مصاحبه روزنامه ایتالیائی لگو LEGGO با ابوالحسن بنی  صدر  در ۲۲ نوامبر ۲۰۱۱

• پرسشها:

۱ - نظرتان در مورد رابطه با آژانس بین المللی انرژی اتمی‌ چیست؟

۲-برای چه احمدی نژاد میگوید که هدف اتمی‌ دارد؟

۳ - چه رابطه‌ای بین اسرائیل و ایران می‌باشد؟

۴-چه سند و مدرکی‌ وجود دارد که احمدی نژاد سیاست دولت اسرائیل را دنبال می‌کند و با آن توافق دارد؟

۵ -این سیاست چه هدفی‌ را دنبال می‌کند؟

۶ -در این میان نقش آمریکا چه می‌باشد و چه هدفی‌ را دنبال می‌کند؟ 

۷ - جنبش سبز کجا رفت؟

۸-آیا رابطه‌ای با رهبران انقلاب‌های عرب دارید؟ آیا چیزی مشترکی بین شما وجود دارد که با هم یکی‌ کند؟

۹ -نظرتان در مورد انقلاب مصر، تونس و لیبی‌ چه می‌باشد؟

Indignados e di Occopy Wall Street? ۱۰-در مورد جنبش ایندینیادوس و وال‌استریت نظرتان چیست؟

حق یار و یاورتان باد

پاسخ ها به پرسشها

۱ – لابد می پرسید نظر من در باره رابطه آژانس بین المللی انرژی اتمی با رژیم ایران و گزارش اخیرش چیست؟ هرگاه پرسش شما اینست، پاسخ من به پرسش شما عبارت است از:

الف – آژانس وقتی می تواند کار مؤثر در جلوگیری از انتشار سلاح هسته ای بازی کند که مستقل باشد. از زمانی که وابستگی پیدا می کند، به امریکا و غرب، اثر بخشی خود را از دست می دهد. بنظر من، از این استقلال کمتر از گذشته برخوردار است. دلیل آن نیز گزارش اخیر آژانس است.

ب – گزارش آژانس ۱۰ دلیل ارائه کرده است بر وجود بعد نظامی برنامه اتمی ایران . مواردی از آن خدشه پذیرفته اند ( دانشمند روسی Vyacheslav Danilenko  متخصص ساختن بمب اتمی که به ایرانی ها تعلیم داده است، که معلوم شد اهل اوکراین و متخصص nanodiamonds (الماسهای مصنوعی ریز) است. یک مورد آنست). آژانس می باید پس از قطعی کردن صحت مدارک، گزارش خود را تهیه می کرد. 

ج – زمانی که محمد البرادعی رئیس آژانس بود، جایزه نوبل گرفت. یعنی آژانس می باید به ترتیبی عمل کند که گزارش آن دعوت به جنگ تلقی نشود. با گزارش ۸ نوامبر، آژانس خود را بی نقش و قدرتهای جانبدار تحریم اقتصادی و بسا جنگ صاحب نقش کرده است.

۲ – احتمال می دهم سئوال اینست که از چه رو احمدی نژاد در همان حال که می گوید ایران اجرای برنامه اتمی خود را متوقف نمی کند، اصرار می کند این برنامه بعد نظامی ندارد؟  اگر پرسش اینست، پاسخ من به این پرسش عبارت از: نه خامنه ای سابقه راستگوئی دارد و نه احمدی نژاد. تأکید زبانی بر نبود بعد نظامی، هیچ کس را قانع نمی کند. شفاف سازی است که همگان را قانع می کند و رژیم از شفاف سازی سخت می گریزد. چرا؟ زیرا

الف – رژیم فاقد مشروعیت است و در جامعه ایران، اقلیت کوچکی حامی آنست. لذا به بحران نیاز دارد. بیهوده نیست که از گروگانگیری اعضای سفارت امریکا (۴ نوامبر ۱۹۷۹) تا امروز، کشور را یا در جنگ نگاه داشته است (جنگ ۸ ساله با عراق) و یا در حالت جنگ و همواره در تحریم اقتصادی. بحران سبب شده است که مردم ایران از پی آمدهای جنبش همگانی و سقوط رژیم بترسند.

