنار، رانت خوارى بميزان 40 درصد و بيشتر توليد ناخالص ملى، بكنار، شهرسازى چرا ويران سازى مى‏شود؟ سرمايه گذارى صنعتى چرا متلاشى كننده اقتصاد ملى مى‏شود؟ جنگلها چرا نابود مى‏شوند؟، اين مصرف سخت پرخشونت فرآورده‏هاى نفتى از چه رو است؟ و...

      بدين سان، جام زهر نهمى كه دو استبداد، هر يك به روشى، به ايرانيان نوشانده‏اند، غافل نگاه داشتن ايرانيان از ضد رشدها در دين و فرهنگ آنهاست. پهلويها كارى به كار زورباورى و ضد فرهنگ (فرآورده‏هاى زور كه عناصر پندار و گفتار و كردار فردى و جمعى را تشكيل مى‏دهند) نداشتند. آنها با دين و فرهنگى ستيز مى‏كردند كه بيانگر ايرانيت بودند. ملاتاريا ميان دين و ايرانيت تضاد برقرار كرده‏اند. اين تضاد بعلاوه از خود بيگانه كردن اسلام در بيان قدرت (= زور) بعلاوه متوقف كردن جريان آزاد عناصر فرهنگها كه بكار رشد مى‏آيند بعلاوه وسعت بخشيدن به جريان ضد فرهنگها (فرآورده‏هاى زور) بعلاوه بى تفاوتى جامعه ايرانى مساوى است با سركشيدن كشنده‏ترين زهرها. و

 10 - در جامعه باز، راه حل‏ها يكى نيستند. راه حلهاى بسيار پيشنهاد مى‏شوند. تجربه مى‏گويد كه كدام راه حل بهتر است. تازه، انتخاب بهترين راه حل، بمعناى دور انداختن راه حلهاى ديگر نيست. زيرا بسا عناصر كار آمد در آنها توان يافت. اما چرا، در ايران، «تنها راه حل اين راه حل است» و تخريب راه حلهاى ديگر، همگانى است؟ چرا هر كس يا هر گروه راه حلى را پيشنهاد مى‏كند، بجاى آنكه روش تجربه كردن آن را ارائه كند، به تخريب راه حلهاى ديگر مى‏پردازد؟ اگر شما ايرانيان اين پرسشها را از خود بكنيد، نخست پى مى‏بريد كه «تنها راه حل اين راه حل است» شعار و روش زور پرستان است. آنهائى هم كه دم از مردم سالارى مى‏زنند، بدين روش، خود را لو مى‏دهند. شما «اصلاح طلبان» اگر كلاه خود را قاضى كنيد، خواهيد گفت: الف - شكست اصلاح طلبى، يك عامل و آنهم «اقتدار گرايان» ندارد. عاملهاى دوم و سوم و... هم دارد. عامل دوم خود شما هستند كه از عامل اول بسا در شكستتان كارگرتر بوده‏است. با روش كردن «اصلاحات تنها راه حل است»، بسيارى از توانائيها را از دست داديد:

 * گفتيد: انقلاب خشونت است، پس اصلاحات تنها راه حل است. اما الف - انقلاب و اصلاح دو كار در عرض هم نبودند و نيستند. و ب - انقلاب، به ذات خويش، خشونت زدائى است. و ج - انقلاب و اصلاح، هر دو مى‏توانند به خشونت آلوده شوند. با ساختن ذهنيتى چنين پر غلط براى خود و جامعه جوان،

 * به جاى آموختن و بكار بردن روش خشونت زدائى، ترس از خشونت را القاء كرديد و غافل شديد كه زهر ترس از خشونت رژيم را به جامعه جوان مى‏نوشانيد. و

 * انقلاب خشونت است خود خشن‏ترين روش در جلوگيرى از پيشنهاد تغييرهاى اساسى شد. و

 * اصلاحات چيست؟ هرگز پاسخى شفاف نيافت و نمى‏توانست هم بيابد. چرا كه الف - محدوديت