ب – گریز از شفاف کردن فعالیتهای اتمی تنها بخاطر طولانی کردن بحران نیست، دست کم بخشی از رژیم خواستار تولید بمب اتمی، اگر نه، توانائی تولید این بمب است. در طول بحران، رفتار امریکا (در دوره بوش، پیشنهاد حکومت خاتمی که پس از جلب موافقت خامنه ای، توسط سفیر سوئیس در تهران تسلیم وزارت خارجه امریکا شده بود، مورد کمترین اعتناء قرار نگرفت) و اسرائیل (تهدید مداوم به جنگ)، تمایلی را در رژیم تقویت کرده است که خواستار تولید بمب اتمی است.

۳ – اسرائیل با رژیم ایران، از دوران جنگ ایران و عراق، ارتباط داشته است. افتضاحهای اکتبر سورپرایز و ایران گیت، این رابطه پنهانی را آشکار کردند. 

     در حال حاضر، گرایشهای راست و راست افراطی در ایران و اسرائیل و امریکا در رابطه ارگانیک بایکدیگر هستند. یعنی کارها و تبلیغاتشان موجب تقویت آنها در کشورهایشان می شود. برای مثال، سخنان احمدی نژاد در ایران موجب تقویت راست ها و راستهای افراطی در اسرائیل و نیز مواضع او و خامنه سبب تقویت جمهوریخواه ها در امریکا می گردد و به عکس. 

۴ – در آنچه به روابط پنهانی مربوط می شود (فروش اسلحه و واسطه معامله شدن ) در دوران جنگ ایران و عراق، سند گزارشهای کمیته تاور و دو مجلس نمایندگان و سنای امریکا و تحقیق قاضی مستقل در باره ایران گیت و نیز ایران گیتهای انگلیسی و پرتقالی و... گویای وجود رابطه هستند. می دانیم که یکی از اعضای هیأت مک فارلین که به ایران رفت، عضو وزارت خارجه اسرائیل بود.

     اما از آن پس، چند نوبت، روابط بازرگانی پنهانی میان ایران و اسرائیل بر ملاء شدند. آخرین نوبت در ماه های اخیر بود که فروش یک کشتی اسرائیلی به ایران بود. فروش سنگهای مرمر سبز ایران به اسرائیل مورد دیگری است. 

     اما هرگاه منظور رابطه سیاسی است، در پاسخ به پرسش دوم خاطر نشان کردم که رابطه رژیم ایران با راستها و راستهای افراطی، رابطه ظروف مرتبطه است. یکدیگر را ایجاب می کنند. 

۵ -  هدفی که سیاست رژیم تعقیب می کند، حفظ خویش است. دولتهای راست و راست افراطی در اسرائیل و امریکا و دولتهای راست در اروپا به خاطر این که نسبت به جنبش مردم ایران و حقوق انسان، حساسیت ندارند و به «منافع» تقدم مطلق می دهند و نیز بدین خاطر که می توان کشور را در بحران و تحریم اقتصاد نگاه داشت – امری که یکی از نتایج آن تصرف اقتصاد کشور توسط سپاه پاسداران است -، از دید رژیم ایران مطلوب تر هستند.

۶ – اما هدفی که امریکا در خاورمیانه دنبال می کند، نخست تسلط بر منابع انرژی هم درآسیای میانه و هم در خاورمیانه و سپس استقرار دولتهای رام بر کشورهای منطقه است. با این تفاوت، وجود رژیم مفید برای «منافع» خود می داند. زیرا حضور نظامی امریکا و فروش اسلحه (۱۶۶ میلیارد دلار ارزش معامله ایست که در ماه های اخیر بعمل آمده است) به کشورهای منطقه و نیز جریان نفت بمیزان حداکثر را توجیه می کند. بیاد می آورم که در دوران انقلاب، ایران کشورهای نفت خیز را بر آن داشت که تولید را کاهش و بهای نفت را بالا ببرند و ضربه نفتی سبب شد که بهای نفت از ۱۲.۷۰ دلار به ۳۴ دلار افزایش پیدا کند. اما از کودتا برضد نخستین رئیس جمهوری منتخب مردم ایران بدین سو، کشورهای نفت خیز مرتب تولید و صدور نفت خویش را افزایش داده اند. چند نوبت برای جلوگیری از افزایش قیمت نفت این کار را کرده اند. حفظ دلار بمثابه پول بین المللی، اگر نه مهمترین، در شمار مهمترین هدفهای امریکا است. نفت و بازار آن نقش تعیین کننده ای در حفظ دلار بمثابه پول بین المللی دارد. بیهوده نیست که هر رئیس دولتی خواستار آن شده است که بهای نفت، با سبدی از ارزها و یا طلا و یا ارز دیگری پرداخت شود، سرنگون شده است. و بالاخره، از جنبه اقتصادی، امریکا و اروپا – بحران اقتصادی به کنار – دیگر موقعیت متفوق و تهاجمی را ندارند. موقعیت از دست دادن تفوق و دفاعی را دارند. آسیا دارد موقع متفوق و تهاجمی را پیدا می کند. در این موقعیت، سرمایه داری یا می باید به تغییر اساسی تن بدهد و یا نفت و گاز و دیگر مواد استراتژیک و نیز نیروی محرکه ای سرمایه است را در مهار خود نگاه دارد. در حال حاضر، امریکا با توسل به نیروی نظامی و رژیمهای وابسته به خود در کشورهای نفت خیز در کار دفاع از موقعیت خویش است. اما این کار روز به روز مشکل می شود.

۷ – جنبش سبز یک سر داشت و یک بدنه. سر خواستار اجرای تمامی اصول قانون اساسی بود. شعار سر و بدنه، «رأی من کو» بود. حال آنکه می باید «حق من کو» (حق حاکمیت که از مردم سلب و به «رهبر» داده شده است) را شعار خود می کردند. «رأی من کو»، عمل در محدوده رژیم بود. یعنی بنا را بر حفظ رژیم و ولایت مطلق «رهبر» گذاشته بود. بنا بر این، نمی توانست ناکام نشود. 

     در جریان جنبش، به تدریج، در بخشی از شرکت کنندگان در جنبش، «حق من کو» (نه به ولایت فقیه، آری به ولایت جمهور مردم) شعار شد. از آن زمان، یک دورانی وارد مرحله پایانی خود شد:

الف – اصلاح طلبی بمعنای ماندن در رژیم و خواستار اصلاح آن شدن، اما هدف خود و هم وسیله خود را از دست داد. توضیح این که آقای خامنه ای سخن از تغییر قانون اساسی و حذف جموریت کرد و سه سازمان (سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و حزب مشارکت و نهضت آزادی) که از شرکت در انتخابات مجلس (در مارس سال آینده) ممنوع کرد. 

ب – تحول در سطح جامعه در جهت مأیوس شدن از اصلاح پذیری رژیم و توجه به تغییر رژیم، روی به همگانی شدن نهاد. در حال حاضر، جنبش شکل خیابانی خود را ندارد اما اشکال دیگر مقاومت را دارد. دموکراس یک خواست همگانی شده است. اهمیت این تحول در اینست که در حال حاضر، رژیم هم بخاطر اختلاف در رأس (میان خامنه با احمدی نژاد) و هم بخاطر آشفتگی در بدنه آن، و هم بخاطر گستردگی مخالفت مردم با رژیم، به حال فلج درآمده است. چنانکه هم در سیاست داخلی و هم در سیاست خارجی، هرگونه ابتکار عمل را از دست داده است. 

۸ – هرگاه مراد شما از رابطه، رابطه میان جنبش مردم ایران با جنبشها در کشورهای عرب است، اشتراکات بسیار وجود دارند: حقوق انسان و حقوق ملی و استقلال و آزادی و دموکراسی بر این مبنای این حقوق مشترکات ما هستند. با این تفاوت که مردم ایران دولت دینی را تجربه کرده اند و خواستار جدائی دین از دولت هستند و تأکید بر کرامت و منزلت زن در جنبش مردم ایران بیشتر است. میزان شرکت زنان در جنبش نیز بیشتر است. این اما که «ندا» نماد جنبش گشت، بسیار گویا است. افزون بر این، آلترناتیو دموکرات در ایران نیرومند تر و بر مردم شناخته است. و مشکلی که مصریها و تونسی ها، از نظر معلوم بودن هویت آلترناتیو با آن روبرو هستند، در ایران تقریبا وجود ندارد.

۹ – دو جنبش مصر و تونس، همانند جنبش مردم ایران، جنبشهای همگانی بودند. یعنی مردم در آن شرکت کردند و نیاز به خشونت نیز نشد. هرچند خطر بازسازی دیکتاتوری در این دو کشور وجود دارد، اما وضعیت اطمینان بخش تر است. 

     حال اینکه در لیبی، مداخله نظامی ناتو، جنبش مردم را با گروه های مسلط جانشین کرد. کشور ویران شد و هم اکنون کشور گرفتار تسویه حسابها و منطقه های نفوذ گروه های مسلح است. احتمال استقرار دموکراسی در لیبی بسیار ضعیف تر از احتمال استقرار دموکراسی در مصر و تونس است. جنگ زمینی و هوائی ناتو با رژیم قذافی، هم نقض قطعنامه شورای امنیت بود و هم مردم لیبی را اگر نه بی نقش، بسیار کم نقش کرد. خطر بازسازی دیکتاتوری در لیبی و خطرهای دیگر ناشی از دست یابی گروههای غیر قابل کنترل به انبار اسلحه لیبی، برجا هستند. دموکراسی یک فرهنگ است و این فرهنگ را مردم هرکشور خود می باید پدید آورند. با ویران کردن یک کشور، آنهم با نظام اجتماعی قبیله ای، دموکراسی برقرار نمی شود.

۱۰ -  توزیع درآمدها در سطح جهان روز به روز نابرابرتر می شوند. در اقتصادهای غرب نیز این نابرابرتر شدن مداوم است. از لحاظ سهم کار و سرمایه از درآمد که بنگریم، در سالهای ۱۹۵۰، تقریبا سهم هریک از کار و سرمایه برابر بود. اما امروز ۳۰ درصد سهم کار و ۷۰ درصد سهم سرمایه شده است. از لحاظ سرمایه ای که بازار پول و سرمایه بکار می افتد و سرمایه ای که در تولید بکار می افتد که بنگریم، اولی ۷ برابر دومی است. در سال گذشته، در امریکا، درآمد اولی نسبت به دومی ۷ برابر بوده است. یک عامل بزرگ بحران اقتصادی نیز مهار بریدن سرمایه داری و بزرگ شدن بی اندازه سرمایه پولی و مالی است. وقتی می گوئیم ایتالیا ۱۹۰۰ میلیارد یورو قرضه دارد، لاجرم می باید از خود بپرسیم طلبکار کیست؟ 

     بدین سان، جنبش ها در کشورهای اروپا و امریکا، اعتراض به این امر است که یک درصد برابر ۹۹ درصد مردم جهان درآمد دارد. اما در حقیقت، بیان کننده نیاز جامعه ها به تغییر در جهت بیشتر باز و تحول پذیر شدن به ترتیبی است که بتوانند نیروهای محرکه (سرمایه و کار و دانش و فن و انرژی و مواد اولیه و...) را در تولیدی که به نیازهای انسان پاسخ گوید، بکار اندازد. من این جنبش را گویای نیاز به تحول می دانم. در زمانی که غرب موقعیت خویش را دارد از دست می دهد، این جنبش را می باید مغتنم بشمارد و دست بکار تغییر نظام اجتماعی بگردد .